خاطره زندان شما

١٣٨٨ / ٢٢

بابك گرامى‏‏

با سپاس برا‏ى‏‏ نامه شما كه در آن گوشه‏ا‏ى‏‏ از رنج تودها‏ى‏‏ها‏ى‏‏ در بند را برمى‏‏شمريد.

آنچه كه نگارنده از نامه پر خاطره شما استنباط مى‏‏كند، نكات زير است:

١- زنده‏ياد نورالدين كيانورى‏‏ در زندان زير فشار بود كه مصاحبه كند.

او خود نيز در اين‏باره در نامه افشاكننده خود به آيت‏الله خامنه‏ا‏ى‏‏ درباره شكنجه‏هاى‏ اعمال شده در زندان، واقعيت فوق را بيان كرده و شكنجه‏ها‏ى‏‏ غيرانسانى‏‏ بدنى‏‏ و روحى‏‏ را به خود، همسرش و ديگر مبارزان دربند برمى‏‏شمرد و درباره انگيزه آن مى‏‏نويسد: «همانجور كه يادآور شدم، همه اين شكنجه‏ها برا‏ى‏‏ اين بود كه از افراد برجسته حزب توده ايران اين اعتراف دروغ را بگيرند كه گويا حزب توده ايران تدارك يك كودتاى‏‏ مسلحانه را مى‏‏ديده؛ تدارك كودتايى‏‏ كه قرار بود در آغاز سال ١٣٦٢ عملى‏‏ گردد.»

او در برابر ادعا‏ى‏‏ اينكه گويا اعضا‏ى‏‏ ديگر هيئت دبيران حزب اين دروغ را پذيرفته‏اند، ازجمله مى‏‏نويسد: «اولا، اگر همه افراد حزب هم اين را در برابر چشم من بگويند، من اين دورغ را نمى‏‏پذيرم و برانم كه آن‏ها هم زير همان فشارهائى‏‏ كه به من وارد شده و يا بدتر از آن، به اين دورغ اعتراف كرده‏اند.»

٢- آنطور كه نوشته‏ايد، رفقا‏ى‏‏ دربند پس از دريافت اين خبر كه «حزب شعار طرد ولايت فقيه را مى‏‏دهد، خوشحال شدند. هرچند عده‏ا‏ى‏‏ هم از [شعار] برانداز‏ى‏‏ ولايت فقيه [پشتيبانى‏‏ مى‏‏كردند]، ولى‏‏ با بحث بيشتر متوجه شديم كه شعار برانداز‏ى‏‏ در اين شرايط حزب را دچار محدوديت عملى‏‏ [مى‏‏كند] و در كنار نيروها‏ى‏‏ كاملا ارتجاعى‏‏ قرار مى‏‏دهد و مى‏‏تواند باعث بشود، حزب از مبارزات توده‏ها‏ى‏‏ ميليونى‏‏ مردم به كج راه برود و [شعار] طرد ولايت فقيه مى‏‏تواند پايه‏ حداقلى‏‏ برا‏ى‏‏ برون رفت از استبداد و جبهه متحد باشد.»

٣- شما تشديد فشار نيروها‏ى‏‏ امنيتى‏‏ بر توده‏ا‏ى‏‏ها بعد از انتشار شعار “طرد ولايت فقيه” مصوب پلنوم هيجدهم را برمى‏‏ شمريد و مى‏‏نويسد: «از اين رو بود كه فشار نيروها‏ى‏‏ امنيتى‏‏ رو‏ى‏‏ ما و بخصوص رفيق كيانور‏ى‏‏ برا‏ى‏‏ مصاحبه و رد اين شعار از اهميت فراوانى‏‏ برخوردار بود.»

شعار براندازى‏ يا طرد رژيم ولايت فقيه در سال ١٣٦٥-١٣٦٤ مى‏تواند شعارى‏ در تائيد اتهام حاكميت درباره برنامه كودتايى‏ حزب توده ايران به كار گرفته شود. نياز نيروهاى‏ راستگرا در حاكميت ج ا در اين دوران جمع‏آورى‏ علائم براى‏ تدارك جنايت كشتار زندانيان سياسى‏ بوده است. تصويب چنين شعارى‏ مى‏توانسته مورد سواستفاده نيروهاى‏ راستگرا قرار گيرد. لذا اين برداشت كه كيانورى‏ توسط ارتجاع زير فشار بوده است تا عليه اين شعار موضع‏گيرى‏ كند، برداشتى‏ منطقى‏ و رسا نيست. خود كيانورى‏ نيز در نامه افشاگرانه خود به آيت‏الله خامنه‏اى‏ چنين نكته‏اى‏ را مطرح نمى‏سازد.

ارزيابى‏ منطقى‏ برعكس در تائيد اين امر است كه اتخاذ چنين موضع و تصويب چنين شعارى‏ در پلنوم هيجدهم مى‏تواند به ابزار جديدى‏ در دست نيروهاى‏ راستگرا در برابر نيروهاى‏ مخالف خود براى‏ نمونه در برابر موضع آيت‏الله منتظرى‏،

تبدل شود، با هدف استدلال درباره ضرورت نابودى‏ توده‏اى‏هاى‏ دربند.

ضرورت تمايل و تائيد شعار طرد به جاى‏ براندازى‏، آنطور كه به درستى‏ توضيح مى‏دهيد، در تائيد برداشت و منطق بالاست، كه تصويب اين شعار مى‏تواند به ابزار فشار بيش‏تر به توده‏اى‏هاى‏ در بند بيانجامد.

اين تغيير موضع شما از اين رو درست بوده است، زيرا همانطور كه نوشته‏ايد، شعار براندازى‏ «حزب را دچار محدوديت عملى‏ مى‏كند و در كنار نيروهاى‏ كاملاً ارتجاعى‏ قرار مى‏دهد و مى‏تواند باعث شود كه حزب از سياست توده‏هاى‏ ميليونى‏ به كج‏راه برود …»

در سطور پيشين و با هدف بررسى‏ همه‏جانبه‏تر جوانب شعار “طرد …”، انتزاع از استدلالى‏ بعمل آمد، كه در نامه شما در دفاع از شعار طرد ولايت فقيه مطرح شده است. اين در حالى‏ است كه اتخاذ سياست مستقل حزب توده ايران مى‏بايستى‏ با ارزيابى‏ شرايط مشخص حاكم بر جامعه در لحظه تاريخى‏ معيين عملى‏ شود. طبرى‏ اين شيوه را تنها شيوه درست مى‏داند و آن را «بررسى‏ مشخص شرايط مشخص» (درباره منطق عمل، ١٣٦٠)  مى‏نامد. با ارزيابى‏ برپايه اين شيوه علمى‏ بررسى‏ است كه كيانورى‏ در “سخنى‏ با همه توده‏اى‏ها” به انتقاد از اين شعار مى‏پردازد. هدف انتقاد او طرح شعار “طرد رژيم ولايت فقيه” توسط حزب است كه به نظر او، عرصه اساسى‏‏‏ترين مبارزه روز نيست. او مى‏‏‏نويسد: «پس از خاتمه جنگ، جنبش به ركود مبتلا نگرديد. برعكس جنبش با تمام شدت خود ادامه داشت، اما نه در آن عرصه‏اى‏‏‏ كه ما خواهان آن بوديم و مى‏‏‏خواستيم همگان را در راهش بسيج كنيم، بلكه در عرصه مبارزه انقلاب عليه ارتجاع، مبارزه بر سر كسب حاكميت. در عرصه اين مبارزه، شعار “طرد رژيم ولايت فقيه” ديگر هيچ چيز براى‏‏‏ گفتن نداشت … [و] نه فقط حزب ما، بلكه همه سازمان‏هاى‏‏‏ سياسى‏‏‏ كه از شعارهاى‏‏‏ مشابه پيروى‏‏‏ مى‏‏‏كردند، به انفعال، ركود و گريز اعضاء دچار شدند و آن را به حساب ركود جنبش گذاشتند. …

اين شعار نيروى‏‏‏ بسيج و مقاومت متشكل خلق را در مقابل حاكميت سياسى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ بزرگ درهم شكسته، نيروهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ را از يكديگر جدا و در مقابل هم قرار داده، همه آن‏ها را به همراه هم تضعيف مى‏‏‏كند. در نتيجه همه اين‏ها، اين شعار حزب ما را از نيرويى‏‏‏ فعال و مبارزه‏جو به نظاره‏گر عروج ارتجاع مبدل كرده و آينده حزب را در معرض مخاطرات جدى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. اين فهرست را مى‏‏‏توان هم‏چنان ادامه داد. اما دهسال حاكميت اين شعار تاثيرات بى‏‏‏اندازه مخرب آن بر حزب ما و جنبش، از هر استدلالى‏‏‏ گويا‏تر است.» (تكيه از نگارنده= تان)

تجربه ده سال بعد نيز نشان دد كه نسبت به قدرت تجهيزى‏ اين شعار در آن دوران پربها داده شده است.

رهبرى‏‏‏ كنونى‏‏‏ حزب توده ايران ناچار شد پس از پيروزى‏‏‏ محمد خاتمى‏‏‏ در انتخابات خرداد ٧٦، آن را از يك سو «حماسه دوم خرداد» بنامد و از سوى‏‏‏ ديگر به ترك سياست “تحريم انتخابات” تن دهد. اين تغييرات درست تائيدى‏‏‏ هستند بر ضرورت شركت در مبارزه روز مردم در عرصه‏اى‏‏‏ است كه «عرصه اساسى‏‏‏ترين مبارزه روز» مورد نظر كيانورى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. تائيدى‏‏‏ است بر ارزيابى‏‏‏ تحليلى‏‏‏ كيانورى‏‏‏ در ناتوانى‏ شعار “طرد …” براى‏ تجهيز مردم در آن دوران عليه ديكتاتورى‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏.

با شعار “طرد رژيم ولايت فقيه”، حزب توده ايران و ديگر همفكران آن عرصه اصلى‏‏‏ترين نبرد را خالى‏‏‏ گذاشتند، با نبرد روز مردم قهر كردند و با چهره‏اى‏‏‏ عبوس گفتند و تكرار كردند كه باوجود حضور اين رژيم، مبارزه روز بى‏‏‏اثر بوده و ما دستمان را به آن نمى‏‏‏آلايم!

آنوقت كيانورى‏‏‏ فرياد مى‏‏‏زند كه نبايد يورش به حزب و سركوب آن را «پايان و شكست انقلاب» ارزيابى‏‏‏ كرد! بايد در مبارزه روز مردم شركت نمود. بايد نگذاشت ارتجاع به پيروزى‏‏‏ دست يابد!

كيانورى‏ پيش‏تر در همين رساله درباره «مصالح حزب» توضيح مى‏‏‏دهد. به نظر او مبارزه با ارتجاع واپسگرا در آن دوران از اولويت تام برخوردار است و اين مبارزه همان «مصالح حزب» است. كيانورى‏‏‏ با ارزيابى‏‏‏ سياست روز حزب در سال ١٣٧٣ و با درد مى‏‏‏نويسد: «براى‏‏‏ ما جنبش با سركوب حزب پايان يافته تلقى‏‏‏ شد، در حالى‏‏‏كه اين جنبش بسيار بسيار نيرومندتر از آن بود، كه تنها با خروج حزب ما از صحنه خاتمه يابد. اين همان چيزى‏‏‏ بود كه رهبرى‏‏‏ حزب از لابلاى‏‏‏ گفتارهاى‏‏‏ خون‏آلود خود از زندان قصد داشت براى‏‏‏ ما پيغام دهد: زمان، زمان عمده كردن حزب نيست. زمان، زمان شركت در جنبش عمومى‏‏‏ خلق، شركت در مبارزه ميان انقلاب و ارتجاع، شركت در نبرد طبقاتى‏‏‏، قرار داشتن در كنار توده‏هاى‏‏‏ مردم و مخالفت با حاكميت بى‏‏‏بازگشت نيروهاى‏‏‏ واپسگرا است. (تان) رهبرى‏‏‏ حزب، به خاطر نجات جان اعضاء و براى‏‏‏ باقى‏‏‏ ماندن حزب در صحنه مبارزه توده‏ها، از قهرمانى‏‏‏ چشم پوشيد و ما بجاى‏‏‏ اينكه قهرمانى‏‏‏ آن‏ها را، كه دقيقاً در همين چشم پوشى‏‏‏ قرار داشت، به مردم نشان دهيم، سياستى‏‏‏ را در پيش گرفتيم كه ما را از جنبش واقعى‏‏‏ جامعه جدا ساخت و آن‏ها را موجوداتى‏‏‏ تسليم شده و وامانده به مردم معرفى‏‏‏ كرد. چنان خود تسليم را باور كرده‏ بوديم، كه از هر كدام آن‏ها، تا زمانى‏‏‏ كه زنده بودند، به تعداد انگشتان دست هم ياد نكرديم.»

(تان)

بابك گرامى‏‏، درد دلى‏‏ كه شما با جمله «اين  خاطره‏ا‏ى‏‏ است از زندان» بيان مى‏‏داريد و نامه خود را با اين آرزو به پايان مى‏‏بريد كه «اميد به آينده حزب توده ايران در مبارزاتش با رژيم ولايت فقيه» ابراز مى‏كنيد، برا‏ى‏‏ نگارنده بسيار پراهميت و احترام‏برانگيز بوده و من نيز خود را در كنار شما در سنگر نبرد برا‏ى‏‏ مبارزه با حاكميت استبداد‏ى‏‏ سرمايه‏دار‏ى‏‏ حاكم بر ايران مى‏‏دانم. رژيمى‏‏ كه در سيما‏ى‏‏ “ولايت فقيه”، كه ساختار منسوخ و عتيقه‏ا‏ى‏‏ حاكميت جامعه بشر‏ى‏‏ از دوران قبيله‏ا‏ى‏‏ است، ديكتاتور‏ى‏‏ طبقاتى‏‏ خود را در ايران اعمال مى‏‏كند. ساختارى‏ كه نه در خدمت اهداف مردمى‏- آزاديخواهانه و ملى‏- ضدامپرياليستى‏ انقلاب، كه در حمايت از سرمايه‏دارى‏ چپاولگر داخلى‏ قرار گرفت.

خوشحال شدن توده‏اى‏هاى‏ در بند پس از شنيدن خبر تصويب شعار طرد ولايت فقيه توسط حزب در پلنوم هيجدهم قابل درك است. زندانى‏ زير فشار محق است از شنيدن خبر مبارزه براى‏ آزادى‏ خود خوشحال شود. اين يك مسئله است. مسئله ديگر، اين مسئله است كه آيا اين شعار بر زمينه‏اى‏ واقعى‏ و شرايط مساعد براى‏ تحقق آن قرار دارد تا به تواند به هدف اعلام شده دست يابد يا خير؟ اعلام شعار درست، لازم است، اما تحقق بخشيدن به آن نياز به شرايط و ابزار كار ضرورى‏ و زمان مناسب دارد. ناكامى‏ اين شعار در بيست سال گذشته، تجربه در تائيد چه واقعيتى‏ است؟ از فقدان شرايط ضرورى‏ براى‏ تحقق آن حكايت نمى‏كند؟

طبرى‏ در “يادداشت‏ها نوشته‏هاى‏ فلسفى‏ و اجتماعى‏” در نوشتار “نكاتى‏ درباره پراتيك” (صفحه ٧٥) به مسائل زمان ، وسايل عمل و ديگر جوانب پراتيك انقلابى‏ مى‏پردازد كه هنگام تصويب شعار پيش گفته در پلنوم هيجدهم، به آن‏ها توجه لازم مبذول نشده است. نتايج تجربه بيست سال اخير در تائيد نظريات او قرار دارند.

توده‏ا‏ى‏‏ها از همان سال ١٣٥٨ كه به قانون اساسى‏‏ جمهور‏ى‏‏ اسلامى‏‏ را‏ى‏‏ مثبت دادند، ترديد‏ى‏‏ در آن باقى‏‏ نگذاشتند كه ساختار “ولايت فقيه‏” را ساختار‏ى‏‏ منسوخ ارزيابى‏‏ كرده و حذف آن را برا‏ى‏‏ پيشبرد و ژرفش انقلاب ضرور‏ى‏‏ مى‏‏دانند. اين نظر را حزب توده ايران در همان سال با روشنى‏‏ بيان كرد و خواستار حذف آن در متمم قانون اساسى‏‏ شد.

بدين‏ترتيب، ميان نظريات ما در مورد ضرورت حذف اين ساختار عتيقه‏اى‏‏ كه در تجربه بيست سال گذشته در خدمت تحكيم مواضع سرمايه‏دارى‏‏ و پايمان نمودن دستاوردها‏ى‏‏ ترقى‏‏‏خواهانه و آزاد‏ى‏‏طلبانه انقلاب قرار گرفت، كوچك‏ترين اختلاف و زاويه‏ا‏ى‏‏ وجود ندارد.

صحبت بر سر شكل اعمال اين خواست مطرح بوده و هست.

در سال ١٣٥٨، نبرد طبقاتى‏‏ در ايران در سطحى‏‏ در جريان بود كه در آن محمل‏ها‏ى‏‏ واقعى‏‏ و عينى‏‏ و همچنين ذهنى‏‏ برا‏ى‏‏ ژرفش انقلاب وجود داشتند و قدرتمند بودند. تصويب قانون اساسى‏‏ در سال ٥٨ با اصل‏ها‏ى‏‏ دموكراتيك در بخش “حقوق ملت”، كه در صورت اجرا مى‏‏توانست آزاد‏ى‏‏ها‏ى‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏ را در كشور نهادينه سازد، همانقدر بيان كننده ويژگى‏‏ سرشت ترقى‏‏خواهانه انقلاب بهمن ٥٧ بودند، كه اصل‏ها‏ى‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏ در تضمين حقوق دموكراتيك زحمتكشان و ديگر لايه‏ها‏ى‏‏ مردمى‏‏ جامعه قرار داشتند و برپايى‏‏ يك نظام اقتصاد‏ى‏‏ دموكراتيك با گرايش ضد سرمايه‏دار‏ى‏‏ را ممكن مى‏‏ساختند.

انعكاس نبرد طبقاتى‏‏ در سطح حاكميت نامتجانس بيرون آمده از انقلاب بهمن، كه به “نبرد كه بر كه” معروف شد نيز در تائيد امكان پيروز‏ى‏‏ نيروها‏ى‏‏ مردمى‏‏- ضد سرمايه‏دارى‏‏ و ملى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏ قرار داشت. حزب ما برپايى‏ جبهه متحد خلق را شرط اين پيروزى‏ ارزيابى‏ كرده بود. اما دشمن بيكار نماند و همانطور كه مى‏‏دانيم، با انواع توطئه‏ها توانست ورق را به سود اميال آزمندانه خود برگرداند. ترورها و بمب گذار‏ى‏‏ها، برنامه‏ها‏ى‏‏ كودتايى‏‏ و نهايتاً تحميل جنگ عراق و ايران به انقلاب، گام‏هاى‏‏ اين روند ضد مردمى‏‏ و ضد ملى‏‏ را تشكيل دادند.

هنوز تا در آغاز دوران رياست جمهورى‏‏ خاتمى‏‏، شرايطى‏ عينى‏‏ وجود داشت، كه از ادامه نبرد كه بر كه به مفهوم پيشين آن در حاكميت حكايت مى‏‏كرد، كه بزودى‏‏ در بن بست قرار گفت. دو پديده خود را نشان دادند. يكـى‏‏- اين واقعيت كه نيروهاى‏‏ ضد ديكتاتورى‏‏ با ترك مواضع اقتصادى‏‏ ترقى‏‏خواهانه، قادر و يا مايل به سازماندهى‏‏ مقاومت مردم نيستند. خاتمى‏‏ بارها گفت كه پيشبرد اصلاحات تنها با حركت مردم ممكن است. اما خود و يارانش از توان نظرى‏‏ و استحكام ايدئولوژيك ضرور براى‏‏ سازماندهى‏‏ مردم برخوردار نبودند. نكته ديگـر- مصمم بودن لايه‏هاى‏‏ ارتجاعى‏‏ در حاكميت بود، راه رفته انقلاب را تا بپايان بازگردند. سرشت ضد سرمايه‏دارى‏‏ انقلاب را نابود سازند و انقلاب را به سطح انقلابى‏‏ سياسى‏ بورژوايى‏‏ با جابجايى‏ لايه‏هاى‏ حاكم سرمايه‏دارى‏ بازگردانند. به اين منظور ضرورى‏‏ بود با سركوب نيروهاى‏‏ ترقى‏‏خواه و آزاد‏ى‏‏طلب مدافع اهداف مردمى‏ و ملى‏ انقلاب بهمن، كه حزب ما و سازمان فدائيان اكثريت سنگر اول بودند، با پايمال نمودن كليه اصل‏هاى‏‏ بخش “حقوق ملت”، شرايط بازگشت انقلاب را از راه رفته بوجود آورند و به آن تحقق بخشيدند.

با يكدست شدن حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ در انتخابات دوره نهم رياست جمهورى‏‏ همه شرايط لازم براى‏‏ نقض غيرقانونى‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏ پديدار شد و ارتجاع بدون ترديد و تزلزل به آن عمل نمود و در اين زمينه قانون اساسى‏ نوينى‏ را بر كشور تحميل نمود. اين اقدام ضد ملى‏‏ و ناقص استقلال اقتصادى‏ و نهايتاً سياسى‏‏ ايران، از اين رو نيز با سهولت و بدون مقاومت در برابر آن عملى‏‏ شد، زيرا بخش قريب باتفاق نيروهاى‏‏ “چپ” مذهبى‏‏ نيز با ترك مواضع پيشين اقتصادى‏ خود به آن گروئيده بودند.

در چنين شرايط حاكم، ديگر خواست حذف اصل ولايت فقيه از قانون اساسى‏‏ از طريق يك همه‏پرسى‏‏ دموكراتيك در يك متمم قانونى‏‏ اساسى‏‏، خواستى‏ واقع بينانه نيست. اين به اين معنا نيست كه نبايد آن را مطرح ساخت. بايد اين اهرم ترويجى‏ و تبليغاتى‏‏ را به خدمت گرفت، به خدمت گرفت تا روزى‏‏ كه زحمتكشان و همه نيروهاى‏‏ مردمى‏‏ با تجربه خود درك كنند كه تحميل آن به حاكميت، يك تمنا نيست، بلكه تنها از راه يك انقلاب اجتماعى‏‏ ممكن مى‏‏باشد.

شرايط كنونى‏‏ اما در سال‏هاى‏‏ آغازين هشتاد اين سده بوجود آمد و نه در دهه شصت آن. يعنى‏‏ در سالى‏‏ كه پلنوم هيجدهم اين شعار را به تصويب رساند و آن را به شعار حزب توده ايران تبديل نمود.

انتخاب اين شعار باعث شد كه حزب توده ايران با مبارزات واقعى‏‏ مردم و با مقاومت هر چند ضعيف و از روى‏‏ ياس نيروى‏‏ “چپ” مذهبى‏‏ در حاكميت و پيرامون آن قهر كرد. در توضيح اين نكات كيانورى‏‏ در “سخنى‏‏ با همه توده‏ا‏ى‏‏ها” به تفصيل صحبت مى‏‏كند. نگارنده نيز در نوشتار “انشعاب و انفجار در حزب”http://www.tudeh-iha.com/?p=997&lang=fa نكاتى‏‏ را برشمرده است و مى‏‏توان به آن مراجعه نمود. هدف تكرار اين نكات نيست. اما برجسته ساختن اين نكته ضرورى‏‏ است كه مبارزه امروز حول محور دو گانه آزادى‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏ براى‏ دستيابى‏ به اهداف مردمى‏ و ملى‏ انقلاب بهمن، تنها موضع واقع‏بينانه و علمى‏‏ است براى‏‏ حذف انقلابى‏‏ ساختار عتيقه‏‏ى‏‏ ولايت فقيه از دوش جامعه ايرانى‏‏.

اصلى‏‏ترين تضاد جامعه، از بهم‏تنيدگى‏‏ اين دو آماج‏ زحمتكشان و كليه لايه‏هاى‏‏ مردمى‏‏ و ملى‏‏ مردم ميهن ما در نبرد عليه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ تشكيل مى‏شود. طرفداران سرمايه‏دارى‏‏ در ايران مى‏‏كوشند ميان اين دو آماج جدايى‏‏ برقرار سازند. مسئله پراهميت آزادى‏‏هاى‏‏ بورژوايى‏‏ را برجسته سازند. توده‏اى‏‏ها مخالف برقرارى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ قانونى‏‏ نيستند. اما تنها نيرويى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهند كه ميان خواست دموكراتيك مردم با خواست دورنماى‏‏ رشد ترقى‏‏خواهانه جامعه پيوند گسست ناپذير برقرار مى‏كند. پيوند ميان مبارزه براى‏‏ عدالت اجتماعى‏‏ و مبارزه براى‏‏ آزادهاى‏‏ دموكراتيك. پيوند اين دو آماج توسط توده‏اى‏ها تفكيك ناپذير ارزيابى‏‏ مى‏‏شود. توده‏اى‏ها تنها نيرويى‏‏ هستند كه بايد چنين كنند، زيرا به جز توده‏‏ى‏‏ها به مثابه گردان آگاه طبقه كارگر، به جز چپ انقلابى‏‏، به جز مدافعان جامعه سوسياليستى‏‏ هيچ نيروى‏‏ ديگرى‏‏ در جامعه ايرانى‏‏ وجود ندارد كه داراى‏ چنين موضع انقلابى‏‏ باشد.

اين ادعا كه با جدا ساختن مسئله آزادى‏‏ها از مسئله عدالت اجتماعى‏‏ مى‏‏توان گام به گام به هر دو آماج دست يافت، درست آن ابزار ايدئولوژيك “نرم” مى‏‏باشد، كه ارتجاع براى‏‏ انحراف مبارزات حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر از اهداف دوگانه‏اش بكار گرفته است. يعنى‏‏ شكستن پيوند ميان مبارزه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏، شكستن مبارزه براى‏‏ آماج‏هاى‏‏ آنى‏‏ و آتى‏‏ جنبش، كه مبارزه‏ا‏ى‏‏ است براى‏‏ حفظ منافع كل جامعه (مانيفست كمونيستى‏‏). ارتجاع اين سياست ضد توده‏اى‏ خود را در هر دو گونه ممكن آن دنبال مى‏كند. هم در گونه سوسيال دموكراتيك آن و هم در گونه “چپ”روانه آن.

تجربه منفى‏‏ حزب كمونيست عراق در جدا سازى‏‏ ميان اين دو آماج، برقرارى‏‏ حاكميت نواستعمار ليبرالى‏‏ در عراق است (نگاه شود به http://www.tudeh-iha.com/?p=422&lang=fa چنگال استعمار نولیبرال بر تن عراق). تجربه مثبت نبرد اجتماعى‏‏ در ونزوئلا، كه هر روز چهره‏ا‏ى‏‏ روشن‏تر و صريح‏تر در جهت ژرفش انقلاب به سوى‏‏ آماج‏هاى‏‏ ضد سرمايه‏دارى‏‏ به خود مى‏‏گيرد، مى‏‏توانند براى‏‏ ما در درك نكات بالا كمك باشد.

بابك گرامى‏‏، چنين شعارى‏‏ در آن دوران در تائيد القاى‏ باور به برنامه كودتايى‏ دروغين‏ قرار داشت، كه مى‏‏خواستند توده‏ا‏ى‏‏ها به آن اعتراف كنند. بيان اين نكته به اين معنا نيست كه نگارنده، همانطور كه پيش‏تر نيز بيان شد، به خود اجازه مى‏دهد، ترديدى‏‏ در برداشت شما و ديگرانى‏‏ ابراز كند، كه شما در نامه خود برشمرده‏ايد. باوجود اين نمى‏‏توان اين شعار را براى‏‏ آن دوران، شعارى‏ علمى‏‏ و واقع‏بينانه ارزيابى‏‏ كرد. وظايف و آماج‏هاى‏‏ پيش‏رو امروز، اما بمراتب فراتر از تنها اين شعار مى‏‏رود. باقى‏‏ ماندن بر سر اين شعار، ما را در كنار آن بخش از اپوزيسيون قرار مى‏‏دهد و داده است كه خواستار حذف آن‏چنانى‏ ولايت فقيه‏يى‏ مى‏باشد كه مى‏تواند در طيفى‏ از وقايع تحقق يابد كه از امكان انقلاب “مخملى‏‏” تا ورود ارتش آمريكا به ايران را تشكيل مى‏دهد، اما خواستار بازگشت به آماج‏هاى‏‏ مردمى‏‏ و ملى‏‏ انقلاب بهمن نيست. خواستار حفظ گرايش ضد سرمايه‏دارى‏‏ انقلاب بهمن نيست. آن‏ها تنها يك جابجايى‏ قدرت سياسى‏ لايه‏هاى‏ سرمايه‏دارى‏ را خواستار هستند و بس. راه ما از راه اينان جداست. نيروهاى‏ متحد طبقه كارگر را بايد در لايه‏هاى‏ اجتماعى‏ مردمى‏ و ضدامپرياليست جستجو كرد. اين آن نكته پراهميتى‏‏ است كه بايد بر آن پاى‏‏فشرد و براى‏‏ تحقق انقلابى‏‏ آن به مبارزه‏ا‏ى‏‏ يك‏پارچه پرداخت. درباره مسئله اتحادها در “توده‏اى‏ها” نوشتارهاى‏ متعددى‏ انتشار يافته است (مسئله اتحادها ازجمله http://www.tudeh-iha.com/?p=386&lang=fa و http://www.tudeh-iha.com/?p=401&lang=fa و http://www.tudeh-iha.com/?p=497&lang=fa )

بابك گرامى‏، براى‏ دسترسى‏ به توانى‏ يكپارچه و موثر براى‏ مبارزه براى‏ آماج‏هاى‏ مشترك، هر توده‏اى‏ انديشمند و مبارزه بايد امروز به دو پرسش پاسخ گويد:

اول- آيا بايد براى‏ ايجاد يكپارچگى‏ در جنبش توده‏اى‏ از طريق گفتگو صميمانه در محيطى‏ پرتفاهم به مبارز‏ه‏اى‏ انقلابى‏ پرداخت يا خير؟

دوم- تضاد اصلى‏ حاكم بر جامعه ايرانى‏ در شرايط كنونى‏، چيست؟ آيا از دو وجه مبارزه براى‏ آزادى‏ها و عدالت اجتماعى‏ تشكيل مى‏شود كه در اصل‏هاى‏ دموكراتيك “حقوق ملت” و ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏ تضمين شده‏اند يا خير؟

مى‏توان اميد داشت كه شما به عنوان يك توده‏اى‏ با تجربه تلخ زندان نيز نظرتان را درباره دو پرسش بالا بيان كنيد؟

دستتان را مى‏‏فشارم




در نشر اين ”نامه“ قدرى‏‏‏ تأمل نمايد!
علت، پراكندگى‏ نظرى‏ و سازمانى‏ است!

١٣٨٨ / ٢١

شاهرخ گرامى‏‏‏

حق با شماست، تأمل بيشتر مى‏‏‏توانست سدى‏‏‏ موثر در برابر اشتباه باشد. نگارنده از اين تجربه آموخت و نامه‏هاى‏‏‏ بعدى‏‏‏ را منتشر نساخت.

نگارنده همچنين صدور اطلاعيه ١٥ ارديبهشت دبيرخانه كميته مركزى‏‏‏ حزب را ناشى‏‏‏ از بدفهمى‏‏‏ در انتقال مطلب ارزيابى‏‏‏ كرد. اشتباهى‏‏‏ كه مى‏‏‏تواند تجربه‏اى‏‏‏ باشد براى‏‏ مسئولان،‏ تأمل و وسواس بيشترى‏‏ در صدور اطلاعيه‏هايى‏‏‏ اينچنانى‏‏‏ از خود نشان دهند. ترديد ندارم كه شما نيز در اين مورد ارزيابى‏‏‏ مشابهى‏‏‏ داريد و لابد نظرتان را به رفقا نيز بيان داشته‏ايد و تصحيح اشتباه و توضيح ضرور را از آن‏ها نيز تمنا كرده‏ايد.

نگارنده مايل نيست برداشت شما درباره بى‏‏‏ توجهى‏‏‏ به آنچه شما «”وقوف نسبى‏‏‏” (“شك منطقى‏‏‏”)» براى‏‏‏ وجود سناريويى‏‏‏ كه برشمرده‏ايد را نادرست‏ ارزيابى‏‏‏ كند. اما درعين‏حال نمى‏‏‏توان از مد نظر دور داشت كه براه اندختن چنين سناريوهايى‏‏‏ از آن‏رو ممكن است، زيرا اول- شرايطى‏‏‏ مغاير با سرشت حزب توده ايران بر جنبش توده‏اى‏‏‏ حكمفرماست. به عبارت ديگر مبارزه با سناريوها و سناريونويس‏ها، از مبارزه با پراكندگى‏‏‏ نظرى‏‏‏ و سازمانى‏‏‏ در حزب توده‏ ايران آغاز مى‏‏‏شود؛ و

دوم- امكان سواستفاده سناريونويس‏ها‏‏ از تحميل سكوتى‏‏‏ غيرمستدل و مغاير با سرشت پيش گفته در جنبش توده‏اى‏‏‏ ناشى‏ مى‏شود. سكوت ميان توده‏اى‏‏‏ها. به جاى‏‏‏ گفتگو و تبادل نظر ميانشان، به آن‏ها برخوردى‏‏‏ دشمنانه در مناسباتشان تحميل شده است.

شرايط فوق در مغايرت و تضاد قرار دارد با ضرورت بحث و گفتگوى‏‏‏ زنده و خلاق و صميمانه ميان توده‏اى‏‏‏ها، در نشست‏هاى‏‏‏ حزبى‏‏‏، در سمينارهاى‏‏‏ علمى‏‏‏- سياسى‏‏‏، و حتى‏‏‏ در امكانات جديد الكترونيكى‏‏‏.

در “نويد نو”، تارنگاشتى‏‏‏ كه يك توده‏اى‏‏‏ به نام “هاتف رحمانى‏‏‏” منتشر مى‏‏‏سازد، در روز ١٥ اسفند ١٣٨٧ نوشتارى‏‏‏ تحت عنوان “بحثى‏‏‏ در ماهيت مدعيان” انتشار يافته است. در آنجا به درستى‏‏‏ حزب يك «ارگانيسم زنده» ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏شود كه «هماره مى‏‏‏تواند محل تجمع ديدگاه‏هاى‏‏‏ متفاوت و گاه حتى‏‏‏ متضادى‏‏‏ باشد كه خود عامل پويايى‏‏‏ هر حزب و سازمانى‏‏‏ است. اما اين تنوع ديدگاه‏ها تنها بنا به تعهد به خرد جمعى‏‏‏ و گزينش راى‏‏‏ اكثريت با كاربست اصول اساسنامه‏اى‏‏‏ حزب تراز نوين و مديريت آن توسط روش سانتراليسم دموكراتيك به زندگى‏‏‏ مسالمت‏آميز زير سقف حزب [بخوان واحد] ادامه مى‏‏‏دهند.»

درواقع نيز حزب توده‏ ايران داراى‏‏‏ چنين ساختارى‏‏‏ بوده است. اجازه دهيد با در ميان گذاشتن نمونه‏هايى‏‏‏ در تائيد نظر هاتف رحمانى‏‏‏، اهميت درونمايه نظر او را برجسته سازم. در يكى‏‏‏ از نشست‏ها در “كميته برون مرزى‏‏‏” كه در آن رفيق خاورى‏‏‏، نديم و نگارنده شركت داشتيم، رفيق عزيز خاورى‏‏‏ با اشاره به دستگيرى‏‏‏هاى‏‏‏ گسترده در ايران، از آن صحبت كرد كه “على‏‏‏ مانده و حوضش”. توسعه نفرات كميته موضوع بحث بود. دو نفر از اعضاى‏‏‏ كميته مركزى‏‏‏ حزب كه پيش‏تر از ايران خارج شده بودند، زنده‏ياد حميد صفرى‏‏‏ بود و بابك امير خسروى‏‏‏. رفيق خاورى‏‏‏ خواست مذاكره‏اى‏‏‏ با بابك امير خسروى‏‏‏ انجام شود و شايد بتوان او را در كارها شركت داد. پيش‏تر او به خاطر معالجه از ايران خارج شده بود، ولى‏‏‏ پس از درمان به ايران بازنگشته بود. ازاين‏رو بنا به دستور رهبرى‏‏‏ حزب، تماس رسمى‏‏‏ سازمان‏هاى‏‏‏ خارج از كشور با او  قطع شده بود. توافق شد كه از او براى‏‏‏ شركت در نشستى‏‏‏ به كميته برون مرزى‏‏‏ دعوت شود. در روز موعود در خانه رفيق نديم در برلين دموكراتيك، بابك در آغاز جلسه خواستار انتقال مركز حزب به غرب شد. رفيق خاورى‏‏‏ با صراحت پيشنهاد را رد كرده و با لحنى‏‏‏ پرهيجان گفتند: «رگ گردن من را هم بزنيد، اينكار را نخواهم كرد.» ادامه جلسه ديگر ممكن نبود و نتيجه‏اى‏‏‏ از جلسه حاصل نشد. اما بابك امير خسروى‏‏‏ كه يكى‏‏‏ از اعضاى‏‏‏ كميته مركزى‏‏‏ حزب بود، به طور طبيعى‏‏‏ به نشست پلنوم هيجدهم دعوت شد و در آن شركت داشت.

زنده‏ياد منوچهر بهزادى‏‏‏، كه يكى‏‏‏ از آموزگاران پركار و خستگى‏‏‏ناپذير توده‏اى‏‏‏ها و مورد “استثمار” توده‏اى‏‏‏ها در اروپاى‏‏‏ باخترى‏‏‏ بود (او در جلسات هر چند ماه يك‏بار در ليپزيك، چند شبانه روز متوالى‏‏‏ به هر پرسشى‏‏‏ كه مطرح مى‏‏‏شد، با صبر و حوصله پاسخ مى‏‏‏داد) و در مواقع صحبت، اگر سخنى‏‏‏ از رفيقى‏‏‏ در يكى‏‏‏ از كشورهاى‏‏‏ غربى‏‏‏ از طرف ملاقات كنندگان مطرح مى‏‏‏شد، بسيار با احساس مسئوليت و حساسيت صحبت مى‏‏‏كرد، به نحوى‏‏‏ كه ملاقات كنندگان هيچگاه نمى‏‏‏توانستند از سخنان او به اين نتيجه برسند كه آيا فردى‏‏‏ كه نامش گفته شده است، در ارتباط با حزب هست يا خير. چنين رفيق بسته و با انظباطى‏‏‏، دو بار درباره بابك امير خسروى‏‏‏ سخن گفت. مضمون سخنانش اين بود كه بابك كه در شرق تحصيلات خود را به پايان رسانده بود و در ارتباط با مسئولان‏ كنفدراسيون جهانى‏‏‏ دانشجويان فعال بود، در ارتباط با مسئله عضويت كنفدراسيون در “سازمان جهانى‏‏‏ جوانان و دانشجويان دموكرات” تسليم خواست مسئولان كنفدراسيون شد و جاى‏‏‏ سازمان جوانان توده ايران را در سازمان جهانى‏‏‏ جوانان و دانشجويان دموكرات به آن‏ها واگذار كرد و خود به غرب كوچ نمود. باوجود اين، بابك امير خسروى‏‏‏ عضو حزب باقى‏‏‏ ماند و در پلنوم هفدهم شركت كرده به عضويت كميته مركزى‏‏‏ نيز انتخاب شد.

نمونه ديگر. بابك امير خسرى‏‏‏ يكى‏‏‏ از اعضاى‏‏‏ “كميته شهرستان‏ها” بود كه به مسئوليت زنده‏ياد جوانشير و با شركت زنده‏ياد كى‏‏‏منش، شلتوكى‏‏‏، بابك امير خسروى‏‏‏، نگارنده و  برخى‏‏‏ ديگر از رفقا، جلسات منظمى‏‏‏ در دفتر حزب در خيابان ١٦ آذر برگزار مى‏‏‏كرد و به مسائل شهرستان‏ها رسيدگى‏‏‏ مى‏‏‏نمود. تا آنجا كه نگارنده به خاطر دارم، خسروى‏‏‏ به دو ماموريت فرستاده شد. يك بار به خوزستان و به كمك زنده‏ياد عسگر دانش (كه در روزهاى‏‏‏ آغاز جنگ در خرمشهر اولين شهيد توده‏اى‏‏‏ در جنگ بود) و يك بار نيز با حميد صفرى‏‏‏ به آذربايجان- تبريز. نتايج هر دوبار سفر منفى‏‏‏ بود. برخوردهايى‏‏‏ ميان خسروى‏‏‏ و رفقاى‏‏‏ محلى‏‏‏ پيش آمده بود و ماندن طولانى‏‏‏ او در هيچ يك از دو محل ممكن نشد. در هر دو مورد اجماع نظر در كميته شهرستان‏ها، در تائيد نظريات رفقاى‏‏‏ محلى‏‏‏ بود. باوجود اين، عضويت خسروى‏‏‏ هم در كميته شهرستان‏ها بقوت خود باقى‏‏‏ ماند و همچنين در عضويت او در كميته مركزى‏‏‏ نيز تغييرى‏‏‏ حاصل نشد.

ناگفته نماند كه در سفر به آذربايجان، رفيق صفرى‏‏‏ نيز شركت داشت. او نيز همانند خسروى‏‏‏ با مسئولان محلى‏‏‏ دچار اختلافات غيرقابل حلى‏‏‏ شد و مجبور شد ماموريت را بپايان برساند.

زنده‏ياد نورالدين كيانورى‏‏‏ نيز در رساله تحليلى‏‏‏ خود تحت عنوان “سخنى‏‏‏ با همه توده‏اى‏‏‏ها” در سال ١٣٧٣، به وجود اختلاف نظر در حزب اشاره دارد و مى‏‏‏گويد تاريخ حزب توده ايران، «تاريخ اين مبارزات درون حزبى‏‏‏‏‏»، تاريخ مبارزه انديشه‏هاى‏‏‏‏‏ توده‏اى‏‏‏‏‏ عليه انحراف از آن بوده و با اشاره به “كتاب خاطرات” خود، در ادامه مى‏‏‏نويسد: «تصور اينكه وى‏‏‏ پس از هشتاد سال زندگى‏‏‏، ناگهان به ياد خاطرات جوانى‏‏‏ و اختلافات خود با اين يا آن فرد يا سياست افتاده است، به كل دور از واقعيت است. هدف او از بيان اين خاطرات، نشان دادن اين واقعيت‏ها به همه ما بوده است كه تاريخ حزب توده ايران هرگز خالى‏‏‏ از مبارزه با انحرافات چپ يا راست نبوده و برعكس، اين تاريخ در همين مبارزه است كه شكل گرفته و تكامل يافته است، اينكه اعضاء حزب كوركورانه در مقابل هر فرد، هر اكثريت و اقليت و هر سياستى‏‏‏ تسليم نگردند، اينكه با مشى‏‏‏ كنونى‏‏‏ حزب تماماً مخالف است و بالاخره اينكه هيچ اصلى‏‏‏ مطلق نيست و در شرايط استثنايى‏‏‏ مى‏‏‏توان، براى‏‏‏ نجات مصالح حزب و جنبش، بطور استثنايى‏‏‏، پاره‏اى‏‏‏ اصول را ناديده گرفت.»

همانطور كه ديده مى‏‏شود، تجربه حزب توده ايران و موفقيت آن در طول زمان، واقع‏بينانه بودن سخنان تئوريكى‏‏‏ را كه هاتف رحمانى‏‏‏ در نوشتار پيش گفته مطرح مى‏‏‏سازد، نشان مى‏‏‏دهد. اين سياست اما از طرف رهبرى‏‏ پس از پلنوم هيجدهم دنبال نشد. اخراج و كنار گذاشتن كه من آن را “اخراج سرد” ناميدم، به سياست روز سازمانى‏‏ حزب تبديل شد. هر اختلاف نظرى‏‏ و ارزيابى‏‏ به جدايى‏‏ كشيد. سرنوشت شخصى‏‏ نگارنده در اين زمينه نمونه‏وار است. نگارنده كه عضو كميته مركزى‏‏ حزب است، از حق اساسنامه‏اى‏‏ شركت در كنگره سوم حزب محروم شد، از اين راه كه به جلسه راه داده نشد و از انجام ماموريت حزبى‏‏ خود در شرايط دموكراتيك و مسالمت‏آميز زندگى‏‏ درونى‏‏ حزب محروم شد.

نه تنها حق فردى‏‏ نگارنده و شمارى‏ ديگر از رفقاى‏ كميته مركزى‏ حزب پايمال شد، بلكه نيرو و توانى‏‏ كه مى‏‏توانست در خدمت مصالح حزب و در درون سازمان حزبى‏‏ موثر واقع شود، مى‏‏بايست امكانات ديگرى‏‏ را به خدمت مى‏‏گرفت. انتشار تارنگاشت “توده‏اى‏‏ها” علت نيست، معلول حاكم بودن چنين وضع و سياست غيرتوده‏اى‏‏ و غير ضرور بر زندگى‏‏ حزب توده ايران است.

اين نكات را نگارنده در نوشتارى‏‏ كه تاكنون انتشار نيافته اما از اول ماه مه امسال در اختيار رفيق عزيز خاورى‏‏ و ديگر مسئولان حزبى‏‏ قرار داده شده است، برشمرده و توضيح داده است. تكرار آن‏ها اينجا ضرورى‏‏ نيست. اما اين نكته بايد برجسته شود، كه سياست حاكم بر زندگى‏‏ حزب، يعنى‏‏ جدايى‏‏هاى‏‏ مزمن و مضر براى‏‏ مبارزات حزب، سكوت تحميل شده ميان توده‏اى‏‏ها، فقدان امكان نشست‏ها و سيمنارهاى‏‏ سياسى‏‏- علمى‏‏ و همه و همه ديگر امكانات تز دست رفته از يك سو، و قلعه‏نشينى‏‏ انديشه مسئولان حزبى‏‏ از سوى‏‏ ديگر، همگى‏‏ از نادرستى‏‏ ارزيابى‏‏ كنونى‏‏ حزب از شرايط حاكم بر ايران نشئت گرفته است. ناتوانى‏‏ در مستدل ساختن اين سياست، و ناتوانى‏‏ روشنفكرانه براى‏‏ پاسخ به انتقادها علت شرايط حاكم مى‏‏باشد. بحث و گفتگو درونمايه مبارزات سالم درون حزبى‏‏ است. هنگامى‏‏ كه راه و دالان‏هاى‏‏ لازم براى‏‏ آن بوجود نيايد، در اشكالى‏‏ بروز مى‏‏كند كه ما با آن اكنون روبرو هستيم. از اين روست كه مبارزه ريشه‏اى‏‏ با اين بروزها، از مجراى‏‏ مبارزه با پراكندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در حزب مى‏‏گذرد.

شاهرخ گرامى‏‏‏

به نظر مى‏‏‏رسد، فراتر از درس‏ پيش‏گفته كه ناشى‏‏‏ از اشتباه‏هاى‏‏‏ “تاكتيكى‏‏‏” است، بتوان اين نكته را برجسته ساخت كه فرهنگ پيش‏رفته و مترقى‏‏‏ در درون حزب كه دسترسى‏‏‏ به آن در يك نبرد طولانى‏‏‏ درون حزبى‏‏‏ ممكن شده بود و زنده‏ياد طبرى‏‏‏ از ايجاد شدن اين فرهنگ در حزب در كتاب “چهره يك انسان انقلابى‏‏‏” اظهار خشنودى‏‏‏ مى‏‏‏كند، در سال‏هاى‏‏‏ پس از برگزارى‏‏‏ پلنوم هيجدهم ازبين رفت. با بدست گرفتن سكان رهبرى‏‏‏ حزب توسط زنده‏ياد حميد صفرى‏‏‏ در شرايطى‏‏‏ كه رهبران پيشين حزب زير ساطور دشمن به خون كشيده شده بودند، اين تجربه موفق حزب نيز پايمال گشت و پيامد منفى‏‏‏ آن شرايط پراكندگى‏‏‏ است كه با آن دست بگريبان هستيم.

اشتباه‏هاى‏‏‏ پيش آمده  مورد انتقاد شما و من و به طور قطع مورد انتقاد همه توده‏اى‏‏‏ها كه با احساس مسئوليت در برابر سرنوشت حزب توده ايران واكنش نشان مى‏‏‏دهند، پيامد و بروز اين شرايط تحميل شده به حزب توده ايران است.

ازاين‏رو مبارزه براى‏‏‏ برطرف ساختن اين ناهنجارها، مبارزه براى‏‏‏ پايان بخشيدن به پراكندگى‏‏‏ نظرى‏‏‏ و سازمانى‏‏‏ در حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏‏‏ است. نگارنده در نوشتارهاى‏‏‏ بسيارى‏‏‏ در اين زمينه نظريات خود را مطرح ساخته است و مى‏‏‏تواند به شما و ديگر علاقمندان توصيه كند، آن‏ها را از منظر منافع حزب دوباره بخوانند. بدون پايان بخشيدن به پراكندگى‏‏‏ نظرى‏‏‏، بدون مبارزه با برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏ وخارجى‏‏‏ براى‏‏‏ پاره پاره كردن حزب و رهبرتراشى‏‏‏ براى‏‏‏ آن ممكن و موثر نيست.

اين تنها پيامى‏‏‏ است كه نگارنده براى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏هاى‏‏‏ ديگر دارد و بس!

هنگامى‏‏‏ كه شما و احتمالا توده‏اى‏‏‏هاى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ نيز با كوشش نگارنده براى‏‏‏ مبارزه با پراكندگى‏‏‏ نظرى‏‏‏ در حزب موافق نيستيد يا حتا آن را «سالوس» مى‏‏‏ناميد، براى‏‏‏ نگارنده سنگين و دردناك است. اما مگر امكان ديگرى‏‏‏ براى‏‏‏ متقاعد ساختن شما و ديگر توده‏اى‏‏‏ها وجود دارد، جز همين كوشش توضيح و نشان دادن زمينه تئوريك و انديشه‏اى‏‏‏ آنچه بيان مى‏‏‏شود. اين آن شيوه‏اى‏‏‏ است كه من در حزب و از آموزگاران توده‏اى‏‏‏ام آموخته‏ام و با اين اميد بيان مى‏‏‏كنم، كه شايد بر دل نشيند. اين وظيفه‏اى‏‏‏ است كه زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏ در پيش‏گفتار اثرش “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” به ابديت سپرده است. او در آنجا مى‏‏‏نويسد: «ضرورت كوشش براى‏‏‏ اجتهاد در مسائل تئورى‏‏‏ عمومى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏- لنينيستى‏‏‏ انكار ناپذير است و تئورى‏‏‏ از هر سخن الكنى‏‏‏ در اين زمينه مى‏‏‏تواند غنى‏‏‏تر شود. … به هر صورت هر نسلى‏‏‏ كه در مبارزه شركت مى‏‏‏كند، بايد دريافت و منش خود را از انطباق تئورى‏‏‏ عام بر پراتيك به دست دهد و به عبارت ديگر، تجارب خود را جمع‏بندى‏‏‏ كند. معناى‏‏‏ سير تكاملى‏‏‏ تئورى‏‏‏ها و ژرفش در ماهيت‏عام دمبدم تازه‏تر و عميق‏تر، جز اين نيست.»

آيا هنگامى‏‏‏ كه شما با خشمى‏‏‏ غيرمستدل و بيانى‏‏‏ غيردوستانه و با لحنى‏‏‏ تمسخرآميز كوشش بالا را «سالوس» مى‏‏‏ناميد، آن نمى‏‏‏كنيد كه طبرى‏‏‏ آن را «دوست نوازى‏‏‏ و دشمن گدازى‏‏‏» مى‏‏‏نامد؟ شما مى‏‏‏نويسد: «حال هم مقاله در پى‏‏‏ مقاله كه حزب برخوردش با انتشار چنين “نامه”اى‏‏‏ بر روى‏‏‏ سايت شما “روشنگرى‏‏‏ روا – مضمونى‏‏‏ غيردقيق – برداشتى‏‏‏ نادرست” مى‏‏‏باشد و هيئت اجرايى‏‏‏ حزب و رفيق “عزيز”تان خاورى‏‏‏ را تا آخر عالم به زير شرمسارى‏‏‏ منطق “ديالكتيكى‏‏‏”تان قرار مى‏‏‏دهيد. اين، “مبارزه و بحث نظرى‏‏‏ در راه وحدت حزب” نيست. اين سالوس است و لاغير.»

شما عزيز خطاب كردن رفيق خاورى‏‏‏ را توسط من، سالوسى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏كرده‏ايد. واقعيت اما چنين نيست. ارزيابى‏‏‏ نگارنده از شخصيت رفيق عزيز خاورى‏‏‏، پيش‏تر در پاسخ به “آرمان” بيان شده بود  http://www.tudeh-iha.com/?p=989&lang=fa . با نام و مبارزات او و زنده‏ياد حكت‏جو من در سال‏هاى‏‏‏ دور و ازجمله روزهاى‏‏‏ اعتصاب غذايمان در كالسروهه، شهر مقر دادگاه عالى‏‏‏ آلمان، آشنا شدم كه براى‏‏‏ لغو حكم اعدام برا٢ آن‏ها و براى‏ رفقاى‏ زنده‏ياد صابر محمدزاده و اصف‏رزم‏ديده به اعتصاب نشسته بوديم و هر روز به سخنان ازجمله زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏ از راديو پيك ايران گوش فرا مى‏‏‏داديم، كه به همين منظور به بلغارستان، محل پخش راديو رفته بود. همه اين‏ها و ازجمله امضا جمع‏كردن بر روى‏‏‏ كارت‏هايى‏‏‏ كه با عكس كودكان خردسال حكمت‏جو مزين بود، گذشته خاطرات و رشته‏هاى‏‏‏ احساسى‏‏‏ و عطوفتى‏‏‏ بين نگارنده و رفيق عزيز خاورى‏‏‏ و ديگر توده‏اى‏‏‏ها را تشكيل مى‏‏‏دهد.

اين رشته‏ها اما به اين معنا نيست كه ما مجاز هستيم از طرح اختلاف نظر با همين عزيزان دورى‏‏‏ جويم، هنگامى‏‏‏ كه مصالح حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران كه با مبارزه خود از منافع جامعه در كليت آن دفاع مى‏‏‏كند (مانيفست كمونيستى‏‏‏)، در ميان است. عزيز داشتن و در عين حال در بحثى‏‏‏ با صراحت و روشنى‏‏‏، با لحنى‏‏‏ صميمانه و سازنده و با هدف وصل و نه فصل، نظريات خود را به طور مستدل و مبتنى‏‏‏ بر انديشه علمى‏‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏‏ و ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏ مطرح كردن، يك وحدت ديالكتيكى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد. اين چنين برخورد، درونمايه سخنى‏‏‏ است كه كيانورى‏‏‏ مورد توجه قرار مى‏‏‏دهد و مى‏‏‏گويد: تاريخ حزب، تاريخ اين اختلاف نظرهاست. و جوانشير در “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران” مى‏‏‏گويد، اين تاريخ حزب است، حزب تاريخ ديگرى‏‏‏ ندارد.

تكيه يك‏سويه به “عزيز”، پرورش كيش شخصيت در حزب است. تكيه يك سويه به اختلاف نظر، پديد آوردن جدايى‏ و پراكندگى‏ در حزب است. وحدت ديالكتيكى‏ اين دو، سياستى‏ توده‏اى‏ و در خدمت مصالح حزب مى‏باشد.

بيگانگى‏‏ ايجاد شده با مقوله‏هاى‏‏ تئوريك و انديشه ماركسيستى‏‏، با لفظ “ديالكتيك” در حزب است كه اجازه مى‏‏دهد به كاربردن آن در تحليل‏ها به وسيله تمسخر تبديل شود. زمانى‏‏ كه على‏‏ خدايى‏‏ درباره به كار گرفتن مقولات تئوريك مى‏‏نويسد: مثل در كلاس، درس پس مى‏‏دهند و شما به تمسخر لفظ ديالكتيك را در گيومه قرار مى‏‏دهيد، ما به قول انگلس با درختانى‏‏ روبرو هستيم، كه در واقع جنگل را به نمايش مى‏‏گذارند. اين‏ها نشانه‏هاى‏‏ “ايدئولوژى‏‏زدايى‏‏” از حزب هستند كه حميد صفرى‏‏ مى‏‏خواست به آن را در كنگره سوم حزب از راه طرد انديشه ماركسيستى‏‏ از برنامه حزب تحقق بخشد.

در روزهاى‏‏‏ گذشته، هنگام نگارش نوشتار “بى‏‏‏بى‏‏‏سى‏‏‏ مى‏‏‏پرسد …، غنى‏‏‏نژاد …” پاسخ مى‏‏‏دهد، براى‏‏‏ تازه كردن وقايع در خاطره در ارتباط با مبارزات براى‏‏‏ ملى‏‏‏ كردن صنايع نفت ايران در سال ١٣٢٩، كتاب “سالنامه توده” (١٣٤٩) را ورق مى‏‏‏زدم و مقاله زنده‏ياد حميد صفرى‏‏‏ را درباره “نفوذ امپرياليسم در ايران” مرور كردم. به ياد خاطره‏اى‏‏‏ افتادم از رفيق زنده‏ياد منوچهر بهزادى‏‏‏. او در همان سال‏ها، مطالعه اين مقاله را توصيه كرد با اين اشاره كه «كار علمى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏ برجسته‏اى‏‏‏ است». در موقع مرور آن، اين جمله بهزادى‏‏‏ درباره رساله‏اى‏‏‏ به خاطرم آمد كه گويا تز دكتراى‏‏‏ حميد صفرى‏‏‏ بود. رفيقى‏‏‏ كه مورد تمجيد بهزادى‏‏‏ قرار داشت، در عين حال ميان آن دو اختلاف ارزيابى‏‏‏ كيفى‏‏‏ متفاوت از انقلاب بهمن پديد آمد. اگر چه من نيز ارزيابى‏‏‏ بهزادى‏‏‏ را از انقلاب و وظايف حزب توده ايران در برابر انقلاب مورد تائيد قرار مى‏‏‏دهم، نمى‏‏‏توانم و مجاز نيستم، كار علمى‏‏‏ برجسته صفرى‏‏‏ را نفى‏‏‏ كنم و يا حتى‏‏‏ خط بطلان بر آن كشم. با چنين كارى‏‏‏، من، كه خود را توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏دانم، بر صفحه‏اى‏‏‏ از  تاريخ حزبم خط بطلان كشيده‏ام. چطور مى‏‏‏توان چنين شيوه و منشى‏‏‏ را «سالوسى‏‏‏» ناميد؟ و از شنيدن اين تهمت از زبان شاهرخ گرامى‏‏‏، متاثر نشد و با درد دل شب را نگذراند؟




بى‏‏بى‏‏سى‏‏ مى‏‏پرسد: ملى‏‏كردن نفت خوب بود يا بد؟
غنى‏‏نژاد: بد بود، زيرا امروز ٨٠ درصد صنعت نفت را بايد خصوصى‏‏ بكنيم

١٣٨٨ / ٢٠

آقاى‏‏ موسى‏‏ غنى‏‏نژاد يك دكتر اقتصاد است. او با راديو بى‏‏بى‏‏سى‏‏ كه مركزش در لندن است و وظيفه‏اش دفاع از منافع امپرياليسم انگلستان، يك سال پيش، يعنى‏‏ در خرداد ١٣٨٧ مصاحبه‏اى‏‏ داشته است. خرداد، ماهى‏‏ است كه در آن پس از تصويب قانون ملى‏‏ شدن صنايع نفت ايران در روز ٢٩ اسفند ١٣٢٩، از شركت انگليسى‏‏ نفت جنوب در روز ٢٩ خرداد ماه ١٣٣٠ خلع‏يد بعمل آمد. بى‏‏دليل هم نيست كه اين مصاحبه كه هدف آن نفى‏‏ سرشت استقلال‏گرانه ملى‏‏ كردن صنايع نفت ايران در قريب به شصت سال پيش است، در چنين ماهى‏‏ انجام شود و مصاحبه‏كننده، راديو بى‏‏بى‏‏سى‏‏ انگلستان باشد. آفرينى‏‏ كه غنى‏‏نژاد به على‏‏ امينى‏‏، ناقد قرارداد تحميلى‏‏ و استقلال شكنانه و استعمارى‏‏ كنسرسيوم نفت در همين مصاحبه ارزانى‏‏ مى‏‏دارد نيز داراى‏‏ همين منطق است.

هدف سطور كنونى‏‏ “پولميك” با آقاى‏‏ غنى‏‏نژاد نيست. هدف نشاندادن نبرد ميان خلق‏هاى‏‏ ميهن ما از يك سو و امپرياليسم و عمال آن از سوى‏‏ ديگر است. هدف اين نبرد تاريخى‏‏، كماكان دستيابى‏‏ به استقلال ملى‏‏ در برابر يورش استعمارى‏‏، نواستعمارى‏‏ و استعمارنوليبرالى‏‏ امپرياليسم است. زيرا استدلال براى‏‏ خصوصى‏‏ سازى‏‏ ٨٠ درصد صنايع نفت كه آقاى‏‏ دكتر موسى‏‏ غنى‏‏نژاد به مثابه دليل براى‏‏ نادرستى‏‏ ملى‏‏ كردن صنايع نفت و گاز ايران برمى‏‏شمرد، تكرار منطق نسخه نوليبرال “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” امپرياليستى‏‏ است. استدلالى‏‏ است نه تنها در برابر خلق‏هاى‏‏ ميهن ما، كه در برابر مردم كليه كشورهاى‏‏ غارت شده.

درس اقتصادى‏‏ كه آقاى‏‏ موسى‏‏ غنى‏‏نژاد آموخته‏اند، درس اقتصادى‏‏ نمى‏‏باشد كه خلق‏هاى‏‏ ميهن ما به آن نياز دارند. آن‏ها به درس “اقتصاد سياسى‏‏” نياز دارند. “اقتصاد” به معناى‏‏ چرتكه انداختن و جمع و تفريق كردن، يك حسابرسى‏‏ كاسبكارانه و نه يك علم اجتماعى‏‏ است. صرفنظر از آنكه اين حسابرسى‏‏ را نيز آقاى‏‏ دكتر دستكارى‏‏ شده به پايان مى‏‏رساند، زيرا گناه حيف و ميل ثروت نفت مردم توسط حاكمان خائن و وابسته به امپرياليسم را به حساب مردم گذاشته و مردم را براى‏‏ «گرفتارى‏‏هاى‏‏ نفتى‏‏ و اقتصادى‏‏ بيشتر» مسئول مى‏‏داند.

دكتر غنى‏‏نژاد بخش “سياسى‏‏” اقتصاد در خدمت مردم را از محاسبه حذف مى‏‏كند. آنوقت مى‏‏توان به راحتى‏‏ تاريخ نبرد آزاديبخش خلق‏هاى‏‏ ميهن ما را عليه كوشش استعمارگران براى‏‏ به بند كشيدن مردم و كشور كه در سه قرن اخير، خط سرخ جانفشانى‏‏ها و از خود گذشتگى‏‏هاى‏‏ بسيار بوده و قهرمانى‏‏ و حماسه آفريده است را خط زد و كوشيد آن را از حافظه ملى‏‏ و ميهن‏دوستانه مردم زدود.

جنبش تنباكو، انقلاب مشروطه، جنبش‏هاى‏‏ خيابانى‏‏، جنگل، پسيان، جنبش ملى‏‏ شدن صنايع نفت، مبارزات عليه رژيم سلطنتى‏‏‏ پهلوى‏‏ها و نهايتاً انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما خط سرخ تاريخ مبارزات خلق‏هاى‏‏ ميهن ما عليه ديكتاتورى‏‏ حاكمان جبار و وابسته داخلى‏‏ و عليه متحدان امپرياليستى‏‏ آن‏ها در دفاع از استقلال ايران بوده است.

اين مبارزات سياسى‏‏- اقتصادى‏‏ وحدتى‏‏ جداناپذير را در هستى‏‏ خلق‏ها ميهن ما عليه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ تشكيل مى‏‏دهند. هنگامى‏‏ كه غنى‏‏نژاد مى‏‏گويد: «امروز به اين نتيجه رسيده‏ايم كه ٨٠ درصد صنعت نفت را هم بايد خصوصى‏‏ بكنيم»، دقيقاً سرشت ضد ملى‏‏ برنامه سياسى‏‏- اقتصادى‏‏ نوليبرال امپرياليستى‏‏ را مطرح مى‏‏سازد. برنامه‏اى‏‏ كه هدف آن تحميل استعمار نوليبرالى‏‏ به خلق‏هاى‏‏ ميهن ما و نقض استقلال اقتصاى‏‏ كشور است. قرارداد كنسريوم نفت بعد از كودتاى‏‏ آمريكايى‏‏ ٢٨ مرداد در شكل نوليبرال آن تكرار مى‏‏گردد. بزرگداشت از على‏‏ امينى‏‏ كه نيم قرن پيش اين قرارداد را امضا كرد، بزرگداشت از على‏‏ امينى‏‏هاى‏‏ امروز است. آفرين گفتن به اين‏هاست كه در مجمع مصلت نظام نشسته‏اند!

«بوروكراسى‏‏ عظيم دولتى‏‏» كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ و رانت‏خوار برپاداشت تا جيب‏هاى‏‏ “آقازاده‏ها” را پركند، بهانه براى‏‏ اعمال ضد ملى‏‏ترين  گام عليه زيربناى‏‏ استقلال اقتصادى‏‏ ايران مى‏‏گردد و اعلام مى‏‏شود كه خصوصى‏‏ سازى‏‏ صنايع نفت و گاز كه «سياست‏هاى‏‏ كلى‏‏ اصل ٤٤ كه مجمع تشخيص مصلحت تهيه كرده و ابلاغ هم شده» بايد بى‏‏چون و چرا به مورد اجرا گذاشته شود، زيرا، «قانونش را [هم] داريم». آقاى‏‏ غنى‏‏نژاد با اين پاسخ، به پرسش كننده راديوى‏‏ بى‏‏بى‏‏سى‏‏ آرامش مى‏‏بخشد كه با نگرانى‏‏ پرسيده بود: «آيا اين شدنى‏‏ است؟» كه صنايع نفت «به يك شركت اقتصادى‏‏» تبديل شود و توسط سرمايه هرزه و سواداگر مالى‏‏ امپرياليستى‏‏ در بورس بازار اوراق بهادار “خريده” شود؟

با پرسش و پاسخ‏هاى‏‏ بالا، وحدت پيش گفته اقتصادى‏‏- سياسى‏‏ روند ضد ملى‏‏ خصوصى‏‏ سازى‏‏ صنايع نفت و گاز ايران نا خواسته به نمايش گذاشته مى‏‏شود و كوشش دكتر اقتصاد براى‏‏ خاك ريختن به چشم مردم ميهن ما افشا مى‏‏گردد.

دكتر موسى‏‏ غنى‏‏نژاد در مصاحبه خود سخنى‏‏ نيز با «دوستان چپ» دارد و مى‏‏گويد:

«من هميشه يك بحثى‏‏ با دوستان چپ بر سر تئورى‏‏ ارزش اضافى‏‏ ماركس  – تئورى‏‏ استثمار –  دارم كه مى‏‏گويد ارزش اقتصادى‏‏ [تكيه از نگارنده] كالاها برابر است با كارى‏‏ كه در آن‏ها صورت گرفته. من اين تئورى‏‏ را قبول ندارم و به نظر من غلط است. چون تئورى‏‏ در بحث قيمت [تكيه از نگارنده] كالا تنها طرف عرضه را مى‏‏بيند و طرف تقاضا را ناديده مى‏‏گيرد.»

آنچه كه غنى‏‏نژاد به عنوان يك دكتر اقتصاد به ماركس نسبت مى‏‏دهد، درك خودش است از آنچه كه ماركس بيان كرده. اگر اين درك توسط غنى‏‏نژاد يك سوتفاهم و بدفهمى‏‏ نباشد، كه به نظر مى‏‏رسد كه نيست، زيرا بيانى‏‏ است دقيقاً در خدمت استدلالى‏‏ كه مى‏‏خواهد ديرتر مطرح سازد، نشان قصد سوى‏‏ او در «بحث با دوستان چپ» است.

ماركس در هيچ‏جا از آثارش از «ارزش اقتصادى‏‏ كالا» سخنى‏‏ به ميان نياورده است. او براى‏‏ كالا يك ارزش مصرف و يك ارزش مبادله مى‏‏شناسد. ارزش مبادله، مفهومى‏‏ دقيق و علمى‏‏ است. علمى‏‏ بودن سرشت مفهوم ارزش مبادله، از روند تكوينى‏‏ انديشه درباره آن نتيجه مى‏‏شود. انديشه علمى‏‏ ماركس «كار مجرد» انسانى‏‏ نهفته شده در كالا را «ارزش مبادله» آن مى‏‏نامد.

زبان علمى‏ بيان مفاهيم دقيق علمى‏ است. نمى‏توان زبان علمى‏ را دلبخواهانه تغيير داد و مدعى‏ شد كه باوجود اين به مفاهيم علمى‏ پايبند هستيم. لذا هنگامى‏‏ كه غنى‏‏نژاد در بحث با «دوستان چپ» مفهوم علمى‏‏ «ارزش مبادله» كالا را اراده‏گرايانه با ارزش «اقتصادى‏‏» كالا تعويض مى‏‏كند، هم خود را به دردسر مى‏‏اندازد و هم مى‏‏كوشد خاك به چشم دوستانش بريزد.

«ارزش اضافه»، به قول او «تئورى‏‏ استثمار»، پديده‏اى‏‏ است كه در روند توليد كالا بروز مى‏‏كند. بيان كار اجتماعى‏‏ مجرد لازمى‏‏ است كه در روند توليد كالا نهفته است. «قيمت» مورد نظر غنى‏‏نژاد، ارزش پولى‏‏ پديده‏اى‏‏ در روند خريد و فروش در بازار سرمايه‏دارى‏‏ است. هنگامى‏‏ كه غنى‏‏نژاد اين دو مقوله بروزيافته در دو روند متفاوت را درهم مى‏‏ريزد تا برداشت خود را به عنوان “تئورى‏‏” بخورد شنونده دهد، اسلوب انديشه علمى‏‏ را ترك مى‏‏كند.

شايد مطالعه و درك كتاب سرمايه ماركس در حجم و كيفيت علمى‏‏ آن به “مرد كهن” نياز داشته باشد، اما زنده ياد فرج‏الله ميزانى‏‏ (جوانشير) با توانايى‏‏ يك دانشمند اقتصاددان ماركسيست در صفحه ١٥ كتاب “اقتصاد سياسى‏‏”، به زبانى‏‏ سهل براى‏‏ هضم فكرى‏‏، برداشت علمى‏‏ ماركس را توضيح داده و با دقت كالا و نقش آن را برمى‏‏شمرد.

در آنجا كالا به عنوان «سلول ساختار اقتصادى‏‏» صورتبندى‏‏ اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ تعريف مى‏‏شود. «سودمندى‏‏ كالا، ارزش مصرفى‏‏» آن ناميده مى‏‏شود كه «يكى‏‏ از نيازهاى‏‏ اوليه انسان را برآورد مى‏‏كند». خريد و فروش كالا در بازار، يعنى‏‏ نقش اجتماعى‏‏- اقتصادى‏‏ كالا، آنطور كه جوانشير مى‏‏نويسد: «خصوصيت اجتماعى‏‏- اقتصادى‏‏ [كالا] كه به مناسبات ميان انسان‏ها [تكيه از نگارنده] مربوط مى‏‏شود»، مبتنى‏‏ است بر «ارزش مبادله» آن، كه «برابر است با مقدار كار انسانى‏‏ كه در آن نهفته است.»

به طور معمول مبادله كالا در نظام سرمايه‏دارى‏‏ مستقيماً ميان توليد و مصرف كننده كالا انجام نمى‏‏گردد. در آن، نقش واسطه‏ها، نقشى‏‏ تعيين كننده است. آنچه كه غنى‏‏نژاد آن را «ارزش اقتصادى‏‏ كالا» مى‏‏نامد و آن را همان «قيمت كالا» قلمداد مى‏‏سازد كه داراى‏‏ دو طرف است، طرف عرضه و تقاضا، عرصه ديگرى‏‏ از مناسبات ميان انسان‏ها را تشكيل مى‏‏دهد. در اين عرصه، ارزش اضافى‏‏ به مفهوم علمى‏‏ مورد نظر ماركس پديد نمى‏‏آيد، بلكه اين عرصه، عرصه غارت و چپاول ميان انسان‏ها در نظام سرمايه‏دارى‏‏ است كه مبتنى‏‏ بر قدرت آن‏ها حل و فصل مى‏‏گردد. لذا در گام بعدى‏‏ نيز انديشه غنى‏‏نژاد از پايبندى‏‏ سختگيرانه- علمى‏‏ در برخورد به «تئورى‏‏ استثمار» ماركس هدايت نمى‏‏شود، هنگامى‏‏ كه در ادامه سخنش مى‏‏گويد: «چون اين تئورى‏‏ در بحث قيمت [تكيه از نگارنده] كالا، تنها طرف عرضه را مى‏‏بيند و طرف تقاضا را ناديده مى‏‏گيرد»، نادرست است.

او «ارزش كار اجتماعى‏‏ نهفته در كالا» را كه «ارزش مبادله» آن را تشكيل مى‏‏دهد، ساده‏انگارانه همان «قيمت» كالا اعلام مى‏‏كند و با سربلندى‏‏ يك دكتر اقتصاد هوشمند و بى‏‏طرف، نادرست بودن تئورى‏‏ ماركس را اعلام كرده و مى‏‏گويد: «من اين تئورى‏‏ را قبول ندارم و به نظر من غلط است.»

جوانشير در صفحه ٣٠ كتاب خود به نكته‏اى‏‏ كه غنى‏‏نژاد از تئورى‏‏ “اقتصاد بازار”، يعنى‏‏ عرصه داد و ستد مطرح ساخته است، مى‏‏پردازد. او در ابتدا عقب نشينى‏‏ تئورى‏‏ اقتصادى‏‏ بورژوازى‏‏ را از سطح كشفيات ريكاردو و اسميت كه دو اقتصاددان بزرگ بورژوايى‏‏ هستند، بيان مى‏‏كند. آن‏ها هنوز “اضافه ارزش” را كه ماركس ديرتر كشف كرد، نمى‏‏شناختند، باوجود اين توانسته بودند كار كارگر را به عنوان نيروى‏‏ زاينده ارزش بشناسند. تداوم انديشه سختگيرانه- علمى‏‏ در  علم اقتصاد بورژوازى‏‏ نيز به نتيجه‏گيرى‏‏ ماركس مى‏‏انجاميد، اما ديگر اين علم اقتصادى‏‏ گوركن خود از كار در مى‏‏آمد. لذا قابل درك است كه براى‏‏ فرار از خودكشى‏‏ مى‏‏بايستى‏‏ “تئورى‏‏هاى‏‏” عامى‏‏گرا و مبتنذل بورژوايى‏‏ عرضه و در دانشگاه‏ها تدريس مى‏‏شد. آنچه آقاى‏‏ غنى‏‏نژاد به خدمت مى‏‏گيرد يكى‏‏ از اين تئورى‏‏هاى‏‏ شناخته شده است و بس.

«قيمت»، يعنى‏‏ ارزش پولى‏‏ يك كالا در “اقتصاد بازار” دستخوش انواع ترفندهاى‏‏ كاسبكارانه است. براى‏‏ نمونه مى‏‏توان آن را از طريق احتكار و يا به قول جوانشير «امكان فروش و خوددارى‏‏ از خريد» (ص ٢٧) و انواع ديگر ترفندهاى‏‏ كاسبكارانه و همچنين شيوه‏هاى‏‏ جنايتكارانه از قبيل  سياست “تحريم”، “بازار سياه” و غيره و غيره كم و زياد كرد و از اين راه «مناسبات ميان انسان‏ها» را به سود خود متغيير ساخت.

همانطور كه ديده مى‏‏شود، به كار بردن مفهوم «قيمت» توسط غنى‏‏نژاد بجاى‏‏ مفهوم «ارزش كار اجتماعى‏‏ نهفته در كالا» كه ماركس با دقت علمى‏‏ آن را «ارزش كالا» نام‏گذارى‏‏ مى‏‏كند، يك اشتباه يا بى‏‏دقتى‏‏ لفظى‏‏ نبوده، بلكه بخشى‏‏ از سناريوى‏‏ يك تئورى‏‏ عاميانه اقتصاد بورژوايى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد. اكنون مى‏‏توان «قيمت» دستكارى‏‏ شده در “اقتصاد بازار”  را به خدمت گرفته و مدعى‏‏ شد كه «طرف تقاضا» نيز در «مبادله» به «استثمار كشورهاى‏‏ پيشرفته» مشغول است، زيرا مى‏‏تواند گويا «قيمت» كالا را به سود خود تغيير دهد!! و با خريدن «كامپوتر، اينترنت، ماهواره، سيستم اطلاعات و … كشورهاى‏‏ پيشرفته را استثمار» كند!!

غارت و چپاول پانصد ساله استعمارى‏‏ “دو طرفه” است؟! كشورهاى‏‏ پيرامونى‏‏ و جهان سومى‏‏ نيز همزمان مانند كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏ و استعمارى‏‏، كشورهاى‏‏ استثمارگر و چپاوگر مى‏‏باشند؟! غارت نفت ايران توسط امپرياليسم انگلستان در دهه‏هاى‏‏ طولانى‏‏ همراه بوده است با استثمار انگلستان توسط مردم ايران!! و لذا ملى‏كردن صنايع نفت ايران نادرست بوده است و و و …

بدون ترديد اگر آقاى‏‏ دكتر غنى‏‏نژاد با برخوردى‏‏ سختگيرانه- علمى‏‏ تعريف ماركس را مورد عنايت قرار دهد، بحث بى‏‏پايان او با «دوستان چپ» به نتيجه مطلوب و عقلايى‏‏ منجر خواهد گشت و ذهن و انديشه او نيز فراغت مى‏‏يابد.

در عين حال تهمت به مردم ميهن ما نيز بى‏‏پايگى‏‏ خود را نشان مى‏‏دهد. آقاى‏‏ دكتر غنى‏‏نژاد در مصاحبه خود با راديو بى‏‏بى‏‏سى‏‏ مى‏‏گويد: «ما در مبادله، كشورهاى‏‏ پيشرفته را استثمار مى‏‏كنيم»!!