كالبدشكافى‏‏‏ انديشه (١)
تشتت در جنبش توده‏اى‏‏‏ به سود كيست؟
برداشت مطلق‏گرانه ”راه‏توده“ به خطا مى‏‏‏رود

زمانى‏‏‏ كه گفته مى‏‏‏شود كه بايد به چند صدايى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ پايان داد، و آنكه بامش بيش‏تر است، بارش در اين راه بيش‏تر، به اعتراض گفته مى‏‏‏شود، «رفيق خاورى‏‏‏ را رستم دستان خطاب كرده و وحدت حزب را از وى‏‏‏ مى‏‏‏خواهند. اين در حالى‏‏‏ است كه اين واقعيات جامعه ايران و چوب دردناك حوادث و رويدادها و جسارت ورود به گود حوادث داخل كشور است، كه بستر وحدت را در هر حزب و سازمان سياسى‏‏‏ فراهم مى‏‏‏آورد، نه حسن نيت و خواست اين يا آن فرد رهبرى‏‏‏ و يا عضو حزب و سازمان.» (متن تدقيق شده ابرازنظر سردبير راه توده، منتشره در “راه‏توده” ٢٧ر١١ر٢٠٠٨)

سير ديالكتيكى‏‏‏ در انديشه منتشر شده در “راه‏توده” و ارزيابى‏‏‏ لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏ متفاوت آن، نشان مى‏‏‏دهد، كه نفى‏‏‏ نقش “معجزه” و داستان و افسانه در امر ايجاد وحدت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏، كه  با نفى‏‏‏ نقش «رستم دستان» آغاز شده بود، از پيگيرى‏‏‏ عقلايى‏‏‏ لازم برخوردار نيست، كه ويژگى‏‏‏ و خصلت ارزيابى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ است.

سه نكته اساسى‏‏‏ در سخنان فوق وجود دارد

اول– آنكه براى‏‏‏ برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏، “معجزه” نمى‏‏‏توان كرد و وحدت را به كمك قهرمانان افسانه‏اى‏‏‏ نمى‏‏‏توان ايجاد نمود. نتيجه عقلايى‏‏‏ از اين حكم درست، صدور حكم درباره جستجوى‏‏‏ آگاهانه راه مشخص براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به وحدت نظرى‏‏‏ مى‏‏‏بوده. متاسفانه “راه‏توده” چنين راهى‏‏‏ را پيشنهاد نمى‏‏‏كند.

رفيق خاورى‏‏‏ و نه هيچ رفيق ديگر نمى‏‏‏تواند با پهلوانى‏‏‏ و يا معجزه اين مهم را به پيش براند. ترديدى‏‏‏ هم نيست، كه حوادث عينى‏‏‏ خارجى‏‏‏ در چگونگى‏‏‏ شكل گرفتن روند برطرف ساختن تشتت موثر خواهند بود. تاثير حوادث به همان اندازه سنگين‏تر و تعيين كننده‏تر خواهد بود، كه شركت كنندگان در مبارزه براى‏‏‏ ايجاد وحدت نظرى‏‏‏ در حزب، از خلاقيت و ابتكار بهره‏اى‏‏‏ كم‏تر و از بى‏‏‏مبالاتى‏‏‏ در اين امر سرنوشت‏ساز براى‏‏‏ جنبش توده‏اى‏‏‏، بهره‏اى‏‏‏ بيش‏تر داشته باشند. قله چنين بى‏‏‏مبالاتى‏‏‏، سپردن مطلق‏گرايانه سرنوشت وحدت نظرى‏‏‏ به دست حوادث است.

دوم- پيشنهاد براى‏‏‏ تحقق وحدت

پيشنهاد مى‏‏‏شود مبارزان جنبش توده‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ تحقق وحدت نظرى‏‏‏ بين خود، منفعلانه در انتظار تاثير «چوب دردناك حوادث و رويدادها» بنشيند. در بحث با آنانى‏‏‏ كه مى‏‏‏گفتند بايد در انتظار رسيدن انقلاب سوسياليستى‏‏‏ در كوپه قطار نشست، تا قطار به ايستگاه “سوسياليسم” برسد، لنين دقيقاً حذف سهل‏انگارانه ضرورت عمل و پراتيك عامل آگاه نسبت به سرنوشت انقلاب را مورد انتقاد قرار داده و آنان را سرزنش مى‏‏‏كند، كه هواى‏‏‏ گرم كوپه را بر مبارزه خلاق و مبتكرانه و انقلابى‏‏‏ ترجيح مى‏‏‏دهند.

انديشه مورد بررسى‏‏‏، در تداوم حكم درست قبلى‏‏‏ خود نمى‏‏‏ماند و مايل است مسئله مهم برطرف شدن تشتت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ را، عليرغم موضع نفى‏‏‏ معجزه در حكم خود، به عهده معجزه و حوادثى‏‏‏ قرار دهد، كه به خاطر خصلت اتفاقى‏‏‏شان، ذاّتا در تضاد قرار دارند با عمل آگاهانه انسان انقلابى‏‏‏.

موكول نمودن مسئله وحدت به «جسارت ورود به گود حوادث داخل كشور» توسط “رهبران”، كه در بخش بعدى‏‏‏ نظر فوق عنوان مى‏‏‏شود، نيز عامل اتفاقى‏‏‏ را در روند وحدت نظر مطلق مى‏‏‏سازد. حادثه و اتفاق مستقل از خواست و آگاهى‏‏‏ انسان قرار دارد و به طور عينى‏‏‏ موثر واقع مى‏‏‏شود.

– آنجا كه در انتظار حوادث نشستن توصيه مى‏‏‏شود، شرايط عينى‏‏‏ “خارجى‏‏‏” مطلق مى‏‏‏گردد؛

– آنجا كه جسارت “رهبران” مورد تاكيد قرار مى‏‏‏گيرد، عامل اتفاقى‏‏‏ ذهنى‏‏‏ “درونى‏‏‏” در جنبش توده‏اى‏‏‏ مطلق مى‏‏‏گردد.

هر دو عنصراى‏‏‏ كه مضمون مطلق‏گرايانه پيشنهاد را تشكيل مى‏‏‏دهند، عنصرى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏ هستند. زيرا، نه مى‏‏‏توان با روشنى‏‏‏ و قاطعيت پيش‏گويى‏‏‏ كرد، چه حوادثى‏‏‏ در كشور اتفاق خواهند افتاد. همچنين، نقش «جسارت ورود به گود»، كه «بستر … وحدت» را ايجاد مى‏‏‏كند نيز عنصرى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏ است، زيرا وابسته است به شخصيت “رهبر”، كه تا چه حد “جسور” باشد.

ضرورت و اتفاق جفت متضاد ديالكتيكى‏‏‏ هستند. تكيه يك سويه و مطلق‏گرانه به يك جنبه و لحظه در كوشش براى‏‏‏ ايجاد وحدت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏، قرابتى‏‏‏ با انديشه و اسلوب پژوهش و مبارزه انقلابى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ ندارد. تكيه مطلق‏گرانه به ضرورت، به اراده‏گرى‏‏‏ و حادثه‏جويى‏‏‏ مى‏‏‏انجامد. تكيه مطلق‏گرانه به اتفاق و حادثه، به نفى‏‏‏ نقش عامل آگاه، يعنى‏‏‏ انسان، منجر مى‏‏‏شود.

نكته پراهميت ديگر در پيشنهاد ارايه شده، در قائل شدن ارزش عام براى‏‏‏ نظريه بيان شده است. ارزشى‏‏‏ عامى‏‏‏، كه نظر ارايه شده را به سطح يك تئورى‏‏‏ و نظريه ارتقا مى‏‏‏بخشد و آن را تئوريزه مى‏‏‏كند. در ادامه مطلب، “نظريه” چنين تعميم داده شده و از آن چنين نتيجه‏گيرى‏‏‏ مى‏‏‏شود: «چوب دردناك حوادث و رويدادها و جسارت ورود به گود حوادث داخل كشور است، كه بستر وحدت را در هــر [تكيه از ما] حزب و سازمان سياسى‏‏‏ فراهم مى‏‏‏سازند.»

به عبارت ديگر، «وحدت» مى‏‏‏تواند در همه كشورها و در همه زمان‏ها و نزد هــر حزب و سازمان تنها از طريق اعلام شده تحقق يابد. تحليل شرايط مشخص براى‏‏‏ تصميم‏گيرى‏‏‏ درباره راهى‏‏‏ كه مى‏‏‏تواند وحدت را ممكن و يا لااقل راه دسترسى‏‏‏ به آن را هموار سازد، بى‏‏‏نتيجه و صرف غيرضرور انرژى‏‏‏ و توان مبارزان است.

در جنبش كمونيستى‏‏‏، متاسفانه چنين برداشت‏هاى‏‏‏ آئين‏گونه كه ماركس آن‏ها را “مقوله” مى‏‏‏نامد، جديد نيستند. پرپيامدترين آن‏ها اين برداشت بود، كه گويا تنها راه برپايى‏‏‏ سوسياليسم، تكرار دگم و مكانيكى‏‏‏ “مدل شوروى‏‏‏ براى‏‏‏ ساختمان سوسياليسم است”. فاجعه ناشى‏‏‏ از اين دگم غيرقابل انكار است.

سـه- انديشه مورد بررسى‏‏‏ در ادامه، در تاكيد بر نقش عناصر اتفاقى‏‏‏ در امر ايجاد شدن «بستر … وحدت حزب»، به نفى‏‏‏ نقش عامل آگاه، در مورد بحث ما، يعنى‏‏‏ به نفى‏‏‏ نقش توده‏اى‏‏‏ها مى‏‏‏پردازد و مى‏‏‏نويسد: «حسن نيت و خواست اين يا آن فرد رهبرى‏‏‏ و يا عضو حزب و سازمان» نمى‏‏‏تواند در ايجاد شدن «بستر … وحدت حزب» موثر واقع گردد. تنها و تنها بايد در كوپه گرم به انتظار حوادث و رسيدن به «بستر … وحدت حزب» و يا ايستگاه “سوسياليسم” نشست! سياست نادرستى‏‏‏ كه بى‏‏‏توجه به دلايل آن، متاسفانه واقعيتى‏‏‏ را در همه سال‏هاى‏‏‏ گذشته تشكيل داده است.

نفى‏‏‏ محقانه و درست و علمى‏‏‏ “معجزه” به مثابه عامل ايجاد وحدت در حزب در آغاز سخن، كه مى‏‏‏بايستى‏‏‏ با تاكيد بر ضرورت پايبندى‏‏‏ به تحليل مشخص شرايط و جستجوى‏‏‏ آگاهانه، خلاق، مبتكرانه، هوشمندانه و پرشور راه وحدت نظرى‏‏‏ ادامه مى‏‏‏يافت، در نظر مورد بررسى‏‏‏ نه تنها مطرح نمى‏‏‏شود، بلكه نفى‏‏‏ مى‏‏‏گردد.

به طور عينى‏‏‏، با نفى‏‏‏ نقش عامل آگاه، يعنى‏‏‏ انسان توده‏اى‏‏‏ از صدر تا ذيل در ايجاد كردن «بستر … وحدت حزب»، در و پنجره براى‏‏‏ ورود انواع راه‏حل‏هاى‏‏‏ ذهنى‏‏‏ و اتفاقى‏‏‏ و بى‏‏‏پايه و اساس باز مى‏‏‏شود.

ريشه وجودى‏‏‏ پذيرفتن مطلق‏گرانه تاثير عوامل ذهنى‏‏‏ و اتفاقى‏‏‏ در هستى‏‏‏ انسان، كه به معناى‏‏‏ نفى‏‏‏ نقش انسان آگاه در “ساختن” تاريخ است، در عدم درك رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين ذهن و عين قرار دارد. پرداختن و توضيح بهم‏پيوستگى‏‏‏ و بهم‏تنيدگى‏‏‏ رابطه و تاثير بين ذهن و عين، رابطه و تاثير بين انسان آگاه و شرايط حاكم در محيط پيرامون، چارچوب نوشته حاضر را مى‏‏‏شكند. اما شايد يك جمله از ماركس در انتقاد به برداشت ديالكتيك هگل، هنوز در حوصله خواننده باشد. ماركس (و همچنين انگلس در “لودويك فويرباخ”) ديالكتيك هگل درباره شناخت رابطه بين عين و ذهن را مورد انتقاد قرار مى‏‏‏دهد، زيرا در “ايده مطلق” هگل  – هدف عرفانى‏‏‏‏اى‏‏‏ كه انسان تنها گام به گام در طول تعالى‏‏‏ خود به شناخت از آن دست مى‏‏‏يابد -، عامل آگاه (ذهن) به طور واقعى‏‏‏ در “ساختن” تاريخ شركت ندارد. «زيرا پس از وقوع تاريخ، به انديشيدن درباره آن مى‏‏‏پردازد».

انديشهِ خواستار رفتن به دنبال «حوادث» به منظور ايجاد «وحدت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏»، در سطح ديالكتيك ايده‏آليستى‏‏‏ هگل از حركت بازمانده است، زيرا پس از “مرگ”، پس از حادث شدن اتفاق، وارد صحنه مى‏‏‏شود. در اين انديشه، نقش انسان به نقش زنبور در ساختن كندوى‏‏‏ عسل، واكنشى‏‏‏ و غريزى‏‏‏، تقليل داده مى‏‏‏شود، در حالى‏‏‏ كه بى‏‏‏تجربه‏ترين و خام‏ترين استادكار معمار، پيش از ساختن خانه، آن را در انديشه خود ترسيم مى‏‏‏كند.

نفى‏‏‏ شناخت علمى‏‏‏ انسان آگاه در انتخاب راه، به نفى‏‏‏ حتى‏‏‏ «حسن نيت و خواست اين يا آن فرد رهبرى‏‏‏ و يا عضو حزب و سازمان» نيز تسرى‏‏‏ داده مى‏‏‏شود. نقش انسان كه به قول ماركس سازنده و اختياردار برپايى‏‏‏ هستى‏‏‏ خود از اين طريق مى‏‏‏باشد، كه با شناخت آگاهانه و علمى‏‏‏ از شرايط حاكم،  به تغيير واقعيت به سود خواست خود مى‏‏‏پردازد، نفى‏‏‏ مى‏‏‏شود. گويا برعكس، انسان محكوم در چنگال قواى‏‏‏ ساحره و رازگون و عرفانى‏‏‏ بوده و نه تنها قادر نيست با شناخت شرايط به تصميمى‏‏‏ آگاه نايل گشته و راه معينى‏‏‏ را انتخاب كند، بلكه حتى‏‏‏ آن‏چنان گرفتار “نيروهاى‏‏‏ اهريمنى‏‏‏” است، كه مى‏‏‏توان حتى‏‏‏ به انكار وجود «حسن نيت و خواست» هم نزد او پرداخت. انديشه مذهبى‏‏‏ و “چاه چمچران”، خيلى‏‏‏ دور نيست!

موضع خرافاتى‏‏‏ در مذهب حاكم، كه انسان را فاقد حاكميت بر سرنوشت خود و گرفتار در چنگال حوادث و “خواست الهى‏‏‏” مى‏‏‏پندارد را زنده‏ياد كيانورى‏‏‏ در رساله‏اى‏‏‏ در سال ١٣٧٨ مورد بررسى‏‏‏ قرار داده است. مضمون و محتواى‏‏‏ اين رساله در ارتباط قرار دارد با مبارزات اجتماعى‏‏‏ در ايران در دهه هفتاد. “توده‏اى‏‏‏ها” خلاصه‏اى‏‏‏ از مضمون بحث كيانورى‏‏‏ را درباره «نبرد علم و خرافات» در نوشته “ابرازنظر سوم” ارايه كرده است. مطالعه رساله كيانورى‏‏‏ از منظر بحث بين علم و خرافات شايسته توصيه است( www.).

جز طبرى‏‏‏، چه كس ديگرى‏‏‏ بايد در موقع بحث درباره نقش انسان بگويد، كه «گفتنى‏‏‏»ها دارد …

«اى‏‏‏ قواى‏‏‏ كور طبيعت، كور خوانده‏ايد. بخردى‏‏‏ من ننگريد. من از يك شاخه درخت نيز خردتر و تردترم، ولى‏‏‏ من خلاصه تكامل ميلياردها ساله مادّه‏ام و لذا نيروى‏‏‏ عظيم درك و دگرگون كردن در من نهان است. من از ژرفاى‏‏‏ اين درّه‏هاى‏‏‏ نمناك و تاريك تا بالاى‏‏‏ قبّه پرلمَعان خورشيد، بالا خواهم يازيد.» (ا. ط.، “انديشه‏هايى‏‏‏ پراكنده درباره انسان و زندگى‏‏‏”، در “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” ص، ١١٠، ١٣٤٥)

«…

مجو اى‏‏‏ هموطن از ايزد تقدير بهر خود،

طلب كن بخت را از جنبش بازوى‏‏‏ سخت خود.

…»  (ا. ط.، نوار “آن جاودان”)

«…

آسمان را به آيش رها كنيد!

زمين را به موران وامگذاريد!  اى‏‏‏ باد بدستان!

طوفان در دستتان خانه دارد،

زمين بر دو عمودتان استوار است،

خورشيد از نگاهتان مى‏‏‏زايد،

ابرهاى‏‏‏ تيره را در سينه‏هاتان محبوس مكنيد،

شهد شيرين زمان به كامتان است.

…» (ا. ط.، “فرسايش در خزان”، در سروده‏هاى‏‏‏ زندان، ١٣٦٥)

انسان قادر نيست اراده‏گرايانه شرايط عينى‏‏‏ حاكم را تغيير دهد. براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به تغيير در شرايط عينى‏‏‏، شناخت همه‏جانبه آن‏ها و زمان ضرورى‏‏‏ است. اما تغيير شرايط حاكم بدون عمل و پراتيك آگاهانه انسان ممكن نيست. تجربه يا پراتيك اجتماعى‏‏‏، مشخصه انديشه ماركسيستى‏‏‏ و مرز جدايى‏‏‏ انديشه فلسفى‏‏‏ ماترياليسم- ديالكتيك از دورانى‏‏‏ است، كه در آن فيلسوف‏ها تنها به توصيف جهان مى‏‏‏پرداختند. تغييرى‏‏‏ كه انسان پس از شناخت و درك واقعيت موجود، در عمل آگاهانه و هدفمند، دنبال مى‏‏‏كند.

ماركس و انگلس هستند كه با بريدن از ديالكتيك ايده‏آليستى‏‏‏ نزد هگل و وارد نمودن پراتيك و عملكرد آگاهانه انسان، به كشف مرحله تغيير شرايط هستى‏‏‏ توسط انسان نايل شدند و تئورى‏‏‏ شناخت را به مرحله ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏ ارتقاء دادند.

آگاهى‏‏‏ انسان انعكاس رشديافته‏ترين سطح تجربه عملى‏‏‏ او است. نفى‏‏‏ نقش عامل آگاهى‏‏‏ در هستى‏‏‏ انسان و به طريق اولى‏‏‏ در يك جنبش اجتماعى‏‏‏، نزول دادن جنبش به سطحى‏‏‏ نازل‏تر از سطح رشد تاريخى‏‏‏ آن مى‏‏‏باشد.

وحدت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏، ضرورتى‏‏‏ عينى‏‏‏ است

اين تصور كه يك جريان توده‏اى‏‏‏ انتظار معجزه از رفقاى‏‏‏ مسئول حزبى‏‏‏ دارد، تا مشكلات بر سر راه وحدت نظرى‏‏‏ حزب برطرف شوند، نگاه و نظر از «روزنى‏‏‏ تنگ» (طبرى‏‏‏) به جريان توده‏اى‏‏‏ است، كه «گهگاه روى‏‏‏ برخى‏‏‏ سايت‏هاى‏‏‏ اينترنتى‏‏‏ قرار مى‏‏‏گيرند» (راه‏توده، همانجا).

بحث بر سر اين نكته است، كه تنها با برخورد صميمانه نظريات در مورد مسائل روز (براى‏‏‏ مثال انتخابات آينده رياست جمهورى‏‏‏ در ايران و ديگر پرسش‏هاى‏‏‏ مطرح، كه مى‏‏‏توان آن‏ها را با تكيه به تعريف زنده‏ياد جوانشير، “وظايف دمكراتيك” حزب توده ايران ناميد) و اهداف دورنمايى‏‏‏ (مثلاً تحقق بخشيدن به اهداف انقلاب ملى‏‏‏ و دمكراتيك بهمن ٥٧ و فراتر از آن، كه جوانشير آن‏ها را “وظايف سوسياليستى‏‏‏” حزب مى‏‏‏نامد) است، كه نظريات صيقل يافته و تدقيق مى‏‏‏گردند و مضمون و محتواى‏‏‏ مبارزات و «سياست مشخص و دقيق در ارتباط با تحولات جامعه» (“راه‏توده” همانجا) كه توسط حزب توده ايران پيشنهاد مى‏‏‏شود، در جنبش توده‏اى‏‏‏ و توسط مردم درك مى‏‏‏گردد. بحثى‏‏‏ كه بايد اذعان داشت هنوز در ميان گردان‏هاى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ آغاز نشده است.

ريشه عينى‏‏‏ تشتت نظرى‏‏‏ حاكم را بايد در فقدان زمينه عينى‏‏‏ براى‏‏‏ بحث مشترك در سه دهه گذشته دانست. ديرتر نشان داده خواهد شد، كه بحث‏ها و مواضع موازى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏، قوياً عليه منافع حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر و پيش‏تاز روشنفكرانه مبارزات دمكراتيك و ملى‏‏‏ مردم ميهن ما، عمل مى‏‏‏كند و لذا با ذاّت و مضمون تاريخى‏‏‏ مبارزات حزب توده ايران در تضاد قرار دارد.

دسترسى‏‏‏ به نظر مشترك از اين طريق نيز ممكن مى‏‏‏گردد، كه مواضع صادقانه، اما اشتباه، در برابر مواضعى‏‏‏ كه از خارج به درون جنبش توده‏اى‏‏‏ وارد شده و با ذاّت جنبش توده‏اى‏‏‏ در تضاد هستند و هدف ديگرى‏‏‏ را دنبال مى‏‏‏كنند، شناخته و افشا شوند. يعنى‏‏‏ سّره از ناسّره تشخيص داده شود.

كوشش براى‏‏‏ جلب توجه رفقاى‏‏‏ مسئول به مسئوليت تاريخى‏‏‏ در مبارزه براى‏‏‏ رفع تشتت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏، از چنين مضمونى‏‏‏ برخوردار است! مضمونى‏‏‏ كه داراى‏‏‏ محتوايى‏‏‏ عينى‏‏‏ و مادى‏‏‏، و نه افسانه‏‏اى‏‏‏، رازگونه- عرفانى‏‏‏ و يا اخلاقى‏‏‏ مى‏‏‏باشد!

جنبش توده‏اى‏‏‏ داراى‏‏‏ هيچ وسيله ديگرى‏‏‏ جز بحث صميمانه و متين، مبتنى‏‏‏ بر انديشه تئوريك و فلسفى‏‏‏ حزب توده ايران ندارد، تا بتواند از سقوط در ورطه اشتباه و گمراهى‏‏‏ دورى‏‏‏ جويد.

سير ديالكتيكى‏‏‏ در انديشه منتشر شده در “راه‏توده” و ارزيابى‏‏‏ لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏ متفاوت آن، نشان مى‏‏‏دهد، كه نفى‏‏‏ نقش “معجزه” و داستان و افسانه در امر ايجاد وحدت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ كه  با نفى‏‏‏ نقش «رستم دستان» در نظر آغاز شده بود، از پيگيرى‏‏‏ لازم برخوردار نيست، كه ويژگى‏‏‏ و خصلت ارزيابى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ است.

«در عرصه اميد خزانى‏‏‏ نيست»

باز هم بايد ابراز اميدوارى‏‏‏ كرد و براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به اين “اميد” كوشيد، كه كليت جنبش توده‏اى‏‏‏ بر ضرورت بحث صميمانه درباره برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏‏ در جنبش به اتفاق نظر دست يابد. وجود تشتت در جنبش توده‏اى‏‏‏ تنها و تنها در خدمت منافع ارتجاع داخلى‏‏‏ و جهانى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. واقعيتى‏‏‏ كه در اعلاميه كميته مركزى‏‏‏ حزب توده ايران به مناسبت ٦٧ مين  سالروز پايه‏گذارى‏‏‏ حزب نيز بر جسته شده است. “توده‏اى‏‏‏ها” در نامه منتشر شده به رفقاى‏‏‏ مسئول حزبى‏‏‏، به طور تائيدآميز محتواى‏‏‏ اعلاميه را مورد توجه قرار داده است.

بدون ترديد پذيرفتن ضرورت و بحث صميمانه، كم هزينه‏ترين راه براى‏‏‏ روشن شدن مواضع توده‏اى‏‏‏ و پذيرش مشترك نتايج نظرى‏‏‏ از طرف همه گردان‏هاى‏‏‏ صادق و انقلابى‏‏‏ خواهد بود. در اين امر مهم، مسئولين حزبى‏‏‏، از مسئوليت سنگين‏تر و تاريخى‏‏‏تر برخوردار هستند.  نقش پراهميت رفيق على‏‏‏ خاورى‏‏‏ در سازماندهى‏‏‏ چنين بحثى‏‏‏، انكار ناپذير است.

البته مى‏‏‏توان راه‏هاى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ را نيز براى‏‏‏ تبادل نظر به خدمت گرفت. هر پيشنهادى‏‏‏ مى‏‏‏تواند نقش راهگشا داشته باشد. هر حركتى‏‏‏ در اين زمينه، بهتر از بى‏‏‏حركتى‏‏‏ است.

“توده‏اى‏‏‏ها” خواهد كوشيد، به دور از برخوردهاى‏‏‏ شخصى‏‏‏ و حتى‏‏‏المقدور مبتنى‏‏‏ بر موضع انتقادى‏‏‏ عين‏گرا و چيزگونه، برخوردهاى‏‏‏ شخصى‏‏‏ و ذهنى‏‏‏ غيرضرور را باعث نگردد. در همين جا، هم براى‏‏‏ پيش آمدن احتمالى‏‏‏ چنين برخوردها در گذشته و يا در آينده، ابراز تاسف كرده و پوزش مى‏‏‏خواهد. سوءتفاهم در برخوردها اما نه از سر كين، كه به گفته طبرى‏‏‏ در سروده‏هاى‏‏‏ زندانش (١٣٦٥)  «… رحم‏ها را بارور مى‏‏‏خواهم، به همان سان كه دست‏ها را در كار، و مغزها را در انديشه مداوم …» (احسان طبرى‏‏‏، “گريز”، ١٣٦٥) *

.

* گـريـز

اى‏‏‏ آنكه چون غزالى‏‏‏ زيبا،

از منظر نگاهم، چابكانه گريخته‏اى‏‏‏،

يك نگاهت مرا بس.

در آن لحظه درنگ،

چون باد گذشتى‏‏‏، بر كشتگاه زندگى‏‏‏ام،

به نرمى‏‏‏ اشكى‏‏‏ كه از گونه كودكى‏‏‏ مى‏‏‏چكد،

به تندى‏‏‏ برقى‏‏‏ در يك شب تيره و سياه.

ترا گريزان مى‏‏‏خواهم، اى‏‏‏ غزال تيزپايم،

از جنگل چنگال وحوش ناميمون.

ترا رميده مى‏‏‏خواهم،

از مرداب نفرت‏بار و دل‏انگيز.

من رحم‏ها را بارور مى‏‏‏خواهم،

به همان سان كه دست‏ها را در كار،

و مغزها را در انديشه مدام.

نه صياد بوده‏ام،

نى‏‏‏ خوى‏‏‏ صيادى‏‏‏ در خود نهاده‏ام.

پس اى‏‏‏ غزالِ گريزپايم، بگريز، بگريز.