”زنده باد بحث ميان توده‏اى‏‏‏ها“
بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها است!

شماره 37 (29 اسفند 1388) بخش دوم

مرحله انقلاب- تضاد اصلى‏‏

سخن و انديشه تئوريك طبرى‏‏‏ در سطور فوق براى‏‏‏ جلب توجه به ضرورت تغيير تناسب قوا در جريان روند انقلابى‏‏‏ قاعدتاً حتى‏‏‏ براى‏‏‏ غيرتوده‏اى‏‏‏ها نيز قابل پذيرش است. لذا مى‏‏‏توان اكنون به بررسى‏‏‏ سياسى‏‏‏ مسئله پرداخت.

انديشه شناسنده و تحليلگر منتقد مى‏‏‏پرسد: «مرحله انقلاب چه بايد باشد؟ نيروهاى‏‏‏ عمل كننده كدامند؟ و چه نيروهايى‏‏‏ مى‏‏‏توانند متحدان اين مرحله در اجرا باشند؟»

متاسفانه منتقد عجولانه و با بغض به مساله “تضاد اصلى‏‏‏” در مرحله كنونى‏‏‏ جامعه مى‏‏‏پردازد. انگار بررسى‏‏‏ اين پرسش، اقدامى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ و علمى‏‏‏ نبوده، كه گناهى‏‏‏ كبيره است. او براى‏‏‏ آنكه بر عجله غيرمستدل انديشه پرده بپوشاند، مى‏‏‏نويسد: «آيا تضاد به قول خودتان اصلى‏‏‏ در شرايط مورد ادعاى‏‏‏ شما، تضاد كار و سرمايه است؟»

در پرسش‏هاى‏‏‏ درستى‏‏‏ كه مطرح شده‏اند، سه نكته مركزى‏‏‏ نهفته است. اول- مساله شناخت “تضاد اصلى‏‏‏” در دوران كنونى‏‏‏ كشور. دوم- استخراج شعارها و خواست‏هاى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر “تضاد اصلى‏‏‏” و سوم- مساله اتحادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏.

اول- با مساله “تضاد اصلى‏‏‏” آ‎غاز كنيم.

انديشه تحليلگر بايد ميان “تضاد اصلى‏‏‏” و “تضاد عمده” تفاوت قايل باشد. متاسفانه منتقد چنين نمى‏‏‏كند و در نتيجه عجولانه «تضاد ميان كار و سرمايه» را مطرح مى‏‏‏سازد كه گويا مضمون نقل قول پيش گفته از نوشتار در “توده‏اى‏‏‏ها” را نيز تشكيل مى‏‏‏دهد. با اين اميد كه بتوان گفت «ننه جون مهدى‏‏‏» هم درك مى‏‏‏كند كه الان تضاد اصلى‏‏‏ در جامعه تضاد كار و سرمايه نيست و لذا «ادعاى‏‏‏ شما» درباره آن «پندار وهم» شماست!

تضاد اصلى‏‏‏ كنونى‏‏‏ در جامعه ايرانى‏‏‏ از درون سرشت انقلاب بهمن ٥٧ قابل شناخت و درك است.

حزب توده ايران، انقلاب بهمن را انقلابى‏‏‏ “ملى‏‏‏ و دموكراتيك” ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند. در آن دو عنصر مردمى‏‏‏- دموكراتيك- آزادى‏‏‏خواهانه و ضدامپرياليستى‏‏‏- ملى‏‏‏ با يكديگر عجين شده‏اند. هر دوى‏‏‏ اين عنصرها اكنون نيز در كليت خود بر جامعه ايرانى‏‏‏ حاكمند و “تضاد اصلى‏‏‏” را تشكيل مى‏‏‏دهند. يعنى‏‏‏ تضادى‏‏‏ كه با حل و برطرف شدن آن، راه رشد دموكراتيك و ترقى‏‏‏خواهانه جامعه گشاده مى‏شود.

بخش اقتصادى‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن، داراى‏‏‏ جهت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ است. اين سرشت پراهميت اما به معناى‏‏‏ آن نيست كه برقرارى‏‏‏ اقتصاد دموكراتيك مبتنى‏‏‏ بر اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏، به طور “جبرى‏‏‏” به برقرارى‏‏‏ سوسياليسم در ايران منجر مى‏‏‏گردد. پايبندى‏‏‏ به اصل‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ پيش گفته در قانون اساسى‏‏‏، اولاً سرشت ملى‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏ انقلاب را برجسته مى‏‏‏سازد (به اين نكته بازمى‏‏‏گردم). و ثانياً، پر اهميت براى‏‏‏ بحث كنونى‏‏‏ در اين سطور، توجه را به مساله “اتحادها” و توسعه پايگاه انقلاب و از اين طريق تغيير تناسب قوا ميان انقلاب و ارتجاع جلب مى‏‏‏كند.

دوم- كدام شعارها، شعارهاى‏‏‏ روز و واقع‏بينانه هستند؟

در اخبار امروز آمد كه ميرحسين موسوى‏‏‏ خواستار توسعه پايگاه اجتماعى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ در سال آينده شده است. او خواستار آن است كه با جلب «معلمان و كارگران» به خيزش انقلابى‏‏‏، براى‏‏‏ تغيير تناسب قوا كوشش به عمل آورده شود. همين خواست را كميته مركزى‏‏‏ حزب توده ايران نيز پيش‏تر در اعلاميه‏اى‏‏‏ مطرح ساخته بود.

همين كوشش را مى‏‏‏توان در سطح محافل راست سلطنت طلب تا جمهورى‏‏‏خواه و به اصطلاح “چپ” در خارج از كشور نيز مشاهده كرد. بحث “رهبر كيست” در رسانه‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏، كه در واقع بحث درباره راه رشد سرمايه‏دارى‏‏‏ از طريق برقرارى‏‏‏ سيطره “بازار آزاد” در آينده در ايران است، نشان همين كوشش مى‏‏‏باشد.

تكيه به توان اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ براى‏‏‏ برپايى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏‏ كه جانمايه انقلاب بهمن و بيان روح و روان حاكم بر شكوهمندترين بپاخاست انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ماست، كه اما در دهه‏هاى‏‏‏ گذشته زير سيطره حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ و رانت‏خوار به ابزار ثروت‏اندوزى‏‏‏ لايه‏هاى‏‏‏ متفاوت آن تبديل شد، داراى‏‏‏ دو ويژگى‏‏‏ است كه مى‏‏‏تواند در شرايط كنونى‏‏‏ نيز براى‏ تغيير تناسب قوا به سود خيزش انقلابى‏‏‏ مردم و عليه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ به كار گرفته شود:

يكى‏‏‏- سرشت دموكراتيك آن. اين به اين معناست كه سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم براى‏‏‏ بدست آوردن امكان غارت مردم و ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏، مى‏‏‏بايستى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ را لگدمال مى‏‏‏كرد، كه كرد و جو اختناق و استبداد “خداشاهى‏‏‏” را جايگزين استبداد سلطنتى‏‏‏ مى‏‏‏نمود، كه عملى‏‏‏ ساخت. بايد براى‏‏‏ مردم توضيح داد كه بحران اقتصادى‏‏‏ ريشه در غارت مافيايى‏اى‏‏‏ دارد كه با پايمال شدن آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ در بخش “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏‏ ممكن شد و اين دو لازم و ملزوم يكديگرند.

ديگرى‏‏‏- سرشت ملى‏‏‏ ويژگى‏‏‏ اصل‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏ است. اين به اين معناست كه بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد در دست دولتى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و دموكراتيك كه در آن نظارت مردم بر عملكرد دولت به طور شفاف اعمال مى‏‏‏گردد، مى‏‏‏توانست ابزار پرتوانى‏‏ براى‏‏‏ حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏ كشور در برابر فشار امپرياليسم باشد. حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ به منظور تداوم حاكميت خود اين ابزار را به معرض حراج گذاشته است. نقض غيرقانونى‏‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ با حكم حكومتى‏‏‏ آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏ در تيرماه ١٣٨٥، پس از انتخاب احمدى‏‏‏نژاد در دور نهم رياست جمهورى‏‏‏ و يك‏دست شدن حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در اختيار لايه‏هاى‏‏‏ كنونى‏‏‏، تصميم ازجمله براى‏‏‏ فروش ٨٠ درصد از ثروت ملى‏‏‏ شده نفت ايران در بورس، چه معناى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ مى‏‏‏تواند داشته باشد، جز آنكه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران، با اجراى‏‏‏ برنامه نوليبرال “خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” به مجرى‏‏‏ سياست امپرياليستى‏‏‏ و از اين طريق به “متحد طبيعى‏‏‏” آن، يعنى‏‏‏ متحدى‏‏‏ با منافع مشترك با آن، تبديل شده است. براى‏‏‏ شناخت و درك اين واقعيت‏ها نبايد گول تبليغات و جنگ زرگرى‏‏‏ ميان اين حاكميت و امپرياليسم درباره مسئله اتمى‏‏‏ شد.

سوم – مساله اتحادها.

در سطور پيشين نكاتى‏‏‏ درباره مساله اتحادها مطرح شدند. ازجمله درباره جلب طبقه و لايه‏هاى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ از جامعه به خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏. در آنجا بررسى‏‏‏ در سطحى‏‏‏ عام انجام شد. در اين سطور بررسى‏‏‏ در سطح خاص انجام مى‏‏‏گيرد. خاص براى‏‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران كه برپايى‏‏‏ سوسياليسم در ايران را هدف دورنمايى‏‏‏ خود اعلام مى‏‏‏كند و در شرايط كنونى‏‏‏ خواستار حفظ جهت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ و اصل‏هاى‏‏‏ مربوطه به آن در قانون اساسى‏‏‏ ايران است.

منتقد با پرسش خود توجه را به اين بخش خاص بررسى‏‏‏ جلب مى‏‏‏كند. او مى‏‏‏پرسد: «آیا تضاد به قول خودتان اصلی، در شرایط مورد ادعای شما تضاد کار- سرمایه است؟» منظور كل پرسش نيست. در مورد كليت آن پيش‏تر نكته‏اى‏‏‏ بيان شد. منظور در اينجا، هسته درستى‏‏‏ است كه در پرسش وجود دارد، اما در پرسش مبهم باقى‏‏‏ مانده است. اين نكته مبهم باقى‏‏‏ مانده مساله «پيوند ميان خواست آنى‏‏‏ و آتى‏‏‏ طبقه كارگر، ميان وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ حزب توده ايران» است كه زنده‏ياد جوانشير آن را در اثر تئوريك- سياسى‏‏‏ “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران” به طور مشروح مورد پژوهش قرار داده است.

منتقد ظاهراً معتقد است كه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران بايد تنها زمانى‏‏‏ مساله “تضاد ميان كار و سرمايه” را مطرح سازد كه اين تضاد به مساله روز، به مساله “تضاد عمده” در جامعه تبديل شده است. لنين اين برداشت را نشستن در كوپه قطار و به انتظار رسيدن قطار به ايستگاه “سوسياليسم” مى‏‏‏نامد. اين موضعى‏‏ است‏ كه ريشه در همان برداشت «جبرى‏‏‏» غيرماركسيستى‏‏ از روند تاريخ داشته و روى‏‏ ديگر مدالى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد كه مى‏‏‏خواهند به انديشه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ نسبت دهند، تا مبارزه تبليغاتى‏‏‏ خود را عليه آن تسهيل كنند.

صرفنظر از آنكه در ايران امروز نيز مساله تضاد كار و سرمايه با شدت و حدت مطرح است و كوشش سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم براى‏‏‏ لغو قانون كار نشان بارز اين نبرد طبقاتى‏‏‏ از بالا مى‏‏‏باشد، نبايد براى‏‏‏ طرح آن در انتظار تبديل شدن آن به “تضاد عمده” در جامعه نشست. اگر حزب توده ايران اين تضاد را مطرح نسازد، كدام حزب بايد آن را در ايران مطرح كند؟ اگر حزب توده ايران اين تضاد را به عنوان تضادى‏‏‏ كه با حل آن شرايط برپايى‏‏‏ جامعه فارغ از استثمار انسان از انسان در ايران بوجود خواهد آمد، مطرح نسازد، كدام حزب بايد چنين كند؟

دورى‏‏ جستن از طرح اين تضاد، همانطور كه ديرتر نيز نشان داده خواهد شد، ريشه در انتخاب “متحدانى‏‏” دارد كه خواستار برقرارى‏‏ “اقتصاد بازار” منچسترى‏‏ دوران گلوباليسم در ايران هستند. متحدانى‏‏ كه خواستار نابود ساختن دستاوردهاى‏‏ انقلاب بهمن و حتى‏‏ مبارزات براى‏‏ ملى‏‏ كردن صنايع نفت در شصت سال پيش مى‏‏باشند. آيا بايد با خواستاران برقرارى‏‏ “بازار آزاد” همنوايى‏‏ كرد؟ چه زمانى‏‏‏ بايد به طرح اين تضاد پرداخت؟ “راه توده”- پيك‏نت ما را از طرح آن امروز‏ برحذر مى‏‏‏دارد و آن را اقدامى‏‏ «تفرقه جويانه» اعلام مى‏‏كند. آيا منتقد توضيحى‏‏ خواهد داد كه هم‏نوايى‏‏ او با على‏‏‏ خدايى‏‏ در اين زمينه بر چه منطقى‏‏ استوار است ؟

آيا استدلالى‏‏ مطرح خواهد ساخت كه چرا حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران نبايد با تكيه بر اصل‏هاى‏‏ اقتصاد دموكراتيك در قانون اساسى‏‏ براى‏‏ توسعه پايگاه اجتماعى‏‏ خود و خيزش انقلابى‏‏ مردم بكوشد؟ آيا استدلالى‏‏ مطرح خواهد ساخت كه چرا حزب توده ايران نبايد با طرح نبرد طبقاتى‏‏ حاكم بر ايران و با افشاى‏‏ پيامدهاى‏‏ تضاد ميان كار و سرمايه به ارتقاى‏‏ سطح آگاهى‏‏ طبقه كارگر دست يافته و آن را در خدمت جهت‏گيرى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ امروز در راستاى‏‏ راه رشد سوسياليستى‏‏ كشور به كار گيرد، آيا منتقد مى‏تواند اين خواست را به عنوان «آرمانى‏ غيرتاريخى‏ و تحقق‏ناپذير» (هاتف رحمانى‏) به اثبات برساند؟ آيا استدلالى‏‏ مطرح خواهد ساخت كه بتوان به كمك آن، ايجاد پيوند ميان خواست آنى‏‏ و آتى‏‏، ميان خواست دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ طبقه كار را امروز اقدامى‏‏ «آرمانى‏‏» به مفهوم خيالپردازانه و اراده‏گرايانه- غيرواقع‏بينانه مستدل ساخت ؟

مستولى‏‏‏ بودن اين ابهام نظرى‏‏‏ را مى‏‏‏توان در نوشتار ديگرى‏‏‏ تحت عنوان “سپاه پاسداران و تاملى‏‏‏ بر نقش بورژوازى‏‏‏ بوروكراتيك و پيامدهاى‏‏‏ تسلط آن بر اقتصاد ايران” (نامه مردم شماره ٨٣١، ١٦ آذر ١٣٨٨) نيز مشاهده كرد. در اين نوشتار با صراحت موكول شدن حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ و سياسى‏‏‏ به آينده نامعلوم مطرح شده است. (نگاه شود به http://www.tudeh-iha.com/?p=1104&lang=fa ). آيا منتقد گرامى‏‏‏ مى‏‏‏تواند براى‏‏‏ وجود اين تشابه در نظريات ميان “راه توده” على‏‏‏ خدايى‏‏‏ و نامه مردم، ارگان مركزى‏‏‏ حزب توده ايران توضيحى‏‏‏ بدهد؟

هسته درست اما مبهم مانده در پرسش را بشكافيم.

جوانشير در “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ …” اهميت ايجاد پيوند ميان وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ را از دو منظر مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. يكى‏‏‏ از منظر توان نهفته در آن براى‏‏‏ ارتقاى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ كارگرها و كمك به تبديل شدن آن‏ها به “طبقه پرولتاريا”. ديگرى‏‏‏ درباره اتحادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏. در نوشتار “تاريخ حزب توده ايران، تاريخ مبارزه با انحرافات چپ و راست است” http://www.tudeh-iha.com/?p=1107&lang=fa نيز اين بررسى‏‏‏ مورد توجه قرار گرفته است. در اينجا نقش ايجاد پيوند ميان خواست‏هاى‏‏‏ آنى‏‏‏ و آتى‏‏‏ طبقه كارگر از منظر توسعه پايگاه اجتماعى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ مورد توجه ويژه قرار مى‏‏‏گيرد.

“هاتف رحمانى‏‏‏” در بخشى‏‏‏ ديگر از نوشتار خود به نقل از “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏نويسد «”اجراى‏‏‏‏‏‏‏‏ بى‏‏‏‏‏‏‏‏چون و چراى‏‏‏‏‏‏‏‏ قوانین دموکراتیک و مترقى‏‏‏‏‏‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏‏ و حذف اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ غیر دموکراتیک  و ارتجاعى‏‏‏‏‏‏‏‏  از نوع اصل مربوط به “ولایت فقیه”، لغو کلیه مصوبات غیرقانونى‏‏‏‏‏‏‏‏ از نوع “نظارت استصوابى‏‏‏‏‏‏‏‏ شوراى‏‏‏‏‏‏‏‏ نگهبان” و محکوم ساختن قاطع، روشن و صریح اقدامات تبهکارانه، ازجمله سرکوب خلق‏ها و اقلیت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏‏‏‏ و دگراندیش و مذاهب، قطع هر نوع فشار جنسیتى‏‏‏‏‏‏‏‏ علیه زنان و همچنین محترم شناختن و پذیرفتن حق تساوى‏‏‏‏‏‏‏‏ زنان و مردان، حق جوانان براى‏‏‏‏‏‏‏‏ آموزش رایگان و اشتغال و… باید بر پرچم خیزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏ مردم نوشته و پایبندى‏‏‏‏‏‏‏‏ به آن‏ها اعلام گردد.“» او ادامه مى‏‏‏دهد: «در این فراز، شما بر گوری گریه می کنید که اصلا مرده‏ای ندارد. از یک سو خواهان اجرای بی چون و چرای قوانین دموکراتیک قانون اساسی می شوید و از سوی دیگر خواهان حذف “اصل های غیر دموکراتیک  وارتجاعی از نوع اصل مربوط به “ولایت فقیه ،… آیا در شرایط انقلابی که شما تصویر می کنید [جريان دارد] اصول حقوقی چقدر قدرت پایداری واجرا دارند؟ کدام نیرو باید به اجرای مقررات حقوقی مترقی بپردازد و کدام نیرو باید اصل‏های “غیر دموکراتیک وارتجاعی” را حذف نماید؟  این نگاه پارادکسیکال شما جز نشانی از تفکر ایده‏الیستی ولجاجت درعدم پذیرش صریح “شعار طرد رژیم ولایت فقیه “ نیست. شلتاقی است در برابر سیاست عمیقا انقلابی حزب. جایگزینی آرمان به جای واقعیت مشخص است. نادیده انگاشتن تمام واقعیت‏های موجود و بغرنج شرایط کنونی است. و از همین منظر است که امور تبلیغی و تحلیل‏های حزب توده ایران را در آخرین پلنوم حزب، در مقالات مربوط به تامین [عدالت] اجتماعی، سپاه پاسداران و… اصلا درک نمی کنید. علیرغم تکرار آیه‏وار “تحلیل مشخص …” مضمون بنیادین تحلیل مشخص از قدرت و توازن قوا در تحلیل و نگاه شما از جامعه کنونی به کلی غایب است. به راحتی آب خوردن ذهنیت را پرواز می دهید و تلاش می کنید امر واقعی را تغییر دهید. این امر شدنی نیست. به قول مسلمین سیاست “نومن به بعض ونکفر به بعض” پاسخگوی تحول بنیادی جامعه ما نمی تواند باشد.»

«مردهِ» «گورى‏‏» كه منتقد آن را در نقل قول خود از “توده‏اى‏‏ها” نيافته بود و گويا عبث بر آن گريسته شده بود، مضمون اصل‏هاى‏‏ “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏ ايران هستند. “توده‏اى‏‏ها” خواستار نوشتن آن‏ها بر «پرچم خيزش انقلابى‏‏ مردم» شده بود، تا جايگزينى‏‏ براى‏‏ شعار “حقوق بشر” آمريكايى‏‏ باشد كه بر پرچم تبليغات رسانه‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ از نوع بى‏‏بى‏‏سى‏‏، صداى‏‏ آمريكا و … نقش شده است.

خط فاصل ميان اين دو شعار بر دو پرچم، خط فاصل ميان مدافعان اهداف ترقى‏‏خواهانه انقلاب بهمن ٥٧ و مخالفان آن است. خط فاصل ميان انقلاب و ضدانقلاب. جاى‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، هماره در سمت انقلاب بوده است. هيچ جاى‏‏ ديگرى‏‏ را نمى‏‏توان به عنوان جاى‏‏ تاريخى‏‏ حزب توده ايران القا كرد!

مواضع بيان شده منتقد گرامى‏‏ در سطور فوق، برخلاف آنچه كه منتقد آن را «سیاست عمیقا انقلابی حزب» مى‏‏‏نامد، دقيقا نشان مى‏‏‏دهد كه انديشه سوسيال دموكراتيك به انديشه حاكم بر حزب توده ايران تبديل شده است. (به اين نكته در نوشتار ديگرى‏ بازخواهيم گشت) منتقد تصور مى‏‏‏كند كه چون تضاد ميان كار و سرمايه در شرايط كنونى‏‏‏ “تضاد عمده” نيست، پس طرح آن همان «به راحتی آب خوردن ذهنیت را پرواز» دادن است. «جایگزینی آرمان به جای واقعیت مشخص است» و به قول على‏‏ خدايى‏‏ «آب در هاون كوبيدن» است.

آنچه در انديشه منتقد مبهم باقى‏‏‏ مانده است اين نكته است كه آيا در ايران كنونى‏‏‏ تضاد كار و سرمايه وجود دارد، بدون آنكه “تضاد عمده” باشد، يا خير؟ و اگر وجود دارد، وظيفه ما امروز در برابر آن چيست؟ آيا اين وظيفه تنها به دفاع از منافع “مطالباتى‏‏” طبقه كارگر محدود مى‏‏گردد، براى‏‏ نمونه به دفاع از قانون كار مورد يورش سرمايه‏داران؟ يا بايد علاوه بر آن از طريق برقرار ساختن پيوند ميان خواست مطالباتى‏‏- آنى‏‏ و دورنمايى‏‏ طبقه كارگر، خواستار پايان بخشيدن به نظام استثمارگر سرمايه‏دارى‏‏ و برپايى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ نيز شد؟

آيا “هاتف رحمانى‏‏” به اين پرسش مشخص، پاسخى‏‏ مشخص خواهد داد؟

تضاد عمده در شرايط كنونى‏‏‏ مسئله پايمال شدن آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ مردم است. منتقد از آنجا كه تنها “تضاد عمده” را كه در سطح قرار دارد و هيچ كس نمى‏‏‏تواند آن را نبيند، مى‏‏‏بيند، كار را پايان يافته مى‏‏‏پندارد. قادر و يا شايد مايل هم نيست در عمق نيز به جستجوى‏‏‏ واقعيت بپردازد. ظاهراً فراموش كرده است كه طبرى‏‏‏ مى‏‏‏گويد «پديده [ظاهر امر] يك چيز است، ماهيت [درونمايه] چيز ديگر».

مرز ميان سياست سوسيال دموكراتيك و سياست چپ انقلابى‏‏‏ درست در همين نكته نهفته است. اولى‏‏‏ نمى‏‏‏خواهد به جستجوى‏‏‏ عنصرهايى‏‏‏ در پديده برود كه ماهيت وضع را تغيير مى‏‏‏دهند. موضع پوزيتويستى‏‏‏ سوسيال دموكراسى‏‏‏ از اين امر ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود. وارد ساختن تهمت به “توده‏اى‏‏‏ها” براى‏‏‏ گويا جايگزين كردن آرمان به جاى‏‏‏ واقعيت، نشان واقع‏بينى‏‏‏ و واقع‏گرايى‏‏ در نظر پيش گفته منتقد‏ نيست، امرى‏‏‏ كه درست مى‏‏‏بوده است، كه نشان ترك موضع انقلابى‏‏‏ است كه مايل نيست حتى‏‏‏ در يك بررسى‏‏‏ و پژوهش تئوريك- روشنفكرانه نيز به جستجوى‏‏‏ راه‏هاى‏‏‏ توسعه پايگاه اجتماعى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ در ايران برود. يعنى‏‏‏ به وظيفه‏اى‏‏‏ عمل كند كه ماركس در جمله معروفش بيان كرده است: فيلسوف‏ها تاكنون به توصيف جهان پرداخته‏اند، مساله اما مساله تغيير آن است.

منتقد تحت عنوان «تحلیل مشخص از قدرت و توازن قوا»، لااقل در نوشتار حاضر خود كوچك‏ترين اشاره‏اى‏‏‏ نمى‏‏‏كند كه براى‏‏‏ تغيير «قدرت و توازن قوا» اكنون چه بايد كرد؟ بايد با افشاگرى‏‏، با تبليغ و ترويج كوشيد توده‏هاى‏‏ ميليونى‏‏ را به دفاع از دستاوردهاى‏‏ مترقى‏‏ انقلاب بهمن ٥٧ معتقد و جلب كرد. يا بايد كوشيد جاى‏‏ گويا گرم‏تر در كنار اپوزيسيون راست سلطنت طلب و … در خارج و داخل كشور براى‏‏ خود جستجو نمود و در خدمت تبليغات رسانه‏هاى‏‏ امپرياليستى‏‏ قرار گرفت، آنطور كه على‏‏ خدايى‏‏ و همكاران اكنون پاريس نشين او به مورد اجرا در آورده‏اند؟

آيا منتقد گرامى‏‏ و على‏‏ خدايى‏‏ كه در «يادمانده نويسى‏‏» و تقريباً “شهيد شدن”،كف بر لب آورده است، به اين پرسش پاسخى‏‏ خواهند داد؟

توسعه پايگاه خيزش انقلابى‏‏ مردم

پاسخ جوانشير در “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ …” به پرسش پيشين روشن، صريح و دقيق است. او مى‏‏‏گويد، بايد ميان خواست‏هاى‏‏‏ آنى‏‏‏ و آتى‏‏‏، ميان خواست‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ طبقه كارگر پيوند ايجاد كرد. او اين سياست را «وظيفه حزب طبقه كارگر» اعلام مى‏‏‏كند. او با اشاره به شعار زمين، نان و صلح بلشويك‏ها، اهميت اين پيوند را براى‏‏‏ روند انقلاب برجسته مى‏‏‏سازد. تجربه انقلاب سوسياليستى‏‏‏ در كوبا نيز بر اهميت اين پيوند انگشت مى‏‏‏گذارد.

در مورد مشخص شرايط كنونى‏‏‏ در ايران چگونه مى‏‏‏توان براى‏‏‏ نمونه به آنچه موسوى‏‏‏ خواستار آن است، دست يافت؟ چگونه مى‏‏‏توان طبقه كارگر را به خيزش انقلابى‏‏‏ جلب كرد؟ قرار داشتن اين وظيفه در برابر حزب توده ايران به چه معناست؟

آيا مسئول‏هاى‏‏ حزب توده ايران و در مركز آن محمد اميدوار، دبير اول كميته مركزى‏‏ حزب به پرسش‏هاى‏‏ پيش گفته پاسخى‏‏ روشن و صريح خواهند داد؟

در اين زمينه “توده‏اى‏‏‏ها” در نوشتارهاى‏‏‏ متعدد مساله را مطرح ساخته است. ازجمله در نوشتار پيش گفته “تاريخ حزب توده ايران …” و همچنين در “شرایط حاکم بر ایران، بیان وضع پات در کشور است؟” http://www.tudeh-iha.com/?p=1121&lang=fa

فشرده كلام در اين نوشتار ها آنست كه با نشان دادن پيوند ماهوى‏‏‏ موجود ميان خواست آنى‏‏‏، يعنى‏‏‏ مساله برخودار شدن مردم از آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ در بخش “حقوق ملت” با مساله راه رشد كشور برپايه اصل‏هاى‏‏‏ دموكراتيك قانون اساسى‏‏‏ در بخش ساختار اقتصادى‏‏‏ ايران، يعنى‏‏‏ اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤، منافع وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ ازجمله طبقه كارگر و معلمان مورد خطاب قرار گرفته و مى‏‏‏تواند به جلب آن‏ها به خيزش انقلابى‏‏‏ كمك كرده و به آن منجر شود. همه لايه‏هاى‏‏‏ مردم ميهن ما، منهاى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ و رانت‏خوار و “متحدان طبيعى‏‏‏” آن‏ها در داخل و خارج، در برقرارى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ و برپايى‏‏ اقتصادى‏‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏‏ مبتنى‏‏ بر اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ داراى‏‏‏ منافع مشترك هستند. آن‏ها نيروى‏‏‏ بالقوه وسيع‏ترين اتحاد را در جامعه تشكيل مى‏‏‏دهند. اتحادى‏‏‏ كه حافظ منافع ملى‏‏‏ ايران است. زيرا نفعى‏ در به حراج گذاشتن ثروت‏هاى‏ ملى‏ ايران نداشته و به برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ براى‏‏‏ “خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” پايان خواهد داد.

در عين حال، همانطور كه قانون اساسى‏‏‏ نيز خواستار آن است، توسعه و تقويت نقش بخش خصوصى‏‏‏ ميهن‏دوست در اقتصاد كشور ممكن خواهد شد. امنيت سرمايه‏گذارى‏‏‏هاى‏‏‏ داخلى‏‏‏ و سرمايه‏گذارى‏‏‏هاى‏‏‏ خارجى‏‏‏ كه در چهارچوب يك برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ عملى‏‏‏ گردند، تامين خواهد شد. با برقرارى‏‏‏ نظارت دموكراتيك مردم بر عملكرد اقتصادى‏‏‏ دولت، پيش‏شرط رشد ترقى‏‏‏خواهانه ايران تحقق خواهد يافت.

نكات فوق كه به طور فشرده مطرح شده‏اند، بايد در بررسى‏‏‏ همه‏جانبه‏اى‏‏‏ تدقيق گشته و به كارپايه برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ با سمت‏گيرى‏‏‏ غير سرمايه‏دارى‏‏‏، با سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ تبديل گردند. طرح اين برنامه دورنمايى‏‏‏ و آتى‏‏‏، برخلاف نظر منتقد، آرمان‏گرايى‏‏‏ غيرواقع‏بينانه نيست كه به “توده‏اى‏‏‏ها” نسبت مى‏‏‏دهد، كه درونمايه نظريه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ است درباره ايجاد پيوند ميان خواست آنى‏‏‏ و آتى‏‏‏ طبقه كارگر كه از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏‏كند (مانيفست كمونيستى‏‏‏). درونمايه وظيفه مشخص حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در شرايط كنونى‏‏ براى‏‏ توسعه پايگاه اجتماعى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم است.

حق با منتقد است كه «بيان مواضع، گفتگو ميان ديدگاه‏ها» نيز است. تنها از اين طريق مى‏‏‏توان در جهت «مسائل حاد زنده و پر خروش معطوف به مسائل روز» به نتايجى‏‏‏ مطلوب و مبتنى‏‏‏ بر منافع طبقه كارگر ايران و ديگر نيروهاى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و ميهن‏دوست نايل شد.

نكات متعدد ديگرى‏‏‏ نيز در “نامه” وجود دارند كه براى‏‏‏ جلوگيرى‏‏‏ از طول كلام به آن‏ها در زمان خود پرداخته شد.

واژه راهنما: واكنش به ابرازنظر “هاتف رحمانى‏”. پايان دوران تحولات تدريجى‏ به معناى‏ گذار «جبرى‏» به برش انقلابى‏ نيست. تضاد اصلى‏- مرحله انقلاب- مساله اتحادها. چگونه بايد تناسب قوا را دگرگون و پايگاه مردمى‏ خيزش انقلابى‏ را توسعه داد. نقش آزادى‏هاى‏ قانونى‏ و اصل‏هاى‏ اقتصادى‏ قانون اساسى‏ در اين زمينه. خصلت و نقش ملى‏ اصل‏هاى‏ اقتصادى‏ در قانون اساسى‏. نقش تضاد ميان كار و سرمايه در توسعه پايگاه حزب توده ايران و خيزش انقلابى‏. مرز ميان انقلاب و ضدانقلاب.




”زنده باد بحث ميان توده‏اى‏‏‏ها“
بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها است!

شماره ٣٧ (٢٩ اسفند ١٣٨٨) بخش اول

“هاتف رحمانى‏‏‏”، نظريه‏پردازى‏‏‏ كه تارنگاشت “نويد نو” را منتشر مى‏‏‏سازد، در اول اسفند ١٣٨٧ نوشتارى‏‏‏ تحت عنوان “بحثى‏‏‏ در ماهيت مدعيان” انتشار داد. او در اين نوشتار برخوردى‏‏‏ افتراقى‏‏‏ و مشخص به مواضع “توده‏اى‏‏‏ها” ندارد. برخلاف كار دقيق علمى‏‏‏، يعنى‏‏‏ بررسى‏‏‏ مشخص واقعيت مشخص، او مى‏‏‏كوشد با مخلوط كردن جو و گندم در يك كيسه و زدن چوب بر آن، به هدفى‏‏‏ كه دنبال مى‏‏‏كرد، گويا دست يابد. هدفى‏‏‏ كه از پوشش دادن و يا لااقل در ابهام نگاه داشتن واقعيت مواضع “توده‏اى‏‏ها‏” و خود تشكيل مى‏‏‏شد. (نگاه شود به نوشتار سه بخشى‏‏ گفتگو با مدعيان http://www.tudeh-iha.com/?p=1040&lang=fa ، http://www.tudeh-iha.com/?p=1036&lang=fa ، http://www.tudeh-iha.com/?p=1036&lang=fa)

اكنون او در “نامه”‏اى‏‏‏ در پاسخ به مواضع “توده‏اى‏‏‏ها”، نكاتى‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏سازد و به درستى‏‏‏ آن را «بيان مواضع» اعلام مى‏‏‏كند كه «خود به نوعى‏‏‏ گفتگو بين ديدگاه‏ها هم هست.»

اگر چه در اين واكنش جديد نيز مواردى‏‏‏ وجود دارند كه او براى‏‏‏ “اثبات” آن‏ها از شيوه گذشته بهره مى‏‏‏جويد، اما بخش‏هاى‏‏‏ عمده‏ “نامه” حكايت از نگرش انتقادى‏‏‏ مشخص او به مضمون برخى‏‏‏ نوشتارها در “توده‏اى‏‏‏ها” دارد، و اين، برخوردى‏‏‏ علمى‏‏‏ و سازنده است، زيرا به قول خود او: «بيان مواضع، خود به نوعى‏‏‏ گفتگو بين ديدگاه‏ها هم هست.»

برخلاف برداشتى‏‏‏ كه “هاتف رحمانى‏‏‏” در همين نوشتار نيز آن را برجسته ساخته و به نگارنده اين سطور منتسب مى‏‏‏كند، نگارنده همواره خواستار بحث مشخص درباره واقعيت مشخص بوده و هست. از اين رو بارها و بارها پرسش درباره اعلام موضع درباره “تضاد اصلى‏‏‏” و “تضاد عمده” در دوران كنونى‏‏‏ رشد جامعه ايرانى‏‏ را‏ توسط همه گردان‏هاى‏‏‏ جنبش توده‏اى‏‏،‏ به عنوان پرسش مركزى‏‏‏ و كليد راهگشاى‏‏‏ براى‏‏‏ برطرف ساختن پراكندگى‏‏‏ نظرى‏‏‏ در جنبش اعلام نموده است.

حق با “هاتف رحمانى‏‏‏” است زمانى‏‏‏ كه مى‏‏‏نويسد: «عدم پاسخ، به معناى‏‏‏ بيان ناتوانى‏‏‏ در شركت در بحث نيست.» اما «بيان مواضع، خود به نوعى‏‏‏ گفتگو بين ديدگاه‏ها هم هست.» نظرى‏‏‏ كه از اين‏رو نظرى‏‏‏ علمى‏‏‏، ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ است، زيرا كارپايه و پراتيكى‏‏‏ مى‏‏‏باشد در خدمت غربال كردن درست از نادرست. عدم پاسخ، مى‏‏‏تواند هم به علت ناتوانى‏‏‏ در دفاع از مواضع باشد و هم به علت پرده‏پوشى‏‏‏ مواضع. حزب و يا هر فرد سياسى‏‏‏ كه مى‏‏‏خواهد از منافع طبقه كارگر در يك جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ دفاع كند، نمى‏‏‏تواند “قهر” كند و به پرسش‏هاى‏‏‏ عمده و جدى‏‏‏ پاسخ ندهد.

گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها از سرشت ويژه‏ ديگرى‏‏ نيز سيراب مى‏‏شود. اين ويژگى‏‏ تكيه مواضع و مستدل شدن آن‏ها برپايه انديشه فلسفى‏‏- تئوريك و پراتيك انقلابى‏‏ ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ شناخته شده قرار دارد. اسناد، آثار و تجارب حزب توده ايران و جنبش كمونيستى‏‏ در سطح جهان كارپايه استدلال براى‏‏ اثبات درستى‏‏ مواضع بيان شده را تشكيل مى‏‏دهند. اين به معناى‏‏ گرفتار شدن در اسلوب مدرسه‏اى‏‏ (اسكولاستيك) كه طبرى‏‏ مورد انتقاد قرار مى‏‏دهد، نيست. شيوه‏اى‏‏ كه با نقل قول‏هاى‏‏ طولانى‏‏ و بدون انتقال مضمون آن بر شرايط تاريخى‏‏ لحظه عملى‏‏ مى‏‏شود.

“هاتف رحمانى‏‏‏” در نوشتار نه صفحه‏اى‏‏‏ خود، در صفحه ششم به بحث مشخص مى‏‏‏پردازد كه بايد از او بسيار ممنون بود. بحث مورد نظر خود را با يك “تعارف” منفى‏‏‏ غيرضرور براى‏‏‏ گفتگوى‏‏‏ علمى‏‏‏ و جدى‏‏‏ آغاز مى‏‏‏كند و مى‏‏‏نويسد: «شما یک شبه خواب زده می شوید که “واقعیت آنست که در دوران کنونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ایران تضادهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تشدید شده و تعمیق یافته‏اند. دوران تحولات تدریجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ پایان یافته است. دورانى‏‏‏‏‏‏‏‏ که در آن لایه‏ و طبقه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برتر و حاکم ، بخشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ از منافع خود را به طور مسالمت‏آمیز و در چارچوب قوانین به لایه‏ها و طبقه‏هاى‏‏‏‏ محکوم و زیردست واگذار مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏کنند، پایان یافته است. نظام حاکم سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ایران و لایه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برتر در آن قادر و مایل به هیچ عقب نشینى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در برابر منافع لایه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ زیر فشار و سرکوب شده نیستند. به عبارت دیگر دوران تحولات تدریجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اصلاح‏طلبانه در ایران به طور عینى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ پایان یافته است و حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و رآنت‏خوار مصمم است با خشونت و سرکوب علنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏پرده توده‏هاى‏‏‏‏‏ مردم از منافع طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود دفاع کند.”» در ادامه مى‏نويسد: «آیا برای این ادعایتان هیچ تحلیلی اراده کرده اید؟ آیا پاسخ شما به سوال های منطقی در مواجهه با گزاره های شما کدام است؟ آیا در شرایط پایان یافتن دوران تحولات تدریجی- اصلاحی ، آماج ها ، تاکتیک ها واستراتژی انقلابی چیست؟ نیروی بالفعل مجری این تاکتیک‏ها واستراتژی کدامند؟ تعادل قوا بین نیروی ارتجاع وترقی چگونه است؟ نقش قدرت در این میان چگونه بررسی می‏گردد؟ در این شرایط قهر ومسالمت چه کاربردی دارند؟ شرایط ذهنی این مرحله کدام است؟ آیا پایان دوران تحولات تدریجی- اصلاحی به معنای انقلاب است؟ و اگر هست، تکلیفمان با انقلاب بهمن چه می شود؟ آیا این انقلاب (بهمن) شکست خورده است؟ اگر آری، تکیه بر” نبردکه بر که ” که بنا برنظر واضع اصلی آن تئوری، ویژگی شرایط خاصی از تحول انقلابی جامعه ایران پس از بهمن 57 بود، در حال حاضر چه معنایی دارد؟ آیا تضاد به قول خودتان اصلی، در شرایط مورد ادعای شما تضاد کار- سرمایه است؟ اگر چنین است مرحله انقلاب چه باید باشد؟ نیروهای عمل کننده کدامند؟ وچه نیروهایی می توانند متحدان این مرحله در اجرا باشند؟  وشگفتا با این پندار وهمتان‏[گونتان] سیاست های حزب را نقد می کنید.»

بايد اذعان داشت، كه صرفنظر از “تعارف” غيرضرور آغاز مطلب، كه درباره علت و انگيزه و “نفع” ارايه در آن سخنى‏‏‏ بر زبان آورده نمى‏‏‏ شود و تنها در سطح تزى‏‏‏ ثابت نشده طرح مى‏‏‏گردد، پرسش‏هاى‏‏‏ مطرح شده همگى‏‏‏ پرسش‏هايى‏‏‏ بجا و پاسخ به آن‏ها از ضرورت و مبرميت برخوردار است.

چرا مرحله رشد تدريجى‏‏- اصلاحى‏‏ در ايران پايان يافته است؟

ارزيابى‏‏‏ شرايط كنونى‏‏‏ حاكم بر ايران را بايد به مثابه شرايطى‏‏‏ كه در آن مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ در رشد جامعه پايان يافته است، از دو منظر مورد توجه قرار داد. يكى‏‏‏ منظر تئوريك و ديگرى‏‏‏ از منظر شرايط سياسى‏‏‏ حاكم.

كليه جريان‏هاى‏‏‏ ارتدادى‏‏‏ در جنبش كمونيستى‏‏‏، به نفى‏‏‏ ضرورت مرحله رشد انقلابى‏‏‏ جامعه پرداخته‏اند. رساله “كائوتسكى‏‏‏ مرتد” كه لنين به رشته تحرير درآورد، عليه موضع سوسيال دموكراتيك در حزب سوسياليست آلمان بود كه جديداً انقلاب را نفى‏‏‏ مى‏‏‏كرد. همچنين مقاله زنده‏باد انقلاب (و نه “انقلاب مخملى‏‏‏‏‏”)  http://www.tudeh-iha.com/?p=1053&lang=fa در “توده‏اى‏‏‏ها” كه در آن مواضع تئوريك زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏ درباره دو مرحله رشد تدريجى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ جامعه مطرح شده و وجود اين دو مرحله به اثبات رسانده مى‏‏‏شود، برخوردى‏‏‏ است به مواضع جريان‏هاى‏‏‏ به اصطلاح “چپى‏‏‏” كه در خارج و داخل كشور در جنبش توده‏اى‏‏‏ و ديگر جريان‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ لانه گزيده‏اند. اين نظريات انحرافى‏‏‏ در دانشگاه‏هاى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ تدريس مى‏‏‏گردد. “مكتب فرانكفورت”، انديشه “پسامدرن” و … هيچ وظيفه‏اى‏‏‏ به عهده ندارند، جز انحراف مبارزه نيروهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ از وظيفه پيش‏رو براى‏‏‏ پايان بخشيدن انقلابى‏‏‏ به نظام فرتوت سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول. تدريس اين دروس را در دانشگاه‏هاى‏‏‏ ايران، سعيد حجاريان در دادگاه نمايشى‏‏‏ اعلام نمود.

در نوشتار پيش گفته “زنده باد انقلاب”، انديشه ضدعلمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏ افشا مى‏‏‏شود‏‏ كه «در دهه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اخير توسط جريان‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ “چپ” و چپ‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گذشته و هم توسط مداحال سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران و خارج از آن وقت و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏وقت مطرح مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود و همانطور كه بيان شد، مدعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است كه گويا دوران انقلاب‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سپرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شده و رشد اجتماعى‏‏‏‏‏‏ تنها در روندى‏‏‏‏‏‏ تدريجى‏‏‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏‏‏‏ در نظام حاكم عملى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏گردد. مى‏‏‏‏‏‏خواهند با اين ادعا، نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ را ابدى‏‏‏‏‏‏ سازند. آن را “پايان تاريخ” مى‏‏‏‏‏‏نامند.

تجربه خيزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در جريان در ايران، «شهرى‏‏‏‏‏‏ انباشته از خروش» (ا. طبرى‏‏‏‏‏‏، “آتشگون مى‏‏‏‏‏‏تپد ستاره‏اى‏‏‏‏‏‏ در سينه”، در “از ميان ريگ‏ها و الماس‏ها” (ص ٥٥))، يك بار ديگر به اثبات مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏رساند كه رشد به طور كلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و رشد اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به طور اخص، بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏تفاوت از اشكال بروز آن، داراى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ دو مرحله تغيير تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تغيير جهشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است.

تجربه كنونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران هنوز به پايان پيروزمند خود دست نيافته است و هنوز هم اين خطر وجود دارد كه سركوب گردد و در معاملات ميان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران و كشورهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به وسيله دادوستد آن‏ها تبديل شود، اما باوجود اين خطرها، اين تجربه شكوهمند در ايران كه طبرى‏‏‏‏‏‏ آن را همانجا «آتش فشان رنگاميز تاريخ» مى‏‏‏‏‏‏نامد، بار ديگر صلابت علمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- تئوريك و درستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برداشت ماركسيستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را به اثبات رسانده است.

زنده‏ياد طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نكته فوق را در “بنياد آموزش علمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏” (١٣٥٠)، در بخش “٤- قانون گذار از تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏” (ص ٢٦ تا ٢٨) برمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شمرد. او در ارتباط با پديد آمدن «كيفيت نوين» كه با تغيير در «نسبت وحدت مختصات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏» زايش مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏يابد، به توضيح «وحدت مختصات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏» مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏پردازد … [و نتيجه مى‏‏گيرد:] لذا مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏توان نتيجه گرفت كه تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در آن سوى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اندازه‏ها يا نسبت‏ها به تغييرات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مبدل مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گردند. چنانكه تغييرات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به نوبه خود، تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ معينى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را به وجود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آورند. در اثر اين انتقال، در جريان تكامل، گسست ايجاد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. همين گسست و پيوست است كه در آن پايه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وحدت جهان و تنوع آن قرار دارد. …

جهان متنوع است، زيرا در اثر انتقال از كيفيتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفيت ديگر، در اثر عبور از مرز نسبت‏ها، حالات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نوين پديد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گردد. ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ جهان در ماهيت مادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود يگانه است. در اينجا ما با وحدت مونيسم و پلوراليسم روبرو مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شويم و مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گوئيم: جهان در تنوع كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود يگانه است.

طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سپس در ادامه توضيح قانون گذار از تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در “بنياد آموزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏”، ازجمله مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏نويسد: «شيوه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ عام انتقال از كيفيت كهن به كيفيت نوين، جهش است. جهش اشكال مختلف بخود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گيرد. گاه بطئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است و گاه سريع، گاه انفجارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است و گاه غيرانفجارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا به عبارت ديگر، گاه به صورت انقلاب (رولوسيون) و گاه به صورت تحول تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ (اولوسيون) انجام مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گيرد، ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بهرجهت لحظه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏رسد كه كيفيت نوين جانشين كيفيت كهن مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در هر حال جهش، چرخش بنيادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در تكامل شئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا پديده است.

تحول تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا اولوسيون يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آنچنان تغييرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا پديده كه خواص و قوانين غيرعمده آن تغيير مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند، ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خواص و قوانين عمده‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آن باقى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ماند. در انقلاب همين مختصات و قوانين عمده است كه دگرگون مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شوند و ستروكتور تازه يا قانونمندى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تازه‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به وجود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آيد. (تكيه از نگارنده)

در تكامل جامعه هر دو شيوه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ انتقال انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تحولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وجود دارد. رفرميست‏ها شيوه انتقال انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را رد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند و آن‏را خلاف فطرت اجتماع مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دانند و مضر مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شمارند. آوانتوريست‏ها برعكس مخالف دوران‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تحولات تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و سير آرام و مسالمت‏آميز امر نو هستند و تصور مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏توان هميشه و همه چيز را به شيوه انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حل كرد. لنين مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گويد، آنانكه تصور مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏توانند هميشه همه چيز را به شكل انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حل كرد، گردن خود را در اين‏كار مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شكنند. لنين همچنين مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گويد: “زندگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تكامل طبيعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ هم تحول بطئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و هم جهش سريع، يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گسست در تدريج را با خود همراه دارد.”  …»

ترديدى‏‏‏ نيست كه نقل قول طولانى‏‏‏ است، اما قطعا خسته كننده نيست و به ويژه قطعاً به وظيفه مستدل ساختن تئوريك تغييرات انقلابى‏‏‏ پيش‏رو، پايبند مى‏‏‏باشد.

با آنچه كه از نوشتار “زنده‏باد انقلاب …” نقل شد، مى‏‏‏توان انتساب پندار «خواب‏نما» شدن به “توده‏اى‏ها” توسط منتقد گرامى‏‏‏ را تزى‏ غيرمستدل ارزيابى‏ كرد و آن را نكته‏اى‏ جدى‏ در بحث ندانست.

اكنون مى‏‏‏توان به ارزيابى‏‏‏ سياسى‏‏‏ وضع حاكم پرداخت.

در اين زمينه كار آسان‏تر است. زمانى‏‏‏ كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مجبور است با گلوله انسانى‏‏‏ را بكشد و تن خونين او را از “پل كالج” به پائين پرتاب كند، يا با خودروى‏‏‏ پليس و در برابر ديد ديگران انسانى‏‏‏ را زير بگيرد و با عبور كردن دوباره از روى‏‏‏ پيكير خونين او بر روى‏‏‏ زمين، “تيرخلاص” را نيز در كند، زمانى‏‏‏ كه حاكميت چنين كف بر لب آورده كه زندانيان را در اسارتگاه مورد تجاوز قرار مى‏‏‏دهد و براى‏‏‏ آنكه ديگر هرگز به تظاهر نپردازند به قتل مى‏‏‏رساند، همانطور كه دولت كودتايى‏‏‏ شيلى‏‏‏ در سال ١٩٧٣ انگشتان ويكتور خارآ را خرد كرد كه ديگر گيتار ننوازد و سپس او را به قتل رساند، آيا مى‏‏‏توان ارزيابى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ از اوضاع داشت، جز آنكه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ «در ایران قادر و مایل به هیچ عقب نشینى‏ ‏‏‏‏در برابر منافع لایه‏هاى‏‏‏‏زیرفشار و سرکوب شده نیست.»؟

قاعدتاً‏ مخالفانى‏‏‏ كه پايان مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏ در ايران كنونى‏‏‏ را نفى‏‏‏ مى‏‏‏كنند، مى‏‏بايستى‏‏ به استدلال درباره برداشت خود بپردازند. آن‏ها بايد به اثبات برسانند كه دوران تحولات تدریجى‏‏‏‏– اصلاح‏طلبانه در ایران به طور عینى‏‏‏‏‏پایان نیافته است و حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏ ‏و رآنت‏خوار گويا مصمم نيست با خشونت و سرکوب علنى‏‏‏‏و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏پرده توده‏هاى‏‏‏‏‏ مردم، از منافع طبقاتى‏‏‏‏‏خود دفاع کند.

آيا “هاتف رحمانى‏‏‏” به اثبات اين ادعا خواهد پرداخت؟

منتقد در ادامه پرسش‏هاى‏‏‏ خود، منطق ضرورى‏‏‏ براى‏‏‏ طرح رديف پرسش‏ها را رعايت نمى‏‏‏ كند. پيش از آنكه او در ادامه پرسش‏ها به طرح پرسش درباره «تاكتيك‏ها و استراتژى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ چيست؟»، بپردازد، قاعدتاً مى‏‏‏بايستى‏‏‏ پرسش نهايى‏‏‏ خود را مطرح مى‏‏‏ساخت كه عبارت است از: «آيا پايان تحولات تدريجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ به معناى‏‏‏ [آغاز مرحله]‌انقلاب است؟» منتقد چنين نمى‏‏‏كند. به جاى‏‏‏ آن بلافاصله با پرسش درباره «تكليفمان با انقلاب (بهمن)» چيست؟ «شكست خورده است»؟، سردرگمى‏‏‏ تئوريك- منطقى‏‏‏ را در انديشه تكميل كرده و با طرح «اگر» و مگرها به تعيين كردن تكليف «واضع اصلى‏‏‏ … تئورى‏‏‏ “نبرد كه بر كه”» مى‏‏‏پردازد، كه منظور، زنده‏ياد نورالدين كيانورى‏‏‏ است.

بازگرديم به نظم منطقى‏‏‏ كه مى‏‏‏بايستى‏‏‏ منتقد براى‏‏ پژوهشى‏‏ علمى‏‏ بدان پايبند مى‏‏‏بود. پرسش او در اين زمينه، پرسشى‏‏‏ دقيق و موشكافانه است. منتقد مى‏‏‏خواهد بداند، اگر مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏ پايان يافته است، اين به معناى‏‏‏ آغاز مرحله “انقلابى‏‏‏” در جامعه است، آيا وضع انقلابى‏‏‏ بر كشور حاكم شده است و …

پيروزى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم يك امكان است

در اين لحظه نيز انديشه شناسنده پژوهشگر بايد به تحليل تئوريك وضع و هم به ارزيابى‏‏‏ سياسى‏‏‏ از شرايط بپردازد. البته پژوهش دقيق نمى‏‏‏تواند از طريق «خواب‏نما» شدن عملى‏‏‏ گردد. انديشه مى‏‏‏تواند برپايه تجربه گذشته، “جرقه”وار به نتيجه‏گيرى‏‏‏ اوليه دست‏يابد، اين توانايى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند اما جايگزينى‏‏ باشد براى‏‏ پايبندى‏‏‏ به كار دقيق علمى‏‏. مساله را در ابتدا از نظر تئوريك مورد توجه قرار دهيم:

اشتباهى‏‏‏ كه نبايد انديشه شناسنده و پژوهشگر به آن دچار شود، اشتباهى‏‏ است كه پرسش “هاتف رحمانى‏‏” آن را تداعى‏‏ مى‏‏كند و عبارتست از اين پندارد، كه گويا گذار از مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏ به مرحله انقلابى‏‏‏، گذارى‏‏‏ «جبرى‏‏» و خود بخودى‏‏ است.

شرايط عينى‏‏‏ و ذهنى‏‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران در دوران كنونى‏‏‏ ترديدى‏‏‏ باقى‏‏‏ نمى‏‏‏گذارد كه اين حاكميت قادر و مايل به عقب نشينى‏‏‏ قانونى‏‏‏ از مواضع به چنگ آورده نيست. اين اما به معناى‏‏‏ ايجاد شدن شرايط حل «جبرى‏‏‏» تضاد حاكم بر جامعه نيست. برداشت جبرى‏‏‏ يا دترمينيستى‏‏‏ از تاريخ، برداشت ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ نيست. برداشتى‏‏‏ است كه دشمنان ماركسيسم و دشمنان انديشه توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏خواهند آن را به حزب ما تحميل كنند، تا كار تبليغاتى‏‏‏ خود را عليه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، به خيال خود آسان سازند.

تداوم روند انقلابى‏‏‏ البته از ديدگاه تئوريك نيز متكى‏‏‏ و مبتنى‏‏‏ بر تناسب قوا و يك رديف شرايط ديگر است كه احسان طبرى‏‏‏ آن‏ها را در “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” (١٣٤٥) بر مى‏‏‏شمرد كه دال بر نفى‏‏‏ جبرى‏‏‏ بودن روند تاريخ است.  به آن بازخواهيم گشت. اكنون و با تاكيد بر اين امر كه پيروزى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ مردم در شرايط كنونى‏‏‏ روندى‏‏‏ جبرى‏‏‏ و اجتناب‏ناپذير نبوده، بلكه امكانى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏ دهد كه بايد براى‏‏‏ تحقق آن كوشيد، زمان آن فرا مى‏‏‏رسد كه بايد براى‏‏‏ دستيابى‏‏‏ به شناخت از راه‏هاى‏‏‏ ممكن رشد روند انقلابى‏‏‏، به مسئله تناسب قوا ميان نيروى‏‏‏ نو و كهن پرداخت. ازجمله به پرسش درباره چگونگى‏‏‏ تغيير «تعادل قوا بين نيروى‏‏‏ ارتجاع و ترقى‏‏‏»، درباره «تاكتيك‏ها و استراتژى‏‏‏»، درباره «شرايط قهر و مسالمت» پاسخ داد و درباره نيروهايى‏‏‏ كه بايد به صفوف انقلاب جلب و سازماندهى‏‏‏ شوند، به گفتگو نشست.

در نوشتار “زنده باد انقلاب” كه پيش‏تر مطرح شد، به نقل از “يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏” (١٣٤٥) نظريات آموزگار مسلم همه توده‏اى‏‏‏ها، طبرى‏‏، درباره “نبرد نو و كهن” (ص ١٣) توضيح داده مى‏‏‏شود. توضيح او، توضيحى‏‏ شعرگونه و در “همنوايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ واژه‏ها ” (طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏) بيان گشته است. در آنجا طبرى‏‏‏ به برخى‏‏‏ از پرسش‏ها پاسخ مى‏‏‏دهد و نشان مى‏‏‏دهد كه ميان پايان دوران تغييرات تدريجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ و آغاز نبرد نهايى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ يك رابطه «جبرى‏‏‏» و «دترمينيستى‏‏‏» وجود ندارد، كه گذار روندى‏‏ سخت و چه بسا بسيار دردناك، ولى‏‏ قهرمانانه و آگاهانه مى‏‏باشد.

طبرى‏‏‏ اين نبرد را به چهار مرحله تقسيم مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند. او مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏نويسد:

«نـو، يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ عنصر نوپديد و كيفيت نوظهور در رشته تكامل. كهنـه، يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ عنصر منسوخ و كيفيت در حال زوال.

هر تازه‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ كه در رشته زمان ظاهر گردد، نو نيست. نـو آنست كه در رشد آتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ دمبدم جاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود را بيش‏تر مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گشايد.

نبرد نو و كهن از مراحل زير مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گذرد:

١- نطفـه‏بندى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گمنام و زايش پرآوا:

نطفه نو گمنام و خموش در جائى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در دهليزهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تاريخ، در دهليزهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تاريك كاخ كهن بسته مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. سپس قدم به عرصه وجود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گذارد و با نخستين اعلان جنگ به كهن، زايش خود را با بانك و فرياد اعلام مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دارد.

٢- رشد تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نو و نبرد با كهن، در حال توفق نيروى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اخير:

كهن در نبرد با نو عوامل مساعدى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در اختيار دارد. مانند سنت، تجربه و داشتن موضع فرماندهى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و اينكه هنوز پيمانه‏اش كاملا پرنشده و دخلش ته نكشيده و نقش او به پايان نرسيده است؛

و اما عليه نو عوامل نامساعدى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در كار است، كمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سنت، تجربه و نداشتن مواضع مهم نبرد و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏خبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ از نقش خود و بازنكردن جاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خويش.

اين دوران، دوران تراژيك و فاجعه‏آميز نبرد نو و كهنه است. زيرا دوران شكست‏ها خونين نو، دوران جهش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ قهقرائى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و ارتجاعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، دوران غلبه كهن است. در اين دوران نو به سياست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ جسارت‏آميز، خرق عادت، قطع، قهرمانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ها و جانبازى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شگرف نيازمند است، تا بتدريج در ديوار كهنه رخنه كند و انساج او را از هم‏بدرد و شخصيت خود را اثبات نمايد.

اين دوران، يكى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ از دوران‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مهيب نبرد است و معمولا نو در جامعه خواستار حاميانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است دلاور و تيزبين و جسور و قهرمان. كهنه در اين دوران ابتدا با غرش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مغرورانه و سپس با نعره‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وحشيانه و آنگاه با ضجه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آميخته با ترس و قساوت عمل مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند و به نام نظم و امنيت موجود، جوى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خون ميراند.

٣- نبرد نو و كهنه در حال تساوى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ قواى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نو و كهن:

نو در مبارزات و در شكست‏ها خونين عبرت مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آموزد، سنت و تجربه كسب مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند، به نقش خود پى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏برد، شخصيت مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏يابد، موضع به چنگ مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آورد. دوران نبردهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سخت به دوران سازش‏ها و كمپرميس‏ها، دوران پيدايش تعادل‏ها و متاركه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ موقت و ناپايدار مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏انجامد، دوران تعادل قوا و نبرد خفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، نبرد پنهانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ هم نو و هم كهن، هر يك براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نيل به هدف خود: نو براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ محو كهن، كهنه براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ محو نو. اين دوران، دوران اوج سياست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ دَوَرانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است.

٤- نبرد نو و كهنه با غلبه قواى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نو بر كهنه:

نو مواضع خود را تحكيم مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند، سنت و تجربه فراوان كسب مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏نمايد، كهنه نقش اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود را به پايان مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏رساند و مواضع خود را از دست مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دهد.

اين، دوران تحول و جهش كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است. نو جانشين كهن مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود، تعادل‏ها و سازش‏ها برهم مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏خورد و نبرد به غلبه نو ختم مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. نو با پويه ظفرنمون، عرصه كهن را تصرف مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند.     …»

نظريات نقل شده طبرى‏ از نوشتار پيش گفته “توده‏اى‏ها” نشان پايبندى‏ “توده‏اى‏ها” در ابراز نظر مبتنى‏ بر اسناد حزبى‏ مى‏باشد. تنها ناآگاهان و مغرضان اين شيوه را «خواب‏نما شدن» مى‏پندارند و يا مى‏نمايانند.




حفظ محيط زيست، سرشت انسان‏دوستانه ماركسيسم
انديشه‏هايى‏‏‏ براى‏‏‏ نبرد ماركسيست‏ها
تغيير نظام، به جاى‏‏ تغيير آب و هوا

شماره ٣٦ (٤ اسفند ١٣٨٨)

در رساله “انسان”، اثر ماركسيست معاصر فرانسوى‏‏‏ Sève كه ترجمه فارسى‏‏‏ آن در “توده‏اى‏‏‏ها” انتشار يافت (http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa)، با ارايه نظريات بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏، برداشت انسان‏شناسانه Anthropolgie ماركس از شخصيت “بيوپسيكوسوسيال” bio-psycho-sozial فرد انسان، نشان داده شد. در آنجا اين نكته مستدل گشته و به اثبات رسانده مى‏‏‏شود كه برداشت ماركسيسم از “انسان”‏‏‏‏‏ عميقاً انسان‏دوستانه بوده و “حقوق بشرى‏‏‏‏‏‏‏‏” انسان را مستند ساخته و درونمايه انسانى‏‏‏‏‏‏‏ ‏ جامعه كمونيستى‏‏‏‏‏‏‏‏ «كه در آن رشد آزاد هـر عضو آن، پيش‏شرط براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ رشد آزاد همـه است» (“مانيفست كمونيستى‏‏‏‏‏‏‏‏”) را به نمايش مى‏‏‏‏‏‏‏گذارد.

در سطور زير، با ارايه برخى‏‏‏ از نكات در نظريات مطرح شده در نوشتار هلموت زئلينگر Helmut Selinger (دفاتر ماركسيستى‏‏‏ آلمان، ٢٠١٠/٢) تحت عنوان “راه در پيش‏رو بعد از كپنهاك، انديشه‏هايى‏‏‏ براى‏‏‏ نبرد ماركسيست‏ها”، موضع انسان‏دوستانه ماركسيسم در ارتباط با “مادرزمين” Pachamama ، واژه‏اى‏‏ كه اوآ مورالس، رئيس جمهورى‏‏‏ بليوى‏‏‏ در نشست كپنهاگ در سخنرانى‏‏‏ پرهيجان و شكوهمند خود در دفاع از كره زمين بكار برد، نشان داده مى‏‏‏شود.

ماركس و انگلس ١٥٠ سال پيش در آثار متعددى‏‏‏ موضع خود را درباره رابطه ميان انسان و طبيعت و وحدت وجود انسان و طبيعت توضيح مى‏‏‏دهند. عمق سرشت انسان‏دوستانه‏ انديشه بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏ درباره حفظ محيط زيست مى‏‏‏تواند و بايد انگيزه والايى‏‏‏ براى‏‏‏ مبارزه امروز ماركسيست‏ها در نبرد براى‏‏‏ حفظ محيط زيست باشد. مبارزه‏اى‏‏‏ كه در ارتباط با بحران‏هاى‏‏‏ ديگر نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ در مرحله افول آن، هر روز بيش‏تر مضمونى‏‏‏ سياسى‏‏‏ يافته و قادر به تجهيز و سازماندهى‏‏‏ توده‏هاى‏‏‏ بيش‏ترى‏‏‏ عليه سرمايه‏دارى‏‏‏ مى‏‏‏شود. نظامى‏‏‏ كه در كنار سلاح‏‏هاى‏‏‏ كشتار جمعى‏‏‏، اكنون خود به خطر مهالك براى‏‏‏ نابودى‏‏‏ حيات بر روى‏‏‏ زمين تبديل شده است و سخن هوگو چاوز، رئيس جمهور ونزوئلا را در گزارش به جلسه ١٥ ژانويه ٢٠١٠ سازمان ALBA در هاوانا مستدل مى‏‏‏سازد: «سرمايه‏دارى‏‏‏ را به ذباله‏دان تاريخ بياندازيم. تنها از اين راه مى‏‏‏توانيم به نجات گونه انسان دست يابيم.»

تغيير نظام، به جاى‏‏ تغيير آب و هوا

فاجعه رسمى‏ در كپنهاك، ناشى‏‏‏ از موضع مغرورانه و غيرمسئولانه كشورهاى‏‏‏ صنعتى‏‏‏ ثروتمند بوجود آمده است. آن‏ها حاضر نشدند «مسئوليت بى‏‏‏ترديد خود را براى‏‏‏ وضع بغرنج ايجاد شده در جهان بپذيرند، به تقليل آلودگى‏‏‏ هوا توسط كشورهاى‏‏‏ خود تن بدهند و همچنين با قبول پرداخت‏هاى‏‏‏ ضرورى‏‏‏، به جبران خسارت وارده توسط كشورهاى‏‏‏ خود بپردازند.» پرداختى‏‏‏ كه مى‏‏‏توانست كمكى‏‏‏ باشد براى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ فقير در برخودار شدن از تكنولوژى‏‏‏ پيشرفته حافظ محيط زيست. برخلاف تعهدات كشورهاى‏‏‏ ثروتمند صنعتى‏‏‏ در “پروتكل ايوتو”، از سال‏هاى‏‏‏ ١٩٩٠ تا ٢٠٠٧ تخريب محيط زيست توسط اين كشورها تشديد نيز شده است. تخليه گازهاى‏‏‏ گل‏خانه‏اى‏‏‏ از صنايع اين كشورها به جو زمين در اين سال‏ها، نه تنها كم نشده است، «كه يك ازدياد ١٠درصدى‏‏‏ را نشان مى‏‏‏دهد.» «گروه‏هاى‏‏‏ تعيين كننده و قدرتمند در جهان، كنسرن‏هاى‏‏‏ نفتى‏‏‏، گاز و ذغال سنگ، صنايع خودرو و هواپيما سازى‏‏‏ و نظامى‏‏‏ كوچكترين كوششى‏‏‏ براى‏‏‏ تقليل گازهاى‏‏‏ گل‏خانه‏اى‏‏‏ از خود نشان نمى‏‏‏دهند.» «ازاين‏رو بايد از كشورهاى‏‏‏ فقير متشكر بود كه به توافق ٢٥ كشورى‏‏‏ كه در پشت درهاى‏‏‏ بسته سرهم‏بندى‏‏‏ شده بود و قرار بود بدون بحث در نشست عمومى‏‏‏ به تصويب برسد، راى‏‏‏ ندادند» و اجازه ندادند كه اين توافق‏نامه به برگ پوشش فاجعه كپنهاگ‏‏ تبديل شود.

«در عين حال كه بايد در آينده مساله كنترل توليد گازهاى‏‏‏ گل‏خانه‏اى‏‏‏ در قراردادى‏‏‏ تثبيت و تضمين گردد، مقاومت چين در برابر كوشش تحريك‏آميز كشورهاى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ براى‏‏‏ كنترل صنايع آن، قابل درك مى‏‏‏باشد.»

سپس زئليگر در گزارش خود اطلاع مى‏‏‏دهد كه: در كپنهاگ «جنبش نوينى‏‏‏ با شعار “تغيير نظام بجاى‏‏‏ تغيير آب و هوا”» ايجاد شده است كه در آن «ده‏ها هزار فعال جوان به دفاع از مواضع ميليون‏ها انسان (دهقانان كارگران، خلق‏هاى‏‏‏ ايندگن، چپ، سبزها، جنبش‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، گروه‏هاى‏‏‏ مدافع محيط زيست وغيره) مى‏‏‏پردازند.» «اغلب گروهاى‏‏‏ شركت كننده معتقدند كه ميان بحران آب و هوا در جهان و ديگر بحران‏ها (مالى‏‏‏، گرسنگى‏‏‏ و …) و نظام اقتصادى‏‏ حاكم جهانى‏‏‏ رابطه‏اى‏‏‏ مستقيم وجود دارد. از اين رو “تغيير نظام به جاى‏‏‏ تغيير آب و هوا” را شعار خود اعلام كردند.» «تاكنون (تا تارخ سوم ژانويه ٢٠١٠) ٥٠٠ سازمان و گروه اعلاميه را مورد نائيد قرار داه و به عضويت سازمان در آمده‏اند.»

در پيش‏گفتار اين اعلاميه دو علت براى‏‏‏ بحران محيط زيست برشمرده مى‏‏‏شود: «يكى‏‏‏ شكل مالكيت نظام اقتصادى‏‏‏ فاقد دورانديشى‏‏‏ در جهان، همراه با فقدان كنترل دموكراتيك منابع». مسئول اين وضع «بزرگترين كنسرن‏هاى‏‏‏ ماوراى‏‏‏ ملى‏‏‏» هستند. علت دوم بحران محيط زيست، سلطه و تبليغ اين برداشت در رسانه‏هاى‏‏ كشورهاى‏‏ ثروتمند سرمايه‏دارى‏‏ است كه «انسان را موجودى‏‏‏ تنها اقتصادى‏‏‏ تعريف مى‏‏‏كند.» اين برداشت ضدانسانى‏‏ كه‏ توسط «كنسرن‏هاى‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏ جهانى‏‏ و، شركت‏هاى‏‏‏ بازاريابى‏‏‏ تبليغ مى‏‏‏شود، ريشه در رقابت ميان آن‏ها و تبليغ براى‏‏‏ مصرف بى‏‏‏بندوبار … دارد. اين كنسرن‏ها پيامدهاى‏‏‏ فاجعه‏بار اجتماعى‏‏‏ و اكولوژيكى‏‏‏ كاركرد خود را بكلى‏‏‏ از مدنظر دور مى‏‏‏دارند.»

در اطلاعيه شش بند زير ذكر شده‏اند است: ١- حق برخوردارى‏‏ خلق‏ها‏ از شيوه توليد كشاورزى‏‏‏ مستقل و در هماهنگى‏‏‏ با طبيعت و فارغ از انقياد “مالكيت معنوى‏‏‏” كنسرن‏ها؛ ٢- برقرارى‏‏‏ مناسبات مالكيت دموكراتيك و كنترل اقتصاد. بخش مالى‏‏‏ در خدمت منافع عمومى‏‏‏ و اقتصادى‏‏‏ پايدار؛ ٣- تقليل مصرف انرژى‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏ ثروتمند. ازدياد سهم انرژى‏‏‏ بازتوليدپذير. كنترل منابع انرژى‏‏‏ [به سود بشريت و نه كنسرن‏ها]؛ ٤- شهرسازى‏‏‏ بر مبناى‏‏‏ ظوابط محيط زيست. به‏ويژه مصرف منابع محلى‏‏‏. تغيير سيستم ترانسپورت. ٥- آموزش و تحقيق درباره نيازهاى‏‏‏ اوليه انسان در هماهنگى‏‏‏ با طبيعت. قطع سودورزى‏‏‏ در تحقيقات. لغو پروانه ثبت انديشه و تكنولوژى‏‏‏ با هدف دست‏يابى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ فقير به آن‏ها. ٦- پايان بخشيدن به ميليتاريسم و جنگ كه هدف آن كنترل منابع انرژى‏‏‏ فسيلى‏‏‏ است.

پايان بخشيدن به مصرف منابع فسيلى‏‏‏ در سى‏‏‏ سال آينده، تقليل ٤٠% توليد گازهاى‏‏‏ گل‏خانه‏اى‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏ صنعتى‏‏‏ تا سال ٢٠٢٠ برپايه سطح توليد آن در سال ١٩٩٠، پرداخت‏ كشورهاى‏‏‏ صنعتى‏‏‏ ثروتمند به كشورهاى‏‏ در حال رشد براى‏‏‏ جبران خسارت به محيط زيست، انتقال اطلاعات مدرن و تكنيك به اين كشورها، پايان بخشيدن به نابودى‏‏‏ جنگل‏ها و … خواست‏هاى‏‏‏ پراهميت ديگرى‏‏‏ را در اطلاعيه تشكيل مى‏‏‏دهند. اطلاعيه خواستار انحلال “بانك جهانى‏‏‏”، صندوق بين‏المللى‏‏‏ پول”، “سازمان تجارت جهانى‏‏‏”  و جايگزين ساختن آن‏ها توسط سازمان‏هايى‏‏‏ از نوع ALBA  در آمريكاى‏‏‏ مركزى‏‏‏- جنوب و منطقه كارائيب مى‏‏‏شود.

متن يك رفراندوم جهانى‏‏‏ كه در آن به رسميت شناختن «حقوق “مادرزمين”»، پايان بخشيدن به «مصرف بى‏‏‏بندوبار كه ناشى‏‏‏ از نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ است»، تقليل ريشه‏اى‏‏‏ «توليد گازهاى‏‏‏ گل‏خانه‏اى‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏ پيشرفته»، همچنين اختصاص «بودجه تسليحات و جنگ … براى‏‏‏ مبارزه با بحران محيط زيست» و نهايتاً خواست برپايى‏‏‏ يك «دادگاه عالى‏‏‏ براى‏‏‏ تعقيب مجرمان محيط زيست» ذكر شده است، توسط سازمان “تغيير نظام بجاى‏‏‏ تغيير آب و هوا” تنظيم و ارايه شد.

جاى‏‏‏ طبيعت در انسان‏دوستى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏

در كنار روابط توليدى‏‏‏ ميان انسان‏ها، رابطه ميان انسان و طبيعت نيز بخش گسست‏ناپذيرى‏‏‏ را در انديشه انسان‏دوستانه ماترياليسم ديالكتيك ماركسيستى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد. همان طور كه بدون براندازى‏‏‏ استثمار انسان از انسان نمى‏‏‏توان جامعه‏اى‏‏‏ انسانى‏‏‏ برپاداشت، بدون به رسميت شناختن حق، به قول اوآ مورالس “مادرزمين”، در برخوردار شدن از مواظبتى‏‏‏ مسئولانه و دورانديشانه و با احترام، بدون شناخت وحدت وجود ميان انسان و طبيعت نيز نمى‏‏‏توان قادر به برپايى‏‏ جامعه انسانى‏‏ شضد و تداوم حيات انسان را‏ بر روى‏‏‏ كره زمين ممكن ساخت.

برداشت انساندوستانه ماركسيسم از رابطه ميان انسان و طبيعت، از شناخت وحدت وجودى‏‏‏ آن‏ها ناشى‏‏‏ مى‏‏‏گردد.

ماركس منشاء وجود انسان را طبيعت مى‏‏‏داند و مى‏‏‏گويد: انسان «موجودى‏‏‏ است بى‏‏‏واسطه از طبيعت برخاسته» (تزهاى‏‏‏ درباره فويرباخ و دفاتر فلسفى‏‏‏ پاريس). اين وحدت وجودى‏‏‏ را ماركس در “سرمايه” مستند مى‏‏‏سازد.

شناخت اساسى‏‏‏ در فلسفه ماترياليست ديالكتيك درباره منبع همه ثروت، زمينه درك وحدت ديالكتيكى‏‏‏ ميان انسان و طبيعت است. ماركسيسم منبع اصلى‏‏‏ هر ثروتى‏‏‏ را دو چيز مى‏‏‏داند. يكى‏‏‏ نيروى‏‏‏ كار انسان و ديگرى‏‏‏ طبيعت، كه از آن مواد خام براى‏‏‏ زندگى‏‏‏ بدست مى‏‏‏آيد. وحدت اين دو منبع و نابودى‏‏‏ آن كه ناشى‏‏ از عملكرد صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ است، در نقل قول زير از “سرمايه” به خوبى‏‏‏ قابل تشخيص است: «سرمايه‏دارى‏‏‏ با به‏خدمت گرفتن تكنيك در روند توليد اجتماعى‏‏‏، همزمان منبع ايجاد شدن همه ثروت‏ها را نابود مى‏‏‏سازد: زمين و كارگر». (كليات ماركس/انگلس، جلد ٢٣، ص ٢٥٩)  موضع انتقادى‏‏ ماركس به نظام سرمايه‏دارى‏‏ در اين نقل قول، انديشه‏اى‏‏‏ را به نمايش مى‏‏‏گذارد كه با سرشت انساندوستانه آنتروپولوژى‏‏ ماركسيستى‏‏ در ارتباط قرار دارد. ماركس ظهور تاريخى‏‏‏‏‏‏‏‏ فرديت رشد يافته انسانى‏‏‏ را همزمان سرگذشت طولانى‏‏‏‏‏‏‏‏ شهادت انسان مى‏‏‏داند و مى‏‏‏گويد: «رشد و تكامل توانايى‏‏‏‏‏‏‏‏ و قابليت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ گونه انسان، اگرچه در ابتدا به قيمت نابودى‏‏‏‏‏‏‏‏ اكثريت افراد و طبقات موجود انسانى‏‏‏‏‏‏‏‏ تحقق يافته است، نهايتاً به اينجا ختم مى‏‏‏‏‏‏‏‏گردد كه بر اين تضاد [درونى‏‏‏‏‏‏‏‏ جامعه] غلبه شود و همراه گردد با رشد فرديت انسان. ازاين‏رو رشد فرديت انسان در سطح عالى‏‏‏‏‏‏‏‏ به قيمت روندى‏‏‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏‏‏ عملى‏‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏‏گردد كه در آن افراد قربانى‏‏‏‏‏‏‏‏ شده‏اند …» (“نظريه درباره ارزش اضافى‏‏‏‏‏‏‏‏”، كليات جلد ٢.٢٦، ص ١١١).

آرى‏‏،‏ جامعه انسانى‏‏ كمونيستى‏‏‏ فارغ از استثمار انسان از انسان و هماهنگ با طبيعت، گذشته‏اى‏‏‏ خونين دارد.

ماركس و انگلس با دقت موشكافانه در ١٥٠ سال پيش از قدرت تخريبى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ عليه طبيعت يا زمين سخن گفته و آن را نشان مى‏‏‏دهند و وحدت تخريب طبيعت با اسثمار انسان‏كش نيروى‏‏كار در انديشه ماركسيستى‏‏ را‏ از اين طريق به اثبات مى‏‏رسانند. تخريب محيط زيست در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏، آنطور كه Sève در نوشتار “انسان …” در ارتباط با نقش ذهنيت فرد انسان نيز بيان كرده است، در آثار بانيان سوسياليسم علمى‏‏ در سطح “سنگ‏بنا” مطرح شده اند. اكنون زمان آن فرارسيده است كه ماركسيست‏ها با پروراندن و توسعه و تكميل نظريات دورانديشانه و مسئولانه آن‏ها، در جهت تفهيم سرشت انساندوستانه برداشت ماركسيستى‏‏ درباره وحدت ميان انسان و طبيعت و‏ براى‏‏‏ حفظ محيط زيست به وظيفه خود عمل كنند.

صراحت بيان و روشنى‏‏‏ موضع اوآ مورالس و هوگو چاوز در نشست كپنهاگ عليه نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ كه عملكرد آن به نابودى‏‏‏ “مادرزمين” ختم مى‏‏‏شود، نشان همبستگى‏‏‏ ويژه خلق‏هاى‏‏‏ بومى‏‏‏ و ايندگن با طبيعت است. مى‏‏توان مدعى‏‏ شد كه بيگانگى‏‏‏ با طبيعت در چهارچوب نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ نزد اين خلق‏ها بر انديشه و عمل آن‏ها غلبه نيافته است.

اينكه در انديشه ماركسيستى‏‏‏ برخوردِ با حرمت، مسئولانه، پروسواس و دورانديشانه به طبيعت و زمين، سرشت ويژه ‏ رابطه انسان و طبيعت را تشكيل مى‏‏‏دهد، مى‏‏‏توان در نقل قول زير از انگلس نيز دريافت. او در “ديالكتيك طبيعت” مى‏‏نويسد: «توجه ما در هر گام به اين نكته جلب مى‏‏‏شود كه ما بهيچ‏وجه بر نيروهاى‏‏‏ طبيعى‏‏‏، همانند يك پيروزمند جنگى‏‏‏ بر خلق بيگانه، فائق نشده‏ايم، انگار شخصى‏‏‏ خارج از طبيعت ايستاده[!] كه متوجه مى‏‏‏شويم كه ما با گوشت و خون و مغز خود متعلق به آن هستيم و جزيى‏‏‏ از آن را تشكيل مى‏‏‏دهيم و اينكه كل سلطه ما نسبت به او در اين نكته قرار دارد، كه برتر از هر موجود ديگرى‏‏‏ قوانين او را بشناسيم و آن‏ها را به شيوه درست بكار گيريم.» … «و در واقع نيز روزانه به رمز قوانين آن بيش‏تر پى‏‏‏مى‏‏‏بريم و به تاثيرات بلاواسطه و ديرتر دخالت روزانه خود در روندهاى‏‏‏ جارى‏‏‏‏ در طبيعت آگاه مى‏‏‏شويم … هرچه روند [شناخت قوانين طبيعت] بيش‏تر توسعه و تعميق يابد، به همان اندازه انسان‏ها وحدت خود را با طبيعت نه تنها بيش‏تر درك خواهند كرد، بلكه آن را خواهند شناخت …». (كليات م ا، جلد ٢٠، ص ٤٥٣)

ايجاد شدن احساس روزافزون نزد مدافعان محيط زيست درباره مسئوليت در برابر طبيعت، احساس و شناخت مسئوليت امانت‏دارانه و دورانديشانه نسبت به سرنوشت آن، و به‏ويژه شناخت وحدت ميان انسان و طبيعت، به طور شوراانگيزى‏‏ توسط ماركس در جلد سوم “سرمايه” بيان و ترسيم شده است:

«از موضع صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ يك فرماسيون اجتماعى‏‏‏ عالى‏‏‏تر [كمونيسم]، وجود مالكيت خصوصى‏‏‏ بر كره زمين آنچنان بى‏‏‏معنا و تهى‏‏ از محتوا تظاهر خواهد كرد، همانطور كه مالكيت خصوصى‏‏‏ انسانى‏‏‏ بر انسان ديگر چنين خواهد بود. حتى‏‏‏ يك جامعه، يك ملت، آرى‏‏‏ حتى‏‏‏ همه جوامع همزمان مالكان زمين نيستند. آن‏ها تنها از حق استفاده از زمين برخوردارند و موظف هستند به عنوان boni partes familias (پدران خوب خانواده) آن را بهبود يافته به نسل‏هاى‏‏‏ بعدى‏‏‏ به ارث بگذارند.» (كليات م ا، جلد ٢٥، ص ٧٨٤)

موضع انساندوستانه ماركس در صدوپنجاه سال پيش درباره مواظبت و مراقبت كردن از زمين و آب در جريان توليد موهبات كشاورزى‏‏‏، آنچنان دورانديشانه است كه شناخت عمق انعكاس واقعيت در ذهن او توسط خواننده، با ايجاد شدن احساس پر غرورى‏‏ نزد ماركسيست‏ها‏ همراه مى‏‏‏شود:

«هر ترقى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ در روند توليد كشاورزى‏‏‏ تنها ترقى‏‏‏ فن‏آورى‏‏‏ [فرهنگى‏‏‏] در زمينه تشديد استثمار كارگر نيست، كه همزمان ترقى‏‏‏ فن‏آورى‏‏‏ در تخريب زمين نيز است، ترقى‏‏‏ مداوم مى‏‏باشد در تخريب منابع [دوگانه] ثروت.» (كليات م ا، جلد ٢٣، ص ٥٢٩)

برپايه نكات برشمرده شده در انديشه ماترياليستى‏‏‏ انساندوستانه ماركسيستى‏‏‏ است كه  هلموت زئليگر به كار بردن واژه “اوكو- سوسياليسم” را به بحث گذاشته و آن را با نظريات ماركس و انگلس مستدل ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند.

خلاصه نوشتار- فاجعه نشست كپنهاگ براى‏‏ حفظ محيط زيست. برپاشدن سازمان “تغيير نظام به جاى‏‏ تغيير آب و هوا”. اعلاميه و پيشنهاد رفراندوم از مردم جهان.

موضع انساندوستانه ماركسيسم در دفاع از محيط زيست، “مادرزمين” كه در كنار نيروى‏‏ كار، منبع همه ثروت است.