«ما براى‏ وصل كردن آمديم …»


علاقمندى‏ به سرنوشت جنبش توده‏‎اى‏ و جانبدار پايان يافتن تشتت نظرى‏ در آن، با ابراز نظر خود، كه در زير مى‏خوانيد، درباره نوشته: تحليل توده‏اى‏، داستانسرايى‏ نيست، ”راه‏توده“ و مسئله ”جنگ‏طلبى‏“، مسائل پراهميتى‏ را مطرح مى‏سازد. يكى‏ از اين نكات مسئله برخورد روحى‏ مبارزان بايكديگر در بحث‏ها مى‏باشد. بحث‏هايى‏ كه بر ضرورت انجام آن‏ها تاكيد دارد.

متن پیام:

سلام،
ضمن تبریک بابت راه اندازی این صفحه، متاسفانه مقاله بالا آتشی را که مقاله “جبهه ضددیکتاتورى‏، شعارى‏ امروزین؟ کارپایه اتحادهاى‏ مردمى‏ و ملى” می افروزد، نه خاموش ولی گرمایش را کم می کند.
۱)
پیرو شعار “ما برای وصل کردن آمدیم،نی برای فسخ کردن آمدیم”، به عنوان نشریه ای که تازه شروع به کار کرده، صلاح نبوده ونیست با دیگر جریانات منتسب به حزب و بالطبع طرفداران آنها در گیر شد. هر چند اینجانب دل خوشی از مواضعی که در سالهای اخیر میگیرد دلخوش نبوده و نیستم.
۲)
اگز هم بحثی صورت می گیرد، باید مشخص باشد. اگر از کلیات شروع می کنیم، بایستی به طور مشخص موضوعی معین را حل و فصل کینم.
۳)
نمی دانم در کدام تحلیل های حزب تابه حال جامعه ایران جامعه سرمایه داری به معنای کلاسیک آن تحلیل شده، و برآن اساس لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید در دستور کار قرار گرفته است.
۴)
اگر ما به شعار اتحاد نیروهای دمکراتیک معتقد هستیم، باید در طیف چپ، بخضوص ظیف توده ای، منش دیگری پیش گیریم. نه از اختلافات،
که از نقاط مشترک شروع کنیم. لازم به گفتن نیست که منظور چشم پوشی از مبارزات ایدئولوژیک و سیاسی نیست.
به هر حال خوب و خوش باشید. با آرزوی موقیت برایتان

انتقاد بجاست و گوشزد كمك پربار، كه ”توده‏اى‏ها“ آويزه گوش كرده و بيان نكته‏اى‏ در متن به صورت زير تغيير داده شد: «و راه توده مى‏پندارد، كه ”جنگ‏طلبى‏“ را بايد تنها به عملكرد يك جناح حاكميت محدود ساخت».

اما آنچه به اسلوب نگرش به وقايع و پديده‏هاى‏ اجتماعى‏ مربوط مى‏شود، كه در عنوان مقاله با بيان ”داستانسرايى‏“ مطرح شده است، ما با مسئله تئوريكى‏ روبرو هستيم، كه در ارتباط قرار دارد با اسلوب تحليل برپايه ماترياليسم ديالكتيك. به منظور روشن شدن مطلب، به نظر ضرورى‏ مى‏رسد، در ابتدا نگاهى‏ به نحوه بررسى‏ ديالكتيكى‏ از تاريخ داشت.

«روند جارى‏ زندگى‏»

در ”ايدئولوژى‏ آلمانى‏“، ماركس فويرباخ را سرزنش مى‏كند كه «برداشت او به دنياى‏ احساسات … محدود مى‏ماند. يعنى‏ تنها در سطح نظاره‏گرانه و پرداختن به ظاهر آن» باقى‏ مى‏ماند. منظور ماركس از «جهان احساسات»، «آنچه در ظاهرامر قرار دارد، ظاهر قابل لمس» مى‏باشد، است. ماركس ماترياليسم فويرباخ را همانجا «ماترياليسم ظاهرنگر» مى‏نامد. ماترياليسم غيرديالكتيكى‏.

در مقابل، بررسى‏ ماترياليست ديالكتيكى‏، تاريخ را به‏مثابه «روند جارى‏ زندگى‏» مورد پژوهش قرار مى‏دهد، به‏مثابه «روند واقعاً تجربى‏ و مطابق با واقعيت تكامل». بدين‏ترتيب براى‏ ماركس مقوله «مطابق با واقعيت»، مضمونى‏ تاريخى‏ دارد. مضمونى‏ كه در ارتباط است با تكامل روند تاريخى‏ يا همان ماترياليسم تاريخى‏. مضمونى‏ كه نمى‏توان آن را بطور دلخواه تعيين نمود. دلخواه به آن معنا، كه ناظر معين و فرد راوى‏ و توصيف كننده وقايع، به‏مثابه فردى‏ نظاره‏گرظاهربين، آن چيزى‏ را نقل كند و يا از آن خبر دهد، كه دلخواه اوست. در آلمانى‏ «مطابق با واقعيت» با كلمه anschaulich و ظاهر پديده كه ديده مى‏شود، با كلمه anschauend (ظاهراً، گويا، انگار، چنين مى‏نمايد و …) توضيح داده مى‏شود، كه ماركس بكار مى‏برد. دو مفهومى‏ كه از نظر ماركس، دو مفهوم متضاد را بيان مى‏كنند.

در حالى‏ كه «مطابق با واقعيت» در هر مرحله‏اى‏ كه مورد بررسى‏ قرار مى‏گيرد، ”ياخته‏اى‏“ از كليت است، زيرا در آن وحدت ديالكتيكى‏ متضادهاى‏ موجود در پديده وجود دارند. همان رابطه‏اى‏ كه ياخته در تن موجود زنده، با موجود زنده داراست. بين «مطابق با واقعيت»، به‏مثابه حقيقت نسبى‏ ازيك‏سو و كليت، به مثابه حقيقت مطلق ازسوى‏ديگر نيز چنين رابطه وجودى‏ و علّى‏ حكمفرماست. اين در حالى‏ است كه توصيف پرطمطراق ظاهرامر، كه مى‏تواند نسبت به توانايى‏ هنرى‏، هشيارى‏، زيركى‏ و … توصيف كننده، به طور مصنوعى‏ و اراده‏گرايانه و حتى‏ راهگشا ساخته و پرداخته شود و با عكس و تفصيلات مزين گردد، مى‏تواند در خدمت دسترسى‏ به هدف معينى‏ قرار داده شود. شيوه ”ژورناليستى‏“ بورژوامآبانه، نمونه شناخته شده‏اى‏ در اين اسلوب تاريخ‏نگارى‏ غيرديالكتيكى‏ را تشكيل مى‏دهد، كه مرز آن تا تبليغات تجارى‏، مرزى‏ سايه- روشن‏گونه است.

انتزاع هنرى‏ مقوله ديگرى‏ است. زنده‏ياد احسان طبرى‏ وجود يك نوع «ديوانگى‏» را نزد انتزاع هنرمندانه و «پرواز پندار» براى‏ انديشيدن درباره آينده را ممكن و مجاز مى‏شمارد. حفظ بند ناف انديشه انتزاع هنرمندانه و يا پرواز انديشه با رشته «تكاملى‏» مورد نظر ماركس، مرز اثر زيباشناسانه هنرى‏ را با ابتذال ”هنرمندانه“ تشكيل مى‏دهد.

اضافه براين، ناقلان شركت كننده در وقايع تاريخى‏، اغلب چگونگى‏ شركت خود را در وقايع، به‏مثابه حقيقت ارزيابى‏ مى‏كنند. براى‏ آن‏ها و يا كسانى‏ كه راوى‏ ناقلان هستند، اغلب برداشت خودشان، تنها امكان را در واقعيت تشكيل مى‏دهد. در اين شيوه، براى‏ مطلق‏گرايى‏ و نفى‏ امكان‏هاى‏ ديگرى‏ از آنچه ”شهود“ شهادت مى‏دهند، در و پنجره چهارطاق باز است.

به نظر ماركس، شيوه نظاره‏گرظاهربين، كه ظاهرامر را واقعيت مى‏پندارد، قادر است تنها مرحله ساده‏اى‏ از حقيقت تاريخى‏ را بشناسد، بدون آنكه قادر شده باشد ارتباطات و بهم‏تنيدگى‏ همه جوانب و لحظه‏هاى‏ پديده تاريخى‏ را درك كرده باشد. ماركس ازاين‏رو، ظاهرامر را «هيروگليف» مى‏نامد و خواستار برخوردى‏ بشدت انتقادى‏ به چنين شيوه «متافيزيكى‏» است، زيرا كه اين شيوه تنها در سطح پسيكولوژيك و احساسى‏ باقى‏ مى‏ماند.

روند هستى‏ اجتماعى‏ از يك نظم علّى‏ و وجودى‏ ساده برخوردار نيست، بلكه از ساختارهاى‏ پيچيده و تودرهم تنيده شده از ريشه‏هاى‏ وجودى‏ مختلف تشكيل مى‏شود، كه قانونمندى‏ داخلى‏ هر كدام داراى‏ تقسيم‏بندى‏ نظم‏يافته‏اى‏ مى‏باشد. ياخته در بدن انسان، اگر چه كليه لحظات هستى‏ را در بر دارد و آن‏ها را قابل شناخت مى‏سازد، كه موجود زنده در كليت خود نيز داراست. اما تن موجود زنده از ارگان‏ها و سيستم‏هاى‏ پيچيده و بهم‏تنيده‏اى‏ تشكيل مى‏شود، كه بدون درك كليه آن‏ها و روابطشان و بهم‏تنيدگى‏شان، شناخت از موجود زنده در مرحله ابتدايى‏ و ساده – تك سلولى‏ – باقى‏ مى‏ماند. ماركس با اشاره به اين پيچيدگى‏ و بهم‏تنيدگى‏ است كه مى‏گويد: ”ايده‏آليست“ها خودشان را با «اطلاعات تصور شده»، با «فاعلان تصور شده» مشغول مى‏كنند و «انتزاع كننده پايبند به آموزش اصالت تجربه [ماترياليست‏هاى‏ مكانيكى‏]» خود را مشغول به «جمع‏آورى‏ اسناد و شواهد و فاكت‏هاى‏ مرده» مى‏كند، در حالى‏ كه بررسى‏ ماترياليست ديالكتيكى‏، تاريخ را به «مثابه روند جارى‏ زندگى‏» در ارتباط با تكامل جامعه بشرى‏ مورد پژوهش قرار مى‏دهد.

در بررسى‏ ديالكتيكى‏ يك پديده جديد و نشناخته، انديشه مجبور است از نقطه‏اى‏ بررسى‏ را آغاز كند. از هر نقطه‏اى‏ كه آغاز كند، بايد خصلت گذرايى‏ آن نقطه براي بررسى‏ كننده روشن باشد. تنها پس از بررسى‏ همه جوانب و لحظاتى‏ كه پديده را بوجود مى‏آورند، و توجه به حركت و تغيير شرايط حاكم داخلى‏ و خارجى‏ است كه پديده، كه در ابتدا نشاخته و انتزاعى‏ مبهم و رازگونه بود (و خود را پديده‏اى‏ عرفانى‏ مى‏نماياند)، گام به گام با جوانب و لحظات شناخته شده و درك بهم‏تنيدگى‏ روابط درونى‏ و خارجى‏ در شرايط تغيير يابنده، به پديده‏اى‏ شناخته شده و پراهميت‏تر از آن، به پديده‏اى‏ ”درك شده“ تبديل مى‏گردد. انتزاع توخالى‏ و لذا سحرآميز آغازين از پديده، به انتزاع درك شده و آگاهانه تبديل مى‏شود. رازگونگى‏ و عرفانيت، به دانش مشخص تبديل مى‏گردد.

در اين لحظه است كه شناخت «مطابق با واقعيت» بدست آمده است و «روند جارى‏ زندگى‏» درك شده است. ديالكتيك اسلوب تحقيق، به ديالكتيك مشخص درك «روند جارى‏ زندگى‏» تبديل شده و مضمون ديالكتيكى‏ پديده درك و شناخته شده است. آنوقت، حلقه روند شناخت پديده بسته شده است. انتخاب نقطه آغازين بررسى‏ كه گذرايى‏ بود، جاى‏ واقعى‏ خود را در پديده يافته است. جايى‏ كه مى‏تواند آن جاى‏ مركزى‏ نيز باشد، كه مضمون پديده را نيز نشان و ارايه مى‏دهد. مثلاً بيان اصلى‏ترين تضاد و اصلى‏ترين صحنه نبرد لحظه در جامعه

با توجه به نكات فوق است كه نمى‏توان در نشريات منتسب به جنبش توده‏اى‏، تاريخ‏نگارى‏ غيرديالكتيكى‏ را مورد تائيد قرار داد. چنانكه قابل تصور نمى‏باشد، كه بتوان براى‏ مثال يك نشريه از نوع نشريه كيهان لندن از ”چپ“ منتشر نمود و يا به شيوه ژورناليستى‏ از قماش نورى‏زاده، مواضع ”چپ“ و توده‏اى‏- علمى‏ را ارايه داد.

اميد مى‏رود، آنچه درباره علل تئوريك ضرورت انتخاب واژه ”داستانسرايى‏“ براى‏ مقاله پيش گفته، برشمرده شد، روشنگر و قانع كننده باشد. بديهى‏ است كه راه ادامه بحث دراين‏باره، باز است.

«از نقاط مشترك شروع كنيم»

همانطور كه در نوشته «چرا انتشار ”توده‏اى‏ها“ ضرورى‏ شد؟» نيز بيان گشت، «واقعيت تلخ آنست كه به علل تاريخى‏‏ معين، كه بررسى‏‏ آن موضوع اين سطور نيست، جنبش توده‏اى‏‏ اكنون از انسجام نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ ضرور برخوردار نمى‏باشد. اين اما ازيك‏سو، به معناى‏‏ نفى‏‏ “توده‏اى‏‏“ بودن و به “جنبش توده‏اى‏‏“ تعلق داشتن تك تك توده‏اى‏‏ها نيست و ازسوى‏‏ديگر، مسئوليت هر توده‏اى‏‏ را براى‏‏ پايان بخشيدن به اين وضع نفى‏‏ نمى‏‏كند!

همه شواهد نشان مى‏‏دهد كه طبقات حاكم در ايران و ”تينك‏تانك“هاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ جهانى‏‏، همزمان با تداوم سركوب و نقض حقوق قانونى‏‏ توده‏اى‏‏ها و حزبشان، اجراى‏‏ برنامه تداوم و تقويت تشتت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ را دنبال مى‏‏كنند.

اين نتيجه‏گيرى‏‏، مبرميت و ضرورت يافتن چاره و تاكتيك متقابل را توسط حزب توده ايران و مجموعه جنبش توده‏اى‏‏، به منظور دفع يورش طبقات حاكم و سرمايه‏دارى‏‏ امپرياليستى‏‏، برجسته و مستدل مى‏‏سازد.» نكته‏اى‏ كه مورد تائيد رفقايى‏ نيز است، كه «خود را پاسداران ”قانونى‏‏“ حزب توده ايران و سياست متكى‏‏ بر برداشت و اسلوب علمى‏‏ آن اعلام مى‏‏دارند.»

هشدار كميته مركزى‏ حزب توده ايران در اعلاميه خود به مناسبت ٦٧ مين سالگرد بنيان‏گذارى‏ حزب، درباره كوشش براى‏ ايجاد «انشقاق» در حزب، نشان اين امر است.

به عبارت ديگر سرمايه‏دارى‏‏ حاكم بر ايران، در انطباق با برنامه سرمايه‏دارى‏‏ جهانى‏‏، همه امكانات خود را بكار گرفته و خواهد گرفت تا كماكان نظريات در جنبش توده‏اى‏‏ با چندين صداى‏‏ متفاوت و حتى‏‏ متضاد مطرح گشته و وحدت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حزب توده ايران بوجود نيايد. مبارزه براى‏‏ خنثى‏‏ ساختن چنين برنامه‏اى‏‏، آماج مبارزه روز همه توده‏اى‏‏ها را تشكيل مى‏‏دهد.

از كدام «نقاط مشترك» بايد آغاز كرد؟

يافتن «نقاط مشترك» حلقه مركزى‏ است! اما كدام نقطه‏ها؟ اولويت با كدام است؟

بديهى‏ است كه اين نقاط بايد از اين ويژگى‏ برخوردار باشند، كه در آن‏ها، به‏مثابه واقعيت نسبى‏، ديالكتيك تضادهاى‏ تاريخى‏ كليت هستى‏ اجتماعى‏ حاكم نهفته باشد. ماركس براى‏ توضيح صورتبندى‏ اقتصادى‏- اجتماعى‏ سرمايه‏دارى‏، بحث درباره ”كالا“ را سرآغاز تحقيقات در اثر خود ”سرمايه“ قرار مى‏دهد. لنين براى‏ توضيح نقطه‏اى‏ كه بايد بررسى‏ از آن آغاز شود، همانطور كه پيش‏تر نيز اشاره شد، كلمه ”ياخته“ را بكار مى‏برد. به نظر او همانطور كه بايد براى‏ بررسى‏ موجود زنده از بررسى‏ و شناخت ”ياخته“ آغاز نمود، بايد براى‏ بررسى‏ و تحليل شرايط حاكم بر جامعه در مرحله معين رشد آن، آن نقطه‏اى‏ را جستجو نمود كه تبلور ديالكتيكى‏ كليه تضادها و وحدت‏هاى‏ موجود در جامعه را مى‏توان در آن يافت!

به نظر مى‏رسد بتوان اين نقطه مركزى‏ را در مورد جامعه و به‏ويژه جامعه امروزى‏ ايران، همان ”اصلى‏ترين تضاد“ حاكم، و ”اصلى‏ترين صحنه نبرد اجتماعى‏“ ارزيابى‏ كرد. اگر چنين باشد، آنوقت طرح نظر در اين‏باره مى‏تواند راه نزديكى‏ و برطرف ساختن تشتت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ باشد.

بديهى‏ است كه چنين بحثى‏ مى‏توانسته با تدارك لازم در كنفرانسى‏ مشترك با موفقيت بيش‏تر همراه باشد. اما بايد واقع‏بين بود و اذعان كرد كه شرايط براى‏ چنين كنفرانسى‏ هنوز آماده نيست. ازاين‏رو مى‏توان از همه گروه‏ها و شخصيت‏ها در جنبش توده‏اى‏ و به‏ويژه از رفقاى‏ مسئول حزب توده ايران خواستار شد، كه مثلاً در طول سه ماه، تا پايان بهمن ماه ١٣٧٨، نظر و تحليل خود را از دو مقوله فوق بيان دارند.

باوجود اين مى‏توان برجسته ساخت كه اين بحث‏ها، كه بايد داراى‏ خصلتى‏ صميمانه باشند، بايد «مرزها را با قاطعيت و صراحت» روشن سازند تا پاسخگوى‏ محكى‏ كه لنين براى‏ اتحادها و به طريق اولى‏ براى‏ وحدت تعيين نموده است، باشند. امرى‏ كه ناميدن شيوه‏ها و اسلوب‏هاى‏ غيرتوده‏اى‏ و نشان دادن ناپيگيرى‏ در انديشه تئوريك را ضرورى‏ مى‏سازد.

جامعه ايران چه جامعه‏اى‏ است؟

اگر چه مى‏توان و بايد به تحليل‏هاى‏ گذشته حزب در دوران پس از پيروزى‏ انقلاب بهمن به‏منظور پاسخ به اين پرسش توجه خاص نشان داد، اما بايد در مورد تحليل شرايط اقتصادى‏- اجتماعى‏ و قشربندى‏ در حاكميت كنونى‏ ايران، قدمى‏ فراتر از نظريات آن دوران پيمود. زيرا در طول سه دهه اخير تغييرات جدى‏ در ايران بوجود آمده است. بديهى‏ است كه اين بررسى‏ پراهميت نياز به كار علمى‏ جدى‏ و دستجمعى‏ دارا مى‏باشد. اما آنچه كه براى‏ مبارزات جنبش توده‏اى‏ در دوران كنونى‏ از اهميت برخوردار است، اين نكته مى‏باشد كه روابط اقتصادى‏- اجتماعى‏، يعنى‏ صورتبندى‏ و فرماسيون حاكم بر ايران در اين سال‏ها در جهت رشد روابط سرمايه‏دارى‏ تغيير يافته است. بدون ترديد بقاياى‏ بزرگ‏زمين‏دارى‏ و يا اشكال قديمى‏تر نيز در ايران يافت مى‏شوند. نقش توليد خرده‏بورژوازى‏ در شهر و به ويژه روستا كماكان عمل مى‏كند. اما در مجموع روابط سرمايه‏دارى‏ در قشربندى‏هاى‏ آن، روابط غالب را در كشور تشكيل مى‏دهند. بى‏توجه به آنكه بايد در شرايط مساعد اين برداشت با تحقيقات دقيق، تدقيق و يا حتى‏ تصحيح گردد، اما، همانطور كه اشاره رفت، براى‏ مبارزات روز و لااقل براى‏ مرحله كنونى‏ جنبش توده‏اى‏، تعيين دو نكته فوق، يعنى‏ اصلى‏ترين تضاد و اصلى‏ترين صحنه نبرد اجتماعى‏ به نظر مى‏رسد كه از ضرورت تعيين كننده برخوردار مى‏باشد.

حفظ بخش دولتى‏ اقتصاد ضرورى‏ است

نه در گذشته حزب توده ‏ايران «لغو مالكيت خصوصى‏ بر ابزار توليد» را خواستار شده بود و نه اكنون بايد چنين امرى‏ را خواستار شد. وجود و حفظ بخش دولتى‏- اجتماعى‏ اقتصاد در كنار بخش خصوصى‏ و تعاونى‏، كه در اصل ٤٤ قانون اساسى‏ جمهورى‏ اسلامى‏ ايران منظور شده است، و حزب توده ايران آن را پيش شرط تحكيم استقلال اقتصادى‏ و سياسى‏ ايران اعلام داشته بود، از اهميت بنيادى‏ و اساسى‏ برخوردار است. امرى‏ كه در آن كوچكترين ترديدى‏ اكنون نيز نبايد داشت. تجربه كشورهاى‏ منطقه كارائيب و نياز اجتماعى‏كردن ثروت‏هاى‏ ملى‏ در اين كشورها نيز درتائيد اين ارزيابى‏ است. اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك در برابر نسخه نوليبرال امپرياليستى‏، بدون وجود پرتوان بخش دولتى‏- اجتماعى‏ اقتصاد ناممكن و ناموفق است.

بديهى‏ است كه مى‏توان و بايد امكانات بخش خصوصى‏ را براى‏ شكوفايى‏ اقتصادى‏ در كشور نه تنها به حساب آورد، بلكه آن را هدفمندانه مورد پشتيبانى‏ قرار داد و به كار گرفت. ازجمله از طريق ايجاد شرايط سرمايه‏گذارى‏ بخش خصوصى‏ و تعاونى‏ در رشته‏هاى‏ بسيار و حتى‏ زيربنايى‏. امرى‏ كه به رشد بازده و بهبود كيفيت توليدات نيز كمك مى‏رساند. وجود بخش دولتى‏- اجتماعى‏ اقتصاد اما كماكان شرط رشد زيربنايى‏ جامعه مى‏باشد، بشرطى‏كه خصلت دمكراتيك آن حفظ شود.

بحران مالى‏ در كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏، اهميت توانايى‏ مالى‏ اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك را يك‏بار ديگر به اثبات مى‏رساند. بررسى‏ تجارب منفى‏ و همچنين مثبت در اقتصاد جمهورى‏ توده‏اى‏ چين در اين زمينه پراهميت است. امرى‏ كه متاسفانه تاكنون در نشريات توده‏اى‏ انعكاس محدودى‏ داشته است. بهرجهت، اين نكته كه بحران مالى‏ حاكم بر كشورهاى‏ امپرياليستى‏، نتوانسته است تاكنون برشى‏ را در اقتصاد چين ايجاد سازد، خود را نكته‏اى‏ حائز اهميت مى‏نماياند. در سال‏ها ٩٧ -١٩٩٦ نيز بحران در كشورهاى‏ جنوب شرقى‏ آسيا، به چنين سرايت نكرد. علت اين امر را بايد وزن و نقش نسبتاً بالاى‏ بخش دولتى‏- اجتماعى‏ اقتصاد و سرمايه مالى‏ دولتى‏- اجتماعى‏ در اين كشور ارزيابى‏ كرد.

مسئله نابسامانى‏هاى‏ اجتماعى‏ براى‏ كارگران و زحمتكشان چين در حال حاضر را بايد در رابطه ديگرى‏ مورد بحث قرار داد. در كنگره اخير حزب كمونيست چين تصميمات متعددى‏ براى‏ بهبود شرايط زندگى‏ زحمتكشان اتخاذ شده است. وجود اين نابسامانى‏ها را بايد ظاهراً درست به علت كمبود نقش دمكراتيك در اقتصاد دولتى‏- اجتماعى‏ چين دانست و نه به خاطر وجود اين بخش. تصميمات متعددى‏ در كنگره اخير حزب كمونيست چين در جهت رفع اين كمبودها اتخاذ شده است. باوجود اين بايد تجربه در جريان را در چين، كه مى‏توان آن را با برنامه ”نپ“ مورد نظر لنين مشابه ارزيابى‏ كرد، تجربه‏اى‏ پايان نيافته است. در آن موفقيت و خطر شكست وجود دارد. چگونگى‏ رشد و نهايتاً موفقيت و يا شكست اين تجربه با قدرت تحليلى‏ علمى‏- ديالكتيكى‏ و پراتيك انقلابى‏ حزب كمونيست چنين در ارتباط خواهد بود، كه بتواند با تحليل مشخص شرايط مشخص و تغيير يابنده اجتماعى‏، تغييرات ضرورى‏ انقلابى‏ را انجام دهد، يا خير. حفظ خصلت دمكراتيك اقتصادى‏- اجتماعى‏ در اين كشور و رشد متناسب آن، تنها ضامن رشد انقلابى‏ و در خدمت توده‏هاى‏ صدها ميليونى‏ مردم آن و شكوفايى‏ سوسياليستى‏ كشور خواهد بود.