«بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها است» (٦)
رزمى‏‏‏ يك‏پارچه عليه اشغال حزب توده ايران از درون!(٢)
فروپاشى‏ سوسياليسم و تسخير احزاب كمونيستى‏ از دورن
رويزيونيسم سلاح تسخير احزاب كمونيستى‏

مقاله ١٣٨٩ / ١٦ (٢٥ خرداد)

واژه راهنما: واگن كنشت: فروپاشى‏ سوسياليسم با تسخير احزاب كمونيستى‏ حاكم از درون ممكن شد. استراتژى‏هاى‏ ضدسوسياليستى‏ در نبرد ميان‏سيستمى‏. خط‏مشى‏ سوسياليستى‏- خط‏مشى‏ اپورتونيستى‏. رويزيونيسم سلاح اصلى‏ سياست بورژوازى‏ عليه طبقه كارگر. رويزيونسيم- اپورتونيسم- رفرميسم. مقدمه نظرى‏ براى‏ بررسى‏ سياست سوسيال دمكرات حاكم بر انديشه و عملكرد رهبرى‏ كنونى‏ حزب توده ايران.

تز اصلى‏‏ كتاب پژوهشى‏‏ ماركسيست جوان آلمانى‏‏، خانم سارا واگن‏كنشت، نشان دادن و اثبات برنامه امپرياليسم براى‏‏ تسخير احزاب كمونيستى‏‏ از درون است. پژوهشگر در اثر تحقيقاتى‏‏ خود تحت عنوان “استراتژى‏‏هاى‏‏ ضدسوسياليستى‏‏ در دوران  نبرد ميان‏سيستمى‏‏” به بررسى‏‏ دو تاكتيك امپرياليسم عليه كشورهاى‏‏ سوسياليستى‏‏ مى‏‏پردازد كه هدف هر دو نابودى‏‏ نظام سوسياليستى‏‏ بوده است. كتاب، برخى‏ علل فروپاشى‏‏ كشورهاى‏‏ سوسياليستى‏‏ اروپا و اتحاد شوروى‏‏ را مورد بررسى‏‏ قرار داده و نشان مى‏‏دهد كه كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ توانستند با تغيير استراتژى‏‏ «به عقب راندن» Rollback  به استراتژى‏‏ «تسخير از درون»، فروپاشى‏‏ اين كشورها را به دست رهبران “كمونيست” آن ممكن سازند. در حالى‏‏ كه «تحريم اقتصادى‏»، «رو در رويى‏‏ سياسى‏‏» و «تهديد نظامى‏‏» درونمايه استراتژى‏‏ «به عقب راندن» را تشكيل مى‏‏داد، «همكارى‏‏ و نزديكى‏‏ شرق و غرب» و «انتخاب»، يعنى‏‏ يك استراتژى‏‏ «غيرمستقيم»، درونمايه استراتژى‏‏ دوم بود.

به اين منظور از هر شكاف و ريزش نظرى‏‏ نزد رهبران احزاب حاكم كمونيست از اين طريق بهره جستند كه به تقويت موضع «راست‏تر» پرداختند.

واگن كنشت در اثر خود با ارايه اسناد متعددى‏‏ از كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ آمريكا، انگلستان، فرانسه و جمهورى‏‏ فدرال آلمان اين تغيير برنامه و درونمايه استراتژى‏‏ «غيرمستقيم» را نشان داده و در پيشگفتار كتاب، بررسى‏‏ موشكافانه اين استراتژى‏‏ را از اين روى‏‏ ضرورى‏‏ اعلام مى‏‏كند، زيرا «استراتژى‏‏ غيرمستقيم اهرمى‏‏ تعيين كننده را تشكيل داد كه به كمك آن، شكست اولين كوشش براى‏‏ برپايى‏‏ نظام سوسياليستى‏‏ ممكن شد.» (ص ٧) «هدف استراتژى‏‏ غيرمستقيم آن بود كه ظاهرى‏‏ بكلى‏‏ متفاوت از درونمايه واقعى‏‏ پديده ارايه دهد.» (ص ٩)

پژوهشگر در عين حال نشان مى‏‏دهد كه موفقيت استراتژى‏‏ «غيرمستقيم» امپرياليسم بدون رشد اپورتونيسم (تسليم‏طلبى‏‏ فلسفى‏‏- ايدئولوژيكى‏‏) و پراگماتيسم (عملگرايى‏‏ مطلق‏گرايانه) در احزاب حاكم كمونيستى‏‏ غيرقابل تصور مى‏‏بوده است. پژوهشگر اين نكته را در پيشگفتار كتاب چنين برجسته مى‏‏سازد: «ما نشان خواهيم داد كه گرايش‏هاى‏‏ خواستار فروپاشى‏‏ در اردوگاه سوسياليستى‏‏، پايگاه‏هاى‏‏ اصلى‏‏ استراتژى‏‏ غيرمستقيم را تشكيل مى‏‏دادند.» (ص ١٠)

واگن كنشت موضع اپورتونيستى‏‏ را همانجا با دقت قابل تأملى‏‏ چنين بيان مى‏‏كند: «به طور كلى‏‏ دو راه براى‏‏ جلب بورژوازى‏‏ براى‏‏ پذيرش توافق‏ وجود دارد. اولـى‏‏، اين امكان است كه براى‏‏ دستيابى‏‏ به خواست‏ها به سازمان دادن جنبشى‏‏ حتى‏‏المقدور قوى‏‏ و يك‏پارچه [تكيه از نگارنده] پرداخته و مبارزه‏اى‏‏ سرسختانه را برپايه نيرو و سياست مستقل خود ايجاد سازيم، تا قادر به تحميل كردن برخى‏‏ از خواست‏ها به بورژوازى‏‏ شويم.

يا اينكه جنبش سوسياليستى‏‏ كوشش مى‏‏كند با عقب‏نشينى‏‏، نفى‏‏ خود و تقليل خواست‏ها، صرفنظر كردن از خط‏مشى‏‏ مستقل، چشم‏پوشى‏‏ از استراتژى‏‏ مبارزه‏جويانه و تعرضى‏‏ و به‏ويژه با تعديل برخى‏‏ از تزها در مبارزه ايدئولوژيك، به پيشواز بورژوازى‏‏ رفته و توافق او را جلب كند.

جهت‏گيرى‏‏ نخست، جهت‏گيرى‏‏ سوسياليستى‏‏، و دومى‏‏، خط‏مشى‏‏ اپورتونيستى‏‏ را تشكيل داده و بيان تقابل خط‏مشى‏‏ نبرد طبقاتى‏‏ و همكارى‏‏ طبقاتى‏‏ است. در مقابل هم قرار دادن خط‏مشى‏‏ طبقاتى‏‏ و همكارى‏‏ طبقاتى‏‏ را البته نبايد به مفهوم تقابل انتزاعى‏‏ نبرد در يك سو و توافق در سوى‏‏ ديگر پنداشت. … مسئله اصلى‏‏ آنست كه در خط‏مشى‏‏ سوسياليستى‏‏ كدام يك از اين دو، خط‏مشى‏‏ اصلى‏‏ و تعيين كننده [تكيه از نگارنده] را تشكيل مى‏‏دهد.

سرشت سياست اپورتونيستى‏‏ در اين امر نهفته است كه مى‏‏خواهد در ابتدا با تن‏دادن‏هاى‏‏ خود، با مطيع و رام بودن، با مذاكره و توافق‏هاى‏‏ پنهانى‏‏ با بورژوازى‏‏ به همكارى‏‏ با آن دست‏يابد. اپورتونيسم اين موضع را به جاى‏‏ تكيه بر نيرو و توان مبارزه‏جويانه برپايه سياست مستقل خود به مورد اجرا در مى‏‏آورد. از اين روى‏‏، اپورتونيسم آماده به پرداخت قيمتى‏‏ است كه با برباد دادن آماج‏هاى‏‏ سوسياليستى‏‏ و منافع سوسياليستى‏‏ جنبش به سود دست‏يافتن به خواست‏هاى‏‏ گذرا در لحظه كنونى‏‏ تحقق مى‏‏يابد.»

تعريف واگن كنشت از موضع تجديدنظرطلبانه و تسليم طلبانه بسيار دقيق است. او برجسته مى‏‏سازد كه موضع رويزيونيستى‏‏ چنين نيست كه چون در جستجوى‏‏ توافق با بورژوازى‏‏ در «بستر تاريخى‏‏» لحظه مى‏‏باشد و از عملكردى‏‏ در چهارچوب «مقدورات» حاكم دفاع مى‏‏كند، به تجديدنظرطلب تبديل شده است، بلكه تجديدنظرطلبى‏‏ فلسفى‏‏- تئوريك- ايدئولوژيك در اين امر تظاهر مى‏‏كند كه اين موضع، براى‏‏ «بستر تاريخى‏‏» و عرصه «مقدورات» ويژگى‏‏ مطلق بودن قائل بوده و آن را تبليغ مى‏‏كند. در ارتباط با اين برداشت‏ها پيش‏تر در ارتباط با نظريات حاكم بر برخى‏‏ از جريان‏ها در جنبش توده‏اى‏‏ بررسى‏‏هايى‏‏ ارايه شده است كه ديرتر به آن باز مى‏‏گرديم.

هدف در سطور كنونى‏‏ ارايه خلاصه‏اى‏‏ از كتاب بسيار جالب و آموزنده ماركسيست جوان آلمانى‏‏، خانم واگن‏كنشت (كه پدرش ايرانى‏‏ است) نمى‏‏باشد. تعريف او از موضع اپورتونيسم سياسى‏‏ متكى‏‏ به رويزيونيسمِ فلسفى‏‏- ايدئولوژيك، اما براى‏‏ شناخت استراتژى‏‏ “غيرمستقيم” اشغال احزاب كمونيستى‏‏، ازجمله حزب توده ايران از درون، آموزنده بوده و طولانى‏‏ شدن نقل قول‏ها را مجاز مى‏‏دارد. اين شناخت درعين حال جنبه پراهميتى‏‏ از علل فروپاشى‏‏ اتحاد شوروى‏‏ و … را نيز نشان مى‏‏دهد.

پژوهشگر در توضيح ضرورت تغيير سياست امپرياليسم و انتخاب “استراتژى‏‏ غيرمستقيم” در رو در رويى‏‏ ميان‏سيستمى‏‏، توجه را (از ص ٤٢ به بعد) به اين نكته جلب مى‏‏كند كه ايجاد شدن توازن نظامى‏- اتمى‏‏ از يك سو و ثبات اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ در كشورهاى‏‏ سوسياليستى‏‏ در دهه ٥٠- ٦٠ قرن پيش تاريخ اروپايى‏‏ از سوى‏‏ ديگر، استراتژى‏‏ امپرياليستى‏‏ تجاوز و «به عقب راندن» اردوگاه سوسياليستى‏‏ را بى‏‏پا ساخته بود و ضرورى‏‏ بود كه براى‏‏ دست‏يابى‏‏ به هدف «نابودى‏‏ قدرت سوسياليستى‏‏، آن را از درون دگرگون ساخت؛ دگرگونى‏‏ مى‏‏بايستى‏‏ در روندى‏‏ طولانى‏‏ به امكانى‏‏ واقعى‏‏ براى‏‏ نابودى‏‏ قدرت سوسياليستى‏‏ تبديل گردد. دگرگونى‏‏ قدرت سوسياليستى‏‏ اما عليه مقاومت صاحبان قدرت سوسياليستى‏‏ ممكن نبود؛ لااقل اين نياز وجود داشت كه صاحبان قدرت سوسياليستى‏‏ دگرگونى‏‏ را تحمل كنند، دگرگونى‏‏ مى‏‏توانست با كمك آن‏ها بهتر عملى‏‏ شود، و از همه بهتر، تحت رهبرى‏‏ آن‏ها به مورد اجرا درآيد. … نه در نبردى‏‏ رو در رو عليه احزاب كمونيستى‏‏ حاكم، بلكه با آن‏ها، با موافقت آن‏ها و با همكارى‏‏ آن‏ها. جريان‏هاى‏‏ ضدانقلابى‏‏ در آينده، نمى‏‏بايستى‏‏ با برپا داشتن آشوب‏هاى‏‏ مسلحانه از پائين، بلكه توسط احزاب كمونيستى‏‏ از بالا به جريان انداخته شوند.

فروپاشى‏‏ قدرت سوسياليستى‏‏ توسط صاحبان قدرت سوسياليستى‏‏ اما تنها زمانى‏‏ قابل دسترسى‏‏ بود كه پيش‏تر سرشت سوسياليستى‏‏ همين صاحبان قدرت سوسياليستى‏‏ فروريخته باشد. [تكيه از نگارنده] پيش‏شرط نابودى‏‏ سوسياليسم تحت رهبرى‏‏ احزاب كمونيستى‏‏، نفى‏‏درنفى‏‏ سرشت كمونيستى‏‏ احزاب كمونيستى‏‏ بود. فروپاشى‏‏ سوسياليسم به دست احزاب كمونيسم حاكم را ممكن ساختن به اين معنا بود، كه بايد پيش‏تر شرايط فروپاشى‏‏ اين احزاب كمونيستى‏‏ عملى‏‏ شده باشد … سرشت كمونيستى‏‏ اين احزاب نابود شده باشد [تكيه از نگارنده].

تغيير تعيين كننده خط‏مشى‏‏، در انتخاب سوبيكت، در انتخاب نيروى‏‏ عمل كننده ضدانقلابى‏‏ [جديد] نهفته بود. انتخاب ضدانقلاب مخالف نظام در خارج و عليه احزاب كمونيستى‏‏، جاى‏‏ خود را به تقويت گرايش‏هايى‏‏ در درون احزاب كمونيستى‏‏ داد. برنامه از اين قرار بود كه بايد به طور منظم نيروهايى‏‏ را در احزاب كمونيستى‏‏ مورد پشتيبانى‏‏ قرار داد كه تنها با اختلافى‏‏ جزئى‏‏ داراى‏‏ مواضعى‏‏ راست‏تر بوده و خط‏مشى‏‏ راست‏ترى‏‏ را مورد تائيد قرار مى‏‏دهند؛ هدف، تقويت هدفمند اپورتونيسم به‏مثابه جهت‏گيرى‏‏ در احزاب كمونيستى‏‏ بود. تبديل ساختن صاحبان قدرت سوسياليستى‏‏ به نيروى‏‏ سوسيال دمكرات، برنامه «استراتژى‏‏ غيرمستقيم» براى‏‏ ايجاد كردن پيش‏شرط فروپاشى‏‏ قدرت سوسياليستى‏‏ را تشكيل مى‏داد. در اين برنامه هر دو هدف  – دگرديسى‏‏ احزاب كمونيستى‏‏ و نابودى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ –  نه به عنوان اقدامى‏‏ يك‏باره و برشى‏‏، بلكه روندى‏‏ در طول زمان مورد نظر قرار گرفته شده بود. هر دو هدف شرط وجودى‏‏ و در عين حال نيروى‏‏ تقويتى‏‏ متقابل يكديگر را تشكيل مى‏‏دادند. فروپاشى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ داراى‏‏ پيش‏شرط تغيير و فساد سرشت احزاب كمونيستى‏‏ همانقدر بود كه اين فساد روند فروپاشى‏‏ را مورد تقويت قرار مى‏‏داد.

بوجود آمدن وضع پات در سلاح اتمى‏‏ و ثبات اجتماعى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏، حاكميت سوسياليستى‏‏ را تحكيم بخشيده بود، از اين روى‏‏ ضرورى‏‏ شده بود كه برنامه فروپاشى‏‏ سوسياليسم از بالا به مورد اجرا درآورده شود. اجراى‏‏ اين برنامه از بالا اما از اين روى‏‏ ممكن شده بود، زيرا علايم فروپاشى‏‏ و آمادگى‏‏ بر سر توافق‏ با امپرياليسم نزد احزاب كمونيستى‏ از سال‏هاى‏‏ پنجاه به چشم مى‏‏خورد. در تحليل نهايى‏‏، اگر قرار بود اين برنامه عملى‏‏ گردد، مى‏‏بايستى‏‏ دولت‏هاى‏‏ سوسياليستى‏‏ آماده براى‏‏ تن دادن به خط‏مشى‏‏ اپورتونيستى‏‏ مى‏‏بودند؛ اگر چنين آمادگى‏‏ در آن‏ها وجود نمى‏‏داشت، استراتژى‏‏ غيرمستقيم امپرياليستى‏‏ قابل اجرا نمى‏‏بود.»

واگن كنشت در ادامه اضافه مى‏‏كند كه در آغاز جنگ سرد و زمانى‏‏ كه امپرياليسم از قدرت بلامنازع اتمى‏‏ برخوردار بود نيز كوشيد با انواع اهرم‏ها، اقتصادى‏‏ و … نظام سوسياليستى‏‏ را به تن دادن به توافق‏ها مجبور سازد.

در عين حال، استراتژى‏‏ غيرمستقيم نيز بدون فشار و تهديد عملى‏‏ نشد. اين استراتژى‏‏ دو پيش‏شرط داشت: ١- تثبيت قدرت در كشورهاى‏‏ سوسياليستى‏‏ و ٢- ايجاد شدن علايم فروپاشى‏‏ در استراتژى‏‏ و تاكتيك سوسياليستى‏‏ در اين كشورها. «گرايش‏هاى‏‏ اپورتونيستى‏ ‏(- سازشكارانه) در احزاب حاكم در كشورهاى‏ سوسياليسم شرط اساسى‏‏ امكان موفقيت استراتژى‏‏ غيرمستقيم امپرياليسم را تشكيل داد.»

براى‏‏ پيش‏گيرى‏‏ از سوى‏‏ تفاهم بايد خاطرنشان شود كه نمى‏‏بايستى‏‏ اشتباه سياسى‏‏ را با خط‏مشى‏‏ تسليم‏طلبانه يكى‏‏ گرفت. براى‏‏ نمونه، ارزيابى‏‏ تغييرات در كشورهاى‏ جهان سوم بدنبال پيروزى‏ برخى‏‏ از جنبش‏هاى‏‏ آزاديبخش به عنوان “راه رشد غيرسرمايه‏دارى‏‏”، هميشه واقع‏بينانه نبوده و بيان نگرشى‏ ساده‏انگارانه به روند تغييرات و رشد در اين كشورها بوده است.

همچنين كوشش‏ براى‏‏ تحميل صلح به امپرياليسم در رودرويى‏ها و به منظور پيشگيرى‏‏ و ناممكن ساختن تجاوزات امپرياليسم، به معناى‏‏ اتخاذ موضع اپورتونيستى‏ نمى‏‏باشد. سياست لنين پس از دفع تجاوز و پيروزى‏‏ دولت جوان شوراها در نبرد عليه يورش ١٤ كشور متجاوز و همچنين سياست خارجى‏‏ اتحاد شوروى‏‏ در زمان استالين كه با انعقاد چندين قرارداد عدم تجاوز همراه بود، همانطور هم سياست “همزيستى‏‏ مسالمت‏آميز” سال‏هاى‏‏ بعد، سرشتى‏‏ تسليم‏طلبانه نداشت. زمانى‏‏ كه لنين در نوامبر ١٩١٧ با صدور «فرمان صلح» كوشيد به «زمان تنفسى‏‏» براى‏‏ بقاى‏‏ انقلاب دست يابد و يا قرارداد صلح برست- ليتوفسك را منعقد كرد، خط‏مشى‏‏ تسليم‏طلبانه را دنبال نكرد. او در تائيد اين امر ازجمله اعلام كرد: «ما اجازه انقياد خود را به هيچ‏كس نمى‏‏دهيم.» استالين نيز سياست خارجى‏‏ لنينى‏‏ را دنبال نمود و در گزارش به كنگره هيجدهم ح ك ا شوروى‏‏ (١٩٣٩) در عين دفاع از روابط مبتنى‏‏ بر محترم شناختن منافع متقابل با همه كشورهاى‏‏ جهان و حفظ و تحكيم روابط دوستانه با همسايگان، بر كمك به احزاب برادر در كشورهاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ و دفاع از جنبش‏هاى‏‏ آزاديبخش تاكيد كرده و اعلام نمود كه «تهديد و تجاوز دشمنان عليه مرزهاى‏‏ اتحاد شوروى‏‏ با پاسخى‏‏ دو چندان مواجه خواهد شد.» (به نقل از “رويزيونيسم”، برنر- اشتيگروالد، ٢٠١٠، ص ٦١)

همانطور كه ديده مى‏‏شود، «بستر تاريخى‏‏» و «مقدورات» در نامساعد‏ترين شرايط نيز به معناى‏‏ تن دادن به «خط‏مشى‏‏ سياسى‏‏ محافظه‏كارانه و يا تسليم‏طلبانه در نبرد ميان سوسياليسم و امپرياليسم نبوده و به‏ويژه در مبارزه ايدئولوژيكى‏‏ و يا در وظيفه انترناسيوناليستى‏‏ كمك به جنبش كارگرى‏‏ در كشورهاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ و به جنبش‏هاى‏‏ آزاديبخش» (همانجا) تعديلى‏‏ صورت نپذيرفت و اين، نشان موضع و سرشت انقلابى‏‏ سياست خارجى‏‏ اتحاد شوروى‏‏ و حزب كمونيست آن بود. سرشتى‏‏ كه همه ويژگى‏‏هاى‏‏ برشمرده شده توسط واگن‏كنشت را درباره «جهت‏گيرى‏‏ سوسياليستى‏‏» و خط‏مشى‏‏ انقلابى‏‏ دارا هستند.

يك‏پارچه عليه اشغال حزب توده ايران از درون برزميم

نوشتار كنونى‏‏ مقدمه‏اى‏‏ نظرى‏‏- ايدئولوژيكى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد براى‏‏ بررسى‏‏اى‏‏ كه هاتف رحمانى‏‏ در نامه مورخ ١٤ فروردين ١٣٨٩ خود خواستار آن است. پيش‏تر، در مقاله شماره ٩ (سال ٨٩) (http://www.tudeh-iha.com/?p=1189&lang=fa ) كه در آن موضع تجديدنظر (رويزيونيستى‏‏) و تسليم‏طلبانه (اپورتونيستى‏‏) “راه توده”- پيك‏نت نشان داده و به اثبات رسانده شده است، در توضيح اين مواضع ازجمله چنين آمده است: «موضع تجديدنظرطلبانه در سطح فلسفى‏‏‏‏‏‏‏- تئوريك، به طور اجبارى‏‏ و قانونمند‏‏‏، به موضع طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏- اقتصادى‏‏ تسليم‏طلبانه‏‏‏‏‏ِ دفاع از منافع سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏انجامد و پايان سقوط سياسى‏‏‏‏‏‏‏ ‏‏قانونمند آن، تسليم رفرميسم و به عامل پوزيتويستى‏‏‏‏‏‏‏ در جنبش كارگرى‏‏‏‏‏‏‏ تبديل شدن است.»

به نظر دو ماركسيست پيش گفته معاصر آلمانى‏ «وظيفه رويزيونيسم راستگرا در شرايط كنونى‏ ايجاد كردن مانع در برابر بوجود آمدن ثبات جنبش انقلابى‏، به‏ويژه بازسازى‏ احزاب كمونيستى‏ است.» (برنر- اشتيگروالد، همانجا، ص ٦٧) برپايه اين ارزيابى‏ است كه، همانطور كه در نوشتار پيش‏گفته نشان داده شد، مى‏توان عملكرد جريان “راه توده”- پيك نت را گوشه‏اى‏ از برنامه ارتجاع داخلى‏ و خارجى‏ دانست. وظيفه‏اى‏ كه متاسفانه تحقق بخشيدن به آن، تنها توسط اين جريان دنبال نمى‏گردد.

كارپايه تئوريك ارزيابى‏ فوق از خط‏مشى‏‏ اپورتونيستى‏‏ و رويزيونيستى‏‏ در مقاله شماره ١٠ (سال ٨٩) تحت عنوان “يك‏پارچه از موضع علمى‏‏- انقلابى‏‏ طبقه كارگر دفاع كنيم، گام دورانساز ماركس- انگلس” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1201&lang=fa) ارايه شده است و نيازى‏‏ به تكرار آن در اينجا نمى‏‏باشد.

همانطور كه اشاره شد، سطور پيش‏گفته مقدمه‏اى‏‏ نظرى‏‏- ايدئولوژيكى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد براى‏‏ ادامه بررسى‏‏ نظريات مطرح شده توسط هاتف رحمانى‏‏. سرگذشت اين بحث از آنجا آغاز مى‏‏شود كه متكى‏‏ به توضيحات زنده‏ياد جوانشير در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” كه او در آن، موضع لنينى‏‏ درباره ضرورت پيوند ميان وظيفه “دموكراتيك” و “سوسياليستى‏‏” حزب طبقه كارگر را برمى‏‏شمرد و توضيح مى‏‏دهد، نگارنده خواستار ايجاد اين پيوند در مبارزه روزانه حزب توده ايران به طور مشخص و در جنبش توده‏اى‏‏ به طور عام بوده و فقدان آن را در فعاليت تبليغاتى‏‏ “نامه مردم” و ديگر ارگان‏هاى‏‏ حزب توده ايران و نهاتياً نزد اغلب جريان‏هاى‏‏ توده‏اى‏‏ مورد انتقاد قرار داده بود.

هاتف رحمانى‏‏ در نامه پيش گفته و از طريق ارايه نوشتارى‏‏ ديگر از سيمين مدرسى‏‏- ميلاد منزوى‏‏، ضمن تائيد ضرورت پايبندى‏‏ به برداشت لنينى‏‏ درباره پيوند دو وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏، نگارنده را به برخورد غيرمشخص به نوشتارهاى‏‏ حزب توده ايران متهم مى‏‏كند. او در آنجا براى‏‏ اثبات اتهام خود به ارايه «برنامه حزب» كه «در شرايط كنونى‏‏ مهم‏ترين وظيفه نيروهاى‏‏ مترقى‏‏ و آزادى‏‏خواه كشور را پايان دادن به رژيم ديكتاتورى‏‏ “ولايت فقيهه” و روى‏‏ كار آمدن يك دولت ائتلاف ملى‏‏ ارزيابى‏‏ مى‏‏كند و [حزب توده ايران] معتقد است  مهم‏ترين گام در اين راه، ايجاد يك جبهه وسيع مردمى‏‏ و ضدديكتاتورى‏‏ است» مى‏‏پردازد.

در مقاله شماره ٥ (٨٩) تحت عنوان «شعار “طرد ولايت فقيه”، دايره‏اى‏‏ چهارگوش» (http://www.tudeh-iha.com/?p=1152&lang=fa) و همچنين در مقاله شماره ٤ (٨٩) تحت عنوان «جايگاه “آرمان والاى‏‏” طبقه كارگر در جنبش كنونى‏‏ كجاست؟» (http://www.tudeh-iha.com/?p=1148&lang=fa) فقدان پيوند مورد نظر لنين در برنامه حزب توده ايران،  نشان داده و به اثبات رسيده است.

هاتف رحمانى‏‏ در ادامه نامه خود از «صدها مقاله در تك تك مواردى‏‏» صحبت مى‏‏كند كه «در نامه مردم با جزئيات كامل و با بررسى‏‏ زوايا، ابعاد و ضرورت‏هاى‏‏ هر يك از موضوعات درج شده است.» امرى‏‏ كه موجب خوشحالى‏‏ بوده و مضمون برخى‏‏ از آن‏ها مورد تائيد نگارنده نيز قرار دارد و در “توده‏اى‏‏ها” بازانتشار يافته. چنين موضعى‏ را اما نمى‏توان به طور پيگير در مقالات و مواضع حزب توده ايران يافت.

نگارنده از هاتف رحمانى‏‏ تمنا كرده بود، برخى‏‏ از مقالات مدنظر خود را برشمرد، تا بررسى‏‏ مشخص بر روى‏‏ مقالات مورد نظر او عملى‏‏ گردد. متاسفانه او تاكنون به اين تمنا كه مى‏‏توانست گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها را سازماندهى‏‏ كرده و بر سازندگى‏‏ آن بيافزايد، پاسخ مثبت نداده است. از اين روى‏‏ نگارنده بر آن است كه در نوشتار بعدى‏‏ برخى‏‏ از اين نوشتارها را مورد نگرش انتقادى‏‏ قرار دهد، تا نشان دهد كه متاسفانه تقريبا در هيچ يك از آن‏ها اثرى‏‏ از ايجاد پيوند ضرورى‏‏ مورد نظر لنين ميان وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ در ادبيات و نوشتارهاى‏ كنونى‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران وجود ندارد. اين در حالى‏ است كه در برنامه حزب مصوب كنگره چهارم نيز بر ضرورت ايجاد پيوند ميان اين دو وظيفه تاكيد به عمل آمده است. واقعيتى‏‏ كه بيان پذيرش عملى‏‏ موضع رويزيونيستى‏‏ در انديشه نظرى‏‏- ايدئولوژيك و اپورتونيستى‏‏ در خط‏مشى‏‏ سياسى‏‏ حاكم بر مواضع رهبرى‏ كنونى‏ را تشكيل مى‏‏دهد و به طور قانونمند عملكردى‏‏ پراگماتيستى‏‏- رفرميستى‏‏ را به حزب توده ايران تحميل و حزب را به گرداب پوزيتويسم سرازير ساخته است.

توده‏اى‏ها فراموش نمى‏كنند:

حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، ادامه دهنده جنبش سوسيال دموكرات و حزب كمونيست ايران با چهره‏هاى‏ فراموش نشدنى‏ و ابدى‏ حيدر عمواقلى‏ها، ارانى‏ها، روزبه‏ها و ديگر مبارزان فداكار و دانشمند آن، جريان “تاريخى‏- سياسى‏” يكتايى‏ را در تاريخ صدساله اخير ميهن ما تشكيل مى‏دهد كه سيماى‏ شكوهمند و تبلور نبرد طبقاتى‏ طبقه كارگر ايران و شايسته‏ترين فرزاندان آن بوده و با سيرآب شدن از اين ريشه به نبرد پيروزمند خود ادامه خواهد داد.

اگر چه در سياست گذشته حزب توده ايران نوساناتى‏ وجود داشته است كه مى‏تواند مورد بررسى‏ انتقادى‏ قرار داده شود، اما هيچ‏گاه در گذشته موضع رويزيونيستى‏ و اپورتونيستى‏ بر رهبرى‏ حزب توده ايران حاكم نبوده است. از اين روى‏ برخورد انتقادى‏ به مواضع كنونى‏ حاكم بر رهبرى‏ حزب توده ايران، تنها به عنوان برخوردى‏ در راستاى‏ ايجاد زمينه استحكام و توانمندى‏ و يك‏پارچگى‏ حزب و جنبش توده‏اى‏ متكى‏ به انديشه ماركسيستى‏- توده‏اى‏ قابل توجيه و درك است كه در جهت آرمان والاى‏ طبقه كارگر ايران قرار دارد.

اين جدل انديشه- عملكردى‏ مى‏توانست و مى‏بايستى‏ در درون ارگان‏هاى‏ حزبى‏ تحقق يابد. متاسفانه رهبرى‏ كنونى‏، ظاهراً براى‏ پوشش دادن به سياست انحرافى‏ خود، مايل و آماده براى‏ سازمان دادن و هدايت اين مبارزه رفيقانه و سازنده در درون سازمان حزبى‏ نيست و آن را برنمى‏تابد. اين ادعاها را در نوشتار بعدى‏ بايد به اثبات رساند. وظيفه پراهميتى‏ كه به آن بايد عمل شود، اما در همين جا مى‏توان مدعى‏ شد كه رهبرى‏ كنونى‏، نه تنها مايل به پذيرش شيوه سنتى‏ مبارزه درون حزبى‏ نيست، بلكه به گفته رفيق محمد اميدوار خواستار آنست كه توده‏اى‏ها در انتظار آينده بنشينند و به بينند «تاريخ درباره مواضع مختلف چه حكمى‏ صادر خواهد كرد»!

پيش به سوى‏ مبارزه يك‏پارچه براى‏ حفظ مواضع و خط‏مشى‏ ماركسيستى‏- توده‏اى‏!




«بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها است» (٦)
رزمى‏‏ يك‏پارچه عليه اشغال حزب توده ايران از درون!
حقيقت چيست؟

مقاله شماره ١٣٨٩ / ١٥ (٢3 خرداد)

واژه راهنما: مبارزه با پراكندگى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ مساله روز است. هاتف رحمانى‏‏ و محمد اميدوار بدون استدلال و حقانيت گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها را به آينده نامعلوم حواله مى‏‏دهند. طرح نامه‏هايى‏‏ براى‏‏ نشان دادن حقانيت تاريخى‏‏ رزم يك‏پارچه توده‏اى‏‏ها عليه اشغال حزب از درون. حقيقت چيست؟

رفيق گرامى‏‏ على‏‏ خاورى‏‏، صدر كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران؛

رفيق گرامى‏‏ محمد اميدوار، دبير اول كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران؛

رفقاى‏‏ هيئت سياسى‏‏ كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران؛

اعضاى‏‏ كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران؛

رفقا و مسئولين حزبى‏‏!

هاتف رحمانى‏‏، يكى‏‏ از نظريه‏پردازان در “نويد نو” مبارزى‏‏ است كه از مواضع حزب توده ايران دفاع مى‏‏كند. نگارنده او را در نوشتار شماره ٢٣ سال ١٣٨٨ “گفتگويى‏‏ با مدعيان”http://www.tudeh-iha.com/?p=1040&lang=fa “توده‏اى‏‏” مورد خطاب قرار داده بود. او اما در نامه مورخ ١٦ اسفند ١٣٨٨ خود به نگارنده متواضعانه خود را «شايسته اين عنوان “توده‏اى‏‏”» ندانسته است.

او در مجموع دو نامه به تاريخ ١٦ اسفند ١٣٨٨ و ١٤ فروردين ١٣٨٩ به نگارنده نوشته و ارزيابى‏‏ خود را در دفاع از مواضع حزب توده ايران توضيح داده است. به دنبال ارسال پيش از انتشار پاسخ تنظيم شده از طرف نگارنده به او، تا اگر نظرى‏‏ درباره نوشتار دارد، آن را پيش از انتشار به اطلاع من برساند (سنتى‏‏ كه نگارنده با همه نظريه‏پردازان مخاطب انجام مى‏‏دهد)، رابطه نامه‏اى‏‏ دوستانه‏اى‏‏ نيز ميان ما بوجود آمد. اين رابطه تا اين اندازه نيز پيش‏رفت كه او كمك‏هاى‏‏ شايان توجهى‏‏ براى‏‏ يافتن منابع به نگارنده نمود و نگارنده را در ادامه نامه‏ها، دوستانه‏تر از در دو نامه پيش گفته مورد خطاب قرار داد. او كه با «جناب آقاى‏‏ فرهاد عاصمى‏‏، با سلام» نامه اولش را شروع كرده بود، توانست در نامه‏هاى‏‏ رد و بدل شده تا مرز «فرهاد عزيز» (١١ آوريل ٢٠١٠) نيز پيش‏رود. اما به يك بار در نامه‏اى‏‏ (٢٢ آوريل ٢٠١٠) به «سلام» در عنوان نامه بسنده كرد و پرخاشگويان ازجمله نوشت «نمى‏‏توانم تاسف خود را پنهان كنم كه شما متاسفانه اهل گفتگو نيستيد. من هيچ صداقتى‏‏ در كارتان نمى‏‏بينيم … هدفتان چيزى‏‏ نيست جز كسب حقانيت براى‏‏ خودتان. شما همه موضوعات، از جمله خودتان را از بستر تاريخى‏‏ جدا مى‏‏سازيد و … خاك به چشم حقيقت مى‏‏پاشيد» و گفتگوى‏‏ به جريان افتاده را قطع كرد.

متاسفانه هاتف رحمانى‏‏ براى‏‏ نكاتى‏‏ كه نقل شده‏اند و سرزنش‏ها از قبيل «خاك پاشيدن» نگارنده «به چشم حقيقت» استدلالى‏‏ مطرح نمى‏‏كند و كماكان، چنانكه در نامه‏هايش هم، در سطح طرح “تز” باقى‏‏ مى‏‏ماند. چنين شيوه‏اى‏‏ اما براى‏‏ نظريه‏پردازى‏‏ كه در نامه ١٦ اسفند ١٣٨٨ خود مدعى‏‏ آنست كه «از سر صداقت و بيان واقعيت» سخن مى‏‏راند، شايسته نيست.

او خود به درستى‏‏ عنوان كرده بود كه «بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها است». اگر كماكان چنين است كه نگارنده با آن موافق است، چرا بايد مضمون زيباشناسانه جمله خود را بى‏‏مهابا و بدون استدلال نقض كند و صحنه جدل انديشه را ترك نمايد؟

همانطور كه پيش‏تر نيز اشاره شد، نگارنده نوشتارهاى‏‏ آماده شده را پيش از انتشار براى‏‏ شخصيت مورد خطالب ارسال مى‏‏دارد، تا در صورت ضرور، تغييراتى‏‏ در نوشتار بوجود آيد، به اين اميد كه نوشتار وسيله نزديكى‏‏ نظريات و نه پراكندگى‏‏ بيش‏تر ميان همرزمان باشد. هاتف رحمانى‏‏ پس از دريافت اولين نوشتار در تاريخ ٢٢ مارس ٢٠١٠ با تعجب‏ و غيرباورانه نوشت: «دوست گرامى‏‏، به نظر مى‏‏رسد فقط از باب رفع مسئوليت نوشته‏هايتان را ارسال مى‏‏كنيد. من سزاوار ابرازنظر در نوشته شما نيستم و اگر موردى‏‏ بود، چون به صورت آشكار انتشار مى‏‏يابد، حتما به آن خواهم پرداخت.»

در پاسخ نوشتم: «دوست گرامى‏‏، ارسال نوشتار پيش از انتشار كوششى‏‏ است براى‏‏ نزديكى‏‏ انديشه با آنانى‏‏ كه در يك سوى‏‏ نبرد مشترك قرار دارند. بدون ترديد برنامه دشمن طبقاتى‏‏ دامن‏زدن به پراكندگى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ و ميان توده‏اى‏‏ها است. شيوه‏اى‏‏ جز اين، با منطق قتل‏عام توده‏اى‏‏ها هم‏خوانى‏‏ ندارد. امكان من در مبارزه با برنامه دشمن طبقاتى‏‏ بسيار محدود است. ايجاد چنين پل و پيوند، امكان كوچكى‏‏ است كه هميشه از آن بهره جسته‏ام و لذا خوشحالى‏‏ من از پاسخ شما، صادقانه و مستدل است. … به ويژه چنين اقدامى‏‏ از اين روى‏‏ مى‏‏تواند مثبت باشد، زيرا برخورد انتقادى‏‏ به نظريات، هدفش هاتف رحمانى‏‏ نبوده، بلكه نظر و مساله‏ها مى‏‏باشد. …».

جو ايجاد شده در نامه‏ها ادامه يافت. در ١١ آوريل ٢٠١٠ نگارنده در نامه‏اى‏‏ با تقاضاى‏‏ جديدى‏‏ به هاتف گرامى‏‏ مراجعه نموده و نوشتم: «شما نه تنها به هم‏صحبت باوفاى‏‏ من در بحث تبديل شده‏ايد، بلكه همچنين به كمك پرتوانى‏‏ براى‏‏ من در يافتن نوشتارها نيز تبديل شده‏ايد. براى‏‏ هر دو و به‏ويژه بخش دوم، بسيار متشكرم. امروز هم سلام گرگ به طمع نيست. …» و تقاضاى‏‏ خودم را براى‏‏ او مطرح ساختم. در همان روز پاسخ چنين آمد: «فرهاد عزيز سلام، از محبت شما سپاسگزارم. … لينك مطلبى‏‏ كه خواسته بوديد …». در روز بعد، دوازدهم آوريل نوشتم: «با سلام و تشكر براى‏‏ راهنمايى‏‏. لطفا آدرس صفحه حزب را ذكر كنيد كه آن را با شرمندگى‏‏ نمى‏‏شناسم. درضمن خوشحال مى‏‏شدم اگر زحمت ارايه چند نمونه از مقالاتى‏‏ كه در نوشتار خود متذكر شده‏ايد كه در نشريات حزبى‏‏ چاپ شده است، برايم ارسال كنيد [كه در آن‏ها مواضع ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ حزب (موضوع بحث ميان ما)‌ و به ويژه ايجاد پيوند ميان وظيفه “دموكراتيك” و “سوسياليستى‏‏” حزب طبقه كارگر كه لنين مى‏‏طلبد و در سند كنگره چهارم حزب نقل شده است، قابل شناخت مى‏‏باشد]. … تا گفتگوى‏‏ ما مشخص باقى‏‏ بماند.»

پس از آنكه ده روزى‏‏ از تاريخ فوق سپرى‏‏ شد و پاسخى‏‏ نيامد، نوشتم: «هاتف گرامى‏‏، متاسفانه مدتى‏‏ است از شما بى‏‏خبر هستم. اميدوارم حالتان خوب و پركارى‏‏ دليل سكوت است. … اين سطور را از اين روى‏‏ مى‏‏نويسم كه با سكوت به عنوان اسلوب نمى‏‏توان موافق بود. سرشت حزب و مبارزه عليه برنامه دشمن طبقاتى‏‏ جدى‏‏تر از آنند كه مجاز باشيم از شيوه سكوت به گويا پاك كردن مساله دست يابيم. متاسفانه رفيق محمد اميدوار نيز كه هفته‏ها پيش و بعد از مطالعه نوشتارها مى‏‏خواست به تلفن من پاسخ گويد، هنوز در اين زمينه اقدامى‏‏ نكرده است. بهرجهت اميدوارم حال شما خوب است و بزودى‏‏ خبرى‏‏ از شما دريافت دارم. با سلام دستتان را مى‏‏فشارم، فرهاد»

پاسخ به اين نامه، نامه‏اى‏‏ بود كه در آغاز نقل شد كه در آن هاتف رحمانى‏‏ مرا به «اهل گفتگو نبودن» متهم مى‏‏سازد و نامه نوشتن به من را به عنوان «راه عوضى‏‏» ارزيابى‏‏ كرده، مى‏‏نويسد: «… به اين نتيجه دارم مى‏‏رسم كه راه را عوضى‏‏ آمده‏ام و وقت را بيهوده صرف مى‏‏كنم. براى‏‏ شما مرغ يك پا دارد و هدفتان هم چنين مى‏‏نمايد كه چيزى‏‏ جز كسب حقانيت براى‏‏ خودتان نيست. شما همه موضوعات، ازجمله خودتان را از بستر تاريخى‏‏ جدا مى‏‏سازيد و با توسل به آيه‏هايى‏‏ كه الزاما همه جا صادق نيستند، خاك به چشم حقيقت مى‏‏پاشيد. … اميدوارم در فرصتى‏‏ بيش‏تر صحبت كنيم. با احترام.»

نقل طولانى‏‏ و قطعا براى‏‏ خواننده پرحوصله خسته كننده، با هدف «كسب حقانيت براى‏‏ خودتان»، كه ادعا شده است، همراه نبوده است. نگارنده نيازى‏‏ به كسب چنين حقانيتى‏‏ ندارم، زيرا از نظر فيزيكى‏‏ نيز نمى‏‏توان با آن بارى‏‏ را به سر منزل مقصودى‏‏ برسانم. هدف از نقل طولانى‏‏، درست به خاطر ممانعت از پاشيدن شدن «خاك به چشم حقيقت» است.

حقيقت چيست؟

“حقيقت”، برداشت و ارزيابى‏‏ شخص از “واقعيت” است. واقعيت آنست كه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ به طور همدستان توانسته‏اند با ضربه‏اى‏‏ هولناك به حزب توده ايران، با قتل‏عام رهبران، دانشمندان و كادرها و مبارزان حزبى‏‏، به هدفى‏‏ دست يابند كه در مورد بسيارى‏ از احزاب كارگرى‏‏ در جهان نيز به اشكال متفاوتى‏‏، اعمال كرده‏اند. اين برنامه جنايتكارانه نمى‏‏توانسته پايان اقدامات تبهكارانه ارتجاع همدستان داخلى‏‏ و خارجى‏‏ باشد. چگونه مى‏‏توان ارتجاع را آنقدر بى‏‏تجربه و ساده‏دل پنداشت كه تصور شود كه با نابودى‏‏ فيزيكى‏‏ رهبران حزب و كادرهاى‏‏ حزب توده ايران، صورت مساله پايان بخشيدن به مبارزه طبقه كارگر را پاك شده بپذيرد و نخواهد با برنامه‏هاى‏‏ تكميلى‏‏، “پيروزى‏‏” خود را ابدى‏‏ سازد؟

اگر مجاز نيستيم چنين ساده‏دلى‏‏ را سرشت ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ بپنداريم كه مجاز نيستيم، بايد بتوانيم و موظف نيز هستيم، براى‏‏ شناختن برنامه تكميلى‏‏ دشمن طبقاتى‏‏، آن اشكال ممكن ديگرى‏‏ را مورد بررسى‏‏ قرار دهيم كه مى‏‏تواند مورد بهره‏بردارى‏‏ او قرار گيرد.

بدون ترديد ادامه سركوب خشن هر انديشه توده‏اى‏‏ يكى‏‏ از بندهاى‏‏ برنامه تكميلى‏‏ است كه اعمال مى‏‏گردد. ايجاد شعبه‏هاى‏‏ ويژه به اين منظور در وزارت اطلاعات و امنيت از يك سو و ادامه تبليغات سياسى‏‏ و ايدئولوژيك، تنظيم كتب و نشريات مخالف و ضدتوده‏اى‏‏، انتشار كتاب‏ها و صدها مقاله و نوشتار ضدكمونيستى‏‏ و … از سوى‏‏ ديگر، كه توسط سازمان‏هاى‏‏ ايجاد شده عملى‏‏ مى‏‏گردد، دليلى‏‏ بر درستى‏‏ چنين برداشت و ارزيابى‏‏ از واقعيت است.

با خود صداقت داشته باشيم. برنامه تكميلى‏‏ دشمن طبقاتى‏‏ داخلى‏‏ و خارجى‏‏ همدستان نمى‏‏تواند تنها با اقدامات فوق پايان يابد. زيرا نظام سرمايه‏دارى‏‏، به طور مداوم «گوركن» خود را خود ايجاد مى‏‏كند. جنبش كمونيستى‏‏- توده‏اى‏‏ را از اين روى‏‏ نمى‏‏توان با نابودى‏‏ فيزيكى‏‏ يك نسل به پايان ابدى‏‏ رساند، زيرا زير فشار شرايط غارتگرى‏‏ و بى‏‏عدالتى‏‏ و مهم‏تر از آن، از آن روى‏‏ كه صورتبندى‏‏ اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ فاقد دورنماى‏‏ تاريخى‏‏ است و بن‏بستى‏‏ فاجعه‏آميز را براى‏‏ بشريت و به طور كلى‏‏ ادامه حيات بر روى‏‏ زمين تدارك مى‏‏بيند، نسل بعدى‏‏ طبقه كارگر و توده‏اى‏‏ها عليه اين نظام پا به عرصه مبارزه مى‏‏گذارد. براى‏‏ خنثى‏‏سازى‏‏ نسل جديد، براى‏‏ بى‏‏اثر ساختن تاثير مبارزات آن، بايد چاره انديشيد و “اطاق‏هاى‏‏ فكر”، كارخانه‏هاى‏‏ برنامه‏ريزى‏‏ ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ همدستان در اين زمينه، بس پركارند. آن‏ها دو امكان در اختيار دارند.

يكى‏‏- ايجاد پراكندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در جبهه نيروى‏‏ نو، در جبهه احزاب كمونيستى‏‏- توده‏اى‏‏؛

دوم- نفوذ دادن انديشه‏هاى‏‏ انحرافى‏‏ به‏درون جنبش كمونيستى‏‏- توده‏اى‏‏، كه همان اشغال حزب از درون است.

آيا چنين وضعى‏‏ بر جنبش توده‏اى‏‏، بر حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران حكمفرما نيست؟

آيا “واقعيت” متاسفانه چيزى‏‏ ديگر را نشان مى‏‏دهد؟ آيا ارزيابى‏‏ ارايه شده از “واقعيت”، اين “حقيقت” برشمرده شده ملموس و واقع‏بينانه، مطابق با واقعيت نيست؟

حقيقت منطبق بر واقعيت آنست كه جنبش توده‏اى‏‏ پاره پاره شده و انواع نظريات انحرافى‏‏ بر آن حاكم گشته است؟ آيا بيان اين امر «خاك به چشم حقيقت پاشيدن» است؟

شناخت و درك شرايط حاكم بر جنبش توده‏اى‏‏، «حقانيت» “حقيقت” را به اثبات مى‏‏رساند. اين حقانيت، توده‏اى‏‏ها، احساس جانبدارانه و شرافت و “پيمـان” (ا ط، سروده زندان: «چگونه مى‏‏توان بى‏‏تفاوت زيستن؟») آن‏ها‏ را وظيفه‏مند مى‏‏سازد. به عنوان توده‏اى‏‏ نمى‏‏توان واقعيت را ديد و حقيقت را درك كرد، اما نخواست عليه آن، عليه برنامه دشمن طبقاتى‏‏ داخلى‏‏ و خارجى‏‏ همدستان، به رزمى‏‏ مشترك نپرداخت!

آيا نبايد از هاتف رحمانى‏‏ خواست ادامه گفتگو و يافتن راه‏حل مشترك را به «فرصت بيش‏تر» حواله نسازد؟ آيا نبايد از رفيق گرامى‏‏ على‏‏ خاورى‏‏، محمد اميدوار و ديگر مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏ خواست، در اين‏باره به وظيفه خود عمل كنند؟ مى‏‏توان چنين تمنايى‏‏ را به بهانه «كسب حقانيت براى‏‏ خودتان» مردود اعلام و بى‏‏پاسخ گذاشت؟

آيا نبايد از هاتف رحمانى‏ (كه برپايه مواضع و عليرغم ادعا در نامه‏اش بايد او را يك توده‏اى‏‏ عضو حزب ارزيابى‏‏ نمود كه اگر شخص رفيق محمد اميدوار نيست، لااقل يكى‏‏ از نزديك‏ترين رفقاى‏‏ مسئول حزبى‏‏ به او بايد باشد)، انتظار داشت به پرسش مشخص بالا پاسخى‏‏ مشخص دهد؟ آيا رفيق گرامى‏‏ محمد اميدوار مى‏‏تواند مستدل سازد كه چرا نبايد امـروز عليه برنامه ارتجاع براى‏‏ اشغال حزب توده ايران از درون به مبارزه‏اى‏‏ مشترك از اين طريق دست زد كه در بحثى‏‏ دقيق و علمى‏‏ به بررسى‏‏ «بستر تاريخى‏‏» و يافتن «مقدورات» جنبش كارگرى‏‏- توده‏اى‏‏ در ايران در دوران كنونى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم پرداخت؟ و با چه استدلالى‏‏ بايد آن را به فردا موكول ساخت و گذاشت «تاريخ حكم خود را درباره حقانيت» اين يا آن نظر اعلام كند، كه رفيق اميدوار آن را در صحبت تلفنى‏‏ با نگارنده پيشنهاد نمود؟

آيا مى‏‏توان در انتظار «حكم تاريخ» در «كوپه گرم قطار براى‏‏ رسيدن به ايستگاه سوسياليسم صبورانه نشست»؟ (لنين، چه بايد كرد؟)

از مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏ پاسخى‏‏ دريافت خواهيم داشت؟




پيرامون انتخاب درست صحنه مبارزه
«چين‏ستيزى‏‏‏‏‏» صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه مردم ما نيست!
اشغال حزب از درون

مقاله شماره ١٣٨٩ / ١٤ (پنجم  خرداد)

واژه راهنما: انتخاب عرصه مبارزه برپايه واقعيت “عينى‏‏‏‏‏”. “اصلى‏‏‏‏‏ترين تضاد” زمينه عينى‏‏‏‏‏ تعيين عرصه مبارزه. منافع طبقاتى‏‏‏‏‏- اقتصادى‏‏‏‏‏ طبقه كارگر چراغ راهنما. ديالكتيك تحول انقلابى‏‏‏‏‏ و شرايط لحظه تاريخى‏‏‏‏‏. گرداب تجديدنظر و تسليم‏طلبى‏‏‏‏‏ و رفرميسم، ابزار اشغال حزب از درون. مسئوليت مسئول‏هاى‏‏‏ حزبى‏‏‏ در برابر اين خطر. مبارزه دستجمعى‏‏‏ براى‏‏‏ ارتقاى‏‏‏ كيفى‏‏‏ نبرد ايدئولوژيكى‏‏‏- سياسى‏‏‏. “انقلاب فرهنگى‏‏‏‏‏” پيامد غلبه ذهن‏گرايى‏‏‏‏‏ در چين.

زنده‏ياد منوچهر بهزادى‏‏‏‏‏ در نوشتارى‏‏‏‏‏ تحت عنوان “صحنه مبارزه و شيوه مبارزه حزب طبقه كارگر را خود حزب بايد انتخاب كند” (تيرماه ١٣٥٤)، موجز و موشكافانه، آنطور كه شيوه نگارش او همانند جراحى‏‏‏‏‏ يك جراح مبرز بود، به برشمردن و مستدل ساختن نكاتى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏پردازد كه توجه به آن‏ها، به يافتن عرصه و “صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه” توسط حزب طبقه كارگر در شرايط كنونى‏‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم كمك مى‏‏‏‏‏كند. اين سند پراهميت را ” ع سهند” در نوشتارى‏‏‏‏‏ تحت عنوان “پيرامون انتخاب درست صحنه مبارزه” در تارنگاشت “عدالت” (٣٠ ارديبهشت ١٣٨٩) نقل كرده است. كارى‏‏‏‏‏ بجا و قابل تمجيد. نظريه‏پرداز اما در بكارگيرى‏‏‏‏‏ سند بهزادى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ تعيين مبارزه با «چين‏ستيزى‏‏‏‏‏» و تعيين «صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه» در شرايط كنونى‏‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم به خطا مى‏‏‏‏‏رود.

او از نوشتار بهزادى‏‏‏‏‏ به اين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏ نايل مى‏‏‏‏‏شود، كه مبارزه با «چين‏ستيزى‏‏‏‏‏»، از اين روى‏‏‏‏‏ «يكى‏‏‏‏‏» از وظيفه‏هاى‏‏‏‏‏ مبارزه روز حزب طبقه كارگر مى‏‏‏‏‏باشد، زيرا: «… مبارزه با توطئه‏هاى‏‏‏‏‏ امپرياليسم و ضدانقلاب براى‏‏‏‏‏ منزوى‏‏‏‏‏ كردن كشور ما يكى‏‏‏‏‏ [تكيه از نگارنده] از عرصه‏هاى‏‏‏‏‏ اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه ماست …»

در ابتدا بايد برجسته شود كه البته نبايد گرفتار موج تبليغاتى‏‏‏‏‏ «چين‏ستيزى‏‏‏‏‏» شد. اين موضعى‏‏‏‏‏ مستدل و درست است. مبارزه با «چين‏ستيزى‏‏‏‏‏» نيز يكى‏‏‏‏‏ از عرصه‏هاى‏‏‏‏‏ مبارزاتى‏‏‏‏‏ روز حزب طبقه كارگر را در ايران تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد و شركت هوشمندانه و هدفمند در آن را ضرورى‏‏‏‏‏ و مستدل مى‏‏‏‏‏كند. اين عرصه كه نظريه‏پرداز نيز آن را يكى‏‏‏‏‏ از عرصه‏هاى‏‏‏‏‏ مبارزه مى‏‏‏‏‏داند، «عرصه و صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه» در دوران كنونى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ يافتن راه انقلابى‏‏‏‏‏ و هدفمند خروج از بن‏بست تاريخى‏‏‏‏‏ حاكم بر جامعه و با هدف كمك به خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم ميهن ما نمى‏‏‏‏‏باشد. نظريه‏پرداز نيز چنين ادعايى‏ را مطرح نمى‏سازد. اما او مساله «چين‏ستيزى‏» را براى‏ تعيين هدف و اثبات «صحنه اصلى‏ مبارزه»اى‏ به خدمت مى‏گيرد كه نمى‏توان با آن موافق بود.

نظريه‏پرداز مى‏‏كوشد با عنوان كردن مساله مخالفت با «چين‏ستيزى‏‏»، جانشينى‏‏ براى‏‏ هدف اصلى‏‏ نوشتار خود يافته و آن را وسيله توجيه و قبولاندن هدف اصلى‏‏ نوشتار خود سازد. هدف اصلى‏‏ نوشتار، القاى‏‏ اين نكته است كه گويا «صحنه اصلى‏‏ مبارزه» مردم ميهن ما و به طريق اولى‏‏ وظيفه اصلى‏‏ چپ «مدافع سوسياليسم علمى‏‏» در شرايط كنونى‏‏، مبارزه عليه كوشش «امپرياليسم و ضدانقلاب» است. كوششى‏‏ كه به صورت «توطئه امپرياليسم براى‏‏ منزوى‏‏ كردن كشور ما» تظاهر مى‏‏كند! از اين روى‏ نيز كوشش امپرياليسم براى‏ «انزواى‏» حاكميت سرمايه‏دارى‏ كنونى‏ در ايران و جايگزين ساختن آن توسط حاكميت مورد علاقه و خواست خود را ع سهند كوشش براى‏ «منزوى‏ كردن كشور ما» قلمداد مى‏سازد.

ع سهند «چين‏ستيزى‏‏» و مبارزه با آن را وسيله‏ قرار مى‏‏دهد تا «صحنه اصلى‏‏ نبرد» خيزش انقلابى‏‏ مردم را از مبارزه با حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏، به سمت دفاع از آن منحرف سازد. «چين‏ستيزى‏‏» و «توطئه امپرياليسم» دو واقعيت‏ انكار ناپذير هستند و مبارزه با آن‏ها وظيفه طبقه كارگر و حزب آن، حزب توده ايران و كليه ميهن‏دوستان نيز مى‏‏باشد. اما طرح آن‏ها توسط نظريه‏پرداز، ابزار “روشنفكرانه”اى‏ را براى‏ القا و توجيه انحراف لبه تيز مبارزه عليه حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ تشكيل مى‏دهد. اينكه نظريه‏پرداز انحراف لبه تيز مبارزه عليه حاكميت پيش‏گفته را دنبال مى‏كند، ازجمله از مضمون نوشتار ٤ خرداد او در تارنگاشت “عدالت” تحت عنوان “پيرامون چين‏ستيزى‏ برخى‏ توده‏اى‏ها” نيز قابل شناخت است. هدف نوشتار برخورد انتقادى‏ به مواضع “راه توده”- پيك نت على‏ خدايى‏ و “نامه مردم” نيست، بلكه توجيه غيرمستقيم دفاع خود از حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ بر ايران است.

نظريه‏پرداز مبارزه «ضدامپرياليستى‏» را از محتواى‏ واقعى‏ «لحظه معين تاريخى‏»، كه بهزادى‏ بر آن تكيه دارد، تهى‏ مى‏كند. محتواى‏ واقعى‏ مبارزه ضدامپرياليستى‏ در دوران كنونى‏، نبرد عليه برنامه نوليبرال جهانى‏سازى‏ امپرياليستى‏ است (به اين نكته ديرتر پرداخته خواهد شد)، اما نظريه‏پرداز مى‏خواهد سياست دولت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ حاكم بر ايران را جايگزين آن سازد. او، بدون آنكه عـلل انزواى‏ «كشور ما» را مورد بررسى‏ قرار داده باشد، آن را تنهـا پيامد سياست امپرياليسم قلمداد مى‏سازد. آيا چنين است را بايد او در ابتدا به اثبات برساند، پيش از آنكه مبارزه با آن را «صحنه اصلى‏ مبارزه» اعلام كند. اما او چنين نمى‏كند و تنها “ظاهرامرى‏” را كه تبليغات حاكميت سرمايه‏دارى‏ در ايران مطرح مى‏سازد، بدون كم و كاست پذيرفته و مى‏خواهد آن را به طبقه كارگر ايران و ديگر ميهن‏دوستان القا كند.

ع سهند در نوشتار خود نكات اسلوبى‏‏ و تئوريك- سياسى‏‏ پراهميتى‏‏ را نيز مطرح مى‏‏سازد كه براى‏‏ نشان دادن «عرصه و صحنه اصلى‏‏ مبارزه» كنونى‏‏ مردم ميهن ما از يك‏سو و شناخت وظيفه توده‏اى‏‏ها در شرايط كنونى‏‏ از سوى‏‏ ديگر نيز كمك بزرگى‏‏ هستند. اين نكات به درك مضمون عميق نوشتار بهزادى‏‏ و به ويژه به شناخت از “عينيت” دو نكته مطرح شده در آن، يعنى‏‏ درك ديالكتيك تحول انقلابى‏‏ و شرايط لحظه تاريخى‏‏ كمك مى‏‏كنند!

صرفنظر از هدف سياسى‏ مدنظر نظريه‏پرداز، ريشه روشنفكرانه- منطقى‏‏ نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏ نادرست او از نوشتار بهزادى‏‏‏‏‏ در درك نادرست او از درونمايه نوشتار نهفته است. شناخت آن‏ها نيز آموزنده است.

ديالكتيك تحول انقلابى‏‏ و شرايط لحظه تاريخى‏

بهزادى‏‏‏‏‏ نكاتى‏‏‏‏‏ را كه بايد براى‏‏‏‏‏ تعيين «صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه … در لحظه معين» تاريخى‏‏‏‏‏ مورد توجه قرار داد، برمى‏‏‏‏‏شمرد، اما در اين نوشتار به طور صريح و تفصيلى‏‏‏‏‏ به ارزيابى‏‏‏‏‏ محتوا و سرشت «صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه» نمى‏‏‏‏‏پردازد. اينكه هدف او ارزيابى‏‏‏‏‏ از محتوا و سرشت صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه نيست را مى‏‏‏‏‏توان از هشدار درست او در نوشتار دريافت. او هشدار مى‏‏‏‏‏دهد ضدانقلاب نيز مى‏‏‏‏‏كوشد از همين “شيوه” بررسى‏‏‏‏‏ كه انقلابيون بايد مدنظر داشته باشند، بهره گيرد: «ضدانقلاب هم مى‏‏‏‏‏كوشد مبارزه بر ضد نيروهاى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ را در صحنه‏اى‏‏‏‏‏ انجام دهد كه به تصور او قاطع‏تر، آسان‏تر و سريع‏تر مى‏‏‏‏‏توان بر نيروهاى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ ضربه وارد آورد و موقعيت ضدانقلاب را تحكيم نمود.»

بدين‏ترتيب، هدف بهزادى‏‏‏‏‏ نشان دادن “شيوه” جستجو و نه بررسى‏‏‏‏‏ محتوا و سرشت «جبهه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه» است. ع سهند اين ظرافت را در نوشتار بهزادى‏‏‏‏‏ نشناخته و درك نكرده است (به اين نكته بازمى‏‏‏‏‏گرديم).

اما اگر بهزادى‏‏‏‏‏ در اين نوشتار به طور صريح به ارزيابى‏‏‏‏‏ از محتوا و سرشت صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه نمى‏‏‏‏‏پرداز، نه از آن روى‏‏‏‏‏ است كه شناخت از آن كم اهميت است، بلكه از اين روى‏‏‏‏‏ است كه پژوهش بهزادى‏‏‏‏‏ در اين نوشتار درباره پرسشى‏‏‏‏‏ ديگر عملى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شود. پرسش درباره نكاتى‏‏‏‏‏ كه بايد براى‏‏‏‏‏ تعيين صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه مورد توجه قرار داد.

ع سهند اما اين پژوهش را، پژوهشى‏‏‏‏‏ درباره محتوا و سرشت صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه قلمداد مى‏‏سازد و با جهش غيرمستدل انديشه، به نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏ درباره “محتواى‏‏‏‏‏” بررسى‏‏‏‏‏ نايل مى‏‏‏‏‏شود. او “جنگ زرگرى‏‏” دعوا ميان امپرياليسم و حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ بر ايران را داراى‏ بار محتوايى‏ «مبارزه ضدامپرياليستى‏‏» قلمداد ساخته و از آن به اين نتيجه‏گيرى‏ نايل مى‏شود كه مبارزه عليه كوشش امپرياليسم براى‏‏ «منزوى‏‏ كردن كشور ما»، گويا «صحنه اصلى‏‏ مبارزه» مردم و نيروى‏ چپ مى‏باشد. اين در حالى‏‏ است كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ در ايران مجرى‏‏ سياست نوليبرال جهانى‏‏ سازى‏‏ امپرياليستى‏‏ است. اين حاكميت به علت داشتن منافع عينى‏ مشترك با امپرياليسم در تحقق بخشيدن به اين برنامه به “متحد طبيعى‏‏” امپرياليسم تبديل شده است.

نظريه‏پرداز، عليرغم توصيه زنده‏ياد احسان طبرى‏‏، ظاهر پديده را به جاى‏‏ محتواى‏‏ پديده گرفته و مى‏‏خواهد آن را به طبقه كارگر ايران بقبولاند. دعوا بر سر تقسيم سهم از ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ ايران ميان امپرياليسم و حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ و سرنوشت اين حاكميت است. نظريه‏پرداز مى‏‏خواهد از آن محتواى‏‏ «مبارزه ضدامپرياليستى‏‏» بتراشد. «توطئه امپرياليسم» در ايران با اجراى‏‏ برنامه نوليبراليسم اقتصادى‏‏ در خدمت جهانى‏‏ سازى‏‏ امپرياليستى‏‏ تكوين مى‏‏يابد و نه برپايه ظاهرامر دعوا!

اين ناپيگيرى‏‏‏‏‏ انديشه دو علت دارد. شناختى‏‏‏‏‏ و سياسى‏‏‏‏‏. به علت سياسى‏‏‏‏‏ در سطور زير بازخواهيم گشت.

از نظر تئورى‏‏‏‏‏ شناخت، شيوه استدلال خطى‏‏‏‏‏- استقرايى‏‏‏‏‏ كه عمدتاً شيوه استدلال ايده‏آليسم عينى‏‏‏‏‏ عليه ايده‏آليسم ذهنى‏‏‏‏‏ است و هزار سال پيش توسط بيرونى‏‏‏‏‏، ابن‏سينا و ديگران عليه مذهب حاكم به كارگرفته شد، تا مواضع “خداشاهى‏‏‏‏‏” حاكم را نفى‏‏‏‏‏ كنند، تنها زمانى‏‏‏‏‏ موجه بوده و بخشى‏‏‏‏‏ از منطق ديالكتيكى‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد كه رشته اساسى‏‏‏‏‏ شدن پديده را دنبال كند و «قوانين درونى‏‏‏‏‏ پديده» (ا ط) را نشان دهد و رشته علّى‏‏‏‏‏ وجودى‏‏‏‏‏ پديده را متبلور سازد. نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏ “هوا روشن است، پس روز است”، در قطب‏هاى‏‏‏‏‏ كره زمين هميشه صائب نيست. بايد درستى‏‏‏‏‏ آن را در «لحظه معين» در ابتدا به اثبات رساند. ع سهند نيز بايد در ابتدا به اثبات برساند كه مبارزه عليه «چين‏ستيزى‏‏‏‏‏»، به عنوان جانشين براى‏‏ مبارزه با «توطئه امپرياليسم» و خود «توطئه» مورد نظر او، «صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه» را در شرايط كنونى‏‏‏‏‏ در ايران تشكيل مى‏‏دهند. ديرتر نشان داده مى‏‏‏‏‏شود، كه چنين نيست.

اشغال حزب از درون

همانطور كه گفته شد، بهزادى‏‏‏‏‏ در نوشتار پيش گفته خود به طور صريح به ارزيابى‏‏‏‏‏ از محتوا و سرشت صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه نمى‏‏‏‏‏پردازد، اما در سخنان او زمينه ارزيابى‏‏‏‏‏ از محتوا و سرشت صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه وجود دارد. نكته پراهميتى‏‏‏‏‏ كه شناخت از آن براى‏‏‏‏‏ درك سياست ارتجاع براى‏‏‏‏‏ «اشغال حزب از درون» پراهميت است. مطلب را بشكافيم:

در سخنان زنده‏ياد منوچهر بهزادى‏‏‏‏‏، آموزگا بسيارى‏‏‏‏‏ از توده‏اى‏‏‏‏‏ها، ازجمله نگارنده اين سطور، رفيق و دانشمند برجسته‏اى‏‏‏‏‏ كه ساعت‏ها خستگى‏‏‏‏‏ناپذير به پرسش‏ها به گونه‏اى‏ پاسخ مى‏‏‏‏‏داند كه انگار از روى‏‏‏‏‏ كتاب مى‏‏‏‏‏خواند، و با اين ويژگى‏‏‏‏‏ برجسته علمى‏‏‏‏‏ در مقام دبيرى‏‏‏‏‏ هيئت سياسى‏‏‏‏‏ كميته مركزى‏‏‏‏‏ و سردبيرى‏‏‏‏‏ “نامه مردم” ابديت يافت، دو نكته وجود دارد كه مى‏‏‏‏‏توانند براى‏‏‏‏‏ شناخت و دريافت نظر او درباره “محتوا و سرشت” صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه، ما را راهنما باشد.

او در آغاز نوشتار از «مبارزه براى‏‏‏‏‏ تحول بنيادى‏‏‏‏‏ جامعه» صحبت مى‏‏‏‏‏كند. واژه‏هاى‏‏‏‏‏ “تحول بنيادى‏‏‏‏‏ جامعه” در نوشتار به طور اتفاقى‏‏‏‏‏ و بدون هدف بكار برده نشده‏اند. در اينجا سرشت تحولى‏‏‏‏‏ بيان مى‏‏‏‏‏گردد كه نكته “اساسى‏‏‏‏‏” و يا “ياخته”اى‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد كه محتواى‏‏‏‏‏ موضوع مورد بررسى‏‏‏‏‏ و جستجوى‏‏ انديشه پژوهشگر مى‏‏‏‏‏باشد و «تنه درخت» (ا ط) بررسى‏ را در انديشه پژوهشگر تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد كه در برابر شاخه‏هاى‏‏‏‏‏ كلان نيز لحظه‏اى‏‏‏‏‏ از مدنظر دور نمى‏‏‏‏‏شود.

نكته دوم در انديشه پژوهشگر، «لحظه معين» تاريخى‏‏‏‏‏ است.

به عبارت ديگر، حزب طبقه كارگر بايد براى‏‏‏‏‏ تعيين وظايف روز و صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه سياسى‏‏‏‏‏- انقلابى‏‏‏‏‏ و براى‏‏‏‏‏ تعيين خط‏مشى‏‏‏‏‏ خود، به ديالكتيك تحول انقلابى‏‏‏‏‏ جامعه در ارتباط با شرايط لحظه معين تاريخى‏‏‏‏‏، متكى‏‏‏‏‏ باشد. با پايبندى‏‏‏‏‏ به اين ديالكتيك، به پرسش درباره محتوا و سرشت هدف مبارزه روز همانطور پاسخ داده مى‏‏‏‏‏شود، كه تشخيص عمده از غيرعمده و شناخت صحنه اصلى‏‏‏‏‏ و فرعى‏‏‏‏‏ مبارزه ممكن مى‏‏‏‏‏گردد. اين درسى‏‏ است كه بايد از نوشتار بهزادى‏‏ فراگرفت.

آيا ديالكتيك تحول انقلابى‏‏‏‏‏ و شرايط لحظه معين تاريخى‏‏‏‏‏، رابطه‏اى‏‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏‏ و متافيزيكى‏‏‏‏‏ است كه هر كس براى‏‏‏‏‏ خود بتواند به تعريف از آن بپردازد؟

انديشه پسامدرن سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ دوران افول، ازجمله در “مكتب فرانكفورت” و … مى‏‏‏‏‏خواهد درست بودن اين برداشت ذهنى‏‏‏‏‏- متافيزيكى‏‏‏‏‏ را به جنبش كارگرى‏‏‏‏‏ القا كند و آن را برقرارى‏‏‏‏‏ “دموكراسى‏‏‏‏‏ ناب” نيز قلمداد مى‏‏‏‏‏سازد! يكى‏‏‏‏‏ «چين‏ستيزى‏‏‏‏‏» را عمده و ديگرى‏‏‏‏‏ مخالفت با آن را عمده ارزيابى‏‏‏‏‏ كند؟!

آيا تعيين ذهنگرايانه و آيده‏اليستى‏‏‏‏‏- متافيزيكى‏‏‏‏‏- عرفانى‏‏‏‏‏ و رومانتيك اين نكات حزب طبقه كارگر را به گرداب تجديدنظر طلبى‏‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏‏اندازد؟ پاسخ بدون ترديد مثبت است! افتادن به اين گرداب، درست آن چيزى‏‏‏‏‏ است كه دشمن طبقاتى‏‏‏‏‏ انتظار آن را از ما مى‏‏‏‏‏دارد (1).

به تحليل ماركسيستى‏‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏‏ از وضع حاكم، تنها از منظر شرايط “عينى‏‏‏‏‏” مى‏‏‏‏‏توان دست‏يافت. عينيتى‏‏‏‏‏ كه در آن هميشه، در عمده و غيرعمده، در عرصه اصلى‏‏‏‏‏ و يا فرعى‏‏‏‏‏، جايگاه و منافع طبقه كارگر، به بيان رفيق انوشه هاتفى‏‏‏‏‏ «جايگاه “آرمان والاى‏‏‏‏‏” طبقه كارگر» (نگاه شوه به مقاله شماره ٤ http://www.tudeh-iha.com/?p=1148&lang=fa) نكته “اساسى‏‏‏‏‏” و “ياخته” و “تنه درخت” را در  لحظه «معين تاريخى‏‏‏‏‏» تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد. بهزادى‏‏‏‏‏ تكيه به اين نكته پراهميت را با برجسته كردن استقلال ارزيابى‏ حزب در عنوان نوشتار خود قرار داده است و مى‏‏‏‏‏نويسد: «صحنه و شيوه مبارزه حزب طبقه كارگر را خود حزب [تكيه از نگارنده] بايد تعيين كند».  به اين نكته ديرتر بازمى‏‏‏‏‏گرديم.

برنامه نگارنده براى‏‏‏‏‏ نگارش در اين روزها، بررسى‏‏‏‏‏ نظريات هاتف رحمانى‏‏‏‏‏ در نامه جديد او و نكاتى‏‏‏‏‏ بود كه در صحبت تلفنى‏‏‏‏‏ با رفيق محمد اميدوار مطرح شده بودند. موضوع گفتگو، بررسى‏‏‏‏‏ همين گرداب بود كه دشمن طبقاتى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ تشديد و تداوم پراكندگى‏‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏ و با هدف اشغال حزب از درون دنبال مى‏‏‏‏‏كند. نوشتار ع سهند تائيدى‏‏‏‏‏ است براى‏‏‏‏‏ وجود اين خطر ملموس و عاجل در برابر حزب توده ايران. زيرا به كمك آن مى‏‏‏‏‏توان دريافت كه با طرح پرسش نادرست، انحراف نظر مبارزان از عمده به سوى‏‏‏‏‏ غيرعمده و در نتيجه برباد رفتن استقلال ارزيابى‏ حزب ممكن است و اين، همانطور كه بهزادى‏‏‏‏‏ به دقت در نوشتار پيش گفته برشمرده است، يكى‏‏‏‏‏ از راه‏هاى‏‏‏‏‏ اصلى‏‏‏‏‏، يكى‏‏‏‏‏ از “شيوه”ها مى‏‏‏‏‏باشد كه دشمن طبقاتى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ پيشبرد مقاصد خود مورد استفاده قرار مى‏‏‏‏‏دهد. از اين روى‏‏‏‏‏ نوشتار كنونى‏‏‏‏‏ كمكى‏‏‏‏‏ خواهد بود براى‏‏‏‏‏ تفهيم درونمايه نوشتار بعدى‏‏‏‏‏ و ضرورت نگارش آن را مستدل مى‏‏‏‏‏سازد.

اصلى‏ترين تضاد، محك شناخت اصلى‏ترين صحنه مبارزه

اگر درست است كه تعيين «وظايف اصلى‏‏‏‏‏ و مبرم مبارزه در لحظه معين» تاريخى‏‏‏‏‏ برپايه برداشت ذهنى‏‏‏‏‏ و اراده‏گرايانه نادرست است (اين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏ استقرايى‏‏‏‏‏ درستى‏‏‏‏‏ است!)، چگونه مى‏‏‏‏‏توان وظايف اصلى‏ و مبرم را از ديدگاه ماركسيستى‏‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏‏ تعيين كرد؟ محك عينى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ تعيين آن‏ها چيست؟

بحث و گفتگو اكنون درست به نقطه‏اى‏‏‏‏‏ رسيده است كه از آغاز انتشار “توده‏اى‏‏‏‏‏ها”، نگارنده بر آن پاى‏‏‏‏‏فشرده است. تعيين “اصلى‏‏‏‏‏ترين تضاد” در جامعه كه از شرايط عينى‏‏‏‏‏ حاكم بر آن نشأت مى‏‏‏‏‏گيرد، آن محك عينى‏‏‏‏‏ و علمى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ شناخت و تعيين كردن وظايف روز نيز است. “اصلى‏‏‏‏‏ترين تضاد” كه حل آن «تحول بنيادى‏‏‏‏‏ جامعه» را ممكن ساخته و بن‏بست تاريخى‏‏‏‏‏ را به سود رشد و پيشرفت ترقى‏‏‏‏‏خواهانه جامعه مى‏‏‏‏‏گشايد، با توجه به وحدت آماج استراتژيك با هدف مبارزه تاكتيكى‏ روز، زمينه عينى‏‏‏‏‏ تعيين «اصلى‏‏‏‏‏ترين صحنه مبارزه» در «لحظه معين تاريخى‏‏‏‏‏» نیز میباشد. لنين پيروزى‏ در مبارزات دموكراتيك را عامل در ابهام قرار گرفتن آماج سوسياليستى‏ نمى‏داند و مى‏گويد كه پيروزى‏ در آن، انقلاب سوسياليستى‏ را به عقب نمى‏اندازد (مجموعه آثار، جلد ٢١، صفحه ٣٤٢، به نقل از “رويزيونيسم”، برنر- اشتيگروالد ٢٠١٠). در «لحظه معين تاريخى‏‏‏‏‏» كه در آن عرصه‏هاى‏‏‏‏‏ فرعى‏‏‏‏‏ مبارزه نيز وجود دارند و حزب طبقه كارگر بايد به آن‏ها واقف بوده و براى‏‏‏‏‏ پيروزى‏‏‏‏‏ در آن‏ها نيز بكوشد، اين عرصه‏هاى‏ فرعى‏ مى‏توانند به “عمده‏ترين تضاد” تبديل شده و «عرصه اصلى‏ مبارزه» روز را تشكيل دهند. در چنين وضعى‏ وحدت ديالكتيكى‏ “اصلى‏ترين تضاد” با “عمده‏ترين تضاد” حفظ مى‏گردد. از اين روى‏ مى‏توان گفت كه مبارزه ضدامپرياليستى‏ مردم ميهن ما عليه سياست «چين‏ستيزى‏» امپرياليسم، كه براى‏ نمونه در هفته از … تا، به “عمده‏ترين” مساله و “عمده‏ترين عرصه مبارزاتى‏” روز مردم تبديل شد، در هماهنگى‏ قرار دارد با خيزش انقلابى‏ مردم عليه حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏. در حالى‏ كه نمى‏توان عرصه اصلى‏ مبارزه عليه حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ را در هم‏آهنگى‏ و هم‏خوانى‏ با كوشش امپرياليسم براى‏ «منزوى‏ كردن» حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ در ايران (كه ع سهند آن را «منزوى‏ كردن كشور ما» مى‏نامد) ارزيابى‏ نمود، كه به برداشت نظريه‏پرداز پيش گفته در جريان «چين‏ستيزى‏» امپرياليسم و عمّالش به مساله روز تبديل شده است.

در نوشتار “يكپارچه از موضع علمى‏‏‏‏‏- انقلابى‏‏‏‏‏ طبقه كارگر دفاع كنيم- گام دورانساز ماركس-انگلس”http://www.tudeh-iha.com/?p=1201&lang=fa نشان داده شد كه براى‏‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر، تعيين اصلى‏‏‏‏‏ترين تضاد از ديدگاه منافع طبقاتى‏‏‏‏‏- اقتصادى‏‏‏‏‏ طبقه كارگر نتيجه مى‏‏‏‏‏شود كه با دفاع از منافع خود، از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏‏‏‏كند. براى‏‏‏‏‏ كشف منافع طبقه كارگر و نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏ از آن براى‏‏‏‏‏ تعيين تضاد اصلى‏‏‏‏‏، بايد دورنماى‏‏‏‏‏ مبارزه اجتماعى‏‏‏‏‏ در لحظه تاريخى‏‏‏‏‏ تعيين گردد. به بيان زنده‏ياد جوانشير در “سيماى‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏ حزب توده ايران”، بايد دورنماى‏‏‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏‏‏ و راه دسترسى‏‏‏‏‏ به آن تعيين گردد. (ع سهند در هيچ يك از نوشتارهايش به اين نكته اساسى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ تعيين سياست مستقل حزب توده ايران نمى‏‏‏‏‏پردازد!)

در شرايط كنونى‏‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم، طيف نيروهاى‏‏‏‏‏ ناپيگير انقلابى‏‏‏‏‏ تا عمّال ارتجاع داخلى‏‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏‏ در درون صفوف آن مى‏‏‏‏‏كوشند آماج‏هاى‏‏‏‏‏ انقلاب را به سطح “آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏” بورژوايى‏‏‏‏‏ محدود سازند، تا راه حفظ  و تداوم حيات نظام فرتوت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ را در ايران تضمين كرده باشند. كوشش براى‏‏‏‏‏ ايجاد كردن “تفاهم” و “همدلى‏‏‏‏‏” طبقاتى‏‏‏‏‏ به سود لايه‏هاى‏‏‏‏‏ مختلف سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ (احمدى‏‏‏‏‏نژاد – نگاه شود به مقاله شماره ١٣ http://www.tudeh-iha.com/?p=1223&lang=fa)، به عنوان آن روى‏ سكه آزادى‏هاى‏ بورژوايى‏ و “بازار آزاد” مورد نظر آن، چشم‏گيرتر از آنست كه بايد در اين سطور به آن پرداخت. در اين‏ صحنه هر كس بنا به منافع و مقاصد خود فعال است. رسانه‏هاى‏‏‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏ از صداى‏‏‏‏‏ آمريكا و بى‏‏‏‏‏بى‏‏‏‏‏سى‏‏‏‏‏ و ديگران گرفته تا “مهرانگيز كار” و …، همانقدر دست‏بكارند، كه افرادى‏‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏ نيز. طرح شعارهاى‏‏‏‏‏ «چين‏ستيزى‏‏‏‏‏» به اعتراف ع سهند، يكى‏‏‏‏‏ از ابزارهاى‏‏‏‏‏ آنان را در اين مبارزه تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد كه بايد افشا شود، اما نبايد آن را جايگزينى‏‏ براى‏‏ «صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه» عليه امپرياليسم دانست!

صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه عليه امپرياليسم در دوران كنونى‏‏‏‏‏، مبارزه عليه سياست جهانى‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏ نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏‏ است كه هدف آن تامين و دستيابى‏‏‏‏‏ به سود و انباشت حداكثر سرمايه در جهان است! هدف  آن تبديل كشورهاى‏‏‏‏‏ جهان به نومستعمره‏هاى‏‏‏‏‏ سرمايه‏ مالى‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏ و برقرارى‏‏‏‏‏ سيطره آن بر اين كشورها مى‏‏‏‏‏باشد!

صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه در ايران و خارج از كشور كه چراغ راهنما براى‏‏‏‏‏ هدايت خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم ميهن ما مى‏‏‏‏‏باشد، مبارزه براى‏‏‏‏‏ منافع سوسياليستى‏‏‏‏‏ طبقه كارگر ايران است كه در احياى‏‏‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏‏خواهانه انقلاب بهمن ٥٧ تجميع يافته‏اند. آماج‏هايى‏‏‏‏‏ كه انقلاب بهمن را به انقلابى‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏- دموكراتيك و ملى‏‏‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ با جهت‏گيرى‏‏‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏‏‏ تبديل ساخته‏اند. بايد تداوم روند انقلابى‏‏‏‏‏ را هدف مبارزه روز قرار داد و آن را به صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه تبديل نمود.

وظيفه‏اى‏‏‏‏‏ كه در وحله اول در برابر حزب توده ايران و همه جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏ قرار دارد. انحراف بحث نه تنها مجاز نيست، كه محك است براى‏‏‏‏‏ شناخت سره از ناسره!

ع سهند، كه نوشتارهاى‏‏‏‏‏ او بدون هر محدوديتى‏‏‏‏‏ در تارنگاشت “عدالت” منتشر مى‏‏‏‏‏شوند، نه تنها در اين نوشتار مورد بررسى‏‏‏‏‏، بلكه پيگيرانه مى‏‏‏‏‏كوشد وظيفه “چپ انقلابى‏‏‏‏‏”، وظيفه حزب توده ايران و همه مدافعال سوسياليسم علمى‏‏‏‏‏ را در شرايط كنونى‏‏‏‏‏، وظيفه دفاع از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏ در ايران بنماياند، زيرا گويا اين حاكميت داراى‏‏‏‏‏ موضعى‏‏‏‏‏ «ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏» مى‏‏‏‏‏باشد. چنانكه على‏‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏‏ در “راه توده”- پيك نت همين هدف را در ارتباط با لايه‏اى‏‏‏‏‏ ديگر از اين حاكميت دنبال مى‏‏‏‏‏كند، و متاسفانه “نامه مردم” نيز براى‏‏‏‏‏ اپوزيسيون سلطنت‏طلب تا “چپ” سوسيال دموكرات سينه مى‏‏‏‏‏زند. اپوزيسيونى‏‏‏‏‏ كه همگى‏‏‏‏‏ شعار “حقوق بشر” را تنها آماج مبارزه مى‏‏‏‏‏نمايانند و مى‏‏‏‏‏كوشند مبارزه را از «صحنه اصلى‏‏‏‏‏ مبارزه» كه «تحول بنيادين جامعه» را ممكن مى‏‏‏‏‏سازد، منحرف سازند.

سياست‏‏‏‏ تجديدنظر و تسليم‏طلبانه سوسيال دمكرات

ع سهند و ديگرانِ برشمرده شده در جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏، و در اين زمينه توافق كامل ميان همگى‏‏‏‏‏ آن‏ها برقرار است، مى‏‏‏‏‏كوشند با اعمال سياستى‏‏‏‏‏ تجديدنظر و تسليم‏طلبانه، پيوند ميان مبارزه «دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏‏‏» را از برنامه حزب توده ايران و چپ انقلابى‏‏‏‏‏ خذف كنند. هر كدام مى‏‏‏‏‏كوشند آماجى‏‏‏‏‏ غيرعمده و يا نارسا و محدودى‏‏‏‏‏ را از بخش وظيفه «دموكراتيك» حزب در مبارزه روز مطلق ساخته و آن را به تنها وظيفه روز براى‏‏‏‏‏ «بستر تاريخى‏‏‏‏‏» كنونى‏‏‏‏‏ (كه بجاى‏‏‏‏‏ بيان لحظه معين تاريخى‏‏‏‏‏ بهزادى‏‏‏‏‏ بكار مى‏‏‏‏‏گيرند) تبديل كرده و پايبندى‏‏‏‏‏ به آن را تجويز كنند. زيرا گويا «سياست عرصه مقدورات است!» (به مقاله‏هاى‏‏‏‏‏ پنج‏گانه “بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏‏‏ هاست”، ازجمله مقاله پيش گفته رفيق انوشه هاتفى‏‏‏‏‏، مراجعه شود)

سياست رويرزيونيستى‏‏‏‏‏ و اپورتونيستى‏‏‏‏‏ سوسيال دمكرات در جنبش “چپ” ايران، با نقض صريح موضع زنده‏ياد منوچهر بهزادى‏‏‏‏‏ در نوشتار “صحنه مبارزه و شيوه مبارزه حزب طبقه كارگر را خود حزب بايد انتخاب كند”، اكنون از چنين مضمون تاريخى‏‏‏‏‏ انحرافى‏‏‏‏‏ برخودار است و اين واقعيت دردناك، درونمايه «اشغال حزب توده ايران از درون» را توسط ارتجاع داخلى‏‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد.

مبارزه براى‏‏‏‏ احياى‏‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏خواهانه انقلاب بهمن از يك سو و مبارزه عليه اشغال حزب توده ايران از درون از سوى‏‏‏‏ ديگر، وظيفه مبارزاتى‏‏‏‏ مركزى‏‏‏‏ و مبرم و عمده جنبش توده‏اى‏‏‏‏ را در لحظه تاريخى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏‏دهد. آن‏ها محتوا و درونمايه وظيفه‏اى‏‏‏‏ هستند كه زنده‏ياد منوچهر بهزادى‏‏‏‏ در نوشتار پيش گفته بر جسته ساخته و تعيين آن را وظيفه «خود حزب» اعلام مى‏‏‏‏دارد.

تارنگاشت “عدالت” مى‏‏‏‏تواند براى‏‏‏‏ ترويج وسيع‏تر اين موضع انقلابى‏‏‏‏ فعال باشد.

سازماندهى‏‏‏‏ نبرد شكوهمند و درعين حال پرمايه، هوشمند و علمى‏‏‏‏ نياز به كوششى‏‏‏‏ دستجمعى‏‏‏‏ و مدبرانهِ توده‏اى‏‏‏‏ها دارد. نوشته حاضر كه بدون نظر انتقادى‏ علاقمند ديگرى‏ از برّايى‏ ضرورى‏ برخوردار نبود، نمونه‏اى‏ براى‏ اين امر است. تنها از اين طريق مى‏‏‏‏توان نبرد ايدئولوژيك- تئوريك- سياسى‏‏‏‏ و عملى‏‏‏‏ را به سطحى‏‏‏‏ بالاتر ارتقا داد.

بايد اميدوار بود كه مسئول‏هاى‏‏‏‏ حزب توده ايران، در وحله نخست رفيق محمد اميدوار، با پايبندى‏‏‏‏ به گذشته مبارزاتى‏‏‏‏ رفيق گرامى‏‏‏‏ على‏‏‏‏ خاورى‏‏‏‏، به مسئوليت سنگين خود در اين زمينه عمل كنند و زمينه گفتگوى‏‏‏‏ رفيقانه، علمى‏‏‏‏ و مبارزه‏جويانه- انقلابى‏‏‏‏ را در جنبش توده‏اى‏‏‏‏ بگشايند. در شرايط كنونى‏‏‏‏ محك موضع توده‏اى‏‏‏‏ داشتن از چنين بستر تاريخى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏گذرد!

–

١ – شايد بى‏‏‏‏‏جا نباشد كه به مورد تاريخى‏‏‏‏‏اى‏‏ براى‏‏‏‏‏ نشان دادن نادرستى‏‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏‏ از واقعيت عينى‏،‏‏‏ اشاره شود. اين درس را مى‏توان از روند انقلاب «دموكراتيك- توده‏اى‏‏‏‏‏» در جمهورى‏‏‏‏‏ خلق چين (و نه آنطور كه “نامه مردم” در نوشتار “به مناسبت شصتمين سالگرد انقلاب در چين …” آن را «انقلاب توده‏اى‏‏‏‏‏» مى‏‏‏‏‏نامد! ترجمه از چه منبعى‏‏‏‏‏ است؟) ‏‏‏‏آموخت. پترز در اثر پژوهشى‏‏‏‏‏ خود تحت عنوان “در جستجوى‏‏‏‏‏ راه”، كه پيش‏تر و در نوشتارهاى‏ ديگرى‏ نيز به گوشه‏هايى‏ از نظريات او در كتابش اشاره شده است، درباره روند رشد انقلاب در چين توضيح مى‏‏‏‏‏دهد. ازجمله او به اين نكته اشاره دارد كه چگونه مائوتسه تنگ در سال ١٩٣٩ با ارايه تحليل از «دموكراسى‏‏‏‏‏ نوين» به مثابه درونمايه انقلاب چين، خود را از برداشت و بحث‏هاى‏‏‏‏‏ ميان استالين و تروتسكى‏‏‏‏‏ جدا كرده و به برداشت لنين از انقلاب ١٩٠٥ روسيه نايل مى‏‏‏‏‏شود (بدون آنكه پترز نشانى‏‏‏‏‏ از اطلاع مائو از نظريات لنين از سال ١٩٠٥ يافته باشد). مائو با توجه به شرايط حاكم بر جامعه چين از «انقلاب نوين دموكراتيك» صحبت مى‏‏‏‏‏كند. اتخاذ چنين موضع واقع‏گرايانه‏‏‏‏ توسط مائو در جريان انقلاب و جنگ داخلى‏‏‏‏‏ و آزاديبخش، متاسفانه با موضع‏گيرى‏‏‏‏‏ اراده‏ و ذهنگرايانه او در سال‏هاى‏‏‏‏‏ ٦٠ قرن پيش تاريخ اروپايى‏ در ارتباط با برپايى‏‏‏‏‏ “انقلاب فرهنگى‏‏‏‏‏” كه بدون توجه به “عينيتِ” واقعيت حاكم بر جامعه چين تحقق يافت، در تضاد آشكار قرار داشته و رشد موزون جامعه چينى‏‏‏‏‏ را با مشكلات بسيارى‏‏‏‏‏ روبرو ساخت كه پترز با ارايه اسناد متعدد و درظرافت كامل در اثر تحقيقاتى‏‏‏‏‏ خود برمى‏‏‏‏‏شمرد.