ديالكتيك نفى‏ يا نفى‏ ديالكتيك؟ (بخش دوم)
مكتب فرانكفورت در پرتوى‏ ماركسيسم

مكتب فرانكفورت در پرتوى‏ ماركسيسم

مقاله شمار ٣٤/١٣٨٧

سه- “تئولوژى‏ نفى‏” نتيجه الزامى‏ “ديالكتيك نفى‏” است. اگر ماركوزه ذهن‏گرايانه از اين امر چشم مى‏پوشد، اصل مسئله ازبين نمى‏رود. آن چيز «ديگر»، يعنى‏ مطلقيت، نزد او به صورت اتوپياى‏ فلسفى‏- آنتروپولوژيكى‏ به مفهوم فرويدى‏- سوسيولوژيك تظاهر مى‏كند، بدون آنكه او مضمون مذهبى‏ (تئولوژيك) آن را به‏رسميت بشناسد.

اتوپياى‏ ماركوزه مضمون آزادى‏ را «تغيير اساسى‏ ارزش‏ها، دگرديسى‏ نيازها و اهداف» (٤٢) مى‏داند تا به «تداوم تاثير منفى‏ و جبرگرايانه رشد تكنيك» در زندگى‏ انسان پايان داده شود. اين تخيل تنها با تزهاى‏ نئورفرميستى‏ neoreformistisch آندره گورس Andre Groz و زئرگه مالئت Serge Mallet در انطباق نيست (٤٣). اين اتوپيا همچنين با «مدل تحليلى‏» در ارتباط است، كه «داراى‏ شباهت حيرت‏انگيز و هم‏خونى‏ ناراحت كننده‏اى‏ با تحليل‏هاى‏ محافظه‏كارانه- ساختارى‏ نظريه‏پردازانى‏ همچون هانس فريئر Hans Freyer ، هلموت شلئسكى‏ Helmut Schelsky و آرنولد گلئن Arnold Gehlen  نشان مى‏دهد» (٤٤).

ماركوزه «مداراى‏ سركوبگراى‏» repressive Toleranz  سرمايه‏دارى‏ پيشرفته امروزى‏ را محكوم مى‏كند و توخالى‏ بودن اسلوب حاكميت دمكراسى‏ بورژوازى‏ كنونى‏ را نشان مى‏دهد. اما نظريه مداراى‏ سركوب كننده او، ايدئولوژى‏ چشم‏پوشى‏ كردن، قهر كردن است. زمانى‏ كه ضرورت هستى‏ اجتماعى‏، برقرارى‏ سوسياليسم را وابسته به درجه آگاهى‏ طبقاتى‏ مى‏كند، آنوقت نظريه ماركوزه اين آگاهى‏ را به ضرورتى‏ سوال‏برانگيز و متزلزل تبديل مى‏سازد. درست ازاين‏روست، كه برداشت او غيرشفاف و شك‏برانگيز است (٤٥). آنجا كه ماركوزه مضمون سوسياليستى‏ جوامع سوسياليسم موجود را [با تمام كمبودهايشان] نفى‏ مى‏كند، آنوقت تنها اتوپياى‏ نااميدان به‏مثابه تنها امكان براى‏ اصل اميد باقى‏ مى‏ماند.

در جوار “تئولوژى‏ نفى‏” و اتوپياى‏ آنتروپولوژيك [آرزوى‏ تخيلى‏ از انسان ايده‏آل در طول تكامل انسانيت و تمدن آن. با بوجود آمدن چنين انسان تكامل‏يافته، گويا كليه “بدى‏”ها پايان مى‏يابد!]، برداشت جديد جامعه‏شناختى‏ هابرماس به‏مثابه سومين نوع برداشت باقى‏ مى‏ماند، كه در چهارچوب كلى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” مطرح است، بدون آنكه اتوپياى‏ ماركوزه را درباره «كيفيت نوين» تكنيك و علم «غيرسركوبگر» بپذيرد [علم غيرسركوبگر كه همانند اينترنت به طور دمكراتيك در اختيار همه مى‏باشد و گويا آزادى‏ و اطلاعات را كه خود سرمايه است، به انديويدئوم عطا مى‏كند (بيژن عبدالكريمى‏، محمد رضايى‏، “هگل يا ماركس”، نقدى‏ بر جريان روشنفكرى‏ ايران”، انتشارات نقد فرهنگ ١٣٨٤)]، بپذيرد. محتواى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” در اين نظريه از يك جامعه‏شناختى‏ برپايه دانسته‏هاى‏ پراگماتيك- پسيكوآناليتيك تغذيه مى‏شود و چيزى‏ نيست، جز آرزوى‏ بى‏ضرر و خيالپردازانه درباره «بحث علنى‏ و نامحدود و آزاد در اطراف سلطه حاكميت [مثلاً در سازمان‏هاى‏ مدنى‏ غيردولتى‏ NOK]، بحث علنى‏ درباره متناسب بودن و مورد علاقه قرار داشتن اصول و نرم‏- معيارها براى‏ اقدامات هدفمند عقلايى‏، كه به‏منظور تاثير گذاشتن بر روى‏ هستى‏ فرهنگى‏- اجتماعى‏ انجام مى‏شود و وظيفه آن تعيين اهداف و عملكرد ترقى‏خواهانه است» (٤٧).

[خصلت غيرطبقاتى‏ همه اين نظريات، ويژگى‏ پوزيتويستى‏ آن است، كه تحول انقلابى‏ سرمايه‏دارى‏ را نفى‏ و تداوم شرايط حاكم را مورد تائيد و تاكيد قرار مى‏دهد.]

برداشت درباره «عقلايى‏كردن عملكرد در سطح ساختارهاى‏ موجود» [كه در آن “نصيحت” و “اخلاق” ابزار اقناع حاكمان اعلام مى‏شود]، به‏مثابه جانشينى‏ براى‏ نبرد طبقاتى‏، كه تغيير بنيادى‏ «چارچوب ساختارها» را هدف قرار داده است، تنها از دورنماى‏ انقلاب سوسياليستى‏ صرفنظر نمى‏كند، بلكه همچنين از ايجاد شدن و برآمدن يك جنبش دمكراتيك راديكال نيز چشم مى‏پوشد.

نظريات هابرماس در مجموع، در چهارچوب گرايش مشترك تئولوژى‏ نفى‏ و آنتروپولوژى‏ فلسفى‏- پسيكولوژيك قرار دارد و ارائه مى‏شود (٤٨). [و نهايتاً صلح طبقاتى‏ و تغييرات رفرميستى‏ را برپايه صفات اخلاقى‏ – تئولوژى‏ نفى‏ –  در جامعه و ايجاد شدن خصلت‏هاى‏ “انسانى‏”  – آنتروپولولوژى‏ –  قرار مى‏دهد. خصلت عرفانى‏ آن از يك طرف و خصلت تائيد شرايط حاكم سرمايه‏دارى‏ از طرف ديگر، از اين موضع‏گيرى‏ رفرميستى‏ و ضدانقلابى‏ (آنچه كه با “جامعه مدرن” سرسازگارى‏ ندارد = تئولوژى‏ نفى‏) آن نتيجه مى‏شود]

از موضع ماركس‏ولوژى‏ Marxologie [رشته ماركس‏شناختى‏ نزد نظريه‏پردازان غيرماركسيست بورژوازى‏]، فچر Fetscher درباره تصورات اوليه هابرماس با خشنودى‏ اظهار كرده است، كه خوشبختانه نزد هابرماس نيز «بخشى‏ از مواضع ماركسيسم كه مى‏توان آن‏ها را بطور عقلايى‏ دريافت» وجود دارد، كه عملاً همان «استدلال اخلاقى‏ براى‏ ضرورت» است (٤٩).

نزد هابرماس برداشت اخلاقى‏ منجر به يك آنتروپولوژى‏ فلسفى‏ [تكامل فلسفى‏- معرفتى‏ انسان] مى‏گردد. طبق اين برداشت «حاكميت» و «ايدئولوژى‏» را نمى‏توان از درون كار و مناسبات توليدى‏ درك كرد، زيرا آن‏ها از درون «تاثيرات متقابل [تعامل اجتماعى‏] سمبوليك» زائيده مى‏شوند، نكاتى‏ كه نه بكمك نظريات ماركس، بلكه تنها با نظريات فرويد قابل درك هستند (٥٠).

اما علم اجتماع مورد نظر فرويد، برپايه نظريات بلوخ Bloch، بنيامين Benjamin و گرد شولم  Gerd Scholem، آدورنو و ماركوزه  – در چهارچوب اتوپياى‏ فلسفه زندگى‏ –  مطرح است: «چگونه مى‏توان آشتى‏ بين تمدن و طبيعت را ايجاد كرد» (٥١).

نقطه ثقل در فروپاشى‏ مكتب فرانكفورت همان «روح اتوپيايى‏- تخيلى‏» حاكم بر آن است، كه برپايه آن  – باوجود اهداف عقلايى‏ پيشين برخى‏ از نمايندگان آن -، برداشت‏هاى‏ اساسى‏ “ديالكتيك نفى‏” نتيجه مى‏شوند. اتوپى‏ و تئولوژى‏ كه در “ديالكتيك نفى‏” به‏مثابه نتيجه‏گيرى‏ نهايى‏ تظاهر مى‏كند، زمينه توجيه رؤيا نزد بلوخ است. «ضرورى‏ است مفهومى‏ را بيابيم … كه كمك باشد براى‏ آنكه پايان ديده شود، در همه مكان‏ها در جهان و  آسمان دروازه‏هاى‏ بارگاه مسيح گشوده شود، پايان تاريخ كشف شود، خدا فراخواند شود، آنطور كه او در پايان تاريخ خواهد بود … زيرا ندانستن، آخرين علت براى‏ پديدار شدن اين جهان است …» (٥٢).

در همزمانى‏ موقت گنديدگى‏ نظريات تئوريك مكتب فرانكفورت با كشش رشديابنده‏اى‏، كه اين مكتب نزد برخى‏ از روشنفكرانِ در جستجوى‏ جهت‏گيرى‏ چپ، و يا آنانى‏ كه در جريان دورشدن از جنبش انقلابى‏ كارگرى‏ قرار دارند، دارد، علائم فروپاشى‏ تئوريك را شديدتر كرده است. پيش‏تر هوركهيمر  – لااقل در بيان- گفتمان خود –  ماترياليسم ديالكتيك را قبول داشت، مذهب را رد مى‏كرد، شناخت كليت را مورد تائيد قرار مى‏داد، قوانين عينى‏ حاكم بر جامعه را ثائب مى‏دانست، عليه تئورى‏ «سنتى‏» موضع مى‏گرفت و خواستار تئورى‏ جديد بو: «ارزش تئورى‏ را همنوايى‏ آن با وظائفى‏ تعيين مى‏كند، كه در لحظه تاريخى‏ معين در برابر نيروهاى‏ ترقى‏خواه قرار دارد. اين ارزش بطور بى‏واسطه براى‏ همه بشريت مطرح نيست، بلكه در ابتداء تنها براى‏ آن دسته‏اى‏ از انسان‏ها مطرح است، كه اهداف مطرح را دنبال مى‏كنند» (٥٣).

اكنون ديگر نمايندگان “تئورى‏ انتقادى‏” هيچ نيرويى‏ كه بخواهد براى‏ تحقق وظيفه تاريخى‏ بكوشد را نمى‏يابند، وظيفه را ديگر وظيفه‏اى‏ مشخص- اجتماعى‏ و تاريخى‏ نمى‏دانند. هوركهيمر زمانى‏ ليبراليسم را مورد انتقاد قرار مى‏داد، اكنون اما نمونه محافظه‏كارانه آن را هم مى‏پذيرد؛ او اكنون خود را نيروى‏ «محافظه‏كارى‏ واقعى‏» مى‏داند (٥٤) و «كشورهاى‏ ديامات» [كشورهاى‏ پايبند به ماترياليسم ديالكتيك] را محكوم مى‏كند (٥٥).

آدورنو به برج عاج راحت و مطمئن خود پناه برد. و آنجا كه ماركوزه وارد صحنه پراتيك واقعى‏ زندگى‏ شد، شكستن او خود را خيلى‏ زود نشان داد. محتواى‏ اصلى‏ “ديالكتيك نفى‏” آن چيزى‏ از كار درآمد، كه هوركهيمر روزى‏ به مبارزه عليه آن [سرپوش گذاشتن بر علل نابسامانى‏ها] برخاسته بود: «براى‏ پوشاندن علل بحران كنونى‏ ضرورى‏ است درست آن نيروهايى‏ را مسئول بدانيم، كه كوشيدند مناسبات بين انسان‏ها را بهبود بخشند [موضع ضدانقلابى‏ كه مدعى‏ است كه گويا به دنبال هر انقلابى‏، شرايط پيشين دوباره زنده مى‏شود]، به‏ويژه انديشه عقلايى‏ و علمى‏ را [بايد مسئول دانست كه منظور دوران روشنگرى‏ و انديشه ماركسيستى‏ است» ٥٦).

[پاپ بنديكت شانزدهم، كه پيش‏تر رئيس دادگاه انگيزيسيون كليساى‏ كاتوليك را در زمان پاپ قبلى‏ به عهده داشت، يكى‏ از عمده‏ترين وظايف امروز كليساى‏ كاتوليك را مبارزه با “جنبش روشنگرى‏” اعلام كرده است. نمود اين برنامه را مى‏توان با توسعه توليدات فرهنگى‏ عرفانى‏ و جادوگرى‏- ايزوتريك esoterik ، بحث‏هاى‏ به اصطلاح فلسفى‏ درباره درست بودن خلق انسان و جهان در شش روز و نادرستى‏ تئورى‏ داروين در تغيير تدريجى‏ انواع از منشاء مشترك وغيره در رسانه‏هاى‏ گروهى‏ و تبليغاتى‏، مشاهده كرد]

در جريان روند فروپاشى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” گرايش‏هاى‏ متفاوتى‏ نزد نظريه‏پردازان آن بوجود آمدند.

با انطباق دادن “ديالكتيك نفى‏” بر اصول ديالكتيك [كه عبارتند از درك بهم‏تنيدگى‏ و تاثير لحظات و جنبه‏هاى‏ در پديده و همچنين در كليت هستى‏، كه برپايه آن هگل تعريف حقيقت را درك كليت مى‏داند]، آنوقت جنبه ذهنگرايانه و اتوپيايى‏ آن خود را نشان مى‏دهد، شكست و نازائى‏ تئوريك آن به مفهوم «پيامد خودكشى‏ ديالكتيك» (٥٧) بروز مى‏كند. اما اگر بخواهيم در آن ديالكتيك را زنده نگه داريم، و خروج آن را از بن بست ناشى‏ از “ديالكتيك نفى‏” در جهت درست جستجو بكنيم، آنوقت متوجه خواهيم شد، كه حتى‏ آثار آغازين ماركوزه بـار اگزيستانسياليستى‏ دارند (٥٨). و آثار اخير هوركهيمر و آدورنو داراى‏ «نقطه ثقل ديگرى‏ هستند» از آثار سال‏هاى‏ ٣٠ آن‏ها، اما اگر برداشت اساسى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” را حاضرالذهن داشته باشيم، زمانى‏ كه در آن ايده هدايت كننده تغيير وزن و نقطه ثقل نظريات ديده مى‏شوند (٥٩) و آن جوانبى‏ كه در دوران اوليه مكتب فرانكفورت برجسته مى‏شد، خود را مى‏نمايانند – يعنى‏ گرايش به برداشت تئورى‏ شناخت ديالكتيكى‏ از منظر و ديد ذهنگرايانه-، آن زمان كه برداشت  سوسيولوژيك، يعنى‏ گرايش به توجيه اخلاقى‏ ماركسيسم، گرايش به تضعيف موضع طبقاتى‏ ماركسيسم، گرايش به خيالپردازى‏ درباره استقلال انديشمند تئوريسين، را مورد توجه قرار دهيم، متوجه مى‏شويم كه اين گرايش‏ها، پيش‏شرط‏هاى‏ ذهنى‏ را براى‏ تداوم رشد “تئورى‏ انتقادى‏” تشكيل مى‏دهند و از اين طريق در هم‏سوئى‏ و همنوايى‏ قرار دارند با كوشش ماركس‏يان marxian و رفرميست‏ها (٦٠) براى‏ برپاداشتن يك «ماركسيسم اروپاى‏ غربى‏».

اگر نظريه “پلوراليسم”  – در چهارچوب “تئورى‏ انتقادى‏” و عليه ماترياليسم ديالكتيك –  براى‏ مدتى‏ برخى‏ را در جهت برداشت‏هاى‏ جديد از نظريات ماركس گمراه كرد، باوجود اين آنانى‏ كه “تئورى‏ انتقادى‏” را توجيه تئوريك اعتراض خود عليه نظام سرمايه‏دارى‏ و نفى‏ اين نظام مى‏پندارند و در “تئورى‏ انتقادى‏” ابزار انديشه‏اى‏ نبرد اصولى‏ عليه نظام سرمايه‏دارى‏ را جستجو مى‏كنند، با تجربه خود به نادرستى‏ اين نظريات پى‏مى‏برند و ضرورتاً با نظريات مكتب فرانكفورت قطع رابطه خواهند كرد. علائم يك چنين سرخوردگى‏، انعكاس انتقادى‏ و تصويه حساب با اين انديشه، گرايش چشمگير آنانى‏ است كه كم وبيش در ارتباط با “تئورى‏ انتقادى‏” قرار دارند. ازآنجا كه پيش‏تر و در فاز نخستين “تئورى‏ انتقادى‏” اميدهاى‏ ضدسرمايه‏دارى‏ و اهداف ماركسيستى‏ حضور داشتند، موضع انتقادى‏ در “تئورى‏ انتقادى‏” برخى‏ اوقات اشكال در برابر هم قرار دادن مواضع گذشته و حال را نشان مى‏دهد. اما هر روز بيش‏تر شناخت از ناكامى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” تفوق مى‏يابد. «اين نادرست است تصور شود، كه تئورى‏ به‏درد بخور است و تنها نمايندگان آن ناتوان بودند. در “ديالكتيك نفى‏” بن‏بست‏هاى‏ خود ساخته‏اى‏ وجود دارند، كه پيامدهاى‏ آن، با توجه به پراتيك سياسى‏ اجباراً با شكست روبرو مى‏شوند» (٦٣).

اين بن‏بست‏ها، باوجود اختلافاتشان، از همان ابتدا رشد مكتب فرانكفورت در آن حضور داشتند: مثلا جداشدن ابتدائى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” از جنبش انقلابى‏ كارگرى‏ تحت تاثير ماركسيسم؛ پس‏زدن نظريه نبرد طبقاتى‏؛ رنگ ايده‏آليستى‏ برداشت از ديالكتيك. اين بن‏بست‏ها از ابتداء به اين مكتب مهر انحطاط زدند. «در دنياى‏ زورگويى‏ و سركوب، كه مهر انحطاط خود را بر هستى‏ اجتماعى‏- فرهنگى‏ مى‏زند، خشونت و تكبر آن پيروانش را مى‏بلعد. اين همان سرود مرگ است» (٦٤).  اين نظر آدورنو در سال‏هاى‏ ٣٠ بود. در اين تئورى‏ منحط، پيش‏شرط‏هاى‏ انحطاط تئورى‏ نهفته است. ايده مكتب فرانكفورت و تاريخ اين ايده‏ها روندهايى‏ را منعكس مى‏سازند، كه در ٤ دهه گذشته جريان داشته‏اند  – در رشد سرمايه‏دارى‏ انحصارى‏ دولتى‏، در نتايج برآمده از انقلاب علمى‏- فنى‏، در عدم ثبات ويژه و غريب اقشار ميانى‏، در بحران و تهى‏شدن محتواى‏ دمكراسى‏ در جامعه بورژوازى‏ كنونى‏ و در تضادها در جنبش كارگرى‏. اما اين انعكاس‏ها به صورت تحريف شده‏اى‏ در آگاهى‏ها نقش مى‏بندند، كه در ارتباط قرار دارند با موقعيت اجتماعى‏ روشنفكران بورژوا و خرده‏بورژوا. تحريفاتى‏ كه مانع شكل گرفتن اتحاد كارگران و روشنفكران مى‏شوند، اتحادى‏ كه آن را نمى‏توانند در جريان نبرد سياسى‏ غيرممكن سازند و مى‏توان در نبرد مشترك بر آن غلبه كرد.

[هدف اصلى‏ همين امر است. جدايى‏ جنبش روشنفكرى‏ از جنبش كارگرى‏ در ايران، تكيه بر “حقوق‏بشرى‏” زنان و بى‏ توجهى‏ و به فراموشى‏ سپرده شدن حقوق اجتماعى‏ زنان در برخودار شدن از مزد برابر با مردان و شرايط كار متناسب و ديگر نابسامانى‏هاى‏ زنان كارگر در كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ و همچنين در “جنبش زنان” در جمهورى‏ اسلامى‏ ايران، نمونه‏هايى‏ براى‏ درك تحريفات و انحرافات مكتب فرانكفورت در نبرد طبقاتى‏ در جامعه را تشكيل مى‏دهد]

ماكسيم گوركى‏ در رومان “كليم زامگين” Klim Samgin برخى‏ از انگيزه‏هاى‏ اجتماعى‏- روحى‏- پسيكولوژيك فرهنگ نفى‏ را نشان داده است.  كليم زامگين در عمق ذهن خود تهى‏ بودن، يعنى‏ دوگانگى‏ بين خود و انديشه خود را كشف مى‏كند. به‏مثابه شخصيت بدون پايگاه frei schwebend ، تصور مى‏كند كه واقعيت دشمن اوست. «من در واقعيت چنين در حركت هستم، كه گويا به چوبى‏ آويزانم»، و بياد مثل اوينيتال مى‏افتد: آفتاب بود، انسانى‏ بر سر دوراهى‏ ايستاده بود. با درد گريه مى‏كرد. و آنوقت كه رهگذرى‏ پرسيد، چرا او گريه مى‏كند، پاسخ داد: من سايه خودم را گم كرده‏ام. و تنها او مى‏دانست، كه من بايد به كدام سو بروم.

در “ديالكتيك نفى‏” اين وضع به اصل تعيين كننده تبديل مى‏شود. سايه گم شده به محلى‏ تبديل مى‏گردد، كه در آن “نفى‏” جاى‏ مى‏گيرد. «تنهايى‏ نامانوس» به مثابه تنها قابليت واكنش شخصيت روشنفكر تصور مى‏شود، كه در برابر آلترناتيوها غيرقابل تشخيص از هم ايستاده است و نادرست را انتخاب مى‏كند (٦٦).  گم كردن راه و سرگيجه همه جانبه، ظاهراً به سرنوشت غيرقابل نجات تبديل مى‏شود، كه شناخت، تكنيك و عقلانيت را بوجود مى‏آورد.

تضادها و عقلانيت درونى‏ “ديالكتيك نفى‏”  – همچنين در منطق هوسرل –  «اشتباه‏ها اتفاقى‏ و قابل تصحيح نيستند. اين‏ها در درون ايده‏آليسم ريشه دارند: هيچ تصحيحى‏ در تئورى‏ شناخت ايده‏آليستى‏ ممكن نبوده است، كه اجباراً اشتباه جديدى‏ را ايجاد نمى‏ كرده است» (٦٧).

به‏عنوان ايده‏آليسم، “ديالكتيك نفى‏” غيرقابل تصحيح است و با ماترياليسم ديالكتيك غيرقابل تلفيق مى‏باشد. “تئورى‏ انتقادى‏” ايدئولوژى‏ متفاوتى‏ است از ماركسيسم- لنينيسم و در مقابل آن قرار دارد، كه توسط تحسين كنندگان آدورنو به‏عنوان “ماركسيسم غربى‏” ناميده شده است و به ايدئولوژى‏ “راه سوم” تبديل گشته.

انحطاط “تئورى‏ انتقادى‏” تنها به اين معنا نيست، كه نظريات يك گروه كوچك از فلاسفه را در برمى‏گيرد. زمانى‏ كه “تئورى‏ انتقادى‏” به بن‏بست مى‏رسد، انتقاد اجتماعى‏ آن به پرگويى‏ متملقانه تبديل مى‏شود، آناليز آن به اتوپيا و تخيل مى‏انجامد. “ديالكتيك نفى‏” در تئورى‏ نفى‏ وطن خود را مى‏يابد و منزلگاه خود را پهن مى‏كند. مكتب فرانكفورت سرنوشتى‏ مى‏يابد، كه همه مكاتبى‏ كه عليه اصول ماركسيسم برمى‏خيزند و يا مايلند در آن تجديدنظر كنند، دچار آن مى‏شوند.

زيرنويس‏ها

٣- هوركهيمر: «بين ما يك توافق اصولى‏ برقرار است … ما تنها وزن كار را متفاوت قرار مى‏دهيم.» La Quinzainelitteraire, No. 82, 1969, S 22

٤- تنها «ارتباط و جوش‏خوردن سوسيولوژى‏ آلمانى‏ و اروپايى‏ با متد آمريكايى‏ تحقيقات سوسيولوژى‏ نيست» هوركهيمر …

در ارتباط با تجارب سرمايه‏دارى‏ آمريكايى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” تغيير داده شد. فلسفه و سوسيولوژى‏ بورژوازى‏ آمريكايى‏ انديشه هوركهيمر، آدرنو و ماركوزه را تحت تاثير قرار داد. … آن‏ها تحت تاثير نبرد طبقاتى‏ در آلمان غربى‏، بحران سال ١٩٢٩ و ظهور فاشيسم آلمان، درحالى‏كه از جنبش كارگرى‏ و سوسياليستى‏ موجود فاصله گرفته بودند، تجربه “New Deal” را در دوران جنگ و بعد از آن به مثابه نشانه منسوخ شدن ماركسيسم و بوجود آمدن اميدهاى‏ اجتماعى‏ نسبت به نظام حاكم تصور كردند. هوركهيمر دخالت دولت سرمايه‏دارى‏ مونوپولى‏ را در اقتصاد در سال‏هاى‏ ٤٠ به‏مثابه نشان «محو شدن طبقه كارگر (فاعل تاريخى‏)» ارزيابى‏ كرد. «اكنون Ego فردى‏ توسط Pseudo-Ego كه از طريق برنامه‏ريزى‏ كامل بوجود آمده است، جذب شده است». جامعهِ «كاملا برنامه‏ريزى‏ شده» براى‏ او نشان «محو شدن Ego و انعكاس آگاهى‏ او» بود (M. Horkheimer, The End of Reason, in: Studies in Philosophy and Social Science, vol. IX 1941

٦- L. Goldmann, La mort d´Adorno, in: La Quinzaine litteraire, No. 78, 1-69, S. 26 – Vgl. L. Goldmann, Recherches dialectiques, Paris 1959, S. 352

٧- Th. W. Adorno, Negative Dialektik, Frankfurt am Main 1960, S. 40

٨- آدورنو كاملا محق به انتقاد از هوسرل، مى‏نويسد: «… او نمى‏توانست اعلاميه‏هاى‏ برنامه‏اى‏ را بپذيرد و محترم بشمارد، و مجبور بود به آن چيزى‏ قناعت كند، كه مضامين به او انتقال مى‏دادند و او از آن‏ها درك مى‏كرد»Th. W. Adorno, Zur Metakritik der Erkenntnistheorie. Studien über Husserls und die phänomeologischen Antinomen, Stuttgart 1956, S. 10

٩- M. Horkheimer/Th. W. Adorno, Dialektik der Aufklärung. Philosophische Fragmente, Amesterdam 1947.

١٠- Th. W. Adorno, Zur Metakritik der Erkenntnisstheorie a.a.O. S. 42

١١- Th. W. Adorno, Eingriffe, .Frankfurt am Main 1963, S. 15

١٢- J. Habermas, Gegen einen positivistischen halbierten Rationalismus, in: Kölner Zeitschrift für Soziologie u. Soziopsychologie, Heft 4, 1964, S. 654.

١٣- ‏M. Horkheimer/Th. W. Adorno, Dialektik der Aufklärung, a.a.O., S. 10.

١٤- Th. W. Adorno, Negative Dialektik, a.a.O. S. 122.

١٧- M. Horkheimer/Th. W. Adorno, Dialektik der Aufkärung, a.a.O., S. 8.

١٨- H. Marcuse, One Dimensional Man. Studies in the Ideology of Advanced Industrial Society, Boston 1964, S. 146-147.

١٩- درست نئوپوزيتيوسم است، كه مدعى‏ است، كه كيفيت در برداشت از جهان تاريخى‏ در علوم دقيقه ازبين رفته است M. Schlick, Allgemeine Erkenntnislehre. Berlin 1918, S. 247.  به‏نظر كارناپ Carnap مى‏توان «بطور اصولى‏ هرنتيجه‏گيرى‏ علمى‏ را آنچنان بيان داشت، كه تنها بيان ساختارى‏ باشد». Der logische Aufbau der Welt, Ham burg 1961, S. 29.

٢٠- Th. W. Adorno, Negative Dialektik, a.a.O., S. 37.

٢١- «اولين آشنايى‏ من با فلسفه از طريق آثار شوپنهاور عملى‏ شد؛ رابطه من با آموزش هگل و ماركس، تمايل من براى‏ درك و همچنين شناخت واقعيت اجتماعى‏، باوجود اختلاف فلسفى‏ با نظريات [شوپنهاور]، تجارب من را با فلسفه او ازبين نبردند.»M. Horkheimer, Vorwort zu  Neupublikationen, in: M. Horkheimer, Kritische Theorie. Eine Dokumentation. Hersg. A. Schmidt, Band I, Frankfurt am Main 1968, S. XIII.

٢٢- Ver. H. Marcuse, Der Kampf gegen den Liberalismus in der totalitären Staatsauffassung, in: H. Marcuse, Kultur und Gesellschaft, Band I, Frankfurt/M 1905.

٢٣- هابرماس بدرستى‏ مى‏گويد، كه مرحله هيدگرانه در رشد نظريات ماركوزه «يك مرحله نابود شده نيست … نظريات ماركوزه امروز را نمى‏توان بدون نظريات آن دوران او درك كرد. كسى‏ كه در كاتگورى‏هاى‏ فرويد، كه ماركوزه از آن برداشت ماركسيستى‏ خود را ايجاد كرده است، كسى‏ كه در نظريات فعلى‏ او درباره آنتروپولوژى‏، نظريات قالب وجود و زمان را نبيند، فارغ از سوءتفاهم‏ها درباره نظريات او نخواهد بود». (پاسخ به هربرت ماركوزه، همانجا S. 10-11).

٢٤- H. Marcuse, Zum Begriff des Wesens, in: Zeitschrift für Sozialforschung, Heft 1, Jahrgang V, 1936.

٢٥- H. Marcuse, On Science an Phenomenology, in: Boston Studies in the Philosophy of Science, vol. II. Ed. By R. C. Cohen and M. W. Wartofsky, NY 1965.

٢٦- «طرح و برداشت درباره عقلانيت علوم جديد و فرماسيون اجتماعى‏ را ماركوزه از اثر هوسرل درباره “بحران علوم اروپايى‏” و نظريه هيدگر درباره “تخريب متافيزيك در نظريات فرنگستان”، اقتباس كرده است.» … J. Habermas, Technik und Wissenschaft als “Ideologie”, Frankfurt am Main 1969, S. 87.

٢٧- M. Heidegger, Brief über den „Humanismus”, in: M. Heidegger, Platons Lehre .von der Wahrheit, Bern 1954, S. 87

٢٨- در “انسان يك بعدى‏” ماركوزه، هيدگر بدرستى‏ مفهوم تكنيك مورد نظر خود را بازشناخت و آن را مورد تائيد قرار داد (Entretien avec Heidegger, in: L Express, No. 954, 1969, S. 82).

٢٩- M. Heidegger, Was ist Metaphysik?, in: M. Heidegger, Wegmarken, Frankfurt/Main 1967, S. 4.

٣٠- Th. W. Adorno, Jargon der Eigentlichkeit. Zur deutschen Ideologie, Frankfurt/Main 964.

٣١- Th. W. Adorno, Eingriffe, a.a.O., S. 19-20.

٣٢- Th. W. Adorno, Drei Studien zu Hegel, Frankfurt/Main 1963, S. 119.

٣٣- Th. W. Adorno, Minima Moralia, Refelexionen aus dem beschädigten Lebern, Frankfurt/Main 1962, S. 86

٣٤- همانجا S. 07.

٣٥- H. Marcuse, Zur Stellung des Denkens heute, in Zeugnisse. Hersg. Von M. Horkheimer, Frankfurt /Main 1963, S. 46-49. «عقل هيچ چيز ديگرى‏ نيست، جز عقلانيت موجود در كليت: عملكرد و رشد دستگاه.» H. Marcuse,  Soviet Marxim. A Critical Analysis, NY 1958, S. 85.

٣٦- H. Marcuse, Zum Begriff der Negation in der Dialektik, Frankfurt/Main 1969, S. 186.

٣٧- Th. W. Adorno, Negative Dialektik. A.a.I., S. 173؛ «ديالكتيك به‏كار گرفته شده، همان ديالكتيك نفى‏ شده است …» . J. Habermas, Theorie und Praxis. Berlin 1967, S. 320.

٣٨- «درخششى‏، كه بكمك همه لحظات و جنبه‏هاى‏ خود كليت را به‏مثابه غيرحقيقت نمايان مى‏سازد، چيز كمترى‏ از اتوپيايى‏ نيست، كه بايد در آينده كل حقيقت را تحقق بخشد». Th. W. Adorno, Drei Studien zu Hegel, a.a.O., S. 104.

٣٩- Horkheimer im Interview mit Spiegel, Nr. 33, 1969.

٤٠- Hegel, Phänomenologie des Geistes, Leipzig 1949, S. 49

٤١- همانجا ص ٣٧٨.

٤٢- H. Marcuse, Re-examination of the Concept of Revolution, in: New Left Review, No. 56, 1969, S. 32.

٤٣- Vgl. A. Gorz, Strategie ouvrier et neocapitalism2, Paris 1964

٤٤-  C. Offe, Technik und Eindimensionalität. Eine Version der Technokratiethese?, in: Antworten auf Herbert Marcuse, a.a.O., S. 81.

٤٥- H. Marcuse, Zur Geschichte der Dialektik, in: Sowjetsystem und Demokratische Gesellschaft,Band I, Freiburg-Basel-Wien 1966, S. 1208.

٤٧-  J. Habermas, Technik und Wissenschaft als „Ideologie”, S. 98.

٤٨-E. Fromm, Man is Not a Thing, in: The Dilemma of Organizational Society, Ed. By H. M. Ruytenbeek, NY 1903, S. 61-64 به‏نظر اريش فرومّ Erich Fromm، شناخت عقلايى‏ فقط از اشياء ممكن است. نتيجه تئولوژى‏ نفى‏، كه معتقد است، كه در مورد خداوند نمى‏توان نكته مثبتى‏ ارائه داشت … آنچه مى‏توان گفت، به اين محدود مى‏شود، كه چه چيز نيست، عرفان است. با بكار بردن اين اصل در مورد انسان مى‏توان از «پسيكولوژى‏ نفى‏» صحبت كرد و حتى‏ مدعى‏ شد، كه شناخت انسان، كه شئى‏ نيست، ممكن نيست … شناخت كامل تنها در عشق ممكن است …

٤٩- I. Fetscher, Karl Marx und der Marxismus. Von der Philisophie des Proletariats zur proletarische Weltanschaung, München 1967, S. 248.

٥٠- J. Habermas, Erkenntnis und Intresse, Frankfurt/Main 1968, S. 341. هابرماس مى‏نويسد: در برابر ماركسيسم، «فرويد در [اثر خود] “متاپسيكولوژى‏” به چهارچوب تحريف شده ارتباطى‏ در عملكرد اجتماعى‏ دست يافت، كه ايجاد شدن ساختارها و ارزش‏هاى‏ تخيلل را قابل درك مى‏سازد، كه همان «حاكميت» و «ايدئولوژى‏» است. فرويد ارتباطى‏ را نشان مى‏دهد، كه ماركس نتوانست نشان بدهد.»

٥١- J. Habermas, Ein philisophischer Intellektueller, in: Über Th. W.Adorno, Frankfurt/Main 1968, S. 39.

٥٢- E. Bloch, Geist der Utopie, München und Leipzig 1918, S. 388, 389.

٥٣- M. Horkheimer, Zum Rationalismusstreit in der gegenwärtigen Philosophie, in: Kritische Theorie. Eine Dokumentation. Band I, S. 146-147.

٥٤- Der Spiegel, Nr. 1-2, 1970

٥٥- M. Horkheimer, Vorwort zur Neupublikationen, a.a.O., S. X.

٥٦- M. Horkheimer, Bemerkung über Wissenschaft und Krise, in: Kritische Theorie. Eine Dokumentation, Band I, S. 2.

٥٧- B. Willms, Theorie. Kritik und Dialektik, in: über Th. W. Adorno, a.a.O., S. 87.

٥٨- A. Schmidt, Existential-Ontologie und historischer Materialsmus bei erbert Marcuse, in: Antworten an H. Marcuse, a.a.O., S. 17ff.

٥٩- A. Schmidt, Zur Idee der kritischen Theorie, in M. Horkheimer, kritische Theorie. Eine Dokumentation, Band II, S. 335  «در كشورهاى‏ پيشرفته سرمايه‏دارى‏ توده‏ها همانقدر كم نسبت به سازمان دادن ابزار توليد علاقه نشان مى‏دهند، كه براى‏ برقرارى‏ مالكيت خود بر آن، از خود علاقه بروز مى‏دهند»

٦٠- G. Petrovic, The Development an Essence of Marx`s Throght, in: Praxis. No. ¾, 1968, S. 339.

٦٣- H. H. Holz, Mephistophelishe Philosophie, in: Die neue Linke nach Adorno, a.a.O., S. 192.

٦٤-  Th. W. Adorno, Kulturkritik und Gesellschaft, berlin und frankfurt/Main 1955, S. 81.

٦٦- Th. W. Adorno, Minima Moralia, a.a.O. S. 22, 172-174.

٦٧-Th. W. Adorno, Zur Metakritik der Erkenntnistheorie, a.a.O., S. 220.

*- درباره علل فروپاشى‏ اتحاد شوروى‏ و ديگر كشورهاى‏ سوسياليستى‏ سابق در اروپا

توضيح همه‏جانبه اين اشتباهات در اينجا، چهارچوب نوشته را ميتركاند، اما ازآنجا كه يكى‏ از انتقادات نظريه‏پردازان مكتب فرانكفورت متوجه نقض حقوق و آزادى‏هاى‏ فردى‏ و قانونى‏ در كشورهاى‏ سوسياليستى‏ سابق بوده و هست، اشاره‏اى‏ در اين زمينه ضرورى‏ به نظر مى‏رسد.

درعين‏حال كه نبايد نقش عمده تناسب قواى‏ در نبرد طبقاتى‏ جهانى‏ را به‏مثابه عامل عمده فروپاشى‏ كشورهاى‏ سوسياليسى‏ اروپا از مدنظر دور داشت، بايد دراين زمينه براى‏ اشتباه فلسفى‏ و تئوريك در احزاب حاكم در اين كشورها نقشى‏ مركزى‏ و تعيين كننده قائل شد.

اشتباهات فلسفى‏ در اتحاد شوروى‏ پس از مرگ لنين عمدتاً در اين نكته تظاهر كرد، كه واقع‏بينى‏، يعنى‏ تحليل دقيق و بدون پيش‏داروى‏ شرايط موجود و تعيين كليه برنامه‏هاى‏ اقتصادى‏- اجتماعى‏- سياسى‏ – فرهنگى‏ برپايه واقعيت موجود، اراده‏گرايانه بركنار رانده شد. اين اقدامى‏ بود عليه آموزش ماترياليسم تاريخى‏ و ماترياليسم ديالكتيك. اجراى‏ برنامه‏ها و تصورات اراده‏گرايانه، ناچاراً با نقض قوانين سوسياليستى‏ و با پيامد نقض حقوق و آزادى‏هاى‏ قانونى‏ مردم و همچنين امكان بحث و تبادل‏‏‏‏نظر آزاد در حزب كمونيست همراه شد. فقدان امكان ابرازنظر آزاد به مانعى‏ جدى‏ براى‏ تجديدنظر در اشتباه در بخش‏ها و سطوح مختلف هستى‏ اجتماعى‏، ازجمله در بخش اقتصاد گشت. براى‏ مثال نقض برنامه اقتصادى‏ لنين، تحت عنوان “نپ”، كه برنامه‏اى‏ براى‏ انباشت سرمايه در چهارچوب يك “سرمايه‏دارى‏ دولتى‏” تحت كنترل و رهبرى‏ حزب كمونيست اتحاد شوروى‏ بود، چنانچه اكنون در چين تجربه مى‏شود، بدون هر بحث و نتيجه‏گيرى‏ علمى‏ از آن، تحقق يافت. برنامه‏ريزى‏ ضرورى‏ براى‏ اقتصاد ملى‏ به “گاو مقدسى‏” تبديل شد، كه تعديل و تغيير آن حتى‏ دربخش‏هايى‏ كه ممكن و ضرورى‏ شده بودند، عملى‏ نشد. فشار نبرد طبقاتى‏ در سطح جهانى‏ و تحميل جنگ داخلى‏، جنگ دوم جهانى‏ و جنگ سرد به اقتصاد اتحاد شوروى‏ موجب آن شد، كه حتى‏ دستاوردهاى‏ بزرگ علمى‏ نتواند در خدمت رشد و شكوفايى‏ اقتصاد بيانجامد. مثلاً باوجود آنكه رشد رشته الكترونيك در اتحاد شوروى‏ آنچنان بود كه اين كشور قادر شد سال‏ها پيش از آمريكا سفيه فضايى‏ اسپوتنيك را به فضا پرتاب كند، استفاده شخصى‏ از كمپيوتر، و از اين طريق رشد اقتصادى‏ در اين رشته در جهان، نصيب كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ شد. تفلون براى‏ ظروف كسمونات‏ها، كه ساخته شوروى‏ بود براى‏ سفرهاى‏ طولانى‏ فضايى‏، وسيله سودورزى‏ كمپانى‏هاى‏ كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ گشت.

وظيفه بزرگ و تاريخى‏ پشتيبانى‏ بين‏المللى‏ براى‏ جنبش‏هاى‏ آزاديبخش و حفظ كشورهاى‏ سوسياليستى‏ از دستبرد امپرياليسم، مثلاً در جنگ آمريكا عليه ويتنام و يا در مورد محاصره كشور انقلابى‏ كوبا، نه تنها به يكى‏ از عوامل نازل باقى‏ماندن سطح زندگى‏ مردم اتحاد شوروى‏ تبديل شد، بلكه همچنين مانع آن شد، كه اين كشورها بتوانند برپايه امكانات داخلى‏ خود، روند رشد و تكامل ميهنى‏ خود را سازمان دهند. موفقيت قابل دستيابى‏اى‏ كه ازجمله مى‏توان در مورد كوباى‏ انقلابى‏ در ١٥ سال گذشته ديد و خشنود و خوشحال بود.

**- اگزيستنسياليسم جريان پرتاثير و غيرعقلايى‏ ايده‏آليسم ذهنگرايانه در دوران امپرياليسم است، كه تحت تاثير نتايج بحران اقتصادى‏ جهانى‏ در آلمان ايجاد و در فرانسه از نفوذ چشمگيرى‏ برخوردار شد. فلسفه وجودى‏، همه چيز موجود، هم مادى‏ و هم معنوى‏ را، بى‏توجه به تعاريف و جوانب ديگر آن، در برمى‏گيرد. معناى‏ وجود در ارتباط با پرسش اول فلسفه (اولويت ماده يا ذهن) براى‏ اين آموزش بدون موضوع است. ازاين‏روست كه بدون تعيين كردن همه جوانب هستى‏، تضاد بين ماديت و معنويت درك نمى‏شود. ماركس و انگلس هستى‏ را به مفهوم واقعيت مادى‏ به‏كار مى‏برند.

***- تاتولوژى‏. پرحرفى‏ غيرعلمى‏، بكاربردن لغات با معانى‏ مشابه. در مواردى‏ نيز تائيد مؤكدانه خصلتى‏. مثلا آموزش انقلابى‏ ماركسيسم. ماركسيسم غيرانقلابى‏ وجود ندارد. در اين تركيب لغت انقلابى‏ تاكيدى‏ است براى‏ خصلت ماركسيسم. مسئله اصلى‏ در تاتولوژى‏ در اين تز پوزيتويست‏ها خود را نشان مى‏دهد، كه مى‏گويند كه كليه حقيقت‏هاى‏ بيان شده در رياضيات و در منطق صورى‏، كه از طريق تغيير بيان‏ها و فرمول‏ها نتيجه مى‏شوند، هيچ‏گاه نكته جديدى‏ را ارائه نمى‏دهند، بلكه تنها يك تاتولوژى‏ هستند. اين نكات به اين شكل و يا آن شكل در آن مفاهيم وجود دارند و يا از آن نتيجه مى‏شوند. اين درحالى‏ است كه نتيجه‏گيرى‏ از عمليات انجام شده رياضى‏ براى‏ دسترسى‏ به پاسخ نهايى‏، عملياتى‏ علمى‏ بوده و بدون آن‏ها نتيجه‏گيرى‏ها اثبات نمى‏شوند. عملكرد تنها در ظاهر با تاتولوژى‏ در انطباق است.

****- هگل در اثر خود تحت عنوان “فنومنولوژى‏ روح”، روند ديالكتيكى‏- تاريخى‏ رشد خودآگاهى‏ روح را برمى‏شمرد.




ديالكتيك نفى‏ يا نفى‏ ديالكتيك؟ (بخش اول)
مكتب فرانكفورت در پرتوى‏ ماركسيسم

مقاله شماره ٣٣/١٣٨٧

پيش‏گفتار

دهه ٦٠ و ٧٠ قرن بيستم، در اروپا و به‏ِويژه در فرانسه و آلمان سال‏هاى‏ اوج جنبش دانشجويى‏- روشنفكرى‏ بود، كه خود را مستقل از نبرد طبقاتى‏ در جامعه، آرى‏ مافوق آن مى‏پنداشت و براى‏ خود به‏مثابه “نخبـگان” و “فرهيختـگان” جامعه، نقش نيروى‏ محركه و موتور براى‏ تغييرات اجتماعى‏ قائل بود. “چپ نو” نامى‏ بود كه اين جنبش بر خود نهاده بود و “تئورى‏ انتقادى‏” را پرچم انديشه خود اعلام كرده بود. دو عنصر “ديالكتيك نفى‏” و پوزيتويسم پنهان مضمون فلسفى‏ و تئوريك “تئورى‏ انتقادى‏” را تشكيل مى‏دهند. در آن، “ديالكتيك نفى‏” پوششى‏ است براى‏ سنتز بين فلسفه زندگى‏ و پوزيتويسم. نتيجه الزامى‏ ديالكتيك نفى‏، “تئولوژى‏ نفى‏” است كه در آن “مطلقيت”، عنصر اساسى‏ اتوپياى‏ فلسفى‏- آنتروپولوژيكى‏ مى‏باشد.

اين جنبش خرده‏بورژوايى‏ كه از سال‏هاى‏ ٢٠-٣٠ همين قرن در كنار و تحت تاثير جنبش كارگرى‏ انقلابى‏ بوجود آمد، با نفى‏ ساختار طبقاتى‏ جامعه، عملاً نبرد طبقاتى‏ در جامعه را نفى‏ كرد و با مواضع پوزيتويستى‏ خود به مدافع و توجيه‏گر نظام سرمايه‏دارى‏ تبديل شد.

نمايندگان و انديشمندان عمده اين نظريات، كه به “مكتب فرانكفورت” معروف شده‏است، ازجمله عبارتند از: هوركهيمر Horkheimer، آدورنو Adorno، ماركوزه Markuse، هابرماس Habermas و ديگران. فردريش نيچه و اشتينر و … پدران روحانى‏ مكتب فرانكفورت را تشكيل مى‏دهند. اگرچه نظريات اين انديشمندان در ارتباط قرار دارند با جنبش دانشجويى‏ دهه ٦٠ و ٧٠ در اروپا و‌ آمريكا، درجمع طيفى‏ را تشكيل مى‏دهند، گاه با مواضع به‏ظاهر متضاد.

بخشى‏ از جنبش دانشجويى‏ ايران خارج از كشور در سال‏هاى‏ ذكر شده در چهارچوب “كنفدراسيون” نيز تحت تاثير “چپ نو” قرار داشت. برخى‏ از نمايندگان آن بعد از پيروزى‏ انقلاب بهمن ٥٧ به ناقلين اين نظريات به ايران تبديل شدند. اگر توضيح درباره نظريات مكتب فرانكفورت و ناتوانى‏ آن براى‏ پاسخ به مسائل تئوريك و سياسى‏- اجتماعى‏  در شرايط كنونى‏ مبارزات در ايران از ضرورت برخوردار شده است، ازاين‏روست، كه در سال‏هاى‏ اخير و نزد برخى‏ از هواداران “اصلاحات” در ايران اين نظريات كم و بيش پوشيده، ولى‏ بطور نسبتاً وسيعى‏ رايج شده است. ترجمه مقالات متعددى‏ از هوركهيمر، آدورنو و ديگران، ازجمله پدر روحانى‏ آن‏ها، فردريش نيچه، در اين سال‏ها در مطبوعات متمايل به اصلاحات به چاپ رسيد. در خارج از كشور نيز چنين مقالات و نظرياتى‏، مثلا در نشريه “كار”، منتشر شد.

بدون ترديد بحران تئوريك گريبانگير “چپ” در دوران كنونى‏ داراى‏ علل مختلف است. فروپاشى‏ كشورهاى‏ سوسياليستى‏ سابق در اروپا و علل اين فاجعه نقش عمده‏اى‏ در اين زمينه ايفا مى‏كند. عللى‏ كه اشتباهات فلسفى‏، تئوريك، سياسى‏، اجتماعى‏- پسيكولوژيك و به ويژه اقتصادى‏ … را در جريان ساختمان سوسياليسم در اين كشورها در برمى‏گيرد. ساختمان سوسياليسم چپ‏روانه، امرى‏ دستورى‏ پنداشته شد و در موارد بيشمارى‏ درك از ديالكتيك ماترياليستى‏ به سطح درك مكانيكى‏ از ديالكتيك تنزل داده شد. *

غلبه نيروهاى‏ راست در سال‏هاى‏ پس از پيروزى‏ انقلاب بهمن در ايران نيز زمينه توسعه انواع تئورى‏هاى‏ بورژوايى‏ را بين روشنفكران ايرانى‏ ايجاد كرد. اين امر به‏ويژه در اثر فقدان تاثير تعيين كننده نظرى‏ حزب توده ايران، با سركوب و قتل نظريه‏پردازان توده‏اى‏ در سال‏هاى‏ ٦٠ و به‏ويژه قتل‏عام دانشمندان توده‏اى‏ در جريان فاجعه ملى‏ سال ١٣٦٧، تشديد شد.

تبليغ وسيع نظريات سوسيال دمكراتيك راست و نظريه‏پردازان مكتب فرانكفورت و ادامه دهندگان انديشه‏هاى‏ نيچه و ديگران در سال‏هاى‏ اخير و به‏ويژه در دوران “اصلاحات” در مطبوعات مجاز در ايران چشمگير است.

ترجمه و اقتباس رساله آندرآس گـدو Andras Gedö، ماركسيست مجارى‏، در توضيح مواضع مكتب فرانكفورت، كه او در سال ١٩٧١ به‏مناسبت صدمين سالگرد تولد لنين در فرانكفورت در آلمان ارائه داشت و اخيراً در مجموعه‏اى‏ تحت عنوان “فلسفه و سياست” Philosophie und Politik به‏مناسبت ٨٠مين سالگرد تولد ماركسيست معاصر آلمانى‏ روبرت اشتيگروالد Robert Steigerwald تجديد چاپ شده است (بنگاه نشريات “نوى‏ امپولز” Neue Impuls در آلمان ٢٠٠٥)، مى‏ تواند كمكى‏ باشد براى‏ خواننده ايرانى‏، ضمن آشنايى‏ با اين نظريات، جاى‏ آن‏ها را در انديشه فلسفى‏ و سياسى‏ نظام سرمايه‏دارى‏ امپرياليستى‏ دوران افول با روشنى‏ بيش‏ترى‏ درك كند.

برخورد انتقادى‏ به نظرياتى‏ كه در ميان نظريه‏پردازان چپ مذهبى‏ در ايران نفوذ يافته است و تاثير آن بر انديشه “چپ” ايرانى‏ در مجموع و متاسفانه نزد گردان‏ها و عناصرى‏ از چپ انقلابى‏ و توده‏اى‏ هم به چشم مى‏خورد، نيز مى‏تواند از ارزيابى‏ انتقادى‏ مكتب فرانكفورت بهره‏گيرد. پيگيرى‏ انقلابى‏ در حفظ و پايدارى‏ بر مواضع طبقاتى‏ در مبارزات اجتماعى‏ نزد چپ انقلابى‏، لزوماً بايد بتواند با مرزى‏ روشن و صريح نسبت به نظريات “چپ” غيرانقلابى‏، تجديدنظرطلب و رفرميستى‏ نزد جريان‏هاى‏ سوسيال دمكراتيك راست و جريان‏هاى‏ مشابه آن، به بيان نظر تئوريك و سياسى‏ مستقل خود بپردازد. نبايد زير فشار تبليغات ضدكمونيستى‏ كه نظريات ماركس، انگلس، لنين و ديگر انديشمندان ماركسيست‏ را تحت لواى‏ “نظريات كهنه شده”، “افسانه بزرگ”، “مواضع ملانقطى‏” و… تكفير مى‏كند، از كوشش براى‏ شناخت نبرد طبقاتى‏ و درك ماترياليست تاريخى‏ جوامع خسته شد و بازايستاد. پايبندى‏ به اسلوب شناخت ديالكتيكى‏ پديده‏ها و جامعه، تنها امكان شناخت روند جارى‏ زندگى‏ است. ازاين‏رو شناخت مواضع مكتب فرانكفورت مى‏تواند كمك باشد در تشخيص اصلى‏ترين تضاد اجتماعى‏ ناشى‏ از نبرد طبقاتى‏ در جامعه ازيك طرف و مسائل سياسى‏ و تضادهاى‏ روزمره در جنبش اجتماعى‏ از طرف ديگر.

يكى‏ ديگر از نظريات پوزيتويستى‏، اما از موضع اثبات‏گرايانه كه مى‏خواهد جايگزينى‏ براى‏ انديشه انقلابى‏ باشد، نظريه “مهندسى‏ اجتماعى‏” توسط كارل پوپر است. پوپر جامعه سرمايه‏دارى‏ را جامعه خردگرايى‏ مى‏داند كه وعده آن را كتاب‏هاى‏ آسمانى‏ هم داده‏اند. به نظر او مى‏توان با اقدامات اصلاحى‏ به برطرف ساختن نابسامانى‏ها در جامعه سرمايه‏دارى‏ غلبه نمود. او انقلاب را اقدامى‏ زايد اعلام مى‏دارد و آن را رد مى‏كند، زيرا گويا شرايط پيشين، خود را بعد از انقلاب بازسازى‏ مى‏كنند. پوپر از بيم آرمان‏هاى‏ سوسياليستى‏، و در مقام ناصح سرمايه‏دارى‏، مى‏نويسد: «اگر قرار است از سقوط جهان به ورطه بدبختى‏ جلوگيرى‏ شود، نبايد دستخوش روياى‏ جهان خوشبخت شد. بايد به اصلاحات پرداخت و به انقلاب مجال نداد! براى‏ رسيدن به اين هدف، بايد خطاهاى‏ خود را بشناسيم و تصحيح كنيم.» (كارل پوپر، “فقر تاريخگرى‏”، ترجمه احمد آرام به فارسى‏). اين نظريات پوزيتيويستى‏ صريح و در ظاهر در تضاد با “ديالكتيك نفى‏”  نيز به طور وسيعى‏ در ايران مطرح هستند و متاسفانه در برداشت‏هاى‏ نيروهاى‏ “چپ”، ازجمله آنانى‏ كه خود را پايبند به نظريات ماركسيستى‏ نيز مى‏دانند، نفوذ كرده‏اند.

ديالكتيك نفى‏ يا نفى‏ ديالكتيك؟

مكتب فرانكفورت در پرتوى‏ ماركسيسم

يك- در وضع و تاثيرات مكتب فرانكفورت امروزه تناقضات بسيارى‏ وجود دارد. ازيك‏سو نمايندگان آن با تكيه به برداشت‏ها و نظريات بيان شده در  “تئورى‏ انتقادى‏” kritische Theorie از يك شورش و طغيان مطلق عليه وضع موجود دفاع مى‏كنند، كه گويا قرينه‏ غربى‏ براى‏ “انقلاب بزرگ فرهنگى‏” [در چين] را تشكيل مى‏دهد و ازسوى‏ ديگر اصلاح‏طلبانى‏، كه در صدد نو كردن البسه فكرى‏ و نظرى‏ خود هستند، خود را هوادار اين مكتب مى‏دانند.

از “ديالكتيك نفى‏” [آدورنو مخالفت نيچه را عليه هرنوع نظمى‏ با لفظ “ديالكتيك نفى‏” ترجمه و بيان كرد. او اين مفهوم را در برابر مفهوم ديالكتيك قرار مى‏دهد، كه به نظر او بيان كننده نظم است] آنانى‏ هم دفاع مى‏كنند، كه مايلند ماركسيسم را از بنيان “متحول” سازند و در آن انقلابى‏ بوجود آورند، و همچنين آنانى‏ كه مايلند بند به دست وپاى‏ ماركسيسم زده، آن را رام و با انحطاط انديشه بورژوايى‏ دمساز سازند.

و اين خود تناقض عجيبى‏ است، كه قله تاثير “تئورى‏ انتقادى‏” همزمان است با عميق‏ترين نقطه سقوط انديشه اين مكتب. شكوفائى‏ محبوبيت و وجهه و تاثيرات “دستكارى‏” شده اين مكتب همزمان شده است با ازهم‏پاشى‏ سياسى‏ و فلسفى‏ آن، با شكست آن. بزرگترين انعكاس “ديالكتيك نفى‏” زمانى‏ در انديشه و مطبوعات بورژوايى‏ بوقوع مى‏پيوند، زمانى‏كه صراحتاً و بى‏پرده به “تئولوژى‏ نفى‏” [در تئولوژى‏ نفى‏، به‏منظور ارائه  تعريفى‏ از خداوند، صفاتى‏ از پروردگار ذكر مى‏شود، كه فاقد آن است. مثلا از جنس ماده نيست وغيره] تبديل مى‏شود؛ “تئورى‏ انتقادى‏” درست آن زمانى‏ به طور وسيع به‏رسميت شناخته مى‏شود، زمانى‏ كه به مدافع تزلزل‏ناپذير يك اتوپيا و وهم تبديل مى‏شود.

كشش نظريات هوركهيمر، آدورنو، ماركوزه، هابرماس زمانى‏ بوجود آمد، زمانى‏كه مكتب فرانكفورت با بخشى‏ از جنبش دانشجويى‏ سال‏هاى‏ ٦٠ و ٧٠ در ارتباط قرار گرفت. مواضع رهبران “تئورى‏ انتقادى‏” با اين جنبش همسان نبود و طيف آن از موضع مخالفت تا موضع آموزگارگونهِ به انتظار پايان كار نشستن، تشكيل مى‏گردد.

شادى‏ و هيجان اين بخش از جنبش دانشجويى‏، كه مى‏پنداشت گويا با “ديالكتيك نفى‏” به ايدئولوژى‏ براى‏ جنبش اعتراضى‏ خود دست يافته است، زير فشار واقعيت نبرد به زودى‏ به سردى‏ گرويد و جاى‏ برداشت و جاى‏ هيجان اوليه را سرخوردگى‏ فراگرفت، زمانى‏ كه اين بخش از جنبش دانشجويى‏ درك كرد، كه تئورى‏ نفى‏ مطلق [همه روابط اجتماعى‏] در جنبش اعتراضى‏ آن، برپايه يك اتوپيا قرار دارد كه با توجيه تائيدآميز شرايط حاكم ختم مى‏شود و نبرد را منحرف مى‏سازد.

باوجود مواضع سياسى‏ متفاوت بين هوركهيمر (با موضعى‏ محافظه‏كارانه- ارتجاعى‏) و ماركوزه (كه نقش پيغمبر انقلاب را ايفا مى‏كرد)، رابطه معنوى‏اى‏ كه نظريات آن‏ها را بهم پيوند مى‏داد، نفى‏ نمى‏شود(٣).

“ديالكتيك نفى‏” را نمى‏توان تنها و يا بطور كلى‏ در ارتباط با جنبش دانشجويى‏ در آلمان غربى‏، آمريكا و يا فرانسه درك كرد. به‏نظر مى‏ رسد كه تاثير نظريات مكتب فرانكفورت بر روى‏ برخى‏ از اقشار روشنفكران بورژوازى‏ و خرده بورژوازى‏ ديرپاتر است از ارتباط آنان با جنبش دانشجويى‏. محتواى‏ فلسفى‏ و چگونگى‏ رشد مفهوم “تئورى‏ انتقادى‏” در نبرد تئوريك طبقاتى‏ دوران كنونى‏ يك گرايش عمومى‏ جهانى‏ را تشكيل مى‏دهد.

خرده‏بورژوازى‏ تضاد ناشى‏ از نابسامانى‏هاى‏ اجتماعى‏ موجود بين موازين دمكراسى‏ و واقعيت متاثر از عملكرد امپرياليسم را در ذهن خود آنچنان انعكاس مى‏بخشد، كه به يك انتقاد عرفانى‏ تبديل مى‏شود و شرايط حاكم را دست نخورده باقى‏ مى‏گذارد و در نتيجه اعتراض خرده‏بورژوازانه، در درون انحطاط انديشه بورژوازى‏ بزرگ دفن مى‏شود.

“تئورى‏ انتقادى‏” در دوران آغاز خود يك پديده نمونه‏وار براى‏ معنويت آلمانى‏ بود، كه نه تنها در جهت تداوم نظريات اشتينر Stiner، نيچه Nitsche و ديلتهى‏ Dilthey قرار داشت، بلكه همچنين در ارتباط قرار گرفت با نظريات هوسرل Husserl و هيدگر Heidegger و با ملغمه‏اى‏ از همه اين نظريات پايه‏ريزى‏ شد، بلكه در جريان نبردهاى‏ طبقاتى‏ سال‏هاى‏ ٢٠ و ٣٠ [قرن بيستم]، نسبت به ماركسيسم نيز متمايل شد و كوشيد ماركسيسم را به “تئورى‏ انتقادى‏” تبديل سازد.

زمينه انديشه و مدل به‏منظور تعبير ماركسيسم نظرياتى‏ بودند، كه در اين دوران در اطراف و در درون جنبش كارگرى‏ آلمان وجود داشت: يعنى‏ تعبير و تفسير ايده‏آليستى‏ ماركسيسم.

چنين تعبيرى‏ اكنون ٤٠ سال است كه در مكتب فرانكفورت و در سنتز با برداشت و تجربه سرمايه‏دارى‏ آمريكايى‏ در جريان است (٤).

لوسين گولدمان Lucien Goldmann  مكتب فرانكفورت را «ماركسيسم غربى‏» مى‏نامد، … “تئورى‏ انتقادى‏” در مرز انديشه ماركسيستى‏ و ماركس‏ولوژى‏ قرار دارد، «كه بر حسب شرايط، يك‏بار تفسير و معناى‏ ويژه خود را از ماركسيسم ارائه مى‏دهد و بار ديگر به انتقاد از آن مى‏پردازد. مى‏تواند همزمان به نظريات ضدماركسيست‏هاى‏ بى‏چون وچرا و يا ماركسيست‏هاى‏ رفرميست و ماركسيست‏هاى‏ ماوراى‏ انقلابى‏ استناد كند. مكتب فرانكفورت بر مبناى‏ ناهمگرايى‏ Divergenz شخصيت‏ها و خصلت‏هاى‏ نظريه‏پردازان خود يك موضع مشترك ايجاد مى‏كند، كه همانا “ديالكتيك نفى‏” است. …

انديشمندان مكتب فرانكفورت اين را امرى‏ غيرممكن اعلام داشتند، كه بتوان در جامعه صنعتى‏ و سرمايه‏دارى‏ سازمان‏داده شده، ارزش‏ها را حفظ كرد و نجات داد. آن‏ها انطباق نظريات خود را با نظريات هريك از نيروهاى‏ موجود و يا ايجاد شونده در اين جامعه نفى‏ مى‏كنند، آن‏ها موضع انتقادى‏ بشدت ريشه‏اى‏ اتخاذ مى‏كنند» (٦).

روند تاريخچه انديشمندان معتقد به “ديالكتيك نفى‏” متفاوت است. ماركوزه در ابتداء تحت تاثير هوركهيمر و ديرتر با شدت بيش‏ترى‏ تحت تاثير نظريات فرويد Freud قرار داشت. آدورنو در بند رموزات فلسفه نيچه گرفتار ماند.

اما در تاريخ فلسفه، جريان اين اختلافات امرى‏ ثانوى‏ است. اين نكته در نظريات اين مكتب خود را به آسانى‏ مى‏نماياند، كه بهم‏پيوستگى‏ ضرورى‏ نكات مشترك در برداشت اجتماعى‏ مكتب فرانكفورت وجود دارد. نكات مشتركى‏، كه نظم درونى‏ يك تئورى‏ عامداً ضد هر نظمى‏ را تشكيل مى‏دهند و بيان مى‏كنند.

آدورنو مخالفت نيچه را عليه هرنوع نظمى‏ با لفظ “ديالكتيك نفى‏” ترجمه و بيان كرد. او اين ترجمه را به‏مثابه مخالفت با انديشه نظم يافته بكار گرفت و آن را با ديالكتيك يكى‏ اعلام داشت (٧).   اما تاريخ نظريات خود او هم نشان داد، كه چنين برداشت و اعلام نظرى‏ بى‏پايه واساس بوده و غيرقابل حفظ است (٨).

نظريات انديشمندان معتقد به “تئورى‏ انتقادى‏”، به مثابه يك جريان فكرى‏، سيستمى‏ نامنظم را تشكيل مى‏دهد كه فاقد يكپارچگى‏ است.

“تئورى‏ انتقادى‏”  به يك جهت‏گيرى‏، به يك برداشت فلسفى‏- اجتماعى‏ تبديل شد.

“ديالكتيك روشنگرى‏” Dialektik der Aufklärung (٩) به‏مثابه ايدئولوژى‏ انتقادى‏ دوران كنونى‏، به جانشينى‏ براى‏ همه فلسفه‏ها تبديل و به‏مثابه موضعى‏ عليه همه آن‏ها اعلام شد. اين ايدئولوژى‏، همه فلسفه‏ها را نفى‏ مى‏كند و حقايق همه آن‏ها را در خود تجميع شده، مى‏پندارد.  “ديالكتيك نفى‏” مى‏خواهد يك تئورى‏ عام شناخت باشد.

“تئورى‏ انتقادى‏” در ابتداء به‏مثابه تعبيرى‏ از ماركسيسم ظهور كرد، اما همزمان و در طول زمان بيش‏تر و بيش‏تر به‏مثابه منتقد ماركسيسم عمل نمود. “ديالكتيك نفى‏” مدعى‏ است، كه پرنسيبي آموزشى‏ براى‏ هر نوع شناخت اجتماعى‏ است. “ديالكتيك نفى‏” شكل ويژه “تئورى‏ درباره شناخت جامعه صنعتى‏” است، كه برنامه ويژه‏اى‏ را براى‏ مشاهده و ارزيابى‏ واقعيت و براى‏ عملكرد انسان داراست. بينش و عمل “ديالكتيك نفى‏” براى‏ تاريخ سيماى‏ ماسك‏گونه من‏درآوردى‏ Grimasse خود را مى‏سازد و بر صورت آن قرار مى‏دهد.

“ديالكتيك نفى‏”، كه خود را قاضى‏ درباره ارزيابى‏ هر وضع عينى‏ مى‏داند، خود به بازيچه و مفعول Objekt نيروها و ضرورت‏هايى‏ تبديل مى‏شود، كه براى‏ آن غيرعقلايى‏ هستند.

دو- مدعى‏ هستند، كه “ديالكتيك نفى‏” در خارج و در مافوق انديشه بورژوازى‏ امروزى‏ جاى‏ دارد؛ و گويا انتقادات هوشمندانه هوركهيمر، آدورنو، ماركوزه و هابرماس، كه عليه پوزيتويسم و عليه فنومنولوژى‏ [پديده‏شناسى‏ جنينى‏] هوسرل و عليه هستى‏ شناسى‏ بنيادگراى‏ اگزيستانسياليستى‏ موضع مى‏گيرند، در تائيد برداشت “ديالكتيك نفى‏” در مافوق انديشه بورژوايى‏ مى‏باشد.

مكتب فرانكفورت نه تنها ذهنگرايى‏ فلسفه وجودى‏  Existentialismus (**) هيدگر، «تاتولوژى‏ (همانگويى‏) (***) بى‏محتواى‏» نظريات او، يعنى‏ «بالاترين اصل مقدس آن را (١٠) و غيرعقلانيت فنومنولوژى‏  هوسرل و يا نازا بودن انديشه پوزيتويسم را به زير انتقاد خورد كننده مى‏گيرد، بلكه همچنين محتواى‏ اجتماعى‏ توخالى‏ و توجيه كننده و زبانى‏- گفتمانى‏ آن را نيز مورد انتقاد قرار مى‏دهد.

در انديشه بورژوايى‏ بسيارى‏ مفهوم “تئورى‏ انتقادى‏” را بكار مى‏برند، ولى‏ كمتر كسى‏ آن مفهومى‏ را درك مى‏كند، كه اين تئورى‏ بيان مى‏كند: پوزيتويسم و فلسفه وجودى‏ اگزيستانسياليستى‏  «درعين‏حال كه ناهمگرايند divergiren، همزمان يكديگر را تكميل مى‏كنند» (١١).

ازآنجا‏ كه قدرت عرفان را نمى‏توان از طريق پوزيتويسم برانداخت، «جهانى‏ كه با موضع پوزيتويستى‏ از عرفان تخليه شده است، جهانى‏ است انباشته با ديو و ديوگرايى‏» (١٢).

كشش و گرفتارى‏ “ديالكتيك نفى‏” از اين شناخت و محتواى‏ عرفانى‏ آن ناشى‏ مى‏شود.

در “تئورى‏ انتقادى‏” شناخت و نقش تكميل كننده پوزيتويسم براى‏ فلسفه زندگى‏، خود را بروز و نشان مى‏دهد و همزمان در لباس شبه‏ديالكتيك Psudodialektik به انتقاد تحريف‏آميز از دوران “روشنگرى‏” مى‏پردازد. در اين به‏اصطلاح انتقاد، روشنگرى‏ و عرفان نه تنها خصلت تاريخى‏ مشخص خود را از دست مى‏دهند، بلكه پوزيتيوسم به‏مثابه روشنگرى‏ مورد تمجيد قرار مى‏گيرد و فلسفه زندگى‏ به‏مثابه يك افسانه Mythos ابدى‏ مطرح مى‏شود. نزد هوركهيمر و ادورنو، اوديسه Odysseus و كانت، زاده Sade و نيچه به مثابه نمايندگان «روشنگرى‏» (١٣) اعلام و عنوان مى‏شوند.

بدين‏ترتيب تضاد تاريخى‏ بين روشنگرى‏ و عرفان تعديل و نسبى‏ relativ اعلام مى‏شود (١٤). «عرفان هم، روشنگرى‏ است و روشنگرى‏ به عرفان مى‏انجامد» (١٣). ارتباط و تداوم و بهم تبديل شدن روشنگرى‏ بورژوازيى‏ و فلسفه دوران افول سرمايه‏دارى‏، مطلق‏گرايانه مطرح مى‏شود، تفاوت كيفى‏ و برش بين اين‏دو ازبين برده مى‏شود. «روشنگرى‏»  – و «ديالكتيك» آن-، زمينه اجتماعى‏ تغييرات عينى‏ [به سود چه كسى‏] را در روند تاريخى‏ از دست مى‏دهد: و تنها عينيت تغيير باقى‏ مى‏ماند. «روشنگرى‏»، آنطور كه آن را ماكس وبر Max Weber به‏عنوان «عقلانيت هدفمند» Zweckrationalität درك مى‏كند، در اين برداشت به‏مثابه خالق جهان Demirug سرمايه‏دارى‏ ظهور مى‏كند. هوكهيمر و آدورنو درباره روشنگرى‏ و عرفان معتقد هستند، «كه هر دو را بايد نه تنها به‏مثابه تاريخ انديشه، بلكه به‏مثابه واقعيت نيز درك كرد [و در نتيجه همطراز دانست]» (١٣). مفهوم روشنگرى‏ در اين برداشت مفاهيم ايدئولوژى‏، تكنيك، اقتصاد و حاكميت را در بر مى‏گيرد. «ديالكتيك روشنگرى‏» سيماى‏ اصلى‏ “ديالكتيك نفى‏” را بخود مى‏گيرد. انتقاد شرايط اجتماعى‏ نهايتاً به انتقاد بزرگ Metakritik تئورى‏ شناخت تبديل مى‏شود، كه اصول‏گرايى‏ آن بيش‏تر به «تخريب» Destruktion همه‏گير شبيه است تا به روشنگرى‏ مبارزه‏جويانه بورژوازى‏.

سرمايه‏دارى‏ و سوسياليسم به‏مثابه انواعى‏ از «عقلانيت تكنيكى‏» درك مى‏شوند و «عقلانيت تكنيكى‏ امروزه همان عقلانيت حاكم است» (١٧). به‏عبارت ديگر روندهاى‏ واقعاً موجود در هستى‏ [طبقاتى‏] اجتماعى‏ به صحنه نبرد عقلانيت و غيرعقلانيت منتقل مى‏شود. آن‏هم با اين برداشت، كه غيرعقلانيت سرنوشت نهايى‏ عقلانيت است.

مگاانتقاد به تئورى‏ شناخت  – باوجود خصلت ضد پوزيتويستى‏ خود -،  انديشه اصلى‏ پوزيتويسم را مى‏پذيرد: يعنى‏ يكى‏بودن و وحدت علم و پوزيتويسم را مى‏پذيرد. “ديالكتيك نفى‏” علم را مورد انتقاد قرار مى‏دهد، علمى‏، كه آن را پيش‏تر برپايه اصول پوزيتويسم قرار داده است. آنجا كه ماركوزه علم جديد را به‏مثابه علمى‏ كه مى‏توان آن را برپايه رياضيات تعريف كرد و قرار داد، اعلام مى‏دارد و محدود مى‏كند – علم جديدى‏ كه تنها در مدل‏هاى‏ رياضى‏ خلاصه مى‏شود (١٨) -، زمانى‏ كه او عليه علم يك پرخاشگرى‏ نئورومانتيك را مطرح مى‏سازد، آنوقت اصول علمى‏، كه او مطابق با برداشت نئوپوزيتويستى‏ عنوان مى‏سازد (١٩)، تنها از طريق علائم نفى‏ شده، تعريف و مشخص شده است.

زمانى‏ كه نزد آدورنو انديشه فلسفى‏ عبارت است از انديشه‏اى‏ كه در مدل‏ها جريان دارد، آنوقت “ديالكتيك نفى‏” به انسامبل-گروهى‏ از تحليل‏ها مدل‏گونه تبديل مى‏شود (٢٠). بدين‏ترتيب او انديشه مدل‏گونه را به‏مثابه انديشه مطلق فلسفى‏ اعلام مى‏كند و آن را برپايه پوزيتويسم قرار مى‏دهد. انديشه مدل‏گونه‏ كه در مخالفت با تئورى‏ انعكاس قرار دارد [تئورى‏ انعكاس ظاهر منعكس شده در ذهن را كليت حقيقت نمى‏داند]، به تائيد و به توجيه تصور و ايده‏اى‏ مى‏پردازد، كه از ظاهر غيرهمه‏جانبه واقعيت عينى‏ در ذهن منعكس شده است. انعكاسى‏ كه او آن را كل حقيقت مى‏پندارد و مى‏پذيرد.

بدين‏ترتيب “ديالكتيك نفى‏”، در كنار پوزيتويسم، به نبردى‏ مشترك عليه فلسفه به‏مثابه علم و عليه امكان شناخت عقلايى‏ كليت دست مى‏زند. چنين پوزيتويسم پنهان، اسلوب “تئورى‏ انتقادى‏” را  – در عمل و نه در مواضع اعلام شده –  فراگرفته و مالامال ساخته است.

اگرهم هوركهيمر، آدورنو، ماركوزه و هابرماس با ماهيت افسانه پوزيتويستى‏ «آنچه موجود است» مخالفت مى‏كنند، باوجود اين موضع اجتماعى‏ آن‏ها برپايه استقلال «واقعيت موجود» قرار دارد. جنبه‏هايى‏ از كليت واقعيت تاريخى‏ و اجتماعى‏ را مجزا ساخته و ثبت و برجسته مى‏سازند. به‏ويژه جنبه‏هايى‏ كه با آگاهى‏ اجتماعى‏ و نارسائى‏هاى‏ آن در ارتباط قرار دارند. آنوقت براى‏ ظاهر امر اين جنبه‏هاى‏ درك نشده، وظيفه تائيد ساختارهاى‏ مطرح شده فلسفى‏ را تعيين مى‏كنند. مردود اعلام ساختن «آناليز علمى‏»، “ديالكتيك نفى‏” را از هرنوع وظيفه درباره تحليل تئوريك واقعيت اجتماعى‏ و تاريخى‏، كه كليت بهم‏پيوسته واقعيت‏امر‏ها را تشكيل مى‏دهد، مبرا مى‏سازد.

“تئورى‏ انتقادى‏” در محتواى‏ ضدپوزيتويستى‏ خود نيز با دو زبان- گفتمان سخن مى‏گويد. ماركوزه از آغاز فعاليت فلسفى‏ خود تحت تاثير نظريات ديلتهى‏، هوسرل و هيدگر قرار دارد. هوركهيمر نظرياتش را برپايه نظريات شوپنهاور Schopenhauer تنظيم كرده است (٢١).  و باوجود آنكه ماركوزه در دوران نازيسم رابطه خود را با هيدگر قطع كرد (٢٢)، اما رابطه خود را با انديشه اصلى‏ هيدگر قطع ننمود (٢٣).

اگرچه ماركوزه ذهنگرايى‏ فنومنولوژى‏ (٢٤) و بى‏توجهى‏ به پراتيك (٢٥)  را نزد هوسرل مورد انتقاد قرار مى‏دهد، انديشه كامل او نه تنها انگيزه و جان‏مايه فنومنولوژى‏ اولين نظريات او را حفظ مى‏كند، بلكه انديشه‏هاى‏ اصلى‏ هوسرل را هم در اثر بعدتر (پايانى‏) او تحت عنوان “بحران علوم اروپائى‏ و فنومنولوژى‏ ترانسندال” به‏مثابه نظريات مهم و تعيين كننده مى‏پذيرد (٢٦).

باوجود پرخاشگرى‏ آدورنو در آثارش عليه هوسرل و هيدگر، در نكات اساسى‏، نظريه “ديالكتيك نفى‏” آدورنو اشتراك بسيارى‏ با انديشه “فلسفه زندگى‏” Lebensphilosophie هيدگر دارا مى‏باشد. تز هيدگر درباره «بى‏وطنى‏، تاريخ جهان است» (٢٧) و توضيح او درباره اين بى‏وطنى‏ و افسانه اگزيستنسياليستي تكنيك و “ديالكتيك نفى‏” داراى‏ اشتراك مضمون هستند. «قدرتى‏ كه در تكنيك جديد نهفته است، رابطه انسان را با آنچه وجود دارد، تعيين مى‏كند… در كليه بخش‏هاى‏ هستى‏، انسان بطور روزافزون توسط نيروهاى‏ دستگاه‏ها و اتومات‏هاى‏ تكنيكى‏ محدود مى‏شود» (٢٨).

همين اتفاق نظر در نظريات هوركهيمر و آدورنو وجود دارد؛ اين امر منتفى‏ نيست، كه انديشه اصلى‏ “انسان يك بعدى‏” از “ديالكتيك روشنگرى‏” اقتباس شده است. اين مهم نيست، كه آيا هوركهيمر و آدورنو مفهوم تكنيك خود را از هيدگر گرفته‏اند و يا از فلسفه بورژوازى‏ دوران افول. به ويژه از نيچه و ديگران. پراهميت انطباق Koinzidenz انديشه اصلى‏ آن‏ها است.

هيدگر و برداشت اصلى‏ او در انطباق است با محتواى‏ “ديالكتيك نفى‏” آدورنو. بى‏تفاوت از آنكه آدورنو درباره مفهوم «هيچ» هيدگر به مزاح مى‏پردازد؛ باوجود اين، برداشت «هيچ» نزد هيدگر، مفهومى‏ بسيار دور از مفهوم “نفى‏” نزد آدورنو نيست. نزد اين دو همچنين نزديكى‏ برداشت مشترك آن‏ها با ارزيابى‏ از علوم چشمگير است. «علم مى‏خواهد بدون هر پيش دانشى‏ باشد» (هيدگر) (٢٩). همچنين جنبه “نفى‏” در “تئورى‏ انتقادى‏”، براى‏ خود مقامى‏ والاتر از علوم قائل است. اما علم كه “مثبت” است، به اين “نفى‏” بى‏توجه باقى‏ مى‏ماند. آدورنو بكلى‏ حق دارد، كه فلسفه هيدگر را عرفان (افسانه) و ايده‏آليسم او، ارزيابى‏ و مى‏نامد (٣٠). اما مگر ايده‏آليسم ازبين مى‏رود، زمانى‏ كه افسانه «شخص ديگرى‏» جايگزين «افسانه او» بشود؟ در نحو بيان Jargon “ديالكتيك نفى‏”، اصطلاح اصلاً Eigentlichkeit به معناى‏ يك مخالفت اساسى‏ نيست، بلكه يك رقابت را مى‏رساند. هر دو بر روى‏ زمينه مشتركى‏ حركت مى‏كنند. كلمات متفاوتند، اما سحر و رمز كلام در هر دو مشترك است.

نزديكى‏ و كشش فلسفى‏ هستى‏شناسى‏ بنيادگرا Fundamentalontologie و “ديالكتيك نفى‏” بيش‏تر است از دشمنى‏ نمايندگان آن با هم.

ارتباط واقعى‏ “ديالكتيك نفى‏” با پوزيتويسم و فلسفه زندگى‏ موجب مى‏شود، كه اين اسلوب انتقادى‏ نقش مكمل يكديگر بودن پوزيتويسم و فلسفى‏ زندگى‏ را مى‏پوشاند. انتقادى‏ كه از ظاهر ديالكتيكى‏ برخوردار است.

“تئورى‏ انتقادى‏”، پوزيتويسم را از موضع فلسفه زندگى‏ مورد انتقاد قرار مى‏دهد  – كه جنبه مسلط را در پوزيتويسم تشكيل مى‏دهد –  و فلسفه زندگى‏ را با برخى‏ از استدلالات پوزيتويسم مورد پرسش قرار مى‏دهد. «وظيفه چنين انتقادى‏ روشن ساختن ارتباط دو جنبه تعيين كننده‏اى‏ است كه در طول تاريخ اجباراً از يكديگر جدا شده‏اند، ولى‏ لحظات حقيقت واحدى‏ را تشكيل مى‏دهند. هر اندازه هم كه آن‏ها به معناى‏ سنتزى‏ واحد، بهم چسبانده شوند، باز بايد هر كدام از آن‏ها را راساً مورد بررسى‏ قرار داد … ديالكتيك [نفى‏] يك موضع سوم را تشكيل نمى‏دهد، بلكه كوششى‏ است، كه از طريق انتقاد درون- بودى‏ immanent مواضع فلسفى‏ پوزيتويسم و فلسفه زندگى‏، بر مرز خود ساخته آن‏ها غلبه كرده و از انديشه محدود به موضع خود بودن را در آن‏ها پشت سر بگذارد» [و آن دو را تعميم داده و با هم به آشتى‏ برساند] (٣١).

“ديالكتيك نفى‏” جايگزينى‏ در برابر فلسفه مدرن بورژوايى‏ تشكيل نمى‏دهد. بلكه خود نقش جانشين اين فلسفه را ايفا مى‏كند و اين فلسفه را در پرتوى‏ نور ديالكتيك خود محو مى‏سازد. مضمون “ديالكتيك نفى‏” از نقش جانشين براى‏ فلسفه بورژوازى‏ براى‏ خود قائل شدن و خود را در پرتوى‏ نور ديالكتيك قرار دادن، تشكيل مى‏شود. «فلسفه اجازه مى‏دهد، كه چيزى‏ از آن طريق تعريف شود، كه گفته شود كه درباره آن تعريفى‏ نمى‏توان ارايه داد» (٣٢).

“ديالكتيك نفى‏” درباره محتوا و مضمون خود مدعى‏ است، كه چيزى‏ كه پوزيتويسم و فلسفه زندگى‏ مشتركن دارا هستند، و آنچه كه ويتگن‏اشتين Wittgenstein را با هيدگر، كارتاپ را با مرلو- پونتى‏ Merleau-Ponty بهم مربوط مى‏سازد، مضمون آن را تشكيل مى‏دهد. و در اين تعريف از مضمون “ديالكتيك نفى‏”، جنبه ناخواسته و واقعا منفى‏ اين ديالكتيك [بيان مضمون از طريق برشمردن ويژگى‏ مضامين ديگر] در “تئورى‏ انتقادى‏” خود را مى‏نماياند. امرى‏ كه بخودى‏ خود جدايى‏ناپذير بودن پوزيتويسم و فلسفه زندگى‏ را به اثبات مى‏رساند. انتقادى‏ كه قرار است عليه پوزيتويسم و فلسفه زندگى‏ باشد، عليه خودش بلند مى‏شود.

“ديالكتيك نفى‏”، كه پوششى‏ براى‏ سنتز بين فلسفه زندگى‏ و پوزيتويسم است، كه در آن اولى‏ نقش تعيين كننده دارد، در ارتباط است با نظريات نيچه و كيركگارد Kirkekaard ، ولى‏ با نظريات هگل و ماركس سنخيتى‏ ندارد. اگر ايده ديالكتيك مشخص (اشياء) را تحت عنوان شئى‏ شدن، رد كنيم؛ اگر برداشت واقع‏بينانه ديالكتيك را به عنوان عين‏گرايى‏ (ابيژكتيويسم) يك سويه‏نگر مردود بدانيم؛ آنوقت مضمون ديالكتيك [مورد نظر هگل] به‏مثابه اسلوب شناختى‏ درك مى‏شود،‌ كه اولاً، ثانياً نمى‏شناسد و چنين به نتيجه‏گيرى‏ نمى‏پردازد (٣٣).  آنوقت يك اصل بديهى‏ Axiom پذيرفته مى‏شود: كه عبارتست از آنكه «كليت، حقيقت نيست!» (٣٤). بدين وسيله فلسفه هگل به معناى‏ نئوهگليانيسم اگزيستنسياليستى‏ درك مى‏شود و محتواى‏ ديالكتيكى‏ آن نفى‏ و بدور انداخته مى‏شود.

“ديالكتيك نفى‏”، كه به كليت و عقلانيت، به علوم و تكنيك جواب نفى‏ مى‏دهد، با انديشهِ اكتسابى‏ منطقى‏  – «عقلانيت حاكم»  –   به مبارزه برمى‏خيزد (٣٥)، و برداشت از ترقى‏ را ازبين مى‏برد (٣٦)، به معناى‏ واقعى‏ كلمه منفى‏ است. چنين انديشه‏اى‏ لزوماً بر غيرممكن بودن تئورى‏ ديالكتيكى‏ و موضع فلسفى‏ ديالكتيك پاى‏ مى‏فشرد.

صحنه عمل آن «نفى‏، نادرست اعلام كردن و همزمان اما لزوماً پذيرش است؛ در موضعى‏ كه بايد آن را به كمك بيان و گفتمان توضيح داد و تعريف كرد Definition، “مفهوم همزمان” بـار منفى‏ دارد؛ تقليد خود است، تقليد آن چيزى‏ كه وجود دارد، اما نمى‏تواند او باشد»، است (٣٧).

نكته مثبت در “ديالكتيك نفى‏”، آن چيز «ديگر» است. آنچه كه غيرقابل درك است، يعنى‏ انتزاع عام سحرآميز از خاص و انعكاس غيرقابل درك آن؛ “ديالكتيك نفى‏” به اتوپيا و تخيل و تئولوژى‏ نفى‏ مى‏انجامد (٣٨)، «اما نه به اين معنا كه خدا وجود ندارد، بلكه به اين معنا كه او را نمى‏توان نشان داد»(٣٩).

مضمون تئولوژيك برخورد آئين گونه به موضع نفى‏- سلبى‏ در “تئورى‏ انتقادى‏”، در ساختار اصلى‏ خود، انعكاس موضع پوزيتويستى‏ و فلسفه زندگى‏ را توامان داراست.

در «فنومنولوژى‏ روح ***‌* ، هگل استخوانبدى‏ “ديالكتيك نفى‏” را نشان داد و بطور انتقادى‏ افشا نمود. نفى‏ ناب نزد هگل، اولاً به‏مثابه «انعكاس به‏درون “من” است [كه اما انعكاسى‏ بى‏محتوا و توخالى‏ و درك نشده است]، انعكاسى‏ كه تنها در تكبر دانستنى‏هاى‏ او تظاهر مى‏كند … اين همان جنبه نفى‏ است، كه به آنچه كه مثبت است، يعنى‏ درك شده است، بى‏توجه باقى‏ مى‏ماند» (٤٠). و ثانياً موضعى‏ اعتقادى‏ است. در آن «انديشه ناب به‏مثابه مفهوم مطلق، با قدرت نفى‏كننده خود، آن چه وجود دارد و همه چيز واقعى‏ موجود را كه در برابر آگاهى‏ قرار مى‏گيرند [و در ذهن انعكاس مى‏يابند] ازبين مى‏برد و آن‏ها را به ساختارهاى‏ ذهنى‏ تبديل مى‏سازد»(٤١).

“تئورى‏ انتقادى‏” در سطح رشد يافته و بغرنج شده آن، اين دو جنبه نفى‏ را رشد داده و سنتز آن‏ها را ارايه مى‏دهد. به‏عبارت ديگر، درباره خصلت ضدديالكتيكى‏ مضمون آن‏ها [انعكاس درك نشده و برداشت مطلق‏گرايانه در ديالكتيك نفى‏] صحبت مى‏كند، اما به اين موضع غيرعقلايى‏ پايبند مى‏ماند. “ديالكتيك نفى‏”، نفى‏ ديالكتيك است.




”اتحاد و انتقاد“ و ”اصلى‏ترين تضاد“
بخش دولتى‏ اقتصاد، پيش‏شرط استقلال اقتصادى‏
”معشوق“

نكته مشترك در هر سه نظر كه در نوشته فوق برشمرده شد، بى‏توجهى‏ به ديالكتيك بين دو بخش در ”اصلى‏ترين تضاد“ در جامعه كنونى‏ ايران مى‏باشد: «ريشه نادرست در نظريات هر سه گروه، بى‏توجهى‏ به مضمون توامان و جدايى‏ناپذير وحدت مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمكراتيكِ قانونى‏ و نبرد براى‏ برپايى‏ اقتصاد ملى‏ دمكراتيك مى‏باشد، كه مضمون و ماهيت انقلاب بزرگ بهمن را تشكيل داده و در تعريف ”انقلاب ملى‏- دمكراتيك“ بيان علمى‏ خود را يافته است.»

در بررسى‏ فوق در ارتباط با گروه سوم، توجه به اين نظر نزد آن‏ها جلب شد، كه مى‏پندارند «… براى‏‏‏ مبارزه با امپرياليسم ضرورى‏‏‏ است از حاكميت آن قشرها در جامعه دفاع نمود، كه اگر اكنون با حفظ آزادى‏‏هاى‏‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏‏ براى‏‏‏ مردم سرسازگارى‏‏‏ ندارند، اما گويا مى‏‏‏توانند با تجربه خود در مبارزات ”ضدامپرياليستى‏‏‏“، به شناخت و درك ضرورت احترام به خواست‏هاى‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏‏ مردم نايل شوند و به متحدان جنبش توده‏اى‏‏ تبديل گردند.
در اين نظريات نيز ما با پديده مشابه جدا سازى‏‏‏ غيرديالكتيكى‏‏‏ دو جنبه مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏ و اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك روبرو هستيم.
اضافه بر آن، اين گروه از توده‏اى‏‏ها مضمون سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران را در پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن درك نكرده است. اين شعار داراى‏‏ مضمونى‏‏ تاريخى‏‏ است. كاربرد آن در شرايط مشخص و در ارتباط با نيروهاى‏‏ مشخص بوده است. انتقال مكانيكى‏‏ و يك به يك آن به شرايط حاكم كنونى‏‏ و نيروهايى‏‏ كه با توجه به خاستگاه طبقاتى‏‏ خود، مورد نظر تارنگاشت عدالت هستند، نادرست و غيرنافذ است. براى‏‏ تاثير گذاشتن بر عملكرد به اصطلاح مبارزات ضدامپرياليستى‏‏ اين قشرها در حاكميت و پيرامون آن، بايد جنبش توده‏اى‏ از تحليل مستقل خود از شرايط حاكم بر ايران برخودار باشد و هم سياستى‏‏ هم‏سو و متحد را دنبال كند.» (پايان نقل قول)

تارنگاشت عدالت را مى‏توان نمونه تيپيك براى‏ گروه سوم در جنبش توده‏اى‏ ارزيابى‏ نمود. ازاين‏رو در نوشته ”مسئله اتحادها (٣)، اتحاد و انتقاد در برداشت تارنگاشت عدالت، احمدى‏نژاد به دنبال چيست“، با طرح دو پرسش از اين تارنگاشت، براى‏ شركت آن در بحث تمنا شده بود، كه تاكنون بى‏جواب مانده است.
وظيفه نوشته حاضر، بررسى‏ دو نكته است:
اول- نشان دادن مجدد ضرورت درك رابطه تنگاتنگ دو وجه و بخش مختلف در ”اصلى‏ترين تضاد“، كه عبارتند از مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمكراتيك قانونى‏ از يك طرف و مبارزه براى‏ برپايى‏ اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك در خدمت عدالت اجتماعى‏ در جامعه كنونى‏ از طرف ديگر. مبارزه براى‏ حل اصلى‏ترين تضاد،  مضمون ”اصلى‏ترين عرصه نبرد“ طبقاتى‏- اجتماعى‏ را در ايران امروز تشكيل مى‏دهد؛
دوم- برجسته ساختن ماهيت تاريخى‏ شعار ”اتحاد و انتقاد“ در نظر و تجربه حزب توده ايران پس از پيروزى‏ انقلاب بهمن.

اول- آنچه كه مربوط به بخش اول بحث مى‏شود، مى‏توان با توجه به نكات مختلف پيشين در ”توده‏اى‏ها“ در اين زمينه (ازجمله در نوشته‏هاى‏ ”وحدت ديالكتيكى‏ دموكراسى‏ سياسى‏- اقتصادى‏ در جامعه و استقلال سياسى‏- اقتصادى‏ كشور“، بخش دولتى‏ اقتصاد، زيربناى‏ ”اقتصاد ملى‏“ است“،”مسئله اتحادها (١ و٢ و٣) و …)، توجه را تنها به اين نكته جلب نمود، كه حتى‏ در مبارزات اجتماعى‏ در كشورهاى‏ پيشرفته سرمايه‏دارى‏ نيز ضرورت تنگاتنگى‏ دو وجه در مبارزات آزادى‏‏خواهانه و دمكراسى‏ اقتصادى‏ انكار ناپذير است. بحران مالى‏ سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏ را دولت‏هاى‏ كشورهاى‏ امپرياليستى‏ ازاين‏رو توانستند با راه حل تشديد تقسيم ثروت از پائين به بالا به اصطلاح ”حل“ كنند، زيرا قادر شده‏اند راه حل واقعى‏ و دمكراتيك، يعنى‏ انتقال مالكيت اين بانك‏ها به مالكيت اجتماعى‏ و كنترل دمكراتيك مردم بر آن‏ها را از اذهان و افكار عمومى‏ پنهان نگاه دارند. تخصيص چندين بليون يورو از بودجه‏هاى‏ دولتى‏ در دهه‏هاى‏ آينده به سود بانك‏هاى‏ ورشكسته در حالى‏ عملى‏ شد، كه در كشورهاى‏ متروپل سرمايه‏دارى‏، حجم نقدينگى‏ در سال ٢٠٠٨ به رقم ١٤٠ بليون دلار (صدو چهل با ١٢ صفر!) بالغ شده است. توليد ناخالص ملى‏ اين كشورها در همين سال بالغ بر ٤٥ بليون دلار است. بدين‏ترتيب رشد نقدينگى‏ در سال‏هاى‏ گذشته نسبت به رشد توليد ناخالص ملى‏ آنچنان فزونى‏ يافته كه حجم نقدينگى‏ به بيش از سه برابر توليد ناخالص ملى‏ اين كشورها بالغ شده است. (در سال ٢٠٠٥ اين رقم ٦٥ بليون دلار بوده است) باوجود اين ”راه‏حل“ ضددمكراتيك اعمال شده توسط سردمداران خادم حاكميت سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏، توانست به علت فقدان زمينه مبارزات دمكراتيك توده‏اى‏ در اين كشورها، ”راه‏حلى‏“ عميقاً ارتجاعى‏ و ضدمردمى‏ از كار درآيد. مردم اين كشورها و مردم ديگر كشورهاى‏ جهان بايد با پرداخت ”جريمه“ از طريق پرداخت ماليات‏ مضاعف و تشديد استثمار و غارت استعمارى‏ در دهه‏هاى‏ آينده، جبران ”خسارات“ سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏ را به عهده بگيرند.

با توجه به نكات فوق است كه بايد مبارزه براى‏ اقتصاد دمكراتيك و خادم مردم و با هدف ايجاد عدالت اجتماعى‏ نسبى‏ را تنگاتنگ با مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و حقوق دمكراتيك عملى‏ ساخت. اين‏دو، دو روى‏ يك سكه را تشكيل مى‏دهند. بدون كنترل دمكراتيك مردم، عدالت اجتماعى‏ دست نيافتنى‏ است. كشور ما هم استثنايى‏ را تشكيل نمى‏دهد و در نظام سرمايه‏دارى‏ دچار همين سرنوشت است.
دوم- نكته عمده‏تر روشن شدن ماهيت تاريخى‏ شعار ”اتحاد و انتقاد“ است. ازاين‏رو در نوشته پيش از تارنگاشت عدالت خواسته شده بود، با توجه به نظريات مدافعان دولت نهم، كه نظريات آن‏ها را تارنگاشت عدالت در صفحه خود منتشر ساخته است، به دو پرسش زير پاسخ گويد:
١- ارزيابى‏ توده‏اى‏ از جوانب برشمرده شده در نظريات و عملكرد، به قول سرحدى‏زاده «رئيس يك حزب سياسى‏»، كه در مقالات منتشر شده در تارنگاشت عدالت مطرح شده‏اند، چيست؟
٢- اگر مواضع فوق مورد تائيد است (انتشار آن‏ها در تارنگاشت بر اين امر حكم مى‏كند)، براى‏ رشد اين تصورات در جهت تكامل تاريخى‏، چه پيشنهاد و چه مواضع و نظرياتى‏ بايد از سوى‏ جنبش توده‏اى‏ مطرح گردد؟

بديهى‏ است كه اگر تارنگاشت عدالت قادر نباشد با ارايه مواضع انتقادى‏ خود، در بحث شركت كند، آنوقت به انتشار دهنده غيرمنتقد نظريات ”مهدوى‏“ها تبديل شده است. آيا هدف و خواست چنين است؟ سكوت دراين‏باره مجاز نيست! زيرا چنين سكوتى‏ تارنگاشت را از موضع ”اتحاد و انتقاد“ دور و آن را به موضع دنباله‏روى‏ از دولت نهم تبديل مى‏سازد، بى‏تفاوت از آنكه چنين رفتارى‏ برپايه اعتقاد خود به اين نظريات و يا به علل ديگرى‏ اتخاذ شده است.

ازآن‏جا كه تارنگاشت عدالت تاكنون در پاسخ به پرسش‏ها سكوت اختيار كرده است، ”توده‏اى‏ها“ ارزيابى‏ خود را از مقالاتى‏ كه در تارنگاشت انتشار يافته‏اند، با اين اميد مطرح مى‏سازد، كه مواضع راستين توده‏اى‏ را با روشنى‏ و صراحت به بحث بگذارد و در جهت هموار ساختن راه برطرف كردن تشتت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ قدمى‏ برداشته باشد.

وحدت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏، وحدت داوطلبانه شركت كنندگان در آن است. از طرفى‏ ديگر اما درعين حال، ضرورتى‏ مستدل نيز است. ازاين‏رو پاسخ به پرسش درباره ضرورت وحدت نظرى‏، پرسشى‏ دلبخواهى‏ نيست. بلكه آغاز يك روند منطقى‏ در انديشه و عمل را نزد نظريه‏پرداز تشكيل مى‏دهد. نمى‏توان خواستار «جبهه ضدامپرياليستى‏» در جامعه بود، اما وحدت نيروهاى‏ هوادار سوسياليسم علمى‏ را خواستار نشد!
***

براى‏ ارزيابى‏ نظريات مدافعان دولت نهم، بايد تفاوت قائل شد بين مواضع ”اجتماعى‏“ دولت از مواضع ”اقتصادى‏“ آن.
بين اين دو مواضع ديوار چنين وجود ندارد، بلكه اين جدايى‏ در موقع بررسى‏ و پژوهش تنها براى‏ درك ارتباط ديالكتيكى‏ بين آن دو ضرورى‏ است. بدون تجزيه پديده‏ها به اجزاى‏ تشكيل دهنده آن، اجزا غيرقابل شناخت باقى‏ مى‏مانند. انديشه پژوهشگر براى‏ بررسى‏ يك پديده ناشناخته، بايد در ابتدا آن را به اجزايش تقسيم و هر كدام را مورد توجه قرار داده و سپس به نتيجه‏گيرى‏ از نتايج بدست آمده به پردازد. لنين قطع حركت را براى‏ شناخت آن ضرورى‏ مى‏داند. بدون برش تاريخى‏ در روند پديده‏ها، شناخت روند تاريخ ناممكن است.

در بخش ”اجتماعى‏“ سيد امير حسين مهدوى‏ در مقاله خود اين وجه عملكرد دولت نهم را با «شعار سياست گريزى‏ و غرب ستيزى‏» و «شعار ارزشگرايى‏» برجسته مى‏سازد. شعار نخست در «مقابله با حزب و تحزب» خود را به نمايش مى‏گذارد و شعار دوم در «مخابره شدن تصاوير درهم كوبيدن ديش‏هاى‏ دريافت امواج ماهواره با ديلم و همچنين برخورد با بانوانى‏ با پوششى‏ متفاوت با استاندارهاى‏ طرح».

مقابله با حزب و تحزب، نشان عدم شناخت و عدم پذيرش طبقاتى‏ بودن ساختار جامعه مى‏باشد.
پيامد چنين ناتوانى‏، عدم درك منافع طبقاتى‏ و ضرورت مبارزه طبقاتى‏ در جامعه است. ”امت اسلامى‏“ در نظريات جريان‏هاى‏ متفاوت در حاكميت و پيرامون آن و همچنين نزد اپوزيسيون ”راست“ با الفاظى‏ ديگر، بيان نفى‏ ساختار طبقاتى‏ جامعه توسط آن‏ها مى‏باشد. اشكال پسامدرن اين نظريات  – انديويديوم، اتم –  را مى‏توان حتى‏ نزد گروه‏هاى‏ ”چپ“ اپوزيسيون نيز مشاهده كرد. در اينجا اما توضيح جنبه تئوريك چنين برداشتى‏ مورد نظر نيست. بلكه موضع ايدئولوژيك مطرح در اين برداشت، از ديد جامعه‏شناسانه و عملكرد سياسى‏ حاملان آن، مورد توجه قرار دارد.
جانبدارى‏ از چنين تصورات، برنامه‏ها و عملكردهايى‏ سياسى‏- ايدئولوژيك عليه خصلت طبقاتى‏ و عليه احزاب طبقاتى‏ در جامعه ازاين‏رو نادرست نيست، كه براى‏ مثال دفتر حزب توده ايران در خيابان ١٦ آذر تهران دو بار و دفاتر حزبى‏ بسيارى‏ در شهرستان‏ها بارها مورد همين نوع يورش‏ها واقع شدند و يا بى‏حرمتى‏ به بانوان در اشكال مختلف، دختران و زنان حزبى‏ را نيز در تمام اين سال‏ها مورد تجاوز قرار داده است. مخالفت جدى‏ با چنين شيوه‏هايى‏ توسط جنبش توده‏اى‏ و حزب آن از اين ‏رو بجا، ضرورى‏ و وظيفه است، زيرا اين اقدامات، اقداماتى‏ غيرقانونى‏ بوده و عليه دستاوردهاى‏ آزاديخواهانه انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ متوجه بوده و هستند.

تجارب اين چنانى‏ در سال‏هاى‏ پس از پيروزى‏ انقلاب هميشه با محدود شدن آزادى‏هاى‏ قانونى‏ همراه بوده است. اين اقدامات و اقدامات تروريستى‏ مشابه آن در آن زمان و اكنون در ايران و در كشورهاى‏ مختلف، درست ابزار و وسايلى‏ را تشكيل مى‏دادند و مى‏دهند در خدمت يورش ارتجاع به حقوق قانونى‏ مردم در همه كشورها. ايجاد شدن امكان سلطه مافيايى‏ سرمايه‏دارى‏ حاكم در جمهورى‏ اسلامى‏ و نابود سازى‏ يك اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك، درست سوار بر موج چنين اقدامات تروريستى‏ به پيرورزى‏ رسيد.

اين تجربه‏اى‏ است كه در برابر چشم مردم در همين روزها نيز در كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ عملى‏ مى‏شود. اقدامات تروريستى‏ بهانه‏اى‏ شده است براى‏ اعمال شديدترين محدوديت‏هاى‏ ”قانونى‏“ براى‏ آزادى‏هاى‏ مردم در كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏. براى‏ مثال تصويب قوانين محدود كننده آزادى‏ها در كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ ازجمله با هدف محدود ساختن آزادى‏ نظر و بيان و نهايتاً برقرارى‏ رژيم انگيزسيون قرون وسطى‏ كليساى‏ كاتوليك در سيماى‏ ”بيگ برادر” و ”قيم و پدر خوانده بزرگ“، نمونه‏اى‏ براى‏ سواستفاده محافل ارتجاعى‏ حاكم از اقدامات تروريستى‏ مى‏باشد. هم اكنون در لندن براى‏ هر شهروند دو دوربين مدار بسته در شهر در كار است. تعداد اين دوربين‏ها به ٤ ميليون عدد در لندن با دو ميليون جمعيت بالغ شده است.
.
نبايد فراموش كرد، كه مبارزه عليه دستاوردهاى‏ انقلاب دمكراتيك- مردمى‏ و ملى‏- ضدامپرياليستى‏ بهمن ٥٧ در ايران از اين طريق تحقق يافت، كه ارتجاع كوشيد از انقلاب تنها ”اسلام“ آن باقى‏ بماند، آنطور كه زنده‏ياد كيانورى‏ آن را برشمرد. به اين هدف اين نيروها ازجمله با اعمال شيوه‏هايى‏ كه آقاى‏ مهدوى‏ برمى‏شمرد، دست يافتند!

آزادى‏ محتواى‏ سوسياليسم است

درست جنبش توده‏اى‏ به‏مثابه بخشى‏ از جنبش ترقى‏خواهانه جهانى‏ براى‏ برپايى‏ سوسياليسم، با تحليل تجربه تلخ نقض آزادى‏هاى‏ قانونى‏ و سوسياليستى‏ به اهميت حفظ اين آزادى‏ها اعتقاد راسخ دارد.
موضع انتقادى‏ حزب توده ايران از اشتباه‏هاى‏ انجام شده در دوران استالين در اتحاد شوروى‏ و ديگر كشورهاى‏ سوسياليستى‏ در ارتباط با نقض قوانين سوسياليستى‏، كه ازجمله زنده‏ياد احسان طبرى‏ در ”يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏ فلسفى‏ و اجتماعى‏“ در سال ١٣٤٥ بيان مى‏كند، نمى‏تواند براى‏ توده‏اى‏ها امـروز در ارزيابى‏ برنامه‏هاى‏ دولت نهم در اين زمينه، محك و معيار نباشد.

«در بررسى‏ علل تئوريك ناتوانى‏ در برپايى‏ دمكراسى‏ سوسياليستى‏ در تجربه ناموفق گذشته، بدون ترديد، مشكلات اقتصادى‏ اتحاد شوروى‏ و ديگر كشورهاى‏ سوسياليستى‏ اروپايى‏ بى‏واسطه در ارتباط قرار داشت با انحراف‏هاى‏ فلسفى‏- تئوريك در اين كشورها. انحرافاتى‏ كه به ناتوانى‏ عملكرد ساختارهاى‏ سياسى‏ حاكم منجر شد. ناتوانى‏اى‏ كه بايد آن را بدون ترديد پيامد قانونمند نقض خشن آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏ در اين كشورها ارزيابى‏ كرد. روبرت اشتيگروالد Robert Steigerwald فيلسوف معاصرِ آلمانى‏ و عضو رهبرى‏ حزب كمونيست آلمان، انحراف‏هاى‏ فوق را ”بى‏توجهى‏ به اصول ديالكتيك“ ارزيابى‏ مى‏كند و مى‏نويسد: به خاطر خيانتى‏ كه بورژوازى‏ نسبت به ارزش‏هايى‏ كه بر پرچم خود نوشته بود، از خود نشان داد، به خاطر دروغ و تزويرى‏ كه بورژوازى‏ در حق آزادى‏هاى‏ “مقدس“ در برنامه خود اِعمال نمود، ما گرفتار اين بى‏خردى‏ شديم كه تنها اين جنبه‏هاى‏ برخورد او را به آزادى‏ ببينيم و نتوانيم به نفى‏ ديالكتيكى‏ “آزادى‏“ دست بيابيم“، يعنى‏ نتوانيم آن چيزى‏ را كه بايد از اين دستاورد نبرد فرهنگى‏- تمدنى‏ طولانى‏ بشرى‏ بدست آمده بود، حفظ و آن را به سطحى‏ بالاتر ارتقا دهيم و به آن به‏مثابه مضمون جامعه سوسياليستى‏ تحقق بخشيم.
اين ناتوانى‏ ازاين‏رو بوجود آمد، زيرا نتوانستيم ”ضرورت نصج پروسه‏ها و مراعات تدريج“ (احسان طبرى‏)، يعنى‏ ديالكتيك برش diskontinuität و تداوم kontinuität  را در رابطه به مسئله آزادى‏ و دمكراسى‏ درك و حفظ كنيم. به نظر احسان طبرى‏، ما در ساختمان سوسياليسم، ديالكتيك رشد متداوم و تدريجى‏ فرهنگى‏- تمدنى‏ جامعه بشرى‏ را درك نكرديم. خواستيم با قطع به اصطلاح انقلابى‏ اين روند، كيفيت فرهنگى‏- تمدنى‏ نوينى‏ را برپا سازيم. به نادرست خواستيم ”جزم‏گرايانه“ برش ضرورى‏ انقلابى‏ در زيربناى‏ اقتصادى‏ جامعه را به روند ضرورى‏ نصج پروسه‏هاى‏ تدريجى‏ روبناى‏ فرهنگى‏- تمدنى‏ هستى‏ اجتماعى‏ منتقل سازيم. اين، هسته مركزى‏ اشتباه فلسفى‏- تئوريك عملكرد ما را در ساختمان سوسياليسم تشكيل مى‏داد. بايد از اين اشتباه در برپايى‏ جامعه سوسياليستى‏ آينده بياموزيم.
زنده‏ياد احسان طبرى‏ در سال ١٣٤٥ (١٩٦٩) در مقاله‏اى‏ تحت عنوان “مختصات جهان و دوران ما، چشم‏اندازى‏ از عمده‏ترين مسائل“، (همانجا،ص ١٣٨-١٣٧) مى‏نويسد: ”… خطاست اگر ما به تجربه كنكرت ساختمان سوسياليسم غيرنقادانه برخورد كنيم و سير خود را در اين زمينه تنها يك پوية ظفرنمون و عارى‏ از خطا جلوه‏گر سازيم. تجربه ساختمان سوسياليسم، تجربه تازه‏ايست.
متاسفانه بنيادگزار خردمند جامعه سوسياليستى‏ در شوروى‏، يعنى‏ لنين زود درگذشت و استالين آموزش علمى‏ و پرنرمش لنينى‏ را درباره ساختمان سوسياليسم ساده كرد، يعنى‏ تعبيرى‏ از آموزش ماركس، انگلس و لنين بدست داد و الگويى‏ از ساختمان جامعه نو را مطرح ساخت كه در آن صرفنظر از وجود بسيارى‏ انديشه‏هاى‏ نغز و متين، تأثير خصال و تمايلات شخص استالين مشهود است. لنين برآن بود كه پس از تصرف قدرت حاكم، مسئله غلبه عنصر سوسياليسم بر عنصر سرمايه‏دارى‏ را بايد به‏ويژه در عرصه اقتصادى‏ با وسايل اقتصادى‏ حل كرد و دست به محاصره طولانى‏ دژ سرمايه‏دارى‏ داخلى‏ زد، ولى‏ استالين آموزش انقلابى‏ ماركسيستى‏ را به صورت يك آئينِ مذهبى‏ و سكولاستيك درآورد و اى‏ چه بسا با اتكاء به قهر، سدها را از سر راه برداشت و اصلاحات سوسياليستى‏ را با تكيه به اراده آهنين پيش برد و نمونه‏اى‏ از جامعه سوسياليستى‏ بوجود آورد كه بعدها برخى‏ معايب خود را در عمل نشان داد.
اين‏كه استالين يك انقلابى‏ پرشور و تئوريسين مبرّز و در اين طرز عمل خود غالباً صادق بود و فكر مى‏كرد كه به سود سوسياليسم خدمت مى‏كند، ترديدى‏ نيست، ولى‏ اساس يك ارزيابى‏ عينى‏ تاريخى‏، نه مقامات و كرامات افراد است و نه ذهنيات آن‏ها، بلكه نتايج عينى‏ است كه از عمل آن‏ها حاصل شده است. … اشتباه اساسى‏ … آن است كه پروسه‏هاى‏ اجتماعى‏، تحولات و اصلاحات اجتماعى‏ بيش‏تر با اسلوب ولونتاريستى‏، با تكيه به اراده عامل آگاه و حتى‏ اراده خود [استالين] و غالباً با راديكاليسمى‏ كه به خشونت و استبداد مى‏كشيد، حل شد و عينيت و خود بخودى‏، ضرورت نصج پروسه‏ها، مراعات تدريج، تكيه به دموكراسى‏ و ابتكار توده‏ها، مراعات اعتدال وغيره وغيره [از مدّ نظر دورماند].
آيا اين اسلوب عمل، تاريخاً ضرور بود؟ اگر مقصود از ضرورت تاريخى‏، اعتراف به خامى‏ها و بى‏تجربگى‏ها، تصادف‏ها و بن‏بست‏ها باشد، آن حرفى‏ است. ولى‏ اگر مقصود از ضرورت تاريخى‏ آن است كه جزء اين، راه ديگرى‏ عقلاً متصور نبود و هر راهى‏ غير از اين غلط بود، مسلماً اين حرف نادرستى‏ است. بر اساس اسناد مى‏توان كاملاً ثابت كرد كه لنين تصور ديگر و بمراتب پرنرمش‏تر و واقع‏بينانه و علمى‏تر از ساختمان جامعه نوين داشت.
بارى‏ نمونه‏اى‏ كه استالين از جامعه سوسياليستى‏ بوجود آورد … از معايب تهى‏ [نبود و] … تحول و تغير سخت ضرورت يافته بود. ضرورت از كجا ناشى‏ مى‏شد؟ از آنجايى‏ كه بين سازمان‏ها و نورم‏هاً موجود حزبى‏ و دولتى‏ و اقتصادى‏ و اجتماعى‏ و احكام منطبق با آن و يا ناشى‏ از آن ازطرفى‏، و رشد جوشان نيروهاى‏ مولده، امكانات و ظرفيت مادى‏ و معنوى‏ جامعه، سطح آگاهى‏ عمومى‏ و غيره ازطرف ديگر، تضاد عميق پديده شده بود. …
جهت تحول كه بايستى‏ در جامعه سوسياليستى‏ انجام گيرد، كدام است؟ مى‏بايست رهبرى‏ جمعى‏ و علمى‏ حزب و دولت و اقتصاد وغيره جاى‏ اسلوب‏هاى‏ ادارى‏ و بوروكراتيك، روش‏هاى‏ ذهنى‏ و ولونتاريستى‏، شٍما سازى‏هاى‏ مجرد و توهمات سكولاستيك را بگيرد. مى‏بايستى‏ حيات اقتصادى‏ جامعه طورى‏ تنظيم شود كه در عين حفظ اولويت منافع جمع، ميدان بروز ابتكار تنگ نگردد و شعله شور و علاقمندى‏ فردى‏ فرو ننشيند. مى‏بايستى‏ بجاى‏ سانتراليزم مطلق شده، جهات دموكراسى‏ سوسياليستى‏ جامعه و ابتكارات ارگان‏ها و سازمان‏ها پرورده گردد و بسط يابد. مى‏بايست به خودسرى‏ و بى‏قانونى‏ خاتمه داده شود و قانونيت سوسياليستى‏ جاى‏ تجاوز به حقوق انسانى‏ را بگيرد، انسان جامعه سوسياليستى‏ احساس مصونيت كامل كند.» (بخش‏هايى‏ از رساله ”آزادى‏ و حقوق بشر محتواى‏ سوسياليسم است“)

بر اين پايه است كه جنبش توده‏اى‏ و هيچ گردانى‏ از آن نمى‏تواند و نبايد و مجاز نيست در برابر چنين اقدامات قانون‏شكنانه در ايران كنونى‏ تحت عنوان ”ايجاد ساختن جبهه ضدامپرياليستى‏“ سكوت اختيار كرده، چه برسد به آنكه بتواند چنين سياستى‏ را مورد تائيد قرار داده و يا حتى‏ تحت عنوان ”اتحادهاى‏ ضدامپرياليستى‏“ به انتشار غيرنقادانه اين نظريات بپردازد.
اين تصور، كه چنين شيوه‏هايى‏ با «تشكيل جبهه متحد ضدامپرياليستى‏ جهت مبارزه با تهاجم استعمارى‏ نوليبرالى‏» هم‏سويى‏ و هم‏نوايى‏ مى‏تواند داشته باشد، آنطور كه ا. آذرنگ در ابرازنظرى‏ مطرح مى‏سازد، با برداشت از مضمون آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏، آنطور كه حزب توده ايران مدافع آن است، فاصله نجومى‏ دارد.

البته بايد در مبارزات ضدامپرياليستى‏ از توان ناپايدار و متزلزل‏ترين متحد نيز چشم‏پوشى‏ نكرد. نه از ”امير افغان“ و نه از هيچ نيروى‏ ديگر. اما در عين حال لحظه‏اى‏ هم نبايد از مواضع راهبرى‏ و به قول طبرى‏ «هدايت پيگير» علمى‏ جنبش ضدامپرياليستى‏ در جهت «سياله تكامل» (طبرى‏) نيز چشم پوشيد.

نكات فوق نشان مى‏دهد كه نزد تارنگاشت عدالت بحث درباره ”اصلى‏ترين تضاد“ در جامعه كنونى‏ هنوز پايان نيافته و  مضمون سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران در دوران پس از پيروزى‏ انقلاب درك نشده است. از اين‏رو بايد بازهم مورد تاكيد قرار داد، كه با پايمال نمودن آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏ در سال‏هاى‏ پس از پيروزى‏ انقلاب بهمن، شرايط غارت مافيايى‏ و رانت‏خوارانه ارتجاع راست بوجود آمد. شرايط كنونى‏ حاكم بر كشور، منتجه از اين دو جنبه سركوب شده دستاوردهاى‏ انقلاب بهمن است. وحدت ديالكتيكى‏ آزادى‏ و اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك، از اين توامانى‏ تنگاتنگ و بهم‏تنيدگى‏ جداناپذير دو جنبه هستى‏ اجتماعى‏ جامعه ايرانى‏ نتيجه مى‏شود. هر جدايى‏ مصنوعى‏ بين اين دو جنبه در انديشه و عمل، نشان عدم درك شرايط حاكم بر كشور و نشان فقدان موضع توده‏اى‏ است.

”اتحاد و انتقاد“

همين حكم سخت را نيز بايد درباره درك از سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران در سال‏هاى‏ پس از پيروزى‏ انقلاب صادر نمود.
در آن دوران اصلى‏ترين تضاد در جامعه، مبارزه براى‏ تحكيم و تثبيت دستاوردهاى‏ انقلاب بهمن در بخش اجتماعى‏ و اقتصادى‏ و تعميق انقلاب از سطح يك انقلاب سياسى‏ به انقلاب اقتصادى‏ بود. اما از آنجا كه در قدرت سياسى‏ نيروهاى‏ راست نيز شركت داشتند، انعكاس نبرد طبقاتى‏ در جامعه براى‏ تعميق انقلاب، در درون حاكميت قشربندى‏ شده ديده مى‏شد و قابل شناخت بود. مبارزه مردم ازجمله براى‏ اجراى‏ بند ج اصلاحات ارضى‏ و يا تصويب قانون كار و اجراى‏ اصول مربوط به حقوق مردم و برخوردارى‏ آن‏ها از آزادى‏ انتخاب و شركت در سازمان‏هاى‏ سنديكايى‏ و احزاب سياسى‏- طبقاتى‏ خود و فعاليت آزاد احزاب و مطبوعات و و و، در نبرد كه بر كه در قشربندى‏ در حاكميت انعكاس مستقيم داشت.

سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران، واكنش علمى‏ و هوشمندانه رهبرى‏ حزب از انعكاس نبرد طبقاتى‏ در جامعه، در درون حاكميت قشربندى‏ شده در جمهورى‏ اسلامى‏ ايران در آن دوران بود. وجه اتحاد آن، دفاع از نيروهاى‏ مسلمان انقلابى‏ در حاكميت را تشكيل مى‏داد. وجه انتقاد آن، موضع انتقادى‏ در برابر تزلزلات نيروهاى‏ انقلابى‏ در حاكميت در برابر فشار جريان راست را تشكيل مى‏داد. عليه نيروهاى‏ راستگرا سياست افشاگرى‏ را حزب توده ايران دنبال مى‏كرد. جلوگيرى‏ از انتشار روزنامه مردم و ديگر نشريات حزبى‏ توسط نيروهاى‏ راستگرا، ناشى‏ از اين مبارزه افشاگرانه مواضع و سياست آن‏ها توسط حزب توده ايران بود.

بدين‏ترتيب، حزب توده ايران مى‏كوشيد ازطريق افشاى‏ مواضع و اقدامات نيروهاى‏ راست و ضدانقلابى‏، ازجمله افشاى‏ اقدامات غيرقانونى‏، اوباشگرانه و تروريستى‏ نيروهاى‏ راست، به تجهيز نيروهاى‏ انقلابى‏ در سطح جامعه دست يافته، نبرد طبقاتى‏ در جامعه را به پيش رانده و از اين‏طريق به كمك نيروهاى‏ انقلابى‏ در حاكميت قشربندى‏ شده بشتابد. انتشار جزوه سبزرنگ ”خط امام“ نمونه برجسته‏اى‏ از ابتكار و خلاقيت انقلابى‏ حزب توده ايران در مبارزات طبقاتى‏ در كشور در اين دوران است.

هيچ يك از شرايط حاكم در دوران پس از پيروزى‏ انقلاب، كه ريشه وجودى‏ انتخاب سياست علمى‏ ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران را تشكيل مى‏دادند، اكنون وجود ندارند. از اين رو نمى‏توان از آن سياست براى‏ مبارزات دوران كنونى‏ كپى‏ بردارى‏ كرد. به ويژه انتقال يك به يك سياست انقلابى‏ حزب توده ايران از آن دوران به دوران كنونى‏، خطاى‏ فاحشى‏ است.

براى‏ روشن‏تر شدن مطلب، به بررسى‏ بخش پراهميت اقتصادى‏ در نظرياتى‏ كه آقاى‏ مهدوى‏ مطرح ساخته‏اند بازمى‏گرديم، نظرياتى‏ كه تارنگاشت عدالت آن‏ها را ازاين‏رو به طور تائيدآميز منتشر ساخته است، زيرا همزمان به تجديد انتشار مقاله نامه مردم از دى‏ماه سال ١٣٥٩ پرداخته است. در اين مقاله عملكرد سرمايه‏دارى‏ تجارى‏ افشا شده است.
در بخش اقتصادى‏، مهدوى‏ مشخصه دولت نهم را «شعار عدالت‏خواهى‏» اعلام كرده و آن را اقدام عليه «سازوكارهاى‏ حاكم بر اقتصاد آزاد» عنوان مى‏كند. در اين زمينه دو اقدام دولت نهم برجسته مى‏شود. يكى‏، تقليل سود سپرده‏هاى‏ صاحبان پول و دوم، «برخورد به سياست‏هاى‏ كلى‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏ و موضوع واگذارى‏ بنگاه‏هاى‏ دولتى‏» به سرمايه‏داران.
به عبارت ديگر، اقدامات اقتصادى‏ فوق، در جوار مواضع ”ضدامپرياليستى‏“ اين نيروها در ايران، گروه و انديشه سوم در جنبش توده‏اى‏ را بر آن داشته، اعمال سياست ”انتقاد و اتحاد“ حزب توده ايران را در ارتباط با اين نيروها ضرورى‏ و مستدل دانسته و دنبال كند. به نظر اين گردان توده‏اى‏، زمينه ”اتحاد“ با اين نيرو در ايران وجود دارد. لنين نيز از ”اميرافغان“ دفاع نمود، اگرچه او داراى‏ مواضع عقب‏افتاده نيز بود.

كليت، حقيقت است

بالا و پائين بردن درصد ”بهره بانكى‏“ در اقتصاد بازار، ابزار تكنيكى‏اى‏ در اختيار مدافعان اين اقتصاد براى‏ حل و فصل مشكلات اقتصادى‏ روز مى‏باشد. تقليل بهره بانكى‏ توسط بانك مركزى‏ آمريكا بين ٢٥ر٠-٠ر٠ درصد در ١٧ دسامبر ٢٠٠٨ با اين اميد كه ماشين اقتصادى‏ در اين كشور به حركت افتد، نمونه بارزى‏ از اين امر است. بحث در اين‏ باره را به ”اقتصاددانان بازار“ واگذاريم.

اما مقاومت در برابر فروش ثروت‏هاى‏ ملى‏ مردم به سرمايه‏داران غارتگر داخلى‏ كه در طول تاراج مافيايى‏ و رانت‏خوارانه سال‏هاى‏ گذشته به نقدينگى‏ نجومى‏ دست يافته‏اند و مايلند اكنون سهم شير را از اين ثروت نسيب خود سازند و آن را به تاراج ببرند، نكته پراهميتى‏ مى‏باشد كه بايد به طور جدى‏ مورد توجه جنبش توده‏اى‏ قرار گيرد.  به‏ويژه مقاومت در برابر تهاجم سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏ براى‏ بلعيدن اين ثروت‏ها و مقاومت ملى‏ در برابر آن از اهميت حياتى‏ براى‏ ايران و مردم آن برخوردار است.
ازاين‏رو بررسى‏ اين بخش از برنامه دولت نهم، بررسى‏اى‏ به جا و مسئولانه بوده و نبايد آن را به علت مواضع اجتماعى‏ نادرست پيش‏تر برشمرده شده دولت نهم، از مد نظر دور داشت.

نسخه نوليبرال ”خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏“ را بايد در دو سطح مورد پژوهش قرار داد.

يكى‏ بار از منظر شكل و شرايط قانونى‏ اعمال آن   – شكل بروز (فرمال) آن -؛
و بار ديگر از جنبه عينى‏- مادى‏ materiell اعمال آن.
شكل و شرايط قانونى‏ اعمال آن مى‏تواند در جوامع مختلف متفاوت باشد. در دوران سلطنت سرنگون شده، به آن نام ”فروش سهام كارخانجات دولتى‏ به كارگران“ داده شد، دولت نهم آن را ”سهام عدالت“ مى‏نامد و يا آقاى‏ مهدوى‏ آن را ”سهام تعاونى‏هاى‏ استانى‏“ ناميده است.

نكته پراهميت در خصوصى‏ سازى‏ ثروت‏هاى‏ ملى‏ در ايران كنونى‏، شكل اجرايى‏ آن نيست. اگر چه اين شكل را نمى‏توان همانند شكل فروش آزاد آن در بازار بورس ارزيابى‏ و با آن يكى‏ دانست. اين كه فروش سهام و يا حتى‏ بخشيدن سهام به قشرهاى‏ تحتانى‏ جامعه اقدامى‏ به مراتب عدالت‏خواهانه‏تر از فروش آزاد آن در بورس‏ها است، يك مسئله است. همچنين ايجاد كردن محدوديت و سقف براى‏ خريد سرمايه‏هاى‏ خارجى‏، و يا تعيين بخش ٤٠ درصدى‏ براى‏ دولت و حفظ مديريت دولتى‏ با ”ترفند“، به‏تر از فروش آزاد سهام در بازار بورس فرانكفورت و لندن و نيويورك و … مى‏باشد. اين كوشش‏ها همگى‏ بايد با دقت مورد توجه قرار گيرند. در اين امر ترديدى‏ نبايد داشت.
اما در عين حال بايد ارزيابى‏ علمى‏ و توده‏اى‏ مستقل از اين اقدامات داشت و آن را با روشنى‏ و صراحت مطرح نمود.

اول- اين اقدامات خصلتاً و ذاتاً نمى‏توانند در طول زمان اقداماتى‏ عليه اجراى‏ نسخه نوليبرال امپرياليستى‏ باشند.
در اين زمينه ”توده‏اى‏ها“ در بحث ”اتحادها“ (١ و٢ و٣) به طور مشروح موضع خود را ابراز و مستدل ساخته است. در اينجا لذا تنها اشاره به اين امر مى‏شود، كه زنده‏ياد جوانشير در كتاب ”اقتصاد سياسى‏- شيوه توليد سرمايه‏دارى‏“ نشان مى‏دهد كه فروش سهام به كارگران از چه طريق و چرا به طعمه صاحبان زر و زور تبديل مى‏شود و لذا همانند فروش ”سهام عدالت“، اقدامى‏ نيم‏بند و غيرنافذ است.
دوم- مبارزه با سياست اقتصادى‏ در خدمت سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏، مبارزه‏اى‏ اجتماعى‏ است.
اين مبارزه، مبارزه‏اى‏ نيست كه بتوان آن را در پشت درهاى‏ بسته و با قانع كردن صاحبات زر و زور و به كمك ”ترفند“ها به نتيجه مطلوب و به سود توده‏هاى‏ زحمتكش و كليه اقشار ميهن‏دوست رساند. اين اسلوب ”مبارزه“ جدا از مردم، در بهترين حالت، همان سياست ”اصلاح‏طلبى‏“ از كار در مى‏آيد، كه پايان آن جز شكست و سرخوردگى‏ چيزى‏ نمى‏تواند باشد.
مبارزه جدى‏ عليه نسخه نوليبرال امپرياليستى‏ و عليه «سرمايه‏دارى‏ خواهان زيست مستقل از دولت» كه آقاى‏ مهدوى‏ به درستى‏ مورد خطاب قرار مى‏دهد، كه مى‏تواند منظور مبارزه عليه «آزادى‏» عنان گسيخته ”اقتصاد بازار“ باشد، كه همان گفتمان ”آزادسازى‏ اقتصادى‏“ را در نسخه امپرياليستى‏ تشكيل مى‏دهد، و همچنين همه تصورات و پيشنهادهاى‏ ”شخصى‏“ و ”خصوصى‏“ اين يا آن نظريه‏پردازِ در نهايت صادق، نمى‏تواند جانشينى‏ باشد براى‏ مبارزه واقعى‏ و عينى‏ عليه نسخه نوليبرال امپرياليستى‏، زيرا اين مبارزه، ذاتاً مبارزه‏اى‏ اجتماعى‏ است.
از اين رو بايد مبارزه عليه نسخه امپرياليستى‏ قادر به تجهيز توده‏هاى‏ ميليونى‏ مردم باشد. تجهيزى‏ كه تنها از طريق بوجود آمدن آگاهى‏ طبقاتى‏ نزد زحمتكشان و ديگر نيروهاى‏ ميهن‏دوست قابل دسترسى‏ است. آگاهى‏‏اى‏ كه تنها از طريق برپايى‏ تشكل‏هاى‏ صنفى‏ و سياسى‏- طبقاتى‏ در كشور، به نيروى‏ مادى‏ تجهيز نيروهاى‏ مردمى‏ تبديل مى‏گردد و از زمينه وسيع و پيگير اجتماعى‏ برخوردار مى‏شود. تجهيز و سازماندهى‏ توده‏هاى‏ ميليونى‏ اما در شرايط مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏ در وسعت كليت اجتماع تحقق پذير است و اين هدف در دوران كنونى‏ بدون پايبندى‏ و دفاع از اصول دمكراتيك و حقوق مردم در قانون اساسى‏ تحقق ناپذير است.
مضمون تشكيل ”جبهه ضدامپرياليستى‏“ نكات فوق و نه دنباله‏روى‏ از سطح درك و شيوه مبارزات ”اميرافغان“ است!

تنها تلفيق مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و برپايى‏ يك اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك، مبارزه‏اى‏ جدى‏ عليه برنامه نوليبرال امپرياليستى‏ بوده و مى‏تواند با نتايج به سود مردم و كشور همراه و موفق از كار درآيد. نگاه به مبارزات مردم در كشورهاى‏ منطقه كارائيب در دوران كنونى‏ آموزنده است.

بخش دولتى‏ اقتصاد، پيش‏شرط استقلال اقتصادى‏ كشور

مخالفت با اجراى‏ برنامه ”خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏“ ازاين‏رو ضرورى‏ است، زيرا بدون حفظ ثروت‏هاى‏ ملى‏ و مردمى‏ در اختيار دولت، برپايى‏ يك اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك به سود مردم و حفظ استقلال اقتصادى‏ و نهايتاً سياسى‏ كشور ممكن نيست.
زمانى‏ كه دولت نهم نمى‏كوشد حتى‏ با ايجاد سدهاى‏ قانونى‏ براى‏ حفظ ”مديريت دولتى‏“ بكوشد و تصور مى‏كند كه مى‏توان با ”ترفند“ مسئله را فيصله داد، چگونه مى‏تواند يك گردان توده‏اى‏ بدون هر ابرازنظر و انتقادى‏ مهر تائيد بر چنين سياستى‏ بگذارد؟
حفظ مديريت دمكراتيك دولتى‏، مضمون اصل ٤٤ قانون اساسى‏ جمهورى‏ اسلامى‏ را تشكيل مى‏دهد. بايد از آن با اهرم قانون دفاع نمود و نه با ”ترفند“! با راه‏حل ”ترفند“ نمى‏توان مردم را براى‏ دفاع از حق قانونى‏ خود تجهيز نمود. با ”ترفند“، مبارزه واقعى‏ از مردم جدا مى‏ماند و نهايتاً با شكست روبرو خواهد شد.

عينيت فروش ثروت‏هاى‏ ملى‏، صرفنظر از شكل و فرم آن، پذيرش و تن دادن به نابودى‏ دستاورد انقلاب بهمن است، يعنى‏ اقدامى‏ ضدانقلابى‏ است و نه «انقلاب اقتصادى‏» كه حاكميت سرمايه‏دارى‏ در ايران اين برنامه را ناميده است.
بايد با افشاگرى‏ در اين باره به تجهيز مردم پرداخت.

حفظ مديريت دولتى‏ و يا حفظ ٤٠ درصد از سهام در اختيار دولت بدون ترديد اهرم‏هاى‏ موثرى‏ مى‏تواند باشد براى‏ در اختيار داشتن امكان مقاومت در برابر نفوذ اقتصادى‏ سرمايه امپرياليستى‏.
حفظ اين اهرم‏ها در دست دولت جمهورى‏ خلق چين، اين كشور را هم در سال‏هاى‏ ١٩٩٨-١٩٩٧ از افتادن در گرداب مالى‏ كه كشورهاى‏ جنوب شرقى‏ آسيا در آن گرفتار شدند، حفاظت نمود و هم در ماه‏هاى‏ اخير و باوجود وابستگى‏ شديد اقتصاد اين كشور به صادرات، خود را به‏مثابه اهرم موثرى‏ براى‏ حفظ اقتصاد ملى‏ چين از صدمات ناشى‏ از بحران مالى‏ امپرياليستى‏ نشان داده است.
باوجود اين نمى‏توان اين دو ظاهر مشابه را در كشور چين و ايران يكى‏ دانست. در اقتصاد چين، برنامه اقتصاد ملى‏ با اهداف كوتاه، ميان و طولانى‏زمان آن، از كيفيت آگاهانه ديگرى‏ برخوردار است. در آنجا نه ”ترفند“، بلكه قوانين و تصميمات روشن و زمان‏بندى‏ شده براى‏ توسعه اقتصادى‏ به مورد اجرا در مى‏آيند. براى‏ نمونه شايان ذكر است، كه دولت چين بلافاصله پس از روشن شدن ابعاد بحران مالى‏ امپرياليستى‏ و خطرات ناشى‏ از آن براى‏ اقتصاد چين، صدها ميليارد دلار از ثروت انباشت شده در اختيار دولت را براى‏ توسعه بازار داخلى‏ و رشد مناطق عقب مانده كشور به كار انداخته است. به نظر ميركو كونوخه، اقتصاددان ماركسيست آلمانى‏ در نشريه او تست، ارگان حزب كمونيست آلمان (١٩ دسامبر ٢٠٠٨) با اقدامات فوق مى‏تواند جمهورى‏ خلق چين در پايان بحران مالى‏ امپرياليستى‏ قدرتمندتر در صحنه نبرد اقتصادى‏ در جهان حضور يابد.
بيان اين نكته به اين معنا نيست كه كمبودهاى‏ اقتصادى‏ و اجتماعى‏ در چين يافت نمى‏شوند. برعكس اخبار بسيارى‏ از ناهنجارى‏هاى‏ سنگين در غارت و استثمار زحمتكشان و بى‏عدالتى‏هاى‏ غيرقابل پذيرش در رسانه‏ها پخش مى‏شوند. شرط موفقيت و قابليت ادامه حيات جمهورى‏ خلق چين دقيقاً وابسته و منوط به برطرف ساختن اين ناهنجارى‏ها و بى‏عدالتى‏ها بوده و به ويژه وابسته به توسعه دمكراتيك اقتصاد و همچنين برخودار شدن زحمتكشان از آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏، ازجمله بازسازى‏ سنديكاها و ديگر سازمان‏هاى‏ طبقاتى‏ زحمتكشان مى‏باشد.

تجربه‏اى‏ كه در چين در جريان است، تجربه پايان يافته‏اى‏ نيست. اين نكته را حزب كمونيست چين ازجمله در مصوبات در كنگره اخير خود مورد توجه قرار داده است و بايد اميدوار بود با تحقق واقع‏بينانه مصوبات، ازجمله با توسعه اقتصادى‏ بخش‏هاى‏ غربى‏ و مركزى‏ كشور نيز شرايط موفقيت تجربه در جريان را گسترده‏تر سازد.
باوجود اين بايد ترديدى‏ به خود راه نداد، كه بدون توسعه آزادى‏هاى‏ قانونى‏ سوسياليستى‏، بدون حاكميت قوانين سوسياليستى‏، تجربه در جريان در چين، با خطرات بزرگ روبرو خواهد بود. ازاين‏رو بايد به عنوان گردانى‏ از جنبش توده‏اى‏، خواستار حفظ آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏ همانقدر در چين بود، كه در جمهورى‏ اسلامى‏ ايران نيز بايد بود، اگر نمى‏خواهيم به دنباله‏روى‏ سياست اين يا آن گروه تبديل شويم.
تنها با اتخاذ چنين مواضع روشن و صريح است كه جنبش توده‏اى‏ و حزب آن قادر است به نداى‏ طبرى‏ در سروده ”معشوق“* كه  «هدايت پيگير» را ويژگى‏ حزب مى‏داند، پاسخ شايسته داده و نقش راهبردى‏ و پيش‏قراولى‏ انديشه‏اى‏ خود را در جامعه ايفا سازد، به ايجاد شدن اتحادهاى‏ واقعى‏ و دمكراتيك در جامعه براى‏ احياى‏ دستاوردهاى‏ انقلاب بهمن دست يابد و با تمام محدوديت‏ امكان‏هاى‏ خود، در ميان جريان تاريخ و در مركز نبرد طبقاتى‏ در كشور قرار گيرد.
***

معشوق *

مى‏شناسم او را،
پس از سال‏هاى‏ بلند،
پس هر بند و كمند،
پس بيداد و ستم،
پس هر رنج و محن.
چون نوازنده پير،
مى‏نوازد آهنگ،
به هزاران تدبير،
مى‏زند زخمه هستى‏ بر چنگ،
كه برقصد زهره،
كه ببارد باران.

مزرعى‏ دارد سبز،
كه دهد ميوه نور،
شعرش، گنبد ميناى‏ بلند،
نثرش، طشت بلور.

خانه‏اى‏ دارد گرم،
آسمانش صاف،
آتشش بى‏دود،
تيغش نور،
مى‏شكافد هر شبِ ديجور.
راهش دور،
راهيانش پرشور.

راز شيدايى‏ بلبل داند،
نقش پنهانى‏ مل مى‏خواند.
به صّلابت چون شير،
به حلاوت شّكر،
به هدايت پيگير.
جامه‏اى‏ بافد سبز،
از براى‏ تن عريان كوير،
كه زند تارش نور،
كه نهد پودش آب،
بدرّد پيرهن خواب و سراب.

بيشه‏اش انبوه است،
سر به سر شبكوه است.
يك طرف خانه سيمرغ بپاست،
يك طرف آتش ققنوس بجاست،
يك طرف بال گشايد بشتاب،
يك طرف نور فشاند مهتاب،
چون مهان گل بنشسته است به بار،
وان ميان نغمه زند مرغِ هزار،
نيست يك تن ز هزاران بيكار،
يعنى‏ معشوق ببردست ز عشاق قرار.

مى‏شناسم او را،
پس سال‏هاى‏ بلند،
با فراوان عنوان،
ليك با يك پيمان،
زدمش پيوند به جان،
بنهم جان و جهان.

مى‏شناسم او را،
خانه‏اش، قلب من است،
آتشش، درد من است.

احسان طبرى‏، ١٣٦٥

سروده ”معشوق“ يكى‏ از برجسته‏ترين قطعاتى‏ است كه طبرى‏ در زندان در سال ١٣٦٥ در ارتباط با موضع جانبدارانه و حزبى‏ خود سروده است. تك افتادهِ زندانى‏ دربند، در ارتباط تنگاتنگ با ”معشوق“، با حزبى‏ كه «به هدايت پيگير» است، و «با يك پيمان، زدمش پيوند به جان» در راز و نياز است. راز و نيازى‏ كه در آن رابطه بين تنهايى‏ خود و جوشش نبرد ”هزاران“ در حزب را برجسته مى‏سازد و آن را نشان «زندگى‏ جليل انسانى‏» مى‏داند كه در ارتباط با مقوله محتوای زندگی در “يادداشت ها و نوشته‏هاى‏ فلسفى‏ و اجتماعى‏“ (ص ١٧) برشمرده است:
«زندگی انفرادی انسان بخودی خود پوچ و ناچیز به‌نظر می‌رسد، هنگامی‌كه آن را در قبال ابدیت و عظمت خورد كننده كیهان قرار می‌دهیم؛ رغت‌انگیز و عبث به‌نظر می‌رسد، وقتی آن‌ را در میان دو عدم كه از دو سو در چنبره‌اش گرفته‌اند، می‌گذاریم و ضعف و نزاری آن‌را با سیطره بی‌رحم و جابر قوانین طبیعت و جامعه مقایسه می‌كنیم … ولی زندگی انسانی در رشته تاریخی صاحب محتوی جلیلی است … بشر دنباله تكامل ماده است و هر فرد انسان، هر اندازه هم كه زندگیش فقیر بنماید، در این تكامل انسانی سهمی دارد و با آن سهم زندگیش در ”كارگه كون و مكان“ معنایی، ضرورتی، منطقی می‌یابد؛ عبث نیست، نباید آن‌را در شعله سرد شراب سوزاند و در زهر جانسوز یاس و تسلیم حل كرد.  باید آن ‌را در كار و پیكار و آفرینش، در كمك به‌سیاله تكامل*، در كمك به خلاقیت ابدی ماده مصرف نمود.
… هرقدر خوار به‌نظر رسیم، بهرجهت مصنفین واقعی تاریخ بشریتیم…»

در اين جمله آخر «… هرقدر خوار به نظر رسيم، بهرجهت منصفين واقعى‏ تاريخ بشريتيم …»، ديالكتيك بهم تنيدگى‏ و منوط بودن “خرد و كلان“، “فرد و جمع“ در موجزترين، زيباترين و انديشمندانه ترين طنينِ غرورآميز، كه ازجمله مضمون سروده ديگر طبرى‏ در زندان، ”پيمان“، نيز است، بيان شده است.

* –  منظور نقش آگاهانه انسان در ايجاد تاريخ – ماترياليسم تاريخى‏ – است.