”عدالت“ از موضع نژادپرستانه احمدى‏‏‏‏نژاد دفاع مى‏‏‏‏كند!
تاريخ‏نگارى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏ پوششى‏‏‏ براى‏‏‏ ”نژادپرستى‏‏‏ مدرن“

مقاله شماره ٨٩ / ٣٣ (٢٠ مهر)

واژه راهنما: “عدالت” سپر دفاعى‏‏‏ احمدى‏‏‏نژاد. وقايع‏نگارى‏‏‏ در تضاد با ماترياليسم تاريخى‏‏‏. “نژادپرستى‏‏‏ مدرن” براى‏‏‏ نقش شبانى‏‏‏ و نگهبانى‏‏‏ از «خس و خاشاك» قائل است.

همان طور كه شناخته شده است، در تارنگاشت “عدالت” دو جريان متفاوت فعاليت مى‏‏‏‏كنند. در كنار توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ صادق، گروهى‏ ديگر كه خود را “مدافع سوسياليسم علمى‏‏‏‏” نيز قلمداد مى‏‏‏‏سازند، جانبدار پروپاقرص حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ و به‏ويژه دكتر محمود احمدى‏‏‏‏نژاد، رئيس جمهور اسلامى‏‏‏‏ هستند. اين گروه علنا به‏مثابه “خبرگزارى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏”، به طور منظم به انتشار نظرياتى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏پردازد كه در خدمت توجيه سياست احمدى‏‏‏‏نژاد و دولت اوست. و اين تبليغات به سود رئيس جمهور و دولتش، بدون هر نوع استدلالى‏‏‏‏ انجام مى‏‏‏‏شود.

“بدون هر نوع استدلال” البته دقيق نيست. به اصطلاح “استدلال” ارايه مى‏‏‏‏شود، اما به طور ضمنى‏‏‏‏. زيرا گويا از اين طريق تاثير اين تبليغات نزد توده‏اى‏‏‏‏ها به همان نسبت بيش‏تر است كه نزد «نيروهاى‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏ در حاكميت و پيرامون آن» نيز تاثير دو چندان دارد. اين شيوه استدلال ضمنى‏ را ا. آذرنگ كه يكى‏ ديگر از مدافعان حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ در تارنگاشت “عدالت” است، چنين برمى‏شمرد: «از اين‏رو بر آن اشكالى‏‏‏‏ از مبارزه بايد تاكيد كرد كه … تاثير آن را دو چندان مى‏‏‏‏كند.» (ا. آذرنگ، “زير پرچمى‏‏‏‏ دورغين – ١ -“)

جديدترين نمونه اين نوع تبليغات ضمنى‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏توان در دفاع “ع سهند” از موضع نژادپرستانه احمدى‏‏‏‏نژاد در باره مساله “هولوكاست” مشاهده كرد. او به ترجمه و انتشار مقاله‏اى‏‏‏‏ دست زده است كه انتشار آن در شرايط كنونى‏‏‏‏ هيچ مفهومى‏‏‏‏ ديگر نمى‏‏‏‏تواند داشته باشد، جز نقش سپر دفاع براى‏‏‏‏ نظريات شناخته شده احمدى‏‏‏‏نژاد در باره هولوكاست در باره هولوكاست در تارنگاشت عدالت! آيا مى‏‏‏‏توانند توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏ صادق در اين تارنگاشت، براى‏‏‏‏ ترجمه و انتشار مقاله “٢٠٠٠ سال يهودى‏‏‏‏ستيزى‏‏‏‏ الهيات مسيحى‏‏‏‏: تدارك هولوكاست” در اين تارنگاشت، علتى‏‏‏‏ ديگر تصور داشته و آن را بيان كنند؟

در اين مقاله “مايكل پارنتى‏‏‏‏”، طبق سنت تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ وصف‏گونه بورژوازى‏‏‏‏ و با ارايه اسنادى‏‏‏‏ از كليساى‏‏‏‏ كاتوليك در باره يهودى‏‏‏‏ستيزى‏‏‏‏، بدون آنكه ريشه‏هاى‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏ «نبرد طبقاتى‏‏‏‏» نهفته در پشت وقايع، نبرد طبقاتى‏‏‏‏ حاكميت “مسيحى‏‏‏‏- فئوداليسم” را نشان دهد، به اين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏رسد كه گويا نازى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ هيتلرى‏‏‏‏ آنقدرها هم جنايتكار نبودند، زيرا وارث يك سنت ٢٠٠٠ ساله يهودى‏‏‏‏ستيزى‏‏‏‏ پاپ‏ها و كليساى‏‏‏‏ كاتوليك بوده‏اند: «واتيكان در سال ١٩٩٨ يك بيانيه رسمى‏‏‏‏ منتشر كرد، جناياتى‏‏‏‏ كه طى‏‏‏‏ قرن‏ها عليه يهوديان صورت گرفته را محكوم نمود …»!  اين هم سندى‏‏‏‏ كه “استدلال” تاريخ‏شناسانه آقاى‏‏‏‏ پارنتى‏‏‏‏ را به سطح “علمى‏‏‏‏” ارتقا مى‏‏‏‏دهد!

آقاى‏‏‏‏ نويسنده مقاله، “مايكل پارنتى‏‏‏‏”، با ارايه ٦١ منبع براى‏‏‏‏ مقاله خود، گويا براى‏‏‏‏ آن ارزشى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ دست و پا كرده است و مترجم محترم، “ع سهند” نيز با بازتوليد و انتشار اين منابع، انگشت بر ارزش “علمى‏‏‏‏” پژوهش واقعه‏نگار كه خود را تاريخ‏نگار مى‏‏‏نامد، گذاشته است، تا با آزادى‏‏‏‏ كامل در خلاصه ارايه شده  – كه افشاگر انديشه و موضع خلاصه نويس نيز هست -، در تارنگاشت بنويسد: «هولوكاست اگر در بستر تاريخى‏‏‏‏ ديده شود، شناعت [معناى‏‏‏‏ آن زشتى‏‏‏‏ و نه جنايت است!] اسرارآميزى‏‏‏‏ نيست كه بعضى‏‏‏‏ اوقات [!] نشان داده مى‏‏‏‏شود.» و با برجسته ساختن نقل قول “پژوهشگر” ديگرى‏‏‏‏ به انكار، توجيه و تعديل جنايات نازى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ آلمانى‏‏‏‏ و فاشيست‏هاى‏‏‏‏ هيتلرى‏‏‏‏ عليه بشريت و شستن دست خونين آن‏ها پرداخته، مى‏‏‏‏نويسد: «هيتلر نمى‏‏‏‏توانست آنچه كه بر سر مردم يهود آورد را انجام دهد و آن را كار را نمى‏‏‏‏كرد[!] … اگر ما [مسيحى‏‏‏‏ها] … راه را براى‏‏‏‏ او آماده نكرده بوديم.»    لابد “حيونى‏‏‏‏” آدولف هيتلر!

برخلاف مذهب تك خدايى‏‏‏ يهوديت كه همانند مذاهب “طبيعى‏‏‏” پيشين جوامع بشرى‏‏‏، مذهبى‏‏‏ قبيله‏اى‏‏‏ باقى‏‏‏ ماند، مسيحيت و اسلام براى‏‏‏ خود وظيفه تبليغ مذهبى‏‏‏ و ارشاد قايل شدند و از اين مجرا به مذهبى‏‏‏ جهانى‏‏‏ تبديل شدند. ساختار جامعه بر پايه كاست‏ها (صنف‏ها‏) در نظام‏هاى‏‏‏ گذشته را اين دو مذهب جهانى‏‏‏ شده، در جوامع زير سلطه خود حفظ نمودند. به‏ويژه در جوامع مسيحى‏‏‏- فئودالي، ساختار صنفى‏‏‏ جامعه بشدت و با خشونت حفظ شد. اقليت‏هاى‏‏‏ يهودى‏‏‏ در اين جوامع كه از ديرباز امكان شركت در صنوف شناخته شده را نداشتند، بيش‏تر و بيش‏تر به امر بازرگانى‏‏‏ پرداختند. ثروت‏هاى‏‏‏ اندوخته در بازرگانى‏‏‏، براى‏‏‏ يهوديان امكان ايفاى‏‏‏ نقش صرافى‏‏‏ و مالى‏‏‏ را در جامعه بوجود آورد. رشد در موارد بسيارى‏‏‏ برجسته فرهنگى‏‏‏- علمى‏‏‏ و هنرى‏‏‏ ميان يهوديان در طول قرون نيز ريشه در موقعيت اجتماعى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏ ويژه آن‏ها دارد. چنين موقعيتى‏‏‏ زمينه ايجاد شدن بورژوازى‏‏‏ شهرى‏‏‏ را در جوامع فئوالى‏‏‏ ايجاد مى‏‏‏نمود. قتل عام يهوديان در طول اين قرون عمدتاً در جوامع مسيحى‏‏‏- فئودالى‏‏‏، ريشه در تضاد ميان نظام حاكم فئودالى‏‏‏ با رشد بورژوازى‏‏‏ شهرى‏‏‏ يهودى‏‏‏ و موقعيت ويژه آن در جهت ايفاى‏‏‏ نقش مالى‏‏‏ پراهميت در سرنوشت جامعه كاستى‏‏‏ مسيحى‏‏‏- فئودال دارد.

موضوع تنها اين نيست كه ع سهند، كه خود را “مدافع سوسياليسم علمى‏‏‏‏” قلمداد مى‏‏‏‏سازد، با ترجمه و انتشار اين مقاله، كوچك‏ترين گامى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ پيشبرد جنبش سوسياليستى‏‏‏‏ و حتى‏‏‏‏ دموكراتيك مردم ميهن ما بر نداشته است، بلكه او مى‏‏‏كوشد با تحريف واقعيت  جناياتى‏‏‏‏ كه آلمان هيتلرى‏‏‏‏ با به راه انداختن جنگ جهانى‏‏‏‏ دوم عليه بشريت انجام داد، به خيال خود مزه زهرآلود آن را شيرين سازد.

در اين جنگ، تجاوزگران نازى‏‏‏‏ با كشتار ٢٠ ميليون از مردم اتحاد شوروى‏‏‏‏، ازجمله قتل عام قريب به ١٢ ميليون اسير جنگى‏‏‏‏ شوروى‏‏‏‏ در بازداشتگاه‏هاى‏‏‏‏ مرگ هيتلرى‏‏‏‏، با نابودى‏‏‏‏ ٢٠ هزار شهر و روستاى‏‏‏‏ اين كشور، با زجركش كردن شش ميليون يهودى‏‏‏‏، ده‏ها هزار كمونيست‏، سوسياليست، كولى‏‏‏‏، كودكان، زنان و مردان، بيماران و …، كه قربانيان جنايات نژادپرستانه گشتاپو و … بودند، هولناك‏ترين جنايت تاريخى‏‏‏‏ بشرى‏‏‏‏ را به نام خود به ثبت تاريخ و خاطره بشريت رساندند. رژيم فاشيستى‏‏‏‏ نازى‏‏‏‏ها در همه كشورهاى‏‏‏‏ زير سلطه خود، نظم ضدانسانى‏‏‏‏، نژادپرستانه، غارتگرانه و ضدقانونى‏‏‏‏ برپا نمود تا استثمار انسان فاقد هر نوع حق قانونى‏‏‏‏ را به وسيله انباشت سرمايه بورژوازى‏‏‏‏ بزرگ حاكم آلمان تبديل سازد. ميليون‏ها انسان همانند برده در كارخانه‏ها و كارگاه‏هاى‏‏‏‏ اين كنسرن‏هاى‏‏‏‏ جنگ‏افروز آلمانى‏‏‏‏ تا حد مرگ استثمار شدند.

با چه مجوزى‏‏‏‏ توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ صادق اجازه مى‏‏‏‏دهند، چنين تحريف‏هايى‏‏‏‏ در تارنگاشتى‏‏‏‏ انتشار يابد كه خود را مدافع “سوسياليسم علمى‏‏‏‏” مى‏‏‏‏داند؟ و اين تارنگاشت را در صف آنانى‏‏‏‏ رديف بكند كه با تحريف واقعيت مى‏‏‏‏خواهند جنايات نازى‏‏‏‏ها را پرده پوشى‏‏‏‏ كرده و آن را پرده ساترى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ جنايات خود سازند؟ چه كسى‏‏‏‏ در برابر اين فاجعه پاسخ‏گوست؟

سطور فوق  تنها با اين هدف به نگارش در نيامد تا عليه شايد يك “لغزش”، موضع‏گيرى‏‏‏‏ شده باشد. مقاله “پارتنى‏‏‏” از مضمونى‏‏‏ حتى‏‏‏ در اين سطح نيز برخودار نيست. هدف، انتقاد به شيوه‏اى‏‏‏ است كه در اين تارنگاشت پيگيرانه دنبال مى‏‏‏شود و با انتشار مقاله پيش گفته در آن صراحت ضدماركسيستى‏‏‏- ضدتوده‏اى‏‏‏ آن بشدت برملا شده است: شيوه تاريخ‏نگارى‏‏‏ بورژوايى‏‏‏ ‏ و نژادپرستى‏‏‏‏ مدرن نهفته در پس آن.

اسلوب تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏

منبع مقاله “پارتنى‏‏‏‏” را “عدالت”، “تاريخ به مثابه معما”، عنوان مى‏‏‏‏كند. در واقع نيز براى‏‏‏‏ انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏‏، براى‏‏‏‏ انديشه ضد ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏، “تاريخ”، يك معما، يك كلاف سردرگم و نشناخته است. در آن نقش قدرت الهى‏‏‏‏ از دير باز  – از دوران حاكميت سحرآميز خدايان، خداشاهان گذشته، تا دوران كنونى‏‏‏ سايه‏هاى‏‏‏‏ خداوند بر روى‏‏‏‏ زمين، ‏ خداشاه‏هايى‏‏‏ همانند حاكميت ولايى‏‏‏‏ در ايران و دالى‏‏‏‏لاما كه مايل است كرسى‏‏‏‏ خداشاهى‏‏‏‏ خود را دو باره بر سرزمين تبت در جمهورى‏‏‏‏ خلق چين مسلط سازد –   گويا آن “معما”يى‏‏‏‏ است كه انسان انديشمند قادر به درك و شكافتن آن نيست!

سرشت حاكميت “نژادپرستانه مدرن” كه در آن “تكنيك” حاكميت سركوبگرانه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ دوران افول، در كنار نفش “پاستورال” (شبانى‏‏‏‏- نگهبانى‏‏‏ چوپان از بره‏ها) اين حاكميت براى‏‏‏‏ حفظ سلطه “معنوى‏‏‏‏” (ايدئولوژيك) سرمايه‏دارى‏‏‏‏ جهانى‏‏‏‏شده بر توده‏هاى‏‏‏ زحمتكش، نقش تعيين كننده ايفا مى‏‏‏‏سازد، با هدف بازگرداندن شناخت انسان از شرايط اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ حاكم بر سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول، به دوران پيش از روشنگرى‏‏‏ عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود‏، با اميد برقرارى‏‏‏‏ مجدد حاكميت انديشه رازگونه- عرفانى‏‏‏ بر انسان و از اين طريق غيرقابل شناخت شدن علل نابسامانى‏‏‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏.

بنيادگرايى‏‏‏‏ مذهبى‏‏‏‏، در كنار سيطره سركوبگرانه نسبت به «خس و خاشاك» و «طبقه فرودست» هم نزد جرج دربليو بوش و همين طور نزد شخصيتى‏‏‏‏ مانند محمود احمدى‏‏‏‏نژاد، دو ستون سيطره پسامدرن حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏‏ در انديشه بورژوايى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد. نقشى‏‏‏‏ كه بايد هم در پس ابرهاى‏‏‏‏ “الزامات جهانى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏” و هم در معماى‏‏‏‏ كرامات “خداوندى‏‏‏‏” و ماوراى‏‏‏‏ طبيعه پنهان نگه داشته شود. وظيفه “چاه چمران” و يا “زيارتگاه مريم” در غرب فرانسه كه امسال پاپ اعظم كاتوليك هم به زيارت آن رفت، و هم “كوه مقدس” در تبت كه بايد بودايى‏‏‏‏ها سينه‏كش بر روى‏‏‏ زمين به طواف آن بروند، همگى‏‏‏ وظيفه برپاداشتن شرايط چنين سلطه “معنوى‏‏‏” (ايدئولوژيك) بنيادگرايى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ را به عنوان يكى‏‏‏ از اركان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول ايفا مى‏‏‏كنند!

تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ انديشه دوران ماقبل ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏، كه گويا تارنگاشت “عدالت” مدعى‏ مدافع “سوسياليسم علمى‏‏‏‏” مى‏‏‏‏خواهد آن را با شيوه ضمنى‏‏‏‏ «كه … تاثير آن را دو چندان مى‏‏‏‏كند» به توده‏اى‏‏‏‏ها القا سازد، ابزار تبليغات انواع سازمان‏هاى‏‏‏‏ جاسوسى‏‏‏‏ و “كارخانه‏هاى‏‏‏‏ فكر” امپرياليستى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. سكوت تارنگاشت “عدالت” و عدم معرفى‏‏‏‏ تعلق منبع انتشار مقاله به كدام موسسه، سكوتى‏‏‏‏ گوياست؛ اين ظاهراً راز سر به مهر دولتى‏‏‏‏ است كه “عدالت” اعلام تعلق آن به كدام جريان تبليغاتى‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏ را صلاح نمى‏‏‏داند!

كفلر در بخش هشتم كتاب خود كه در روزهاى‏‏‏‏ آينده در “توده‏اى‏‏‏‏ها” انتشار خواهد يافت، تفاوت ماهوى‏‏‏‏ ميان برداشت ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏ از “وقايع‏‏نگارى‏‏‏‏” توصيف‏گرانهِ‏ بورژوازى‏‏‏‏ كه به آن نام “تاريخ‏نگارى‏‏‏‏” نيز داده‏اند را نشان مى‏‏‏‏دهد و مستدل مى‏‏‏‏سازد. او در آنجا ازجمله از قرار داشتن شيوه تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ بر پايه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏‏ نيز پرده برمى‏‏‏‏دارد و به اثبات مى‏‏‏‏رساند كه «لااقل خويشاوندى‏‏‏‏ دارد با شيوه پژوهش “بورژوايى‏‏‏‏” از تاريخ». اين شيوه «الزاماً ظاهر درك نشده “واقعيت امر” را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. محدود ساختن تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ تنها به جمع‏‏آورى‏‏‏‏ و برشمردن مشخصات واقعيت امر، توضيح روند تاريخ نيست، بلكه وقايع‏نامه است. تاريخ در تناسب با وقايع‏نامه تقريباَ داراى‏‏‏‏ همان نسبت است كه رديف اعداد [يك، دو سه …] با جبر نسبت دارد.»

شيوه نقل‏قول‏ها از مطالب متفاوت و رديف كردن آن‏ها به دنبال هم در “عدالت”، كه به شيوه معمول براى‏‏ به اصطلاح ابرازنظر در باره نوشتارها و مواضع ديگران در آن تبديل شده است، شيوه براى‏‏‏ بررسى‏‏‏ و پژوهش انديشه‏هاى‏‏‏ مطرح شده، يعنى‏‏‏ نشان دادن «بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ درونى‏‏‏» در انديشه و نكات نقل شده، در ارتباط با كليت نوشتارها نيست. اين شيوه، شيوه “پرونده سازى‏‏‏” است كه زنده‏ياد طبرى‏‏‏ آن را در “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” به عنوان شيوه ضد ماركسيستى‏‏‏- ضدتوده‏اى‏‏‏ مردود مى‏‏‏داند و اكنون به شيوه معمول پرونده‏سازى‏‏‏ها در بيدادگاه‏هاى‏‏‏ نظام ولايى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافييايى‏‏‏ در ايران تبديل شده است. شيوه معمول شده در تارنگاشت “عدالت”، نسخه‏بردارى‏‏‏ از شيوه معمول در اين بيدادگاهاست و ارتباطى‏‏‏ به بررسى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ نظرها و پديده‏ها ندارد!

كفلر با اشاره به موضع‏گيرى‏‏‏‏ انگلس نسبت به شيوه تاريخ‏نگارى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نويسد: «… باوجود پوشاندن لباس انقلابى‏‏‏‏ بر محتوا، شيوه نگرش، شيوه‏اى‏‏‏‏ مكانيكى‏‏‏‏ است و در نتيجه، با باقى‏‏‏‏ماندن در سطحِ بى‏‏‏‏واسطهِ پديده همراه است. انگلس به مزاح به اين لباس انقلابى‏‏‏‏ اشاره دارد و مى‏‏‏‏نويسد: به جاى‏‏‏‏ آنكه “بهم‏پيوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ درونى‏‏‏‏” تاريخ نشان داده شود كه بايد از طريق نشان دادن رابطه “اوضاع اجتماعى‏‏‏‏” با “تئورى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏- مذهبى‏‏‏‏ كه احزاب مى‏‏‏‏كوشند توسط آن‏ها مواضع [طبقاتى‏‏‏‏] خود را تعيين كنند”، عملى‏‏‏‏ شود، براى‏‏‏‏ تاريخ‏نگارانى‏‏‏‏ از زمره تسيمران “تنها سركوبگران و سركوب‏شوندگان، بدها و خوب‏ها” وجود دارند.» كفلر سپس با اشاره به نظر منفى‏‏‏‏ ماركس در باره شيوه «نظاره‏گر ظاهربين» كه تنها به نظاره كردن «ظاهرامر» و ظاهر “اسناد” قناعت مى‏‏‏كند، مى‏‏‏‏نويسد: «… به گفته ماركس، حركتِ حتى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏پايه و اساس در جريان بررسى‏‏‏‏ موضوع، به برداشت “ديالكتيكى‏‏‏‏” نزديك‏تر است از اسلوب نظاره كردن “موجه” سطح. اسلوبى‏‏‏‏ با اين حسن كه براى‏‏‏‏ هر شاگرد كلاس اول قابل فهم است و هر تاريخ‏نگار جنجالى‏‏‏‏ متكى‏‏‏‏ به “اسناد و مدارك” را با شادى‏‏‏‏ روبرو مى‏‏‏‏سازد.»

آنچه كه مايكل پارنتى‏‏‏‏ در مقاله “تاريخ به مثابه معما” به رشته تحرير درآورده است كه جز رديف كردن “اسناد” كليساى‏‏‏‏ كاتوليك، اين دستگاه حاكميت “مسيحى‏‏‏‏- فئوداليسم” گذشته و مدافع نظام غارتگر سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ امپرياليستى‏‏ امروز نيست، و ع سهند آن را “جسورانه” و در “آزادى‏‏‏‏” كامل‌ ترجمه كرده و در تارنگاشت “عدالت” منتشر نموده است، جز ارايه يك «وقايع‏نامه» ناقص نيست و ارزش بازبينى‏‏‏‏ ندارد و بايد تنها هدف شرم‏آور و اسلوب ضدديالكتيكى‏‏‏ آن نشان داده مى‏‏‏‏شد.




ديالكتيك نبرد درون حزبى‏‏!
«ارتقاى‏ كمّى‏ و كيفى‏ مبارزه»

مقاله شماره ٨٩ / ٣٢ (١٦ مهر)

واژه راهنما: نبرد درون حزبى‏ بر سر خط‏مشى‏ انقلابى‏، روندى‏ پرتضاد، هشيارانه، ظريف و رفيقانه. نگرش انتقادى‏ به «تضاد اصلى‏»، كيفيت مبارزه و راه رشد آتى‏.

تاكنون ابراز نظرهاى‏‏ متفاوتى‏‏ نسبت به مقاله “جنبش مردمى‏‏، واقعيت‏هاى‏‏ عينى‏‏ و نقش زحمتكشان” منتشره در نامه مردم شماره ٨٤٩ از طرف افراد، نيروها، تارنگاشت‏ها و … به عمل آمده است. بررسى‏‏ اين ابرازنظر‏ها مى‏‏تواند كمكى‏‏ باشد در روند رشد انديشه ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ براى‏‏ تحكيم وحدت انديشه انقلابى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏.

در كنار خرسندى‏‏هاى‏‏ نشان داده شده، نظريات و مواضع منفى‏‏ ابراز شده از ويژگى‏‏ خاصى‏‏ برخوردار هستند. اين ويژگى‏‏ خاص، بروز نگرانى‏‏ محافلى‏‏ است كه مخالف ايجاد شدن وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ هستند. صرفنظر از ابرازنظرهاى‏‏ فاقد “انديشه”، از نوع نظر “آشنا”، كه با تقلب راه انتشار در “توده‏اى‏‏ها” را بر روى‏‏ خود گشوده بود و علاوه بر سطح “انديشه” نازل حاكم بر آن، از فرهنگ نازل بيان نيز برخودار بود، مواضع ديگرى‏‏ نيز مطرح شده‏اند كه نگرش دقيق‏تر به آن‏ها مى‏‏تواند آموزنده و براى‏ پيشبرد نبرد انديشه‏ در درون حزب كمك باشد.

جريان شناخته شده در تارنگاشت “عدالت” از يك سو با دستپاچگى‏‏ عليه مقاله پيش گفته نامه مردم موضعى‏‏ انتقادى‏‏ اتخاذ كرد، اما تاكنون به جز يك تقلب در نقل مطلب‏، انتقاد مشخصى‏‏ عليه مضمون مقاله طرح نكرده است؛ از سويى‏‏ ديگر اين جريان مى‏‏كوشد با بازانتشار برخى‏‏ از اسناد حزبى‏‏ كه گويا در تائيد سياست تحميل شده به توده‏اى‏‏هاى‏‏ صادق در اين تارنگاشت قرار دارند، تائيدى‏‏ براى‏‏ سياست رسمى‏‏ شده خود در دفاع از دولت احمدى‏‏نژاد دست و پا كند. دفاعى‏ كه فاقد هر نوع زمينه استدلالى‏ مى‏باشد. علت ناتوانى‏ براى‏ استدلال به سود سياست ضدمردمى‏ و ضدملى‏ حاكميت كنونى‏ سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ و دولت احمدى‏نژاد در اين تارنگاشت، از ريشه علّى‏ فقدان استدلال آب مى‏خورد. پناه بردن به نظريات اين يا آن شخصيت و يا اسناد گذشته حزبى‏، “ظاهرامر” ناتوانى‏ در ارايه انتقادى‏ استدلال در باره ضرورت تائيد سياست حاكميت كنونى‏ در اين تارنگاشت است!

اخيراً، ظاهراً زير فشار توده‏اى‏هاى‏ صادق در اين تارنگاشت، انتشار برخى‏ مواضع مخالف، ازجمله نظريات ميرحسين موسوى‏ نيز در تارنگاشت “عدالت” عملى‏ مى‏شود. اين شيوه “التقاتى‏” به نظر گامى‏ به جلو مى‏باشد، اما از نظر سرشتى‏، با برخورد ماركسيستى‏- توده‏اى‏ سرسازگارى‏ ندارد. زيرا موضع ماركسيستى‏ حزب طبقه كارگر، موضع “هم اين” و “هم آن” نيست و نمى‏تواند باشد. موضع ماركسيستى‏، موضعى‏ “انتقادى‏” است! موضعى‏ كه بر پايه استدلال متكى‏ و مبتنى‏ بر انديشه ماترياليسم ديالكتيكى‏ و ماترياليسم تاريخى‏ قرار دارد و بر آن استوار مى‏باشد. اگر مى‏توان براى‏ درست بودن دفاع از سياست حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ كنونى‏ استدلالى‏ ارايه داد و درستى‏ آن را به اثبات رساند، بايد هم از آن دفاع نمود. داشتن موضع طبقاتى‏ هيچ معناى‏ ديگرى‏ ندارد و نمى‏تواند داشته باشد.

اسناد حزبى‏‏ كه بازانتشار هر كدام از آن‏ها به خودى‏‏ خود اقدامى‏‏ مثبت است، از زمينه تاريخى‏‏ به كلى‏‏ متفاوتى‏‏ نسبت به شرايط كنونى‏‏ حاكم بر ايران برخوردارند و لذا نمى‏‏توانند پاسخگوى‏‏ يك به يك و مستقيم ارزيابى‏‏ مساله‏هاى‏‏ حاد امروزى‏‏ باشند. بايد توانست از مضمون آن‏ها براى‏‏ كمك به رشد شرايط كنونى‏‏ در ايران كمك گرفت، كمكى‏‏ كه اما با تكرار مكانيكى‏‏ آن‏ها به دست نمى‏‏آيد. اين حكم عمومى‏ در باره اسنادى‏ كه تارنگاشت عدالت منتشر كرده است نيز صدق مى‏كند. در زمان ضرورى‏‏ به اين نكته پرداخته خواهد شد.

اگرچه انتشار اسناد حزبى‏ درواقع وظيفه شعبه تبليغات و انتشارات حزب توده ايران است، ولى‏ بايد از تارنگاشت عدالت براى‏ بازانتشار گه‏گاهى‏ اين اسناد، كه به اميد تقويت موضع خود عملى‏ مى‏شود، تشويق به عمل آورد. باوجود اين نبايد فراموش شود كه انتشار همه اسناد حزبى‏، چنان كه در گذشته نيز انجام شده است، براى‏ مبارزه روز توده‏اى‏ها و پژوهش‏هاى‏ آينده در باره تاريخ حزب از اهميت برجسته برخودار هستند. حزب توده ايران تنها يـك تاريخ دارد. تاريخى‏ انباشته از پيروزى‏ها و شكست‏ها، فرازها و نشيب‏ها، “خوب”ها و “بد”ها. و ايـن، تاريخ يكتاى‏ جنبش كارگرى‏ و ترقى‏خواهى‏ ميهن ماست! بايد با اين تاريخ، با اين گذشته يكتا، برخوردى‏ استوار بر اصوليت، مسئولانه و از سر عشق داشت!

يكى‏‏ از مطالب انتقادى‏‏ نسبت به مضمون مقاله “جنبش مردمى‏‏ …” كه بررسى‏‏ دقيق آن مى‏‏تواند در پيشبرد نبرد براى‏‏ ايجاد شرايط وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ كمك باشد، نوشتارى‏‏ است كه ب. بزرگمهر تحت عنوان “گامى‏‏ آگاهانه به پيش يا پيمودن راه كهنه؟” در تارنگاشت خود  (مورخ ٢٦ سپتامبر ٢٠١٠) منتشر كرده است.

نوشتار پاسخى‏‏ است به پرسشى‏‏ كه از بزرگمهر در باره مقاله پيش گفته شده است. وى‏ ضمن اشاره به اين پرسش، مى‏نويسد: «در پاسخ وى‏‏، نوشتم: “… درونمايه و روح جستار، همچنان همان موضعگيرى‏‏ نادرست پيشين است. جز اين هم نمى‏‏ تواند باشد؛ زيرا دگرگونى‏‏ آن سياست، نيازمند بازنگرى‏‏ ريشه‏اى‏‏ و همه سويه است كه من در توانشان نمى‏‏بينم. يك گام به جلو و دو سه گام به پس! من اينگونه مى‏‏بينم.”»

بدين ترتيب، فشرده ارزيابى‏‏ بزرگمهر از مضمون كلى‏‏ نوشتار نامه مردم، عبارتست از: «يك گام به جلو و دو سه گام به پس!». اگر اين ارزيابى‏ نشان برخورد افتراقى‏ به مضمون مقاله نامه مردم است، باوجود اين، موضع افتراقى‏ بازتابى‏‏ درخور در نوشتار نمى‏يابد، زيرا حتى‏‏ كلمه‏اى‏‏ در باره «يك گام به جلو» در نوشتار يافت نمى‏‏شود!

لئو كفلر كه ترجمه كتاب او تحت عنوان “تاريخ و ديالكتيك” بتدريج در “توده‏اى‏‏ها” در حال انتشار است، درك كليت را محك پايبندى‏‏ به ارزيابى‏‏ ديالكتيكى‏‏ از هر پديده‏اى‏‏ اعلام مى‏‏كند. او براى‏‏ توضيح نظر ماركس در باره سير شناخت و درك پديده و موضوع مورد بررسى‏‏، مى‏‏نويسد براى‏‏ انديشه ماركسيستى‏‏ «كليت هم مشخص است». مشخص بودن كليت مورد بررسى‏‏ اما چگونه به وجود مى‏‏آيد؟ او نظر ماركس را برمى‏‏شمرد: كليت در ابتدا انتزاعى‏‏ «توخالى‏‏» است. پديده مورد بررسى‏‏، مقاله پيش گفته نامه مردم، در ابتدا تنها عنوانى‏‏ است. براى‏‏ درك آن، بايد به ارزيابى‏‏ اجزاى‏‏ آن پرداخت. پس از شناخت اجزا و برش‏ها و جنبه‏هاى‏‏ متفاوت آن و درك رابطه بهم‏تنيده و بهم‏پيوسته آن‏ها، كليت در ابتدا «توخالى‏‏»، با مضمون «پر» شده، زيرا درك شده، در برابر ما قرار مى‏‏گيرد. ديگر مقاله تنها از عنوان آن تشكيل نمى‏‏شود، بلكه روند سير انديشه تحليلگر و نظريه‏پرداز در آن، خواننده را با خود به همه زواياى‏‏ مقاله برده و از اين طريق شناخت اوليه او را از «ظاهرامر»، از سطح پديده، از عنوان مقاله، به عمق، به مضمون به قول بزرگمهر «درونمايه» مقاله هدايت كرده است. «ظاهرامر» و «مضمون» به وحدت ديالكتيكى‏‏ دست يافته‏اند و پديده «درك» شده است.

در چنين لحظه‏اى‏‏ است كه بزرگمهر بعد از سير خود در مقاله پيش گفته نامه مردم، به ارزيابى‏‏ خود از مضمون درك شده مقاله نايل گشته و حكم خود را صادر مى‏‏كند: «يك گام به جلو و دو سه گام به پس!»

براى‏‏ بزرگمهر اما ظاهرا «يك گام به جلو» از آن چنان ارزش محتوايى‏‏ برخودار نمى‏‏شود كه نيازى‏‏ به طرح آن ديده شود. او آن را قابل اغماض مى‏‏داند. كفلر با چنين برداشتى‏‏ از اين روى‏‏ موافق نيست، زيرا اين شيوه را نه تنها نسبت به انسان شركت كننده در نبرد براى‏‏ دست‏يابى‏‏ به واقعيت و درك آن، ناجوانمردانه ارزيابى‏‏ مى‏‏كند، بلكه مهم‏تر، آن را برداشتى‏‏ غيرعلمى‏‏- ضدديالكتيكى‏‏ ارزيابى‏‏ مى‏‏كند كه در خدمت شناخت واقعيت- حقيقت نيست. او براى‏‏ نمونه در بخش هفتم كتاب تحت عنوان “ديالكتيك شيءشدن”، و در توضيح «خصلت واقعى‏‏ متضاد انساندوستى‏‏ قديمى‏‏ بورژوازى‏‏ [دوران طلوع]» از «موارد استثنايى‏‏» خبر مى‏‏دهد كه در همان زمان نيز نسبت به طبقاتى‏‏ بودن ايدئولوژى‏‏ «انساندوستى‏‏ بورژوازى‏‏» اشاره دارند. او مى‏‏نويسد: «اين درست است كه مى‏‏توان از يك خود گول‏زدنِ قهرمانانهِ انساندوستانهِ بورژوازى‏‏ صحبت كرد كه واقعا به آرمان خود در باره جامعه بورژوازى‏‏ آزاد و هماهنگ باور داشته و آن را زمينه شكوفايى‏‏ غيرقابل تصور شخصيت انسانى‏‏ كليه اعضاى‏‏ جامعه مى‏‏پنداشته است. اما واقعيت سرمايه‏دارى‏‏ قوى‏‏تر از آرزوها بود، آرزوهايى‏‏ كه خواستار غلبه انتقادى‏‏ بر محدوديت‏هاى‏‏ ايجاد شده توسط فئوداليسم مى‏‏شد؛ … درست به همين علت نيز تعداد كمى‏‏ از انديشمندان اين دوران توانستند موضعى‏‏ انتقادى‏‏ … بيابند؛ در تنگنا و بر سر دو راهه و محضورى‏‏ كه قرار داشتند، اغلب شق اول تائيد مالكيت بورژوازى‏‏ را انتخاب كردند [و با حق انتخاب كردن مردم فاقد مالكيت در مجلس اول و دوم بعد از پيروزى‏‏ انقلاب كبير فرانسه مخالفت كردند!  – چنان كه در انقلاب بورژوايى‏‏ انگلستان در قرن پيش از آن نيز -].

كفلر سپس با برجسته ساختن موارد استثنايى‏‏ «يك گام به جلو» در روند انقلاب كبير فرانسه مى‏‏نويسد: «از اين رو، موارد استثنايى‏‏ بسيار قابل ستايش هستند. ما بايد در باره نظريات آن‏ها بيش‏تر تعميق كنيم، زيرا ستايش آنان كه حقشان است، در واقع زمينه تاريخى‏‏اى‏‏ را ارايه مى‏‏دهد كه به كمك آن، استثنايى‏‏ و عميق بودن نظريات ماركس خود را به بهترين وجه نشان مى‏‏دهد.» در مورد بحث مشخص كنونى‏‏ ما، سير بغرنج و پرتضاد نبرد براى‏‏ ايجاد وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ «را به بهترين وجه نشان مى‏‏دهد» و راه تداوم آن را قابل شناخت و درك مى‏‏سازد.

بر اين پايه است كه مى‏‏توان چشم بستن غيرقابل توجيه بزرگمهر كه فاقد حتى‏ يك ارزيابى‏‏ از اين‏ «يك گام به جلو» در مقاله پيش گفته نامه مردم است را به زبان كفلر «يك خود گول زدن قهرمانانه» ارزيابى‏ كرد، ولى‏ نمى‏توان آن را كمكى‏‏ براى‏‏ پيشبرد روند وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ ارزيابى‏‏ نمود و اين كوتاهى‏‏ را كمبودى‏‏ جدى‏‏ در ابراز نظر ندانست.

ما خواهيم ديد كه اين كمبود مى‏‏تواند راه رشد انديشه و در نتيجه تداوم عملكرد ضرورى‏ را در مبارزه براى‏‏ وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ سخت و يا حتى‏‏ براى‏‏ دورانى‏‏ مسدود سازد. همچنين مى‏‏تواند چنين شيوه‏اى‏‏ حتى‏‏ مدافعان واقعى‏‏ وحدت نظرى‏‏ را از روند جارى‏‏ جدا و از جريان پرشور تاريخ عقب بياندازد.

بزرگمهر در نوشتار خود با ارايه دو نقل قول از مقاله نامه مردم، مضمون طرح شده در آن‏ها را مورد انتقاد قرار داده و موضع خود را در باره اين نكات توضيح مى‏‏دهد. نظريه‏پرداز، با ارزيابى‏‏ از «تضاد اصلى‏‏» حاكم بر جامعه ايران در مرحله كنونى‏‏، آن طور كه در مقاله نامه مردم مطرح مى‏‏شود، موافق نيست و براى‏‏ توضيح موضع انتقادى‏‏ خود از مقاله سطور زير را نقل مى‏‏كند: «… در مرحله كنونى‏‏ تهديد و دست اندازى‏‏ نيروى‏‏ خارجى‏‏، هر چند خطرناك، ولى‏‏ در مقطع كنونى‏‏ تضاد اصلى‏‏ و عامل تعيين كننده مبارزات مردم كشورمان [! تكيه از نگارنده] نيست. بلكه تضاد اصلى‏‏، تضاد اكثريت قشرها و طبقات جامعه ايران با روبناى‏‏ سياسى‏‏ ديكتاتورى‏‏ و زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ بغايت ضد ملى‏‏ آن است. واضع است كه اين تضاد آشتى‏‏ناپذير بين مردم و ديكتاتورى‏‏ حاكم، جامعه ما را به تحرك در آورده است و بنا به ديالكتيك حركت هر چيزى‏‏، تحولات آن نيز مرحله‏اى‏‏ خواهد بود و اولين مرحله طرد رژيم ولايى‏‏ و گذر به مرحله دموكراتيك ملى‏‏ است.»

بزرگمهر بدون آنكه موضع انتقادى‏‏ خود را در باره ارزيابى‏‏ از «تضاد اصلى‏‏» مقاله نامه مردم مستدل و تضاد اصلى‏‏ را از ديدگاه خود مطرح سازد، نقل قول خود را از مقاله نامه مردم رها ساخته و به نكته بعدى‏‏ در باره «اقتصاد ملى‏‏» در آن مى‏‏پردازد. از اين شاخ به آن شاخ پريدن، پيش از درك رابطه موضوع مطرح شده با نكات ديگر در مقاله، البته نمى‏‏تواند براى‏‏ درك كليت موضوع مورد بررسى‏‏، براى‏‏ درك «درونمايه» مقاله پراهميت نامه مردم، كمك باشد. «فرديت انسان»، تنها در وحدت حضور او در «جامعه» قابل درك است. «جزء» تنها در وجود و ارتباطات بهم‏تنيده آن با جزهاى‏‏ ديگر در «كليت» قابل درك است.

در نقل قول پيش گفته از مقاله “جنبش مردمى‏‏، واقعيت‏هاى‏‏ عينى‏‏ و نقش زحمتكشان”، دو نكته وجود دارد. يكى‏‏ مساله «تضاد اصلى‏‏» در جامعه كنونى‏‏ و ديگرى‏‏، «ديالكتيك» حل انقلابى‏‏ اين تضاد. در مقاله نامه مردم مضمون و تظاهر اين تضاد توضيح داده شده است. جمله «تضاد اكثريت قشرها و طبقات جامعه ايران با روبناى‏‏ سياسى‏‏ ديكتاتورى‏‏ و زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ بغايت ضد ملى‏‏ آن»، جمع‏بندى‏‏ است از جوانب تضاد اصلى‏‏ كه در چند صفحه توضيح داده شده است. اگر هم در باره «قشرها و طبقات جامعه»، آنطور كه نظريه‏پرداز مدعى‏‏ است، در مقاله توضيحى‏‏ داده نشده بود  – كه البته چنين نيست و مقاله حتى‏‏ با طرح نقش زحمتكشان در روند رشد جنبش كنونى‏‏ مردم آغاز مى‏‏شود و نسبت به «بى‏‏توجهى‏‏ به خواسته‏هاى‏‏ زحمتكشان و حذف نيروهاى‏‏ سياسى‏‏شان در مبارزه با استبداد» هشدار مى‏‏دهد و همچنين در باره لايه‏هاى‏‏ حاكم سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ وسيعاً صحبت مى‏‏كند -، به عبارت ديگر، اگر مقاله نامه مردم به طور ذهنى‏‏ با ضعف مضمونى‏‏ مورد نظر منتقد نيز برخودار مى‏‏بود و در باره موضع «قشرها و طبقات جامعه» سخنى‏‏ هم به ميان نياورده بود، تغييرى‏‏ در واقعيت وجود «تضاد اصلى‏‏» در مرحله كنونى‏‏ رشد اجتماعى‏‏ ايران به عنوان «تضاد اكثريت قشرها و طبقات جامعه ايران با روبناى‏‏ سياسى‏‏ ديكتاتورى‏‏ و زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ بغايت ضد ملى‏‏ آن» وارد نمى‏‏شد. بدين‏ترتيب مى‏‏توان ناوارد بودن انتقاد در اين زمينه را اثبات شده ارزيابى‏‏ كرده و واقعيت عينى‏ «تضاد اصلى‏» برشمرده شده را مورد تائيد قرار داد!

نكته دوم مطرح در مقاله در باره ديالكتيك حل انقلابى‏‏ تضاد اصلى‏‏، به عبارت ديگر پاسخ به اين پرسش است كه نبرد عليه خطر تجاوز نظامى‏‏ امپرياليسم از كدام راه مى‏‏گذرد را مورد بررسى‏ قرار دهيم.

نظر مقاله در اين زمينه نيز مشخص بوده و از صراحت لازم برخوردار است. مبارزه عليه خطر امپرياليستى‏‏ و دفع آن، مبارزه‏اى‏‏ در كنار رژيم حاكم نبوده، بلكه از راه مبارزه عليه آن رژيم ديكتاتورى‏‏ ممكن و دست‏يافتنى‏‏ است: «بار ديگر در كشورمان تاريخ در حال تكرار شدن است و تضاد اصلى‏‏ در ابتدا در درون كشور است …» كه بايد حل شود. اين «مرحله» از سير روند آزادى‏‏بخش، يعنى‏‏ مبارزه با امپرياليسم از راه تغيير انقلابى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ حاكم، باز هم برخلاف برداشت منتقد و نگرش‏هاى‏‏ نادرست گذشته در جنبش توده‏اى‏‏، مرحله‏اى‏‏ جدا از كل روند نيست، بخشى‏‏ جدايى‏‏ناپذير و بهم‏تنيده آن را تشكيل مى‏‏دهد. مرحله‏اى‏‏ از نظر زمانى‏‏ “نخستين” را تشكيل نمى‏‏دهد‏ كه به قول لنين، گويا «پس از رسيدن قطار به ايستگاه» آن، زمان مرحله ديگر آغاز مى‏‏شود. (كفلر با زيبايى‏‏ و شفافيت شايسته تحسين همانجا نشان مى‏‏دهد كه برخلاف منطق صورى‏‏، در منطق ديالكتيكى‏‏، در روند علّى‏‏ ايجاد شدن پديده، نقش زمان‏ حضور جوانب مختلف، الزاماً در انطباق با زنجير علّى‏‏ برپايى‏‏ پديده فرار ندارد!) از اين روى‏ در مقاله، «شكل» بيان با «مضمون» در تضاد قرار ندارد. از اين روى‏‏ نيز “مرحله” نمى‏‏تواند تنها به حل مساله «آزادى‏‏» در جامعه محدود بماند كه اپوزيسيون مدافع “حقوق بشر آمريكايى‏‏” خواستار آن است. بلكه، همان طور كه در مقاله پيش گفته نامه مردم به وسعت و همه جانبه نشان داده مى‏‏شود، در ارتباط تنگاتنگ با «اقتصاد ملى‏‏» به سود زحمتكشان بايد حل شود.

بيان «مرحله» در اين ارزيابى‏‏، برشمردن شكـل سير تحول، formale Genese و نه بيان علّى‏‏ ايجاد شدن مضمون تاريخى‏ تحول  kausale Genese مى‏‏باشد. مقاله در اين رابطه به طور بسيار دقيقى‏‏ جا و مضمون مردمى‏ و ملى‏ مساله «اقتصاد ملى‏‏» را در نبرد روز مردم مورد بررسى‏‏ و پژوهش قرار داده و محتواى‏‏ پرتضاد آن را برمى‏‏شمرد:

از يك سو نتايج خانمان برانداز اجراى‏‏ سياست امپرياليستى‏‏ “خصوصى‏‏سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” اجرا شده در زمان هاشمى‏‏، خاتمى‏‏ و تبديل آن به سياست رسمى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ يك‏دست شده بعد از سال ١٣٨٤ برشمرده و نشان داده مى‏‏شود، و از سوى‏‏ ديگر، نقش پراهميت سه بخش اقتصاد دولتى‏‏، تعاونى‏‏ و خصوصى‏‏ برجسته گشته و بر ضرورت حفظ تعادل ميان آن‏ها در «اقتصاد ملى‏‏» براى‏‏ «سياست‏هاى‏‏ كلان اقتصادى‏‏ كشور» انگشت گذاشته مى‏‏شود.

آنچه كه بزرگمهر «عبارت پردازى‏‏» لابد بى‏‏محتوا مى‏‏نامد و مايل است آن را خلاف «سمتگيرى‏‏ با راه رشد سوسياليستى‏‏» بنماياند، از درون مضمون مقاله پرمايه “جنبش مردمى‏‏، واقعيت‏هاى‏‏ عينى‏‏ و نقش زحمتكشان” برنمى‏‏آيد، بلكه پيامد برداشت مكانيكى‏‏ نظريه‏پرداز از «راه رشد سوسياليستى‏‏» براى‏‏ ايران در شرايط كنونى‏‏ مى‏‏باشد. مضمون “راه رشد سوسياليستى‏‏” در شرايط مشخص كنونى‏‏ ايران، بدون ترديد دفاع از اصل‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ در قانون اساسى‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بهمن دفاع و احياى‏ زيربناى‏ اقتصادى‏ ملى‏ و دموكراتيك مى‏‏باشد. هر برداشتى‏‏ ديگر از اين شعار، برداشتى‏‏ مكانيكى‏‏ از ماترياليسم تاريخى‏‏ و لذا چپ‏روانه است، زيرا به سطح آگاهى‏‏ توده‏هاى‏‏ ميليونى‏‏ زحمتكشان در شرايط كنونى‏‏ رشد جامعه بى‏‏توجه باقى‏‏ مى‏‏ماند.

«دو سه گام به پس!»

بزرگمهر كه تاكنون توضيح «يك گام به جلو» را به خواننده مديون باقى‏ مانده است، در ادامه نوشتارش به طرح انتقادى‏‏ مى‏‏پردازد كه مى‏‏توان و بايد با آن موافق بود.

او به كمبود كمّى‏‏ و نارسايى‏‏ كيفى‏‏ انديشه و عملكرد «نيروهاى‏‏ چپ» از بهره گرفتن از «بن‏بستى‏‏ كه بويژه نيروهاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ ليبرال ايران به آن دچار هستند»، اشاره مى‏‏كند. اين انتقادى‏ واقع‏بينانه، ولى‏‏ مبهم بوده و در سطح كلى‏‏گويى‏‏ باقى‏‏ مى‏‏ماند. در اين امر، توضيحات در چند سطر پائين‏تر نظريه‏پرداز نيز تغييرى‏‏ اصولى‏‏ ايجاد نكرده است، زمانى‏‏ كه مى‏‏نويسد: «… دشوارى‏‏ كار حزب يا هر سازمان سياسى‏‏ چپى‏‏ كه بخواهد برپايه سوسياليسم علمى‏‏ كار انجام دهد، در لحظه كنونى‏‏ و در آينده، پديدار نمودن پيوندهاى‏‏ هر چه بيشتر و نزديك‏تر با پيشروترين كارگران و زحمتكشان است. كار گروهى‏‏ روشنفكر، بدون كمترين پيوند بايسته با بهترين و پيشروترين نمايندگان طبقه كارگر همين مى‏‏شود كه مى‏‏بينيد: يارگيرى‏‏هاى‏‏ روشنفكرانه چه درون و چه بيرون سازمان حزبى‏‏؛ توى‏‏ سرهم زدن و به دور گشتن و اميد به آنكه آزادى‏‏هاى‏‏ سياسى‏‏ (لابد به كوشش بورژوا- ليبرال‏ها يا بدتر از آن دخالت نيروهاى‏‏ بيگانه!) فراهم شود تا بتوان به كار در ميان توده‏هاى‏‏ مردم پرداخت …».

او از موضع انتقادى‏‏ و تمسخرآميز در توضيح مضمون نقل قول مى‏‏نويسد: از «”شاهكار” نوشتار در بخش پايانى‏‏ و نتيجه‏گيرى‏‏ نوشتار»، كه از آن لابد مى‏‏توان گشتن در بر همان پاشنه را دريافت، كه به آن اشاره دارد، از مقاله نامه مردم چنين نقل مى‏‏كند: «تجربه نزديك به شش دهه ستم شاهى‏‏ و سركوبگرى‏‏ ارتجاع تاريك انديش ولايى‏‏ نشان مى‏‏دهد كه فقط [! تكيه از نگارنده] در آينده‏اى‏‏ روشن و در امان از سركوب، شكنجه و حذف فيزيكى‏‏ مى‏‏توان به شكل فعال و خلاقانه در راستاى‏‏ سوسياليسم، منافع زحمتكشان و عدالت اجتماعى‏‏ مبارزه كرد … گذار از استبداد، پيش زمينه لازم تحول نيروهاى‏‏ مولده و مبارزه سياسى‏‏ سازمان يافته توده زحمتكشان با مناسبات توليدى‏‏ ناعادلانه سرمايه‏دارى‏‏ است.»

بزرگمهر، نگران تداوم مواضع قبلى‏‏ اعلام شده در “نامه مردم”، تفاوت كيفى‏‏ برداشت كنونى‏‏ در نوشتار “جنبش مردمى‏‏ …” را نسبت به برداشت پيشين، در نمى‏‏يابد. او بهم‏تنيدگى‏‏ دو وظيفه مبارزه عليه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏، عليه سياست اقتصادى‏ ديكته شده توسط ارگان‏هاى‏ امپرياليستى‏ (بانك جهانى‏، صندوق بين‏المللى‏ پول، سازمان تجارت جهانى‏ و …) و دفاع از اقتصاد ملى‏ و مردمى‏ پايمال شده توسط حاكميت ولايى‏ سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏، مبارزه براى‏ ارتقاى‏ نبرد براى‏ “آزادى‏” به سطح طبقاتى‏ و تلفيق آن با “عدالت اجتماعى‏” كه مقاله برمى‏‏شمرد، و ازجمله موثر بودن و موفق بودن مبارزه عليه امپرياليسم را تنها با گذار از دالان براندازى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ اعلام مى‏كند، دريافت نمى‏‏كند. حل ديالكتيكى‏ تضاد ميان همه آماج‏هاى‏ پيش گفته، تنهـا با درك ديالكتيكى‏‏ وحدت مبارزه همزمان عليه ارتجاع داخلى‏ و خارجى‏ قابل درك است. موضعى‏‏ كه در سخننان ميرحسين موسوى‏‏ نيز در ارتباط با «دفاع ملى‏» برجسته مى‏‏گردد: «آنچه مربوط به جنبش سبز است، واكنش به هرگونه تهديدى‏‏ از سوى‏‏ بيگانگان، با حفظ حد و مرز با اقتدارگرايان، است. همه ما به صورتى‏‏ بى‏‏پرده و صريح از منافع ملى‏‏ خود دفاع خواهيم كرد.»

بى‏‏توجهى‏‏ به كليت مقاله پراهميت “جنبش مردمى‏‏ …” كه در آن مواضع دفاع روشن طبقاتى‏‏ از منافع طبقه كارگر‏ يكى‏‏ از اركان اساسى‏‏ مقاله و دقيقاً جان‏مايه كيفيت نگرش جديد حزب توده ايران را به رابطه ميان مساله “آزادى‏‏” و “عدالت اجتماعى‏‏” تشكيل مى‏‏دهد، رابطه‏اى‏‏ كه در نگرش تاكنون در مراحل گام به گام و بدون ارتباط باهم مطرح مى‏‏شدند، مى‏‏تواند با بدفهمى‏‏ مضمون مقاله همراه شود كه بزرگمهر به آن دچار شده است.

در واقع هم بايد در ابتدا ممكن مى‏بوده است كه درستى‏‏ “تز” مطرح شده در مقاله پرمايه “جنبش مردمى‏‏، واقعيت‏هاى‏‏ عينى‏‏ و نقش زحمتكشان” به اثبات رسانده شود، تا بتوان پذيرفت كه گويا مبارزه براى‏‏ سوسياليسم‏ در برابر حزب توده ايران، فقـط در شرايط «دموكراتيك‏ترين جمهورى‏‏ بورژوازى‏‏» (لنين) ممكن و قابل اجرا است؟! بديهى‏‏ است كه نمى‏‏توان با اين “تز” سوسيال دموكراتيك موافقت داشت و از مبارزه اكنون و امروز براى‏‏ آينده سوسياليستى‏‏، براى‏‏ تلفيق وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ صرفنظر نمود! چنين برداشتى‏‏ به محاق سپردن عمده‏ترين وظيفه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، نفى‏‏ علت عـلّـى‏‏ ضرورت وجود آن در جامعه ايرانى‏‏ مى‏‏بوده است كه اين روزها شصت و نهمين سالگرد آن را توده‏اى‏‏ها بزرگ مى‏‏دارند.

نكته پراهميت كه از مدّنظر بزرگمهر به دور مانده است، و اين نكته هسته مركزى‏‏ پرتضاد بودن سير روند برطرف شدن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد، اين واقعيت است كه مقاله، همان طور كه پيش‏تر نيز برشمرده شد، از آغاز تا پايان خود از يك سو به مساله ضرورت تلفيق دو وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ حزب توده ايران توجه مى‏‏كند، آن را مى‏‏پروراند و از سوى‏‏ ديگر، و براى‏‏ ارزيابى‏‏ كنونى‏‏ پراهميت، سازماندهى‏‏ مبارزه سياسى‏‏- طبقاتى‏‏ را بر پايه تلفيق ديالكتيكى‏‏ اين دو وظيفه براى‏‏ ارتقاى‏‏ سطح آگاهى‏‏ و از اين طريق جلب طبقه كارگر به مبارزه روز، ضرورى‏ ارزيابى‏ كرده و آن را با روشنى‏ مطرح و راه دسترسى‏‏ به آن را برمى‏‏شمرد و نشان مى‏‏دهد. يك‏پارچگى‏ و بهم‏پيوستگى‏ مبارزه سياسى‏- طبقاتى‏، مبارزه دموكراتيك- سوسياليستى‏ در افريقاى‏ جنوبى‏، كه در شرايط حاكم به اين كشور از طرف دبيركل حزب كمونيست اين كشور، جو اسلوو، “مبارزه ملى‏- طبقاتى‏” ناميده مى‏شود، در مقاله‏اى‏ توضيح داده شده است. (ترجمه اين مقاله بدون طرح عنوان آن در تارنگاشت “عدالت” انتشار يافته است)

او نشان مى‏دهد كه چرا «محتواى‏ طبقاتى‏ مبارزه ملى‏ و محتواى‏ ملى‏ مبارزه طبقاتى‏» در شرايط موجود در افريقاى‏ جنوبى‏ تفكيك ناپذير هستند.

بازگرديم به بررسى‏ مقاله پراهميت “جنبش مردمى‏، واقعيت‏هاى‏ عينى‏ و نقش زحمتكشان” در نامه مردم شماره ٨٤٩.

در صفحه اول، مقاله در ارزيابى‏‏ از دموكراسى‏‏، درونمايه دموكراسى‏‏ را از سطح ليبرالى‏‏ ارتقا داده و مضمون طبقاتى‏‏ آن را چنين برجسته مى‏‏سازد: «مقصود از دموكراسى‏‏ در اين جا، تنها شكل پارلمانى‏‏ آن براى‏‏ بازى‏‏ و مانور سياسى‏‏ و يا در حد مرتبه‏هاى‏‏ اجراى‏‏ انتخابات و حفظ آراى‏‏ مردم از دستبرد نيست [كه موضوع اساسى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم در سال گذشته را تشكيل مى‏‏داد!]، بلكه حيطه بسيار وسيع‏ترى‏‏ را در بر مى‏‏گيرد [تكيه از نگارنده]، مانند: آزادى‏‏هاى‏‏ فعاليت‏هاى‏‏ سياسى‏‏، اجتماعى‏‏، سنديكايى‏‏ و مطبوعاتى‏‏ است كه با آن‏ها مردم در تعيين سرنوشت كشور شريك مى‏‏شوند، و به طور مستقيم ناظر بر شفافيت و قانونيت عملكرد نهادهاى‏‏ حكومتى‏‏ و بخش خصوصى‏‏ مى‏‏توانند باشند. [به عبارت ديگر، نه شعار “انتخابات آزاد” تحت كنترل اين يا آن موسسه، بلكه آرى‏ به “آزادى‏‏ انتخاب” در ارتباط با پيش‏شرط‏هاى‏‏ آن! مقاله سپس خاطرنشان مى‏‏سازد] بايد توجه داشت كه دموكراسى‏‏ و آزادى‏‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ مقولاتى‏‏ عينى‏‏اند كه در خلاء و يا تنها بر مبانى‏‏ معنوى‏‏ يا ذهنى‏‏ [اخلاقى‏‏] ايجاد نمى‏‏شوند و پايدار نمى‏‏مانند [به عبارت ديگر تنها مقولاتى‏ ايدئولوژيك نيستند!]. [مقاله با تاكيد اضافه مى‏‏كند] مهم‏تر آنكه درجه اعتبار و اهميت اين مقولات در بين قشرها و طبقات اجتماعى‏‏ به طور عمده متاثر از رابطه اين قشرها و طبقات با توليد و ثروت مادى‏‏ جامعه است [ايجاد رابطه ديالكتيكى‏ ميان ذهن و عين، ميان ايدئولوژى‏ و زيربناى‏ اقتصادى‏ نظام حاكم! تكيه از ن.]. براى‏‏ مثال، در زندگى‏‏ روزانه طيف متنوع زحمتكشان، مخصوصا قشرهاى‏‏ فرودست، آنان با چنان بى‏‏عدالتى‏‏ و حق كشى‏‏يى‏‏ رو به رويند  كه قانون شكنى‏‏ و حركات ضد دموكراتيك رژيم در شرايط مشخصى‏‏ ممكن است در افق ديدگاه سياسى‏‏ آنان چشمگير نباشد [زيرا در پس نظريات مذهبى‏، سنتى‏ و … پنهان شده]. [و نتيجه‏گيرى‏‏ مى‏‏كند:] بنابراين، حركت جامعه به سوى‏‏ دموكراسى‏‏ بدون در برداشتنِ تغييرات بنيادى‏‏ اقتصادى‏‏ در راستاى‏‏ مطالبات اين قشرهاى‏‏ زحمتكش [وحدت مبارزه ايدئولوژيك و اقتصادى‏، وحدت آزادى‏ و عدالت اجتماعى‏]، در عمل با چالش‏هاى‏‏ آنان ارتباط پيدا نمى‏‏ كند. انسان‏ها به صورت گروهى‏‏ زمانى‏‏ به عرصه مبارزه در راه تغييرات روبنايى‏‏ مانند دموكراسى‏‏ و آزادى‏‏ اجتماعى‏‏ وارد مى‏‏شوند كه اين مبارزه نه تنها نياز معنوى‏‏شان را به آزادى‏‏ها تامين كند، بلكه امكان كسب حداقلى‏‏ از خواسته‏هاى‏‏ مادى‏‏ خود را نيز در آن لمس كنند.»

ديالكتيك بهم‏تنيدگى‏‏ “ذهنيت” و “عينيت”، بهم تنيدگى‏‏ “ايدئولوژى‏‏” و “شرايط مادى‏‏” هستى‏‏ كه در بخش ششم كتاب “تاريخ و ديالكتيك” توسط كفلر برشمرده و نشان داده مى‏‏شود، در اوج انديشه تئوريك- سياسى‏‏ ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ و در كوتاه‏ترين بيان در سطور پيش گفته بازگو مى‏‏شود: «انسان‏ها به صورت گروهى‏‏ زمانى‏‏ به عرصه مبارزه در راه تغييرات روبنايى‏‏ مانند دموكراسى‏‏ و آزادى‏‏ اجتماعى‏‏ وارد مى‏‏شوند كه اين مبارزه نه تنها نياز معنوى‏‏شان را به آزادى‏‏ها تامين كند، بلكه امكان كسب حداقلى‏‏ از خواسته‏هاى‏‏ مادى‏‏ خود را نيز در آن لمس كنند».

در صفحه دوم مقاله پيش گفته نامه مردم، مضمون مقاله باز هم دقيق‏تر و روشن‏تر شده، وابستگى‏‏ و بهم‏تنيدگى‏‏ فعاليت‏هاى‏‏ روشنگرانه را براى‏‏ ارتقاى‏‏ سطح آگاهى‏‏ طبقه كارگر، به عبارت ديگر درونمايه نبرد سياسى‏‏- طبقاتى‏‏ را در اين ارتباط برمى‏‏شمرد: «… به اهميت فعاليت‏هاى‏‏ روشن‏گرانه، همه جانبه و سازمان يافته بر پايه برنامه‏يى‏‏ اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ كه جوابگوى‏‏ خواسته‏هاى‏‏ مبرم توده زحمتكشان است مى‏‏توان [از اين طريق] پى‏‏برد. به عبارت ديگر، بايد براى‏‏ برخى‏‏ از قشرهاى‏‏ زحمتكشان و فرودستان اين آزادى‏‏ها و دموكراسى‏‏ را از پرده بيرون آورد و در باره آن‏ها روشنگرى‏‏ كرد. … بايد به توده‏ زحمتكشان نشان داد كه صحنه مبارزه مقابله آنان با گروه‏هاى‏‏ مافياى‏‏ اقتصادى‏‏ است كه تار و پود آن اتحاد نامقدس سرمايه‏دارى‏‏ تجارى‏‏ و سرمايه‏دارى‏‏ بوروكراتيك بغايت فاسد است كه سپاه نيروى‏‏ مسلط بر آن است و كشور را به ويرانى‏‏ مى‏‏كشاند. … [روشنگرى‏‏هايى‏‏ كه به عنوان وظيفه سياسى‏‏ «نماينده طبقه كارگر» و فراتر از آن اعلام و برجسته مى‏‏شود كه] واضح است كه بهترين روش افشاگرى‏‏ در ميان زحمتكشان بر پايه ارائه برنامه جايگزين اقتصادى‏‏ مترقى‏‏ مى‏‏تواند باشد.» و با نشان دادن سيماى‏‏ غارتگرانه و مضمون طبقاتى‏‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏‏ و افشاى‏‏ خطرات اين برنامه براى‏‏ اقتصاد ملى‏‏ و مترقى‏‏، فاجعه اجراى‏‏ اين برنامه را توسط حاكميت مافيايى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ برجسته نموده و هشدار مى‏‏دهد: «نبايد بى‏‏ اعتناء به اين واقعيت‏ها [نتايج اجراى‏‏ اين برنامه توسط حاكميت ولايى‏‏] تنها به انتقاد به جنبه‏هاى‏‏ ضد دموكراتيك، ناكارآمدى‏‏ و عقب‏ماندگى‏‏ روبناى‏‏ سياسى‏‏ رژيم بسنده كرد …».

بديهى‏‏ است كه نمى‏‏توان براى‏‏ انديشه برشمرده شده كه در عمل، چگونگى‏‏ سازماندهى‏‏ مبارزه روز سياسى‏‏- طبقاتى‏‏ را در شرايط كنونى‏‏ ايران همانند رشته مرواريدى‏‏ به نخ مى‏‏كشد و «به شكل فعال و خلاقانه» ترسيم مى‏‏كند، برداشتى‏‏ در سطح را پذيرفت كه نقل قول پيش گفته به درستى‏‏ القا مى‏‏كند و بزرگمهر ظاهر آن را به عنوان مضمون آن پذيرفته است. بلكه بايد وجود چنين بخش در غلطيده در سطح را در مقاله، بيش‏تر نمايش نبرد پرتضادى‏‏ ارزيابى‏‏ نمود كه روند رشد وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ طى‏‏ مى‏‏كند، و در سوى‏‏ درست و در تقويت پيشبرد اين نبرد، قلم زد!

بر اين پايه است كه همان طور كه اشاره شد، مى‏‏توان چشم بستن غيرقابل توجيه بزرگمهر را از ارزيابى‏‏ حتى‏‏ «يك گام به جلو» در مقاله پيش گفته نامه مردم، كمكى‏‏ براى‏‏ پيشبرد روند وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ ارزيابى‏‏ نكرد و اين كوتاهى‏‏ را كمبودى‏‏ جدى‏‏ در ابراز نظر دانست. اين كمبود مى‏‏تواند راه رشد انديشه و در نتيجه تداوم عملكرد را در مبارزه براى‏‏ وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ سخت و يا حتى‏‏ براى‏‏ دورانى‏‏ مسدود سازد. همچنين مى‏‏تواند چنين شيوه‏اى‏‏ حتى‏‏ مدافعان واقعى‏‏ وحدت نظرى‏‏ را از روند جارى‏‏ جدا و از جريان پرشور تاريخ عقب نگه دارد.

«ارتقاى‏‏ كيفى‏‏ و كمى‏‏ مبارزه كنونى‏‏»

يك هسته شايان توجه در بيان «يك گام به جلو و دو سه گام به پس!» نزد بزرگمهر وجود دارد، اگر چه در ارتباط مستقيم با نوشتار او نيست. اين كه سير پرتضاد روند ايجاد شدن وحدت نظرى‏‏ در حزب توده ايران هنوز بايد مسافتى‏‏ را هم از نظر زمانى‏‏ و هم انديشه‏اى‏‏ طى‏‏ كند، مى‏‏توان در دو نمونه زير مشاهده كرد. گزارش “سمينار احزاب سياسى‏‏ ايران …” و نتيجه‏گيرى‏‏ در باره وظايف روز در اعلاميه كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران به مناسبت شصت و نهمين سالگرد پايه‏گذارى‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران (نامه مردم شماره ٨٥٢).

گزارش سمينار، گزارشى‏‏ سياسى‏‏ نيست. نقل توصيفى‏‏ واقعه است. برشمردن ظاهرامر، ناميدن دعوت كننده و سازمان‏هاى‏‏ شركت كننده، محل و تاريخ جلسه، خبر طرح نظر هر سازمان توسط نماينده آن در جلسه و تكرار برخى‏‏ از نام‏هاى‏‏ نمايندگان. توضيحات در باره سياست حزب در سطح رئوس مطالب كه براى‏‏ خوانندگان نامه مردم شناخته شده است، تغييرى‏‏ در اين برداشت نمى‏‏دهد كه گزارش در سطح «واقعيت‏امر» حادثه برگزارى‏‏ سمينار “جنبش مردمى‏‏ كشورمان از نگاه احزاب و سازمان‏هاى‏‏ سياسى‏‏” باقى‏‏ مانده است. موضعى‏‏ «نظاره‏گر ظاهربين»، آن طور كه ماركس اين شيوه را مى‏‏نامد. كفلر در كتاب پيش گفته، در بخش پنجم با عنوان “ساختار ديالكتيكى‏‏ قوه ادراكه، قوه ادراكه چگونه عمل مى‏‏كند؟” به توضيح تضاد ميان “واقعيت‏امر” و “حقيقت”، ميان شكل و محتوا- مضمون مى‏‏پردازد و نشان مى‏‏دهد كه شيوه توصيفى‏‏ ظاهرامر، امكان شناخت مضمون را ارايه نداده، امكان شناخت واقعيت و درك حقيقت را ايجاد نمى‏‏سازد. طبرى‏‏ نيز مى‏‏گويد: ظاهر و مضمون پديده يكى‏‏ نيستند!

خواننده گزارش نامه مردم، از “حقيقت” آنچه كه در سمينار گذشته است با خبر نمى‏‏گردد و از آن به برداشتى‏‏ تجهيز كننده براى‏‏ مبارزه روزانه خود دست نمى‏‏يابد. زيرا اين گزارش فاقد روشنگرى‏‏، افشاگرى‏‏ و يا موضعى‏‏ انتقادى‏‏ است. به عبارت ديگر، گزارش فاقد مضمونى‏‏ خلاق و مبارزه‏جويانه است، به خصلت “انتقادى‏‏” انديشه ماركس- انگلس و لنين (نگاه شود به مقاله شماره ٨٩/٢٨ بندهایى‏‏‏‏‏ که گسستن آن‏ها، قلب را مى‏‏‏‏‏درد! آموزش اندیشه مارکس، انگلس و لنین، وظیفه‏اى‏‏‏‏‏ عاجل در برابر حزب توده ایران http://www.tudeh-iha.com/?p=1333&lang=fa) پايبند نيست.

تنها برداشت از اين گزارش مى‏‏تواند آن باشد كه هر نماينده‏اى‏‏ مواضع خود را اعلام داشته است، كه مى‏‏توان با محتواى‏‏ آن از طريق مراجعه به اسناد آن سازمان در نشرياتشان، آشنا شد، بدون آن كه بتوان از “مواضع انتقادى‏‏”، از روند پرتضاد نزديكى‏‏، از مضمون ديالكتيكى‏‏ “نفى‏‏ در نفى‏‏” اين يا آن نظر در جريان سيمنار از طريق اين گزارش با خبر شد. بسيار خوب، شايد گفته شود كه وظيفه گزارش انتقال اين مضمون نبوده است، پس وظيفه آن چه بوده است؟انگلس با نگاه انتقادى‏‏‏ در ارتباط با “سوسياليست‏هاى‏‏ واقعى‏‏” به چنين شيوه‏اى‏ اشاره دارد و آن را «موضع مداحى‏‏» مى‏‏نامد. نقل سخن انگلس از بخش هفتم كتاب “تاريخ و ديالكتيك” مى‏تواند آموزنده باشد: «تنها، به اين امر اكتفا مى‏‏كنند كه يا توصيفات فلسفى‏‏ ارايه كنند و يا برخى‏‏ از وقايع ناگوار و ريشه‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ آن را به طور خسته كننده‏اى‏‏ به دنبال يكديگر رديف كنند». نمونه ديگر، نتيجه‏گيرى‏‏ در اعلاميه كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران در سال ٦٩ پايه‏گذارى‏‏ حزب است، در روزهايى‏‏ كه در آن، انقلابى‏‏ترين شرايط پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن ٥٧ در كشور حكمفرماست؛ تضاده عمده در جامعه تشديد و تعميق يافته است؛ مساله‏هاى‏‏ بسيارى‏‏، ازجمله مسا‏له‏ سازماندهى‏‏ مبارزه طبقه كارگر براى‏‏ تعميق كيفى‏‏ جنبش مردمى‏‏ و ملى‏‏ در برابر حزب توده ايران قرار دارد؛ مساله خطر تجاوز نظامى‏‏، مبارزه براى‏‏ صلح و دفاع ملى‏‏، براى‏‏ دفاع از سلامت و آزادى‏‏ رهبران مردمى‏‏ جنبش و …، مسا‏له‏هاى‏‏ حاد و مبرم روز را تشكيل مى‏‏دهند؛ در چنين دوران‏هايى‏ كه در آن بوى‏‏ «انباشت بيست سال، در يك روز» (ماركس) به مشام مى‏‏رسد! در چنين دوران‏هايى‏، نياز به موضع‏گيرى‏‏ قاطع‏تر، صراحت بيان بيش‏تر، موضع‏گيرى‏‏ روشنگرانه و انقلابى‏‏ هست كه با بيان “دو سطرى‏‏” عام‏ترين فرمولبندى‏‏ها، قابل دسترسى‏‏ نيست! اعلاميه حزب در چنين شرايطى‏‏ بايد دستيابى‏‏ به “مغز و قلب‏ها” را هدف قرار دهد، بايد شورانگيز و شكوهمند، در عين حال، روشنگر، مستدل، راهگشا و مبارزه‏جويانه فرمولبندى‏‏ شود!

يادواره پايه‏گذارى‏ حزب توده ايران سلاح نبرد طبقه كارگر است كه نمى‏تواند همانند «قاب … خشكيده چون نعش بر ديوار» آويخته شود. طبرى‏ مى‏طلبد كه آن را «هر روز در كيف مدرسه كودكان، در لابلاى‏ اوراق سپيد دفترهاشان [نهيم و آن را] هر پگاه بر چهره [زنيم]، چون آب و چون گرده نان، بر سفره طعام خويش [نهيم] هر روز». اين روزها به قول ماركس «بندهايى‏ [هستند] كه گسستن آن‏ها، قلب را مى‏درد!» اين روزها سلاح نبرد طبقه كارگر هستند!در اعلاميه مى‏‏خوانيم: «نافرمانى‏‏ همگانى‏‏ و تحريم گسترده همه نهادهاى‏‏ وابسته به استبداد و همچنين ادامه اعتراض‏هاى‏‏ مردمى‏‏، گسترش و تحكيم وحدت در صفوف نيروهاى‏‏ اجتماعى‏‏ مدافع جنبش و در ميان نيروهاى‏‏ سياسى‏‏ ملى‏‏ و مردمى‏‏ ازجمله راه‏هاى‏‏ ادامه موثر و ارتقاى‏‏ كيفى‏‏ و كمى‏‏ مبارزه كنونى‏‏ است.

شايد گفته شود، هدف اعلاميه كميته مركزى‏‏ كار تبليغى‏‏ و ترويجى‏‏ در زمينه وظايف روز نبوده است! پس وظيفه آن چه بوده است؟

يكى‏‏ از نكاتى‏‏ كه «ارتقاى‏‏ كيفى‏‏ و كمى‏‏ مبارزه كنونى‏‏»، آن را به نكته‏اى‏‏ گره‏اى‏‏ و در عين حال پرتضاد تبديل ساخته است، مساله «دفاع ملى‏‏» از ايران است؛ مساله مبارزه براى‏‏ حفظ صلح و ممانعت كردن از تجاوز نظامى‏‏ به ايران. «دفاع ملى‏‏» كه به درستى‏‏ توسط ميرحسين موسوى‏‏ به عنوان وظيفه همه ايرانى‏‏ها اعلام شده است، و بايد از يك سو در مرزبندى‏‏ با رژيم استبدادى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ حاكم عملى‏‏ گردد، از سوى‏‏ ديگر اما نمى‏‏تواند فاقد مرزى‏‏ روشن با آن بخش از “اپوزيسيون” نباشد، كه خواستار حل مساله “آزادى‏‏” به مفهوم “حقوق بشر آمريكايى‏‏” است.

كدام استدلال مى‏‏تواند طرح مساله «دفاع ملى‏‏»، دفاع از سلامت و آزادى‏‏ رهبران جنبش سبز و يا نشان دادن وظيفه اپوزيسيون “مدافع حقوق بشر آمريكايى‏‏” در موضع‏گيرى‏‏ عليه تجاوز نظامى‏‏ امپرياليسم و اسرائيل به ايران را در اعلاميه به مناسبت شصت و نهمين سالگرد پايه‏گذارى‏‏ حزب توده ايران نادرست ارزيابى‏‏ كند؟ با چه استدلالى‏‏ نبايد در اين اعلاميه از اين “اپوزيسيون” كه رسانه‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ از قبيل بى‏‏بى‏‏سى‏‏ و صداى‏‏ آمريكا را در اختيار دارد، طلب نكرد، براى‏‏ ممانعت كردن از تبديل شدن ايران به عراق و افغانستان، از ايالات متحده آمريكا و متحد منطقه‏‏اى‏‏ آن، خواستار برداشتن انگشت مسئولان اين كشورها از روى‏‏ ماشه پرتاب موشك براى‏‏ بمباران مراكز تعيين شده در ايران شوند، آن طور كه فيدل كاسترو، رهبر انقلاب كوبا نيز در اولين روز حضورش در مجلس اين كشور پس از قريب به چهار سال بيمارى‏‏ انجام داد؟

با هشيارى‏، ظرافت و رفيقانه، نبرد درون حزبى‏ براى‏ وحدت انديشه و سازمان حزبى‏ را به پيش بريم!




تاريخ و ديالكتيك آغاز ٧

تاريخ و ديالكتيك آغاز ٧

برخى‏‏‏ نكات در زبان هگل

هگل در كوشش براى‏‏‏ توصيف و توضيح نظريات خود شيوه بيانى‏‏‏ را ايجاد كرد كه نه تنها از وضع معمول زبان به‏دور بود، بلكه در مواردى‏‏‏ حتى‏‏‏ برعكس آن بود. اما بيان هگل ناشى‏‏‏ از ويژگى‏‏‏ ذهنى‏‏‏ مخصوص او نبود، بلكه به‏كمك اين بيان، انعكاس ساختار ديالكتيكى‏‏‏ واقعيت بطور دقيقى‏‏‏ ارائه مى‏‏‏شود؛ از اين رو بايد آن را چيزى‏‏‏ بيش‏تر از تنها شكل بيان ويژه‏اى‏‏‏ دانست: اين بيان داراى‏‏‏ خصلت شى‏‏‏ءگونه– جسم‏دار- برابرايستا است. از اين طريق كه در نوشته حاضر برخى‏‏‏ از مهمترين الفاظ و كلمات فلسفى‏‏‏ هگل توضيح داده مى‏‏‏شود، هم‏زمان آشنايى‏‏‏ با برخى‏‏‏ از شناخت‏هاى‏‏‏ اساسى‏‏‏ اين انديشه فلسفى‏‏‏ نيز ممكن مى‏‏‏گردد.

آنچه كه در جريان بررسى‏‏‏اى‏‏‏ چيزى‏‏‏ است كه در ابتداء توجه قوه ادراكه را بخود جلب مى‏‏‏كند، اين گرايش انديشه است كه به منظور توليد تصورى‏‏‏ در مورد پديده‏هاى‏‏‏ منفرد، هر كدام از آن را از ارتباط با بقيه پديده‏ها، بطور انتزاعى‏‏‏، بيرون بكشد و متجزا كند. از اين رو هگل مورد خاص و منفرد را به‏نام نمى‏‏‏نامد، بلكه آن را «انتزاع» مى‏‏‏نامد. و گذشته از اين، ازآنجا كه اين «انتزاع» در كنار بسيارى‏‏‏ ديگر از پديده‏هاى‏‏‏ منفردى‏‏‏ كه در انديشه ما وجود دارند، قرار مى‏‏‏گيرد، از نظر زمانى‏‏‏ ومكانى‏‏‏ محدود است، و در اين محدوديت خود در يك نسبت معينى‏‏‏ با پديده‏اى‏‏‏ ديگر قرار دارد، آن را «نسبى‏‏‏» نيز مى‏‏‏نامد. انتزاع و نسبى‏‏‏ بودن براى‏‏‏ هگل داراى‏‏‏ معانى‏‏‏ بكلى‏‏‏ مشابهى‏‏‏ است (م).

اما معناى‏‏‏ واقعى‏‏‏ نسبى‏‏‏ بودن را انسان زمانى‏‏‏ درك مى‏‏‏كند كه اين مفهوم را در ارتباط با متضادش ، يعنى‏‏‏ در ارتباط با “مطلق بودن”، قرار مى‏‏‏دهد و ازاين طريق قادر به درك آن مى‏‏‏شود. اين مطلق بودن يعنى‏‏‏ چه؟ مضمون مطلق بودن زمانى‏‏‏ برجسته مى‏‏‏شود كه از تن آن لباس متافيزيكى‏‏‏ دور انداخته مى‏‏‏شود. لباسى‏‏‏ كه هگل در همه آن مواردى‏‏‏ به تن مطلق بودن مى‏‏‏كند، يعنى‏‏‏ در مواردى‏‏‏ كه او مطلق را علت اصلى‏‏‏ و اوليه هستى‏‏‏ كه برپايه “عقلانيت” قرار دارد، اعلام مى‏‏‏دارد. هگل با اين لباس متافيزيكى‏‏‏، به تصور خود، هسته عقلايى‏‏‏ درونى‏‏‏ مطلق را برجسته مى‏‏‏سازد. از ديدگاه نظريه شناخت، تحت عنوان اين مطلق بودن هيچ چيز ديگر نبايد درك و فهميده شود، جزآنكه چيزى‏‏‏ است بكلى‏‏‏ متضاد با خاص منفرد و متجزا و انتزاعى‏‏‏ و نسبى‏‏‏، يعنى‏‏‏ بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ كليه منفردها و نهايتاً يعنى‏‏‏ همان كليت. (م)

نقش پراتيك در روند شناخت

هم‏زمان هگل تعريف بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ كليت را چنين تكميل مى‏‏‏كند كه اين بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ چيزها هيچ گاه نمى‏‏‏تواند در سكون آن‏ها درك شود، بلكه تنها در جريان حركت و تغيير آن‏ها قابل درك است. زير اين كليت تنها در جريان پويائى‏‏‏- تغيير اجزاء، ايجاد و برپا مى‏‏‏شود. درست به ‏كمك اين تعريف، مفهوم كليت نزد هگل با قاطعيت از شيوه تصور معمولى‏‏‏ از كليت [مثلاً تن انسان كه از اجزاء و اندام ها تشكيل شده است]، فاصله مى‏‏‏گيرد. اما ازآنجا كه هگل فاقد شناخت از اوضاع و احوالى‏‏‏ است كه بطور واقعى‏‏‏ برقرار است كه با توجه به آن‏ها، كليت بطور مشخص قابل درك مى‏‏‏شود  – از آنجا كه هگل نقش پراتيك را نمى‏‏‏شناخته است[!] – ، مى‏‏‏آموزد كه به مطلق بودن تنها از طريق حدس و گمان مى‏‏‏ توان دست يافت، يعنى‏‏‏ كليت تنها به‏مثابه “ايده” قابل شناخت است. بى‏‏‏توجه از اين بيان متافيزيكى‏‏‏، اين اشتباه مى‏‏‏بوده است، تصور شود كه مطلق تنها در دماغ ما وجود دارد. اين درست است كه هگل مى‏‏‏گويد، مطلق بودن تنها از طريق و برپايه «حدس و گمان» [نگر- ورزانه] spekulativ از پديده‏هاى‏‏‏ منفرد و خاص قابل درك كردن است، و بهمين علت نيز چنين شناختى‏‏‏ را در ارتباط قرار مى‏‏‏دهد با «ايده مطلق»؛ اما او چنين نظرى‏‏‏ ندارد كه مطلق بودن از طريق حدس و گمان خلق مى‏‏‏شود. مطلق بودن نزد هگل برعكس به معناى‏‏‏ كل بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ خود واقعيت است (م). از اين رو نيز او مطلق را با مشخص يكى‏‏‏ مى‏‏‏داند. همانطور كه نسبى‏‏‏ بودن و انتزاعى‏‏‏ در يك‏سو يك معنا دارد، همانطور هم مطلق بودن و مشخص بودن در سوى‏‏‏ ديگر داراى‏‏‏ معناى‏‏‏ مشابه هستند. اما مگر اين خود هگل نبود كه گفته بود، مطلقيت تنها از راه حدس و گمان دست يافتنى‏‏‏ است؟ او با چه وسيله‏اى‏‏‏، بدون آنكه در تضاد با نظر خودش قرار بگيرد، دليل و سند مشخص بودنِ مطلقيت را به دست مى‏‏‏آورد، از كجا به دست مى‏‏‏آورد؟ اين دليل براى‏‏‏ هگل از اين واقعيت به دست مى‏‏‏آيد كه نكته و لحظه منفرد و خاص به هيچ صورت ديگرى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند وجود داشته باشد، به‏جز در ارتباط عمومى‏‏‏ كليت، و اضافه برآن، اين لحظه اصلاً عملكرد، معنا و هستى‏‏‏ خود را از اين طريق به‏دست مى‏‏‏آورد، اصلاً ازاين طريق مشخص مى‏‏‏شود كه وارد روند شدن كليت مى‏‏‏شود و به بخشى‏‏‏ از آن تبديل مى‏‏‏شود.

ازاين طريق هگل لباس مقدس را دوباره از تن لحظه منفرد و خاص در مى‏‏‏آورد كه در جريان انديشه غيرانتقادى‏‏‏ و عاميانه و روزانه، حتى‏‏‏ اگر در علوم هم حكمفرما باشد، بر تن آن‏ها پوشانده شده است. اين درحالى‏‏‏ است كه خود مى‏‏‏داند كه لحظه منفرد و متجزا درواقع هيچ است، بدون رابطه آن با پديده‏هاى‏‏‏ ديگر منفرد در كليت مشخص كه همان مطلقيت هستى‏‏‏ است. خود گول زنى‏‏‏ انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ را هگل در برابر «عقلانيت [منطق]» ديالكتيكى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد؛ بررسى‏‏‏ منفردانه و متجزاى‏‏‏ لحظه را او از اين رو «مطابق با عقل» [عقل‏گرا] verstandsmaessig مى‏‏‏نامد، درحالى‏‏‏كه انديشيدن در چهارچوب كليت را در برابر آن «عقلايى‏‏‏» vernuenftig اعلام مى‏‏‏كند.

اين از دستاوردهاى‏‏‏ ابدى‏‏‏ هگل است كه اثبات نمود كه مى‏‏‏تواند چيزى‏‏‏ طبق برداشت عقل روزمره «شناخته شده باشد»، بدون آنكه مضمون آن درك شده باشد، و آنطور كه هگل مى‏‏‏گويد ذات آن «درك» شده باشد و بر آن معرفت حاصل آمده باشد. نوع روندى‏‏‏ كه در آن چيز شناخته شده، در جريان شدن آن درك مى‏‏‏شود و در چهارچوب كليتى‏‏‏ كه به آن تعلق دارد به سطح معرفت ارتقاء مى‏‏‏يابد را هگل «ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏»Vermittelung  [روند ميانجى‏‏‏گرانه vermittelnd] مى‏‏‏نامد. درست در مفهوم ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏- پل‏زدن- رساندن- منتقل و عنايت كردن  مى‏‏‏توان برداشت هگل را به نمايش گذاشت كه چگونه تئورى‏‏‏ شناخت او مى‏‏‏خواهد هم‏زمان علم هستى‏‏‏ و اسلوب شناخت هستى‏‏‏ (م) باشد و هست. ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏ نزد هگل درست هم به معناى‏‏‏ درك ديالكتيكى‏‏‏ لحظات در روند واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏ آن‏ها است و هم بيان تئوريك چگونگى‏‏‏ جستجوى‏‏‏ اين ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏ است به منظور دستيابى‏‏‏ به معرفت و شناخت از روند واقعى‏‏‏ در جريان.

با بيان دقيق‏تر، مفهوم ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏ و درك ديالكتيكى‏‏‏ به معناى‏‏‏ راندن، پل زدن و هدايت كردن لحظات است به سوى‏‏‏ متضاد آن‏ها در كليت و ارتقاى‏‏‏ آن‏ها بسوى‏‏‏ ايجاد كمال كليت، روندى‏‏‏ كه در جريان آن، لحظات، محتوا و مضمون كامل و همه‏جانبه خود را نشان مى‏‏‏دهند و آن را قابل شناخت مى‏‏‏سازند، محتوا و مضمونى‏‏‏ كه در نگرش متافيزيكى‏‏‏- منفرد و متجزا كننده، مخفى‏‏‏ باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند. (XXXXI)

در جمله معروف در پيشگفتار “فنومنولوژى‏‏‏ روح” (پديدارشناختى‏‏‏ روح) هگل نظر خود را چنين بيان مى‏‏‏كند: «آنچه معروف وشناخته شده است، به خاطر آن كه شناخته شده است، هنوز به معناى‏‏‏ آن نيست كه درك هم شده است. اين ساده‏ترين شكل خود گول‏زدن و يا گول‏زدن ديگران است، وقتى‏‏‏ چيزى‏‏‏ را كه شناخته شده است، به عنوان درك شده تصور شود، و از پذيرفتن چنين تصورى‏‏‏ خوشنودى‏‏‏ هم حاصل آيد: با همه پرحرفى‏‏‏ها، چنين شناختى‏‏‏، بدون آنكه خود بفهمد چه بر سرش آمده، حركت و پيشرفتى‏‏‏ نخواهد داشت. سوبژكت، ابژكت وغيره، خدا، طبيعت، عقل، معنويت [و …] بدون هر حرف و موضع انتقادى‏‏‏  به عنوان مسائل شناخته شده زمينه معتبرى‏‏‏ مى‏‏‏شوند و نقاط محكمى‏‏‏ را زير پا تشكيل مى‏‏‏دهند، هم براى‏‏‏ شروع و هم براى‏‏‏ بازگشت [انديشه و استدلال]. حركت انديشه، بين اين نقاط شناخته شده كه ثابت و بي‏حركت باقى‏‏‏ مى‏‏‏مانند، جريان دارد و در رفت و آمد است، و لذا در سطح باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند» (20).

بدين‏ترتيب، معنى‏‏‏ نادرست و بى‏‏‏محتوائى‏‏‏ هم براى‏‏‏ ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏ و درك وجود دارد: اين معنا چنين است كه انديشه، ازآنجا كه بين “نقاط ثابت” در رفت وآمد است، اين نقاط را تنها به ظاهر درك مى‏‏‏كند، بجاى‏‏‏ آنكه امكان بدهد كه لحظات و مفاهيم بتوانند با متضادهاى‏‏‏ خود در كليت در جوشش- پويايى‏‏‏ و حركت منعكس شوند و از اين طريق اجازه بدهند حركت و جوشش- پويايى‏‏‏ درونى‏‏‏ آن‏ها دنبال شود، يعنى‏‏‏ وضعى‏‏‏ ايجاد شود كه تنها در آن وضع، آن جنبه‏اى‏‏‏ كه براى‏‏‏ انديشه متافيزيكى‏‏‏ شناخته نشده باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند، خود را نشان دهد [جنبه متضاد پديده‏ها و وحدت ديالكتيكى‏‏‏ آن‏ها]. پس، مفهوم درست ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏ و درك  بر اين زمينه ممكن مى‏‏‏گردد كه برپايه شناخت از روند «شـدن» هستى‏‏‏ قرار دارد، يعنى‏‏‏ از درك خصلت روندگونه بودن هستى‏‏‏، متبلور شده و فهميده مى‏‏‏شود. «حقيقت بدين‏ترتيب درواقع همان حركت– پويايى‏‏‏ و تغيير بى‏‏‏واسطه آن چيزى‏‏‏ است كه در ديگرى‏‏‏ محو [نفى‏‏‏] مى‏‏‏شود: كه همان شدن است».

اما اين «محو [نفى‏‏‏] شدن» به‏نوبه خود نمى‏‏‏تواند به مفهوم متافيزيكى‏‏‏ آن درك شود، بلكه تنها مى‏‏‏توان آن را چنين درك كرد كه در حركت، لحظات بى‏‏‏واسطه و بلافصل «به وحدت مى‏‏‏رسند». وحدتى‏‏‏ كه برپايه اسلوب و به شيوه ديالكتيكى‏‏‏ درك مى‏‏‏شود. اين به اين معناست، كه چيز- شى‏‏‏ء جسم‏دار، يعنى‏‏‏ كيفيت، در جريان روند بطور ساده ازبين نمى‏‏‏رود، بلكه «نفى‏‏‏ مى‏‏‏شود». با اين نظر هگل از مرز نظريات پيشينيان خود عبور مى‏‏‏كند. مثلاً، از نظريات سقراط كه طبق آن منفرد، همانطور كه «در جريان بسوى‏‏‏ بالا» در كل محو مى‏‏‏شود، «در راه بسوى‏‏‏ پائين» دوباره ايجاد مى‏‏‏شود. اما نظريه سقراط، كه در آن تنها نامحدود، يعنى‏‏‏ «آنچه كه نيست» Nichtsein، تنها چيزى‏‏‏ است كه واقعاً وجود دارد، وحدت بر روى‏‏‏ كيفيت‏ها سايه مى‏‏‏افكند و آن‏ها را محو مى‏‏‏كند و ازاين طريق درواقع وحدت، تك و تنها و بى‏‏‏ارتباط و غيرقابل درك باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند. برخلاف اين نظر، هگل در [اثر] «لوژيك» خود مى‏‏‏آموزد كه هيچ چيزى‏‏‏ وجود ندارد كه هم بى‏‏‏واسطگى‏‏‏- بلافصلى‏‏‏ لحظه و همچنين ميانجى‏‏‏گرى‏‏‏- درك از كليت را در خود نـهفته نداشته باشد [هيچ چيز وجود ندارد، كه در عين حال كه خودش است، حلقه واسطه‏اى‏‏‏ نباشد براى‏‏‏ بعدى‏‏‏]. او در موردى‏‏‏ بسيار به جا مى‏‏‏گويد كه انسان هنوز به كليت دست نيافته است، زمانى‏‏‏ كه انسان آن را كليتى‏‏‏ توخالى‏‏‏ مى‏‏‏شناسد.  مفهوم كل هنوز به خود كليت نرسيده است، همانطور كه يك كودك نوزاد هنوز به «واقعيت كامل» يك انسان تبديل نشده است، و يا كلمه «همه حيوانات» به معناى‏‏‏ حيوان شناسى‏‏‏ نيست. كل نبايد اين‏چنان درك شود كه طبق آن گويا «همه گاوها سياه هستند»، چيزى‏‏‏ جز «شب» وجود ندارد. مطلق، چيزى‏‏‏ خالى‏‏‏ از كيفيت نيست (XXXXII)، بلكه برعكس، كليتِ ايجاد شده از اين كيفيت‏ها مى‏‏‏باشد، «نتيجه» روندِ شدنِ آن‏هاست. البته «اين مهم است كه درك از واقعيت تنها در سطح درك ماده بودن آن باقى‏‏‏ نماند (يعنى‏‏‏ در وضع درك نشده، ل ك)، بلكه درك از واقعيت همچنين به‏مثابه (كليت ل ك) سوبژكت نيز درك شده و بيان گردد.» (21). اما اين امر، «نادرست درك كردن عقل و خرد است، زمانى‏‏‏ كه انعكاس لحظه (يعنى‏‏‏ درك و فهميدن واقعيت درسطح درك لحظات منفرد و جدا شده، ل ك) به‏مثابه جنبه و لحظه مثبتى‏‏‏ در مطلق درك نشود و در روند شناختِ واقعيت كنار گذاشته و امرى‏‏‏ غيرعمده تلقى‏‏‏ شود. انعكاس درست [يعنى‏‏‏ شناخت خاصِ متجزا شده، اما در حركت] آن چيزى‏‏‏ است كه دسترسى‏‏‏ و دركِ واقعيت را به نتيجه بررسى‏‏‏ تبديل مى‏‏‏سازد» (22). آن تصور درباره وحدت كه در آن لحظات منفرد و متجزا و خاص محو مى‏‏‏شوند را هگل «ترى‏‏‏‏ويال» trivial [تصور معمولى‏‏‏، پيش‏پا افتاده] مى‏‏‏نامد. متضادِ پرجوش لحظات، همان نيروى‏‏‏ محركه حركت و تغييرِ كليت است؛ درعين‏حال اين جوشش- پوياى‏‏‏ و حركت، بنوبه خود علت تعيين كننده براى‏‏‏ اين امر است كه لحظات بتوانند از درون حركت و جوشش سر بيرون كشند و امكان بدهند كه مضمون و ذات آن‏ها شناخته شود.

ديالكتيك تئورى‏‏‏ شناخت هستى‏‏‏

سيستم هگل اين نكته را اثبات مى‏‏‏كند كه براى‏‏‏ ايده‏آليسم عينى‏‏‏ تئورى‏‏‏ شناختى‏‏‏ وجود ندارد، مگر آنكه هم‏زمان تئورى‏‏‏ شناخت و تئورى‏‏‏ هستى‏‏‏ [بهم‏پيوسته- بهم‏تنيدهِ در حالِ شدن] باشد. از اين رو تئورى‏‏‏ شناخت ايده‏آليسم عينى‏‏‏، عمدتاً ديالكتيك است. از اين رو هم ماركس مى‏‏‏تواند بگويد، كه «پس از هگل، كل متافيزيك، كل فلسفه، در اسلوب خود خلاصه مى‏‏‏شود» (23).

بخش سوم

ماتـريـاليسـم فـويـربـاخ

«جنبـه فعال [ذهن] به جاى‏‏‏ آن كه توسط ماترياليسم، توسط ايده‌آليسم پرورانده شد» ماركس

مى‏‏‏دانيم كه نه تنها نظريات هگل، بلكه همچنين نظريات فويرباخ مورد توجه ماركس و انگلس قرار داشتند واثر تعيين كننده‌اى‏‏‏ در انسجام انديشه ماركسيستى‏‏‏ از خود به‏جا گذاشتند. اثر انديشه و مواضع فويرباخ در رشد نظريات ماركس جوان و انگلس جوان از اهميت بى‏‏‏واسطه برخوردار بود.

زمانى‏‏‏ كه فويرباخ از اين امر باخبر شد كه رساله او تحت عنوان “انديشه‌هايى‏‏‏ درباره مرگ و فناناپذيرى‏‏‏ جاودانى‏‏‏” راه دستيابى‏‏‏ او را به كرسى‏‏‏ استادى‏‏‏ دانشگاه مسدود كرده است، خود را از زندگى‏‏‏ فعال- پرهيجان كنار كشيد و در عزلت دهكده‌اى‏‏‏ به‏دور از ضربان دنياى‏‏‏ انديشه و در تنگناى‏‏‏ مالى‏‏‏ به نگارش آثارش پرداخت.

در سال 1839 رساله بشدت انتقادى‏‏‏ او درباره هگل در “سالنامه روگر” Ruger منتشر شد. رساله عنوان “انتقاد به فلسفه هگل” دارد. فويرباخ [به‏مثابه انديشمندى‏‏‏ ماترياليست] در اين رساله دچار اين اشتباه مى‏‏‏شود كه نظر هگل را درباره وحدت مفهوم و واقعيت [يعنى‏‏‏ درك ذهنى‏‏‏ از واقعيت و انعكاس ذهنى‏‏‏ آن در انديشه و چگونه ناميدن آن]، وحدت معنويت [روح] و هستى‏‏‏ را بشدت و با سروصدا مرود اعلام كند، در حالى‏‏‏ كه ماركس در همان زمان ديگر به ضرورت قراردادن شناخت هگل برپايه ماترياليستى‏‏‏ و توضيح ماترياليستى‏‏‏ شناخت هگل پى‏‏‏برده بود. فويرباخ در اين ارتباط از «مزخرف تمام عيار- مطلق» صحبت مى‏‏‏كند. اما بـهيچ‌وجه اين “مطلق”، اگرچه بر آن لباس متافيزيكى‏‏‏ پوشانده شده است، مرخرف نيست، بلكه اولين كوشش پيگير است، هستى‏‏‏ را از طريق شناخت لحظات تشكيل دهنده آن كه در ظاهر به نفى‏‏‏ آن مى‏‏‏پردازند، به‏عبارت ديگر به‌مثابه يك كليت ديالكتيكى‏‏‏، درك كند.

با ديد كلى‏‏‏ بايد گفت كه ماترياليسم فويرباخ درست يك آنتى‏‏‏تز براى‏‏‏ ايده‌آليسم هگل است. سنتز [تركيبِ] اين دو تز را ماركس و انگلس با نجات ديالكتيك و قراردادن آن برپايه ماترياليسم، عملى‏‏‏ ساختند. سال‌هايى‏‏‏ كه ماركس و انگلس تحت تاثير مستقيم نظريات فويرباخ هستند، سال‌هاى‏‏‏ بين 1841 تا 1843 است، تاريخ نگارش بهترين آثار فويرباخ نيز در همين سال‌ها است. در سال 1844 ماركس با بيان- گفتمان و نظريات فويرباخ صحبت مى‏‏‏كند: «باوجود اين انسان مذهب را بوجود مى‏‏‏آورد و نه مذهب انسان را» (26).

در سال 1841 اثر فويرباخ تحت عنوان “ذات مسيحيت”،  1843 اثر بعدى‏‏‏ او تحت عنوان “اصول فلسفه آينده” و 1844 اثر ديگر او تحت عنوان “تزهاى‏‏‏ مقدماتى‏‏‏ درباره رفرم فلسفه” منتشر شد.

در رساله “اقتصاد‏ملى‏‏‏ و فلسفه”، منتشر در سال 1844، ماركس از «تاثير موثر … انقلاب تئوريك» فويرباخ صحبت مى‏‏‏كند. در “خانواده مقدس”، منتشر در سال 1845، ماركس با كمى‏‏‏ احتياط به تقدير از فويرباخ مى‏‏‏پردازد و مى‏‏‏نويسد: اگرچه فويرباخ تمام اهميتِ [وحدتِ هويت] انسان را درك نكرد، «اما مقام والاى‏‏‏ انسان را به او عطا كرد و او را در جاى‏‏‏ شايسته‌اش [بجاى‏‏‏ “آت‌واشغال بى‏‏‏ارزش قديمى‏‏‏” (انگلس) كه تعريف هويت او را تشكيل مى‏‏‏دادند] نشاند. و ديرتر انگلس مى‏‏‏نويسد: «انسان بايد اثر آزاد كننده را خود تجربه كرده باشد، تا بتواند تصورى‏‏‏ از وضع ايجاد شده بدست آورد: ما همگى‏‏‏ در يك لحظه طرفدار فويرباخ شده بوديم.» تا آن‌زمان تقريباً كليه جوانان علاقمند به فلسفه بدون شرط و شروط طرفدار هگل بودند. حال و هواى‏‏‏ موضع انتقادى‏‏‏‏اى‏‏‏ كه بسيار زود نزد ماركس و انگلس نسبت به نظريات هگل ايجاد شد را فويرباخ با نظرش درباره ضرورت قرار دادن انسان مشخص زمينى‏‏‏ در مركز انديشه، به‏جاى‏‏‏ تصورات متافيزيكى‏‏‏ هگل، مورد تائيد قرار مى‏‏‏داد.

درك ماركسيستى‏‏‏ از ماترياليسم

همانطور كه اشاره رفت، فويرباخ مى‏‏‏خواهد برداشت زمينى‏‏‏- انسانى‏‏‏ خود را جايگزين برداشت  آسمانى‏‏‏- متافيزيكى‏‏‏ كند. از آنجا كه او تنها انسان را در مركز فلسفه نوين خود قرار مى‏‏‏دهد، موضع خود را «هومانيستى‏‏‏» و يا «آنتروپولوژيك» مى‏‏‏نامد. «روح جهانِ» هگل، واقعيت و مطلق را تشكيل نمى‏‏‏دهد، بلكه انسان زمينى‏‏‏ است كه به‏مثابه موجودى‏‏‏ با روح و تن، جهان خود را برپامى‏‏‏دارد. فويرباخ به اين نتيجه‌گيرى‏‏‏ پراهميت نايل مى‏‏‏شود (م): «هستى‏‏‏ را نمى‏‏‏توان از آگاهى‏‏‏ و برعكس، آگاهى‏‏‏ را هم نمى‏‏‏توان از هستى‏‏‏ جدا ساخت.»

چهار دهه ديرتر، انگلس در رساله خود درباره فويرباخ كه هم‏زمان نظر خود او را نيز مشخص مى‏‏‏سازد، نوشت: «نتيجه‌گيرى‏‏‏ آن شد كه جهان واقعى‏‏‏ آنچنان درك شود كه واقعاً وجود دارد… بدون هرگونه عجايب ايده‌آليستى‏‏‏… ماترياليسم هيچ معناى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ ندارد.»  اين تعريف ماترياليسم، به پايه و اساس درك ماركسيستى‏‏‏ تبديل شد. (م)

با رد كردن متافيزيك هگل، فلسفه فويرباخ، ديالكتيك را هم از دست داد. اقدام خارق‌العاده فويرباخ درباره تعريف آنتروپولوژيكِ خدا البته تحت تاثير ديالكتيك هگل درباره “بيگانگى‏‏‏ از خود” (XXXVIII) قرار داشت، اما فويرباخ اين مفهوم را بسيار محدود درك كرد. فويرباخ درك نكرد، آن‌چيزى‏‏‏ را كه هگل درك كرده بود، و آن اينكه عملكرد و فعاليت انسان، يعنى‏‏‏ همكاري افراد در كار اجتماعى‏‏‏، آن‌چيزى‏‏‏ است كه “بيگانگى‏‏‏ از خود” (XXXXIII)را ايجاد مى‏‏‏كند. (به اين نكته به‏طور مفصل خواهيم پرداخت). درحالى‏‏‏ كه فويرباخ مشغول به آن بود كه ايده‌هاي متافيزيكى‏‏‏ را كه بر مغز انسان حكمفرما هستند، برپايه ماترياليستى‏‏‏ توضيح دهد، از توجه به كل روند غافل ماند، و از اين رو در وضعي قرار نگرفت كه بتواند رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين عملكرد ذهن و روند عينى‏‏‏ را تشخيص دهد كه برپايه آن مى‏‏‏بايستى‏‏‏ ايده‌هاى‏‏‏ مورد انتقاد او و شكل ظاهراً مستقل حاكميت آن‏ها بر انسان را درك كند و آن‏ها را به‌مثابه مضمون واقعي تاريخ حيات بشرى‏‏‏ تشخيص دهد. با اين ناتوانى‏‏‏، توجه به تاريخ اصلاً در ديدگاه او گم شد، نكته‌اى‏‏‏ كه ماركس آن را در تز ششم درباره فويرباخ تشريح مى‏‏‏كند. تنها در مفهوم وسيع جمله «انسامبل مناسبات اجتماعى‏‏‏» است [كه تعريف هويت و شخصيت تاريخى‏‏‏ انسان كه ماركس او را «موجودى‏‏‏ بى‏‏‏واسطه از طبيعت برخاسته» اعلام مى‏‏‏كند]، مفهومى‏‏‏ كه از هر نوع يك‌ سويه ‌نگرى‏‏‏ به ‏دور است و در عين‌حال تغييرات مشخص واقعيت را بيان مى‏‏‏كند، توانست ماركس جوان آن مفهوم و تعريفى‏‏‏ را اراية دهد كه ضامن توضيح دقيق پديده بيگانه‏شدن اجتماعى‏‏‏- ايدئولوژيك انسان است.

ماركس در “تزها” عليه تمايل فويرباخ و كلاً ماترياليسم غيرديالكتيكى‏‏‏، ضرورتاً موضع اتخاذ مى‏‏‏كند كه [فويرباخ- ماترياليسم غيرديالكتيكى‏‏‏] يك‌ سويه ‌نگرانه، انسان را تنها موجودى‏‏‏ منفعل، رنجور و بدون نقشى‏‏‏ از خود مى‏‏‏پندارد كه گويا توسط شرايط حاكم برخود ايجاد شده است. ماركس به ضرورت به‏حساب آوردن جنبه فعال و عملكردى‏‏‏ انسان در حيات اجتماعى‏‏‏ در جهت تغيير شرايط پاى‏‏‏ مى‏‏‏فشرد. براى‏‏‏ ماركس بين فعاليت و انفعال، بين سوبژكت و ابژكت در روند هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ رابطه ديالكتيكى‏‏‏ مداومى‏‏‏ برقرار است. (م) از اين رو ماركس در تز اول مى‏‏‏گويد: «كمبود اصلى‏‏‏ كليه انديشه‌هاى‏‏‏ ماترياليستى‏‏‏ تا دوران كنونى‏‏‏  – ازجمله متعلق به فويرباخ –  در آن است كه … حقيقت … را تنها آن چيزى‏‏‏ مى‏‏‏پندارد كه در جريان نظاره كردنِ ظاهر‌نگرانه درك مى‏‏‏كند». تحت عنوان نظاره كردن [ظاهرامر را ديدن، شيوه نظاره‌گر] اين نكته فهميده مى‏‏‏شود كه گويا آنچه تحقق مى‏‏‏يابد، تحت تاثير “قانون طبيعى‏‏‏” [يعنى‏‏‏ بطور طبيعى‏‏‏] تحقق مى‏‏‏يابد.  – از اين رو ماركس هم از «ماترياليسم علم طبيعى‏‏‏» صحبت مى‏‏‏كند – ، يعني آنطور كه گويا انسان صاحبِ آگاهى‏‏‏، تنها به ظاهر زندگى‏‏‏ و تاريخ هستي خود را برپا مى‏‏‏دارد و درواقع جز يك ابزار منفعل تاريخ نيست و مى‏‏‏تواند فقط آنچه تحقق يافته است را پس از حادث شدن آن، مورد نظاره قرار دهد.

ماركس اين ماترياليسم را «ماترياليسم ظاهرى‏‏‏، ظاهرنگر» مى‏‏‏نامد (تز نهم). ماركس در ادامه به اين نكته اشاره دارد كه بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به جنبه فعال [بودن ذهن] انسان در هستي اجتماعى‏‏‏ موجب شد كه اين جنبه فعال، بجاى‏‏‏ آنكه توسط ماترياليسم، توسط ايده‌آليسم پرورانده شود. ماركس در اينجا در وحله اول بـه هگل مى‏‏‏انديشد، يعنى‏‏‏ به قطب مخالف فويرباخ.

البته هگل رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين جنبه فعال بودن و منفعل بودن ذهن انسان را عليه برداشت يك‌سويه‌نگرانه از فعال بودن [مطلق‌گرانه، زيرا آزادى‏‏‏ ذهنى‏‏‏ را مطلق مى‏‏‏ساخت] در نظريات كانت  و فيخته نشان داده بود، ولى‏‏‏ برزمينه ايده‌آليستى‏‏‏. كشف و توضيح اين نكات به وظيفه ماترياليسم ديالكتيك تبديل شد، ديالكتيكِ عملكردِ فعالِ انسان و رابطه آن با قوانين [طبيعى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏] برپايه ماترياليستى‏‏‏، يعنى‏‏‏ خالى‏‏‏ از «هرگونه آت و اشغال ايده‌آليستى‏‏‏» (انگلس) را نشان بدهد.

(تاريخ و ديالكتيك، پايان ٧، ادامه در 8 http://www.tudeh-iha.com/?p=1404&lang=fa