تـاريـخ و ديـالـكتيـك، آغاز ٣

(تـاريـخ  و  ديـالـكتيـك، آغاز ٣)

ادامه مبارزه ايدئولوژيك طبقات حاكم سرمايه‏دارى‏‏‏ جهانى‏‏‏، حتى‏‏‏ پس از فروپاشى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ اروپائى‏‏‏ و اعلام “مرگ ماركس” توسط آن‏ها كه در ابتداء هم به آن اشاره شد، عليه شناخت ديالكتيكى‏‏‏ از هستى‏‏‏ و با هدف ادامه نبرد طبقاتى‏‏‏ از بالا اجراء مى‏‏‏شود. منطق صورى‏‏‏ در خدمت حفظ شرايط حاكم است و در اين جهت عمل مى‏‏‏كند. پايبندى‏‏‏ كليه نظريه‌هاى‏‏‏ ايدئولوژيك مدافعان سرمايه‌دارى‏‏‏ امروزى‏‏‏، يعنى‏‏‏ نظريات پسامدرنيستى‏‏‏ (III)، نئوپوزيتويستى‏‏‏ (IV) وغيره كه مى‏‏‏كوشند دوباره حل وفصل مسائل اجتماعى‏‏‏ را حتى‏‏‏ از طريق راه‌حل‌هاى‏‏‏ عرفانى‏‏‏- اسطوره‏اى‏‏‏ و رازگونه (V)، از طريق احضار روح و غيره تبليغ و القاء كنند، از اين امر ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود. تبليغ وسيع برداشت‌هاى‏‏‏ عرفانى‏‏‏ و ماوراى‏‏‏ طبيعه براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به هدف فوق، نقش تعيين كننده دارد. بى‏‏‏سبب هم نيست كه 20 درصد كتب چاپ و نشر يافته در آلمان در سال 2003 داراى‏‏‏ اينگونه موضوعات بودند.

هدف اصلى‏‏‏ از تبليغات تشديد يابنده سرمايه‌دارى‏‏‏، سلب امكان شناخت واقعيت و حقيقت نسبى‏‏‏ و يافتن راه تغيير ترقى‏‏‏خواهانه آن توسط توده‌هاى‏‏‏ ميليونى‏‏‏ تحت استثمار است. هدف، خارج ساختن چراغ علمى‏‏‏ راهنماى‏‏‏ عمل از دسترس نيروهاى‏‏‏ ترقى‏‏‏خواه مى‏‏‏باشد. اهميت پراتيك اجتماعى‏‏‏ در روند شناخت، همانطور كه لئو كفلر نيز در بخش دوم كتاب خود بيان مى‏‏‏دارد، آن قدم نهايى‏‏‏ و تعيين كننده‌اى‏‏‏ است، كه كشف و برداشت آن به وظيفه تاريخى‏‏‏ ماركس و انگلس تبديل شد و زمينه برداشت ماترياليسم تاريخى‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏‏ بانيانگذاران سوسياليسم علمى‏‏‏ را بوجود آورد. درست از همين‏رو هم هست كه جهت كليه كوشش‌هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ انديشه پسامدرنيستى‏‏‏ و كليه نظرهاى‏‏‏ خردگريزانه آن و همچنين مواضع آن عليه “روشنگرى‏‏‏” دوران رنسانس، يعنى‏‏‏ دوران طلوع و رشد بورژوازى‏‏‏ انقلابى‏‏‏، در نفى‏‏‏ امكان شناخت واقعيت و شناخت راه تغيير آن، قرار دارد.

نظريات پسامدرنيستى‏‏‏ با چنين هدفى‏‏‏ به نفى‏‏‏ “امكان” تحليل جامع واقعيت- حقيقت توسط انديشه پايبند به ماترياليسم تاريخى‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏‏ مى‏‏‏پردازند. اين نظريات موعظه مى‏‏‏كنند، كه پرسش درباره بهم‌پيوستگى‏‏‏- ‏ بهم‏تنيدگى‏‏‏ علت و معلول در پديده‌ها و حقيقت در بحث‌هاى‏‏‏ نظرى‏‏‏ و فلسفى‏‏‏ كنار گذاشته شود. بدين‌ترتيب اين نظريات زمينه بروز سرخوردگى‏‏‏ و ياس براى‏‏‏ شناخت واقعيت را بر اذهان بخش بزرگى‏‏‏ از روشنفكران در سال‌هاى‏‏‏ اخير و بدنبال فروپاشى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ در اروپا غالب كرده است. بجاى‏‏‏ بررسى‏‏‏ علل نظرى‏‏‏، سياسى‏‏‏، اقتصادى‏‏‏، فرهنگى‏‏‏، نظامى‏‏‏ و ديگر علل شكست تجربه سوسياليستى‏‏‏ در اروپا، اين نظريات از روشنفكران تسليم و قناعت فكرى‏‏‏ به آنچه آن‏ها اعلام مى‏‏‏دارند، طلب مى‏‏‏كنند. ضرورت پذيرش “واقعيت‏امر”، و كوشش براى‏‏‏ برخورد به مسائل و مشكلات برپايه آن‏ها القاء مى‏‏‏شود، اگرچه براين‌پايه، غيرقابل حل بودنِ بحران ساختارى‏‏‏ حاكم بر سرمايه‌دارى‏‏‏ انكار ناپذير است.

براى‏‏‏ آنكه انديشه در مرز منطق صورى‏‏‏ باقى‏‏‏ بماند، نفى‏‏‏ امكان تحليل جامع كل واقعيت توصيه مى‏‏‏شود، زيرا كليت گويا “داستان بزرگ” است كه هميشه به استبداد ختم مى‏‏‏شود(III و IV). انسان “پسامدرن” تنها كافى‏‏‏ است بتواند “لحظات” را ببيند و درك كند. ايجاد ارتباط بين لحظات واقعيت و بازسازى‏‏‏ كليت حقيقت براى‏‏‏ او غيرضرورى‏‏‏ است.

نفى‏‏‏ ساختار طبقاتى‏‏‏ جامعه سرمايه‌دارى‏‏‏ در نظريات پسامدرن و القاى‏‏‏ اين نظر كه گويا جامعه از ساختارها و سيستم‌هاى‏‏‏ يك‏سانِ در كنار هم ساخته شده است، آنطور كه ى‏‏‏. بك U. Beck در اثر جامعه‌شناسانه خود تحت عنوان “جامعه صنعتى‏‏‏، مجموعه‌اى‏‏‏ از سيستم‌ها” عنوان مى‏‏‏كند؛ و يا تقسيم جامعه به بخش اقتصادى‏‏‏ و مسائل روزمره زندگى‏‏‏، آنطور كه يورگن هابرمانس Juergen Habermans در اثر خود تحت عنوان “تئورى‏‏‏ ارتباطات” برمى‏‏‏شمرد؛ ويا نفى‏‏‏ ارتباط درونى‏‏‏ بين زيرسيستم‌ها در ساختارهاى‏‏‏ جامعه توسط ن. لومان N. Luhmann؛ و يا كوشش براى‏‏‏ هم‌وزن دانستن لحظات هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ كه گويا در جامعه در كنار يكديگر قرار دارند، و اين هم‌وزن بودن گويا امرى‏‏‏ “دمكراتيك” نيز هست، به نفى‏‏‏ نقش عمده و غيرعمده لحظات هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏پردازد. آرى‏‏‏ همه و همه اين كوشش‌ها براى‏‏‏ منحرف ساختن انديشه از پايبندى‏‏‏ به كليت حقيقت انجام مى‏‏‏گيرد. باتوجه به اين كوشش‌ها است كه اهميت توضيحات لئو كفلر در اثر حاضرش درباره شناخت كليت برجستگى‏‏‏ و اهميت و حساسيت مى‏‏‏يابد.

شناخت بهم‌پيوستگى‏‏‏ در حال شدنِ تاريخ، به‌ويژه شناخت راه‌حل‌هاى‏‏‏ ممكن براى‏‏‏ آينده جامعه بشرى‏‏‏ كه به گفته روزآ لوكزامبورگ «سوسياليسم و يا بربريت» است، تنها بكمك درك ديالكتيكى‏‏‏ اين بهم‌پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و به‌ويژه شناخت و درك قانونمندى‏‏‏ تغييرات آن، كه در ارتباط با رشد نيروهاى‏‏‏ مولده قرار دارد، ممكن مى‏‏‏گردد. حفظ شرايط حاكم موجود، كه هدف انديشه پسامدرن است، براى‏‏‏ ادامه حيات بشريت، جز فاجعه آپوكاليپسى‏‏‏ روز محشر، امكان ديگرى‏‏‏  را در بر ندارد. دورنمايى‏‏‏ كه نه تنها فقر و تنگ‌دستى‏‏‏ روزافزون مردم جهان، حتى‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏ متروپل نشان آن است، بلكه علاوه براين تحميل جنگ‌هاى‏‏‏ خانمان برانداز به كشورهاى‏‏‏ پيرامونى‏‏‏ و در حال رشد و پيشرفته (آنطور كه امپرياليسم آمريكايى‏‏‏ و اروپايى‏‏‏ عليه كشور سوسياليستى‏‏‏ يوگسلاوى‏‏‏ اعمال كرده و آن را تجزيه نمودند، و يا با اشغال افغانستان، جنگ تجاوزگرانه و اشغالگرانه امريكا عليه عراق، تهديد عليه ايران به‌ويژه در آغاز سال 2005 تاريخ اروپائى‏‏‏)، نيز علائم و طلايه‌هاى‏‏‏ اين فاجعه آپوكاليپسى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند. فاجعهِ در راه براى‏‏‏ محيط زيست، نابودى‏‏‏ منابع زيرزمينى‏‏‏، كمبود آب شيرين و مسئله ايجاد انبوه زباله‌ها در روند توليد و مصرف افراطى‏‏‏ در خدمت بازتوليد سرمايه و بخاطر دسترسى‏‏‏ به سود و همچنين به علت تحميل “نوع زندگى‏‏‏ آمريكايى‏‏‏” به مردم جهان را بايد به‌مثابه علائم ديگر فاجعه در راه ارزيابى‏‏‏كرد، كه دورنماى‏‏‏ برقرارى‏‏‏ بربريت را در جهان به امكان قابل لمسى‏‏‏ تبديل ساخته اند.

ازاين‏روست كه شناخت، درك و آموزش منطق ديالكتيكى‏‏‏، شناخت براى‏‏‏ تحول انقلابى‏‏‏ و رسيدن به آزادى‏‏‏ واقعى‏‏‏ از بندهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ براى‏‏‏ بشريت است. ضرورت دست‌يابى‏‏‏ به اين شناخت توسط طبقه كارگر در قشربندى‏‏‏هاى‏‏‏ امروزى‏‏‏ فروشندگان نيروى‏‏‏ كار، از ضرورت دفع آپوكاليپس و هدف انسان‏دوستانه ايجاد جامعه انسانى‏‏‏ فارغ از غارت و استثمار انسان از انسان ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود. اين امكانى‏‏‏است كه انسانيت ترقى‏‏‏خواه و صلح‌دوست بايد ‌آن را به عنوان بدل جانشين براى‏‏‏ برنامه جهانى‏‏‏سازى‏‏‏ سرمايه امپرياليستى‏‏‏ تحقق بخشد.

با توجه به نبرد طبقاتى‏‏‏ از بالا عليه نيروهاى‏‏‏ تحول و ترقى‏‏‏‌خواه و انسان سازنده جهان نوين كه بشدت ادامه دارد، برگردان كتاب حاضر و مطالعه دقيق و آميخته با وسواس آن از ضرورت و اهميت ويژه‏اى‏‏‏ برخوردار بود، زيرا به‌قول احسان طبرى‏‏‏، «بهرصورت هر نسلى‏‏‏ كه در مبارزه شركت مى‏‏‏كند، بايد دريافت و منش خود را از انطباق تئورى‏‏‏ عام بر پراتيك بدست دهد و يا به‌عبارت ديگر، تجارب خود را جمع‌بندى‏‏‏ كند.» (طبرى‏‏‏، ا، “يادداشت‌ها و نوشته‌هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” 1345، ص 5). او در ابتداى‏‏‏ سخن، ازجمله مى‏‏‏نويسد: «ضرورت كوشش براى‏‏‏ اجتهاد در مسائل تئورى‏‏‏ عمومى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏- لنينيستى‏‏‏ انكارناپذير است و تئورى‏‏‏ از هر سخن الكنـى‏‏‏ در اين زمينه مى‏‏‏تواند غنـى‏‏‏تر شود.»

نگارنده برگردان كتاب حاضر را كه با مبانى‏‏‏ انديشه فلسفى‏‏‏ و اسلوب ديالكتيكى‏‏‏ از طريق مطالعه آثار زنده‌ياد احسان طبرى‏‏‏ آشنا شده است، مايل است اين سطور را با احترام به او به پايان برساند، به ياد شخصيت استثنائى‏‏‏ تاريخ معاصر ميهن ما. نگارنده مطالعه اين آثار را به آموزندگان و پژوهندگان علاقمند توصيه مى‏‏‏كند و لازم مى‏‏‏داند، مقاله نخستين از كتاب “ياداشت‌ها و نوشته‌هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ واجتماعى‏‏‏” درباره “تبويب مسائل ديالكتيك ماركسيستى‏‏‏” را به عنوان آغاز سخنِ فهرست‌گونه مسائل ديالكتيكى‏‏‏ نقل كند، تا از اين طريق براى‏‏‏ خواننده علاقمند امكان آشنا شدن با تقسيم‌بندى‏‏‏ مسائل ديالكتيكى‏‏‏ توسط احسان طبرى‏‏‏ در همين جا بوجود آيد.

تبويب مسائل ديالكتيكى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏ (احسان طبرى‏‏، ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏ فلسفى‏‏ و اجتماعى‏‏)

اگر “ديالكتيك” ماترياليستى‏‏‏ را، چنانكه بدرستى‏‏‏ متداول است، به‌عنوان نام عمومى‏‏‏ جهان‌بينى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏ بپذيريم، آنگاه مى‏‏‏توان آن‌را بر اساس تقسيم‌بندى‏‏‏ ارگانيك بطريق زيرين تبويب كرد:

ديالكتيك يا بيان قوانين عام واقعيتى‏‏‏ است كه در كار تحول و تكامل است و يا بيان قوانين خاص عرصه‌هاى‏‏‏ مختلف اين واقعيت، يعنى‏‏‏ بيان انطباق آن قوانين عام بر اين عرصه‌هاى‏‏‏ مشخص است.

در حالت اول ما با ديالكتيك عام يا مجرد سروكار داريم كه بيانگر قوانين كلى‏‏‏، صرفنظر از انطباق مشخص است و در ديالكتيك خاص يا مشخص كه همانا انطباق آن قوانين كلى‏‏‏ بر عرصه‌هاى‏‏‏ مشخص است.

[ديالكتيك خاص يا مشخص به گفته ماركس «اسلوبى‏‏‏ [است] كه (بتواند) كليه اشكال موجود … ازجمله جهات گذراى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ را فرابگيرد و مورد پژوهش قرار دهد …» (كاپيتال جلد اول  به زبان آلمانى‏‏‏١٩٤٧، ص ١٨)]

ديالكتيك خاص يا مشخص، خود به‌دو بخش عمده تقسيم مى‏‏‏گردد:

1)       بررسى‏‏‏ قوانين عام جهان عينى‏‏‏ (طبيعت و جامعه)، يا ديالكتيك طبيعت و ديالكتيك اجتماع؛ [درباره ديالكتيك طبيعت به بخش بعدى‏‏‏ نيز مراجعه شود.]

2)       بررسى‏‏‏ قوانين عام جهان ذهنى‏‏‏ (فكر، احساس، عمل).

موافق اين تقسيم‌بندى‏‏‏ كه چنانكه گفتيم داراى‏‏‏ پيوند درونى‏‏‏ منطقى‏‏‏ است، اجزاء اساسى‏‏‏ جهان‌بينى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏ يا ديالكتيك مادى‏‏‏، به‌قرار زير است:

1)       ديالكتيك عام يا مجرد.

2)       ديالكتيك طبيعت (ديالكتيك خاص و عينى‏‏‏).

3)       ديالكتيك اجتماع (ديالكتيك خاص و عينى‏‏‏).

4)       ديالكتيك روح (ديالكتيك خاص و ذهنى‏‏‏).

ديالكتيك عام، جهان را از جهت قوانين عام ايستائى‏‏‏ و پويائى‏‏‏ آن مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد و از اين لحاظ سه بخش جداگانه ديالكتيك عام عبارتست از:

1)       ساخت‌شناسى‏‏‏ Tektonique (نامى‏‏‏ است كه به بخشى‏‏‏ از زمين‌شناسى‏‏‏ درباره ساخت پوسته زمين و جنبش‌ها و ناهنجارى‏‏‏هاى‏‏‏ شكلى‏‏‏ آن داده شده است. ولى‏‏‏ ما اين نام را براى‏‏‏ ساخت‌شناسى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ برگزيديم، لذا بايد به تفاوت آن با تكتونيك در زمين شناسى‏‏‏ توجه داشت)، تحليل واقعيت عينى‏‏‏ به‌عنوان سيستم  System، ساخت Structur  و عنصر واحد Element و بررسى‏‏‏ اشكال مختلف سازمندى‏‏‏ و تشكل ماده.

اين مبحثى‏‏‏ است كه در گذشته بدان توجه لازم نشده، و در اين اواخر بررسى‏‏‏هاى‏‏‏ دقيق‌ترى‏‏‏ در اطراف آن انجام مى‏‏‏گيرد. بررسى‏‏‏هاى‏‏‏ اوليه اهميت و پرثمرى‏‏‏ شگرف تحقيق در اين رشته را نشان داده است.

2)       پيوندشناسى‏‏‏ Synapsologie يا Synaptique، تحليل واقعيت عينى‏‏‏ از جهت روابط موجود بين دستگاه‌ها، ساخت‌ها، واحدها يا عناصر، كشف روابط دائم و ماهوى‏‏‏ يا قوانين، روشن ساختن كيفيت عِليّت، جبرواختيار. اين مبحث را قسمتى‏‏‏ ديالكتيك هگل و ماركس و در اين اواخر سيبرنتيك مورد مطالعه قرار داده است. ضرورت ايجاد يك مبحث مستقل و گسترده كاملاً احساس مى‏‏‏گردد.

3)       جنبش‌شناسى‏‏‏ Synestique  (نام سينه‏تيك در مكانيك به بخشى‏‏‏ داده شده است كه جنبش‌هاى‏‏‏ مكانيكى‏‏‏ معلول علل فيزيكى‏‏‏ را بررسى‏‏‏ مى‏‏‏كند و در شيمى‏‏‏ بخشى‏‏‏ است كه سرعت و مكانيسم فعل‌ و انفعالات شيميائى‏‏‏ را كه در جريان اين فعل‌وانفعالات پديد مى‏‏‏شود، مورد مطالعه قرار مى‏‏‏دهد، ولى‏‏‏ ما آن‌را براى‏‏‏ جنبش فلسفى‏‏‏ برگزيديم) يا Synematologie، تحليل واقعيت از جهت حركت و تحول و تكامل، انگيزه‌هاى‏‏‏ تحول، مسير تحول (تضاد، جهش، نفى‏‏‏درنفى‏‏‏، پيشرفت و غيره) مى‏‏‏باشد. اين قسمت را ديالكتيك هگل و ماركس، تئورى‏‏‏ تحولى‏‏‏ داروين و نئوداروينيسم و سراپاى‏‏‏ علوم طبيعى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ كه اصل اولوسيون و ايستوريسم Historism را پذيرفته‌اند، مطالعه مى‏‏‏كنند. اين مطالعه‌ايست بى‏‏‏نهايت مهم و فوق‌العاده ثمربخش.

بررسى‏‏‏ ساخت و پيوند و جنبش واقعيت در مقطع يك تحليل عام و مجرد و اعم از آنكه اين بررسى‏‏‏ مربوط به‌كدام عرصه است (طبيعت، جامعه، روح) انجام مى‏‏‏گيرد. درك قوانين ما را به درك طرز ساختمان، نوع ارتباط و شكل تغيير و تحول ماده واقف مى‏‏‏گرداند و انطباق آگاهانه همين ادراك ديالكتيكى‏‏‏ است، كه ما را به منطق ديالكتيك مجهز مى‏‏‏كند.

برخى‏‏‏ پژوهندگان حق اهليت، “ديالكتيك طبيعت” را منكرند. اين سخن نادرستى‏‏‏ است. ديالكتيك طبيعت به‌همان اندازه حق اهليت دارد، كه ديالكتيك پروسه‌هاى‏‏‏ اجتماع يا ديالكتيك پروسه‌هاى‏‏‏ روح. تصورى‏‏‏ جز اين ممكن نيست. آن‏هائى‏‏‏ كه نتوانستند براى‏‏‏ ديالكتيك طبيعت جائى‏‏‏ بيابند، دچار سردرگمى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از تقسيم نادرست مسائل شده‌اند. منتها ديالكتيك طبيعت به‌نظر نگارنده چيزى‏‏‏ جز ماترياليسم فلسفى‏‏‏ نيست. بحث درباره ماده و شعور و مسئله تقدم ماده برشعور، اشكال حركت (نه تنها در آن شكلى‏‏‏ كه انگلس گفته و اكنون بدرستى‏‏‏ قابل بحث شناخته مى‏‏‏شود)، ماهيت زمان و مكان، ديالكتيك پروسه‌هاى‏‏‏ نازيسمند (آبيوژن) و زيتمند (بيوژن)، يا به‌عبارت ديگر ديالكتيك زندگى‏‏‏ (بازهم نه تنها در حدود تعريفى‏‏‏ كه انگلس گفته و آن نيز اكنون بدرستى‏‏‏ قابل بحث و ناقص شناخته مى‏‏‏شود) وغيره، مباحث اين بخش از ديالكتيك طبيعت است.

درباره ديالكتيك پروسه‌هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ در جاى‏‏‏ خود با تفصيل بيش‏تر صحبت خواهيم كرد و برخى‏‏‏ نكات قابل تذكار و قابل بحث را بميان خواهيم كشيد.

اما درباره ديالكتيك روح، ضرورى‏‏‏ است در اين‌باره برخى‏‏‏ توضيحات اضافى‏‏‏ بدهيم:

نسبت به‌تنظيم ديالكتيك روح، به‌مثابه يك مبحث سيستماتيك، توجه لازم نشده است و حال آنكه اهميت اين سيستماتيزاسيون انكار ناپذير است.

الف- ديالكتيك پروسه‌هاى‏‏‏ روانى‏‏‏ (منظور تكرار روانشناسى‏‏‏ فردى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ نيست، بلكه بيان ديالكتيك پروسه‌ها، يعنى‏‏‏ انطباق احكام كلى‏‏‏ ديالكتيك بر نفسانيات فردى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ است).

ب‌- ديالكتيك پروسه تفكر و معرفت

1)       ديالكتيك علائم (سمبوليك، زبان، سمبول‌هاى‏‏‏ رياضى‏‏‏، علامات اطلاعى‏‏‏).

2)       ديالكتيك مفاهيم، احكام، استنتاجات (منطق تاريخى‏‏‏ و منطق انطباقى‏‏‏).

3)       ديالكتيك جريان‏هاى‏‏‏ فكرى‏‏‏ (جهان‌بينى‏‏‏، ايدئولوژى‏‏‏، تئورى‏‏‏ وغيره).

4)       تئورى‏‏‏ شناخت (گنوسئولوژى‏‏‏).

5)       تئورى‏‏‏ حقيقت (ديالكتيك واقعيت و حقيقت).

ج- ديالكتيك پروسه احساس و تخيل (يا ديالكتيك تصاوير)

1)       ديالكتيك موجود و مطلوب (زشت و زيبا، عالى‏‏‏ و سافل، مضحك و غم‌انگيز).

2)       ديالكتيك احكام تقويمى‏‏‏ (آكسيولوژيك).

3)  ديالكتيك پروسه آفرينش (هنر).

د- ديالكتيك پروسه عمل

1)       ديالكتيك پروسه اجتماعى‏‏‏ (رهبرى‏‏‏، سازمان، مبارزه، توليد وغيره).

2)       ديالكتيك رفتار فردى‏‏‏ (اتيك و تاكتيك).

در مورد ديالكتيك روح غالباً به تئورى‏‏‏ معرفت و تئورى‏‏‏ حقيقت بسنده شده است. پراتيك تنها به‌معناى‏‏‏ مبداء، ملاك و منتهاى‏‏‏ معرفت مورد توجه قرار گرفته است. ما در جاى‏‏‏ خود درباره اهميت ايجاد يك مبحث مستقل فلسفى‏‏‏ درباره پراتيك سخن خواهيم گفت.

موافق اين طرح، فلسفه ماركسيستى‏‏‏ به‌يك مدخل ديالكتيكى‏‏‏ برمجموعه معرفت انسانى‏‏‏ بدل مى‏‏‏شود و موضوع آن با موضوع علوم ويژه در نمى‏‏‏آميزد و نيز جاى‏‏‏ “علم علوم” La science des Science  را كه خود يك مدخل اسلوبى‏‏‏- معرفتى‏‏‏ به علوم معاصر است (علم جديدى‏‏‏ كه به‌ اين نام پديد شده است، ربطى‏‏‏ به فلسفه ندارد…)، نمى‏‏‏گيرد و بتمام معنى‏‏‏ داراى‏‏‏ مكان و مقام بايسته خود است.

تقسيم‌بندى‏‏‏هاى‏‏‏ موجود در درسنامه‌ها كه غالباً داراى‏‏‏ جنبه منطقى‏‏‏ نيست و بدون پيوندِ درونى‏‏‏ برخاسته از واقعيت است، در يك كلمه بنظر نگارنده خطاست و بايد كنار گذاشته شود. تقسيم‌بندى‏‏‏ حاضر بر اساس توصيه و تذكار كلاسيك‌هاى‏‏‏ ماركسيسم- لنينيسم،  ماركس، انگلس، لنين و با توجه به بسط علوم و معارف انسانى‏‏‏ در شرايط امروز انجام‏گرفته است.

پيش از ختم اين كلام بايد تصريح كرد كه در همه جا كه مسائل بيان شده در فوق ذكر مى‏‏‏گردد، تنها بايد ديالكتيك پروسه مورد توجه قرارگيرد، لاغير و الا بيم آنست كه فلسفه با علم كنكرت درآميزد.

ديالكتيك طبيعت

دستاورد تاريخى‏‏‏ هگل را ماركس و انگلس در آن مى‏‏‏بينند كه توانست جهان طبيعى‏‏‏، تاريخى‏‏‏ و معنوى‏‏‏ را به‏مثابه يك روند، به معناى‏‏‏ حركت، تغيير، بازتوليد و رشد، درك كرده، بازشناسد و به‏اثبات برساند. انگلس در “ديالكتيك طبيعت” درباره شناخت هگل در ارتباط با طبيعت مى‏‏‏نويسد: در پايان تحقيقاتى‏‏‏ كه مى‏‏‏توان تاريخ آغاز آن را در نيمه قرن پانزدهم با انتشار اثر كوپرنيكوس [در ٢٤ ماه مه ١٥٤٣ تحت عنوان De revolutionibus orbium coelestium] دانست، منجر به آن شد كه «كليه برداشت‏هاى‏‏‏ خشك و غيرقابل تغيير از طبيعت به خاك سپرده شود و كل طبيعت به‏مثابه جريانى‏‏‏ ابدى‏‏‏ در گردش و حركت و تغيير به اثبات برسد.»

در همين اثر انگلس با اشاره به اين نكته كه با پديد شدن انسان، ما وارد تاريخ مى‏‏‏شويم، تصريح مى‏‏‏كند كه طبيعت و حيوان نيز روندى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ دارا هستند. روندى‏‏‏ كه تغيير و رشد و تكامل طبيعت و حيوان را تا امروز در بر مى‏‏‏گيرد. تفاوت اما در آنست‏كه براى‏‏‏ حيوان، تاريخ ساخته مى‏‏‏شود، بدون آنكه از آن باخبر باشد و يا آن را بخواهد، درحالى‏‏‏ كه انسان تاريخ خود را خود برپا مى‏‏‏دارد. نقش ديالكتيك در روند اجتماعى‏‏‏ بكلى‏‏‏ نقشى‏‏‏ متفاوت است. انعكاس ديالكتيكى‏‏‏ هستى‏‏‏ در ذهن انسان، عبارتست از شناخت از خود در درون روند هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏. ماركس اين نكته را در “دستنويس‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- فلسفى‏‏‏” تصريح دارد كه مى‏‏‏توان «بين انديشه و هستى‏‏‏ تفاوت قائل شد، اما [بايد اين‏دو را] هم‏چنان در وحدتشان» مورد توجه قرار داد.

احسان طبرى‏‏‏ وجود ديالكتيك طبيعت را در “تبويت مسائل ديالكتيكى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏” مورد تصريح قرار مى‏‏‏دهد و آن را «ماترياليسم فلسفى‏‏‏» مى‏‏‏داند، يعنى‏‏‏ «بحث درباره ماده و شعور و مسئله تقدم ماده بر شعور …» (همانجا صفحه ٢٩).

ورنر زپمان در پى‏‏‏افزوده خود به كتاب “تاريخ و ديالكتيك” در توضيح انطباق موضع لئو كفلر درباره ديالكتيك طبيعت با برداشت فوق‏الذكر ماركس- انگلس مى‏‏‏نويسد: «ماركس نه تنها تفاوت قائل است بين تاريخ و طبيعت عينى‏‏‏، بلكه آن را يك برش كيفى‏‏‏ نيز مى‏‏‏داند. انسان در جامعه برپايه نيازهاى‏‏‏ خود بر روى‏‏‏ ماده نازيسمند و زيسمند مهر خواست خود را مى‏‏‏زند.» (همانجا ص ٢٢٩).

با توجه به اين تفاوت كيفى‏‏‏ بين ديالكتيك طبيعت و هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، بايد به ريشه پايه و اساس ديالكتيك طبيعت و آن‏كه تاريخ براى‏‏‏ طبيعت نازيسمند وزيسمند غيرانسانى‏‏‏ ساخته مى‏‏‏شود، توجه ويژه داشت. طبرى‏‏‏ همانجا پيش‏تر «اشكال حركت، ماهيت زمان و مكان، ديالكتيك پروسه‏هاى‏‏‏ نازيسمند (آبيوژن) و زيسمند (آبيوژن) … [را] مباحث اين بخش از ديالكتيك طبيعت» اعلام مى‏‏‏كند. پژوهش درباره طبيعت داراى‏‏‏ ساختارى‏‏‏ منطقى‏‏‏- عقلايى‏‏‏، به مفهوم هگلى‏‏‏ “مطابق با عقل” است كه در آن جوانب مختلف برپايه رابطه علت و معلولى‏‏‏ آن‏ها مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏گيرند و عمده هستند.

به نظر كفلر رابطه انديشه ديالكتيكى‏‏‏ با اشكال حركت و تغيير در طبيعت بايد به‏مثابه رابطه‏اى‏‏‏ خارجى‏‏‏ درك شود. ازاين‏رو نيز وضع چنين است كه نمى‏‏‏توان اسلوب ديالكتيكى‏‏‏ را به‏مثابه مناسب‏ترين اسلوب براى‏‏‏ پژوهش طبيعت بكار گرفت: «تاريخ براى‏‏‏ ما قابل درك است، درحالى‏‏‏ كه طبيعت براى‏‏‏ ما قابل شناخت مى‏‏‏باشد. ما قادريم تاريخ را تنها در كليت آن درك كنيم، درحالى‏‏‏ طبيعت را مى‏‏‏توان تكه به تكه دريابيم و بشناسيم و كل طبيعت در پايان روند شناخت ما قرار دارد. با رسيدن به اين پايان شناخت كامل، آنوقت زمينه همه‏جانبه براى‏‏‏ درك ديالكتيك طبيعت بوجود خواهد آمد.

دانستن قانونمندى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ طبيعت بدين‏ترتيب فعلاً در آغاز پژوهش در اين‏باره قرار دارد تا در پايان آن.» (لئو كفلر، تاريخ جامعه بورژوازى‏‏‏، ص ٣١).                        (پايان ٣، ادامه در ٤ <!– /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:””; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; Times New Roman”; mso-fareast-Times New Roman”;} a:link, span.MsoHyperlink {color:blue; text-decoration:underline; text-underline:single;} a:visited, span.MsoHyperlinkFollowed {color:purple; text-decoration:underline; text-underline:single;} p {mso-margin-top-alt:auto; margin-right:0cm; mso-margin-bottom-alt:auto; margin-left:0cm; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; Times New Roman”; mso-fareast-Times New Roman”;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:70.85pt 70.85pt 2.0cm 70.85pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} –>

http://www.tudeh-iha.com/?p=1362&lang=fa

)




مضمون ميهن‏دوستانه جنبش براى‏‏ صلح!
سلامت و آزادى‏‏ موسوى‏‏- كروبى‏‏ در خطر است، جنبش صلح را سپر دفاع از آن‏ها سازيم!

مقاله شماره ٨٩ / ٣١ (٣٠ شهريور)

واژه راهنما: «دفاع ملى‏‏» وظيفه‏اى‏‏ ميهنى‏‏ و بخشى‏ از نبرد جنبش مردمى‏‏ عليه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ است. وحدت منافع امپرياليسم و حاكميت خداشاهى‏‏ ولايى‏‏ در سركوب جنبش مردمى‏‏. جنبش صلح، سپر دفاع از رهبران جنبش.

واقعيت آنست كه در دوران پس از فروپاشى‏‏ اتحاد شوروى‏، استراتژى‏‏ نظامى‏‏- سياسى‏‏ امپرياليسم آمريكا با هدف تجزيه كشورها به واحدهاى‏‏ قومى‏‏- مذهبى‏‏ كوچك و فاقد امكان دفاع از استقلال سياسى‏‏ و اقتصادى‏‏ خود، ‏ با موفقيت‏هاى‏‏ چندى‏‏ همراه بوده است. برخى‏‏ از جمهورى‏‏هاى‏‏ آسيايى‏‏ اتحاد شوروى‏‏ سابق همانقدر به سرزمين‏هاى‏‏ تحت كنترل و سلطه امپرياليسم جهانى‏‏ تبديل شده‏اند و در آن‏ها پايگاه‏هاى‏‏ نظامى‏‏ آمريكا ايجاد شده است، كه كشورهاى‏‏ شرق اروپا به “حياط خلوت” امپرياليسم جهانى‏‏ بدل شده‏اند؛ يوگسلاوى‏‏ سابق پاره پاره و نيروهاى‏‏ ناتو در بخش‏هاى‏‏ زيادى‏‏ از آن مستقر گشته؛ عراق عملاً به سه بخش تقسيم شده و قادر به حفظ استقلال سياسى‏‏- اقتصادى‏‏ خود نيست. سفارت ايالات متحده آمريكا در بغداد از وسعتى‏‏ چند ده كيلومتر مربع برخوردار است كه در آن در كنار بيمارستان، فروشگاه‏هاى‏‏ متعدد، سينما و تائتر، هتل‏ها، زندان و ديگر ساختمان‏هاى‏‏ ضرور ادارى‏ در يك كشور مستقل، همانند فرودگاه و … نيز ايجاد شده‏اند. مردم بغداد به آن نام “قلعه” داده‏اند، قلعه‏اى‏ براى‏‏ اداره ٥٦ هزار مستشار نظامى‏‏ و ديگر گروه‏هاى‏‏ “امنيتى‏‏ خصوصى‏‏” يا همان مزدوران مسلح ارتش خصوصى‏‏ شركت‏هاى‏‏ آمريكايى‏ كه شئون اقتصادى‏ كشور را با قراردادهاى‏ درازمدت در اختيار گرفته‏اند؛ قلعه‏اى‏‏ براى‏‏ تضمين امنيت غارت ثروت‏هاى‏‏ اين كشور اشغال شده.

حضور بيش از ١٦٠ هزار سرباز ناتو در افغانستان نيز همين آينده را براى‏‏ اين كشور رقم مى‏‏زند.

پايگاه‏هاى‏‏ متعدد نظامى‏‏ ايالات متحده آمريكا در كشورهاى‏‏ عربى‏‏ حوزه خليج فارس و عربستان و …، توسعه حيطه عملكرد ناتو به سراسر جهان كه با برپا ساختن يك “ارتش واكنش سريع”، نقش تجاوزى‏‏ و سلطه‏گر آن مورد تاكيد محافل تجاوزگر همه كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ قرار گرفته است، ديگر نمونه‏هاى‏‏ موفقيت در تحقق بخشيدن به استراتژى‏‏ نظامى‏‏- سياسى‏‏ امپرياليسم آمريكا براى‏‏ برقرارى‏‏ سلطه نواستعمارى‏‏ خود بر كشورهاى‏‏ جهان سوم در شرايط “گلوباليسم” امپرياليستى‏‏ مى‏‏باشد.

در عين حال مقاومت مردم جهان در برابر اين يورش نظامى‏‏- سياسى‏‏ امپرياليسم نيز به طور روزافزون و با قاطعيت و آگاهى‏‏ بيش‏تر شكل گرفته كه به دفع تجاوزات امپرياليستى‏‏ مى‏‏پردازند. مقاومت خلق‏هاى‏‏ منطقه كارئيب، آمريكاى‏‏ لاتين، كوبا، ويتنام، كره شمالى‏‏ و به ويژه جمهورى‏‏ خلق چين شايان ذكر است؛ مقاومت در برابر ديكته سازمان‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ از قبيل صندوق بين‏المللى‏‏ پول، بانك جهانى‏‏، سازمان تجارت جهانى‏‏ در ميان لايه‏هاى‏ مختلف مردم در همه كشورهاى‏ جهان تشديد شده است؛ در شمارى‏‏ از كشورهاى‏‏ آمريكاى‏‏ مركزى‏‏ و جنوبى‏‏ و به‏ويژه در افريقاى‏‏ جنوبى‏‏ نيروهاى‏‏ مردمى‏‏ و مخالف تداوم اجراى‏ اين سياست امپرياليستى‏‏، به پيروزى‏‏هاى‏‏ چشم‏گيرى‏‏ نايل شده‏اند؛ در كشورهاى‏‏ پيشرفته سرمايه‏دارى‏‏ نيز مقاومت در برابر خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏ هر روز ابعادى‏‏ بزرگ‏تر و عميق‏تر به خود مى‏‏گيرد؛ مبارزه لايه‏هاى‏ مختلف مردم در شهرى‏هاى‏ كشورهاى‏ پيشرفته صنعتى‏ براى‏ بازگرداندن امور شهرى‏، تامين آب آشاميدنى‏، سرپرستى‏ كانال‏هاى‏ فاضل آب، وسايل نقليه شهرى‏ و … كه به شركت‏هاى‏ سرمايه‏دارى‏ فروخته شده و خصوصى‏سازى‏ شده بودند، به يكى‏ از جنبش‏هاى‏ مردمى‏ پرتوان تبديل شده است؛ در يونان، ايتاليا، فرانسه و … اعتصابات عمومى‏‏ و تظاهرات ميليونى‏‏ نشانه‏هايى‏‏ از اين مقاومت مى‏‏باشد.

در شرايط وجود چنين وضعى‏‏ در جهان و در منطقه است كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ در ايران و به‏ويژه شخص احمدى‏‏نژاد، رئيس دولت كودتايى‏‏ از آغاز دوره نخست رياست جمهوريتش، بدون هر نوع ضرورت و نياز ملى‏ براى‏ ايران و يا براى‏‏ حفظ منافع خلق فلسطين، به ارايه خوراك تبليغاتى‏‏ مورد نياز امپرياليسم به نفع آن پرداخت. او با انكار جنايات ضدبشرى‏‏ آلمان هيتلرى‏‏، با انكار هولوكاست، سرشت ضدانسانى‏‏ منش خود را به عيان به نمايش گذاشته است؛ موضع ضدبشرى‏‏ و نژادپرستانه‏اى‏‏ كه در درون ايران با جنايات اعمال شده توسط حاكميت خداشاهى‏ ولايى‏ سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ پس از انتخابات دوره دهم رياست جمهورى‏‏ به اثبات رسيده است.

آيا ارايه خوراك تبليغاتى‏‏ براى‏‏ عملى‏‏ شدن برنامه استراتژيك نظامى‏‏- سياسى‏‏ امپرياليسم كه تجزيه كشورها به واحدهاى‏‏ قومى‏‏- مذهبى‏‏ كوچك و ناتوان را دنبال مى‏‏كند، از سر نادانى‏‏ و بى‏‏خبرى‏‏ احمدى‏‏نژاد از تاريخ جنايات فاشيسم هيتلرى‏‏ ناشى‏‏ است و يا آگاهانه انجام شده است؟ اين، بدون ترديد در آينده افشا خواهد شد. اما در اين نكته هم اكنون نيز نبايد ترديد داشت كه مواضع او و به‏ويژه رجزخوانى‏‏هاى‏‏ بى‏‏مسئولانه آيت‏الله خامنه‏اى‏‏ و سرداران ريز و درشت سپاه پاسداران و … در باره انتقال برخوردهاى‏‏ نظامى‏‏ توسط ايران به سراسر جهان در صورت تجاوز نظامى‏‏ آمريكا و ژندارم منطقه‏اى‏‏ آن اسرائيل به ايران، از موضع ملى‏‏ و سرشت ميهن‏دوستانه برخوردار نيست.

اين رجزخوانى‏‏ها درست آن خوراك تبليغاتى‏‏ هستند كه اگر اين آقايان بر سر سفره اشتهاى‏‏ غارتگرانه و سلطه‏جويانه امپرياليست‏ها نمى‏‏چيدند، امپرياليسم آمريكا مى‏‏بايست مزدورانى‏‏ را براى‏‏ ارايه آن‏ها استخدام مى‏‏كرد، تا ضرورت تجاوز نظامى‏‏ به ايران را به بهانه “اتمى‏‏ شدن” آن در افكار عمومى‏‏ جهان توجيه كرده و عاجل بودن آن را القا كند. سياست بهانه‏تراشى‏‏ امپرياليست‏ها براى‏‏ تجاوزات نظاميشان به كشورهاى‏‏ ديگر به منظور تجزيه كردن آن‏ها و تبديل نمودن آن‏ها به نومستعمره‏هاى‏‏ حاكميت جهانى‏‏ امپرياليسم، شناخته شده‏تر از آن است كه نياز به توضيح اضافى‏‏ داشته باشد. وجود گويا «سلاح‏هاى‏‏ كشتار جمعى‏‏» در عراق كه بهانه تجاوز و اشغال اين كشور شد، به اندازه كافى‏‏ در خاطره‏ها زنده است.

سپـر «دفـاع مـلـى‏‏» جنبـش مـردمـى‏‏

در برابر يورش و تجاوز نظامى‏‏ امپرياليست‏ها و در راسشان امپرياليسم آمريكا، يك مانع جدى‏‏ وجود دارد.

اين مانع جدى‏‏ وجود جنبش آزادى‏‏خواهانه مردم و مواضع رهبران آن در برابر تجاوز نظامى‏‏ به ايران است. اعلام ميرحسين موسوى‏‏ در باره دفاع بى‏‏چون و چرا از ميهن، در عين حفظ حد و مرز با حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ در ايران، نمى‏‏تواند در گوش امپرياليست‏ها زنگ خطر را به صدا درنياورده باشد: «آنچه مربوط به جنبش سبز است، واكنش به هرگونه تهديدى‏‏‏‏‏ از سوى‏‏‏‏‏ بيگانگان، با حفظ حد و مرز با اقتدارگرايان، است. همه ما به صورت بى‏‏‏‏‏پرده و صريح از منافع ملى‏‏‏‏‏ خود دفاع خواهيم كرد.»

محافل امپرياليستى‏‏ در جهان توانايى‏‏ مردم ميهن ما را تجربه كرده و مى‏‏دانند كه جنبش مردمى‏‏ كنونى‏‏ مى‏‏تواند با سازماندهى‏‏ مقاومت براى‏‏ «دفاع ملى‏‏»، همان طور كه در جريان حمله صدام به ايران پس از پيروزى‏‏ انقلاب عملى‏‏ شد، پاسخ دندان‏شكن و قاطع را به امپرياليسم داده و همچنين به عمر حاكميت استبدادى‏‏ خداشاهى‏‏ ولايى‏‏ در ايران پايان دهد، همان طور كه در انقلاب بهمن ٥٧ رژيم سلطنتى‏‏- ساواكى‏‏ را به زباله‏دان تاريخ انداخت.

از اين روى‏‏ است كه بايد هدف مشترك امپرياليسم و ارتجاع داخلى‏‏ را در شرايط كنونى‏‏، هم‏جنس ارزيابى‏‏ نمود كه همان نابودى‏‏ امكان مقاومت مردمى‏‏ در «دفاع ملى‏‏» و برقرارى‏‏ حاكميت مردمى‏‏ است!

تهديد روزافزون نسبت به سلامت و آزادى‏‏ رهبران جنبش “سبز” مـردمـى‏‏ در ايران، كه در حمله به خانه مهدى‏‏ كروبى‏‏ و عملا زندانى‏‏ كردن موسوى‏‏ در خانه‏اش تظاهر مى‏‏كند، خبرها در باره تدارك دادگاه عليه آن‏ها و … از يك سو و انجام مصاحبه‏هاى‏‏ دست و دل باز و اختصاصى‏‏ رسانه‏هاى‏‏ تبليغاتى‏‏ امپرياليستى‏‏ با احمدى‏‏نژاد، با وجود “تحريم” و ممنوعيت صدور ويزا براى‏ شمارى‏‏ از اشخاص حقوقى‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ توسط همين محافل، و همچنين معاملات در جريان، در ارتباط با آزادى‏‏ زندانيان دو طرف در ماه‏هاى‏‏ اخير، همگى‏‏ را بايد “چراغ‏هاى‏‏ سبز” امپرياليسم براى‏‏ دستگيرى‏‏، كشاندن به دادگاه و زندانى‏‏ كردن رهبران جنبش مردمى‏‏ ارزيابى‏‏ نمود.

از اين طريق امپرياليسم از خطر سازماندهى‏‏ مقاومت و دفاع ملى‏‏ توسط اين رهبران جنبش مردمى‏‏ خلاص مى‏‏شود. همانطور كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ از اين طريق و با سركوب و اعدام‏هايى‏‏ جنايتكارانه همانند سال ١٣٦٧، بار ديگر زمينه اجتماعى‏‏ مبارزه عليه خود را براى‏‏ دورانى‏‏ به سود خود به تاخير مى‏اندازد.

براى‏‏ مقابله با اين توطئه‏هاى‏‏ ارتجاع جهانى‏‏ و داخلى‏‏، براى‏‏ مقابله با اهداف ضدانسانى‏‏ امپرياليسم و ضدملى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ كنونى‏‏ بايد هر چه زودتر دست به كار سازماندهى‏‏ يك جنبش صلح توانمند در ايران و خارج از كشور شد.

همان طور كه در سرمقاله نامه مردم شماره ٨٥١ تحت عنوان  “سلطه طلبى‏‏‏‏ امپرياليسم، دولت كودتا و مصالح جنبش مردمى‏‏‏‏” (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1161) بيان شده است: «نيروهاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ و دموكراتيك ميهن ما همواره عنوان كرده‏اند كه بهترين راه جلوگيرى‏‏‏‏ از تجاوز و مداخله‏گرى‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏ در ميهن، ايجاد يك جنبش صلح همه‏گير در كشور است.»

مضمون صلح‏خواهانه اين موضع ملى‏ در تضاد آشتى‏‏‏‏ناپذير قرار دارد با مضمون جنگ‏طلبانه به اصطلاح “ميهن‏دوستى‏‏‏‏” حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ كه نقش كمكى‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏ آن براى‏‏‏‏ توجيه و تحقق يافتن برنامه استراتژيك نظامى‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏ امپرياليسم، پيش‏تر نشان داده شد.

اعلام موضع «دفاع ملى‏‏» توسط ميرحسين موسوى‏‏ در برابر تجاوز نظامى‏‏ احتمالى‏‏ امپرياليسم و ژاندارم منطقه‏اى‏‏ آن اسرائيل، گامى‏‏ عمده و تعيين كننده در اين زمينه مى‏‏باشد: «همه ما به صورت بى‏‏‏‏‏پرده و صريح از منافع ملى‏‏‏‏‏ خود دفاع خواهيم كرد.»

با كوشش وسيع تبليغاتى‏‏ و ترويجى‏‏ در داخل و خارج از كشور بايد اين موضع مردمى‏‏ و ملى‏‏ ميرحسين موسوى‏‏ را پى‏‏ گرفت و آن را به اهرم تبليغاتى‏‏ و ترويجى‏‏ توانمندى‏‏ تبديل نمود و از اين طريق جلوى‏‏ ضربه به سلامت و آزادى‏‏ رهبران جنبش مردمى‏‏ را مسدود ساخت و دست ارتجاع را كوتاه نمود.

اكنون اين وظيفه مردمى‏‏ و ملى‏‏ عاجل در برابر كليه ميهن‏دوستان و سازمان‏ها و احزاب سياسى‏‏ كشور، به ويژه در برابر حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران كه از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏كند، قرار دارد.

تسرى‏ دادن پيشنهاد چهار تن از زندانيان سياسى‏‏ ايران در نامه خود به فيدل كاستر، رهبر انقلاب كوبا، و خواست افشاى‏‏ سرشت ضدمردمى‏‏ احمدى‏‏نژاد را مى‏‏توان با موضع‏گيرى‏‏ صريح جنبش سبز عليه انكار هولوكاست توسط احمدى‏‏نژاد و تعديل جنايات ضدبشرى‏‏ هيتلرى‏‏ توسعه داد و از آن به عنوان اهرمى‏‏ پراهميت در كار تبليغات عليه تجاوز نظامى‏‏ در جهان بهره گرفت.

اعلام آمادگى‏‏ براى‏‏ حل و فصل مسالمت‏آميز مساله “اتمى‏‏ ايران” در ارتباط با خلع سلاح اتمى‏‏ در منطقه و در جريان مذاكرات علنى‏‏ توسط جنبش مردمى‏‏ كنونى‏‏، مى‏‏تواند خطر تجاوز نظامى‏‏ را به بهانه مساله “اتمى‏‏ ايران” خنثى‏‏ ساخته و به تجهيز افكار عمومى‏‏ مردم جهان عليه چنين تجاوزى‏‏ كمك مى‏‏كند.




تـاريـخ و ديـالـكتيـك، آغاز ٢

ديالكتيك عملكرد (پراتيك)

در سال 1947 لئو كوفلر كه يك پناهنده سياسى‏‏‏ اتريشى‏‏‏ لهستانى‏‏‏الاصل بود، سويس را ترك كرد و به قسمت شرقى‏‏‏ آلمان كه تحت كنترل اتحاد شوروى‏‏‏ بود، رفت. پيش‏تر، پس از اشغال كشور اتريش توسط ارتش هيتلرى‏‏ آلمان، او بـه‌مثابه فعال سوسياليست اتريشى‏‏‏ به سويس فرار كرده و پناهنده سياسى‏‏‏ شده بود. او در اين زمان انديشمندى‏‏‏ ناشناخته نبود. با نگارش كتاب “علم جامعه”، كه در دوران پناهندگى‏‏‏ خود در سويس نوشته بود، توجه محافل علمى‏‏‏ را بسوى‏‏‏ خود جلب كرده بود. ولفگانگ آبندروت Wolfgang Abendroth، ماركسيست آلمانى‏‏‏، كتاب او را «يكى‏‏‏ از آثار پايه‌اى‏‏‏ سوسيولوژى‏‏‏ مدرن» ناميد.

در آلمان دمكراتيك، كوفلر به‏خاطر تحقيقاتش تحت عنوان “در مورد تاريخ جامعه بورژوازى‏‏‏” كه بصورت كتابى‏‏‏ تحت همين عنوان در دوران اقامت او در سويس به‌چاپ رسيده بود، به استادى‏‏‏ “تاريخ فلسفه” در دانشگاه شهر هـالـه فراخوانده شد و به رياست دانشكده “انستيتوى‏‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏‏” منسوب گشت. اما بزودى‏‏‏ يك بحران ايدئولوژيك- سياسى‏‏‏ بوجود آمد كه موجب شد، كوفلر در پايان سال 1950 به آلمان فدرال نقل مكان كند.

اگر به ظاهرامر نگاه شود، برخورد علنى‏‏‏ كوفلر با مسائل ساختمان سوسياليسم و بوروكراسى‏‏‏ رشديابنده، ريشه بحران بوجود آمده بود. او در كلاس‌هاى‏‏‏ درس خود اين مسائل را مطرح مى‏‏‏ساخت و ديد محدود پراتيك سياسى‏‏‏ را مورد انتقاد قرار مى‏‏‏داد. او مى‏‏‏گفت: نه به انگيزه‌هاى‏‏‏ موجود مردم توجهى‏‏‏ مى‏‏‏شود و نه موقعيت آگاهى‏‏‏ آنان بحساب مى‏‏‏آيد: دستور از بالا، جاى‏‏‏ كوشش اقناعـى‏‏‏ را گرفته است.

اما علل اصلى‏‏‏ برخوردها را مضامين اصولـى‏‏‏ تئوريك نظريات كوفلر تشكيل مى‏‏‏دادند. او با توجه به اين اصول، خود را براى‏‏‏ «تجديد حيات ديالكتيك ماركسيستى‏‏‏» متعهد مى‏‏‏دانست (ارنست بلوخ Ernst Bloch، فيلسوف و ماركسيست آلمانى‏‏‏).

در كتاب فوق‌الذكر خود، “علم جامعه”، او در برخورد انتقادى‏‏‏ با مواضع معلم وينـى‏‏‏ خود، ماكس آدلـر Max Adler و نحوه برداشت جورج لوكـاش George Lukacs از ماركسيسم، تئورى‏‏‏ تفسير “تزهاى‏‏‏ درباره فويرباخ”، آنطور كه مورد نظر ماركس است را مطرح ساخته بود: انسان‏ها وابسته به روابط و شرايط اجتماعى‏‏‏ هستند، اما اين يك وابستگى‏‏‏ از نوع ويژه است، زيرا آن‏ها اين شرايط اجتماعى‏‏‏ را (بكمك و) با عملكرد خود “برپامى‏‏‏دارند“. با تكيه بر پراتيك اجتماعى‏‏‏ است كه برداشت ماركس، بطور دقيق و همه‌جانبه درك مى‏‏‏شود. ماركس انسان را ذهن شناختگر و عامل تاريخى‏‏‏اى‏‏‏ مى‏‏‏داند كه نسبت به اوضاع و شرايط اجتماعى‏‏‏ از خود آگاهانه واكنش نشان مى‏‏‏دهد. «همانطور كه جامعه انسان را مى‏‏‏سازد، خود توسط انسان برپا و ساخته مى‏‏‏شود.» (ماركس)

ارزيابى‏‏‏ ماترياليستى‏‏‏ از جامعه براساس برداشت ديالكتيكِ بهم‏تنيدگى‏‏‏ ذهن و عين نزد ماركس، همانقدر از يك برداشت انتزاعى‏‏‏ ملزم به “ضرورت و جبر” به‏دور است، كه “منتج شدن” مكانيكى‏‏‏ انديشه از “زيربناى‏‏‏” اقتصادى‏‏‏ از بهم‏تنيدگى‏‏‏ ذهن و عين در برداشت ديالكتيكى‏‏‏ به‏دور مى‏‏‏باشد. برعكس، برداشت ديالكتيكى‏‏‏ اين نكته را بطور مركزى‏‏‏ مطرح مى‏‏‏سازد كه چگونه بايد در درون روابط متقابل و بهم‏پيوسته بين انسان و جامعه فضاى‏‏‏ لازم را براى‏‏‏ عملكرد “مختارانه” انسان كشف و آن را تعريف كرد.

اين شناخت از ماترياليسم تاريخى‏‏‏، جان مايه محتواى‏‏‏ كتاب “تاريخ و ديالكتيك” لئـو كـوفلـر را تشكيل مى‏‏‏دهد.

از آنجا كه كوفلر رابطه ديالكتيكى‏‏‏ بين فعاليت ذهنى‏‏‏ و روند عينى‏‏‏ را در مركز درك خود از ديالكتيك قرار مى‏‏‏دهد، فيلسوف ديگر آلمان دمكراتيك، پتـر روبـن Peter Ruben با اشاره به كتاب “تاريخ و ديالكتيك”، «آن را نمونه اصولـى‏‏‏ و منطقى‏‏‏ چشم‏گيرى‏‏‏ براى‏‏‏ انديشه فلسفى‏‏‏» مى‏‏‏‌نامد. ديالكتيك در اين كتاب بـه‌مثابه روند در جريان و رشد انديشه در طى‏‏‏ تاريخ برجسته مى‏‏‏گردد. براين‌پايه، خصلت دوگانه ديالكتيك، به‏مثابه چگونگى‏‏‏ تغييرات حقيقت از يك‌سو و حركت و قوام انديشه انسان درباره اين تغييرات از سوى‏‏‏ ديگر، مورد توجه خاص قرار مى‏‏‏‌گيرد. اين دو جنبه اگرچه بطور تفكيك‌ناپذير كليت موزون و بـهم‌پيوسته‌اى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند، باوجود اين هركدامشان از قوانين خود پيروى‏‏‏ مى‏‏‏كنند.

*****

توصيه لئو كفلر براى‏‏‏ مطالعه كتاب

كتاب از 8 بخش تشكيل شده است. لئـو كفلـر در آغاز كتابش مطالعه كتاب را از نظر آموزشى‏‏ ‏«به آن‏هايى‏‏‏ كه در مطالعه رسالات فلسفى‏‏‏ با تجربه كم‏ترى‏‏‏ هستند»، با در اولويت قرار دادن بخش‌هايى‏‏‏ توصيه مى‏‏‏كند و مى‏‏‏نويسد: «با بخش 5، “ساختار ديالكتيكى‏‏‏ قوه ادراكه“، آغاز كنند، با مطالعه بخش 3، “ماترياليسم فويرباخ“ و سپس بخش 4، “اسلوب بكارگيرى‏‏‏ مشخص ديالكتيك“، ادامه دهند، و پس از مطالعه بخش‌هاى‏‏‏ 6 تا 8، “ساختار ديالكتيكى‏‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏‏، “ديالكتيك ,شى‏‏‏ء شدن‘ “ و “پيشرفت علم تاريخ از توصيف به شناخت“، در پايان به دو بخش آغازين كتاب درباره “گذار از ايده‌آليسم ذهنى‏‏‏ [درون خودى‏‏‏] به عينى‏‏‏ [بيرون خودى‏‏‏]“ و نهايتاً “زمينه‌هاى‏‏‏ منطقِ ديالكتيكى‏‏‏ هگل“، مطالعه كتاب را به پايان برسانند.»

توضيحات لئـو كفلـر در متن كتاب در ( ) و با حروف ل، ك مشخص شده‌اند.

زيرنويس‌هاى‏‏‏ متن كتاب كه اغلب نقل ماخذ مورد استناد كتاب هستند، با اعداد عربى‏‏‏ بصورت فهرست در پايان كتاب چاپ شده‌اند.

اضافات مترجم به متن ترجمه‌ها كه مى‏‏‏تواند كمكى‏‏‏ براى‏‏‏ روشن‌تر شدن موضوع و درك آسان‏تر ترجمه باشد، در متن و در كروشه [ ] آمده‌اند. برخى‏‏‏ از توضيحات ضرورتاً با ستاره مشخص شده و به زير صفحه منتقل شده‌اند. تكيه برخى‏‏‏ از قسمت‌ها توسط مترجم نيز با [م] نشان داده شده است.

توضيحات وسيع‌تر و حواشى‏‏‏ براى‏‏‏ روشن كردن مفاهيم و مقولات توسط مترجم، با شماره‌هاى‏‏‏ رومى‏‏‏ و بصورت زيرنويس بچاپ رسيده‌اند.

مايلم از كمك بى‏‏‏شائبه برخى‏‏‏ از دوستان براى‏‏‏ ويرايش متن ترجمه از صميم قلب تشكر كنم. نام اين دوستان محفوظ است.

زيرعنوان‏ها در بخش‏هاى‏‏‏ هشت‏گانه كتاب توسط مترجم با اين هدف به متن اضافه شد، تا شايد مطالعه كتاب را آسان‏تر سازد. نكته‏هاى‏‏‏ بهم‏پيوسته متن در كل كتاب و به طريق اولى‏‏‏ در هر بخش آن كه لئو كفلر با ظرافت و دقت استادى‏‏‏ تيزبين و نكته‏سنج با هشيارى‏‏‏ درباره وزن مضمون و ريشه‏هاى‏‏‏ عـلّـى‏‏‏ روابط بين نكته‏ها، همانند مرواريدها در رشته‏اى‏‏‏ هماهنگ، به نخ كلمات و جملات خود مى‏‏‏كشد و به رشته تحرير درمى‏‏‏آورد، برش‏هايى‏‏‏ را به‏صورت زيرعنوان برنمى‏‏‏تابند و ازاين‏رو نيز او چنين نكرده است. اين كوتاهى‏‏‏ نبوده، بلكه خواسته و هدفمند بوده است. ازاين‏رو، اميد مى‏‏‏رود، اضافه كردن زيرعنوان‏ها، خدشه‏اى‏‏‏ نابخشودنى‏‏‏ به مضمون اثر لئو كفلر نبوده و قابل اغماض باشد.

بجاى‏‏‏ پيش‌گفتار

“اُورتور” Ouvertüre، يا پيش‌درآمد، در اُپـرا و ديگر آثار موسيقى‏‏‏، درواقع ارائه برشى‏‏‏ از موضوع و محتواى‏‏‏ آن اپرا يا اثر موسيقى‏‏‏ است. ارائه چنين برشى‏‏‏ از كتاب حاضر به معناى‏‏‏ اين امر مى‏‏‏بود، كه از بخش‏هاى‏‏‏ گوناگون كتاب پيش‌گفتارى‏‏‏ با حجمى‏‏‏ بيش‏تر تهيه شود كه مى‏‏‏توانست حوصله خواننده‏اى‏‏‏ كه مطالعه كتاب را آغاز كرده است، به‏ سرآورده و او را از ادامه مطالعه باز دارد. ازاين‏رو نگارنده بر آن شد، پاسخ به پرسشى‏‏‏ را درباره يكى‏‏‏ از نكات محتوايى‏‏‏ كتاب، با حواشى‏‏‏ كوتاه و حتى‏‏‏المقدور با جملاتى‏‏‏ فشرده، به اين كار اختصاص دهد، به اين اميد كه كمكى‏‏‏ باشد به فهم كل موضوع بغرنج و در عين حال ساده كتاب. ساده و آسانى‏‏‏، كه اما در پايان كوشش سخت‌جوى‏‏‏ خواننده در مطالعه كتاب، حاصل مى‏‏‏آيد.

بغرنج بودن محتواى‏‏‏ كتاب از اين امر ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود، كه تاريخ “نظريه شناخت” در حيات چندين‌هزار ساله بشرى‏‏‏، از مراحل خيالپردازى‏‏‏هاى‏‏‏ خوابگونه، انديشه‏هاى‏‏‏ عرفانى‏‏‏- اُسطوره‌اى‏‏‏- رمزآلود و علمى‏‏‏ گذشته و پيچ و خم‌ها و سردرگمى‏‏‏ها و گمراهى‏‏‏هاى‏‏‏ متعددى‏‏‏ را پشت‌سر گذاشته است. روندى‏‏‏ كه در كتاب با ظرافتى‏‏‏ خاص، كه ويژه انديشه ديالكتيكى‏‏‏ است، توسط لئـو كـفـلر توضيح داده مى‏‏‏شود. برشمردن راه طى‏‏‏شده توسط نمايندگان مختلف اين انديشه‌ها، بغرنجى‏‏‏ محتوايى‏‏‏ راه طى‏‏‏شده را تشكيل مى‏‏‏دهد كه نويسنده كتاب بخوبى‏‏‏ از عهده توضيح آن در صفحاتى‏‏‏ كوتاه برمى‏‏‏آيد، راه طى‏‏‏شده را مى‏‏‏پروراند،  درك آن را آسان مى‏‏‏سازد و چگونگى‏‏‏ جريان جوشان انديشه را توضيح مى‏‏‏دهد. نگارنده اين پيش‏گفتار مايل است چگونگى‏‏‏ طى‏‏‏ شدن اين راه را “پاتوفيزيولوژى‏‏‏” pathophysiologie دركِ “نظريه شناخت” بنامد.

ساده بودن محتواى‏‏‏ كتاب ازآن‌روست كه لئـو كفلـر در اثر حاضر خود، در ظرافت و با بيان دقيق و موشكافانه ارزيابى‏‏‏ و بيان سرگذشت اين تاريخ چندين هزار ساله را با استادى‏‏‏ برجسته ساخته و برمى‏‏‏شمرد و حلاجى‏‏‏ مى‏‏‏كند و درك چرايى‏‏‏* راه طى‏‏‏شده شناختِ حقيقت را براى‏‏‏ خواننده آسان و سهل مى‏‏‏سازد. امرى‏‏‏ كه همان ديالكتيك تبديل بغرنج به ساده است، كه زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏ آن‌را در اثر خود “يادداشت‌ها و نوشته‌هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” تحت عنوان “بغرنج‌شدن ساده و ساده‌شدن بغرنج“، چنين توضيح مى‏‏‏دهد: «در درسنامه‌هاى‏‏‏ ديالكتيك مى‏‏‏آموزند، كه يكى‏‏‏ از مختصات حركت، تكامل بغرنج‌تر و پراجزاءتر شدن ساده است، يعنى‏‏‏ آنكه مرحله عالى‏‏‏تر، حتماً مرحله‌ايست پراجزاءتر از مرحله دانى‏‏‏. اين سخن درستى‏‏‏ است، ولى‏‏‏ سخنِ كامل و تمام نيست. در مراحلى‏‏‏ از تكامل يك پروسه [ازجمله پروسه شناخت و رشد آگاهى‏‏‏، يعنى‏‏‏ انعكاس  متناسب واقعيت، به‏مثابه حقيقت، در ذهن]، تلخيص ديالكتيكى‏‏‏ انجام مى‏‏‏گيرد، يعنى‏‏‏ يكمرتبه بجاى‏‏‏ اجزاء فراوان گذشته، يك واحد كامل‌تر پديد مى‏‏‏آيد و از جهت ساختمانى‏‏‏، كيفيت نوين كم اجزاءتر و پرتوان‌تر و ساده‌تر بنظر مى‏‏‏رسد. مثلاً سفيهانه است اگر تصور كنيم، صد سال ديگر كه اقتصاد انسانى‏‏‏ بسطى‏‏‏ بمراتب پرتوان‌تر از امروز خواهد يافت، حتماً تعداد حسابداران و مهندسان همان اندازه زيادتر خواهد شد. … ولى‏‏‏ اين سادگى‏‏‏ خاصى‏‏‏ است. اين، نوعى‏‏‏ جمع‌بندى‏‏‏ و حاصل‌گيرى‏‏‏ است، چيزيست كه ما آن‌را تلخيص ديالكتيكى‏‏‏ ناميديم. …» (طبرى‏‏‏، ا، “ياداشت‌ها و نوشته‌هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏”، بهمن‌ماه 1345، ص 18- 17).

* هگل در “پديدارشناسى‏‏‏ روح” ويژگى‏‏‏ واقعيت را چنين برمى‏‏‏شمرد: «واقعيت ضمن گسترش خود، به صورت ضرورت بروز مى‏‏‏كند.» (به نقل از ترجمه فارسى‏‏‏ توسط م. پورهرمزان از “لودويك فوريرباخ” اثر انگلس، ص ٦).

تفاوت منطق صورى‏‏‏ formale Logik و منطق ديالكتيكى‏‏‏

در منطق صورى‏‏‏ يا ظاهرى‏‏‏ (I) كه ظاهرامر را در وضع ايستاى‏‏‏ آن ديده و مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد، 2 × 2 مساويست با 4.   اين نتيجه‌گيرى‏‏‏ عقلايى‏‏‏ تنها برپايه انتزاع فكرى‏‏‏- عقلايى‏‏‏ از اجزاى‏‏‏ منفرد انجام مى‏‏‏گيرد. امرى‏‏‏ كه درستى‏‏‏ و بجايى‏‏‏ خود را به‏ويژه در علوم دقيقه دارد و پايه و اساس تزهاى‏‏‏ علمى‏‏‏ در اين رشته را تشكيل مى‏‏‏دهد، كه بعداً به اثبات رسيده‌اند.

در منطق ديالكتيكى‏‏‏، البته منطق صورى‏‏‏ نفى‏‏‏ نمى‏‏‏شود. برعكس، اين منطق براى‏‏‏ شناخت پديده‌هاى‏‏‏ منفرد و مجزا، يعنى‏‏‏ براى‏‏‏ انعكاسِ ويژگى‏‏‏ “خاص” و يگانه و در جدايى‏‏‏ آن از ديگر لحظاتِ واقعيت، بكار هم ‏گرفته مى‏‏‏شود. اما برخلاف منطق صورى‏‏‏ كه بررسى‏‏‏ را در همين سطح پايان يافته مى‏‏‏داند و كار و كوشش علمى‏‏‏ شناخت واقعيت- حقيقت را در همين مرحله منتج به نتيجه اعلام مى‏‏‏دارد، كه بطور عمده در بررسى‏‏‏ مسائل تاريخى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ و بطور كلى‏‏‏ علوم انسانى‏‏‏ شيوه‏اى‏‏‏ بشدت نارسا است، منطق ديالكتيكى‏‏‏، بهم‌پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ و پويايى‏‏‏ dynamik “خاص” را در ارتباط با لحظات ديگر در كليت واقعيت در نظر مى‏‏‏گيرد و به‌ويژه حركت و تغيير لحظات را در “عامِ” در حال شدن، كشف مى‏‏‏كند و بدين‏ترتيب قانون صورى‏‏‏ حاكم در انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ را – كه تنها مشتركات در تنوع لحظات (خاص‌ها) در وضع ايستاى‏‏‏ آن‏ها جمع مى‏‏‏زند – به قانون ديالكتيكى‏‏‏، يعنى‏‏‏ قانون چگونگى‏‏‏ تغيير و حركت واقعيت- حقيقت ارتقاء مى‏‏‏دهد. قانون ديالكتيكى‏‏‏، چگونگى‏‏‏ روند رشد و تغييرات واقعيت را اصل قرار مى‏‏‏دهد. روندى‏‏‏ كه خود تحت تاثير تغيير شرايط حاكم قرار دارد و متناسب با اين شرايط در جريان است و تحقق مى‏‏‏يابد. ازاين‏رو است كه شناخت كليت حقيقت تنها با اسلوب منطق ديالكتيكى‏‏‏ ممكن مى‏‏‏باشد و اين اسلوب قادر است مضمون تاريخى‏‏‏ خاص را در هستى‏‏‏، يعنى‏‏‏ درواقعيت- حقيقت، نشان دهد و از اين‌طريق ذات و مضمون كل حقيقت را درك و آن‌را نمايان سازد.

بكمك منطق ديالكتيكى‏‏‏، درك “خاص” از انفراد و تنهايى‏‏‏ و ظاهر ايستاى‏‏‏ خود خارج مى‏‏‏شود و به لحظه‌اى‏‏‏ پويا و در حال شدن در درون جمع تبديل مى‏‏‏گردد، كه از درون آن مضمون كليت پديد مى‏‏‏آيد و درك مى‏‏‏شود و به سطح كيفيت نوين فرامى‏‏‏رويد.

چرا منطق صورى‏‏‏، باوجود نارسائى‏‏‏ آن براى‏‏‏ درك و توضيح حقيقت، كماكان بر انديشه روزمره و عاميانه و همچنين بر انديشه علمى‏‏‏ غيرديالكتيكى‏‏‏ حاكم است؟ پاسخ به اين پرسش را مى‏‏‏توان در روند تاريخى‏‏‏ ايجادشدن اين منطق در دوران رنسانس دنبال كرد و بازشناخت.

دوران رنسانس در اروپا، دوران عمده و پيگير گذار فلسفه ايده‌آليسم ذهنى‏‏‏ به ايده‌آليسم عينى‏‏‏ است. در اين دوران رشد علوم وابسته به آن بود كه شناخت عينيت خارج از ذهن، به طور منظم عملى‏‏‏ گردد، بررسى‏‏‏ قانونمندى‏‏‏هاى‏‏‏ آن براى‏‏‏ درك طبيعت پيرامون و خود انسان، به‌عنوان بخشى‏‏‏ بى‏‏‏واسطه و بلافصل از طبيعت، شناخته و درك شود. كشفيات علوم در همه زمينه‌ها اين راه را مى‏‏‏گشود و هموار مى‏‏‏كرد. به‌ويژه در علوم دقيقه، در رياضيات، فيزيك، شيمى‏‏‏ وغيره منطق صورى‏‏‏ كشش و توانمندى‏‏‏ خود را نشان داد و جاى‏‏‏ خود را در انديشه علمى‏‏‏ باز كرد و به دست آورد. بدين‏ترتيب، منطق صورى‏‏‏ به يكى‏‏‏ از پايه‌هاى‏‏‏ اسلوبى‏‏‏ نظريه شناخت دوران طلوع نظام سرمايه‌دارى‏‏‏ تبديل شد.

در اينجا ناگفته نبايد گذاشت، كه در گذشته‌هاى‏‏‏ دور تاريخ بشرى‏‏‏ هم كوشش‌هايى‏‏‏ براى‏‏‏ غلبه بر ايده‌آليسم ذهنى‏‏‏ وجود داشته است، ازجمله در هزار سال پيش در حيطه تمدن ايرانى‏‏‏، كه بخشى‏‏‏ از تمدن ملل اسلامى‏‏‏ بود. بيرونى‏‏‏ و ابن‌سينا در اين زمينه ازجمله پيشقدمان انديشه بشرى‏‏‏ هستند، امرى‏‏‏ كه به‌علل تاريخى‏‏‏ نتوانست از رشد پيگير در فرهنگ ايرانى‏‏‏ برخوردار شود، كه احسان طبرى‏‏‏ آن را ناشى‏‏‏ از تهاجمات خارجى‏‏‏ و استبداد حاكم داخلى‏‏‏ مى‏‏‏داند. در اين زمينه در صفحات آينده اشاراتى‏‏‏ در متن ترجمه بعمل آمده است. (همچنين نگاه كنيد به زيرنويس  XXXVI وXXXVIII)

همانطور كه پيش‏تر بيان شد، بـرّائى‏‏‏ منطق صورى‏‏‏ براى‏‏‏ توضيح سطح واقعيت- حقيقت و نه مضمون و ذات آن ،  در شيوه عمل آن نـهفته است، كه واقعيت را به اجزاى‏‏‏ آن تقسيم مى‏‏‏كند، تا شناخت و درك دقيق لحظات منفرد را در وضع ايستاى‏‏‏ آن‏ها ممكن سازد. شيوه‌اى‏‏‏ كه در ابتداء و عمدتاً در رشته‌هاى‏‏‏ علوم دقيقه حاكم شد، يعنى‏‏‏ در رشته‌هايى‏‏‏ كه در آن‏ها نارسايى‏‏‏ اين شيوه براى‏‏‏ درك كليت، آنگونه بشدت به‌چشم نمى‏‏‏خورد و موثر نيست، كه در علوم انسانى‏‏‏، يعنى‏‏‏ در تاريخ، اقتصاد، جامعه‌شناسى‏‏‏، پسيكولوژى‏‏‏ وغيره، چشمگير و موثر است. اين‏ها علومى‏‏‏ هستند كه در آن‏ها، درك بهم‌پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ لحظات پويا در روند شدن واقعيت، براى‏‏‏ شناخت همه‌جانبه جوشانى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتناب و گريزناپذير است.

شناخت اين بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ در علوم دقيقه نيز ضرورى‏‏‏ است، اما به‌خاطر آنكه در ظاهرامر، حركت و تغيير و پويايى‏‏‏ و بهم‌پيوستگى‏‏‏ روند عينى‏‏‏ در موضوع تحقيقات اين علوم، آنچنان برجسته و چشم‏گير نمى‏‏‏شود كه توجه به آن توسط ديد غيرديالكتيكى‏‏‏ ضرورت اجتناب‌ناپذير پيدا كند، بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به آن در گذشته قابل درك است و نمى‏‏‏توان آن را وسيله سرزنش انديشمندان دوران رنسانس قرار داد. بى‏‏‏توجهى‏‏‏اى‏‏‏ كه داراى‏‏‏ علل عينى‏‏‏ نيز بود. زيرا روند رشد انديشه تئوريك انسان هنوز به سطح كشف منطق ديالكتيكى‏‏‏ نائل نشده بود، كه خود ناشى‏‏‏ از ناكافى‏‏‏ بودن رشد هستى‏‏‏ بود، رشدى‏‏‏كه خود زمينه ضرورى‏‏‏ براى‏‏‏ بلوغ و پختگى‏‏‏ شرايط ظهور اين انديشه را تشكيل مى‏‏‏داد. ظهور ماركس پيش از پيدايش هگل و به طريق اولى‏‏‏ پيش از ظهور دكارت Descartes، شلينگ Schling و ديگران ممكن نبود. منطق ديالكتيكى‏‏‏ كه بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏، كارل ماركس، فردريش انگلس و لنين، پايه‌گذاران آن بودند، براى‏‏‏ ظهور خود مى‏‏‏بايستى‏‏‏ پا بر روى‏‏‏ دوش شناخت ناشى‏‏‏ از منطق صورى‏‏‏ در نظريه ايده‌آليسم عينى‏‏‏، يعنى‏‏‏ انديشه فلسفى‏‏‏ دوران پيش‏تر مى‏‏‏گذاشت، تا با شناخت چگونگى‏‏‏ پديدآمدن وحدت اضداد، يعنى‏‏‏ وحدت ديالكتيكى‏‏‏ لحظات متضاد در يك روند و پيامد آن، كه عبارتست از نفى‏‏‏ در نفى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ آن‏ها با ايجاد كيفيت جديد و بغرنج و رشديافته‌تر، اسلوب شناخت واقعيت را به مرحله عالى‏‏‏ترى‏‏‏ ارتقاء دهد و بدين‌ترتيب جوشانى‏‏‏ روند بى‏‏‏پايان رشد شناخت انديشه بشرى‏‏‏ را نيز به نمايش بگذارد و آن را اثبات كند.

بدين‌ترتيب منطق صورى‏‏‏، مثلاً شناخت از يك صندلى‏‏‏ را به شناخت از ابعاد آن، بخش‌هاى‏‏‏ آن، مواد بكارگرفته شده براى‏‏‏ ساختن آن، چگونگى‏‏‏ اتصال تكه‌هاى‏‏‏ آن بهم و غيره، يعنى‏‏‏ به شناخت واقعيت‌ها و داده‌ها، محدود مى‏‏‏سازد، تا بتواند صندلى‏‏‏ مشخصى‏‏‏ را مثلاً صندلى‏‏‏ ميز نهارخورى‏‏‏ تعريف كند و بنامد. براى‏‏‏ منطق صورى‏‏‏، هم در زندگى‏‏‏ روزمره و هم در پژوهش علمى‏‏‏، روند شناخت با شناخت موضوع مورد بررسى‏‏‏، پايان مى‏‏‏يابد و پذيرفته مى‏‏‏شود، كه به وظيفه و هدف شناخت در ظاهرامر، پاسخ كافى‏‏‏ داده شده است. براى‏‏‏ انديشه مسلح به منطق صورى‏‏‏، رابطه و بهم‌پيوستگى‏‏‏ لحظات صندلى‏‏‏، در محدوديت ظاهرى‏‏‏ شئى‏‏‏  ساخته شده، يعنى‏‏‏ در كليت ظاهرى‏‏‏ آن، به‌اندازه متناسب براى‏‏‏ درك كليت واقعيت صندلى‏‏‏ كافى‏‏‏ بنظر مى‏‏‏رسد. امرى‏‏‏ كه در علوم دقيقه، در ظاهرامر قابل تائيد نيز هست، زيرا روند ناشى‏‏‏ از تغييرات لحظات كليت، مثلاً نابرابرى‏‏‏ قابل اغماض ارتفاع پايه‌هاى‏‏‏ آن از ابتداء و يا در جريان مصرف آن در كوتاه مدت، براى‏‏‏ “هستى‏‏‏” صندلى‏‏‏ عملاً بى‏‏‏اهميت و يا كم‌اهميت و قابل اغماض مى‏‏‏نمايد و تنها در طول زمان كم‌وبيش طولانى‏‏‏ نقش تخريبى‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏دهد. (در اين مثال تمايز ديالكتيك طبيعت و ديالكتيك هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ از يكديگر مورد بحث نيست.)

برخلاف تحقيقات در علوم دقيقه، در علوم انسانى‏‏‏، نارسائى‏‏‏ اسلوب منطق صورى‏‏‏ چشمگيرتر است و آسان‏تر قابل شناخت مى‏‏‏باشد. در تحقيقات جامعه‌شناسى‏‏‏، روانشناسى‏‏‏ و انواع ديگر چنين تحقيقاتى‏‏‏، زمانى‏‏‏كه اين تحقيقات بدون پايبندى‏‏‏ به اسلوب ديالكتيكى‏‏‏ بعمل مى‏‏‏آيند، نارسائى‏‏‏ در اين امر نهفته نيست كه گويا از ديدگاه منطق ديالكتيكى‏‏‏ آمارگيرى‏‏‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ و نظرسنجى‏‏‏ها بخودى‏‏‏ خود نارسا هستند و گويا داراى‏‏‏ ارزش بيان چگونگى‏‏‏ لحظات معينى‏‏‏ از واقعيت را تشكيل نمى‏‏‏دهند. برعكس، اين تحقيقات، همانند واقعيت‌ها و اندازه‌هاى‏‏‏ صندلى‏‏‏ در مثال قبلى‏‏‏، پيش‌شرط‌هاى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ تحليل ديالكتيكى‏‏‏ را نيز تشكيل مى‏‏‏دهند. آنچه كه نادرست است، برداشت منفرد و مجزا شده، يعنى‏‏‏ برداشت از ظاهر و در وضع ايستاى‏‏‏ نتايج تحقيقات است. نادرست آن است كه اين نتايج، مطلق‌گرايانه و يك‌سويه مورد توجه قرارگيرند. باقى‏‏‏ماندن انديشه پژوهشگر در سطح واقعيت‏هاى‏‏‏ واقعيت‏امر و بى‏‏‏توجه ماندن به بهم‌پيوستگى‏‏‏ آن‏ها، يعنى‏‏‏ بى‏‏‏توجه ماندن به بهم‏پيوستگى‏‏‏ و بهم‏تنيدگى‏‏‏ كليه لحظات درواقعيت- حقيقت، ويژگى‏‏‏ برداشت نادرست عقلانيت و منطق صورى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد و نتايج تحقيقات را غيركافى‏‏‏ مى‏‏‏سازد.

براى‏‏‏ مثال مى‏‏‏توان نتايج تحقيقاتى‏‏‏ را ذكر كرد كه گويا به خاطر اهميت آن، به فهرست تحقيقاتى‏‏‏ كه شايسته دريافت جايزه نوبل شناخته شده‏اند هم وارد شده است. به اين تحقيقات نام “نويرو اكُنومى‏‏‏” * داده شده است. طبق خبر روزنامه “فريتاگ” منتشره در آلمان در تاريخ 7 ژانويه 2005، ارنست فهر، رئيس انستيتوى‏‏‏ تحقيقات تجربى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ در دانشگاه زوريخ/سويس كه يك اقتصاددان است و در نشريات تخصصى‏‏‏، ازجمله در نشريه “طبيعت و علم” Natur und Science نيز نتيجه تحقيقات خود را بچاپ رسانده است، چنين نمونه‌اى‏‏‏ از برداشت انديشه در سطح منطق صورى‏‏‏ را بنمايش مى‏‏‏گذارد. طبق اين تحقيقات كه فهر نتايج آن را در مصاحبه‌اى‏‏‏ اعلام داشته است، او موفق شده است «با دقت اثبات كند»، كه «انسان – كه او آن را “هومو اكونومى‏‏‏كوس” Homo- oconomicus مى‏‏‏نامد – تنها با توجه به منافع خود و بطور عقلايى‏‏‏ عمل نمى‏‏‏كند، آنطور كه اقتصاددانان تاكنون هميشه تصور كرده‏اند»، بلكه «عملكرد او همچنين برپايه واكنش هيجانى‏‏‏ نيز قرار دارد». فهر در همكارى‏‏‏ با دانشمند ديگرى‏‏‏ بنام دومينيك دكوراوين Dominik de Quervin، از بخش روانكاوى‏‏‏ دانشگاه زوريخ، بكمك آزمايش تجربى‏‏‏ بر روى‏‏‏ دو انسان به كشفى‏‏‏ دهن پركن، يعنى‏‏‏ كشف “هومو- اكونومى‏‏‏كوس” نايل مى‏‏‏شود. طبق اين آزمايش، آنطور كه خبر روزنامه اعلام مى‏‏‏كند، «دانشمندان توانسته‌اند اثبات كنند، كه شخص الف  كه در آزمايش در اثر عملكرد شخص دوم ب از نظر مالى‏‏‏ مغبون شده بود، عليه او دست به اقدام تضييغى‏‏‏ مى‏‏‏زند، باوجود آنكه چنين اقدامى‏‏‏ براى‏‏‏ او همراه با هزينه و مخارج است. به‌عبارت ديگر، شخص اول الف با اقدام تضييغى‏‏‏ خود، از سود مالى‏‏‏ صرفنظر مى‏‏‏كند». علت چنين برخوردى‏‏‏ را مى‏‏‏توان در عملكرد مغز او در توموگرام مغز ديد: «زمانى‏‏‏ كه شخص الف به‏خاطر عملكرد ناجوانمردانه شخص ب عليه او دست به اقدام تضييغى‏‏‏ مى‏‏‏زند، پاداش خود را در مغز خود دريافت مى‏‏‏كند، زيرا Nucleus caudatus، كه مركز پاداش در مغز است، در مغز او فعال مى‏‏‏شود…».

*Neurooekonomie        منظور از اين اصطلاح، بيان اين نظر است كه واكنش‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ منتج از واكنش اعصاب- مغز هستند. اين نظر با برداشت انگلس كه همه اقدامات انسان از مغز او مى‏‏‏گذرد، يكى‏‏‏ نيست.

البته از ديدگاه منطق صورى‏‏‏، تحقيقات فهر و ديگران، به‌مثابه تحقيقات پسيكولوژيك و سوسيولوژيك از زمينه “عقلايى‏‏‏” برخوردار و نتيجه‌گيرى‏‏‏ از آن‏ها نيز با اصولى‏‏‏ علمى‏‏‏ انجام شده است. اما نتيجه‌گيرى‏‏‏ مطلق‌گرايانه و يك‌سويه از آن و اعلام كشف “هومو- اكونومى‏‏‏كوس”، تنها از هيجان‌زدگى‏‏‏ تحقيق كنندگان حكايت دارد و بيان واقعيتِ هستى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ انسان انديشه‏ورز نمى‏‏‏باشد. اين هيجان، همانند هيجان‌زدگى‏‏‏ دانشجوى‏‏‏ سال اول پزشكى‏‏‏اى‏‏‏ بود كه در اولين معاينه حنجره بيمارى‏‏‏ كه در كلاس درس به دانشجويان معرفى‏‏‏ مى‏‏‏شد، با شناخت بيمارى‏‏‏ سرطان حنجره از خوشحالى‏‏‏ و هيجان‌زدگى‏‏‏ فريان برآورد، “سرطان است! سرطان است!” عجيب نيست، كه با چنين موضعى‏‏‏ نتوان روابط اقتصادى‏‏‏ حاكم بر جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ را درك كرد و علت و معلول پديده‌هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ را شناخت. كشف مركزى‏‏‏ در مغز، كه مى‏‏‏توان آن را مركز احساس “خرسندى‏‏‏” ناميد، دانشمند پايبند به منطق صورى‏‏‏ را هيجان‌زده برآن مى‏‏‏دارد، به كشف خود با مطلق‌گرايى‏‏‏ و يك‌سويه‌نگرى‏‏‏ تا حد كشف “انسان اقتصادى‏‏‏” بها دهد و اين نام را جايگزينى‏‏‏ براى‏‏‏ “هومو زاپينس” (انسان انديش‏ورز) اعلام دارد. “هيجان”، مورد “خاص”ى‏‏‏ است از مرحله احساسى‏‏‏ انعكاس واقعيت عينى‏‏‏ خارج از ذهن انسان، در آگاهى‏‏‏ او. محدود كردن انعكاس واقعيت خارجى‏‏‏ تنها به مرحله حسى‏‏‏ شناخت، يعنى‏‏‏ به سطح بيولوژيك و چگونگى‏‏‏ روند فيزيولوژيكى‏‏‏ ايجاد شدن احساس (مثلاً خشنودى‏‏‏) از ويژگى‏‏‏هاى‏‏‏ نظريات فيلسوف ماترياليست فرانسوى‏‏‏ قرن هيجدهم بنام كونديلاك Condillac (XIX) است. جا و مقام و عملكرد اين مرحله را نمى‏‏‏توان بدون ارتباط با مرحله ديگر آن، يعنى‏‏‏ مرحله تعقلى‏‏‏ انعكاس واقعيت عينى‏‏‏ خارج از ذهن انسان در آگاهى‏‏‏، مورد بررسى‏‏‏ قرار داد. چنين بررسى‏‏‏ مطلق‌گرايانه و يك‌سويه با واقعيت و با چگونگى‏‏‏ بغرنج انعكاس حقيقت در ذهن و آگاهى‏‏‏ انسان مغايرت دارد. از اين‏رو نيز تنها منطق صورى‏‏‏ قادر به درك كليت حقيقت نيست و بايد با منطق ديالكتيكى‏‏‏ تكميل شود. منطق صورى‏‏‏ شخصيت معين و تاريخى‏‏‏ و اتفاقى‏‏‏ فرد شركت كننده در آزمايش، يعنى‏‏‏ سطح و محتواى‏‏‏ شناخت و تجربه گذشته و انگيزه او و به‌ويژه وضع اجتماعى‏‏‏ او و جا و مقام او در روند توليد اجتماعى‏‏‏، كه او بر آن‌پايه به نيازهاى‏‏‏ حياتى‏‏‏ خود پاسخ مى‏‏‏دهد، را از مدّ نظر دور مى‏‏‏دارد، يعنى‏‏‏ كليت واقعيت حيات فرد را براى‏‏‏ نتيجه‌گيرى‏‏‏ خود قابل اغماض مى‏‏‏داند. ريشه نادرستى‏‏‏ ونارسائى‏‏‏ چنين “تحقيقات علمى‏‏‏” در سطح بيوفيزيولوژيك با منطق صورى‏‏‏ در اين امر نهفته است. نتايج پرپيامد و منفى‏‏‏ چنين تحقيقات برپايه اسلوب غيرديالكتيكى‏‏‏ شناخت، از اين كمبود منطق صورى‏‏‏ ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود.

لئو كفلر در كتاب حاضر (صفحه ١٥٩) توضيح مى‏‏‏دهد، كه چگونه انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ تفاوت بين قابليت واكنش بيولوژيك و قابليت ناشى‏‏‏ از روابط اجتماعى‏‏‏ را تشخيص نمى‏‏‏دهد. او مى‏‏‏نويسد، «يكى‏‏‏ دانستن نادرست قابليت فكركردن، كه وابسته است به [بود] ماده مغز [سالم و رشديافته]، و محتواى‏‏‏ انديشه، كه ناشى‏‏‏ است از شرايط اجتماعى‏‏‏- [-تاريخى‏‏‏]، درست محتواى‏‏‏ اشتباهى‏‏‏ است كه ماترياليسم مكانيكى‏‏‏ قديمى‏‏‏ [كه در شكل “جديد” آن نزد برخى‏‏‏ از دانشمندان پژوهشگر درباره چگونگى‏‏‏ عملكرد مغز با امكانات تكنيكى‏‏‏ جديد وجود دارد]، كه برداشتى‏‏‏ در نقطه مقابل برداشت ديالكتيكى‏‏‏ است، گرفتار و دچار آن بوده است.» انديشه ديالكتيكى‏‏‏، هر دو نكته، يعنى‏‏‏ قابليت فكركردن و محتواى‏‏‏ انديشه را به طور دقيق و مجزا و درعين‏حال در بهم‏پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ شان مورد توجه قرار مى‏‏‏دهد. در مورد مشخص تحقيقات دو دانشمند فوق بايد گفت، كه آن‏ها تفاوت قابليت واكنش فيزيولوژيك مركز “احساس خشنودى‏‏‏”، يعنى‏‏‏  Nucleus caudatus را كه نزد فرد اتفاقى‏‏‏ انتخاب شده براى‏‏‏ آزمايش كشف كرده‏اند در ارتباط با شرايط هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ مشخص او كه متاثر از عوامل مختلف عينى‏‏‏ (اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏) و ذهنى‏‏‏ مى‏‏‏باشد، تشخيص نداده‌اند. درك ديالكتيكى‏‏‏ روابط اقتصادى‏‏‏ در جامعه، ازجمله بين انسان‏هاى‏‏‏ الف و ب، بدون شناخت شرايط حاكم اجتماعى‏‏‏ بر اين روابط، ممكن نيست.

منطق صورى‏‏‏ براى‏‏‏ درك هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ كافى‏‏‏ نيست. براى‏‏‏ درك بهم‌پيوستگى‏‏‏- بهم‏تنيدگى‏‏‏ اين بغرنجى‏‏‏، براى‏‏‏ درك چگونگى‏‏‏ حركت، تغيير و تاثير لحظات در كليت واقعيت- حقيقت، كه مضمون درونى‏‏‏ لحظات را در پويايى‏‏‏ هستى‏‏‏ كليت برجسته مى‏‏‏سازد و نشان مى‏‏‏دهد، به عقلانيت ديالكتيكى‏‏‏، به منطق ديالكتيكى‏‏‏ نياز است كه قادر است ويژگى‏‏‏ “خاص” را در ارتباط با قانونمندى‏‏‏ حاكم بر تغييرات در حقيقت برجسته سازد، مضمون و ذات خاص را در حركت و تغيير آن تحت تاثير قانونمندى‏‏‏ حاكم تلقى‏‏‏ كند و كليت زائيده از اين حركت پوياى‏‏‏ درونى‏‏‏ واقعيت- حقيقت را به‌مثابه جريان در حال شدن درك كند و راه‌هاى‏‏‏ ممكن ترقى‏‏‏ و تعالى‏‏‏ و بغرنج‌تر شدن و همچنين پوسيدگى‏‏‏ و نابودى‏‏‏ آن، و به‏عبارت ديگر، تاريخ روند را بيان كند.

قانونمندى‏‏‏ حاكم بر اين شدن، قانونمندى‏‏‏ حاكم بر جمع صورى‏‏‏ و رياضى‏‏‏ نقاط مشترك ظاهرى‏‏‏ لحظات متنوع خاص نيست، بلكه اين قانونمندى‏‏‏ بيان كننده تغيير شرايطى‏‏‏ است كه تحت تاثير آن، حقيقت نسبى‏‏‏، در حال شدن و بوجود آمدن است. در شكلبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ سرمايه‌دارى‏‏‏، قانون ناشى‏‏‏ از تضاد بين رشد نيروهاى‏‏‏ مولده و شكل تصاحب توليد اجتماعى‏‏‏، كه برپايه مالكيت فردى‏‏‏ بر ابزار توليد قرار دارد، يعنى‏‏‏ با تصاحب شخصى‏‏‏ و خصوصى‏‏‏ صاحبان ابزار توليد همراه است، همان قانونمندى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد، كه تحت تاثير آن، لحظات تشكيل دهنده جامعه، يعنى‏‏‏ اقشار و طبقات اجتماعى‏‏‏، بر حسب وضع و جايگاه خود در توليد و در مبارزات اجتماعى‏‏‏ شركت مى‏‏‏كنند تا از منافع خود دفاع كنند. براين‌پايه ارزيابى‏‏‏ افراد متعلق به طبقات و اقشار اجتماعى‏‏‏، تنها ارزيابى‏‏‏ افراد انتزاعى‏‏‏ و مجردى‏‏‏ نيست، كه گويا به تعداد آن‏ها، نظر و منافع مختلف وجود دارد، آنطور كه ايدئولوژى‏‏‏ پسامدرن طبقات حاكم امروزه  مايل است اين فكر را به‌مثابه اصلى‏‏‏ “دمكراتيك” به انسان القاء كند.

كارل ماركس در اثر دوران‌ساز خود، “سرمايه” (كاپيتال)، اثبات مى‏‏‏كند، كه تعميق تضاد آشتى‏‏‏ناپذير بين نيروهاى‏‏‏ مولده و شكل سرمايه‌دارى‏‏‏ تصاحب ثمرات توليد اجتماعى‏‏‏، كه قانونمندى‏‏‏ تغيير شرايط اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ در اين نظام را تشكيل مى‏‏‏دهد، زمينه و سپس پيش‏شرط ايجاد تغيير انقلابى‏‏‏ وضع موجود و ايجاد كيفيت نوين است كه به نفى‏‏‏ در نفى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ طبقات متخاصم و به‏طور كلى‏‏‏ جامعه طبقاتى‏‏‏ مى‏‏‏انجامد.

چنين دورنمايى‏‏‏ را بانيانگذاران سوسياليسم علمى‏‏‏ يك “جبر تاريخى‏‏‏” اعلام نكردند، آنطور كه برخى‏‏‏ از مخالفان كم سواد و يا مغرض داشتن چنين تصورات و نهايتاً مواضع مذهبى‏‏‏ را به آنان نسبت مى‏‏‏دهند. برعكس، آن‏ها اين دورنما را يك “امكان تاريخى‏‏‏” مى‏‏‏دانند كه براى‏‏‏ تحقق آن بايد فروشندگان نيروى‏‏‏ كار كه بدنبال رشد نيروهاى‏‏‏ مولده در دوران كنونى‏‏‏ از قشربندى‏‏‏ بيش‏ترى‏‏‏ از يك قرن‌ونيم پيش برخوردارند، با شناخت ديالكتيكى‏‏‏- علمى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، از فرد فروشنده نيروى‏‏‏ كار بدنى‏‏‏ و فكرى‏‏‏، به سطح طبقه كارگر ارتقاء يابند؛ بايد در شناخت آن‏ها از هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ تحول ريشه‏اى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ بوقوع بپيوندد، و بالاخره بايد آن‏ها به‏مثابه طبقه كارگر در صحنه نبرد اجتماعى‏‏‏ ظاهر و فعال شوند. وظيفه‌اى‏‏‏ كه آن‏ها براى‏‏‏ درك آن و همچنين بخاطر در دست داشتن ابزار علمى‏‏‏ و عملى‏‏‏ بمنظور دسترسى‏‏‏ به هدف خود در برابر دارند، مسلح شدن به منطق ديالكتيكى‏‏‏ است، يعنى‏‏‏ بايد اسلوب نظريه شناخت (II) ديالكتيكى‏‏‏ را بياموزند و بكار برند.          (پايان ٢، ادامه در 3

http://www.tudeh-iha.com/?p=1353&lang=fa)