اخلاق و مذهب در خدمت كي؟ (٣)

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٢٣ بخش سوم (اول مهر)

واژه راهنما: (١) ايدئولوژي ”مذهبي“ عليه ارزش هاي دوران روشنگري و علم. استفاده ابزاري از اخلاق و معنويت عليه تغيير شرايط به سود گونه انساني. دامن زدن به ”اختلاف“هاي مذهبي، ابزار سياست امپرياليستي.

(٢) ماركسيسم به باورهاي مذهبي توده ها احترام مي گذارد. ديالكتيك رضامندي و طغيان. ساختار اقتصادي- اجتماعي و شكل متناسب با آن. حذف اصل ”ولايت فقيه“ ضروري است. مرز نبرد طبقاتي در ايران.

(٣) مذهب بيان ترس و آرزوي انسان در ارتباط با نيروهاي طبيعي. اخلاق رابطه ميان انسان ها را نظم مي بخشد. اخلاق انسان دوستانه بورژوازي و محدويت هاي آن. هدف اخلاق و اتيك كمونيستي: انطباق و هماهنگ كردن برداشت ذهني از اخلاق با شرايط عيني تحقق ارزش هاي اخلاقي. ريشه فلسفي و تاريخي نادرستي اصل ”ولايت فقيه“.

اخلاق و مذهب

I-  كوزينگ در ابتدا به اين نظر اشاره مي كند كه معتقد است كه گويا «مذهب  – به ويژه مسيحيت –  زمينه و ضامن برقراري اخلاق در جامعه است.» اين در حالي است كه «رابطه ميان مذهب و اخلاق» تاريخي طولاني تر از اين برداشت دو تا سه هزار ساله دارد. صرفنظر از آن بايد به اين پرسش پاسخ داد كه منظور از «مذهب و اخلاق»، يعني تعريف آن ها چيست؟

II- همان طور كه پيش تر از احسان طبري نقل شد، «انساني كه از جهان جانوران جدا شد» و در آغاز طي نمودن پروسه طولاني مَردُمِش Homonisation، يعني هنگامي كه در آغاز راه تبديل شدن همو زاپينس به همو زاپينس زاپينس قرار داشت (نگاه كن به ”انسان؟ ديدگاه ماركسيستي درباره انسان شناسي (آنتروپولوژي) و برداشت هاي بنيادي آن“http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa و http://www.tudeh-iha.com/?p=1071&lang=fa)، تصوري درباره مذهب و اخلاق نداشت. زيرا به گفته كوزينگ: «اعتقاد مذهبي و اخلاقيات، ويژگي طبيعي انسان نبوده، چنانكه پذيرش صفات خداوندي براي خدا نيز ويژگي طبيعي انسان نيست.»

[بر خلاف ادعاي هاي غيرجدي در اينجا و آنجا، جانوران داراي اخلاقيات و يا اعتقادات مذهبي نيستند. نبود مركز براي سخن گفتن در مغز، نارسايي بيولوژيك حنجره و ديگر علايم بدني، در كنار نبود ويژگي سرشت اجتماعي نزد جانوران،  پذيرش اخلاقيات، مذهب و معنويت را نزد جانوران ناممكن مي سازد.

زنده ياد احسان طبري در ”بنياد آموزش انقلابي“ (ص ١٩) در ارتباط با ”ماهيت شعور و رابطه آن با زبان“، پذيرش بود شعور را نزد جانوران نفي مي كند: «فعاليت مولد و مناسبات توليدي كه در جهان جانوران سابقه نداشته و تيپ نوين فعاليت و مناسبات بود، به پيدايش آن چنان نوعي از انعكاس جهان عيني خارجي [در شعور] انجاميد كه نظير آن در جهان جانوران سابقه نداشته است. براي جانوران، اشياء، مجموع علامات براي سمت يابي حياتي است. ولي براي انسان [اشياء] اجزاء يك سيستم بهم پيوسته و قانونمند است. جانوران خود را از پيرامون جدا نمي شمرند و خود را در برابر آن نمي گذارند. ولي انسان خود را از پيرامون و از انسان هاي ديگر تشخيص مي دهد. لذا درك جهان پيرامون به مثابه جهان اشياء و پديده ها و درك خود از ديگران و نيز هدف گذاري براي فعاليت خود – چنين است مختصات آن نوع انعكاس نويني كه در نزد انسان پديد شد و شعور نام دارد. شعور از نيازمندي هاي توليد و زندگي اجتماعي پديد شد و بدون رابطه با توليد و جامعه نه مي تواند پديد شود و نه مي تواند وجود داشته باشد. يكي از مهم ترين شرايط تشكيل شعور در نزد هر انسان جداگانه، زبانست.

زبان و پيدايش و تكامل آن با سير تكاملي شعور انسان پيوند ناگسستني دارد. در جريان كار مولد است كه بشر بناگزير اشياء و پديده ها و حركات را نام گذاري كرده، مفاهيم مشخص (كنكرت) و مجرد (ابستراكت) را پديد آورده و بدينسان شعور خود را غني ساخته و تكامل بخشده است. زبان تجسم مادي شعور است. به قول ماركس و انگلس، روح از همان آغاز اين داغ لعنت را با خود دارد كه بار ماده بر دوش اوست كه در اينجا به شكل قشرهاي جنبنده ي هوا، اصوات، كلمات، يعني زبان بروز مي كند. شعور تنها به كمك اين قشر مادي است كه به نسل هاي بعد قابل انتقال است.» آمورزگار توده اي ها پيش تر همانجا تعريف شعور را چنين ارايه مي دهد: «شعور خاصيت مغز انساني، يعني خاصيت ماده ايست كه به عالي ترين شكل متشكل شده است. شعور عالي ترين شكل انعكاس واقعيت و محصول تكامل طولاني اجتماعي است. يا به بيان ديگر، شعور شكل ويژه ي انساني انعكاس معنوي و فراگيري واقعيت خارجي است.»]

كوزينگ در توضيح ايجاد شدن تصورهاي مذهبي، چنين ادامه مي دهد: «اين صفات مي توانستند تنها در مرحله معيني از رشد جامعه انساني بوجود آيند، هنگامي كه انسان توليد و به كارگرفتن ابزارهاي كار را آموخته بود. رشد زبان و فكر مي بايستي به مرحله معيني ارتقا يافته باشد، تا در تبادل انتزاعي فكر در جامعه در ارتباط با شرايط حاكم بر محيط پيرامون، امكان ايجاد شدن تصورهايي بوجود آيد كه بتوان آن ها را به مثابه اشكالي از مذهب ارزيابي نمود. در جريان ارتباط هاي زباني- انتزاعي ميان انسان ها در  طول زمان، آگاهي مافوق فردي، نوعي آگاهي گروهي بوجود آمد. به كمك اين آگاهي است كه انسان ها نسبت به طبيعت پيرامون، ثروت هاي نهفته در آن در ارتباط با مواد خوراكي و به ويژه در ارتباط با نيروهاي قدرتمند و تاثيرهاي غيرقابل درك آن ها بر هستي انسان، تصورهايي در ذهنشان ايجاد نمودند. وابستگي به اين قدرت ها را درك كردند و از آن ها ترسيدند. اين آگاهي ابتدايي هنوز بسيار مبهم بود و تنها انعكاس بلاواسطه اي را در برابر تجربه هاي طبيعي و اجتماعي منعكس مي ساخت.

در دوران اوليه رشد جامعه بشري، نوعي توجيه و توضيح ذهني براي اين نيروهاي طبيعي بوجود آمد كه در شكل تصورها از نيروهاي (ارواح) خوب و بد، از ديو و شيطان و انواع ديگر نيروهاي ماوراي طبيعي كه داراي نيروهاي مخرب طبيعي بودند و خيرخواهي و محبت آن ها با انسان پراهميت بود، تظاهر كرد.

به عبارت ديگر وابستگي و ترس از نيروهاي طبيعي علت بوجود آمدن چنين تصورها بود. انسان ها مي كوشيدند با قرباني و هدايا، مهرباني اين نيروها را نسبت به خود بدست آورند و از كمك آن ها برخوردار شوند. بر اين پايه، تصورها مذهبي و اعتقاد به نيروهاي ماوراي طبيعي بوجود آمد كه با رسم ها معيني به مثابه سنت و فرهنگ قديمي انسان ها جاي خود را گشود. در ادامه رشد اين تصورها، آن ها مصداق انساني personification و در تصورها فانتزي (هوسِ هنرگونه) انسان، اشكال خدايان را يافتند.

با رشد نيروهاي مولده و بوجود آمدن ابزارهاي جديد كار [كشاورزي]، نياز به انواع خدايان به مثابه حامي و كمك كننده به انسان افزايش يافت. اهداي هدايا و قرباني نزد قبايل مختلف توسعه يافت كه تا قرباني كردن انسان نيز پيش رفت. بر اين پايه، مذهب طبيعي چند خدايي بوجود آمد، آن طور كه در يونان قديم، روم و نزد قبايل آلماني و قبايل ديگر شناخته شده است.

اين برداشتي به كلي نادرست است اگر بخواهيم بوجود آمدن اين تصورها را تنها به علت ناداني انسان در آن دوران بپنداريم. بلكه بايد آن ها را مراحل پراهميتي در روند رشد فرهنگي جامعه بشري ارزيابي نمود كه بدون آن، سازماندهي زندگي انسان در آن دوران ناممكن مي بوده است.»

[اين دوران همزمان است با ايجاد شدن خاندان ها و بعدها قبيله هاي انساني. شكل حاكميت ”خداشاهي“ و بعدها ”شاه خدايي“، اشكال حاكميت اين دوران را تشكيل مي دهد كه در آن جامعه طبقاتي از درون روابط مادرشاهي و ديرتر پدرشاهي دوران اوليه بوجود مي آيد. جابجايي دو شكل حاكميت طبقاتي خداشاهي و شاه خدايي و يا همزماني آن ها را مي توان در طول تاريخ ميان قبايل مختلف يافت. در ايران باستان نيز چنين اشكالي با ويژگي هاي خود وجود داشته است. زنده ياد ف. م. جوانشير (فرج اله ميزاني) در پژوهش درباره محتواي سياسي شاهنامه فردوسي تحت عنوان ”حماسه داد“، برداشت فردوسي در شاهنامه را در ارتباط با نقش پهلوانان در ايران باستان از ديدگاه ماركسيستي- توده اي ارايه مي دهد كه ويژگي هاي اشكال حاكميت را در ايران نشان مي دهد.

روند ايجاد شدن تصورها و برداشت هاي برشمرده مذهبي كه در جامه اوليه آغاز شد، در صورتبندي اقتصادي- اجتماعي برده داري به اوج خود نايل گشت. با ايجاد شدن مذهب تكخدايي يهودي، مسيحي و سپس اسلام، برقراري اشكال خداشاهي و شاه خدايي با تغييراتي ميان جوامع مختلف تداوم يافت و هنوز نيز اشكالي از آن در نظام هاي سرمايه داري وجود دارد. انديشه ”ولايت فقيه“ كه بيان شكل حاكميت خداشاهي دوران قبيله اي رشد جامعه عرب عربستان به دنبال پيروزي ”انقلاب اسلامي محمد“ مي باشد، اكنون به عامل جدي محدود كننده رشد اجتماعي- اقتصادي در ايران تبديل شده است. نمونه هاي ديگري از اين اشكال عتيقه اي را مي توان در برخي از كشورهاي عربي، مانند عربستان سعودي و اميرنشينان ساحل خليج فارس نيز مشاهده نمود.]

كوزينگ در ارتباط با اخلاقيات چنين ادامه مي دهد:

«شرايط مشابهي نيز در ارتباط با رشد ارزش هاي اخلاقي در تاريخ قابل شناخت است. اگرچه جامعه انساني از افراد تشكيل مي شود، اما افراد تنها در جمع اجتماعي خود قادر به تامين نيازهاي خود و ادامه حيات هستند. زندگي در جامعه، تقسيم كار و ارتباطات در جامعه به طور ضرور به ايجاد شدن قواعد و شيوه هاي رفتاري اي انجاميدند كه فرد مي بايستي به آن ها پايبند مي بود، تا سازماندهي هستي اجتماعي ممكن مي گشت. در طول زمان برداشت هاي اجتماعي، عادت ها و رسم ها و محدوديت ها به هنجارها و تصورها بدل و به بخشي از آگاهي اجتماعي تبديل گشت. با اين هدف كه اين هنجارها از صلابت بيش تري برخوردار باشند، آن ها را به درجه دستورهاي مذهبي ارتقا دادند كه گويا نه توسط انسان، بلكه از طرف خدا صادر شده اند. بدين ترتيب، اخلاقيات نيز مانند مذهب، ناشي از نيازهاي اجتماعي براي سازماندهي روند گذران جامعه و تنظيم روابط ميان انسان ها بوجود آمد.

در جامعه اوليه با سطح آگاهي رشد نيافته، مذهب و اخلاق (و همچنين موازين حقوقي) با يكديگر ممزوج شده بودند، زيرا [گويا] قواعد اخلاقي، هنجارها و قوانين همگي از ريشه خداوندي برخودار بودند. اما حتي در زمان ايجاد شدن مذهب و اخلاق نيز در ارتباط با مضمون آن ها، ميانشان تفاوت مهم وجود داشت.

مذهب بيان انعكاس ترس و وحشت و همچنين آرزوهاي انسان در ارتباط با نيروهاي طبيعي و تاثير آن ها بر هستي انسان بود كه در شكل وارونه و سر به پا تظاهر مي كرد. انسان با خلق خداياني در ذهن خود كه گويا قادر به مهار نمودن قدرت هاي ماوراي طبيعي بودند، ترس و همچنين آرزوهاي خود را انعكاس مي داد.

اخلاقيات اما داراي مضموني بكلي ديگر است. اخلاقيات وظيفه تنظيم روابط ميان انسان ها در جامعه را  بعهده دارد. اين امر به صورت انعكاس اصل هاي اخلاقي، قواعد، هنجارها و قانون ها در آگاهي انسان عملي مي گردد و در عمل، رفتار انسان در ارتباط با انسان ديگر را تنظيم مي كند. وظيفه ظاهر مذهبي پوشانده شده به تن آن، ارتقاي اثربخشي آن است. اگر اشكال ابتدايي مذهب و اخلاق در گذشته دور با يكديگر ممزوج شده بودند، به اين معنا نيست كه مذهب زيربناي اخلاق را تشكيل مي دهد.

از آنجا كه مذهب در دوران فروپاشي جامعه اوليه و ايجاد شدن جامعه طبقاتي و دولت، شكل حاكم آگاهي را تشكيل مي داد، قادر شد برتري خود را نسبت به اخلاق تامين كند. هر دو در خدمت تامين حاكميتِ شاهان و صنف روحانيت كه گويا از طرف خداوند برگزيده شده بودند، قرار داشتند.»

كوزينگ در بخش هاي  III ، IV  و V رساله خود چگونگي پيدايش مذهب يهودي با كتاب تورات و همچنين مذهب مسيحي با انجيل را برمي شمرد و رابطه آن دو را با تصورهاي اخلاقي ارايه شده توسط آن ها نشان مي دهد. سپس او به كمك اسناد تاريخي نشان مي دهد كه مسيحيان دوران آغازين كه مورد سركوب حاكمان رومي نيز قرار داشتند، از مسيح به مثابه فيلسوفي مدافع محرومان ياد مي كردند و آموزش او را ترويج مي دادند. «با تبديل شدن مسيحيت در روم به عنوان ”مذهب دولتي“، آموزش مسيحيت تغيير يافت و به ايدئولوژي مذهبي و اخلاقي نظام برده داري روم و به ابزار در خدمت سياست سلطنتي آن تبديل شد. نه تنها نظام برده داري به عنوان امري خدا خواسته اعلام شد، بلكه همچنين جنگ هاي راهزنانه امپراطوري روم و غارت و زير سلطه گرفتن سرزمين ها و خلق هاي ديگر نيز خواست خدا اعلام شد.»

 [از اين تاريخ است كه ديگر مسيح در نقاشي ها به عنوان انديشمندي كه در حال سخنوري است، ترسيم نمي شود، بلكه به جاي آن، ترسيم پيكر به صليب كشيده او رسم شد. فيلسوف انقلابي سخنوري كه براي تغيير شرايط زندگي محرومان بپاخاسته بود، جاي خود را به فردي داد كه با ”معصوميت“ بر صليب كشيده شده است و با «مرگ خود، خود را (همانند يك برده) براي گناهان بشر» قرباني مي كند. اين تغيير موضع در مذهب مسيحيت كه در آغاز مدافع محرمان و برده هاست، نشان تبديل شدن آن به ايدئولوژي نظام برده داري در روم مي باشد. در كتاب ”آزادي به مثابه يك حق ويژه. شرح تاريخي ديگري [از ديد برده ها و نه برده داران] از ليبراليسم“ (ISBN: 978-3-89438-431-9)، فيلسوف ماركسيست معاصر ايتاليايي دومينيكو لوزوردو در بخش هاي مختلفي مساله نقش سه مذهب تكخدايي را نسبت به برده داري مطرح مي كند. در صفحه ٦٠ موضع فيلسوف انگليس جون لوكه (١٧٠٤-١٦٣٢) را بر مي شمرد. لوكه كه يكي از مدافعان ليبراليسم در كشور ”مادر آزادي“ (انگلستان) مي باشد، براي تائيد و مستدل ساختن موضع دفاع خود از برده داري، نظر خود را شرح داده و به اصطلاح مستدل مي سازد. به نظر لوكه با خريدن «برده يا اسب»، «برده سرشت خود را به عنوان انسان از دست مي دهد و به ”چيز“ بدل مي گردد». همين فيلسوف ليبرال انگليسي به منظور  تاكيد بر ”استدلال“ خود به منظور توجيه تجارت برده توسط انگلستان، از يكي از حواريون مسيح، «پالوس اهل تارسوس» نقل مي كند (ص ٦١) كه مي گويد: «اعتقاد يافتن به مسيحيت تو را از وظايفي كه پيش تر پذيرفته بودي، آزاد نمي كند. …». كوزينگ در صفحه ٦٤ كتاب پيش گفته خود، اين سخنان پالوس را چنين تكميل مي كند: «اي شما بردگان، مطيع صاحبان خود در همه امور باشيد … در پاكي قلبتان و در ترس در برابر خدا».]

كوزينگ ادامه مي دهد: «با تبديل شدن صنف روحانيون به دارندگان قدرت زميني و برقراري حاكميت پاپ، مذهب مسيحي به قدرت معنوي و كليسا، به دارنده قدرت حاكميت زميني با شكل خداشاهي تبديل گشت. قدرتي كه كليسا براي نابودي مذهب ها، مراكز مذهبي و نابودي فرهنگ هاي ديگر به آن نياز داشت و به طور عملي نيز از اين قدرت براي نابودي فرهنگ دوران آنتيك [به ويژه يوناني] بهره جست.»

در پايان بخش پنجم و پس از برشمردن بخشي از اجحافات مذهب حاكم كليساي كاتوليك در طول تاريخ، كوزينگ مي نويسد: «نمي توان فهرست كامل كلاهبرداري ها، تقلب ها و جنايت هاي كليساي كاتوليك را در طول قرن هاي حاكميت كليساي روم به طور كامل در رساله حاضر برشمرد» و خواننده را به كتاب پيش گفته خود مراجعه مي دهد.

[نقش نابودي فرهنگ ها و قتل عام و نسل كشي خلق هاي ديگر را كليساي كاتوليك به ويژه با نابودي و قتل عام قبايل و خلق هاي مختلف بوميان در آمريكا (همچنين در آسيا و استراليا) نيز انجام داد و با دزديدن ثروت هاي بسياري از اين كشورها به يكي از عوامل عمده فقر مردم اين كشورها بدل گرديد. وزن طلا و نقره غارت شده از كشورهاي آمريكاي مركزي و جنوبي توسط ميسيونرها و نظاميان اسپانيايي به بيش از ١٥٠ هزار تُن تخمين زده مي شود!]

كوزينگ با اشاره به باقي ماندن اخلاقيات مسيحي – كاتوليكي و پروتستاني –  بر پايه دگم هاي مذهبي انجيل، ناتواني آن را براي ارايه پاسخ متناسب به نيازهاي تغييريابنده انسان در طول قرن ها مورد بررسي قرار مي دهد. «هنگامي كه اخلاقيات انسان در اين امر خلاصه شود كه بكوشد تا در دنياي بعدي به آرامش روحي دست يابد، آنوقت نهايتاً كليه مساله هاي انسان در زندگي زميني او بي اهميت مي شود.»

در توضيح اخلاق انسان دوستانه (هومانيستي) در پايان بخش پنجم رساله خود، كوزينگ اخلاق انسان دوستانه را چنين برمي شمرد: «در اخلاق بر پايه موازين انسان دوستانه، مي تواند تنها آسايش و خوشبختي انسان زمينه و محك براي برداشت و ارزش‏ هاي اخلاقي باشد. پايبندي به برداشت و تصورهاي عجيب و غريبي كه گذشتگان ما در هزاران سال پيش دارا بودند، ديگر داراي زمينه اي جدي نمي باشد.»

كوزينگ در دو بخش پاياني رساله خود، اخلاق انسان دوستانه دوران روشنگري و نهايتاً برداشت ماركسيستي از اخلاق و اتيك [علم اخلاق] را برمي شمرد. در اخلاقيات ماركسيستي، همان طور كه ديرتر بيان شده است، مساله تغيير شرايط حاكم بر هستي انسان، موضوع اصلي و مركزي را تشكيل مي دهد. هدف، برپايي جامعه اي انساني است كه در آن برداشت ذهني از اخلاق و اتيك با شرايط عيني تحقق ارزش ها در هماهنگي و همنوايي قرار دارد.

VI- هدف انسان دوستي (هومانيسم) و روشنگري در اروپا، رشد نيروهاي بدني و روحي- ذهني انسان و همچنين تقويت واكنش خلاق او در زندگي روزمره است، با اين هدف كه آسايش و كرامت انساني افزايش يابد. به كمك اين ارزش ها، بار خفقان برداشت هاي تئولوژيك و مذهبي از روي انديشه درباره اخلاقيات برداشته شد و اخلاق و اتيك بر پايه مستقلي بنيان گذاري شد. اين روندي است كه در آن، ويژگي سرشتي اخلاق مبتني بر ارزش هاي دوران روشنگري به طور روزافزون از اعتقادهاي مذهبي كليسا جدا و به مثابه آگاهي مستقل اجتماعي بنياد نهاده شد. نكته تعيين كننده در اين انديشه تئوريك، اين نكته را تشكيل مي دهد كه اين ادعا كه مذهب بنيان اخلاقيات را تشكيل مي دهد، مستدل نبوده و مردود است. برعكس، اين نكته به اثبات رسانده شد كه اخلاقيات مي تواند پايه و اساس يك مذهب مبتني بر عقلانيت را تشكيل دهد.

 

كوزينگ در ادامه مورد تاكيد قرار مي دهد كه برخورد انديشه روشنگرانه دوران مدرن، برخوردي قاطع «با صنف روحانيت مسيحي و نه با باورهاي مذهبي» مردم است، زيرا روشنگري «بر پايه اعتقاد به خداوند مبتني بر عقلانيت و هم بر پايه بي اعتقادي به وجود خدا قرار دارد. در هماهنگي با نيازهاي زندگي در جامعه بورژوازي، فلاسفه اصول اخلاقيات سكولار را پايه ريختند. آن ها به اثبات رساندند كه اخلاقيات نمي تواند بر پايه قوانين نسبت داده شده به خداوند و دستورات مذهبي پايه ريزي شود، بلكه بايد آن را بر پايه نتايج انديشه و عمل انسان قرار داد. با چنين برداشتي، فلاسفه كوشيدند موازين اخلاقي را مبتني بر طبيعت انسان و يا نيازهاي اجتماعي و حاكميتي جامعه تعريف كنند.»

كوزينگ در اين ارتباط، نظريات برخي از فلاسفه اين دوره را در ارتباط با اخلاقيات برمي شمرد و آن ها را توضيح مي دهد، مانند سپينوزآ، شيفزبوري و هچيسون و كانت. «كانت رابطه ميان مذهب و اخلاق را وارونه نمود: مذهب پايه و اساس اخلاق را تشكيل نمي دهد، بلكه اخلاق مي تواند زمينه براي مذهب مبتني بر عقل را ارايه دهد.»

[از نظر فلسفي، وارونه ارزيابي كردن، دقيق تر، بر روي پا قرار دادن رابطه ميان اخلاق و مذهب، جايگزين ساختن فلسفه ايده آليسم عيني به جاي ايده آليسم ذهنگرايانه مي باشد. پذيرفتن مسئوليت انسان براي تنظيم رابطه ميان خود در جامعه به منظور دستيابي به عدالت اجتماعي نسبي و ممكن، نياز به پايبندي به موازين قانوني ناشي از شرايط عيني هستي اجتماعي دارد. تفهيم واقعيت اين ضرورت، نبردي طولاتي را در تاريخ انديشه انسان تشكيل مي دهد.

در فلسفه يونان قديم، اين نبرد همان قدر وجود دارد كه در ايران. كوشش انديشمندان ايراني از قبيل بيروني، ابن سينا و ديگران در هزار سال پيش، نمونه اي براي اين نبرد مي باشد كه تاكنون نيز پايان نهايي خود را نيافته است. جريان هاي مذهبي ارتجاعي از قبيل نظرياتي كه مصباح يزدي از آن دفاع مي كند، در برابر موضعي كه مي توان آن را نزد نمايندگان ”اصلاح طلبان“ يافت، نشان تداوم اين نبرد در ايران امروز مي باشد.

در حالي كه ريشه شكل حكومتي ”ولايي“ با ”ولي فقيه“ در راس آن را بايد در ايده آليسم ذهنگرايانه جستجو نمود كه پايبندي به موازين قانوني را در انديشه و عمل نفي مي كند و ”ولي فقيه“  – همانند پاپ اعظم كليساي كاتوليك -، را نماينده خدا بر روي زمين دانسته و براي او به مثابه ”خداشاه“، جايگاهي مافوق قانون، معصوميت و خطاناپذيري قايل است، تاكيد بر پايبندي بر موازين قانوني توسط انديشه ”اصلاح طلبي“ مذهبي، داراي ريشه ايده آليستي عينگرايانه مذهبي مي باشد.

موضع فلسفي ”اصلاح طلبانه“ در ايران امروز اما پيگير نيست. نمي توان از يك سو پايبندي به قانون، يعني پايبندي به بيان موازين حافظ نيازهاي اجتماعي جامعه را پذيرفت و حراست از آن ها را ضروري اعلام نمود، و از سوي ديگر پايبندي به محصول انديشه ايده آليسم ذهنگرايانه، يعني شكل حكومتي ”خداشاهي“ و مقدس بودن جايگاه ”ولي فقيه“ را مورد تائيد قرار داد.

اين ناپيگيري فلسفي ريشه تاريخي دارد. درك درست آن توسط جريان ”اصلاح طلبي“ مذهبي در ايران، گام بزرگي در جهت پايه ريزي اتحاد ضروري ضدديكتاتوري با هدف تغييرات بنيادي- انقلابي را در ايران تشكيل مي دهد. همان طور كه حزب توده ايران در استدلال براي نادرست اعلام كردن تثبيت اصل ”ولايت فقيه“ در قانون اساسي و نپذيرفتن آن در سال ١٣٥٩ مورد تصريح قرار داد، يكي دانستن جايگاه آيت الله خميني به عنوان ”رهبر انقلاب“ و همزمان پذيرفتن او به عنوان ”ولي فقيه“ به خاطر مقام مذهبي او، و تثبيت اين اقدام نادرست به شكل اصل ”ولايت فقيه“ در قانون اساسي، اقدامي منافي با هدف هاي انقلاب بهمن ٥٧ مي باشد. اين امر، ريشه تاريخي معضل هاي اجتماعي كنوني را در ايران تشكيل مي دهد. تجربه دو دهه اخير نشان مي دهد كه عنوان ”رهبر انقلاب“ براي آيت الله خميني، عنوان تاريخي تكرارناپذير شرايط ويژه انقلاب بهمن ٥٧ را تشكيل مي داد. بار مصنوعي اضافه شده به آن به علت مقام مذهبي، اشتباه تاريخي مبارزان مذهبي را تشكيل مي دهد كه جز تصحيح جسورانه آن، راهي را باقي نمي گذارد.

بديهي است كه حزب توده ايران در نبرد ميان انديشه ايده آليسم ذهني و عيني، باوجود ناپيگيري فلسفي و منطقي ايده آليسم عيني و با حفظ مواضع انتقادي خود به آن، جانبدار پيگير مدافعان ايده آليسم عيني در برابر ذهني بوده و كماكان نيز است.]

نهايتاً كوزينگ در بخش VII  رساله خود، مساله «استقلال اخلاق و اتيك را در انديشه انسان دوستانه» مورد بررسي قرار مي دهد كه با قاطعيت از برداشت گذشته مبتني بر «گناهكار بودن ابدي انسان» بريده است. در اين انديشه ديگر انسان «بندهِ خالق در ذهن ايجاد كرده، نمي باشد. ….، بلكه او به عنوان مظهر بالاترين ساخته رشد طبيعي و اجتماعي (ماده) شناخته مي شود كه خالق خود است.

انسان با سخت كوشي در به كار گيري توانايي هاي خود در طول تاريخ طولاني توانست به رشد ذهني و بدني دست يابد. او توانست با ممارست به توليد ابزارهاي جديد و موثري براي توليد و پاسخ به نيازهاي خود نايل شود و با رشد افتراقي محصولات توليد خود، نيازهاي خود را به طور مداوم در سطوحي بغرنج و پيچيده تر پاسخ گويد و تامين كند. انسان توانست در اين روند اشكال متفاوت هستي اجتماعي را از جامعه ساده اوليه تا جامعه بورژوازي كنوني بر پا دارد. انسان توانست فرهنگ مادي و معنوي خود و تمدن هاي متفاوتي خلق كند و شناخت و  دانش خود را از مرحله نازل تا دانش امروزي رشد دهد و با توليد اجتماعي مدرن در سطح جهاني، رفاه و آسايش به ارمغان آورد. از اين طريق مي تواند مرحله بالاتري از شرايط انسان دوستانه هستي براي انسان و رشد انساني همه جانبه حقوق بشري او تامين گردد.

برپايي چنين شرايطي با اميد به توانايي جامعه بورژوازي، توسط انديشمندان آن در دوران طلوع اين نظام اعلام شد. اما تحت شرايط ايجاد شده در اين جامعه، دستيابي به شرايط انساني و تامين حقوق بشري تنها در ابعاد محدودي ممكن گشت. اما تداوم اين رشد براي دستيابي به اين هدف ناممكن نيست. به اين منظور ضروري است كه تضادهاي عديده در سطح جهاني در ارتباط با نيازهاي اجتماعي، فرهنگي، ذهني- روحي و اخلاقي انسان برطرف گردد كه حل آن ها در شرايط برقراري نظام سرمايه داري ممكن نشده است.

بر اين پايه است كه اكنون ضرورت تشديد پژوهش براي برپايي كارپايه اخلاق و اتيك انسان دوستانه كمونيستي مبتني بر علم وجود دارد، زيرا به درستي صحبت از آن مي شود كه در شرايط كنوني كمبود زمينه يك جهت گيري اخلاقي انساني به شدت حس و درك مي شود. نتايج به دست آمده بر پايه اخلاقيات سكولار و آزاد شده از بندهاي مذهبي و تئولوژيكي، زمينه را براي ايجاد شدن اخلاق مبتني بر ماترياليسم تاريخي ايجاد كرده است. اما تنها پس از پايه ريزي برداشت ماترياليسم تاريخي مبتني بر شناخت و درك سرشت ماترياليستي جامعه انساني و تاريخ آن توسط ماركس و انگلس، زمينه علمي برپايي اخلاق انسان دوستانه (هومانيستي) كمونيستي ممكن گشته است.

برداشت هاي اخلاقي، هنجارها، قواعد و ملاك ها از درون روابط هستي اجتماعي زائيده مي شوند. اين روند از اين طريق ممكن مي گردد كه انسان ها كه در جستجوي پاسخ به منافع، تمايلات و آرزوهاي خود هستند، به اين روابط اجتماعي با آگاهي كم و بيش برخورد كرده و شيوه هاي هماهنگي با آن ها را ايجاد مي كنند. هدف، تنظيم رابطه فردي و اجتماعي خود با ديگران بر پايه آن هاست. هنجارها، قواعد، ارزش ها و ملاك هاي سنجش، بخش ذهني اخلاق و روابط اجتماعي مبتني بر اخلاق را تشكيل مي دهند. آن ها در عمل، كنش و واكنش انسان را در روابط با ديگران در جامعه تنظيم مي كنند. اما تاثير آن ها با محدوديت هايي در جامعه روبروست كه ريشه در روابط اجتماعي، به ويژه در بخش اقتصادي آن دارد كه بر روي روابط اجتماعي، سياسي و خانوادگي و شكل بروز آن ها موثر مي باشد. هگل اين شرايط را در فلسفه اخلاقيات خود، بخش عيني روابط مبتني بر اخلاق مي نامد. ديالكتيك كنش و واكنش عملي اخلاقي انسان، از تناسبي ميان بخش ذهني و عيني عملكرد انسان برخوردار است.

هنگامي كه ماركس اخلاق و اتيك انسان دوستانه را در تز زير بيان مي كند كه «انتقاد به مذهب با اين آموزش و نتيجه گيري از آن پايان مي يابد كه براي انسانيت، خود انسان والاترين موجود را تشكيل مي دهد و لذا اين شناخت با اين حكم مطلق گريزناپذير (كاتگوري امپراتيو) همراه است كه از اين روي، بايد همه مناسباتي برانداخته شود كه تحت شرايط آن، فرد انسان به موجودي سركوب و تحقير شده، به موجودي در بند و منزوي شده تبديل و كرامت او پايمال گشته است»، آنوقت اين نتيجه گيري نيز قانونمند است كه اخلاقيات انسان دوستانه تنها با بيان چنين نتيجه گيري پايان نمي يابد، بلكه نكته اساسي آن است كه بايستي تمامي شرايط كه با اين نتيجه گيري در تضاد قرار دارد، تغيير يابد. آن هم به نحوي تغيير يابد كه اين شرايط به واقعيت عيني اخلاقي در جامعه تبديل گردد.

اما برداشت مسيحي درباره كرامت انساني هر روز روشن تر به سدي در برابر فعاليت تئوريك و عملي به منظور تحقق بخشيدن به تغييرهاي ضروري تبديل مي گردد. اگر انسان به خاطر گناهانش به مخلوقي تحقير شده بدل گشته كه از بهشت بيرون رانده و محكوم به گذران زندگي اي پردرد در زمين شده است و تنها وظيفه او پرداخت جريمه گناهانش است كه بايد به اين اميد كه روحش در جهان ديگر از زندگي بهتري برخوردار گردد، انجام شود، آنوقت چنين دركي از هستي خود و چنين برداشتي درباره سرنوشت خود مي تواند تنها به معناي تسليم در برابر همه مساله هايي فهميده شود كه در برابر انسان قرار دارد، در حالي كه درست تغييـر آن ها وظيفه روز او را تشكيل مي دهد. …

اتيك انسان دوستانه مي بايستي عنصرهاي اخلاقي اي را براي تنظيم رابطه ميان انسان ها ارايه دهد كه طبق آن، تساوي حقوق همه انسان ها بر روي زمين تامين و تضمين گشته و راهبردهاي عملي براي تنظيم جنبه هاي مختلف زندگي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و علمي انسان ارايه دهد …»

[اقتصاددان ماركسيست آلماني، هاري نيك با طرح پرسش «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم» در اثرش ”بحث هاي اقتصادي در جمهوري دموكراتيك آلمان“ (نگاه كن به مشكلات اقتصادي ايران زائيده نظام سرمايه داري است! http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1819)، در عين ارايه نكاتي براي برپايي اقتصاد كمونيستي در خدمت انسان و گونه انساني، در واقع پاسخ به پرسش درباره زمينه بوجود آمدن اخلاق كمونيستي را نيز طرح مي كند.

نيك ارزيابي خود درباره شيوه توليد پس از سرمايه داري يا شيوه توليد كمونيستي را كه پيامد «انقلاب نيروهاي مولده» در اواسط قرن گذشته اروپايي مي باشد، از اين روي مستدل مي داند، زيرا «از يك سو، گرايش هاي اصلي رشد در جهان، آن طور كه در زمان رشد صنعتي عملي شد، به شكل كنوني در قرن پيش رو ناممكن است: نه تقليل زمان براي دو برابر شدن جمعيت جهان، و نه برداشت مواد خام از طبيعت به شكل گذشته ممكن است، و به ويژه نه ايجاد شدن حجم زباله و مواد سمي يا نابودي گونه هاي حيواني و گياهي كه در دوران پشت سر عملي شد، با تداوم هستي بر روي زمين همخواني دارد. همين وضع را بايد براي تداوم قطب بندي اجتماعي در كشورهاي ثروتمند و هم تعميق درّه تفاوت سطح زندگي ميان كشورهاي صنعتي و در حال رشد ناممكن دانست.

از سوي ديگر، با انقلاب تكنولوژيكي در مقياس جهاني در قرن بيستم، روند رشدي پا به عرصه وجود گذاشته است كه تاكنون در تاريخ بشري بي سابقه مي باشد. … [از اين طريق] تغييرات پيگير در ارتباط با شرايط هستی گونه انساني به وجود آمده است.» نيك سپس با تفصيل ١- ايجاد شدن شرايط تكنيكي براي «نابودي هستي» بر روي زمين، و ٢- تبديل شدن برداشت از طبيعت از «سيستم باز به سيستم بسته» را نشان مي دهد و مي نويسد: «برداشت رايگان از طبيعت به پايان خود رسيده است»! ٣- ايجاد شدن امكان «گشودن جهان كلان (ماكروكسموس) و جهان خُرد (ميكروكسموس)»، به ويژه با «شناخت كد اطلاعات ارثي» و امكان «خلق زندگي ”از راه ايجاد ساختاري“ آن» و ٤- نهايتاً با اشاره به شرايط ايجاد شده براي تداوم هستي بر روي زمين، بر ضرورت پذيرش نحوه ديگري از بازتوليد هستي اشاره مي كند كه مبتني است بر تغييرات در شيوه زندگي، فرهنگ، مصرف، تقسيم و … (ص ٧٢) به نظر او بشريت نمي تواند بيش از اين از پاسخ دادن به پرسش طرح شده درباره «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟» (ص ٩٩) چشم بپوشد.

بايستي با توجه «به تغييرات ريشه اي در شرايط جهانيِ»  هستي بشری، نحوه زندگي ساختاري اين چناني داشته باشد: «نقش تعيين كننده در آينده بر اين نكته متمركز نخواهد بود كه با چه سرعتي، اقتصاد و پيشرفت تكنولوژيكي رشد خواهد كرد، بلكه برعكس: رشد بايستي در سطح جهاني و در مقياس كليت آن، رشدی در كنترل باشد. اين امر به معناي آن است كه به ويژه رشد ديوانه وار ناشي از رقابت و سودورزي بايستي پايان يابد. چنين برنامه اي تنها با ويژگي هاي مثبت اقتصاد سوسياليستي [كه در خدمت حفظ هستي گونه انساني، جانوري، گياهي و محيط زيست است] ممكن مي باشد و نه در سرعت هر روز شتاب يابنده رشد اقتصادي و تكنولوژي [كه صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري به انسان تحميل مي كند]!»

 

مارکس این تغییر را تغییر بازتولید کالا برپایه نیاز انسان و نه با هدف سودورزی برای انباشت هرچه بیش تر سرمایه و سود می داند.

بدين ترتيب هماهنگي ميان بخش ذهني و عيني اخلاقيات انسان دوستانه كمونيستي برقرار مي شود.]




اخلاق و مذهب در خدمت كي؟ (٢)

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٢٣ بخش دوم (اول مهر)

واژه راهنما: (١) ايدئولوژي ”مذهبي“ عليه ارزش هاي دوران روشنگري و علم. استفاده ابزاري از اخلاق و معنويت عليه تغيير شرايط به سود گونه انساني. دامن زدن به ”اختلاف“هاي مذهبي، ابزار سياست امپرياليستي.

(٢) ماركسيسم به باورهاي مذهبي توده ها احترام مي گذارد. ديالكتيك رضامندي و طغيان. ساختار اقتصادي- اجتماعي و شكل متناسب با آن. حذف اصل ”ولايت فقيه“ ضروري است. مرز نبرد طبقاتي در ايران.

(٣) مذهب بيان ترس و آرزوي انسان در ارتباط با نيروهاي طبيعي. اخلاق رابطه ميان انسان ها را نظم مي بخشد. اخلاق انسان دوستانه بورژوازي و محدويت هاي آن. هدف اخلاق و اتيك كمونيستي: انطباق و هماهنگ كردن برداشت ذهني از اخلاق با شرايط عيني تحقق ارزش هاي اخلاقي. ريشه فلسفي و تاريخي نادرستي اصل ”ولايت فقيه“.

 

احترام به باورهاي مذهبي توده ها

آنچه درباره كليساي كاتوليك به عنوان مظهر ايدئولوژي نظام برده داري، فئوداليسم- مسيحي و سرمايه داري به طور اخص بيان شد، نبايد به معناي موضع گيري عليه باورهاي مذهبي توده ها ميليوني انسان در طول تاريخ درك گردد. اين دو، دو نكته متفاوت مي باشند. چنانكه بايد ميان ”اسلام آمريكايي“ و ”اسلام انقلابي“ نيز تفاوت ماهوي قايل شد.

باورهاي مذهبي انسان (همو زاپينس) كه قدمتي هزاران ساله دارد، پاسخي است به نياز انسان براي شناخت و درك پديده هاي ناشناخته و پرسش ها در ارتباط با آن ها. زنده ياد احسان طبري پرسش هاي انسان در طول تاريخ را بيان روند «مَردُمِش» انسان مي داند كه در جستجوي ”مدينه فاضله“ با گمراهي ها و سرگشتگي ها دست بگريبان بوده است. آموزگار هزاران توده اي در اثرش ”با پچپچه هاي پائيز“ كه آن را اثري در «حماسه انسان» مي نامد، … انساني كه راهي طولاني از «بوزينگي تا آدميگري» را طي مي كند، خود را جستجوگر پاسخ به همين پرسش ها مي نامد: «آخر در اين كهكشان ها، چيزي را مي جويم: از بوزينگي تا آدميگري» (احسان طبري، ”با پچپچه هاي پائيز“، ششم).

پاسخِ پرسش هايي كه بدون آن، انسان قادر به طي راهي كه پشت سر گذاشت، نمي بوده است. پرسش هايي كه به قول ماركس تنها در جامعه فارغ از استثمار انسان از انسان پاسخ نهايي و انسان دوستانه خود را دريافت مي كنند، و اين، پايان «انتقاد به مذهب» حاكم است.

احسان طبري، در ”انديشه هايي پراكنده درباره انسان و زندگي“ (يادداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، ص ١١١ به بعد) مي نويسد: «… انساني كه از جهان جانوران جدا شد، پروسه طولاني مَردُمِش (Homonisation) [تبديل شدن همو زاپينس به همو زاپينس زاپينس] را گذراند، (…) با مغزي خواب آلود و روياباف، حقير و ناتوان وارد اين كارگاه شگرف شد. انساني كه كمي بهتر از يك بوزينه درك مي كرد، با دستگاه ظريف و بغرنجي كه براي درك آن حتي دانش امروزي ما نارساست، روبرو گرديد. طبيعي است كه خرافه و سفسطه، تعميم هاي عبث، دعاوي دروغ، احكام مجعول، جهان بيني هاي خيالي، كوره راه ها و سرگيجه ها به مثابه حقايق جاويد و ازلي تلقي شد و آدميزاد شروع كرد به كشتن آدميزادهاي ديگر، زيرا ”حقايق ازليِ“ مكشوف او را قبول نداشتند و آدميزاد شروع كرد به كشتن آدميزادهاي ديگر، زيرا محصول كار انساني نمي توانست ولع و آرزوي همه را سير كند و آنان كه غارت مي كردند، آنان را كه غارت مي شدند، نابود ساختند. (…)

اگر تراژيسمي براي سرنوشت انساني قائل شويم، در آنجاست كه وي آرمان هاي خود را بر اساس نيرويِ تخيلِ قوي و عطش سوزان سعادت، بسيار زود، در همان سپيده ظهور بشر، در كالبد افسانه ها، اساطير و مذاهب مطرح كرده است و حتي ذات خداوند را در واقع به شكل صفات مطلق شده انساني، موجودي همه دان و همه توان، در ذروه تعادل دروني و تكامل وجودي تصور كرده است و يا موجوداتي سير، كامياب و شادمان در غرفات بهشتي و طبقات آسماني فرض نموده است. آري خيال، برنامه تكامل را، گرچه مه آگين، ولي به درستي طراحي كرده است. اين برنامه همان آرمان هاي بشري است كه با تدارك بيش از پيش شرايط و اسباب تحقق، به صورت تئوري هاي علمي و اجتماعي درآمده است. ولي سير از واقعيت حقير تا جهان خيال، سير از غارهاي تيره تا كاخ هاي بلورين، سيري است از ميان خارها به سوي ستاره ها (per aspera, ad astera) و اعتراف بايد كرد كه اين سير كُند، خون آلود، دردناك و پرسوز و گداز است و گاه عناصر رذالت در آن بر عناصر فضيلت مي چربد و دلقكي از حماسه بيشتر است و حاصل خرمن هر نسلي به نسبت توقع آن نسل ناچيز! …».

طبري انديشه هاي بالا را درباره روند مَردُمِش انسان در سروده زندانش تحت عنوان ”فرسايش در خزان“ (***) نيز در «نثر موزون شاعرانه»اي ارايه مي دهد. او در اين سروده «كوره راه ها و سرگيجه ها»ي انسان را برمي شمرد: «… ما آب در هاون كوفتيم ساليان، آسمان را شيار مي زديم و زمين را به آيش رها، قرن ها در پي آب تيره گون خضر دويديم به سر و به پا، پياله هاي تهي در دست هامان در گردش بود و به صداي سفالينشان دل خوش بوديم. …»

در ادامه در اين «نثر موزون شاعرانه»، طبري «ولع و آرزوي» غارتگران را در طول تاريخ برمي شمرد: «فضاي سنگين زمان، جز ناله غمگنانه مان، جز نعره هاي خوف انگيز جباران در خود نداشت، و گرده هامان جز يوغ صاحبان زر نمي شناخت و عضلاتمان تجربه كرده بود، سال ها تازيانه رنج را، و معتاد بود. (…) بسيط زمين در پهنه آرزوهامان تنگ بود، چشم در آسمان دوختيم، آتش افسانه هاي شيرين را برافروختيم (…) ليك خدعه در كف جباران بود و زمانشان به كام، و ما را بهره، خون بود.»

ماركس در پيش گفتار ”انتقاد به فلسفه حقوق هگل“، زمان پايان «انتقاد به مذهب» حاكم را، همان طور كه پيش تر نيز بيان شد، پايان طبقاتي بودن جامعه و برافتادن استثمار انسان از انسان مي داند. از اين روي او وظيفه انتقاد به مذهب حاكم در جامعه طبقاتي را، نه مبارزه عليه باورهاي مذهبي انسان، بلكه مبارزه با «پوشش مقدس»ي كه بر آگاهي انسان براي شناخت از خود پوشانده شده است، مي داند: «اكنون كه پوشش مقدس بيگانگي از خود انسان افشا شده است، نخستين وظيفه فلسفه اي كه در خدمت تاريخ قرار دارد، افشا كردن از خود بيگانگي انسان در پوشش نامقدس آن است. از اين طريق، انتقاد به آسمان، به انتقاد به زمين، انتقاد به مذهب، به انتقاد به موازين حقوقي، انتقاد به تئولوژي، به انتقاد به سياست اعمال شده بدل مي گردد.» [تكيه از نگارنده]

ديالكتيك رضامندي و طغيان

«انتقاد به زمين» كه ماركس جايگزيني براي برخورد به باورهاي مذهبي انسان ارزيابي مي كند، در عين حال اشاره اي هم هست كه او وانگلس به نقش انقلابي مذهب در طول تاريخ نشان داده اند. انگلس خيزش محمد را در عربستان، خيزش «انقلابي» مي داند كه هدف آن پايان بخشيدن به برخورد ميان قبايل عرب بر سر منافع و نيازهاي قبايل مختلف بود كه در ظاهر در برخورد ميان خدايان- بت هاي آن ها جريان مي يافت. هدف برقراري اتحاد ميان قبايل عرب در عربستان بود. وحدتي كه همانند نمونه هاي ديگر آن (اسپارت و آتن توسط اسكندر، قبايل مغول توسط چنگيز) اثرات و پيامدهاي تاريخي بسياري به دنبال داشت.

در نوشتار ”مذهب، پرچمي انقلابي عليه نظام فرسوده اقتصادي و بيان خيالپردازانه سعادت انسان. ديالكتيك رضامندي و طغيان“ در همين صفحه (http://www.tudeh-iha.com/?p=1529&lang=fa) كه ازجمله در ارتباط با مناظره تلويزيوني ميان زنده ياد احسان طبري و مصباح يزدي در تلويزيون ايران پس از پيروزي انقلاب قرار دارد، برداشت دوگانه ماركسيسم از مذهب و نكات ديگري از نقش مذهب در روابط اجتماعي مورد بررسي قرار گرفته اند.

در آنجا ازجمله «نقش انقلابي و طغيانگر انديشه مذهبي در دوران هاي بحراني در هستي جامعه» مورد بررسي قرار گرفته و نشان داده شده است. نقشي كه به عنوان «پرچم … يورش انقلابي به زيربناي فرسوده و كهنه نظام اقتصادي» (ماركس)، نقش  شكافتن سقف آسمان و ريختن طرحي زميني ايفا مي سازد و به قول احسان طبري در ”فرسايش در خزان“ (همانجا) زمان آن كه «آسمان را به آيش رها كنيد! زمين را به موران وامگذاريد! اي باد بدستان» فرارسيده است: زيرا به گفته ماركس، «با تعميق تضاد اجتماعي، جو سياسي، پوشش مذهبي خود را از دست مي دهد». [تكيه از نگارنده]

در اين نوشتار همچنين در ارتباط با ارزيابي ماركسيسم از «مذهب طبقاتي حاكم»، وظيفه جنبش انقلابي كنوني مردم ميهن ما براي پاسخ به «پرسش درباره ساختار اقتصادي- اجتماعي كشور» و «شكل حاكميت دموكراتيك متناسب» با آن مورد بررسي قرار گرفته است. همان طور كه حزب توده ايران در اعلاميه فروردين ماه سال ١٣٥٩ خواستار حذف اصل ”ولايت فقيه“ از قانون اساسي ايران شده است، چنين اصلي در قانون اساسي با هدف هاي انقلاب در تضاد قرار داشته و حذف آن ضروري است. واقعي بيني و صلابت نظري- سياسي اين خواست، با توجه به تجربه نقض  قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما و تحميل نظام اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري مافيايي كنوني توسط ”ولي فقيه“ به مردم ميهن ما، به اثبات رسيده است.

پس از اين توضيحات، حقانيت برخورد به نقش ايدئولوژي هدفمند سرمايه داري دوران كنوني با پوشش مذهبي قابل درك است، زيرا اين ايدئولوژي ارتجاعي به منظور تحميل سيطره نواستعماري سرمايه مالي امپرياليستي به مردم جهان دنبال مي شود. واقعيتي كه در ايران غيرقابل انكار است! ولي فقيه در ايران، كماكان خواستار ادامه اجراي برنامه نوليبرال خصوصي سازي و آزادسازي اقتصادي امپرياليستي در كشور مي باشد. سركوب آزادي هاي قانوني دموكراتيك مردم، پايمال نمودن حقوق قانوني مردم كه در اصل هاي بخش حقوق ملت در قانون اساسي تثبيت شده اند و همچنين زنداني كردن غيرقانوني مبارزان بيشماري، به ويژه زنداني كردن غيرقانوني موسوي ها و كروبي، به منظور حفظ شرايط خفقاني جهت اجراي اين برنامه امپرياليستي اعمال مي گردد.

مرز ميان اپوزيسيون ترقي خواه با اپوزيسيون سلطنت طلب خارج از كشور و ارتجاع داخلي از يك سو، و همچنين ميان مدافعان برنامه امپرياليستي ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي“ و مخالفان آن در خارج و داخل ايران از سوي ديگر، مرز نبرد طبقاتي را در دوران كنوني در ايران تشكيل مي دهد. در حالي كه سياست ارتجاع سلطنت طلب و ابواب جمعي آن در خارج از كشور و ارتجاع داخلي عليه دستاوردهاي ملي- دموكراتيك انقلاب بهمن متوجه است، نيروهاي ترقي خواه مدافع آماج هاي انقلاب بهمن و دستاوردهاي آن هستند. اتحادهاي اجتماعي نهايتاً در دو طرف اين مرز پا خواهند گرفت.

پايان بخش دوم

—

فرسايش در خزان

روزگارى گذشت بر ما، دراز، سراسر، رمز و راز، پر نشيب و فراز.

زمين چرخان بود و خورشيد تابان، زمان در دوّرانِ ابدىِ خويش، غلتان، نبات بسامان بود، و رودها روان، بادها همچنان وزان، بلبلان نغمه‏خوان، گل‏ها الوان، و ما، آب در هاون كوفتيم ساليان.

آسمان را شيار مى زديم و زمين را به آيش رها.

قرن‏ها در پى آب تيره‏گون خضر، دويديم به سر و به پا.

پياله‏هاى تهى در دست‏هامان در گردش بود، و به صداى سفالينشان دل خوش بوديم.

فضاى سنگين زمان، جز ناله غمگنانه‏مان، جز نعره‏هاى خوف‏انگيز جباّران، در خود نداشت، و گرده‏هامان، جز يوغ صاحبان زر،  نمى شناخت، و عضلاتمان تجربه كرده بود، سال‏ها تازيانه رنج را، و معتاد بود.

چشم‏ها غرقه در گودال تشويش بود و قلب‏ها در سينه‏ها ريش ريش.

از پهنه كبود دريا، جز غرقگى نصيبمان نبود، و از تابشِ امواجِ درخشان و طلائى خورشيد، جز، تيرگى چهره‏هامان.

         ***

بسيط زمين در پهنه آرزوهامان تنگ بود.

چشم در آسمان دوختيم، آتش افسانه‏هاى شيرين را برافروختيم، هركول را برافراشتيم، برگى پشتش را به خاك كشاند.

آشيل را  كاشتيم، نقصان در ريشه داشت.

اسفنديار را روئين ساختيم، تير زمانش دو چشم، بى امان دوخت.

فرياد برآورديم، رنج‏هامان را به يادها سپرديم، چو ابرها در بهار، گريستيم زار زار.

اسپارتاكوس،  از رم برخاست، با برده‏هاى بى شمار، بهر كارزار.

كاوه آهنين، پرچم چرمين برافراشت، صف در صف بياراست، فاعلان زمين را، ليك،  خدعه در كف جباران بود و زمانشان به كام، و ما را،  بهره خون بود.

        ***

زمين همچنان مى گرديد و باد در وزش خويش مدام.

و دو همزاد، روز و شب، از مادر زمان در زايش، گام به گام.

و جهان، در حسرت مسيح مى سوخت.

        ***

تو آمدى، نه از فراز، كه از فرود، از زمين، نه آسمان، نه زان منظرى كه قرن‏ها چشم گشاده بوديم به انتظار.

آمدى، عاشقانه آمدى، بر لبانت زمزمة دردهامان جارى بود، در دستانت، مرهم زخم كهنه ساليان.

فرياد برآوردى:

     «آسمان را به آيش رها كنيد!

     زمين را به موران وامگذاريد!

     اى باد بدستان! …

     طوفان،  در دستتان خانه دارد،

     زمين،  بر دو عمودتان استوار است،

     خورشيد، از نگاهتان مى زايد،

     ابرهاى تيره را در سينه‏هاتان محبوس مكنيد!

     شهد شيرين زمان به كامتان است».

         ***

دست افشانديم، پاى كوبيديم، چشم گشاديم و فرياد برآورديم.

و بدين‏سان، پرواز را خواندى، پرنده را پراندى، جهل را رماندى، عقل را چماندى، و ما را از لجن‏زارِ متعفنِ مردابِ لاقيدى، بسانِ بطانِ آبىِ بى باك، پراندى، در بحر خروشان، ميان پيچش امواج جوشان، بنشاندى، القصه، مرا، در سرزمين خرم، هستى نماياندى.

          ***

كنونت،  ياد مى آريم،

كنونت،  پاس مى داريم،

سرودى، رفتن ره را، نمودى، پرّش و چه را.

         ***

كنون،  از ماست، پرّيدن،

كنون،  برماست، بگذشتن.




اخلاق و مذهب در خدمت كي؟ (١)

مقاله شماره: ١٣٩١ / ٢٣ بخش نخست (اول مهر)

واژه راهنما: (١) ايدئولوژي ”مذهبي“ عليه ارزش هاي دوران روشنگري و علم. استفاده ابزاري از اخلاق و معنويت عليه تغيير شرايط به سود گونه انساني. دامن زدن به ”اختلاف“هاي مذهبي، ابزار سياست امپرياليستي.

(٢) ماركسيسم به باورهاي مذهبي توده ها احترام مي گذارد. ديالكتيك رضامندي و طغيان. ساختار اقتصادي- اجتماعي و شكل متناسب با آن. حذف اصل ”ولايت فقيه“ ضروري است. مرز نبرد طبقاتي در ايران.

(٣) مذهب بيان ترس و آرزوي انسان در ارتباط با نيروهاي طبيعي. اخلاق رابطه ميان انسان ها را نظم مي بخشد. اخلاق انسان دوستانه بورژوازي و محدويت هاي آن. هدف اخلاق و اتيك كمونيستي: انطباق و هماهنگ كردن برداشت ذهني از اخلاق با شرايط عيني تحقق ارزش هاي اخلاقي. ريشه فلسفي و تاريخي نادرستي اصل ”ولايت فقيه“.

هنگامي كه پروفسور الهيات (تئولوژي) آلماني، ژوزف راتسينگر در سال ٢٠٠٥ به عنوان پاپ اعظم كليساي كاتوليك انتخاب شد و نام خود را بنديكت شانزدهم گذاشت، بلافاصله برنامه خود عليه ”دستاوردهاي دوران روشنگري“ را نيز اعلام نمود. او تا زمان انتخاب خود به عنوان پاپ، رئيس دادگاه ”انگيزيسيون“ (تفتيش عقايد) كليساي كاتوليك بود كه مدتي است نام آن را به ”نگهباني از ارزش ها مذهب كاتوليك“ تغيير داده اند. اين تغيير نام به منظور پوشش دادن به جنايت هايي است كه در اين دادگاه ها عليه مردم بي دفاع اعمال شده است. آن ها مي خواهند از اين طريق جنايت هاي انجام شده به نام ”مذهب“ را از خاطره تاريخي مردم حذف كنند. دستبند قپاني، فشردن جمجمه در حلقه آهنين، شلاق و سوزاندن پوست، انواعي از شيوه هاي اين ”اعتراف گيري هاي دردآلود“ بود. نامي كه خود بر بازجويي هاي دادگاه انگيزيسيون نهاده بودند. شيوه هايي كه خاطره سرنوشت بسياري از ”دربندي“ها را در زندان هاي جمهوري اسلامي ايران، در زندان غيرقانوني گونتانمو ايالات متحده آمريكا در سرزمين كوبا و … در خاطره زنده مي كند.

هسته مركزي برنامه اعلام شده پروفسور آلماني، پاپ بنديكت شانزدهم، مبارزه با انديشه و نظريات علمي است كه در دوران ”روشنگري“ زمينه براندازي نظام فئوداليسم (فئودال- مسيحي) كليساي كاتوليك را توسط بورژوازي انقلابي دوران طلوع نظام سرمايه داري ايجاد كرد. او برنامه اين جنگ پوشيده را در همان سال انتخاب خود در ديدار با ”جوانان“ در كلن/ آلمان اعلام نمود و نام برنامه خود را ”بحث و گفتگو درباره ارزش ها“ ناميد.

بنا به برنامه مورد نظر او، انديشه مذهبي، انديشه اي هم وزن انديشه علمي بوده و مي تواند ”طرف“ گفتگو با نظريات علمي باشد. او خواستار آن است كه اصول ”اخلاق“ مذهب كاتوليك، كماكان پايه و اساس ”اخلاقيات“ جامعه مسيحي را تشكيل دهد. بر اين پايه، برگزاري بسياري گفتگوها در رسانه هاي عمومي در كشورهاي مختلف سرمايه داري سازمان داده مي شود. رسانه هاي امپرياليستي از قبيل بي بي سي فارسي نيز با صرف نيروي بسيار در آن شركت دارند. مخالفت جريان هاي نوفاشيستي با حضور مسلمانان در كشورهاي اروپايي، با اشاره به همين ارزش ها و فرهنگ سنتي مسيحي مورد نظر پاپ توجيه مي شود.

ايدئولوژي مذهبي كليساي كاتوليك كه در راس آن مقام ”ولايت فقيه“ي پاپ اعظم قرار دارد و او را به عنوان نماينده تام‎الختيار و معصوم خداوند بر روي زمين اعلام مي كند كه از خطا مبراست، با پيروزي نظام سرمايه داري بر نظام فئودالي در اروپا در قرون گذشته كه قله تاريخي آن را پيروزي انقلاب كبير فرانسه تشكيل مي دهد، اجباراً دفاع از ”ارزش“هاي فئوداليسم را ترك كرد كه تحت عنوان ”مشيت الهي“ حاكميت فئودالي را توجيه مي نمود. اكنون اين ايدئولوژي به ايدئولوژي نظام سرمايه داري تبديل شده است كه ”الزامات اقتصادي“ سرمايه داري جهاني شده را جايگزين ”مشيت الهي“ نموده است.

در برنامه جديد پاپ آلماني كوشش مي شود براي مبارزه با تاثير دستاوردهاي علم، به ويژه علوم انساني- اجتماعي، از دو مقوله ”اخلاق“ و ”معنويت“استفاده ابزاري شود، زيرا تحت تاثير دستاوردهاي علم، باورهاي مذهبي نزد توده ها هر روز كم رنگ تر و كليساها از هر نوع آن خالي تر شده اند.

اخلاقيات سكولار برآمده از ارزش هاي دوران روشنگري كه اكنون در خدمت تائيد ايدئولوژي صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري در دوران افول آن قرار دارد، قادر به پاسخگويي درباره علل بحران ساختاري نظام سرمايه داري نمي باشد. از اين روي است كه به قول آلفرد كوزينگ، «در شرايط كنوني كمبود زمينه يك جهت گيري اخلاقي انساني به شدت احساس مي شود.»

وجود اين كمبود و ناتواني براي پاسخ به پرسش ها و مساله هاي در برابر جامعه انساني است كه از يك سو موجب نگراني مدافعان نظام سرمايه داري و از سوي ديگر، به وسيله اي به منظور مبارزه عليه ارزش هاي انسان دوستانه دوران روشنگري بدل شده است. هدف، انحراف انديشه و ذهن انسان در جستجوي راه حل هايي اقتصادي- اجتماعي و همچنين اخلاقي است كه بايستي در خدمت گونه انساني قرار داشته باشد.

كوشش مي شود با ايجاد حسرت براي دوران گذشته (”نوستالژي“)، راه نجات تنها به برپايي دوران پر جلال و جبروت ”باروك“ محدود گردد كه در آن، كليساي كاتوليك كوشيد در قرن هاي ١٥ تا ١٧ تاريخ اروپايي، با به نمايش گذاشتن ثروت هاي خود و با به خدمت گرفتن آثار هنري هنرمندان بسياري، گويا توانايي و حقانيت حاكميت فئودال- مسيحي را مستدل سازد. اكنون نيز از همين شيوه براي برپايي و توجيه ”باروك امپرياليستي“ بهره مي گيرند. مي خواهند به توده ها انباشت ثروت هاي نجومي در دوران حاكميت نوليبرال سرمايه مالي امپرياليستي را به عنوان نشان و دليل حقانيت اين نظام بخورانند و القا كنند. ايجاد مدارس و دانشگاه هاي خصوصي براي تربيت ”نخبگان“، به نمايش گذاشتن ثروت هاي بادآورده از غارت و استثمار مردم جهان و ثروت هاي ملي آن ها، ساختمان هاي مجلل، خودروهاي چند صد ميليوني و …، كه نشان ثروتمندي گويا محقانه نخبگان است، همان قدر امري ”طبيعي“ و گويا پيامد ”الزامات اقتصادي“ جهاني سازي عنوان مي شود كه شكل «پوشش مذهبي» (ماركس) گذشته آن، يعني ”مشيت الهي“ نيز گويا امري ”طبيعي“ بوده است!

غارت و استثمار، فقر و تنگدستي، تحقير و سركوب ميليون ها انسان در نظام برده داري و فئودالي، همان قدر علل واقعي براي جنگ و نابساماني و بحران جامعه طبقاتي بودند كه اكنون نيز علل واقعي بحران ساختاري نظام فرتوت دوران افول سرمايه داري را تشكيل مي دهند. مي خواهند شناخت اين علل از ديد ميلياردها انسان دچار فقر و بيماري و نابساماني، غارت شده و استثمار زده پوشيده بماند، تا عزم محرومان براي تغيير شرايط حاكم شكسته و به تسليم بدل گردد!

برنامه پاپ آلماني براي مبارزه عليه ارزش هاي روشنگري چنين هدفي را دنبال مي كند. اما «بد سگالان مردمي آزاد … كه انديشه تان از پر مگس فراتر نمي رود …» (احسان طبري، ”بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد“، نثر موزون شاعرانه سروده در زندان) *  كور خوانده ايد كه مي پنداريد مي توانيد «آسمان ذهن [توده ها] را بي ستاره» بخواهيد، «من هر شب در آسمان، وعده ديدار دارم با ستارگان» (احسان طبري، ”وعده ديدار“، نثر موزون شاعرانه سروده در زندان) **.  — («نثر موزون شاعرانه» تعريف طبري از شيوه نگارش ”با پچپچه هاي پائيز“ است) —

آري توده هاي كار و زحمت هر شب با ستاره راهنما خود وعده ديدار دارند و راه خود را مي يابند!

”جنگ فرهنگ ها“ي زاموئل هانتيگتون كه محمد خاتمي، رئيس جمهور اسبق ايران آن را با نام ”گفتگوي تمدن ها“ بي آبرو و بي محتوا ساخت، نيز يكي ديگر از اين صحنه هاي نبرد را ميان مذهب در خدمت ارتجاع و ارزش هاي دوران روشنگري تشكيل مي دهد. استفاده ابزاري از ”مذهب“ در اين جنگ پنهاني عليه كوشش خلق هاي جهان براي نجات خود از زير سلطه نظام سرمايه داري، از طريق دامن زدن به ”اختلاف“هاي قومي- مذهبي توسط ماموران علني و پنهان دستگاه هاي تبليغي و جاسوسي امپرياليستي با هدف ”تقسيم و حكومت كن“ دنبال مي شود. هدف امپرياليسم، تقسيم كشورها به واحدهاي مذهبي- قومي كوچك و پراكنده، نابودي حق ملي و حاكميت ”ملت“(ناسيون)هايي است كه در طول تاريخ ايجاد شده اند. تحقق بخشيدن به اين برنامه عليه منافع ملي خلق ها، در برنامه استراتژي نظامي- سياسي امپرياليسم آمريكا ذكر شده و در دهه هاي اخير، ازجمله در يوگسلاوي، عراق و … به مورد اجرا درآمده و اكنون كوشش مي شود در سوريه عملي گردد. برنامه اي كه با نام ”خاورميانه بزرگ“ براي نابودي تماميت ارضي ايران نيز در نظر گرفته شده است. از اين طريق مي خواهند سلطه نواستعماري دوران حاكميت سرمايه مالي امپرياليستي را ابدي ساخته و ”پايان تاريخ“ را اعلام كنند.

در چنين شرايطي اي است كه دفاع از ارزش هاي علمي، مبارزه عليه خرافات مذهبي و عليه كوشش مداحان و گردانندگان ايدئولوژي نظام سرمايه داري پنهان شده در پشت ”مذهب“، به وظيفه روز مبارزان خواستار آزادي و عدالت اجتماعي تبديل شده است. مبارزه عليه برنامه ارتجاع كه به منظور پوشاندن نقش تاريخي- اجتماعي خود عليه حقوق انسان و كرامت انساني در جامعه هاي طبقاتي در طول تاريخ عملي مي شود، نه تنها به يكي از وظيفه هاي فرهنگي- مدني نيروهاي ترقي خواه بدل گشته، بلكه بايد آن را به مثابه وظيفه اي ملي در دفاع از حق حاكميت ملي و تماميت ارضي كشورها در دوران ”باروك امپرياليستي“ كه هدف آن برپايي نوكلونياليسم است، نيز ارزيابي نمود.

به ويژه نشان دادن نقش منفي ”اخلاقيات“ مذهب طبقاتي در طول تاريخ كه بايد آن را براي دوران هاي بسياري از ”بداخلاقي“ترين شيوه هاي اعمال شده حاكميت هاي طبقاتي با پوشش مذهبي ارزيابي نمود، از ضرورت مبرم برخودار است. پروفسور دكتر آلفرد كوزينگ Alfred Kosing، فيلسوف ماركسيست معاصر آلماني در كتابي تحت عنوان ”زير سايه صليب. تاثير كليسا بر روي حاكميت و جامعه“ (٢٠١٠، ISBN 978-3-89793-253-1)، به پژوهشي متكي بر اسناد و فاكت ها ازجمله درباره نقش منفي اخلاقي كليسا در «طول قرن هاي حاكميت كليساي روم در ارتباط با كلاهبرداري ها، تقلب ها و جنايت ها»ي آن پرداخته است. او در رساله اي در دفاتر ماركسيستي آلماني (١٢/٤) تحت عنوان ”اخلاق و مذهب“، بخش هايي از تحقيقات خود را ارايه مي كند. در سطور زير، كوشش شده است با اختصار آن بخش ها از رساله او كه در ارتباط است با پيدايش مذهب و ريشه هاي اخلاقيات، بدون توجه ويژه به نكات در ارتباط با مذهب يهودي و مسيحي كه كوزينگ پژوهش خود را بر روي آن متمركز كرده است، به فارسي برگردانده شود.

زنده ياد احسان طبري در ”بنياد آموزش انقلابي“ در بخش سوم، «مقولات و احكام ماترياليسم فلسفي»، ازجمله درباره «٣- شعور و پيدايش آن، ٤- ماهيت شعور و رابطه آن با زبان» و همچنين در بخش هاي ديگر مساله ها و نكته هايي را طرح مي سازد كه در رساله كوزينگ نيز به آن ها از زاويه ديگري نگاه مي شود. مطالعه همزمان درسنامه آموزگار چند نسل توده اي، براي درك ژرف تر مضمون بحث ها، آموزنده مي باشد، همان طور كه آموزش كامل ”بنياد آموزش انقلابي“ به اشكال ممكن توسط ارگان هاي مربوطه حزبي، مي تواند و بايد در مطبوعات حزبي و يا سمينارها و نشست ها، به وسيله اي براي رشد آگاهي نظري و سياسي توده اي ها بدل گردد.

در [] توضيح هايي كه براي درك كليت مطلب به نظر ضروري آمد، ارايه مي شود.

پايان بخش اول نوشتار.

*- بر مرداب تن نيلوفر انديشه مى رويد

روزگار غريبى است، تن خسته و زخمى است، ليك انديشه چابك و چالاك، روئين تن و بى باك، مى تازد در روى خاره بيداد، با پرچم چرمينه حداد، با شور شيرين‏گونه فرهاد.

بر طناب حيله، حلقه‏ها زده‏اند، بر پيرهن چاك چاك و دريده يوسف، وصله‏ها.

خورشيد انكار مى شود، ماه وجودى زائد تلقى مى گردد.

شب‏پرستان مشت مشت بر ستاره‏ها، رنگ شب مى پاشند.

بر تنم زخم‏هاى بى شمار است.

اى بدسگالان مردمى آزار، اى ژاژخايان دشمن‏كار، اى شمايانى كه انديشه‏تان از پر مگس فراتر نمى رود، و اوج عظمت را در شكوه حشرات مى بينيد، هرگز زخم‏هايم بساط عيشتان نخواهد شد.

زخم‏هايم نشان اقتدار منست، زخم‏هايم سوز ديرين منست.

زخم‏ها را شعله‏ور مى خواهم، زخم‏ها را زخم‏تر مى خواهم، تا شود بزمگه نور به پا، كز شرارش يكجا، بركشد آذر گنبد‏پيما، كز دل‏تيرگى پست و بلندِ يلدا، به جهاند فردا.

**- وعده ديدار

در انتهاى روز، در هنگامه غروب، با ستگارگان، وعدة ديدار دارم در آسمان.

من هر شب، با خيش نگاهم، زمينِ آسمانِ شب‏زده را شخم مى زنم، تا بشكفد گل اختران، شب، نورشان را با چشم‏هايم مى بويم.

و آنگاه پرپر مى شود گل ستاره‏ها، كه فانوس روشن زبرجد، تيغ شعاع برمى كشد از نيام.

شب مى گريزد، گوئى خون اختران مى ريزد، كه فلق مى شود سرخ‏فام.

اى آنكه در برابر چشمانم بستر پولادين نهادى!

اى آنكه آسمان ذهنم را بى ستاره مى خواهى!

من، هر شب در آسمان، وعده ديدار دارم با ستارگان.