انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ قادر به شناختن كليت و بهم‏پيوستگى‏‏‏ها نيست!
ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ تنها سطح پديده‏ها را درمى‏‏‏يابد

مقاله شماره ٨٩ / ٣٧ (١٥ آبان)

واژه راهنما: “عدالت” و “نژادپرستى‏‏ مدرن”. ماترياليسم مكانيكى‏‏ تغيير شرايط را درك نمى‏‏كند. ضدانقلاب سنتى‏‏ و ضدانقلاب حاكم. رابطه جنبش انقلابى‏‏ با دوران پس از انقلاب بهمن ٥٧. آماج‏هاى‏‏ ترقى‏‏خواهانه و دموكراتيك جنبش سبز. احياى‏‏ دستاوردهاى‏‏ مردمى‏‏- ملى‏‏ انقلاب بهمن. سازماندهى‏‏ مبارزه انقلابى‏‏ با استفاده از همه اشكال.

انتشار مقاله “جنبش مردمى‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏ عينى‏‏‏ و نقش زحمتكشان” در نامه مردم، ارگان مركزى‏‏‏ حزب توده ايران (شماره ٨٤٩) واكنش‏هاى‏‏‏ متفاوتى‏‏‏ را ايجاد كرده است كه در مقاله ٨٩/٣٢ “توده‏اى‏‏‏ها” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1392&lang=fa) به آن‏ها اشاره و توضيحاتى‏‏‏ در ارتباط با نظريات ب. بزرگمهر مطرح شدند. در همانجا به موضع يكى‏‏‏ از جريان‏هاى‏‏‏ موجود در تارنگاشت “عدالت” اشاره شد كه از سرشتى‏‏‏ ويژه برخوردار است. اين جريان كه بلافاصله عليه مقاله پيش گفته نامه‏مردم موضع گرفت، در همانجا اعلام داشت كه پس از بررسى‏‏‏ مضمون مقاله، موضع انتقادى‏‏‏ خود را نسبت به آن مطرح خواهد ساخت. چنين موضعى‏‏‏ تاكنون از اين جريان خاص در تارنگاشت “عدالت” اعلام نشده است.

ظاهراً به عنوان جانشين براى‏‏‏ اين كمبود، اين جريان كه خود را مدافع “سوسياليسم علمى‏‏‏” نيز قلمداد مى‏‏‏سازد، دست به انتشار برخى‏‏‏ اسناد حزبى‏‏‏ و مقالات ازجمله مقاله “جو اسلوو”، دبير اول كميته مركزى‏‏‏ حزب كمونيست افريقاى‏‏‏ جنوبى‏‏‏ تحت عنوان”مبارزه ملى‏‏‏ و طبقاتى‏‏‏” زد كه مقاله‏اى‏‏‏ شايان توجه است كه توسط مترجم توانمندى‏‏ كه در آن تارنگاشت فعال است، به فارسى‏‏‏ برگردانده شده است.

در كنار اسناد حزبى‏‏‏ كه در اين ارتباط در “عدالت” انتشار يافتند، مانند بخشى‏‏‏ از كتاب “چهل سال در سنگر مبارزه” به قلم زنده‏ياد جوانشير به مناسبت چهلمين سالگرد پايه‏ريزى‏‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، متن برخى‏‏‏ از “پرسش و پاسخ‏ها” توسط زنده‏ياد كيانورى‏‏‏ نيز منتشر شدند.

اين انتشارات بدون هر نوع توضيحى‏‏‏ انجام مى‏‏‏شوند، زيرا بنا به اظهار ا. آذرنگ، كه يكى‏‏‏ از نظريه‏پردازان جريان شناخته شده در تارنگاشت “عدالت” است، چنين شيوه‏اى‏‏‏ گويا بر روى‏‏‏ خواننده تاثير «دو چندان» دارد. اين برخورد از موضع گويا “آموزشى‏‏” كه مى‏‏خواهد به وضع روحيه طرف مقابل نيز توجه داشته باشد، در واقع برخوردى‏‏ از “بالا” است. صرفنظر از جنبه متكبرانه، و آن طور كه در سطور ديرتر نشان داده شده است، “نژادپرستانه مدرنِ” نهفته در آن، اين موضع وظيفه ديگرى‏‏ نيز به عهده دارد. اين وظيفه پوشش دادن به ناتوانى‏‏ آن در برخورد انتقاد «مشخص، به مورد مشخص» است كه زنده‏ياد احسان طبرى‏‏ در نوشتار “در باره منطق عمل، چگونه مى‏‏توان به عمل اجتماعى‏‏ مبناى‏‏ علمى‏‏ بخشيد؟” (آذر ١٣٦٠) برمى‏‏شمرد و لزوم پايبندى‏‏ به آن را مستدل مى‏‏سازد.

در مقاله «”عدالت” از موضع نژادپرستانه احمدى‏‏‏نژاد دفاع مى‏‏‏كند!» (٨٩/٣٣ http://www.tudeh-iha.com/?p=1395&lang=fa)‌‌ در “توده‏اى‏‏‏ها”، اين شيوه به اصطلاح “آموزشى‏‏” نظريه‏پرداز شناخته شده در تارنگاشت “عدالت”، مورد بررسى‏‏ قرار گرفته و مضمون “پرونده‏سازانه” آن توضيح داده شده و سرشت “نژادپرستانه مدرن” برخورد اين جريان در “عدالت”، نشان داده شده است. اين سرشت، همانند سرشت آقاى‏‏‏ دكتر محمود احمدى‏‏‏نژاد كه گروه‏هاى‏‏‏ مخالف خود در خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ مردم را «خس و خاشاك» مى‏‏‏نامد و مورد تحقير و استهزا قرار مى‏‏‏دهد، از همين شيوه بهره مى‏‏‏گيرد و «خس و خاشاك» احمدى‏‏‏نژاد را «گوچى‏‏‏پوشان» خطاب مى‏‏‏كند، عنوانى‏‏‏ كه لابد خود به خود، ضرورت ضرب و شتم و رفتار غيرقانونى‏‏‏ با آن‏ها را مستندل و قابل توجيه مى‏‏‏سازد.

فردى‏‏‏ به نام مستعار “آشنا”، كه ظاهرا متعلق به همين جريان شناخته شده در تارنگاشت عدالت است، نيز با دست و دل باز از همين شيوه نژادپرستانه استفاده مى‏‏‏كند و به جاى‏‏‏ ابرازنظر و انتقادى‏‏‏ متين، مستدل و مبتنى‏‏‏ بر انديشه ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏، از همان شيوه “پرونده‏سازى‏‏‏” بهره مى‏‏‏گيرد، كه جريان شناخته شده در تارنگاشت “عدالت” با نسخه‏بردارى‏‏‏ از شيوه جا افتاده در بيدادگاه‏هاى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏، به آن با علاقمندى‏‏‏ عمل مى‏‏‏كند.

“آشنا” در ابرازنظرى‏‏‏ در ارتباط با مقاله پيش گفته ٨٩/٣٢ كه برخلاف دفعاتى‏‏‏ پيش‏تر به دليل مسدود شدن راهش ديگر قادر به انتشار مستقيم آن در “توده‏اى‏‏‏ها” نشده است، مى‏‏‏نويسد: «شما مثل دست فروش‏هاى‏‏‏ دوره‏گردى‏‏‏ هستيد كه در هر محله و هر روز بساط دفتر و دستك خودتان را در جهت باد سياسى‏‏‏ روز پهن مى‏‏‏كنيد. …».

«نژادپرستى‏ مدرن»

«دست فروش‏ دوره‏گرد»، پديده‏اى‏‏‏ است در جامعه طبقاتى‏‏‏ كه در آن امنيت اجتماعى‏‏‏ و امكان برخوردارى‏‏‏ از كارى‏‏‏ كه تامين هستى‏‏‏ را براى‏‏‏ انسان ممكن سازد، وجود ندارد. اين زحمتكشان و محرومان و انواع ديگر آن‏ها در جامعه طبقاتى‏‏‏ كه با تلاش‏هاى‏‏‏ مشابهى‏‏‏ به تامين نيازهاى‏‏‏ خود مى‏‏‏پردازند، از دير باز «فرودستانى‏‏‏» را در جوامع طبقاتى‏‏‏ و هم‏اكنون در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول تشكيل مى‏‏‏دهند كه به «طبقه زيرين» Unterschicht معروف شده‏اند.

فردريك هابرمان Friederike Habermann موقعيت اين لايه‏ها را در نظام‏ دوران كنونى‏‏ افول سرمايه‏دارى‏‏‏ جهانى‏‏‏ با ارايه نظريات مداحان نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ توضيح مى‏‏‏دهد. او در مقاله «با بچه‏هاى‏‏‏ “هارتس چهار” بازى‏‏‏ نكن … طبقه زيرين به مثابه [طبقه از جنسى‏‏‏] “ديگر”»، موقعيت دردناك انسان‏هايى‏‏‏ را در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ آلمان نشان داده و مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد كه به ارزيابى‏‏ مستدل او، يكى‏‏‏ از ويژگى‏‏‏هاى‏‏‏ “نژادپرستى‏‏‏ مدرن” را در اين جامعه پيشرفته سرمايه‏دارى‏‏‏ تشكيل مى‏‏دهد. اين ويژگى‏‏‏، تقسيم جامعه به “طبقه فرادست” و “طبقه فرودست” يا زيرين است. اصطلاح “هارتس چهار” كه او به كار برده است، لقب بيكارانى‏‏‏ در آلمان است، كه با قانون سال ٢٠٠٥ تحت همين نام، از «حق اجتماعى‏‏‏ قانونى‏‏‏» دريافت حقوق بيمه بيكارى‏‏‏ در چنين ايامى‏‏ محروم شده‏اند و به جاى‏‏‏ آن بايد به ماهانه‏اى‏‏‏ در زير سطح فقر قناعت كنند.

بيمه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ كه به‏دنبال مبارزات ساليان طولانى‏‏‏ طبقه كارگر، از سال ١٨٧٢ بر پايه تقسيم متساوى‏‏‏ مخارج بيمه ميان كارفرما و كارگران در آلمان برقرار بوده است و برخودارى‏‏‏ از آن، حق قانونى‏‏‏ برخودار شدن از مزايا يك “بيمه” مى‏‏‏باشد كه بودجه آن از طريق پرداخت مقررى‏‏‏ ماهيانه از حقوق كارگران تامين مى‏‏‏شود، در سال ٢٠٠٥ و در چارچوب اجراى‏‏ برنامه نوليبرال سرمايه‏مالى‏‏ حاكم توسط دولت سوسيال دموكرات و سبزها در آلمان تغيير يافت، تا “مخارج كار” به سود سرمايه تقليل يابد. اين تغيير، يكى‏‏ از بندهاى‏‏ برنامه نوليبرال سرمايه‏ مالى‏‏ را در جهان تشكيل مى‏‏دهد.

نابودسازى‏‏‏ «حقوق اجتماعى‏‏‏» از طريق تغيير قوانين مربوطه، يكى‏‏‏ از برنامه‏هاى‏‏‏ نوليبرال سرمايه‏مالى‏‏‏ در جهان “گلوباليستى‏‏‏” كنونى‏‏‏ است. مى‏‏‏خواهند با اين اقدامات، حق قانونى‏‏‏ شهروندان را در “جامعه مدنى‏‏‏” بورژوايى‏‏‏ در برخودار شدن از «حقوق اجتماعى‏‏‏» لغو و حذف كرده و به جاى‏‏‏ آن، بذل و بخشش ثروتمندان را به عنوان جانشينى‏‏‏ “اخلاقى‏‏‏” براى‏‏ اين «حق» دوباره برقرار سازند، آنطور كه در دوران فئوداليسم برقرار بود. همين برداشت، بنا به اظهارات نظريه‏پردازان راستگراى‏‏‏ مذهبى‏‏ در ايران، همانند آقاى‏‏‏ احمد توكلى‏‏‏ و رئيس جمهور كنونى‏‏‏، مضمون “اقتصاد اسلامى‏‏‏” را نيز تشكيل مى‏‏‏دهد.

نقش مذهب، كليساى‏‏‏ مسيحى‏‏‏ و همچنين مذاهب ديگر در اين زمينه در طول تاريخ جوامع بشرى‏‏‏، آن طور كه ماركس نشان مى‏‏دهد، نقشى‏‏‏ دوگانه بوده و داراى‏‏‏ جنبه مثبت نيز مى‏‏‏باشد كه بررسى‏‏‏ آن هدف اين سطور نيست. در دوران كنونى‏‏‏ حاكميت “گلوباليستى‏‏‏” سرمايه مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏، بايد مضمون اقدامات ضد «حقوق اجتماعى‏‏‏» را اما از ديدگاه ديگرى‏‏‏ مورد توجه قرار داد كه هدف سطور كنونى‏‏‏ مى‏‏‏باشد.

براى‏‏‏ نمونه در آلمان كه در شهرهاى‏‏‏ مختلف آن بيش از ١٥٠ “سوپ‏خانه” ايجاد شده‏ است كه اغلب به ابتكار كليساها و سازمان‏هاى‏‏‏ مربوطه به آن سازمان داده شده‏اند، تا كسانى‏‏‏ كه در زير سطح فقر، يا در حوالى‏‏‏ آن قرار دارند، بتوانند در روز لااقل يك وعده غذاى‏‏‏ گرم دريافت كنند. اين اقدام با ظاهرى‏‏‏ انسانى‏‏‏، نبايد تنها از جنبه مثبت “سير” شدن گرسنگان مورد توجه قرار گيرد، زمانى‏‏‏ كه ٣٠ درصد مردم آلمان، ازجمله ٢٥ درصد كودكان جوان‏تر از ١٥ سال در يكى‏‏‏ از ثروتمندترين كشورهاى‏‏‏ جهان در زير سطح فقر زندگى‏‏‏ مى‏‏‏كنند.

لغو “يارانه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏”، همان طور كه در مقاله ٨٩/٣٦ (http://www.tudeh-iha.com/?p=1417&lang=fa) در “توده‏اى‏‏‏ها” نشان داده مى‏‏‏شود، يكى‏‏‏ ديگر از اقدامات عليه «حقوق اجتماعى‏‏‏» زحمتكشان است كه در ايران اكنون توسط دولت حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏، تحت عنوان “هدفمند كردن يارانه‏ها” به مورد اجرا در مى‏‏‏آيد و شكاف طبقاتى‏‏‏ و تقسيم جامعه را به طبقه “فرادست” و “فرودست” تعميق مى‏‏‏بخشد. نمونه‏هاى‏‏ ديگر لغو حقوق زحمتكشان در چارچوب برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏، ازجمله لغو قانون كار و جايگزين ساختن قراردادهاى‏‏ دستجمعى‏‏ و بدون مدت كار، با قراردادهاى‏‏ موقت مى‏‏باشد. “اميد على‏‏ ناظرى‏‏” عضو كانون شوراهاى‏‏ اسلامى‏‏ كار در مازنداران، قراردادهاى‏‏ موقت را «يكى‏‏ از مهم‏ترين حربه‏هاى‏‏ كارفرما براى‏‏ استثمار شديد كارگران» مى‏‏نامد. كارگرى‏‏ كه مى‏‏تواند هر لحظه و بدون برخودار شدن از «حقوق قانونى‏‏ اجتماعى‏‏»، اخراج شود، برده‏اى‏‏ فاقد هر نوع حمايت اجتماعى‏‏ و قربانى‏‏ «استثمار شديد» سرمايه‏دار است.

تقسيم جامعه به طبقه “فرادست” و “فرودست” در نظريات بورژوازى‏‏‏ پسامدرن، بر مبناى‏‏‏ توانايى‏‏‏ افراد قرار دارد كه آيا به مثابه “انسان اقتصادى‏‏‏” homo economicus  قادر به تامين نيازهاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ خود در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ هستند يا خير. اين نظريه نژادپرستانه از آغاز دوران صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ نزد نظريه‏پردازان اين نظام مطرح بوده است. آدام اسميت، اقتصاددان انگليسى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏، واژه هومو ئكونوميكوس homo economicus را ابداع كرده است. فردريش نيچه و در دهه‏هاى‏‏‏ اخير ميشل فوكه، انديشمند نژادپرست معاصر فرانسوى‏‏‏ كه در ايران مورد توجه جريان‏هاى‏‏‏ اصلاح‏طلب در دهه پيش قرار داشت، جزو اين گروه از متفكرين هستند.

انديشه حاكم بر اين نظريات كه در خدمت توجيه “داروينيسم اجتماعى‏‏‏” قرار دارد، مى‏‏‏كوشد، با تقسيم كردن جامعه به طبقه بالا و پائين، انسان‏ها را در جامعه از دو جنس بنماياند. “ابرمرد” نيچه، درواقع تداوم همين انديشه نژادپرستانه نزد اسميت است. اين نظريه‏پردازان نژادپرست در گذشته و همتاهاى‏‏‏ پسامدرن امروزى‏‏‏ آن‏ها، مى‏‏‏كوشند از اين طريق حاكميت بحران زده نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ ضدانسانى‏‏ را توجيه كرده و آن را به مثابه “وضعى‏‏‏ طبيعى‏‏‏” و “مشيتى‏‏‏ الهى‏‏‏” و “الزاماتى‏‏‏ گلوباليستى‏‏‏” كه گويا گريزناپذير هستند، به انسان القا كرده و نژادپرستى‏‏‏ مدرن خود را به كرسى‏‏‏ نشانده و به اصطلاح به اثبات برسانند.

بر اين پايه، آنطور كه هابرمان از قول “ايرنا ولاى‏‏‏” Irna Vellay در مقاله پيش گفته مى‏‏‏نويسد، آن‏ها «اصطلاح “پائين” را به عنوان نام مشتركى‏‏‏ براى‏‏‏ آن‏ها كه در جامعه از جنسى‏‏‏ ديگر هستند» به كار مى‏‏‏برند. خانم ولاى‏‏‏ در رساله خود تحت عنوان “جامعه موازى‏‏‏ فقر”، مى‏‏‏نويسد: «ساختار [موازى‏‏‏] اجتماعى‏‏‏  فقرِ مدرن به وسيله‏اى‏‏‏ تبديل شده است براى‏‏‏ لغو حقوق انسان، كه از طريق نابود شدن حقوق مدنى‏‏‏ او، تحقق مى‏‏‏يابد».

هابرمان به نقش ايدئولوژيكى‏‏‏ در اين نظريات اشاره دارد كه در انديشه نژادپرستانه پيش گفته، در خدمت ِاعمال قدرت حاكميت طبقه “بالا” قرار دارد. وظيفه اين نظريات ايدئولوژيك، ارايه تعريف Definition از «بيگانه، از جنسى‏‏‏ ديگر» مى‏‏‏باشد. برخورد از بالا، برخوردى‏‏‏ توهين‏آميز و “نژادپرستانه مدرن” است كه مى‏‏‏كوشد مضمونِ ضدانسانى‏‏‏ antihuman خود را با فرهنگى‏‏‏ “اوباشگرانه” بر كرسى‏‏‏ بنشاند. محتوا و مضمونى‏‏‏ جبرى‏‏‏ و از سر ناتوانى‏‏‏ و زورگويى‏‏‏.

«خس و خاشاك»، «گوچى‏‏‏پوش‏ها»، «دوره‏گردها» و …، ابزار شيوه‏اى‏‏‏ هستند كه “آشنا”، كه بايد يكى‏‏‏ از عناصر پيش گفته در تارنگاشت “عدالت” باشد، نيز با به كار گرفتن بيان «دست فروش‏هاى‏‏‏ دوره‏گرد» به خدمت مى‏‏‏گيرد. اين شيوه، ابزار فرهنگى‏‏‏ انديشه “نژادپرستى‏‏‏ مدرن” است كه البته نشان دادن آن به مثابه سطح فرهنگ فرد “آشنا”، از اهميت چندانى‏‏‏ برخوردار نيست و نمى‏‏‏تواند تنها هدف سطور زير تلقى‏‏‏ گردد. هدف، نشان دادن ريشه فلسفى‏‏‏ و تئوريك علت ناتوانى‏‏‏ برخورد انتقادى‏‏ «مشخص به موضوع مشخص» (طبرى‏‏) توسط اين عناصر و جايگزين ساختن آن با شيوه اوباشگرانه و زورمندانه “نژادپرستى‏‏ مدرن” مى‏‏باشد.

عملكرد و برداشت ماترياليسم مكانيكى‏‏‏

پرسشى‏‏‏ كه مطرح است، اين پرسش است كه چرا “آشنا” و يا همتاهاى‏‏‏ مشابه او در تارنگاشت “عدالت”، به شيوه “نژادپرستانه مدرن”‏ نياز دارند؟ چرا آن‏ها نمى‏‏‏توانند در نوشتارى‏‏ مبتنى‏‏‏ بر اسلوبى‏‏‏ كه مدعى‏‏‏ دفاع از آن هستند، يعنى‏‏‏ اسلوب ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏ و تاريخى‏‏‏، مواضع خود را برشمرده، توضيح داده و مستدل سازند؟

پاسخ روشن است. آن‏ها بر خلاف ادعاى‏‏‏ خود، نه پايبند به اين اسلوب ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ هستند و نه قادرند انديشه خود را به كمك آن مستدل سازند. اين شيوه به كار گرفته شده توسط اين جريان در “عدالت”، شيوه ماترياليسم مكانيكى‏‏ است!

انديشه و نگرش ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ كه گرفتار شيوه «نظاره‏گر ظاهربين» (ماركس) و تنها قادر به ديدن سطح پديده است، الزاماً با «سرگيجه» ميان “ظاهرامر” پديده‏ها و “فاكت”ها سرگردان باقى‏‏ مى‏‏ماند و از يكى‏‏ به ديگرى‏‏ روى‏‏ مى‏‏آورد، بدون آن‏كه قادر به درك روابط و بهم‏پيوستگى‏‏‏، بهم‏تنيدگى‏‏‏، تغيير و روند “شدن” آن‏ها باشد. او مضمون تاريخى‏‏‏ و گذرايى‏‏‏ پديده را درك نمى‏‏‏كند.

پيامد به كار گرفتن شيوه ارزيابى‏‏‏ ماترياليسم مكانيكى‏‏‏، “پرونده‏سازى‏‏‏” است كه هم توسط “آشنا”ها در به اصطلاح “بحث” با ديگران و هم در بيدادگاه‏هاى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ توسط “مرتضوى‏‏‏”ها براى‏‏‏ محكوم ساختن مبارزان مورد سواستفاده قرار مى‏‏‏گيرد.

اثبات اين نكته، هدف سطور زير مى‏‏‏باشد. به اين منظور از نقل‏قول‏ها در نامه پيش گفته “آشنا” از نظريات زنده‏ياد كيانورى‏‏، بهره گرفته مى‏‏شود.

“آشنا” در نامه‏ پيش گفته خود و گويا براى‏‏‏ “اثبات” سرشت «دست‏فروشى‏‏‏» مقالات در “توده‏اى‏‏‏ها”، از مقاله پراهميت كيانورى‏‏‏ با نام مستعار آ. ك. از سال ١٣٧٣ كه در زمان خود و پس از مطرح كردن آن با رفيق على‏‏‏ خاورى‏‏‏ در راه توده شماره‏هاى‏‏‏ ٢٤ و ٢٥ منتشر شد، ٧ بخش‏ را نقل مى‏‏‏كند. موضوع اين بخش‏ها همگى‏‏‏، ارزيابى‏‏‏ شخصيت و سياست هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ تا آن تاريخ است.

كيانورى‏‏‏ در اين بخش‏ها رفسنجانى‏ را «مجرى‏‏‏ دستورات صندوق بين‏المللى‏‏‏ پول و نماينده تمام عيار و بى‏‏‏ شك و شبهه سرمايه‏دارى‏‏‏ بزرگ وابسته … چهره مركزى‏‏‏ سياست “جنگ جنگ، تا پيروزى‏‏‏” [ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند] … به محض خاتمه جنگ … با يك چرخش كامل [خود را] … مادرزاد مخالف جنگ وانموده [كه] … گويا در مقابل فشار چپ و شخص آيت‏الله خمينى‏‏‏، چاره‏اى‏‏‏ جز تسليم نداشته و مردم صلح امروز را هم بايد از صدقه سر وى‏‏‏ بدانند … نقش “قهرمان ضدجنگ” را با مهارت ايفا كرد … [سپس با] گرفتن چهره ليبرالى‏‏‏ و به ظاهر آزادى‏‏‏طلب … براى‏‏‏ تدارك به دست گرفتن رياست جمهورى‏‏‏ …، “حل” مسئله زندانيان سياسى‏‏‏ از طريق پاك كردن صورت مسئله در زمان آيت‏الله خمينى‏‏‏ [را همراهى‏‏ نمود]، … كم كردن تعداد زندانيان، عبارت بود از گرفتن هر چه بيشتر قربانى‏‏‏ … پس از كشتار زندانيان سياسى‏‏‏ و يورش به جناح چپ مذهبى‏‏‏ [او تحقق بخشيدن به] … خط سرمايه‏دارى‏‏‏ وابسته به امپرياليسم [را] آشكار كرد.»

در بخش ديگرى‏‏، كيانورى‏‏‏ به توضيح رفتار امپرياليسم «نسبت به جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ از زمان حاكميت نيروهاى‏‏‏ راست … [مى‏‏‏پردازد كه] دو چهره داشت … [يكى‏‏‏] گسترش روابط و نفوذ اقتصادى‏‏‏ از طريق پيش‏برد سياست‏هاى‏‏‏ ضدبشرى‏‏‏ صندوق بين‏المللى‏‏‏ پول … [كه] گذار جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ به يك نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ وابسته و متكى‏‏‏ به امپرياليسم [را تامين مى‏‏‏كرد كه تداوم آن در دروان كنونى‏‏‏‏ با انتخاب احمدى‏‏‏نژاد در سال ١٣٨٤ به رياست جمهورى‏‏‏، به سياست رسمى‏‏‏ اين حاكميت مافيايى‏‏ تبديل و از اين طريق انطباق مضمونى‏‏ “چهره” رفسنجانى‏‏‏ و احمدى‏‏‏نژاد” مستدل شده و به اثبات مى‏‏‏رسد] …

[در ادامه، كيانورى‏‏ در سال ١٣٧٣ مى‏‏گويد:] … با توجه به بقاى‏‏‏ جنبش انقلابى‏‏‏ در كشور، امپرياليسم و ارتجاع نمى‏‏‏توانند سرنوشت آينده خود را به سرنوشت رفسنجانى‏‏‏ و همكارانش [امروزه، همچنين خامنه‏اى‏‏‏ و احمدى‏‏‏نژاد] وابسته سازند. به همين دليل، آن روى‏‏‏ ديگر چهره امپرياليسم، عبارت است از آن كه به عنوان “حقوق بشر” و “مبارزه با تروريسم”، تيغ را همچنان بر فراز سر جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ نگه دارد، تا در صورت عدم موفقيت رئيس جمهور و احتمال قدرت گرفتن نيروهاى‏‏‏ دموكراتيك، خود مستقيماً در كشور مداخله و ارتجاع را حفظ و حاكم نمايد [ارتجاع سلطنت‏طلب و …، يعنى‏‏ “اپوزيسيون” راست خارج از كشور، يا “ضدانقلاب سنتى‏‏” را].»

خطر دخالت مستقيم و تجاوز نظامى‏‏ امپرياليسم به ايران‏ كه كماكان وجود دارد، ريشـه در ناسازگارى‏‏‏ آن با برنامه‏ مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ در جنبش‏ها و ازجمله در “جنبش سبز” دارد. از اين روست كه اين تيغ همچنان بالاى‏‏ سر ميهن و مردم ما آويزان است. امپرياليسم و متحدان داخلى‏‏ و خارجى‏‏ آن مايلند ناسازگارى‏‏ خود را با برنامه مردمى‏‏‏- دموكراتيك و ملى‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏ جنبش مردمى‏‏ سبز، برنامه‏اى‏‏ كه تنها از طريق احياى‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏ ترقى‏‏‏خواهانه انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ قابل دسترسى‏‏‏ است، و يا از طريق محدود ساختن اهداف “جنبش سبز” تنها به مساله “آزادى‏‏‏”ها در سطح ليبرالى‏‏‏ و يا از طريق تجاوز نظامى‏‏ عملى‏‏ سازند! اهميت دفاع يك‏پارچه از «منافع ملى‏‏» در صورت تجاوز خارجى‏‏ به ايران كه ميرحسين موسوى‏‏ اعلام كرده است، ناشى‏‏ از اين واقعيت است!

مضمون بخش آخر نقل شده از رساله پراهميت كيانورى‏‏‏ تحت عنوان “سخنى‏‏‏ با همه توده‏اى‏‏‏ها” در سال ١٣٧٣  توسط “آشنا”، كه بايد يكى‏‏‏ از چهره‏هاى‏‏‏ خط شناخته شده در تارنگاشت “عدالت” باشد، هشدار كيانورى‏‏‏ در باره «خطر مداخله نظامى‏‏‏ امپرياليسم» در آن دوران است. به نظر كيانورى‏‏،‏ اين خطر از يك سو در ارتباط قرار دارد با «تضعيف نسبى‏‏‏ موضع هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ … [و اكنون بايد گفت خامنه‏اى‏‏‏- احمدى‏‏‏نژاد] به عنوان هموار كننده سياست نخست امپرياليسم [اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال خصوصى‏‏‏ سازى‏‏‏ و آزاد سازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏].

تصويب قانون حذف يارانه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ تحت عنوان “هدفمند كردن يارانه‏ها” در همين ماه‏ها نشان از تداوم اين «هموار كردن» شرايط برقرارى‏‏‏ و حفظ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مجرى‏‏‏ سياست امپرياليستى‏‏‏ و پاسخ به خواست امپرياليسم توسط حاكميت مافيايى‏‏ و كودتايى‏‏ كنونى‏‏ است! از سوى‏‏‏ ديگر، با رشد جنبش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ِ “سبز”، با برنامه احياى‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏ انقلاب بهمن، خطر تجاوز امپرياليستى‏‏‏ تشديد مى‏‏‏گردد، همان طور كه در سال ١٣٧٣ كيانورى‏‏ در مورد «بقاى‏‏‏ جنبش انقلابى‏‏‏ در كشور» با برنامه‏اى‏‏ مشابه، نسبت به خطر تجاوز هشدار مى‏‏داد. (تكرار: از اين روست كه تاكيد ميرحسين موسوى‏‏ بر «دفاع ملى‏‏»، از اهميت برجسته برخودار است.)

در اين زمينه اما دو نكته نبايد با يكديگر مخلوط شود. يكـى‏‏، درك‏ شرايط متفاوت پيش روى‏‏‏ «جنبش انقلابى‏‏‏» در آن سال با زمان حال است؛ كه اين نكته، گره اصلى‏‏‏ درك ديالكتيكى‏‏‏ وضع تاريخى‏‏ انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ است كه انديشه گرفتار در ماترياليسم مكانيكى‏‏ نه در آن‏سال‏ها و نه در دوران كنونى‏‏ قادر به درك آن است.

نكته ديگر، كه در ارتباط قرار دارد با درك افتراقى‏‏ پيش گفته، اين نكته است كه «جنبش انقلابى‏‏‏» مورد نظر كيانورى‏‏‏ در سال ١٣٧٣، تتمـه وضع انقلابى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از انقلاب بهمن ٥٧ را تشكيل مى‏‏‏داد. بنا به برداشت كيانورى‏‏، دفاع،‏ تقويت و حفظ آن تتمه، وظيفه روز جنبش انقلابى‏‏ آن دوران بود. او خواستار آن بود كه بايستى‏‏ به جاى‏‏ ترك صحنه نبرد روز اجتماعى‏‏، با موضعى‏‏ انقلابى‏‏ و مبارزه‏جويانه تتمـه را فعال ساخته و مبارزه را به پيش برد. خواست او از “چپ مذهبى‏‏” حفظ حتى‏‏ كوچك‏ترين امكان‏هاى‏‏ باقى‏‏ مانده در اختيارشان بود. كيانورى‏‏ در سال ١٣٧٣، سه سال پيش “حماسه دوم خرداد” مى‏‏نويسد: «اگر توده‏هاى‏‏ محروم توانسته‏اند بخشى‏‏ از قدرت حاكمه را در دست گيرند، تحت هيچ شرايطى‏‏ نبايد اجازه داد كه اين قدرت را از دست بدهند.» اين نكات پراهميت و تاريخى‏‏ را در نظريات آن روز كيانورى‏‏، انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏ يا درك نكرد و يا تنها پس از “حماسه دوم خرداد”، افتان و خيزان درك نمود.

خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏ اما واكنشى‏‏‏ نوين بر پايه شرايط نوين و ديگرى‏‏ است. مبارزه‏اى‏‏ است عليه پيروزى‏‏ ارتجاع، زيرا حفظ تتمه پيش گفته، بنا به دلايلى‏‏ كه موضع بررسى‏‏ كنونى‏‏ نيست، در آن زمان ممكن نشد و حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ وابسته و مجرى‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏ به طور‏ نهـايـى‏‏‏ پيروز شد و به “نبرد كه بر كه” آن دوران به سود خود، پايان بخشيد. پيروزى‏‏‏ نهايى‏‏‏اى‏‏‏ كه در واقعيت عينى‏‏‏ تغيير اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ و همچنين نابودى‏‏‏ كامل اصل‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و مردمى‏‏‏ “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ ريشه داشته و مستدل مى‏‏‏گردد و به اثبات مى‏‏‏رسد.

هر ضدانقلاب پيروز شده، چنان‏كه هر انقلاب پيروزمند، بلافاصله “قانون اساسى‏‏” خود را تصويب و تثبيت مى‏‏كند. انقلاب اكتبر چنين كرد، چنان‏كه ضدانقلاب سال ١٩٩٠-١٩٨٩ در اتحاد شوروى‏‏ نيز چنين كرد. انقلاب بهمن و ضدانقلاب بهمن نيز استثنا نبودند و همين راه را رفتند. چنين است “عينيت” تغيير قانون اساسى‏‏ در ايران كه شرايط كيفى‏‏ جديدى‏‏ را ايجاد ساخته و از اين طريق سرشت ضدانقلابى‏‏ خود را به اثبات رسانده است.

“ذهنيت” مبارزان و شركت كنندگان در جنبش انقلابى‏‏ كنونى‏‏ در ارتباط با رابطه احساسى‏‏ و ذهنى‏‏ خود با شرايط پيش از يك دست شدن حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ (انتخاب احمدى‏‏نژاد در سال ١٣٨٤)، نمى‏‏بايستى‏‏ “عينيت” تغيير شرايط حاكم بر جامعه را در پرده ابهام قرار داده و غيرقابل شناخت سازد. همچنين “ذهنيت” به نمايش گذاشته شده حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ داير بر “انقلابى‏‏” بودن و …، كه مضمونى‏‏ صورى‏‏ دارد و همچنين ناشى‏‏ از وجود وحشت ميان آن‏ها نسبت به واكنش زحمتكشان و لايه‏هاى‏‏ بسيارى‏‏ از مردم نسبت به پايمال ساختن آماج‏هاى‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏ انقلاب بهمن و همچنين ناشى‏‏ از نگرانى‏‏ آن‏ها از خطر تشديد فروپاشى‏‏ درونى‏‏ رژيم ولايى‏‏ است، نبايستى‏‏ موجب در پرده ابهام باقى‏‏ ماندن “عينيت” سياست ضدملى‏‏ آن گردد. جايگاه تاريخى‏‏‏ حاكميت كودتايى‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كنونى‏‏‏، از ديدگاه ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏، ضدانقلاب پيروز شده است. از اين روى‏‏‏ بايستى‏‏‏ شرايط كنونى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ را، تدارك انقلابى‏‏‏ ديگر ارزيابى‏‏‏ نمود.

بر اين پايه است كه نمى‏‏توان شرايط ايجاد شده در ايران پس از سال ١٣٨٤ و به‏ويژه نقض غيرقانونى‏‏ اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏ را كه مترادف است با قانون اساسى‏‏ جديد براى‏‏ زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ جامعه، تنها “تغيير آرايش قواى‏‏ نيروها در مرحله انقلاب ملى‏‏- دموكراتيك” ارزيابى‏‏ نمود. بدون ترديد در اين زمينه، نكات متعددى‏‏ بايد هنوز مورد بررسى‏‏ و نقد قرارگيرد، تا شرايط كنونى‏‏ همه‏جانبه مورد توجه قرار گرفته باشد و تدقيق گردد. باوجود اين، ذكر چند نكته در اين نوشتار مى‏‏تواند براى‏‏ درك افتراقى‏‏ شرايط حاكم كنونى‏‏ كه براى‏‏ انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏ قابل شناخت نيستند، كمك باشد و نتيجه‏گيرى‏‏ عملى‏‏ براى‏‏ مبارزه پيش‏رو را تسهيل كند.

وظيفه تئورى‏‏، تئوريزه كردن واقعيت پيش روست. وظيفه آن فشردن واقعيت به درون قالب انديشه تئوريك نيست!

واقعيت افتراقى‏‏ پيش رو چنين است كه جنبش “سبز” كنونى‏‏، با دو نوع “ضدانقلاب” سروكار دارد. يكى‏‏ “ضدانقلاب سنتى‏‏”. ضدانقلابى‏‏ كه از ابتدا مخالف انقلاب بهمن بود و هست. “اپوزيسيون” سلطنت‏طلب خارج از كشور هسته مركزى‏‏ اين ضدانقلاب سنتى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد كه به آن لايه‏هايى‏‏ از مدافعان سابق انقلاب بهمن، با انگيزه‏هاى‏‏ مختلف، پيوسته‏اند. اين ضدانقلاب، گردان اصلى‏‏ مورد تائيد امپرياليسم مى‏‏باشد و رسانه‏هاى‏‏ تبليغاتى‏‏ امپرياليسم را در اختيار داشته و از آن بزرگ‏ترين استفاده را به سود منافع خود به دست مى‏‏آورد. هدف اين ضدانقلاب سنتى‏‏ كه اكنون ماسك “دموكراتيك” بر چهره دارد، بازگرداندن كم و بيش كامل شرايط گذشته است. آن‏ها تنها مى‏‏كوشند هدف خود را بر آگاهى‏‏ كنونى‏‏ مردم در ايران انطباق دهند. در صورت تجاوز نظامى‏‏ به ايران، هسته مركزى‏‏ اين ضدانقلاب و “اپوزيسيون” است كه توسط امپرياليسم به مردم ميهن ما تحميل خواهد شد، چنانكه “علووى‏‏” را نيز در ابتدا در عراق به نخست وزيرى‏‏ گماشتند.

ضدانقلاب كنونى‏‏ حاكم در ايران كه اصل‏هاى‏‏ زيربنايى‏‏ اقتصادى‏‏ و دموكراتيك قانون اساسى‏‏، يعنى‏‏ “جان‏مايه” انقلاب بهمن را نقض و پايمال و قانون اساسى‏‏ جديد خود را حاكم ساخته است، و لذا ديگر نمى‏‏توان حاكميت آن را تنها “تغيير آرايش قواى‏‏ نيروها” در سطحى‏‏ كمـّى‏‏ ارزيابى‏‏ نمود، داراى‏‏ ويژگى‏‏ ديگرى‏‏ است.

اين ضدانقلاب، ضمن تبديل شدن به مجرى‏‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏ و در نتيجه به “متحد طبيعى‏‏” آن، به علل مختلفى‏‏ كه بررسى‏‏ آن در اين سطور غيرضرورى‏‏ است، داراى‏‏ تضاد نيز با منافع سرمايه‏مالى‏‏ امپرياليستى‏‏ مى‏‏باشد. براى‏‏ بررسى‏‏ كنونى‏‏، شناخت اين تضادها بايستى‏‏ همراه باشد با شناخت و درك منافع مشترك آن با امپرياليسم. بدون درك وجود اين وحدت ديالكتيكى‏‏ ميان اين تضاد منافع و منافع مشترك، درك شرايط حاكم كنونى‏‏ و نتيجه‏گيرى‏‏ از آن براى‏‏ مبارزه انقلابى‏‏ ممكن نيست.

تنها با درك وحدت منافع و تضاد ضدانقلاب حاكم بر ايران با سرمايه مالى‏‏ امپرياليستى‏‏ در دوران “گلوباليسم” است كه برنامه انقلابى‏‏ جنبش “سبز” كنونى‏‏، يعنى‏‏ برنامه احياى‏‏ دستاوردهاى‏‏ دموكراتيك- مردمى‏‏ و ملى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏ انقلاب بهمن، به‏مثابه مضمون حل “تضاد اصلى‏‏” جامعه در دوران كنونى‏‏ قابل شناخت و درك ميباشد.

تنها با چنين شناخت و درك از واقعيت است كه نتيجه‏گيرى‏‏ براى‏‏ سازماندهى‏‏ مبارزه انقلابى‏‏ جنبش مردمى‏‏، خود را در همه ابعادش مى‏‏نماياند. ازجمله در اين بعد كه بايد از همه اشكال مبارزه بهره جست! مبارزه علنى‏‏و مخفى‏‏، سازماندهى‏‏ مقاومت علنى‏‏ با تدارك مخفى‏‏ آن و …، تنها با درك وحدت تضاد و منافع مشترك پيش گفته قابل شناخت مى‏‏گردد. نقش احزاب و سازمان‏هاى‏‏ انقلابى‏‏، ازجمله و به‏ويژه نقش حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران براى‏‏ اين مبارزه خطير، پرتنش و پرخطر شناخته و درك مى‏‏شود.

در عين حال كه جنبش انقلابى‏‏ كنونى‏‏، تداوم انقلاب بهمن و خيزش‏هاى‏‏ انقلابى‏‏ قبل از آن در تاريخ ترقى‏‏خواهانه مردم ميهن ما مى‏‏باشد، ديگر انقلاب بهمن نيست. براى‏‏ پيروزى‏‏ نهايى‏‏ خود، بايد فـراتـر از آماج‏هاى‏‏ انقلاب بهمن را مدنظر داشته باشد. سرشت مردمى‏‏- دموكراتيك آن بايستى‏‏ اهدافى‏‏ فراتر از انقلاب بهمن را در نظر گيرد. پافشارى‏‏ بر راه رشد غيرسرمايه‏دارى‏‏ با هدف‏گيرى‏‏ برپايى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏، پافشارى‏‏ به طرد ساختارهاى‏‏ ارتجاعى‏‏ و قرون وسطى‏‏، ازجمله طرد اصل عتيقه‏اى‏‏ “ولايت فقيه”، شكل حاكميت “خداشاهى‏‏” دوران قبيله‏اى‏‏ رشد جامعه بشرى‏‏، نمونه‏هايى‏‏ از آماج‏هاى‏‏ انقلاب ملى‏‏- دموكراتيك كنونى‏‏ است.

درك نظرى‏‏‏ وضع ناشى‏‏‏ از تغيير شرايط تاريخى‏‏‏ از اين روى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ است، زيرا از يك طرف، جنبش براى‏‏‏ پيروزى‏‏‏ نيازمند جلب مجدد وسيع‏ترين لايه‏ها و طبقات زحمتكش و ميانى‏‏‏ جامعه به صحنه مبارزه انقلابى‏‏‏ است. مبارزان جديد، الزاماً تنها همان افراد و با همان انگيزه‏هاى‏‏‏ در انقلاب بهمن نمى‏‏باشند، اگر چه ظاهر ديكتاتورى‏‏‏ حاكم و پايمال شدن حقوق مردم، از ريشه مشابهى‏‏‏ سيرآب مى‏‏‏شود؛ سطح و كيفيت آگاهى‏‏ اجتماعى‏‏ و همچنين ذهنيت مبارزان تغيير يافته است؛

و از طرف ديگر، جنبش مردمى‏‏‏ بايستى‏‏‏ در ارزيابى‏‏‏ ارتجاع جهانى‏‏‏ ترديدى‏‏‏ به خود راه ندهد كه اين ارتجاع پيش از آنكه حامى‏‏‏ جنبش انقلابى‏‏‏ مردم باشد، جانبدار ارتجاع داخلى‏‏‏ حاكم مى‏‏‏باشد! اين جانبدارى‏‏‏، صرفنظر از اختلاف‏ها و دشمنى‏‏‏هاى‏‏‏ متقابل ميان ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏، از ريشه عينى‏‏ منافع مشترك آن‏ها سيراب مى‏‏شود و بر اين پايه عملى‏‏‏ مى‏‏‏گردد. كوشش دو طرف براى‏‏‏ دست يافتن به “توافق” داراى‏‏ چنين ريشه‏اى‏‏ مى‏‏باشد.

ارتجاع جهانى‏‏‏ و امپرياليسم آمريكايى‏‏‏ و اروپايى‏‏‏ تنها از جنبشى‏‏‏ پشتيبانى‏‏‏ خواهند نمود كه در عين تدوام سياست نوليبرالى‏‏‏ در ايران، مواضع “حقوق بشر آمريكايى‏‏‏” يا ليبرالى‏‏‏ را به پرچم خود تبديل ساخته و برقرارى‏‏‏ “اقتصاد بازار آزاد” يا بازار بى‏‏‏نظارت را دنبال كند. شناخت و درك اين نكته پراهميت براى‏‏ مضمون موضع دموكراتيك و همچنين ملى‏‏ “جنبش سبز”، از اهميت محتوايى‏‏ و كيفى‏‏ براى‏‏ جنبش انقلابى‏‏ كنونى‏‏ برخودار است.

انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ كه قادر نيست شرايط سال‏ ١٣٧٣ و تغيير آن را در دوران كنونى‏‏‏ ديده، دريافت و درك كند، البته سردرگم مى‏‏‏شود. او كه تنها قادر است سطح پديده‏ها را ببيند، “فاكت‏”ها و “واقعيت‏امر”ها را تنها به دنبال يكديگر رديف كرده و از آن “پرونده‏اى‏‏‏” تنظيم كند كه بايد آن را مطلق‏گرانه پذيرفت و يا رد كرد، قادر به درك وحدت متضادها نمى‏‏‏شود. تضـاد ميان “هاشمى‏‏‏” و “احمدى‏‏‏نژاد” را مى‏‏‏بيند، وحدت عملكرد آن‏ها در اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ را نمى‏‏‏بيند. سرو صدا و پرگويى‏‏‏ها و بدو بيراه‏هاى‏‏‏ احمدى‏‏‏نژاد را نسبت به “آمريكا” و … مى‏‏‏بيند، در ذهن و بيان خود هم‏نوايى‏‏‏ آن با سخنان چاوز را برجسته مى‏‏‏سازد كه در جلسه سازمان ملل “بوى‏‏‏ شيطان” را استشمام كرده بود، زيرا كه در روز قبل از روز نطق او، بوش‏پسر، در پشت همان تريبون ايستاده بوده است، اما تضاد ميان اجراى‏‏‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ به مثابه سياست رسمى‏‏‏ احمدى‏‏‏نژاد و سياست ملى‏‏ و ضدنوليبرالى‏‏‏ چاوز كه با “ملى‏‏‏” كردن بنگاه‏هاى‏‏‏ خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏ شده همراه است را نمى‏‏‏بيند و درك نمى‏‏‏كند!

“آشنا” در پايان نامه پيش گفته خود (كه به عنوان ابرازنظرى‏‏‏ نسبت به مقاله «تاريخ‏نگارى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏، “عدالت” از موضع نژادپرستانه احمدى‏‏‏نژاد دفاع مى‏‏‏كند»، مقاله شماره ٨٩/٣٣ http://www.tudeh-iha.com/?p=1395&lang=fa ارسال كرده است)، پس از نقل نكات برشمرده شده از رساله زنده‏ياد كيانورى‏‏‏، نكته‏اى‏‏‏ را از مقاله «ديالكتيك نبرد درون حزبى‏‏‏! ارتقاى‏‏‏ كمى‏‏‏ و كيفى‏‏‏ مبارزه» (مقاله ٨٩/٣٢ http://www.tudeh-iha.com/?p=1392&lang=fa) در “توده‏اى‏‏ها” نقل مى‏‏كند. نكته‏اى‏‏‏ كه در سطور ديرتر ارايه شده‏اند.

نقل او اما بدون هر توضيح محتوايى‏‏‏ انجام مى‏‏‏شود. او نه در باره ضرورت نقل مطلب مى‏‏‏نويسد و نه پرسشى‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏سازد. براى‏‏‏ نمونه، او پرسشى‏‏‏ يا نظرى‏‏‏ در باره رابطه ميان شيوه تاريخ‏نگارى‏‏‏ بورژوايى‏‏‏ و نكات نقل شده از رساله كيانورى‏‏‏ توسط او، طرح نمى‏‏كند و نه هيچ اشاره‏اى‏‏ ديگر! تنها در پايان نامه خود كه سطور آغازين آن در ابتدا اين نوشتار مطرح شدند، كه در آن، مواضع در “توده‏اى‏‏‏ها” با «بساط دفتر و دستك … دست‏فروش‏هاى‏‏‏ دوره‏گرد» مقايسه شده بودند، و پس از نقل سطور زير از مقاله ٨٩/٣٢ مى‏‏‏نويسد: «ما كه از اين معلق‏زدن‏هاى‏‏‏ سياسى‏‏‏تان، سرگيجه گرفته‏ايم!!»

نكته نقل شده از مقاله «ديالكتيك نبرد درونى‏‏‏ حزبى‏‏‏» چنين است: «اسناد حزبى‏‏‏‏‏ كه بازانتشار هر كدام از آن‏ها به خودى‏‏‏‏‏ خود اقدامى‏‏‏‏‏ مثبت است، از زمينه تاريخى‏‏‏‏‏ به كلى‏‏‏‏‏ متفاوتى‏‏‏‏‏ نسبت به شرايط كنونى‏‏‏‏‏ حاكم بر ايران برخوردارند و لذا نمى‏‏‏‏‏توانند پاسخگوى‏‏‏‏‏ يك به يك و مستقيم ارزيابى‏‏‏‏‏ مساله‏هاى‏‏‏‏‏ حاد امروزى‏‏‏‏‏ باشند. بايد توانست از مضمون آن‏ها براى‏‏‏‏‏ كمك به رشد شرايط كنونى‏‏‏‏‏ در ايران كمك گرفت، كمكى‏‏‏‏‏ كه اما با تكرار مكانيكى‏‏‏‏‏ آن‏ها به دست نمى‏‏‏‏‏آيد. اين حكم عمومى‏‏‏‏ در باره اسنادى‏‏‏‏ كه تارنگاشت عدالت منتشر كرده است نيز صدق مى‏‏‏‏كند.»

آنچه براى‏‏‏ آشنا به عنوان «معلق‏زدن‏هاى‏‏‏ سياسى‏‏‏» مطرح، ولى‏‏‏ غيرقابل درك است و او را دچار «سرگيجه» مى‏‏‏كند، اين نكته است كه او و همه ديگر نظريه‏پردازان جريان شناخته شده در “عدالت”، گرفتار در انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏، قادر نيستند سرشت تاريخى‏‏‏ و گذرايى‏‏‏ نظريات سال ١٣٧٣ كيانورى‏‏‏ را شناخته و درك كنند و از آن براى‏‏ شرايط حاكم كنونى‏‏ به نتيجه‏گيرى‏‏ بپردازند. براى‏‏‏ انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ حضور هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ ديروز و امروز از تشابهه كامل و “مطلق” برخودار است، زيرا عملكرد و سياست او يكى‏‏ است. اين يك مساله است. آنچه كه انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏ درك نمى‏‏‏كند و در سياست خود منظور نمى‏‏دارد، تغيير شرايط از آن دوران تا اين دوران است، كه پيش‏تر به آن اشاره شد. و اين مساله‏اى‏‏ ديگر است!

شايد با توضيحات پيش گفته، «سرگيجه» ناشى‏‏ از انديشه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ نزد “آشنا” و ديگران پايان يافته باشد، اين اميد و هدفِ نگارش سطور فوق است. بدون درك «سير واقعى‏‏‏ جريان زندگى‏‏‏» (ماركس)، بدون درك روند “شـدن” پديده‏ها در شرايط تغيير يابنده، بدون درك ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏ روند تاريخ، ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ در «سرگيجه» ابـدى‏‏‏ باقى‏‏‏ خواهد ماند.

لئو كفلر در بخش هشتم كتاب “تاريخ و ديالكتيك” خود تحت عنوان “رشد علم تاريخ از توصيف به شناخت” كه بزودى‏‏ در “توده‏اى‏‏ها” ترجمه آن، همانند بخش‏هاى‏‏ ديگر منتشر شده كتاب، انتشار خواهد يافت، ازجمله علل نادرستى‏‏‏ و نارسايى‏‏‏ “تفسير مكانيكى‏‏‏ از ماترياليسم تاريخى‏‏‏” را توضيح مى‏‏‏دهد و ازجمله مى‏‏‏نويسد: «نتيجه مستقيم حذف كردن ديالكتيك، ايجاد امكان تفسير مكانيكى‏‏‏ از ماترياليسم تاريخى‏‏‏ است …». انتشار ترجمه اين “كتاب درسى‏‏‏” كفلر در باره اسلوب انديشه ديالكتيكى‏‏‏، شايد كمكى‏‏‏ باشد ازجمله براى‏‏‏ “آشنا” كه در نامه‏اى‏‏‏ ديگر با لحنى‏‏‏ استهزاآميز نسبت به انتشار اين ترجمه، در باره علت انتشار آن پرسش كرده بود!




تاريخ و ديالكتيك، آغاز ١١

مقاله شماره 89/30

ادامه بخش پنجم

“واقعيت‏امر”، يك هيروگليف

اما جسارت تنها عاملى‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏ است و نمى‏‏‏‏‏تواند جايگزين اسلوب درست بشود. بـهرجهت آن چيزى‏‏‏‏ كه در توصيف دارندگان هر دوى‏‏‏‏ اين نظريه‏ها از وقايع اتفاق افتاده است، تنها توصيف و برشمردن سطح آن‏هاست، سرگذشت (جريان) ظاهرى‏‏‏‏ (خارجى‏‏‏‏) روندها است. اينكه “تفسير” آن‏ها با خطر توليد ساختارى‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏ همراه است، همانطور كه مخالفانشان به درستى‏‏‏‏ تشخيص دادند، در ارتباط ضرورى‏‏‏‏ است با  تضاد بين باقى‏‏‏‏ ماندن عملى‏‏‏‏ در بررسى‏‏‏‏ سطح تظاهر واقعيت از يك سو و پذيرش غيرانتقادى‏‏‏‏ اين تظاهر واقعيت‏امر به‏مثابه كل واقعيت از سوى‏‏‏‏ ديگر، و تن دادن به اين تصور نادرست كه تنها با “ايجاد كردن“ رابطه صورى‏‏‏‏ بين فاكت‏ها مى‏‏‏‏ توان به درك ماهيت و مضمون وذات پديده نزديك شد. اين در حالى‏‏‏‏ است كه پذيرش خصلت اصالت واقعيت‏امر- فاكت Faktizitaet [آنطور كه گروه مقابل مى‏‏‏‏طلبد]، يعنى‏‏‏‏ اصالت ظاهر گول‏زنِ خارجى‏‏‏‏ پديده كه خود را به‏مثابه كل واقعيت به انديشه متافيزيكى‏‏‏‏- “مطابق با عقل سليم” تحميل مى‏‏‏‏كند، همان درك مكانيكى‏‏‏‏ از كليت است. كوشش براى‏‏‏‏ پاك‏سازى‏‏‏‏ “انتقادى‏‏‏‏” اشتباه‏ها و بدفهمى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏ از طبيعت نارساى‏‏‏‏ شيوه اصالت فاكت، موجب مى‏‏‏‏شود كه باقى‏‏‏‏ماندن در سطح پديده‏ها تشديد هم بشود. اين درست همان بدفهمى‏‏‏‏ و درك غيرديالكتيكى‏‏‏‏ از “بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏” است، يعنى‏‏‏‏ ايجاد ارتباط در ظاهر وقايع و پديده – واقعيت‏امر- فاكت‏ها. چنين دركى‏‏‏‏ به اين صورت پيش مى‏‏‏‏آيد و توليد و ايجاد مى‏‏‏‏شود كه تاريخ‏نويسانِ پايبند به ظاهر فاكت‏ها، ارزيابى‏‏‏‏ خود را برپايه آنچه كه توسط افراد تاريخى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ كه به دنبال شركت خود در وقايع ‏ناقل اخبار  آن بوده اند و چگونگى‏‏‏‏ شركت خود را در وقايع به‏مثابه حقيقت ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كنند، قرار مى‏‏‏‏دهند. همچنين اين تاريخ‏نويسى‏‏‏‏ كه برپايه گزارش‏هاى‏‏‏‏ آن راويان قرار دارد كه از كنار اين امر بى‏‏‏‏ توجه مى‏‏‏‏ گذرند كه هر “واقعيت” تاريخى‏‏‏‏ كه واقعيت‏امرى‏‏‏‏ بيش ازتوليد «سطحى‏‏‏‏  و كلى‏‏‏‏ بافى‏‏‏‏ پليد» (انگلس) باشد، خود «يك هيروگليف اجتماعى‏‏‏‏» (ماركس)، يعنى‏‏‏‏ ظاهرامرى‏‏‏‏ است كه خود نياز به روشن شدن دارد.

تضاد غيرقابل حل بين ارزيابى‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏‏‏ از تاريخ، با نزديكى‏‏‏‏ ظاهرى‏‏‏‏ دانشمندانِ تاريخ‏نويس به پذيرش موضع اصالت كليت پديده، حتى‏‏‏‏ تعديل نيز نمى‏‏‏‏ يابد. برعكس، شدت مى‏‏‏‏ يابد، زيرا زير نقاب هم‏خوانى‏‏‏‏ ظاهر فاكت و “واقعيت”، يك دره عميق ايجاد مى‏‏‏‏شود.

ما مى‏‏‏‏ خواهيم براى‏‏‏‏ روشن شدن موضع خود يك مثال ذكر كنيم: توصيف وقايع رنسانس توسط آلفرد فون مارتين Alfred von Martin. اين نمونه به نظر ما از آن‏رو مناسب است كه نويسنده مى‏‏‏‏كوشد، پديده رنسانس را متاثر از اصل (پرنسيب) واحدى‏‏‏‏ دانسته و آن را به‏مثابه كليتى‏‏‏‏ واحد تشريح كند و بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ درونى‏‏‏‏ آن را نشان دهد.

ياكوب بورك هارد Jacob Burckhardt (LVII) پيش‏تر اين احساس را بيان داشته بود كه ويژگى‏‏‏‏ رنسانس به تاريخ سياسى‏‏‏‏ آن محدود نمى‏‏‏‏شود. اين را بايد حق مارتين دانست كه او نه تنها به راه بورك هارد وفادار مانده است، بلكه مى‏‏‏‏كوشد بيش از يك وفادارى‏‏‏‏ خشك و خالى‏‏‏‏، اين شيوه نگرش ذهنى‏‏‏‏- زيباشناسانه او را به كمك برداشتى‏‏‏‏ سوسيولوژيك تكميل كرده و توسعه دهد. باوجود اين، اين كوشش، به‏خاطر فقدان برداشت ديالكتيكى‏‏‏‏، به شن‏زار ختم مى‏‏‏‏شود و به بار نمى‏‏‏‏نشيند؛ باوجود شدت تاكيد انتقاديش درباره كسانى‏‏‏‏ كه «ايده‏آل علمى‏‏‏‏ آنان تنها يك “كامل بودن” بى‏‏‏‏روح است». حتى‏‏‏‏ آنجا كه بايد هنر مارتين را براى‏‏‏‏ تعيين خصلت پديده‏هاى‏‏‏‏ مختلفى‏‏‏‏ در رنسانس ارج نـهاد، كه يك قدم پراهميت ماوراى‏‏‏‏ سد سنتى‏‏‏‏ تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ است، آدم نمى‏‏‏‏ تواند مجبور نباشد بگويد كه نويسنده در مرحله توصيف “مطابق با عقل سليم” باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند و تعريف و شناخت (ديالكتيكى‏‏‏‏) كه مى‏‏‏‏ تواند از ظاهر هيروگليف‏وار  پديده‏ها و فاكت‏ها به ذات و مضمونِ وقايعِ بغرنجِ جريان يافته، نفود كند، براى‏‏‏‏ او ناشناس باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند. حتى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏ توان مدعى‏‏‏‏ شد كه گناه بوجود آمدن چنين وضعى‏‏‏‏ بر دوش اسلوب سوسيولوژيك نويسنده سنگينى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند كه بدون نرمش به جستجوى‏‏‏‏ وقايع و پديده‏هاى‏‏‏‏ “نمونه‏وار” (تيپيك) (73) (و “نمونه‏وار ايده‏آل” (ايده‏آل تيپيك) (74) باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند. زيرا نقش اين ساختارها، كه او آن‏ها را به اسلوب بررسى‏‏‏‏ خود تبديل ساخته است، در كشف مضمون وقايع نقش كوچكى‏‏‏‏ است.

توضيحات مارتين اما از كوشش جدى‏‏‏‏ او حكايت دارد، پديده‏ها را در كليت آن‏ها و در روند ارتباطشان بايكديگر درك كند. اصلى‏‏‏‏ هم كه او مى‏‏‏‏ خواهد بكمك آن دوران رنسانس را به‏مثابه يك كليت واحد قابل شناخت سازد، اقتصاد است: «اقتصاد پولى‏‏‏‏»! (75) مارتين اين مقوله را ريشه اصلى‏‏‏‏ برداشتى‏‏‏‏ “واقع بينانه” از زندگى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ دوران رنسانس مى‏‏‏‏داند. اين درست است كه نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ و برداشت مارتين در اين باره كه در دوران رنسانس حيات اجتماعى‏‏‏‏ به ظاهر «واقع بينانه» شده [يعنى‏‏‏‏ تخيلات و برداشت ‏هاى‏‏‏‏ ماوراءطبيعه و عرفانى‏‏‏‏- رازگونه كم و بيش از بين رفته است، تاثير قوانين طبيعى‏‏‏‏ و ازلى‏‏‏‏ سنتى‏‏‏‏ كم شده است، تاثير كليسا محدود شده است و…] و نسبت به نظريات ابراز شده در كتب تاريخى‏‏‏‏، از عمق ديد بيش‏ترى‏‏‏‏ برخوردار مى‏‏‏‏باشد، اما مارتين معتقد است كه هنوز «عقل، استيلاى‏‏‏‏ خود را بر روابط انسانى‏‏‏‏» برقرار نكرده است، مناسبات اجتماعى‏‏‏‏ هنوز «غيرانسانى‏‏‏‏» نشده است (76)، اصطلاحاتى‏‏‏‏ كه او آن‏ها را ظاهراً  “بجاى‏‏‏‏ مقولات ماركسيستى‏‏‏‏ “از خود بيگانه‏شدن Entfremdung و “به شى‏‏‏‏ء  تبديل شدن” Verdinglichung بكار مى‏‏‏‏ برد (XXXXIII و XXXVIII). اين نكات اجباراً اين برداشت را به خواننده تحميل مى‏‏‏‏كند كه انگار مارتين تحت تاثير نظريات انگلس درباره مشخصات بورژوازى‏‏‏‏ دوران رنسانس قرار دارد، نظرياتى‏‏‏‏ كه انگار موضع مركزى‏‏‏‏ مورد نظر مارتين نيز است. انگلس در مقدمه كتاب خود “ديالكتيك طبيعت” مى‏‏‏‏ نويسد: «اين بزرگ‏ترين تحول بود كه انسانيت تا آن زمان با آن روبرو شده بود، دورانى‏‏‏‏ كه به بزرگان نياز داشت و آن‏ها را به صحنه آورد، شكوهمند در قدرت انديشه، در شيفتگى‏‏‏‏ و خصايص. همه توان و همه دان. مردانى‏‏‏‏ كه حاكميت نوين بورژوازى‏‏‏‏ را پايه ريختند، داراى‏‏‏‏ همه خصايص بودند، بجز آنكه گرفتار تنگ نظرى‏‏‏‏ بورژواء باشند … مردان آن دوران هنوز به بندگان تقسيم‏كار تبديل نشده بودند كه تاثير كودن و خشك مغز كننده آن را ما اكنون نزد جانشينان آن‏ها احساس مى‏‏‏‏كنيم…  قدرت و همه‏جانبه بودن شخصيت آنان بر اين‏پايه قرار داشت و از آن‏ها مردان كاملى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ساخت.»

مقايسه اسلوب ديالكتيكى‏‏‏‏ و نظريات مارتين

با مقايسه ارزيابى‏‏‏‏ برپايه اسلوب ديالكتيكى‏‏‏‏ در مورد دوران رنسانس با نظريات مارتين، تفاوت اسلوبى‏‏‏‏ دو پژوهش را در برابر خود داريم. (م)

به نظر ماركسيسم پديده ويژه “دوران رنسانس” تنها از درون رابطه بين توليد كالايى‏‏‏‏ در حال توسعه و اين واقعيت قابل درك است كه انسان دوران رنسانس «هنوز تحت استيلاى‏‏‏‏ بنده كننده تقسيم‏كار» (ماركس) قرار نداشت.

در اين دوران انسان تحت تاثير شرايط توسعه اقتصادِ كالايى‏‏‏‏ ازسويى‏‏‏‏ خود را از محدوديت و بندهاى‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏ از اقتصاد طبيعى‏‏‏‏ آزاد مى‏‏‏‏سازد. انسان توليد كننده و صاحب كالا، در ظاهرى‏‏‏‏ مستقل، در برابر افراد ديگر قرار مى‏‏‏‏گيرد و رابطه خود را با انسان ديگر بر پايه احساس شخصيت آزاد خود تنظيم مى‏‏‏‏كند؛

و از سوى‏‏‏‏ ديگر و درست برپايه توسعه همين اقتصادِ كالايى‏‏‏‏ است كه روابط بين انسان‏ها به شكلى‏‏‏‏ همه‏جانبه و بطور بغرنج‏تر و پوياتر به سطحى‏‏‏‏ بالاتر ارتقاء مى‏‏‏‏يابد. تاثير روابط جديد به همان شدت روى‏‏‏‏ حيات فرهنگى‏‏‏‏ و روحى‏‏‏‏ انسان و رشد شخصيت او تاثير مثبت مى‏‏‏‏ گذارد، به همان شدت كه تقسيم‏كارى‏‏‏‏ كه ديرتر موثر واقع مى‏‏‏‏شود، موجب نزول انسان، حتى‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏ كه به كار فكرى‏‏‏‏ مشغول است، به سطح “كارگر بخشى‏‏‏‏ از كار” Teilarbeiter مى‏‏‏‏انجامد. [و اكنون روابط جديدى‏‏‏‏ با كيفيت نوين و اغلب در نگاه نخست غيرقابل شناخت entfremdet بين انسان‏ها برقرار شده است].

مارتين اما وضع را به نوعى‏‏‏‏ ديگر ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند. براى‏‏‏‏ او “اقتصاد پولى‏‏‏‏” نـهايت آن جنبه ايست كه بايد مورد توجه قرار گيرد. از اين رو او مى‏‏‏‏كوشد تعريفى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ وضع ارايه كند، اما قادر نمى‏‏‏‏شود بر بندهاى‏‏‏‏ اكونوميسم مكانيكى‏‏‏‏- فتى‏‏‏‏شيستى‏‏‏‏ fettisstisch (XXXXVII) كه در برخورد ايده‏آليستى‏‏‏‏ به تاريخ هميشه بروز مى‏‏‏‏كند، غلبه كند  – بايد مثلاً به نقشى‏‏‏‏ انديشيد كه در ارزيابى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏ از تاريخ، براى‏‏‏‏ شرايط جغرافياى‏‏‏‏ در نظر‏گرفته مى‏‏‏‏شود -. نويسنده، اصول اقتصاد پولى‏‏‏‏  خود را تحت تاثير انكارناپذير نظريات زيملس Simmels در كتاب “فلسفه پول” برشته تحرير درمى‏‏‏‏آورد. و اين به اين معناست كه او مسئله را در چهارچوب نادقيق و ساده شده احساسى‏‏‏‏ قرار مى‏‏‏‏دهد. به‏عبارت ديگر، برپايه و مطابق با دركى‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏- روزمره- عاميانه و گمراه كننده كه سطح را مورد توجه قرار مى‏‏‏‏دهد و از اين رو نمى‏‏‏‏تواند مشخصه هيروگليفى‏‏‏‏ “شى‏‏‏‏ء شده” verdinglicht و “فى‏‏‏‏تيش” شده fetischisiert مضمون روابط انسان‏ها را در شكل رابطه پولى‏‏‏‏ آن‏ درك كند. اين امر حتى‏‏‏‏ در “لفظ”- گفتمان و بيان او نيز خود را نشان مى‏‏‏‏دهد، مثلاً آنجا كه مارتين از «قدرت پول» كه فرد را «مستقل» مى‏‏‏‏كند، صحبت به ميان مى‏‏‏‏آورد (77). انديشه خود را مارتين چنين توضيح مى‏‏‏‏دهد: «همانطور كه در مرحله اقتصاد طبيعى‏‏‏‏ هنوز روابط انسانى‏‏‏‏ و شخصى‏‏‏‏ برقرار بود، در مرحله اقتصادِ پولى‏‏‏‏، كليه روابط “واقع بينانه” versachlicht  مى‏‏‏‏شود» (78) [هرچقدر پول دادى‏‏‏‏، همانقدر آش مى‏‏‏‏خورى‏‏‏‏] خريد و فروش كالا بدون شركت دادن هر احساسى‏‏‏‏ در آن. اما مارتين از مدّ نظر دور مى‏‏‏‏دارد  – توضيحات او كه داراى‏‏‏‏ ظاهر كاتگورى‏‏‏‏وار است كه در سطح “واقع بينانه” و ساده شده روابط انسان باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند، نشان بى‏‏‏‏توجهى‏‏‏‏ اوست –  كه “واقع بينانه” شدن روابط به معناى‏‏‏‏ از بين بردن روابط انسان‏ها نيست، بلكه تنها آن‏ها را مى‏‏‏‏پوشاند، و اينكه درست وظيفه علم آنست كه روابط انسانى‏‏‏‏– اجتماعى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ كه “شى‏‏‏‏ء”گونه شده است را برملا سازد و آن‏ها را كه در پشت حجاب شرايط “ضدانسانى‏‏‏‏” [مثلاً “الزاماًت گلوباليستى‏‏‏‏” مورد نظر سرمايه مالى‏‏‏‏ جهانى‏‏‏‏] پنهان شده‏اند را نشان دهد. نويسنده مجاز نبوده است به‏مثابه انديش‏مندى‏‏‏‏ پژوهشگر، در مرز «قدرت پول» باقى‏‏‏‏بماند؛ او مى‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏ به‏خاطر اشاره مهمى‏‏‏‏ كه ماركس كرده است، لااقل بفكر مى‏‏‏‏افتاد. ماركس مى‏‏‏‏گويد: «از ديدن طلا و نقره چنين تصور نمى‏‏‏‏كنيم كه آن‏ها به‏مثابه پول، بيان روابط در توليد اجتماعى‏‏‏‏اند» (79). درست برعكس، نزد ماركس و انگلس مفاهيم اساسى‏‏‏‏ ساختارِ كالايى‏‏‏‏ و اقتصادِ كالايى‏‏‏‏ هيچ چيز ديگرى‏‏‏‏ جز روابط زنده بين انسان‏ها را بيان نمى‏‏‏‏كنند، اگر چه آن‏ها هم روابطى‏‏‏‏ هستند كه از درون وابستگى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏ و شى‏‏‏‏ء شده زندگى‏‏‏‏ انسان ناشى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شوند و در خدمت برطرف ساختن نيازهاى‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏ انسان قرار دارند. شايان توجه اين امر است كه مارتين “اقتصاد پولى‏‏‏‏” را جايگزين توليدِ كالايى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند، نكته‏اى‏‏‏‏ كه بطور چشم‏گير آنجا ديده مى‏‏‏‏شود، وقتى‏‏‏‏ كه او يك بار  در صفحه 37  و بار ديگر در يك زيرنويس، كه نقل قولى‏‏‏‏ از كائوتسكى‏‏‏‏ است، از آن صحبت مى‏‏‏‏كند.

از برخورد به اسلوب به كار برده شده مارتين مى‏‏‏‏توان چنين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ كرد: هرآنچه آلفرد فون مارتين مى‏‏‏‏كوشد عميق‏تر درباره روابط تاريخى‏‏‏‏ پديده‏ها اظهارنظر بكند، به همان شدت بيش‏تر گرفتار مفهومى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود كه ماركس آن را “هيروگليف” روندهاى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نامد، يعنى‏‏‏‏ در بندهاى‏‏‏‏ تصورات پيش وپا افتاده‏اى‏‏‏‏ گرفتار مى‏‏‏‏آيد كه با اشكال بيگانه‏شده خود، بر آگاهى‏‏‏‏ او مسلط هستند. اشتباه مارتين، آنچه مربوط به بررسى‏‏‏‏ او مى‏‏‏‏شود، دو چيز است. از سويى‏‏‏‏ او در معرض افتادن در دام ظاهر بيگانه‏شده روابط بين انسان‏ها در دوران خودش است كه تحت تاثير نادرست شباهت نسبى‏‏‏‏ همه مراحل تاريخ جامعه بورژوايى‏‏‏‏، آن‏ها را به دوران‏هاى‏‏‏‏ ديگر منتقل مى‏‏‏‏سازد. اين نكته با بيان تصورش درباره «قدرت پول» به اثبات مى‏‏‏‏رسد [كه برداشتى‏‏‏‏ از دوران سرمايه‏دارى‏‏‏‏ پيشرفته زمان او و نه مربوط به دوران رنسانس است] و همچنين توسط برداشت او از «واقع بينانه- نگرانه» Versachlichung شدن روابط، بار ديگر مورد تائيد قرار مى‏‏‏‏گيرد. از سوى‏‏‏‏ ديگر، او در بررسى‏‏‏‏ خود به طور غيرانتقادى‏‏‏‏ در سطح پديده‏هايى‏‏‏‏ باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند و يا دقيق‏تر بر روى‏‏‏‏ تنها اشكال ظاهرى‏‏‏‏ و بيگانه‏شده آن‏ها مكث مى‏‏‏‏كند، پديده‏هايى‏‏‏‏ كه او آن‏ها را عمدتاً مربوط به دوران رنسانس مى‏‏‏‏داند و با باقى‏‏‏‏ماندن در اين سطح اصلاً كوششى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ شناخت مضمون و ذات وقايع آن دوران از خود نشان نمى‏‏‏‏دهد: يعنى‏‏‏‏ او نمى‏‏‏‏كوشد از طريق درك و شناخت همه جوانب و لحظات دورنى‏‏‏‏ كليتِ حياتِ اجتماعى‏‏‏‏ دورانِ رنسانس، به ريشه‏هاى‏‏‏‏ جوانب گوناگون آن دست يابد و از طريق نفى‏‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏‏ [يعنى‏‏‏‏ يافتن متضادها] آن‏ها، كل حقيقت را درك كند و بشناسد.

مارتين تحت تاثير نظريات ايدئولوژيك زمان حال، برداشت‏هاى‏‏‏‏ “شى‏‏‏‏ء شده” زمان كنونى‏‏‏‏ را بر شرايط بكلى‏‏‏‏ متفاوت دوران رنسانس منتقل مى‏‏‏‏سازد. انسان دوره رنسانس نمى‏‏‏‏تواند داراى‏‏‏‏ چنين نظرياتى‏‏‏‏ باشد كه ناشى‏‏‏‏ از “شى‏‏‏‏ء شدن” روابط اجتماعى‏‏‏‏ است. زيرا چنين شرايطى‏‏‏‏ در آن دوران هنوز ايجاد نشده است. (LVIII) آن تصور ساده شده از پول كه از دل آن، تصور “قدرت پول” زائيده شده است و خود را در نظريات مارتين نشان مى‏‏‏‏دهد، هنوز بر رابطه بين انسان‏ها در آن دوران مسلط نشده است و لذا نمى‏‏‏‏توانسته سبب بيگانه و غيرقابل شناخت شدن اين روابط شده باشد. تصور چنگ انداختن نيروهاى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ “ضدانسانى‏‏‏‏” بر سرنوشت انسان با واقعيت- حقيقت هستى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ آن دوران در انطباق نيست. روابط اجتماعى‏‏‏‏ در آن دوران و نتايج عملكرد و پراتيك انسان هنوز بسيار شفاف‏تر  و قابل فهم‏تر از آن هستند كه بتوانند يك تضاد جدى‏‏‏‏ بين چگونگى‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏ افراد و چگونگى‏‏‏‏ عينيت روابط اجتماعى‏‏‏‏ ايجاد و آن را براى‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏ انسان غيرقابل درك سازند. تضادى‏‏‏‏ كه خود اصلاً شرط شى‏‏‏‏ء شدن و غيرانسانى‏‏‏‏- واقع نگرانهِ شدن اين روابط در آگاهى‏‏‏‏ انسان است. چنين تضادى‏‏‏‏ خيلى‏‏‏‏ ديرتر بوجود مى‏‏‏‏آيد، تاريخ دقيق‏تر ايجادشدن چنين وضعى‏‏‏‏ به قرن 18 به بعد مى‏‏‏‏رسد. «براى‏‏‏‏ اولين بار در قرن 18 اشكال مختلف بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ به‏مثابه ضرورت‏هاى‏‏‏‏ خارجى‏‏‏‏ “در جامعه بورژوايى‏‏‏‏” پيش مى‏‏‏‏آيند كه عليه اهداف افراد عمل مى‏‏‏‏كنند» (80). سطح آگاهى‏‏‏‏ انسان زمان رنسانس عبارت است از برقرار بودن حاكميتِ بلامنازعِ عقلِ هر فرد و آزاد بودن او (با محدوديت غيرعمده و جنبى‏‏‏‏ ترس داشتن از خطر بلاياى‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏ و جنگ). تا آنجا كه اصلاً در اين دوران درباره تاثير قوانين اجتماعى‏‏‏‏ بر جهان و انسان تصوراتى‏‏‏‏ در سطح محدود وجود دارند، همانطور كه كاسيرئر Cassirer (LIX)  در اشارات خود درباره ستاره شناسى‏‏‏‏ دوران رنسانس اظهار كرده است، ناشى‏‏‏‏ هستند از مفهوم تغييريافته از قوانينى‏‏‏‏ كه برپايه تصورات فلسفه طبيعى‏‏‏‏ و ستاره‏شناسى‏‏‏‏ پذيرفته شده بودند. تصورات مارتين چيزى‏‏‏‏ نيستند، جز “تصورات عاميانه” بورژوازى‏‏‏‏ زمانه خود او كه او آن‏ها را بدون برخورد انتقادى‏‏‏‏ به مرحله ديگرى‏‏‏‏ منتقل مى‏‏‏‏سازد. تعريفى‏‏‏‏ كه ماركس درباره اقتصاد عاميانه ابراز كرده است، درباره علم تاريخ عاميانه نيز صادق است: «به همان اندازه كه بورژوازى‏‏‏‏ تصورات بيگانه‏شده از صورتبندى‏‏‏‏ توليد سرمايه‏دارى‏‏‏‏ داراست، به همان اندازه هم او داراى‏‏‏‏ تصورات پيش و پا افتاده بوده و به‏عبارت ديگر به همان شدت هم در عنصر طبيعى‏‏‏‏ خود دست و پا مى‏‏‏‏زند.»

موضع ديالكتيك مشخص در برابر اين تصورات چيست؟

براى‏‏‏‏ هگل روشن نشد كه او آموزش دگرگون كننده خود درباره مراحل حركت روند دستيابى‏‏‏‏ به تئورى‏‏‏‏ شناخت، «كه در جهت شناخت از سوبژكت به ابژكت» (٨١) جريان داشت و تحقق يافت را، از تغيير و حركت جهانِ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ استخراج كرده است. شناختى‏‏‏‏ كه دستيابى‏‏‏‏ به آن ضرورتاً قدم به قدم ممكن بوده است و همان روند تعميق يابنده شناخت از ظاهر پديده است در جهت درك مضمون و ذات آن. او حدس هم نزد كه اسلوب شناخت مورد پژوهش او، مى‏‏‏‏تواند بدون هيچ كم وكاستى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ شناخت  صورتبندى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ به كار ‏گرفته شود. جوامع ماقبل سرمايه‏دارى‏‏‏‏ نسبت به جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ از اين تفاوت برخوردارند كه در صحنه روابط انسانى‏‏‏‏، به‏خاطر شفافيت روند اقتصادى‏‏‏‏، ظاهر و ذات پديده كم وبيش بر هم منطبق اند و يا لااقل يك رابطه بى‏‏‏‏واسطه ساده و قابل فهم‏تر بين آن‏ها برقرار است [مثلاً كار پيشه‏ورى‏‏‏‏، عمدتاً واسطه ارتباط مستقيم و مشخص افراد بود: سفارش كفش- دوختن كفش. توليد انبوه كفش با اندازه و فرم متفاوت كه در ابتدا امرى‏‏‏‏ ناشناخته بود، بعدها در “بازار” و مراكز پرجمعيت سرآغازى‏‏‏‏ شد براى‏‏‏‏ پديد آمدن  روابط نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏].

درست به اين علت كه جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ و ماقبل آن از نظر ساختارى‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏ متفاوت بودند، تضاد عميق دوران سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در آن دوران  وجود نداشت. يعنى‏‏‏‏ تضاد بين تظاهر ظاهرى‏‏‏‏- دروغين Scheinheiligkeit تك تك پديده‏هايى‏‏‏‏ كه به‏مثابه «واقعيت»ها منجمد شده‏اند از يك‏سو، با مضمون و ذات كليتى‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏ شعورِ روزمرهِ عاميانه غيرقابل شناخت بود، از سوى‏‏‏‏ ديگر، هنوز در آن دوران‏ها بوجود نيامده بود. در فلسفه هم نمى‏‏‏‏توانست بحثى‏‏‏‏ درباره عملكرد و قابليت قوه ادراكه وجود داشته باشد كه كليت را به اجزايش تقسيم مى‏‏‏‏كند، در حالى‏‏‏‏ كه هم‏زمان كليت حقيقت را در نظر دارد.

برداشت غيرعقلايى‏‏‏‏ و عرفانى‏‏‏‏- رازگونه واقعيت- حقيقت بمراتب بيش‏تر در خدمت پاسخ به نيازهاى‏‏‏‏ طبقات حاكمه بود. اما موثر بودن آن در شكلِ مشخص فئودالى‏‏‏‏- قرون وسطى‏‏‏‏ آن، بكمك اين واقعيت ممكن مى‏‏‏‏شد كه انسان آن روزى‏‏‏‏ نسبت به امروزى‏‏‏‏ نه تنها با شدت بيش‏تر و بطور بى‏‏‏‏واسطه وابسته به طبيعت خارجى‏‏‏‏ حاكم بر سرنوشتش بود، بلكه طبيعت را همچنين يك قدرت غيرعقلايى‏‏‏‏- مرموز- عرفانى‏‏‏‏ تجربه مى‏‏‏‏كرد و مى‏‏‏‏پنداشت (مراجعه كن به كتاب من تحت عنوان “تاريخ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏”، مبحث اول).

جدايى‏‏‏‏ گام به گام و روزافزون از اين وابستگى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏واسطه از طبيعت كه در چهارچوب روابط رشديابنده توليد سرمايه‏دارى‏‏‏‏ از قرن 16 به بعد تحقق يافت، در ارتباط بود با منافع ويژه و اهداف انقلابى‏‏‏‏- ضدفئودالى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏. اين تغييرات و نه استعداد خارق‏العاده شهروندان بورژوآ نسبت به انسان‏هاى‏‏‏‏ دورآن‏هاى‏‏‏‏ پيش، علت توسعه حيرت‏انگيز شناخت از واقعيتِ عينى‏‏‏‏ بود. اين نكته شايان توجه است كه پيشرفت علوم بورژوازى‏‏‏‏ اين دوران، عمدتاً در بخش علوم طبيعى‏‏‏‏ تحقق يافت و كارمايه انديشه فلسفه اين دوران عمدتاً بر روى‏‏‏‏ اطلاعات جديد در رشته‏هاى‏‏‏‏ رياضيات- علوم طبيعى‏‏‏‏ قرار داشت. ما مى‏‏‏‏دانيم كه قابليت درك فى‏‏‏‏البداهه كليت پديده كه در دوران پيش از سرمايه‏دارى‏‏‏‏ برترى‏‏‏‏ داشت و در دوران آغازين آن بشدت رشد كرد، با رشد فرديت و آتميزاسيون Atomisation جامعه (LX)، بطور روزافزون از دست مى‏‏‏‏رفت و تخصصى‏‏‏‏ شدن علوم با پى‏‏‏‏آمدهاى‏‏‏‏ خود، يعنى‏‏‏‏ ارتقاء يافتن نقش “واقعيت‏امر- فاكت“ متجزا و مشخص به رتبه خداى‏‏‏‏، به انديشه مسلط تبديل مى‏‏‏‏شد. قيمت آن چيزى‏‏‏‏كه آگاهى‏‏‏‏ مدرن دوران رنسانس مايل بود به‏مثابه موفقيت عظيم علم از قرون 16 و 17 به بعد بپذيرد، در حقيقت صرفنظر كردن از شناخت واقعيت به‏مثابه يك كليت بود. الوانى‏‏‏‏ و وفور جوانب دانسته‏هاى‏‏‏‏ متجزا و منفرد، بر سادگى‏‏‏‏ و مفلوكى‏‏‏‏ شناخت تنها مضمون و ذات كليت، سايه انداخت. [شناخت كلوروفيل و عملكرد آن در برگ درخت كه يك كارخانه شيميائى‏‏‏‏ است، سادگى‏‏‏‏ كليت “برگ” را كه انسان تاريخى‏‏‏‏ از ديرزمان شناخته بود، در سايه قرار داد.]

در مقايسه با علوم انسانى‏‏‏‏، علوم طبيعى‏‏‏‏ به اين شدت تحث فشار ناشى‏‏‏‏ از رشد برشمرده شده نبودند، زيرا ازآنجا كه در طبيعت پديده‏ها بطور بى‏‏‏‏نهايت تكرار مى‏‏‏‏شوند (82)، پژوهش حتى‏‏‏‏ يك روند طبيعى‏‏‏‏ نيز با تعميم‏هايى‏‏‏‏ همراه است كه پيامدهاى‏‏‏‏ وسيعى‏‏‏‏ را به دنبال دارد. از اين رو ديالكتيك در علوم طبيعى‏‏‏‏، اگرچه هنوز ناخودآگاه، كم وبيش به شناخت مسلط تبديل شد. در مورد علوم انسانى‏‏‏‏ وضع بكلى‏‏‏‏ از نوع ديگر است. نه تنها ازاين نظر كه در اينجا منافع بورژوازى‏‏‏‏ نقش ‏ترمزكننده ايفا مى‏‏‏‏كند، بلكه حتى‏‏‏‏ آن زمان هم كه بورژوازى‏‏‏‏ هنوز نقش انقلابى‏‏‏‏ داشت، وضع بر همين منوال بود.

منافع فردى‏‏‏‏ مانع شناخت كليت

چگونگى‏‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏‏- پرتضادِ كسبِ آگاهى‏‏‏‏ از واقعيت توسط قوه ادراكه كه دوران پيش از سرمايه‏دارى‏‏‏‏ را تحت تاثير رشد تاريخى‏‏‏‏- بيولوژيك طى‏‏‏‏ كرده بود و هنوز دچار انحراف فردگرايانه و يك سويه نگرانه نشده بود، تحت تاثير شرايط سرمايه‏دارى‏‏‏‏ كه واقعيت را به اجزاى‏‏‏‏ آن تقسيم و متجزا مى‏‏‏‏كند، به سد غيرقابل عبورى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏‏‏ از واقعيت تبديل شد: قابليت فى‏‏‏‏البداهه دو سويه و دوگانه آگاهى‏‏‏‏ قوه ادراكه ما، كه پيش‏تر توضيح داديم، يعنى‏‏‏‏ قدرت تجزيه و تقسيم واقعيت به اجزاى‏‏‏‏ آن و هم‏زمان درك آن به‏مثابه كليتى‏‏‏‏ واحد (م)، تحت شرايط ويژه جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ تنها در جهت يك جنبه، يعنى‏‏‏‏ در جهت جنبه تجزيه و تقسيم كننده، توسعه و رشد مى‏‏‏‏يابد، قابليتى‏‏‏‏ كه از مرز “طبيعى‏‏‏‏- پسيكولوژيك” قابليت عملكردى‏‏‏‏ قوه ادراكه خارج مى‏‏‏‏شود و از اين رو براى‏‏‏‏ شناخت كليت ساختارى‏‏‏‏ ناكارآمد، زيرا “متافيزيكى‏‏‏‏” را تشكيل مى‏‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏‏ عملكردى‏‏‏‏ است عقلايى‏‏‏‏. بدين‏ترتيب در شعور انسان زمينه “ذهنى‏‏‏‏- پسيكولوژيك” براى‏‏‏‏ برداشت و پذيرش محتوايى‏‏‏‏- ايدئولوژيكِ برخى‏‏‏‏ جوانب از واقعيت- حقيقت برپايه منافع فردگرانه بوجود مى‏‏‏‏آيد و به انعكاس غيرمتناسب واقعيت- حقيقت در ذهن انسان مى‏‏‏‏انجامد.

يك نگاه به گذشته گونهِ انسانى‏‏‏‏، به ما نشان مى‏‏‏‏دهد كه روند عكس برشمرده شده نيز ممكن است. ما مى‏‏‏‏دانيم كه در صورتبندى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ ساده‏تر، انسان از خود داراى‏‏‏‏ دركى‏‏‏‏ كم‏تر فردگرايانه بوده و بيش‏تر خود را به‏مثابه فردى‏‏‏‏ از جمع درك مى‏‏‏‏كرد، به‏مثابه عضوى‏‏‏‏ از يك كليت مافوق خود. ماركس مى‏‏‏‏نويسد: «هرچقدر ما در تاريخ به عقب برويم، فرد و از اين رو فرد توليد كننده هم، غيرمستقل‏تر به نظر مى‏‏‏‏رسد، متعلق به كليت بزرگترى‏‏‏‏.» با آرامش خاطر، يعنى‏‏‏‏ بدون دغدغه از آنكه كسى‏‏‏‏ بتواند انسان را به ايجاد يك ساختار ارادى‏‏‏‏ متهم كند، مى‏‏‏‏توان با توجه به نظريات ابراز شده ماركس گفت، كه شرايط ساده صورتبندى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ ماقبل سرمايه‏دارى‏‏‏‏، به‏ويژه آن زمينه آگاهى‏‏‏‏ باورهاى‏‏‏‏ ايدئولوژيك انسان دوران ابتدايى‏‏‏‏ را تقويت مى‏‏‏‏كند، كه در خدمت درك روابط پديده‏ها و نهايتاً كليت حقيقت قرار دارد. چنين ارزيابى‏‏‏‏ از آگاهى‏‏‏‏ انسان‏هاى‏‏‏‏ آن دوران را بايد نتيجه الزامى‏‏‏‏ بررسى‏‏‏‏ روابط حاكم بر جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ امروزى‏‏‏‏ دانست. زمانى‏‏‏‏ كه لنين نظر هگل را مورد تائيد قرار مى‏‏‏‏دهد كه «آن‏ چيزى‏‏‏‏ كه ايجاد مشگل مى‏‏‏‏كند، هميشه فكركردن است»، زيرا واقعيت را تقسيم مى‏‏‏‏كند، قطعا او (همانطور كه ما نشان داديم بين دو عملكرد مخالف يكديگر) آن عملكرد صورى‏‏‏‏ انديشيدن به طور عام را مورد نظر دارد كه ويژگى‏‏‏‏ ماوراء تاريخى‏‏‏‏- پسيكولوژيك قوه ادراكه است، يعنى‏‏‏‏ قابليت ديدن كليت حقيقت.

اينكه توجه و شناخت قابليت ديدن كليت [مضمون] حقيقت، درست در دوران ما به يك مسئله ويژه فلسفى‏‏‏‏ و حتى‏‏‏‏ به مسئله حياتى‏‏‏‏ علوم ما تبديل شده است، و اينكه درك و به رسميت شناختن ديالكتيك به‏مثابه چگونگى‏‏‏‏ انديشيدن و همچنين اسلوب شناخت حقيقت، با مشگلات ويژه‏اى‏‏‏‏ روبرو شده است، نيز مربوط به همين امر مى‏‏‏‏شود و دلايل آن را بايد در وحله اول در مسلط شدن ايدئولوژى‏‏‏‏ فردگرايى‏‏‏‏ و اتميزاسيون در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ دانست كه به‏خاطر منافع فردى‏‏‏‏، شناخته شدن روند كليت توسط انسان، در ابهام باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند.

با بيان ديگر: ازآنجا كه ساختار شعور ما اين‏گونه است كه در وحله اول تمايل به تقسيم‏كردن واقعيت و ايجاد ازهم‏گسيختگى‏‏‏‏ در كليت آن دارد، تحت شرايط هستى‏‏‏‏ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ و تحت تاثير تمايلات افراطى‏‏‏‏ فردگرايى‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏ تمايل به مسلط بودن تنها جنبه ذهنى‏‏‏‏- پسيكولوژيكِ آگاهى‏‏‏‏ در روند شناخت، مى‏‏‏‏تواند اين تمايل خود را به‏مثابه تنها (م) عامل شناخت، به انديشه ايدئولوژيك مسلط تبديل سازد و خود را  تحميل كند و موفق به القاى‏‏‏‏ اين تصور شود كه تنها همين يك امكان (م)، همين يك ويژگى‏‏‏‏ يك‏طرفه ظاهرى‏‏‏‏ شناختِ ذهنى‏‏‏‏- پسيكولوژيك كه برپايه ديد و منافع فردى‏‏‏‏ قرار دارد، براى‏‏‏‏ شناخت حقيقت وجود دارد وتنها امكان را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. باوجود اين شرايط نامساعد ناشى‏‏‏‏ از توليدِ كالايى‏‏‏‏ در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏، آنچه كه ما درباره شكل عملكردِ دوگانهِ- ديالكتيكى‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏ در روند شناخت برشمرديم، بهيچ‏وجه مخدوش نمى‏‏‏‏شود، زيرا اين عملكرد جزئى‏‏‏‏ از شيوه تاريخى‏‏‏‏- بيولوژيك انديشيدن است. شيوه و عملكردى‏‏‏‏ كه بخودى‏‏‏‏ خود هيچگاه و بـهيچ صورتى‏‏‏‏ تاثيرى‏‏‏‏ بر محتواى‏‏‏‏ برداشت‏هاى‏‏‏‏ ايدئولوژيك در هر دوران ندارد و نمى‏‏‏‏گذارد، زيرا شناخت كليت را برپايه منافع فردى‏‏‏‏ عملى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏سازد؛ اين عملكرد ديالكتيكى‏‏‏‏ فى‏‏‏‏البداهه است و در حين روند انديشيدن ملموس نمى‏‏‏‏شود. تنها پس از وقوع حادثه a posteriori ، بعد از تجربه و به‏طور ثانوى‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏ تنها پس از پى‏‏‏‏بردن به تاثير تجربه‏پسينِ روى‏‏‏‏ مضمونِ كليت، بدان دست يافته مى‏‏‏‏شود، علم بر اين پديده شناخت پيدا مى‏‏‏‏كند و قوانين آن را كشف مى‏‏‏‏كند؛ اما انعكاس انديشيدن درباره چگونگى‏‏‏‏ فكركردن توسط قوه ادراكه در سطح ديگرى‏‏‏‏ قرار دارد كه نه نافى‏‏‏‏ قابليت فى‏‏‏‏البداهه بودن قوه ادراكه و نه نافى‏‏‏‏ واكنش در مقابل درك اين قابليت مى‏‏‏‏باشد.

بـهرجهت، و به هر صورت كه انسان تناسب هنوز روشن نشده بين شكل رابطه پسيكولوژيك انديشه از يك سو و چگونگى‏‏‏‏ روند تاريخى‏‏‏‏- ايدئولوژيك انديشيدن از سوى‏‏‏‏ ديگر را تصور كند، يك نكته قطعى‏‏‏‏ است: و آن اين كه در هيچ جامعه‏اى‏‏‏‏ پديده قابليت تقسيم كردن واقعيت توسط “قوه ادراكه” ريشه‏اى‏‏‏‏تر به مسئله بنيادى‏‏‏‏  تبديل نشده است، از در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ كه در آن به‏خاطر ازهم‏گسيختگى‏‏‏‏ روند هستى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ به بخش‏هاى‏‏‏‏ متعدد، اشكال عملكرد “مطابق با عقلِ سليم” و همچنين اشكال “اتفاقى‏‏‏‏” [فردى‏‏‏‏- انديودوآليستى‏‏‏‏] براى‏‏‏‏ انديشه تئوريك، خود به مسئله بزرگ‏ترى‏‏‏‏ تبديل شده است.

(تاريخ و ديالكتيك، پايان 11، ادامه بخش پنجم كتاب در  12 http://www.tudeh-iha.com/?p=1432&lang=fa)




تاريخ و ديالكتيك، آغاز ١2

مقاله شماره 89/30

ادامه بخش پنجم

شناخت هگل، شناخت دوران بورژوازى‏‏‏‏

از آنچه كه گفته شد اين نتيجه بدست مى‏‏‏‏آيد، (م) كه  شناخت ديالكتيك در كل جوانب آن و درك همه‏جانبه و كامل اهميت آن تنها در مرحله نسبتاً پيشرفته سرمايه‏دارى‏‏‏‏ به مسئله‏اى‏‏‏‏  آگاهانه تبديل شد. اشتباه هگل در آن بود كه متوجه نشد كه مرحله شناختى‏‏‏‏ كه او در روند رشد تئورى‏‏‏‏ شناخت كشف كرد و برشمرد، مرحله‏اى‏‏‏‏ كه با مرحله تاريخى‏‏‏‏ هستى‏‏‏‏ واقعيت عينى‏‏‏‏ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در انطباق است، منحصراً متعلق است به جهان بورژوازى‏‏‏‏ و فاقد ارزش ابدى‏‏‏‏ و ازلى‏‏‏‏ است.

شناخت هگل، اسلوب علمى‏‏‏‏ شناخت

اما هم‏زمان با اين كشف هگل، شرايط و چگونگى‏‏‏‏ حركت و رشد هـر شناخت علمى‏‏‏‏ نيز كشف شد؛ و لذا اسلوب علمى‏‏‏‏ شناخت بطور كلى‏‏‏‏ نيز با اين كشف بدست آمد. تفاوت ماهوى‏‏‏‏ بين چگونگى‏‏‏‏ لحظهِ بود “هستى‏‏‏‏”، يعنى‏‏‏‏ آنطور كه اين هستى‏‏‏‏ خود را در لحظه تاريخى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نماياند، و “حقيقت” كه در آن لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏‏ هستى‏‏‏‏ در ارتباط با كليت درك مى‏‏‏‏شوند، در آن است كه اسلوب شناخت كليت- حقيقت را مى‏‏‏‏توان هم براى‏‏‏‏ بررسى‏‏‏‏ شرايط فئوداليته و هم سرمايه‏دارى‏‏‏‏ به كار گرفت. گرچه محتواى‏‏‏‏ مشخص، و از اين رو بسيار متنوع، و از نظر كيفى‏‏‏‏ متفاوت  حقيقت، و اشكال حركت و تغيير آن، چه از نظر حركت و تغيير درونى‏‏‏‏ و چه از نظر چگونگى‏‏‏‏ تظاهر كاتگورى‏‏‏‏گونه- ظاهرى‏‏‏‏ آن، در هر فرماسيون اجتماعى‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏ فرق مى‏‏‏‏كند. از آنچه كه گفته شد، اين نتيجه حاصل مى‏‏‏‏شود كه مرحله ماوراء تاريخى‏‏‏‏ شناخت و تظاهر ظاهرى‏‏‏‏ (پسيكولوژيك) آن، دقيق نيست و مى‏‏‏‏تواند تنها در عام‏ترين ابعاد براى‏‏‏‏ آن عاميت قائل شد و آن را تعميم داد، و درواقع بايد براى‏‏‏‏ هر نظم اجتماعى‏‏‏‏ تئورى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ شناخت منطبق با وجود مشخص هستى‏‏‏‏ آن و مضمون و ذات هر هستى‏‏‏‏ مشخص ايجاد نمود. مثلاً آموزش كاتگورى‏‏‏‏ها Kategorien  [مراجعه شود به بخش چهارم و XXXXIV] كه ماركس مطرح مى‏‏‏‏سازد، به صورت مورد نظر او تقريباً نمى‏‏‏‏تواند درباره جوامع غيرسرمايه‏دارى‏‏‏‏ به كار‏ گرفته شود؛ ظاهر پديده كاتگورى‏‏‏‏ انعطاف ناپذير، دسته بندى‏‏‏‏ شده، خشك و جامد است و بشدت وابسته است به پديده “به شى‏‏‏‏ء  تبديل شدن” روابط اجتماعى‏‏‏‏ در روند توليد سرمايه‏دارى‏‏‏‏. رابطه‏اى‏‏‏‏ كه در اثر “گم” شدن روابط و وابستگى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ آن با مراحل و بخش‏هاى‏‏‏‏ ديگر كليت، به “چيزى‏‏‏‏” مجرد، متحجر، انتزاعى‏‏‏‏ و غيرقابل شناخت تبديل شده است. به قول ماركس به “هيروگليف” تبديل شده است. خصلتِ به شى‏‏‏‏ء تبديل شدنِ، مثلاً در فئوداليسم، يافت نمى‏‏‏‏شود و لذا مقوله كاتگورى‏‏‏‏ نيز در اين نظام [كه در آن برداشت فلسفه طبيعى‏‏‏‏ حاكم است] يافت نمى‏‏‏‏شود (LVIII).

اگر بى‏‏‏‏نيازى‏‏‏‏ از اينگونه تئورى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ مشخص شناخت علمى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ هر دوران در جريان پژوهش علمى‏‏‏‏ وجود دارد، از اين رو است كه هميشه بالاترين مرحله شناخت به طور طبيعى‏‏‏‏ و به صورت خودكار اشكال كهنه‏تر و نارس‏تر شناخت را در خود ادغام مى‏‏‏‏كند [مثلاً منطق ديالكتيكى‏‏‏‏، منطق صورى‏‏‏‏ را در خود نهفته دارد] و پژوهش را بدون اِشكال ممكن مى‏‏‏‏سازد، همانطور كه ماركس بارها در نوشته‏هايش به آن اشاره مى‏‏‏‏كند.

تفاوت واقعيت‏امر و حقيقت

بـهرجهت، لااقل براى‏‏‏‏ فرد پايبند به ديالكتيك، ترديدى‏‏‏‏ وجود ندارد كه اولين و بى‏‏‏‏واسطه‏ترين مرحله نزديك شدن به درك كليت، درك لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏‏ كليت است كه در واقعيت هستى‏‏‏‏ خود Faktizitaet تظاهر مى‏‏‏‏كنند و “واقعيت‏امر” ناميده مى‏‏‏‏شوند. هرچقدر واقعيت به كمك توجه به منابع “ناب‏تر و دقيق‏تر” برجسته شود، به همان نسبت و به‏ همان روشنى‏‏‏‏ هم تنها ظاهر كاتگورى‏‏‏‏گونه و خشك وخالى‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏محتواى‏‏‏‏ آن جنبه و لحظه بيان مى‏‏‏‏شود. اين اما به اين مفهوم نيست كه گويا عمل تكنيكى‏‏‏‏ تعيين و ثبت واقعيت‏امر و جمع‏آورى‏‏‏‏ آن‏ها كارى‏‏‏‏ است اضافى‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏جا. درست برعكس، چنين تداركى‏‏‏‏ به معناى‏‏‏‏ مرحله نخستين روند است براى‏‏‏‏ آنكه روند شناخت بتواند در قدم‏هاى‏‏‏‏ بعدى‏‏‏‏، با غلبه بر محدوديتى‏‏‏‏ كه در ظاهر توسط “واقعيت‏امر” ايجاد شده است، حركت كند و به ذات و مضمون حقيقت پى‏‏‏‏ببرد.

تفاوت بين برداشت متافيزيكى‏‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏‏‏ از تاريخ در اين امر نهفته است كه درحاليكه اولى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏حدومرز به و اقعيت‏امر و فاكت باور دارد، برعكس آن، ديالكتيك واقعيت‏امر را تنها بيان مرحله ساده‏اى‏‏‏‏ از حقيقت تاريخى‏‏‏‏ درك مى‏‏‏‏كند كه ارتباطاتش هنوز شناخته شده نيست و از اين رو با نگاهى‏‏‏‏ بشدت انتقادى‏‏‏‏ به بررسى‏‏‏‏ آن  مى‏‏‏‏پردازد.

جدايى‏‏‏‏ و بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ شكل و محتوا

جدايى‏‏‏‏ چگونگى‏‏‏‏ تظاهر شكل و محتوا- مضمون (ذات) پديده‏ها در تئورى‏‏‏‏ ديالكتيك تاريخى‏‏‏‏ نه تنها اتفاقى‏‏‏‏ نيست، بلكه مابين آن دو هميشه فاصله‏اى‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏پايان وجود دارد. چگونگى‏‏‏‏ وضع مشخص اين فاصله را مى‏‏‏‏توان از شرايط مشخص موجود استخراج كرد. درعين‏حال تظاهر و مضمون پديده از اين رو مشابه بوده و وحدتى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهند، زيرا درك هر دو تنها در بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏ آن‏ها ممكن مى‏‏‏‏شود. بهم‏پيوستگى‏‏‏‏ و بهم‏تنيدگى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ كه ناشى‏‏‏‏ از قرارداشتن در شرايط مشابـه بوده و تحت تاثير اين شرايط پديد مى‏‏‏‏آيد.

اسلوب ديالكتيكى‏‏‏‏ كشف اين روابط بغرنج مشخص بين تظاهر شكل و محتواى‏‏‏‏ پديده و از اين طريق آشكار كردن مضمون و ذات پديده، شيوه جستجو كردن چگونگى‏‏‏‏ ارتباط واقعى‏‏‏‏ “واقعيت”هاى‏‏‏‏ متقابل و متضاد در روند كليت است. (مراجعه شود به بخش “اسلوب ديالكتيك مشخص”).

اما اگر آنچه كه “واقعيت” نام دارد، تنها تظاهر يك جنبه، يك‏سوى‏‏‏‏ دلبخواه حقيقت است، با ضرورت معينى‏‏‏‏كه به صورت انتزاعى‏‏‏‏ و تحريف شده منعكس مى‏‏‏‏شود، آنوقت اين انعكاس [پسيكولوژيك] واقعيت، چيزى‏‏‏‏ جز يك كاتگورى‏‏‏‏ ايدئولوژيك را بيان نمى‏‏‏‏كند. آنوقت روشن هم هست كه اين انعكاس نكته ايدئولوژيك، دارى‏‏‏‏ مفاهيم بكلى‏‏‏‏ متفاوتى‏‏‏‏ در روابط مختلف اجتماعى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد. براى‏‏‏‏ مثال، واقعيت ساده و به سهولت قابل فهم درباره توسعه ايده جهان وطنى‏‏‏‏ Kosmopolitismus در آغاز تاريخ اروپائى‏‏‏‏ دوران ما، بكلى‏‏‏‏ داراى‏‏‏‏ محتواى‏‏‏‏ ديگرى‏‏‏‏ بوده است از آنچه در دوران كنونى‏‏‏‏ دارد. واقعيت تجاوز “امپرياليستى‏‏‏‏” به سرزمين غريبه در قرون وسطى‏‏‏‏، معنايى‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏ متفاوت دارد از چنين واقعه‏اى‏‏‏‏ در دوران حضور امپرياليسم در جهان امروز. سيماى‏‏‏‏ “واقعاً” مشابـهه جنبش‏هاى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏بخش مى‏‏‏‏تواند تحت شرايط متفاوت حتى‏‏‏‏ معنايى‏‏‏‏ متضاد داشته باشد. مثلاً اگر جنبش آزادى‏‏‏‏بخش دهقانان فرانسوى‏‏‏‏ در قرون وسطى‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏ جنبش ژاكوئرى‏‏‏‏ Jacquerie، را با قيام ارتجاعى‏‏‏‏ دهقانان در وندئهِ Vendee، در دوران انقلاب بزرگ مقايسه كنيم كه هدف ظاهرى‏‏‏‏ جنبش ارتجائى‏‏‏‏ وندئه هم دستيابى‏‏‏‏ به “آزادى‏‏‏‏” بود، آنوقت اين نكته به سرعت روشن مى‏‏‏‏شود [مضمون متفاوت طبقاتى‏‏‏‏- تاريخى‏‏‏‏ “آزادى‏‏‏‏” كه در دوران كنونى‏‏‏‏ (١٣٨٩ به بعد) در جنبش مردمى‏‏‏‏ در ايران مطرح است، به سرعت روشن مى‏‏‏‏شود: آزادى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ در ارتباط با عدالت اجتماعى‏‏‏‏ و راه رشد آينده كشور، در برابر “آزادى‏‏‏‏” و “حقوق بشر” نوع آمريكايى‏‏‏‏]. يا بياد بياوريم كه در پس ظاهر كاتگورگونه تصوراتِ ثابتِ حقوقى‏‏‏‏، مذهبى‏‏‏‏ و اخلاقى‏‏‏‏، در طول زمان چه محتواهاى‏‏‏‏ سخت تغيير يابنده پنهان شده‏اند. بلى‏‏‏‏، حتى‏‏‏‏ ساده‏ترين ارقام آمارگيرى‏‏‏‏ تنها بيان ظاهرى‏‏‏‏ نكته‏اى‏‏‏‏ است، كه اگر آن را طبق “مضمون” آن در محل خود در ساختار روند در جريان قرار ندهيم، آنجا كه جاى‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏ اوست، آنوقت به‏مثابه لحظه‏اى‏‏‏‏ Moment از كليت مربوط به خود ظهور نمى‏‏‏‏كند. شادانوف Shadanow در انتقاد خود به كتاب تاريخ فلسفه آلكساندروف Alexandrow حق داشت نظر او را نادرست اعلام كند كه تنها به اين علت كه آلمان در پايان قرن 18 تنها 25 % مردم شهرنشين داشت، بايد آلمان را كشورى‏‏‏‏ عقب مانده دانست. شادانوف شرايط رشديافته‏تر فرانسه را براى‏‏‏‏ مقايسه مطرح مى‏‏‏‏سازد كه در همان زمان تنها ده درصد مردم آن شهرنشين بودند (83).

در سال 1822 هگل با سخنانى‏‏‏‏ كه امروز هم صائب هستند، عليه اسلوب يك‏طرفه برخوردِ انتقادى‏‏‏‏ به منابع توسط نى‏‏‏‏بورز Nibuhrs، معلم رانكز Rankes، موضع اتخاذ كرد: «حتى‏‏‏‏ تاريخ‏نويس معمولى‏‏‏‏ با شعورى‏‏‏‏ متوسط كه مدعى‏‏‏‏ است و نظرش آنست كه او تنها وقايع را  ثبت مى‏‏‏‏كند، در انديشه خود غيرفعال نيست؛ او كاتگورى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ خود را با خود حمل مى‏‏‏‏كند و از زاويه آن‏ها به وقايع مى‏‏‏‏نگرد» (84). اما اين كاتگورى‏‏‏‏ها را «تاريخ‏نويس متوسط ومعمولى‏‏‏‏» و همچنين تاريخ‏نويس «ژنى‏‏‏‏» بطور دلبخواه توليد نمى‏‏‏‏كند، بلكه آن‏ها نتيجه ضرورى‏‏‏‏ تاثير اجتناب‏ناپذير حقيقت در مغز او هستند كه گناه آن بر دوش او نيست. اين حقيقت، يعنى‏‏‏‏ شرايط معين روابط اجتماعى‏‏‏‏ دوران حيات انسان معين. اين روابط اولاً عبارت است از چگونگى‏‏‏‏ كسب ظاهرى‏‏‏‏- در سطح و شكلى‏‏‏‏- صورى‏‏‏‏، متافيزيكى‏‏‏‏- يك سويه حقيقت، يعنى‏‏‏‏ شكل درك “مطابق با عقل سليمِ” Verstandsmaessig حقيقت مشخص توسط انسان. اين شكل ظاهرى‏‏‏‏- متافيزيكى‏‏‏‏ تحت شرايط معينى‏‏‏‏ در اشكال ايدئولوژيكى‏‏‏‏ و كاتگورى‏‏‏‏وار تجربه مى‏‏‏‏شوند و جا مى‏‏‏‏افتند و به اين شكل به مغز دانشمند هم راه مى‏‏‏‏يابند. آن دانشمندانى‏‏‏‏ كه قادر نيستند در برابر پيش‏داورى‏‏‏‏ كاتگورى‏‏‏‏گونه خود مقاومت نشان دهند، اغلب دچار اين اغفال مى‏‏‏‏شوند، باور كنند كه هرچه بيش‏تر رفتارشان «ساده، طبيعى‏‏‏‏ و بدون چشم‏داشت» باشد، آنطور كه ماركس آن را مى‏‏‏‏نامد: «بدور از هرنوع تردستى‏‏‏‏»، آنوقت مى‏‏‏‏انديشند كه بـه همان نسبت هم مى‏‏‏‏توانند از هرنوع تاثير ذهنى‏‏‏‏ مصون بمانند و باشند. از اين رو آن‏ها انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏ مخالف شيوه انديشه خود را يك‏تردستى‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كنند و نتايج ناشى‏‏‏‏ از به كار گرفتن شيوه ديالكتيكى‏‏‏‏ كه رديف تاريخ وقايع Chronologie را از بين مى‏‏‏‏برد و زير پاى‏‏‏‏ به ظاهر محكم واقعيت‏امر را خالى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند، زورگويى‏‏‏‏ ناب مى‏‏‏‏دانند. تاريخ‏شناسانِ ماركسيستِ اندكى‏‏‏‏ وجود ندارند كه در مقابل اين انتقاد دست وپاى‏‏‏‏ خود را گم مى‏‏‏‏كنند.

حتى‏‏‏‏ در شكل بيان، دره عميق بين برداشت تاريخى‏‏‏‏ توسط انديشه ديالكتيكى‏‏‏‏ و متافيزيكى‏‏‏‏ وجود دارد. (م) آنچه مدافعان پژوهش واقعيت‏امر را ناراحت مى‏‏‏‏كند، پويائى‏‏‏‏ و بظاهر خودسرانه بودن در برخورد به فاكت‏ها در شيوه ديالكتيكى‏‏‏‏ است. اما درواقع، اين تنها شيوه متناسب براى‏‏‏‏ درك حقيقت است. ما پيش‏تر نشان داديم كه روند حيات اجتماعى‏‏‏‏ از يك نظم علّى‏‏‏‏ ساده برخوردار نيست، بلكه از ساختارى‏‏‏‏ پيچيده و تودرهم و بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدهِ شدهِ ريشه‏ها تشكيل مى‏‏‏‏شود كه قانونمندى‏‏‏‏ داخلى‏‏‏‏ نظم آن‏ها داراى‏‏‏‏ تقسيم‏بندى‏‏‏‏ نظم يافته‏اى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد. ماركس مى‏‏‏‏گويد: پديده‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ همه هم‏زمان وجود دارند و شرط بود يكديگر هستند. واقعاً هم دانش راسيوناليستى‏‏‏‏ [عقلايى‏‏‏‏] پذيرفته است كه رديف كردن وقايع به ترتيب وقوع تاريخى‏‏‏‏ آن‏ها chronologisch، با جريان واقعى‏‏‏‏ آن‏ها در تضاد است. اما اين دانش هنوز درك نكرده است كه ايجاد ارتباط يك‏طرفه علـّى‏‏‏‏ بين وقايع [باران مى‏‏‏‏بارد، پس زمين خيس است]، تنها ظاهر وجودى‏‏‏‏ آن‏ها، يعنى‏‏‏‏ برداشت صرفاً كاتگورى‏‏‏‏گونه فاكت و واقعيت‏امر را برجسته مى‏‏‏‏سازد و در همين مرز نيز از حركت بازمى‏‏‏‏ماند [با آمدن باران، زمين زير بارش قرار دارد، بدون آنكه شرايط لحظه تاريخى‏‏‏‏ زمين در محاسبه وارد شود. زيرا مثلاً در اثر تبخير لحظه‏اى‏‏‏‏ آب باران بر روى‏‏‏‏ زمين بسيار داغ، زمين “خيس” نمى‏‏‏‏شود].

اسلوبى‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏خواهد بغرنجى‏‏‏‏ حركت حقيقت را روشن سازد، بايد خود نيز بشدت انعطاف‏پذير باشد، انجماد كاتگورگونه و قالبى‏‏‏‏ “انديشه اصالت واقعيت‏امر” [پاى‏‏‏‏بندى‏‏‏‏ به فاكت و تنها ديدن فاكت‏ها] را پشت سر بگذارد و بر آن غلبه كند و اين توانايى‏‏‏‏ را بوجود آورد كه راه‏هاى‏‏‏‏ پرپيچ وخم ايجادشدن حقيقت را دنبال كند و بپيمايد. ماركس اين نكته را در ارتباط با برخورد به نظريات لانگه Lange در نامه‏اى‏‏‏‏ به كوگنلمان Kugelmann چنين توصيف مى‏‏‏‏كند: لآنگه «اصلاً احساسى‏‏‏‏ هم براى‏‏‏‏ آن ندارد كه “حركت آزاد در موضوع”، هيچ چيز ديگرى‏‏‏‏ نيست جز توضيح و شرح و بسط و پرحرفى‏‏‏‏ درباره اسلوبى‏‏‏‏ كه موضوع را مورد مطالعه قرار مى‏‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏‏ اسلوب ديالكتيكى‏‏‏‏». تاكنون بكلى‏‏‏‏ از مدنظر دور مانده است كه ماركس در اين ارتباط نكات پراهميتى‏‏‏‏ را مطرح كرده است. منظور ما از بيان اين مطالب، تنها نكاتى‏‏‏‏ نيست كه مى‏‏‏‏توان در آثار ماركس و انگلس يافت كه به برشمردن و پروراندن اسلوب تحقيقات ديالكتيكى‏‏‏‏ مربوط مى‏‏‏‏شود. آنچه كه مربوط به اين اسلوب است، لنين هم توجه را به آن جلب مى‏‏‏‏كند، وقتى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نويسد: «اگر ماركس مشخصاً نظرياتى‏‏‏‏ درباره “منطق” Logik از خود باقى‏‏‏‏ نگذاشته است، اما در عوض منطق كتاب “سرمايه” را از خود به جا گذاشته است» (85). برخى‏‏‏‏ از جوانب اين شيوه منطق [ديالكتيكى‏‏‏‏] را مورد توجه قرار داده ايم، اما  مايليم انگشت روى‏‏‏‏ دو نكته ديگر هم بگذاريم، نكاتى‏‏‏‏ كه در آن‏ها ماركس دقيقاً به موضوع بحث كنونى‏‏‏‏ ما مى‏‏‏‏پردازد.

ظاهرامر و بغرنجى‏‏‏‏ حقيقت

در “ايدئولوژى‏‏‏‏ آلمانى‏‏‏‏” ماركس فوبرباخ را سرزنش مى‏‏‏‏كند كه «برداشت او از دنياى‏‏‏‏ احساسات … محدود مى‏‏‏‏ماند، يعنى‏‏‏‏ تنها در سطح نظاره‏گرانه و به پرداختن به ظاهر آن» (تكيه از ل ك) باقى‏‏‏‏مى‏‏‏‏ماند و آنجائى‏‏‏‏ كه او سعى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند «موضع خود را درباره احساسات بيان كند»، او اين كوشش را از پشت عينك يك فيلسوف انجام مى‏‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏‏ به كمك مفهومى‏‏‏‏ متافيزيكى‏‏‏‏ بنام «ذات واقعى‏‏‏‏ چيزها» (86). منظور ماركس از  مقوله “جهان احساسات”، در اين ارتباط، «آنچه كه در ظاهرامر قرار دارد، ظاهر قابل لمس است» (تاكيد از ماركس)، مى‏‏‏‏باشد و او همانجا خاطرنشان مى‏‏‏‏سازد، و اين بهيچ‏وجه اشتباه فويرباخ نبود كه مى‏‏‏‏كوشيد با اشاره متافيزيكى‏‏‏‏ به «حقيقت»، درپس ظاهر ملموس شده، حقيقت را برجسته سازد. با كمك كدام اسلوب بايد از «ظاهر احساس شده واقعيت‏امر» به «احساس حقيقت» نايل شد و رسيد. اين نكته را ماركس كمى‏‏‏‏ پيش‏تر توضيح داده بود. ماركس به اين منظور «انتزاع فرد پايبند به اصالت شيوه تجربى‏‏‏‏» abstrakter Emperiker را با انتزاع يك فرد «ايده‏آليست» مقايسه مى‏‏‏‏كند. درحاليكه ايده‏آليست‏ها خودشان را با «اقدامات تصور شده»، با «فاعلان تصور شده» مشغول مى‏‏‏‏كنند، «انتزاع كننده پايبند به آموزش اصالت تجربه» خود را مشغول به «جمع‏آورى‏‏‏‏ اسناد و شواهد وفاكت‏هاى‏‏‏‏ مرده» مى‏‏‏‏كند. در برابر اين ها، بررسى‏‏‏‏ ماترياليست ديالكتيكى‏‏‏‏، تاريخ را به‏مثابه «روند جارى‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏» مورد پژوهش قرار مى‏‏‏‏دهد، به‏مثابه «روند واقعاً تجربى‏‏‏‏ و مطابق با واقعيت تكامل». (مفاهيم  “مطابق با واقعيت” و يا آنچه ديده مى‏‏‏‏شود anschaulich  و “ظاهراً” anschauend [انگار، و يا آنچه كه خود را نشان مى‏‏‏‏دهد] در بيان ماركس داراى‏‏‏‏ مفاهيم متضاد هستند. (به پائين تر نيز نگاه شود).*

* براى‏‏‏‏ روشن‏تر شدن نكته بالا، دو نمونه: نقاشى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏گفت كه او تنها زمانى‏‏‏‏ به مفاهيم و مضمون احساسى‏‏‏‏ يكى‏‏‏‏ از تابلوهاى‏‏‏‏ نقاش فرانسوى‏‏‏‏ “مونه” پى‏‏‏‏برد كه كوشيد، نقاشى‏‏‏‏ او را كپى‏‏‏‏ كند. كوشش براى‏‏‏‏ حركت قلم مو بر روى‏‏‏‏ بوم به صورتى‏‏‏‏ كه از بررسى‏‏‏‏ تابلوى‏‏‏‏ اصلى‏‏‏‏ نتيجه شد، من را قادر به درك “دنياى‏‏‏‏ احساساتى‏‏‏‏”، يعنى‏‏‏‏ قادر به درك “حقيقتى‏‏‏‏” نايل ساخت كه مونه با نقاشى‏‏‏‏ خود بيان كرده است.

نمونه ديگر مربوط است به فيلم سرگذشت بتهوون بنام “عشق جاودانه”. بتهوون در اين فيلم، از محرم و دوست خود، “آنتون فليكس شيندلر”، نظرش را درباره قطعه “سونات كرويتسر” كه تازه به پايان رسانده بود، مى‏‏‏‏پرسد: موزيك چه تاثيرى‏‏‏‏ در ما مى‏‏‏‏گذارد؟  شيندلر پاسخ مى‏‏‏‏دهد: در روح ما بلوا برپا مى‏‏‏‏كند. بتهوون مى‏‏‏‏گويد، نه! «موزيك داراى‏‏‏‏ قدرتى‏‏‏‏ است كه با آن، شنونده را به فضائى‏‏‏‏ انتقال مى‏‏‏‏دهد كه وضع روحى‏‏‏‏ سراينده موزيك در زمان نوشتن آهنگ در آن بسر مى‏‏‏‏برد. شنونده (حساس براى‏‏‏‏ موزيك) امكانى‏‏‏‏ ندارد، جز تن دادن و خود را رها ساختن در آن فضاى‏‏‏‏ روحى‏‏‏‏ كه آهنگ‏ساز مى‏‏‏‏خواهد. اين، يك هيپنوز است. در من چه گذشت، وقتى‏‏‏‏ آن را مى‏‏‏‏نوشتم؟   يك مرد عاشق در راه به سوى‏‏‏‏ معشوقش است. طوفان كالسكه او را در گل و لاى‏‏‏‏ فرو مى‏‏‏‏برد، معشوق او تا ابد صبر نخواهد كرد. اين موزيك طنين غوغاى‏‏‏‏ هيجان درونى‏‏‏‏ من است در آن لحظات… همه چيز آنطور نيستند كه شما ديديد و آموخته‏ايد.»

اين امرى‏‏‏‏ با اهميت خاص مى‏‏‏‏باشد، وقتى‏‏‏‏كه ماركس توضيح مى‏‏‏‏دهد كه نايل شدن به شناخت از ظاهر به مضمون روند و «بغرنجى‏‏‏‏» دسترسى‏‏‏‏ به اين شناخت، «برعكس زمانى‏‏‏‏ آغاز مى‏‏‏‏شود كه انسان … مى‏‏‏‏خواهد واقعيت را توصيف كند و توضيح دهد» (87)، به‏عبارت ديگر، آنجا كه انسان مى‏‏‏‏كوشد ظاهر  قابل روئيت و در سطح را، به‏مثابه ظاهرامر و تظاهر خارجى‏‏‏‏ آن ذوب كرده و مضمون و ذات درونى‏‏‏‏ و جان‏مايه در پس ظاهرامر، يعنى‏‏‏‏ حقيقت ملموس را برملا سازد، بغرنجى‏‏‏‏ كار آغاز مى‏‏‏‏شود. بـه همين گونه ماركس در “سرمايه” نيز اظهار نظر مى‏‏‏‏كند. در اينجا هم تاكيد بر اين دارد كه در موقع بررسى‏‏‏‏ حيات اجتماعى‏‏‏‏، نكته اساسى‏‏‏‏ آنست كه بدون توجه به سوءتفاهم براى‏‏‏‏ آن‏هايى‏‏‏‏ كه مايلند اين بررسى‏‏‏‏ را “ساختارى‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏ و تجربه نشده” Konstruktion a priori بدانند، «حركت واقعى‏‏‏‏» نـهفته در روند هستى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏، و يا آنطور كه او مى‏‏‏‏گويد، «جان موضوع» نشان داده شود. (88) درك موضوع در جزئيات آن، يعنى‏‏‏‏ وظيفه «تجزيه و تحليل اشكال متفاوت رشد هستى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ و نشان دادن رابطه درونى‏‏‏‏ بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ آن‏ها»، به نظر ماركس، تنها اقدامى‏‏‏‏ تداركاتى‏‏‏‏ است. كار اساسى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ تازه «پس از اين كار مقدماتى‏‏‏‏» شروع مى‏‏‏‏شود. مكانيسم پيش‏پا افتاده‏اى‏‏‏‏ كه تحريف كنندگان بى‏‏‏‏فرهنگ ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كوشند به‏مثابه ماهيت ديالكتيك عنوان كنند، يعنى‏‏‏‏ كشف “بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ درونى‏‏‏‏” علّـى‏‏‏‏ پديده‏ها، براى‏‏‏‏ ماركس تنها كار تداركاتى‏‏‏‏، تنها توضيح و توصيف است، مقدماتى‏‏‏‏ كه هنوز دستى‏‏‏‏ به ظاهر پديده نزده است كه پيش درآمد كار اصلى‏‏‏‏ ديالكتيك است.

تفاوت مقدمات و اصل پژوهش

اين اما تصورى‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏ اشتباه است، اگر بخواهيم رشد پژوهش ديالكتيكى‏‏‏‏ را از جمع آورى‏‏‏‏ “واقعيت‏امر- فاكت”ها و نظم اسناد و مدارك به سوى‏‏‏‏ درك مضمون و ذات پديده را امرى‏‏‏‏ بدانيم كه گويا در تضاد قرار دارد با خواست دقت در بررسى‏‏‏‏ و “دقيق” بودن پژوهش. برعكس، باوجود سختى‏‏‏‏ به كار گرفتن اسلوب ديالكتيكى‏‏‏‏، وضع از اين قرار است كه هيچ اسلوب دقيق‏ترى‏‏‏‏ از اسلوب ديالكتيك كه تنها اسلوب متناسب با خصلت ديالكتيكى‏‏‏‏ واقعيت است، براى‏‏‏‏ درك حقيقت وجود ندارد. اين پژوهش “راسيونال” است كه بـمحض آنكه رضايتى‏‏‏‏ از تركيب فاكت‏هاى‏‏‏‏ جمع آورى‏‏‏‏ شده احساس نمى‏‏‏‏كند، ولى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏خواهد به “درك” زنده آنچه واقعاً تحقق يافته دست يابد، اجباراً دچار بى‏‏‏‏ دروپيكرترين و دلبخواه‏ترين ذهنگرايى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود. آنوقت چنين پژوهشى‏‏‏‏ از “هنرِ” ترسيم تاريخى‏‏‏‏ حقيقت صحبت مى‏‏‏‏كند. «اين، نظر من است»! و تقريباً يك چنين چيزى‏‏‏‏ منظور رآنكه Ranke است، وقتى‏‏‏‏كه در پيش‏گفتار “تاريخ انگليس” براى‏‏‏‏ تاريخ‏نويسى‏‏‏‏ دو وظيفه قائل مى‏‏‏‏شود: كه عبارتند از: يا «اطلاعات تاكنون شناخته نشده‏اى‏‏‏‏ را درباره واقعيت ارايه كند»، و يا «درك و تفسير جديدى‏‏‏‏ از آنچه كه تاكنون وجود داشته است، مطرح سازد».

براى‏‏‏‏ فرد پايبند به ديالكتيك هر دوى‏‏‏‏ اين نكات ضرورتاً در انطباق هستند. و تا آنجا كه هنوز كار مشخص تداركاتى‏‏‏‏ جمع آورى‏‏‏‏ “دقيق و ناب” اسناد و مدارك پايان نيافته است، چنين جمع آورى‏‏‏‏ ضرورت دارد. اما نمى‏‏‏‏توان چنين جمع آورى‏‏‏‏ را پژوهش تاريخى‏‏‏‏ ناميد، بلكه اين كارى‏‏‏‏ تكنيكى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد، صرفنظر از آنكه پايان بخشيدن به آن هنوز به “اطلاعات” بيش‏ترى‏‏‏‏ نيز نياز داشته و يا نداشته باشد. اين اسناد و مدارك و واقعيت‏امر- فاكت‏ها كه جمع‏آورى‏‏‏‏ شده‏اند، تا زمانى‏‏‏‏ “هيروگليف” باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏مانند، يعنى‏‏‏‏ تا زمانى‏‏‏‏ ساختارهاى‏‏‏‏ انتزاعى‏‏‏‏ با خصلت ايدئولوژيك باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏مانند، تا زمانى‏‏‏‏ كه بازسازى‏‏‏‏ آن‏ها به‏مثابه لحظاتى‏‏‏‏ از يك كليتِ پرجوانبِ ديالكتيكى‏‏‏‏ در تمام ابعادش شناخته و درك نشده است و به باقى‏‏‏‏ ماندن متافيزيكى‏‏‏‏ در مرز «متضادهاى‏‏‏‏ درك نشده» (انگلس) در تاريخ‏نويسى‏‏‏‏ “راسيونال”- عقلايى‏‏‏‏ پايان داده نشده است. توضيح مستدل اين نكات، وظيفه‏اى‏‏‏‏ است كه هنوز بايد در صفحات بعد به آن پرداخت.

در اينجا بايد ما دوباره به قابليت توضيح داده شده قوه ادراكه- آگاهى‏‏‏‏ بازگرديم كه قادر است نه تنها به صورت “مطابق با عقل سليم” verstandesmaessig پديده را به اجزايش تقسيم و متجزا كند، بلكه همچنين مى‏‏‏‏تواند از بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ پديده‏ها به تعميم خلاق بپردازد. ما در ارتباط با نكته آخر به وجود شم و فكر بكر ويا “الهام” [بينش فى‏‏‏‏البداهه بدون زمينه علمى‏‏‏‏] Intuition  اشاره كرديم كه بررسى‏‏‏‏ آن براى‏‏‏‏ شناخت مضمون ديالكتيك بسيار پراهميت است. اينجا مى‏‏‏‏تواند يك‏سوتفاهم با پيامدهاى‏‏‏‏ بسيار ايجاد شود  – و چنين سوتفاهمى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏تواند در كوشش ما براى‏‏‏‏ مرزبندى‏‏‏‏ انتقادى‏‏‏‏ عليه شيوه متافيزيكى‏‏‏‏-“عقلايى‏‏‏‏” [منطق صورى‏‏‏‏] انديشهِ غيرديالكتيكى‏‏‏‏ به آسانى‏‏‏‏ پيش آيد -، كه گويا ماركسيسم كه اسلوب ديالكتيكى‏‏‏‏ او را ما در اين كتاب مورد بررسى‏‏‏‏ قرار مى‏‏‏‏دهيم و بيان مى‏‏‏‏داريم، به‏خاطر برداشت ديالكتيكى‏‏‏‏ از كليت مجبور است، واقعيت “الهام” را آنچنان به حساب آورد كه گويا قادر نيست اسلوب  خود را بصورت “عقلايى‏‏‏‏” اثبات كرده، بلكه بايد آن را برپايه بينش فى‏‏‏‏البداهه بدون زمينه علمى‏‏‏‏ مستدل سازد. چنين سوءتفاهمى‏‏‏‏ به اين معناى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏بوده است كه ديالكتيك ماركسيستى‏‏‏‏ در برابر “عقل” متافيزيكى‏‏‏‏، اسلوب غيرعقلايى‏‏‏‏ Irrasionalismus را قرار مى‏‏‏‏دهد. اما چنين ادعاى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏اساسى‏‏‏‏ اگر مطرح شود، نه تنها اشتباه مى‏‏‏‏بوده، بلكه حتى‏‏‏‏ تراژيك نيز مى‏‏‏‏بوده است، زيرا چنين ادعاى‏‏‏‏ سيلى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ است به صورت مواضع اصولـى‏‏‏‏ آموزش ماركسيستى‏‏‏‏ و نشانى‏‏‏‏ است از بدفهمى‏‏‏‏ آن.

برخلاف يك چنين ادعايى‏‏‏‏، بايد تاكيد شود كه ديالكتيك علمى‏‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏‏ بطور سختگيرانه درچهارچوب نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ از مفاهيم قرار داشته، و بدين‏ترتيب  – اين اصطلاح در اينجا در مرزبندى‏‏‏‏ عليه هر نوع غيرعقلايت بكار برده مى‏‏‏‏شود –  عقلايى‏‏‏‏ حركت مى‏‏‏‏كند. در مورد جهت‏گيرى‏‏‏‏ و آگاهى‏‏‏‏ برپايه تعميم فى‏‏‏‏البداهه [تعميم از جزء به كل Induktion]، ما با يك پديده اصولـى‏‏‏‏ پسيكولوژيك روبرو هستيم كه از اين رو توجه ما را بشدت بخود جلب مى‏‏‏‏كند، زيرا درك ساختار بسيار متضاد شعور و آگاهى‏‏‏‏مان را ممكن مى‏‏‏‏سازد. اين راهنما بودن به‏ويژه در ارتباط قرار دارد با جهت‏گيرى‏‏‏‏ آگاهى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ درك بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ جريان روند حقيقت. در مورد اسلوب علمى‏‏‏‏- ديالكتيكى‏‏‏‏ انديشيدن، برخلاف جهت‏گيرى‏‏‏‏ پسيكولوژيكى‏‏‏‏ فوق، ما با قابليت قوه ادراكه سروكار داريم كه بى‏‏‏‏وقفه از نظمى‏‏‏‏ آگاهانه و منطقى‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏ به‏ كارگيرى‏‏‏‏ عقلايى‏‏‏‏ قابليت خود (م)، برخوردار است. براين‏پايه است كه اين اسلوب علمى‏‏‏‏ انديشيدن خود را تنها در مرحله تقسيم كننده، يعنى‏‏‏‏ مرحله راسيونل شناخت محدود نمى‏‏‏‏سازد، بلكه با درك “بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏”هاى‏‏‏‏ درونى‏‏‏‏ در كليت روند به حقيقت بهم‏پيوسته و بهم تنيده شده دست مى‏‏‏‏يابد و آن را درك مى‏‏‏‏كند. در ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ اين شيوه به روشن‏ترين وضع خود را نشان مى‏‏‏‏دهد. درست بدين‏ترتيب جز و كل، لحظه و روند به‏مثابه رابطه  قابل درك علمى‏‏‏‏- عقلايى‏‏‏‏ تظاهر مى‏‏‏‏كند. اينكه مفهوم عقلانيت برپايه كدام عملكرد منطقى‏‏‏‏ Logisch قرار داده مى‏‏‏‏شود و مورد نظر است، داراى‏‏‏‏ معنانى‏‏‏‏ مختلفى‏‏‏‏ است، امرى‏‏‏‏ كه خود نكته‏اى‏‏‏‏ است كه به ديالكتيك مربوط مى‏‏‏‏شود.

(تاريخ و ديالكتيك پايان 12، ادامه در 13)