علاقمندى به سرنوشت جنبش تودهاى و جانبدار پايان يافتن تشتت نظرى در آن، با ابراز نظر خود، كه در زير مىخوانيد، درباره نوشته: تحليل تودهاى، داستانسرايى نيست، ”راهتوده“ و مسئله ”جنگطلبى“، مسائل پراهميتى را مطرح مىسازد. يكى از اين نكات مسئله برخورد روحى مبارزان بايكديگر در بحثها مىباشد. بحثهايى كه بر ضرورت انجام آنها تاكيد دارد.
متن پیام:
“سلام،
ضمن تبریک بابت راه اندازی این صفحه، متاسفانه مقاله بالا آتشی را که مقاله “جبهه ضددیکتاتورى، شعارى امروزین؟ کارپایه اتحادهاى مردمى و ملى” می افروزد، نه خاموش ولی گرمایش را کم می کند.
۱)پیرو شعار “ما برای وصل کردن آمدیم،نی برای فسخ کردن آمدیم”، به عنوان نشریه ای که تازه شروع به کار کرده، صلاح نبوده ونیست با دیگر جریانات منتسب به حزب و بالطبع طرفداران آنها در گیر شد. هر چند اینجانب دل خوشی از مواضعی که در سالهای اخیر میگیرد دلخوش نبوده و نیستم.
۲)اگز هم بحثی صورت می گیرد، باید مشخص باشد. اگر از کلیات شروع می کنیم، بایستی به طور مشخص موضوعی معین را حل و فصل کینم.
۳)نمی دانم در کدام تحلیل های حزب تابه حال جامعه ایران جامعه سرمایه داری به معنای کلاسیک آن تحلیل شده، و برآن اساس لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید در دستور کار قرار گرفته است.
۴) اگر ما به شعار اتحاد نیروهای دمکراتیک معتقد هستیم، باید در طیف چپ، بخضوص ظیف توده ای، منش دیگری پیش گیریم. نه از اختلافات،
که از نقاط مشترک شروع کنیم. لازم به گفتن نیست که منظور چشم پوشی از مبارزات ایدئولوژیک و سیاسی نیست.
به هر حال خوب و خوش باشید. با آرزوی موقیت برایتان“
انتقاد بجاست و گوشزد كمك پربار، كه ”تودهاىها“ آويزه گوش كرده و بيان نكتهاى در متن به صورت زير تغيير داده شد: «و راه توده مىپندارد، كه ”جنگطلبى“ را بايد تنها به عملكرد يك جناح حاكميت محدود ساخت».
اما آنچه به اسلوب نگرش به وقايع و پديدههاى اجتماعى مربوط مىشود، كه در عنوان مقاله با بيان ”داستانسرايى“ مطرح شده است، ما با مسئله تئوريكى روبرو هستيم، كه در ارتباط قرار دارد با اسلوب تحليل برپايه ماترياليسم ديالكتيك. به منظور روشن شدن مطلب، به نظر ضرورى مىرسد، در ابتدا نگاهى به نحوه بررسى ديالكتيكى از تاريخ داشت.
«روند جارى زندگى»
در ”ايدئولوژى آلمانى“، ماركس فويرباخ را سرزنش مىكند كه «برداشت او به دنياى احساسات … محدود مىماند. يعنى تنها در سطح نظارهگرانه و پرداختن به ظاهر آن» باقى مىماند. منظور ماركس از «جهان احساسات»، «آنچه در ظاهرامر قرار دارد، ظاهر قابل لمس» مىباشد، است. ماركس ماترياليسم فويرباخ را همانجا «ماترياليسم ظاهرنگر» مىنامد. ماترياليسم غيرديالكتيكى.
در مقابل، بررسى ماترياليست ديالكتيكى، تاريخ را بهمثابه «روند جارى زندگى» مورد پژوهش قرار مىدهد، بهمثابه «روند واقعاً تجربى و مطابق با واقعيت تكامل». بدينترتيب براى ماركس مقوله «مطابق با واقعيت»، مضمونى تاريخى دارد. مضمونى كه در ارتباط است با تكامل روند تاريخى يا همان ماترياليسم تاريخى. مضمونى كه نمىتوان آن را بطور دلخواه تعيين نمود. دلخواه به آن معنا، كه ناظر معين و فرد راوى و توصيف كننده وقايع، بهمثابه فردى نظارهگرظاهربين، آن چيزى را نقل كند و يا از آن خبر دهد، كه دلخواه اوست. در آلمانى «مطابق با واقعيت» با كلمه anschaulich و ظاهر پديده كه ديده مىشود، با كلمه anschauend (ظاهراً، گويا، انگار، چنين مىنمايد و …) توضيح داده مىشود، كه ماركس بكار مىبرد. دو مفهومى كه از نظر ماركس، دو مفهوم متضاد را بيان مىكنند.
در حالى كه «مطابق با واقعيت» در هر مرحلهاى كه مورد بررسى قرار مىگيرد، ”ياختهاى“ از كليت است، زيرا در آن وحدت ديالكتيكى متضادهاى موجود در پديده وجود دارند. همان رابطهاى كه ياخته در تن موجود زنده، با موجود زنده داراست. بين «مطابق با واقعيت»، بهمثابه حقيقت نسبى ازيكسو و كليت، به مثابه حقيقت مطلق ازسوىديگر نيز چنين رابطه وجودى و علّى حكمفرماست. اين در حالى است كه توصيف پرطمطراق ظاهرامر، كه مىتواند نسبت به توانايى هنرى، هشيارى، زيركى و … توصيف كننده، به طور مصنوعى و ارادهگرايانه و حتى راهگشا ساخته و پرداخته شود و با عكس و تفصيلات مزين گردد، مىتواند در خدمت دسترسى به هدف معينى قرار داده شود. شيوه ”ژورناليستى“ بورژوامآبانه، نمونه شناخته شدهاى در اين اسلوب تاريخنگارى غيرديالكتيكى را تشكيل مىدهد، كه مرز آن تا تبليغات تجارى، مرزى سايه- روشنگونه است.
انتزاع هنرى مقوله ديگرى است. زندهياد احسان طبرى وجود يك نوع «ديوانگى» را نزد انتزاع هنرمندانه و «پرواز پندار» براى انديشيدن درباره آينده را ممكن و مجاز مىشمارد. حفظ بند ناف انديشه انتزاع هنرمندانه و يا پرواز انديشه با رشته «تكاملى» مورد نظر ماركس، مرز اثر زيباشناسانه هنرى را با ابتذال ”هنرمندانه“ تشكيل مىدهد.
اضافه براين، ناقلان شركت كننده در وقايع تاريخى، اغلب چگونگى شركت خود را در وقايع، بهمثابه حقيقت ارزيابى مىكنند. براى آنها و يا كسانى كه راوى ناقلان هستند، اغلب برداشت خودشان، تنها امكان را در واقعيت تشكيل مىدهد. در اين شيوه، براى مطلقگرايى و نفى امكانهاى ديگرى از آنچه ”شهود“ شهادت مىدهند، در و پنجره چهارطاق باز است.
به نظر ماركس، شيوه نظارهگرظاهربين، كه ظاهرامر را واقعيت مىپندارد، قادر است تنها مرحله سادهاى از حقيقت تاريخى را بشناسد، بدون آنكه قادر شده باشد ارتباطات و بهمتنيدگى همه جوانب و لحظههاى پديده تاريخى را درك كرده باشد. ماركس ازاينرو، ظاهرامر را «هيروگليف» مىنامد و خواستار برخوردى بشدت انتقادى به چنين شيوه «متافيزيكى» است، زيرا كه اين شيوه تنها در سطح پسيكولوژيك و احساسى باقى مىماند.
روند هستى اجتماعى از يك نظم علّى و وجودى ساده برخوردار نيست، بلكه از ساختارهاى پيچيده و تودرهم تنيده شده از ريشههاى وجودى مختلف تشكيل مىشود، كه قانونمندى داخلى هر كدام داراى تقسيمبندى نظميافتهاى مىباشد. ياخته در بدن انسان، اگر چه كليه لحظات هستى را در بر دارد و آنها را قابل شناخت مىسازد، كه موجود زنده در كليت خود نيز داراست. اما تن موجود زنده از ارگانها و سيستمهاى پيچيده و بهمتنيدهاى تشكيل مىشود، كه بدون درك كليه آنها و روابطشان و بهمتنيدگىشان، شناخت از موجود زنده در مرحله ابتدايى و ساده – تك سلولى – باقى مىماند. ماركس با اشاره به اين پيچيدگى و بهمتنيدگى است كه مىگويد: ”ايدهآليست“ها خودشان را با «اطلاعات تصور شده»، با «فاعلان تصور شده» مشغول مىكنند و «انتزاع كننده پايبند به آموزش اصالت تجربه [ماترياليستهاى مكانيكى]» خود را مشغول به «جمعآورى اسناد و شواهد و فاكتهاى مرده» مىكند، در حالى كه بررسى ماترياليست ديالكتيكى، تاريخ را به «مثابه روند جارى زندگى» در ارتباط با تكامل جامعه بشرى مورد پژوهش قرار مىدهد.
در بررسى ديالكتيكى يك پديده جديد و نشناخته، انديشه مجبور است از نقطهاى بررسى را آغاز كند. از هر نقطهاى كه آغاز كند، بايد خصلت گذرايى آن نقطه براي بررسى كننده روشن باشد. تنها پس از بررسى همه جوانب و لحظاتى كه پديده را بوجود مىآورند، و توجه به حركت و تغيير شرايط حاكم داخلى و خارجى است كه پديده، كه در ابتدا نشاخته و انتزاعى مبهم و رازگونه بود (و خود را پديدهاى عرفانى مىنماياند)، گام به گام با جوانب و لحظات شناخته شده و درك بهمتنيدگى روابط درونى و خارجى در شرايط تغيير يابنده، به پديدهاى شناخته شده و پراهميتتر از آن، به پديدهاى ”درك شده“ تبديل مىگردد. انتزاع توخالى و لذا سحرآميز آغازين از پديده، به انتزاع درك شده و آگاهانه تبديل مىشود. رازگونگى و عرفانيت، به دانش مشخص تبديل مىگردد.
در اين لحظه است كه شناخت «مطابق با واقعيت» بدست آمده است و «روند جارى زندگى» درك شده است. ديالكتيك اسلوب تحقيق، به ديالكتيك مشخص درك «روند جارى زندگى» تبديل شده و مضمون ديالكتيكى پديده درك و شناخته شده است. آنوقت، حلقه روند شناخت پديده بسته شده است. انتخاب نقطه آغازين بررسى كه گذرايى بود، جاى واقعى خود را در پديده يافته است. جايى كه مىتواند آن جاى مركزى نيز باشد، كه مضمون پديده را نيز نشان و ارايه مىدهد. مثلاً بيان اصلىترين تضاد و اصلىترين صحنه نبرد لحظه در جامعه
با توجه به نكات فوق است كه نمىتوان در نشريات منتسب به جنبش تودهاى، تاريخنگارى غيرديالكتيكى را مورد تائيد قرار داد. چنانكه قابل تصور نمىباشد، كه بتوان براى مثال يك نشريه از نوع نشريه كيهان لندن از ”چپ“ منتشر نمود و يا به شيوه ژورناليستى از قماش نورىزاده، مواضع ”چپ“ و تودهاى- علمى را ارايه داد.
اميد مىرود، آنچه درباره علل تئوريك ضرورت انتخاب واژه ”داستانسرايى“ براى مقاله پيش گفته، برشمرده شد، روشنگر و قانع كننده باشد. بديهى است كه راه ادامه بحث دراينباره، باز است.
«از نقاط مشترك شروع كنيم»
همانطور كه در نوشته «چرا انتشار ”تودهاىها“ ضرورى شد؟» نيز بيان گشت، «واقعيت تلخ آنست كه به علل تاريخى معين، كه بررسى آن موضوع اين سطور نيست، جنبش تودهاى اكنون از انسجام نظرى و سازمانى ضرور برخوردار نمىباشد. اين اما ازيكسو، به معناى نفى “تودهاى“ بودن و به “جنبش تودهاى“ تعلق داشتن تك تك تودهاىها نيست و ازسوىديگر، مسئوليت هر تودهاى را براى پايان بخشيدن به اين وضع نفى نمىكند! …
همه شواهد نشان مىدهد كه طبقات حاكم در ايران و ”تينكتانك“هاى سرمايهدارى جهانى، همزمان با تداوم سركوب و نقض حقوق قانونى تودهاىها و حزبشان، اجراى برنامه تداوم و تقويت تشتت نظرى و سازمانى در جنبش تودهاى را دنبال مىكنند.
اين نتيجهگيرى، مبرميت و ضرورت يافتن چاره و تاكتيك متقابل را توسط حزب توده ايران و مجموعه جنبش تودهاى، به منظور دفع يورش طبقات حاكم و سرمايهدارى امپرياليستى، برجسته و مستدل مىسازد.» نكتهاى كه مورد تائيد رفقايى نيز است، كه «خود را پاسداران ”قانونى“ حزب توده ايران و سياست متكى بر برداشت و اسلوب علمى آن اعلام مىدارند.»
هشدار كميته مركزى حزب توده ايران در اعلاميه خود به مناسبت ٦٧ مين سالگرد بنيانگذارى حزب، درباره كوشش براى ايجاد «انشقاق» در حزب، نشان اين امر است.
به عبارت ديگر سرمايهدارى حاكم بر ايران، در انطباق با برنامه سرمايهدارى جهانى، همه امكانات خود را بكار گرفته و خواهد گرفت تا كماكان نظريات در جنبش تودهاى با چندين صداى متفاوت و حتى متضاد مطرح گشته و وحدت نظرى و سازمانى حزب توده ايران بوجود نيايد. مبارزه براى خنثى ساختن چنين برنامهاى، آماج مبارزه روز همه تودهاىها را تشكيل مىدهد.
از كدام «نقاط مشترك» بايد آغاز كرد؟
يافتن «نقاط مشترك» حلقه مركزى است! اما كدام نقطهها؟ اولويت با كدام است؟
بديهى است كه اين نقاط بايد از اين ويژگى برخوردار باشند، كه در آنها، بهمثابه واقعيت نسبى، ديالكتيك تضادهاى تاريخى كليت هستى اجتماعى حاكم نهفته باشد. ماركس براى توضيح صورتبندى اقتصادى- اجتماعى سرمايهدارى، بحث درباره ”كالا“ را سرآغاز تحقيقات در اثر خود ”سرمايه“ قرار مىدهد. لنين براى توضيح نقطهاى كه بايد بررسى از آن آغاز شود، همانطور كه پيشتر نيز اشاره شد، كلمه ”ياخته“ را بكار مىبرد. به نظر او همانطور كه بايد براى بررسى موجود زنده از بررسى و شناخت ”ياخته“ آغاز نمود، بايد براى بررسى و تحليل شرايط حاكم بر جامعه در مرحله معين رشد آن، آن نقطهاى را جستجو نمود كه تبلور ديالكتيكى كليه تضادها و وحدتهاى موجود در جامعه را مىتوان در آن يافت!
به نظر مىرسد بتوان اين نقطه مركزى را در مورد جامعه و بهويژه جامعه امروزى ايران، همان ”اصلىترين تضاد“ حاكم، و ”اصلىترين صحنه نبرد اجتماعى“ ارزيابى كرد. اگر چنين باشد، آنوقت طرح نظر در اينباره مىتواند راه نزديكى و برطرف ساختن تشتت نظرى در جنبش تودهاى باشد.
بديهى است كه چنين بحثى مىتوانسته با تدارك لازم در كنفرانسى مشترك با موفقيت بيشتر همراه باشد. اما بايد واقعبين بود و اذعان كرد كه شرايط براى چنين كنفرانسى هنوز آماده نيست. ازاينرو مىتوان از همه گروهها و شخصيتها در جنبش تودهاى و بهويژه از رفقاى مسئول حزب توده ايران خواستار شد، كه مثلاً در طول سه ماه، تا پايان بهمن ماه ١٣٧٨، نظر و تحليل خود را از دو مقوله فوق بيان دارند.
باوجود اين مىتوان برجسته ساخت كه اين بحثها، كه بايد داراى خصلتى صميمانه باشند، بايد «مرزها را با قاطعيت و صراحت» روشن سازند تا پاسخگوى محكى كه لنين براى اتحادها و به طريق اولى براى وحدت تعيين نموده است، باشند. امرى كه ناميدن شيوهها و اسلوبهاى غيرتودهاى و نشان دادن ناپيگيرى در انديشه تئوريك را ضرورى مىسازد.
جامعه ايران چه جامعهاى است؟
اگر چه مىتوان و بايد به تحليلهاى گذشته حزب در دوران پس از پيروزى انقلاب بهمن بهمنظور پاسخ به اين پرسش توجه خاص نشان داد، اما بايد در مورد تحليل شرايط اقتصادى- اجتماعى و قشربندى در حاكميت كنونى ايران، قدمى فراتر از نظريات آن دوران پيمود. زيرا در طول سه دهه اخير تغييرات جدى در ايران بوجود آمده است. بديهى است كه اين بررسى پراهميت نياز به كار علمى جدى و دستجمعى دارا مىباشد. اما آنچه كه براى مبارزات جنبش تودهاى در دوران كنونى از اهميت برخوردار است، اين نكته مىباشد كه روابط اقتصادى- اجتماعى، يعنى صورتبندى و فرماسيون حاكم بر ايران در اين سالها در جهت رشد روابط سرمايهدارى تغيير يافته است. بدون ترديد بقاياى بزرگزميندارى و يا اشكال قديمىتر نيز در ايران يافت مىشوند. نقش توليد خردهبورژوازى در شهر و به ويژه روستا كماكان عمل مىكند. اما در مجموع روابط سرمايهدارى در قشربندىهاى آن، روابط غالب را در كشور تشكيل مىدهند. بىتوجه به آنكه بايد در شرايط مساعد اين برداشت با تحقيقات دقيق، تدقيق و يا حتى تصحيح گردد، اما، همانطور كه اشاره رفت، براى مبارزات روز و لااقل براى مرحله كنونى جنبش تودهاى، تعيين دو نكته فوق، يعنى اصلىترين تضاد و اصلىترين صحنه نبرد اجتماعى به نظر مىرسد كه از ضرورت تعيين كننده برخوردار مىباشد.
حفظ بخش دولتى اقتصاد ضرورى است
نه در گذشته حزب توده ايران «لغو مالكيت خصوصى بر ابزار توليد» را خواستار شده بود و نه اكنون بايد چنين امرى را خواستار شد. وجود و حفظ بخش دولتى- اجتماعى اقتصاد در كنار بخش خصوصى و تعاونى، كه در اصل ٤٤ قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران منظور شده است، و حزب توده ايران آن را پيش شرط تحكيم استقلال اقتصادى و سياسى ايران اعلام داشته بود، از اهميت بنيادى و اساسى برخوردار است. امرى كه در آن كوچكترين ترديدى اكنون نيز نبايد داشت. تجربه كشورهاى منطقه كارائيب و نياز اجتماعىكردن ثروتهاى ملى در اين كشورها نيز درتائيد اين ارزيابى است. اقتصاد ملى و دمكراتيك در برابر نسخه نوليبرال امپرياليستى، بدون وجود پرتوان بخش دولتى- اجتماعى اقتصاد ناممكن و ناموفق است.
بديهى است كه مىتوان و بايد امكانات بخش خصوصى را براى شكوفايى اقتصادى در كشور نه تنها به حساب آورد، بلكه آن را هدفمندانه مورد پشتيبانى قرار داد و به كار گرفت. ازجمله از طريق ايجاد شرايط سرمايهگذارى بخش خصوصى و تعاونى در رشتههاى بسيار و حتى زيربنايى. امرى كه به رشد بازده و بهبود كيفيت توليدات نيز كمك مىرساند. وجود بخش دولتى- اجتماعى اقتصاد اما كماكان شرط رشد زيربنايى جامعه مىباشد، بشرطىكه خصلت دمكراتيك آن حفظ شود.
بحران مالى در كشورهاى سرمايهدارى، اهميت توانايى مالى اقتصاد ملى و دمكراتيك را يكبار ديگر به اثبات مىرساند. بررسى تجارب منفى و همچنين مثبت در اقتصاد جمهورى تودهاى چين در اين زمينه پراهميت است. امرى كه متاسفانه تاكنون در نشريات تودهاى انعكاس محدودى داشته است. بهرجهت، اين نكته كه بحران مالى حاكم بر كشورهاى امپرياليستى، نتوانسته است تاكنون برشى را در اقتصاد چين ايجاد سازد، خود را نكتهاى حائز اهميت مىنماياند. در سالها ٩٧ -١٩٩٦ نيز بحران در كشورهاى جنوب شرقى آسيا، به چنين سرايت نكرد. علت اين امر را بايد وزن و نقش نسبتاً بالاى بخش دولتى- اجتماعى اقتصاد و سرمايه مالى دولتى- اجتماعى در اين كشور ارزيابى كرد.
مسئله نابسامانىهاى اجتماعى براى كارگران و زحمتكشان چين در حال حاضر را بايد در رابطه ديگرى مورد بحث قرار داد. در كنگره اخير حزب كمونيست چين تصميمات متعددى براى بهبود شرايط زندگى زحمتكشان اتخاذ شده است. وجود اين نابسامانىها را بايد ظاهراً درست به علت كمبود نقش دمكراتيك در اقتصاد دولتى- اجتماعى چين دانست و نه به خاطر وجود اين بخش. تصميمات متعددى در كنگره اخير حزب كمونيست چين در جهت رفع اين كمبودها اتخاذ شده است. باوجود اين بايد تجربه در جريان را در چين، كه مىتوان آن را با برنامه ”نپ“ مورد نظر لنين مشابه ارزيابى كرد، تجربهاى پايان نيافته است. در آن موفقيت و خطر شكست وجود دارد. چگونگى رشد و نهايتاً موفقيت و يا شكست اين تجربه با قدرت تحليلى علمى- ديالكتيكى و پراتيك انقلابى حزب كمونيست چنين در ارتباط خواهد بود، كه بتواند با تحليل مشخص شرايط مشخص و تغيير يابنده اجتماعى، تغييرات ضرورى انقلابى را انجام دهد، يا خير. حفظ خصلت دمكراتيك اقتصادى- اجتماعى در اين كشور و رشد متناسب آن، تنها ضامن رشد انقلابى و در خدمت تودههاى صدها ميليونى مردم آن و شكوفايى سوسياليستى كشور خواهد بود.