«انسـان»؟ (بخش نخست)
ديدگاه ماركسيستى‏‏‏‏‏‏ درباره انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏ (آنتروپولوژى‏‏‏‏‏‏) و برداشت‏هاى‏‏‏‏‏‏ بنيادى‏‏‏‏‏‏ آن

مقاله شماره ٢٨ (پنجم ديماه ١٣٨٨)

پيش‏گفتار

اصل نوشتار حاضر كه ترجمه آن از زبان آلمانى‏‏‏‏‏‏ از نشريه دفاتر ماركسيستى‏‏‏‏‏‏ (Marxistische Blätter 5/09) در اينجا ارايه مى‏‏‏‏‏‏شود، توسط فيلسوف معاصر فرانسوى‏ سئف‏‏‏‏ Lucien Sève در سال ٢٠٠٨ به نگارش در آمده است. ترجمه آلمانى‏‏‏‏‏‏ تنها از بخش‏هايى‏‏‏‏‏‏ از رساله انجام شده است. اصل رساله تحت عنوان Lucien Sève, „penser avec Marx aujourd`hui”, TOME II, „L`HOMME”, Paris La Dispute 2008, 587 pages در فرانسه انتشار يافته است.

اضافات مترجم در [] قرار دارد.

Sève، زيرعنوان رساله “انسان” خود را “امروز با انديشه ماركس فكر كنيم” ناميده است كه بايد آن را پلى‏‏‏‏‏‏ مستقيم به انديشه امروزى‏‏‏‏‏‏ درباره “حقوق بشر” دانست كه از يك سو به آماج مبارزه مردم كشورهاى‏‏‏‏‏‏ بسيارى‏‏‏‏‏‏ در جهان براى‏‏‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏‏‏ به حقوق انسانى‏‏‏‏‏‏ خود و از سوى‏‏‏‏‏‏ ديگر به ابزارى‏ در دست “نوليبراليسم” در خدمت ابدى‏‏‏‏ ساختن حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ در جهان تبديل شده است. حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ نوليبرال مى‏‏‏‏كوشد از طريق تهى‏‏‏‏‏‏ ساختن درونمايه انسانى‏‏‏‏‏‏ و تاريخى‏‏‏‏‏‏ اين خواست و نياز بشرى‏‏‏‏، نظام غارتگر سرمايه‏دارى‏‏‏‏ را “دموكراسى‏ ناب” و آن را “پايان تاريخ” القا كرده و حلقه بردگى‏‏‏‏ و استثمار نظام فرتوت ضدانسانى‏‏‏‏ خود را بر گردن انسان، حكمى‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏ و آسمانى‏‏‏‏ بنماياند‏‏.

رساله نشان مى‏‏‏‏‏‏دهد كه برداشت انسان‏شناسانه Anthropolgie ماركس از شخصيت “بيوپسيكوسوسيال” bio-psycho-sozial فرد انسان، برداشتى‏‏‏‏‏‏ عميقاً انسان‏دوستانه بوده و “حقوق بشرى‏‏‏‏‏‏” انسان را مستند ساخته و درونمايه انسانى‏‏‏‏‏ ‏ جامعه كمونيستى‏‏‏‏‏‏ «كه در آن رشد آزاد هـر عضو آن، پيش‏شرط براى‏‏‏‏‏‏‏ رشد آزاد همـه است» (“مانيفست كمونيستى‏‏‏‏‏‏”) را به نمايش مى‏‏‏‏‏گذارد.

انسان امروزى‏‏‏‏ (مدرن)، هُمو زاپينس، حدود ١٢٥ هزار پيش در جنوب شرقى‏‏‏‏ قاره افريقا با يك اولوسيون بيولوژيكى‏‏‏‏ از گذشته بى‏‏‏‏واسطه حيوانى‏‏‏‏ (ماركس) پا به عرصه وجود گذاشت و در طول زمان به حامل subjekt فعال پديد آمدن درونمايه رشد و تكامل بشريت و جامعه و تمدن بشرى‏‏‏‏ تبديل گشت.

ماركس و انگلس در “ايدئولوژى‏‏‏‏ آلمانى‏‏‏‏” ايجاد شدن واحد بيولوژيكى‏‏‏‏‏‏ انسان را در جريال اولوسيون، پيش شرط روند ايجاد شدن فرهنگ و تمدن كنونى‏‏‏‏ يا “جهانِ انسان”‏‏ مى‏‏‏‏‏‏دانند: «پيش‏شرط همه تاريخ بشرى‏‏‏‏‏‏ البته وجود فرد زنده انسان است. اولين نكته‏اى‏‏‏‏‏‏ كه بايد به طور مشخص مورد توجه قرار داد، سازمان يافتگى‏‏‏‏‏‏ بدنى‏‏‏‏‏‏ فرد و رابطه‏اى‏‏ مى‏باشد‏‏‏‏ كه او از اين طريق با طبيعت برقرار مى‏‏‏‏‏‏كند. … كليه تاريخ نويسى‏‏‏‏‏‏ بايد برپايه اين زمينه طبيعى‏‏‏‏‏‏ [رابطه فرد با محيط پيرامون]‌ و اشكال دگرگونى‏ها در آن در اثر و در جريان فعاليت انسان، قرار داشته باشد.»

درباره اين «پيش شرط» بيولوژيكى‏‏‏ و آمادگى‏‏‏ و گرايش عنصر درونى‏‏‏ “روحى‏‏‏- احساسى‏”‏‏ مبتنى‏‏‏ بر آن، تحقيقات وسيعى‏‏‏ در دهه‏‏هاى‏ اخير بعمل آمده است. در اين تحقيقات به چگونگى‏‏‏ واكنش در برابر محيط پيرامون- جامعه توسط فرد توجه خاصى‏‏‏ مبذول شده است. به‏ويژه تحقيقات بر روى‏ عملكرد مغز انسان با بكارگيرى‏ دستگاه پيش‏رفته عكس‏بردارى‏  Magnetresonanztomographie (MRT) يكپارچگى‏ شخصيت انسان و وحدت ديالكتيكى‏ “واحد” بيوپسيكوسوسيال را مورد تائيد و تاكيد قرار داده و نشان مى‏‏‏دهد كه واكنش فرد انسان، ناشى‏‏ از وحدت‏ جداناپذير و بهم‏تنيده‏اى‏‏ مى‏‏‏باشد كه ميان شرايط “درونى‏” و “بيرونى‏”‏‏ نزد او وجود دارد.

هربرت هورتس Prof. Dr. Herbert Hörz، مسئول برنامه تحقيقاتى‏ ميان‏رشته‏اى‏‏‏ interdisziplinaer درباره شناخت شخصيت انسان بود كه در رشته‏هاى‏‏‏ مختلفى‏‏‏ در آكادمى‏‏‏ علوم در آلمان دموكراتيك تا سال‏هاى‏‏‏ هشتاد قرن پيش جريان يافت. او در جمع‏بندى‏‏ نتايج اين تحقيقات مشترك، برداشت ماركسيستى‏‏‏ از شخصيت انسان را ارايه داد. هورتس اين شخصيت را تحت عنوان “واحد بيوپسيكوسوسيال انسان” معرفى‏‏‏ كرد و با ارايه نظريات ماركس، اين برداشت را مستند ساخت. در همين سال‏ها تحقيقات مشابهى‏‏‏ نيز در ايالات متحده آمريكا با نتايج مشابه جريان داشت.

به نظر هورتس و برپايه اين تحقيقات، بدون توجه به كليت هستى‏‏‏ انسان، و از اين طريق درك ماهيت “انسان تاريخى‏‏‏”، تنظيم و درك تئوريك از مشخصات انسان ناممكن است. به نظر هورتس، تنها با توجه به كليه جوانب هستى‏‏‏ “انسان تاريخى‏‏‏”، كه Sève نيز در رساله خود بر آن تاكيد دارد، شناخت ماركسيستى‏‏‏ از شخصيت انسان ممكن مى‏‏‏گردد. طبق تعريف هورتس، انسان «a- آنسامبل روابط اجتماعى‏‏‏ مشخص- تاريخى‏‏‏ است؛ b- وحدتى‏‏‏ از عوامل طبيعى‏‏‏، اجتماعى‏‏‏، مادى‏‏‏ و معنوى‏‏‏، عقلايى‏‏‏ و احساسى‏‏‏، مادون آگاهى‏‏‏، بدون آگاهى‏‏‏ و آگاهانه است كه در تظاهرى‏‏‏ فردى‏‏‏ induviduell [و يگانه] خود را نشان مى‏‏‏دهد؛ c- انسان آگاهانه شرايط هستى‏‏‏ خود را موثرتر و انسانى‏‏‏تر» برپا مى‏‏‏سازد.

هانس- پتر برنر Hans-Peter Brener سوسيولوژيس معاصر آلمانى‏‏‏ كه در تز دكترا خود ازجمله تحقيقات پيش گفته هورتس را درباره “واحد بيوپسيكوسوسيال انسان” جمع‏آورى‏‏‏ كرده و در سال ٢٠٠٢ منتشر ساخته است، در شماره پيش گفته دفاتر ماركسيستى‏‏‏ و در رساله‏ِ جديدى‏ درباره موضوع تحقيقات خود در ارتباط با تحقيقات سال‏هاى‏ اخير بر روى‏ مغز انسان و با اشاره به “بدفهمى‏” از نتايج اين تحقيقات توسط برخى‏ها، از قول روبين‏اشتين R. S. Rubinstein، پسيكولوژيست اتحاد شوروى‏‏‏ سابق، تاثير عوامل داخلى‏‏‏ و خارجى‏‏‏ را براى‏‏‏ درك از برداشت بيوپسيكوسوسيال از شخصيت انسان برجسته ساخته و مى‏‏‏نويسد: «براى‏‏‏ روبين‏اشتين در ايجاد شدن شكل اجتماعى‏‏‏ هستى‏‏‏ انسان كه تنها براى‏‏‏ گونه انسانى‏‏‏ وجود دارد، تاثير قانونمند عامل بيولوژيك بر روى‏‏‏ رشد روحى‏‏‏ انسان نفى‏‏‏ نمى‏‏‏شود.» اين اما به معناى‏‏‏ وجود «ژن مذهب» در كروموزم انسان نمى‏‏‏باشد كه گويا دليل وجود برداشت مذهبى‏ نزد انسان است كه برخى‏‏‏ از محافل غيرجدى‏‏‏، از تحقيقات بر روى‏‏‏ مغز انسان در سال‏هاى‏‏‏ اخير نتيجه مى‏‏‏گيرند.

Sève  در رساله خود برداشت ماركس را با نمونه‏هاى‏‏‏‏ مختلف از آثار او، مانيفست كمونيستى‏‏‏‏، ايدئولوژى‏‏‏‏ آلمانى‏‏‏‏، سرمايه، تزها درباره فويرباخ و … توضيح داده و نشان مى‏‏‏‏دهد كه انسان امروزى‏‏‏‏، هُمو زاپينس، تنها پس از فراگرفتن فردى‏‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏ و معنوى‏‏‏‏ (فرهنگ و تمدن) ايجاد شده توسط نسل‏هاى‏‏‏‏ گذشته، و افزودن توانايى‏‏‏‏ و قابليت‏هاى‏‏‏‏ خود به آن، به سطح هُمو زاپينس زاپينس ارتقا يافته و “جهان انسانى‏‏‏‏” را ساخته و تكامل مى‏‏‏‏بخشد. ازاين‏رو به نظر ماركس (و انگلس) فرد انسان Individum  حامل رشد و تكامل جامعه بشرى‏‏‏‏ بوده و از اين‏رو آزادى‏‏‏‏ فرد فرد انسان، پيش شرط آزادى‏‏‏‏ جامعه انسانى‏‏‏‏ كه پيش‏تر از مانيفست كمونيستى‏‏‏‏ نقل شد، مى‏‏‏‏باشد. نشان دادن و اثبات اين درونمايه انسان‏دوستانه در برداشت انسان‏شناسانه (آنتروپولوژيكى‏‏‏‏) ماركس را  Sève انقلابى‏‏‏‏ عظيم در فلسفه ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند كه به انتزاع توخالى‏‏‏‏ گذشته درباره “انسان” پايان بخشيده، ولى‏‏‏‏ متاسفانه تاكنون كم‏تر مورد توجه حتى‏‏‏‏ ماركسيست‏ها نيز قرار داشته است. او  وظيفه رساله خود را توضيح و اثبات نكات پيش گفته قرار داده است.

به نظر Sève «انقلابى‏‏‏‏‏‏ كه توسط ماركس در علم انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏ (آنتروپولوژى‏‏‏‏‏) پايه ريخته شد، تنها خداحافظى‏‏‏‏‏‏ از مفهوم انتزاعى‏‏‏‏‏‏ و توخالى‏ [غيرتاريخى‏] “انسان” نيست. اين انقلاب كه هر انديشه انتقادى‏‏‏‏‏‏ بلندپرواز خود را پايبند به آن مى‏‏‏‏‏داند، همچنين تنها يك برش‏ در تاريخ انديشه نيست، بلكه امروزه يك حق مدنى‏‏‏‏‏‏ Vademecum [راهنماى‏‏‏‏‏‏ غيرقابل چشم‏پوشى‏‏‏‏‏‏] را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد با پرارزش‏ترين معنا.» حق «مدنى‏» و يا «شهروندى‏» كه اخيراً آيت‏الله حسينعلى‏ منتظرى‏ نيز در يكى‏ از موضع‏گيرى‏هاى‏ خود در ارتباط با همه مردم ميهن ما برجسته ساخته، كه از دوبخش “آزادى‏ها” و “حقوق دموكراتيك” تشكيل مى‏شود.

برگردان متن آلمانى‏‏‏‏‏‏ به فارسى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏تواند كمكى‏‏‏‏‏‏ باشد براى‏‏‏‏‏‏ درك بغرنجى‏‏‏‏‏‏ شرايط نبرد اجتماعى‏‏‏‏‏‏ در ايران كنونى‏‏‏‏‏‏ در سال ١٣٨٨ در ارتباط با پيوند درونى‏‏‏‏‏‏ ميان خواست انسان‏دوستانه آزادى‏هاى‏ دموكراتيك‏‏‏ و برخوردارى‏‏‏‏ از حقوق قانونى‏‏‏‏ شهروندى‏‏‏‏ مردم‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏‏‏‏ يا حقوق دموكراتيك. دو خواست و نيازى‏ كه آماج‏هاى‏ توامان در خيزش انقلابى‏‏‏‏‏‏ مردم ايران را تشكيل مى‏دهند. اين‏ خواست و آماج‏هاى‏‏‏ انسان‏دوستانه و “حقوق بشرى‏‏‏” مبتنى‏‏‏ هستند بر رشد فرهنگى‏‏‏ و رشد نيروهاى‏‏‏ مولده در كليت آن در جامعه امروزى‏‏‏ ايران. خواست و آماج‏هايى‏‏‏‏ كه همگى‏‏‏‏ در قانون اساسى‏‏‏‏، دستاورد انقلاب بزرگ بهمن ٥٧، ثبت و تضمين شده‏اند. ازاين‏رو نمى‏توان برقرارى‏ آزادى‏هاى‏ دموكراتيك و قانونى‏ را جدا از چگونگى‏ برنامه اقتصاد ملى‏ براى‏ رشد نيروهاى‏ مولده و برپايى‏ رفاه نسبى‏ عمومى‏ در ايران مورد توجه قرار داد. جدا ساختن اين دو مقوله به “حقوق بشر” از يك‏سو و بى‏توجهى‏ به چگونگى‏ راه رشد نيروهاى‏ مولده در كشور از سوى‏ ديگر، بى‏توجهى‏ به هستى‏ يكپارچه جامعه و “انسان” ايرانى‏ است. چنين جدايى‏ فاقد كارپايه علمى‏ بوده و از نظر سياسى‏- ايدئولوژيك داراى‏ سرشتى‏ ارتجاعى‏ و واپس‏نگرانه و پوزيتويستى‏ مى‏باشد.

دستگاه‏هاى‏ تبليغاتى‏ سرمايه‏دارى‏ مى‏كوشند با جدا ساختن “حقوق بشر” براى‏ آزادى‏ بيان و … از “حقوق بشر” براى‏ برخودارى‏ از امنيت اقتصادى‏ و رفاه اجتماعى‏ در جامعه، سلطه حاكميت سرمايه‏دارى‏ را حفظ و تثبيت و سلطه خود را ابدى‏ سازند.

همانطور كه در رساله Sève  نشان داده مى‏شود، جدا سازى‏ اين دو روى‏ “حقوق بشر” از يكديگر ازاين‏رو مجاز نيست، زيرا اين جدايى‏ به معناى‏ نفى‏ “انسان تاريخى‏” است. به نظر Sève «فرد انسان هميشه انسان يك دوران تاريخى‏‏‏‏‏‏ معين است، انسان يك صورتبندى‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏ و در چنين صورتبندى‏‏‏‏‏‏ متعلق به يك گروه اجتماعى‏‏‏‏‏‏ مشخص مى‏‏‏‏‏‏باشد». بر اين پايه است كه “حقوق بشرى‏” انسان تاريخى‏ در ارتباط مستقيم و جدايى‏ ناپذير با شرايط مشخص اقتصادى‏- اجتماعى‏ هستى‏ او قابل شناخت و درك بوده و كليت آن تقسيم‏پذير نمى‏باشد. با جدايى‏ دو روى‏ “حقوق بشر”، درونمايه آن به مضمونى‏ محدود مى‏گردد كه مورد نظر “حقوق بشر” به اصطلاح “آمريكايى‏” مى‏باشد.

ديدگاه ماركسيستى‏‏‏‏‏‏ درباره انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏ (آنتروپولوژى‏‏‏‏‏‏) و برداشت‏هاى‏‏‏‏‏‏ بنيادى‏‏‏‏‏‏ آن

اگر بخواهيم با بيانى‏‏‏‏‏‏ عام به تعريف گونه انسانى‏‏‏‏‏‏ بپردازيم كه بكار بردن آن براى‏‏‏‏‏‏ هر گونه ديگرى‏‏‏‏‏‏ از جانوران  – بى‏‏‏‏‏‏تفاوت كدام گونه –  قوياً غير ممكن باشد، آنوقت به طور قطع بايد به تعريف ماركس بازگرديم كه در نامه خود به آنئنكو Annenkow بكار برده است: «تاريخ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ انسان هميشه تنها تاريخ نتايج رشد فردى‏‏‏‏‏‏ انسان است». (كليات جلد ٤، ص ٥٤٨)

به دو علت بكار بردن تعريف فوق براى‏‏‏‏‏‏ هيچ گونه ديگرى‏‏‏‏‏‏ممكن نيست، عللى‏‏‏‏‏‏ كه ما را به هسته مركزى‏‏‏‏‏‏ بحث نيز هدايت مى‏‏‏‏‏‏كنند. از يك سو زيرا هيچ گونهِ حيوانى‏‏‏‏‏‏ داراى‏‏‏‏‏‏ يك تاريخ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ نيست  – اگر اين تاريخ، روند تجميع فزاينده و تراكمى‏‏‏‏‏‏ اطلاعات نزد انسان درك شود كه فعاليت جمعى‏‏‏‏‏‏ فرد انسانى‏‏‏‏‏‏، از هر نسلى‏‏‏‏‏‏ به نسل ديگر منتقل كرده و وارد جريان زندگى‏‏‏‏‏‏ گروهى‏‏‏‏‏‏ او مى‏‏‏‏‏‏سازد. امرى‏‏‏‏‏‏ كه بكلى‏‏‏‏‏‏ از نوع و جنسى‏‏‏‏‏‏ ديگر است از آنچه اولوسيون بيولوژيكى‏‏‏‏‏‏ ممكن مى‏‏‏‏‏‏سازد. تغيير اندام و نسخه رفتارى‏‏‏‏‏‏ گروه‏هاى‏‏‏‏‏‏ حيوانى‏‏‏‏‏‏ در اولوسيون بيولوژيكى‏ با سرعتى‏‏‏‏‏‏ به مراتب آهسته‏تر و با وضعى‏‏‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏‏‏ متفاوت به سرانجام مى‏‏‏‏‏رسد. ازاين‏رو، گونه مورچگان فاقد تاريخ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ است.

از طرف ديگر و به طريق اولى‏‏‏‏‏‏، در هيچ گونه حيوانى‏‏‏‏‏‏ رشد فردى‏‏‏‏‏‏ وجود ندارد  –  به عبارت دقيق‏تر: چگونگى‏‏‏‏‏‏ رفتار فردى‏‏‏‏‏‏ [حيوان] از طريق ژنتيك نظم يافته، شبيه و همانند رفتار احاد ديگر گونه تظاهر كرده و بر پايه آن، عملكرد فردى‏‏‏‏‏‏ حيوان در طول عمرش شكل گرفته و در طول نسل‏ها، از خود عملكردى‏‏‏‏‏‏ فزاينده و تراكمى‏‏‏،‏‏‏ به معناى‏‏‏‏‏‏ ايجاد شدن روند تاريخ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏ گونه خود، از خود بروز نمى‏‏‏‏‏‏دهد. چنين روندى‏‏‏‏‏‏ كلاً وجود ندارد. زنبور عسل، كه درباره آن‏ها Vergil در چهارمين شعر Georgica  صحبت مى‏‏‏‏‏‏كند، به ترتيب زنبور پرستار نوزادان، زنبور ساختمانى‏‏‏‏‏‏، زنبور جمع‏كننده عسل است. دقيقاً همانطور كه Frisch دوهزار سال بعد نيز ديده و برمى‏‏‏‏‏‏شمرد.

[Vergilius Publius   شاعر رومى‏‏‏‏‏‏ از Maro ٧٠ تا ١٩ پيش از تاريخ اروپايى‏‏‏‏‏‏.

Frisch, Karl متولد ١٨٨٦ر١١ر٢٠، جانورشناس و بيولوژيست اتريشى‏‏‏‏‏ با تحقيقات درباره زنبور عسل. ١٩٧٣ برنده جايزه نوبل براى‏‏‏‏‏ پزشكى‏‏‏‏‏ و فيزيولوژى‏‏‏‏‏]

ويژگى‏‏‏‏‏‏اى‏ كه نزد گونه انسانى‏‏‏‏ رشديافته مى‏توان يافت، اين واقعيت است كه اين گونه به طور مداوم و پايان‏ناپذير از خود توانايى‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏ جديد بدنى‏‏‏‏‏‏ و روحى‏‏‏‏‏‏ فردى‏‏‏‏‏‏ نشان مى‏دهد و ساختارها و انگيزه‏هاى‏‏‏‏‏‏ نوينى‏‏‏‏‏‏ را به طور جمعى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏آفريند. انسان توانسته است در جريان همان دو هزار سال، فهرست آنچه را كه آفريده است، بى‏‏‏‏‏‏اندازه توسعه دهد: علت انفجار كوه آتشفشان را درك كند و ديگر از خشم خدايان نهراسد، محاسبات چند مجهولى‏‏‏‏‏‏ رياضى‏‏‏‏‏‏ را انجام دهد، ابزاركار‏‏‏‏‏ را با دقت يك ميكرونى‏‏‏‏‏‏ سوراخ كند، بر روى‏‏‏‏‏‏ قلب باز به عمل جراحى‏‏‏‏‏‏ بپردازد، ميليون‏ها انسان را در كوره‏هاى‏‏‏‏‏‏ آدم سوزى‏‏‏‏‏‏ بسوزاند، در وضع بى‏‏‏‏‏‏وزنى‏‏‏‏‏‏ به آزمايش بپردازد، اعتصابى‏‏‏‏‏‏ را سازمان دهد، به همتاسازى‏‏‏‏‏‏ گوسفند بپردازد، توده‏هاى‏‏‏‏‏‏ وسيعى‏‏‏‏‏‏ از حقوق‏گيران را به بيكارى‏‏‏‏‏‏ محكوم كند تا سود سرمايه‏ را ارتقاء دهد، در پرش با چوب از مرز شش متر عبور كند، با گوش خود يك نت اشتباه ويلن را در يك اركستر تشخيص دهد، در اينترنت چيزى‏‏‏‏‏‏ را سفارش دهد، تصميم به تغيير جنسيت بگيرد …  فهرستى‏‏‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏‏‏توان آن را تا بى‏‏‏‏‏‏نهايت ادامه داد.

آنچه كه شديداً نياز به توضيح دارد، اين نكته است كه شكوفايى‏‏‏‏‏‏ چشمگير همه اين فعاليت‏هاى‏‏‏‏‏‏ روحى‏‏‏‏‏‏ و توانايى‏‏‏‏‏‏ها توانسته است در شرايطى‏‏‏‏‏‏ تحقق يابد كه به طور كلى‏‏‏‏‏‏ تغييرات ژنتيكى‏‏‏‏‏‏- فيزيكى‏‏‏‏‏ نزد انسان بوجود نيامده‏است. اگر مى‏‏‏‏‏‏توان گفت كه تغييرات برشمرده شده نيازى‏‏‏ به مدت زمانى‏‏‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏‏‏ تغييرات بزرگ ژنتيكى‏‏‏‏‏‏ لازم است و در طول ميليون‏ها سال تحقق يافته‏اند، نداشته و  در صده‏ها، يعنى‏‏‏‏‏‏ در مدت زمانى‏‏‏‏‏‏ با ضريب هزاربار كوچك‏تر پديد آمده‏، ما با مسئله بغرنج و تاكنون پاسخ نداده‏اى‏‏‏‏‏‏ روبرو هستيم، كه تاكنون نه تحقيقات ژنتيكى‏‏‏‏‏‏ توانسته است پاسخ براى‏‏‏‏‏‏ آن ارايه كند و نه اينكه اين مسئله بغرنج توانسته است به كمك آموزش درباره قابليت‏هاى‏‏‏‏‏‏ روحى‏‏‏‏‏‏ مادرزادى‏‏‏‏‏‏ توضيح داده شود.

آيا با توجه به توانايى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏ جديد اينچنانى‏‏‏‏‏‏ كه ما برخى‏‏‏‏‏‏ از آن‏ها را پيش‏تر برشمرديم، براى‏‏‏‏‏‏ مثال هوشمندى‏‏‏‏‏‏ رياضى‏‏‏‏‏‏،  قابل تصور است كه اين توانايى‏‏‏‏‏‏ها مى‏‏‏‏‏‏توانستند، لااقل در بخش‏هايى‏‏‏‏‏‏ از آن، از طريق قابليت‏هاى‏‏‏‏‏‏ موروثى‏‏‏‏‏‏ بوجود آيند كه همراه بوده است با انتخاب هدفمندِ اسرارآميزِ ژن‏هاى‏‏‏‏‏‏ تحول‏يافته در جريان اولوسيون‏ها. امر اعجاب‏انگيزى‏‏‏‏‏‏ كه اضافه بر آن، مى‏‏‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏‏‏ تنها در جريان زندگى‏‏‏‏‏‏ چند دوجين نسل تحقق يابد؟ كافى‏‏‏‏‏‏ است موضوع را به روشنى‏‏‏‏‏‏ توضيح داد، تا پوچى‏‏‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏‏‏معنايى‏‏‏‏‏‏ درونمايه آن عريان گردد.

[اشاره Sève به “انتخاب هدفمند”، اشاره به نظريه تلئولوژى‏‏‏‏‏‏ است كه در دوران اخير تحت                                       عنوانintelligenter Designer توسط كاردينال شون‏بورن Schönborn ‏‏‏ كليساى‏‏‏‏‏‏ كاتوليك در اتريش مطرح شده است. به نظر او گويا روند بغرنج مورد نظر Sève درباره رشد انسان و جامعه انسانى‏‏‏‏‏‏، روندى‏‏‏‏‏‏ هدايت شده مى‏‏‏‏‏‏باشد. همانند يك لباس زيباى‏‏‏‏‏‏ مدل “گوژى‏‏‏‏‏‏” توسط يك “طراح هوشمند” ساخته شده است. كليساى‏‏ كاتوليك كه بالاخره بعد از ١٥٠ سال مجبور به تائيد درستى‏‏ تحقيقات علمى‏‏ داروين درباره رشد گونه‏ها شده است كه برپايه انتخاب و انطباق با شرايط و اولوسيون در روندى‏‏ ميليون‏ها ساله، به پديدار شدن گونه انسانى‏‏ انجاميده است، مى‏‏كوشد با كمك نظريه فاقد پايه و اساس علمى‏‏ و اثبات نشده، انديشه تئلولوژى‏‏ را در لباس و الفاظى‏‏ “مدرن” مطرح ساخته و ميان تصورات كليساى‏‏ كاتوليك با نتايج تحقيقات علوم پلى‏‏ برقرار سازد. به تصور اين نظر، ايجاد شدن انسان امروزى‏‏ در جريان طولانى‏‏ رشد و بغرنج شدن ساختار و عملكرد بافت زنده، بدون يك نقشه از پيش آماده و يك “طراح هوشمند” ناممكن است. ادعايى‏‏ كه از بيراهه و بطور پوشيده به نفى‏‏ نتايج علوم و ازجمله تحقيقات چارلز داروين مى‏‏پردازد.]

بدين‏ترتيب يك نيازمندى‏‏‏‏‏‏ ريشه‏اى‏‏‏‏‏‏ و اجتناب‏ناپذير براى‏‏‏‏‏‏ توضيح اين واقعيت سنگين و چشمگير وجود دارد، كه بسيارى‏‏‏‏‏‏ آن را به طور غريبى‏‏‏‏‏‏ با سكوت پذيرا هستند: علت بالندگى‏‏‏‏‏‏ موثر قابليت روحى‏‏‏‏‏‏ انسان در جريان هزاره‏هاى‏‏‏‏‏‏ اخير، ريشه در چه امرى‏‏‏‏‏‏ دارد.

چگونه ممكن است كه توانايى‏‏‏‏‏‏ افراد در اين ابعداد رشد يابد، آنطور كه در جريان آخرين هزاره‏ها تحقق يافته است و آنطور كه در آينده و بدون آنكه بتوان مرزى‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏ رشد آن از پيش تعيين كرد، با سرعتى‏‏‏‏‏‏ فزاينده عملى‏‏‏‏‏‏ خواهد شد، درحالى‏‏‏‏‏‏ كه تا آنجا كه مى‏‏‏‏‏‏دانيم، مغز انسان به‏مثابه يك اندام تعريف شده ژنتيكى‏‏‏‏‏‏ از دوران سنگى‏‏‏‏‏‏ تاكنون تغييرى‏‏‏‏‏‏ نشان نمى‏‏‏‏‏‏دهد  –  چنين چيزى‏‏‏‏‏‏ چگونه ممكن است؟

پاسخ بكلى‏‏‏‏‏‏ نوين ماركس به اين پرسش چنين است كه تواناى‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏‏‏ نه تنها به‏مثابه فعاليت ذهنى‏‏‏‏‏‏ فرد انسان تظاهر مى‏كند، بلكه همچنين به شكل عينى‏‏‏‏‏‏  – يا دقيق‏تر به‏مثابه واقعيت “نيروهاى‏‏‏‏‏‏ مولده” عينيت يافته –  بروز مى‏‏‏‏‏‏يابد. ابزار كار و دستگاه‏ها و ماشين‏ها، واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏ هستند كه در آن توانايى‏‏‏‏‏‏ پيشه‏ورى‏‏‏‏‏‏، دانش علمى‏‏‏‏‏‏، شيوه‏هاى‏‏‏‏‏‏ تكنيكى‏‏‏‏‏ و عملكرد هوشمندانه تجميع يافته و نهادين مى‏‏‏‏‏گردد؛ تصاحب ذخيره ايجاد شده در خارج از اندام [مغز] فعاليت [روحى‏‏‏‏‏- ذهنى‏‏‏‏‏- انتزاعى‏‏‏‏‏ و …] انسان‏ها‌ كه در تكامل تاريخى‏‏‏‏‏‏ توسط تك تك افراد ايجاد شده است [و در ابزار كار، ماشين‏ها و فرهنگ عينيت يافته]، به انسان امكان مى‏‏‏‏‏‏دهد، در هر نسلى‏‏‏‏‏‏ توانايى‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏ [افراد نسل] خود را بمنظه ظهور رسانده و به توانايى‏‏‏‏‏ نسل گذشته اضافه كند. در رابطه ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏ مستمر تاريخى‏‏‏‏‏‏ ميان عينيت و ذهنيت يافتن [كار انسان كه منشاء رشد نيروهاى‏‏‏‏‏‏ مولده است]، آن راز سحرآميز رشد بى‏‏‏‏‏‏پايانِ توانايى‏‏‏‏‏‏ گونه انسان نهفته است كه همزمان با ثابت باقى‏‏‏‏‏‏ ماندن توان عصبى‏‏‏‏‏‏ فرد انسان [انديويديوم] همراه مى‏باشد. برداشتى‏‏‏‏‏‏ كه [ماركس] آن را در “مبانى‏‏‏‏‏‏” [انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏‏‏‏] نيز وارد مى‏‏‏‏‏‏سازد و تدقيق مى‏‏‏‏‏‏بخشد: «اين جنبه [عينى‏‏‏‏‏‏] عملكرد كار اجتماعى‏‏‏‏‏‏  – كار متحجر شده اجتماعى‏‏‏‏‏‏ [متبلور در ابزار‏ها و در كليت آن در فرهنگ]  –  به تنى‏‏‏‏‏‏ هر روز تنومندتر شونده براى‏‏‏‏‏‏ جنبه ديگر، جنبه ذهنيت، جنبه كار زنده [تبديل مى‏‏‏‏‏‏شود]» (كليات، جلد ٤٢، ص ٧٤٢).

در سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ اين «شرايط تجميع شدهِ فعاليت اجتماعى‏‏‏‏‏‏ [به صورت ابزاركار در مالكيت خصوصى‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏دار] به يك استقلال هر روز عظيم‏ترى‏‏‏‏‏‏ دست مى‏‏‏‏‏‏يابد» و خود را در برابر نيروى‏‏‏‏‏‏ كار انسان قرار مى‏‏‏‏‏‏دهد، «به مثابه نيرويى‏‏‏‏‏‏ بيگانه و حاكم [بر انسان] كه هر روز قوى‏‏‏‏‏‏تر مى‏‏‏‏‏‏گردد»: عينيت يافتنى‏‏‏‏‏‏ كه همزمان به معناى‏‏‏‏‏‏ بيگانه شدن مى‏‏‏‏‏‏باشد. شناختى‏‏‏‏‏‏ با پيامدهاى‏‏‏‏‏‏ بسيار پراهميت كه ديرتر به آن پرداخته خواهد شد. بدون ترديد بيگانه شدن منشاء واقعيت عينى‏‏‏‏‏‏ ايجاد شده از توانايى‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏ گونه انسان، در ابعاد متفاوتى‏‏‏‏‏‏ در برداشت روحى‏‏‏‏‏‏ و بيوگرافى‏‏‏‏‏‏ شخصى‏‏‏‏‏‏ فرد انسان موثر بوده و نمايان مى‏‏‏‏‏‏شود.

ماركس بارها به تفصيل پرسش در ارتباط با نقش فرديت انسان را مورد توجه قرار داده و دورنماى‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏ آن را در ابعاد وسيعى‏‏‏‏‏‏ ميشكافد و توضيح مى‏‏‏‏‏‏دهد. [ماركس] در چهل صفحه “مبانى‏‏‏‏‏‏”، كه در آلمانى‏‏‏‏‏‏ تحت عنوان «اشكال» («اشكال‏‏‏‏‏ ماقبل شكل سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ توليد») شناخته شده‏اند، با بكار گرفتن چشمگير و همه‏جانبه منابع تاريخ فرهنگ‏‏‏ [بشرى‏‏‏‏‏‏]، به ترسيم چگونگى‏‏‏‏‏‏ روند ايجاد شدن “كار آزاد مزدورى‏‏‏‏‏‏” از اشكال اقتصاد چوپانى‏‏‏‏‏‏ و قبيله‏اى‏‏‏‏‏‏ پيشين مى‏‏‏‏‏پردازد. زيرا درباره انسان نيز بايد گفته شود كه او به عنوان فرد زائيده نمى‏‏‏‏‏‏شود، بلكه با رشد [تاريخى‏] خود به فرديت دست مى‏‏‏‏‏‏يابد. «انسان در جريان روندى‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏ به فرد تبديل مى‏‏‏‏‏‏شود. او در ابتدا به عنوان عضوى‏‏‏‏‏‏ از گونه، از قبيله، حيوانى‏‏‏‏‏‏ از گروه خود تظاهر مى‏‏‏‏‏‏كند…  مبادله، وسيله عمده‏اى‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏ ايجاد شدن فرديت است. مبادله موجوديت گروه را غيرضرور مى‏‏‏‏‏‏سازد و آن را منحل مى‏كند.» (همانجا، جلد ٤٢، ص ٤١٩).

[زندگى‏ گروهى‏ انسان در جامعه بدوى‏ ، جبرى‏ تاريخى‏ است. جامعه‏اى‏ كه انحلال آن با پديدار شدن كالا و مبادله آن عملى‏ مى‏گردد، آنطور كه در نقل قول پيش گفته از ماركس بيان شد. پايان دوران بدوى‏ همراه است با پديدار شدن فرديت در جامعه بشرى‏. “آزادى‏” و “حقوق بشرِ” فرد انسان در جامعه بدوى‏ به مفهوم امروزى‏ آن وجود نداشته است. كارل پوپر در اثر خود “جامعه باز و دشمنان آن”، با درك معيوب از رابطه ديالكتيكى‏ ميان “جبر و اختيار”، جامعه بدوى‏ را جامعه بسته و يا “توتاليتر” مى‏نامد، زيرا در آن فرد فاقد آزادى‏ و استقلال بوده و تحت استيلاى‏ جمع قرار دارد. چنين برداشتى‏، نگاهى‏ غير تاريخى‏ به جامعه بدوى‏ است. هدف پوپر از اين نظريه‏پردازى‏ها نفى‏ حقانيت جامعه سوسياليستى‏ است كه گويا در آن‏هم فرد تحت استيلاى‏ جمع قراردارد و لذا “جامعه‏ بسته” با سرشت “توتاليتر” مى‏باشد. هدف تائيد “جامعه باز” و “دموكراتيك”‌ سرمايه‏دارى‏ است.

نه در جامعه بدوى‏ و نه در جامعه سوسياليستى‏ استثمار انسان از انسان برقرار است. پوپر در نظريه خود مسئله استثمار كه درونمايه هستى‏ اجتماعى‏ را مشخص مى‏سازد، مسكوت گذاشته و خود را به‏مثابه نظريه‏پرداز جانبدار نظام استثمارگرانه سرمايه‏دارى‏ افشا مى‏سازد.

روبرت اشتيگروالد، فيلسوف معاصر آلمانى‏، موضع كارل پوپر را مورد انتقاد قرار مى‏دهد و مى‏نويسد: «… به نظر پوپر، جامعه باز و جامعه بسته، دو گونه سازماندهى‏ اجتماعى‏ است كه به كلى‏ با يكديگر در تضادند. وى‏ جامعه بسته را جامعه‏اى‏ مى‏داند كه از درون نظام دودمانى‏ جوامع قبيله‏اى‏ ايجاد شده‏است. در اين جوامع ساختارهاى‏ گروهى‏، سنت‏ها و تابوها (محرمات) ايجاد شده‏اند. اين بدان معناست كه فرد، تحت استيلاى‏ جمع است. بر اين پايه نيز، ثبات و بسته بودن، يعنى‏ سرشت استبدادى‏ چنين جامعه‏اى‏ بروز مى‏يابد. اما به همين علت نيز چنين جامعه‏اى‏ نمى‏تواند به تكامل مطلق دست يابد. (پوپر، رك. ١٩٧٠، جلد يكم، ص ٢٢٨)

ديدگاه پوپر نسبت به جامعه اوليه، غيرتاريخى‏ است. او برپايه فردگرايى‏ بورژوازى‏ در نظام اجتماعى‏ سرمايه‏دارى‏، جامعه اوليه را در وضعى‏ غير آزاد ارزيابى‏ مى‏كند. نكته به مراتب مهم‏تر، اين است كه فقدان سركوب و استثمار [در اين جامعه] را از نظر دور مى‏دارد. تاكنون هيچ يك از افسانه‏پردازان استبداد، نتوانسته‏اند اين مساله را كه در شرايط فقدان سركوب و استثمار، بايد “استبداد” برقرار باشد، مستدل سازند … به نظر پوپر، جامعه متقابل، يعنى‏ جامعه باز، با رشد تصورات انتقادى‏ درباره تابوهاى‏ گروهى‏ همراه است، وتعقل وآزادى‏هاى‏ فردى‏ برپايه بحث قرار دارد. اين ادعاها، به طور ساده، تبليغ براى‏ جامعه سرمايه‏دارى‏ است.» (توماس مچر، جامعه مدنى‏ و آگاهى‏ پسامدرنيستى‏، تهران، پيلا ١٣٨٤، ص ١٤١-١٤٠)]

اما به همان اندازه كه فرد خود را از جامعه جدا مى‏‏‏‏‏‏سازد، جامعه نيز از او فاصله مى‏‏‏‏‏‏گيرد، تا آنجا كه در جامعه بورژوايى‏‏‏‏‏‏، جامعه به‏مثابه يك قدرت عينى‏‏‏‏‏‏ «در برابر او قرار مى‏‏‏‏‏‏گيرد. فرد مى‏‏‏‏‏‏كوشد برآن غلبه يابد، اما جامعه او را مى‏‏‏‏‏‏بلعد». ازاين‏رو است كه ظهور تاريخى‏‏‏‏‏‏ فرديت رشد يافته انسانى‏‏‏‏‏‏، همزمان سرگذشت طولانى‏‏‏‏‏‏ يك شهادت است. آنچه كه بايد درك شود و «نظريه درباره ارزش اضافى‏‏‏‏‏‏» آن را به ما مى‏‏‏‏‏‏آموزاند، اين نكته است كه «رشد و تكامل توانايى‏‏‏‏‏‏ و قابليت‏هاى‏‏‏‏‏‏ گونه انسان، اگرچه در ابتدا به قيمت نابودى‏‏‏‏‏‏ اكثريت افراد و طبقات موجود انسانى‏‏‏‏‏‏ تحقق يافته است، نهايتاً به اينجا ختم مى‏‏‏‏‏‏گردد كه بر اين تضاد [درونى‏‏‏‏‏‏ جامعه] غلبه شود و همراه گردد با رشد فرديت انسان. ازاين‏رو رشد فرديت انسان در سطح عالى‏‏‏‏‏‏ به قيمت روندى‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏ عملى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏گردد كه در آن افراد قربانى‏‏‏‏‏‏ شده‏اند …» (“نظريه درباره ارزش اضافى‏‏‏‏‏‏”، كليات جلد ٢.٢٦، ص ١١١).  همين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏‏ در جلد سوم “سرمايه” اينچنين بيان مى‏‏‏‏‏‏گردد: «واقعاً تنها با نابودى‏‏‏‏‏‏ بى‏‏‏‏‏‏اندازه امكان رشد فرد انسان در طول اعصار تاريخى‏‏‏، توانسته است رشد گونه انسانى‏‏‏‏‏‏ تامين و تثبيت گردد. دوران طولانى‏‏‏ كه پيش‏درآمد برپايى‏‏‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏‏‏ جامعه را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏دهد.» (سرمايه، جلد سوم، كليات جلد ٢٥، ص ٩٩). [در اين جمله از ماركس] ما اكنون در برابر تابلوى‏‏‏‏‏‏ راهنمايى‏‏‏‏‏‏ قرار داريم كه در آن دورنماى‏‏‏‏‏‏ انسان‏شناسانه جامعه كمونيستى‏‏‏‏‏‏ [كه در آن “حقوق بشر” به‏مثابه واقعيتى‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏ و نمادين بخشى‏‏‏‏‏ از “جهان انسانى‏‏‏‏‏” را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد] در تمام پهنا و ابعاد آن به نمايش گذاشته شده است.

يك چنين نگرش انسان‏شناسانه كه در تحليل‏ها [ى‏‏‏‏‏‏ ماركس] مى‏‏‏‏‏‏درخشد، نه تنها در اواسط قرن نوزدهم نگرشى‏‏‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏‏‏ نوين بود، اكنون در قرن بيست و يكم نيز انسان از پندى‏‏‏‏‏‏ خيرخواهانه پيروى‏‏ خواهد كرد، اگر آن را نگرشى‏‏‏‏‏‏ پيش پا افتاد نپندارد.

نوآورى‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏ عمده‏ در طول تاريخ كه به كمك آن انسانيت خود را گام به گام از [جهان] جانوران جدا ساخت، از زمانى‏‏‏‏‏‏ معنا مى‏‏‏‏‏‏يابد كه كار انسانى‏‏‏‏‏‏ به واقعيت عينى‏‏‏‏‏‏ و ملموس تبديل مى‏‏‏‏‏‏شود … از زمانى‏‏‏‏‏‏ كه كار انسان به طور منظم از ابزاركار بهره مى‏‏‏‏‏‏جويد تا بهتر به اهداف خود دست يابد. از آنجا كه اين ابزار عينيت ملموس دارا هستند، مى‏‏‏‏‏‏توانند اين ابزار به خودى‏‏‏‏‏‏ خود  – و محصولات كار با آن‏ها –  بعد از پايان كار فرد باقى‏‏‏‏‏‏ بمانند. كار شخصى‏‏ فرد‏‏‏ كه توسط آن ابزارها ايجاد شده بودند، مى‏‏‏‏‏‏تواند براى‏‏‏‏‏‏ كارهاى‏‏‏‏‏‏ جديد بكار گرفته شود. در جريان كار، ابزارها بهينه‏سازى‏‏‏‏‏‏ شده و موثرتر و گوناگون مى‏‏‏‏‏‏شوند و از طريق تجميع فزاينده و تراكمى‏‏‏‏‏‏ آن‏ها، برپايى‏‏‏‏‏‏ «جهانِ انسان»  آغاز مى‏‏‏‏‏‏گردد  – آن را “جهان انسانى‏‏‏‏‏‏” بناميم. يك جهان عينيت يافته و ملموس فيزيكى‏‏‏‏‏‏: ابزاركار، زمين‏هاى‏‏‏‏‏‏ كشاورزى‏‏‏‏‏‏، روابط، دستگاه‏ها، ساختارها … و نهايتاً ايجاد شدن نشانه‏هاى‏‏‏‏‏‏ سمبوليك براى‏‏‏‏‏‏ عينيت يافتن كار انسان: زبان‏ها، عادات، اطلاعات، تصورات، هنجارها …

هر دو گروه [عينيت ايجاد شدهِ ملموس و ذهنيت انسان] كه هر كدام داراى‏‏‏‏‏‏ ويژگى‏‏‏‏‏‏ مخصوص خود مى‏‏‏‏‏‏باشند،‏‏‏‏‏ همزمان در هم نفوذ مى‏‏‏‏‏‏كنند و توسط فرد از اين طريق فراگرفته مى‏‏‏‏‏‏شوند، كه او تواناى‏‏‏‏‏‏ها را مى‏‏‏‏‏‏آموزد و آن‏ها را از اين طريق در خود بوجود مى‏‏‏‏‏‏آورد كه به روابط  – اجتناب‏ناپذير [اجتماعى‏‏‏‏‏‏] –  با آنانى‏‏‏‏‏‏ تن مى‏‏‏‏‏‏دهد كه صاحبان ابزارها هستند. اين مجموعه، ابعاد زنده و ذهنى‏‏‏‏‏‏ جهان انسانى‏‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏دهد.

«واقعيت موجود انسانى‏‏‏‏‏‏» از ابعاد برشمرده شدهِ پيش گفته برخوردار است كه در تز ششم فويرباخ محتاطانه «انسامبل روابط اجتماعى‏‏‏‏‏‏» ناميده مى‏‏‏‏‏‏شود.

مطلب را به نحو ديگرى‏‏‏‏‏‏ بيان كنيم: “انسان”  – اين همان هُمو زاپينس زاپينس است، به زبانى‏‏‏‏‏‏ ديگر نتيجه بزرگ اولوسيون بيولوژيك كه نتايج كم و بيش ثابت آن در ژن‏هاى‏‏‏‏‏‏ او ذخيره شده است  – چنانكه نزد هر موجود زنده ديگر نيز چنين است -.  باوجود اين، آنچه برشمرده شد به اين معنا نيز مى‏‏‏‏‏‏باشد: كه انسان امروزى‏‏‏‏‏‏، تظاهر تاريخ روند روحى‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏ عظيمى‏‏‏‏‏‏ است كه نتايج آن در خارج از تن انسان انباشته شده و در آن سايه‏اى‏‏‏‏‏‏ از يك ريشه حيوانى‏‏‏‏‏‏ ديده نمى‏‏‏‏‏‏شود. به عبارت ديگر، “انسان امروزى‏‏‏‏‏‏” يعنى‏‏‏‏‏‏ همان “جهان انسانى‏‏‏‏‏‏”. گذارى‏‏‏‏‏‏ به خارج [از تن انسان] كه همه چيز را تغيير داد.

آزاد شده از اين جبر كه بايد همه اين دستاوردها در يك ژن ثبت شوند، تا بقا يابند، اين امكان را بوجود آورد كه اين دستاوردها بتوانند در روندى‏‏‏ با فراگرد تصاعدى‏‏‏‏‏‏ شكوفايى‏‏‏‏‏‏ بيابند. اين در حالى‏‏‏‏‏‏ است كه ديگر واحد زمان، ميليون‏ها سال ضرور براى‏‏‏‏‏ اولوسيون بيولوژيك نبوده، بلكه از هزاره‏ها، صده‏ها، حتى‏‏‏‏‏‏ يك قرن و يا به طول عمر يك نسل خلاصه مى‏‏‏‏‏‏شود؛  در چنين شرايطى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏توانند اين دستاورها فزونى‏‏‏‏‏‏ يابند و بدون هر مرزى‏‏‏‏‏‏ از آنچه كه هر فرد انسان متكى‏‏‏‏‏‏ به خود مى‏‏‏‏‏‏تواند به آن دست يابد، فراتر روند و جهان انسانى‏‏‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏‏‏ و نمادينى‏‏‏‏‏‏ با ابعادى‏‏‏‏‏‏ عظيم ايجاد سازند. بدون ترديد با درك و شناخت اين ابعاد است كه متوجه مى‏‏‏‏‏‏شويم كه به چه اشتباه بزرگى‏‏‏‏‏‏ دچار مى‏‏‏‏‏‏گرديم، زمانى‏‏‏‏‏‏ كه  بدون توجه به آنچه بيان شد از”انسان” صحبت به ميان آورده مى‏‏‏‏‏‏شود [و دوران، تعلق طبقاتى‏‏‏‏‏ و … او از مد نظر دور مى‏ماند].




«انسـان»؟ (بخش دوم)
ديدگاه ماركسيستى‏‏‏‏‏‏ درباره انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏ (آنتروپولوژى‏‏‏‏‏‏) و برداشت‏هاى‏‏‏‏‏‏ بنيادى‏‏‏‏‏‏ آن

مقاله شماره ٢٨ (پنجم ديماه ١٣٨٨)

در اينجا مايلم لااقل يك مثال براى‏‏‏‏‏‏ پرسشى‏‏‏‏‏‏ مطرح سازم كه تاكنون مورد بررسى‏‏‏‏‏‏ قرار نگرفته، و يا مى‏‏‏‏‏‏توان گفت حتى‏‏‏‏‏‏ طرح هم نشده است، كه اما بررسى‏‏‏‏‏‏ آن مى‏‏‏‏‏‏تواند با نتايج تئوريك و عملى‏‏‏‏‏‏ بسيار مهمى‏‏‏‏‏‏ همراه باشد. در صفحات محدودى‏‏‏‏‏‏ از “سرمايه”، ماركس روند كار بيان شده در پيش را برمى‏‏‏‏‏‏شمرد و نشان مى‏‏‏‏‏‏دهد كه در كليت خود كار انسان  – برخلاف هر نوع فعاليت حيوان –  در دو شكل متضاد وجود دارد. اين در حالى‏‏‏‏‏‏ است كه هر دو از يك پايه مشترك برخوردارند. يكى‏‏‏‏‏‏ از آن  – تنها موردى‏‏‏‏‏‏ كه بايد به آن انديشيد، زمانى‏‏‏‏‏‏ كه از كار انسانى‏‏‏‏‏‏ صحبت بميان مى‏‏‏‏‏‏آيد –  كارى‏‏‏‏‏‏ است كه او [ماركس] آن را “كار زنده”، “متحرك” [در حال شدن] مى‏‏‏‏‏‏نامد و مى‏‏‏‏‏‏توان آن را “سوبيكتيو”  ناميد، زيرا بنا به تعريف، كار توسط فرد انسان [“سوبيكت”] انجام مى‏‏‏‏‏‏شود. ديگرى‏‏‏‏‏‏، كه مطرح ساختن آن با همين عنوان [كار انسانى‏‏‏‏‏‏] به نظر مى‏‏‏‏‏‏ رسد نياز به قابليت شناخت عقلايى‏‏‏‏‏ مغز و انديشه انسان دارد، كارى‏‏‏‏‏‏ است كه ظاهراً داراى‏‏‏‏‏‏ شكل “مرده”، “در سكون” مى‏‏‏‏‏‏باشد، شكلى‏‏‏‏‏‏ كه كار به خود مى‏‏‏‏‏‏گيرد، زمانى‏‏‏‏‏‏ كه به آن نوع از وجود تبديل مى‏‏‏‏‏‏شود كه عينيت يافته، به شكل چيزى‏‏‏‏‏‏ درآمده است. به بيان ماركس: «در جريان روند كار، كار بطور مداوم از شكل غيرساكن [“زنده”] به شكل بودن، از شكل حركت به شكل عينى‏‏‏‏‏‏ پيش‏رو gegenständlich تبديل مى‏‏‏‏‏‏گردد.» (“سرمايه”، منتخبات، جلد ٢٣، ص ٢٠٥) او در “مبانى‏‏‏‏‏‏” خاطر نشان مى‏‏‏‏‏‏سازد: «در توليد، شخص به عينيت تبديل مى‏‏‏‏‏‏شود، در مصرف چيزها [عينيت‏ها] به سوبيكت [انسان] تبديل مى‏‏‏‏‏‏گردند» (“مبانى‏‏‏‏‏‏”، كليات جلد ٤٢، ص ٣٩)

آنچه كه اينجا با بزرگ‏ترين جسارت انديشه، ولى‏‏‏‏‏‏ بدون هر نوع لاف و گزاف مطرح شد، آنچيزى‏‏‏‏‏‏ است كه با بيانى‏‏‏‏‏‏ تحريك‏آميز به شكل Oxymoron  طرح شد (شكل بيان خاصى‏‏‏‏‏‏ كه در آن دو نكته متضاد كه در ظاهر ناهماهنگ بوده و يا دو مفهوم متضاد نفى‏‏‏‏‏‏ كننده يكديگر [ترش و شيرين] را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏دهند، اما مى‏توان آن‏ها را براى‏‏‏‏‏‏ توضيح درونمايه بغرنج و غيرقابل بيان نكته‏اى‏ بكار برده) كه عبارتست از آنكه يك شكل عينيت يافته براى‏‏‏‏‏‏ كار فكرى‏‏‏‏‏‏ انسان وجود دارد [ديالكتيك عينيت و ذهنيت]. اوكسمورون به اين معنا كه فعاليت روحى‏‏‏‏‏‏  – به مفهوم سخت و محدود معناى‏‏‏‏‏‏ كلمه –  فعاليت شخصى‏‏ يك ارگانيسم [انسان] است؛ در آن چيز كه عينيت يافته است، لحظه و جنبه روحى‏‏‏‏‏‏ فعاليت انسان محو مى‏شود، ولى‏‏‏‏‏‏ باوجود اين، ويژگى‏‏‏‏‏‏ چيز ايجاد شده در اين نكته نهفته است كه هيچ چيز ديگر نيست، جز شكل “در سكون” [“مرده”] فعاليت روحى‏‏‏‏‏‏ انسان.

مى‏‏‏‏‏‏توان حدث زد كه چنين نظريه متكى‏‏‏‏‏‏ به برداشت ماترياليست ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏ با چه مخالفت قاطعى‏‏‏‏‏‏ روبرو گردد. اينكه “انسان” ابزاركار و علائم را توليد مى‏‏‏‏‏‏كند، با تشكر، ما براى‏‏‏‏‏‏ دست‏يافتن به چنين شناختى‏‏‏‏‏‏ به ماركس نياز نداريم. اما اينكه كوشش مى‏‏‏‏‏‏شود آن‏ها به‏مثابه چيزهاى‏‏‏‏‏‏ عينيت يافته فعاليت روحى‏‏‏‏‏‏ قبولانده شوند، نكته بى‏‏‏‏‏‏اهميتى‏‏‏‏‏‏ نيست، بلكه يك امر پوچ، يك چرند و مرند مى‏‏‏‏‏‏باشد. (اينكه زكونسى‏‏‏‏‏‏ [پاره‏اى‏ از رشته اسيدهاى‏ آمينه] از ژن مى‏‏‏‏‏‏تواند به عنوان شكلى‏ عينيت يافته از فعاليت‏‏‏‏ روحى‏‏‏‏‏‏ درك شود را مى‏‏‏‏‏‏توانند بسيارى‏‏‏‏‏‏ بپذيرند؛ اما اينكه همين امر مى‏‏‏‏‏‏تواند درباره چيزها عينى‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ نيز صادق باشد، چيزهايى‏‏‏‏‏‏ كه محصول و همزمان توليد كننده فعاليت روحى‏‏‏‏‏‏ انسان هستند، غيرقابل پذيرش است.)

“انسان”،   “جهانِ انسان” و انسان‏ها در جهان خود  – جداناپذير بيكديگر وابسته‏اند -؛ “جهانِ انسان” بدون انسان‏ها، قبرستان ساكت و لال يك مدنيت نابوده شده است؛ انسان بدون “جهانِ انسان”، اين همان هُمو ساپينس است در آغاز راه خود.

اين نكته پراهميتى‏‏‏‏‏‏ در اولوسيون موجود زنده است: اينكه ژن نقش خود را به‏مثابه محرك براى‏‏ قابليت و توانايى‏‏‏‏‏‏ گونه به واقعيتى‏‏ خارج‏‏‏‏ [خارج شده از درون موجود زنده] منتقل مى‏‏سازد. شيوه‏اى‏‏‏‏‏‏ كه از نوعى‏‏‏‏‏‏ بطور كلى‏‏‏‏‏‏ متفاوت است [از آنچه نزد حيوان مشاهده مى‏‏‏‏‏‏شود]. اين انتقال به خارج – در زبان فلسفى‏‏‏‏‏‏ آن را Exzentration اجتماعى‏‏‏‏‏‏ (انتقال مركز به خارج) از موجود زنده مى‏‏‏‏‏‏نامند، كه كشف آن در تز ششم فويرباخ [توسط ماركس] بيان شده است –  موجب مى‏‏شود كه رشد و تكامل قابليت و توانايى‏‏هاى‏‏ انسان با ‏‏‏‏ سرعتى‏‏‏‏‏‏ بمراتب فزاينده‏تر وقوع يابند و از اين طريق، اين گونه، خود را به واقعيتى‏‏‏‏‏‏ تبديل ‏‏‏‏سازد كه در گذشته هيچ‏گاه وجود نداشته است: نژاد انسان! [هُمو زاپينش زاپينش!]

اين واقعيت جديد همزمان و به طور جدايى‏‏‏‏‏‏ناپذير وابسته است به واقعيت جديد و مشابه ديگرى‏‏‏‏‏‏ كه اهميت آن كمتر از قبلى‏‏‏‏‏‏ لرزه به تن آدم نمى‏‏‏‏‏‏اندازد. از نظر بيولوژيك نوزاد ‏انسان به عنوان عضوى‏‏‏‏‏‏ از هُمو زاپينس زاپينس زائيده مى‏‏‏‏‏‏شود، اما او به‏مثابه انسان به مفهوم پيش گفته بدنيا نمى‏‏‏‏‏‏آيد، زيرا هستى‏‏‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏‏‏ او تقريباً به طور كامل در خارج از او قرار دارد: او بايد آن را بدست آورد.

آموزش انسان‏شناسانه‏اى‏‏‏‏‏ كه لااقل به طور مجازى‏‏‏‏‏‏ برپايه برداشت ماترياليستى‏‏‏‏‏‏ از كار توسط ماركس قرار دارد، در دو نظريه بنيادى‏‏‏‏‏ قابل شناخت است كه جفتى‏‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏دهند: عينيت يافتن كار انسان و به تصاحب [مالكيت] درآمدن آن. (نظريه تصاحب نتيجه كار انسان در آثار ماركس همه جا توضيح داده شده است: فهرست كليات ماركس- انگلس (انتشارات ديتس، برلين ١٩٨٩) ليستى‏‏‏‏‏‏ صدها صفحه‏اى‏‏‏‏‏‏ را [در توضيح اين امر] نشان مى‏‏‏‏‏‏دهد، به ويژه در آثار ماركس مسن.)

نوزاد ‏انسان نه‏تنها بايد با آموزش، توانايى‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏ مادرزادى‏‏‏‏‏‏ خود را تكميل كند، آنچنان كه هر حيوانى‏‏‏‏‏‏ نيز انجام مى‏‏‏‏‏‏دهد، نه تنها بايد خود را با همنوعانش مطابقت دهد، آنچنانكه ميمون‏هاى‏‏‏‏‏‏ بزرگ نيز انجام مى‏‏‏‏‏‏دهند، بلكه بايد به مفهوم واقعى‏‏‏‏‏‏ از اين طريق انسان بشود كه با تكيه به جهان انسان، عملكردهاى‏‏‏‏‏‏ روحى‏‏‏‏‏‏ لازم را در خود بوجود آورد كه مفهوم انسان، آن‏ها را در بر دارد. يك فرد گونه انسانى‏‏‏‏‏‏ كه خارج از جهان انسان رشد كند، باوجود مغز بزرگ و رشد آغازين روحى‏‏‏‏‏‏ هيچ چيزى‏‏‏‏‏‏ بيش‏تر براى‏‏‏‏‏‏ يادگرفتن ندارد از آنچه كه هر جانور پيشرفته در رده مهره‏داران داراست. (اين امر به طور برجسته‏اى‏‏‏‏‏‏ نزد به‏اصطلاح “بچه‏هاى‏‏‏‏‏‏ وحشى‏‏‏‏‏‏” ديده مى‏‏‏‏‏‏شود … نزد اين بچه‏ها عملكردهاى‏‏‏‏‏‏ روحى‏‏‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏‏‏ رشد تاريخى‏‏‏‏‏‏ انسان نمونه‏وار هستند، به علت نبود امكان حضور در “جهانِ انسان”، رشدى‏‏‏‏‏‏ نشان نمى‏‏‏‏‏‏دهند. … آن‏ها به ما به طور كلى‏‏‏‏‏‏ چيز ديگرى‏‏‏‏‏‏ نشان نمى‏‏‏‏‏‏دهند، جز اين شناخت روزمره: رشد روحى‏‏‏‏‏‏ هر فردى‏‏‏‏‏‏ نتيجه مستقيم چگونگى‏‏‏‏‏‏ رابطه او [با محيط پيرامون، طبيعت و جامعه] براى‏‏‏‏‏‏ كسب هرچه بيش‏تر ارزش‏هاى‏‏‏‏‏‏ جهان انسان است.)

[پديده “بچه‏هاى‏‏‏ وحشى‏‏‏” را مى‏‏‏توان در موارد‏‏ ديگرى‏ هم مشاهده كرد. براى‏‏‏ نمونه، فرد تحت تاثير الكل، به نسبت شدت تاثير آن، نقاط مشترك با پديده “بچه‏هاى‏‏‏ وحشى‏‏‏” از خود بروز مى‏‏‏دهد. زمانى‏‏‏ كه Sève با نگاه به رژيم نازى‏‏‏ هيتلرى‏‏‏ در آلمان از آن صحبت مى‏‏‏كند كه «ميليون‏ها انسان را در كوره‏هاى‏‏‏ آدم‏سوزى‏‏‏، بسوزاند»، از ويژگى‏‏‏اى‏‏‏ نزد افراد همان ملتى‏‏ سخن مى‏‏‏راند كه ديگر شباهتى‏‏‏ به انديشمندان، دانشمندان و هنرمندان آلمانى‏‏‏ ندارند كه نامشان احساس احترام در انسان برمى‏‏‏انگيزد. بدين‏ترتيب مى‏‏‏توان تشخيص داد كه اين تنها الكل نيست كه مى‏‏‏تواند “پديده بچه‏هاى‏‏‏ وحشى‏‏‏” را ايجاد سازد، بلكه تحميل فرهنگى‏‏‏ عقب‏مانده و ايدئولوژى‏‏‏ غارتگرانه نيز قادر هستند اين چنين شرايطى‏‏‏ در روح “بچه‏هاى‏‏‏ وحشى‏‏‏” ايجاد سازند. تحميل انديشه دوران قبيله‏اى‏‏‏ و شيوه دولتمدارى‏‏‏ آن به جامعه پيشرفته امروزى‏‏‏ را بايد زمينه فرهنگى‏‏‏ و غارتگرانه برخورد وحشيانه و فاشيست‏مآبانه‏اى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ نمود كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ و ازجمله شكل حكومتى‏‏‏ دوران قبيله‏اى‏‏‏ “خداشاهى‏‏‏” در سيماى‏‏‏ رژيم ولايت فقيهه در خيابان‏ها و در پشت درهاى‏‏‏ بسته زندان‏هاى‏‏‏ با نام و بى‏‏‏نام نشان در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران بوجود آورده است و بار ديگر به اثبات مى‏‏‏رساند كه فراشان سرمايه‏دارى‏‏‏ قادرند هم در گونتانومو، هم در ابوقريب و هم در كهريزك‏ها پديده “بچه‏هاى‏‏‏ وحشى‏‏‏” را بمنظه ظهور برسانند.]

نه Neotenie [رشد آغازين روحى‏‏‏‏‏‏] و نه مغز بزرگ بخودى‏‏‏‏‏‏ خود قادرند اين واقعيت تعيين كننده را توضيح دهند كه فرد انسان خود را در برابر يك عرصه بزرگ و ويژه‏اى‏‏‏ مى‏‏‏يابد كه بايد آن را فرا گيرد، عرصه‏اى‏‏‏‏‏‏ كه او به آن نسبت آن را تصاحب مى‏‏‏‏‏‏كند، به آن نسبت كه مى‏‏‏‏‏‏كوشد خود را به خلاقيت روحى‏‏‏‏‏‏ عينيت يافته نزديك كرده آن را درك نموده و دريابد، علائم و ابزارها را – در وسيع‏ترين سطح اين مفاهيم –  بكار گيرد، بر سنت‏ها، عادات، روابط، دانش و فانتزى‏‏‏‏‏‏ها چيره گردد وغيره وغيره، واقعيتى‏‏‏‏‏‏هايى‏‏‏‏‏‏ كه چيزى‏‏‏‏‏‏ ديگر هستند از طبيعت ارگانيك.

ضرورى‏‏‏‏‏‏ است بيش از يك‏بار تكرار شود: اگر هم هر فعاليت ويژه روحى‏‏‏‏‏‏ انسان، چنانكه نزد جانور نيز چنين است، از طريق رشته‏هاى‏‏‏‏‏‏ نويروبيولوژيك جريان و تحقق مى‏‏‏‏‏‏يابد كه تحقيق  – پرهيجان و فعال جارى‏‏‏‏‏‏ آن –  بهيچ‏وجه غيرضرورى‏‏‏‏‏‏ نيست، نمى‏‏‏‏‏‏تواند در تحقيقات هيچ نكته‏اى‏‏‏‏‏‏ درك شود، اگر به آنچه كه در خارج از ارگانيسم ايجاد شده است بى‏‏‏‏‏‏توجه بمانيم. چيزى‏‏‏‏‏‏ كه در اثر فعاليت روحى‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏ انسان به طور فزاينده به‏مثابه “جهان انسانى‏‏‏‏‏‏” بوجود آمده و توسط بيوگرافى‏‏‏‏‏‏ شخصى‏‏‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏‏‏همتا، به تصاحب فردى‏‏‏‏‏‏ او در مى‏‏‏‏‏‏آيد [و او را از سطح هُمو زاپينس به سطح هُمو زاپينس زاپينس ارتقا مى‏‏‏‏‏‏دهد]، نكته‏اى‏‏‏‏‏‏ كه متاسفانه بندرت موضوع تحقيقات است. اين نكته را از مد نظر دور داشتن به اين معناست كه گرفتار دورنماى‏‏‏‏‏‏ انسان‏شناسانه‏اى‏‏‏‏‏‏ بمانيم كه با تحقيقات ماركس، به طور بنيادين، منسوخ شده است.

استفاده و سواستفاده از انتزاع

زمانى‏‏‏‏‏‏ كه گفته مى‏‏‏‏‏‏شود “انسان”، بدون آنكه با صراحت گفته شده و يا حتى‏‏‏‏‏‏ بدون آنكه به آن توجه شده باشد، كه از موجود انسانى‏‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏‏ صحبت بميان آورده مى‏‏‏‏‏‏شود كه خارج از واقعيت تاريخى‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏ هستى‏‏‏‏‏‏ او، در ذهن پرداخته شده است. بدين‏تريب در ذهن، انتزاعى‏‏‏‏‏‏ از “انسان” انعكاس يافته كه از شرايطى‏‏‏‏‏‏ كه توجه به آن‏ها براى‏‏‏‏‏‏ درك و شناخت از انسان گريزناپذير و تعيين كننده هستند، جدا شده است. اما يك چنين موجود نمونه‏وارى‏ براى‏‏‏‏‏‏ هر موقعيت و دوران هرگز وجود نداشته و هيچ‏گاه نيز وجود نخواهد داشت: فرد انسان هميشه انسان يك دوران تاريخى‏‏‏‏‏‏ معين است، انسان يك صورتبندى‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏ و در چنين صورتبندى‏‏‏‏‏‏ متعلق به يك گروه اجتماعى‏‏‏‏‏‏ مشخص مى‏‏‏‏‏‏باشد. تشخيصى‏‏‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏‏‏تواند با جابجايى‏‏‏‏‏‏ تعلق فرد به هر كدام از آن‏ها، با بزرگترين تغييرات همراه باشد. اين درونمايه مشخص و شفاف، با بكاربردن معصومانه يك انتزاع فرض شده [توخالى‏‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏‏ غيرتاريخى‏‏‏‏‏] در تصور، از بين مى‏‏‏‏‏‏رود. درونمايه‏اى‏‏‏‏‏‏ كه در پشت كلمه بسيار معمولى‏‏‏‏‏‏ و شناخته شده “انسان” پنهان شده است.

اولين نتيجه انقلابى‏‏‏‏‏ كه با برداشت انسان‏شناسانه ماركسيستى‏‏‏‏‏ بوجود مى‏‏‏‏‏آيد‏، خداحافظى‏‏‏‏‏‏ قطعى‏‏‏‏‏‏ از يك شبه- نظريه Pseudo-Konzept براى‏‏‏‏‏‏ مفهوم “انسان” است، كه فلسفه تا اين دوران گرفتار آن بوده است. … “ايدئولوژى‏‏‏‏‏‏ آلمانى‏‏‏‏‏‏” مانيفست اين انقلاب ايجاد شده برپايه نظريه ماركس درباره نوسازى‏‏‏‏‏‏ مفهوم انسان است.

در جامعه‏اى‏‏‏‏‏ كه سيطره نوليبراليسم برقرار مى‏‏‏‏‏‏شود، انسانى‏‏‏‏‏‏ كه بيكار مى‏‏‏‏‏‏شود با اين ادعا زير فشار قرار داده و مسئول بيكار شدن خود اعلام مى‏‏‏‏‏گردد، كه زيرا گويا “انسان” به طور طبيعى‏‏‏‏‏‏ موجودى‏ تنبل است؛ رقابت را حكمى‏‏‏‏‏‏ عام اعلام مى‏‏‏‏‏‏كنند، زيرا “انسان” يك جنگجو است؛ تفاوت‏هاى‏‏‏‏‏‏ گونه‏ها را برجسته مى‏‏‏‏‏‏سازند، زيرا “انسان” از طريق تفاوت‏هاى‏‏‏‏‏‏ مادرزادى‏‏‏‏‏‏ مشخص شده است؛ زندان‏ها را پرمى‏‏‏‏‏‏كنند، زيرا “انسان” آزاد است و مسئول كامل اقدامات خود مى‏‏‏‏‏‏باشد؛ جنگ عليه شرارت راه مى‏‏‏‏‏‏اندازند، زيرا “انسان”، خوبى‏‏‏‏‏‏ را دوست دارد و تابع “خدا” است …

“انسان”!  چه جناياتى‏‏‏‏‏‏ كه به نام تو انجام نشد!

انقلابى‏‏‏‏‏‏ كه توسط ماركس در علم انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏ (آنتروپولوژى‏‏‏‏‏) پايه ريخته شد، تنها خداحافظى‏‏‏‏‏‏ از مفهوم انتزاعى‏‏‏‏‏‏ و توخالى‏‏‏‏‏‏ “انسان” نيست. اين انقلاب كه هر انديشه انتقادى‏‏‏‏‏‏ بلندپرواز خود را پايبند به آن مى‏‏‏‏‏داند، همچنين تنها يك برش‏ در تاريخ انديشه نيست، بلكه امروزه يك حق مدنى‏‏‏‏‏‏ Vademecum [راهنماى‏‏‏‏‏‏ غيرقابل چشم‏پوشى‏‏‏‏‏‏] را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد با پرارزش‏ترين معنا. بر اين پايه است كه اين ضرورت به چشم مى‏‏‏‏‏خورد و درك مى‏‏‏‏‏شود كه با اين انقلابى‏‏‏‏‏‏ كه توسط ماركس در علم انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏ پايه ريخته شد، همچنين نيازى‏‏‏‏‏ روشن و صريح براى‏‏‏‏‏ تغيير بيان ما نيز بوجود آمده و همسو سازى‏‏‏‏‏‏ آن با كاتگورى‏‏‏‏‏‏ نوين انديشه در اين علم اجتناب‏ناپذير شده است.

اكنون پرسشى‏‏‏‏‏ كه مطرح است، اين پرسش است، آيا هيچ‏گونه تركيبى‏‏‏‏‏‏ وجود ندارد كه بتوان در آن به حق از واژه “انسان” صحبت بعمل آورد؟ آيا ماركس خود را موظف دانسته است مفهوم “انسان” را بكار نبرد و از ما نيز خواسته است آن را بكار نبريم؟  بطور قطع چنين نيست! بكار گرفتن كلمات به‏مثابه ابزار  تروريسم، شيوه ماركس نيست. البته مى‏‏‏‏‏‏توان مفهوم “انسان” را بكار برد، زمانى‏‏‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏‏‏ مثال واژه انسان در مفهوم عام آن در برابر طبيعت بكار برده مى‏‏‏‏‏‏شود، … ويا تفاوت كلى‏‏‏‏‏‏ گونه هُمو زاپينس زاپينس  – با عملكرد روحى‏‏‏‏‏‏ او كه مشخصه‏اش مى‏‏‏‏‏‏باشد -،  در برابر جهان جانوران قرار داده مى‏‏‏‏‏‏شود. … اما زمانى‏ كه بيان و توصيف عملكرد تاريخى‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏ مشخصى‏‏‏‏‏‏ هدف است – و هدف از بكار بردن مفهوم “انسان”، بيان چيزى‏‏‏‏‏‏ بيش‏تر از نام “گونه” فرد بازرگان و يا مفهوم انگليسى‏‏‏‏‏‏ Krämers [كاسب] است -، پيامد بزرگ بكاربردن واژه “انسان”،‏‏‏‏‏ نادقيق شدن مفاهيم و درك علمى‏‏‏‏‏‏ از پديده‏ها از كار در مى‏‏‏‏‏‏آيد، زيرا تفاوت‏هاى‏‏‏‏‏‏ عمده‏ [موجود ميان افراد]، زمينه انتزاع را تشكيل نمى‏‏‏‏‏‏دهند، تفاوت‏هايى‏‏‏‏‏‏ كه بيان يگانه بودن فرد مشخص عمل كننده هستند، كه ناشى‏‏‏‏‏‏ از تعلق او به دوران تاريخى‏‏‏‏‏‏، طبقه معين، فرهنگ وغيره مى‏‏‏‏‏‏باشند.

اين در حالى‏‏‏‏‏‏ است كه ارثيه‏اى‏‏‏‏‏‏ كه ماركس براى‏‏‏‏‏‏ ما در اين زمينه بجاى‏‏‏‏‏‏ گذاشته است، از آن چنان اهميت برجسته‏اى‏‏‏‏‏‏ برخوردار مى‏‏‏‏‏‏باشد كه بايد انعكاس آن در هر انديشه انسان‏شناسانه، خود را نشان دهد: خداحافظى‏‏‏‏‏‏ از بازگشت به انتزاعى‏‏‏‏‏‏ كه با بكاربردن نادرست زبان در آن ايجاد مى‏‏‏‏‏‏شود.

بى‏‏‏‏‏‏اطلاعى‏‏‏‏‏‏ مبهم

ماركس در نامه خود به تاريخ دسامبر ١٨٤٦ به آنئنكوف درونمايه خلاصه شده “ايدئولوژى‏‏‏‏‏‏ آلمانى‏‏‏‏‏‏” را (به زبان فرانسه كمى‏‏‏‏‏‏ پرطمطراق) توضيح مى‏‏‏‏‏‏دهد: «نياز به بيان اين نكته نيست كه انسان‏ها نيروهاى‏‏‏‏‏‏ مولده  – زيربناى‏‏‏‏‏‏ ايجاد شدن مجموعه تاريخ  – خود را به طور آزاد انتخاب نمى‏‏‏‏‏‏كنند؛ زير هر نيروى‏‏‏‏‏‏ مولده، نيروى‏‏‏‏‏‏ كسب شده‏اى‏‏‏‏‏‏ است، چيز توليد شده توسط كارهاى‏‏‏‏‏‏ پيشين مى‏‏‏‏‏‏باشد. […] به كمك اين واقعيت كه هر نسل جديد نيروهاى‏‏‏‏‏‏ مولده نسل قديمى‏‏‏‏‏‏ را پيش رو [و در اختيار] داشته و آن را به‏مثابه مايه خام براى‏‏‏‏‏‏ توليد جديد بكار مى‏‏‏‏‏‏گيرد، رابطه‏‏‏ [فرهنگى‏‏‏‏‏] پيوسته در تاريخ انسان‏ها بوجود مى‏‏‏‏‏‏آيد، تاريخ بشريت [جهان انسان] بوجود مى‏‏‏‏‏‏آيد، كه به همان نسبت بيش‏تر تاريخ بشريت است، به همان نسبت كه رشد نيروهاى‏‏‏‏‏‏ مولده پيشرفته‏تر بوده و در نتيجه روابط اجتماعى‏‏‏‏‏‏ رشد يافته‏ترند. پيامد ضرور اين امر اينست كه تاريخ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ انسان هميشه تاريخ رشد افراد آن است، بى‏‏‏‏‏‏تفاوت از اينكه اين نكته براى‏‏‏‏‏‏ آن‏ها روشن و درك شده باشد يا خير. شرايط مادى‏‏‏‏‏ materiell هستى‏‏‏‏‏ انسان‏ها زمينه روابط ميان آن‏ها را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهند.» (كليات جلد ٤، ص ٥٤٨)

[ماركس رشد فرهنگ به مفهوم عام آن را در طول تاريخ «رابطه‏اى‏‏‏‏‏ پيوسته» ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند كه با تغيير اصلاحگرانه و تدريجى‏‏‏‏‏ رشد كرده و دگرگون مى‏شود. به نظر بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏‏‏، بر خلاف اين يكپارچگى‏‏‏‏‏ رشد فرهنگى‏‏‏‏‏ جامعه بشرى‏‏‏‏‏، رشد روابط ميان گروه‏ها و طبقات انسانى‏‏‏‏‏ در طول تاريخ، در جريان رشد تدريجى‏‏‏ نيروهاى‏‏‏‏‏ مولده و تعميق گام به گام تضادهاى‏‏‏‏‏ آشتى‏‏‏‏‏ناپذير طبقاتى‏‏‏‏‏، لزوماً با برش‏هاى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ در شيوه توليد و روابط اجتماعى‏‏ ميان انسان‏ها همراه است.]

من نمى‏‏‏‏‏‏دانم كه آيا خواننده مى‏‏‏‏‏‏توان بُعد فراگير بيگانه بودن (به مفهوم مورد نظر برشت) چنين متنى‏‏‏‏‏‏ را در سال‏هاى‏‏‏‏‏‏ ٥٠ قرن نوزدهم بسنجد  – بيگانگى‏‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏‏‏تواند همين متن در قرن كنونى‏‏‏‏‏‏ نيز با آن روبرو باشد.

بدين ترتيب براى‏‏‏‏‏‏ ماركس «تاريخ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ انسان» در اصل همان «تاريخ رشد فردى‏‏‏‏‏‏  انسان» است! آرى‏‏‏‏‏‏ چنين برداشتى‏‏‏‏‏ با يك ضربه، غيرواقعى‏‏‏‏‏‏ بودن عظمت كليه فرضيه‏هاى‏‏‏‏‏‏ اثبات نشده را همانند بادكنكى‏‏‏‏‏‏ منفجر ساخت كه هم توسط علم پسيكولوژى‏‏‏‏‏‏ و همچنين علمى‏‏‏‏‏ كه توسط ماركسيسم رسمى‏‏‏‏‏‏ مطرح شده بود، به نمايش مى‏‏‏‏‏گذارد.

در ابتدا كلمه‏اى‏‏‏‏‏‏ درباره آخرى‏‏‏‏‏‏ [ماركسيسم رسمى‏‏‏‏‏‏]. آنچه كه در آن دوران [از طرف ماركسيسم رسمى‏‏‏‏‏] در اين‏باره به رشته تحرير درآمده بود، كوچكترين جايى‏ براى‏‏‏‏‏‏ ترديد‏‏‏‏‏ باقى‏‏‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏‏‏گذاشت: «ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏‏‏»، «سوسياليسم علمى‏‏‏‏‏‏» و … بلااستثناء گويا مربوط بودند به واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏‏ مافوق- فرد و يا حتى‏‏‏‏‏‏ غيرشخصى‏‏‏‏‏‏  –  [همانند مقوله‏هاى‏] نيروهاى‏‏‏‏‏‏ مولده، شيوه توليد، ساختارهاى‏‏‏‏‏‏ حاكميتى‏‏‏‏‏‏، نبردهاى‏‏‏‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏‏‏، تناسب قوا، بدست گرفتن قدرت، ديكتاتور پرولتاريا، اجتماعى‏‏‏‏‏‏ كردن وسايل توليد و گردش كالا –  : در هيچ يك از اين مقوله‏ها فرد تظاهر نمى‏‏‏‏‏‏كند؛ و اگر فرد با هدف آنكه نقشى‏‏‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏‏‏ در آن ايفا كند، به اين مقوله‏ها وارد شود، مى‏‏‏‏‏‏توانست تنها منجر به اين شود كه درك عينى‏‏‏‏‏‏ از تاريخ به درك روحى‏‏‏‏‏‏- پسيكولوژيكى‏‏‏‏‏‏ [پسيكولوژيسم] از تاريخ محدود گردد، ديد روشن سياسى‏‏‏‏‏‏، به ذهن‏گرايى‏‏‏‏‏‏ (سوبيكتيويسم) بانجامد، همبستگى‏‏‏‏‏‏ پرولترى‏‏‏‏‏‏، به همبستگى‏‏‏‏‏‏ با فرد [-انديويدوآليسم- و نه همبستگى‏‏‏‏‏ با طبقه كارگر] محدود گردد … – تا آنجا كه من از خودم مى‏‏‏‏‏‏پرسم كه كار من با تاكيد بر روى‏‏‏‏‏‏ مسئله روحى‏‏‏‏‏‏ [براى‏‏‏ رشد و ترقى‏ تاريخى‏‏‏ جامعه] به كجا ختم مى‏‏‏‏‏‏شد، جز آنكه به من گوشزد ‏‏‏شود كه يك ماركسيست مجاز نمى‏‏‏‏‏‏باشد در هيچ مفهوم ديگرى‏‏‏‏‏‏ جز در مفهوم توده بانديشد.

(اين قابل درك است كه بتواند در مفهوم فرهنگى‏‏‏‏‏‏ استالينيسم، زمانى‏ كه كليت آن بجاى‏‏‏‏‏‏ ماركسيسم گرفته شود، ماركسيسم مورد اين سرزنش واقع گردد كه «انسان را فراموش كرده است». بر اين پايه است كه ساتر [ژان پل ساتر، فيلسوف اگزيستانسياليست فرانسوى‏‏‏‏‏‏ قرن بيستم] نظرش را در سال ١٩٥٧ در “Questions de mèthode” (Gallimard 1960) به صورت زير بيان مى‏‏‏‏‏‏كند: اگر چه او ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏‏‏ هوشمندانه را مورد تائيد قرار مى‏‏‏‏‏دهد، برنامه «حل يا ادغام» اگزيستانسياليسم را در ماركسيسمى‏‏‏‏‏‏  نفى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏كند كه به نظر او «بكلى‏‏‏‏‏‏ امكان درك از اين امر را از دست داده است كه بتواند به اين پرسش پاسخ دهد: “انسان” يعنى‏‏‏‏‏‏ چى‏‏‏‏‏‏؟ و براى‏‏‏‏‏‏ جبران اين كمبود هيچ چيز بيش‏تر و بهترى‏‏‏‏‏‏ از نظريه پاولو درباره پسيكولوژى‏‏‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏‏‏شناسد». به نظر او، تا زمانى‏‏‏‏‏‏ كه ماركسيسم بر يك «آنتروپولوژى‏‏‏‏‏‏ غيرانسانى‏‏‏‏‏‏» پاى‏‏‏‏‏‏ بفشارد و از اين طريق قادر نباشد تئورى‏‏‏‏‏‏ قانع كننده‏اى‏‏‏‏‏‏ درباره «فرد انسان [انديويدئوم]» ارايه دهد، «ديگران به جاى‏‏‏‏‏‏ او به اين وظيفه خواهند پرداخت.»)

البته وضع چنين است كه ماركس  – در تضاد رودررو با برداشت رسمى‏‏‏‏‏‏ از نظريات ماركس -، نه به‏مثابه بيانى‏‏‏‏‏‏ عجولانه و فكر نشده و پرسش برانگيز، بلكه در يك متن متفكرانه مى‏‏‏‏‏‏نويسد: «تاريخ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ انسان‏ها هميشه تنها تاريخ رشد فردى‏‏‏‏‏‏ آن‏هاست» (منتخبات جلد ٤، ص ٥٤٨). يا با بيانى‏‏‏‏‏‏ ديگر كه بلافاصله نمونه‏هاى‏‏‏‏‏‏ بيش‏ترى‏‏‏‏‏‏ را نيز در خاطر زنده مى‏‏‏‏‏‏كند  – در “ايدئولوژى‏‏‏‏‏‏ آلمانى‏‏‏‏‏‏” مى‏‏‏‏‏‏گويد: «در درون جامعه كمونيستى‏‏‏‏‏‏، تنها جامعه‏اى‏‏‏‏‏‏ كه در آن رشد آزاد و خاص هر فرد، ديگر يك حرف پوچ نيست، …» (همانجا، جلد ٣، ص ٤٢٤)؛ و يا در “مانيفست”: «بجاى‏‏‏‏‏‏ جامعه قديمى‏‏‏‏‏‏ بورژوايى‏‏‏‏‏‏ با طبقات و تضادهاى‏‏‏‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏‏‏ آن، جامعه همبسته-هماهنگى‏‏‏‏‏‏ Assoziation برپا خواهد گشت كه در آن رشد آزاد هر فرد شرط رشد آزاد همه خواهد بود.» (“مانيفست”، كليات جلد ٤، ص ٤٨٢)؛ در “سرمايه” اين درونمايه چنين بيان مى‏‏‏‏‏‏شود: «… رشد و تكامل توانايى‏‏‏‏‏‏ و قابليت‏هاى‏‏‏‏‏‏ گونه انسان، اگرچه در ابتدا به قيمت نابودى‏‏‏‏‏‏ اكثريت افراد و طبقات موجود انسان تحقق يافته است، نهايتاً به اينجا ختم مى‏‏‏‏‏‏گردد كه به اين تضاد [درونى‏‏‏‏‏‏ جامعه] غلبه شود و همراه گردد با رشد فرد انسان …» (“تئورى‏‏‏‏‏‏ درباره ارزش اضافه”، كليات جلد ٢.٢٦، ص ١١١)؛ وغيره

اين انديشه ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏‏‏ است كه در اين بيان مفهوم تعيين كننده خود را مى‏‏‏‏‏‏يابد – كه آن را حافظان آموزش “منزه” از آن، به سكوت مى‏‏‏‏‏‏گذرانند -: ماترياليسمى‏‏‏‏‏‏ با چهره‏اى‏‏‏‏‏‏ دوگانه، يكى‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏ و ديگرى‏‏‏‏‏‏ شرح حال زندگى‏‏‏‏‏‏ فردى‏‏‏‏‏‏ [بيوگرافيك، بيگرافى‏‏‏‏‏‏ فردى‏‏‏‏‏‏]. درست با اين چهره دوگانه است كه تاريخ جهان اجتماعى‏‏‏‏‏‏ ما، به تاريخ جنبه فردى‏‏‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏‏‏ ما نيز تبديل مى‏‏‏‏‏‏گردد.

اما باوجود آنكه آموزش ماركس تنها آموزشى‏‏‏ است كه در علم آنتروپولوژى‏‏‏ انقلاب تئوريكى‏‏‏ با ابعادى‏‏‏ چنين عظيم ايجاد ساخته است، بايد اذعان كرد كه سيمايى‏‏‏‏‏‏ كه از ماركس انتشار يافته، شباهت كمى‏ به واقعيت ‏‏‏‏‏ دارد. به آثار علمى‏‏‏‏‏‏ مراجعه كنيم، فرهنگ‏ها را به كمك بگيريم، كتاب‏هاى‏‏‏‏‏‏ درسى‏‏‏‏‏‏ را ورق بزنيم. در همه آن‏ها اين تصور حاكم است كه ماركس گويا تنها خود را به تئورى‏‏‏‏‏‏ پردازى‏‏‏‏‏‏ درباره واقعيت عينى‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏ محدود ساخته است. انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏‏‏‏، واكنش درباره حاكميت و سياست، همه جا نگاه متوجه يك انقلاب توده‏اى‏‏‏‏‏‏ است كه هدف آن تبديل توليد مادى‏‏‏‏‏‏ به فعاليتى‏‏‏‏‏‏ به طور كلى‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ است. بدين‏ترتيب زمانى‏‏‏‏‏‏ كه بحث درباره مسائلى‏‏‏‏‏‏ مطرح مى‏‏‏‏‏‏شود كه براى‏‏‏‏‏‏ دريافت پاسخ روشنگرانه در مورد آن‏ها، انسان به اين خطر تن نمى‏‏‏‏‏‏دهد كه در جستجو آن ها به آثار ماركس مراجعه كند، درست مسائلى‏‏‏‏‏‏ هستند كه مربوط مى‏‏‏‏‏‏شوند به فرديت انسان، به وضع روحى‏‏‏‏‏‏ (سوبژكتيو) انسان، درباره درونمايه و مفهوم زندگى‏‏‏‏‏‏ پرسيدن، از سرنوشت فرد انسان باخبر شدن، به كوتاه زبان، همه پرسش‏هايى‏‏‏‏‏‏ كه درباره آنتروپولوژى‏‏‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏‏‏ صحبت مى‏‏‏‏‏‏كند، يعنى‏‏‏‏‏‏ پرسش در اين‏باره كه “انسان چيست”؟

اين در حالى‏‏‏‏‏ است كه برداشت فوق تنها در ظاهر با آنچه كه من در صفحات پيش به طور مفصل مورد بررسى‏‏‏‏‏‏ قرار دادم، در تقابل قرار دارد: كليت آثار ماركس، كه هسته مركزى‏‏‏‏‏‏ آن را انتقاد اقتصادى‏‏‏‏‏‏ از نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ و تنظيم تئورى‏‏‏‏‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏‏‏‏دهد، همزمان انتقادى‏‏‏‏‏‏ است به علم آنتروپولوژى‏‏‏‏‏‏ حاكم و همچنين طرحى‏‏‏‏‏‏ است براى‏‏‏‏‏‏ يك تئورى‏‏‏‏‏‏ ماترياليستى‏‏‏‏‏‏- پسيكولوژيك فرديت انسان.

بدون ترديد ماركس در طول تمام زندگى‏‏‏‏‏‏ خود با شيفتگى‏‏‏‏‏‏ خواستار “تغيير جهان” بود، امرى‏‏‏‏‏‏ كه در شرايط تاريخى‏‏‏‏‏‏ زمانش تنها به اين معنا بود كه او مى‏‏‏‏‏‏توانست نيروى‏‏‏‏‏‏ خود را به طور كامل در اين راه مصرف كند كه روابط و مكانيسم‏هاى‏‏‏‏‏‏ عملكرد جامعه استثمارگرانه سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ را افشا ساخته و عريان به نمايش بگذارد. وظيفه‏اى‏‏‏‏‏ كه نسبت به شناخت وضع روحى‏‏‏‏‏‏- پسيكولوژيك [انسان در اين نظام] اولويت داشت، علم پسيكولوژى‏ نيز در آن دوران هنوز كمتر براى‏‏‏‏‏‏ اثبات ضرورت برقرارى‏‏‏‏‏‏ حق متساوى‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ نقشى‏ تعيين كننده ايفا مى‏كرد، همچنانكه پسيكولوژى‏ هنوز براى‏‏‏‏‏‏ تحقيقات علمى‏‏‏‏‏‏ از رشد كافى‏‏‏‏‏‏ برخودار نبود. ازاين‏رو اشارات بسيارى‏‏‏‏‏‏ كه درباره خصلت انسان‏شناسانه در آثار ماركس درباره جامعه بشرى‏‏‏‏‏‏ وجود دارند، اغلب در وضع «سنگ‏بنا»يى‏‏‏‏‏‏  در انتظار ساختمانى‏‏‏‏‏‏ در آينده هستند («از آنجا … كه ما آرزو داريم در آينده شانس انتشار دفاتر ديگرى‏‏‏‏‏‏ داشته باشيم، فعلا سنگ‏بنايى‏‏‏‏‏‏ چشم‏گير قرار مى‏‏‏‏‏‏دهيم، تا درك شود كه آنجا ساختمان ما … تمام نشده، هنوز طالارها در نقشه ما وجود دارد كه باشد تا همه قسمت‏ها را بهم مربوط ساخته و تكميل كند» يوهان ولفگانگ گوته، آثار علمى‏‏‏‏‏‏، جلد ٥، I، ص ٤٠٤ در فرهنگ آلمانى‏‏‏‏‏‏ ياكوب گريم و ويلهلم گريم، جلد ١٦، ليپزيك ١٨٥٤-١٩٦٠). سنگ‏بنايى‏‏‏ كه ظاهراً از آن رو مورد بى‏‏‏‏‏‏توجهى‏‏‏‏‏‏ آن‏هايى‏‏‏‏‏‏ كه به آثار او مراجعه كرده‏اند، قرار گرفته‏است، زيرا آن‏ها انتظار چنين سنگ‏بنايى‏‏‏‏‏‏ را در آنجا نداشته‏اند.

اما اين چطور قابل توضيح است كه وجود چنين «سنگ‏بناها»يى‏‏‏‏‏ حتى‏‏‏‏‏‏ نزد ماركسيست‏ها نيز تا اين حد شناخته نشده باقى‏‏‏‏‏‏ مانده است؟  زيرا واقعيت آن است: نه ماركسيست‏هاى‏‏‏‏‏‏ برجسته انترناسيونال دوم  – از كائوتسكى‏‏‏‏‏‏ تا برنشتين –  و نه انترناسيونال سوم  – از لنين تا بوخارين، از استالين كه نبايد حرفى‏‏‏‏‏‏ بميان آورد -، حتى‏‏‏‏‏‏ گذرا نيز به اين بُعد عظيم انسان‏شناسانه انديشه ماركس، كه قدرت توانمند يگانه آن در سطور پيش نشان داده شد، اشاره‏اى‏‏‏‏‏‏ ندارند. ظاهراً هيچ يك از آن‏ها متوجه اين نكته نشده‏اند كه “ماركسيسم” تنها يك فلسفه، يك نظريه تاريخى‏‏‏‏‏‏، يك تئورى‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏، يك دكترين سياسى‏‏‏‏‏‏ نبوده، بلكه همچنين شيوه نگرش [نوين و انقلابى‏‏‏] انسانشناسانه [به انسان] نيز مى‏‏‏‏‏‏باشد. شاهد براى‏‏‏‏‏‏ اينكه ماركس به وحدت‏ بى‏‏‏‏‏‏واسطه ميان اشكال اجتماعى‏‏‏‏‏‏ و آن چيزى‏‏‏‏‏‏ كه من آن را اشكال فردى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏نامم، باور داشته است و آن را بيان كرده است، تكيه او به اين امر است كه او را برا آن مى‏دارد كه در جاى‏‏‏‏‏‏ جاى‏‏‏‏‏‏ “سرمايه”، همزمان، هم به شيوه توليد اجتماعى‏‏‏‏‏‏ و همچنين به توليد روحى‏‏‏‏‏‏ و سرنوشت تاريخى‏‏‏‏‏‏ فرديت انسان ب‏‏‏‏‏پردازد، اينكه كاتگورى‏‏‏‏‏‏هايى‏‏‏‏‏‏ همانند فعاليت، وابستگى‏‏‏‏‏‏، عينيت يافتن، تصاحب كردن، همگى‏‏‏‏‏‏ ساختارى‏‏‏‏‏‏ از “انسان- بودن” را بيان مى‏‏‏‏‏‏كنند كه يكى‏‏‏‏‏‏ از عمده‏ترين انديشه‏هاى‏‏‏‏‏‏ تئوريك ماركس را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏دهند، نكته‏اى‏‏‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏‏‏ انديشه ماركسيسم ارتدوكس بكلى‏‏‏‏‏‏ نشناخته باقى‏‏‏‏‏‏ مانده است. آيا اين امر آرامش [حاكم بر برداشت رسمى‏‏‏‏‏‏ از ماركسيسم] را بهم نمى‏‏‏‏‏‏زند؟

اينكه در ساختمان بزرگ و پر دهليز آثار اقتصادى‏‏‏‏‏‏ ماركس اشارات وسوسه‏آميز بسيار و حتى‏‏‏‏‏‏ بررسى‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏ تعيين كننده‏اى‏‏‏‏‏‏ درباره دورنماى‏‏‏‏‏‏ تئوريك انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏ وجود دارد، خيال مى‏‏‏‏‏‏كنم توانستم در سطور پيش و به اندازه كافى‏‏‏‏‏‏ دقيق با نمونه‏هايى‏‏‏‏‏‏ نشان دهم، تا هر ترديدى‏‏‏‏‏‏ در اين زمينه برطرف گردد. اما در عين حال در تمام اين آثار نيز هدف اصلى‏‏‏‏‏‏ ماركس در اثر “انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏‏‏‏”، نشان دادن شيوه انديشه اقتصادى‏‏‏‏‏ در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ است، تا از اين طريق، تضادهاى‏‏‏‏‏‏ نظام افشا گشته و پيش‏شرط‏هاى‏‏‏‏‏‏ گذار به جامعه‏اى‏‏‏‏‏‏ رشد يافته‏تر تظاهر كند. بسيارى‏‏‏‏‏‏ از اين برداشت‏هاى‏‏‏‏‏‏ انتقادى‏‏‏‏‏‏ و آينده‏نگر، در درون خود، برداشت انسان‏شناسانه ماركسيستى‏‏‏‏‏‏ را نهفته دارند و در مواردى‏‏‏‏‏‏ نيز اين برداشت با صراحت بيان شده است، اما بيان اين برداشت بخودى‏‏‏‏‏‏ خود موضوع بررسى‏‏‏‏‏‏ و توضيحات ماركس را تشكيل نمى‏‏‏‏‏‏دهد؛ و اگرچه بدون ترديد چنين است كه او اين انديشه را هيچ‏گاه از مد نظر دور نمى‏‏‏‏‏‏دارد، هيچ‏گاه و يا تقريباً هيچ‏گاه اين وجه انديشه به تنهايى‏‏‏‏‏‏ مورد بررسى‏‏‏‏‏‏ قرار نمى‏‏‏‏‏‏گيرد.

وجود چنين بُعدى‏‏‏‏‏‏ تنها براى‏‏‏‏‏‏ آنانى‏‏‏‏‏‏ چشم‏گير از كار در مى‏‏‏‏‏‏آيد كه آن را آگاهانه دنبال مى‏‏‏‏‏‏كنند، براى‏‏‏‏‏‏ مثال “سرمايه” را چنين مى‏‏‏‏‏‏خوانند كه ويگوتسكى‏‏ Wygotski آن را مى‏‏‏‏‏‏خواند، با پرسش‏هاى‏‏‏‏‏‏ يك پسيكولژيستِ پايبند به آنتروپولوژى‏‏‏‏‏‏ ماترياليستى‏‏‏‏‏‏- تاريخى‏‏‏‏‏‏  – اثرى‏‏‏‏‏‏ كه تاكنون موردى‏‏‏‏‏‏ استثنايى‏‏‏‏‏‏ را تشكيل داده است.

مى‏‏‏‏‏‏توان آثار ماركس را خواند و حتى‏‏‏‏‏‏ آن‏ها را فراگرفت  – چنين شيوه‏اى‏‏‏‏‏‏ وضع عادى‏‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏دهد –  بدون آنكه همه ابعاد آنچه كه خوانده مى‏‏‏‏‏‏شود، روشن وبا صراحت درك شوند.

به نظر من، درست از اين رو ارزش اين جنبه از نقش فرديت براى‏‏‏‏‏‏ “ماركسيسم رسمى‏‏‏‏‏‏” غيرقابل پذيرش مى‏‏‏‏‏‏باشد، زيرا ناتوان است براى‏‏‏‏‏‏ ديدن و درك بُعد انتروپولوژيك انديشه ماركس … در جنبش سوسياليستى‏‏‏‏‏‏ كارگرى‏‏‏‏‏‏ در آخرين دهه‏هاى‏‏‏‏‏‏ قرن نوزدهم، سپس در جنبش كمونيستى‏‏‏‏‏‏ انترناسيونال سوم، تمايل به مسائل فرد بلافاصله به عنوان داشتن موضعى‏‏‏‏‏‏ بورژوآمابانه ارزيابى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏شد و يا در آن بويى‏‏‏‏‏‏ از آنارشيسم به مشام مى‏‏‏‏‏‏رسيد و در هر دو مورد با شدت مردود شناخته مى‏‏‏‏‏‏شد. اينكه يك بورژوا، مدافع رقابت و سود خصوصى‏‏‏‏‏‏، در مفاهيم فرديت فكر مى‏‏‏‏‏‏كند، در طبيعت مطلب نهفته است؛ اينكه يك آنارشيست نيز به شيوه خود چنين مى‏‏‏‏‏‏كند، حدسى‏‏‏‏‏‏ مستند است درباره آنچه كه او در ذهن دارد؛ يك سوسياليست، يك كمونيست تنها در مفهوم جمعى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏انديشد. اينكه ماركس اينجا و آنجا خود را با مفهوم فرديت Individualitaet مشغول مى‏‏كند، ناشى‏‏‏‏‏‏ از جايگاه طبقاتى‏‏‏‏‏‏ گذشته اوست و نبايد بيش از اندازه مورد توجه قرار گيرد: بخش عمده آثار او را علوم اجتماعى‏‏‏‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏‏‏‏دهند و آينده سوسياليستى‏‏‏‏‏‏ را قابل شناخت مى‏‏‏‏‏‏سازند. از اين رو حتى‏‏‏‏‏‏ نظريه‏پرداز نمونه‏وار ماركسيست همانند بوخارين مى‏‏‏‏‏‏تواند براى‏‏‏‏‏‏ كتاب درسى‏‏‏‏‏‏ خود درباره ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏‏‏، زير عنوان “كتاب درسى‏‏‏‏‏‏ عام‏الفهم جامعه‏شناسى‏‏‏‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏‏‏‏” را انتخاب كند. زمانى‏‏‏‏‏‏ كه در ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏‏‏ بُعد فرديت به فراموشى‏‏‏‏‏‏ سپرده شود، آنوقت مى‏‏‏‏‏‏توان آن را تنها به عنوان جامعه‏شناسى‏‏‏‏‏‏ واقع‏بينانه درك كرد. و اين در واقع آن چيزى‏‏‏‏‏‏ است كه از آنتروپولژى‏‏‏‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏‏‏‏ باقى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏ماند.

ماركس اين پيش‏بينى‏‏‏‏‏‏ نابغه‏گونه (ژنيال) برجسته را داشته است كه در اندويدوآليسم بورژوايى‏‏‏‏‏‏، كه خصلت طبقاتى‏‏‏‏‏‏ آن را او بهتر از هر كسى‏‏‏‏‏‏ شناخته بود، يك گرايش عميق و عام شكوفايى‏‏‏‏‏‏ بى‏‏‏‏‏‏كران فرديت را درك كند، كه ريشه رشد جهان بشرى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏باشد و آن را ممكن مى‏‏‏‏‏‏سازد. فرديتى‏‏‏‏‏‏ كه او آن را درونمايه كوشش براى‏‏‏‏‏ برپايى‏‏‏‏‏ جامعه كمونيستى‏‏‏‏‏‏ بشمار مى‏‏‏‏‏‏آورد. اين برداشت كه از اهميت استراتژيك غيرقابل تصور برخودار است را ماركسيسم ارتدوكس، جنبش كمونيستى‏‏‏‏‏‏ آن دوران در كليت آن درك نكرد و مورد توجه قرار نداد. و ما با شناخت اين واقعيت، اكنون به درك سرچشمه يكى‏‏‏‏‏‏ از علل اصلى‏‏‏‏‏‏ و قطعى‏‏‏‏‏‏ وضع تراژيك كنونى‏‏‏‏‏‏ ماركسيسم ارتدوكس رسيده‏ايم.




امروز مشكل ما آزادى‏‏‏‏ است
وظيفه ”راه‏توده“- پيك‏نت

مقاله شماره ٢٧ (دوم ديماه ١٣٨٨)

ابرازنظر كننده‏اى‏‏‏ با نام “على‏‏‏”‏ مى‏‏‏‏نويسد: «امروز مشكل ما آزادى‏‏‏‏ است و اين يك موضوع استراتژيك است. بنابراين، تاكتيك‏ها مى‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏ حول اين موضوع باشد. بنابراين، هر موضعى‏‏‏‏ كه در راستاى‏‏‏‏ اين هدف باشد، مورد حمايت توده مردم از طبقات مختلف قرار خواهد گرفت، لاغير. پرداختن به مسايل طبقاتى‏‏‏‏ و پررنگ كردن آن در اين شرايط، حداقل آب در هاون كوبيدن است و اصرار بر آن ناخودآگانه تفرقه برانگيز.»

١- در ابراز نظر، «آزادى‏‏‏‏ امروز» مشكل و يا “عمده‏ترين تضاد” جامعه‏ ايران ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود، خواستى‏‏‏ كه «مورد حمايت توده مردم از طبقات مختلف» قرار دارد.

اين برداشتى‏‏‏‏ درست است. چشمگيرترين تضاد در جامعه ايرانى‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏، مسئله پايمال شدن آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ مصرح در بخش “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏‏ ايران است.

٢- در ابرازنظر، مقوله «آزادى‏‏‏‏» “اهرم” و يا “پله” نردبانى‏‏‏ براى‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏ به آماج‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏ نمى‏‏‏شود، بلكه به مثابه يك «موضوع استراتژيك» عنوان مى‏‏‏گردد.

نگاه استراتژيك به «آزادى‏‏‏‏» و تبديل نمودن آن به تنـها آماج‏، درونمايه آزادى‏‏‏‏ را از محتواى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏ آن تهى‏‏‏ ساخته و به آن ‏مفهومى‏‏‏‏ خيالپردازانه، متافيزيكى‏‏‏‏ و عرفانى‏‏‏‏ بخشيده و درونمايه طبقاتى‏‏‏‏‏ آن را مسخ و مثله مى‏‏‏‏كند. در ذهن از آن پديده‏اى‏‏‏ قائم به خود مى‏‏‏سازد كه در پس آن، گويا “واقعيتى‏‏‏” تاريخى‏‏‏ وجود ندارد.

انديشه پسامدرن و نظريه‏پردازان “مكتب فرانكفورت” مى‏‏‏‏كوشند دقيقاً اين برداشت را جايگزين درونمايه تاريخى‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏ مقوله آزادى‏‏‏‏ كنند. موضع اين نظريه‏پردازى‏‏‏‏ها از اين رو نادرست نيست كه “آزادى‏‏‏‏” و “قواعد اجتماعى‏‏‏‏”، آنطور كه در دانشگاه‏هاى‏‏‏‏ كشورهاى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ ازجمله در ايران تدريس و آموخته مى‏‏‏‏شوند، محمل‏هاى‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏ در يك “جامعه مدنى‏‏‏‏” نبوده و يا دستاورد تاريخى‏‏‏ تمدن و حقوق بشر را تشكيل نمى‏‏‏دهند، بلكه نادرستى‏‏‏‏ نظريات نظريه‏پردازانى‏‏‏‏ از قبيل هابرماس، ماركوزه، وبر و ديگران در اين واقعيت نهفته است كه مى‏‏‏‏خواهند و مى‏‏‏‏كوشند محتوا و مضمون طبقاتى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏ را نفى‏‏‏‏ كنند. آن را از واقعيتى‏‏‏ تاريخى‏‏‏، به پديده‏اى‏‏‏ خودبخودى‏‏‏ و آويزان در خلا تبديل سازند.

چه كسى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏تواند مدعى‏‏‏‏ آن باشد كه سرمايه‏دارها و حاكميت آن در ج ا ايران از “آزادى‏‏‏‏” برخودار نبوده و نيستند؟ چه كسى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏تواند مدعى‏‏‏‏ گردد كه اين آزادى‏‏‏‏ در خدمت چپاولِ رآنت‏خوارانه و مافيايى‏‏‏‏ آن‏ها و استثمار خشن زحمتكشان ايران قرار نداشته و ندارد؟ در پس پديده “آزادى‏‏‏” آن‏ها، واقعيت و حقيقت غارت مافيايى‏‏‏ آن‏ها قرار دارد!

ماركس و انگلس در مانيفست كمونيستى‏‏‏‏ با صراحت و روشنى‏‏‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏‏‏ را جامعه‏اى‏‏‏‏ آزاد و متكى‏‏‏‏ بر همكارى‏‏‏‏ و همبستگى‏‏‏‏ انسان‏هايى‏‏‏‏ ترسيم مى‏‏‏‏كنند «كه در آن رشد آزاد هـر عضو آن، پيش‏شرط براى‏‏‏‏ رشد آزاد همـه است.» جايگاه انسانى‏‏‏ و حقوق انسانى‏‏‏ فرد انسان در جامعه سوسياليستى‏‏‏ توسط بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏ به عنوان پيش‏شرط دست‏يافتن بشريت به آزادى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏شود.

اگر بايد براى‏‏‏‏ “آزادى‏‏‏‏” مفهوم و درونمايه يك آماج «استراتژيك» انسانى‏‏‏‏ و انساندوستانه را پذيرفت، بايد آن را از اين سخن بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏‏ نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ نمود. بايد آن را بيان ارزشى‏‏‏ دانست كه آن‏ها براى‏‏‏ شخصيت انسان در جامعه سوسياليستى‏‏‏ ارايه داده و درستى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ خود را در آثارشان به اثبات رسانده‏اند. آنچه بيان شد، اما به اين معنا نيست كه بانيان سوسياليسم در مانيفست كمونيستى‏‏‏‏ سرشت تاريخى‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏ اين آماج را از مد نظر دورداشته‏اند! فراموشى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ كه نظريه آن‏ها را به سطح نظريه ليبراليستى‏‏‏‏ تنزل مى‏‏‏‏داده است.

بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏ را از اين رو نمى‏‏‏‏توان به داشتن نظريه ليبراليستى‏‏‏ متهم نمود، زيرا همانجا و در ادامه سخن، پيش‏شرط ديگرى‏‏‏‏ را نيز براى‏‏‏‏ رشد آزاد انسان عنوان مى‏‏‏‏كنند. اين پيش‏شرط ديگر، پايان بخشيدن به مالكيت فردى‏‏‏‏ بر ابزار عمده توليد اجتماعى‏‏‏‏ است! يعنى‏‏‏‏ توجه و برجسته ساختن سرشت تاريخى‏‏‏‏- “طبقاتى‏‏‏‏” «مشكل آزادى‏‏‏‏» است!

در حالى‏‏‏‏ كه در برداشت ليبرالى‏‏‏‏ از «مشكل آزادى‏‏‏‏»، پيوند ميان آماج‏هاى‏‏‏‏ آنى‏‏‏‏- دموكراتيك و آتى‏‏‏‏- دورنمايى‏‏‏‏- سوسياليستى‏‏‏‏ از مد نظر گم و فراموش مى‏‏‏‏گردد، در برداشت چپ انقلابى‏‏‏‏، در برداشت توده‏اى‏‏‏‏ از «آزادى‏‏‏‏»، سرشت تاريخى‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏ آن حفظ و در هر صحنه از مبارزات اجتماعى‏‏‏‏ برجسته مى‏‏‏‏گردد. در شكل ليبرالى‏‏‏‏ طرح مسئله، وظايف طبقاتى‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر ايران، حزب توده ايران نفى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود. و باد ابهام و ناروشنى‏‏‏‏ تئوريك و سياسى‏‏‏‏ به بادبان سردرگمى‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم ميهن ما انداخته مى‏‏‏‏شود.

٣- ابرازنظر محق است زمانى‏‏‏‏ كه توجه را به اين نكته جلب مى‏‏‏‏كند كه بى‏‏‏‏ توجهى‏‏‏‏ به عمده‏ترين تضاد، يعنى‏‏‏‏ به «مشكل آزادى‏‏‏‏» مى‏‏‏‏تواند با بى‏‏‏‏مهرى‏‏‏‏ مردم روبرو گردد. نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ از اين حكم درست اما نمى‏‏‏‏تواند به معناى‏‏‏‏ ضرورت چشم‏پوشى‏‏‏‏ از طرح «مسايل طبقاتى‏‏‏‏» باشد، زيرا طرح هـم‏زمـان مسايل دورنمايى‏‏‏‏ گويا «حداقل آب در هاون كوبيدن» و «حداقل ناخودآگاه، تفرقه برانگيز» است.

بغرنجى‏‏‏‏ درك و شناخت ديالكتيك و بهم‏تنيدگى‏‏‏ ميان آماج آنى‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم، يعنى‏‏‏‏ مقوله آزادى‏‏‏‏ كه از سرشت “عمده‏ترين تضاد” جامعه ايرانى‏‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏‏ برخوردار است، و ايجاد پيوند ميان آن با آماج‏هاى‏‏‏‏ آتى‏‏‏‏- دورنمايى‏‏‏‏ خيزش مردم، يعنى‏‏‏ طرح عدالت اجتماعى‏‏‏ نسبى‏‏‏، راه رشد و دورنماى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ به سود لايه‏هاى‏‏‏ فرودست و ميانى‏‏‏ جامعه كه “اصلى‏‏‏ترين تضاد” دوران كنونى‏‏‏ جامعه ايرانى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد، آرى‏‏‏ بغرنجى‏‏‏ درك و شناخت رابطه ديالكتيكى‏‏‏ ميان اين دو مقوله ما را مجاز نمى‏‏‏دارد از طرح هم‏زمان خواست‏ عدالت اجتماعى‏‏‏ در كنار خواست “آزادى‏‏” چشم بپوشيم. وظيفه انقلابى‏‏‏ روز، درست نشان دادن و اثبات پيوند مستدل و قابل درك اين دو آماج به توده‏ها است. درغيراين صورت، خيزش انقلابى‏‏‏ مردم به ابزار پيروزى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ در تركيبى‏‏‏ ديگر تبديل گشته و جنبش توده‏اى‏‏ و چپ انقلابى‏‏ چوبدست آن شده است. تركيبى‏‏‏ كه رسانه‏هاى‏‏‏ گروهى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ براى‏‏  پيروزى‏‏‏ آن شديداً تبليغ كرده و ارتجاع جهانى‏‏‏ با ميليون‏ها دلار و يورو و صرف نيروى‏‏‏ بسيار تدارك آن را ديده و مى‏‏‏بيند!

تا زمانى‏‏‏ كه ابعاد اقتصادى‏‏‏ خواست‏هاى‏‏‏ مردم روشن نباشد و تبلور نيابد، مبارزات در سطح مورد علاقه امپرياليسم ادامه يافته و نهايتاً به پيروزى‏‏‏ اين محافل خواهد انجاميد.

ايجاد سردرگمى‏‏‏ نظرى‏‏‏ درباره يكپارچگى‏‏‏ دو آماج روز و آتى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ مردم، يكى‏‏‏ از عمده‏ترين وظايف دستگاه‏هاى‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ از قبيل تلويزيون صداى‏‏‏ آمريكا، بى‏‏‏بى‏‏‏سى‏‏‏ و ديگران است. “آزادى‏‏‏” تنها مقوله‏ايست كه موضوع به اصطلاح بحث‏ها را در اين رسانه‏ها تشكيل مى‏‏‏دهد. “بحث”‏هايى‏‏‏ كه در آن تنها موافقان و هم‏نظران شركت داشته و گويا بسيار دموكراتيك نيز برگزار مى‏‏‏گردند. اين تبليغات امپرياليستى‏‏‏ تمام توان و سعى‏‏‏ خود را متمركز در اين نكته ساخته است كه مضمون واقعى‏‏‏ و بغرنج آماج‏هاى‏‏‏ آزاديخواهانه و عدالت‏جويانه خيزش مردم ميهن ما را پرده‏پوشى‏‏‏ كرده و اين مضمون را تنها در سطح «آزادى‏‏‏» و «حقوق بشر» مطرح ساخته و “بحث” را به آن محدود كند. اعلام پايان زمان «ليبراليزم» و «سرمايه‏دارى‏‏‏» توسط احمدى‏‏‏نژاد، در حالى‏‏‏ كه دولت او به مجرى‏‏‏ سياست نوليبراليسم امپرياليستى‏‏‏ تبديل شده است و سرمايه‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ و متعلق به مردم را در بازار بورس بفروش مى‏‏‏رساند، آن روى‏‏‏ مدال همين تبليغات رسانه‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ را نشان مى‏‏‏دهد و به نمايش مى‏‏‏گذارد. فقدان يك برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ دموكراتيك و شفاف در خدمت پاسخگويى‏‏‏ به منافع وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏ محروم و ميانه جامعه، سركوب خشن و اعمال ديكتاتورى‏‏‏ بى‏‏‏پرده و قانون‏شكنانه سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ كه با سيماى‏‏‏ دروغين ضدامپرياليستى‏‏‏ اعمال مى‏‏‏گردد، نه تنها تظاهر يك مقاومت ملى‏‏ و استقلال طلبانه در برابر يورش امپرياليسم جهانى‏‏ نيست، بلكه دقيقاً آن روى‏‏‏ ديگر مدال همين تبليغات امپرياليستى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد. سرمايه‏دارى‏‏‏ جهانى‏‏‏ براى‏‏‏ پيشبرد مقاصد و سياست خود به اعمال چنين سياست ضدمردمى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏ توسط سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم در ج ا ايران نياز دارد. سرشت هم‏سوى‏‏ اين دو سياست آن‏چنان روشن و قابل درك است، كه اثبات خاص آن در اينجا ضرورتى‏‏‏ ندارد. اما اشاره به واقعيتى‏‏ ديگر در جهان امروز ضرورى‏‏ است.

جنبش‏هاى‏‏ ضدامپرياليستى‏‏ در دوران كنونى‏‏ در منطقه كارائيب، براى‏‏ نمونه در ونزوئلا، بوليوى‏‏ و به طريق اولى‏‏ در كوبا، هم‏زمان با پيشرفت دموكراسى‏‏ و آزادى‏‏ بيان، آزادى‏‏ اجتماعات و ائتلاف‏ها به پيش مى‏‏روند و اوج مى‏‏گيرند و به كيفيت‏هاى‏‏ بالاترى‏‏ دست مى‏‏يابند. در قانون اساسى‏‏ ونزوئلا همه‏پرسى‏‏ ميان دوره‏اى‏‏ براى‏‏ تائيد و يا خلع رئيس جمهور انتخاب شده به تصويب رسيده است. اين در حالى‏‏ است كه در ايران راى‏‏ عيان مردم با تقلب و خشونت پايمال مى‏‏گردد. آرى‏‏ اين سياست ضدمردمى‏‏ و ضدقانونى‏‏ روى‏‏ ديگر مدال تبليغات امپرياليستى‏‏ براى‏‏ توجيه “حقوق بشر” آمريكايى‏‏ و صدور آن به كشورهاى‏‏ ديگر مى‏‏باشد.

سطور زير كوششى‏‏‏‏ است براى‏‏‏‏ توضيح بغرنجى‏‏‏ ديالكتيك پيوند و بهم‏تنيدگى‏‏‏ ميان آماج‏هاى‏‏‏ آنى‏‏‏ و آتى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ مردم‏ و خطرهايى‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏تواند از عدم درك آن براى‏‏‏ مبارزات مردم و ميهن انقلابى‏‏‏ ما بوجود آيد. خطرهايى‏‏‏‏ كه نمى‏‏‏‏تواند براى‏‏‏‏ توده‏اى‏‏‏‏ها به طور عام و حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران به طور خاص و در كل براى‏‏‏‏ “چپ انقلابى‏‏‏‏” بى‏‏‏‏تفاوت باشد. زيرا بى‏‏‏‏توجهى‏‏‏‏ به اين خطرها آب ريختن به آسياب امپرياليسم است. آبى‏‏‏‏ كه ازجمله از راه ايجاد پراكندگى‏‏‏‏ نظرى‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏ و حزب توده ايران دنبال مى‏‏‏‏شود.

سياست ضدمردمى‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏

اول- عمده‏ترين تضاد در دوران كنونى‏‏‏‏ در ايران، خواست وسيع‏ترين لايه‏ها و طبقات اجتماعى‏‏‏‏ است براى‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏ به آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ تصريح شده در اصل‏هاى‏‏‏‏ بخش “حقوق ملت” در قانونى‏‏‏‏ اساسى‏‏‏‏: آزادى‏‏‏‏ بيان و عقيده، اجتماعات و آزادى‏‏‏‏ راه‏پيمايى‏‏‏‏ مسالمت‏آميز، تشكيل احزاب و سازمان‏هاى‏‏‏‏ دموكراتيك و صنفى‏‏‏‏ و سياسى‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏ (فعاليت قانونى‏‏‏ احزاب مدافع منافع طبقاتى‏‏‏‏ لايه‏هاى‏‏‏‏ متفاوت اجتماعى‏‏‏‏، كارگران، سرمايه‏داران و…)  و همچنين حق برخوردارى‏‏‏‏ از تساوى‏‏‏‏ حقوق ميان مردم همه خلق‏هاى‏‏‏‏ ميهن ما، ميان زنان و مردان، حفظ و احترام به حيثيت، جان، مال، حقوق، مسكن و شغل اشخاص، منع تفتيش عقايد، منع دستگيرى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ خودسرانه و غيرقانونى‏‏‏‏، منع ضرب و شتم و شكنجه اشخاص، برخودارى‏‏‏‏ شهروندان از حقوق و تامين اجتماعى‏‏‏‏ و… .

اين حقوق توسط نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ حاكم و با هدف دستيابى‏‏‏‏ به امكان چپاول مافيايى‏‏‏‏ و رآنت‏خوارانه مردم و ثروت‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏ و متعلق به مردم در سال‏هاى‏‏‏‏ طولانى‏‏‏‏ گذشته به سود سرمايه‏داران پايمال شده است. سرمايه‏داران در طول همه اين سال‏ها از «آزادى‏‏‏‏» كامل برخودار بوده‏اند. آزادى‏‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏ به سود آن‏ها در طول تمام اين سال‏ها برقرار بوده است. آن‏ها از حق ايجاد‏ احزاب و سازمان‏هاى‏‏‏‏ علنى‏‏‏‏ و مافيايى‏‏‏ و فعاليت سياسى‏‏‏ آزاد‏ كامل برخودار بوده‏ و هستند.

در چنين شرايطى‏‏‏،‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ حاكم در ايران، بخش دولتى‏‏‏‏ اقتصاد را تيول خود دانسته و با غارت مافيايى‏‏‏ به ورشكست كشانده و مى‏‏‏‏خواهد ثروت‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ ومتعلق به مردم در اين بخش از اقتصاد ملى‏‏‏‏ ايران را به ثمن بخس در بازار بورس به حراج گذاشته و با فروش آن به سرمايه هرز و سوداگر مالى‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏، اين غارت امپرياليستى‏‏‏‏ را وسيله تداوم حاكميت چپاولگرانه و سركوبگرانه خود سازد. اجراى‏‏‏‏ نسخه نوليبرال سرمايه‏دارى‏‏‏‏ جهانى‏‏‏‏ تحت عنوان “خصوصى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏” در ايران، چنين هدفى‏‏‏ را دنبال مى‏‏‏كند.

براين‏پايه است كه از يك‏سو دستيابى‏‏‏‏ به آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ توسط‏ مردم ميهن ما به مثابه شهروندانى‏‏‏ آزاد و برخوردار از حقوق انسانى‏‏‏‏ و قانونى‏‏‏‏، آماج مبارزات روز آن‏ها را تشكيل مى‏‏‏دهد؛ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏اى‏‏‏ كه با تحقق آن‏ها عمده‏ترين تضاد جامعه در دوران كنونى‏‏‏ حل خواهد گشت؛

از سوى‏‏‏ ديگر، مبارزه براى‏‏‏ دستيابى‏‏‏ به آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏، همزمان “اهرم” پرتوانى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد براى‏‏‏‏ جلوگيرى‏‏‏‏ كردن از برباد رفتن زمينه عينى‏‏‏ و مادى‏‏‏ زيربناى‏‏‏ استقلال اقتصادى‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏ ايران. زيرا ترديدى‏‏‏ وجود ندارد كه بدون در اختيار داشتن ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏، هيچ كشورى‏‏‏ قادر به حفظ منافع اقتصادى‏‏‏- سياسى‏‏‏ خود در برابر هجوم سرمايه غارتگر امپرياليستى‏‏‏ نخواهد بود. بهبود روزافزون موقعيت اقتصادى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ خلق چين در جهان و در برابر هجوم سرمايه خارجى‏‏‏، تنها با حفظ اين اهرم پرتوان اقتصادى‏‏‏، يعنى‏‏‏ حفظ اقتصاد متمركز ملى‏‏‏ در اختيار ارگان‏هاى‏‏‏ حاكميت خلق ممكن شده است. حفظ اين اهرم اقتصادى‏‏‏ پرتوان، اين كشور را در كوتاه‏ترين مدت قادر ساخته است، درعين براندازى‏‏‏ گرسنگى‏‏‏ و فقر مطلق از ديرباز در كشورى‏‏‏ با جمعيت ٣ر١ ميليارد‏ و ارتقاى‏‏‏ سطح زندگى‏‏‏ و رفاه صدها ميليون از مردم كشور، ابزار كنترل سرمايه‏ خارجى‏‏‏ در چين را نيز در اختيار داشته باشد و موانع ضرور را براى‏‏‏ نفوذ سياسى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏ آن بوجود آورد.

حفظ اين اهرم پرتوان اقتصادى‏‏‏ درعين حال پيش‏شرط رشد و شكوفايى‏‏‏ چشم‏گير بخش خصوصى‏‏‏ در جمهورى‏‏‏ خلق چين مى‏‏‏باشد. تضادهاى‏‏‏ موجود بين دو بخش اقتصاد عمومى‏‏‏- دولتى‏‏‏ و خصوصى‏‏‏ در چين به سود رشد و ترقى‏‏‏ كل اقتصاد كشور حل شده است. يافتن چنين راه‏حل‏هاى‏‏‏ مطابق با شرايط اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ ايران نيز ممكن مى‏‏‏باشد. برخودارى‏‏‏ از آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏، ازجمله آزادى‏‏‏ بيان و …، نقش عمده‏اى‏‏‏ در يافتن راه‏حل‏هاى‏‏‏ مطابق با منافع مردم ميهن ما داراست.

آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ اهرمى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند عليه اقدام ضدملى‏‏‏‏ و ضد منافع نسل‏هاى‏‏‏‏ آينده كشور در به حراج گذاشتن ثروت‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏.

اين دو آماج به‏طور اجتناب‏ناپذير توامان بوده و جفت ديالكتيكى‏‏‏ درونمايه خيزش انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ما را به‏عنوان يك ضرورت تاريخى‏‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهند.

توامانى‏‏‏‏ و بهم‏تنيدگى‏‏‏‏ اين دو آماجِ جداناپذير، مفهوم و درونمايه ضرورت پيوند زدن ميان آماج آنى‏‏‏‏- دموكراتيك «آزادى‏‏‏‏» با آماج آتى‏‏‏‏- دورنمايى‏‏‏‏ در سياست حزب توده ايران را نشان داده و مستدل مى‏‏‏سازد.

تفكيك‏ناپذيرى‏‏‏‏ آماج «آزادى‏‏‏‏»هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏، به مثابه “اهرم” و وسيله كنترل اجتماعى‏‏‏‏ ضرور و “پله‏اى‏‏‏‏ از نردبان”‌ دستيابى‏‏‏‏ به يك اقتصاد ملى‏‏‏‏ و دموكراتيك در خدمت مردم و همچنان ارزيابى‏‏‏ آن به‏مثابه “اهرمى‏‏‏” براى‏‏‏‏ حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏ ايران، نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ قانونمند و علمى‏‏‏ است كه‏ ضرورت ايجاد پيوند آگاهانه ميان وظايف آنى‏‏‏‏ و آتى‏‏‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران را مستند مى‏‏‏سازد. اين نتيجه‏گيرى‏‏‏ علمى‏‏‏ «آب در هاون كوبيدن»، كه “على‏‏‏‏” در ابرازنظر پيش‏گفته مطرح مى‏‏‏‏سازد، نيست!

طرح «مسايل طبقاتى‏‏‏‏» به سود وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏، برخلاف ادعاى‏‏‏‏ مطرح شده در ابرازنظر، مورد حمايت توده مردم از طبقات مختلف قرار خواهد گرفت. زيرا با ايجاد پيوند ميان آماج آنى‏‏‏‏ «آزادى‏‏‏‏» و آماج آتى‏‏‏ براى‏‏‏ رشد اجتماعى‏‏‏‏ به سود «طبقات مختلف»، نه تنها راه براى‏‏‏‏ حل “عمده‏ترين تضاد”، يعنى‏‏‏‏ «مشكل آزادى‏‏‏‏» در دوران كنونى‏‏‏‏ به سود مردم گشاده مى‏‏‏‏شود، بلكه به حل “اصلى‏‏‏‏‏ترين تضاد” در جامعه نيز مى‏‏‏انجامد، كه بدون حل آن، رشد ترقى‏‏‏‏خواهانه جامعه به سود وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ ممكن نبوده و بن‏بست اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ ناگشودنى‏‏‏ باقى‏‏‏ خواهد ماند. تنها با درك بغرنجى‏‏‏ شرايط مبارزه در دوران كنونى‏‏‏، «مشكل آزادى‏‏‏‏» با محتوايى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏ به سود وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ در جامعه حل مى‏‏‏‏گردد. “نگرانى‏‏‏”‏ على‏‏‏ از ايجاد شدن «تفرقه» ميان «توده مردم از طبقات مختلف» مستدل نيست! اشتراك منافع وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏ زحمتكش و ميانى‏‏‏ جامعه در تلفيق دو آماج مبارزاتى‏‏‏، ضامن وحدت آن‏هاست. تنها غارتگران داخلى‏‏‏ و خارجى‏‏‏ در بيرون از حيطه اين منافع مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ قرار دارند و «تفرقه» با آن‏ها، نياز تاريخى‏‏‏ مبارزات مردم را تشكيل مى‏‏‏دهد.

دوم- شناخت و درك “اصلى‏‏‏‏ترين تضاد” در جامعه كه حل آن به سود مردم و رشد ترقى‏‏‏‏خواهانه آينده كشور و برطرف شدن بن‏بست ايجاد شده براى‏‏‏‏ رشد اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ جامعه است، از آن‏رو با بغرنجى‏‏‏‏ روبروست، زيرا براى‏‏ نگرش غيرانتقادى‏‏ و ظاهربين، واقعيت بن‏بست رشد اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ به سود وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏ زحمتكش و محروم و ميانى‏‏‏ جامعه در پس پديده «مشكل آزادى‏‏‏‏» (“عمده‏ترين تضاد”) پنهان است و بى‏‏‏‏واسطه درك نمى‏‏‏‏گردد. باوجود اين، “اصلى‏‏‏‏ترين تضاد” (راه رشد اقتصادى‏‏‏ به سود زحمتكشان)، چنانكه حل “عمده‏ترين تضاد” (آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏)، آماج و مسئله روز خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم را تشكيل داده و حل هم‏زمان و توامان  خود را مى‏‏‏طلبد. به اصطلاح حل گام به گام و نه توامان “عمده‏ترين تضاد” (مسئله آزادى‏‏‏) و “اصلى‏‏‏ترين تضاد” (مسئله عدالت اجتماعى‏‏‏ به سود زحمتكشان) تنها و تنها به سود تداوم حاكميت بلامنازع سرمايه‏داران عمل خواهد كرد. منافع مردم، خيزش انقلابى‏‏‏ و جانفشانى‏‏‏ آنان در جهت خدمت به منافع سرمايه‏دارى‏‏‏ داخلى‏‏‏ و جهانى‏‏ منحرف شده و‏ برباد خواهد رفت. چنين سياستى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند و نبايد هدف جنبش توده‏اى‏‏‏ باشد و نيست!

مردم به آزادى‏‏‏‏ همانند هوا از اين رو نياز دارند، تا با برخودارى‏‏‏‏ از آن به حقوق اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ خود و عدالت اجتماعى‏‏‏‏ دست‏يابند. آزادى‏‏‏ وسيله‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به هدف!

وظيفه انديشه انقلابى‏‏‏‏ و تحليل‏گر توده‏اى‏‏‏‏، همانطور كه طبرى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏آموزد، نشان دادن واقعيت در پس پديده است.

حل “عمده‏ترين تضاد”، يا «مشكل آزادى‏‏‏‏» تنها در ارتباط با پاسخ به پرسش درباره سرشت نظام اقتصادى‏‏‏‏ و حل آن به سود مردم، موضعى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ است. موضعى‏‏‏ كه خسرو گلسرخى‏‏‏ در بيدادگاه سلطنتى‏‏‏ اتخاذ و اعلام كرد. گلسرخى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به آزادى‏‏‏ را با هدف‏ تعيين سرنوشت مردم توسط خود خواستار بود و اين خواست را با جسارت انقلابى‏‏‏‏ مطرح ساخت و حكم اعدام خود را امضا نمود. (“بابك داد”روز جمعه ٦ شهريور ١٣٨٨ (٢٨ اوت ٢٠٠٩) در برنامه “روى‏‏‏‏ خط” تلويزيون “صداى‏‏‏‏ آمريكا” اين موضع خسرو گلسرخى‏‏‏ را توضيح داد. بازپخش اين برنامه از طرف مسئولان اين رسانه امپرياليستى‏‏‏‏ قطع شد!)

دستيابى‏‏‏‏ به آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ تنها داراى‏‏‏ مضمون برخوردارى‏‏‏‏ مردم از حقوق قانونى‏‏‏‏ خود در بخش “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏‏ ج ا ايران نمى‏‏‏باشد، بلكه همچنين مضمون و پيش‏شرط ضرورى‏‏‏ براى‏‏‏ ايجاد يك اقتصاد ملى‏‏‏‏ و دموكراتيك را به سود مردم و استقلال كشور در بر دارد.

سوم- ازاين‏رو نمى‏‏‏‏توان براى‏‏‏‏ حل “عمده‏ترين تضاد” در جامعه، سرشتى‏‏‏‏ «استراتژيك» و فاقد مضمون طبقاتى‏‏‏ و تاريخى‏‏‏ قايل شد.

اين نظريه پسامدرنيستى‏‏‏‏ و متعلق به مكتب فرانكفورت كه در كشورهاى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏، ازجمله در ايران به عنوان دروس دانشگاهى‏‏‏‏ در رشته‏هاى‏‏‏‏ جامعه‏شناختى‏‏‏‏ تدريس مى‏‏‏‏گردد، نظريه‏اى‏‏‏‏ پوزيتيويستى‏‏‏‏ بوده و در خدمت حفظ شرايط موجود قرار دارد. برخورد خشن لايه‏هاى‏‏‏‏ حاكم سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در ايران عليه خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم در ماه‏هاى‏‏‏‏ اخير، نادرستى‏‏‏‏ تئوريك اين نظريه و واقعيت وجود ديكتاتورى‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ را در جامعه نشان مى‏‏‏‏دهد و مى‏‏‏‏آموزاند.

آزادى‏‏‏‏ وسيله و ابزار دستيابى‏‏‏‏ به عدالت اجتماعى‏‏‏‏ است. پايمال ساختن آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ وسيله و ابزار برقرارى‏‏‏‏ حاكميت چپاولگرانه سرمايه‏دارى‏‏‏‏ بر كشور بوده است. بازگشت آزادى‏‏‏‏ با هدف پايان بخشيدن به اين غارت و چپاول همراه است.

نظرى‏‏‏‏ كه آگاهانه بكوشد مقوله آزادى‏‏‏‏ را از محتواى‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏ آن تهى‏‏‏‏ سازد، آگاهانه در خدمت حفظ شرايط حاكم موجود قرار دارد. حفظ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ و تحميل سير قهقرايى‏‏‏‏ به دستاوردهاى‏‏‏‏ ايجاد شده بدنبال پيروزى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧، امكان برقرارى‏‏‏ يك اقتصاد ملى‏‏‏ و دموكراتيك را در ايران نابود مى‏‏‏سازد. امكانى‏‏‏ كه با اصل‏هاى‏‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏ بوجود آمده است و پايبندى‏‏‏ به آن، شرايط قانونى‏‏‏‏ براى‏‏‏ برپايى‏‏‏‏ يك اقتصاد ملى‏‏‏‏ و دموكراتيك را در ايران ارايه مى‏‏‏دهد. اصل‏هايى‏‏‏‏ كه اكنون پايمال شده‏اند و بايد بارى‏‏‏‏ ديگر بر كرسى‏‏‏‏ نشانده شوند.

در پايمال ساختن اين دستاورد تاريخى‏‏‏،‏ ارتجاع داخلى‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏ همدستان و داراى‏‏‏‏ منافع مشترك هستند. بايد به سينه چاك كردن مفسران تلويزيون صداى‏‏‏‏ آمريكا، بى‏‏‏‏بى‏‏‏‏سى‏‏‏‏ و ديگر دستگاه‏هاى‏‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏ نگاه كرد و درك كرد كه متحدان طبيعى‏‏‏‏ (زيرا داراى‏‏ منافع مشترك) آن‏ها در ايران كيانند. اين متحدان، بى‏‏‏‏تفاوت از اختلاف نظر و تضاد منافع لايه‏هاى‏‏‏‏ آن، همگى‏‏‏‏ خواستار اجراى‏‏‏‏ بى‏‏‏ چون و چراى‏‏‏ نسخه نوليبرال “خصوصى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏” امپرياليستى‏‏‏‏ در ايران و دست‏يافتن به توافق بر سر شركت سرمايه امپرياليستى‏‏‏ در غارت ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ ايران هستند. اعلام اجراى‏‏‏ حكم حكومتى‏‏‏ درباره نقض اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ توسط محمود احمدى‏‏‏‏نژاد در حضور آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏ در روز ارايه برنامه دولت نامشروع خود و دستور كار جلسه نمايندگان دولت‏هاى‏‏‏ پنج به علاوه يك با ايران در تركيه (اول سپتامبر ٢٠٠٩)، هيچ مضمونى‏‏‏ ديگر دارا نيستند.

هدف هيچ كدام از سرمايه‏گذارى‏‏‏‏هاى‏‏‏ خارجى‏‏‏‏، برپايى‏‏‏‏ رشته‏هاى‏‏‏‏ جديد توليدى‏‏‏‏ نيست. منظور تاراج ثروت‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ و متعلق به مردم در بازار بورس است. حتى‏‏‏‏ هشتاد درصد از صنعت ملى‏‏‏‏ شده نفت ايران قرار است پس از ٦٠ سال حاكميت ملى‏‏‏ بر آن، در اين بازار به حراج گذاشته شود.

تاكيد ميرحسين موسوى‏‏‏‏ در تبليغات انتخاباتى‏‏‏‏ خود بر «توان‏هاى‏‏‏‏ اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏»، كه بيان موضع و ديد چپ مذهبى‏‏‏‏ مى‏‏‏باشد كه رهبرى‏‏‏‏ انقلاب بهمن ٥٧ را ‏ بدست گرفت، تنها در برداشتى‏‏‏‏ با مضمون برشمرده شده در پيش، مى‏‏‏‏تواند مورد تائيد مردم انقلابى‏‏‏‏ قرار گيرد و در آن دوران نيز قرار گرفت و از پشتيبانى‏‏‏‏ حزب توده ايران برخوردار شد. بايد در اين زمينه نظريات موسوى‏‏‏‏ و ديگر نمايندگان جنبش اصلاحات با صراحت و روشنى‏‏‏‏ بيش‏ترى‏‏‏‏ بيان گشته و بروز يابد، تا قادر به تجهيز توده‏هاى‏‏‏‏ زحمتكش و ميهن دوست گردد.

بايد رابطه ميان آزادى‏‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏ را برجسته ساخت، تا مرز ميان خيزش انقلابى‏‏‏ مردم براى‏‏‏ تحكيم حقوق و آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ و دموكراتيك مبتنى‏‏‏ بر قانون اساسى‏‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧، نسبت به سياست و برنامه “حقوق بشر” آمريكايى‏‏‏ از صراحت و شفافيت كافى‏‏‏ برخوردار گردد. تنها از اين طريق بى‏‏‏پايگى‏‏‏ ادعاهاى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در بيدادگاه‏هاى‏‏‏ غيرقانونى‏‏‏ درباره اقدام عليه حاكميت ملى‏‏‏ افشا و به اثبات رسانده مى‏‏‏شود. سرشت ملى‏‏‏‏ اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ كه زمينه ايجاد و حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏‏ و سياسى‏‏‏‏ كشور هستند، بايد برجسته گشته و دفاع از آن به وظيفه عمومى‏‏‏‏ و ملى‏‏‏‏ تبديل گردد.

بدون حفظ ثروت‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏  متعلق به مردم، كه طبق قانون اساسى‏‏‏ حاكميت‏ وظيفه حفظ و توسعه آن را بعهده داشته است، زيربناى‏‏‏‏ استقلال اقتصادى‏‏‏‏ كشور براى‏‏‏‏ هميشه برباد داده مى‏‏‏‏شود. بدون در اختيار داشتن ثروت‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ كه عمل‏كرد آن بايد شفاف و دموكراتيك و قابل نظارت عمومى‏‏‏‏ و مردمى‏‏‏ (توسط احزاب و سازمان‏هاى‏‏‏ دموكراتيك، نشريات و روزنامه‏هاى‏‏‏‏ مستقل و مدافع دستاوردهاى‏‏‏‏ انقلاب بهمن ٥٧) باشد، حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏‏ كشور و برپايى‏‏‏‏ عدالت اجتماعى‏‏‏‏ نسبى‏‏‏‏ به سود وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏‏ زحمتكش و محرومان اجتماعى‏‏‏‏ ممكن نخواهد بود. بدون قرار داشتن ثروت‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ در خدمت عدالت اجتماعى‏‏‏‏، حق مردم براى‏‏‏‏ تعيين سرنوشت خود بر كرسى‏‏‏‏ نشانده نخواهد شد.

دو جريان مخالف

تنها با ايجاد ارتباط و پيوند ميان‏‏ آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ و دموكراتيك و فردى‏‏‏‏ كه در بخش “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏‏‏ تضمين مى‏‏‏‏شود، با برپايى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ و دموكراتيك برپايه اصل‏هاى‏‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏، به عبارت ديگر، تنها با برقرارى‏‏‏‏ ارتباط و پيوند ميان «آزادى‏‏‏‏» و «عدالت اجتماعى‏‏‏‏» زمينه ضرورى‏‏ براى‏‏ «حمايت توده مردم از طبقات مختلف» بوجود خواهد آمد و خيزش انقلابى‏‏ مردم تعميق خواهد يافت. هر برداشتى‏‏‏‏ ديگر به عنوان موضع حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، برداشتى‏‏‏‏ نادرست مى‏‏‏‏باشد.

مرز اين موضع را بايد در برابر مواضع “چپ آمريكايى‏‏‏‏” يا “تربچه‏هاى‏‏‏‏ پوك” با قاطعيت و روشنى‏‏‏‏ حفظ و افشا نمود. «پررنگ كردن» و بيان دقيق و صريح اين موضع و برداشت طبقاتى‏‏‏‏ از مقوله «آزادى‏‏‏‏»، برخلاف ادعاى‏‏‏‏ “على‏‏‏‏” در ابرازنظر پيش گفته، «آب در هاون كوبيدن» و تفرقه‏اندازى‏‏‏‏ نيست. برداشت اين “على‏‏‏‏” و همه “على‏‏‏‏”هاى‏‏‏‏ ديگر مستدل نبوده، مرز ميان چپ انقلابى‏‏‏ و “تربچه‏هاى‏‏‏ پوك” را مخدوش ساخته و باد ابهام نظرى‏‏‏‏ و تئوريك را به بادبادن خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم هدايت مى‏‏‏‏كند.

وظيفه نشان دادن تئوريك و عملى‏‏‏ اين بهم‏پيوستگى‏‏‏، وظيفه توده‏اى‏‏‏هاست. خواست نقض اين وظيفه، خواستى‏‏‏ نابخردانه و ارتجاعى‏‏‏ است. اينكه مردم اين بغرنجى‏‏‏ را گويا درك نمى‏‏‏كنند، پس ما بايد از توضيح آن احتراز جويم، همان استدلالى‏‏‏ است كه ابرازنظر كننده ديگرى‏‏‏، يكى‏‏‏ از همكاران “راه توده” و على‏‏‏ خدايى‏‏‏ نيز درباره “خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏” مطرح ساخت. او در توجيه دفاع خود از نسخه امپرياليستى‏‏‏ خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ نوشت كه گويا از آنجا كه «برخى‏‏‏ از اصلاح‏طلبان خواستار خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏ هستند»، بايد ما نيز به توجيه اين سياست بپردازيم.

دو جريان در جنبش توده‏اى‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏ برشمرده شده در بالا را نفى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كنند.

يكى‏‏‏‏، نتوانسته است درونمايه تئوريك‏ برقرارى‏‏‏‏ پيوند ميان خواست‏هاى‏‏‏‏ آنى‏‏‏‏- دموكراتيك، در مركز آن مسئله «آزادى‏‏‏‏» و خواست‏ها و آماج‏هاى‏‏‏‏ آتى‏‏‏‏- دورنمايى‏‏‏‏- سوسياليستى‏‏‏‏ را براى‏‏‏ پراتيك و عملكرد سياسى‏‏‏- روشنگرانه در جامعه درك كند و گروه دومى‏‏‏‏ كه آگاهانه مى‏‏‏‏خواهد خاك به چشم مردم بريزد، تا آن‏ها اين رابطه را درك نكنند.

گروه دوم را مى‏‏‏‏توان به مدافعان ومداحان علنى‏‏‏‏ حفظ شرايط موجود و آنانى‏‏‏‏ تقسيم كرد كه همانند تربچه‏هاى‏‏‏‏ پوك ظاهرى‏‏‏‏ چپ و سرخ و باطنى‏‏‏‏ ديگر دارند.

جريان “راه توده”- پيك‏نت و سردبير آن على‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏ از نوع گروه دوم در اين جريان است كه با جملات مشابه ابرازنظر كننده كنونى‏‏‏‏، “على‏‏‏‏”، طرح «مسائل طبقاتى‏‏‏‏» را «درس پس دادن ملانقطى‏‏‏‏» و گويا «آب در هاون كوبيدن» مى‏‏‏‏نامد. او اين درس را بايد ازجمله در سفرى‏‏‏‏ آموخته باشد كه به مدت چندين ماه به ايالات متحده آمريكا داشته است. اين آموزش همانست كه او «انتشار كيهان لندن از چپ» مى‏‏‏‏نامد. لباسى‏‏‏ كه او به “راه‏توده” از شماره ٩٦ به بعد آن پوشانده است، تا برخلاف همتاى‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏ خود “كيهان لندن”، با ظاهرى‏‏‏‏ “چپ” آن بگويد و بنويسد، كه همتايش از راست مى‏‏‏‏نويسد و منتشر مى‏‏‏‏سازد. “على‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏”، همتاى‏‏‏‏ “چپ” “عليرضا نورى‏‏‏‏زاده”!

همانقدر كه دومى‏‏‏ در رسانه‏ها با وسواس درباره وضع اقتصادى‏‏‏ نابسامان مردم سكوت مى‏‏‏كند و تنها با ناميدن اسامى‏‏‏ اين و آن “حاج‏آقا” خود را كانون اطلاعات و مفسر زبردست مى‏‏‏نماياند، اولى‏‏‏ نيز با مضر اعلام كردن و تشتت آفرين دانستن طرح مسائل اقتصادى‏‏‏- طبقاتى‏‏‏، راه رشد آتى‏‏‏ كشور و …، “پيك نت” خود را با اسامى‏‏‏ همان “حاج‏آقا”ها، به ناف به اصطلاح اطلاعات و تحليل سياسى‏‏‏ تبديل ساخته است.

او ازجمله مى‏‏‏‏كوشد با “يادمانده‏ها”، خود را از سويى‏‏‏‏ رهبر حزب توده ايران بنماياند و بقبولاند و از سوى‏‏‏‏ ديگر اين درس آموخته از محافل خادم امپرياليسم آمريكا را به توده‏اى‏‏‏‏ها منتقل سازد. اما اين كوشش همانند كوشش‏هاى‏‏‏‏ مشابه، يك خوش خيالى‏‏‏‏ و اميدى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏پايه و اساس است. پيش از آنكه او بتواند به اين هدف خود دست يابد، بايد به برخى‏‏‏‏ پرسش‏ها توسط توده‏اى‏‏‏‏ها پاسخ ضرورى‏‏‏‏ را بدهد.

او بايد به اين پرسش پاسخ دهد كه پس از فروپاشى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏، او با همسر و دوفرزندش با كدام گذرنامه، با كدام ويزا و با كدام پول از خانه حزبى‏‏‏ در اختيار رهبرى‏‏‏ حزب توده ايران در پراگ، مركز جمهورى‏‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏‏ چكوسلاواكى‏‏‏‏ سابق به ايالات متحده آمريكا منتقل شد، در آمريكا در كجا اقامت داشت و بعد از ماه‏ها اقامت در آن كشور با كدام گذرنامه، ويزا و پول به كشور اتريش منتقل و در آنجا به عنوان پناهنده سياسى‏‏‏‏ ايرانى‏‏‏‏ مستقر گشت؟

مخالفت على‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏ با طرح انديشه و اسلوب سياسى‏‏‏‏ و پراتيك انقلابى‏‏‏ حزب توده ايران، كه زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏‏ آن را ازجمله در رساله “درباره منطق عمل، چگونه مى‏‏‏‏توان به عمل اجتماعى‏‏‏‏ مبناى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ بخشيد؟” توضيح مى‏‏‏دهد و همچنين زنده‏ياد فرج‏الله ميزانى‏‏‏‏، “جوانشير” در كتاب “سيماى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ حزب توده ايران” مى‏‏‏‏آموزاند، درسى‏‏‏‏ است كه او از اين سفر به ارمغان آورده است. ضرورت برقرارى‏‏‏‏ پيوند ميان خواست و آماج‏هاى‏‏‏‏ آنى‏‏‏‏ و آتى‏‏‏‏ را جوانشير به كمك بررسى‏‏ سياست چهل ساله حزب توده ايران تا سال‏هاى‏‏‏‏ آغازين پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب در كتاب فوق مستدل و برجسته مى‏‏‏‏سازد و نشان مى‏‏‏‏دهد كه اين سياست موفق نه تنها «درس پس دادن ملانقطى‏‏‏‏» و «آب در هاون كوبيدن» نيست، بلكه سياستى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ و واقع‏بينانه و درست است. ارتجاع حاكم و ارتجاع جهانى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ اِعمال سياست خود، همچنانكه عمال شناخته شده آن در “صداى‏‏‏ آمريكا” و “بى‏‏‏بى‏‏‏سى‏‏‏” و … تربچه‏هاى‏‏‏ پوك نيز چاره‏اى‏‏‏‏ ندارند جز آنكه به نفـى‏‏‏‏ وجود چنين پيوندى‏‏‏‏ بپردازند.

ازاين‏روست كه بايد مخالفت على‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏ را با ايجاد پيوند ميان خواست و آماج‏هاى‏‏‏‏ آنى‏‏‏‏ و آتى‏‏‏‏ جنبش، همان درسى‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏ كرد كه او از سفر خود به آمريكا به ارمغان آورده است. درسى‏‏‏‏ كه او نتوانست به انديشه حاكم بر راه توده دوره دوم مستولى‏‏‏‏ سازد و تنها پس از دزديدن آرشيو آن از شماره ٩٦ به بعد به هدف خود دست يافت. او اكنون و در “پيك‏نت” به راهى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏رود كه در سفر آمريكا به او آموخته‏اند.

وظيفه او نفى‏‏‏‏ ضرورت طرح «مسايل طبقاتى‏‏‏‏» است. وظيفه نفى‏‏‏ پايبند بودن به ضرورت پيوند ميان خواست و آماج آنى‏‏‏‏ و آتى‏‏‏‏، و آنطور كه جوانشير برمى‏‏‏‏شمرد، پيوند ميان وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏‏ حزب توده ايران است. در اين موضع اپورتونيستى‏‏‏‏، تسليم‏طلبانه، سوسيال دموكراتيك و ضدتوده‏اى‏‏‏ على‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏، سردبير پيك‏نت متاسفانه تنها نيست. خدايى‏‏‏ براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به اين هدف، تنها از طريق انتشار “يادمانده‏ها” به سود خود، دست نمى‏‏زند و به نفع خود به “پرونده‏سازى‏‏‏” مثبت نمى‏‏پردازد، بلكه دروغ‏بافى‏‏‏، تزوير، پشت‏هم‏اندازى‏‏‏ و “پرونده‏سازى‏‏‏” شيوه او در تمام سال‏ها بوده است. ازاين‏رو نگارنده اين سطور او را بارها «پرونده‏ساز» ناميد و او اين عنوان را “قورت” داد!