تاريخ و ديالكتيك، آغاز ٩

مقاله شماره 89 / 30

(ادامه بخش چهارم كتاب)

كاتگورى‏‏‏، لباس ظاهرى‏‏‏ تظاهر ايدئولوژى‏‏‏

نكته اصلى‏‏‏ آنست كه شناخته شود، كه دو واقعيت پرتضاد، يعنى‏‏‏ برداشت ذهنى‏‏‏ وارونهِ‏شده و نادرست روابط اجتماعى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شدن اين روابط، هم‏زمان، از يك سو اشكال درك نشده ايدئولوژيك آگاهى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏ هستند، يعنى‏‏‏ تنها ظاهرامر را بيان مى‏‏‏كنند، و از سوى‏‏‏ ديگر، شرايط ضرورى‏‏‏ براى‏‏‏ عملكرد قاعدمندِ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند. اين به اين معناست، كه كافى‏‏‏ نيست، كه تحت برداشت الگووار ماترياليسم- مكانيكى‏‏‏، برخى‏‏‏ از اين تصورات را، به‏مثابه اشكال انعكاسِ برعكس و وارونه و نادرست واقعيت پرتضاد هستى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏، تنها «افشا نمود»، بلكه بايد قدم‏هاى‏‏‏ تعيين كننده‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ درك اين اشكال برداشت و كاتگورى‏‏‏ها را به‏مثابه پيش‏شر‏ط‏هاى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ اشكال هستى‏‏‏ [به‏مثابه چگونگى‏‏‏ بود و تاثير شرايط هستى‏‏‏] سرمايه‏دارى‏‏‏ نشان داد (ماركس).

در روند اقتصادى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ پديده‏هايى‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏دهند كه مشخصه آن‏ها داشتن يك خصلت دوگانه است. اين پديده‏ها مى‏‏‏توانند تنها به‏كمك درك تضاد ديالكتيكى‏‏‏ ماهوى‏‏‏ آن‏ها شناخته شوند و از روى‏‏‏ آن‏ها پرده ابهام به كنار زده شود. اين‏ها پديده‏هايى‏‏‏ هستند كه از يك سو، تنها يك تظاهر ايدئولوژيك بوده، و ازسوى‏‏‏ ديگر، در لباس ظاهرى‏‏‏ اين تظاهرِ ايدئولوژيك، پيش‏شرط عملى‏‏‏ كاركرد نظام را نيز تشكيل مى‏‏‏دهند. اين پديده‏ها را ماركس «كاتگورى‏‏‏» [مقولات] Kategorien [به XXXXIV و بخش ٤ كتاب هم مراجعه شود] مى‏‏‏نامد. اهميت بزرگ شناخت نقش كارتگورى‏‏‏ها براى‏‏‏ تئورى‏‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏‏ در اين نكته نـهفته است كه آن‏ها، نقاط برش در درك گذار هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند (م) و بيان مى‏‏‏كنند. به‏عبارت ديگر آن‏ها نقاط حساس گذار و تبديل شدن ديالكتيكى‏‏‏ ماهيت هستى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ به ايدئولوژى‏‏‏ جامعه هستند.

توضيح فوق، از تعريف خود ماركس درباره كاتگورى‏‏‏ مفهوم مى‏‏‏شود. او آنجا كه مى‏‏‏خواهد تحليل اشكال كاتگورى‏‏‏گونه حركت كالا را توضيح دهد، مفهوم كاتگورى‏‏‏ را با دقت چنين توضيح مى‏‏‏دهد: «اشكالى‏‏‏ كه مهر كالا بودن را به توليدات كار مى‏‏‏زنند و از اين رو پيش‏شرط گردش كالا هستند. پيش‏شرطى‏‏‏ كه همانند روابط طبيعى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، داراى‏‏‏ وضع جاافتاده و پذيرفته شده‏اى‏‏‏ است [مثل رابطه زن وشوهر، پدروفرزند]. به نحوى‏‏‏ كه انسان‏ها نيازى‏‏‏ براى‏‏‏ پاسخ به خود درباره محتوا، و يا درباره خصلت تاريخى‏‏‏ آن‏ها كه به نظرشان غيرقابل تغيير هستند، نخواهند داشت… از اين رو نيز درست همين اشكال حاضر و آماده شده  – يعنى‏‏‏ شكل پولى‏‏‏ –  كالا [به‏مثابه يك كاتگورى‏‏‏]، خصلت اجتماعى‏‏‏ كارفردى‏‏‏ را مى‏‏‏پوشاند و روابط اجتماعى‏‏‏ كارفردى‏‏‏ را نـهفته مى‏‏‏دارد، به جاى‏‏‏ آنكه آن‏ها را عيان سازد … اين اشكال، كاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ اقتصاد سرمايه‏دارى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند. آن‏ها اشكال مورد پذيرش اجتماع هستند، يعنى‏‏‏ اشكال انديشه‏اى‏‏‏- ايدئولوژيك عينى‏‏‏هستند براى‏‏‏ مناسبات توليدى‏‏‏ اين شيوه توليد اجتماعى‏‏‏، يعنى‏‏‏ براى‏‏‏ توليد كالا». (39)

اشكال معتبر اجتماعى‏‏‏، اما ظاهرى‏‏‏ و ايدئولوژيكى‏‏‏

اين قابل فهم است كه اين اشكال فكرى‏‏‏- ايدئولوژيك واقعاً به اين مفهوم «عينى‏‏‏»  نيستند كه واقعيت- حقيقت را به‏طور درست منعكس مى‏‏‏سازند، بلكه همانطور كه توضيح ماركس به روشنى‏‏‏ نشان مى‏‏‏دهد، آن‏ها به اين مفهوم “عينى‏‏‏” هستند كه كاتگورى‏‏‏هايى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند كه به‏مثابه اهرمِ ايدئولوژيكى‏‏‏ در جريان كاركرد واقعى‏‏‏ و عينى‏‏‏ اقتصاد، عمل مى‏‏‏كنند. آن‏ها در برخورد عملى‏‏‏- پراتيك انسان‏ها كاركردى‏‏‏ به‏مثابه اهرم ايدئولوژيكى‏‏‏ به‏عهده گرفته‏اند. تعريف ماركس چنين است كه كارتگورى‏‏‏ها «اشكال معتبر اجتماعى‏‏‏ هستند، لـذا (! ل ك) اشكالِ فكرى‏‏‏ عينى‏‏‏اى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند».

اضافه بر آنچه كه گفته شد، اين نكته هم به‏خودى‏‏‏ خود قابل درك است كه قانونمندى‏‏‏ رشد عمومى‏‏‏ جامعه، چگونگى‏‏‏ عملكرد كارتگورى‏‏‏ها را تعيين و ديكته مى‏‏‏كند، و از اين رو، آن‏ها از كوچكترين استقلالى‏‏‏ برخوردار نيستند. آگاهى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ كه كاتگورى‏‏‏ها به آن مربوط هستند، موجب مى‏‏‏شود كه كاتگورها خود را به‏مثابه نيرو به‏ظاهر مستقل بنمايند كه گويا دارى‏‏‏ «استحكام اشكال طبيعى‏‏‏»  هستند، درحالى‏‏‏كه كاتگورى‏‏‏ها درواقع تنها ظاهرى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند و تنها از استحكام ايدئولوژيك برخوردارند. كاتگورى‏‏‏ها تنها ساختارهاى‏‏‏ شى‏‏‏ء شدهِ ‏انديشه‏اى‏‏‏ هستند، با قدرت اغفال زياد. از آنجا كه اين مقولات انعكاس اشكال شى‏‏‏ء شده و انحرافى‏‏‏ و قلب‏- دروغين و وارونه شده مناسبات اجتماعى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند، درعين‏حال نشان اين امر هستند كه درواقع مناسبات اجتماعى‏‏‏ هستند كه در چنين اشكال اغفال كننده عمل مى‏‏‏كنند؛ از اين رو كاتگورى‏‏‏ها از سوى‏‏‏ ديگر شكل تظاهر واقعى‏‏‏ مناسبات اجتماعى‏‏‏ مخفى‏‏‏شده در پشت كالا مى‏‏‏باشند.

اين از ويژگى‏‏‏ كاتگورى‏‏‏ است كه در آن تضاد بين انتزاع و واقعيت به اوج وحدت ديالكتيكى‏‏‏ خود نايل مى‏‏‏شود. مثلاً با نگاه به وضع پول، بلافاصله متوجه مى‏‏‏شويم كه از يك سو داراى‏‏‏ قدرت واقعى‏‏‏ در روند مشخص اقتصادى‏‏‏ است، از سوى‏‏‏ ديگر اما به همان اندازه نيز تنها يك ساختار ايدئولوژيك مى‏‏‏باشد، ساختارى‏‏‏ كه تصور اغفال كننده‏اى‏‏‏ را از چيز ديگرى‏‏‏ ايجاد مى‏‏‏سازد، يعنى‏‏‏ از مناسبات توليدى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ (شناختى‏‏‏ كه به‏آن اما تنها در اوج درك ديالكتيكى‏‏‏ از مناسبات اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ دست يافته مى‏‏‏شود). انسان از ديدن «طلا و نقره به اين نتيجه نمى‏‏‏رسد كه آن‏ها به‏مثابه پول مناسبات توليدى‏‏‏ را متظاهر مى‏‏‏سازند، بلكه آن‏ها را شى‏‏‏ءهاى‏‏‏ طبيعى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند كه داراى‏‏‏ خصوصيات غريب اجتماعى‏‏‏ هستند» (40). اين «شى‏‏‏ء هاى‏‏‏ طبيعى‏‏‏ با خصوصيات غريب اجتماعى‏‏‏» البته اشكال ايدئولوژيك هستند، اما هم‏زمان همچنين اشكالى‏‏‏ مى‏‏‏باشند كه انسان‏ها در سرمايه‏دارى‏‏‏ نهايتاً تنها به‏كمك آن‏ها قادر به عمل مى‏‏‏باشند؛ از اين رو آن‏ها يك كاتگورى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند. ماركس اين خصلت متضاد كاتگورى‏‏‏ را چنين برمى‏‏‏شمرد و توضيح مى‏‏‏دهد: كاتگورى‏‏‏ از يك‏سو «رازگونه بودن شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ را نشان مى‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏ شى‏‏‏ء شدن مناسبات اجتماعى‏‏‏ را، جهان اسرارآميز، قلب  و وارونه شده را، جايى‏‏‏ را كه مسيو سرمايه [در زبان فرانسه سرمايه مذكر است] و مادام زمين Monsieur le Capital und Madame la Terre به‏مثابه خصلت‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ تظاهر كرده و هم‏زمان به‏مثابه شى‏‏‏ء هاى‏‏‏ خشك و خالى‏‏‏ نقش ارواح Spuck را ايفا مى‏‏‏كنند. … و از سوى‏‏‏ ديگر و برخلاف اين نقش، اما همچنان به‏صورت بسيار طبيعى‏‏‏، عاملان واقعى‏‏‏ توليد هستند كه باوجود چنين اشكال غريبهِ شده و غيرعقلايى‏‏‏ [با اسامى‏‏‏] بـهره- سرمايه، رآنت- زمين، كار- كارمزد، به وظايف خود عمل مى‏‏‏كنند. زيرا كاتگورى‏‏‏ها درست در ميان چنين هيبت‏هايى‏‏‏ ظاهرى‏‏‏ كه روزانه با آن سروكار دارند و بدان عادت كرده‏اند، در آرامش بسر مى‏‏‏برند». (41)

از آنجا كه هم براى‏‏‏ علم «بورژوازى‏‏‏» و هم براى‏‏‏ ماترياليسم مكانيكى‏‏‏، ديالكتيك امرى‏‏‏ نشناخته است، قادر به شناخت خصلت ديالكتيكى‏‏‏ كاتگورى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از شرايط اجتماعى‏‏‏ نيستند و موقع تعريف تئوريك كاتگورى‏‏‏ دچار دو اشتباه مى‏‏‏شوند. يك بار آن را فاكت بى‏‏‏واسطه واقعيت مى‏‏‏پندارند، در حالى‏‏‏ كه كاتگورى‏‏‏ تنها بيان تئوريك «مناسبات توليدى‏‏‏» است. (42) از سوى‏‏‏ ديگر متوجه علامت مشخصه كاتگورى‏‏‏ نمى‏‏‏ شوند كه «شكل هستى‏‏‏»، آرى‏‏‏ شرط هستى‏‏‏ يك عملكرد ذهنى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد؛ آن‏ها در مرز ظاهر كاتگورى‏‏‏ كه آن را شى‏‏‏ء  طبيعى‏‏‏ مى‏‏‏پندارند، باقى‏‏‏ مى‏‏‏مانند و مضمون آن را درك نمى‏‏‏كنند.

تحليل پديده كاتگورى‏‏‏، همانند تحليل ديگر پديده‏هاى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، ثابت مى‏‏‏كند كه هر پديده تنها در ارتباط آن با كليت بطور كامل قابل درك و شناخت است، و برعكس، يعنى‏‏‏ كليت خود را هميشه (به شكلى‏‏‏ از اشكال) در پديده‏ها، يعنى‏‏‏ در «ياخته‏هاى‏‏‏» روندِ در جريان، منعكس مى‏‏‏سازد. در كاتگورى‏‏‏ به‏ويژه اين واقعيت- حقيقت منعكس مى‏‏‏شود كه جامعه يك واحد ديالكتيكى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد از هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏، يعنى‏‏‏ يك كليت است.

موضع برپايه اسلوب انديشه ديالكتيكى‏‏‏ از كليت را ماركس در پيش‏گفتار اثر خود تحت عنوان “انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏” به‏طور مشروح مى‏‏‏پروراند. در اينجا نيز ماركس مقوله كاتگورى‏‏‏ را مورد توجه قرار مى‏‏‏دهد. اما پيش ازآنكه او به اين پرسش بپردازد، به پرسشى‏‏‏ توجه مى‏‏‏كند و بدان مى‏‏‏پردازد كه پرسش درباره شروط لازمى‏‏‏ است كه اسلوب علم اقتصاد را بطور كلى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد.

كليت، وحدت متفاوت و متضاد

در چند خطى‏‏‏ پيش، در  بخشى‏‏‏ كه قبلاً از ماركس نقل شد، او مى‏‏‏نويسد: «نتيجه‏اى‏‏‏ كه ما به دست مى‏‏‏آوريم، آن نيست كه توليد، توزيع، مبادله، مصرف [لحظات] يك‏سان هستند، بلكه آنكه همه اين‏ها حلقه‏هاى‏‏‏ يك كليت را تشكيل مى‏‏‏دهند، شى‏‏‏ء هايى‏‏‏ متفاوت در درون يك واحد.» پس ماركس در اينجا كليت را وحدت متفاوت‏ها مى‏‏‏فهمد. اما چگونه مى‏‏‏توان بطور مشخص به درك وحدت متفاوت‏ها و متضادها در درون كليت نائل شد؟ ماركس در اينجا در برابر همان مشكلى‏‏‏ قرار دارد كه هگل قرار داشت درباره مشكل ابتدايى‏‏‏ ديالكتيك، يعنى‏‏‏ يافتن نقطه آغاز.

كليت هم مشخص است

ماركس مى‏‏‏گويد، مى‏‏‏تواند قابل فهم باشد كه بايد با كليت آغاز كرد، مثلاً براى‏‏‏ بررسى‏‏‏ وضع كشورى‏‏‏، با مردمانش. زيرا در ظاهرامر، مردم يك كشور كليه فعاليت اجتماعى‏‏‏ را به‏مثابه «سوبژكت [فاعل] كليه عملكرد مربوط به توليد اجتماعى‏‏‏» تداعى‏‏‏ مى‏‏‏كنند.  از نادرستى‏‏‏ چنين راهى‏‏‏ اين نكته چيزى‏‏‏ را كم نمى‏‏‏كند، زمانى‏‏‏كه توجه شود كه انتزاع خشك وخالى‏‏‏ از كليت، در اين مثال از فعاليت مردم، «تصور آشفته‏اى‏‏‏ از كليت را نشان مى‏‏‏دهد [زيرا در سطح يك كلى‏‏‏گويى‏‏‏ دهن پركن باقى‏‏‏مى‏‏‏ماند و بررسى‏‏‏ و تحليل را به پيش، به عمق واقعيت- حقيقت هدايت نمى‏‏‏كند]». بيش‏تر، اين انتزاع خشك‏وخالى‏‏‏ اين نكته را به اثبات مى‏‏‏رساند كه اين ضرورت ديده مى‏‏‏شود كه به‏كمك «تعريف‏هاى‏‏‏ دقيق‏تر» به «مفاهيم ساده‏تر» دست بيابيم، «از مشخصِ [توخالى‏‏‏] تصورشده [يعنى‏‏‏ مردم كشور]»، يعنى‏‏‏ از كليت، «به انتزاعات ظريف‏تر [شناخت و درك جا و مكان مردم- طبقات در روند توليد]» برسيم [و از اين طريق ساختار بغرنج و بهم‏پيوسته- بهم‏تنيده روابط اجتماعى‏‏‏ و هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ را شفاف تر كنيم]. از آنجا، بنا به نوشته ماركس، راه بازگشت به كليت براى‏‏‏ درك آن شروع مى‏‏‏شود كه اكنون ديگر «تصورى‏‏‏ آشفته» به نظر نمى‏‏‏رسد، بلكه به‏مثابه كليت [پربار و پر و] متنوع، با مفاهيم مشخص درك شده و بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏هاى‏‏‏ زيادى‏‏‏ [در برابر ما قرار دارد و ساختار بغرنج آن درك شده است]». ارتقاء از «لحظات» «كم وبيش ثابت» كه بطور انتزاعى‏‏‏ [اما از درون ساختار واقعى‏‏‏ حقيقت، يعنى‏‏‏] از كليت استخراج شده‏اند، و رسيدن به كليت و يا «مشخص» [كه اكنون شفاف و پر شده است]، «ظاهراً اسلوب علمى‏‏‏ درستى‏‏‏» مى‏‏‏باشد. [نگاه شود همچنين به “نسبى‏‏‏ و مطلق”]

حركت دوگانه شناخت

با اين سخنان انسان متوجه مى‏‏‏شود، كه برچه مبنايى‏‏‏، ماركس علامت تساوى‏‏‏ بين كليت و مشخص بودن قرار مى‏‏‏دهد:

«مشخص از آن رو مشخص است، زيرا جمع‏بندى‏‏‏ و برآيند مفاهيم مشخص و تعريف ‏شده زيادى‏‏‏ است، يعنى‏‏‏ وحدت متفاوت‏ها» مى‏‏‏باشد و يا [ازآن‏رو مشخص است، زيرا كه] «يك كليت متنوع با مفاهيم مشخص و روابط زياد [را قابل شناخت مى‏‏‏سازد]». راه دستيابى‏‏‏ به اين شناخت مشخص، «روند جمع‏بندى‏‏‏ و استخراج نتايج است» و يا در ديد كلى‏‏‏ مى‏‏‏توان آن را چنين برشمرد: كه «در بخش اول، تصور كلى‏‏‏ [از كليت] حكمفرماست. اين تصور از اين طريق باز و شكافته مى‏‏‏شود كه اين تصور كلى‏‏‏ به مفاهيم انتزاعى‏‏‏ [لحظات و جنبه‏ها آن] تقسيم و متجزا مى‏‏‏شود؛ در بخش دوم، مفاهيم انتزاعى‏‏‏ به‏دست آمده [كه اكنون و در جريان بررسى‏‏‏ مشخص و درك شده‏اند و بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و حركت و تغيير مداوم آن‏ها شناخته و درك شده است] از راه انديشه به بازتوليد مشخص [يعنى‏‏‏ شناخت همه‏جانبه از كليت و مضمون آن] فرامى‏‏‏رويند.»

شناخت از انتزاع به مشخص، يعنى‏‏‏ بازتوليد- انعكاس مشخص در انديشه

حركت دوگانه روند شناخت كه اينجا توسط ماركس آشكار و نمايان مى‏‏‏شود، اين نكته را نشان مى‏‏‏دهد كه شناخت، از لحظه و جنبه به سوى‏‏‏ كليت، از انتزاع به مشخص حركت مى‏‏‏كند. اما اين روند به اينجا ختم نمى‏‏‏شود. (م) بلكه تنها زمينه عام اسلوبى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد براى‏‏‏ آشكار كردن حركت و تضاد درونى‏‏‏ لحظه كه بنوبه خود [به‏مثابه ياخته‏اى‏‏‏ از كليت و يا جزء از كل] بيان تضاد عمومى‏‏‏ كليت است. عيان ساختن خصلت متضاد هم لحظه و هم كليت تنها از طريق توجه مداوم به وجود بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و عطف و رابطه لحظات نسبت بـهم و در ارتباط با كليت درك مى‏‏‏شود، از طريق ديدن و جستجوكردن بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ همه‏جانبه و وسيع، يعنى‏‏‏ «كل بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏»، آنطور كه انگلس مى‏‏‏گويد: اين اسلوب [علمى‏‏‏] شناختِ تضادِ واقعى‏‏‏ پديده‏ها، اسلوبى‏‏‏ كه علوم غيرديالكتيكى‏‏‏ به آن پايبند نيستند، چيزى‏‏‏ نيست جز شيوه غلبه كردن و عبور از سطح پوسته ظاهرى‏‏‏ كه مانع ديدن و درك مضمون اجتماعى‏‏‏ پديده‏ها توسط انديشه (علمى‏‏‏ و يا غيرعلمى‏‏‏) «روزمره» مى‏‏‏شود؛ اين اسلوب، يعنى‏‏‏ شفاف ساختن مضمون هر پديده، از طريق جدا ساختن مضمون از شكل تظاهر  خشك و خالى‏‏‏ آن [و درك مضمون]، روند سير حركت شناخت ديالكتيكى‏‏‏ است(م). «بازتوليد مشخص كليت از طريق انديشه» بخش عمده اين اسلوب را تشكيل مى‏‏‏دهد. ماركس بسيار بجا تاكيد دارد كه ديالكتيكِ كليت، به‏مثابه مظهر حركت و تغيير متنوع واقعيت، در عمل نهايتاً «ساخته و توليد شده مغز متفكر به نظر مى‏‏‏رسد كه جهان را به تنها شكل ممكن براى‏‏‏ مغز بازمى‏‏‏شناسد و درك مى‏‏‏كند»، اما درحقيقت، مغز متفكر انديشمند تنها واقعيت را [متناسب] منعكس مى‏‏‏سازد (م)، واقعيتى‏‏‏ كه به همان اندازه متنوع است كه توسط اين انديشه بيش‏تر شكافته و بطور مشخص بيان و ترسيم شود. و هرچه بيش‏تر شكافته و مشخص شود، بـهمان نسبت نيزدقيق‏تر و عميق‏تر منعكس مى‏‏‏گردد [روندى‏‏‏ كه بى‏‏‏پايان است]. اين امر را، آنطور كه ماركس برجسته مى‏‏‏سازد، هگل نتوانست بشناسد، و از اين رو او، ذهن‏گرايانه، روند انديشه را با روند واقعيت بطور مطلق يكى‏‏‏پنداشت و منطبق دانست [و از “حقيقت مطلق” سخن راند].

ماركس در اين فشرده و چكيده و خلاصه، اما بسيار پربار، زمينه رئوس مطالب و مشخصات اصلى‏‏‏ ديالكتيك ماترياليستى‏‏‏ را، در ابتدا براى‏‏‏ رشد انديشه خود و در تداوم آن براى‏‏‏ رشد انديشه ماركسيستى‏‏‏ بطور كلى‏‏‏، آماده ساخت. در فاصله تزهاى‏‏‏ نابغه‏آميز درباره فويرباخ در سال 1848 و نوشته “درباره انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏” كه تازه در آغاز قرن حاضر [بيستم] كشف شد، دوازده سال فاصله است، و ماركس در اين سال‏ها، در ارتباط تنگاتنگ با انگلس (با نگارش رساله‏هاى‏‏‏ “ايدئولوژى‏‏‏ آلمانى‏‏‏”، “مانيفست كمونيستى‏‏‏” وغيره)، درباره پيش‏شرط‏هاى‏‏‏ اسلوبى‏‏‏- ديالكتيكى‏‏‏ چگونگى‏‏‏ انديشه خود، به نتايج قطعى‏‏‏ رسيد. از اين رو بايد براى‏‏‏ “پيش‏گفتار” [“درباره انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏”] به سال 1857، به‏مثابه منبع بسيار پراهميت براى‏‏‏ درك ماترياليسم ديالكتيك، ارزش زيادى‏‏‏ قائل شد.

كاتگورى‏‏‏ و مناسبات اجتماعى‏‏‏

در اين پيش‏گفتار ماركس براى‏‏‏ اولين بار مسئله كاتگورى‏‏‏ را مى‏‏‏پروراند. پرسشى‏‏‏ كه در اين زمينه مورد توجه ماركس قرار داشت، بطور طبيعى‏‏‏ مسئله رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين كاتگورى‏‏‏ «انتزاعى‏‏‏» و مناسبات شناخته شده مشخص اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. نمونه چنين كاتگورى‏‏‏هايى‏‏‏ را ماركس  چنين برمى‏‏‏شمرد: كار، تقسيم‏كار، نياز، ارزش مبادله، مالكيت، پول. در رابطه با مطلب موضوع بررسى‏‏‏ ما، اين اشاره ماركس كم‏تر مورد توجه است كه مى‏‏‏گويد، كه برخى‏‏‏ از كاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ ساده‏تر مى‏‏‏توانند از نظر تاريخى‏‏‏ به‏مثابه مناسبات مشخص دوران خود، پيش‏تر هم وجود داشته باشند، و برعكس مى‏‏‏توانند مناسبات نسبتاً پيشرفته‏اى‏‏‏ وجود داشته باشند، بدون چنين كاتگورى‏‏‏ها (مثلاً كشور “پرو”، اقتصاد بدون پول دارد). اما اين اشاره ماركس از اهميت بسيار زياد برخوردار است كه شكوفايى‏‏‏ ممكن و حداكثر تاريخى‏‏‏ از روابط اجتماعى‏‏‏ در كليت مشخص، پيش‏شرط عميق‏ترين و مناسب‏ترين شناخت از مضمون و ذات كاتگورى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد  – مثلاً شناخت مضمون كار كه ماركس آن را مطرح مى‏‏‏كند، وابسته است از وجود روابط سرمايه‏دارى‏‏‏ پيشرفته – .

به كار مزدورى‏‏‏ نگاهى‏‏‏ بيفكنيم. براى‏‏‏ اولين بار آن روابط توليدى‏‏‏ كه در آن مقوله كار مزدورى‏‏‏ يك كاتگورى‏‏‏ پراهميتى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏، با رسيدن به مراحل پيشرفته رشد خود، زمينه وسيع‏ترين امكان شناخت بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ متنوع كليت جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ را ايجاد مى‏‏‏كند. تازه در اين مرحله است كه كوشش فكرى‏‏‏ مى‏‏‏تواند اين كاتگورى‏‏‏ و حركت و تغيير آن را نشان بدهد، و با بيان ديگر كه همين معنا را مى‏‏‏رساند، يا شى‏‏‏ء ى‏‏‏ [مثلاً پول] ارتباط كاتگورى‏‏‏ را با مناسبات اجتماعى‏‏‏ مربوطه برقرار سازد و آن‏ها را به‏مثابه كاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏«ثابت» Fix درك كند.

از آنچه گفته شد دو نكته را مى‏‏‏توان برجسته ساخت: اول، آنكه امكان رشد شناخت علمى‏‏‏ [از مثلاً كاتگورى‏‏‏] وابسته به رشد و شكوفايى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ مناسبات توليدى‏‏‏ معين [يعنى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ پيشرفته] است. امكان از اين رو گفته مى‏‏‏شود، زيرا كه درواقع پيش‏شرط براى‏‏‏ تحقق اين امكان، ظهور طبقه [كارگر] با منافع طبقاتى‏‏‏ و شناخت عينى‏‏‏ از شرايط هستى‏‏‏ خود مى‏‏‏باشد [كه به‏كمك روشنفكران طبقه عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود]. دوم، آنكه برملا شدن كامل ظاهر كاتگورى‏‏‏گونه يك لحظه و جنبه در كليت نهايتاً از اين شرط اسلوبى‏‏‏ برخوردار است كه درك ديالكتيكى‏‏‏ بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ متقابلِ كليه لحظات و جنبه‏ها در رابطه با كليتِ متنوع و پيشرفتهِ روابط اجتماعى‏‏‏ بوجود آمده باشد.

ما ديديم، كه تناسب بين لحظه و كليت، بين نسبيت و مطلقيت، آن چنان است كه در نسبى‏‏‏ بودن نيز، مطلق بودن وجود دارد. تعريف و مشخص‏شدن وضع درونى‏‏‏ لحظه در كليت، و بدين وسيله روشن شدن وضع كاتگورى‏‏‏ توسط شناخت مناسبات توليدى‏‏‏اى‏‏‏ كه به آن‏ها تعلق دارد، تنها از اين طريق ممكن و قابل توضيح مى‏‏‏شود كه لحظات به طور اتفاقى‏‏‏ (م) در كليت وجود ندارند، بلكه عملكرد و كاركردى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ و قانونمند داشته، و از نظمى‏‏‏ برخوردار بوده و روندى‏‏‏ با ساختار معينى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند. ماركس اين نكته را چنين بيان مى‏‏‏كند: «اين غيرقابل اجرا و نادرست مى‏‏‏بوده است، كاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ را به ترتيب رديف آن‏ها، به‏دنبال هم مطرح سازيم، به‏ترتيبى‏‏‏ كه بطور تاريخى‏‏‏ نقش ايفا كرده‏اند. برعكس، رديف آن‏ها از طريق تاثير رابطه‏اى‏‏‏ تعيين مى‏‏‏شود كه آن‏ها در جامعه پيشرفته سرمايه‏دارى‏‏‏ نوين بر روى‏‏‏ يكديگر اعمال مى‏‏‏كنند (م)، و آن‏ها درست در جهت عكس موثر بوده و قرار دارند، از آنچه براى‏‏‏ آن‏ها بطور طبيعى‏‏‏ به‏نظر مى‏‏‏رسد و يا رديفى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد كه رديف رشد تاريخى‏‏‏ آن‏ها است… رديف موثر، از ساختار تقسيم‏بندى‏‏‏ جامعه پيشرفته نوين سرمايه‏دارى‏‏‏ ناشى‏‏‏مى‏‏‏شود (م).» اما از آنجا كه كاتگورى‏‏‏ها عملكرد- كاركرد يك كليت مافوق را تشكيل مى‏‏‏دهند، كليتى‏‏‏ كه ساختارى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از قانونمندى‏‏‏ معين داراست، از اين رو عملكرد- كاركرد كاتگورى‏‏‏ها يك سويه تحت تاثير جاى‏‏‏ آن‏ها در رديفى‏‏‏ كه قرار دارند، تعيين نمى‏‏‏شود، و يا تنها توسط ارتباط علـّى‏‏‏ با «تقسيماتى‏‏‏» و لحظاتى‏‏‏ كه در جوار آن‏ها قرار دارند، بوجود نمى‏‏‏آيد، بلكه همچنين اين عملكرد در ارتباط با حركت و تغيير عمومى‏‏‏ كليت و درنتيجه در بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ با همـه لحظات و جنبه‏ها در كليت قرار دارد كه براى‏‏‏ شناخت آن‏ها، احاطه ساده و تنها محدود بر روابط علـّى‏‏‏ ايجادشدن كاتگورى‏‏‏، كافى‏‏‏ نيست.

جاى‏‏‏ روابط علّـى‏‏‏

از ابراز نظر متعدد لنين درباره شيوه همه‏جانبه بررسى‏‏‏ موقعيت كاتگورى‏‏‏ كه مرز تنگ شناخت علـّى‏‏‏ را پشت سر مى‏‏‏گذارد، تنها به اشاره او به نظر هگل اكتفا مى‏‏‏شود كه در “بازمانده‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏” ابراز مى‏‏‏كند: «زنجير علّيت [ايجاد شدن كاتگورى‏‏‏]، آنطور كه بطور معمول توسط ما درك مى‏‏‏شود، تنها يك قسمت كوچك است از بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ همه‏جانبه و فراگير [براى‏‏‏ درك موقعيت كاتگورى‏‏‏]، اما نه (به عنوان مكمل مادى‏‏‏ براى‏‏‏) گوشه‏اى‏‏‏ از بهم‏پيوستگى‏‏‏هاى‏‏‏ ذهنى‏‏‏، بلكه حتى‏‏‏ در مقابل بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏هاى‏‏‏ عينى‏‏‏ نيز زنجيره علّيت كاتگورى‏‏‏، نقش كوچكى‏‏‏ ايفا مى‏‏‏كند.» (43) اما توجه به رابطه علـّى‏‏‏، اقدامى‏‏‏ اضافى‏‏‏ و نادرست نيست، زيرا هر ارتباط علـّى‏‏‏ خود «ياخته‏اى‏‏‏» از كليت را تشكيل مى‏‏‏دهد، يك لحظه نسبى‏‏‏ است كه در آن مطلقيت خود را مى‏‏‏نماياند. اضافه براين، رابطه علـّى‏‏‏، آن رابطه‏اى‏‏‏ است كه اجازه مى‏‏‏دهد ببينيم كه كدام لحظات، لحظاتى‏‏‏ اوليه و تعيين كننده و كدام يك تنها نقش وابسته و محدود در كل روند وقايع را ايفا مى‏‏‏كنند. به‏عبارت ديگر، جاى‏‏‏ آن‏ها در تقسيم‏بندى‏‏‏، در ساختار روند وقايع كجاست. ماركس (٤٤) در اين مورد نمونه‏اى‏‏‏ ارايه مى‏‏‏دارد، به اين صورت كه او رابطه علـّى‏‏‏ مالكيت بر زمين و سرمايه را در فئوداليسم و سرمايه‏دارى‏‏‏ مقايسه مى‏‏‏كند: «در تمام [نظام هاى‏‏‏ پيش از سرمايه‏دارى‏‏‏] كه مالكيت برزمين حاكم است، رابطه طبيعى‏‏‏ [يعنى‏‏‏ “طبيعى‏‏‏” و برپايه “خواست خداوند و موهبت الهى‏‏‏” و “سرنوشت” قرار داشتن و تلقى‏‏‏ شدن روابط اجتماعى‏‏‏] هنوز غالب مى‏‏‏باشد. در نظام‏هايى‏‏‏ كه سرمايه در آن حاكم است، عنصر تاريخى‏‏‏ كه ايجاد شده است و عمدتاً عنصر اجتماعى‏‏‏ است، نقش غالب دارد.» شناخت تقسيمات ساختارى‏‏‏ يك جامعه [جاى‏‏‏ طبقات، نقش مالكيت برزمين وغيره…]، شناختى‏‏‏ كه از نظر اسلوبى‏‏‏ بايد قبل از تحليل حركت و تغييرات كلى‏‏‏ كليت [جامعه] شناخته و تعيين شود، و از اين رو گام آغازين را تشكيل مى‏‏‏دهد، اگرچه آغازى‏‏‏ «موقتى‏‏‏» (هگل)، اما همانطور كه مى‏‏‏بينيم، مربوط است به شناخت روابط علـّى‏‏‏ در كليت.

دامنه بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ هر لحظه در كليت

اين نكته اما مفهوم ديگرى‏‏‏ نيز داراست.  ازآنجا كه كليت نظام اجتماعى‏‏‏ يك ساختار و نظم بهم‏بافته‏اى‏‏‏ را بر مبناى‏‏‏ بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏هاى‏‏‏ علّـى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد، اين امر نيز به اين معنا است كه دامنه بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و يكديگر را باعث شدنِ علّـى‏‏‏ لحظات با اين امر نيز در ارتباط است كه چگونه پديده‏هاى‏‏‏ منفرد برمبناى‏‏‏ جايى‏‏‏كه در درون تقسيمات دارند، با عناصرى‏‏‏ كه از ابتداء كليت را تعيين مى‏‏‏كنند و باعث مى‏‏‏شوند، در پيوند قرار مى‏‏‏گيرند. براين‏پايه مى‏‏‏تواند دامنه بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ هر لحظه كه منوط به نسبيتى‏‏‏ است كه با عناصر تعيين كننده در داخل كليت داراست، بزرگ‏تر و يا كوچك‏تر، بغرنج‏تر و يا ساده‏تر باشد و به همان نسبت نيز ترسيم راه ديالكتيكى‏‏‏ حركت و تغيير اين و يا آن لحظه سخت‏تر بوده و مصون از خطر اشتباه نيست. از اين رو نيز پژوهش فوقانى‏‏‏ترين و پررابطه‏ترين قلمرو در كليت اجتماعى‏‏‏، يعنى‏‏‏ قلمرو و سرزمين ايدئولوژى‏‏‏، تا اين اندازه ناگوار و سخت است. از اين رو نيز تمايل به كليشه‏سازى‏‏‏ و بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به ديالكتيك، هيچ جا بزرگ‏تر نيست، از آنجا كه برداشت ماترياليستى‏‏‏ از تاريخ بايد امتحان پس بدهد و بطور موفقيت‏آميز به‏كار آيد؛ ازاين جهت هم انگلس (٤٥) تندترين انتقادات را متوجه به آنانى‏‏‏ مى‏‏‏كند كه تنها «اتيكت» [ديالكتيك] را برمى‏‏‏دارند، تا آن را «به‏طور مكانيكى‏‏‏ بر روى‏‏‏ هرشى‏‏‏ء  و همه اشياء» بچسبانند.

ما ديديم كه ماركس «اسلوب حركت از انتزاع به مشخص را نشان و توضيح» داده و آن را به‏مثابه «راه و شيوه انديشه براى‏‏‏ درك و دريافت مشخص [كليت]» ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند (به پيش‏تر مراجعه شود [ازجمله به “كليت هم مشخص است”]). به‏كمك اين اسلوب، انديشه از اين طريق به حقيقت نزديك مى‏‏‏شود كه اين قابليت را به‏دست مى‏‏‏آورد، تا تنوع تفاوت‏هاى‏‏‏ مختلف كليت را «روشنفكرانه – ذهنى‏‏‏ بازتوليد كند».

«براى‏‏‏ لنين هم عام [و كليت] يك «عاميت انتزاعى‏‏‏» نيست، بلكه بايد آن را به‏مثابه «مجموعه‏اى‏‏‏ متنوع از خاص» مورد دقت قرار داد و درك كرد. در اين ارتباط مفهوم لغت «انتزاع» به معناى‏‏‏ خالى‏‏‏ [خشك وخالى‏‏‏، بى‏‏‏محتوا] است. اما اگر لنين به تعميم علمى‏‏‏ مى‏‏‏انديشد، يعنى‏‏‏ به ارتقاى‏‏‏ خاص در عام و كليت مى‏‏‏انديشد، مثلاً به‏مثابه شكل ساده نتيجه‏گيرى‏‏‏ عمومى‏‏‏ برپايه قانون علوم طبيعى‏‏‏، قانونى‏‏‏ كه به‏كمك آن پديده‏هاى‏‏‏ منفرد، تعريفى‏‏‏ دقيق‏تر و اساسى‏‏‏تر دارند، بازهم او همچنين از انتزاع صحبت مى‏‏‏كند. اين روشن است كه براى‏‏‏ لنين انتزاع ديالكتيكى‏‏‏ بالاترين شكل انتزاع را تشكيل مى‏‏‏دهد كه به معناى‏‏‏ حركت و تغيير و پويايى‏‏‏ از خاص به‏سوى‏‏‏ كليت است. در اين بيان لنين [درباره علوم طبيعى‏‏‏]، “خاص”، به مفهوم مشخص به‏كاربرده مى‏‏‏شود. از اين رو لنين مى‏‏‏تواند بگويد: «ازاين طريق كه انديشه از مشخص به‏سوى‏‏‏ انتزاع رشد مى‏‏‏كند و ارتقاء مى‏‏‏يابد [در جريان است و سير مى‏‏‏كند]، از حقيقت… دور نمى‏‏‏شود، بلكه به آن نزديك مى‏‏‏شود». (51) ديده مى‏‏‏شود، كه تفاوت بين ماركس و لنين فقط امرى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏، تنها يك شيوه بيان است. هركوشش براى‏‏‏ القاى‏‏‏ يك تضاد ديالكتيكى‏‏‏ در تئورى‏‏‏ [در نظريات آن دو]، به‏خاطر برداشت دقيق ماركسيستى‏‏‏ از ديالكتيك، با شكست روبرو مى‏‏‏شود.

عاميت انباشته از خاص متنوع

اما حتى‏‏‏ اين مقوله مركزى‏‏‏ «ارتقا يافتن» [درك انديشه از مشخص بسوى‏‏‏ انتزاع] كه ما، هم نزد ماركس و هم لنين مى‏‏‏يابيم، [براى‏‏‏ درك بغرنجى‏‏‏ حركت و روند شناخت ديالكتيكى‏‏‏] كافى‏‏‏ نخواهد بود، اگر بخواهيم آن را درچهارچوب انديشه معمولى‏‏‏ لوژيك [منطق صورى‏‏‏] درك كنيم. در ديالكتيك، اين مقوله به معناى‏‏‏ بالارفت و درك پله پله از يك لحظه به ديگرى‏‏‏ نيست، بلكه عبارت است از درك لحظات در تقسيماتشان (به صفحه‏هاى‏‏‏ پيش‏تر مراجعه شود)، در شكل مشخص ظهورشان [در كليت بغرنج] كه هم‏زمان با متضادهايشان و با وحدت آن‏ها پيش مى‏‏‏آيد.

اما اين اشتباه مى‏‏‏بوده است اگر گفته شود كه تنوع و تضاد در وحدتشان بكلى‏‏‏ يكديگر را خنثى‏‏‏ مى‏‏‏سازند، و يا آن كه «وحدت انديشه و هستى‏‏‏» كه انگلس در “لودويك فويرباخ” برمى‏‏‏شمرد (52)، تعريفى‏‏‏ كامل است. نفى‏‏‏ تداوم حضور لحظه در وحدت، به معناى‏‏‏ پذيرفتن وحدت مطلق است كه نادرستى‏‏‏ آن را ما پيش‏تر در نظريات شلينگ نشان داده ايم. ماركس هم به همين جهت جيمز ميـل James Mill را بصورت زير مورد انتقاد قرار داده و مى‏‏‏گويد: «آنجا كه رابطه اقتصادى‏‏‏  – ازجمله كاتگورى‏‏‏ها كه اين روابط را نشان مى‏‏‏دهند –  متضادها را در بر دارد، تضاد و وحدت متضادها است. [جيمز ميل] لحظه وحدت متضادها را [در كليت رابطه اقتصادى‏‏‏] برجسته مى‏‏‏سازد و تضاد آن‏ها را انكار مى‏‏‏كند.» (53) مشابه همين انتقاد را لنين در “ماترياليسم و امپيروكريتيتيسم” به بوگدانيف Bogndaniw وارد مى‏‏‏سازد كه در تئورى‏‏‏ او درباره وحدت هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏، لحظه تضاد گم مى‏‏‏شود. (54)

همانطور كه از آنچه گفته شد به روشنى‏‏‏ ديده مى‏‏‏شود، و ما نيز اميدواريم كه چنين [درك شده] باشد، كه انديشيدن در كليت براى‏‏‏ پايبندى‏‏‏ به اسلوب ديالكتيكى‏‏‏ داراى‏‏‏ چه اهميت عمده‏اى‏‏‏ است. اگر، آنطور كه ما نشان داديم، كاتگورى‏‏‏ها در شكلى‏‏‏ كه خود را به انديشه معمولى‏‏‏ مى‏‏‏نمايانند، آن نباشند كه خود را مى‏‏‏نمايانند و تظاهر مى‏‏‏كنند، بلكه بيانى‏‏‏ براى‏‏‏ مناسبات اجتماعى‏‏‏ باشند كه خود را در لباس روابط شى‏‏‏ء  شده پوشانده باشند، آنوقت مى‏‏‏توان برطرف ساختن اين تظاهر را تنها از طريق جستجو كردن و نشان دادن بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏هاى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ لحظات، ممكن ساخت. حتى‏‏‏ شناخت عمومى‏‏‏، كه ماركس در “فقر فلسفه” به اين صورت برمى‏‏‏شمرد كه كاتگورى‏‏‏ها تنها بيان تئوريك مناسبات توليدى‏‏‏ هستند (به زيرنويس XXXXIV مراجعه شود)، مربوط است به شناخت قبلى‏‏‏ از حركت و تغيير ديالكتيكى‏‏‏ كليت جامعه. صعود به قله آزاد انديشه [يعنى‏‏‏ دستيابى‏‏‏ به درك همه‏جانبه] درباره كليت، هم‏زمان به معناى‏‏‏ شناخت تئوريك كليه اشكال درونى‏‏‏ و بـهم‏كلافه شده حركت و تغيير و رشد ديالكتيكى‏‏‏ است كه در حقيقت وجود دارد و در آن نـهفته است، يعنى‏‏‏ شناخت جريان، روند، چگونگى‏‏‏ تضاد، گذار كمى‏‏‏ به كيفى‏‏‏ (جهش)، دستيابى‏‏‏ به وحدت و فرا روئيدن و رشد محتوا از شكل (درك مضمون از تظاهر پديده) و برعكس وغيره. (46)

از تمام تعاريفى‏‏‏ كه در اصل همه هماننداند كه لنين درباره ديالكتيك در نوشته‏هاى‏‏‏ خود مطرح مى‏‏‏سازد، آن تعريفى‏‏‏ كه همه تعاريف ديگر را در برمى‏‏‏گيرد و از اين رو پردامنه‏ترين تعريف را تشكيل مى‏‏‏دهد، تعريفى‏‏‏ است كه با توضيح رابطه بين لحظه و كليت، بين نسبيت و مطلقيت آغاز مى‏‏‏شود: «ديالكتيك ازجمله به اين معناست كه در ديالكتيك (عينى‏‏‏) تفاوت بين نسبى‏‏‏ و مطلق بودن، نسبى‏‏‏ است». (47) چنين تعاريفى‏‏‏، مثلاً: ديالكتيك عبارت است از «پژوهش تضادها در مضمون پديده‏ها»؛ «ديالكتيك آموزش از اين امر است كه چگونه متضادها، همانند هم مى‏‏‏توانند باشند»؛ ديالكتيك «آموزش وحدت متضادها است»؛ «بازكردن وحدت [مضمون] و شناخت محتواى‏‏‏ متضاد آن…، محتواى‏‏‏ ذات… ديالكتيك» را تشكيل مى‏‏‏دهد وغيره همه تعاريفى‏‏‏ هستند كه به كاربردن آن‏ها تنها با اين شرط ممكن است كه شناخت عميق از خصلت حقيقت، يعنى‏‏‏ شناخت عميق از بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ پديده‏ها در آن بوجود آمده باشد. به‏عبارت ديگر، زمانى‏‏‏ كه اين بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ به‏مثابه خصلت عمدهِ كليت قبلاً درك شده و حاضرالذهن باشد. شور و شوق لنين از ابرازنظرهاى‏‏‏ هگل از برداشت درست او در باره معناى‏‏‏ تعيين كننده براى‏‏‏ تعريف ديالكتيك ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود، كه در آن، هگل عام را «نه تنها» به‏مثابه «عاميت انتزاعى‏‏‏، بلكه به‏مثابه عامى‏‏‏ كه در خود تنوع و ويژگى‏‏‏ها [خاص ها و لحظات] را در بر دارد»، به‏عبارت ديگر عامى‏‏‏ كه در آن، ارتباط ديالكتيكى‏‏‏ ميان كيفيت و كليت نيز درك مى‏‏‏شود.

در كنار اين نقل قول لنين چنين مى‏‏‏نويسد: «با “كاپيتال” مقايسه شود» و سپس به كناره‏نويسى‏‏‏ چنين ادامه مى‏‏‏دهد: «يك فرمول عالى‏‏‏: نه تنها عاميت انتزاعى‏‏‏، بلكه آن چنان عاميتى‏‏‏ كه انباشته است از تنوع خاص، از فرديت، از تك تك (كليه تنوع خاص و مفرد) را در خود دارد»!! «عالى‏‏‏ است! Tres bien» (48). اينكه منظور لنين در اينجا از عاميت، همان كليت است، مى‏‏‏توان به راحتى‏‏‏ از هشتمين اصل از شانزده اصل ارائه كرده شده درباره ديالكتيك بازشناخت، آنجا كه مى‏‏‏گويد: «روابط هر چيزى‏‏‏ (پديده‏ها وغيره) تنها متنوع و گونهِ‏گون نيستند، بلكه عام و همه‏فراگير نيز هستند. هر چيزى‏‏‏ (پديده، روند وغيره) به چيز  ديگر وابسته است» (49). (كلمه «ديگر» توسط خود لنين برجسته شده است). اين برداشت بكلى‏‏‏ با آن چيزى‏‏‏ تفاوت دارد كه متاسفانه بسيار معمول است و عبارتست از محدود ساختن ديالكتيك به «تريشوتومى‏‏‏ Trichotomie (LI) چوبين» (ماركس) و يا عنوان كردن آن به عنوان «دستكارى‏‏‏ كردن به‏كمك ساده‏ترين تردستى‏‏‏ها» (انگلس) كه در آن‏ها از اسلوب «برداشت تاريخى‏‏‏ از تاريخ» كه هگل ارايه داده است، تنها يك الگوى‏‏‏ غمناك باقى‏‏‏ مى‏‏‏گذارد كه لنين درباره آن مى‏‏‏گويد: «مرده، فقير و خشك» است.

(تاريخ و ديالكتيك پايان ٩، ادامه در 10 http://www.tudeh-iha.com/?p=1426&lang=fa

)




تاريخ و ديالكتيك آغاز ٨

مقاله شماره 89 / 30

بخش چهار

اسلوب ديالكتيك مشخص

«براين‏پايه، تاريخ جهان ما هيچ گاه چيز ديگرى‏‏‏ از كار در نمى‏‏‏ آمد، جز دستگاهى‏‏‏ با تكه‏هاى‏‏‏ جدا از هم، و هيچ گاه عنوان علم نمى‏‏‏يافت.  آنجا كه عقل سليم  استاد نانوا Brotgelehrte تقسيم مى‏‏‏كند، روح فلسفى‏‏‏ پيوند مى‏‏‏زند.»    شيلـر Schiller

نكته‏اى‏‏‏ كه هگل روزى‏‏‏ آن را با جمله زير با برجستگى‏‏‏ خاص مطرح ساخت كه: «اسلوب چيز ديگرى‏‏‏ نيست، جز برپا داشتن و توصيف مضمون و ذات ساختار كليت»، نكته‏اى‏‏‏ است كه بطور كامل درباره ماترياليسم ديالكتيك نيز صدق مى‏‏‏كند. زيرا  اول، او با اين جمله انطباق اسلوب بررسى‏‏‏ را با مضمون نگرش خود بيان مى‏‏‏كند  – برخلاف برداشت متافيزيكى‏‏‏، در اينجا اسلوب تنها بيان “صورى‏‏‏” واقعيت نيست – ؛ و دوم، با اين اسلوب، نقش مركزى‏‏‏ مفهوم كليت برجسته مى‏‏‏شود.

بدون توجه خاص و آگاهانه ديالكتيكى‏‏‏ با هدف دركِ كليت [واقعيت، حقيقت …]، همانطور كه تجربه نيز نشان مى‏‏‏دهد، ديالكتيك در خطر بزرگ درغلطيدن كم و بيش به سطح شيوه انديشه قديمى‏‏‏ ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ قرار دارد كه مورد انتقاد شديد ماركس و انگلس واقع شده است. معناى‏‏‏ اين خطر بيش از تنها باقى‏‏‏ماندن در سطحِ اين يا آن پديده و يك‏ سويه نگرى‏‏‏ غيرديالكتيكى‏‏‏ است كه خود البته به اندازه كافى‏‏‏، وضعى‏‏‏ ناپسند و بدعاقبت مى‏‏‏باشد. خطر اصلى‏‏‏ در اين امر نـهفته است كه در اثر بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به كليت، پذيرش غيرانتقادى‏‏‏ انعكاس غيرمتناسب inadaequat روندهاى‏‏‏ واقعى‏‏‏ [اجزاى‏‏‏ كليت]، به‏مثابه خود واقعيت ممكن شده و تثبيت مى‏‏‏شود، به‏ويژه پذيرش مفاهيم جاافتاده، به اصطلاح كاتگورى‏‏‏ [مقولات] Kategorie (XXXXIV)، در چنين شرايطى‏‏‏ تحقق مى‏‏‏يابد. اين در حالى‏‏‏ است كه اصلاً اين مسئله از اهميت برخوردار نيست كه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ نظرياتش را در پس نقاب «انتقادى‏‏‏» مطرح كرده و آن‏ها را گويا با نگرشى‏‏‏ انتقادى‏‏‏ مى‏‏‏پروراند. اين انتقاد در بخش‏هاى‏‏‏ متفاوتى‏‏‏ از اين نوشته مستدل و به اثبات رسانده خواهد شد.

اما برعكس هم، يعنى‏‏‏ مبالغه در مفهوم كليت نيز با ديالكتيك ناسازگار است و منجر به عدم درك تغيير و بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ واقعى‏‏‏ محتواى‏‏‏ پديده مى‏‏‏شود و موجب تقليل روند جارى‏‏‏ پرمحتواى‏‏‏ حقيقت به سطح يك مفهوم خشك و خالى‏‏‏ و بى‏‏‏محتوا از كليت مى‏‏‏گردد و از اين طريق انديشه را بسوى‏‏‏ برداشت متافيزيكى‏‏‏ مى‏‏‏راند.

ارزش والاى‏‏‏ مفهوم كليت در ديالكتيك اما بلاترديد است. اين نكته را هم بدفعات نشان خواهيم داد. مثلاً انگلس در پيش‏گفتار قديمى‏‏‏ درباره “آنتى‏‏‏ دورينگ” از «كليت» صحبت مى‏‏‏كند كه اما آن را با مفهوم ساده ارتباط پديده‏ها يكى‏‏‏ نمى‏‏‏داند – يك چنين مفهومى‏‏‏ از ارتباط عمومى‏‏‏ را انديشه متافيزيكى‏‏‏ نيز بكار مى‏‏‏برد -، بلكه آن را با مفهوم ديالكتيكى‏‏‏ «بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ عام» و «كليت بهم‏پيوسته- بهم‏تنيده» مشخص مى‏‏‏سازد (27). ويژگى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ اين مفهوم، همانطور كه انگلس در جاى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ از همين رساله نيز توضيح مى‏‏‏دهد،  از اين نكته تشكيل مى‏‏‏شود كه برداشتى‏‏‏ كه به‏كمك اين مفهوم بيان مى‏‏‏شود، در مرز «تضادهاى‏‏‏ درك نشده … عقل سليم انسان» (LIII) باقى‏‏‏نمى‏‏‏ماند. (28)

كليت بهم‏پيوسته و بهم ‏تنيده

اگر سوال شود كه منظور از كليت بهم‏پيوسته عام در تئورى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏ دقيقاً چيست، (م)، آنوقت در ابتدا بايد گفته شود كه مفهوم كليت در ديالكتيك، خود هيچ چيز متصلب و متحجرى‏‏‏ را تشكيل نمى‏‏‏دهد، مثلاً آنطور كه در انديشه منطق فرمال [تعقل صورى‏‏‏] تحت اين عنوان، چيزى‏‏‏ «كاملاً واضح و روشن و مشخص» [چيز تشكيل شده از بخش‏ها، مثلاً يك ماشين] تصور مى‏‏‏شود.

تصميم درباره تعيين مرزهاى‏‏‏ كليتى‏‏‏ كه موضوع مورد بررسى‏‏‏ است، را هم خود واقعيت نشان مى‏‏‏دهد و هم مسئله‏اى‏‏‏ است كه من بايد به آن پاسخ داده و آن را توضيح دهم. در اين كوشش ديده خواهد شد كه هر كليتى‏‏‏، هرچقدر هم مرزهاى‏‏‏ فراخ‏تر، خود نيز در زيرمجموعه كليتى‏‏‏ بزرگ‏تر جاى‏‏‏ دارد. همچنين اين ضرورت در جريان تحقيقات ديده خواهد شد كه مرزهاى‏‏‏ ابتدايى‏‏‏ تعيين شده براى‏‏‏ كليتى‏‏‏ كه مورد بررسى‏‏‏ قرار دارد، بايد براى‏‏‏ كليت‏هاى‏‏‏ زير مجموعه آن نيز درنظر ‏گرفته شود. تعيين مرز و جداسازى‏‏‏ اما به اين معنا نيست كه در جريان بررسى‏‏‏ مجاز باشيم چشم را بر بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ عام پديده‏ها، آنطور كه آن‏ها در مرزهاى‏‏‏ ابتداى‏‏‏ كليت مورد بررسى‏‏‏ وجود دارند، ببنديم.

كليت و زيرمجموعه آن

نمونه‏اى‏‏‏ را مورد توجه قرار دهيم كه به كمك آن ما همچنين در متن medias res تحليل خود نيز قرار خواهيم داشت. براى‏‏‏ هيچ ماركسيستى‏‏‏ ترديدى‏‏‏ وجود ندارد كه پراهميت‏ترين مرز جامعه را مرزى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد كه آن را به‏مثابه كليتى‏‏‏ متظاهر مى‏‏‏سازد، يعنى‏‏‏ مرز بين يك دوران با دوران ديگر [رشد تاريخى‏‏‏ جامعه]، مرزى‏‏‏ كه از طريق تعيين چگونگى‏‏‏ روابط توليدى‏‏‏ در هر دوران تعيين مى‏‏‏شود و به صورت ساختارِ «نظم اجتماعى‏‏‏» تظاهر مى‏‏‏كند. مشخص بودن اين مرز آنقدر چشم‏گير است كه حتى‏‏‏ علوم سرمايه‏دارى‏‏‏ نيز آن را بى‏‏‏ سروصدا به‏رسميت مى‏‏‏شناسند، اگر چه به‏علل قابل فهم، حاضر نيستند از اين شناخت نتيجه‏گيرى‏‏‏هاى‏‏‏ اسلوبى‏‏‏ و عملكردى‏‏‏ استخراج كنند.

به آسانى‏‏‏ مى‏‏‏توان پذيرفت كه كليت نظم اجتماعى‏‏‏ را مى‏‏‏ توان در زيرمجموعه كليت «تاريخ جهان» منظور كرد. توضيح بيش‏تر در اين زمينه غيرضرورى‏‏‏ و بردن آب به رودخانه راين است. اما تشخيص و پذيرفتن اين امر مشگل‏تر است كه در تحليل و بررسى‏‏‏ مشخص بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ لحظات، انتزاع بايد در موارد بسيارى‏‏‏ [مثلاً پديده بيكارى‏‏‏ در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏] از همه آنچه كه كليت نظم اجتماعى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد، يعنى‏‏‏ انتزاع بايد از همه لحظات انجام شود، بدون آنكه بررسى‏‏‏، مرز و محدوديت كليت را ترك كند [يعنى‏‏‏ مثلاً به مسئله بيكارى‏‏‏ ايجاد شده در نظام سوسياليستى‏‏‏ چين به‏دنبال برقرارى‏‏‏ “سرمايه‏دارى‏‏‏ تحت كنترل دولت سوسياليستى‏‏‏” بپردازد كه در بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ ايجاد شده است و بررسى‏‏‏ آن بايد در چهارچوب كليت نظام جمهورى‏‏‏ چين مورد بررسى‏‏‏ قرارگيرد]. جاى‏‏‏ يك كليت وسيع و همه‏جانبه را كليتى‏‏‏ محدودتر مى‏‏‏گيرد [كليتى‏‏‏ كه در زير مجموعه كليت وسيع قرار دارد و لحظه و جنبه مشخص مورد بررسى‏‏‏ در درون كليت بزرگ‏تر را تشكيل مى‏‏‏دهد و بخشى‏‏‏ از آن است]، درحالى‏‏‏كه در عين حال درك كليت محدود شده، شرط درك كليت وسيع‏تر و همه‏جانبه است . سختى‏‏‏اى‏‏‏ كه در اينجا پيش مى‏‏‏آيد، مشگل كلى‏‏‏ تعيين كردن و انتخاب «آغاز» است. اين مشگل در اين امر نـهفته است كه شناخت كليت فراگير و جامع، شناخت و آگاهى‏‏‏ از كليت‏هاى‏‏‏ زير مجموعه آن را به‏مثابه پيش‏شرط دارد، حكمى‏‏‏ كه عكس آن هم صدق مى‏‏‏كند.

انتزاع ديالكتيكى‏‏‏

نكته شناخته شده‏اى‏‏‏ است كه ماركس مجموعه پديده‏هاى‏‏‏ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏، ازجمله پديده ايدئولوژى‏‏‏ حاكم بر آن را به‏مثابه وحدتى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند. باوجود اين، ماركس در “سرمايه” روند اقتصادى‏‏‏ در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ را به‏ظاهر بدون توجه ويژه به ابعاد در عمق و عرض بشدت متنوع و بغرنجِ قلمرو و محدوده و فضاى‏‏‏ ايدئولوژيكِ حاكم بر آن، مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. اما ماركس از سوى‏‏‏ ديگر تنها از اين رو مى‏‏‏تواند بررسى‏‏‏ را بدين‏گونه عملى‏‏‏ سازد، زيرا اين بررسى‏‏‏ در حقيقت برپايه شناخت همه‏جانبه‏اى‏‏‏ از ويژگى‏‏‏ جوانب حيات ايدئولوژيك سرمايه‏دارى‏‏‏ قرار دارد، و از اين طريق انديشه در وسيع‏ترين مفهوم آن، بندناف خود را با مجموعه ابعاد جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ قطع نمى‏‏‏كند. در چهارچوب بررسى‏‏‏ “اقتصاد سياسى‏‏‏”، ماركس در آغازِ بررسى‏‏‏ خود بدون هر مقدمه‏اى‏‏‏، ارزش كالا را مورد پژوهش قرار مى‏‏‏دهد، آن چنان‏ كه گويا ارزش كالا واقعيتى‏‏‏ بكلى‏‏‏ مستقل است، و آن چنان كه گويا رابطه بين ارزش مصرف و ارزش مبادله كالا، رابطه و حركتى‏‏‏ تنها در بين آن دو مى‏‏‏باشد. اما براى‏‏‏ هر كسى‏‏‏ كه با ديالكتيك ماركسيستى‏‏‏ آشناست، روشن است كه نتايجى‏‏‏ كه او از بررسى‏‏‏ خود به دست مى‏‏‏آورد، تنها از اين‏رو ممكن مى‏‏‏شوند (م)، زيرا پيش‏شرط شناخت عمومى‏‏‏ وسيع از مجموعه روند نزد او وجود دارد. توجه مشخص انديشه بر روى‏‏‏ كليت بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ در پديده‏ها، حتى‏‏‏ آنجا نيز وجود دارد، زمانى‏‏‏ كه در چگونگى‏‏‏ ارايه موضوع مورد بررسى‏‏‏ با صراحت بدان اشاره نمى‏‏‏شود. نبايد شكل ارايه بررسى‏‏‏ مشخص را با مجموعه چگونگى‏‏‏ ساختار انديشه درباره موضوع بررسى‏‏‏ اشتباه كرد و يكى‏‏‏ دانست

.

نسبى‏‏‏ و مطلق

بدين‏ترتيب روشن است كه بررسى‏‏‏ يك رابطه محدود و مشخص، تنها اقدامى‏‏‏ موقتى‏‏‏ مى‏‏‏تواند باشد. يعنى‏‏‏ انتزاعى‏‏‏ آگاهانه از واقعيت، واقعيتى‏‏‏ كه خود تنها لحظه‏اى‏‏‏ است از كليت وسيع و همه‏جانبه كه تحت تاثير روابط ديالكتيكى‏‏‏، بهم‏پيوسته و بهم‏تنيده شده است. انتخاب چنين انتزاعى‏‏‏ بـهيچ‏وجه اتفاقى‏‏‏ و بدون محتوا و خشك وخالى‏‏‏ عملى‏‏‏ نمى‏‏‏شود، زيرا چنين انتزاعى‏‏‏ هميشه انتزاعى‏‏‏ پيگير و دقيق است كه برپايه موضع و برداشت ديالكتيكى‏‏‏ از كليت قرار دارد و با توجه به آن وقوع مى‏‏‏يابد. [تعيين تضاد اصلى‏‏‏ حاكم بر جامعه در دوران معين رشد آن و كشف تضاد عمده در مرحله حاضر در آن، آغاز ارزيابى‏‏‏ موقتى‏‏‏ انديشه ديالكتيكى‏‏‏ براى‏‏‏ ارايه تعريف دوران تاريخى‏‏‏ رشد “كليت” اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏باشد]

از اين رو چنين انتزاعى‏‏‏ در علوم ديالكتيكى‏‏‏ داراى‏‏‏ معنا و جاى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ است، از آنچه كه در علوم غيرديالكتيكى‏‏‏ داراست، زيرا براى‏‏‏ علوم غيرديالكتيكى‏‏‏، آگاهى‏‏‏ تئوريك درباره برداشتِ  ديالكتيكى‏‏‏ از كليت، نشناخته است. يك چنين انتزاعى‏‏‏ اصلاً از اين جهت ممكن مى‏‏‏شود، زيرا در پديده مورد بررسى‏‏‏ [مثلاً كالا در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏]، كه به‏ظاهر بطور مستقل مورد پژوهش قرار دارد، حركت و تغيير مشخص در آنچنان صراحتى‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏دهد كه اگرچه هنوز بطور نسبى‏‏‏ ساختارى‏‏‏ انتزاعى‏‏‏ دارد، اما باوجود اين، مضمون حركت و تغيير كلى‏‏‏ روند را در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ منعكس مى‏‏‏سازد. همانطور كه ياخته در خود چگونگى‏‏‏ حيات كليت موجود زنده را منعكس مى‏‏‏سازد، همانطور هم در اين «نسبى‏‏‏بودن [ياخته]»، «مطلق بودن [موجود زنده]» خود را  نشان مى‏‏‏دهد، و از اين رو مى‏‏‏تواند به‏مراتب پرمعناتر باشد كه بررسى‏‏‏ كليت زنده  – به‏شرط آنكه در ابتدا درباره زنده بودن درك معينى‏‏‏ بوجود آمده است –  با بررسى‏‏‏ ياخته آغاز شود. همينطور هم ممكن است كه با توجه به گذرا و موقتى‏‏‏ بودن انتزاع ديالكتيكى‏‏‏ [لحظه] از كليت، رابطه ديالكتيكى‏‏‏ مشخص بين نسبى‏‏‏ بودن و مطلق بودن، نشان داده شود. زيرا «در ديالكتيكِ عينى‏‏‏ لحظهِ مشخص، در نسبى‏‏‏ بودن آن، مطلقيت نيز وجود دارد» (29).

خصلت ديالكتيكى‏‏‏ رابطه بين نسبيت و مطلقيت خود را به‏ويژه در اين امر نشان مى‏‏‏دهد كه تضاد بين نسبى‏‏‏ و مطلق بودن خود نيز امرى‏‏‏ نسبى‏‏‏ است. ماركس در مقدمه “انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏” مى‏‏‏طلبد كه در ابتدا بايد از «تصور شلوغ و پرهرج ومرج از كليت» [در ذهن خود كه در آن به‏ظاهر نظمى‏‏‏ يافت نمى‏‏‏شود] به «مفاهيم ساده‏تر» رجعت كرد، تا [پس از شناخت ساده‏ها] دوباره بسوى‏‏‏ كليت با نظمى‏‏‏ بغرنج «صعود نمود». با توجه به اين نظر ماركس، آنوقت بايد اين نكته روشن باشد كه رجعت به سطح مفاهيم ساده‏تر در ديالكتيك، بكلى‏‏‏ دارى‏‏‏ معناى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ است، از آنچه كه چنين روندى‏‏‏ با ظاهر مشابـه در علومى‏‏‏ كه هگل آن‏ها را علم «مطابق با عقل» مى‏‏‏نامد، از آن مفهوم مى‏‏‏شود. مفاهيمى‏‏‏ كه از طريق انتزاع آگاهانه- هدفمند (ماركس) [رجعت ديالكتيكى‏‏‏ به مفاهيم ساده] از كليت نتيجه مى‏‏‏شوند، بطور متجزا مورد بررسى‏‏‏ قرار نمى‏‏‏گيرند، بلكه در رابطه و حركت وتغيير آن‏ها در ارتباط با كليت پديده، مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏گيرند. به‏عبارت ديگر، انتزاع از لحظه  و جنبه‏اى‏‏‏ از كليت عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود كه [همانند ياخته در موجود زنده]، بيان كننده مطلقيت در نسبيت است.

بدين‏ترتيب آنجا كه انديشه تئوريك به ضرورت پايبندى‏‏‏ به چنين شيوه‏اى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ مى‏‏‏يابد و به آن مسلط مى‏‏‏شود، تعيين «مفاهيم ساده‏تر» بايد به نتايج ديگرى‏‏‏ دست يابد، از آنچه كه شيوه عاميانه با اسلوبى‏‏‏ نادرست، از مفهوم «دقيق» نتيجه‏گيرى‏‏‏ مى‏‏‏كند، آنطور كه در بررسى‏‏‏ «واقعيت‏امر [فاكت]» توسط شيوه عاميانه عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود.

پيش‏تر كه ما مفهوم ياخته را به‏كار برديم، آن را در ارتباط با “بازمانده‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏” از لنين انجام داديم. نكته پراهميت در اين مقايسه در آن نـهفته است كه او مايل است در «ياخته‏ها»، «هسته همـه تضادها»، يعنى‏‏‏ كليت را ببيند. (بر كلمه همـه خود لنين تاكيد دارد، همانطور كه در نقل قول زير ديده مى‏‏‏شود). اين به اين معناست كه تا آنجا كه نسبيت بين نسبى‏‏‏ و مطلق بودن تنها بى‏‏‏واسطه‏ترين رابطه، يعنى‏‏‏ درواقع رابطه لحظهِ متجزا را در جريان روند كليت توضيح مى‏‏‏دهد، به‏نوبه خود امرى‏‏‏ يك سويه، انتزاعى‏‏‏ و نسبى‏‏‏ است [زيرا تنها لحظهِ‏اى‏‏‏ در جريان را در بر مى‏‏‏گيرد] در مقايسه با كل حركت و تغيير، در مقايسه با كليت پديده. لنين موضع خود را چنين برمى‏‏‏شمرد: «تفاوت بين سوبژكتيويسم [ذهنگرايى‏‏‏] (شكاكيت Skeptizismus (XXXXV) و سوفيستيك Sophistik  (XXXXVI) وغيره) با ديالكتيك ازجمله در آن است كه در ديالكتيك (عينى‏‏‏) [كه مورد مشخص را مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد] تفاوت بين نسبى‏‏‏ و مطلق بودن، نسبى‏‏‏ است. هم چنانكه در عنصر مطلقيت، نسبى‏‏‏ بودن وجود دارد. براى‏‏‏ سوبژكتويسم و سوفيستيك نسبى‏‏‏ بودن تنها نسبى‏‏‏ است و مانع‏الجمع است با مطلقيت.

ماركس در “كاپيتال” در ابتدا ساده‏ترين رابطـه را مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد، معمولى‏‏‏‏ترين، پايه‏اى‏‏‏ترين، انبوه‏ترين، روزانه‏ترين، رابطـه‏اى‏‏‏ كه مى‏‏‏توان آن را ميلياردها بار در جامعه (- كالاى‏‏‏) سرمايه‏دارى‏‏‏ مشاهده كرد: تبادل كالا را. بررسى‏‏‏ اين ساده‏ترين پديده (“ياخته” جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏)، «هـمه تضادها (و يا هسته همـه تضادها) جامعه مدرن را افشا مى‏‏‏كند. ادامه بررسى‏‏‏ رشد (هـم رشد و هم حركت و تغيير) اين تضادها و اين جامعه را، در هر بخش آن، از آغاز تا پايانشان نشان مى‏‏‏دهد.» (30). با اضافه كردن اين نكته، كه لنين چه اهميت زيادى‏‏‏ براى‏‏‏ نظريات هگل درباره اصل كليت قائل است، آنوقت كاملاً روشن مى‏‏‏شود كه نزد او «انديشه ديالكتيكى‏‏‏ از كليت» داراى‏‏‏ چه مقامى‏‏‏ است (31).

چگونه بررسى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ «ياخته» و يا «هسته» جامعهِ سرمايه‏دارى‏‏‏ بدون برقرارى‏‏‏ رابطه مداوم، بدون عطف مداومِ فكرى‏‏‏، بين ياخته با كليتِ جامعه، غيرممكن است، را مى‏‏‏توان مجدداً در اولين و «ساده‏ترين» عنصر بررسى‏‏‏ ماركس از جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ مشاهده كرد: در بررسى‏‏‏ كالا.

بلافاصله با مقايسه ارزش مصرف و ارزش مبادله كالا و عريان ساختن رابطه مشخصِ آن‏ها، مضمون جامعه توليد كننده كالا شناخته مى‏‏‏شود، يعنى‏‏‏ جامعه‏اى‏‏‏ كه نه براى‏‏‏ مصرف بى‏‏‏واسطه، بلكه براى‏‏‏ مبادله، كالا توليد مى‏‏‏كند، براى‏‏‏ بازار. و ازآنجا‏ كه تقسيم‏كار در چنين جامعه‏اى‏‏‏ برپايه كار فردى‏‏‏ قرار دارد، هيچ شى‏‏‏ء ديگرى‏‏‏ هم نمى‏‏‏تواند توليد كند [جز كالا]. كالا در اين جامعه، يعنى‏‏‏ شكل برقرارى‏‏‏ حاكميت «شى‏‏‏ء شده رابطه انسان‏ها در كليـت جامعه كه از وسيع‏ترين تقسيم‏كار و اتميزاسيون [اتمى‏‏‏ و فرد فرد شدن] روابط اقتصادى‏‏‏ ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود. از اين رو نمى‏‏‏توان هيچ پديده‏اى‏‏‏ را از رابطه كالا با جامعه درك نمود، اگر نتوان آن را به‏مثابه لحظه و جنبه‏اى‏‏‏ از كليه روابط در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ درك كرد و نشان داد. مثلاً تضاد بين ارزش مصرف و ارزش مبادله به‏مثابه يك واحد [از كليه تضادهاى‏‏‏ جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏] تنها زمانى‏‏‏ قابل درك است كه شناختِ خصلتِ روابط توليدى‏‏‏ و مبادله در جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ شناخته شده باشد و همچنين برعكس، تنها زمانى‏‏‏ مى‏‏‏تواند خصلت اقتصادى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ در وسيع‏ترين ابعاد آن شناخته شود كه تضادِ ديالكتيكى‏‏‏ درونى‏‏‏ كالا نشان داده شده باشد.

اين رابطه بين لحظه و كليت، يعنى‏‏‏ بين حركت و تغيير كالا به‏مثابه ياخته از يك‏سو  و حركت و تغيير كل نظام كالايى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ از سوى‏‏‏ ديگر، آنجا بيش‏تر برجسته مى‏‏‏شود كه بررسى‏‏‏ به مرحله بالاترى‏‏‏ از درك لحظات و جنبه‏ها دست يافته و شناخت، در تداوم رشد خود، پديده‏هاى‏‏‏ بغرنج‏تر را درك كرده باشد. هرچقدر «واقعيت‏امر» Tatsache ساده‏تر است، به‏همان نسبت آسان‏تر نيز اين تصور بوجود مى‏‏‏آيد كه درك آن تنها و جدا از وابستگى‏‏‏هايش ممكن است. برداشت غيرانتقادى‏‏‏ را نمى‏‏‏توان متقاعد ساخت كه مثلاً بتواند بپذيرد كه رابطه بين ارزش مصرف و مبادله كالا را نمى‏‏‏ توان بدون عطف به روابط عمومى‏‏‏ نظام كالايى‏‏‏ روشن ساخت. گمراهى‏‏‏ در اين نكته نـهفته است كه قابليت مبادله كالااى‏‏‏ كه براى‏‏‏ بازار توليد شده است، بطور انتزاعى‏‏‏، به‏مثابه پيش‏شرط پذيرفته شده است. به‏عبارت ديگر ايجاد ارتباط فكرى‏‏‏ در رابطه با كليت، از بررسى‏‏‏ مشخص جريان بازار پيشى‏‏‏ گرفته است. پيامد چنين وضعى‏‏‏ در صحنه روندهاى‏‏‏ بغرنج‏تر براى‏‏‏ انديشه ساده و عاميانه بدين گونه است كه اصلاً بغرنجى‏‏‏ پديدهِ در روند، به‏صورت انديشه تئوريك مشخص، به‏سطح آگاهى‏‏‏ نمى‏‏‏رسد و مسائل موجود در واقعيت‏امر اصلاً به‏مثابه “مسئله” درك نمى‏‏‏شوند. كورى‏‏‏ غريب در نديدن مسئله، هم توسط تاريخ‏شناسِ (ماترياليستِ) مكانيكى‏‏‏ و هم ايده‏آليست ‏(راسيوناليست) درست در اين نكته نـهفته است؛ اما براى‏‏‏ آنكه تظاهر به برخورد عميق و انديشمندانه به مسائل شده باشد، مسائل به‏طور مصنوعى‏‏‏ و گويا راهگشا konstruktiv ساخته و پرداخته مى‏‏‏شوند كه در بـهترين حالت تنها در تماس سطحى‏‏‏ غيرمنسجم با واقعيت مشخص قرار دارند. از اين‏رو هم، علم راسيوناليستى‏‏‏، اصلاً مسئله”شى‏‏‏ء شدن” و “بيگانه‏شدن” را نمى‏‏‏شناسد كه شناخت آن، بلى‏‏‏ حتى‏‏‏ درك آن به‏مثابه مسئله، خود نياز به پيش‏شرط تشخيص رابطه پديده‏ها با يكديگر و با كليت حقيقت دارد. اما آنچه كه مسئله در چهارچوب درك ماترياليستى‏‏‏ تاريخ  – آنطور كه مثلاً در “فلسفه پول” زيـمل Simmel و در “سوسيولوژى‏‏‏ رنسانس” فون مارتين von Martin  –  به‏مثابه يك چنين مسئله‏اى‏‏‏ ظهور مى‏‏‏كند، به‏سرعت در توصيف «پرطمطراق» سطح پديده باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند (نزد زيمـل) و يا با «توضيحات» اراده‏گرايانه- گويا راهگشا درباره رابطه بين «حاكميت شى‏‏‏ء » (عمدتاً پول) بر انسان، بى‏‏‏اعتبارى‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏دهد، بدون آنكه ظاهر شى‏‏‏ء شده مسئله درك و توضيح داده شده باشد  (نزد فون مارتين).

اسلوب ماركسيستى‏‏‏

اسلوب پژوهش ماركس از نوعى‏‏‏ ديگر است. نشان دادن چگونگى‏‏‏ وابستگى‏‏‏ بين جز و كل را ماركس به‏كمك بررسى‏‏‏ تنوع مشخص تضادهاى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ در روند واحد و از اين طريق، كشف مضمون پديده‏ها عملى‏‏‏ مى‏‏‏سازد. به اين منظور او به بررسى‏‏‏ وضع كالا مى‏‏‏پردازد كه بارها و بارها در تحليل خود به آن برمى‏‏‏گردد. اينكه كالا تنها بيان “شى‏‏‏ء شده” يك روند زنده و بغرنج اجتماعى‏‏‏ است، يعنى‏‏‏ ياخته‏اى‏‏‏ است كه كل روند در آن منعكس مى‏‏‏گردد، يكى‏‏‏ از برجسته‏ترين دستاوردهاى‏‏‏ ديالكتيك ماركسيستى‏‏‏ است.

مثلاً ماركس در جلد سوم “كاپيتال” مى‏‏‏نويسد: «در كالا و دقيق‏تر، در كالااى‏‏‏ كه به‏مثابه محصول توليد سرمايه تظاهر مى‏‏‏كند، ذهنيت شى‏‏‏ء شده از روابط اجتماعى‏‏‏ توليد و همچنين از زمينه عينى‏‏‏ روابط materiell توليدى‏‏‏ [توليد فردى‏‏‏، مبادله اجتماعى‏‏‏] كه بنوبه خود كليت شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ را مشخص مى‏‏‏كند، نـهفته است.» (32).

در اين نقل قول از يك سو از كليـه شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ صحبت به‏ميان آمده است، و از سوى‏‏‏ ديگر كالا به‏مثابه تنها يك جنبه- ‏ لحظه در كل اين شيوه مطرح مى‏‏‏شود كه در آن، تضاد شى‏‏‏ء شده روابط اجتماعى‏‏‏ و برداشت ذهنى‏‏‏ از زمينه عينى‏‏‏ توليد، وحدتى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند؛ نهايتاً و هم‏زمان كالا در اين نقل قول به‏مثابه يك حركت و تغيير ديالكتيكى‏‏‏- پرتضاد مطرح است كه در آن كليت شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ تظاهر مى‏‏‏كند. بطور اصولى‏‏‏ مى‏‏‏توان براين‏پايه جوانب ديگرى‏‏‏ را مورد بررسى‏‏‏ قرار داد، حتى‏‏‏ خارج از چهارچوب شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏، و يا حتى‏‏‏ بررسى‏‏‏ را به قلمروى‏‏‏ برداشت ايدئولوژيك از هستى‏‏‏ نيز توسعه داد. به‏عبارت ديگر مى‏‏‏توان بطور مشخص، رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين ساختار كالا و روند سير معنويت [ايدئولوژى‏‏‏ در هستى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏] را به‏كمك آن به اثبات رساند. در اين ارتباط، نظر ماركس، يعنى‏‏‏ تضاد بين شى‏‏‏ء ‏شدن و روند فردگرايى‏‏‏ Individualisation «نـهفته در كالا»  بسيار موثر برجسته مى‏‏‏شود.

روابط اجتماعى‏‏‏ شى‏‏‏ء  شده

محتواى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ نقل قول ماركس را مورد توجه بيش‏تر قرار دهيم. بديهى‏‏‏ است كه عدم درك جنبه‏هاى‏‏‏ لحظات شى‏‏‏ء شده و براى‏‏‏ انسان ناشناس مانده و برداشت نادرست و قلب شده ذهنى‏‏‏ از آن‏ها، به‏طور ناگهانى‏‏‏ و ابتدا بساكن بوجود نمى‏‏‏آيد، بلكه يكديگر را بطور ديالكتيكى‏‏‏ موجب مى‏‏‏شوند. پرسشى‏‏‏ كه مطرح است، آنست كه چگونه و ازچه طريق؟ (م) [همچنين به مبحث چگونگى‏‏‏ جريان شى‏‏‏ء شدن روابط اجتماعى‏‏‏ و نقش تقسيم‏كار در آن مراجعه شود]

براى‏‏‏ فهم آن بايد ما به تحليل اوليه ماركس از كالا در سرآغاز جلد اول “كاپيتال” بازگرديم. در آنجا ماركس ازجمله نشان مى‏‏‏دهد كه ارزش كالا از طريق ارزش كار نـهفته در آن تعيين مى‏‏‏شود. او همچنان نشان مى‏‏‏دهد كه اما محصول توليد كار، تنها زمانى‏‏‏ به كالا تبديل مى‏‏‏شود كه كار نهفته در آن، «كارفردى‏‏‏» است و براين‏پايه  – البته در شرايط تقسيم‏كار سرمايه‏دارى‏‏‏ –  هدف آن رفع نياز بى‏‏‏واسطه خود توليد كننده نيست، بلكه هدف مبادله كالا است.  همانطور كه كارفردى‏‏‏ پيش‏شرط ايجادشدن بازار سرمايه‏دارى‏‏‏ است، همانطور هم بازار سرمايه‏دارى‏‏‏ پيش‏شرط به صحنه آمدن كارهاى‏‏‏ فردى‏‏‏ مستقل از هم مى‏‏‏باشد. نياز به تاكيد اضافى‏‏‏ نيست كه اين تناسب بين كارفردى‏‏‏ و بازار، بنوبه خود تنها يك‏سوى‏‏‏ كليت شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ را بيان مى‏‏‏كند.

اما درست از اين رو ما جنبه عرضه و تقاضاى‏‏‏ كالا در بازار را مورد توجه قرار مى‏‏‏دهيم، زيرا در آن رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين لحظه و كليت بطور آشكارا بروز مى‏‏‏كند. پيش‏شرط عملكرد عمومى‏‏‏ در سرمايه‏دارى‏‏‏، يعنى‏‏‏ تنظيم خودجوش مبادله- گردش كالا در بازار، كالااى‏‏‏ كه بدون قرار قبلى‏‏‏ و برپايه مالكيت خصوصى‏‏‏ به‏مثابه كار فردى‏‏‏ به بازار عرضه مى‏‏‏شود، از اين رو صورت مى‏‏‏گيرد، زيرا از يك سو افراد مستقل خواستار عرضه كردن كالاى‏‏‏ خود در بازار هستند، و از سوى‏‏‏ ديگر، تصاحب توليدات نيز به صورت فردى‏‏‏ عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود. با توجه به اين خواستِ هم عرضه كننده و هم طالب كالا است كه ماركس مى‏‏‏گويد، برداشت ذهنى‏‏‏ از چگونگى‏‏‏ حركت كالا در بازار از ابتدا روشن است. براين‏پايه روشن است كه تعريف كالا كه از طريق انتزاع از روابط مشخص متعددى‏‏‏ از درون كليت نظام كالايى‏‏‏ در جلد اول و سوم “كاپيتال” استخراج و مطرح مى‏‏‏شود، نه تنها يك امر واحد را تشكيل مى‏‏‏دهد، بلكه اضافه برآن، اين انتزاع از كليت ظاهرامر نيز در تمام مراحل تحليل حفظ مى‏‏‏شود. اضافه بر اين، حفظ رابطه فكرى‏‏‏ با كليت در مورد لحظه- جنبه ديگرى‏‏‏ هم كه ماركس برجسته مى‏‏‏ سازد، يعنى‏‏‏ “شى‏‏‏ء شدن” روابط كه قطب مقابل برداشت قلب و وارونه شده ذهنى‏‏‏ از چگونگى‏‏‏ حركت كالا را تشكيل مى‏‏‏دهد، به‏چشم مى‏‏‏خورد.

در نظريات ماركس، همانطور كه نقل قول فوق نشان مى‏‏‏دهد، “شى‏‏‏ء شدن” يك مشخصه از خصلت كالا را تشكيل مى‏‏‏دهد، آن‏هم به اين صورت كه كالا در حركت و گردش خود، تضاد بين شى‏‏‏ء شدن و برداشت ذهنى‏‏‏ از آن را در خود نـهفته دارد. با دقت بيش‏تر ديده مى‏‏‏شود كه اين تعريف ديالكتيكى‏‏‏ از كالا در اولين تحليل از آن در جلد اول [سرمايه] ارايه مى‏‏‏شود. در اينجا ماركس از يك‏سو كالا را نتيجه توليد فردى‏‏‏ كارگر مى‏‏‏نامد، كالااى‏‏‏ كه همانطور كه او آن را در آغاز جلد دوم برمى‏‏‏شمرد، خودشان نمى‏‏‏ توانند به بازار منتقل شوند، بلكه به اين منظور بايد صاحبى‏‏‏ داشته باشند. اين اما نكته اتفاقى‏‏‏ نيست كه جلد اول با خصلت فتيشى‏‏‏(XXXXVII) كالا پايان مى‏‏‏يابد، به‏عبارت ديگر با تحليل پديده‏اى‏‏‏ كه ناشى‏‏‏ از برداشت نادرست ذهنى‏‏‏ و اتميزاسيون روند اقتصادى‏‏‏ مى‏‏‏باشد، پايان مى‏‏‏يابد. درحالى‏‏‏كه نحوه تظاهر آن درست عكس آن را مى‏‏‏نماياند: اگر كالا «شى‏‏‏ء هايى‏‏‏ هستند بدون امكان مقاومت در برابر خواست انسان» (33)، فعاليت صاحب كالا است كه نشان مى‏‏‏دهد كه «تصميم و خواست اوست كه در كالا نـهفته است»، باوجود اين، حركت كالا در بازار به امرى‏‏‏ مستقل تبديل مى‏‏‏شود كه هيچ فردى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند به كنه آن پى‏‏‏ببرد و يا آن را هدايت كند. شى‏‏‏ء ها براى‏‏‏ انسان به‏مثابه موجودات به‏ظاهر مستقلى‏‏‏ به‏نظر مى‏‏‏رسند، آن‏ها «خصلت اجتماعى‏‏‏» پيدا مى‏‏‏كنند. اما از آنجا كه در پس اين حركت به‏ظاهر مستقلِ شى‏‏‏ء ها درواقع روابط بين انسان‏ها نـهفته است، مى‏‏‏توان از شى‏‏‏ء شدن روابط اجتماعى‏‏‏ صحبت كرد (XXXXVIII).

جفت ديالكتيكى‏‏‏ شى‏‏‏ء شدن و فردى‏‏‏ بودن در روابط كالايى‏‏‏

در اينجا اين نكته بازهم روشن‏تر نشان داده مى‏‏‏شود كه اگرهم اين روند شى‏‏‏ء شدن از يك سو،  فردى‏‏‏شدن روند اقتصادى‏‏‏ را به‏مثابه پيش‏شرط دارد، اما ازطرف ديگر، تنها در صحنه ماوراى‏‏‏ فردى‏‏‏ كليتِ روابط اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏تواند تحقق يابد. بنوبه خود، شى‏‏‏ء شدن همچنين پيش‏شرط  است براى‏‏‏ برداشت ذهنى‏‏‏ از كار و آگاهى‏‏‏اى‏‏‏ كه اين برداشت ذهنى‏‏‏ را منعكس مى‏‏‏سازد، پيش‏شرط فعاليتى‏‏‏ كه در تمام جهات جاى‏‏‏ خود را مى‏‏‏گشايد، و به‏ظاهر نتيجه كار فردى‏‏‏، و دقيق‏تر، به‏ظاهر تنها نتيجه كار فردى‏‏‏ بودن را به شدت برجسته مى‏‏‏كند و در كليه زواياى‏‏‏ حيات اجتماعى‏‏‏ نفوذ مى‏‏‏دهد. بيگانگى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شدن در يك‏سو، اتميزاسيون و فردگرايى‏‏‏  در سوى‏‏‏ ديگر – اين ها هم‏زمان قطب‏هاى‏‏‏ جداناپذير و در عين حال متفاوت و دور از هم در كل روابط كالايى‏‏‏ هستند كه به‏مثابه روابطه اصلى‏‏‏ شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ تظاهر مى‏‏‏كنند.

خصلت نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ به‏مثابه يك كليت، كه توضيح داده شد، به‏طور عمده در اين امر خود را نشان مى‏‏‏دهد كه هرچه قانونمندى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ بقاياى‏‏‏ پديده‏هاى‏‏‏ كنارى‏‏‏ وغيره‏عمده و ماقبل سرمايه‏دارى‏‏‏ را نيز فرامى‏‏‏گيرد و ماهيت آن‏ها را مى‏‏‏پوشاند، به همان نسبت كه اين روابط خود را سختگيرانه‏تر و بى‏‏‏مهاباتر و به‏مثابه روابط ظاهراً ماوراى‏‏‏ انسانى‏‏‏ و به‏مثابه قانونمندى‏‏‏هاى‏‏‏ “طبيعى‏‏‏” بر كليه شئون زندگى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ مسلط مى‏‏‏سازند، به‏همان نسبت نيز خصلت اتفاقى‏‏‏ بودن عملكرد انسان به وسيع‏ترين وجه برقرار مى‏‏‏شود؛ و برعكس، به همان شدت كه جنبه اتفاقى‏‏‏ و اراده‏گرايانه بودن در رفتار انسان جا بازمى‏‏‏كند، به‏همان نسبت نيز روند شى‏‏‏ء شدن وقايع عينى‏‏‏ و تظاهر تحجرآميز آن به‏مثابه يك “قانون طبيعى‏‏‏” غير و ضدانسانى‏‏‏ بيش‏تر جا مى‏‏‏افتد و طبيعى‏‏‏تر تلقى‏‏‏ مى‏‏‏شود. ماركس در موردى‏‏‏ كه با مسئله كنونى‏‏‏ ما ارتباطى‏‏‏ ندارد، ولى‏‏‏ بطور چشم‏گير در ارتباط با رابطه متقابل ديالكتيكى‏‏‏ بين اتفاقى‏‏‏بودن ذهن‏گرايانه و عينيت شى‏‏‏ء شده مى‏‏‏باشد، مى‏‏‏گويد «بالانس اجتماعى‏‏‏ توليد، خود را زير پوشش نوسان اتفاقى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از عملكرد تك تك توليدكنندگان در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ كه با انگيزه‏هاى‏‏‏ متفاوت اجتماعى‏‏‏ توليد مى‏‏‏كنند و تحت تاثير عملكرد متقابل خود يك‏ديگر را خنثى‏‏‏ مى‏‏‏سازند، قرار دارد». (34) با صراحت بازهم بيش‏تر ماركس در بيان زيرين تقابل تضاد عينيت شى‏‏‏ء ‏شده و اتفاقى‏‏‏ بودن وضع حاكم را برمى‏‏‏شمرد: «چنين به نظر نمى‏‏‏رسد كه بازگشت ارزش‏هايى‏‏‏ كه وارد روند توليدشده‏اند، ازجمله ارزش اضافى‏‏‏ نـهفته در كالا كه در جريان گردش كالا و فروش آن باز مى‏‏‏گردد، بلكه گويا اين ارزش در‏گردش كالا بوجود آمده و زائيده آن است؛ تظاهرى‏‏‏ كه به‏ويژه دو امر را مورد تاكيد قرار مى‏‏‏دهند: اول، سود به‏دست آمده موقع فروش كه وابسته است به سرزباندارى‏‏‏، زيركى‏‏‏، اطلاع از ويژگى‏‏‏هاى‏‏‏ كالا، استعداد و قريحه براى‏‏‏ فروش و هزاران پستى‏‏‏ و بلندى‏‏‏ ديگر وضع اقتصادى‏‏‏… كه درواقع همان قلمروى‏‏‏ رقابت است، با توجه به هر مورد مشخص، به اتفاق وابسته است؛ دوم، آنجا كه قانونى‏‏‏ درونى‏‏‏ كه اين اتفاقات را [در عرضه و تقاضا] بوجود مى‏‏‏آورد و تنظيم مى‏‏‏كند، خود را نشان مى‏‏‏دهد و شناخته مى‏‏‏شود، يعنى‏‏‏ آنجا كه تعداد زيادى‏‏‏ از اين اتفاقات هم‏زمان پيش مى‏‏‏آيند، براى‏‏‏ هر عامل توليد ناپيدا و غيرقابل درك باقى‏‏‏ مى‏‏‏مانند» (35).

رابطه ايدئولوژى‏‏‏ و اقتصاد

همانطور كه در خصلت كالا نشان داده شد، بايد وابستگى‏‏‏- ‏ بهم‏تنيدگى‏‏‏ و عطفِ ديالكتيكى‏‏‏ لحظه- جنبه [خاص] و كليت به يكديگر را با همه پيامدها ونتيجه‏گيرى‏‏‏هاى‏‏‏ آن براى‏‏‏ دستيابى‏‏‏ به درك عميق‏تر از حركت و مضمون لحظات و كليت به خدمت گرفت و آن را همچنين به‏كمك كاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ متفاوت اقتصادى‏‏‏ نشان داد، تا توانست از اين طريق به درك عميق‏تر از روند شدن و مضمون كليت واقعيت دست يافت. باوجود اين، انتخاب كالا و توضيح ساختار آن توسط ماركس براى‏‏‏ پژوهش نظام سرمايه‏دارى‏‏‏، امرى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏ نبوده است. ما ملاحظه كرديم كه «كالا»، «ياخته» و «هسته» كليه روابط پيشرفته و توسعه يافته اجتماعى‏‏‏ را در بر دارد. برهمين‏پايه اثبات كرديم (و ما اين نكته را در بخش هفتم دقيق‏تر مستند خواهيم ساخت) كه روند اين توسعه و شكوفايى‏‏‏ روابط اجتماعى‏‏‏، كه ناشى‏‏‏ از پويايى‏‏‏ و جنبش درونى‏‏‏ بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ است، در مرز اقتصادى‏‏‏ باقى‏‏‏ نمى‏‏‏ماند، بلكه تا به درون قلمروى‏‏‏ معنويت [ايدئولوژى‏‏‏] هستى‏‏‏ نيز ادامه دارد، تا به آنجا كه هيچ چيز مستقلى‏‏‏ كه بايد شناخته شود، خارج از كليت اجتماعى‏‏‏ باقى‏‏‏ نخواهد ماند.

درست رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين ايدئولوژى‏‏‏ [نظريات حاكم] و اقتصاد كه كليت بهم‏پيوسته- بهم‏تنيده روند وقايع را بطور اسلوبى‏‏‏ پيش‏شرط قرار مى‏‏‏دهد و برمبناى‏‏‏ نگرش و پذيرش كليت [واقعيت- حقيقت] قابل درك است، بطور عمده آن كيفيتى‏‏‏ را بيان مى‏‏‏دارد كه ماهيت ماترياليسم تاريخى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد و نه سخت‏جانى‏‏‏ عادتى‏‏‏ كه خود را از طريق اتصال مكانيكى‏‏‏ دو عامل با جنس متضاد، يعنى‏‏‏ ايدئولوژى‏‏‏ [ذهنى‏‏‏] و اقتصاد [عينى‏‏‏]، و گذار از اين به آن، حفظ مى‏‏‏كند.

شكل ديالكتيكى‏‏‏ ارتباط و وابستگى‏‏‏ بين روند اقتصادى‏‏‏ و ايدئولوژى‏‏‏ را به‏كمك اين رابطه به اختصار در نمونه كالا مورد توجه قرار دهيم.

ما ديديم كه تضاد نـهفته در كالا بين برداشت ذهنى‏‏‏ از آن و شى‏‏‏ء شدن آن، خود ناشى‏‏‏ از يك تضاد ديالكتيكى‏‏‏ درونى‏‏‏ كالا است، يعنى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از تضاد توليد فردى‏‏‏ و مبادله اجتماعى‏‏‏ آن است. (اين تضاد را نبايد جايگزين تضادى‏‏‏ كرد كه در داخل مراكز توليد خصوصى‏‏‏ وجود دارد بين توليد اجتماعى‏‏‏ و تصاحب خصوصى‏‏‏ محصولات توسط صاحب ابزار كار؛ آنجا كه انگلس مى‏‏‏گويد «ابزار توليد و توليد بطور عمده اجتماعى‏‏‏ شده‏اند» و «كارگاه‏هاى‏‏‏ بزرگ و كارخانه‏ها» به‏مثابه «ابزار توليد اجتماعى‏‏‏»، دوران ايجادشدن نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ را نشان مى‏‏‏دهند، منظورش نشان دادن همين شكل توليد «اجتماعى‏‏‏» در داخل كارخانه است) [و نه بيان تضاد نهفته در توليد فردى‏‏‏ و مبادله اجتماعى‏‏‏]. (36).

خصلت فردگرايانه و فيتيشى‏‏‏

ماركس مى‏‏‏نويسد: «وسائل مصرفى‏‏‏ اصلاً به كالا تبديل مى‏‏‏شوند، زيرا آن‏ها محصولات ناشى‏‏‏ از كار فردى‏‏‏ مستقل توليدكنندگان هستند… ازآنجا كه توليدكنندگان در جريان مبادله محصولات خود، در ارتباط اجتماعى‏‏‏ بايكديگر قرار مى‏‏‏گيرند، خصلت ويژه اجتماعى‏‏‏ كار فردى‏‏‏ آن‏ها نيز در جريان اين مبادله خود را نشان مى‏‏‏دهد.» (37). اين تضاد غيرقابل حل بين توليد فردى‏‏‏ و فروش كالا در بازار، تقابل بين خصلت فردگرايانه و فتيشيستى‏‏‏، بين «برداشت ذهنى‏‏‏ از روابط اجتماعى‏‏‏» و «شى‏‏‏ء شدن اين روابط» را تشكيل مى‏‏‏دهد .  (XXXXIX)

تضاد بين برداشت ذهنى‏‏‏ از روابط اجتماعى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شدن اين روابط، چگونه در آگاهى‏‏‏ انسان تظاهر مى‏‏‏كند؟ (م) در ابتدا بايد گفته شود كه اين تضاد، تضادى‏‏‏ است كه در آگاهى‏‏‏ انسان فعال در جامعه كالايى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ در جريان است و موجب ايجادشدن آگاهى‏‏‏ پرتضادى‏‏‏ نيز مى‏‏‏شود. اما با اين نكته هنوز همه جوانب امر توضيح داده نشده است. بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و به هم عطف شدنِ مشخص بين هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ تنها در اين نكته نادرست خلاصه نمى‏‏‏شود كه گويا هستى‏‏‏ بطور منفعل در آگاهى‏‏‏ منعكس مى‏‏‏شود  – باقى‏‏‏ ماندن در مرز اين انعكاس نادرست و از اين طريق ايجادشدن يك سويه نگرى‏‏‏، يكى‏‏‏ از ويژگى‏‏‏هاى‏‏‏ برداشت مكانيكى‏‏‏ از ماترياليسم تاريخى‏‏‏ است -، بلكه با همين شدت هم به‏درستى‏‏‏ در اين امر منعكس مى‏‏‏شود كه در اثر واكنش آگاهانه نسبت به هستى‏‏‏، انعكاس ايدئولوژيكِ اين واكنش آگاهانه، خود به يك عنصر پراهميت اين هستى‏‏‏ تبديل مى‏‏‏شود و اين‏كه هستى‏‏‏ اصلاً از اين طريق شكل پرتضاد ظهور خود را مى‏‏‏يابد (م). برداشت نادرست ذهنى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شده از روابط اجتماعى‏‏‏ نظام كالايى‏‏‏، هم انعكاس بدآموزانه- نادرست و قلب و همچنين وارونهِ شده برداشت ايدئولوژيك از وضع اقتصادى‏‏‏ است و هم آنكه عنصرى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد كه خود به درستى‏‏‏ شرط ايجاد‏شدن چنين هستى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. بدون وجود اشكالِ ايدئولوژيكِ برداشتِ ذهنى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شده، شيوه  توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند حتى‏‏‏ يك روز هم باقى‏‏‏ بماند. ما بزودى‏‏‏ خواهيم ديد كه ماركس اين شيوه عملكردى‏‏‏ غريب و پرتضاد برخى‏‏‏ از  – نه همه –  برداشت‏هاى‏‏‏ ايدئولوژيك را تحت عنوان “كاتگورى‏‏‏” جمع‏بندى‏‏‏ خواهد كرد.

بطور مشخص وضع از اين قرار است كه تحقق يافتن قانونمندى‏‏‏هاى‏‏‏ عينى‏‏‏، كه برپايه اتفاقِ ناشى‏‏‏ از ذهنيت عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود، اصلاً تحت تاثير رفتار ايدئولوژيك انسان‏ها ممكن مى‏‏‏گردد، رفتارى‏‏‏ كه در آن هم اعتقاد پرتضاد درباره وجود آزادى‏‏‏ و اختيار ذهنى‏‏‏ و هم و هم‏زمان اعتقاد به وجود و تاثير قوانين طبيعى‏‏‏ «سرنوشت‏وار»، حكمفرماست. قوانين طبيعى‏‏‏اى‏‏‏ كه اين آزادى‏‏‏ را در مرزهاى‏‏‏ قابل درك ذهن، محدود مى‏‏‏سازد و به‏آن پايان مى‏‏‏بخشند Transzendieren. اين واقعيت كه برخى‏‏‏ از عوامل ايدئولوژيك در عمل به «اشكال تظاهر هستى‏‏‏» [مثلاً آداب و رسوم] تبديل مى‏‏‏شوند، اين ظاهر را بوجود مى‏‏‏آورد كه گويا واقعيت- حقيقت، انديشه را ايجاد نمى‏‏‏ كند، بلكه انديشه است كه به واقعيت- حقيقت، شكل تظاهر هستى‏‏‏ آن را مى‏‏‏بخشد. ازجمله اهميت بزرگى‏‏‏ كه تضاد بين برداشت نادرست ذهنى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شدن روابط اجتماعى‏‏‏ در هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ دارا است را مى‏‏‏توان از اين كوشش درك كرد، كه انسان دوران سرمايه‏دارى‏‏‏ به‏خاطر عملكرد روزانه، يعنى‏‏‏ به اين علت كه تحت تاثير اين تضاد در پراتيك و فعاليت روزانه خود با سختى‏‏‏ روبرو است، خود را مجبور مى‏‏‏بيند بر اين تضاد غلبه كند و به آن شكل قابل تحملى‏‏‏ بدهد. ايدئولوژى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏ به اين كوشش نام «برآورد- قابل محاسبه كردن» Kalkulation مى‏‏‏دهد. با اين مقوله، تضاد در صحنه عملكرد [يعنى‏‏‏ بازار- زندگى‏‏‏ روزانه] به‏ظاهر برطرف مى‏‏‏شود، بدون آنكه اين تضاد در آگاهى‏‏‏ سرمايه‏دار حتى‏‏‏ به‏ظاهر هم برطرف شده باشد: در مفهوم برآورد كردن اين تصور حاكم است كه گويا امكان عملى‏‏‏ براى‏‏‏ محاسبه و مهار ذهنى‏‏‏- اتفاقى‏‏‏ قوانين عينى‏‏‏ برپايه استعداد، بى‏‏‏پروايى‏‏‏- ناقلايى‏‏‏ و اطلاع فردى‏‏‏ و تخصص از وضع داشتن، وجود دارد (L). اين به رسميت شناختنِ هم‏زمان قوانين عينى‏‏‏ و مخلوطى‏‏‏ از محاسبه‏گرى‏‏‏ و حدس و گمان Spekulation و در عين حال فقدان هرنوع التزامى‏‏‏ واقعى‏‏‏ را ماركس چنين برمى‏‏‏شمرد: «در چهارچوب شرايط معينى‏‏‏، سودورزى‏‏‏ بدون در و پيكر، با استفاده از هر امكان اتفاقى‏‏‏ را، تاكنون آزادى‏‏‏ شخصى‏‏‏ مى‏‏‏نامند (تكيه از ل ك)». (38)

(تاريخ و ديالكتيك، پايان ٨، ادامه در 9 http://www.tudeh-iha.com/?p=1409&lang=fa




حذف يارانه‏ها به دستور صندوق بين‏المللى‏‏ پول، ابزارى‏‏ براى‏‏ چانه‏زدن با امپرياليسم!
زحمتكشان اولين قربانيان حذف يارانه‏ها!
سرشت مردمى‏‏ و ملى‏‏ جنبش انقلابى‏‏ كنونى‏‏، راهگشاى‏‏ رشد ترقى‏‏خواهانه كشور.

مقاله شماره ٨٩ / ٣٤ (٢٣ مهر)

واژه راهنما: قانون حذف يارانه‏ها را به اهرم تجهيز و سازماندهى‏‏ مبارزه زحمتكشان تبديل سازيم. رابطه سرشت مردمى‏‏ و ملى‏‏ مبارزه انقلابى‏‏ كنونى‏‏ با راه رشد ترقى‏‏خواهانه و دموكراتيك آينده.

سازمان‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ از قبيل بانك جهانى‏‏ و صندوق بين‏المللى‏‏ پول، همواره براى‏‏ اعطاى‏‏ اعتبار به كشورها شروطى‏‏ دارند. يكى‏‏ از اين شروط، به اصطلاح “كوچك كردن دولت”ها است. در واقع منظور اين سازمان‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ از “كوچك كردن دولت”، تعديل و حذف وظايف اجتماعى‏‏ دولت‏ها و خصوصى‏‏ كردن خدمات اجتماعى‏‏ است. مى‏‏خواهند از اين طريق براى‏‏ سرمايه‏هاى‏‏ انباشت شده خصوصى‏‏، امكان سرمايه‏گذارى‏‏ فراهم آورند.

آنچه “كوچك كردن دولت” ناميده مى‏‏شود، چيزى‏‏ نيست جز پوششى‏‏ براى‏‏ واگذار كردن خدمات اجتماعى‏‏ به بخش خصوصى‏‏ و در واقع، فراهم كردن امكان سرمايه‏گذارى‏‏ جديد و در نتيجه به كار افتادن سرمايه‏هاى‏‏ سرگردانى‏‏ كه دنبال جايى‏‏ براى‏‏ سرمايه‏گذارى‏‏ جديد مى‏‏گردند. اضافه توليد نسبى‏‏ كالاهاى‏‏ مصرفى‏‏ در جهان، اين سرمايه‏هاى‏‏ سرگردان و سوداگر را به سوى‏‏ خصوصى‏‏ سازى‏‏ موسسات شهرى‏‏ نيازهاى‏‏ روزمره مردم، از قبيل تامين آب آشاميدنى‏‏، اياب و ذهاب و غيره رانده است. بدين ترتيب برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ براى‏‏ خصوصى‏‏سازى‏‏، ريشه در نيازهاى‏‏ اجتماعى‏‏ مردم نداشته، بلكه وظيفه آن تامين سود و انباشت مضاعف سرمايه براى‏ نقدينگى‏ ٦٥ بليو يورويى‏‏ سرمايه‏داران سوداگر در شركت‏هى‏ سرمايه‏اى‏ امپرياليستى‏ مى‏‏باشد.

در اين دوران از تمدن و جامعه شهرى‏‏ كه بالاجبار خدمات اجتماعى‏‏ نقش پروزن‏تر و سهم كلان‏ترى‏‏ در توليد اجتماعى‏‏ يافته‏اند و روز به روز باز هم بيشتر مى‏‏يابند، پرواضح است كه سرمايه خصوصى‏‏ مايل نباشد اين عرصه توليد اجتماعى‏‏ را در يد اختيار دولت بگذارد. بر اين پايه است كه سازمان‏هاى‏‏ سرمايه‏هاى‏‏ فراملى‏‏ امپرياليستى‏‏، هم‏چون بانك جهانى‏‏ و صندوق بين‏المللى‏‏ پول، “كوچك كردن دولت” را يكى‏ از شرايط اعطاى‏‏ اعتبار و وام به كشورهاى‏‏ نيازمند تعيين كرده‏اند.

يكى‏‏ از نتايج اجراى‏‏ برنامه نوليبرال “خصوصى‏‏سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” در كشورهاى‏‏ پيرامونى‏‏، ارتقاى‏‏ مصنوعى‏‏ قيمت‏ها در اين كشورها و رساندن آن به سطح قيمت‏ها در كشورهاى‏‏ متروپل سرمايه‏دارى‏‏ است. از اين طريق بايد گويا شرايط رقابت ميان اقتصاد كشورهاى‏‏ مختلف در جهان، همگون و هماهنگ گشته و موانع “مصنوعى‏‏” تفاوت سطح درآمدها و قيمت‏ها در كشورهاى‏‏ مختلف برطرف و از اين مجرا، تجارت جهانى‏‏ بدون محدوديت ممكن گردد.

اما آنچه هماهنگ كردن “شرايط رقابت ميان كشورهاى‏‏ پيرامونى‏‏ و متروپل” ناميده مى‏‏شود و از طرف تمامى‏‏ كشورهاى‏‏ غربى‏‏ و سازمان‏هاى‏‏ بين‏المللى‏‏ سرمايه امپرياليستى‏‏ تحت عنوان “سياست درهاى‏‏ باز” پى‏‏گيرى‏‏ و در واقع ديكته مى‏‏شود، كه در آن نقش و شرايط “سازمان تجارت جهانى‏‏” عليه منافع‏ كشورهاى‏ پيرامونى‏ از موضعى‏‏ كليدى‏‏ برخودار است، در واقع تحميل شرايطى‏‏ بـرابـر، بر اقتصادها و امكات نـابـرابـر كشورهاى‏‏ پيرامونى‏‏ نسبت به كشورهاى‏‏ پيشرفته سرمايه‏دارى‏‏ مى‏‏باشد. تحميل اين شرايط “برابر” حاصلى‏‏ جز نابودى‏‏ توليد داخلى‏‏ و رشد بيكارى‏‏ و تصرف بازار مصرف كشورهاى‏‏ با اقتصاد ضعيف‏تر توسط كشورهاى‏‏ با اقتصاد قوى‏‏تر و پيشرفته‏تر و از اين طريق گسترش بازار فروش اين كشورها ندارد. منطق “بازار آزاد (بازار بى‏‏نظارت)” نمى‏‏تواند بپذيرد، كالايى‏‏ در گوشه‏اى‏‏ از بازار جهانى‏‏، بسيار ارزان‏تر از در گوشه ديگرى‏‏ به فروش برسد. براى‏‏ ايجاد تعادل در اين بازار، آن طور كه اقتصاددانان “بازار آزاد (بازار بى‏‏نظارت)” مدعيند، بايد سطح قيمت‏ها در همه گوشه‏هاى‏‏ بازار جهانى‏‏، يكى‏‏ باشد.

براى‏‏ اين متخصصان اما كوشش براى‏‏ تقليل سطح دستمزدها در كشورهاى‏‏ متروپل و پيرامونى‏‏ گويا در ارتباط با “قيمت نيرو كار” قرار ندارد كه بايد بر پايه سطح گرانى‏‏ قيمت‏ها بازتوليد گردد، بلكه خواست تقليل دستمزدها، تسهيل اخراج‏ها و اشتغال بدون قرارداد و …، از چشمه ديگرى‏‏ سيراب مى‏‏شود. چشمه‏اى‏‏ كه وظيفه آن تنها ارتقاى‏‏ سطح سود و انباشت سرمايه از طريق تقليل دستمزدها مى‏‏باشد.

فشار كنونى‏‏ كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ به‏ويژه ايالات متحده بر جمهورى‏‏ خلق چين براى‏‏ ارتقاى‏‏ ارزش واحد پول آن كه رئيس صندوق بين‏المللى‏‏ پول آن را بى‏‏پرده در نشست ماه اكتبر امسال اين سازمان، «جنگ ارزها» ناميد، با همين هدف ايجاد “گرانى‏‏ مصنوعى‏‏” در چين عملى‏‏ مى‏‏شود، تا صادرات به اين كشور را براى‏‏ كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ آسان‏تر و صادرات چين را به اين كشورها محدود سازد.

در ايران، تصويب قانون حذف يارانه‏ها كه به آن نام “هدفمند شدن يارانه‏ها” را داده‏اند، در چهارچوب اجراى‏‏ دستور صندوق بين‏المللى‏‏ پول و با هدف رساندن سطح قيمت‏ها در ايران به سطح جهانى‏‏ عملى‏‏ مى‏‏شود. در چهارچوب اجراى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ در سال‏هاى‏‏ اخير، قرار است حذف يارانه‏ها در ايران با تصويب قانونى‏‏ ضدمردمى‏‏ و ضدملى‏‏ به مورد اجرا گذاشته شود كه حتى‏‏ پيش از اجرايى‏‏ شدن آن، نتايج ضدمردمى‏‏ آن به بارى‏‏ مضاعف بر دوش مردم تبديل شده است. با اجراى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏، از يك سو، سطح توليد داخلى‏‏ بنا به گفته نمايندگان مجلس به كمتر از٤٠% نزول كرده و كشور با رشد بيكارى‏‏ بالغ بر بيش از ١٤% روبروست. از سوى‏‏ ديگر، تورم قيمت مايحتاج عمومى‏‏ افزايشى‏‏ دو رقمى‏‏ نشان مى‏‏دهد.

“هدفمند كردن يارانه‏ها”، پرده ساترى‏‏ است كه بر روى‏‏ سياست حذف كمك‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ غيرمستقيم (سوبسيدها) به منظور نازل نگه‏داشتن قيمت مايحتاج روزانه و اوليه مردم مى‏‏باشد. طراحان اين قانون، استدلال مى‏‏كردند كه از اين طريق نوعى‏‏ بودجه براى‏‏ “كمك‏هاى‏‏ خيريه” تامين مى‏‏شود كه بايد گويا به طور “هدفمند” ميان نيازمندان تقسيم گردد. اين هويجى‏‏ است كه بايد مردم را با آن آرام كرد و روشنفكران جامعه را سرگرم. بايد به صراحت دو نكته را در اين برنامه ضدمردمى‏‏ و ضدملى‏‏ از هم جدا كرده و اين پرده را كنار زد.

يكى‏‏، مساله حذف يارانه‏هاى‏‏ غيرمستقيم براى‏‏ مايحتاج روزانه و اوليه مردم (سوبسيد) است؛ و ديگرى‏‏، ايجاد شرايط ادارى‏‏ “هدفمند كردن يارانه‏ها”. چرا حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ مايل است اين دو را هم‏زمان پيش ببرد، نكته‏اى‏‏ است بايد مورد توجه خاص قرار گيرد.

ايجاد شرايط پرداخت كمك‏هاى‏‏ سرانه، نياز به زمانى‏‏ طولانى‏‏ و كار تداركاتى‏‏، اعم از تدوين قوانين و تعيين ظوابط شناسايى‏‏ شرايط كسانى‏‏ كه بايستى‏‏ “هدفمند” از اين امكانات بهره‏مند شوند، تشكيل سازمان‏هاى‏‏ اجرايى‏‏، مسئول و پاسخگو و احتمالا ده‏ها تغيير لازم در كل سيستم مالياتى‏‏ كشور و … دارد، تا اينكه بتواند چنين سازماندهى‏‏ روزى‏‏ موثر واقع گردد. تازه در چنين مرحله‏ است كه بايد و مى‏‏توان براى‏‏ تامين بودجه آن اقدامات قانونى‏‏ را به جريان انداخت. بدين ترتيب، موضوع اينست كه آقايان اساساً هدف ديگرى‏‏ كه همان حذف كمك‏هاى‏‏ غيرمستقيم براى‏‏ مايحتاج اوليه مردم است را دنبال مى‏‏كنند، تا با جلب رضايت بزرگان بانك جهانى‏‏ و صندوق بين‏المللى‏‏ پول و به تبع آن سرمايه امپرياليستى‏‏ و دولت‏هاى‏‏ آن، به هدف تامين شرايط براى‏‏ بقاى‏‏ خود دست يابند.

در اين ارتباط بايد با صراحت ضعف جنبش مردمى‏‏ “سبز” را مورد توجه قرار داد. واقعيت آن است كه متاسفانه بخشى‏‏ از اين جنبش، همانقدر از اين حذف يارانه‏ها و هماهنگ شدن قيمت‏ها حمايت مى‏‏كند، كه موتلفه و اقمارش چنين مى‏‏كنند. نگاهى‏‏ به روزنامه “سرمايه”، به تنهايى‏‏ براى‏‏ درك اين موضوع كافى‏‏ است.

اعلام اينكه كه گويا دولت با پرداخت ٢٠ تا ٤٥ هزار تومان به هر ايرانى‏‏، گرانى‏‏ را جبران و تورم را مهار خواهد ساخت، نه تنها از طرف زحمتكشان و لايه‏هاى‏‏ مختلف مردم به عنوان افسانه‏اى‏‏ مبتذل تلقى‏‏ مى‏‏شود، خطر پيامدهاى‏‏ تورم در پيش، كه بانك جهانى‏‏ و صندوق بين‏لبمللى‏‏ پول به آن نام “شوك درمانى‏‏ اقتصادى‏‏” نهاده‏اند و از طرف دولت احمدى‏‏نژاد نيز به عنوان «درمان مشكلات اقتصادى‏‏» ناميده مى‏‏شود، حتى‏‏ موجب نگرانى‏‏ برخى‏‏ از گروها در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ نيز شده است. «هشدار كميسيون امنيت ملى‏‏ مجلس به احمدى‏‏نژاد در خصوص تبعات هدفمندى‏‏ يارانه‏ها» كه آقاى‏‏ حسين ابراهيمى‏‏، سخنگوى‏‏ كميسيون در گفتگو با خبرنگاران مطبوعات مطرح نمود (١٨ مهر)، صرفنظر از انگيز و هدف بيان اين سخنان توسط ابراهيمى‏‏، نشان فاجعه در راه براى‏‏ زحمتكشان است. پرداخت اين وجوه قرار است از طريق بانكى‏‏ در كشورى‏‏ عملى‏‏ شود كه مراجعه به بانك حتى‏‏ در شهرها نياز به صرف ساعت‏ها وقت دارد.

حذف يارانه‏ها ابزار چانه‏زدن با امپرياليسم

موضوع مورد بحث در محافل مختلف، اين نكته است كه چرا دولت اجراى‏‏ قانون تصويب شده را آغاز نمى‏‏كند. صحبت از آن است كه مشكلات پيش گفته و نگرانى‏‏ از اجرايى‏‏ شدن قانون، موجب به عقب افتادن اجراى‏‏ قانون است. بدون ترديد اين نكات در عقب افتاد اجراى‏‏ قانون سهيم هستند، اما علت اصلى‏‏ را بايد در جايى‏‏ ديگر جستجو نمود.

حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ كه اجراى‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏ “خصوصى‏‏ سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” را كه آغاز تحقق بخشيدن به آن به زمان رياست جمهورى‏‏ هاشمى‏‏ رفسنجانى‏‏ بازمى‏‏گردد و تاكنون بلاانقطاع ادامه داشته است، با “حكم حكومتى‏‏” غيرقانونى‏‏ نقض اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏ توسط آيت الله خامنه‏اى‏‏ در تيرماه ١٣٨٥ به سياست رسمى‏‏ خود تبديل نموده است، و همچنين اجراى‏‏ اين برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ را هم‏زمان به ابزار نزديكى‏‏ و چانه‏زدن با امپرياليسم جهانى‏‏ تبديل ساخته است. تصويب قانون خذف يارانه‏ها و تعلل در اجرايى‏‏ ساختن آن را نيز بايد به عنوان چنين ابزارى‏‏ توسط اين حاكميت براى‏‏ معاملات پشت پرده با امپرياليسم ارزيابى‏‏ نمود.

حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ در ايران كه با اجراى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏، كشور را عملاً به زائده برنامه اقتصادى‏‏ “جهانى‏‏ سازى‏‏” امپرياليستى‏‏ تبديل نموده و با ايجاد كردن زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ مورد قبول امپرياليسم به متحد طبيعى‏‏ آن تبديل شده است، دل به اين اميد بسته است كه امپرياليسم نيز به نوبه خود، بقاى‏‏ حاكميت اين سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ را مورد تائيد قرار دهد. تعويق اجرايى‏‏ شدن قانون حذف يارانه‏ها، ابزارى‏‏ است براى‏‏ اعمال “فشار” به امپرياليست‏ها جهت دريافت چنين موافقت و تائيد اين حاكميت توسط آن‏ها، كه شايد در مذاكراتى‏‏ كه اجراى‏‏ آن براى‏‏ روزها و هفته‏هاى‏‏ آينده از سوى‏‏ هر دو طرف تدارك ديده مى‏‏شود، عملى‏‏ گردد.

تاكيد بر ضرورت توجه و افشاگرى‏‏ عليه برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ كه برنامه رسمى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد و حذف يارانه‏ها بخشى‏‏ از آن است، از اين روى‏‏ پراهميت است، زيرا همان طور كه پيش‏تر اشاره شد، به نظر مى‏‏رسد كه در كار تبليغى‏‏ و ترويجى‏‏ جنبش مردمى‏‏ “سبز” در اين زمينه كم‏كارى‏ و از نظر محتوايى‏‏، نارسايى‏‏ شديدى‏‏ حكمفرماست. اين در حالى‏‏ است كه ميرحسين موسوى‏‏ در موارد متعددى‏‏ بر اهميت توجه به منافع معلمان، زحمتكشان و كارگران و … انگشت گذاشته است.

يك‏پارچگى‏‏ «تضاد اصلى‏‏»

واقعيت پيش گفته، يعنى‏‏ نقض غيرقانونى‏‏ قانون اساسى‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بهمن ٥٧ از طريق صدور “حكم حكومتى‏‏” توسط آيت‏الله خامنه‏اى‏‏، اجراى‏‏ مستمر برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ كه همان طور كه در مقاله “جنبش مردمى‏‏، واقعيت‏هاى‏‏ عينى‏‏ و نقش زحمتكشان” در نامه مردم، ارگان مركزى‏‏ حزب توده ايران به تفصيل برشمرده مى‏‏شود (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1146 و http://www.tudeh-iha.com/?p=1312&lang=fa)، نشان مى‏‏دهد كه در تضاد ميان مردم ميهن ما با روبناى‏‏ ديكتاتورى‏‏ رژيم ولايى‏‏ و زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ كنونى‏‏، جنبه ديگرى‏‏ نيز وجود دارد كه بايد مورد توجه ويژه مبارزان قرار گيرد.

به عبارت ديگر، تضاد مردم ميهن ما با زيربنا و روبناى‏‏ حاكم بر ايران، از يك سو، خصلتى‏‏ مردمى‏‏ و ضد نظام سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ حاكم داراست. و از سوى‏‏ ديگر، داراى‏‏ مضمون و سرشتى‏‏ ملى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏ است.

اين واقعيت اما همچنان نشان مى‏‏دهد كه اشك امپرياليسم و دلسوزى‏‏ “حقوق بشرى‏‏” آن براى‏‏ جنبش مردمى‏‏ كه همزمان است با گذاشتن انگشت بر روى‏‏ ماشه پرتاب موشك و آغاز يك تجاوز نظامى‏‏ اتمى‏‏ به ايران، اشكى‏‏ تمساح‏‏گونه مى‏‏باشد، زيرا زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ كنونى‏‏ در ايران مورد تائيد آن‏ها مى‏‏باشد. اين امر آنقدر مورد توجه و دقت محافل امپرياليستى‏‏ قرار دارد كه تلويزيون صداى‏‏ آمريكا، بلافاصله نسبت به خبرى‏‏ كه گويا قرار است در جريان حذف يارانه‏ها احياناً بارى‏‏ ديگر تقسيم “گوپن” ضروى‏‏ بشود، هشيار داد.

با توجه به نكات فوق، يعنى‏‏ با توجه به ديالكتيك و بهم‏پيوستگى‏‏ تضاد مردم در جنبش رشد يابنده كنونى‏‏ با زيربنا و روبناى‏‏ حاكم بر ايران، يعنى‏‏ جنبه مردمى‏‏ جنبش كه مقاله پيش گفته نامه مردم آن را به عنوان «تضاد اصلى‏‏» در مرحله كنونى‏‏ مبارزات مردم برجسته ساخته است، هم‏زمان خط فاصل ميان جنبش مردمى‏‏ و جريان‏هايى‏‏ از “اپوزيسيون” را نيز تشكيل مى‏‏دهد كه با بازگو كردن اهداف كنونى‏ كشورهاى‏ امپرياليستى‏ در مورد ايران، تنها خواستار “آزادى‏‏” و “حقوق بشر آمريكايى‏‏” و “انتخابات آزاد” تحت كنترل ارگان‏هاى‏‏ مورد نظرشان هستند. دقيقاً در شناخت و حفظ سرشت “ملى‏‏” جنبش كنونى‏‏ مردم ميهن كه بخشى‏‏ جدايى‏‏ناپذير از سرشت “مردمى‏‏” آن را تشكيل مى‏‏دهد، ماهيت دوگانه و در عين حال توامانِ تضاد مردم با ارتجاع داخل و خارجى‏‏، به مثابه وحدت ديالكتيكى‏‏ اين دو تضاد، شناخته و درك مى‏‏شود.

لذا حفظ اين خط فاصل با “اپوزيسيون” پيش گفته، در عين حال پاسخ ضرورى‏‏ و واقع‏بينانه است به پرسش در باره راه رشد آتى‏‏ ايران. راه رشدى‏‏ كه با احياى‏‏ ساختار زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بهمن ٥٧ و با حفظ و تقويت موزون و ضرورى‏‏ هر سه بخش آن در شرايط كنونى‏‏، قابل دسترسى‏‏ است. راه رشدى‏‏ كه بايد در دست دولتى‏‏ دموكراتيك، مردمى‏‏ و قانونى‏‏ ضامن رشد و ترقى‏‏ دموكراتيك جامعه ايرانى‏‏ بوده و به سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏ قاطعانه پايان بخشد. راه رشدى‏‏ كه از خصلتى‏‏ مردمى‏‏، ضدامپرياليستى‏‏ و ملى‏‏ برخودار باشد. از اين روى‏‏ بايد در كنار جنبه مردمى‏‏، همزمان جنبه ملى‏‏ خواست جنبش، يعنى‏‏ جنبه تضاد با امپرياليسم، به عبارت ديگر، سرشت ملى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏ آن به‏مثابه اهرم پرتوان براى‏‏ روشنگرى‏‏ و سازماندهى‏‏ زحمتكشان مورد توجه قرار گيرد.

ارتجاع حاكم با تدارك سركوب لايه‏هاى‏‏ فرودست كه اولين قربانيان اجرايى‏‏ شدن قانون حذف يارانه‏ها هستند، نشان مى‏‏دهد و خود به اثبات مى‏‏رساند، كه مبارزه براى‏‏ افشاى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ و مبارزه عليه قانون حذف يارانه‏ها مى‏‏تواند نقش اهرم پرتوانى‏‏ براى‏‏ تجهيز مقاومت زحمتكشان ايفا سازد. از اين روى‏‏، بايد هشيارانه، هوشمندانه و به طور انقلابى‏‏، به تجهيز زحمتكشان عليه فاجعه در حال تكوين حذف يارانه‏ها پرداخت و آن را به يكى‏ از اهرم‏هاى‏ سرنگونى‏‏ حاكميت مافيايى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ كنونى‏‏ تبديل نمود. اين مبارزه بايد با هدف احياى‏‏ دستاوردهاى‏‏ مردمى‏‏ و ملى‏‏ انقلاب بهمن و در راس آن احياى‏‏ اصل‏هاى‏‏ اقتصاد دموكراتيك ملى‏‏، اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏ به پيش برده شود.

اقتصاد ملى‏‏ و دموكراتيك بر پايه اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ در دست دولتى‏‏ مردمى‏ و پايبند به اصل‏هاى‏ قانون اساسى‏ در “بخش حقوق ملت” مى‏‏تواند راه رشد ضدسرمايه‏دارى‏‏ نوليبرال را در ايران گشوده و با تجهيز و اتحاد همه نيروهاى‏‏ مدافع اهداف مردمى‏‏ و ملى‏‏ انقلاب بهمن ٥٧  به پيروزى‏‏ نهايى‏‏ نايل گردد.