شكل ”خداشاهى‏‏‏“ و ”شاه‏خدايى‏‏‏“ حاكميت طبقاتى‏‏‏ در طول تاريخ

مقاله شماره ١٣٨٩ / ٦  (دوم ارديبهشت)

واژه راهنما: برخى‏‏‏ نكات فلسفى‏‏‏، تئوريك، تاريخى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏ درباره شكل “خداشاهى‏‏‏” و”شاه‏خدايى‏‏‏” حاكميت طبقاتى‏‏‏ در تاريخ. حزب توده ايران و اصل “ولايت فقيه”. ناكارآمدى‏‏‏ اين اصل مبتنى‏‏‏ بر ايده‏آليسم ذهنگرا به اثبات رسيده است. اثر منفى‏‏‏ بر دستاوردهاى‏‏‏ انقلاب بهمن. خصوصى‏سازى‏ و نقض استقلال ملى‏. حذف اصل خداشاهى‏ و مسئله قدرت سياسى‏‏‏. تميز پديده از ماهيت. مبارزه ضدمذهبى‏‏‏ حزب كمونيست لهستان فاجعه ببار آورد.

پيش‏گفتار:

حزب توده ايران در مورد اصل “ولايت فقيه” در قانون اساسى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران داراى‏‏‏ موضعى‏‏‏ روشن و علمى‏‏‏ و مستند بوده و آن را پيش از همه‏پرسى‏‏‏ درباره قانون اساسى‏‏‏ در سال ١٣٥٨ اعلام كرد. در آنجا حزب توده ايران خواستار حذف اين اصل در متممى‏‏‏ بر قانون اساسى‏‏‏ شد. ناكارآمدى‏‏‏ اين اصل براى‏‏‏ حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ پيچيده و بغرنج رشد جامعه ايرانى‏‏‏ در سال‏هاى‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب خود را بزودى‏‏‏ نشان داد و موضع حزب توده ايران در عمل مورد تائيد قرار گرفت.

افشاى‏‏‏  سواستفاده از اين اصل براى‏‏‏ تهى‏‏‏ ساختن درونمايه انقلاب مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ بهمن ٥٧ توسط نيروهاى‏‏‏ “راستگرا” در حاكميت بيرون آمده از انقلاب بهمن، يكى‏‏‏ از دستاوردهاى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ مردم ميهن ما را تشكيل مى‏‏‏دهد كه نادرستى‏‏‏ وارد ساختن اين اصل را به قانون اساسى‏‏‏ به اثبات رسانده و خواست حذف آن را توسط حزب توده ايران مستدل مى‏‏سازد.

اصل عتيقه‏اى‏‏‏ “خداشاهى‏‏‏” ولايت فقيه كه ارثيه دوران رشد قبيله‏اى‏‏‏ جامعه بشرى‏‏‏ است، نشان تفوق ايده‏آليسم ذهنگرا بر انديشه و ايدئولوژى‏‏‏ طبقه و لايه‏هاى‏‏‏ حاكم در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران بوده و نقش مانعى‏‏‏ تعيين كننده را بر سر راه رشد دموكراتيك و ملى‏‏‏ ميهن انقلابى‏‏‏ ايفا كرده است. اين اصل داراى‏‏‏ سهمى‏‏‏ بزرگ در برقرارى‏‏‏ سلطه نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ در ايران و حل نشدن تضاد اصلى‏‏‏ جامعه بعهده دارد.

در سال‏هاى‏‏‏ پس از يورش ارتجاع به حزب توده ايران و سركوب حزب، بحث و جدل درباره شعار «طرد ولايت فقيه» كه در پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏‏ حزب توده ايران در آذر ماه ١٣٦٢ به تصويب رسيد تا به امروز ادامه دارد و ظاهراً به نقطه گره‏اى‏‏‏ در گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها تبديل شده است (*). در اين مورد “توده‏اى‏‏‏ها” نوشتارهاى‏‏‏ مستقل و همچنين نكاتى‏‏‏ درباره جنبه‏هايى‏‏‏ از درونمايه و عملكرد اين اصل قانون اساسى‏‏‏ در نوشتارهاى‏‏‏ بسيارى‏‏‏ مطرح ساخته است، ازجمله در نوشتار “آزادى‏‏‏ و استقلال ملى‏‏‏ وحدتى‏‏‏ جداناپذيرند” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1080&lang=fa) و http://www.tudeh-iha.com/?p=1138&lang=fa

در شرايط كنونى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ مردم در سال ١٣٨٨ جوانب سياسى‏‏‏ مساله روشن‏تر شده است. حذف اين اصل از قانون اساسى‏‏‏ در شرايط خيزش انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ما با مساله حل قدرت سياسى‏‏‏ در ايران گره خورده است.

شايد بررسى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ شكل حاكميت خداشاهى‏‏‏ و شاه‏خدايى‏‏‏ در طول تاريخ جوامع بشرى‏‏‏ در شرايط كنونى‏‏‏ كمكى‏‏‏ به درك گفتگوى‏‏‏ روز ميان توده‏اى‏‏‏ها از يك‏سو، و روشنگرى‏‏‏ براى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ما از سوى‏‏‏ ديگر باشد. از اين رو در سطور زير تنها عمده‏ترين جنبه‏هاى‏‏‏ مساله به طور گذرا مطرح مى‏‏‏گردند. بررسى‏‏‏ دقيق و همه‏جانبه و با ارايه اسناد و … از حوصله زمان حاضر خارج است. شايد آينده فرصتى‏‏‏ براى‏‏‏ پژوهشى‏‏‏ دقيق‏تر را بوجود آورد.

شكل “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدايى‏‏‏” حاكميت طبقاتى‏‏‏ در طول تاريخ

به منظور درك مساله در شكلى‏‏‏ گذرا نيز بايد مقوله دگرگونى‏‏‏ شكل حاكميت طبقاتى‏‏‏ در طول تاريخ از ديدگاه‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏، تئوريك، تاريخى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ (ماترياليسم تاريخى‏‏‏) مورد توجه قرار گيرد.

از ديدگاه فلسفى‏‏‏، ساختار دولتى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ كنونى‏‏‏ در ايران، يعنى‏‏‏ “ولايت فقيه”، مبتنى‏‏‏ بر انديشه ايده‏آليسم ذهنگرا و از ديدگاه تئوريك، منطق حاكم بر آن، تئورى‏‏‏ شناخت ايده‏آليسم ذهنگرا است كه در نبردى‏‏‏ هزاران ساله با تئورى‏‏‏ شناخت ايده‏آليسم عينگرا دست بگريبان است.

از ديدگاه ماترياليسم تاريخى‏‏‏ نبرد پيش گفته فلسفى‏‏‏ ناشى‏‏‏ و متاثر از رشد تئورى‏‏‏ شناخت در طول تاريخ است. انعكاس رشد تئورى‏‏‏ شناخت در انديشه انسان را مى‏‏‏توان ازجمله در دگرگونى‏‏‏ و رشد ساختار حاكميت “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدايى‏‏‏” در طول تاريخ جوامع بشرى‏‏‏ يافت و درك كرد. همه جوامع بر پايه شرايط مشخص خود، اشكال بروز متفاوتى‏‏‏ را براى‏‏‏ اين نبرد ايدئولوژيك طولانى‏‏‏ ميان طبقه‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏‏ در طول تاريخ بوجود آورده‏اند. اما مى‏‏‏توان در همه جا روندى‏‏‏ سه مرحله‏اى‏‏‏ را بازشناخت:

مرحله نخست، مرحله افسانه‏اى‏‏‏ تئورى‏‏‏ شناخت در تاريخ جوامع مختلف است.

در اين دوران بدوى‏‏‏ جامعه انسانى‏‏‏ كه با بيان شعرگونه زنده‏ياد طبرى‏‏‏ با پديد آمدن «انسانى‏‏‏ كه كمى‏‏‏ بهتر از يك بوزينه درك مى‏‏‏كرد» (ا ط، “انديشه‏هايى‏‏‏ درباره انسان و زندگى‏‏‏”، يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏، ١٣٤٥) آغاز شد و همراه است با رشد خانواده‏ها و تشكيل خانواده بزرگ، دودمان يا قبيله، نقش افسانه و شناخت افسانه‏گون از خود و جهان پيرامون و پاسخ اينچنانى‏‏ به مساله‏هاى‏‏‏ روزانه، حاكميت معنوى‏‏‏ ريش سفيد- جادوگر- شفابخش‏ها بر خانواده و قبيله برقرار بود. دورانى‏‏‏ كه در طول ده‏ها هزار سال، گذار از روابط “مادرشاهى‏‏‏” به “پدرشاهى‏‏‏” را تجربه كرد. در آمريكا در قرن پانزدهم تاريخ اروپايى‏‏‏ انواع مرحله‏هاى‏‏‏ رشد اين جامعه‏هاى‏‏‏ انسانى‏‏‏ وجود داشت و هنوز هم ميان گروه‏هاى‏‏‏ پراكنده انسانى‏‏‏ در جنگل‏هاى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ شرق دور و يا در جنگل آمازون نيز وجود دارد. در اين قرن در آمريكاى‏‏‏ شمالى‏‏‏ خانواده‏هاى‏‏‏ “سرخ‏پوست” در مراحلى‏‏‏ بدوى‏‏‏تر، لذا با عنصرهاى‏‏‏ بيش‏ترى‏‏‏ از “دموكراسى‏‏‏ پايه”، در آمريكاى‏‏‏ جنوبى‏‏‏، براى‏‏‏ نمونه نزد قبيله‏هاى‏‏‏ متفاوت “اينكا”، به نسبت دور شدن از مرحله بدوى‏‏‏ جامعه و برقرارى‏‏‏ روابط برده‏دارى‏‏‏ خانگى‏‏‏ (ماركس اولين برده‏ها را زن و كودكان مى‏‏‏داند) و نظام كلاسيك برده‏دارى‏‏‏ با اشكال خشن‏تر “قربانى‏‏‏” كردن انسان و … وجود داشتند. اشكالى‏‏‏ كه در يونان قديم و خاور نزديك نيز وجود داشته است. افسانه “قربانى‏‏‏” كردن اسماعيل به دست پدرش ابراهيم، از اين وضع حكايت دارد.

مرحله دوم، دوران اتحاد قبايل  است.

در اين دوران برخورد و جنگ‏ها ميان قبايل جريان دارد و به برقرارى‏‏‏ حاكميت كم و بيش مركزى‏‏‏ در قبايل همسايه و داراى‏‏‏ دودمان مشترك مى‏‏‏انجامد. وحدت قبايل بوجود مى‏‏‏آيد كه در آن نقش افسانه‏ها رقيق و يا كم و بيش برافتاده است و آنجا كه وجود دارد، نقش مطلق‏گرانه‏اى‏‏‏ در ايدئولوژى‏‏‏ حاكميت جديد ندارد.

شكل حاكميت “خداشاهى‏‏‏”، ارثيه اين دوران رشد جامعه بشرى‏‏‏ است. تظاهر “خدا” در “شاه”، بيان تداوم ايدئولوژى‏‏‏ برداشت افسانه‏اى‏‏‏ از واقعيت نزد انسان اين دوران است. در يونان قديم، مصر و ايران نيز مى‏‏‏توان به كمك اسناد تاريخى‏‏‏ اين مرحله را نشان داد. اديان سه‏گانه “تك‏خدا”، يهودى‏‏‏، مسيحى‏‏‏ و اسلام كه حاكميت مركزى‏‏‏ يا ايدئولوژى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ واحد را ايجاد ساختند و از صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ برده‏دارى‏‏‏ تا دوران روشنگرى‏‏‏ شكل عمده حاكميت طبقاتى‏‏‏ را تشكيل دادند، محصول سطح پيشرفته‏تر سازماندهى‏‏‏ جامعه در دوران دوم مى‏‏‏باشند (برخلاف مذهب يهود كه مذهبى‏‏‏ قبيله‏اى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏داد و باقى‏‏‏ماند، دو مذهب ديگر به مذهب جهانى‏‏‏ تبديل شدند).

در دوران سوم، حاكميت دنيوى‏‏‏ است كه برترى‏‏‏ خود را براى‏‏‏ حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ بغرنج و پيچيده‏تر شده جامعه به اثبات مى‏‏‏رساند و نقش تعيين كننده مى‏‏‏يابد.

“شاه‏خدايى‏‏‏” ارثيه اين دوران است كه در شكل‏هاى‏‏‏ متفاوتى‏‏‏ در تاريخ جوامع بشرى‏‏‏ بوجود آمده است. ف م جوانشير در “حماسه داد”، ويژگى‏‏‏ نقش “پهلوانان” را در تاريخ ايران با بررسى‏‏‏ “شاهنامه فردوسى‏‏‏” از ديدگاه ماترياليسم تاريخى‏‏‏ برجسته ساخته و نشان مى‏‏‏دهد كه نقش پهلوانان شكل ويژه‏اى‏‏‏ را در دوران دوم رشد جامعه ايرانى‏‏‏ تشكيل داده و نقش تعيين كننده‏اى‏‏‏ در گذار از مرحله دوم به مرحله سوم ايفا كرده است. در اوپراى‏‏‏ “نابوكو”، اثر آهنگ‏ساز بزرگ و مشهور ايتاليايى‏‏‏ ژوزپه وردى‏‏‏، اين گذار در ابتدا با “تنبيه” نابوكو همراه است. شاهى‏‏‏ كه خود را خدا مى‏‏‏نامد. تنبيه اما اقدامى‏‏‏ غيرتاريخى‏‏‏ و در تضاد با نيازهاى‏‏‏ رشد يافته جامعه مى‏‏‏باشد. دوران “خداشاهى‏‏‏” پايان يافته و مرحله “شاه‏خدايى‏‏‏” در تاريخ آغاز شده است. از اين روى‏‏‏ “نابوكو” در ادامه اپرا “بخشيده” و “شاه‏خدا” مى‏‏‏شود. جوانشير تفاوت مرگ سهراب و اسفنديار را نيز در پژوهش پيش گفته خود، در غيرتاريخى‏‏‏ اولى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند كه در سوزناك‏تر بودن بيان فردوسى‏‏‏ درباره مرگ اسفنديار تجلى‏‏‏ مى‏‏‏يابد. جوانشير در آنجا نشان مى‏‏‏دهد كه در دورانى‏‏‏ كه نقش پهلوانان در تاريخ پايان يافته است، وجود سهراب در كنار رستم و حتى‏‏‏ بعد از او، با واقعيت زندگى‏‏‏ هم‏خوانى‏‏‏ نداشته و ناممكن است. ريشه تاريخى‏‏‏ زوال اصل “ولايت فقيه” در جامعه امروزى‏‏‏ نيز ريشه‏اى‏‏‏ مشابه مى‏‏‏باشد.

در يونان قديم، مرحله نخست به شكل كلاسيك بروز كرده است. پايان آن با رشد دولت‏هاى‏‏‏ محلى‏‏‏ و ضرورت اتحاد آن‏ها رقم خورده است. اسكندر مقدونى‏‏‏ محصول اين مرحله از رشد جامعه يونانى‏‏‏ است. همين ساختار را در مصر قديم نيز مى‏‏‏توان يافت. پايان مرحله نخست كه همزمان است با پايان حاكميت بلامنازع “خداشاهى‏‏‏”، در مرحله وحدت شمال و جنوب مصرتحقق يافت. در ايران نيز مى‏‏‏تواند مرحله‏هاى‏‏‏ سه‏گانه را دريافت. پايه‏گذارى‏‏‏ سلطنت هخامنشى‏‏‏ و ايجاد دولت مركزى‏‏‏ حاكم بر قبيله‏هاى‏‏‏ ساكن سرزمين ايران، همزمان است با برقرارى‏‏‏ حاكميت “خداشاهى‏‏‏” بر ايران. حاكميتى‏‏‏ كه عمدتاً برپايه صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ فئوداليسم آسيايى‏‏‏ با تظاهر “استبداد آسيايى‏‏‏” (ماركس) قرار دارد كه در آن اشكال ماقبل (برده‏دارى‏‏‏ خانگى‏‏‏، برده‏دارى‏‏‏ …) نيز وجود دارد.

يكى‏ از ويژگى‏هاى‏ تاريخ ايران در طول چند هزارساله گذشته، وجود بخش “اقتصاد دولتى‏” است كه در مالكيت “شاه‏خدا” بر زمين، منابع زيرزمينى‏، آب و راه‏ها تظاهر كرده است. اين ويژگى‏ يكى‏ از ريشه‏هاى‏ پرتوان حفظ حاكميت مركزى‏ “خدا‏شاه” و ابزار پرتوان حفظ تماميت ارضى‏ و استقلال ايران در طول هزاره‏ها مى‏باشد. اجراى‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏ تحت عنوان “خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏” و تمكين كردن به فرمان سازمان‏هاى‏ مالى‏ امپرياليستى‏ از قبيل صندوق بين‏المللى‏ پول، بانك جهانى‏، سازمان تجارت جهانى‏ و … در دوران اخير كه با حكم آيت‏الله خامنه‏اى‏ در سال ١٣٨٥ و پس از يك‏دست شدن حاكميت با انتخاب احمدى‏نژاد به رياست جمهورى‏ به سياست رسمى‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏ در ايران تبديل شد، نقض غيرقانونى‏ (تغيير در قانون اساسى‏ تنها از طريق همه‏پرسى‏ از مردم مجاز است!) اين ويژگى‏ تاريخى‏ ايران در حفاظت از استقلال و تماميت ميهن خلق‏هاى‏ ايرانى‏ است. ايران از اين طريق زمينه اقتصادى‏ حفظ استقلال كشور را از دست خواهد داد. اجراى‏ اين برنامه امپرياليستى‏ از نظر حقوقى‏ از آن زمان به مورد اجرا گذاشته مى‏شود كه واحدهاى‏ دولتى‏ اقتصاد به “شركت‏هاى‏ سهامى‏” تبديل مى‏گردند. سرشت ضدملى‏ شكاندن اصل حقوقى‏ مالكيت دولتى‏ با تبديل آن به شكل “سهام عدالت” همانقدر خود را مى‏نماياند و موثر واقع مى‏گردد كه در زمان سلطنت تحت عنوان “تقسيم سهام ميان كارگران” عملى‏ شد. هر دوى‏ اين شيوه‏هاى‏ ضدملى‏ و منافى‏ با منافع عاليه و تماميت ارضى‏ كشور، گام نخست براى‏ نابودى‏ ويژگى‏ حاكميت مركزى‏ در سرزمين ايران است. خارج ساختن سهام كارگران در زمان سلطنت از دست آن‏ها و انتقال آن به سرمايه‏داران داخلى‏ و خارجى‏ همانقدر به روندى‏ معمولى‏ تبديل شد، كه سرنوشت “سهام عدالت” را نيز تشكيل خواهد داد.

در طول اين قرن‏ها تا دوران روشنگرى‏‏‏ و پس از آن نيز مى‏‏‏توان نبرد ميان انديشه فلسفى‏‏‏ ايده‏آليسم ذهنگرا و عينگرا را در جوامع بشرى‏‏‏ دنبال كرد. نبردى‏‏‏ كه با عقب‏گردهاى‏‏‏ بسيارى‏‏‏ همراه مى‏‏‏باشد. طبرى‏‏‏ در پيش‏نويس “يادنامه شهيدان” اثر زنده‏ياد رحيم نامور، به اين نبرد انديشه فلسفى‏‏‏ و همچنين به عقب‏گردها در تاريخ ايران اشاره دارد و آن را يكى‏‏‏ از علل عمده عقب‏ماندگى‏‏‏ جامعه ايرانى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند. نبرد انديشه “ماترياليسم قديمى‏‏‏” (ارسطو) و ايده‏آليسم ذهنگرا (نوافلاطون) در يونان قديم به طور موقت، اما براى‏‏‏ دورانى‏‏‏ نسبتاً طولانى‏‏‏ با پيروزى‏‏‏ ايده‏آليسم ذهنگرا پايان مى‏‏‏يابد، تا در هزار سال پيش با نبرد ميان انديشه ايده‏آليسم ذهنگرا و عينگرا در ايران و جوامع اسلامى‏‏‏ با شدت بروز كند. در اين كشورها با رشد شهرها و پيشه‏ورى‏‏‏ و صنعت دستى‏‏‏ شرايط ضرور حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ برپايه دانش رشد يابنده روز بوجود آمده بود. طبرى‏‏‏ همانجا به «فلسفه تعقلى‏‏‏ مشاء» ابن سينا اشاره دارد. فيلسوف‏هاى‏‏‏ برجسته مانند بيرونى‏‏‏، ابن‏سينا و ديگران به نبرد با تظاهر شكل حاكميت “خداشاهى‏‏‏” ولايت و خلافت كه نقش واسطه ميان خدا و بنده آن را براى‏‏‏ خود منظور مى‏‏‏داشت، نبرد انديشه فلسفى‏‏‏ را به اوجى‏‏‏ بى‏‏‏سابقه رساندند. (نگاه كن به ضميمه شماره سه در “جامعه مدنى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ پسامدرن”، توماس مچر، انتشارات پيلا، تهران ١٣٨٤)

تئورى‏‏‏ شناختِ منطق صورى‏‏‏ در دوران روشنگرى‏‏‏، ريشه در نبرد انديشه ميان ايده‏آليسم ذهنگرا و عينگرا و غلبه دومى‏‏‏ دارد.

اما با پيروزى‏‏‏ انديشه علمى‏‏‏ در دوران روشنگرى‏‏‏ در اروپا، نبرد ميان شكل حاكميت “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدايى‏‏‏” همانقدر پايان نيافت كه كوشش انديشه ايده‏آليسم ذهنگرا براى‏‏‏ تصاحب مغز انسان پايان نيافت. اعلام علنى‏‏‏ و رسمى‏‏‏ پاپ اعظم آلمانى‏‏‏ كنونى‏‏‏، بنديكت شانزدهم، درباره «بحث با روشنگرى‏‏‏»، نشان اين نبرد مى‏‏‏باشد. انديشه بنيادگراى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ در مذهب يهودى‏‏‏، مسيحى‏‏‏ و اسلامى‏‏‏ خواستار بازگرداندن شرايط پيش از دوران روشنگرى‏‏‏ به جامعه بشرى‏‏‏ است.

بورژوازى‏‏‏ در طلوع حاكميت خود در دوران روشنگرى‏‏‏، باوجود موضع ضدمذهبى‏‏‏ و ضدكليساى‏‏‏ حاكم بر ايدئولوژى‏‏‏ آن، بزودى‏‏‏ مذهب را به عنوان ابزار حاكميت خادم به منافع خود بازشناخت و به خدمت گرفت. امروز سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول نيز مذهب را به عنوان وسيله براى‏‏‏ بازگرداندن انديشه تعقلى‏‏‏ انسان به مرحله پيش از دوران روشنگرى‏‏‏ به خدمت گرفته است. “الزامات گلوباليستى‏‏”، جايگزين “مشى‏‏الهى‏‏” شده است كه گويا نجات از آن براى‏‏ زحمتكشان كشورهاى‏‏ متروپل و پيرامونى‏‏ و همچنين خلق‏هاى‏‏ كشورهاى‏‏ زير ستم برنامه امپرياليستى‏‏ وجود ندارد. برپايى‏‏‏ دوريشخانه‏هاى‏‏‏ متنوع و “چاه”ها در ايران نمونه‏هاى‏‏‏ نمادين اين كوشش را تشكيل مى‏‏‏دهند. انديشه پسامدرن امپرياليستى‏‏‏، دست در دست انديشه بنيادگرايانه مذهبى‏‏‏ در مذهب يهودى‏‏‏، مسيحى‏‏‏ و اسلامى‏‏‏، به ابزار هولناكى‏‏‏ براى‏‏‏ توجيه سياست تروريستى‏‏‏ و تجاوزكارانه امپرياليسم تبديل شده است. القاى‏‏‏ مجدد انديشه “خداشاهى‏‏‏”  در اذهان مردم در جهان، چه در متروپل‏ها و چه در كشورهاى‏‏‏ پيرامونى‏‏‏، مورد سواستفاده قرار مى‏‏‏گيرد. دالايى‏‏‏ لاما، مبلغ «فرهنگ و سنت» “خداشاهى‏‏‏” كه خواستار تحميل آن به مردم بخش تبت در جمهورى‏‏‏ خلق چين است، همانقدر به صورت “مثبت”مورد سواستفاده در تبليغات امپرياليسم براى‏‏‏ اعمال سياست تجزيه كشور چين قرار مى‏‏‏گيرد، كه شكل “خداشاهى‏‏‏” ولايت فقيه به صورت “منفى‏‏‏” در ايران مورد همين سواستفاده قرار مى‏‏‏گيرد.

نبرد نهايى‏‏ انديشه در طول تاريخ ميان ايده‏آليسم ذهنگرا و عينگرا، با تئورى‏‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر ماترياليسم تاريخى‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏ كه دستاورد بزرگ انديشه ماركسيستى‏‏ مى‏‏باشد،‏ به سرمنزل مقصود رسيد.

اگرچه فردريش هگل با شناخت ديالكتيك، تدارك پديد آمدن انديشه ماركسيستى‏‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏‏ را ديده بود، خود گرفتار در انديشه ايده‏آليستى‏‏‏، قادر نشد به اين قله دست يابد. تئورى‏‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏‏ كه با درك  وحدت ميان انديشه ماترياليستى‏‏‏ فويرباخ با ديالكتيك ذهن‏گراى‏‏‏ هگل كشف شد، به نام ماركس در تاريخ ثبت و قله تاريخى‏‏‏ انديشه بشرى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد.

نبرد ميان شكل حاكميت خداشاهى‏‏‏ و شاه‏خدايى‏‏‏ در جوامع اشكال متفاوتى‏‏‏ يافته است.

براى‏‏‏ نمونه انقلاب بورژوازى‏‏‏ در انگلستان، به شكل خداشاهى‏‏‏ حاكميت طبقاتى‏‏ از اين طريق “پايان” بخشيد كه شاه انگلستان را به رياست كليسا نيز گمارد. انقلاب كبير بورژوازى‏‏‏ فرانسه بنيادى‏‏‏‏ترين ضربه را به حاكميت كليسا كاتوليك وارد ساخت و حتى‏‏‏ پاپ اعظم را هم از مقامش حذف و براى‏‏‏ مدتى‏‏‏ زندانى‏‏‏ كرد، اما سرمايه‏دارى‏‏‏ پيروز شده در انقلاب با ابراز استغفار از انقلاب و حاشاى‏‏‏ آن، بزودى‏‏‏ كليسا را به ابزار در خدمت حفظ و تحكيم حاكميت خود تبديل نمود. در ايران پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧، اين بازگشت قهقرايى‏‏‏ حتى‏‏‏ عميق‏تر از دوران “كلاسيك” (و رومانتيك) قرن نوزدهم در اروپا عملى‏‏‏ شد و شكل حاكميت خداشاهى‏‏‏ “ولايت فقيه” برميهن انقلابى‏‏‏ حاكم شد.

برخلاف بورژوازى‏‏‏ كه نبرد عليه حاكميت كليسا را به مبارزه‏ با “مذهب” تبديل ساخت، و همانطور كه بيان شد، ديرتر مذهب را بر ابزار ايدئولوژيك حاكميت خود اضافه نمود، ماركسيسم نه نبرد با مذهب و نه تبديل ساختن آن را به ابزار حاكميت برمى‏‏‏تابد. ماركس مى‏‏‏گويد: تقابل علمى‏‏‏ چندين قرن با مذهب، ريشه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ بوجود آمدن و “ضرورى‏‏‏” شدن آن را در طول تاريخ برملا ساخته است. نبرد را بايد عليه اين علل به پيش برد (به نقل از “پائين، آنجا كه زندگى‏‏‏ بورژوايى‏‏‏ …درباره فلسفه و فيلسوف‏ها”، روبرت اشتيگروالد، www.kulturmaschienen.de ،  ٢٠٠٩، ص ١٢٣).

در دوران كنونى‏‏‏، نيروهاى‏‏‏ مدافع سرمايه‏دارى‏‏‏ در اپوزيسيون ايران به‏ويژه در خارج از كشور، از سلطنت‏طلب‏ها تا جمهورى‏‏‏خواهان و به اصطلاح نيروهاى‏‏‏ “چپ” نيز نبرد عليه حاكميت خداشاهى‏‏‏ “ولايت فقيه” را به نبرد ميان “حاكميت مذهبى‏‏‏” و “لائيك” تبديل نموده‏اند، در عين حال كه مذهب را به عنوان ابزار ايدئولوژيك حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏، مورد تائيد قرار مى‏‏‏دهند. اين نيروها مى‏‏كوشند “ولايت فقيه” را در ايران مقوله‏اى‏‏ “مذهبى‏‏” بنمايانند كه گويا جدا از نظام سرمايه‏دارى‏‏ در خلع قرار دارد. مدرسى‏‏- ميلادى‏‏ در نوشتار «نيم‏نگاهى‏‏ به مقاله طرد رژيم “ولايت فقيه”، نه استراتژى‏‏، نه تاكتيك» آن را مقوله‏اى‏‏ مذهبى‏‏ مى‏‏نامند: «ولايت فقيه مقوله‏اى‏‏ مذهبى‏‏ است.» اين در حالى‏‏ است كه “ولايت فقيه” اكنون در ايران شكل حاكميت نظام مافيايى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ را به نمايش گذاشته است. اعلام “مذهبى‏‏” بودن اين مقوله، كه نشان عدم تميز پديده از ماهيت است، طبقاتى‏‏ بودن “ولايت فقيه” را به عنوان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ در ايران پرده‏پوشى‏‏ كرده و ماهيت آن را در ذهن طبقه كارگر و ميهن‏دوستان مبهم مى‏‏سازد.

بدون ترديد در گذشته و در كشورهاى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ سابق در مورد تقابل با مذهب و اشكال تبلور آن توسط احزاب كمونيست حاكم اشتباه‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏، تئوريك، اجتماعى‏‏‏- سياسى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏ سنگينى‏‏‏ تحقق يافته است. فيدل كاسترو اين اشتباه‏ها را در كوبا، عدم شناخت و درك نقش مذهب و كليسا در اين كشور مى‏‏‏داند كه بيان ناتوانى‏‏‏ در شناخت و درك آن به‏مثابه سنت فرهنگى‏‏‏- تاريخى‏‏‏ مردم كوبا مى‏‏‏باشد. به اين اشتباه‏ها در كوبا با قاطعيت پايان داده شده است.

در لهستان با مردمى‏‏‏ بشدت مذهبى‏‏‏ كه در آن كليساى‏‏‏ كاتوليك در طول چند قرن نقش تاريخى‏‏‏ براى‏‏‏ پديد آمدن هويت ملى‏‏‏ را نيز ايفا كرده است، يعنى‏‏‏ به عنصر ملى‏‏‏ مردم لهستان كه زير فشار ميان روسيه ارتدوكس در شرق و پروس پروتستان در غرب بودند، تبديل شده بود، يك اشتباه تاريخى‏‏‏ حزب كمونيست، فاجعه‏اى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ را بوجود آورد. حزب كمونيست حاكم با اشتباهى‏‏‏ سنگين در شهرسازى‏‏‏، شرايط ايجاد شدن جنبش “همبستگى‏‏‏” را بوجود آورد. اين اشتباه به وسيله سواستفاده كليساى‏‏‏ كاتوليك و اسقف آن كه بعدها به پاپ اعظم “پول ششم” انتخاب شد، تبديل شد. سارا واگن كنشت، ماركسيست جوان آلمانى‏‏‏ در تز دكتراى‏‏‏ خود به بررسى‏‏‏ اين امر پرداخته و نشان مى‏‏‏دهد كه در شهرك سازى‏‏‏ براى‏‏‏ ٥٠ هزار نفر در نزديكى‏‏‏ شهر دانسيگ، همه مراكز فرهنگى‏‏‏ و خدماتى‏‏‏ از تاتر و سينما و ورزشگاه و خدمات پزشكى‏‏‏ و مهد كودك و دبستان و مدرسه تا باغ و گردشگاه‏ها در نظر گرفته وساخته شده بود، اما نه جايى‏‏‏ براى‏‏‏ ساختمان كليسا در نظر گرفته و نه بودجه‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ آن تعيين شده بود. اسقف دانسيك، پاپ بعدى‏‏‏ “پول ششم”، با برپا ساختن يك صليب چوبى‏‏ در ميدانى‏‏‏ خالى‏‏‏، نهضت كليسايى‏‏‏اى‏‏‏ را ايجاد كرد كه به “سنديكا همبستگى‏‏‏” تبديل شد و نهايتاً در آنجا كليسايى‏‏‏ با پول ارسال شده از آمريكا و ديگر كشورهاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ ساخته شد، كه در آن “سنگ‏پاره‏اى‏‏‏ از ماه” نيز به عنوان هديه دولت ايالات متحده آمريكا در جاى‏‏‏ ويژ‏ه‏اى‏‏‏ كار گذاشته شده است.

يكى‏‏‏ از دليل‏هاى‏‏‏ فروپاشى‏‏‏ سوسياليسم واقعاً موجود در اروپا، تبديل مبارزه طبقاتى‏‏‏ عليه علل ايجاد شدن مذهب، به مبارزه عليه مذهب مى‏‏‏باشد.

*- ازجمله نوشتار “طرد رژيم ولايت فقيه، نه استراتژى‏‏‏، نه تاكتيك” (ب الف بزرگمهر در تارنگاشت عدالت)؛ پاسخ به اين نوشتار “نيم نگاهى‏‏‏ به مقاله “طرد رژيم …” (سيمن مدرسى‏‏‏- ميلاد منزوى‏‏‏، تارنگاشت عدالت، ٣٠ ارديبهشت ١٣٨٥)؛ “كنكاشى‏‏‏ در شعار طرد رژيم ولايت فقيه از منظر اسناد رسمى‏‏‏ آخرين كنگره حزب” (ش ب اميد، تارنگاشت عدالت، نهم خرداد ١٣٨٥) و نوشتار “كنكاش در كنكاشى‏‏‏ در شعار طرد رژيم ولايت فقيه …” (ميلاد منزوى‏‏‏، ٢٤ر٣ر١٣٨٥).




بيان موضع‏، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏هاست (٥)
شعار «طرد رژيم ولايت فقيه»، دايره‏اى‏‏ چهارگوش!
اتحاد نيروهاى‏ مدافع آماج‏هاى‏ انقلاب مردمى‏- دموكراتيك و ملى‏- ضدامپرياليستى

مقاله شماره 1389 / 5 (دوم اردیبهشت)

واژه راهنما: ارزيابى‏‏ شعار «طرد رژيم ولايت فقيه» در سند كنگره چهارم ح ت ا. برخلاف نظر سوسيال دموكرات‏ها، شعار دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ لنينى‏‏ تنها در شرايط انقلابى‏‏ بر يكديگر انطباق دارند. “سخنى‏‏ با همه توده‏اى‏‏ها” اثر كيانورى‏‏ است. شعار «طرد …» با هدف ايجاد اتحاد با “مجاهدين …» پيشنهاد شد. موضع پوزيتويستى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ ريشه در منسوخ شدن تحليل ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ در حزب ت ا دارد. هدف بررسى‏‏ علمى‏‏- ديالكتيكى‏‏. سرشت جانبدارانه بررسى‏‏ ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ و موضع طبرى‏‏ در سروده زندانش. سياست ضدمذهبى‏‏، سياستى‏‏ غيرتوده‏اى‏‏. زيباشناسى‏‏ گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها.

هاتف رحمانى‏‏‏ نوشتار جديدى‏‏‏ در اختيار “توده‏اى‏‏‏ها” قرار داده است (١). موضوع آن ارزيابى‏‏‏ “شعار طرد رژيم ولايت فقيه” مى‏‏‏باشد. او خواستار «پاسخ مشخص» به پرسش‏هايى‏‏‏ شده‏است كه پيش‏تر در اين ارتباط مطرح ساخته بود. گويا “توده‏اى‏‏‏ها” «با اتخاذ سياست “كوچه على‏‏‏چپ” عملاً از پاسخ مشخص [به پرسش‏ها] طفره رفته» است.

نظريه‏پرداز پيش‏تر نيز نوشتارهاى‏‏‏ متعددى‏‏‏ در اطراف همين شعار براى‏‏‏ آشنايى‏‏‏ “توده‏اى‏‏‏ها” با نظريات مختلف ابراز شده، ارسال كرده بود كه با تشكر مطالعه شد (٢). به ويژه‏ آنكه در نوشتار سيمين مدرسى‏‏‏- ميلاد منزوى‏‏‏ به نقل از مجموعه آثار لنين، موضع لنين درباره وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ حزب طبقه كارگر در ارتباط با مبارزه در روسيه نقل شده است. نظرى‏‏‏ كه كارپايه انديشه مطرح شده در “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران” توسط زنده‏ياد ف م جوانشير درباره «برنامه حداقل كارگرى‏‏‏» حزب توده ايران را تشكيل مى‏‏‏دهد.

نظريه‏پرداز بلافاصله در ادامه توضيح و استدلال درباره گويا غيرمشخص بودن پاسخ “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏نويسد: «اما براى‏‏‏ آنكه ما دچار شيوه درازگويى‏‏‏ و پريشان ايشان نگرديم، موضوع مشخصى‏‏‏ را مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهيم.»

يكى‏‏‏ از موضوع‏هاى‏‏‏ مشخص مورد نظر نظريه‏پرداز، ارزيابى‏‏‏ شعار “طرد ولايت فقيه” و موضع در برابر آن است. گرهى‏‏ در انديشه او و ديگرانى‏.

در اين زمينه “توده‏اى‏‏‏ها” در نوشتار سوم “بيان موضع، …” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1138&lang=fa) نكاتى‏‏‏ را در ارتباط با نشان دادن علائم انديشه متافيزيكى‏‏‏ نزد نظريه‏پرداز، مطرح ساخته است. همچنين ضرورت حذف اصل عتيقه‏اى‏‏‏ خداشاهى‏‏‏ يا ولايت فقيه (٣) را در نوشتارهاى‏‏‏ متعدد بارها مستدل نموده است (نگاه شود ازجمله به http://www.tudeh-iha.com/?p=1080&lang=fa).  نظريه‏پرداز نيز اين موضع “توده‏اى‏‏‏ها” را در همين نوشتار مورد تائيد و تاكيد قرار مى‏‏‏دهد و مى‏‏‏نويسد: «البته ايشان (“توده‏اى‏‏‏ها”) در عمل نقش “ولى‏‏‏ فقيه” را در نابودى‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏ انقلاب تائيد مى‏‏‏كنند» و به نقل از “توده‏اى‏‏‏ها” به «حكم حكومتى‏‏‏ آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏» كه بدون همه‏پرسى‏‏‏ از مردم به طور غيرقانونى‏‏‏ به نقض اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ دست زده است،‏ اشاره دارد. ديرتر نيز به اين پرسش نظريه‏پرداز بازمى‏‏‏گرديم.

موضوع پراهميت ديگرى‏‏‏ كه نظريه‏پرداز مطرح مى‏‏‏سازد، اين پرسش است كه «چه بايد كرد»؟

نظريه‏پرداز با نقل قول از نوشتار “شرايط حاكم بر ايران‏ بيان وضع «پات» در كشور است” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1121&lang=fa) به توضيح «چه بايد كرد» از ديد “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏پردازد. “توده‏اى‏‏‏ها” در آنجا بر ضرورت ايجاد پيوند ميان وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ حزب توده ايران، آنطور كه زنده‏ياد جوانشير در كتاب “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران” برشمرده است، پاى‏‏‏مى‏‏‏فشرد.

نظريه‏پرداز سپس با نقل نكاتى‏‏‏ از سند كنگره چهارم حزب توده ايران (بهمن ١٣٧٣) كه در آن نيز مساله پيوند ميان وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ برجسته و ضرورى‏‏‏ اعلام شده است و مقايسه آن با نظريات “توده‏اى‏‏‏ها”، از گويا ناجوانمرد بودن عملكرد “توده‏اى‏‏‏ها” ابراز ناخرسندى‏‏‏ مى‏‏‏كند و از دست “توده‏اى‏‏‏ها” به «گربه مرتضى‏‏‏على‏‏‏» پناه مى‏‏‏برد و مى‏‏‏نويسد: «انسان به قول مذهبى‏‏‏ها، خدا وكيلى‏‏‏!، مى‏‏‏ماند كه با اين گربه مرتضى‏‏‏ على‏‏‏ چه كند؟» كه موضع حزب را حاشا مى‏‏‏كند و ادامه مى‏‏‏دهد: «حزب داراى‏‏‏ برنامه است. در برنامه حزب توده ايران مصوب كنگره چهارم ازجمله مى‏‏‏خوانيم: «حزب توده ايران، بر اساس ارزيابى‏‏‏ خود از مرحله رشد اجتماعى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏ جامعه، مرحله كنونى‏‏‏ انقلاب ايران را مرحله دموكراتيك و ملى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند، و معتقد است كه تداوم و پيروزى‏‏‏ نهايى‏‏‏ اين انقلاب [! كه به تائيد سند در سال ١٣٧٣ شكست نخورده است!] در گروى‏‏‏ نقش اساسى‏‏‏ و تعيين كننده طبقه كارگر و توان نيروهاى‏‏‏ سياسى‏‏‏ طبقه كارگر در رهبرى‏‏‏ چنين جنبشى‏‏‏ است. حزب توده ايران بر اساس تجربه سده اخير از رشد سرمايه‏دارى‏‏‏ در جامعه ما، معتقد است كه نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ در هر شكل سياسى‏‏‏ آن، در كشور ما قادر به حل معضلات عقب‏ماندگى‏‏‏ و بى‏‏‏عدالتى‏‏‏ دهشتناكى‏‏‏ كه سراپاى‏‏‏ جامعه را فراگرفته است، نيست [«عقب‏ماندگى‏‏‏ و بى‏‏‏عدالتى‏‏‏» كه ظاهراً به مفهوم فقدان آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و حقوق اجتماعى‏‏‏ زحمتكشان منظور نظر است كه “تضاد اصلى‏‏‏” مرحله كنونى‏‏‏ در جامعه را تشكيل مى‏‏‏دهد] و ايران تنها با تحديد رشد سرمايه‏دارى‏‏‏ و سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ [كه به معناى‏‏ ايجاد پيوند ميان وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏] است كه مى‏‏‏تواند خود را از زنجيرهاى‏‏‏ فقر، عقب‏ماندگى‏‏‏ و بى‏‏‏عدالتى‏‏‏ رها سازد. … در سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ مورد نظر ما، دولت و جامعه روابط دگرگون شده‏اى‏‏‏ با هم پيدا مى‏‏‏كنند … راه پيشرفت و ترقى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ كشور، بر اساس دموكراتيك و [با] به رسميت شناختن حقوق شهروندان، باز مى‏‏‏شود و با دگرگون شدن كامل ساختار حكومتى‏‏‏ بر اساس دموكراتيك و مردمى‏‏‏، راه پيشرفت و تكامل بى‏‏‏وقفه جامعه [!؟] گشوده مى‏‏‏گردد [كه به مفهوم ايجاد شدن شرايط گذار مسالمت‏آميز به سوسياليسم است!]. … چنين تحولى‏‏‏ محتاج بسيج نيرو در ابعاد جامعه، و اتحادى‏‏‏ نيرومند از نيروهاى‏‏‏ تحول‏طلب و پيشرو [بخوان خواستار سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏]، خصوصاً جنبش كارگرى‏‏‏ و كمونيستى‏‏‏ ايران است.»

سند كنگره چهارم از تحليل فوق، كه كليت آن را بايد مورد تائيد قرار داد، شعار زير را استخراج كرده و تحق بخشيدن به آن را «مهم‏ترين وظيفه نيروهاى‏‏‏ مترقى‏‏‏ و آزاديخواه كشور [بخوان در مركز آن طبقه كارگر و حزب آن، حزب توده ايران براى‏‏‏] پايان دادن به رژيم ديكتاتورى‏‏‏ “ولايت فقيه”، و روى‏‏‏ كار آمدن يك دولت ائتلاف ملى‏‏‏، ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند و معتقد است مهم‏ترين گام در اين راه، ايجاد يك جبهه وسيع مردمى‏‏‏ و ضدديكتاتورى‏‏‏ است.»

برش انديشه (صرفنظر از نكات غيردقيق در بيان) خود را در دو لحظه بيان نشده در نتيجه‏گيرى‏‏‏ نشان مى‏‏‏دهد.

اول- مضمون دولت «ائتلاف ملى‏‏‏» ناگفته و مبهم مى‏‏‏ماند. آماجى‏‏‏ كه مى‏‏‏بايستى‏‏‏ در برابر دولت «ائتلاف ملى‏‏‏» قرار داشته باشد، به طور روشن مطرح نمى‏‏‏گردد. «اساس دموكراتيك و [با] به رسميت شناختن حقوق شهروندان» كه پيش‏تر در سند مطرح شده بود، به عنوان ويژگى‏‏ كشور در دوران «سمت‏گيرى‏‏ سوسياليستى‏‏» ذكر شده بود.

دوم- باوجود اينكه در سند كنگره مساله راه رشد جامعه به طور مشخص تعريف شده است، يعنى‏‏‏ راه رشد با سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ به عنوان تنها راه برون رفت كشور از بن‏بست تاريخى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏گردد كه حزب طبقه كارگر پرچمدار آن مى‏‏‏باشد، در نتيجه‏گيرى‏‏ از تحليل سند، سخنى‏‏ روشن و دقيق در اين بابت مطرح نمى‏‏‏گردد. گويا «پايان دادن به رژيم ديكتاتورى‏‏‏ …» از دو مرحله جداگانه تشكيل مى‏‏‏گردد، يكى‏‏‏ مرحله “دموكراتيك” كه تنها پس از تحقق آن، مرحله راه رشد كشور مى‏‏‏تواند اصلاً طرح گردد. مساله گذار مسالمت‏آميز به سوسياليسم، در كدام از اين مرحله‏ها به موضوع روز تبديل مى‏‏شود نيز مسكوت گذاشته مى‏‏شود. اين پندار، موضع پوزيتويستى‏‏ كلاسيك سوسيال دمكرات است، كه به ابزار پرتوانى‏‏‏ در اختيار سرمايه‏دارى‏‏‏ براى‏‏‏ حفظ حاكميت خود تبديل شده است. سرشت پوزيتويستى‏‏‏ اين انديشه و ريشه متافيزيكى‏‏‏ آن روشن است و در نوشتار پيش گفته درباره «مقدورات» طرح شده توسط همين نظريه‏پرداز، به آن اشاره شده است (http://www.tudeh-iha.com/?p=1138&lang=fa).

ابهام برشمرده شده در اين پديده متبلور مى‏‏‏شود كه وظيفه “دموكراتيك” و وظيفه “سوسياليستى‏‏‏” در شعار «پايان دادن به رژيم ديكتاتورى‏‏‏ “ولايت فقيه”»،درهم ادغام مى‏‏شوند و از اين طريق، مرز دو مبارزه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ غيرقابل شناخت مى‏‏گردد. نظر و برداشت سيمين مدرسى‏‏‏- ميلاد منزوى‏‏‏ درباره اين ادغام صراحت دارد. آن‏ها در نوشتار «نيم‏نگاهى‏‏‏ به مقاله طرد رژيم “ولايت فقيه”، نه تاكتيك و نه استراتژى‏‏‏» مى‏‏‏نويسند: «شعار [طرد …] به هر دو وجه وظايف كمونيست‏ها توجه كامل دارد.» مدرسى‏‏‏- منزوى‏‏‏ در توضيح واقع‏بينانه بودن سرشت دوگانه شعار «طرد …» در نوشتار خود چنين ادامه مى‏‏‏دهند: «از يك سو با تشريح ماهيت طبقاتى‏‏‏ واقعى‏‏‏ حاكميت، جهت استثمارگرانه آن را نشان مى‏‏‏دهد، از سوى‏‏‏ ديگر با تشريح ماهيت ضددموكراتيك آن، خواهان وسيع‏ترين توجهات و تمركز نيروى‏‏‏ مبارزه اجتماعى‏‏‏ در راستاى‏‏‏ تحقق دموكراسى‏‏‏ در جامعه به سوى‏‏‏ آن [بخوان عليه رژيم] مى‏‏‏شود.»

اين در حالى‏‏‏ است كه تعريف بسيار «مشخص» لنين زمانى‏‏‏ كه درباره فعاليت عملى‏‏‏‏‏ سوسيال دموكرات‏ها مى‏‏‏‏‏نويسد، صراحت دارد: «منظور فعاليت عملى‏‏‏‏‏ سوسيال دموكرات‏ها، رهبرى‏‏‏‏‏ مبارزه طبقاتى‏‏‏‏‏ پرولتاريا و متشكل كردن اين مبارزه است. در هر دو صورت آن: مبارزه سوسياليستى‏‏‏‏‏ (مبارزه بر ضد طبقه سرمايه‏داران، يعنى‏‏‏‏‏ مبارزه‏اى‏‏‏‏‏ كه همّش مصروف به انهدام رژيم طبقاتى‏‏‏‏‏ و ايجاد جامعه‏اى‏‏‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏‏‏ است) و مبارزه دموكراتيك (مبارزه بر ضد حكومت مطلقه، يعنى‏‏‏‏‏ مبارزه‏اى‏‏‏‏‏ كه همّ آن مصروف به دست آوردن آزادى‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏ در روسيه و دموكراتيك كردن رژيم سياسى‏‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏‏ روسيه است) …». (مجموعه آثار جلد دوم، ص ٨٢٧، ترجمه زنده‏ياد پورهرمزان).

تركيب و ادغام دو وظيفه در شعار «طرد رژيم ولايت فقيه”»، غيرمستدل و ابهام‏برانگيز مى‏‏‏باشد. نادرستى‏‏‏ چنين ادغامى‏‏‏ بر دو استدلال استوار است. يكى‏‏‏، حذف عمـلـى‏‏‏ دورنماى‏‏‏ راه رشد آينده كشور و به‏ويژه مبهم باقى‏‏‏ ماندن استدلال درست در سند كنگره چهارم حزب دال براين‏كه راه رشد ترقى‏‏‏خواهانه كشور، تنها راه رشد با سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ به رهبرى‏‏‏ حزب توده ايران مى‏‏‏تواند باشد. تنها وظيفه «دولت ائتلاف ملى‏‏‏»، «پايان دادن به رژيم ديكتاورى‏‏‏ “ولايت فقيه”» است، زيرا گويا مبارزه دموكراتيك لنينى‏‏ عملى‏‏ نيست. چرا بايد جبهه برشمرده شده و دولت بيرون آمده از آن، لزوماً خواستار راه رشد با سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ باشد، در حالى‏‏‏ كه تحت رهبرى‏‏‏ حزب توده ايران نيز قرار ندارد؟ پرسشى‏‏ بدون پاسخ در نظر اين دو نظريه‏پرداز!

حذف عملى‏‏‏ دورنماى‏‏‏ راه رشد آينده كشور در اين شعار ريشه در استدلال فوق دارد.

دو نظريه‏پرداز براى‏‏‏ حل تضاد در انديشه بيان شده در نوشتار خود درباره توجيه سرشت دوگانه شعار «طرد …»، ظاهراً به نقل از سند كنگره چهارم حزب، به رد نظر لنين درباره مبارزه دموكراتيك در ايران در سال ١٣٧٣ پرداخته و چنين توضيح مى‏‏‏دهند: «حزب توده ايران اعتقادى‏‏‏ به “رفرم”پذيرى‏‏‏ حاكميت [بخوان سرمايه‏دارى‏‏‏ در] جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ندارد». اين ارزيابى‏‏‏، با صراحت درونمايه مبارزه دموكراتيك به مفهوم لنينى‏‏‏ را در نظام حاكم نفى‏‏‏ مى‏‏‏كند، كه خود در چند سطر پيش‏تر از منتخبات لنين نقل كرده بود: «مبارزه دموكراتيك (مبارزه بر ضد حكومت مطلقه، يعنى‏‏‏‏‏ مبارزه‏اى‏‏‏‏‏ كه همّ آن مصروف به دست آوردن آزادى‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏ در روسيه و دموكراتيك كردن رژيم سياسى‏‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏‏ روسيه است) …». دو نظريه‏پرداز خود نيز به تضاد ميان «رفرم‏ناپذيرى‏‏‏» و نظر لنين درباره آماج نبرد دموكراتيك، واقف هستند. از اين روى‏‏‏ مى‏‏‏كوشند اين تضاد در انديشه خود را با “اما” و “ولى‏‏‏” ديگرى‏‏‏ “حل” كنند.

آن‏ها در ادامه باز از قول سند كنگره چهارم حزب مى‏‏‏نويسند: «ولى‏‏‏ [حزب] معتقد است كه با تجهيز نيرو در درون جامعه و ايجاد يك جنبش وسيع توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏توان استبداد قرون وسطايى‏‏‏ حاكم را گام به گام به عقب‏نشينى‏‏‏ وادار كرد»، يعنى‏‏ مى‏‏توان باوجود اين مبارزه دموكراتيك لنينى‏‏ را مجرى‏‏ ساخت!  «حاكميت رفرم‏ناپذير»ى‏‏ كه گويا «گام به گام به عقب‏نشينى‏‏‏ تن مى‏‏‏دهد»! ما با توضيح كلاسيك “دايره چهارگوش” روبرو هستيم!

تجربه سال ١٣٨٨ نادرستى‏‏‏ اين تئورى‏‏‏ را به اثبات رساند! اما هسته درستى‏‏ در «رفرم‏ناپذيرى‏‏» وجود دارد كه در سند اصلاً طرح نمى‏‏گردد. با مبارزه براى‏‏‏ آماج‏هاى‏‏ دموكراتيك مردم، مرحله “حل” تضاد اصلى‏‏ جامعه فرا مى‏‏رسد. به اين هدف مى‏‏توان با «تجهيز نيرو» براى‏ مبارزه براى‏ آماج‏هاى‏ دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ دست يافت. اين شناخت در سند درك نشده باقى‏‏ مى‏‏ماند. عدم شناخت و درك تضاد اصلى‏‏‏ و مبارزه براى‏‏‏ تعميق آن است كه نويسندگان سند به طور مبهم احساس مى‏‏‏كنند، ولى‏‏‏ قادر به شناخت و توضيح آن نيستند و از اين روى‏‏‏ در تنگناى‏‏‏ استدلالى‏‏‏ قرار مى‏‏‏گيرند  و اجباراً به “اما” و “ولى‏‏‏” پناه مى‏‏‏برند! (ضعف خيزش انقلابى‏ كنونى‏ مردم، جدا ساختن هدف آزادى‏ از راه رشد آينده ايران است كه هر روز بيش‏تر شناخته و درك مى‏شود!)

استدلال ديگر، مبتنى‏‏‏ است بر اين واقعيت كه شعار طرح شده به هر نيرويى‏‏‏ اجازه مى‏‏‏دهد، بزعم خود، يار ما باشد. به عبارت ديگر مفهوم “اتحاد” در «جبهه وسيع مردمى‏‏‏ و ضدديكتاتورى‏‏‏» مبهم و غيرقابل شناخت از كار درمى‏‏‏آيد. اين در حالى‏‏‏ است كه لنين روشنى‏‏‏ و صراحت موضع نيروهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ را پيش‏شرط رشد آگاهى‏‏‏ توده‏ها و برپايه آن، ايجاد شدن “اتحادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏” مى‏‏‏داند. به نظر او، در غير اين صورت «اتحاد ما فقط مفهوم موهومى‏‏‏ خواهد بود» (لنين، كليات به آلمانى‏‏‏، جلد ٤، ص ٣٢٩)

ايجاد ابهام در شعار پيش‏گفته «طرد …» ريشه در اين امر دارد كه اين شعار كه به تعريف لنين بيان وظيفه “دموكراتيك” مبارزه با ديكتاتورى‏‏‏ است، نمى‏‏‏تواند پاسخگوى‏‏‏ وظيفه “سوسياليستى‏‏‏” باشد كه يكى‏‏‏ از دو وظيفه حزب طبقه كارگر را تشكيل مى‏‏‏دهد. ادغام دو وظيفه در اين شعار، موجب نادقيق و مبهم شدن درونمايه آن گشته و از اين روى‏‏‏ شعارى‏‏‏ است نادرست و غيرعلمى‏‏‏ براى‏‏‏ سال ١٣٧٣.

اين شعار ريشه در نتيجه‏گيرى‏‏‏ علمى‏‏‏- منطقى‏‏‏ از نكاتى‏‏‏ كه پيش‏تر در سند درباره ارزيابى‏‏‏ از اوضاع كشور بعمل آمده بود، ندارد. اين شعار حتى‏‏ در تضاد با ارزيابى‏‏‏ سند كنگره چهارم مى‏‏‏باشد كه هاتف رحمانى‏‏‏ و ديگران آن را پشتوانه تصور خود از “انقلابى‏‏‏” بودن سياست حزب توده ايران مى‏‏‏سازند. اين شعار پيگيرى‏‏‏ لازم منطقى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر انديشه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ از خود نشان نمى‏‏‏دهد. موضع لنين پيگير و روشن است. نويسنده سند كنگره، تا آنجا كه اين نظر را منتقل مى‏‏‏سازد، به موضع لنين پايبند است. آنجا كه به قول هاتف رحمانى‏‏‏ خطاب به نگارنده به «تجاهل عارفانه» متوسل مى‏‏‏شود و به طرح شعار اراده‏گرايانه «طرد رژيم “ولايت فقيه”» به عنوان وظيفه روز و “شاه‏كليدى‏‏‏” كه «به هر دو وجه وظايف كمونيست‏ها توجه كامل دارد» (مدرسى‏‏‏- ميلادى‏‏‏) مى‏‏‏پردازد، به موضع سوسيال دمكرات پناه مى‏‏‏برد. اين نكته رابيش‏تر بشكافيم:

هدف با صراحت اعلام شده شعار، ايجاد “اتحادى‏‏‏” است كه مى‏‏‏تواند در مرحله معينى‏‏‏ از نبرد اجتماعى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ و بجا باشد، همانطور كه در گذشته نيز بوده است و ما به آن بازمى‏‏‏گرديم. اما بايد نخست به اين پرسش پاسخ داد كه در سال ١٣٧٣ “ضرورت” برپا شدن چه اتحادى‏‏‏ وجود دارد. اين اتحاد بر چه تحليلى‏‏‏ استوار است. از اين طريق است كه درونمايه اتحاد شناخته و قابل درك و انطباق آن با شرايط حاكم مستند مى‏‏‏گردد. بعد از اين مقدمات است كه مى‏‏‏توان نيروى‏‏‏ مشخص اتحاد را شناخت و براى‏‏‏ ايجاد پيوند با آن، كوشيد.

منظور از «ضرورت» چيست؟ منظور آنست كه آيا در شرايط رشد و تعميق تضاد اجتماعى‏‏‏ در سال ١٣٧٣، شرايط انقلابى‏‏‏ بوجود آمده است كه براندازى‏‏‏ يا «طرد رژيم “ولايت فقيه”» به مسئله روز تبديل شده باشد؟

با ايجاد شدن شرايط انقلابى‏‏‏، شعارهاى‏‏‏ دموكراتيك نيز تا سطح شعارهاى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ رشد مى‏‏‏كنند. در كتاب و فيلم “ده روزى‏‏‏ كه دنيا را لرزاند”، جان ريد اين نكته را در صحنه‏اى‏‏‏ نشان مى‏‏‏دهد، كه يك سوسيال‏رولوسيونر براى‏‏‏ كارگر مسلحى‏‏‏ در اين‏باره توضيحاتى‏‏‏ مفصل مى‏‏‏دهد كه سياست بلشويك‏ها نادرست و سياستى‏‏‏ كه او پيشنهاد مى‏‏‏كند درست بوده و بايد آن را دنبال نمود. پرسش پاسخگونه كارگر در پايان سخنان سوسيال‏رولوسيونر اين است كه «بالاخره بگو، تو طرفدار پرولتاريا هستى‏‏‏، يا نيستى‏‏‏؟»

سوسيال‏رولوسيونرها كه تاكنون دستشان در دست منشويك‏ها قرار دارد، براى‏‏‏ حفظ دولت كرنسكى‏‏‏ مى‏‏‏كوشند و مى‏‏‏خواهند اكثريت خود را در “شوراها” حفظ كنند. آن‏ها مى‏‏‏كوشند به اين هدف از طريق نفى‏‏‏ آماج سوسياليستى‏‏‏ انقلاب اكتبر در شرف تكوين، دست يابند. اما ديگر خواست‏هاى‏‏‏ دموكراتيك “نان، زمين و صلح”، در اوج تعميق تضاد اصلى‏‏‏ در جامعه، به سطح خواست سوسياليستى‏‏‏ ارتقا يافته‏اند. “نان، زمين و صلح” تنها در پيوند با راه رشد آينده كشور، راه رشد سوسياليستى‏‏‏، قابل دسترسى‏‏‏ هستند! اين امر به واقعيت قابل شناخت براى‏‏‏ اكثريت زحمتكشان و نمايندگانشان در “شوراها” تبديل شده است. آيا در سال ١٣٧٣ در ايران وضع انقلابى‏‏‏ حاكم بود كه مجاز مى‏‏‏داشت، از سخنان مورد تائيد در سند كنگره، الزاماً به شعار “اتحادى‏‏‏” نايل شويم كه در ظاهر امر داراى‏‏‏ مضمونى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ بوده به معناى‏‏‏ سرنگونى‏‏‏ يا «طرد رژيم “ولايت فقيه”» است؟ شعارى‏‏‏ كه در عمل حزب توده ايران را در كنار سلطنت‏طلبان، جمهورى‏‏‏خواهان و “چپ” تهى‏‏‏ از انديشه و عمل انقلابى‏‏‏ قرار مى‏‏‏داد و داد؟

بانگ كيانورى‏‏‏ در نوشتارش تحت عنوان “سخنى‏‏‏ با همه توده‏اى‏‏‏ها” درباره نادرستى‏‏‏ اين شعار در آن روز، در سال ١٣٧٣، سال برگزارى‏‏‏ كنگره چهارم حزب توده ايران، يعنى‏‏‏ سه سال پيش از آنكه بيان “حماسه دوم خرداد” پس از انتخاب محمد خاتمى‏‏‏ به رياست جمهورى‏‏‏ و تصحيح سياست حزب در اين‏باره به ورد كلام “نامه مردم” تبديل شود كه در شماره ٥٠٦ خود در ٣٠ ارديبهشت ١٣٧٦ نوشته بود: «ما نمى‏‏توانيم كوچكترين خوش‏بينى‏‏ در مورد سرنوشت اين انتخابات و تاثير آن بر زندگى‏‏ مردم داشته باشيم، هشدارى‏‏ واقع‏بينانه است. ارزيابى‏‏ واقع‏بينانه كيانورى‏‏ در سال ١٣٧٣ درباره شعار «طرد …» ريشه در اين استدلال داشت كه شرايط انقلابى‏‏‏، شرايطى‏‏‏ كه در آن وظيفه “دموكراتيك” به سطح وظيفه “سوسياليستى‏‏‏” ارتقا يافته باشد، هنوز در ايران ايجاد نشده بود. لذا بايد براى‏‏‏ دو خواست دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ دو شعار متفاوت با هدف برپا نمودن دو “اتحاد” متفاوت ارايه داشت. اين شعار واحد قادر نيست به هر دو وظيفه پاسخ دهد، كه نداد. مبارزه انقلابى‏‏‏ حزب طبقه كارگر را در نبرد براى‏‏‏ دموكراسى‏‏‏ فلج ساخت. همين مبارزه را براى‏‏‏ برجسته ساختن وظيفه سوسياليستى‏‏‏، برجسته ساختن دفاع از راه رشد سوسياليستى‏‏‏ كه در سند پيش گفته كنگره به درستى‏‏‏ برشمرده مى‏‏‏شود را به انحراف كشاند و حزب توده ايران نتوانست قدمى‏‏‏ موثر در ارتقاى‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏ طبقه كارگر بردارد و قادر به سازماندهى‏‏‏ آن گردد.

(نگارنده براى‏‏‏ رفع شبهه براى‏‏‏ هركس اعلام مى‏‏‏كنم كه نوشتار “سخنى‏‏ با همه توده‏اى‏‏ها” متعلق به زنده‏ياد نورالدين كيانورى‏‏است! او‏ در ارتباطى‏‏‏ ديگر با نگارنده با علامتى‏‏‏ قطعى‏‏‏ ميان ما، اين نكته را مورد تائيد قرار داده است!)

اينكه حزب با اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ در اين سند مخالفت كرده است، كارى‏‏‏ بجا، اما ناكافى‏‏‏ است. حزب مى‏‏‏بايستى‏‏‏ براى‏‏‏ نمونه، جنبه و لحظه ضدملى‏‏‏ بربادرفتن ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ متمركز در بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد را براى‏‏‏ تود‏ه‏ها و ازجمله نيروهاى‏‏‏ ميهن‏دوست غيركارگرى‏‏‏ نيز توضيح مى‏‏‏داد و مستدل مى‏‏‏ساخت، تا به وظيفه سوسياليستى‏‏‏ دفاع از راه رشد آينده كشور در برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ تكيه كرده و اهميت تاريخى‏‏‏ و ملى‏‏‏ آن را برجسته سازد، تا عناصرى‏‏‏ مانند على‏‏‏ خدايى‏‏‏ و “راه توده”- پيك نت، جسارت دفاع از خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏ را نيابند. جدا كردن سره از ناسره با اتخاذ چنين سياست علمى‏‏‏- انقلابى‏‏‏ ممكن است و نه با پذيرش انديشه سوسيال دمكرات و نزديكى‏‏ به سلطنت‏طلب‏ها. اين انحراف‏هاى‏‏‏ سياسى‏‏‏ است كه اجازه مى‏‏‏دهند، خدايى‏‏‏ها در جنبش توده‏اى‏‏‏ جاى‏‏‏ خود را باز سازند و عناصر ناسره براى‏‏ اشغال حزب از درون به آن نفوذ كنند!

اين سياست غيرعلمى‏‏‏، اين اسلوب كار غير علمى‏‏‏ در تجزيه و تحليل است كه حتى‏‏‏ نيروهاى‏‏‏ صادق توده‏اى‏‏‏ را هم بر آن مى‏‏‏دارد، استعداد خود را براى‏‏‏ توجيه حاكميت “ولايت فقيه” بكار گيرند، زيرا گويا «نيروى‏‏‏ سكون» مقاومت در برابر فشار امپرياليسم را در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد و لذا بايد از آن دفاع نمود. “اميد” در بررسى‏‏‏ خود در نوشتار “كنكاشى‏‏‏ در شعار «طرد ولايت فقيه» از منظر اسناد رسمى‏‏‏ آخرين كنگره حزب” (“عدالت” نهم خرداد ١٣٨٥) از اين روى‏‏‏ به يك ارزيابى‏‏‏ پوزيتويستى‏‏‏ در دفاع از اصل عتيقه‏اى‏‏‏ و از طرف حزب توده ايران در سال ١٣٥٨ نادرست اعلام شده ولايت فقيه نايل نمى‏‏‏ شود، زيرا توده‏اى‏‏‏ صادقى‏‏‏ نيست. بلكه از اين روى‏‏‏ او دچار اين اشتباه مى‏‏‏شود، زيرا مسئول‏هاى‏‏‏ حزبى‏‏‏ سنت و شيوه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ پژوهش علمى‏‏‏ را در حزب منسوخ ساخته‏اند.

شيوه علمى‏‏‏- ديالكتيكى‏‏‏ پژوهش، به معناى‏‏ جستجوى‏‏ يك عنصر دلبخواهى‏‏‏ در پديده نيست كه بتواند ويژگى‏‏‏ معينى‏‏‏ از پديده را به طور گويا “علمى‏‏‏” نيز توضيح دهد. انتقال شيوه حزب در سال‏هاى‏‏ پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن در شرايط مشخص تاريخى‏‏ حاكم بر نبرد طبقاتى‏‏ “كه بر كه” به دوران كنونى‏‏ مجاز نيست، زيرا شرايط تغيير يافته است. نيروى‏‏ “راستگرا” حاكم شده و در سال‏هاى‏‏ اخير يك دست شده است. سركوب جنايتكارانه حزب كه به مبارزه قانونى‏‏- علنى‏‏ آن پايان بخشيد، با كوشش ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ براى‏‏ دامن زدن به پراكندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حزب، به برنامه دشمن طبقاتى‏‏ تبديل شده است و …

تدريس شيوه “سوسيولوژيك” بورژوايى‏‏ به منظور دست‏يابى‏‏ به هدف‏هاى‏‏ طبقاتى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ به طور وسيعى‏‏‏ در دانشگاه‏هاى‏‏ اين كشورها ‏ و ازجمله در ايران متداول است و از آن به نتايج “علمى‏‏‏” براى‏‏‏ “عقل سليم” نيز دست مى‏‏‏يابند. برپايه اينگونه “تحقيقات” است كه در “مكتب فرانكفورت” سرشت طبقاتى‏‏‏ جامعه گويا نفى‏‏‏ مى‏‏‏گردد و بجاى‏‏‏ آن “ساختارها” جايگزين مى‏‏‏گردند (نگاه شود به “دولت مدرن و شبه مدرن … http://www.tudeh-iha.com/?p=802&lang=fa). “اثبات” وجود ساختار سياسى‏‏‏، اقتصادى‏‏‏ و … در جامعه توسط اين مكتب، بيان مرحله رشد تاريخى‏‏ جامعه نيست، وجود صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ متفاوت را در جامعه در طول تاريخ مستدل نمى‏‏‏سازد. ساختار سياسى‏‏‏، يعنى‏‏‏ دولت، در طول تمام تاريخ جامعه انسانى‏‏‏ از برده‏دارى‏‏‏ به بعد وجود داشته است. شناخت و توضيح عملكرد دولت به عنوان يك “ساختار” تكنيكى‏‏ “متخصص‏ها” در طول تاريخ اما شناخت و درك سرشت طبقاتى‏‏‏ آن در طول تاريخ ممكن نمى‏‏‏سازد. تفاوت ميان دولت برده‏داران، فئودال‏ها و بورژوازى‏‏‏ از يك‏سو و تفاوت ماهوى‏‏‏ آن‏ها را با دولت در سوسياليسم را قابل درك نمى‏‏‏سازد.

به‏عبارت ديگر،  هدف يك بررسى‏‏‏ علمى‏‏‏- ديالكتيكى‏‏‏، به قول لنين يافتن “ياخته‏”اى‏‏‏ است كه كليت پديده را در شدن و تغيير و دگرگونى‏‏‏ آن قابل شناخت و درك مى‏‏‏سازد، شناخت و درك رشته على‏‏‏ وجودى‏‏‏ پديده را ممكن مى‏‏‏سازد. “كالا” در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏، چنين لحظه “ياخته”گونه است براى‏‏ درك سرمايه‏دارى‏‏ در تمام ابعاد آن كه در نوشتار “شيوه نظربندى‏‏‏ در حزب” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1144&lang=fa) برشمرده شد. «نيروى‏‏ سكون» در حاكميت كنونى‏‏ چنين نقشى‏‏ را ايفا نمى‏‏كند و لذا حتى‏‏ “اثبات” وجود آن نمى‏‏تواند زمينه علمى‏‏ فعاليت حزب توده ايران و به‏ويژه دليل بر درستى‏‏ دفاع از آن تلقى‏‏ گردد.

در تحقيق و پژوهش ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران، حلقه اساسى‏‏‏، اين حلقه نيست كه «نيروى‏‏‏ ساكن» در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران وجود دارد يا ندارد. حلقه اساسى‏‏‏ كه به كمك آن ماهيت و سرشت اين حاكميت قابل شناخت مى‏‏‏شود، اين حلقه است كه حاكميت مافيايى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران آماج‏هاى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ انقلاب بهمن را پايمال ساخته است و از اين طريق تضاد اصلى‏‏‏ دوران پيش از انقلاب بهمن ٥٧ را در سطحى‏‏‏ ديگر ايجاد كرده و آن را به سد راه رشد و ترقى‏‏‏ تاريخى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ جامعه ايرانى‏‏‏ تبديل نموده است. حاكميت يك دست شده سرمايه‏دارى‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏ قادر و مايل به عقب‏نشينى‏‏‏ نيست و از اين روى‏‏‏ راه رشد تدريجى‏‏‏ در ايران در شرايط كنونى‏‏‏ پايان يافته است. ارزيابى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران، ارزيابى‏‏‏ جانبدارانه به سود طبقه كارگر و ديگر لايه‏هاى‏‏‏ ميهن دوست و مردمى‏‏‏ نيست، ارزيابى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ نيست، ارزيابى‏‏‏ در خدمت آماج‏هاى‏‏‏ حافظ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏‏ و حفظ زيربناى‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏، حفظ ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ براى‏‏‏ ايجاد و حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏ و سياسى‏‏‏ كشور نمى‏‏‏باشد و لذا ارزيابى‏‏‏اى‏‏‏ در خدمت حفظ شرايط حاكم از آب در مى‏‏‏آيد. يعنى‏‏‏ موضعى‏‏‏ پوزيتويستى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد و لذا از ديدگاه موضع ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ نمى‏‏‏توان اين برداشت را يك پژوهش علمى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ نمود.

زنده‏ياد احسان طبرى‏‏ در نوشتارهاى‏‏ مختلف موضع جانبدارانه علمى‏‏-تاريخى‏‏- انقلابى‏‏ ماركسيسم و حزب را توضيح مى‏‏دهد و بر مى‏‏شمرد. در سروده زندانش تحت عنوان “پيمان” ما با قله چنين موضع جانبدارانه مبارزه و رنج توده‏اى‏‏ها روبرو هستيم كه بايد هماره چراغ راهنماى‏‏ ما در انديشه و عمل باشد: «بى‏‏تفاوت نخواهم زيست … به رنج‏هايتان سوگند، به زخم‏هايتان سوگند، سوگند به خانه‏هاى‏‏ سرد و حقيرتان، سوگند به كودكان يتيمتان كه به تكه نانى‏‏ شاد مى‏‏شوند، و اشك‏هاى‏‏ پنهان و آشكار همسرانتان، سوگند به آرزوهاى‏‏ پاكتان، من هرگز بى‏‏تفاوت نخواهم زيست.»

پايبندى‏‏ پيگيرانه به شيوه تحليل ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ سنتى‏‏‏ در حزب توده ايران، حزب را قادر مى‏‏‏ساخت به ارتقاى‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏ طبقه كارگر و همه ميهن‏دوستان دست يافته و اكنون براى‏‏‏ توسعه پايگاه خيزش انقلابى‏‏‏ مردم از شرايط بمراتب مناسب‏ترى‏‏‏ برخوردار باشد.

ادغام شعار سوسياليستى‏‏‏ و دموكراتيك در شرايط غيرانقلابى‏‏‏ نارساست

ادغام شعار سوسياليستى‏‏‏ و دموكراتيك در شرايط غيرانقلابى‏‏‏، شعار پيش گفته «طرد رژيم “ولايت فقيه”» را به وسيله دستيابى‏‏‏ به “اتحادى‏‏‏” تبديل ساخت، كه مرز ميان نيروهاى‏‏‏ ترقى‏‏‏خواه و ميهن‏دوست از يك‏سو و عناصر و نيروهاى‏‏‏ ضدانقلاب بزرگ بهمن را از سوى‏‏‏ ديگر مخدوش كرده و حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران را در كنار ضدانقلابيون سلطنت‏طلب و … قرار داده است.

اين شعار كه در پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏ (١٣٦٢)‏ زائيده شد (مدرسى‏‏- ميلادى‏‏ عمر آن را ١٥ سال ذكر مى‏‏كنند) و مبتكر آن زنده‏ياد حميد صفرى‏‏‏ بود، درست با هدف ايجاد كردن “اتحادى‏‏‏” مشخص طرح و براى‏‏‏ آن استدلال شد. نگارنده از اين روى‏‏‏ مى‏‏‏تواند چنين ادعا كند، زيرا يكى‏‏‏ از سه عضو كميسيون تهيه سند پلنوم بود كه به مسئوليت صفرى‏‏‏ تشكيل شد. او سند از پيش آماده شده را با تكيه بر ضرورت ايجاد اتحاد با “سازمان مجاهدين خلق” به كميسيون آورد و در جلسه پلنوم به تصويب رساند. در مورد نقش اين شعار در سرنوشت زندانيان توده‏اى‏‏‏ هنوز پژوهشى‏‏‏ بعمل نيامده است.

در شرايط كنونى‏‏‏، يعنى‏‏‏ در شرايط پايان دوران امكان دگرگونى‏‏ مبتنى‏‏‏ بر قانون اساسى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ و پايان يافتن امكان رشد اطلاح‏طلبانه و گام به گام در ايران‏؛ در دورانى‏‏‏ كه تضاد اصلى‏‏‏ جامعه به‏مراتب آسان‏تر قابل شناخت شده است؛ در دورانى‏‏‏ كه اين واقعيت خود را هر روز بيش‏تر مى‏‏‏نماياند كه مساله آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏، بدون حل مساله راه رشد آتى‏‏‏ كشور به سود زحمتكشان و ميهن‏دوستان قابل حل نيست؛ اكنون كه بمراتب آسان‏تر مى‏‏‏توان دريافت كه مبارزه براى‏‏‏ به‏ثمر رسانده آماج‏هاى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ وظيفه روز خيزش انقلابى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد و شخصيت‏هاى‏‏ ميهن‏دوست مانند موسوى‏‏، پيمان و ديگران به دفاع از آن برخاسته‏اند؛ در دورانى‏‏‏ كه سرشت ضدمردمى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏، خصلت ضدملى‏‏‏ خود را بيش‏تر و بيش‏تر عريان مى‏‏‏سازد و سركوب مردم، به ابزار نفوذ ضدانقلاب در خيزش انقلابى‏‏‏ مردم تبديل شده است؛ در دورانى‏‏‏ كه عملكرد حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران، يعنى‏‏‏ اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال “خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” و ازجمله اجراى‏‏‏ دستور صندوق بين‏الملى‏‏‏ پول براى‏‏‏ حذف يارانه‏ها، براى‏‏‏ حراج صنعت نفت ملى‏‏‏ شده در بورس اوراق بهادار و قربانى‏‏ كردن توليد داخلى‏‏ بر پاى‏‏ سازمان تجارت جهانى‏‏ WTO و …، رژيم حاكم سرمايه‏دارى‏‏‏ را هر روز بيش‏تر و بيش‏تر به “متحد طبيعى‏‏‏” سياست امپرياليستى‏‏‏، يعنى‏‏‏ به متحد داراى‏‏‏ منافع مشترك عينى‏‏‏ با امپرياليسم تبديل مى‏‏‏سازد؛ آرى‏‏‏ در چنين دورانى‏‏‏، وظيفه دموكراتيك مبارزه با ديكتاتورى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ (در شكل عتيقه حاكميت دوران قبيله‏اى‏‏‏)، و وظيفه ايجاد شرايط راه رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه ايرانى‏‏ از پيوندى‏‏ روشن و بلاترديد برخودار شده است؛ پيوند و وظيفه برپايى‏‏ اتحادى‏‏ ميان همه نيروهاى‏‏ مدافع اهداف مردمى‏‏- دموكراتيك و ملى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏ انقلاب بهمن، كه در مركز آن طبقه كارگر ايران كه از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏‏كند، قرار دارد؛ در چنين شرايط است كه ارزيابى‏‏‏ سال ١٣٧٣ زنده ياد كيانورى‏‏‏ كه قله‏اى‏‏‏ از هوشمندى‏‏‏ حزب توده ايران را براى‏‏‏ آن دوران به نمايش مى‏‏‏گذارد، ديگر ارزيابى‏‏‏ روز را از اوضاع كشور تشكيل نمى‏‏‏دهد و به تاريخ پيوسته است.

نهايتاً هاتف رحمانى‏‏ به نقل از سند كنگره پنجم حزب توده ايران، پارگرافى‏‏‏ ديگر را به نوشتار خود مى‏‏‏افزايد: «”رژيم ولايت فقيه” كه پايگاه طبقاتى‏‏‏ آن بيش از پيش به كلان سرمايه‏دارى‏‏‏ تجارى‏‏‏ و بورژوازيى‏‏‏ بوروكراتيك كشور محدود مى‏‏‏شود، … ادامه موجوديت خود را در گرو حفظ شرايط اختناق و ادامه سركوب حقوق و آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك مردم مى‏‏‏بيند. … سران رژيم مشروعيت حكومت اسلامى‏‏‏ را از “خدا” مى‏‏‏داند و نه از آرا مردم … براى‏‏‏ پايان دادن به رژيم ديكتاتورى‏‏‏ حاكم، مى‏‏‏توان و بايد از همه اشكال مبارزه استفاده كرد. حزب توده ايران بسيج نيرو و تدارك چنين مبارزه‏اى‏‏‏ را از مهم‏ترين وظايف خود در اوضاع كنونى‏‏‏ مى‏‏‏داند.»

در اين انديشه نيز برش غيرمجاز و تعيين كننده وجود دارد. حاكميت استبدادى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏، اعمال قدرت سياسى‏‏‏ را براى‏‏‏ دستيابى‏‏‏ به چه هدفى‏‏‏ بخدمت گرفته است؟ بدون توضيح اين نكته، نفى‏ «مشروعيت حكومت اسلامى‏‏‏»، انحراف انديشه كارگران از علل و به قول ماركس «ضرورت» بوجود آمدن “مذهب” در تاريخ مى‏‏‏گردد. اين بيان باد به بادبادن مبارزه ضدمذهبى‏‏‏ مى‏‏‏اندازد كه درونمايه برنامه كنونى‏‏‏ امپرياليسم را تحت عنوان “نبرد تمدن‏ها” تشكيل مى‏‏‏دهد و توجيهى‏‏‏ مى‏‏‏باشد براى‏‏‏ سياست تروريستى‏‏‏ و تجاوزكارانه امپرياليسم در جهان.

عدول از نظر ماركس كه نبرد عليه «علل» بوجود آمدن پديده مذهب و نه مبارزه با مذهب را ضرورى‏‏‏ مى‏‏‏داند، پيامد برش انديشه در برداشت پيش گفته در سند كنگره چهارم و پنجم حزب توده ايران را تشكيل مى‏‏‏دهد.

به نظر مى‏‏‏رسد كه دو نكته اساسى‏‏‏ برشمرده شده (در نظريات هاتف رحمانى‏‏‏ و مدرسى‏‏‏- منزوى‏‏‏)، درونمايه كمك كننده به گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها را در نوشتار اخير هاتف رحمانى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد. درونمايه‏اى‏‏‏ كه گفتگو را در جهت از بين بردن پراكندگى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ كمك و يارى‏‏‏ مى‏‏‏رساند. اگر قادر نباشيم، گفتگو را بر سر حلقه اساسى‏‏‏ متمركز ساخته و آن را از خرده‏كارى‏‏‏ به «ميان» «شط تاريخ» (طبرى‏‏‏، “آن جاودان”) سوق دهيم، به وظيفه خطير خود عمل نكرده‏ايم و نازا خواهيم ماند.

يك نكته از نظر آموزشى‏‏‏ پراهميت، اما در گفتگوى‏‏‏ كنونى‏‏‏ جنبى‏‏‏ را بايد از زنده‏ياد منوچهر بهزادى‏‏‏ بيان داشت.

اين آموزگار بسيارى‏‏‏ از توده‏اى‏‏‏ها و ازجمله نگارنده، كه اعلاميه‏ها، اطلاعيه‏ها و بسيارى‏‏‏ از اسناد حزبى‏‏‏ را به رشته تحرير درآورده است و با مسئوليت سردبيرى‏‏‏ نامه مردم جاودانه شد، مى‏‏‏گفت، بايستى‏‏‏ از بكار بردن “صفت” در نوشتارها حتى‏‏‏المقدور دورى‏‏‏ كرد. تعارف‏هاى‏‏‏ مثبت و منفى‏‏‏ در نوشتارها، توان روشنفكرانه بسيارى‏‏‏ را به عبث در خود به هرز مى‏‏‏برند، بدون آنكه دقيق باشند. براى‏‏‏ نمونه مى‏‏‏توان به جاى‏‏‏ واژه “پريشان گويى‏‏‏”، كه داراى‏‏‏ درونمايه نادقيق و نامشخص بوده و توضيح و مشخص كردن آن، به نيرو و زمان بسيار نياز دارد، گفت كه نكته بيان شده، “غيرمستدل” است. استدلال منطقى‏‏‏، چه منطق صورى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏ و چه منطق ديالكتيكى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏، هم داراى‏‏‏ درونمايه‏اى‏‏‏ مشخص و تعريف شده هستند، و هم از نظر زيباشناسى‏‏‏، نوشتار را شكوهمند مى‏‏‏سازند. البته بهزادى‏‏‏ هميشه اضافه هم مى‏‏‏كرد كه لنين نيز واژه‏هاى‏‏‏ و “تعارف”هاى‏‏‏ بسيارى‏‏‏ را در نوشتارهايش بكار برده است، و اين “گناهى‏‏‏” نيست.

اين در حالى‏‏‏ است كه ماركسيست آلمانى‏‏‏ توماس مچر، پايبندى‏‏‏ به زيباشناسى‏‏‏ در گفتگو را از آن روى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ مى‏‏‏داند، «زيرا به حفظ لحظه تداوم در گفتگو كمك مى‏‏‏كند.» «لحظه تداوم» در اينجا به معنى‏‏‏ انديشيدن به فرديت و شخصيت و روحيه طرف بحث در گفتگو است. نكته‏اى‏‏‏ كه به نظر او از ويژگى‏‏‏هاى‏‏‏ “ديالوگ” يا گفتگو ميان ماركسيست‏ها است، يا بايستى‏‏‏ باشد. اهميت تكيه كردن مچر بر زيباشناسى‏‏‏ ديالوگ ميان ماركسيست‏ها، ازجمله و به‏ويژه در گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها در دوران كنونى‏‏‏، به نظر نگارنده از اين روى‏‏‏ پراهميت و تعيين كننده مى‏‏‏تواند باشد، زيرا مى‏‏تواند “لحظه”اى‏‏‏ پراهميت در شناخت سره از ناسره در جنبش توده‏اى‏‏‏ بوده و نقش پراهميتى‏‏ را در اين زمينه ايفا سازد. تشخيص سره از ناسره در سطح انديشه و بيش از آن!

به نظر نگارنده از دو نكته برشمرده شده، مسئله شعار طرد رژيم ولايت فقيه، جزئى‏‏‏ از كليت «چه بايد كرد» را تشكيل مى‏‏‏دهد. استفاده از اين شعار به عنوان بيان مشابه “رژيم شاه ساواكى‏‏‏” در دوران پيش از پيروزى‏‏‏ انقلاب بدون هر كم و بيشى‏‏‏ مجاز است. خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ و عملكرد رژيم هيچ نتيجه‏گيرى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ را ممكن نمى‏‏‏سازد. باوجود اين بايد در بكار بردن آن به اين نكته پراهميت سياسى‏‏‏ توجه داشت كه ماركس مى‏‏‏گويد: «برخورد علمى‏‏‏ چندين قرن به مذهب، ريشه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ بوجود آمدن و “ضرورى‏‏‏” شدن آن را در طول تاريخ برملا ساخته است. نبرد را بايد عليه اين علل به پيش برد» (به نقل از “پائين، آنجا كه زندگى‏‏‏ بورژوايى‏‏‏ … درباره فلسفه و فيلسوف‏ها”، روبرت اشتيگروالد، www.kulturmaschienen.de ،  ٢٠٠٩، ص ١٢٣).

بكار بردن غير انتقادى‏‏‏ و آيه‏وار اين شعار مى‏‏‏تواند جايى‏‏‏ براى‏‏‏ ما در صف آن‏هايى‏‏‏ كه مى‏‏‏خواهند نبرد اجتماعى‏‏‏ را از محتواى‏‏‏ طبقاتى‏‏‏ آن تهى‏‏‏ ساخته و به آن محتوايى‏‏‏ “تمدنى‏‏‏”، بخوان “مذهبى‏‏‏” بدهند، دست و پا كند، اما آيا چنين برخورد غيرسياسى‏‏‏ ما را قادر خواهد ساخت «ريشه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏» آن براى‏‏‏ طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان روشن سازيم، مساله ديگرى‏‏‏ است.

—

١- هاتف رحمانى‏‏‏ در نوشتار اخير خود اعلام مى‏‏‏كند كه او يكى‏‏‏ از نظريه‏پردازان در “نويدنو” و نه منتشر كننده آن است!

٢- ازجمله نوشتار “طرد رژيم ولايت فقيه، نه استراتژى‏‏، نه تاكتيك” (ب الف بزرگمهر در تارنگاشت عدالت)؛ پاسخ به اين نوشتار تحت عنوان “نيم نگاهى‏‏ به مقاله “طرد رژيم …” (سيمن مدرسى‏‏- ميلاد منزوى‏‏، تارنگاشت عدالت، ٣٠ ارديبهشت ١٣٨٥)؛ “كنكاشى‏‏ در شعار طرد رژيم ولايت فقيه از منظر اسناد رسمى‏‏ آخرين كنگره حزب” (ش ب اميد، تارنگاشت عدالت، نهم خرداد ١٣٨٥) و نوشتار “كنكاش در كنكاشى‏‏ در شعار طرد رژيم ولايت فقيه …” (ميلاد منزوى‏‏، ٢٤ر٣ر١٣٨٥).

٣- نوشتار “شكل “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدايى‏‏‏” حاكميت طبقاتى‏‏‏ در طول تاريخ” در ابتدا به عنوان بخشى‏‏‏ از همين نوشتار آماده شده بود، به طور جداگانه انتشار يافت.




بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏هاست (٤)
«كارپايه تئوريك مناسب براى‏ شرايط كنونى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم»
«جايگاه ”آرمان والاى‏‏“ طبقه كارگر در جنبش كنونى‏‏ كجاست؟»
«كارپايه سياست‏ورزى‏‏ پراگماتيستى‏‏ سوسيال دموكرات‏ها»

مقاله شماره ١٣٨٩ / ٤ (٢٤ فروردين)

واژه راهنما: كارپايه تئوريك خيزش انقلابى‏‏. آرمان والاى‏‏ طبقه كارگر در شرايط كنونى‏‏. پراگماتيسم. برخى‏‏ علل فروپاشى‏‏ سوسياليسم در اروپا. نگاهى‏‏ به وضع چين. راه سوسياليسم نوع چينى‏‏. انتزاع “توخالى‏‏” و “پر” شده. تاريخ شابلونى‏‏ “جبرى‏‏” نيست. چگونه حصار پولادين «مقدورات» شكسته مى‏‏شود. نفى‏‏درنفى‏‏ ديالكتيكى‏‏. نفى‏‏ مكانيكى‏‏ در مكتب فرانكفورت.

رفيق فرهاد عزيز

از مقاله «شرايط حاكم بر ايران، بيان وضع پات در كشور است؟» و سرى‏‏ مقاله‏هاى‏‏ «بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏هاست»، بخصوص از مقاله سوم شما «سياست عرصه مقدورات است»، «آرمان‏هاى‏‏ غيرتاريخى‏‏ تحقق ناپذيرند» بسيار لذت بردم، به خصوص از اين روى‏‏ كه اين مقاله‏ها كارپايه تئوريك مناسبى‏‏ در شرايط كنونى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم ميهن ما فراهم آورده است.

مقاله هاتف رحمانى‏‏ را نيز مطالعه كردم. از اين روى‏‏ خواستم به چند نكته به صورت تيتروار، بدون پرداختن به مضمون كامل آن‏ها، اشاره نمايم.

١- رفيق عزيز شما با توانايى‏‏ بى‏‏نظيرى‏‏ به مسائل تئورى‏‏ مى‏‏پردازيد كه تاكنون پاسخ مناسبى‏‏ از كسى‏‏ دريافت نكرده است. اما آن زمان كه به مسائل درونى‏‏ (كه در چنين شرايطى‏‏ نبايد نمود بيرونى‏‏ پيدا كند) مانند سفر زنده‏ياد حميد صفرى‏‏ و على‏‏ خدائى‏‏ به آمريكا اشاره مى‏‏كنيد و از آن نتايج اثبات نشده‏اى‏‏ (كه نيازمند اسناد خدشه ناپذيرى‏‏ است) مى‏‏گيريد، خود را در معرض آسيبى‏‏ قرار مى‏‏دهيد كه ديگران همچون هاتف رحمانى‏‏ ضعف نظرى‏‏ خود را در پس آن پنهان مى‏‏نمايند و از اين طريق براى‏‏ خود حقانيت سياسى‏‏ و به طور اخص حقانيت توده‏اى‏‏ بودن و براى‏‏ شما صفت ضدتوده‏اى‏‏ بودن فراهم مى‏‏آورند. فكر مى‏‏كنم آن بيانات به صورت علنى‏‏ در سايت شما مى‏‏بايست به نحوى‏‏ تصحيح شود.

٢- پس از تخريب اردوگاه سوسياليسم، نقطه شروع گردش به راست قريب به اتفاق سوسيال دموكرات (راست و چپ) و بورژوازى‏‏ دموكرات شده‏هاى‏‏ كمونيست‏هاى‏‏ ديروزى‏‏، از بحث «غيرتاريخى‏‏ بودن انقلاب اكتبر» و يا «آرمان‏هاى‏‏ غيرتاريخى‏‏ تحقق‏ناپذير» (*) بوده است، آغاز شد.

پرداختن به اين موضوع (جنبه‏هاى‏‏ تاريخى‏‏ دور و نزديك اين بحث) مفيد خواهد بود. زيرا: آنجا كه هاتف رحمانى‏‏ مى‏‏گويد: «سياست عرصه مقدورات است … آبشخور سياست‏هاى‏‏ پراگماتيستى‏‏، منافع آنى‏‏ و قابل دسترس در راستاى‏‏ منافع سياست‏ورزان است. اما سرچشمه سياست‏ورزى‏‏ انقلابى‏‏، آرمان والاى‏‏ انقلابى‏‏ است …»، بايد از او پرسيد كه جايگاه «آرمان والاى‏‏» زحمتكشان شهر و روستا و به طور اخص طبقه كارگر در جنبش كنونى‏‏ كجاست؟

از نظر وى‏‏ «مقدورات» لازم براى‏‏ تعيين، بيان و تاكيد بر آن (براى‏‏ تعميق و پيشبرد جنبش كنونى‏‏) وجود ندارد. آنگاه تنها «مقدورات» موجود تكيه يك‏سويه بر منافع آنى‏‏، يعنى‏‏ «آزادى‏‏» است كه برابر استدلال كاملاً صحيح و دقيق ايشان، دچار سياست پراگماتيستى‏‏ خواهد شد كه متاسفانه هاتف رحمانى‏‏ و هم‏نظران ايشان شده‏اند.

اين، همان كارپايه سياست‏ورزى‏‏ پراگماتيستى‏‏ سوسيال دموكرات‏ها بوده و هست. از اين روى‏‏ بررسى‏‏ تاريخى‏‏ اين بحث مفيد خواهد بود.

*- «آرمان‏هاى‏‏ غيرتاريخى‏‏ تحقق‏پذير» هم ممكن است داشته باشيم؟!!!

ارادتمند شما – انوشه هاتفى‏‏

١١ آپريل ٢٠١٠- ٢٢ فروردين ١٣٨٩

رفيق عزيز انوشه

١- ابرازنظر شما كمكى‏‏ بزرگ براى‏‏ گفتگوهاى‏‏ به جريان افتاده ميان توده‏اى‏‏ها بوده و بر سر بزنگاه است. علت روشن است و ما را به كانون مساله تاريخى‏‏ مورد نظر نيز هدايت مى‏‏كند.

همانطور كه در اولين نوشتار در “توده‏اى‏‏ها” توضيح داده و برجسته و مستدل شده است، پراكندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حاكم بر جنبش توده‏اى‏‏، خواست و بـرنـامـه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ است. به عللى‏‏ كه پرداختن به آن در اينجا هدف نيست، براى‏‏ برخى‏‏ از توده‏اى‏‏هاى‏‏ صادق نيز واقعيت عينى‏‏ وجود برنامه ارتجاع شناخته شده نمى‏‏باشد. از اين روى‏‏ نيز كوشش متمركز، پيگير و مستدلى‏‏ در اين زمينه تاكنون براى‏‏ برطرف ساختن پراكندگى‏‏، يعنى‏‏ براى‏‏ خنثى‏‏ ساختن برنامه دشمن طبقاتى‏‏ طبقه كارگر ايران، به‏ويژه توسط مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏، به چشم نمى‏‏خورد. البته رفيق يا گروه‏هايى‏‏ وجود دارند كه به اين امر مهم پرداخته‏اند، بدون آنكه كوشش، ضرورت اين اقدام را پيگيرانه مستدل ساخته و دنبال كرده باشد. شايد هم نگارنده از آن بى‏‏خبر است.

به نظر نگارنده، وظيفه اصلى‏‏ و اساسى‏‏ توده‏اى‏‏ها براى‏‏ ايجاد شدن بحث و گفتگو ميان‏شان با سه نوع مشكل‏ روبروست.

يكـى‏‏ ديدگاه آن‏هايى‏‏ است كه به طور جزم‏گرايانه و با برداشتى‏‏ مكانيكى‏‏، مرز ميان توده‏‏اى‏‏ و غيرتوده‏اى‏‏ را همانند مقوله شناخته شده نزد حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ در ايران، مقوله «خودى‏‏» و «غيرخودى‏‏» ارزيابى‏‏ كرده و خودى‏‏ را كسى‏‏ مى‏‏دانند كه او را به درون حزب پذيرفته‏اند. متاسفانه اين برداشت، كه در نوشتار “شيوه نظربندى‏‏ در حزب” (١) (http://www.tudeh-iha.com/?p=1144&lang=fa) به آن پرداخته شده است، نظر رسمى‏‏ رفيق‏هاى‏‏ مسئول حزبى‏‏ در حزب توده ايران است. اين مسئول‏ها بى‏‏توجه به وظيفه تاريخى‏‏ مبارزه فعال با برنامه دشمن طبقاتى‏‏، حتى‏‏ مايل نيستند به هر شكلى‏‏ كه خود تمايل دارند هم در گفتگو شركت كنند. براى‏‏ نمونه، نوشتار پيش گفته است. همانند همه نوشتارهاى‏‏ ديگر در ارتباط با سياست حزب توده ايران، اين نوشتار نيز پيش از انتشار در اختيار رفيق‏هاى‏‏ مسئول حزبى‏‏ گذاشته شده است، بدون آنكه به آن پاسخى‏‏ در پيش از انتشار و يا پس از انتشار داده شود. رفيق محمد اميدوار به طور مشخص، تاكنون به سكوتى‏‏ غيرمستدل و غيرقابل توجيه در اين زمينه تن داده است. اين در حالى‏‏ است كه دسترسى‏‏ به رفيق على‏‏ خاورى‏‏ غيرممكن شده است.

بدنبال تداوم كوشش براى‏‏ ايجاد شدن امكان گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها، خوشبختانه زمينه‏هاى‏‏ جديدى‏‏ براى‏‏ گفتگو بوجود آمده است و بايد اميدوار بود با رشد خيزش انقلابى‏‏ مردم، از ثبات و پايدارى‏‏ برخوردار باشد.

ديدگاه ديگر، ديدگاهى‏‏ است كه حرفى‏‏ براى‏‏ گفتن ندارد و هر بار كه نكته‏اى‏‏ را مطرح ساخته است، به خود افشاگرى‏‏ منجر شده است. جريان “راه توده”- پيك نت على‏‏ خدايى‏‏، يكى‏‏ از اين نمونه‏ها را تشكيل مى‏‏دهد. او به اين بهانه به تائيد برنامه امپرياليستى‏‏ “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” پرداخت، زيرا گويا بايد از اين طريق دل برخى‏‏ از “اصلاح‏طلبان” را بدست آورد. زمانى‏‏ كه گفته شد، درست به خاطر تزلزل اين نيروها بايد مواضع درست حزب توده ايران را در حفظ ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ به‏مثابه ابزار پرتوان حفظ استقلال ملى‏‏ برجسته ساخت، يعنى‏‏ از سرشت و آماج ملى‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم دفاع نمود، لبش سوخت و سكوت كرد. يا زمانى‏‏ كه طرح مسائل تئوريك ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ را برخوردى‏‏ ملانقطى‏‏ و درس پس دادن مكتبى‏‏ ناميد، يا آزادى‏‏ را آماج اصلى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ روز مردم اعلام و طرح مساله عدالت اجتماعى‏‏ را به سود طبقه كارگر، آب در هاون سائيدن ناميد، دستش باز شد و به خود افشاگرى‏‏ پرداخت و “يادمانده‏ها” جلا داده شده‏اش و تقريباً “شهيد” حزب شدنش را بى‏‏رنگ و بى‏‏رمق ساخت. سكوت اين جريان از آن به بعد از اين ريشه آب مى‏‏خورد.

همين وضع را برخى‏‏ها در تارنگاشت عدالت به شكلى‏‏ ديگر مطرح مى‏‏سازند، كه براى‏‏ جلوگيرى‏‏ از طول كلام، از طرح آن اينجا دورى‏‏ مى‏‏شود. نقطه مركزى‏‏ شيوه آن‏ها تن ندادن به بحث درباره نكات عمده است. حاضر نيستند تن به بحث مشخص براى‏‏ مستدل ساختن “عمده” بدهند. به اين منظور خود را در پس نقل قول‏هاى‏‏ طولانى‏‏ و از محتواى‏‏ تاريخى‏‏ جدا شده، پنهان مى‏‏سازند.

ديدگاه سومى‏‏ كه بايد وجود آن را پذيرفت، ديدگاهى‏‏ است كه عنصرهاى‏‏ عمل‏كننده آن، جز عوامل دشمن طبقاتى‏‏ نيستند و نمى‏‏توانند باشند. شناخت و افشاى‏‏ اين ديدگاه تنها با تداوم پيگيرانه گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها ممكن خواهد بود.

٢- نقطه درست انتقاد شما به طرح شدن مساله‏هاى‏‏ درونى‏‏ حزب در بيرون، كه مايه تاسف خود من نيز است، تنها در چارچوب وضع استثنايى‏‏ كنونى‏‏ و سكوت پرسش برانگيز مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏ ضرورى‏‏ شد.

بدون تداوم گفتگو سازنده، رفيقانه و پايبند به موازين انديشه ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ كه سازماندهى‏‏ آن وظيفه اصلى‏‏ مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏ و به ويژه رفيق محمد اميدوار است، شناخت سره از ناسره ممكن نخواهد شد؛ برنامه دشمن طبقاتى‏‏ خنثى‏‏ نخواهد شد.

توافق بر سر نكته آغاز گفتگو، توافق بر سر عمده و غيرعمده، محور بحث را در شرايط كنونى‏‏ تشكيل مى‏‏دهد. بايد اميدوار بود كه علاقمندان ديگر توده‏اى‏‏ نيز بتوانند فعال‏تر در آن شركت داشته باشند.

٣- بدون ترديد نايل شدن بحث به حلقه مركزى‏‏ آنچه شما «كارپايه تئوريك» براى‏‏ شرايط كنونى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم ميهن ما مى‏‏ناميد، تنها با تكيه به شيوه كار ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ گذشته حزب پرافتخار توده ايرانِ ما توده‏اى‏‏ها ممكن مى‏‏باشد. اين، آن درسى‏‏ است كه از حزب طبقه كارگر و آموزگاران و دانشمندان آن آموخته شده است و براى‏‏ همه نيز قابل شناخت و آموختن است. تنها بايد عزم به پايبندى‏‏ به اسلوب كار پژوهش ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ داشت. اميد مى‏‏رود در جريان گفتگوهاى‏‏ ايجاد شده و با سازماندهى‏‏ مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏، راه تحقق آن هموارتر گشته و نتايج مناسب‏ترى‏‏ براى‏‏ مبارزه طبقه كارگر ايران و حزب آن ايجاد شود.

٤- همانطور كه اشاره كرديد، پرداختن به «جنبه‏هاى‏‏ تاريخى‏‏ دور و نزديك [گويا] غيرتاريخى‏‏ بودن انقلاب اكتبر» كه همان بحث درباره «دوران گذار از سرمايه‏دارى‏‏ به سوسياليسم» است، مفيد خواهد بود، تا غيرمستدل بودن موضع تحميل شده سوسيال دموكرات به چپ انقلابى‏‏ و جنبش توده‏اى‏‏ نشان داده شود. اين بحث در واقع بحثى‏‏ است در ارتباط با علل فروپاشى‏‏ كشورهاى‏‏ سوسياليستى‏‏ اروپايى‏‏ و نتيجه‏گيرى‏‏ از تجربه نافرجام گذشته، با هدف كمك به اوج مجدد جنبش كمونيستى‏‏ در جهان.

اين بحث در مورد كوشش براى‏‏ اوج مجدد جنبش توده‏اى‏‏ در ايران نيز پراهميت است. به نظر نگارنده اما نبايستى‏‏ وضع حاضر در ايران را يك‏سويه ناشى‏‏ از فروپاشى‏‏ كشورهاى‏‏ پيش گفته دانست. ضربه هولناك قتل عام توده‏اى‏‏ها و نه گويا نادرستى‏‏ سياست گذشته حزب و اشتباه‏هاى‏‏ احتمالى‏‏ آن، ريشه اصلى‏‏ بوجود آمدن وضع كنونى‏‏ مى‏‏باشند. عدم توانايى‏‏ حزب توده ايران براى‏‏ حفظ توده‏اى‏‏ها در درون و دور كانون حزب در سال‏هاى‏‏ گذشته و نهايتاً برنامه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ براى‏‏ بهره‏گيرى‏‏ از سركوب فيزيكى‏‏ مبارزان توده‏اى‏‏ و تداوم آن به صورت ايجاد پراكندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏، ازجمله علل ديگر ايجاد شدن وضع كنونى‏‏ براى‏‏ حزب طبقه كارگر در ايران مى‏‏باشند. از اين روى‏‏ نيز مبارزه‏اى‏‏ متين، علمى‏‏ و رفيقانه عليه همه اين عوامل منفى‏‏ موثر، وظيفه تك تك توده‏اى‏‏ها به فراخور امكاناتشان است.

حزب توده ايران براى‏‏ سازمان دادن چنين بحث علمى‏‏ درباره مساله‏هاى‏‏ پيش گفته، مسئوليت سنگينى‏‏ به عهده دارد و بايد آگاهانه و با برنامه‏اى‏‏ فكر شده و دقيق به آن بپردازد. اقدامى‏‏ كه وسيله پراهميتى‏‏ براى‏‏ آموزش نيروهاى‏‏ جوان بوده و نمى‏‏تواند وظيفه‏اى‏‏ فردى‏‏ تلقى‏‏ گردد. در توضيح علل فلسفى‏‏، تئوريك، اقتصادى‏‏، سياسى‏‏- فرهنگى‏‏- اجتماعى‏‏ شكست سوسياليسم واقعاً موجود در مطبوعات فارسى‏‏ زبان كوشش‏هاى‏‏ فردى‏‏، ازجمله توسط نگارنده، بعمل آمده است.

در جمهورى‏‏ خلق چين حصار «مقدورات» شكسته خواهد شد؟

در سال ٢٠٠٩ دانشمند و ماركسيست آلمانى‏‏ هلموت پترز كه در دهه ٧٠ قرن پيش در جمهورى‏‏ خلق چين تحصيل كرده و در رشته چين شناسى‏‏ از دانشگاه پكن فارغ‏التحصيل شده است و چندين سال در كادر ديپلوماتيك كشور آلمان دموكراتيك در چين مشغول به كار بوده و به زبان چينى‏‏ تسلط دارد، كتابى‏‏ قريب به ٧٠٠ صفحه‏ درباره اوضاع چين از پيش از زمان انقلاب آزاديبخش تا دوران كنونى‏‏ (كنگره هفدهم حزب كمونيست چين در پائيز ٢٠٠٩) بع بهره‏گيرى‏ از منابع وسيعى‏ به رشته تحرير درآورده است. در اين اثر اشتباه‏هاى‏‏ كمينترن تا كنگره هفتم آن و موضع نادرست اتحاد شوروى‏‏ در برابر انقلاب در جريان در چين، اشتباه‏هاى‏‏ انجام شده در دوران “انقلاب فرهنگى‏‏” و همچنين تجربه پايان نيافته جارى‏‏ در اين كشور به طور موشكافانه‏اى‏‏ مورد بررسى‏‏ قرار گرفته است.

پترز با ديدگاهى‏‏ علمى‏‏ و باريك‏‏بين، تجربه كنونى‏‏ را برمى‏‏شمرد و دستاوردهاى‏‏ آن را مورد برخوردى‏‏ انتقادانه قرار مى‏‏دهد. او در پايان هر بخش، نتيجه‏گيرى‏‏ مشخص خود را هم از روند مورد بررسى‏ جريان به طور جداگانه مطرح مى‏‏سازد.

پترز تجربه كنونى‏‏ را در جمهورى‏‏ خلق چين، همان اجراى‏‏ برنامه اقتصادى‏‏ نوينى‏‏ ارزيابى‏‏ مى‏‏كند كه لنين بعد از پايان جنگ و دفع تجاوز شانزده كشور به روسيه پس از پيروزى‏‏ انقلاب اكتبر، تحت عنوان برنامه “نپ” مطرح نمود و تحقق بخشيدن به آن را آغاز كرد. برنامه‏اى‏‏ كه در سال‏هاى‏‏ بعد متاسفانه ادامه نيافت. “سرمايه‏دارى‏‏ دولتى‏‏ زير رهبرى‏‏ حزب كمونيست” درونمايه برنامه لنين بود. تجربه كنونى‏‏ در جمهورى‏‏ خلق چين كه آن را “راه سوسياليستى‏‏ نوع چينى‏‏” مى‏‏نامند كه با توجه به عقب‏ماندگى‏‏ چندين قرنى‏‏ جامعه چينى‏‏ و سلطه اشكال ماقبل فئودالى‏‏ در كشورى‏‏ نيمه مستعمره تنظيم شده و جريان دارد را پترز حركت در لب پرتگاه ارزيابى‏‏ مى‏‏كند. تجربه‏اى‏‏ هنوز ناتمام و در خطر، كه شعر سياوش كسرائى‏‏ را در ذهن تداعى‏‏ مى‏‏كند: «كه نيفتى‏‏ به چپ و راست، خطر!».

باوجود اين، او اين تجربه را كوششى‏‏ علمى‏‏ و پراتيكى‏‏ واقع‏بينانه، در عين حال كوششى‏‏ عملگرا، با نرمش و هوشمندانه‏اى‏‏ براى‏‏ تحقق بخشيدن به «آرمانى‏‏» مى‏‏داند، كه بدون جسارت انقلابى‏‏ و پايبندى‏‏ به قدرت خلاق بررسى‏‏ و تجزيه و تحليل مبتنى‏‏ بر ماترياليسم تاريخى‏‏ و ماترياليسم ديالكتيكى‏‏، دست نيافتنى‏‏ است. تئورى‏‏ دنگ سيائوپنگ در اين‏باره كه نمى‏‏توان سوسياليسم را در جامعه‏اى‏‏ با سطح نازل نيروهاى‏‏ مولده برپا داشت، هسته مركزى‏‏ انديشه تئوريك براى‏ كوشش به منظور‏ ايجاد كردن نيروهاى‏‏ مولده رشد يافته را در تجربه در جريان در اين كشور تشكيل مى‏‏دهد. او تئورى‏‏ خود را مبتنى‏‏ بر برداشت ماركس مى‏‏داند، مبنى‏‏ بر اين كه جامعه سوسياليستى‏‏ را جامعه‏اى‏‏ با سطح رشديافته‏تر ‏نيروهاى‏‏ مولده از جامعه سرمايه‏دارى‏‏ تعريف مى‏‏كند كه از بندهاى‏‏ مالكيت فردى‏‏ آزاد شده‏اند.

پترز نجات يك و نيم ميليارد شهروند چينى‏‏ را از عقب افتادگى‏‏ تاريخى‏‏ و ايجاد كردن پايه‏هاى‏‏ مادى‏‏ و معنوى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ در چين، بدون اين تجربه سخت كوشانه در دنياى‏‏ جهانى‏‏ شدهِ در خدمت نظام امپرياليستى‏‏، غيرممكن ارزيابى‏‏ مى‏‏كند.

هنوز راهى‏‏ طولانى‏‏ بايد طى‏‏شود، تا بتوان رشد پايه‏هاى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ را در جمهورى‏‏ خلق چين تثبيت شده ارزيابى‏‏ كرد. اما موفقيت‏هاى‏‏ تاكنون نيز خود دليل كافى‏‏ براى‏‏ آن هستند كه بتوان اعتقاد راسخ داشت كه «آرمان والاى‏‏ انقلابى‏‏»، همانطور كه شما نيز برجسته ساخته‏ايد، قابل دسترسى‏‏ است.

انقلاب كبير اكتبر زودرس و اراده‏گرايانه و گويا با توطئه “بلشويك‏ها و لنين” به‏ پيروزى‏‏ نرسيد. كمونيست‏هاى‏‏ برپا كننده آن پس از مرگ لنين ناتوان بودند و “مرواريد يافته” را برباد دادند!!

بايد به سخن زنده‏ياد احسان طبرى‏‏ باور داشت: «اعجاز فرزند باور است». بايد به قدرت انديشه علمى‏‏، به برداشت ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ براى‏‏ تغيير شرايط باور داشت. بايد به سخن ماركس باور داشت كه با شناخت و درك انديشه، نيروى‏‏ مادى‏‏ تغيير و دگرگونى‏‏ ايجاد مى‏‏شود!!

تاريخ شابلونى‏‏ “جبرى‏‏” نيست

ارزيابى‏‏ پترز از سياست حزب كمونيست چين در كليت آن، آنست كه حزب كمونيست چين مى‏‏كوشد با ارزيابى‏‏ واقع‏بينانه از واقعيت موجود و تغيير يابنده در جمهورى‏‏ خلق چين، با نگاه به دورنماى‏‏ آرمانى‏‏ و حفظ آن به عنوان چراغ راهنما، راه مشخص براى‏‏ تدارك «مقدورات» دستيابى‏‏ به آرمان را توسعه داده و در كوران تجربه، آزمايش و تصحيح كند. «مقدوراتى‏‏» كه با جانفشانى‏‏ ميليون‏ها چينى‏‏ در نبردى‏‏ سخت و خونبار بدست آمده بود.

پژوهش پترز در اين كتاب نشان مى‏‏دهد كه تاريخ شابلونى‏‏ “جبرى‏‏”‌ نيست كه بايد آن را به عنوان «مقدورات» درك كرد، بلكه بايد آن را با هشيارى‏‏ انقلابى‏‏، با ابتكار خلاق علمى‏‏- روشنفكرانه، با آموزش از تجربه و با هدف تغيير شرايط در جهت آماج «آرمانى‏‏» بـرپـا داشت. انسان گرفتار در چهارچوب شرايط حاكم، با شناخت و درك روزافزون اين شرايط، تاريخ خود را آگاهانه برپا مى‏‏دارد. بدون عنصر “آگاهانه” در عملكرد انسان، مرز ميان انسان و جانور مخدوش مى‏‏گردد. ماركس در تزهاى‏‏ درباره فويرباخ، انسان را ثمره “آنسامبل” شرايطى‏‏ ارزيابى‏‏ مى‏‏كند كه او خود آن‏ها را آگاهانه ايجاد كرده و دگرگون مى‏‏كند.

ماركس ضرورت برپايى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ را از پژوهش قانونمندى‏‏هاى‏‏ صورتبندى‏‏ اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ نتيجه‏گيرى‏‏ كرد و در ده‏ها هزار صفحه به اثبات رساند. او و همرزمش فردريش انگلس اما درباره جامعه سوسياليستى‏‏ تنها به ترسيم “انتزاعى‏‏” علمى‏‏- انديشه‏اى‏‏- روشنفكرانه و در چهارچوبى‏‏ “عام” پرداختند. برانداختن مالكيت فردى‏‏ بر ابزار عمده توليد اجتماعى‏‏ به عنوان شرط پايان بخشيدن به استثمار انسان از انسان و برپايى‏‏ جامعه انسانى‏‏ كه در آن «آزادى‏‏ هر فرد، شرط آزادى‏‏ جامعه مى‏‏باشد» (مانيفست كمونيستى‏‏)، از بررسى‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏ جوامع بشرى‏‏ نتيجه‏گيرى‏‏ مى‏‏شود (*). اين نتيجه‏گيرى‏‏ علمى‏‏، اما “عام”، براى‏‏ برپايى‏‏ جامعه بى‏‏طبقه، براى‏‏ فردى‏‏ كه براى‏‏ اولين بار با آن آشنا مى‏‏شود، نتيجه‏گيرى‏‏ و انتزاعى‏‏ “توخالى‏‏” (ماركس)، يعنى‏‏ هنوز درك نشده و تراش‏ها، لحظه‏ها، جنبه‏ها و ُبعدهاى‏‏ آن شناخته نشده و رابطه و بهم‏تنيدگى‏‏ آن‏ها هضم فكرى‏‏ نشده، مى‏‏باشد.

زمانى‏‏ كه برتولد برشت مى‏‏گويد «كمونيسم آسانى‏‏ است كه برپايى‏‏ آن سخت است»، دقيقاً به آن كار سخت كوشانه كمونيست‏هايى‏‏ اشاره دارد، كه بايد “خاص”هاى‏‏ آن انتزاع “توخالى‏‏” را يافته و انتزاع را “پر” كنند. يعنى‏‏ انتزاع را قابل درك سازند، به آن “جان” بدمند. دستيابى‏‏ به چنين هدف والاى‏‏ آرمانى‏‏ به طور متافيزيكى‏‏ ممكن نيست. ماركس و انگلس به عنوان انديشمندان ديالكتسين از اين روى‏‏ به آن تن ندادند. ما، درست هاتف رحمانى‏‏ها بايد اين وظيفه «سخت» را به عهده گيرند. بايد با شناخت علمى‏‏ واقعيت موجود، بايد از درون شرايط حاكم بر اين واقعيت موجود، راه خروج از آن و دگرگونى‏ آن را بيابند. بايد به اين منظور «جايگاه “آرمان والاى‏‏” زحمتكشان شهر و روستا و به طور اخص طبقه كارگر در جنبش كنونى‏‏» مردم ايران را بيابند، آنطور كه شما، انوشه گرامى‏‏ متذكر شده‏ايد. اين تنها شيوه ممكن نجات از بندهاى‏‏ انديشه پوزيتويستى‏‏ سوسيال دموكرات و تبديل ساختن نيروى‏‏ انديشه به نيروى‏‏ مادى‏‏ براى‏‏ دگرگون ساختن شرايط حاكم بر جامعه است و بس!

آگاهى‏‏ تغيير دهنده شرايط، بدون حركت به سوى‏‏ آرمان و آماج درك شده، بدون پيوند برقرار كردن ميان «منافع آنى‏‏»، به قول لنين وظيفه دموكراتيك، با «آرمان والاى‏‏ انقلابى‏‏»، به بيان لنين وظيفه سوسياليستى‏‏ (**)، چاره‏اى‏‏ جز تسليم به “جبر” و به «مقدورات» ندارد و كارش به نفى‏‏ “اختيار” مى‏‏انجامد. برداشت ماترياليسم ديالكتيكى‏‏ را ترك و به ايده‏آليسم پناه مى‏‏برد. اين، افتادن به چاله موضع پوزيتويستى‏‏ «پايان تاريخ» است. گرفتار شدن به انديشه “مكتب فرانكفورت” است.

اين موضع پوزيتويستى‏‏ از طبقه كارگر، رنجبر بدبخت و رنجور مى‏‏سازد، همانطور كه كليساى‏‏ كاتوكيك از مسيح، فيلسوف و مبارزى‏‏ كه براى‏‏ بهبود شرايط زندگى‏‏ مردم به نبردى‏‏ نابرابر تن داد و به شهادت رسيد، تن خونين و رنجور و قابل ترحمى‏‏ بر صليب ساخته است. در كاتاكمب‏ها (دهليزهاى‏‏ گورستان زيرزمينى‏‏) در رُم، كه در آن مردگان مسيحى‏‏ جاى‏‏ داده شده‏اند، تا قرن دوم تاريخ اروپايى‏‏ نقش مسيح بر سر گورها، همه جا، مردى‏‏ در حال سخنورى‏‏، فيلسوفى‏‏ با سيمايى‏‏ مبارزه‏جويانه ترسيم شده است. با به رسميت شناختن شدن دين مسيح و تبديل آن به دين رسمى‏‏ است كه اولين عكس‏هاى‏‏ مسيح ميخكوب شده بر صليب بر گورها در اين آرامگاه‏هاى‏‏ زيرزمينى‏‏ نصب شده‏اند. صدقه و بخشش كه به شيوه معمول كنونى‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ در ايران و جهان تبديل شده است، “آشپزخانه‏هاى‏‏ سوپ” كه كليساها و مردم خيرخواه در شهرهاى‏‏ ثروتمندترين كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ برپا مى‏‏سازند و “سفره‏هاى‏‏” مشابه آن در ايران نيز ابزار تبديل ساختن محرومان به رنجبران فاقد حق و چشم در انتظار بخشش است. اين درحالى‏‏ است كه طبقه آگاه پرولتاريا، انقلابى‏‏ترين و مبارزجويانه‏ترين طبقه جامعه سرمايه‏دارى‏‏ است كه انديشه خود را ‏ براى‏‏ كوبيدن ميخ تابوت اين نظام استثمارگر مسلح ساخته است و كار سخت و بغرنج برپايى‏‏ جامعه انسانى‏‏ را به عهده دارد. انسان آگاه و رزمجو را نبايد رنجور و تسليم شده به «مقدورات» پنداشت و خواست!

كارل پوپر، يكى‏‏ از سردمداران “مكتب فرانكفورت”، تئورى‏‏ “مهندسى‏‏ اجتماعى‏‏” را براى‏‏ توجيه قناعت براى‏‏ تعمير «مقدورات» پيشنهاد مى‏‏كند. به نظر او با “مهندسى‏‏ اجتماعى‏‏” مى‏‏توان نارسايى‏‏هاى‏‏ «مقدورات» را بر طرف ساخت. هدف، نفى‏‏درنفى‏‏ ديالكتيكى‏‏ «مقدورات»، يعنى‏‏ ارتقاى‏‏ واقعيت به مرحله رشد عالى‏‏تر و بغرنج‏تر نيست. هدف نفى‏‏ مكانيكى‏‏، نفى‏‏ ساده «مقدورات» است. زمانى‏‏ كه بانك مركزى‏‏ آمريكا، آلمان و … نرخ سود پول را بالا يا پائين مى‏‏برد، تا گويا گرانى‏‏ را “مهار” كند، به شيوه نفى‏‏ مكانيكى‏‏ مورد نظر پوپر پايبند است. تقليل دستمزد كارگران گويا زير فشار “الزامات گلوباليستى‏‏” ناشى‏‏ از برنامه نوليبرال “آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” نيز به همين شيوه نفى‏‏ مكانيكى‏‏ متوسل مى‏‏شود و آن را با تئورى‏‏ “مهندسى‏‏ اجتماعى‏‏” توجيه كرده و به كارگران القا مى‏‏كند. از اين طريق است كه تغييرات، تغييراتى‏‏ كمّى‏‏ باقى‏‏ مانده و كار به تثبيت شرايط  حاكم مى‏‏انجامد.

اين در حالى‏‏ است كه نفى‏‏درنفى‏‏ ديالكتيكى‏‏، حصار پولاين ايجاد شده بدور انديشه و عمل انسان آگاه، قناعت غيرمستدل تحميل شده به انديشه او را مى‏‏شكند. به او امكان مى‏‏دهد، با شناخت شرايط و با استفاد از امكانات موجود در واقعيت، تغيير و گذار از آن، از «مقدورات» را سازمان دهد. بهره جستن از امكانات ارتباط اينترنتى‏‏ و تلفن همراه در خيزش انقلابى‏‏ كنونى‏‏ در ايران، نمونه‏اى‏‏ براى‏‏ ايجاد تغيير و گذار از «مقدورات» برپايه منطق ديالكتيك است. از اين طريق است كه شرايط نوين ايجاد مى‏‏گردد. حتى‏‏ در تاريك‏ترين شرايط. اسيران بازداشتگاه مرگ نازى‏‏هاى‏‏ آلمانى‏‏ در بوخن‏والد، تدارك آزادسازى‏‏ خود را با شكستن «مقدورات» سازمان دادند.

زنده‏ياد احسان طبرى‏‏ در سروده زندانش تحت عنوان “وعده ديدار”، با نفى‏‏درنفى‏‏ ديالكتيكى‏‏، حصار پولادين «مقدورات» را مى‏‏شكند و در خاموشى‏‏ «بانگ مى‏‏كند» (طبرى‏‏): «…

اى‏‏ آنكه در برابر چشمانم بستر پولادين نهادى‏‏،

اى‏‏ آنكه آسمان ذهنم را بى‏‏ستاره مى‏‏خواهى‏‏،

من

هر شب در آسمان،

وعده ديدار دارم با ستارگان.»

نگارنده بخش‏هايى‏‏ از اين كتاب بسيار آموزنده كه مى‏‏توان با كمك آن پاسخ‏هاى‏‏ قانع كننده‏اى‏‏ براى‏‏ بسيارى‏‏ از پرسش‏ها درباره علل فروپاشى‏‏ كشورهاى‏‏ سوسياليستى‏‏ اروپا را يافت، به فارسى‏‏ برگردانده كه هنوز ناتمام است. كوشش خواهد شد آن بخش‏ها در نوشتارى‏‏ از درونمايه كل كتاب هرچه زودتر منتشر شود. در اين نوشتار به نكته‏اى‏‏ كه اشاره كرديد، پرداخته خواهد شد. اميدوارم فرصت براى‏‏ ارايه اين نوشتار در پيش باشد. شايد علاقمندهاى‏‏ ديگرى‏‏ نيز بتوانند در كار ترجمه شركت كرده و به آن سرعت بخشند.

سالى‏‏ نو با توان بيش‏تر خيزش انقلابى‏‏ مردم در پيش است. برايتان بهترين آروزها را دارم و براى‏‏ سخنان محبت‏آميزتان تشكر مى‏‏كنم.

فرهاد عاصمى‏‏

٢٣ فروردين ١٣٨٩

(*) نگاه كن به نوشتار «انسان»، دیدگاه مارکسیستى‏‏‏‏‏‏‏‏ درباره انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏‏‏ (آنتروپولوژى‏‏‏‏‏‏‏‏) و برداشت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ بنیادى‏‏‏‏‏‏‏‏ آن   http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa در “توده‏اى‏‏ها”

(**) لنين درباره فعاليت عملى‏‏ سوسيال دموكرات‏ها مى‏‏نويسد: «منظور فعاليت عملى‏‏ سوسيال دموكرات‏ها، رهبرى‏‏ مبارزه طبقاتى‏‏ پرولتاريا و متشكل كردن اين مبارزه است. در هر دو صورت آن: مبارزه سوسياليستى‏‏ (مبارزه بر ضد طبقه سرمايه‏داران، يعنى‏‏ مبارزه‏اى‏‏ كه همّش مصروف به انهدام رژيم طبقاتى‏‏ و ايجاد جامعه‏اى‏‏ سوسياليستى‏‏ است) و مبارزه دموكراتيك (مبارزه بر ضد حكومت مطلقه، يعنى‏‏ مبارزه‏اى‏‏ كه همّ آن مصروف به دست آوردن آزادى‏‏ سياسى‏‏ در روسيه و دموكراتيك كردن رژيم سياسى‏‏ و اجتماعى‏‏ روسيه است) …». مجموعه آثار جلد دوم، ص ٨٢٧، ترجمه زنده‏ياد پورهرمزان) (به نقل از نوشتار سيمين مدرسى‏‏- ميلاد منزوى‏‏ –[email protected]– تحت عنوان “نيم نگاهى‏‏ به مقاله طرد رژيم «ولايت فقيه»، نه استراتژى‏‏، نه تاكتيك”). زنده‏ياد جوانشير در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” برنامه حداقل كارگرى‏‏ حزب توده ايران را مبتنى‏‏ بر اين نظر لنين توضيح داده و مستدل مى‏‏سازد. (نگاه شود به http://www.tudeh-iha.com/?p=688&lang=fa سیماى‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏ حزب توده ایران (١) پیوند گسست‏ ناپذیر وظیفه سوسیالیستى‏‏‏‏‏ و دموکراتیک)