ديالكتيك نفى يا نفى ديالكتيك؟ (بخش دوم)
مكتب فرانكفورت در پرتوى ماركسيسم
مكتب فرانكفورت در پرتوى ماركسيسم
مقاله شمار ٣٤/١٣٨٧
سه- “تئولوژى نفى” نتيجه الزامى “ديالكتيك نفى” است. اگر ماركوزه ذهنگرايانه از اين امر چشم مىپوشد، اصل مسئله ازبين نمىرود. آن چيز «ديگر»، يعنى مطلقيت، نزد او به صورت اتوپياى فلسفى- آنتروپولوژيكى به مفهوم فرويدى- سوسيولوژيك تظاهر مىكند، بدون آنكه او مضمون مذهبى (تئولوژيك) آن را بهرسميت بشناسد.
اتوپياى ماركوزه مضمون آزادى را «تغيير اساسى ارزشها، دگرديسى نيازها و اهداف» (٤٢) مىداند تا به «تداوم تاثير منفى و جبرگرايانه رشد تكنيك» در زندگى انسان پايان داده شود. اين تخيل تنها با تزهاى نئورفرميستى neoreformistisch آندره گورس Andre Groz و زئرگه مالئت Serge Mallet در انطباق نيست (٤٣). اين اتوپيا همچنين با «مدل تحليلى» در ارتباط است، كه «داراى شباهت حيرتانگيز و همخونى ناراحت كنندهاى با تحليلهاى محافظهكارانه- ساختارى نظريهپردازانى همچون هانس فريئر Hans Freyer ، هلموت شلئسكى Helmut Schelsky و آرنولد گلئن Arnold Gehlen نشان مىدهد» (٤٤).
ماركوزه «مداراى سركوبگراى» repressive Toleranz سرمايهدارى پيشرفته امروزى را محكوم مىكند و توخالى بودن اسلوب حاكميت دمكراسى بورژوازى كنونى را نشان مىدهد. اما نظريه مداراى سركوب كننده او، ايدئولوژى چشمپوشى كردن، قهر كردن است. زمانى كه ضرورت هستى اجتماعى، برقرارى سوسياليسم را وابسته به درجه آگاهى طبقاتى مىكند، آنوقت نظريه ماركوزه اين آگاهى را به ضرورتى سوالبرانگيز و متزلزل تبديل مىسازد. درست ازاينروست، كه برداشت او غيرشفاف و شكبرانگيز است (٤٥). آنجا كه ماركوزه مضمون سوسياليستى جوامع سوسياليسم موجود را [با تمام كمبودهايشان] نفى مىكند، آنوقت تنها اتوپياى نااميدان بهمثابه تنها امكان براى اصل اميد باقى مىماند.
در جوار “تئولوژى نفى” و اتوپياى آنتروپولوژيك [آرزوى تخيلى از انسان ايدهآل در طول تكامل انسانيت و تمدن آن. با بوجود آمدن چنين انسان تكامليافته، گويا كليه “بدى”ها پايان مىيابد!]، برداشت جديد جامعهشناختى هابرماس بهمثابه سومين نوع برداشت باقى مىماند، كه در چهارچوب كلى “تئورى انتقادى” مطرح است، بدون آنكه اتوپياى ماركوزه را درباره «كيفيت نوين» تكنيك و علم «غيرسركوبگر» بپذيرد [علم غيرسركوبگر كه همانند اينترنت به طور دمكراتيك در اختيار همه مىباشد و گويا آزادى و اطلاعات را كه خود سرمايه است، به انديويدئوم عطا مىكند (بيژن عبدالكريمى، محمد رضايى، “هگل يا ماركس”، نقدى بر جريان روشنفكرى ايران”، انتشارات نقد فرهنگ ١٣٨٤)]، بپذيرد. محتواى “تئورى انتقادى” در اين نظريه از يك جامعهشناختى برپايه دانستههاى پراگماتيك- پسيكوآناليتيك تغذيه مىشود و چيزى نيست، جز آرزوى بىضرر و خيالپردازانه درباره «بحث علنى و نامحدود و آزاد در اطراف سلطه حاكميت [مثلاً در سازمانهاى مدنى غيردولتى NOK]، بحث علنى درباره متناسب بودن و مورد علاقه قرار داشتن اصول و نرم- معيارها براى اقدامات هدفمند عقلايى، كه بهمنظور تاثير گذاشتن بر روى هستى فرهنگى- اجتماعى انجام مىشود و وظيفه آن تعيين اهداف و عملكرد ترقىخواهانه است» (٤٧).
[خصلت غيرطبقاتى همه اين نظريات، ويژگى پوزيتويستى آن است، كه تحول انقلابى سرمايهدارى را نفى و تداوم شرايط حاكم را مورد تائيد و تاكيد قرار مىدهد.]
برداشت درباره «عقلايىكردن عملكرد در سطح ساختارهاى موجود» [كه در آن “نصيحت” و “اخلاق” ابزار اقناع حاكمان اعلام مىشود]، بهمثابه جانشينى براى نبرد طبقاتى، كه تغيير بنيادى «چارچوب ساختارها» را هدف قرار داده است، تنها از دورنماى انقلاب سوسياليستى صرفنظر نمىكند، بلكه همچنين از ايجاد شدن و برآمدن يك جنبش دمكراتيك راديكال نيز چشم مىپوشد.
نظريات هابرماس در مجموع، در چهارچوب گرايش مشترك تئولوژى نفى و آنتروپولوژى فلسفى- پسيكولوژيك قرار دارد و ارائه مىشود (٤٨). [و نهايتاً صلح طبقاتى و تغييرات رفرميستى را برپايه صفات اخلاقى – تئولوژى نفى – در جامعه و ايجاد شدن خصلتهاى “انسانى” – آنتروپولولوژى – قرار مىدهد. خصلت عرفانى آن از يك طرف و خصلت تائيد شرايط حاكم سرمايهدارى از طرف ديگر، از اين موضعگيرى رفرميستى و ضدانقلابى (آنچه كه با “جامعه مدرن” سرسازگارى ندارد = تئولوژى نفى) آن نتيجه مىشود]
از موضع ماركسولوژى Marxologie [رشته ماركسشناختى نزد نظريهپردازان غيرماركسيست بورژوازى]، فچر Fetscher درباره تصورات اوليه هابرماس با خشنودى اظهار كرده است، كه خوشبختانه نزد هابرماس نيز «بخشى از مواضع ماركسيسم كه مىتوان آنها را بطور عقلايى دريافت» وجود دارد، كه عملاً همان «استدلال اخلاقى براى ضرورت» است (٤٩).
نزد هابرماس برداشت اخلاقى منجر به يك آنتروپولوژى فلسفى [تكامل فلسفى- معرفتى انسان] مىگردد. طبق اين برداشت «حاكميت» و «ايدئولوژى» را نمىتوان از درون كار و مناسبات توليدى درك كرد، زيرا آنها از درون «تاثيرات متقابل [تعامل اجتماعى] سمبوليك» زائيده مىشوند، نكاتى كه نه بكمك نظريات ماركس، بلكه تنها با نظريات فرويد قابل درك هستند (٥٠).
اما علم اجتماع مورد نظر فرويد، برپايه نظريات بلوخ Bloch، بنيامين Benjamin و گرد شولم Gerd Scholem، آدورنو و ماركوزه – در چهارچوب اتوپياى فلسفه زندگى – مطرح است: «چگونه مىتوان آشتى بين تمدن و طبيعت را ايجاد كرد» (٥١).
نقطه ثقل در فروپاشى مكتب فرانكفورت همان «روح اتوپيايى- تخيلى» حاكم بر آن است، كه برپايه آن – باوجود اهداف عقلايى پيشين برخى از نمايندگان آن -، برداشتهاى اساسى “ديالكتيك نفى” نتيجه مىشوند. اتوپى و تئولوژى كه در “ديالكتيك نفى” بهمثابه نتيجهگيرى نهايى تظاهر مىكند، زمينه توجيه رؤيا نزد بلوخ است. «ضرورى است مفهومى را بيابيم … كه كمك باشد براى آنكه پايان ديده شود، در همه مكانها در جهان و آسمان دروازههاى بارگاه مسيح گشوده شود، پايان تاريخ كشف شود، خدا فراخواند شود، آنطور كه او در پايان تاريخ خواهد بود … زيرا ندانستن، آخرين علت براى پديدار شدن اين جهان است …» (٥٢).
در همزمانى موقت گنديدگى نظريات تئوريك مكتب فرانكفورت با كشش رشديابندهاى، كه اين مكتب نزد برخى از روشنفكرانِ در جستجوى جهتگيرى چپ، و يا آنانى كه در جريان دورشدن از جنبش انقلابى كارگرى قرار دارند، دارد، علائم فروپاشى تئوريك را شديدتر كرده است. پيشتر هوركهيمر – لااقل در بيان- گفتمان خود – ماترياليسم ديالكتيك را قبول داشت، مذهب را رد مىكرد، شناخت كليت را مورد تائيد قرار مىداد، قوانين عينى حاكم بر جامعه را ثائب مىدانست، عليه تئورى «سنتى» موضع مىگرفت و خواستار تئورى جديد بو: «ارزش تئورى را همنوايى آن با وظائفى تعيين مىكند، كه در لحظه تاريخى معين در برابر نيروهاى ترقىخواه قرار دارد. اين ارزش بطور بىواسطه براى همه بشريت مطرح نيست، بلكه در ابتداء تنها براى آن دستهاى از انسانها مطرح است، كه اهداف مطرح را دنبال مىكنند» (٥٣).
اكنون ديگر نمايندگان “تئورى انتقادى” هيچ نيرويى كه بخواهد براى تحقق وظيفه تاريخى بكوشد را نمىيابند، وظيفه را ديگر وظيفهاى مشخص- اجتماعى و تاريخى نمىدانند. هوركهيمر زمانى ليبراليسم را مورد انتقاد قرار مىداد، اكنون اما نمونه محافظهكارانه آن را هم مىپذيرد؛ او اكنون خود را نيروى «محافظهكارى واقعى» مىداند (٥٤) و «كشورهاى ديامات» [كشورهاى پايبند به ماترياليسم ديالكتيك] را محكوم مىكند (٥٥).
آدورنو به برج عاج راحت و مطمئن خود پناه برد. و آنجا كه ماركوزه وارد صحنه پراتيك واقعى زندگى شد، شكستن او خود را خيلى زود نشان داد. محتواى اصلى “ديالكتيك نفى” آن چيزى از كار درآمد، كه هوركهيمر روزى به مبارزه عليه آن [سرپوش گذاشتن بر علل نابسامانىها] برخاسته بود: «براى پوشاندن علل بحران كنونى ضرورى است درست آن نيروهايى را مسئول بدانيم، كه كوشيدند مناسبات بين انسانها را بهبود بخشند [موضع ضدانقلابى كه مدعى است كه گويا به دنبال هر انقلابى، شرايط پيشين دوباره زنده مىشود]، بهويژه انديشه عقلايى و علمى را [بايد مسئول دانست كه منظور دوران روشنگرى و انديشه ماركسيستى است» ٥٦).
[پاپ بنديكت شانزدهم، كه پيشتر رئيس دادگاه انگيزيسيون كليساى كاتوليك را در زمان پاپ قبلى به عهده داشت، يكى از عمدهترين وظايف امروز كليساى كاتوليك را مبارزه با “جنبش روشنگرى” اعلام كرده است. نمود اين برنامه را مىتوان با توسعه توليدات فرهنگى عرفانى و جادوگرى- ايزوتريك esoterik ، بحثهاى به اصطلاح فلسفى درباره درست بودن خلق انسان و جهان در شش روز و نادرستى تئورى داروين در تغيير تدريجى انواع از منشاء مشترك وغيره در رسانههاى گروهى و تبليغاتى، مشاهده كرد]
در جريان روند فروپاشى “تئورى انتقادى” گرايشهاى متفاوتى نزد نظريهپردازان آن بوجود آمدند.
با انطباق دادن “ديالكتيك نفى” بر اصول ديالكتيك [كه عبارتند از درك بهمتنيدگى و تاثير لحظات و جنبههاى در پديده و همچنين در كليت هستى، كه برپايه آن هگل تعريف حقيقت را درك كليت مىداند]، آنوقت جنبه ذهنگرايانه و اتوپيايى آن خود را نشان مىدهد، شكست و نازائى تئوريك آن به مفهوم «پيامد خودكشى ديالكتيك» (٥٧) بروز مىكند. اما اگر بخواهيم در آن ديالكتيك را زنده نگه داريم، و خروج آن را از بن بست ناشى از “ديالكتيك نفى” در جهت درست جستجو بكنيم، آنوقت متوجه خواهيم شد، كه حتى آثار آغازين ماركوزه بـار اگزيستانسياليستى دارند (٥٨). و آثار اخير هوركهيمر و آدورنو داراى «نقطه ثقل ديگرى هستند» از آثار سالهاى ٣٠ آنها، اما اگر برداشت اساسى “تئورى انتقادى” را حاضرالذهن داشته باشيم، زمانى كه در آن ايده هدايت كننده تغيير وزن و نقطه ثقل نظريات ديده مىشوند (٥٩) و آن جوانبى كه در دوران اوليه مكتب فرانكفورت برجسته مىشد، خود را مىنمايانند – يعنى گرايش به برداشت تئورى شناخت ديالكتيكى از منظر و ديد ذهنگرايانه-، آن زمان كه برداشت سوسيولوژيك، يعنى گرايش به توجيه اخلاقى ماركسيسم، گرايش به تضعيف موضع طبقاتى ماركسيسم، گرايش به خيالپردازى درباره استقلال انديشمند تئوريسين، را مورد توجه قرار دهيم، متوجه مىشويم كه اين گرايشها، پيششرطهاى ذهنى را براى تداوم رشد “تئورى انتقادى” تشكيل مىدهند و از اين طريق در همسوئى و همنوايى قرار دارند با كوشش ماركسيان marxian و رفرميستها (٦٠) براى برپاداشتن يك «ماركسيسم اروپاى غربى».
اگر نظريه “پلوراليسم” – در چهارچوب “تئورى انتقادى” و عليه ماترياليسم ديالكتيك – براى مدتى برخى را در جهت برداشتهاى جديد از نظريات ماركس گمراه كرد، باوجود اين آنانى كه “تئورى انتقادى” را توجيه تئوريك اعتراض خود عليه نظام سرمايهدارى و نفى اين نظام مىپندارند و در “تئورى انتقادى” ابزار انديشهاى نبرد اصولى عليه نظام سرمايهدارى را جستجو مىكنند، با تجربه خود به نادرستى اين نظريات پىمىبرند و ضرورتاً با نظريات مكتب فرانكفورت قطع رابطه خواهند كرد. علائم يك چنين سرخوردگى، انعكاس انتقادى و تصويه حساب با اين انديشه، گرايش چشمگير آنانى است كه كم وبيش در ارتباط با “تئورى انتقادى” قرار دارند. ازآنجا كه پيشتر و در فاز نخستين “تئورى انتقادى” اميدهاى ضدسرمايهدارى و اهداف ماركسيستى حضور داشتند، موضع انتقادى در “تئورى انتقادى” برخى اوقات اشكال در برابر هم قرار دادن مواضع گذشته و حال را نشان مىدهد. اما هر روز بيشتر شناخت از ناكامى “تئورى انتقادى” تفوق مىيابد. «اين نادرست است تصور شود، كه تئورى بهدرد بخور است و تنها نمايندگان آن ناتوان بودند. در “ديالكتيك نفى” بنبستهاى خود ساختهاى وجود دارند، كه پيامدهاى آن، با توجه به پراتيك سياسى اجباراً با شكست روبرو مىشوند» (٦٣).
اين بنبستها، باوجود اختلافاتشان، از همان ابتدا رشد مكتب فرانكفورت در آن حضور داشتند: مثلا جداشدن ابتدائى “تئورى انتقادى” از جنبش انقلابى كارگرى تحت تاثير ماركسيسم؛ پسزدن نظريه نبرد طبقاتى؛ رنگ ايدهآليستى برداشت از ديالكتيك. اين بنبستها از ابتداء به اين مكتب مهر انحطاط زدند. «در دنياى زورگويى و سركوب، كه مهر انحطاط خود را بر هستى اجتماعى- فرهنگى مىزند، خشونت و تكبر آن پيروانش را مىبلعد. اين همان سرود مرگ است» (٦٤). اين نظر آدورنو در سالهاى ٣٠ بود. در اين تئورى منحط، پيششرطهاى انحطاط تئورى نهفته است. ايده مكتب فرانكفورت و تاريخ اين ايدهها روندهايى را منعكس مىسازند، كه در ٤ دهه گذشته جريان داشتهاند – در رشد سرمايهدارى انحصارى دولتى، در نتايج برآمده از انقلاب علمى- فنى، در عدم ثبات ويژه و غريب اقشار ميانى، در بحران و تهىشدن محتواى دمكراسى در جامعه بورژوازى كنونى و در تضادها در جنبش كارگرى. اما اين انعكاسها به صورت تحريف شدهاى در آگاهىها نقش مىبندند، كه در ارتباط قرار دارند با موقعيت اجتماعى روشنفكران بورژوا و خردهبورژوا. تحريفاتى كه مانع شكل گرفتن اتحاد كارگران و روشنفكران مىشوند، اتحادى كه آن را نمىتوانند در جريان نبرد سياسى غيرممكن سازند و مىتوان در نبرد مشترك بر آن غلبه كرد.
[هدف اصلى همين امر است. جدايى جنبش روشنفكرى از جنبش كارگرى در ايران، تكيه بر “حقوقبشرى” زنان و بى توجهى و به فراموشى سپرده شدن حقوق اجتماعى زنان در برخودار شدن از مزد برابر با مردان و شرايط كار متناسب و ديگر نابسامانىهاى زنان كارگر در كشورهاى سرمايهدارى و همچنين در “جنبش زنان” در جمهورى اسلامى ايران، نمونههايى براى درك تحريفات و انحرافات مكتب فرانكفورت در نبرد طبقاتى در جامعه را تشكيل مىدهد]
ماكسيم گوركى در رومان “كليم زامگين” Klim Samgin برخى از انگيزههاى اجتماعى- روحى- پسيكولوژيك فرهنگ نفى را نشان داده است. كليم زامگين در عمق ذهن خود تهى بودن، يعنى دوگانگى بين خود و انديشه خود را كشف مىكند. بهمثابه شخصيت بدون پايگاه frei schwebend ، تصور مىكند كه واقعيت دشمن اوست. «من در واقعيت چنين در حركت هستم، كه گويا به چوبى آويزانم»، و بياد مثل اوينيتال مىافتد: آفتاب بود، انسانى بر سر دوراهى ايستاده بود. با درد گريه مىكرد. و آنوقت كه رهگذرى پرسيد، چرا او گريه مىكند، پاسخ داد: من سايه خودم را گم كردهام. و تنها او مىدانست، كه من بايد به كدام سو بروم.
در “ديالكتيك نفى” اين وضع به اصل تعيين كننده تبديل مىشود. سايه گم شده به محلى تبديل مىگردد، كه در آن “نفى” جاى مىگيرد. «تنهايى نامانوس» به مثابه تنها قابليت واكنش شخصيت روشنفكر تصور مىشود، كه در برابر آلترناتيوها غيرقابل تشخيص از هم ايستاده است و نادرست را انتخاب مىكند (٦٦). گم كردن راه و سرگيجه همه جانبه، ظاهراً به سرنوشت غيرقابل نجات تبديل مىشود، كه شناخت، تكنيك و عقلانيت را بوجود مىآورد.
تضادها و عقلانيت درونى “ديالكتيك نفى” – همچنين در منطق هوسرل – «اشتباهها اتفاقى و قابل تصحيح نيستند. اينها در درون ايدهآليسم ريشه دارند: هيچ تصحيحى در تئورى شناخت ايدهآليستى ممكن نبوده است، كه اجباراً اشتباه جديدى را ايجاد نمى كرده است» (٦٧).
بهعنوان ايدهآليسم، “ديالكتيك نفى” غيرقابل تصحيح است و با ماترياليسم ديالكتيك غيرقابل تلفيق مىباشد. “تئورى انتقادى” ايدئولوژى متفاوتى است از ماركسيسم- لنينيسم و در مقابل آن قرار دارد، كه توسط تحسين كنندگان آدورنو بهعنوان “ماركسيسم غربى” ناميده شده است و به ايدئولوژى “راه سوم” تبديل گشته.
انحطاط “تئورى انتقادى” تنها به اين معنا نيست، كه نظريات يك گروه كوچك از فلاسفه را در برمىگيرد. زمانى كه “تئورى انتقادى” به بنبست مىرسد، انتقاد اجتماعى آن به پرگويى متملقانه تبديل مىشود، آناليز آن به اتوپيا و تخيل مىانجامد. “ديالكتيك نفى” در تئورى نفى وطن خود را مىيابد و منزلگاه خود را پهن مىكند. مكتب فرانكفورت سرنوشتى مىيابد، كه همه مكاتبى كه عليه اصول ماركسيسم برمىخيزند و يا مايلند در آن تجديدنظر كنند، دچار آن مىشوند.
زيرنويسها
٣- هوركهيمر: «بين ما يك توافق اصولى برقرار است … ما تنها وزن كار را متفاوت قرار مىدهيم.» La Quinzainelitteraire, No. 82, 1969, S 22
٤- تنها «ارتباط و جوشخوردن سوسيولوژى آلمانى و اروپايى با متد آمريكايى تحقيقات سوسيولوژى نيست» هوركهيمر …
در ارتباط با تجارب سرمايهدارى آمريكايى “تئورى انتقادى” تغيير داده شد. فلسفه و سوسيولوژى بورژوازى آمريكايى انديشه هوركهيمر، آدرنو و ماركوزه را تحت تاثير قرار داد. … آنها تحت تاثير نبرد طبقاتى در آلمان غربى، بحران سال ١٩٢٩ و ظهور فاشيسم آلمان، درحالىكه از جنبش كارگرى و سوسياليستى موجود فاصله گرفته بودند، تجربه “New Deal” را در دوران جنگ و بعد از آن به مثابه نشانه منسوخ شدن ماركسيسم و بوجود آمدن اميدهاى اجتماعى نسبت به نظام حاكم تصور كردند. هوركهيمر دخالت دولت سرمايهدارى مونوپولى را در اقتصاد در سالهاى ٤٠ بهمثابه نشان «محو شدن طبقه كارگر (فاعل تاريخى)» ارزيابى كرد. «اكنون Ego فردى توسط Pseudo-Ego كه از طريق برنامهريزى كامل بوجود آمده است، جذب شده است». جامعهِ «كاملا برنامهريزى شده» براى او نشان «محو شدن Ego و انعكاس آگاهى او» بود (M. Horkheimer, The End of Reason, in: Studies in Philosophy and Social Science, vol. IX 1941
٦- L. Goldmann, La mort d´Adorno, in: La Quinzaine litteraire, No. 78, 1-69, S. 26 – Vgl. L. Goldmann, Recherches dialectiques, Paris 1959, S. 352
٧- Th. W. Adorno, Negative Dialektik, Frankfurt am Main 1960, S. 40
٨- آدورنو كاملا محق به انتقاد از هوسرل، مىنويسد: «… او نمىتوانست اعلاميههاى برنامهاى را بپذيرد و محترم بشمارد، و مجبور بود به آن چيزى قناعت كند، كه مضامين به او انتقال مىدادند و او از آنها درك مىكرد»Th. W. Adorno, Zur Metakritik der Erkenntnistheorie. Studien über Husserls und die phänomeologischen Antinomen, Stuttgart 1956, S. 10
٩- M. Horkheimer/Th. W. Adorno, Dialektik der Aufklärung. Philosophische Fragmente, Amesterdam 1947.
١٠- Th. W. Adorno, Zur Metakritik der Erkenntnisstheorie a.a.O. S. 42
١١- Th. W. Adorno, Eingriffe, .Frankfurt am Main 1963, S. 15
١٢- J. Habermas, Gegen einen positivistischen halbierten Rationalismus, in: Kölner Zeitschrift für Soziologie u. Soziopsychologie, Heft 4, 1964, S. 654.
١٣- M. Horkheimer/Th. W. Adorno, Dialektik der Aufklärung, a.a.O., S. 10.
١٤- Th. W. Adorno, Negative Dialektik, a.a.O. S. 122.
١٧- M. Horkheimer/Th. W. Adorno, Dialektik der Aufkärung, a.a.O., S. 8.
١٨- H. Marcuse, One Dimensional Man. Studies in the Ideology of Advanced Industrial Society, Boston 1964, S. 146-147.
١٩- درست نئوپوزيتيوسم است، كه مدعى است، كه كيفيت در برداشت از جهان تاريخى در علوم دقيقه ازبين رفته است M. Schlick, Allgemeine Erkenntnislehre. Berlin 1918, S. 247. بهنظر كارناپ Carnap مىتوان «بطور اصولى هرنتيجهگيرى علمى را آنچنان بيان داشت، كه تنها بيان ساختارى باشد». Der logische Aufbau der Welt, Ham burg 1961, S. 29.
٢٠- Th. W. Adorno, Negative Dialektik, a.a.O., S. 37.
٢١- «اولين آشنايى من با فلسفه از طريق آثار شوپنهاور عملى شد؛ رابطه من با آموزش هگل و ماركس، تمايل من براى درك و همچنين شناخت واقعيت اجتماعى، باوجود اختلاف فلسفى با نظريات [شوپنهاور]، تجارب من را با فلسفه او ازبين نبردند.»M. Horkheimer, Vorwort zu Neupublikationen, in: M. Horkheimer, Kritische Theorie. Eine Dokumentation. Hersg. A. Schmidt, Band I, Frankfurt am Main 1968, S. XIII.
٢٢- Ver. H. Marcuse, Der Kampf gegen den Liberalismus in der totalitären Staatsauffassung, in: H. Marcuse, Kultur und Gesellschaft, Band I, Frankfurt/M 1905.
٢٣- هابرماس بدرستى مىگويد، كه مرحله هيدگرانه در رشد نظريات ماركوزه «يك مرحله نابود شده نيست … نظريات ماركوزه امروز را نمىتوان بدون نظريات آن دوران او درك كرد. كسى كه در كاتگورىهاى فرويد، كه ماركوزه از آن برداشت ماركسيستى خود را ايجاد كرده است، كسى كه در نظريات فعلى او درباره آنتروپولوژى، نظريات قالب وجود و زمان را نبيند، فارغ از سوءتفاهمها درباره نظريات او نخواهد بود». (پاسخ به هربرت ماركوزه، همانجا S. 10-11).
٢٤- H. Marcuse, Zum Begriff des Wesens, in: Zeitschrift für Sozialforschung, Heft 1, Jahrgang V, 1936.
٢٥- H. Marcuse, On Science an Phenomenology, in: Boston Studies in the Philosophy of Science, vol. II. Ed. By R. C. Cohen and M. W. Wartofsky, NY 1965.
٢٦- «طرح و برداشت درباره عقلانيت علوم جديد و فرماسيون اجتماعى را ماركوزه از اثر هوسرل درباره “بحران علوم اروپايى” و نظريه هيدگر درباره “تخريب متافيزيك در نظريات فرنگستان”، اقتباس كرده است.» … J. Habermas, Technik und Wissenschaft als “Ideologie”, Frankfurt am Main 1969, S. 87.
٢٧- M. Heidegger, Brief über den „Humanismus”, in: M. Heidegger, Platons Lehre .von der Wahrheit, Bern 1954, S. 87
٢٨- در “انسان يك بعدى” ماركوزه، هيدگر بدرستى مفهوم تكنيك مورد نظر خود را بازشناخت و آن را مورد تائيد قرار داد (Entretien avec Heidegger, in: L Express, No. 954, 1969, S. 82).
٢٩- M. Heidegger, Was ist Metaphysik?, in: M. Heidegger, Wegmarken, Frankfurt/Main 1967, S. 4.
٣٠- Th. W. Adorno, Jargon der Eigentlichkeit. Zur deutschen Ideologie, Frankfurt/Main 964.
٣١- Th. W. Adorno, Eingriffe, a.a.O., S. 19-20.
٣٢- Th. W. Adorno, Drei Studien zu Hegel, Frankfurt/Main 1963, S. 119.
٣٣- Th. W. Adorno, Minima Moralia, Refelexionen aus dem beschädigten Lebern, Frankfurt/Main 1962, S. 86
٣٤- همانجا S. 07.
٣٥- H. Marcuse, Zur Stellung des Denkens heute, in Zeugnisse. Hersg. Von M. Horkheimer, Frankfurt /Main 1963, S. 46-49. «عقل هيچ چيز ديگرى نيست، جز عقلانيت موجود در كليت: عملكرد و رشد دستگاه.» H. Marcuse, Soviet Marxim. A Critical Analysis, NY 1958, S. 85.
٣٦- H. Marcuse, Zum Begriff der Negation in der Dialektik, Frankfurt/Main 1969, S. 186.
٣٧- Th. W. Adorno, Negative Dialektik. A.a.I., S. 173؛ «ديالكتيك بهكار گرفته شده، همان ديالكتيك نفى شده است …» . J. Habermas, Theorie und Praxis. Berlin 1967, S. 320.
٣٨- «درخششى، كه بكمك همه لحظات و جنبههاى خود كليت را بهمثابه غيرحقيقت نمايان مىسازد، چيز كمترى از اتوپيايى نيست، كه بايد در آينده كل حقيقت را تحقق بخشد». Th. W. Adorno, Drei Studien zu Hegel, a.a.O., S. 104.
٣٩- Horkheimer im Interview mit Spiegel, Nr. 33, 1969.
٤٠- Hegel, Phänomenologie des Geistes, Leipzig 1949, S. 49
٤١- همانجا ص ٣٧٨.
٤٢- H. Marcuse, Re-examination of the Concept of Revolution, in: New Left Review, No. 56, 1969, S. 32.
٤٣- Vgl. A. Gorz, Strategie ouvrier et neocapitalism2, Paris 1964
٤٤- C. Offe, Technik und Eindimensionalität. Eine Version der Technokratiethese?, in: Antworten auf Herbert Marcuse, a.a.O., S. 81.
٤٥- H. Marcuse, Zur Geschichte der Dialektik, in: Sowjetsystem und Demokratische Gesellschaft,Band I, Freiburg-Basel-Wien 1966, S. 1208.
٤٧- J. Habermas, Technik und Wissenschaft als „Ideologie”, S. 98.
٤٨-E. Fromm, Man is Not a Thing, in: The Dilemma of Organizational Society, Ed. By H. M. Ruytenbeek, NY 1903, S. 61-64 بهنظر اريش فرومّ Erich Fromm، شناخت عقلايى فقط از اشياء ممكن است. نتيجه تئولوژى نفى، كه معتقد است، كه در مورد خداوند نمىتوان نكته مثبتى ارائه داشت … آنچه مىتوان گفت، به اين محدود مىشود، كه چه چيز نيست، عرفان است. با بكار بردن اين اصل در مورد انسان مىتوان از «پسيكولوژى نفى» صحبت كرد و حتى مدعى شد، كه شناخت انسان، كه شئى نيست، ممكن نيست … شناخت كامل تنها در عشق ممكن است …
٤٩- I. Fetscher, Karl Marx und der Marxismus. Von der Philisophie des Proletariats zur proletarische Weltanschaung, München 1967, S. 248.
٥٠- J. Habermas, Erkenntnis und Intresse, Frankfurt/Main 1968, S. 341. هابرماس مىنويسد: در برابر ماركسيسم، «فرويد در [اثر خود] “متاپسيكولوژى” به چهارچوب تحريف شده ارتباطى در عملكرد اجتماعى دست يافت، كه ايجاد شدن ساختارها و ارزشهاى تخيلل را قابل درك مىسازد، كه همان «حاكميت» و «ايدئولوژى» است. فرويد ارتباطى را نشان مىدهد، كه ماركس نتوانست نشان بدهد.»
٥١- J. Habermas, Ein philisophischer Intellektueller, in: Über Th. W.Adorno, Frankfurt/Main 1968, S. 39.
٥٢- E. Bloch, Geist der Utopie, München und Leipzig 1918, S. 388, 389.
٥٣- M. Horkheimer, Zum Rationalismusstreit in der gegenwärtigen Philosophie, in: Kritische Theorie. Eine Dokumentation. Band I, S. 146-147.
٥٤- Der Spiegel, Nr. 1-2, 1970
٥٥- M. Horkheimer, Vorwort zur Neupublikationen, a.a.O., S. X.
٥٦- M. Horkheimer, Bemerkung über Wissenschaft und Krise, in: Kritische Theorie. Eine Dokumentation, Band I, S. 2.
٥٧- B. Willms, Theorie. Kritik und Dialektik, in: über Th. W. Adorno, a.a.O., S. 87.
٥٨- A. Schmidt, Existential-Ontologie und historischer Materialsmus bei erbert Marcuse, in: Antworten an H. Marcuse, a.a.O., S. 17ff.
٥٩- A. Schmidt, Zur Idee der kritischen Theorie, in M. Horkheimer, kritische Theorie. Eine Dokumentation, Band II, S. 335 «در كشورهاى پيشرفته سرمايهدارى تودهها همانقدر كم نسبت به سازمان دادن ابزار توليد علاقه نشان مىدهند، كه براى برقرارى مالكيت خود بر آن، از خود علاقه بروز مىدهند»
٦٠- G. Petrovic, The Development an Essence of Marx`s Throght, in: Praxis. No. ¾, 1968, S. 339.
٦٣- H. H. Holz, Mephistophelishe Philosophie, in: Die neue Linke nach Adorno, a.a.O., S. 192.
٦٤- Th. W. Adorno, Kulturkritik und Gesellschaft, berlin und frankfurt/Main 1955, S. 81.
٦٦- Th. W. Adorno, Minima Moralia, a.a.O. S. 22, 172-174.
٦٧-Th. W. Adorno, Zur Metakritik der Erkenntnistheorie, a.a.O., S. 220.
*- درباره علل فروپاشى اتحاد شوروى و ديگر كشورهاى سوسياليستى سابق در اروپا
توضيح همهجانبه اين اشتباهات در اينجا، چهارچوب نوشته را ميتركاند، اما ازآنجا كه يكى از انتقادات نظريهپردازان مكتب فرانكفورت متوجه نقض حقوق و آزادىهاى فردى و قانونى در كشورهاى سوسياليستى سابق بوده و هست، اشارهاى در اين زمينه ضرورى به نظر مىرسد.
درعينحال كه نبايد نقش عمده تناسب قواى در نبرد طبقاتى جهانى را بهمثابه عامل عمده فروپاشى كشورهاى سوسياليسى اروپا از مدنظر دور داشت، بايد دراين زمينه براى اشتباه فلسفى و تئوريك در احزاب حاكم در اين كشورها نقشى مركزى و تعيين كننده قائل شد.
اشتباهات فلسفى در اتحاد شوروى پس از مرگ لنين عمدتاً در اين نكته تظاهر كرد، كه واقعبينى، يعنى تحليل دقيق و بدون پيشداروى شرايط موجود و تعيين كليه برنامههاى اقتصادى- اجتماعى- سياسى – فرهنگى برپايه واقعيت موجود، ارادهگرايانه بركنار رانده شد. اين اقدامى بود عليه آموزش ماترياليسم تاريخى و ماترياليسم ديالكتيك. اجراى برنامهها و تصورات ارادهگرايانه، ناچاراً با نقض قوانين سوسياليستى و با پيامد نقض حقوق و آزادىهاى قانونى مردم و همچنين امكان بحث و تبادلنظر آزاد در حزب كمونيست همراه شد. فقدان امكان ابرازنظر آزاد به مانعى جدى براى تجديدنظر در اشتباه در بخشها و سطوح مختلف هستى اجتماعى، ازجمله در بخش اقتصاد گشت. براى مثال نقض برنامه اقتصادى لنين، تحت عنوان “نپ”، كه برنامهاى براى انباشت سرمايه در چهارچوب يك “سرمايهدارى دولتى” تحت كنترل و رهبرى حزب كمونيست اتحاد شوروى بود، چنانچه اكنون در چين تجربه مىشود، بدون هر بحث و نتيجهگيرى علمى از آن، تحقق يافت. برنامهريزى ضرورى براى اقتصاد ملى به “گاو مقدسى” تبديل شد، كه تعديل و تغيير آن حتى دربخشهايى كه ممكن و ضرورى شده بودند، عملى نشد. فشار نبرد طبقاتى در سطح جهانى و تحميل جنگ داخلى، جنگ دوم جهانى و جنگ سرد به اقتصاد اتحاد شوروى موجب آن شد، كه حتى دستاوردهاى بزرگ علمى نتواند در خدمت رشد و شكوفايى اقتصاد بيانجامد. مثلاً باوجود آنكه رشد رشته الكترونيك در اتحاد شوروى آنچنان بود كه اين كشور قادر شد سالها پيش از آمريكا سفيه فضايى اسپوتنيك را به فضا پرتاب كند، استفاده شخصى از كمپيوتر، و از اين طريق رشد اقتصادى در اين رشته در جهان، نصيب كشورهاى سرمايهدارى شد. تفلون براى ظروف كسموناتها، كه ساخته شوروى بود براى سفرهاى طولانى فضايى، وسيله سودورزى كمپانىهاى كشورهاى سرمايهدارى گشت.
وظيفه بزرگ و تاريخى پشتيبانى بينالمللى براى جنبشهاى آزاديبخش و حفظ كشورهاى سوسياليستى از دستبرد امپرياليسم، مثلاً در جنگ آمريكا عليه ويتنام و يا در مورد محاصره كشور انقلابى كوبا، نه تنها به يكى از عوامل نازل باقىماندن سطح زندگى مردم اتحاد شوروى تبديل شد، بلكه همچنين مانع آن شد، كه اين كشورها بتوانند برپايه امكانات داخلى خود، روند رشد و تكامل ميهنى خود را سازمان دهند. موفقيت قابل دستيابىاى كه ازجمله مىتوان در مورد كوباى انقلابى در ١٥ سال گذشته ديد و خشنود و خوشحال بود.
**- اگزيستنسياليسم جريان پرتاثير و غيرعقلايى ايدهآليسم ذهنگرايانه در دوران امپرياليسم است، كه تحت تاثير نتايج بحران اقتصادى جهانى در آلمان ايجاد و در فرانسه از نفوذ چشمگيرى برخوردار شد. فلسفه وجودى، همه چيز موجود، هم مادى و هم معنوى را، بىتوجه به تعاريف و جوانب ديگر آن، در برمىگيرد. معناى وجود در ارتباط با پرسش اول فلسفه (اولويت ماده يا ذهن) براى اين آموزش بدون موضوع است. ازاينروست كه بدون تعيين كردن همه جوانب هستى، تضاد بين ماديت و معنويت درك نمىشود. ماركس و انگلس هستى را به مفهوم واقعيت مادى بهكار مىبرند.
***- تاتولوژى. پرحرفى غيرعلمى، بكاربردن لغات با معانى مشابه. در مواردى نيز تائيد مؤكدانه خصلتى. مثلا آموزش انقلابى ماركسيسم. ماركسيسم غيرانقلابى وجود ندارد. در اين تركيب لغت انقلابى تاكيدى است براى خصلت ماركسيسم. مسئله اصلى در تاتولوژى در اين تز پوزيتويستها خود را نشان مىدهد، كه مىگويند كه كليه حقيقتهاى بيان شده در رياضيات و در منطق صورى، كه از طريق تغيير بيانها و فرمولها نتيجه مىشوند، هيچگاه نكته جديدى را ارائه نمىدهند، بلكه تنها يك تاتولوژى هستند. اين نكات به اين شكل و يا آن شكل در آن مفاهيم وجود دارند و يا از آن نتيجه مىشوند. اين درحالى است كه نتيجهگيرى از عمليات انجام شده رياضى براى دسترسى به پاسخ نهايى، عملياتى علمى بوده و بدون آنها نتيجهگيرىها اثبات نمىشوند. عملكرد تنها در ظاهر با تاتولوژى در انطباق است.
****- هگل در اثر خود تحت عنوان “فنومنولوژى روح”، روند ديالكتيكى- تاريخى رشد خودآگاهى روح را برمىشمرد.