مذهب، پرچمی انقلابی علیه نظم فرسوده اقتصادی
مذهب، بيان خيالپردازانه سعادت انسان
ديالكتيك رضامندى‏‏‏ و طغيان

مقاله شماره ٨٩/٣٨ (١٤ آذر)

واژه راهنما: برداشت دوگانه ماركس از مذهب. اهميت ايدئولوژى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ در خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ مردم ميهن ما. نبرد آزاديبخش و مذهب. ناگفته‏هاى‏‏‏ احسان طبرى‏‏‏. جايگزينى‏ براى‏ حاكميت مرده (سرمايه). كوشش نافرجام مردم براى‏ يافتن تكيه‏گاه در نظام سرمايه‏دارى‏.

در ماههای پس از پیروزی انقلاب بزرگ بهمن 57 مردم ايران، در چند ماهی که حزب توده ایران امکان فعالیت علنی داشت، پدیدهای جالب و همنوا با سرشت مردمی، دموکراتیک و ترقیخواهانه انقلاب بزرگ بهمن 57 در ایران پدید آمد … بحثهای تلویزیونی که به آن نام “مناظره” داده بودند و درآن برخی از مسئولان حزب توده ایران با برخی از نظریهپردازان مذهبی در جمهوری اسلامی ایران به طور گذرا به گفتگو نشستند.

زندهیاد احسان طبری ومصباح یزدی یکی از این جفتهای «مناظره» بودند. کوشش مصباح یزدی کشاندن “مناظره” به بحث درباره مذهب و خدا و در نتيجه تبديل آن به جنگ ميان مذهبى‏‏‏ و غيرمذهبى‏‏‏ بود. طبری با همه “گفتنى‏‏ها” (طبری) که برای گفتن درباره نقش دو گانه مذهب در تاريخ و نبردهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ داشت، میبایستی بحث را به سوی مسالههای روز انقلاب سوق مى‏‏‏داد و امکان سواستفاده جناح راستگرا را مسدود مى‏‏‏ساخت. حزب سیاسی، حزب تودهها مجبور بود پاسخ هر اقدام تحریکآمیز را با متانت و صبری انقلابی خنثی ساخته و کوشش مخالف را دفع و تداوم شرایط مبارزه علنی حزب طبقه کارگر را تضمین نمايد.

در شرایط کنونی جنبش انقلابی مردم ايران که در آن تودهها و نيروهاى‏‏ متشكل مذهبى‏‏ هم خواستار پايان بخشيدن به استبداد و احياى‏‏‏ آرمان‏هاى‏‏ انقلابى‏‏ نظامی دموکراتیک و ملی هستند و براى‏‏ دسترسى‏‏ به آن‏ها‏ زن و شوهر در نماز جمعه با سنت‏شكنى‏‏ در کنار هم بر زمين خيابان مینشیند، –  آنطور که در روزهای پس از تقلب انتخاباتی در خرداد 1388 پیش  آمد –  و ديگر مذهب حاکم در خدمت نظام اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ را “حق” نديده و علیه آن بپاخاستهاند، خود ناگفته، مضمون آنچه را که طبری مظلومانه مطرح نساخت، یعنی ارزیابی مارکس از مذهب طبقاتى‏‏‏ حاکم را مطرح می سازند و از این روی به نظر مى‏‏‏رسد كه اکنون زمان آن فرارسیده باشد تا “گفتنی”های خاموش مانده طبری بازگو شوند.

این ضرورت بهویژه از آن روی بوجود آمده است، زیرا كه جنبش انقلابی کنونی مردم بایستی برای پرسش درباره راه رشد آتی کشور، با توجه به تجربه تلخ سالهاى‏‏‏ گذشته، پاسخی واقعبینانه و آیندهنگر ارایه دهد. پرسش درباره ساختار اقتصادی- اجتماعی کشور همانقدر به مساله روز جنبش مردم تبدیل شده، که تعیین شکل اعمال حاکمیت خلق نیز مساله مبرم روز جنبش میباشد.

اگر احيا و تحقق بخشيدن به آرمان‏هاى‏‏ انقلابى‏‏ نظام اقتصادی دموکراتیک و مردمی، دستاوردهای ترقیخواهانه انقلاب بهمن که به دست حاکمیت سرمایهداری مافیایی کنونی و مجری برنامه نولیبرال امپریالیستی پایمال گشته، به آماج جنبش انقلابی کنونی تبدیل شده است، همانقدر نيز يافتن شکل حاکمیت دموکراتیک متناسب با چنين نظام اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ دموكراتيك نیز مسالهای عاجل را تشکیل داده و بحث درباره آن به ضرورتی مبرم در جنبش انقلابى‏‏‏ و مردمى‏‏‏ كنونى‏‏‏ تبديل شده است.

برخودار شدن مردم از اصلهای ترقیخواهانه در بخش “حقوق ملت” در قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب بزرگ مردم ميهن ما در بهمن 57، به خودی خود نفی کننده برقراری شکلی از حاکمیت است که در آن، اندیشه “سلطنتی” به هر شکل آن متبلور گردد. بازگشت به گذشتهای که به ذبالهدان تاریخ انداخته شده است، نمیتواند نه در شکل سنتی و نه در شکل مذهبی آن پاسخگوى‏‏‏ نياز جنبش انقلابى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و ترقى‏‏‏خواهانه باشد.

تجربه دردناک در همین سالها در تائید نظر حزب توده ایران بوده است که ساختار مترقى‏‏ اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ نياز به شكل دموكراتيك دارد. حزب توده ایران طی اعلامیهای در فروردین سال 1359 و در جریان تائید قانون اساسی جمهوری اسلامی، اصل “ولايت فقيه” را مغاير با حق قانونی تعیین سرنوشت مردم به دست مردم اعلام و حذف آن را در متممى‏‏‏ بر قانون اساسی خواستار شد.

تجربه سه دهه نشان داد که برپایی جامعهای در جهت حفظ منافع دموکراتیک مردم و برپایی اقتصادی ملی- مردمی، نیاز به حاکمیتی متناسب با آن دارد. حذف اصل “ولایت فقیه”، ساختار “خداشاهی” دوران عتیقهای رشد قبیلهای جامعه بشری که بقاى‏ آن برای نیرویهای مردمی پایبند به مذهب نیز اکنون دیگر پذیرفتنی نیست، از این روی از حقانیت برخودار است، زیرا همانطور که مارکس دوگانگی  نقش مذهب را نشان داده است، مذهب فقـط شکل “خداشاهی” حاکمیت طبقات غارتگر و ابزار القای ضرورت تسلیم به این حاکمیت “خداشاهی” خداوند بر روی زمین نمى‏‏‏باشد که در دورانهای طولانی تاریخ بشر به عنوان “مشی الهی” توسط تودههای مردم پذیرفته شده بود، بلکه حقانيت حذف اين اصل از اين روى‏‏‏ نيز مستدل است كه انديشه مذهبى‏‏‏ میتواند همچنین کارپایه خیزش مردمی علیه شكل حاكميت طبقات غارتگر حاکم بوده و اكنون به طور مشخص به چنين واقعيتى‏ در جنبش مردمى‏ در ايران تبديل شده است.

اگر در جریان انقلاب بهمن، وجه طغيانگر ارزیابی مارکس از نقش مذهب توانست در ايران به‏مثابه كارپايه خيزش انقلابى‏‏‏ مردم علیه رژیم لائيك ضدمردمی و ضدملی “شاه- ساواکی” عمل كرده و مورد تائيد و پشتيبانى‏‏ حزب توده ايران قرار گيرد، اکنون همين وجه، طبقات غارتگری را هدف خود قرار داده است و عليه حاكميت “ناحق” آن‏ها نقش ايفا مى‏‏كند، که در پشت نقاب مذهب، به تحقق بخشیدن به امیال طبقاتی خود مشغول هستند.

آری، اکنون زمان آن فرا رسیده است که برداشت تئوريك مارکسیستی- تودهای از مضمون دوگانه مذهب، “گفتنی”های طبری که مظلومانه بازگونشدند، بیان شوند و به عنوان حربه مبارزه علیه مجموعه حاکمیت سرمایه‏داری مافیایی کنونی و مجری برنامه نولیبرال امپریالیستی، برجسته گردند. به این منظور از نوشته‏هاى‏‏‏ متفاوت در “يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ و فلسفى‏‏‏”، “جهان‏بينى‏‏‏ها و جنبش‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ در ايران”، هر دو اثر زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏ و همچنين رساله مارکسیست‏هاى‏ معاصر آلمانی، ورنر زپمان  Werner Seppmann تحت عنوان “مذهب به‏مثابه اتوپيا”، هانس- پتر برنر Hans-Peter Brener تحت عنوان “انتفاد ماركسيست- لنينيستى‏‏ به مذهب و سرمايه‏دارى‏‏” (هر دو در دفاتر مارکسیستی شماره 10/5) و كتاب «”آزادى‏‏‏” به‏مثابه حقى‏‏‏ ويژه، تاريخى‏‏‏ ديگر از ليبراليسم»، اثر فيلسوف و ماركسيست معاصر ايتاليايى‏‏‏ دومينيكو لوزوردو Dominiko Losurdo  بهره گرفته مى‏‏‏شود.

جايگزينى‏‏‏ براى‏‏‏ حاكميت “مرده” (سرمايه)

زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏ در بهمن ماه سال ١٣٤٥، دوازده سال پيش از پيروزى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن مردم ميهن ما، در “ياداشت‏ها و …، (ص ٣٧)”، هدف «موضع انتقادى‏‏‏» جنبش عدالت‏خواهى‏‏‏ كارگرى‏‏‏ ميهن ما را «گشودن راه به طرف جلو» اعلام مى‏‏‏كند كه همراه است با اين خواست كه «زمينه فكرى‏‏‏ اصلاح انحرافات را به‏ويژه در جنبش انقلابى‏‏‏ كشور خود پديد آوريم.» او اين كوشش را «نوعى‏‏‏ فداكارى‏‏‏ و تلاش تله‏ئولوژيك، هدفمند و غايتمند» ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند.

همان‏طور كه ديرتر نشان داده خواهد شد، مضمون نوشتار كنونى‏‏‏ نيز متوجه باورها و اعتقادهاى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ مردم نبوده، بلكه برعكس، كوششى‏‏‏ است براى‏‏‏ نشان دادن برداشت و درك ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ از نقش انقلابى‏‏‏ و طغيان‏گر انديشه مذهبى‏‏‏ در دوران‏هاى‏‏‏ بحرانى‏‏‏ در هستى‏‏‏ جامعه كه به عنوان «پرچم … يورش انقلابى‏‏‏ به زيربناى‏‏‏ فرسوده و كهنه نظام اقتصادى‏‏‏» (ماركس) نقش شكافتن سقف آسمان و ريختن طرحى‏‏‏ زمينى‏‏‏ ايفا مى‏‏‏سازد و به قول طبرى‏‏‏ زمان آن‏كه «آسمان را به آيش رها كنيد! زمين را به موران وامگذاريد! اى‏‏‏ باد بدستان!» (طبرى‏‏‏، “فرسايش در خزان”، سروده‏هاى‏‏‏ زندان) فرا رسيده است: زيرا به گفته ماركس، «با تعميق تضاد اجتماعى‏‏‏، جو سياسى‏‏‏، هسته مذهبى‏‏‏ خود را از دست مى‏‏‏دهد».

ارزيابى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ از نقش مذهب در هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ از اين روى‏‏‏ نيز برپايه «استوار»ى‏‏‏ (طبرى‏‏‏) قرار دارد، زيرا با رشد عظيم نيروهاى‏‏‏ مولده در جهان، شرايط تحقق سعادت نسبى‏ انسان بر روى‏‏‏ زمين ايجاد شده است (به اين نكته بازخواهيم گشت و برداشت طبرى‏‏‏ را ديرتر بازگو خواهيم كرد). لذا وظيفه برخورد انتقادى‏‏‏ به ايدئولوژى‏‏‏ طبقاتى‏‏‏ پنهان شده در پشت باورهاى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ در شرايط كنونى‏‏‏، افشاى‏‏‏ مواضع طبقاتى‏‏‏ نظام غارتگر سرمايه‏دارى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. اين افشاگرى‏ در شرايطى‏ متفاوت با دوران حيات خيام و حافظ عملى‏ مى‏گردد. شرايطى‏ كه «از بيخ و بن دگرگون شده، معرفت انسان به سوى‏‏‏ اوج مى‏‏‏رود، توده‏ها رشته سرنوشت خود را به دست مى‏‏‏گيرند، مستبدين و جهالت‏پروران در منگنه تاريخ فشرده مى‏‏‏شوند، علم روز به روز بيش‏تر حاكميت مى‏‏‏يابد.» (“آزادانديشى‏‏‏ خيام و حافظ”، جهان‏بينى‏‏‏ها …، ص ٣٥٢)، و مبارزه عليه ارتجاع به شيوه‏هاى‏ ديگرى‏ نياز دارد.

مبارزه براى‏‏‏ نفی نظام سرمایهداری، بدون ارایه دورنمای یک جامعه انسانی که در آن نیازهای هستی انسان در شرایط متناسب و انسانی برآورده شود، ناممکن است. ضرورت نفی این نظام در شرايط كنونى‏‏‏، بیش از آنکه به خاطر ناتوانی اقتصادی آن (همانند رشد ناموزون و بحران زای بازتولید نیازهای انسان)، به خواستی مبرم براى‏‏ انسان تبدیل شده باشد، از این روی خواستی مبرم را تشكيل مى‏‏‏دهد، زیرا بازتولید این نیازها در خدمت سود سرمایه در این نظام، از دیدگاه آنتروپولوژیک (انسانشناسانه) anthropologie (برای نمونه مبرميت حفظ محیط زیست در دوران کنونی)، به مساله بود و نبود هستى‏‏‏ و تداوم آن بدل گشته و قربانی سنگینی را به انسان تحمیل میکند. این نظام با ایجاد عدم امنیت برای انسان همراه است و او را به ابزار سودورزی خود بدل ساخته و «سرچشمه همه ثروت … بر روی زمین و کارگران را نابود میسازد» (مارکس)؛ این نظام حاکمیت مرده (سرمایه) را بر روابط اجتماعی ونیازهای انسان حاکم میسازد.

يكى‏‏‏ از ابزارهاى‏‏‏ در خدمت تداوم حاكميت نظام سرمايه‏دارى‏‏‏، به خدمت گرفتن انديشه‏هاى‏‏‏ “خيالپردازانه” مى‏‏‏باشد كه از آن «مذهب، عرفان و جادو زائيده شده است» (“جهان‏بينى‏‏‏ها و …، ص ٣٧). طبرى‏‏‏ آن‏ها را همانجا انديشه «وهم» و «خيال بيمار و سرگشته» مى‏‏‏نامد. سرمايه‏دارى‏‏‏ مى‏‏‏كوشد به انديشه خيالپردازانه «وهم» و «خيال بيمار و سرگشته» ظاهرى‏‏‏ “علمى‏‏‏” ببخشد و از «علوم إزوتريك» esoterik    صحبت مى‏‏‏كند كه «مى‏‏‏كوشد جادوى‏‏‏ كهن را با اصطلاحات و استدلالات “علمى‏‏‏” و “عقلى‏‏‏” بياراند …».

پناه بردن تودههای وسیعی از مردم در دوران کنونی به نظریات مذهبی ارتدادی  – در ایران با رشد صوفیگری و فرقههای درویشی -، كه اكنون ابزار عمده شناخته شده نفوذ ايدئولوژيك ارتجاع جهانی در کشورهای پیرامونی را تشكيل مى‏دهد، چشم‏گير است. اين واقعيت خطری را تشكيل مى‏دهد که نباید دست کم گرفت و مبارزه با آن را به دست فراموشی سپرد. آن طور که طبری در “جهان‏بينى‏‏‏ها …” نشان میدهد، اندیشههای صوفى‏‏گری و جنبش درویشی در ايران در گذشته نقش برجسته‏اى‏‏‏ در مبارزه «در راه حقيقت» (ص ٤٢) ايفا ساخته‏اند، و در تائيد سخن فردريش انگلس، براى‏‏‏ «الحاد و عرفان» نقش «درفش فكرى‏‏‏ مبارزه قشرهاى‏‏‏ اپوزيسيون و انقلابى‏‏‏ جامعه قرون وسطى‏‏‏» (“نظرى‏‏‏ به سير تفكر فلسفى‏‏‏ در ايران، ص ٥٦) قايل مى‏‏‏شود.

در دوران کنونی  ديگر نمى‏‏‏توان براى‏‏‏ اين جريان‏هاى‏‏‏ فكرى‏‏‏ چنين نقشى‏‏‏ را پذيرفت، زیرا می کوشند محتوای مبارزهجویانه نبرد اجتماعی امروز را از محتوای تاریخی آن تهی سازند و پناه بردن به شیوههای شناخته شده و مذموم را به جای مبارزه هدفمند و فعال اجتماعی تبلیغ کنند. در پيش‏گفتار كتاب “يادنامه شهيدان” (اثر زنده‏ياد رحيم نامور، ١٣٤٣)، طبرى‏‏‏ تعهد به اين شيوه‏ها و تبليغ براى‏‏‏ آن را «گناهى‏‏‏ بزرگ» ارزيابى‏‏‏ كرده و اين تعهد را در نوشتار “فلسفه لذت و مرگ نزد خيام” (“جهان‏بينى‏‏‏ها …، ص ٢١٩) «گامى‏‏‏ به قهقرا» مى‏‏‏نامد.

در کشورهای متروپل سرمایهداری نیز وضع در این زمینه تفاوتی کلی با اوضاع در ایران ندارد واین عجیب هم نیست. زیرا عدم امنیت اجتماعی در این کشورها نیز به عامل پناه بردن هر روز بیشتر مردم به اندیشههای متفاوت مذهبى‏‏‏ تبديل شده است.

این امر غيرطبيعى‏‏‏ نيست که در شرايط نابسامان حاکم بر جامعه سرمایهداری (برای نمونه در آلمان) و فقدان امنیت اجتماعی، مردم این کشورها بکوشند برای خود امنیت کاذبی از طریق تمایل به اندیشههای ناشى‏‏‏ از «وهم» و «خيال بيمار و سرگشته» esoterik  دست و پا کنند، انديشه‏هايى‏‏ که به طور روزافزون جایگزین تصورات سنتی مذهب مسیحیت نيز میشوند (تنها 15 درصد کاتولیکها و 4 درصد پروتستانها در آلمان به طور منظم در مراسم مذهبی شرکت میکنند، در حالی که هنوز 80 درصد در غرب و 20 درصد در شرق آلمان مالیات ماهیانه را به کلیسا میپردازند). آنچه که در اثر فقدان امنیت اجتماعی در ثروتمندترین کشور اروپایی حاكم است که در آن فقر، گذران زندگی قریب به 30 درصد مردم آن را فراگرفته است، و ازجمله 25 درصد کودکان زیر 15 سال در اين كشور ثروتمند در زیر سطح فقر زندگی میکنند، باعث آن شده است كه نظریات پیش گفته إزوتریک همانند غده سرطانی انتشار یابد و پناه بردن به انواع تصورات و شناخت‏هاى‏‏‏ «وهم» و «خيال بيمار سرگشته»، “علوم غريبه”، سحروجادو، تصورات درباره در پیش بودن پایان جهان، نجوم، اسطرلاب، باور به ملائک و … به شدت توسعه یابد. در رسانههاى‏‏ خصوصی و دولتی در اين كشورها با هدف پوشش ايدئولوژيك مردم به منظور‏‏ پنهان داشتن علل بحران اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول، به شدت براى‏‏‏ برداشت‏هاى‏‏‏ پيش گفته تبلیغ مى‏‏‏شود. پاپ آلمانى‏‏‏، بنديكت شانزدهم، نبرد عليه “روشنگرى‏‏‏” را به يكى‏‏‏ از وظايف عملكرد عاجل كليساى‏‏‏ كاتوليك تبديل نموده است. وضعی که همانطورکه اشاره شد، در ایران با تصورات درباره برکات “چاه چمران”، «هاله دور سر (احمدی‏نژاد)» و فعال شدن انواع فرقههای صوفیگری و درویشخانهای تظاهر میکند.

این پدیدهها، “آن روی دیگر” برتری سلطه اجتماعی منطق سود سرمایه هستند که با ایجاد شدن بازار سودورزیای همراه میباشد که تنها در كشور آلمان، سالیانه 20 تا 25 میلیارد یورو درآمد ایجاد كرده است. در این بازار، در کنار پیشگویان کفبین، باور به فرشتگان و جادوگران دارای نیروی ماورای طبیعه، جریانهاى‏‏‏ شفابخش که همانند قرون وسطى‏‏‏ به اصطلاح روح بدخواه را از تن بيماران اخراج مى‏‏‏كنند  Geistheiler، به سودورزی مشغولند. در کتاب فروشیها، کتابهایی با موضوعهای وحى‏‏‏ Orakel ، فال گرفتن با ورق tarot و نظريات درباره رابطه انسان با ماوراى‏‏‏ طبيعه Anthroposohpie  ، احضار روح و نجوم جای وسیعی را اشغال میکنند.

ارقام حکم خود را صادر میکنند، 10 تا 15 درصد مردم آلمان به جریانهای پیش گفته انديشه‏هاى‏‏‏ «وهم» و «خيال بيمار سرگشته»، باور دارند. این رقم نزد زنها به 20 درصد بالغ مى‏‏‏شود.  اگر اعتقاد به ماورای طبیعه را ماخذ قرار دهیم، 68 درصد مردم آلمان جریانهای ماورا طبیعه برشمره شده را ممکن و قابل پذیرش میدانند.

دیالکتیک رضامندی و طغیان

آنچه برشمرده شد، بیان کوشش نافرجام مردم برای یافتن تکیهگاه در نظام سرمایهداری دوران افول است. نظامى‏‏‏ كه شرايط تاريخى‏‏‏ ضرور براى‏‏ پايان بخشيدن به آن فرا رسيده و دوران فروپاشى‏‏‏ آن تكوين مى‏‏‏يابد. اين کوشش بهویژه از آن روی از مبرميت برخودار شده است، زیرا تمام الگوهای سنتی گذشته ناتوانی خود را برای ارایه نظمی انسانی برای هستی جامعه  برملا ساختهاند. مردم به الگویی نیاز دارند که پاسخگوی نیازهای روزمره زندگی آنها در دورانی باشد که رابطه میان انسانها هر روز بیشتر به محاسبگری سرد و نامهربان و سنگدلانه تبدیل شده و هر کس را بر آن میدارد، تنها برای نجات پوست خود از دباغخانه نظام سرمایهداری بکوشد.

همان‏طور كه پيش‏تر نشان داده شد، طبرى‏‏‏ در “جهان‏بينى‏‏‏ها …” (ص ٤٢) براى‏‏‏ انديشه عرفانى‏‏‏ در قرون وسطى‏‏‏ در ايران نقش برجسته‏اى‏‏‏ قايل است و آن را «پرچم فكرى‏‏‏ مقاومت معنوى‏‏‏» و «پناهگاه روحى‏‏‏ و اخلاقى‏‏‏» ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند كه به‏مثابه «يك مقاومت منفى‏‏‏ و سركوفته» در پيوند قرار دارد با «زمانه بى‏‏‏رحم و بى‏‏‏قلب». تشابهه شرايط زندگى‏‏‏ مردم در جامعه طبقاتى‏‏‏ در دو دوران چشم‏گير است. خطرى‏‏‏ كه طبرى‏‏‏ گوشزد مى‏‏‏كند، خطر امكان سواستفاده دشمنان جنبش مردمى‏‏‏ است از به كار گرفتن اين انديشه‏هاى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ ارتدادى‏‏‏ براى‏‏‏ فلج ساختن شورانگيزى‏‏‏ نبرد اجتماعى‏‏‏ امروز عليه نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ است.

آنچه انديشه مذهبى‏‏‏ مى‏‏‏تواند به انسان نگران در جامعه طبقاتى‏‏‏ ارایه دهد، مضمون دو سرشتی را تشكيل مى‏‏‏دهد که مارکس نقش آن را در برداشت دیالکتیکی از نیاز انسان به مذهب نشان میدهد و شناخت از آن مى‏‏‏تواند كمكى‏‏‏ باشد براى‏‏‏ تقويت جنبه انقلابى‏‏‏ انديشه مذهبى‏‏‏. برای آنکه این دوگانگی سرشت مذهب را که برای مبارزه امروزه مردم میهن ما علیه رژیم استبدادى‏‏‏ ولایی حاکمیت سرمایهداری مافیایی از اهمیت برجسته برخودار است، درك كنيم، ببینیم مارکس در سطوری که در مقدمه رساله “انتقاد به فلسفه‏ى‏‏‏ حقوق هگل” كه در آن جمله معروف «مذهب افیون خلق» نيز پیش میآید، چه میگوید:

«… انسان موجودى‏ انتزاعى‏ و در خارج از دنيا نيست. انسان، این همان دنیای انسان است، یعنی حاکمیت، جامعه (اجتماع همبسته sozietät). این حاکمیت، این جامعه، مذهب، یعنی آگاهی معکوس از دنیا را بوجود میآورند، زیرا آنها خود انعکاس سربهپایی از واقعیت دنيا هستند [سلطه حاكميت ناشى‏‏‏ از جامعه، بر جامعه]. مذهب، تئوری عام این دنیاست … فرهنگستان تکمیلی آن، منطق آن به زبان عامالمفهم، كانون وقارمند و متين Point-d`honneur معنوى‏‏‏ آن، بیان شورانگیزى‏‏‏ آن، تصديق تعهدمندانه اخلاقی آن، مکمل شکوهمند آن، مظهر دلجویی و در عین حال [فرهنگ] اثبات ضرورت وجود دنیای انسانى‏‏‏ است. مذهب، بیان خیالپردازانه سرشت انسانی است، زيرا سرشت انسانى‏‏‏، فاقد وجودی حقیقی است …

درماندگى‏‏‏ مذهبی [ناشى‏‏‏ از آگاهی سربهپا در توضيح علل حرمان و محروميت انسان در جامعه طبقاتى‏‏‏]، از یک سو، بیان واقعی بیسعادتی انسان تحت ستم است و از سوی دیگر، اعتراض او نسبت به این بیسعادتی است. مذهب، آه انسان ستمديده، بیان حال و وضع دنیای سنگدل حاکم بر اوست، همان طور که بیان معنوی وضع دنیای فاقد معنویت میباشد. مذهب افیون خلق است.

خواست چشمپوشی از تسلیم و رضامندی مذهبی، خواست گذار از خوشبختی کاذب خلق، خواست برقراری خوشبختی واقعی اوست. خواست پایانبخشیدن به خیالپردازی درباره خوشبختی انسان، خواست پایان بخشیدن به وضعی است که تنها با خیالپردازی قابل دستیابی است. از این روی است که هسته مرکزی انتقاد به مذهب، انتقاد به زندگی پر رنج و درد زمینی، انتقاد به علل اجتماعی ناله سوزمند انسان دردمند و نیازمند در گذار از دالان Jammertal هستی فانی [برای رسیدن به دنیای سعادت و خوشبختی ابدى‏‏‏ آخرت] است، که مذهب ظاهر مقدس آن را تشکیل میدهد.

مورد انتقاد قرار دادن گُلهای خیالی [سعادت آخرت] نشانده شده بر زنجیر بندگی انسان، با این هدف که انسان زنجیری بدون گُل بر گردن داشته باشد، عملی نمیشود. انتقاد برای آن نیست که انسان زنجیری بدون هر نوع گُل خيالى‏‏‏ دلجویانه بر گردن داشته باشد، بلکه هدف انتقاد، پاره کردن زنجیر و آزاد ساختن انسان از بندگی است. هدف انتقاد به مذهب، نااميد ساختن انسان و ايجاد زلزه در باورهايش است با اين هدف كه انديشيدن و تكاپو براى‏‏‏ گذران هستى‏‏‏ را به عنوان فردى‏‏‏ نااميد و سركوفته از تصورات كنونى‏‏‏اش عملى‏‏‏ سازد، تا بتواند به عنوان انسان حاکم بر درایت و شعور خود، به سرگردانی پايان داده و با محور قرار دادن خود، به دور خورشید واقعی بگردد. مذهب، تنها خورشیدی خیالی است که تا آن زمان به دور انسان سرگردان میگردد، تا زمانی که انسان، خود را محور حرکت برای سازندگی هستى‏‏‏ و سعادت خود نساخته باشد» (کارل مارکس انتقاد به فلسفه‏ى‏‏‏ حقوق هگل، مقدمه.)

طبرى‏‏‏ فقدان يـك «وجود حقيقى‏‏‏» براى‏‏‏ سرشت انسان كه ماركس آن را در سطور پيش برجسته مى‏‏‏سازد، ناشى‏‏‏ از تاريخى‏‏‏- گذرايى‏‏‏ بودن آن مى‏‏‏داند و مى‏‏‏نويسد: «شخصيت انسانى‏‏‏ امرى‏‏‏ جامد نيست و پروسه‏اى‏‏‏ ست در حال تحول و در ظروف و شرايط مختلف و در تحت فشار عوامل اجتماعى‏‏‏ و فردى‏‏‏، رنگ‏هاى‏‏‏ مختلف مى‏‏‏پذيرد» (“مردم شناخت”، يادداشت‏ها …، ص ١٠٢).

مارکس که در ابتدا مذهب را نزد انسان به عنوان آگاهی کاذب و معکوس از دنيا ارزیابی میکند، همزمان بر این نکته تاکید دارد که باوجود اين، مذهب در زندگی روزمره انسان داراى‏‏‏ نقش و وظیفهای غيرقابل انكار و روامند مى‏‏‏باشد: «مذهب تئوری عام این دنیاست … فرهنگستان تکمیلی آن» است. اما این شناخت ویژه، به نظر مارکس، به یک عنصر «شکوهمند تکمیلی» نیاز دارد که عبارت از آنست که مذهب نه تنها «بیان اعتراض او نسبت به بیسعادتی» است، بلکه همچنین «بیان حال و وضع دنیای سنگدل»  و «بیان معنوی دنیای فاقد معنویت» نیز میباشد. مسلح به چنین توانایی است که مذهب میتواند به «ناله سوزناک» موجود زیر ستم و فشار تبدیل گردد.

به عبارت ديگر، شرايط پرتضاد و مسخ شده زندگى‏‏ زمينى‏‏ انسان است كه ريشه ايجاد شدن پندارهايى‏‏ مى‏‏باشد كه به صورت تصورات مذهبى‏‏ و «ناله سوزناک» انسان انعكاس مى‏‏يابد. مسخ شرايط زمينى‏،‏ به مسخ ذهنيت موجود ستمكش مى‏‏انجامد.

بدون تردید هدف نخست مارکس در سطور پیش گفته، افشای مذهب به عنوان اهرم ایدئولوژیک حاکمیت طبقاتی است: هدف از انتقاد به آسمان، انتقاد به شرایط زمینی هستی انسان است. دو وجه اصلی انتقاد به مذهب نزد مارکس، نشان دادن مضمون تسلیمطلبانه و رضامندانه ایدئولوژیکى‏‏‏ آن، به عنوان ابـزار برقراری وحفظ حاکمیت طبقاتی طبقات حاکم است.

در انديشه ماركس، انتقاد به ایدئولوژی و به حاکمیت به طور توامان مطرح میشوند. در عین حال این پرسش نیز در نظر مارکس نهفته است که چـرا انسان به بازتولید این ساختار ایدئولوژیک نیـاز دارد؟!

مارکس واکنش مذهبی را فقـط یک اقدام تسلیمطلبانه- رضامند انسان ارزیابی نمیکند، بلکه همچنین برای آن نقشی در انعكاس روابط دنياى‏‏‏ پيرامون، نقش تبلور شکل تغییر یافته و مسخ  و بیگانه شده، و لذا غیرقابل شناخت شده اين روابط نيز قايل است که در آن یک نیروی انفجاری وجود دارد.  دو روی برداشت مارکس، یک وحدت دیالکتیکی را تشکیل میدهند، دیالکتیک رضامندی و طغیان. یکی بدون دیگری قابل درک نیست: بیان رضای تسلیمطلبانه را نمیتوان از خواست اعتراضی نهفته در آن را جدا ساخت. از این روی نیز نمیتوان بررسی تئوریک آگاهی مذهبی انسان را از انتقاد او به حاکمیت جدا نمود.

دومينكو لودوزو كه در اثر اخيرش توامان و همزاد بودن نظريه و تاريخ ايجاد شده “ليبراليسم” را با “برده‏دارى‏‏‏ نژادپرستانه” سياه‏ و سرخ‏پوستان آمريكايى‏‏‏ مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد و به اثبات مى‏‏‏رساند، در تائيد نظر ماركس، براى‏‏‏ ايدئولوژى‏‏‏ نقشى‏‏‏ دوگانه قايل است. «ايدئولوژى‏‏‏، هر چقدر هم رازگونه باشد [چنانكه ايدئولوژى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ چنين است]، هر چقدر هم ابزار گمراه كننده را به خدمت بگيرد، نمى‏‏‏تواند بدون عملكردى‏‏‏ مشخص در واقعيت هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ باشد.»

عملكرد مشخص دوگانه اجتماعى‏‏‏ ايدئولوژى‏‏‏ مذهبى‏‏‏، تلفيق آگاهى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ و انتقاد به حاكميت روى‏‏‏ برتافته از مضمون اين آگاهى‏‏‏ است كه در فرياد «يا زينب، يا زينب» مادر دردمند در برابر در زندان اوين در تهران در روزهاى‏‏ پس از كودتاى‏‏ انتخاباتى‏‏ به طور انفجارى‏‏‏ بروز يافته و متبلور مى‏‏‏شود.

اندیشه انتقادی مارکس بر پایه برداشت فویرباخ از مذهب قرار دارد که سرشت بیگانه و غیرقابل شناخت شده روابط در دنيا را در برداشت مذهبی، مساله مرکزی مى‏‏‏داند، اما برداشت و موضع انتقادی مارکس بسی فراتر از برداشت فويرباخ میرود، زیرا او سرشت دوگانه اندیشه و برداشت مذهبی را به عنوان نظم معنوی- اخلاقیِ تسلیمطلبانه- رضامندانه که همزمان به مثابه بیان یک دادخواهی اعتراضآمیز تبلور مییابد، نشان میدهد و برجسته می سازد.

طبری در “جهان‏بينى‏‏‏ها … (ص ٤٠) مذهب را «فرزند جادو و خويشاوند» آن مى‏‏‏نامد كه بر پايه «تقسيم جهان به طبيعت و ماورإطبيعت نهاده شده، و در اين بيان، اصالت را با ماورإطبيعت مى‏‏‏داند»، آن را بيان «انسيكلوپديك [فرهنگستانى‏‏‏] جهان» ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند كه در آن «نيروى‏‏‏ زمينى‏‏‏، رنگ نيروهاى‏‏‏ آسمانى‏‏‏ به خود مى‏‏‏گيرند.» او همچنين‏ در رساله “آزادانديشى‏‏‏ خيام و حافظ” (جهانبينى‏‏‏ها …، ص ٣٤٤) مقولات مذهبى‏‏‏ را «انعكاس پندارآميز مقولات واقعيت» ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند كه وظيفه آن‏ها مرتفع ساختن كمبودها در هستى‏‏‏ انسان است: «مقولات مذهب انعكاس پندارآميز مقولات واقعيت هستند: وقتى‏‏‏ خداوندى‏‏‏ با هيبت و جبروت قياصره [قيصرها] و جبابره [ستمگران] بر عرش تكيه زند، ناچار مانند آن‏ها به دستگاه تشويق و مجازات نيازمند است. كَهَنه‏ى‏‏ [از كاهن]‏ دين و هيئت حاكمه‏ى‏‏‏ مورد حمايت آن‏ها، از اين مقولات پندارى‏‏‏، براى‏‏‏ لگام زدن بر مردم استفاده مى‏‏‏كردند. مردم نيز با قبول اين خرافات به خود دلدارى‏‏‏ مى‏‏‏دادند كه اگر در اين جهان از نعمات محرومند، در آن جهان آن اشقياء در شعله‏هاى‏‏‏ دوزخ خواهند سوخت! نقض عضوى‏‏ جهانى‏‏‏ سرشار از فقر و ستم را مى‏‏بايست اين مقولات پندارى‏‏‏ مرتفع سازند! به قول ماركس، “مذهب آه انسان ستمديده، روح جهانى‏‏‏ بدون قلب، روان يك دوران بلاخيز و بى‏‏‏عاطفه است …”».

مارکس به این امر قناعت نمیکند كه مذهب را تنها از درون  شرایط  عینی واقعیت ستم اجتماعی حاکم تعریف کرده و درك از آن را تنها به اين جنبه آن محدود سازد، بلکه همزمان، نقش عملکرد اجتماعی و فردی ناشی از آن را برجسته ساخته و موضع عدالتخواهی اندیشه مذهبی را نیز به موضوع اندیشه و بررسی خود بدل مى‏‏‏سازد. فرياد «يا زينب، يا زينب» مادر دردمند بارى‏‏ ديگر درستى‏‏ برداشت دوگانه ماركس را از نقش ايدئولوژى‏‏ مذهبى‏‏ به اثبات مى‏‏رساند. اين سخن درستى‏‏ است «كه انسان مذهب را بوجود آورده است. اما انسان موجودى‏‏ انتزاعى‏‏ نيست، بيرون از اين جهان قرار ندارد» (ماركس).

نبرد آزاديبخش و مذهب

برداشت دوگانه مارکس از مذهب، با توجه به امکان تبدیل شدن دگمهای مذهبی به راهنمای عملکرد سیاسی و تبدیل شدن آن ها در پشت ظاهر مذهبى‏‏‏، به اهرمهای اقدامات سیاسی- اجتماعی در جهان امروز، از اهمیت برجستهای برخودار است. با تحليل لنينى‏‏ از امپرياليسم و نقش جنبش‏هاى‏‏ آزادى‏‏بخش ملى‏‏ كه در آن‏ها ايدئولوژى‏‏ مذهبى‏‏ جاى‏‏ تاريخى‏‏ برجسته‏اى‏‏ داراست، مرحله جديدى‏‏ در برابر انديشه تئوريك ماركسيست- لنينيستى‏‏ باز شده است. بررسى‏‏ جنبه طغيانگرانه انديشه مذهبى‏‏ در برداشت ماركسيستى‏‏ در دوران امپرياليسم و اكنون در شرايط “گلوباليسم” را مى‏‏توان به كمك نظريات لنين تدقيق و به روز كرد.

لنين در اثر خود تحت عنوان “سوسياليسم و مذهب” و در ارتباط با برنامه حزب بلشويكى‏‏، اين‏طور كه “برنر” در مقاله خود برجسته مى‏سازد، نسبت به وظيفه جنبش كارگرى‏‏ در برابر باورهاى‏‏ مذهبى‏‏ مردم نكات شايان توجه بسيارى‏‏ را مطرح ساخته است. او پس از برشمردن سرنوشت محرومان و نقش تبليغ صبر و تحمل براى‏‏ آن‏ها توسط انديشه مذهبى‏‏ كه با بيانى‏‏ سرزنش‏آميز و تند مورد انتقاد قرار مى‏‏گيرد، آزمندى‏‏ آن‏هايى‏‏ را برمى‏‏شمرد كه از «كار ديگران» زندگى‏‏ مى‏‏كنند. لنين خاطرنشان مى‏‏سازد كه مذهب، غارتگرى‏‏ و استثمار اين گروه را “حق” مى‏‏داند و فقط براى‏‏ تقليل بار آخرت آن‏ها، به آن‏ها توصيه كم‏هزينه‏اى‏‏ مى‏‏كند: «نيكوكارى‏‏، احسان»!

بخشش و خيريه تبديل مى‏‏شود به «اهرمى‏‏ در اختيار آن‏ها كه هزينه براى‏‏ استثمار و غارتگرى‏‏ در اين دنيا و براى‏‏ خريدن بليط دستيابى‏‏ به آرامش آسمانى‏‏ در آن دنيا را براى‏‏ آن‏ها به قيمتى‏‏ قابل پرداخت» تبديل مى‏‏كند!

با چنين ارزيابى‏‏ است كه لنين نيز «مذهب را افيون خلق» مى‏‏نامد، اما او بلافاصله در همانجا هشدار مى‏‏دهد كه نبايد اين «افيون» را چيزى‏‏ «انتزاعى‏‏» دانست. بايد به نفى‏ در نفى‏ آن در نبرد انقلابى‏‏ طبقه كارگر دست يافت: «اولويت نبرد عليه شرايط زمينى‏‏» را نسبت به «انتقاد به شرايط آسمانى‏‏» فراموش ننمود! او مورد تاكيد و تائيد قرار مى‏‏دهد: «وحدت طبقه تحت ستم در نبرد انقلابى‏‏ براى‏‏ برپايى‏‏ بهشتى‏‏ بر روى‏‏ زمين … پر اهميت‏تر است از وحدت نظريات طبقه كارگر درباره بهشت آسمانى‏‏»!

مذهب برای مارکس، باوجود توانایی غیرمترقبه آن برای «فاصله گرفتن» از شرایط دنياى‏‏‏ ضدانسانی، یک «آگاهی سربه‏پا و نادرست» و نارسا باقی میماند، زیرا حاکمیت و جامعه که کارپایه اندیشه مذهبی را تشکیل میدهند، خود «دنيايی معکوس وسربه‏پا» هستند. و از این روی واکنشی با سرشت «تسکین دهنده و توجیه کننده» برای شرایط سرکوبگرانه در این دنيا باقی میماند.  انتقاد به مذهب از این روی اجباراً به انتقاد به شرایط اجتماعی تبدیل می شود: «خواست تخیلآمیز برای نفی یک وضع، همراه است با این خواست که این وضع طرد و نفی شود، همراه است با نفى‏‏ تخيل‏آميز [و يافتن راه واقعى‏‏‏] تغيير وضع. انتقاد به مذهب در واقع در هسته مرکزی خود، انتقاد به سرنوشت دردناکی است که ظاهر مقدس آن، مذهب است. … [امروزه ديگر] انتقاد به آسمان به انتقاد به شرایط زمینی، انتقاد به مذهب، به انتقاد به بیعدالتی حاکم، انتقاد به اندیشه مذهبی، به الهيات، به انتقاد به سیاست تبدیل میشود». (مارکس)

در ارتباط با اين برداشت ماركس، طبرى‏‏‏ «حل بى‏‏‏سعادتى‏‏‏ انسان‏ها [را در دوران كنونى‏‏‏] امرى‏‏‏ شدنى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند» و در “يادداشت‏ها … (ص ٥٣) مى‏‏‏نويسد: «سعادت دست‏يافتنى‏‏‏ است. خوش‏بينى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ ما داراى‏‏‏ محملى‏‏‏ است استوار.» و در رد انواع انديشه‏هاى‏‏‏ خيالپردازانه و ذهنگرايانه از فلسفه انقلابى‏‏‏ سخن مى‏‏‏راند و مى‏‏‏گويد: «فلسفه ماتم جهان، فلسفه ما نيست. بايد بر اساس اين فلسفه علمى‏‏‏ و اميدوار و سرزنده، روح تكاپو و قهرمانى‏‏‏، روح آفرينش و كار و پيكار را در سراسر جامعه مترقى‏‏‏ تقويت كرد.»

درست از آن روی که انتقاد مارکس به مذهب، در اصل با انگیزه انتقاد به قدرت حاکم همراه است و امکان دیدن و شناختن شرایطی را به وجود میآورد که در پس ظاهر  کلیسای حاکم نهفته است، به نظر “زپمان” نمیتوان ارزش بزرگ آن را برای توسعه دید انسان به اندازه کافی ارج نهاد. این موضع مارکس این امکان را به وجود میآورد که موضع دوراندیشانه درباره به كمك گرفتن نیروی نهفته در بیان مذهبی براى‏ تحقق بخشيدن به خواست انقلابی انسان، در بحث و نظر تئوریک به اندازه کافی برجسته شود.

باوجود انتقاد به ساختار کلیسا و شناخت آن بهمثابه شرایط حاکمیت ارتجاعی، نمیتوان به پرسش درباره نقش هدایت کننده برداشت و اشکال تظاهر مذهبی برای امور «زندگی روزمره» بیتوجه ماند. نمونه بسيار آموزنده در اين زمينه، همان‏طور كه اشاره شد، فرياد خشم‏آلود و عدالت‏خواهانه مادرى‏‏‏ است كه در برابر در زندان اوين، تمام نفرت طبقاتى‏‏‏ خود را با فرياد «يا زينب، يازينب» بر سر فراشّان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ خالى‏‏‏ نمود و تيشه به ريشه اركان رژيم استبدادى‏‏‏ “ولايت فقيه” فرو آورد.

آرى‏ اين سخن درستى‏‏ است كه انسان، مذهب را بوجود آورده است. اما انسان موجودى‏‏ انتزاعى‏‏ نيست، بيرون از اين جهان قرار ندارد (ماركس).

این نکته مرکزی انتقاد مارکس به مذهب، بهمثابه متن استدلالی نظری پراهمیتی برای درک ایدئولوژی به طور عام و ایدئولوژی مذهبی به طور خاص در اختیار ماست و بايد در ارزيابى‏‏ شرايط و مورد خاص هر بار مورد توجه قرار گيرد. در نظريات ماركس تئوری اشکال آگاهی اجتماعی در سالهای بعدی، فضایی بزرگتر می یابد، اما به نظر ارنست بلوخ (استاد الهيات و مارکسیست آلمانی) بدون اشتغال قبلی مارکس با مساله مذهب، او  نمیتوانست مضمون بیگانگی را در  تضادهای موجود در نظام سرمایهداری  مستدل سازد.

با قرار دادن دیدگاه انسان در مرکز موضع انتقاد به مذهب در اندیشه مارکس، این امکان به وجود می آید که حتی در وضع بیگانه شدن شرایط حاکم اجتماعی، بتوان نادرستی وضع حاکم را از دیدگاه مذهبی نیز مورد انتقاد قرار داد.

این درست است که انسانها با عملکرد مذهبی خود و پايبندى‏‏ به باورهاى‏‏ ناشى‏‏ از آن، ايجاد شدن شرایط سلطه حاکمیت طبقات حاکمه بر خود را به وجود میآورند، اما در عین حال … برداشتهای مذهبی آنها، در شرایط بحرانی و در دورانهای انقلابی قادرند انگیزه ذهنی- معنوی لازم را برای اعتراض ومقاومت براى‏‏‏ عدالتخواهى‏‏‏ – اگر چه به شکلی تغییر یافته ومسخ شده – بوجود آورده و ارايه دهند. اين شناخت که نبايد دیگر در انتظار دنیای دیگر باقی ماند و بايد اکنون در اینجا خواستار عدالت شد، به شناختى‏‏ عمومى‏‏ تبديل مى‏‏شود. آن طور که در قرون آغازین جنبش مسیحی نيز وجود داشت. همين پديده در جريان تعميق تضادهاى‏‏ اجتماعى‏‏ در ايران در برابر چشمان ما در جريان است. نمونه‏هاى‏‏ سنت شكنانه نماز مشترك زن و شوهر در خيابان و فرياد يا زينب مادر داغ‏ديده نشانه‏هايى‏‏ از آن است.

در طول تاریخ، ما با جنبشهای مذهبی بسیاری روبرو هستیم که خواستار تساوی حقوق می باشند. طبری در “جهان‏بينى‏‏‏ها …” تاريخ اين جريان‏ها را در ايران مورد بررسى‏‏‏ قرار داده است، ازجمله مزدكيان، خرم‏دينان و … كه به آنجا مراجعه داده مى‏‏‏شود. تداوم برداشت اين جنبش‏هاى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ را میتوان تا اندیشه سوسیالیستی دنبال کرد. در این مورد فردریش انگلس در «تاریخ مسیحیت» می نویسد: «تاریخ مسیحیت نکات مشترک چشمگیر بسیاری با جنبش نوین کارگری داراست. همانند این جنبش، مسیحیت نیز در ابتدا جنبش مردم تحت ستم بود: در ابتدا مذهب بردگان و بردگان آزاد شده، فقرا و افراد فاقد حقوق بود که زیر سلطه رم قرار داشتند و یا نسلشان در جنگها برافتاده بود و آنها پراکنده شده بودند. هر دو، هم مسیحیت و هم جنبش سوسیالیستی کارگری، برقرارى‏‏‏ عدالت و پایان ستم و بیسعادتی را در آینده وعده میدهند. مسیحیت این عدالت را به بعد از مرگ و در آسمان حواله میدهد، سوسیالیسم آن را برای این جهان میخواهد که باید در نوسازی جامعه تحقق یابد. هر دو، مورد تعقیب و پیگرد قرار دارند.»

در دوران كنونى‏‏، جنبش «الهيات آزادى‏‏بخش» در كليساى‏‏ كاتوليك در آمريكاى‏‏ لاتين، نمونه‏اى‏‏ ديگر براى‏‏ كوشش انسان است براى‏‏ برپايى‏‏ بهشت بر روى‏‏ اين زمين. اين جنبش ارتداعى‏‏ كه در دهه‏ پايانى‏‏ قرن گذشته با سركوب ناجوانمردانه حاكميت كليساى‏‏ كاتوليك و شخص پاپ اعظم آلمانى‏‏ كنونى‏‏، كه در آن زمان رئيس دادگاه انگيزيسيون كليسا بود، و اكنون يكى‏‏ از عمده نظريه‏پردازان توجيه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ “گلوباليستى‏‏” مى‏‏باشد، روبرو شد. اين وقايع مشابه است با وقايع در قرن‏هاى‏‏ پنجم و ششم تاريخ اروپايى‏‏. جنبش بردگان و دهقانان در آن دوران به ايجاد شدن كليساى‏‏ كاتوليك و برقرارى‏‏ حاكميت خداشاهى‏‏ پاپ انجاميد. با برقرارى‏‏ حاكميت “مسيحى‏‏- فئودال” در رم، اين حاكميت به سركوب اين جنبش‏ها اقدام نمود.

طبرى‏‏‏ در پاسخ به پراگماتيسم بورژوايى‏‏‏ كه موضع انقلابى‏‏‏، توان «اعجاز فرزند باور است» را به مسخره مى‏‏‏گيرد، در “آرمان انقلابى‏‏‏ و پيكار انقلابى‏‏‏” (“يادداشت‏ها …”، ص ٦٧) مى‏‏‏نويسد: باور داشتن به امكان برپايى‏‏‏ «يك جامعه عارى‏‏‏ از حرمان و ستم»، تبديل اوهام آسمانى‏‏‏ را به «واقعيت زمينى‏‏‏» ممكن مى‏‏‏سازد. برداشتى‏‏ كه براى‏‏ تحقق انقلابى‏‏ آن بايد اكنون و هميشه كوشيد.

با ظهور اندیشه سوسیالیستی شرایط نوینی بوجود آمده است: آزادی وبرآورد شدن نیازمندیهای انسان برپایهای علمی قرار گرفته است. با شناخت شرایط زندگی انسانی در نظام سوسیالیستی، یعنی پس از آنکه دنياى‏‏‏ بعدی که ابدی تصور شده بود، دیگر به عنوان حقیقت، غیرقابل پذیرش شده است، و «حقیقت این دنیا» (مارکس) خود را در اذهان مستقر ساخته است، آنچه از پيام مسیح و محمد باقیمیماند، تصور آنها درباره نقش یگانه خود انسان است، برای تحقق بخشیدن به نیازمندیهای خود. تا پیش از پدیدار شدن اندیشه سوسیالیستی، اجباراً «حقیقت» در این دنیا از طریق و برپایه افسانه mythos عملی میشد. طبرى‏‏‏ علت اين پديده را در “انديشه‏هاى‏‏‏ پراكنده درباره انسان و زندگى‏‏‏” (“يادداشت‏ها …”، ص ١١١) در نثرى‏‏‏ شعرگونه برمى‏‏‏شمرد و ازجمله مى‏‏‏نويسد: «تكامل طولانى‏‏‏ و واقعاً دردناك و گاه سخت كند و تدريجى‏‏‏» تبديل شدن «انسان عصر كاينوزوئيك، هنگامى‏‏‏كه با پشتى‏‏‏ گوژ و پوزه‏اى‏‏‏ سنگين، در ميان كوه‏هاى‏‏‏ يخين، چون نيمه‏جانورى‏‏‏ در طلب رزق مى‏‏‏گشت»، به انسان امروزى‏‏،‏ سردرگمى‏‏ ها را قابل درك ساخته و جبر تن دادن به افسانه را براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به «حقيقت» مستدل و روامند مى‏‏‏سازد. طبرى‏‏‏ علت اين امر را خواست «بسيار زود» انسان برآورد مى‏‏‏كند كه براى‏‏‏ پاسخ به پرسش درباره راه دستيابى‏‏‏ به سعادت، مطرح نموده‏ است. او كوشش زودرس را براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به سعادت، نوعى‏‏‏ «تراژيسم» ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند و مى‏‏‏نويسد: «اگر تراژيسمى‏‏‏ براى‏‏‏ زندگى‏‏‏ انسان قايل شويم، در آنجاست كه وى‏‏‏ آرمان‏هاى‏‏‏ خود را بر اساس نيروى‏‏‏ تخيل قوى‏‏‏ و عطش سوزان سعادت، بسيار زود، در همان سپيده ظهور بشر، در كالبد افسانه‏ها، اساطير و مذاهب مطرح كرده است و حتى‏‏‏ ذات خداوند را در واقع به شكل صفات مطلق شده انسانى‏‏‏، موجودى‏‏‏ همه‏دان و همه‏توان، در ذروه تعادل درونى‏‏‏ و تكامل وجودى‏‏‏ تصور كرده است و يا موجوداتى‏‏‏ سير، كامياب و شادمان در غرفات بهشتى‏‏‏ و طبقات آسمانى‏‏‏ فرض نموده است. آرى‏‏‏ خيال، برنامه تكامل را، اگرچه مه‏آگين، ولى‏‏‏ به درستى‏‏‏ طراحى‏‏‏ كرده است. اين برنامه همان آرمان‏هاى‏‏‏ بشرى‏‏‏ است كه با تدارك بيش از پيش شرايط و اسباب تحقق به صورت تئورى‏‏‏هاى‏‏‏ علمى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ درآمده است. ولى‏‏‏ سير از واقعيت حقير تا جهان خيال، سير از غارهاى‏‏‏ تيره تا كاخ‏هاى‏‏‏ بلورين، سيرى‏‏‏ است از ميان خارها به سوى‏‏‏ ستاره‏ها (Per aspera, ad astera) و اعتراف بايد كرد كه اين سير كُند، خون‏آلود، دردناك و پر سوز و گداز است و گاه عناصر رذالت در آن بر عناصر فضيلت مى‏‏‏چربد و دلقكى‏،‏‏ از حماسه بيش‏تر است و حاصل خرمن هر نسلى‏‏‏ به نسبت توقع آن نسل، ناچيز!»

موضوع داستانهای مذهبی همگی از نابودی دنیايی همنوا يا «بهشت، به‏مثابه مركز آسايش و وفور و نعمت» (طبرى‏‏‏) حکایت میکند. از درد و اشك، از ستمگرى‏‏‏هاى‏‏‏ بی نهایت، اقدامات وحشیانه، از نابودی توسط بیگانگان وخودیها در چارچوب جامعه طبقاتی حکایت میکند.

این چشم گیر است که آمادگی براى‏‏‏ مقاومت زمانی که برپایه اندیشه مذهبی قرار دارد، از ریشه تضادهای اجتماعی سیرآب میشود. فرياد شورانگيز «يا زينب، يا زينب» برشمرده شده مادر دردمند را بايد در خاطر زنده نگه داشت و به خاطر سپرد كه در خیزش اعتراضی- انقلابى‏‏‏، برداشت روحی- معنوی انسان ستم‏كش، به مقاومت و طغيان در این دنیا علیه ستم تبدیل میشود. با تعمیق تضاد اجتماعی، جو سیاسی، هسته مذهبی خود را از دست مى‏‏‏دهد، نيروى‏‏‏ زمينى‏‏‏، به قول طبرى‏‏‏، پوشش رنگين نيروهاى‏‏‏ آسمانى‏‏‏ را از دست مى‏‏‏دهد و وابستگی خود به آن دنیا را کنار میگذارد. در این شرایط است که این نکته برجسته میشود که «لباس مذهبی تنها نقش پرچم و ظاهر سيماى‏‏‏ [ماسکی] را برای يورش انقلابى‏‏‏ به یک زیربنای فرسوده و کهنه نظام اقتصادی» (مارکس) تشکیل میدهد.

وحدت نظرى‏‏ در نبرد انقلابى‏‏ پيش‏رو درباره راه رشد آينده و ساختار اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ كشور و تعيين شكل حاكميت دموكراتيك خلق براى‏‏ تعيين سرنوشت خود، برقرارى‏‏ بهشت ممكن و نسبى‏‏ بر روى‏‏ زمين، از اولويت تام برخوردار است. يورش به زيربنا و روبناى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏، احياى‏‏ آرمان‏هاى‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما و برپايى‏‏ اقتصادى‏‏ ملى‏‏ و دموكراتيك راه دستيابى‏‏ به آن است!




تاريخ و ديالكتيك، فهرست منابع، آغاز٢٦

مقاله شماره ٨٩/٣٠

فهرست منابع كتاب

١- كانت، امانوئل، “پرولئگومئنا”، 1944، ص 38.

2- پلخانوف، گ و، “نظرياتى‏‏ درباره تاريخ ماترياليسم، 1946، ص 16.

3- ديدئروت، د، “انديشه‏هايى‏‏ درباره فلسفه و طبيعت”، 1947، ص 54.

٥- لنين، و ا، “ماترياليسم و آمپيروكريتيتيسم” 1947، ص 54.

6- لوكاش، جورج، “هگل جوان”، 1948، ص 314.

7- گل، گ و، “فنومونولوژى‏‏ روح”، 1949، ص 314.

8- به نقل از لنين، و ا، “بازمانده‏هاى‏‏ فلسفى‏‏”، 1947، ص 142.

9- هگل، گ و، “علم و لوژيك”، جلد اول 1948، ص 51.

10 – همانجا ص 228.

11- همانجا ص 52.

12- هگل، گ و،  “فنومنولوژى‏‏ روح”، جلد اول، 1949، ص 21.

13- هگل، گ و، “علم لوژيك”، جلد اول، 1948، ص 59.

14- همانجا ص 63.

15- همانجا ص 52.

16- همانجا ص 56.

17- همانجا ص 56.

18- هگل، گ و، “فنومونولوژى‏‏ روح”، 1949، ص 23.

19- همانجا ص 11.

20- هگل، گ و “علم لوژيك”، جلد اول، ١٩٤٨، ص ٦٧.

21- هگل، گ و، “فنومنولوژى‏‏ روح”، 1949، س 19.

22- همانجا ص 21.

23- ماركس، ك، “فقر فلسفه”، 1932، ص 542.

26 – دفاتر ساليانه آلمان- فرانسه، 1844، ص 71.

27- انگلس ف “آنتى‏‏ دورينگ” 1948 ص 413.

28- همانجا ص 24.

29- لنين و ا “بازمانده‏هاى‏‏ فلسفى‏‏” 1949 ص 286.

30- همانجا ص 276.

31- همانجا ص 99.

32- ماركس ك “كاپيتال” جلد سوم 1949 ص 937.

33- ماركس، ك، “كاپيتال” جلد 1، ص 90.

34- ماركس، ك، “كاپيتال” جلد 3، ص 882.

35- همانجا ص 882.

36- انگلس ف “رشد سوسياليسم” 1945 ص 78.

37- ماركس، ك، “كاپيتال”، جلد 1، 1947، ص 78.

38- ماركس- انگلس، “ايدئولوژى‏‏ آلمانى‏‏” 1932، ص 63.

39- ماركس، ك’ “كاپيتال”، جلد 1، 1947، ص 81.

40- همانجا ص 88 و جلد 3 ص 880.

41- همانجا ص 884 و 885.

42- ماركس ك “فقر فلسفه” 1932 جلد دوم ص 543.

43، 47 تا 51- لنين، و ا، “بازمانده‏هاى‏‏ فلسفى‏‏” 1949، ص 80، ص 17، 145، 89، 89.

٤٤- ماركس، ك “كاپيتال”، جلد اول، ١٩٤٧، ص ٧٥٤.

٤٥- انگلس، ف، “رشد سوسياليسم” پيشگفتار.

٤٦- نگاه كن به استالين، ژ، “درباره ماترياليسم تاريخى‏‏ و ديالكتيكى‏‏” ١٩٤٦، ص ٥

52- انگلس ف “لودويك فويرباخ” 1946 ص 17.

53- ماركس ك “تئورى‏‏ درباره ارزش اضافه”.

54- لنين و ا “ماترياليسم و آمپروكريتيتيسم” 1947 ص 350.

٥٥- وبر، م “سوسيالوژى‏‏ مذهبى‏‏” جلد اول، ١٩٣٤، ص ١٩٢

٥٦- لنين، و ا “بازمانده‏هاى‏‏ فلسفى‏‏”، همانجا ص ٨٣

٥٧- انگلس، ف “آنتى‏‏دورينگ”، همانجا ص ٢٥

٥٨- ماركس- انگلس “ايدئولوژى‏‏ آلمانى‏‏”، همانجا ص ٣١

٥٩- ماركس، ك “انتقاد اقتصاد سياسى‏‏”، ١٩٠٩، ص ٤١٠

60- انگس ف، آنتى‏‏دورينگ 1948 ص 410

61- كليات م ا “ديالكتيك طبيعت” 1935 ص 715.

62- همانجا ص 707.

63- شاسشاتيس، ف، :درباره قابل شناخت بودن جهان”، 1949، ص ٥٦

64- لنين و ا “بازمانده‏هاى‏‏ فلسفى‏‏ 1949 ص 195.

65- هگل، گ و “علم لوژيك”، جلد 1، 1946، ص 26.

66- انگلس ف، “آنتى‏‏ دورينگ”، 1948 ص 24

67- انگلس ف “انتقاد اقتصاد سياسى‏‏” 1947 ص 151.

68- ماركس ك، “كاپيتال”، جلد 3، 1949 ص 87.

6٩- كليات م ا، جلد 1، “خانواده مقدس”، 1932، ص 87.

70- “مسائل تاريخ اقتصاد” 1920، ص15.

71- همانجا ص 15.

72- مارتين آ، “سوسيولوژى‏‏ رنسانس” 1949 ص 15.

73 تا 78 همانجا ص 16، 23، 21 و 22، 22، 25 و 30، 25.

79- ماركس ك، “كاپيتال” جلد 1، 1947، ص88.

80- ماركس ك “انتقاد اقتصاد سياسى‏‏” 1909، ص xiv.

81- لنين، و ا، “بازمانده‏هاى‏‏ فلسفى‏‏” 1949 ص 248.

82- انگلس ف “آنتى‏‏دورينگ” 1948 ص 107.

83- “پژوهش ماركسيستى‏‏” انستيتوى‏‏ پژوهش سوسياليسم علمى‏‏، 1949 ص 106.

84- هگل گ و “عقل در تاريخ” 1917 ص7.

85- لنين و ا، “بازمانده‏هاى‏‏ فلسفى‏‏” ص249.

86- كليات م ا  جلد 2، :ايدئولوژى‏‏ آلمانى‏‏” 1932 ص 15.

87- همانجا ص 14

88- ماركس ك “سرمايه” جلد 1،1947ص17)

89- انگلس ف “لودويك فويرباخ” 1946 ص 25 و 43.

90- همانجا ص 41.

91- پلخانف گ و “نظرياتى‏‏ درباره تاريخ ماترياليسم” 1946 ص 25.

92- ماركس ك، “تزهاى‏‏ درباره فويرباخ”، تز سوم 19س46ص 56.

93- پلخانف، همانجا ص 79.

94- بلوخ ا “آزادى‏‏ و نظم” 1947 ص150.

95- ماركس ك “كاپيتال” جلد 1، 1947 ص 150.

96- ماركس ك، “انتقاد اقتصاد سياسى‏‏” 1909 ص LV.

98- ماركس “كاپيتال” همانجا ص187.

99- همانجا ص 186.

100- همانجا ص 188.

101- همانجا ص 189.

102- همانجا ص 189.

103- همانجا ص 185.

104- ماركس ك، “انتقاد اقتصاد سياسى‏‏” 1909 ص xiv .

105- ماركس- انگلس “ايدئولوژى‏‏ آلماني” 1932 جلد 2 ص 21.

106- لوكاش گ، :هگل جوان” 1948 ص 441- 439.

107- ماركس ك “سرمايه” جلد اول 1947 ص 537.

108- همانجا ص 540.

109- همانجا ص 539.

110- انگلس ف، “منشاء خانواده، مالكيت شخصى‏‏ و دولت” پيشگفتار نشر اول.

111- ماركس ك “فقر فلسفه” 1932 جلد 2 ص 32.

112- ماركس- انگلس، “ايدئولوژى‏‏ آلمانى‏‏”، جلد دوم، همانجا ص 32.

113- ماركس، ك، “فقر فلسفه”، همانجا ص 549.

114- به نقل از “درباره ماترياليسم تاريخى‏‏ و ديالكتيكى‏‏” 1946 ص 27.

115- ماركس ك، “درباره انتقاد اقتصاد سياسى‏‏” 1909، ص xviii .

116- لنين و ا “بازمانده‏هاى‏‏ فلسفى‏‏” 1949 ص 285.

117- ماركس ك “تزهاى‏‏ درباره فويرباخ”، تز نهم، 1949 ص54.

118- مئرينگ ف “درباره ماترياليسم تاريخى‏‏” 1947 ص 44.

119- پلخانوف گ و “درباره برداشت ماترياليستى‏‏ تاريخ” 1946 ص 10).

120- همانجا ص 12.

121- ماركس- انگلس “ايدئولوژى‏‏ آلمانى‏‏” جلد 2، 1932، ص 15.

122- لوكاش گ، “هگل جوان” 1948 ص 613.

123- ماركس ك “درباره انتقاد اقتصاد سياسى‏‏” 1909 ص 613.

124- انگلس ف “آنتى‏‏دورينگ” 1949 ص 183.

A124-  كوفلر، ل، “درباره تاريخ جامعه سرمايه‏دارى‏‏” 1948 و 1949.

125- ماركس ك “هيجدهم برومئر” 1946 ص 40.

126- ماركس انگلس “خانواده مقدس” 1932 جلد اول ص 381.

130- ماركس، ك، “انتقاد اقتصاد سياسى‏‏” 1909، ص.

131- ماركس ك، “كاپيتال” جلد 1، 1949 ص 165.

132- لوكاش، گ، “رئاليسم روسى‏‏ در ادبيات جهان”، 1949، ص 165.

133- ماركس- انگلس، “مانيفست حزب كمونيست”، 1946، ص 19.

134- اشتين ك فون، “تاريخ جنبش اجتماعى‏‏ در فرانسه” جلد 1 ص.

135- ماركس ك، “كاپيتال” جلد ا ص 514.

136- همانجا ص 275 و 186.

137- ماركس- انگلس “ايدئولوژى‏‏ آلمانى‏‏” 1932 جلد 2 ص 32.

138- ماركس و انگلس درباره هنر و مطبوعات، مجموعه‏اى‏‏ از آثار آن‏ها 1948، ص29.

140- انگلس ف “انتى‏‏دورينگ” 1948 ص 366.

141- ماركس ك “كاپيتال” جلد ا 1947 ص680.

142- انگس، ف، “رشد سوسياليسم از اتوپى‏‏ به علم”، پيش‏گفتار انتشار به‏زبان انگليسى‏‏ 1945، ص 15.

143- انگلس ف “آنتى‏‏ دورينگ”، همانجا ص 395.

144- ماركس- انگلس “ايدئولوژى‏‏ آلمانى‏‏ همانجا ص 236.

145- ماركس، ك، “كاپيتال”، جلد اول، 1047 ص 331.

146- انگلس ف رشد سوسياليسم ١٩٤٥، ص ٤٦.

147- ماركس ك “كاپيتال” جلد 1 همانجا ص 564 و 565.

148- همانجا ص 578.

149- همانجا ص 578.

150- همانجا ص18.

151- ماركس- انگلس، “ايدئولوژى‏‏ آلمانى‏‏” 1932، جلد دوم، ص 37.

153- به نقل از لوكاش، “هگل جوان” همانجا ص 358.

154- انگلس، ف، در “كارل ماركس”، مجموعه‏اى‏‏ از خاطرات و نوشته‏ها 1947، ص 150.

155- ماركس- انگلس، “ايدئولوژى‏‏ آلمانى‏‏”، 1932، جلد دوم، ص 24.

156- ماركس، ك، “كاپيتال”، جلد سوم، 1949، ص 936.

157- انگلس ف، “موقعيت طبقه كارگر در انگلستان”.

158- ماركس، ك، “كار دستمزدى‏‏ و سرمايه”.

159- ماركس ك “در مورد مسئله يهودى‏‏ها”، 1919، ص 33.

160- ماركس، ك، “انتقاد اقتصاد‏ملى‏‏” 1909، ص xiv .

161- همانجا ص xv .

162- زآلامون، گ G. Salamon، تحت عنوان “مقدمه بر لورنس ف اشتين، تاريخ جنبش اجتماعى‏‏ در فرانسه” ص xxxiv.

164- لوكاش، گ، “هگل جوان”، 1948، ص 318.

165- ماركس، ك، “كاپيتال” جلد 1، 1947، پس گفتار در مورد چاپ دوم و ماركس- انگلس “ايدئولوژى‏‏ آلمانى‏‏”، 1932، جلد 2، ص14.

166- انگلس، ف، “منشاء خانواده، مالكيت خصوصى‏‏ و دولت”، 1884، پيش‏گفتار براى‏‏ چاپ اول.

167- انگلس، ف، “جنگ دهقانى‏‏ در آلمان”، 1946، ص 5.

168- به 165 نگاه كن.

169- همانجا ص 5.

170- انگلس، ف، “منشاء خانواده، مالكيت خصوصى‏‏ و دولت”، 1910، ص xv

171- مئرينگ، ف|، “افسانه لسينگ” 1919، نطق پيش از چاپ دوم، ص viii.

172- وبر، م، “علم به‏مثابه شغل”، رساله درباره تئورى‏‏ جامعه‏شناسى‏‏، 1947، ص 3.

173- انگلس، ف، “جنگ دهقانى‏‏ در آلمان”، همانجا ص39.

174- همانجا ص 69.

175- لنين، و ا، “بازمانده‏هاى‏‏ فلسفى‏‏”، همانجا ص 286.

176- انگلس، به نقل از مويزل Meusel “درباره انقلاب انگليسى‏‏”، 1949، ص 36.

177- ماركس در تز اول درباره فويرباخ ازجمله مى‏‏نويسد: “انسان بايد در پراتيك، حقيقى‏‏ بودن، يعنى‏‏ واقعيت و توانائى‏‏ و ناسوتى‏‏ بودن تفكر خود را اثبات كند. بحث درباره واقعيت يا عدم واقعيتِ تفكرِ جدا از پراتيك، مسئله‏اى‏‏ است صرفاً اسكولاستيك”.

178- ماركس، ك “كاپيتال”، جلد ا، 1947، ص 791.

179- انگلس، ف، “جنگ دهقانى‏‏ در آلمان”، همانجا ص 5.

180- هگل، ف، “فنومنولوژى‏‏ روح” 1949، ص21.

181- لئوكه، ج، Of Government 1690، جلد 2، ص 5

182- اشتين، ل. و.، تاريخ حقوق جنايى‏‏ فرانسه، جلد 3

183- ماركس، ك. “سرمايه”، 1949، جلد 3، ص 867

(تاريخ و ديالكتيك، فهرست منابع، پايان ٢٦)




تاريخ و ديالكتيك، فهرست توضيحاتى‏‏ مترجم، آغاز ٢٥

مقاله شماره ٨٩/٣٠

XXXXVIII – درباره فتيشيسم. در دوران كنونى‏‏ حاكميت سرمايه مالى‏‏ نئوليبرال چنين تبليغ مى‏‏شود، كه گويا “الزاماًت اقتصادى‏‏” ناشى‏‏ و به‏مثابه پيامد روند گلوباليستى‏‏ حاكم است كه چاره‏اى‏‏ باقى‏‏ نمى‏‏گذارد، جز برداشتن هرنوع بند و قيد اجتماعى‏‏ بر دست و پاى‏‏ سرمايه. “الزاماًت اقتصادى‏‏” ظاهر شى‏‏ءشده روابط اجتماعى‏‏ حاكم در اين دوران است كه “مستقل” شده و “خصلت اجتماعى‏‏” يافته است.

XXXXIX- شى‏‏ءشدن– نقل قول فوق از ماركس درباره شى‏‏ءشدن در ترجمه ايرج اسكندرى‏‏ از كتاب “كاپيتال” 1352 (صفحه 104) چنين است: به‏طور كلى‏‏ اشياء مصرفى‏‏ به اين جهت كالا مى‏‏شوند كه محصول‏ كارهاى‏‏ خصوصى‏‏ مستقل از يكديگر ساخته شده، هستند. هيئت اين كارهاى‏‏ خصوصى‏‏، مجموع كار اجتماعى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد. نظر باينكه توليد كنندگان بدواً از راه مبادله محصولات كار خويش با يكديگر تماس اجتماعى‏‏ حاصل مى‏‏كنند، صفات اجتماعى‏‏ خاص كارهاى‏‏ شخصى‏‏ آن‏ها نيز نخست در درون اين مبادله نمودار مى‏‏گردد. به‏عبارت ديگر كارهاى‏‏ خصوصى‏‏ بدواً به‏وسيله روابطى‏‏ كه مبادله بين محصولات كار ايجاد و از همان راه بين توليدكنندگان برقرار مى‏‏كند، به صورت حلقه‏هاى‏‏ مجموع كار اجتماعى‏‏ درمى‏‏آيند. بنابراين، به نظر توليدكنندگان مناسبات اجتماعى‏‏، كارهاى‏‏ خصوصى‏‏ آن‏ها همچنآن‏كه هست، جلوه مى‏‏كند، يعنى‏‏ نه به‏مثابه مناسبات بى‏‏واسطه اجتماعى‏‏ بين اشخاص در مورد كارهائى‏‏ كه خود انجام داده‏اند، بلكه مانند مناسبات شى‏‏ءاى‏‏ اشخاص و روابط اجتماعى‏‏ اشياء. نخست در درون مبادله است كه محصولات كار داراى‏‏ واقعيت ارزشى‏‏ اجتماعى‏‏ و همانندى‏‏ مى‏‏شوند، واقعيتى‏‏ كه ذاتاً از شيئيت سودمند و متنوع آن‏ها متمايز است.

L- امرى‏‏ كه مثلاً در مورد بيكارى‏‏ زحمتكشان نيز متداول است. سرمايه‏دارى‏‏ مى‏‏كوشد بيكار شدن افراد را در جامعه ناشى‏‏ از علل فردى‏‏، ناتوانى‏‏، بى‏‏استعدادى‏‏، عدم تخصص و تحرك وغيره كارگر قلمداد سازد.

LI- تريشوتومى‏‏، آموزشى‏‏ كه انسان را به سه قسمت تن، روح و معنويت Leib, Seele, Geist تقسيم مى‏‏كند.

LII- رومانتيك – جنبش اجتماعى‏‏ برپايه انديشه فلسفى‏‏ و احساسى‏‏ (عاشقانه،، شعر و كلاً ادبيات) سال‏هاى‏‏ 1830- 1794 در اروپا و به‏ويژه در آلمان.

LIII- توضيحاتى‏‏ در مورد “عقل سليم”. تاثيرى‏‏ كه “عقل سليم” مى‏‏تواند داشته باشد را مى‏‏توان در دوران كنونى‏‏ بخوبى‏‏ مشاهده كرد. سرمايه مالى‏‏ جهانى‏‏ توانسته است به‏كمك آن سياست غارتگرانه خود را در پس پرده ابهام قرار دهد. به اين منظور تبليغ به‏سود “الزاماًت گلوباليستى‏‏”، به‏مثابه برداشتى‏‏ “عقلايى‏‏” برپايه “عقل سليم” بشدت انجام مى‏‏شود. ازاين طريق “اوليگارشى‏‏ مالى‏‏” توانسته‏ است “ايدئولوژى‏‏ طبقات حاكمه را به ايدئولوژى‏‏ حاكم” تبديل سازد. يعنى‏‏ توانسته است كاتگورى‏‏ “الزاماًت گلوباليستى‏‏” را جايگزين درك از روابط بين انسان‏ها سازد. گويا اقتصاد و نه انسانِ مالكِ سرمايه به حاكم مطلق‏العنان تبديل شده‏است و گويا جز تسليم به قدرت آن، چاره‏اى‏‏ باقى‏‏ نمى‏‏ماند. اين، گويا يك “قدرت طبيعى‏‏” و “مشى‏‏الهى‏‏” است كه در لباس “الزاماًت گلوباليستى‏‏” حاكم شده است، و نه حاكميت مشتى‏‏ سرمايه‏دار غارتگر. براين‏پايه است كه ضرورت آن‏كه همه چيز را بايد گويا آن‏چنان به‏صورت “عقلايى‏‏” و برپايه “عقل سليم” حل‏وفصل كرد كه در خدمت “اقتصاد” بوده و تابع “الزاماًت گلوباليستى‏‏” باشد، توجيه و تبليغ مى‏‏شود. اين حكمى‏‏ “الزامى‏‏” و گريزناپذير بودن و سرپيچى‏‏ از آن ناممكن است. منظور از بى‏‏بندوبارى‏ و آزادسازى‏ (بازار بى‏نظارت)‏ Deregulation روابط اجتماعى‏‏، آنطور كه برنامه و نسخه “الزاماًت گلوباليستى‏‏” براى‏‏ كشورهاى‏‏ سراسر جهان است، نظمى‏‏ است سازمان داده شده برپايه منافع جهانى‏‏ سرمايه امپرياليستى‏‏ و نه در جهت رفع نيازهاى‏‏ انسانى‏‏. محو شدن روابط اجتماعى‏‏ بين انسان‏ها، به فراموش شدن جاى‏‏ والاى‏‏ انسان و بيگانگى‏‏ از خود انجاميده است.

LIV- فون كوئيز، نيكولا ١٤٦٤- ١٤٠١، فيلسوف كاردينال در شهر ترير، زادگاه كارل ماركس، در آلمان.

LV- آگـاهـى‏‏- در سطور كوتاه و شعرگونه زير احسان طبرى‏‏ نه تنها روند بغرنج و طولانى‏‏ دستيابي به “شناخت” را توسط انسان برمى‏‏شمرد، بلكه همچنين دوسوى‏‏ به‏هم‏پيوسته و همچنين يكديگر را موجب شونده قابليت قوه ادراكه را، يعنى‏‏ قدرت تجزيه  كليت پديده و تعميم از آن در طول رشد آنتروپولوژيك Anthropologie انسان و دستيابى‏‏ طولانى‏‏ و سخت جان به شناخت ديالكتيكى‏‏ را برمى‏‏شمرد. با توجه به اهميت نظريات و چگونگى‏‏ بيان آن توسط طبرى‏‏ در ارتباط با مطالب كتاب لئـو كفلـر بخشى‏‏ از اين رساله كه تحت عنوان “انديشه‏هايى‏‏ پراكنده درباره انسان و زندگى‏‏” در كتاب “يادداشت‏هاى‏‏ فلسفى‏‏ و اجتماعي” 1345 به چاپ رسيده است، در اينجا نقل مى‏‏شود. « … و درواقع هم نبرد انسان با طبيعت نبردى‏‏ بسيار نابرابر بود. او مى‏‏ بايست طبيعت را و خود را به‏مثابه پاره‏اى‏‏ از طبيعت بشناسد. مابين ظرفيت دماغى‏‏ و استعداد معرفتى‏‏ او و پيچيدگى‏‏ حيرت انگيز جهان پيرامون تضادى‏‏ عميق وجود داشت: طبيعت در جنبش دائمى‏‏ است و او ميل دارد همه چيز را براى‏‏ مشاهده و مداقعه خود متوقف سازد، طبيعت متنوع است و او ميل دارد همه چيز را همانند تصور كند، تا دركش آسان‏تر‏گردد، طبيعت بينهايت است و او مى‏‏ تواند محدود را بفهمد، طبيعت تودرتو است و او خوش‏تر دارد در سطح بغلطد، طبيعت رقص مغشوشى‏‏ از پديده‏هاست و او مى‏‏ خواهد همه چيز را در هماهنگى‏‏ قواعد و قوانين بگنجاند، طبيعت سرشار از هزارها راه و مجراست و او مى‏‏ خواهد همه چيز را در آن مجارى‏‏ اندكى‏‏ كه خود مى‏‏شناسد، سير دهد….] احسان طبرى‏‏ “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏ فلسفى‏‏ و اجتماعى‏‏” 1343، ص 112- 111»

LVI- فلسفه طبيعت. ماترياليسم تاريخى‏‏ و ديالكتيكى‏‏ و كلاً فلسفى‏‏ ماترياليستى‏‏ طبيعت را بدون هر نوع اضافات ماوراءطبيعه مى‏‏پذيرد و مى‏‏داند، كه پيش از به‏وجود آمدن شعور، وجود داشته است و انسان از آن پديد آمده است. انديشه ايده‏آليستى‏‏، طبيعت را ثانوى‏‏ و ناشى‏‏ از شعور مى‏‏داند. ريشه برداشت وحدت طبيعت در “فلسفه طبيعت” در اين برداشت نـهفته است.

LVII- بورك‏هارد، كارل ياكوب ١٩٧٤- ١٨٩١، تاريخ‏نگار و سياستمدار سوئيسى‏‏.

LVIII- خصلت به شى‏‏ء  تبديل شدن در اقتصاد دوران فئوداليسم وجود ندارد، زيرا كه  در آن كار در كشاورزى‏‏ و در پيشه‏ورى‏‏ ازهم‏گسيخته نشده است، آنطور كه در اثر “تقسيم‏كار” در سرمايه‏دارى‏‏ عملى‏‏ شده است. آنتونيو استراديوارى‏‏، ويلن ساز ايتاليائى‏‏ ١٧٣٧- ١٦٤٤، براى‏‏ آفرينش هر ويلن از انتخاب چوب تا تركيب لاك و چگونگى‏‏ رنگ كردن ويلن را به تنهايى‏‏ انجام مى‏‏داد. اين امر وضع “ازخودبيگانه‏شدن” را در رابطه بين ويلن‏ساز و ويلونيست ايجاد نمى‏‏كرد. وجود چنين پديده‏اى‏‏ براى‏‏ آن دوران غيرقابل درك است. يكى‏‏ از علل سطح پيشرفته و شكوهمند هنرهاى‏‏ پيشه‏ورى‏‏ در آن دوران فقدان تقسيم‏كار است.

LIX- كاسيئر، ارنست 1945- 1874، فيلسوف نوكانتى‏‏.

LX- اتميزاسيون– ذره‏انديشى‏‏ جامعه برپايه نظريه سقراط قرار دارد. آموزش آتميستيك او ماده را تشكيل شده از اجزاى‏‏ اتم مى‏‏پذيرفت.

LXI- غايت‏شناسى‏‏، تئلئولوژى‏‏ نامى‏‏ است براى‏‏ آموزش ايده‏آليستى‏‏اى‏‏ كه كليه حركت، تغيير و تكامل در جهان را امرى‏‏ هدفمند و از پيش تعيين شده مى‏‏پندارد. اين آموزش براى‏‏ اين هدفمندى‏‏ نه ريشه علّى‏‏، كه ريشه “ايده”- خداوندى‏‏ و معنوى‏‏ قايل است.

LXII- ايدئولوژى‏‏ پسامدرن سرمايه‏دارى‏‏ نئوليبرال در نبرد ايدئولوژيك خود عليه روشنگرى‏‏ و انديشه علمى‏‏ امروزه، مى‏‏كوشد اين تصورات منسوخ قرن هيجدهم را دوباره زنده سازد. بنيادگرايان مسيحى‏‏ در آمريكا كه جورج دبليو بوش، رئيس جمهور فعلى‏‏ ايالات متحده نيز يكى‏‏ از فعالان كليسائى‏‏ آن است، در موعظه‏هاى‏‏ خود دوباره عليه داروين و نظريات اثبات شده او در مورد برآمدن گونه‏هاى‏‏ مختلف گياهى‏‏ و حيوانى‏‏ از ريشه مشترك تاريخى‏‏، تبليغ مى‏‏كنند و نظريات او را مردود اعلام مى‏‏دارند. اين درحالى‏‏ است كه علم فيزيك توانسته است بى‏‏پايانى‏‏ كهكشان و چگونگى‏‏ ايجادشدن منظومه‏ها و سيكل تغييرات آن را بشناسد و به اثبات برساند.

LXIII- كئوزناى‏‏، فرانكو ١٧٧٤- ١٦٩٤، پزشگ، فيلسوف و اقتصاددان فرانسوى‏‏. پايه گذار آموزش فيزيوكرات.

LXIV- فيزيوكرات. آموزش فيزيوكرات‏ها كه كئوزناى‏‏ پايه‏گذار آن بود، خواستار وضع قوانين براى‏‏ گذران طبيعى‏‏ جريان روند هستى‏‏ اجتماعى‏‏ بودند.

LXV- كرومول، اوليور، ١٦٨٥- ١٥٩٩، لرد انگليسى‏‏، رهبر انقلاب مجلس عليه پادشاه انگليس.

LXVI- غده اپى‏‏فيز– غده با ترشح داخلى‏‏ (ترشح به درون دستگاه گردش خون) در زير سقف مغز ميانى‏‏.

LXVII- نه تنها سنت‏هاى‏‏ مشابه نزد اقوام دور از هم نشان معنويت مشترك گونه انسانى‏‏ است، بلكه همچنين بيان رشد مشابه آگاهى‏‏، فن و هنر و نهايتاً علوم نزد آنان نيز است. ساخت ابنيه مخروطً شكل براى‏‏ آرامگاه و يا مراكز مقدس را مى‏‏توان هم نزد مصريان قديم و هم نزد قبايل مايا Maya در آمريكاى‏‏ جنوبى‏‏ يافت.

LXVIII- بلوخ، ارنست ١٩٧٧- ١٨٨٥، فيلسوف ماركسيست آلمانى‏‏.

LXVIIIa- فيلسوف معاصر آلمانى‏‏ پتر بويرتون Peter Beurton در رساله‏اى‏‏ تحت عنوان “توليد ابزار توليد در جهان حيوانات و نزد انسان” (دفاتر ماركسيستى‏‏ Marxistische Blätter شماره ٣ سال ٢٠٠٦- آلمان) توليد و رشد ابزار توليد توسط انسان را نشان رشد اولوسيونر انسان ارزيابى‏‏ مى‏‏كند. استفاده از وسائلى‏‏ براى‏‏ دستيابى‏‏ به مواد غذايى‏‏ (مثلاً استفاده از شاخه نازك براى‏‏ خارج كردن مورچه از سوراخ آن و يا شكستن هسته ميوه‏ها به‏كمك سنگ توسط ميمون و نمونه‏هاى‏‏ ديگرى‏‏ از اين نوع استفاده احيوان از ابزار) در جهان حيوانات در سطح رشد هر حيوان مشخص محدود مى‏‏ماند. اين محدوديت مانع رشد وسائل كمكى‏‏ در جهان حيوانات مى‏‏شود. نزد انسان اما رشد ابزار توليد در سطح آگاهى‏‏ انتولوژيك فرد معين باقى‏‏ نمى‏‏ماند، بلكه داراى‏‏ تاثيرى‏‏ آنتروپولوژيك است. ازاين‏رو بايد رشد ابزار توليد و نهايتاً رشد نيروهاى‏‏ مولده را در هستى‏‏ اجتماعى‏‏ نشان رشد اولوسيونر آگاهى‏‏ انسان ارزيابى‏‏ كرد.

ارزيابى‏‏‏اى‏‏ كه در تائيد جنبه فعال ذهنيت انسان در رابطه انسان و طبيعت، آنطور كه در نقل قول فوق از ماركس بيان شد، مى‏‏باشد. همچنين نگاه شود به مقاله “انسان” (٨٨/٢٨)http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa.

LXIX- پرودون، پير ١٨٦٥- ١٨٠٩، سوسياليسن اتوپيست و آنارشيست فرانسوى‏‏.

LXX  – laissez faire-نظريه اقتصادى‏‏ درباره آزادى‏‏ سرمايه‏دارها – كه گويا در انطباق است با طبيعت – . در قرن ١٨ تئورى‏‏ متداولى‏‏ بود.

LXXI- مارسليون فون پادوآ، ١٣٤٣- ١٢٧٠، نظريه‏پرداز ايتاليائى‏‏، كه درباره استقلال خلق‏ها و برترى‏‏ دولت بر كليسا آموزشى‏‏ ارائه كرده است.

LXXII- توماس فون آكوئينو، ١٢٧٤- ١٢٢٥، روحانى‏‏ كليساى‏‏ كاتوليك. يكى‏‏ از پايه‏گذاران نظريات دوران شولاستيك كليسا در قرون وسطى‏‏.

LXXIII- وابستگى‏‏ به قدرت طبيعى‏‏. وابستگى‏‏ فرد از جمع در جوامع اوليه كه تا حد تحت الشعاع قرار داشتن كليه جوانب حيات فردى‏‏ را در بر مى‏‏گرفت، موجب آن شده است كه جامعه‏شناسان پوزيتويست بورژوايى‏‏ دوران ما از نوع “پوپر”، از اين وضع تاريخى‏‏ به غلط نتيجه‏گيرى‏‏ كرده و جوامع اوليه را از نوع “جوامع اتوريته” بنامند. درحالى‏‏ كه وابستگى‏‏ تاريخى‏‏ فرد از جمع در اين جوامع نمونه‏اى‏‏ است براى‏‏ اين رابطه اوليه و طبيعى‏‏ urwuechsig كه انسان آن دوران آن را به‏مثابه وابستگى‏‏ طبيعى‏‏ و خود خواسته درك مى‏‏كرده است. پوپر با انتقال نادرست شرايط دوران جامعه بدوى‏‏ به شرايط دوران سرمايه‏دارى‏‏ و مشابه دانستن آگاهى‏‏ انسان آن دوران با آگاهى‏‏ انسان كنونى‏‏، به نتيجه‏گيرى‏‏ نادرست و غيرتاريخى‏‏ درباره شرايط آن دوران مى‏‏رسد. او ظاهر “آزاد بودن” انسان دورران سرمايه‏دارى‏‏ را با ظاهر زير سلطه بودن فرد توسط جمع در آن دوران، مقايسه مى‏‏كند، مقايسه‏اى‏‏ غيرتاريخى‏‏ و غيرعلمى‏‏، و از اين مقايسه نادرست، به اين نتيجه نادرست مى‏‏رسد كه جامعه بدوى‏‏، جامعه‏اى‏‏ است غيرآزاد. چنين نتيجه‏گيرى‏‏ درعين‏حال نادرستى‏‏ اسلوبى‏‏ بررسى‏‏ پوپر را نيز به‏اثبات مى‏‏رساند. نگاه كن همچنين بخش بررسى‏‏ اسلوب نظريه “گرنتس نوتسن تئورى‏‏”.

LXXIV- ميليتون، جون، ١٦٧٤- ١٦٠٨، شاعر كور انگليسى‏‏ و رفيق كرومول.

LXXV- لورنس فون اشتين، ١٨٩٠- ١٨١٥، حقوق‏دان فرانسوى‏‏.

LXXVI- كالوين، يوهان ١٥٦٤- ١٥٠٩، رهبر جنبش پروتستان در سويس.

LXXVIa – مثلاً رشد بيكارى‏‏ در كشورهاى‏‏ متروپل ازاين‏رو اجتناب‏ناپزير شده است، زيرا ازجمله توسعه توليد بخاطر انباشتهِ بودن بازارها از كالاهاى‏‏ توليد شده، چنين توسعه‏اى‏‏ را مقرون بصرفه نمى‏‏كند. ديگر نمى‏‏توان شلوار جين و تلفن‏دستى‏‏ و خودروى‏‏ بيش‏ترى‏‏ را به‏فروش رساند. اما نظريه‏پردازان سرمايه‏دارى‏‏ در اين كشورها قادر شده‏اند علت عـلّـى‏‏ بحران ساختارى‏‏ را مخفى‏‏ نگه‏دارند و بيكارى‏‏ را امرى‏‏ ناشى‏‏ از كمبودهاى‏‏ شخصى‏‏ فرد بيكار بنمايانند. انديشه عاميانه كه قادر به درك علت واقعى‏‏ رشد بيكارى‏‏ نيست، اين به اصطلاح استدلال را مى‏‏پذيرد و پذيرفته است.

LXXVIb – چنان كه اشاره شد، كثرت‏گرايى‏‏ در نظريه پسامدرن مى‏‏كوشد «كليت تنوع» را القاء و آن را مقوله‏اى‏‏ كيفى‏‏ قلمداد كند. مثلاً مدعى‏‏ است كه به تعداد انسان‏ها، عقايد متفاوتى‏‏ درباره هر پديده وجود دارد. زيرا هر فرد، شخصيتى‏‏ يكتاست و لذا زاويه ديد خود را دارد؛ و اين امر، عين “دموكراسى‏‏” است.

به‏عبارت ديگر، انديشه پسامدرن مى‏‏كوشد تفاوت ميان هستى‏‏شناسى‏‏ Ontologie و انسان‏شناسى‏‏ Anthropologie را مخدوش سازد. رابطه ميان هستى‏‏شناسى‏‏ به مفهوم شناخت يگانه بودن رشد فردى‏‏ و تظاهر بيرونى‏‏ هر انسان و انسان‏شناسى‏‏ به مفهوم شناخت خانوادهِ گونهِ انسان، از نظر فلسفى‏‏، رابطه ميان جزء و كل است. در اين رابطه، اولى‏‏، مقوله‏اى‏‏ كمّى‏‏ و دومى‏‏ مقوله‏اى‏‏ كيفى‏‏ است. تنوع شكل تظاهر اجزاء با منافع ويژه، نه تنها با منافع و نيازهاى‏‏ خانواه انسانى‏‏ در تضاد نيست، بلكه وابستگى‏‏ و ارتباط درونى‏‏ اين دو مقوله، پيش‏شرط وجودى‏‏ تنوع كمّى‏‏ در كيفيت مشترك را تشكيل مى‏‏دهد. پسامدرنيسم اين رابطه ديالكتيكى‏‏ ميان جزء و كل را درك نمى‏‏كند، بلكه نهايتاً اين دو را در برابر هم قرار مى‏‏دهد. جامعه «دمكراتيك» مورد نظر نظريه پسامدرن، فاقد ساختارى‏‏ سازمان‏يافته بوده و نمى‏‏تواند در طول زمان بغرنج گردد؛ بلكه هم‏چنان به صورت بافت همگون و خميرگونه‏يى‏‏ برجا مى‏‏ماند. واقعيت تاريخى‏‏ رشد و تكامل جامعه انسانى‏‏ از جامعه ساده اوليه با اشكال ساده زندگى‏‏ انسان‏ها؛ تا جامعه بغرنج و پيچيده سرمايه‏دارى‏‏ و سوسياليستى‏‏ با لايه‏ها و قشربندى‏‏هاى‏‏ هستى‏‏ اجتماعى‏‏، برداشت مكانيكى‏‏ و ايستا statik از جامعه انسانى‏‏ را در انديشه پسامدرن رد مى‏‏كند. (توماس مچر، “جامعه‏مدنى‏‏ و آگاهى‏‏ پسامدرن”، ص ٤٤-٤٣، انتشارات پيلا، تهران ١٣٨٤).

LXXVII- فرماليسم. جريانى‏‏ در پوزيتويسم، كه فرم و ظاهر پديده را عمده ارزيابى‏‏ مى‏‏كند.

LXXVIII- اسپنسرؤ هربرت، ١٩٠٣- ١٨٢٠. فيلسوف و جامعه‏شناس انگليسى‏‏. پايه‏گذار آموزش انطباق تئورى‏‏ اولوسيون بر جامعه.

LXXIX- به نقل از صفحه 179 ترجمه جلد اول كتاب “سرمايه” ( ترجمه ايرج اسكندرى‏‏):

3- خريد و فروش نيروى‏‏ كار

تغيير ارزش پولى‏‏ كه بايد به سرمايه مبدل شود، نمى‏‏تواند از خود اين پول ناشى‏‏ گردد. زيرا پول به‏مثابه وسيله خريد و مانند وسيله پرداخت، فقط موجب تحقق بخشيدن به بهاى‏‏ كالائى‏‏ است، كه با آن خريدارى‏‏ مى‏‏شود يا به‏وسيله آن پرداخت مى‏‏گردد. درحالى‏‏كه پول با بقاء در شكل خاص خود، به‏مثابه مقدارى‏‏ ارزش مشخص و ثابت، محتجر مى‏‏ماند (“در شكل پول… سرمايه هيچ بهره‏اى‏‏ ببار نمى‏‏آورد” Ricardo: “principels of Political Economy”, P. 267). همچنين تغيير مزبور نمى‏‏تواند از دومين عمل دَوران، يعنى‏‏ بازفروش كالا سرچشمه بگيرد، زيرا اين عمل فقط كالا را از شكل طبيعى‏‏ خود مجدداً به شكل پولى‏‏ مبدل مى‏‏سازد. بنابراين تغيير بايد ناشى‏‏ از كالائى‏‏ باشد كه در معامله نخستين پ- ك خريدارى‏‏ شده است، ولى‏‏ نه از ارزش كالا، زيرا چنآن‏كه گذشت، برابرها با هم مبادله مى‏‏شوند و پرداخت نيز طبق ارزش كالا انجام مى‏‏گيرد. پس تغيير مزبور فقط مى‏‏تواند از ارزش مصرف كالا بنفسه، يعنى‏‏ از استعمال و مصرف آن ناشى‏‏ گردد. براى‏‏ آن‏كه صاحب پول ما بتواند از استعمال و يا مصرف كالائى‏‏ ارزشى‏‏ بيرون كشد، بايد بخت با وى‏‏ چنان يار‏گردد، كه در محيط دَوران، يعنى‏‏ در خود بازار، كالائى‏‏ با اين ويژگى‏‏ بچنگ آورد كه ارزش مصرفش، خود ارزش باشد، به‏نحوى‏‏ كه استفاده واقعى‏‏ از آن كالا، به‏خودى‏‏ خود موجب وقوع يافتن كار و بالنتيجه ارزش آفرينى‏‏ گردد. و درواقع صاحب پول ما كالائى‏‏ با اين خصوصيت در بازار پيدا مى‏‏كند و آن عبارت از توان كار يا نيروى‏‏ كار انسان است.

ما تحت عنوان نيروى‏‏ كار يا توان كار مجموع امكانات روحانى‏‏ و يا جسمانى‏‏اى‏‏ را مورد نظر قرار مى‏‏دهيم كه در كالبد و شخصيت يك انسان زنده وجود دارد و وى‏‏ آنگاه كه ارزش‏هاى‏‏ مصرف از هر نوعى‏‏ را توليد مى‏‏كند، آن را به‏كار مى‏‏اندازد.

LXXX- سان سيمون1825- 1760، سوسياليست تخيلى‏‏ فرانسوى‏‏.

LXXXI- ناتورآليسم، آموزش فلسفى‏‏اى‏‏ كه جهان را داراى‏‏ ريشه‏هاى‏‏ طبيعى‏‏ مى‏‏داند. بر خلاف انديشه مذهبى‏‏ كه براى‏‏ طبيعت ريشه ماوراءطبيعى‏‏ قائل است. به زيرنويس LVI نيز مراجعه شود. ناتورآليسم نام يك جهت‏گيرى‏‏ هنرى‏‏ نيز است.

LXXXII- امروز حكم درباره معاون رئيس پليس شهر فرانكفورت آلمان و مامور زيردستش صادر شد، كه در جريان تحقيقات به مناسبت ربوده‏شدن پسر هفت ساله در ٤ سال پيش كه به مرگ كودك نيز منجر شده‏بود، فرد مظنون را تهديد به ضرب و جرح و اعمال فشار بدنى‏‏ كرده بود، چنانچه فرد مظنون محل مخفى‏‏ كردن كودك را بروز ندهد. به‏دنبال تهديد، فرد مظنون محل نعش كودك را كه قبلاً بقتل رسانده بود، افشا كرد.

استدلال مدعى‏‏العموم چنين بود كه اقدام غيرقانون معاون رئيس پليس، اصل قانون اساسى‏‏ جمهورى‏‏ فدرال آلمان را نقض و زيرپا گذاشته است. قانونى‏‏ كه طبق آن، حفظ حرمت و امنيت و شخصيت انسان  – حتى‏‏ فرد مظنون و يا محكوم نيز –  از آن چنان اهميت اساسى‏‏ برخوردار است كه در هيچ شرايطى‏‏ نقض آن مجاز نيست و اقدام عليه آن اقدامى‏‏ مجرمانه است و بايد طبق قانون مجازات شود. (خصلت غيرقانونى‏‏ و مجرمانه سياست ايالات متحده آمريكا در ايجاد زندان‏هاى‏‏ مخفى‏‏- غيرقانونى‏‏ در كشورهاى‏‏ اروپايى‏‏ و برپايى‏‏ بازداشتگاه “گوانتانامو” در بخش اشغال شده كوبا توسط اين كشور نيز، از همين اصل اهميت حرمت و امنيت شخصيت انسان ناشى‏‏ مى‏‏شود).

دادگاه استدلال را پذيرفت و معاون پليس و مامور زيردستش را محكوم كرد.

اين لحظه و جنبه پراهميت در هستى‏‏ اجتماعى‏‏ مردم آلمان، يعنى‏‏ تضمين قانون اساسى‏‏ در حفظ حقوق بشر، حفظ امنيت و تماميت بدنى‏‏ و روحى‏‏ انسان و ممنوعيت مطلق شكنجه بدنى‏‏ و روحى‏‏، ازجمله براى‏‏ فرد مظنون به آدم‏ربائى‏‏ و آدم‏كشى‏‏، دستاورد تاريخى‏‏ پراهميتى‏‏ را براى‏‏ مردم آلمان، به‏ويژه باتوجه به تاريخ گذشته حاكميت نازى‏‏ها بر اين كشور و فجايع هول‏انگيز آنان عليه آلمانى‏‏ها و خلق‏هاى‏‏ ديگر، تشكيل مى‏‏دهد. دستاورد پراهميتى‏‏ كه يكى‏‏ از ويژگى‏‏هاى‏‏ برجسته تاريخ آلمان بالاخص و قانون مدنى‏‏ بورژوايى‏‏ به‏طور كلى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد.

تاريخ‏نگار بورژوايى‏‏ شايد با زبانى‏‏ رساتر از سطور فوق، دستاورد برشمرده را در ارزيابى‏‏ خود عنوان خواهد كرد و در چاپ بعدى‏‏ فرهنگستان به چاپ خواهد رساند. اما برداشت ديالكتيكى‏‏ از واقعه فوق نمى‏‏تواند در اينجا پايان يافته و به آنچه كه گفته شد، قناعت كند.

قانون اساسى‏‏ آلمان كه امنيت، تماميت، حرمت انسان و حقوق‏بشر را تضمين مى‏‏كند، در همين روزهاى‏‏ آخر سال ٢٠٠٤ اجازه مى‏‏دهد كه اين حقوق‏بشرى‏‏ تضمين شده در قانون اساسى‏‏ كشور ميليون‏ها مرتبه به خشن‏ترين شكل نقض شود و ميليون‏ها ساكنين اين كشورِ ثروتمند از موهبات اين قانون محروم شوند. بيكارى‏‏، بى‏‏خانمانى‏‏ و فقر با تصويب قانون معروف به “هارتز چهارم” كه از آغاز سال ٢٠٠٥ به‏همورد اجرا گذاشته خواهد شد، طبق آمار رسمى‏‏ اعلام شده، مثلاً تنها زندگى‏‏ يك ميليون بيش‏تر از كودكان كشور را به زير مرز فقر مى‏‏راند، رقمى‏‏ كه هم اكنون و تا پيش از اجراى‏‏ قانون جديد هم رقمى‏‏ ميليونى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد.

جامعه‏شناسى‏‏ بورژوايى‏‏ كه در مورد اقدامات جنايتكارانه با هدف سودورزى‏‏ مالى‏‏ توسط يك فرد آدم‏ربا، به‏درستى‏‏ اصل حفظ حرمت و تماميت شخصيت آدم‏ربا را تعيين كننده ارزيابى‏‏ مى‏‏كند، حتى‏‏ نيم نگاهى‏‏ هم به نقض حقوق‏بشرى‏‏ و قانونى‏‏ ميليون‏ها انسان ديگر نمى‏‏اندازد، زيرا اصل مالكيت شخصى‏‏ بر ابزارتوليد، به‏مثابه قانونى‏‏ كه برپايه “حق‏طبيعى‏‏” انباشت سرمايه و ثروت در اختيار صاحبان ابزارتوليد قرار دارد، كماكان در نظام بورژوايى‏‏ حاكم است. و توسعه فقر ناشى‏‏ از تاثيرات اين قانونِ “طبيعى‏‏” سرمايه‏دارى‏‏، گويا پيامدى‏‏ “طبيعى‏‏” است و لذا “قانونى‏‏” است. با توجه به‏نكات فوق است كه توجه به كليه جنبه‏هاى‏‏ هر پديده در جريان روند تغييرات و شدن‏ آن‏ها، پيش‏شرط شناخت كليت پديده، در مورد بحث ما، نظام سرمايه‏دارى‏‏، در انديشه ديالكتيكى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد.

LXXXIII- «تا آنجا كه ما آگاهيم، انسان تنها موجود جهان است كه داراى‏‏ مقاصد اصيل (واقعى‏‏) و آگاهانه بوده و مى‏‏تواند درگير فعاليت‏هايى‏‏ با مقاصد آگاهانه شود. انسان و تنها انسان است كه با كار غايتمند و خلاق خود توانسته است يك زندگى‏‏ اجتماعى‏‏ متنوع برپا سازد و خود را در برابر طبيعت به عنوان محتواى‏‏ اصلى‏‏ جامعه در آورد. و در جريان درك و تغيير پوياى‏‏ طبيعت… يك جهان انسانى‏‏، كه داراى‏‏ مسماى‏‏ حقيقى‏‏ است»، ايجاد سازد.  به نقل از مقاله “در پيرامون غايت”، “ژشياژ نتاور”، ترجمه محمود عباديان، نشريه “نقدنو” شماره 5، ص  52، اسفند 1383

LXXXIV- «غايت نه چنان مقوله‏اى‏‏ است كه از طبيعت فرا رود و نه مقوله‏اى‏‏ كه از جامعه و تاريخ فرا رود. غايت هدف انسان است و انسانى‏‏ كه هدفى‏‏ پيش‏رو مى‏‏گذارد و به آن تحقق مى‏‏بخشد، خود انسانى‏‏ اجتماعى‏‏ است؛ انسانى‏‏ كه در محدوده ى‏‏ مناسبات اجتماعى‏‏ تحت شرايط موجود تاريخى‏‏ زندگى‏‏ مى‏‏كند. بنابراين در پيش‏رو گذاشتن و تحقق يك غايت، انسان دقيقاً در قيد محدوديت شرايط اجتماعى‏‏ و تاريخ است و قوانين تكامل اجتماعى‏‏ بر او حاكم است.» همانجا ص 54

LXXXV- ماركس در بحث راجع به مناسبات ميان توليد و مصرف Consumption مى‏‏نويسد: «بدون توليد، مصرف وجود ندارد؛ اما بدون مصرف، توليد نيز وجود ندارد. زيرا توليد در چنين صورتى‏‏ بى‏‏هدف خواهد بود… چرا كه مصرف، نياز به توليد نو را به بار مى‏‏آورد و بنابراين مصرف آرمانى‏‏ است كه فطرتاً براى‏‏ توليد زمينه فراهم مى‏‏آورد. و پيش‏شرط توليد است… اگر صحيح است كه توليد از نظر خارجى‏‏ موضوع مصرف را پديد مى‏‏آورد، به همان ميزان بديهى‏‏ است كه مصرف موضوع توليد را فكرتاً (آرمانگرايانه) همچون يك تصور درونى‏‏، يك نياز، يك محرك، يك غايت فراهم مى‏‏آورد. مصرف، موضوع توليد را به صورت شكل ذهنى‏‏ به وجود مى‏‏آورد. توليد، بدون نياز وجود ندارد.» همانجا ص 52

LXXXVI-  براى‏‏ آقاى‏‏ پاپ‏اعظم، بنديكت شانزدهم، خصلت “خشونت‏آميز” اسلام در تاريخ درك‏نشده باقى‏‏ مى‏‏ماند، زيرا او به‏مثابه يك تاريخ‏نگار فاقد انديشه ديالكتيكى‏‏، ويژگى‏‏ “خاص” تظاهر پديده اسلام را در تاريخ در ارتباط با ديگر لحظات “انقلاب اسلامى‏‏” (فردريش انگلس) قرار نمى‏‏دهد و لذا كليت پديده تاريخى‏‏ اسلام را درك نمى‏‏كند. پاپ در نطق خود در ماه سپتامبر ٢٠٠٦ در دانشگاه شهر رگنزبورگ Regensburg  آلمان، جايى‏‏ كه او تا پيش از انتقالش به واتيكان و منسوب شدنش به رياست دادگاه انگيزسيون كليساى‏‏ كاتوليك، به عنوان استاد تدريس مى‏‏كرد، با پنهان شدن در پشت نقل‏قولى‏‏، “خشونت” اسلام را محكوم كرد، و درعين‏ رديف كردن خود در صف سياست جهانى‏‏ آقاى‏‏ بوش و شركاء در به اصطلاح «جنگ عليه تروريسم»، به اين امر هم اقرار كرد كه به‏مثابه استاد دانشگاه نيز فاقد بينش تاريخى‏‏ است و پديده “اسلام” را نشناخته، مورد انتقاد قرار مى‏‏دهد.

“انقلاب اسلامى‏‏”، تحولى‏‏ بود در جامعه قبيله‏اى‏‏ عربستان. رشد اين جامعه قبيله‏اى‏‏ در جهت ايجاد نظام فئودالى‏‏ تنها از طريق اتحاد قبايل ممكن بود. از سوى‏ ديگر، دمكراسى‏‏ قبيله‏اى‏‏ كه حق فرد فرد قبيله را به طور مساوى‏‏ مى‏‏پذيرفت و محترم مى‏‏داشت، قدرت كشش بزرگى‏‏ براى‏‏ جلب مردم اقوام ديگر بود. مردمى‏‏ كه مثلاً در ايران زير فشار فئوداليسم خشن و غارتگر ساسانى‏‏ به تنگ آمده بودند. خصلت “جنگجويى‏‏” اسلام در چند دهه آغاز “انقلاب اسلامى‏‏”، كه پاپ مورد انتقاد قرار مى‏‏دهد، تنها در چهارچوب تغيير شرايط ايجاد شده براى‏‏ رشد و گذار نظام قبيله‏اى‏‏ به نظام فئودالى‏‏ و نياز به اتحاد قبايل و ايجاد حكومت مركزى‏‏ در عربستان قابل درك است. “خصلتى‏‏” كه جنبه‏اى‏‏ “خاص” در كليت پديده تاريخى‏‏ در عربستان آن روز را تشكيل مى‏‏داد. برقرارى‏‏ و سلطه دسپوتيسم فئودالى‏‏ بعدى‏‏ بر جامعه اسلامى‏‏، بزودى‏‏ پس از توسعه سرزمين‏هاى‏‏ اسلامى‏‏، همان پديده‏اى‏‏ است كه به‏دنبال برقرارى‏‏ حاكميت پاپ ‏اعظم در قرن ششم تاريخ اروپايى‏‏ نيز تحقق يافت. جنبش دهقانى‏‏ قرن پنجم و ششم در فرانسه و ايتاليا و … منجر به برقرارى‏‏ حاكميت پاپ در رم شد. حاكميتى‏‏ كه بر روى‏‏ دست‏هاى‏‏ توده‏هاى‏‏ دهقانى‏‏ ايجاد شد و بزودى‏‏ به‏مثابه حاكميت خشن و هول‏انگيز كليساى‏‏ كاتوليك تحكيم گشت و ١٢٠٠ سال تاريخ فئوداليسم اروپايى‏‏ را رقم زد. خشونت دادگاه انگيزسيون در قرون وسطى‏‏، احكام كشتار و آدم سوزى‏‏ بربرمنشانه آن، جنايات اعمال شده در “جنگ‏هاى‏‏ صليبى‏‏” و … در تضاد است با ادعاى‏‏ آقاى‏‏ پاپ بنديكت شانزدهم كه گويا مايل است امروز نقش “عقلايى‏‏” و مسالمت‏آميز براى‏‏ كليساى‏‏ كاتوليك دست و پا كند، درحالى‏‏كه سياست واقعى‏‏ آن شركت در جبهه سرمايه‏دارى‏‏ است كه بوش و شركاء نمايندگان آن هستند و مايلند با خصوصى‏‏سازى‏‏ حتى‏‏ آب در جهان، غارت مردم جهان را تشديد كنند.

LXXXVII- كومته، آگوست، 1857- 1798، فيلسوف فرانسوى‏‏، پايه گذار جامعه‏شناسى‏‏ سه مرحله رشد بشر.

LXXXVIII- اشتاملر، رودلف، 1938- 1856، فيلسوف پوزيتويست.

LXXXIX- زمملر، گئورگ، 1918- 1858، فيلسوف و جامعه‏شناس آلمانى‏‏.

LXXXX- تابوريت‏ها. جنبش ضد فئودالى‏‏ چك‏ها. هوس Huss، يوهان، ١٤١٥- ١٣٧٠، رهبر جنبش در سال ١٣١٥ در جلسه كنسيل كليساى‏‏ كاتوليك در شهر كونستانس به مرگ در آتش محكوم و سوزانده شد.

LXXXXI-  از لغت يونانى‏‏ chilioi، اعتقاد مسيحى‏‏ درباره حاكميت هزارساله بعد از تولد مسيح.

LXXXXII- مونتسر، توماس، 1525- 1490، انقلابى‏‏ مذهبى‏‏ مخالف لوتر، يكى‏‏ از رهبران جنگ هاى‏‏ دهقانى‏‏ در آلمان، شكست در جنگ و اعدام در سال 1525.

LXXXXIII- در تاريخ مردم سرزمين ما ايران نيز جنبش‏هاى‏‏ تساوى‏‏ خواهانه- كمونيستى‏‏ وجود داشته است. معروف‏ترين آن‏ها، جنبش مزدكي است كه در سال ٤٩٦ تاريخ اروپايى‏‏ آغاز شد و تا سال ٥٢٤، در طول سى‏‏ سال ادامه داشت. در اين دوران جامعه ايرانى‏‏ در حال «گذار تدريجى‏‏ و دردناك از نظام دودمانى‏‏ و بردگى‏‏ به نظام فئودال» بود (احسان طبرى‏‏، جهان‏بينى‏‏ها و جنبش‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ در ايران، ١٣٤٨، ص ١١٤). نگاه اين جنبش به “گذشته”، گرايشى‏‏ بود براى‏‏ برقرارى‏‏ دمكراسى‏‏ جامعه قبيله‏اى‏‏ ساده كه در آن تساوى‏‏ حقوق بين افراد برقرار بود و هستى‏‏ فردى‏‏ حلقه‏اى‏‏ ناگزير و درعين‏حال ضرورى‏‏ تداوام هستى‏‏ قبيله را تشكيل مى‏‏داد. برداشت تاريخ‏نگارى‏‏ غيرديالكتيكى‏‏ از اين جنبش مساوات‏طلب، تنها “اشتراك زنان” را مطرح مى‏‏سازد كه نه فقط برداشت ايدئولوژيك حاكم آن زمان است، كه همچنين برداشت امروزى‏‏ روزمره و بدخواهانه را نيز از هدف مساوات‏طلبانه جنبش‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ تشكيل مى‏‏دهد. هدف اين برداشت ايدئولوژيك و تحريف كننده، پوشاندن فقر و بى‏‏عدالتى‏‏ تحميل شده به توده‏هاى‏‏ دهقانى‏‏ است كه به علت عدم امكان ايجاد خانواده در جامعه فئودالى‏‏ ساسانى‏‏، بپاخاسته بودند.

(تاريخ و ديالكتيك، فهرست توضيحاتى‏‏ مترجم، پايان ٢٥ http://www.tudeh-iha.com/?p=1505&lang=fa)