دولت مدرن – دولت شبه مدرن
بختكى‏ مرموز و ناشناختنى‏ ؟

مقاله ١٣٨٧/ ٤٥  بخش دوم

٦- «دولت مدرن و شبه‏مدرن»

در صفحه ٧٥ كتاب تغييرات اقتصادى‏ و اجتماعى‏ در ايران در قرن نوزدهم برشمرده مى‏شود و تعريفى‏ توصيفى‏ براى‏ مقوله جامعه ايران در اين دوران ارايه مى‏شود: «در قرن نوزدهم و بيستم، تاريخ [!؟ رشد تاريخى‏ جامعه] ايران در ارتباط نزديك و تنگاتنگ با تاريخ [!؟] استعمار و سرمايه‏دارى‏ مغرب زمين قرار گرفت و در همين راستا و در پى‏ روابط با مغرب زمين جامعه سنتى‏ مذهبى‏ و نيمه فئودالى‏ ما رو به زوال گذاشت و بتدريج و با حركتى‏ بطى‏ء جامعه شبه سرمايه‏دارى‏ و شبه‏مدرن نيم‏بندى‏ جانشين جامعه سنتى‏ ما گشت.»

نبايد فراموش شود، كه كتاب با هدف انتقاد به روشنفكران و انديشمندان ايرانى‏ به رشته تحرير درآمده است و بر آن‏ها خرده مى‏گيرد، كه مفاهيم را درست درك نكرده‏اند، لذا اگر پرسيده شود، كه چرا «تاريخ» ايران و نه جامعه ايرانى‏ در جمله فوق به صحنه تركتازى‏ سرمايه‏دارى‏ جهانى‏ تبديل شد، اگرچه نكته‏اى‏ ظاهرى‏ و فرماليستى‏ و كم‏اهميت به‏نظر مى‏رسد، اما براى‏ شناخت چگونگى‏ اسلوب غيردقيق و غيرعلمى‏ بيان مطالب در كتاب، نمونه‏وار است.

متاسفانه عنوان غيردقيق و «سردرگم» و سوءتفاهم‏برانگيز «دولت شبه‏مدرن» در ادبيات روز در ايران از طرف انديشمندان ديگرى‏ نيز بكار برده مى‏شود (٩) و مى‏توان با توجه به موضع مورد نظر نويسندگان آن، به كار بردن اين اصطلاح را در اين بخش از بررسى‏ حاضر قابل اغماض دانست و به اصل مطلب پرداخت، يعنى‏ نشان دادن اين نكته، كه ارائه تعاريف علمى‏ برپايه توصيف ظاهر واقعيت‏امر، اسلوبى‏ نادرست بوده و بحث را منحرف مى‏سازد.

در ادامه مطلب (ص ٧٥)، نتيجه تحولات اقتصادى‏ و اجتماعى‏ در ايران در قرون ذكر شده، برشمرده مى‏شود: «… زوال و فروپاشى‏ مناسبات جامعه سنتى‏ و بسط مناسبات جامعه مدرن سرمايه‏سالار ابتدايى‏ ايران. اين سرمايه‏سالارى‏ در كنار دولتى‏ بيمار و نابهنجار و منسوخ باقى‏ماند و هرگز طبقات مستقل از دولت، كه موثر در دولت و از عناصر فراحكومتى‏ هر دوره باشد، شكل نگرفت.»

غيردقيق بودن تعريف در توصيف وضع سرمايه‏دارى‏ در ايران موجب مى‏شود، كه كتاب علت «بيمارى‏» دولت، يعنى‏ علل مشكلات ناشي از نوسان و عدم قاطعيت تغييرات اقتصادى‏- اجتماعى‏ در ايران را در طول قريب به دو قرن گذشته درك نكند. اين «بيمارى‏» درواقع ناشى‏ از تناسب قواى‏ قشرها و طبقات شركت كننده در حاكميت و دولت برآمده از آن است. اما ازآن‏جا كه كتاب تاثير منفي تناسب قوا را درك نمى‏كند، “شكل” دولت، «دولت شبه‏مدرن»، را گناهكار مى‏داند و آن را ماهيتاً «دولتى‏ بيمار» و «ضد توسعه» قلمداد مى‏سازد. نتيجه‏گيري‏ها از اين بدفهمي و درك نادرست تاثير تناسب قوا در حاكميت، موجب طرح تز «دولت شبه‏مدرن ماهيتاً ضدتوسعه است» (ص ٩٠، ١١٢) مى‏شود. طبعاً، همانطور كه نشان داده خواهد شد، راهكار خروج از بن‏بست با پيش‏شرط نظريه فوق نيز نادرست و «ابتر» از كار درمى‏آيد.

.

در شرايطى‏ كه تحت تاثير تناسب قواى‏ طبقات و قشرها متفاوت شركت‏كننده در حاكميت، دولت يك‏دست و ناب بورژوازى‏ شكل نمى‏گيرد، بلكه ائتلافى‏ پامى‏گيرد كه در آن قدرت و امكانات دولتى‏ برپايه اين تناسب قوا تقسيم و برنامه‏ها و طرح‏ها نيز در پاسخ به منافع آن تنظيم مى‏شود. ازاين‏رو تحليل وضع و خصايص و گرايش‏هاى‏ چنين ائتلافى‏، و تحليل تصميمات و اقدامات چنين دولتى‏، تنها با توجه به ظاهر آن، يا ظاهر «واقعيت امر»  – «دولت مدرن- دولت شبه‏مدرن» –  با مشگل روبروست و موفق ازكار در نمى‏آيد. شناخت دولتِ مثلا  برآمده از انقلاب كبير فرانسه آسان است و كتاب آن را به‏مثابه «دولت مدرن» تشخيص مى‏دهد و چنين مى‏نامد. دولت كنونى‏ ايران، همانطور كه ديرتر نشان داده خواهد شد، دولتى‏ يك دست و ناب نيست. لذا براى‏ انديشه ظاهربين نشناخته باقى‏ مى‏ماند و تنها در سطح «بيمار» درك مى‏شود. «بيمارى‏» مرموزى‏، كه «طلسم» هم شده است! گدو در اثر فوق‏الذكر (م ف) در مورد خصلت درك نشده و عرفاني اين برداشت، مى‏نويسد: «عدم درك علل تضاد بين موازين دمكراسي و عملكرد امپرياليسم [در مورد بررسي ما تضاد بين محتواي حاكميت و عملكرد آن از يك‏سو و شكل آن از سوي ديگر] موجب مى‏شود، كه انتقاد خرده‏بورژوايي از شرايط حاكم، انتقادي عرفاني- رازگونه و اخلاقي از كار درآيد» و نهايتاً در زير سياست بورژوازي دفن شود.

فقدان تعميق انقلاب بهمن، ناشى‏ از عدم قاطعيت نيروهايى‏ كه قدرت دولتى‏ را در اختيار گرفته بودند، علت ريشه‏اى‏ وضع كنونى‏ و «بيمارى‏» مرموز و «طلسم» شده را تشكيل مى‏دهد.

اين برداشت كه در هر جامعه سرمايه‏دارى‏ «مدرن» گويا «طبقات مستقل از دولت» وجود دارند، نتيجه گريزناپذير در برابر هم قراردادن شكل “دولت” و محتواي “حاكميت” در اين نظام توسط كتاب است. استقلال نسبى‏ دستگاه دولتى‏ در جامعه بورژوازى‏، در اين انديشه مطلق شده است. عملكرد دولت داراى‏ استقلال نسبى‏، در خدمت حفظ نظام در اين انديشه جايى‏ ندارد. واقعيت اما چيز ديگرى‏ را به اثبات مى‏رساند. كليه راهكارهاى‏ دولت‏ها سرمايه‏دارى‏ كشورهاى‏ متروپل در بحران مالى‏ ايجاد شده در سال ٢٠٠٨ در اين كشورها، در خدمت تثبيت اركان متزلزل شده نظام سرمايه‏دارى‏ قرار دارد. به اين منظور درآمد مالياتى‏ دهه‏هاى‏ آينده به عنوان چتر حفاظتى‏ براى‏ بانك‏هاى‏ خصوصى‏ به كار گرفته  شدند. اين راهكار در زمانى‏ عملى‏ شد، كه حتى‏ در كشورهاى‏ متروپل سرمايه‏دارى‏ نيز رشد فقر مردم به معضل چشم‏گير تبديل گشته است. در آلمان با تصويب قانون معروف به “هارتس”، تنها دو ميليون كودك به زير مرز فقر رانده شدند. قريب به ١٥ درصد مردم در اين كشور زير مرز فقر قرار دارند. ١٥ درصد ديگر با وجود اشتغال بدون كمك‏هاى‏ اجتماعى‏ قادر به تامين مخارج زندگى‏ خود نمى‏باشند و به درآمدى‏ در سطح مرز فقر بايد قناعت كنند.

از در برابر هم قراردادن «دولت» و «حاكميت» در مورد ايران، نتيجه دوم نادرستى‏ زائيده مى‏شود، كه عبارت است از آنكه كه گويا «طبقات مستقل از دولت» در سرمايه‏دارى‏ وجود دارد، اما در ايران «شبه‏مدرن» وجود ندارد.

تناسب قواى‏ طبقات و نقش موثر آن‏ها، يعني درك كيفيت ناشى‏ از آن در پديده، با اسلوب نظاره‏گرِظاهربين بكلى‏ از مدنظر دور و به “هيروگليف” (ماركس) درك نشده، تبديل مى‏شود. دفاع از «خردگرايى‏» مورد ادعاى‏ كتاب، يعنى‏ بررسى‏ واقعيت مستقل از ذهن برپايه اسلوب علمى‏ شناخت، با شيوه نظاره‏گرِظاهربين معاوضه مى‏شود. تحليل و نتيجه‏گيرى‏ به خاك مى‏نشيند و بى‏نتيجه مى‏ماند.

«سردرگمى‏» و «انديشه‏هاى‏ پا در هوا» در مورد تعريف «دولت شبه‏مدرن» نزد كتاب مورد بحث از پايبندى‏ اين كتاب به نظريه مكتب فرانكفورت ناشى‏ مى‏شود. مكتبى‏ كه واقعيت طبقاتى‏ بودن جامعه را منكر است و مى‏پندارد، كه جامعه از «ساختارهاى‏ مستقل» تشكيل شده است. «مى‏توان گفت ساختار جوامع مدرن از سه سپهـر [به‏معناى‏ ساختار] اصلى‏ تشكيل شده است: سپهر سرمايه‏دارى‏، سپهر علم و تكنولوژى‏ و سپهر سياسى‏ يا دستگاه دولتى‏» (ص ٨٢). ساختارهايى‏ كه مستقل بوده و از تاثيرشان گريزى‏ وجود ندارد: «ساختارها حاصل رفتارهاى‏ ناشى‏ از تامل و اراده افراد نيستند، بلكه مستقل از خواست، احساس و باورهاى‏ ما عمل مى‏كنند» (ص ٣٨).

درباره نادرستى‏ چنين برداشت غيرعلمى‏ و غيرواقعى‏ از هستى‏ اجتماعى‏ ديرتر صحبت خواهد شد، هدف از سطور اين مبحث، جلب  توجه تنها به نادرستى‏ اسلوب نظاره‏گرِظاهربين حاكم بر كتاب است.

بي‏بندوباري و لاابليگرى‏ اسلوبى‏، در مورد مشخص درباره تعريف قانون و قانونمندى‏ و «دولت شبه‏مدرن» و پذيرش شرايط مطلق‏گرانه براى‏ نقش قانونمندى‏ و در برابر هم قراردادن دولت و حاكميت، زمينه برخورد پوزيتويستى‏ و تائيدآميز به شرايط حاكم را ايجاد مى‏سازد، كه ديرتر بدان پرداخته خواهد شد. در اين سطور كافى‏ است خاطرنشان شود، كه طرح پوشيده و عرفانى‏- رازگونه موضع پوزيتويستى‏ نيز يكى‏ از پايه‏هاى‏ اساسى‏ را در نظريات مكتب فرانكفورت تشكيل مى‏دهد.

٧- گذار تئورى‏ شناخت از مرحله ايده‏آليستى‏ به مرحله ماترياليست ديالكتيكى‏

گفتمان‏هاى‏ «پا در هوا»، «سردرگم» و «فلسفه هگل به جاى‏ پا با سرش راه مى‏رود» در پشت جلد كتاب و در صفحه ١١ آن براى‏ ترجمه كلام ماركس، ترجمه تحت‏الفظى‏ مناسبى‏ مى‏تواند باشد، اما بيان مضمون انديشه ماترياليست- ديالكتيكى‏ ماركس در ارزيابى‏ انتقادى‏ موضع ايده‏آليستى‏ انديشه ديالكتيكى‏ هگل نيست.

براى‏ درك مضمون مورد نظر ماركس در انتقاد فوق به هگل، بايد روند تاريخى‏ رشد انديشه فلسفى‏ بطور عام و تئورى‏ شناخت بطور خاص را در تاريخ رشد و تكامل آگاهى‏ انسان مورد توجه قرار داد. بطور مشخص بايد دانست كه تاريخ مكتوب و نوشته شده چند هزار ساله اين روند رشد و تكامل آگاهى‏ انسان، نهايتاً با گذار از كدام مراحل به شناخت ماترياليست ديالكتيكى‏ از حقيقت نائل شده است، كه موضوع و مضمون انتقاد ماركس به هگل را تشكيل مى‏دهد. تنها با چنين حيطه‏اى‏ است، كه آنوقت در پشت هيروگليف «پا در هوا» و «سردرگمى‏» و «با سر راه رفتن» معنا و مضمون مورد نظر ماركس درك مى‏شود و ترجمه تحت‏الفظى‏ توخالى‏، با مضمون علمى‏، معنا پيدا مى‏كند.

توضيح دقيق و همه‏جانبه اين روند چند هزارساله چهارچوب نوشته حاضر را مى‏شكند (١٠)، در اينجا كافى‏ است اين نكته توضيح داده شود، كه روند رشد آگاهى‏ و شناخت از مرحله ايده‏آليسم ذهنى‏ به ايده‏آليسم عينى‏  و نهايتاً به ماترياليسم و پديد آمدن “ماترياليسم تاريخى‏ و ديالكتيكى‏”، روند پرپيچ وخمى‏ را تشكيل مى‏دهد، كه در آن بدون پديدآمدن انديشه شلينگ Schelling، انديشه هگل ممكن نبوده و بدون هگل، ماركس ظهور نمى‏كرده است.

شلينگ و هگل در روند رشد و تكامل آگاهى‏ و تئورى‏ شناخت، خواستار غلبه كردن بر برداشت ايده‏آليسم ذهنى‏ بودند (١١). درحالى‏كه نزد شلينگ “وحدت متضاد‏ها” تا مرحله “وحدت مطلق” آنان رشد كرد، هگل “وحدت ديالكتيكى‏” متضادها را كشف و توضيح داد. اما هگل انديشه ديالكتيكى‏ را برپايه ايده‏آليسم قرار مى‏دهد. ازاين‏رو او نمى‏تواند مرحله عرفانى‏ و رازگونه شناخت ايده‏آليستى‏ از حقيقت را پشت‏سر بگذارد. (١٢)

مرحله بعدى‏ رشد انديشه فلسفى‏ و تئورى‏ شناخت، مرحله ماترياليستى‏ است، كه فويرباخ Feuerbach نماينده جديد آن در قرن نوزدهم است. (برداشت ماترياليستى‏، نزد فلاسفه يونان قديم نيز وجود دارد، كه به آن ماترياليسم قديمي مى‏گويند). فويرباخ در رساله خود تحت عنوان “انتقاد به فلسفه هگل” اما دچار اين اشتباه مى‏شود، كه نظر هگل را درباره وحدت ديالكتيكى‏ عين و ذهن ازاين‏رو «مزخرف» مى‏نامد و آن‏را مردود اعلام مى‏كند، زيرا اين نظريات برپايه متافيزيك- ايده‏آليسم قرار دارند!

برخلاف فويرباخ، ماركس در همين دوران به ضرورت قراردادن شناخت ديالكتيكى‏ هگل از حقيقت برپايه ماترياليسم مورد نظر فويرباخ، به عبارت ديگر توضيح ماترياليستى‏ شناخت ايده‏آليستى‏- متافيزيكى‏ هگل دست يافته بود. «ماركس و انگلس ماترياليسم فويرباخ را آنتى‏تز در برابر تز ايده‏آليستى‏ هگل تشخيص دادند و با نجات ديالكتيك هگل و قرار دادن آن برپايه ماترياليسم، ماترياليسم تاريخى‏ و ديالكتيكى‏ به نام بانيان سوسياليسم علمى‏ به ثبت رسيد.» (١٣)

بدين‏ترتيب «از آن‏رو كردن ماترياليستى‏» برداشتِ ايده‏آليستى‏ ديالكتيكِ هگل به دست‏آورد سترگ ماركسيسم تبديل شد. اين دست‏آورد سترگ ماركس و انگلس در ارتقاى‏ تئورى‏ شناخت به مرحله علمى‏ آن، از طريق شناخت و درك اهميت “پراتيك اجتماعى‏” در روند شناخت و آگاهى‏ انسان بدست آمد. شناخت نقش پراتيك در روند رشد آگاهى‏ انسان، به درك علمى‏ «وحدت كليتِ هستى‏ مادى‏ و معنوى‏، به صورت وحدت ديالكتيكى‏ پرتضاد، يعنى‏ عملكردى‏ معنوى‏- پراتيكى‏» (١٤) دست يافت. ازجمله به درك وحدت ذهن و عين انجاميد و به برداشت دوگانگى‏ روح و جسم در انديشه فلسفى‏ پايان بخشيد. تئورى‏ شناخت ايده‏آليستى‏- عرفانى‏ هگل، كه شناخت حقيقت را شناخت «روح مطلق» مى‏داند، و در آن نقش تعيين كننده ذهنيت و ذهن‏گرايى‏ در اسلوب ديالكتيكى‏ حاكم است، با ديالكتيك ماركسيستى‏، ماترياليسم- ديالكتيكى‏، تعويض شد و بر”پا” قرار داده شد.

بدين‏ترتيب قراردادن شناخت ديالكتيكى‏ هگل از موضع ذهنگرايانه و ايده‏آليستى‏ بر روى‏ پاهاى‏ استوار ماترياليستى‏ و درك بهم‏پيوستگى‏ و بهم‏تنيدگى‏ ماترياليست- ديالكتيكى‏ حقيقت، مضمون انتقاد ماركس به هگل را تشكيل مى‏دهد. ترجمه تحت‏الفظى‏ «پا در هوا» و «سردرگمى‏» براى‏ بيان چنين مضمونى‏ نارسا، فقير و به قول احسان طبرى‏ نگاهى‏ از روزنى‏ خرد به محتوا و مضمون انتقاد ماركس به هگل  است.

اين دستاورد بزرگ فلسفى‏ اما به‏معناى‏ پايان يافتن تاثير انديشه ايده‏آليستى‏ و يا ترك درك مكانيكى‏ از ماترياليسم نزد انديشمندان غيرماركسيست و مدافعان پوزيتويست خواستار حفظ شرايط حاكم در جهان نيست. ازجمله مى‏توان درك مكانيكى‏ از ماترياليسم را در انديشه فلسفى‏ مطرح شده در كتاب مورد بحث، “هگل يا ماركس”، در لباس ويژه نظريات پوزيتويستى‏ مكتب فرانكفورت مشاهده كرد. قائل شدن نقش مطلق‏گرانه براى‏ «قانونمندى‏ها» و قرار دادن «قانون» و «قانونمندى‏» در مقابل اراده انسان و نفى‏ رابطه بين آن‏ها، نشانه‏هايى‏ از چنين برداشت ذهن‏گرايانه هستند: «همه ما ايرانى‏ها، ازجمله روشنفكران، به منزله بخشى‏ از نظام سازماندهى‏ جهانى‏ و تقسيم كار بين‏المللى‏ در جريانى‏ قرار داريم كه كاملاً [تكيه از نگارنده، از اين به بعد ت از ن] خارج از حيطه اراده و خواست ما است …  [روشنفكر] نمى‏تواند [ت از ن] از چهارچوب اين تقسيم كار خارج شود» (ص ٣٥)، «… جامعه… داراى‏ وحدتى‏ ارگانيك [؟! همان سه سپهر پيش‏تر بيان شده] است، كه تحت قانونمندى‏هاى‏ خاص خود، مستقل از دخالت اراده آگاهانه افراد و گروه‏ها عمل مى‏كند» (ص ٣٥) و نكات ديگرى‏ كه ديرتر به آن‏ها پرداخته خواهد شد، نمونه‏هايى‏ از برداشت مكانيكي از ماترياليسم در كتاب مورد بحث هستند. نتايج چنين برداشتي، دارا بودن موضع پوزيتويستي و تائيدآميز در برابر شرايط حاكم است. در برابر يكديگر قراردادن ذهن‏گرايانه جنبه‏هاي متضاد پديده‏ها، و تكيه مطلق‏گرانه به اين يا آن جنبه، همانطور كه پيش‏تر نيز نشان داده شد، بيان موضع التقاطي و ماكياواليستي است.

«وحدت ارگانيك»، كه كتاب براي «جامعه» مى‏پذيرد، كه ناشي از «قانونمندى‏هاى‏ خاص» است، موضعي پوزيتويستي و تائيدآميز براي شرايط حاكم مى‏باشد. وحدت كدام متضادها ؟! در جامعه بورژوازي وحدت دو متضاد “مالكيت خصوصي بر ابزار توليد” و “تصاحب خصوصي و فردي توليد اجتماعي”، به عبارت ديگر وحدت “نيروهاي مولده رشديابنده” و “خصلت كالايي نظام”، كه “واقعيت” صورتبندي اقتصادي- اجتماعي نظام سرمايه‏داري را تشكيل مى‏دهد، با رشد و تعميق تضاد، ثبات خود را از دست مى‏دهد، در آن شكاف ايجاد مى‏شود و نهايتاً و به‏طور انقلابي، توسط وحدت جفت متضاد ديگري جايگزين مى‏شود. در اين روند تغييرات كمى‏ و سپس كيفى‏- انقلابى‏، «دخالت اراده آگاهانه افراد و گروه‏ها» وجود دارد و موثر است.

در اين موضع پوزيتويستي تنها «عينيت» تاثير «قانونمندي» به طور مطلق‏گرانه مورد توجه قرار مى‏‏گيرد. عينيتي كه گويا هيچ ارتباط با هستي اجتماعي و نقش آگاهانه انسان ندارد و از آن مستقل است. گدو در مورد برداشت “تئوري انتقادي” از نقش “روشنگري” در دوران طلوع بورژوازي و تضاد آن با عرفان دوران افول اين نظام نزد مكتب فرانكفورت نيز به گم‏شدن «زمينه اجتماعي تغييرات عيني در روند تاريخي» اشاره مى‏كند و مى‏نويسد: «تنها عينيت تغيير باقي مى‏ماند». اريش فروم Erich Fromm اين كوشش را «عقلايي كردن عملكرد در سطح ساختارهاي موجود» مى‏نامد (م ف، زيرنويس شماره ٤٨)

“روشنگري”، انسان دوران بورژوازي انقلابي را به فرد مستقل و تغيير دهنده جامعه تبديل ساخت. عرفان دوران حاكميت نئوليبراليِ امپرياليسم مى‏خواهد انسان را به انقياد «تغييرات عيني» درآورد.

با چنين برداشت مكانيكى‏، اين نظر القا مى‏شود، كه گويا انسان صاحب آگاهى‏، تنها به ظاهر، زندگى‏ و تاريخ هستى‏ خود را برپامى‏دارد و در واقع جز ابزار منفعل تاريخ نيست و مى‏تواند فقط آنچه تحقق يافته است را پس از حادث شدن آن، مورد نظاره قرار دهد. ماركس اين ماترياليسم را در تز نهم درباره فويرباخ، «ماترياليسم ظاهرنگر» مى‏نامد. بر پايه چنين برداشت مكانيكى‏ از بخشى‏ از واقعيت- حقيقت است، كه كتاب موضع پوزيتويستى‏ درباره گويا گرفتار بودن انسان در بند “تكنيك” و “تكنولوژى‏” را توجيه كرده و مى‏خواهد آن را به خواننده القا كند.

در چنين برداشتى‏، وحدت كليت هستى‏، ازجمله هستى‏ اجتماعى‏، يك سويه و مطلق‏گرانه به‏مثابه جريان روندى‏ كه گويا «تنها تحت تاثير عملكرد مكانيكى‏ ابژكت- واقعيت عينى‏» (١٥) قرار دارد، درك مى‏شود. به‏عبارت ديگر اين روند، روندى‏ مكانيكى‏ و با نفى‏ و يا تقليل اهميت نقش پراتيك وابسته به آگاهى‏ انسان، درك مى‏شود. برداشتى‏ كه ماركس آن را در نظريات ماترياليسم قديمى‏ در تز اول درباره فويرباخ مورد انتقاد قرار مى‏دهد. در برداشت ماركس همچنين وحدت عين و ذهن محدود نمى‏شود به تنها عملكرد ذهنى‏ انسان، كه در سيستم ايده‏آليسم به آن محدود مى‏شود. برعكس معنويت و پراتيك، برپايه ريشهِ علّـى‏ و هدفمندى‏ عملكردِ آگاهانهِ انسان يك وحدت ديالكتيكى‏- پرتضاد، يعنى‏ “عملكرد معنوى‏- پراتيك” را تشكيل مى‏دهند (١٦). شناخت پديده نشناخته تنها با به خدمت گرفتن دانش تاكنون بدست آمده، قابل شناخت است. باستان‏شناسى‏ تجربى‏ experimentele Archäologie  با آموختن مجدد فنون آن دوران، به درك اسلوب كاركرد انسان در گذشته دست مى‏يابد.

«اسير ساختارهاى‏ سياسى‏، اجتماعى‏ و اقتصادى‏ [دانستن] روشنفكر» در كتاب (ص١٤) از مواضع التقاطى‏ و برداشت مكانيكى‏ از ماترياليسم و تز ظاهر‏امر واقعيت عينى‏ ناشى‏ مى‏شود.

مكتب فرانكفورت اصل شناخت ديالكتيكى‏ هگل درباره «كليت، حقيقت است» را مورد پرسش قرار مى‏دهد و تنها بخشى‏ از حقيقت را عمده مى‏كند و يا حتى‏ آن را مطلق ارزيابى‏ مى‏كند. از اين طريق جهان يك‏پارچه، ازجمله هستى‏ اجتماعى‏، كه «مجموعه‏ بهم‏پيوسته‏اى‏ را تشكيل مى‏دهد، به بخش‏هاى‏ خشك و انعطاف‏ناپذير [قانون و قانونمندى‏] در برابر هم تقسيم و متجزا و اوراق مى‏شوند [دولت در برابر حاكميت، نقش عامل آگاه در برابر واقعيت عينى‏ قرار داده شده و ارتباط و وابستگى‏ آن‏ها از يكديگر نفى‏ مى‏شود] از اين طريق ذات پوياى‏ جريان روند حقيقت غيرقابل درك باقى‏ مى‏ماند.» (١٧).

اين نكته را همچنين آندرآس گدو Andras Gedö در رساله خود (م ف)، در ارتباط با بحث روشنگرى‏ و عرفان در نظريات اين مكتب، توضيح مى‏دهد. او موضع مطلق‏گرايانه پذيرفتن بخشى‏ از حقيقت به‏مثابه كل حقيقت را نزد نظريه‏پردازان مكتب فرانكفورت چنين ارزيابى‏ مى‏كند: «اگر هم هوركهيمر، آدورنو، ماركوزه و هابرماس با ماهيت افسانه پوزيتويستى‏ “آنچه موجود است” مخالفت مى‏كنند، باوجود اين، موضع اجتماعى‏ آن‏ها برپايه استقلال “واقعيت موجود” قرار دارد. جنبه‏هايى‏ از كليت واقعيت تاريخى‏ را متجزا ساخته و ثبت و برجسته مى‏سازند.» چنين شيوه‏اى‏ در كتاب مورد بررسى‏ مثلاً در ارتباط با «قانونمندى‏ مستقل از دخالت اراده آگاهانه افراد …» به كار برده مى‏شود.

٨- تاريخ گذشته همه جوامع، تاريخ نبرد طبقاتى‏ است

عدم درك- تحريف و تفسير دلبخواهى‏ واقعيت، تحت عنوان تفسير «ماركسى‏» انديشهِ ماركس و انگلس در نظريات اعلام شده در كتاب در بخش‏هاى‏ مختلف ديگر نيز ديده مى‏شود. يكى‏ از اين نكات در سطور زير ازآن‏رو مورد توجه ويژه قرار داده مى‏شود، زيرا در آن انديشه اصلى‏ طبقاتى‏ بودن جامعه پوشانده شده و برداشت نادرست و انحرافى‏ نظريه‏پردازان مكتب فرانكفورت، حتى‏ به ماركس نسبت داده مى‏شود. اين تفسير انحرافى‏ از نظريات ماركس در نظريات مكتب فرانكفورت، همانطور كه اشاره رفت، با اين منظور انجام مى‏شود، كه آلترناتيو و جانشينى‏ براى‏ ماركسيسم ارايه شود، آلترناتيوى‏ رفرميستى‏.

در صفحه ٣٢ كتاب برداشت انحرافى‏ از نظريه ماركس و انگلس، با نسبت دادن «نگاه ساختارى‏» به ماركس (كه به آن برچسبى‏ «وبرى‏» (١٨) هم زده مى‏شود – ص ١٧-) عملى‏ مى‏گردد و گفته مى‏شود: «… رهيافت ماركسى‏، يعنى‏ نگاه ساختارى‏ …» به جامعه… «جامعه ماهيتى‏ ساختارى‏ دارد … جامعه كلان سيستمى‏ است، كه تحت قانونمندى‏هاى‏ خاص خود، مستقل از دخالت ارادهِ آگاهانه افراد و گروه‏ها عمل مى‏كند …». به مضمون پوزيتويستى‏ و تائيدآميز براى‏ حفظ شرايط حاكم، ديرتر پرداخته خواهد شد، در اينجا لازم است برجسته شود، كه «نگاه ساختارى‏» به جامعه در تضاد است با نظريات ماركس و انگلس درباره طبقاتى‏ بودن جامعه، كه در “مانيفست كمونيستى‏” با صراحت بيان شده است، در آنجا تصريح مى‏شود، كه «تاريخ گذشته همه جوامع، تاريخ نبرد طبقاتى‏ است».

در انديشه «ساختاري»، رابطه ساختارها، جا و مقام آن‏ها در صورتبندي اقتصادي- اجتماعي و نقش عمده و غيرعمده و متفاوت آن‏ها “گم” مى‏شود و از مدنظر دور مى‏ماند. اين بي‏بندوباري در اسلوب تجزيه و تحليل از طريق بكار گرفتن شيوه نظاره‏گرانه، يعنى‏ اسلوبي كه تنها به ظاهر پديده‏هاى‏ منعكس شده در ذهن خود بسنده مى‏كند و ارزيابي خود را برپايه آن قرار مى‏دهد، عملي مى‏شود. اسلوب ديالكتيكيِ شناختِ واقعيت و دريافت و درك حقيقت (كه انعكاس همه‏جانبه واقعيت در ذهن است)، اما همه جوانب، جنبه‏‏ها و لحظات واقعيت و ازجمله «ساختار»ها را در جريان تغيير و تحول در آن‏ها در ارزيابي خود دخيل داشته و با يافتن و تعيين ريشه‏هاي عـلّـي لحظات و جنبه‏ها، روابط و نقش جا و مقام هر كدام از آن‏ها را در واقعيت، ازجمله در صورتبندي اقتصادي- اجتماعي (فرماسيون) حاكم، تشخيص داده و با شناخت بهم‏پيوستگي و بهم‏تنيدگي لحظات و جنبه‏ها، كليتِ واقعيت را درك مى‏كند و از اين طريق به حقيقت (نسبي) دست مى‏يابد. شناختِ كليتِ پديدهِ و يا هستي اجتماعي، از درون چنين روندِ بغرنجِ شناختِ ديالكتيكي مى‏گذرد. تقسيم جامعه برپايه ظاهر “واقعيت‏امر” مى‏تواند بسيار متفاوت و بى‏شمار عملي شود. رنگ مو و چشم، بزرگي دماغ و شكل آن و انواع ديگر تقسيمات، كه ظاهري علمي نيز مي‏توانند داشته باشد و يا حتي به نتايج معين و قابل استفاده نيز بانجامد، براي ارايه تعريف علمي از انسان بكار نمي‏آيد. چنين شيوه‏هايي به ابزار تئوريك توجيهات جنايتكارانه نژادپرستانه فاشيسم و نازيسم تبديل شدند.

تضاد برداشت «ساختاري» با تحليل طبقاتي ماركس از جامعه سرمايه‏داري، تنها از آن‏رو نيست، كه “اسلوب” كار، اسلوبي غيرعلمي است، بلكه به‏ويژه ازاين‏رو چنين برداشتي، برداشتي ضدماركسيستي و ضدعلمي است، زيرا نقش ريشه عـلّـي kausale Genese مورد نظر ماركس را در ارزيابي طبقاتي از جامعه نفي مى‏كند. ماركس به منظور بررسي نظام سرمايه‏داري، كار بررسي را بي‏جهت با بررسي “كالا” آ‎غاز نمى‏كند. ماركس تسبيح را از اين‏رو با اين دانه آغاز مى‏كند، زيرا با آن مى‏تواند رشته علل عـلّـي ساختار نظام را به بهترين و علمى‏ترين نحو توضيح دهد و به اثبات برساند.

در اين برداشت انحرافى‏ از “فرماسيون” و يا صورتبندى‏ اقتصادى‏- اجتماعى‏ مورد نظر ماركس و انگلس در كتاب، بدفهمى‏هاى‏ چندگانه‏اى‏ نهفته است. ازجمله مضمون وحدت ديالكتيكى‏ عين و ذهن، وحدت ديالكتيكى‏ اقتصاد و ايدئولوژى‏ و نهايتاً مضمون صورتبندى‏ يا فرماسيون نزد ماركس در نظريات مطرح شده در كتاب درك نشده است و به‏عبارت ديگر بطور انحرافى‏ مطرح شده است. يكى‏ دانستن “صورتبندى‏” با “ساختار” كه در كتاب عنوان مى‏شود، مثلا آنجا كه در صفحه ١٧ گفته مى‏شود: «… جامعه ايران نيز داراى‏ يك ساختار اقتصادى‏- اجتماعى‏ است …»، كوچكترين ارتباطى‏ با برداشت طبقاتى‏ از جامعه توسط ماركس و انگلس در “مانيفست كمونيستى‏” ندارد، بلكه ارزيابى‏ نادرستى‏ برپايه برداشت و ارزيابى‏ مكتب فرانكفورت است از جامعه ايرانى‏. برداشت ساختارى‏ از جامعه در كتاب ديرتر هم مورد توجه قرارخواهدگرفت.

٩- ارزيابى‏ ارايه شده، الگوى‏ به عاريه گرفته شده است

نهايتاً بايد تاكيد شود، كه برجسته ساختن مواضع مكتب فرانكفورت در نظريه‏ها و آلترناتيوهايى‏ كه در كتاب مطرح مى‏شوند، از اين‏رو پراهميت است، زيرا، همانطور كه ديرتر نشان داده و اثبات خواهد شد، تحليل ارايه شده در كتاب از اوضاع اقتصادى‏- اجتماعى‏ ايران، برخلاف ظاهر آن و ادعاهاي مطرح شده در آن از تحليل مشخص شرايط حاكم بر هستى‏ اجتماعى‏ ميهن ما ٢٦ سال پس از پيروزى‏ انقلاب بهمن ٥٧ سرچشمه نمى‏گيرد، بلكه انتقال هدفمند ايدئولوژى‏ سوسيال دمكراسى‏ راست اروپايى‏ است به‏مثابه ماسكى‏ به عاريه گرفته شده براى‏ توضيح غيرعلمى‏ اوضاع ميهن ما و اريه راه‏حل‏ها و راهكارهاى‏ در خدمت حفظ وضع موجود. پيشنهادهايى‏ كه جملگى‏ از نسخه نئوليبرال جهانى‏سازى‏ امپرياليستى‏ اقباس شده‏اند.

كتاب چه مى‏گويد، چه هدفى‏ را دنبال مى‏كند، چه پيشنهاد و آلترناتيوى‏ را مطرح مى‏سازد؟

١٠- انباشت اوليه سرمايه

بدون ترديد نكته مثبت و قدرت كتاب را بايد در بررسى‏ و نشان دادن «درآمدهاى‏ رانتى‏» و چگونگى‏ تقسيم غارتگرانه درآمد نفت در كشور دانست. كتاب در صفحه ١٠٧ با اشاره به آغاز صدور نفت از دهه دوم قرن بيستم از ايران، ورود «ارزش افزوده تجارى‏ هنگفتى‏» به اقتصاد كشور را برجسته مى‏سازد، كه قشر كوچكى‏ را ثروتمند ساخته است: «اين ارزش افزوده هنگفت و بادآورده حاصل از فروش نفت، نهايتاً به قشر كوچكى‏ از جامعه، كه ٥ الى‏ ١٠ درصد كل جمعيت كشور و كانون‏هاى‏ مالى‏ و اقتصادى‏ نظام اقتصادى‏ ما را تشكيل داده و عمدتاً ديوان‏سالاران عالى‏رتبه، دلال‏ها، توزيع كنندگان عمده كالا‏ها و ارائه دهندگان خدمات مى‏باشند، منتقل مى‏شود.»

كتاب در ادامه مطلب براى‏ دولت در اين تقسيم ثروت «بادآورده از فروش نفت» و «گردش منابع مالى‏ رانتى‏ دولتى‏»، «نقش تعيين كننده» و كليدى‏ منفى‏ قائل شده و آن را ناشى‏ از وضع «انحصارى‏ دولت» ارزيابى‏ مى‏كند. «معنى‏ عينى‏ و واقعى‏ [چنين وضعى‏] … انباشت ثروت و قدرت در دست گروهى‏ اندك است …». «بوروكرات‏هاى‏ عالى‏رتبه، سران ارتش و پليس، دلال‏ها و نهايتاً آن دسته از سرمايه‏داران وابسته به توليدات صنعتى‏ غرب بودند، كه نماينده سرمايه‏دارى‏ جوامع مدرن در ايران و رابط و دلال ميان اقتصاد و بازار بين‏المللى‏ با بازارهاى‏ مصرف بومى‏ و داخلى‏ بودند.» (ص ٨٥).

مواضع فوق، همانطور كه اشاره رفت، نكته مثبت و قدرت كتاب در بررسى‏ جنبه‏اى‏ از وضع اقتصادى‏- اجتماعى‏ حاكم بر ميهن ما نزديك به سه دهه پس از پيروزى‏ انقلاب بهمن ٥٧ است. متاسفانه اما كتاب از اين مواضع به نتايج نادرست براى‏ غلبه بر بن‏بست تاريخى‏ جامعه ايرانى‏ و خروج از آن مى‏رسد، كه ديرتر بدان پرداخته خواهد شد. آنچه كه اما نمى‏توان با آن موافقت داشت، اين ادعاى‏ است، كه گويا براي سرنوشت جامعه ما «هيچ تفاوتى‏ هم نمى‏كند، كه كدام فرد يا جريانى‏ در راس ساختار قدرت سياسى‏ [كه همان دولت باشد] قرار گيرد.» (ص ١١٠)

زمانى‏ كه در صفحه ١١١ گفته مى‏شود، كه «در ايران همه نزاع‏هاى‏ سياسى‏ بر سر نفت و تصاحب نفت است»، بخش عمده‏اى‏ از واقعيت بيان و افشا مى‏شود، اما اين ادعا كه «نزاع، طبقاتى‏ نيست …» فاقد هرنوع زمينه واقعى‏ بوده و تنها بيان و انتقال بكلى‏ غيرانتقادى‏ ايدئولوژى‏ عاريه گرفته شده از مكتب فرانكفورت به جامعه ايرانى‏ است. در اين ارزيابى‏ تغييرى‏ هم بوجود نمى‏آيد، زمانى‏ كه كتاب در ادامه جمله گويا غيرطبقاتى‏ بودن نزاع و براى‏ اثبات آن مدعى‏ شود، كه علت طبقاتى‏ نبودن نزاع در ايران در اين امر نهفته است، «… چون اساساً در جامعه ما طبقات شكل نگرفته است»، يعني تز اثبات نشده‏اي را براي اثبات ادعاي خود مطرح سازد.

نفى‏ طبقاتى‏ بودن جامعه و ادعاى‏ ايجاد نشدن «طبقات» در تضاد نيز قرار دارد با مطالب صفحه ٧٨ كتاب: «… هرگز طبقات جديد بورژوا كه در غرب، نظام سرمايه‏دارى‏ را شكل دادند، در ايران بوجود نيامدند، امـا (ت از ن) نمايندگان جامعه مدرن، مثل سرمايه‏داران، طبقه كارگر صنعتى‏، كارمندان و بوروكرات‏ها (ديوان‏سالاران)، روشنفكران و ده‏ها گروه، طبقه و قشر جديد اجتماعى‏ به ظهور پيوستند، كه همگى‏ به شدت به دولت جديد وابسته بودند. …».

كتاب از مقوله “انباشت اوليه سرمايه” اطلاع دارد و به آن مثلا در صفحه ٨٣  اشاره مى‏كند: «درواقع دولت مدرن نقش هماهنگ كننده دو سپهر اصلى‏ ديگر جهان مدرن، يعنى‏ سرمايه‏دارى‏ و علم و تكنولوژى‏، را به‏عهده داشته است. … نقش تاريخى‏ دولت‏هاى‏ مدرن در جوامع مدرن حمايت و حفاظت نيروهاى‏ اجتماعى‏ خود در چهارچوب اعمال نظارت بر روابط طبقاتى‏ داخلى‏ [بخوان حفظ ديسيپلين غارت سرمايه‏دارى‏] و تعادل‏بخشى‏ به قواى‏ كشورهاى‏ خود در سطح بين‏المللى‏ [ازجمله غارت استعمارى‏ كشورهاى‏ ديگر] است.» براى‏ ايران نيز «بسط مناسبات جامعه مدرن سرمايه‏سالار ابتدائى‏» (ص ٧٥) پذيرفته مى‏شود.

در حالى‏كه كتاب در مورد چين و ژاپن اشاراتى‏ در مورد انباشت اوليه سرمايه در اين كشورها دارد (ازجمله نگاه شود به بخش “ايدئولوژى‏هاى‏ عوضى‏” صفحه ٥٥ ببعد) و تائيد مى‏كند، كه ژاپنى‏ها با سرنگونى‏ نظام فئودالى‏ و ملوك‏الطوايفى‏ به ايجاد كردن زمينه اجتماعي انباشت اوليه سرمايه دست يافتند و برجسته مى‏سازد، كه «حتى‏ روشنفكران ژاپنى‏، چندان بر روى‏ دستمزد كم كارگران و تراكم ثروت در ميان اقليت دست نگذاشتند. آن‏ها معتقد بودند، كه پائين بودن دستمزدها براى‏ پائين بودن هزينه‏ها و ربودن بازارهاى‏ خارجى‏ ضرورى‏ است.» (ص ٥٩).

دفاع تلويحى‏ از «روشنفكر ژاپنى‏» براى‏ نقش آنان در نازل نگه‏داشتن سطح دستمزدها، كه در ايران نيز قند در دل سرمايه‏داران آب مى‏كند، را ماركس در كاپيتال (١٩) به زير شلاق مى‏كشد و نقش دولت سرمايه‏دارى‏ را در روند انباشت اوليه سرمايه،‌ كه آن را «بشارت صبح دولت سرمايه‏دارى‏» مى‏نامد، ازجمله چنين توصيف مى‏كند: در «مراحل مختلفه انباشت بدوى‏ … قدرت دولتى‏، يعنى‏ زور متمركز و منظم، را مورد استفاده قرار مى‏دهند، تا پروسه تبديل نظام فئودالى‏ به‏شيوه توليد سرمايه‏دارى‏ را شتابان تسريع كنند و گذارها را كوتاه سازند».

در مورد ايران مسئله انباشت اوليه سرمايه، كه بنا به مطالب خود كتاب لااقل تاريخى‏ يك قرنى‏ دارد، مسكوت گذاشته مى‏شود. تنها اشاره‏اى‏ به «سال‏هاى‏ قدرت و حكومت مطلق رضاشاه» مى‏شود، كه «همزمان است با تاريخ تكامل نظام سرمايه‏دارى‏ جديد ايران …» (صفحه ٨١).

١١- ايران، جامعه‏اى‏ طبقاتى‏

آنچه كه انباشت اوليه سرمايه ناميده مى‏شود، محصول زحمت و قناعت توانگران خردمند نيست، نتيجه قتل و غارت و دزدى‏ و انواع پليدى‏ هاست. براى‏ چنين انباشتى‏ ضرورى‏ است، كه گروهى‏ از انسان‏ها پديد آيند، كه از مالكيت وسائل توليد محرومند و در فروش نيروى‏ كار خويش آزادند. «انباشت بدوى‏ سرمايه روندى‏ است اجتماعى‏، كه در جريان آن از توده وسيعى‏ از مردم زحمتكش سلب مالكيت مى‏شود، تا آن‏ها مجبور به‏فروش نيروى‏ كار خويش باشند. … توليدكنندگان كوچك سلب مالكيت شده، بزير مهميز انظباط سرمايه‏دارى‏ كشيده مى‏شوند…» (٢٠).

اين روند دردناك براى‏ ميليون‏ها ايرانى‏ سلب مالكيت شده و به زير مهميزِ ديسيپلينِ انباشتِ اوليهِ سرمايه در نظام سرمايه‏دارى‏ در ايران كشيده شده، تاريخچه شناخته شده‏اى‏ دارد، كه كتاب اشاراتى‏ به آن مى‏كند، اما براى‏ پوشانده خصلت طبقاتى‏ چنين روندى‏، آن را ناشى‏ از عملكرد «دولت شبه مدرن» عنوان مى‏كند.

سكوت كتاب درباره نقش استعمارى‏ كشورهاى‏ امپرياليستى‏ در عقب ماندگى‏ و رشد انحرافى‏ جامعه بورژوايى‏ در ايران در گذشته، سكوتى‏ پرسش‏برانگيز و غيرمجاز مى‏باشد. همانطوركه سكوت برخى‏ از نظريه‏پردازان “چپ” در برابر خصلت ضدملى‏ نقض غيرقانونى‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏ جمهورى‏ اسلامى‏ ايران، اكنون به پوششى‏ براى‏ مخفى‏ نگه داشتن خصلت استعمارگرانه نسخه نئوليبرال سرمايه‏دارى‏ جهانى‏ در ايران تبديل شده است.

شناخت چگونگى‏ انباشت اوليه سرمايه‏دارى‏ در ايران به افسانه غيرطبقاتى‏ بودن جامعه ما پايان مى‏دهد. اين روند دردناك در ايران را جوانشير در اثر فوق‏الذكر خود و پس از اشاره به بررسى‏ ماركس از چگونگى‏ انباشت اوليه سرمايه در انگلستان، كه «با خلع‏يد از توده‏هاى‏ مردم روستا، شكستن اقتصاد طبيعى‏، پيدايش بازار داخلى‏ و بوجود آمدن طبقه كارگر» همراه بود و به انباشت ثروتى‏ انجاميد، كه از راه «غارت مستعمرات، از برده فروشى‏، قرضه دولتى‏، سيستم جديد مالياتى‏، سيستم حمايت گمركى‏» (٢١) پديدآمده بود، توضيح مى‏دهد. در عين‏حال بررسى‏ جوانشير علل عقب‏ماندگى‏ رشد سرمايه‏دارى‏ و ويژگى‏ شرايط اقتصادى‏- اجتماعى‏ را در ايران برمى‏شمرد. نقل اين مبحث از كتاب جوانشير در اين سطور، باوجود طولانى‏ بودن آن، براى‏ درك همه‏جانبه مسئله انباشت اوليه سرمايه در ايران، ضرورى‏ به‏نظر مى‏رسد و طولانى‏ بودن نقل‏قول را مى‏بخشد.




”حماسه داد“، ارزيابى‏ ماترياليست تاريخى‏ از شاهنامه فردوسى‏
دولت مدرن – دولت شبه مدرن

مقاله شماره ١٣٨٧/ ٤٥   بخش هفتم

مطالب زير، زيرنويس ٤٣ رساله دولت مدرن – دولت شبه مدرن مى‏ باشد.

موضوع زير نويس در ارتباط است با نظرياتى‏ كه در روزنامه شرق در اسفند ١٣٨٤ درباره نظريان فردريش نيچه مطرح شده است. نگارنده مقاله مى‏كوشد بين نظريات نيچه و وضع حاكم فرهنگى‏ در ايران رابطه برقرار سازد. به اين منظور از شاهنامه فردوسى‏ كمك مى‏گيرد. براى‏ نشان دادن نادرستى‏ اين تشابه‏سازى‏، بخش‏هايى‏ از اثر زنده‏ياد ف. م. جوانشير “حماسه داد”، در زيرنويس نقل مى‏شود.

جوانشير در اين بخش به توضيح انديشه فلسفى‏ نزد فردوسى‏ مى‏پردازد. اين نظريات داراى‏ كوچكترين رابطه عقلايى‏ با نظريات نيچه نمى‏باشند و نشان مى‏دهند كه نويسنده مقاله در روزنامه شرق در اين باره به خطا مى‏رود.

به خاطر استقلال موضوع و همچنين اهميت برداشت جوانشير برپايه ماترياليسم تاريخى‏ از شاهنامه فردوسى‏ در “حماسه داد”، اين زيرنويس تحت عنوان «”حماسه داد”، ارزيابى‏ ماترياليست تاريخى‏ از شاهنامه فردوسى‏»، به صورت مستقل در “توده‏اى‏ها” انتشار مى‏يابد.

نگارنده مقاله در روزنامه شرق، فشرده‏اي از ترجمه كتاب نيچه را با اين هدف مطرح مى‏سازد تا تشابه اين نظريات را با وضعيت فرهنگي در ايران امروز نشان دهد: «نگارنده بر آن است، كه با ذكر برخى‏ وجوه تشابه ميان فضايي كه بستر اخلاقيات نيچه است و فضاي فرهنگي- اجتماعي جامعه ما، تصريحا و تلويحا شرحي و نقدي از وضعيت كنوني فرهنگ موجود ارائه دهد.»

جنبش بالنده كارگري در قرن نوزدهم، انقلابات دهقاني ٤٩- ١٨٤٨ و ٧٢-١٨٧١ در آلمان، فرانسه، كمون پاريس و رشد سازمان‏هاي كارگري و كمونيستي، كه با اهدافي عدالت‏جويانه براي غلبه بر نظام غارتگر سرمايه‏داري مبارزه مى‏كردند، همزمان است با رشد مرحله انحصاري سرمايه‏داري و ايجاد شدن امپرياليسم. در چنين فضاي نبرد طبقاتي است، كه شرايط رشد ايدئولوژي هارترين و متجاوزترين بخش نظام سرمايه‏داري در اروپا بوجود مى‏آيد. انديشه فردريش نيچه در خدمت به اين اهداف سرمايه‏داري انحصاري پا مى‏گيرد و در سال‏هاي بعد به پرچم نژادپرستي و فاشيسم و نازيسم تبديل مى‏گردد. دفاع از اخلاق «والاتباران» و «نخبگان» و نفرت از «بوي گند آرمان سازي»، كه در مقاله روزنامه شرق مطرح مى‏شود، در چنين شرايط تاريخى‏- اجتماعي بوجود مى‏آيد. (نگاه شود همچنين به زيرنويس شماره ٣١)

نگارنده مقاله در روزنامه شرق با تكيه به نظريات نيچه درباره اخلاق به جستجوي «شباهت‏ها با وضعيت ما» در ايران مى‏رود و مى‏نويسد: «به گمان نگارنده، اخلاق سروران نيچه شباهتي به كردار و سلوك پهلوانان شاهنامه فردوسي دارد. …» و از رستم حكايت مى‏كند، كه برخلاف راي شاه، بساط «شكار و عيش و نوش» را برپا مى‏دارد و «كاووس بر پهلوان بزرگ خشم مى‏گيرد. [اما رستم، همانطور كه توصيه نيچه هم هست] اين خشم را در خود نمى‏ريزد تا چركابه شود و بر شاه ايران مى‏شورد.» سپس چنين نتيجه‏گيري مى‏شود: «بنابراين، پهلوان ايراني … به خود متكي است … زندگي‏خواه و شادى‏طلب است و اگر هم تن به رنج و غم و مرگ دهد، به خاطر زندگى‏است.» نگارنده مقاله اين موضع «”جان آزاد” ايراني در عصر پهلواني» را در برابر «اخلاق بردگان» قرار مى‏دهد، كه «زهد تصوف خرقه‏پوشان و تيغ بركشيده تركان» آن را تحميل كردند. «در نتيجه اخلاقيات آنان نيز بر اخلاقيات اينان بدل شد.» و با نقل مصرعي از حافظ از «مستولي شدن اخلاق بردگان بر ما و فرهنگ ما» سخن مى‏گويد و به نقل از نيچه، كه «معتقد است، كه اين وضعيت به هيچ‏انگاري، يا نهيليسم خواهد انجاميد، مگر آنكه ابرانساني پا بر صحنه گيتي گذارد …»، ظاهرا چنين راه حلي را براي ايران پيشنهاد مى‏كند.

مقايسه غيرتاريخى‏ نظريات نژادپرستانه نيچه با انديشه «دمكراتيسم دودماني»، كه در شاهنامه «در برابر سلطنت خودكامه» مطرح مى‏شود، مثلا آنطور كه ف. م. جوانشير در كتاب “حماسه داد، بحثي در محتواي سياسي شاهنامه” (تهران ١٣٥٩، مثلا ص ١٤٥-١٤٤)، توضيح مى‏دهد، و يا همين مقايسه با شرايط خفقان فئودالي دوران حافظ، مقايسه‏اي اراده‏گرايانه و در سطح است. جستجوي «ابرانسان» و “ابرمرد” براي حل مشكلات تاريخي- اجتماعي كنوني ايران، صرفنظر از انگيزه‏اي كه در پس اين انديشه قرار دارد، نه جديد است و نه در خدمت منافع مردم ميهن ما. حل مشكلات اقتصادي- اجتماعي موجود در ايران را بايد با شركت فعال و خلاق مردم به سرانجام ضروري رساند. نه “چريك‏بازي شهري” از “چپ” در دوران پيش از انقلاب بهمن ٥٧، و نه “اصلاحات” از طريق “مذاكره در پشت درهاي بسته” سال‏هاي اخير گذشته، كه روي ديگر همان “چريك‏بازي” جدا از مردم است، مى‏تواند جوابگوي نياز تاريخي ميهن ما براي خروج از بن‏بست كنوني باشد، همچنانكه نظر “ابرمرد” نيچه، صرفنظر از محتواي بشدت ارتجاعي و ضدانساني آن، نيز چنين جوابي نمى‏تواند باشد. سازمان دادن مردم در احزاب مدافع منافع طبقاتي آنان، نبردي سخت، طولاني، هشيارانه و انقلابي، تنها پاسخ واقع‏بينانه و عملي است براي اين وظيفه سترگ تاريخي در برابر همه ميهن‏دوستان و آزاديخواهان ايران.

همان‏طور كه بيان شد، جستجوي “ابرانسان” و “ابرمرد” در تاريخ ميهن ما، نكته جديدي نيست. ف. م. جوانشير در كتاب فوق‏الذكر خود، “حماسه داد”، كوشش رژيم سلطنتي پهلوي را براي “ابرمرد”سازي از رضاخان با اسناد ومدارك نشان مى‏دهد و ارتباط آن را با نظريات نژادپرستانه رژيم هيتلري آلمان و فاشيسم ايتاليا برمى‏شمرد. مثلا در صفحه ١٦ بخش “تحريف شاهنامه” چنين مى‏نويسد: «انديشه‏پردازان حكومت رضاخاني فرصت پيدايش فاشيسم و موج عظيم تبليغاتي آن را، كه در سرتاسر جهان برخاسته بود، از دست ندادند. آن‏ها از همان آغاز شباهت ميان رضاخان و موسوليني را دريافته و او را “موسوليني اسلام” ناميدند و كوشيدند تا از ايدئولوژي فاشيستي براي تدوين ايدئولوژي حكومت رضاخاني بهره گيرند. اتفاقا همه اركان اصلي انديشه‏هاي فاشيستي به قامت حكومت رضاخاني راست مى‏آمد، ازجمله: تبليغ ضرورت “دست‏قوي” و حكومت پيشوايي “ابرمرد”، نژادپرستي، شوينيسم، ميليتاريسم، دشمني افسارگسيخته با كمونيسم وغيره. منتها همه اين‏ها را مى‏بايست موافق شرايط ايران دست كاري كرد. …

يكي از خصوصيات تبليغات فاشيستي، رجعت به عقب و بازخواني تحريف‏آميز تاريخ است. تئوريسين‏هاي فاشيسم مى‏كوشند تا آنچه را كه با زندگي زنده قابل توجيه نيست، با احضار ارواح توجيه كنند. آنان “تئوري” نژادي خود را بر تحريف خودسرانه تاريخ بنا مى‏كنند و برتري نژاد آريايي و به‏ويژه شاخه ژرمن آن را با تغبير ويژه‏اي كه از تاريخ تمدن بشري به دست مى‏دهند، توجيه مى‏كنند. …

در همين رابطه بود، كه پاي شاهنامه فردوسي به ميان آمد. خدمه تبليغات فاشيستي و گردانندگان “پرورش افكار” رضاشاهي اين اثر بزرگ را مائده آسماني يافتند. اين اثر طي قرن‏ها در قلوب مردم ايران راه يافته و اعتبار عظيمي كسب كرده بود. مى‏شد از اين اعتبار سوءاستفاده كرد. اسم كتاب هم “شاهنامه” است و در آن كلمات شاه و رزم و جنگ و گرز و نژاد و ايران وغيره صدها بار تكرار شده و توجه اصلي معطوف به تركستان و عربستان است و نه استعمار. بنابراين به شيوه روسپي‏وار فاشيستي مى‏توان ادعا كرد كه فردوسي همان حرف‏هايي را مى‏گفته، كه امروز فاشيسم مى‏گويد و رضاخان مى‏خواهد.»

برخلاف نگارنده مقاله روزنامه شرق، نگرش فردوسي به ارزش زندگي از ديدگاه برخورد او به مرگ قابل فهم است و نه از موضع “اخلاق” والاتباران مورد نظر نيچه. اخلاق مورد نظر فردوسي، اخلاق نيچه‏اي نيست، كه در مقاله به او نسبت داده مى‏شود. جوانشير در “حماسه داد” موضع فردوسي را در بخش “نظري گذرا به حكمت فردوسي”، برمى‏شمرد. او در ابتداء فلسفه و جهان‏بيني فردوسي (ص ٨٧ به بعد) را توضيح مى‏دهد: «فردوسي، برخلاف بسيار از شاهنامه و خداينامه نويسان زمان خويش، راوي به اصطلاح اميني نيست، كه هر داستان را با چند روايت نقل كند. او فيلسوف صاحب نظري است، كه در داستان‏هاي تاريخي دنبال معنا و مفهوم تاريخ مى‏گردد. به ديگر سخن فلسفه و جهان‏بيني خود را كه از درك تاريخ كسب كرده، در لباس داستان‏ها بيان مى‏كند. همين وحدت جهان‏بيني است كه شاهنامه را باوجود اين كه ادوار تاريخي گوناگون و زمان بسيار طولاني را در بر گرفته و داستان‏هاي گونه گونه‏اي را شامل مى‏شود، به صورت اثر يكپارچه و واحدي درآورده است. …».

سپس جوانشير چند مقوله اصلي فلسفي را كه فردوسي در شاهنامه به طور برجسته مى‏پروراند، نقل مي‏كند، كه اولي آن “خرد” است و مى‏نويسد (ص ٨٨) «شاهنامه با اين بيت آغاز مى‏شود:

«بنام خداوند جان و خرد كزين برتر انديشه  برنگذرد». و مى‏افزايد: به نظر فردوسي «برترين صفت آفريدگار جهان، اين است كه خداوندِ جان و خرد است. …

سپردن سرنوشت انسان به دست خرد، وابسته كردن “هر دو سراي” و فزوني و كاستيش به خرد، ركن اصلي جهان‏بيني فردوسي است. … اساس جهان را بر خرد استوار مى‏داند، كه نخستين آفرينش است.  “نخست آفرينش خرد را شناس”

آنچه بر خرد استوار است، ايزدي است و آنچه دور از خرد باشد، كار ديوان و ديوانگان است. مرز ميان درست و نادرست، پذيرفتي و ناپذيرفتني خرد است. نظامي كه بر خرد استوار باشد، رفتاري كه خردمندانه باشد، درست و پذيرفتني است و نظامي كه بر خلاف عقل بوده و رفتاري كه ناخردمندانه باشد، نادرست و ناپذيرفتني است.

فردوسي به‏ويژه در مورد شاهان و نظام حكومتي، خرد را همواره داور مى‏گيرد. نظام بخردانه را مى‏پسندد و حمايت مى‏كند و نظام نابخردانه را طرد مى‏كند و عليه آن مى‏شورد. بهترين صفت شاهان و پهلوانان و دستوران، خردمندي و دادگري است و بدترين صفت آنان ديوانگي و بيداد. …

جهان‏بيني خردگرايانه (راسيوناليستي) كه فردوسي در برخورد به تاريخ و داستان‏هاي تاريخي دارد، ويژه خود اوست. …

خردگرايي فردوسي برخلاف فلسفه اسماعيليان رنگ مذهبي غليظ ندارد و به زندگي نزديك‏تر است.»

درباره «انسان خردمند» جوانشير در ادامه مى‏نويسد: «خرد فردوسي مقوله‏اي مجرد و آويزان ميان زمين و زمان نيست. سرشتي است از انسان خردمند. انسان  – يا به قول شاهنامه “مردم” –   قله آفرينش است. انسان بايد خود را بشناسد، قدرت خود را دريابد و براي ايجاد جهاني شايسته زيست، برزمد. …

فردوسي، انسان به طور كلي را اشرف مخلوقات نمى‏داند؛ انسان خردمند، انسان پذيرنده هوش و خرد را برترين مى‏شمارد. انسان فردوسي كم‏تر با “روح قدسي” سروكار دارد، او بيش‏تر زميني است. ولي به‏ويژه آنچه انسان فردوسي را از انسان معمولي اشرف مخلوقات جدا مى‏كند، پيكار جويي اوست. به ابيات شاهنامه بنگريم. ببينيم فردوسي انسان را با چه شور و عشقي توصيف مى‏كند و چگونه به پيكار و خودشناسي فرا مى‏خواند:

چـو زين بگـذري مردم آمد پديد         شد اين بندها را سراسر كليد

سرش راست بر شد چو سرو بلند          به گفتار خوب و خرد كاربند

پذيـرنـده هـوش و راي و خـرد          مر او را دد و دام فرمان بـرد

ز راه خــرد بنگــري انـدكـــي         كه مردم به معني چه باشد يكي

مگر مردمي خيره خواني همـــي         جز اين را نشاني نداني همــي

تـرا از دو گيتـــي برآورده‏انـــد به چندين ميانچـي بپرورانده‏اند

نخستين فطرت پسيــن شـــمار         تويي خويشتن را به بازي مدار

اين “مردم”، اين كليد بندها و پذيرنده هوش و راي و خرد، اين سرفراز خردمندي كه سرش چون سرو افروخته، بايد خود را بشناسد و ارج خود بداند. تو اي انسان! نخستين فطرت و پسين شماري. تو را از دو گيتي برآوردند. حق نداري خود را دست كم گيري. تو اي انسان، كه طبيعت و خدا اين همه به تو داده‏اند، بدهكار و موظفي كه سربلند زندگي كني، خود را به پستي نيالايي، در برابر قدرت‏هاي ناپايدار روزگار تسليم نشوي!

فردوسي در لحظاتي كه از خشم بر همه چيز مى‏شورد، به خود، يعني به انسان خردمند، حق مى‏دهد كه در درستي نظم جهان ترديد كند. او در آغاز تراژدي زيبا و دردناك سهراب، زبان به كفر مى‏گشايد كه:

اگر تنـد بادي برآيـد ز كنـــج      به خاك افكند نا رسيده ترنج

ستم كاره خوانيمش ار دادگــر      هنرمند دانيـمش ار بـي هنـر

اگر مرگ دادست  بيداد چيست      ز داد اين همه بانگ و فرياد چيست

… به نظر فردوسي انسان فقط در برابر خدا و راز نهفته‏اش بنده است و بس. در همه جاي ديگر، در برابر افلاك هم، انسان برتر است و بايد كه ارج اين برتري را بداند.

در جاي ديگري از شاهنامه هم در لحظه‏اي از خشم و غم، فردوسي مى‏شورد و به زمين و زمان، به چرخ بلند مى‏تازد:

الا اي برآورده چـرخ بلنــد      چه داري به پيري مرا مستمند

وفا و خرد نيست نزديك تو       پر از رنجم از راي تاريك تو

فردوسي خود مى‏داند كه چرخ بلند در اينجا كاره‏اي نيست. نظمي كه بر جهان حاكم است، مورد اعتراض اوست. هم اين نظم عمومي آفرينش كه به دنبال جواني، ضعف پيري مى‏آورد و هم به‏ويژه آن نظم اجتماعي، كه انسان را در پيري “مستمند” مى‏دارد. فردوسي اين نظم را عاقلانه و عادلانه نمى‏داند و عليه آن مى‏شورد و براي اينكه كفرش آشكار نباشد، “چرخ بلند” را بهانه مى‏كند. …»

با اين مقدمه، جوانشير در بخش “زندگى‏ و مرگ” به توضيح آن بخش از انديشه فردوسي مى‏پردازد، كه نگارنده مقاله در روزنامه شرق مى‏خواهد بين آن و نظريات نيچه تشابه قائل شود. جوانشير در “حماسه داد” (ص ٩٤ به بعد) ازجمله مى‏نويسد: «بزرگي و شخصيت والايي كه فردوسي براي انسان خردمند قائل است، زماني با روشني تمام مجسم مى‏شود، كه فلسفه او را درباره مرگ و زندگى‏ انسان، بررسي كنيم.

چنانكه مى‏دانيم، عادي‏ترين و رايج‏ترين عقيده درباره مرگ و زندگي در زمان فردوسي، باور مذهبي است، كه بنابرآن، انسان بر اثر مرگ از جهان فاني به جهان باقي مى‏شتابد و به اين ترتيب، انسان زوال يابنده و ميرنده براي خود نوعي جاودانگي مى‏آفريند. …

فردوسي باآنكه اينجا و آنجا از وجود “دو سرا” سخن مى‏گويد، مسئله مرگ و زندگي را با اين دو جهان مستقيماً مربوط نمى‏كند. در هيچ جاي شاهنامه  – تا آنجا كه مى‏دانيم جز در يك يا دو مورد-   به انسان وعده بهشت نمى‏دهند و او را از دوزخ نمى‏ترسانند. زندگي در اين جهان به محك مى‏خورد.

فردوسي عمد دارد، كه فاني بودن فـردا را برجسته كند و به رخ بكشد. به‏ويژه در مقابله با شاهان و قدرتمندان دوران كه به خود غره مى‏شوند، فردوسي مرگ را يار و ياور خود مى‏شناسد و خطاب به آنان فرياد مى‏زند:

اگر از آهني چرخ بگــدازدت چو گشتي كهن نيز ننوازدت

كجا آن بزرگان با تاج و تخت       كجا آن سوران پيروز بخـت

همه خاك دارند و بالين خشت      خنك آنك جز تخم نيكي نكشت

شايد چنين بنمايد كه فردوسي با اين همه تاكيد روي فاني بودن اين جهان و با اين نوع بى‏اعتنايي به آن جهان، انسان را در گزينش شيوه زندگي آزاد مى‏گذارد، زيرا اگر تاكيدي بر دوزخ و بهشت نباشد مومنين نيازي به مراعات قواعد ناشي از آن نخواهند داشت.  …

ولي فردوسي درعين حال كه چندان كاري به سراي ديگر ندارد و قواعد زندگي اين جهان را با معيار پذيرش در آن جهان نمى‏سنجد، درباره شيوه زندگي انسان در اين “سراي سپنج” بسيار سخت‏گير است. او به نوع ديگري از جاودانگي – جاودانگي نام و ننگ –  اعتقاد دارد. تن انسان فاني است، اما نام يا ننگ او در اين جهان ماندگار است. بايد چنان زيست كه نام نيك جاودانه بماند.

كه كس در جهان جاودانه نمـانــــد           به گيتي بما جز فسانه نماند

هـم آن نـام بـايد كـه مـاند بلنـــد چو مرگ افكند سوي ما بر كمند

زمانه به مرگ و به كشتن يكي است             وفا با سپهر روان اندكيست

از مرگ چاره نيست، لذا انسان بزرگ، پهلوات ستوده و دلير بايد شيوه خوب مردن را بداند و مردانه بميرد.  …

آناني كه در راه هدف مى‏رزمند و مردانه مى‏ميرند، آناني كه خونشان بنام ريخته شده، با مرگ خود زندگى‏ يافته‏اند. آنان نمرده‏اند. جاويداند.

نمردست هر كس كه با كام خويش      بميرد بيابد سرانجام خويش

نظر فردوسي درباره مرگ و زندگى‏ شاهان و قدرتمندان در شاهنامه با زندگى‏ و مرگ پهلوانان و بزرگان تفاوت دارد. مرگ شاهان شكوهمند نيست، عبرت‏انگيز است. فردوسي دائماً به آنان سركوفت مى‏زند، كه هرقدر هم گنج بياندوزي:

سرانجام جاي تو خاكست و خشت     جز از تخم نيكي نبايدت كشت

اين لحن آمرانه، اين تاكيد بر عبرت آموزي از فاني بودن جهان در سرتاسر شاهنامه در مورد مرگ همه شاهان حفظ مى‏شود. …

با چنين برخوردي به مرگ، قواعد زندگي نيز جز آن مى‏شود، كه در اخلاق پر تزوير و مطلوب نظم حاكم تدوين شده است. پهلوانان شاهنامه زندگي پر نشاط و زيبايي دارند: مى‏خورند، مى‏آشامند، عشق مى‏ورزند، مى‏رزمند و چنان آزادانه و گستاخ رفتار مى‏كنند، كه گويي حاكم مطلق كائنانند. در كم‏تر جايي از شاهنامه به اصول اخلاقي پيش‏پا افتاده و كاسبكارانه برمى‏خوريم. پهلوانان شاهنامه براي زندگي و مناسبات ميان خود موازين  ديگري دارند، كه هزار بار برتر و والاتر از اصول اخلاقي حاكم در آن دوران است. تنها چيزي كه آنان همواره مراعاتش مى‏كنند و لحظه‏اي از آن فارغ نيستند، دادجويي و خردمندي است.

فردوسي حافظ هر نظمي نيست. انسان ستوده او انسان خردمند و بزرگواري است، كه آزاد مى‏زيد و جز از نام و ننگ باكي ندارد. اين انسان در برابر قدرت حاكم سر خم نمي‏كند و به زور و ظلم تسليم نمى‏شود و هربار كه بخواهند نام او را به ننگ بكشانند، مردانه و استوار مى‏ايستد و مرگ را بر زندگي ننگين ترجيح مى‏دهد.

حكمت فردوسي سرانجام به نظام حكومتي مى‏رسد و اين كه حكومت بايد در خدمت توده مردم و انسان خردمند باشد. حكومت بايد چنان باشد، كه انسان خردمند در سايه آن آسوده بزيد. …»

«خرد» و «انسان خردمندِ» مبارزه‏جو آن ويژگى‏هاي فلسفي انديشه فردوسي هستند، كه موضع او را درباره «زندگي و مرگ» برجسته و آن را از مواضع فاشيستي و نژادپرستانه فيلسوف آلماني، فردريش نيچه، جدا مى‏سازد. ناحقي و ناسپاسي است در برابر خاطره فردوسي، اگر دانسته يا ندانسته نظرياتش را با نظريات نيچه حتي مشابه بدانيم.

مقاله روزنامه شرق نيز به كوشش براي مرموز و غيرقابل شناخت نشان دادن شخصيت نيچه و نظريات او، به همان راهى‏ مى‏رود، كه امروز انديشه پسامدرن مى‏رود و مى‏كوشد جهان و پديده‏ها را غيرقابل شناخت، عجيب و غريب، عرفانى‏ و مرموز بنماياند، تا انسان‏ها قادر نباشند، راه خروج از بن‏بست نظام سرمايه‏داري را بيابند. درباره شخصيت نيچه در سوتير مقاله، كه به طور برجسته و سياه و درشت‏تر نيز چاپ شده است، ازجمله مى‏خوانيم: «نيچه فيلسوف عجيب و غريبي است و معرفي او در ايران نيز به همان اندازه عجيب و غريب است. متفكران بزرگ، انديشه‏هايي به ظاهر ضد و نقيض دارند و نيچه بى‏شك اگر بزرگترين متفكر قرن نوزدهم نباشد، يكي از بزرگ‏ترين‏ها است. انديشه‏هاي او نيز به دليل همين بزرگي بسيار ضد و نقيض است. …».




دولت مدرن – دولت شبه مدرن
بختكى‏ مرموز و ناشناختنى‏ ؟

مقاله شماره ١٣٨٧/ ٤٥     بخش ششم

٢٩- اهرم‏ها كدامند و چگونه موثرند؟

صنعت فرهنگ‏سازى‏ در خدمت شكل‏بخشيدن به وضع روحى‏ انسان

در دوران حاكميت ارتباطات الكترونيكى‏ ديگر مى‏توان پذيرفت، كه انسانى‏ كه “متصل به شبكه” (به قول كتاب Online ص ١٣٩) نباشد، ديگر وجود ندارد. براين‏پايه است، كه انديشه پسامدرن، يعنى‏ بسته زروق پيچيده‏اى‏ كه در آن ايدئولوژى‏ امپرياليستى‏ ارائه و القاء مى‏شود، مدعى‏ است، كه هر انسانى‏ (كتاب آن را «انسان منفرد» مى‏نامد) مى‏تواند از طريق “شبكه” اطلاعاتى‏ با دست‏يابى‏ به اطلاعات بى‏مرز «مجازى‏» (كتاب ص ١٢٢) به‏طور آزادانه و دمكراتيك به شناخت وآگاهى‏ خود از جامعه و جهان دست‏يابد. بدين‏ترتيب انديشه پسامدرن القا مى‏كند، كه برداشت از وضع خود و جهان، برداشتى‏ فردى‏ و شخصى‏ است و لذا امرى‏ خصوصى‏ و بالطبع به تعداد اندويدوئم‏- انسان‏ها، متعدد و متفاوت است. متفاوت، زيرا هر فرد از ديد خود، جهان را مى‏بيند و برپايه ديد خود آن را درك مى‏كند، “عقيده خود” را ايجاد مى‏كند و داراست! بدين‏ترتيب تكثرگرايي به ابزار عمده غيرقابل شناخت بودن واقعيت تبديل مى‏گردد.

پيش‏تر نشان داده‏شد، كه انديشه پسامدرن مى‏كوشد تكثرِ برداشت فردي و تنوع آن را جايگزين شناخت كليت واقعيت سازد، يعني كمّيت را جايگزين كيفيت بكند. شناخت كليت واقعيت، جمع كمّي برداشت‏هاي فردي و تنوع آن نيست. شناخت كليت واقعيت، درك همه‏جانبه بهم‏پيوستگي و بهم‏تنيدگي جنبه‏ها و لحظات و روابط علت و معلولي آنان در پديده‏ است. درك چگونگي شدن و تغيير و تبديل پديده است. درك تغيير شرايطي است، كه شدن را باعث مى‏شود، كه چگونگي شدن را موجب مى‏شود. شناخت كليت واقعيت، درك ديالكتيك تاثير تودرهم كليه نكات فوق تحت تاثير شرايط تغيير يابنده است.

وضع ناشي از انسان «متصل به شبكه» را كتاب «فضا وفرهنگ مجازى‏ واقعى‏» (ص ١٢٢) مى‏نامد، كه «حاوى‏ اطلاعات متكثر و متنوع [بوده و] به صورت بخشى‏ از واقعيت اجتماعى‏ عصر جديد در مى‏آيد … به نظر مى‏رسد، كه حركت دوباره‏اي براي نوسازي جهان، به‏واسطه گسترش كمپيوترها و شكل‏گيري شبكه جهاني در حال شكل‏گيري است. … در يك چنين شرايطي، ايدئولوژي‏هاي سنتي و محافظه‏كارانه ديگر نخواهند توانست ايدئولوژي دوران فعلي جامعه بشري باشند.» (ص ١٢٦)

منظور از «ايدئولوژي دوران فعلى‏»، ايدئولوژى‏ پسامدرنيستي است، كه كتاب مورد بررسي، سخنگوي آن است.

تز و ادعا، تاروپود انديشه «سردرگمي» را تشكيل مى‏دهد، كه كتاب را از آغاز تا انجام فراگرفته است.

در برابر اين فضاى‏ برداشت شخصى‏ و فردى‏ و به بيان كتاب «مجازى‏ واقعي»، پتر بورگر Peter Bürger در رساله “توليد انبوه فرهنگى‏ درباره برداشت از وضع انسان و جهان” (٣٩) « فضاى‏ عمومى‏ و اجتماعى‏ را تنها همان ميدان بازارى‏ [مى‏داند]، كه در آن “سيماى‏” «مجازى‏» جهان و انسان بفروش مى‏رسد».

بازار مكارهِ فريبكارِ دورانِ سرمايه‏دارى‏ نئوليبرال امپرياليستى‏، همان بازار توليد پرده‏هايى‏ است، كه بر روى‏ صفحات وسائل ارتباطات عمومى‏ و در نشريات و ديگر وسائل شكل دادن فرهنگى‏ جامعه در جريان اند. بورگر در همان رساله مى‏پرسد، «چه كسى‏ اين سيل عكس‏ها را توليد مى‏كند» و در ارتباط با وضع ايالات متحده امريكا و از قول فرانس اورشور Franz Everschor مى‏نويسد، كه تعداد توليدكنندگان به كم‏تر از ده كنسرن محدود شده است : «اين‏بار نبايد از ديكتاتور سياسى‏ وحشت داشت، بلكه از قدرت وسائل ارتباطى‏ كه هر روز بيش‏تر در دست‏هاى‏ معدودترى‏ انباشته مى‏شود. [بايد وحشت داشت] … اين دست‏هاى‏ معدود اين روند را “تجميع پديدآورنده” Synergie مى‏نامند، در واقع اما همان مونوپل» و انحصارات هستند، كه هژمونى‏ خود را براى‏ استعمار معنوى‏ انسان برقرار ساخته‏اند. امرى‏، كه به اين پرسش پاسخ مى‏دهد، كه «چه كسى‏ در آينده ارائه و كنترل انديشه را در اختيار خواهد داشت.» بدين‏ترتيب وسائل ارتباط گروهى‏ ديگر تنها يك قدرت مالى‏ در جامعه نيست، بلكه «قدرتى‏ است براى‏ شكل دادن به جامعه (جهانى‏)». بى‏جهت هم نيست، كه صادرات امپرياليسم امريكا در بخش توليد براى‏ دستگاه‏هاى‏ ارتباط گروهى‏ Media، «پس از صادرات سلاح، دومين رقم را تشكيل مى‏دهد» (بورگر همانجا).

كريستيان ليدينگر Christian Leidinger در تحقيقات خود تحت عنوان “كمپلكس صنعتى‏- نظامى‏- ارتباطات” Militärisch-Industriell-Medialen Komplex نشان مى‏دهد، كه «توليدكنندگان تسليحات و ديگر كنسرن‏هايى‏ كه از بغل وسائل جنگى‏ سود مى‏برند، به‏ويژه پنتاگون، وزارت دفاع امريكا، بزرگترين كنسرن‏هاى‏ شريك در بخش توليد فيلم و ديگر توليدات فرهنگى‏ هستند.» در ادامه بورگر از كتاب خود تحت عنوان «سينماى‏ ترس – ترور، جنگ، هنرِ حاكميتِ دولتى‏ توليد شده در هوليود» نقل مى‏كند، كه در آن ثابت كرده است، كه چگونه «پنتاگون در تنظيم مضامين فيلمنامه‏هاى‏ فيلم‏هاى‏ به‏ظاهر بى‏غل‏وغش دخالت مى‏كند. ازجمله فيلمنامه‏هايى‏ كه توسط خود دستگاه نظامى‏ تهيه و براى‏ تهيه فيلم، بازى‏هاى‏ كمپيوترى‏، برنامه‏هاى‏ تلويزون از طريق كابل و غيره تعيين مى‏شود.»

در اين فيلمنامه‏ها و بازى‏هاى‏ كمپوترى‏ وغيره آن برنامه استراتژيك و آن ديكته فرهنگى‏ مطرح و القاء مى‏شود، كه «براى‏ پذيرش  سياست حاكم» ضرورى‏ است. يعنى‏ «روحيه و مواضعى‏ كه نافى‏ رشد جامعه مدنى‏ و مدنيت است: ترس، بجاى‏ احساس امنيت متقابل؛ رقابت، بجاى‏ همكارى‏؛ غيرعقلانيت، بجاى‏ عقلانيت؛ نبرد فرهنگى‏، بجاى‏ تفاهم….» (٤٠).

تلقين ترس، فقدان امنيت و غيرعقلانيت ابزارى‏ نيست، كه تنها رسانه‏هاى‏ گروهى‏ به خدمت مى‏گيرند. پاپ جديد آلمانى‏ كليساى‏ كاتوليك “راتسينگر” يا بنديكت شانزدهم، نيز از همين ابزار بهره مى‏جويد. او انسان را شخصيتى‏ منفرد و فاقد آگاهى‏ مى‏داند و انسانى‏ ارزيابى‏ مى‏كند كه در اوج استيصال «با دو دست به ستون دكل كشتى‏ در حال غرق‏شدن چسبيده است، بر بالاى‏ پرتگاه بى‏پايان قرار دارد» (٤١).

در پايان چنين شكل دادن و منحرف ساختن روحى‏ انسان، موجودى‏ در برابر ماست، فاقد قابليت شناخت كليت بهم‏پيوستهِ هستى‏ اجتماعى‏ و ناتوان براى‏ درك و شناخت علل نابسامانى‏هاى‏ اجتماعى‏ ناشى‏ از شرايط حاكم نظام سرمايه‏دارى‏ دورانِ افول. انسانى‏ كه «از نظر بدنى‏، روحى‏ و معنوى‏ تغيير يافته است. انسان فاقد خاطره، روح- وجدان و معنويت. انسانى‏ با ويژگى‏ها و مشخصاتي، در نقطه مقابل آنچه كه به‏مثابه انسان بايد دارا باشد: انسان مستقل و حاكم بر سرنوشت خود و انسانى‏ كه با عقلانيت و مسئوليت از امكانات در اختيار خود در جهان بهره مى‏جويد.» (٤٢).

نئوليبراليسم، تنها يك نسخه اقتصادى‏ نيست، بلكه همانطور كه نشان داده شد، نظم امپرياليستى‏اى‏ است، كه انسان را در كليت خود به بند مى‏كشد. خروج از اين اسارت، ممكن است. به اين منظور نبرد اقتصادى‏- اجتماعى‏- سياسى‏- ايدئولوژيكى‏ ضرورى‏ است، كه براى‏ پيروزى‏ در آن، آگاهى‏ ديالكتيكي و مسلح شدن انسان به عقلانيت ضرورت دارد.

٣٠-  چهره فاشيستى‏ افشا مى‏شود

قله تكبر و جسارت را كتاب زمانى‏ از خود بروز مى‏دهد، كه به پرچم‏دار نظريات و شيوه‏هاي فوق‏الذكر براي دستكاري- تحميق مردم تبديل مى‏شود و درباره انسان‏هاى‏ «زايد» و «بى‏هويت» شده (ص ١٣٩-١٣٨)، «در جهان ديجيتال» صحبت مى‏كند و مى‏گويد نبايد «نگران پديده بيكارى‏ عمومى‏ در جامعه شبكه‏اى‏ [بود] … انسانى‏ كه جاهل نباشد، مى‏تواند دانا شود. اين دانايى‏ و دانا شدن به بينش و بنيان معرفتى‏ انسان بستگى‏ دارد» (ص ١٤٢)، زيرا دسترسي او از طريق اينترنت به اطلاعات «متكثر » و «متنوع» ممكن شده است.

“داروينيسمِ فاشيستى‏ و نژادپرستانهِ اجتماعى‏” به صورت ناب و يك‏دست خود را در اين جملات و انديشه بمنظه ظهور مى‏رساند و سيماى‏ كريهه نظام ضدانسانى‏ سرمايه‏دارى‏ را افشا مى‏كند. «دانائي و دانا شدن به بينش و بنيان معرفتي انسان بستگي دارد» همان انديشه فردريش نيچه است، كه مى‏گويد: «بزرگان و قدرتمندان و بلندجايگاهان و بلندانديشان … كه خود و كردارشان را نيك حس كردند و نيك شمردن، يعني برتر از ديگران دانستند، در برابر هرآنچه پست و پست انديشانه و همگاني و فرومايه» است، قرار دارد. «اخلاق بزرگان و قدرتمندان» در برابر «اخلاق بردگان» (٤٣). در برابر اين انديشه فاشيستي است، كه جا و مقام تاريخى‏ و ارزش معنوى‏ سخن روزآ لوكزامبورگ مى‏درخشد. او با تكرار كلام ماركس و انگلس در مانيفست كمونيستي، آلترناتيو را “سوسياليسم يا بربريت” (٤٤) اعلام مى‏دارد و انگار آن را در برابر نظريات ابراز شده در كتاب قرار مى‏دهد، كه تكرار خسته كننده و ارزان نظريات مكتب فرانكفورت است.

٣١- پروژه ديگر

در صفحه ١٣٦، كتاب «گسترش دولت الكترونيكى‏ و شفاف‏سازي دولت را يـگـانـه (تكيه از نگارنده) پروژه اجتماعى‏ ممكن در ايران» اعلام مي‏دارد، و مغرورانه از روشنفكران مي‏خواهد، كه «اگر پروژه ديگرى‏ دارند، عرضه كنند»!

ارايه چنين طرح و پروژه واقعاً هم پايان منطقي سطور نگاشته شده را تشكيل مى‏دهد.

٣٢- برنامه “اقتصاد ملى‏ و دموكراتيك”، آينه مشخص شرايط اقتصادى‏- اجتماعى‏ هر كشور

نسخه خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏ امپرياليستى‏ در خدمت سياست جهانى‏سازى‏، نسخه واحدى‏ است هم براى‏ كشورهاى‏ متروپل و هم پيرامونى‏. طبق اين نسخه، تقليل ماليات براى‏ كنسرن‏ها (٤٥)، آزادى‏ بى‏بندوبار و تحرك بدون مرز سرمايه‏مالى‏، تقليل سهم كنسرن‏ها و سرمايه‏داران در مخارج خدمات اجتماعى‏ (بيمه بيمارى‏، بيكارى‏ و بازنشستگى‏)، طولانى‏ شدن زمان كار روزانه و طول عمر كارى‏، تسهيل قانونى‏ اخراج از كار، تقليل وظائف اجتماعى‏ دولتى‏ (خصوصى‏سازى‏ بهداشت، حتى‏ خصوى‏كردن بيمارستان‏هاى‏ دانشگاهى‏) وغيره وغيره برنامه است كه بايد به‏مورداجرا گذاشته شود، تا تقسيم ثروت ازپائين به‏بالا، كه همان نبرد طبقاتى‏ از بالاست، تحقق يابد.

براى‏ تحميل اين نسخه به كشورهاى‏ پيرامونى‏، دستورات و مصوبات سازمان‏هاى‏ در خدمت سياست جهانى‏سازى‏ امپرياليستى‏، يعنى‏ بانك جهانى‏، صندوق بين‏المللى‏ پول، سازمان تجارت جهانى‏، توافق‏هاى‏ سران ٧ كشور سرمايه‏دارى‏ در نشست‏ها نوبتى‏ خود وغيره وغيره، به‏مثابه احكام بى‏چون و چرا، به اين كشورها ديكته مى‏شود و آن‏ها بايد قوانين ملى‏ خود را تغيير داده و بر اين مصوبات انطباق دهند(٤٦).

با آنچه گفته شد، روشن مى‏شود، كه اين نسخه امپرياليستى‏ كوچكترين توجهى‏ به امكانات و نيازهاى‏ اقتصادى‏ كشورهاى‏ پيرامونى‏ ندارد و مسئله رشد اقتصادى‏ كشورهاى‏ پيرامونى‏، عليرغم ادعاهايشان، مطلقاً هدف آنان نيست. هدف تنها و تنها سودورزى‏ سرمايه است. ازاين‏رو اميد كشورهاى‏ پيرامونى‏ به نسخه امپرياليستى‏ براى‏ رشد اقتصادى‏ كشور خود، اميدى‏ نادرست و عبث است. برعكس، هر كشور پيرامونى‏ بايد براى‏ تامين شرايط رشد اقتصادى‏ خود برنامه ويژه “اقتصاد ملى‏” خود را برپايه امكانات و شرايط واقعاً موجود در كشورش تنظيم كند. بهره‏جويى‏ از امكانات داخلي و همچنين به‏كار گرفتن سرمايه خارجي تنها در چارچوب چنين برنامه منسجم و واقع‏بينانه و در خدمت منافع كشور ممكن است. تنها با چنين برنامه ملى‏ مى‏توان اميدوار بود امكانات خارجى‏ سرمايه، تكنولوژي وغيره را به درست و در خدمت منافع ملى‏ بكار گرفت.

بديهى‏ است كه رشد اقتصادى‏ در كشورى‏ با امكانات مادى‏ وسيع‏تر (منابع زيرزمينى‏ غنى‏تر و استراتژيك همانند نفت وگاز) و نيروى‏ معنوى‏- انسانى‏ با كيفيت بالاتر (سطح دانش و فن و فرهنگ)، همانند كشور ما ايران، مى‏تواند و بايد به نحوى‏ ديگر سازمان داده شود از در كشور كوچك‏تر و با امكانات محدودتر. ازاين‏روست، كه برنامه ملى‏ به‏منظور رشد اقتصادى‏ و اجتماعى‏ در هر كشورى‏ بايد با توجه به امكانات و نيازهاى‏ آن كشور تنظيم شود و نه برپايه دستورات و ديكته سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏. در مورد مشخص كشورمان ايران، نياز مبرم به برنامه و طرح “اقتصاد ملى‏ و دموكراتيك” به شدن به چشم مى‏خورد، كه بايد در آن جا و مقام امكانات زير با روشنى‏ و شفافيت و با هدف رشد اقتصادى‏ مستقل، كه زيربناى‏ استقلال سياسى‏- فرهنگى‏- دفاعى‏ وغيره كشور باشد، تعيين شود. شرايط قانونى‏ برپايى‏ چنين برنامه ملى‏ و دموكراتيك براى‏ اقتصاد در اصل ٤٤ قانون اساسى‏ جمهورى‏ اسلامى‏ ايران تثبيت شده است. نقض غيرقانونى‏ اين اصل با حكم حكومتى‏ آيت‏الله خامنه‏اى‏، اقدامى‏ ضدملى‏ و در خدمت منافع سرمايه‏دارى‏ حاكم مى‏باشد.

٣٣- يك- بخش دولتى‏- ملى‏- دموكراتيك اقتصاد

همانطور كه پيش‏تر نيز بيان شد، بخش اقتصاد دولتى‏، انباشت اوليه سرمايه ملى‏ كشور است، كه ايجاد شدن آن با محروميت‏هاى‏ بسياري در طول تاريخ براي مردم ميهن ما همراه بوده است. اين سرمايه و ثروت عظيم براى‏ اولين‏بار با پيروزى‏ انقلاب بهمن ٥٧ از مصونيت قانونى‏ برخوردار شده است، متعلق به مردم ميهن ما بوده، حفظ و تقويت آن وظيفه‏اي ملي و مردمى‏ است و بايد با بانگي رسا و قاطع گفت: دست‏ها از آن كوتاه!

٣٤- دو- بخش خصوصي اقتصاد

براي رشد اقتصاد ملي در ايران، بخش خصوصي اقتصاد از اهميت ويژه برخوردار است. نكته پراهميتي، كه بي‏توجهي به آن در كشورهاي سابق سوسياليستي اروپايي، به يكي از علل فروپاشي اين كشورها تبديل شد. در پيش‏گفتار بر ترجمه مقاله آندرآس گدو درباره مواضع مكتب فرانكفورت نيز به علل فلسفي- تئوريك، سياسي، اقتصادي وغيره اين فروپاشي اشاره شده است. اين علل ازجمله عدم توانايي در بهره‏گيري از نتايج انقلاب علمي- تكنولوژيكي، كشانده‏شدن به مسابقه تسليحاتي، بدوش كشيدن بار ضروري سنگين همبستگي جهاني با خلق‏هاي ديگر، مى‏باشد. گفته شد، كه همه اين نارسائي‏ها از آن‏رو نتوانست به موقع برطرف شود، زيرا با نقض آزادي‏هاي قانوني سوسياليستي، امكان و شانس واقعي تصحيح اشتباه و برطرف ساختن نارسايي‏ها ازبين برده شد.

يكي از عمده‏ترين نتايج منفي نقض حق بيان و نقض آزادي‏هاي سوسياليستي، عدم امكان برخورد صاحب‏نظران و متخصصان به عدم‏تحرك فكرى‏ در سياست حاكم در اتحاد شوروي و ديگر كشورهاي سوسياليستي اروپايي بود، كه ازجمله مانع برخورد به سياست غيرمنعطف اقتصادي در اين كشورها شد. امكانات و پويايي سرمايه خصوصي مردمي ناديده گرفته‏شد. درحالي كه دانشمندان اقتصادي اين كشورها نارسايي و خطرات ناشي از آن را تشخيص مي‏دادند، قادر و مجاز به انتقاد و تصحيح آن‏ها نبودند. در اولين كنفرانس دانشمندان اتحاد شوروي بعد از فروپاشي در سال ١٩٨٩ در مسكو با توجه به اين وضع حاكم، دانشمندان از آن صحبت مى‏كنند، كه سطح بحث و بررسي علمي، به سطح درك مسئولان حزبي نزول كرده بود.

ازجمله با توجه به اين اشتباه‏ است، كه تعيين جا و مقام بخش خصوصي اقتصاد در ايران و به‏ويژه ايجاد امنيت و دورنماي رشد براي آن از اهميت برجسته‏اي برخوردار است. آنچه كه اما نسخه نئوليبرال در اين زمينه دنبال مي‏كند، با چنين هدفي دنبال نمى‏شود، كه بخش خصوصي اقتصاد ايران نقشي مستقل در چهارچوب “اقتصادملي” ايفا سازد. برعكس، كوشش سرمايه‏داري جهاني آن است، كه بتواند با تحميل نسخه نئوليبرال به ايران، قفل دربسته شده توسط انقلاب بهمن را بشكند و با “خريدن” سهام، به تاراج سرمايه مردم ميهن ما و ثروت‏هاي ملي كشور بپردازد.

ضرورت خصوصي‏سازي بخش دولتي اقتصاد ازجمله با اين به‏اصطلاح استدلال توجيه مي‏شود، كه دولت كارفرماي خوبي نيست و اقتصاد دولتي سود‏آور نمي‏باشد و رشد صنعت نيز در آن عملي نمى‏شود. صرفنظر از آنكه اين “استدلالات” جديد نيستند، نادرست هم هستند. پيش‏تر اشاره شد، كه صنعت خودرو سازي در ايران در بخش خصوصي در ايران هم از سطح مونتاژ خارج نشده است. اين درحالي است، كه رشد صنعت در رشته‏هاي استراتژيك انرژي در ايران، نه فقط بخاطر حجم سرمايه ضروري، جز در بخش اقتصاد دولتي ممكن نيست. در اين استدلال اشتباه‏ها و نارسايي‏هاي ناشي از فقدان آزادي بيان، و لذا فقدان امكان انتقاد به تصميمات مديريتي در سطح سياسي و همچنين در سطح وظايف مديران دولتي، كه كتاب آن را تحت عنوان «اتوريتهِ» در اختيار «دولت شبه‏مدرن» مي‏نامد و به‏درستي به انتقاد مى‏كشد، وسيله قرار داده مي‏شود، تا اصل ضرورت حفظ و تقويت بخش دولتي اقتصاد ملى‏ و دموكراتيك مورد ترديد قرار داده شود و با آن مخالفت شود. مخالفتي، كه همانطور كه اشاره شد، هدف ديگري را دنبال مي‏كند.

يكي از اشتباه‏هاي سياسي در سطح دولتي در بخش اقتصاد دولتي در ايران، كه اشاره به آن از اين‏رو آموزنده است، كه در انطباق كامل است با دستورات نسخه نئوليبرال خصوصي سازي. اين سياست تحت عنوان سودآور ساختن بخش دولتي اقتصاد عملي مى‏شود. به‏منظور گويا سودآور ساختن صنايع پتروشيمي، فراورده‏هاى‏ آن كلاً صادر مى‏شوند. اين صادرات اما بدون توجه به نياز داخلي صنايع كشور عملي مى‏شود. به‏عبارت ديگر، توليد كنندگان و كارخانه‏هاي داخلي نيز بايد فراورده‏هاي مورد نياز خود را، با قيمتي بمراتب گران‏تر، از شركت‏هايي تامين كنند، كه فراورده‏هاي صنايع پتروشيمي ايران را يك‏جا خريده و صادر كرده‏اند. صنايع داخلي پس از پرداختن قيمت بيش‏تر به ارز، همان فراورده‏ها را از كشتي‏هايي كه در سواحل خليج فارس لنگر انداخته‏اند و فراورده‏ها را انبار كرده‏اند، دريافت مي‏كنند! خصوصي سازي نئوليبراليستي، كه عليه رشد صنعت و اقتصاد مستقل كشور عمل مى‏كند، با چنين نتايج متضاد و غيرعقلايي همراه است.

نادرستي خصوصي‏سازي ثروت‏هاي مردمي در بخش اقتصاد دولتي اما تنها به‏خاطر نكته فوق اثبات نمى‏شود، بلكه به‏ويژه ازاين‏رو با منافع ايران و مردم آن در تضاد است، زيرا خطر خصوصي و آزاد‏سازي اقتصادى‏ بي‏دروپيكر در كشور طبق نسخه نئوليبرال، همانطور كه اشاره شد، گشودن درهاي اقتصاد ملي ايران است، بر روي سرمايه هرزو نقدينگي ٦٠ بليوني امپرياليستي، كه مى‏تواند با خريد سهام صنايع و واحدهاي اقتصادي، به مالك ثروت‏هاي ملي تبديل ‏شود. اين همان برقراري مجدد كلونياليسم جديد تحت عنوان خصوصي‏سازي است.

دفاع و پشتيباني از سرمايه خصوصي داخلي اما مي‏تواند و بايد در چهارچوب كمك و ايجاد شرايط فعاليت آن در چهارچوب برنامه “اقتصاد ملي و دموكراتيك” عملي شود. در اين زمينه صحنه و امكانات وسيعي در اقتصاد ايران وجود دارد، كه مي‏تواند براي دوراني طولاني شرايط فعاليت خلاق بخش خصوصي اقتصاد را فراهم سازد.

٣٥- سه- شرايط سياسي حاكم

آنچه درباره كشورهاي سوسياليستي سابق در ارتباط با آزادي بيان و برخورداري شهروندان از آزادي‏هاي قانوني گفته شد، به‏طريق اولي در مورد ميهن ما نيز بشدت مطرح است. نظريات كتاب تا آنجا كه نقض اين حقوق و قوانين را مورد انتقاد قرار مى‏دهد (ص ٥٥، ٩٩، ١٠١ و…)، مى‏تواند و بايد مورد تائيد قرار گيرد. آنچه كه اما بايد برجسته شود، اين نكته است، كه ارتجاع حاكم و مسلح به برنامه نئوليبرال امپرياليستي عملاً راه تغييرات اصلاحي- تدريجي را در ايران مسدود كرده است. لذا بايد مردم با مبارزات اقتصادي- اجتماعي در چهارچوب احزاب طبقاتي خود، راه مسدود شده را به‏طور انقلابي بگشايند.