تحليل توده‏اى‏‏ بجاى‏‏ داستان‏سرايى‏‏؟
”راه توده“ و مسئله ”جنگ‏طلبى‏‏“


تضاد طبقاتى‏‏ در اقتصاد جامعه، به عبارت ديگر، در روابط توليدى‏‏ و مبادله حاكم بر جامعه، بازهم دقيق‏تر، تضاد طبقاتى‏‏ هر دوران در چگونگى‏‏ مالكيت بر ابزار توليد ناشى‏‏ از سطح رشد نيروهاى‏‏ مولده، ريشه دارد. سطح رشد نيروهاى‏‏ مولده (انسان و ابزار توليد) براى‏‏ مثال در دوران برده‏دارى‏‏، شيوه توليد بردارى‏‏ را بوجود مى‏‏آورد و همچنين در دوران فئودالى‏‏ و سرمايه‏دارى‏‏.

انديشه تحليل‏گر، بدون آگاهى‏‏ و پايبندى‏‏ به قانون تغيير و رشد جامعه كه موتور آن تضاد طبقاتى‏‏ است، در بررسى‏‏ وقايع در سطح پديده‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ باقى‏‏ مى‏‏ماند. مثلاً تاريخ‏نگارى‏‏ و جامعه‏شناسى‏‏ بورژوايى‏‏، كه به قانون فوق اعتقاد ندارد، در بررسى‏‏ وقايع و پديده‏هاى‏‏ تاريخى‏‏، در سطح و ظاهر آن‏ها باقى‏‏ مى‏‏ماند. اين قناعت فكرى‏‏ در سطح پديده‏ها را ماركس شيوه ”نظاره‏گر ظاهربين“ مى‏‏نامد. تاريخ‏نگارى‏‏ بورژوايى‏‏ قادر به توضيح ريشه وجودى‏‏ وقايع تاريخى‏‏ نيست.

انديشه غيرماركسيستى‏‏، پديده‏هاى‏‏ حامل برخوردهاى‏‏ اجتماعى‏‏، يعنى‏‏ عناصر ذهنى‏‏- نظرى‏‏، فرهنگى‏‏ و مذهبى‏‏ و … را، يعنى‏‏ ظواهر روبنايى‏‏ حاكم را كه مى‏‏بيند، همان تضاد طبقاتى‏‏ مى‏‏پندارد. اين سردرگمى‏‏ به‏ويژه آن‏زمانى‏‏ تشديد مى‏‏شود، كه عناصر روبنايى‏‏ در برخوردهاى‏‏ اجتماعى‏‏ در سطح وسيع متداول و عملاً جو حاكم بر جامعه را تشكيل مى‏‏دهند.

چنين وضعى‏‏ به ويژه در آن دوران‏هايى‏‏ به شكل عمده تظاهر تضاد طبقاتى‏‏ تبديل مى‏‏شود، كه حاكميت طبقاتى‏‏ قادر شده باشد، نظر و ايدئولوژى‏‏ خود را به ايدئولوژى‏‏ غالب و حاكم در جامعه تبديل سازد. تظاهر ايدئولوژى‏‏ نژادپرستانه- فاشيستى‏‏ و يا مذهبى‏‏ در برخى‏‏ جوامع، بيان اين امر مى‏‏باشد. سرمايه‏دارى‏‏ نوليبرال توانسته بود تا پيش از فروپاشى‏‏ نظام مالى‏‏ خود، از چنين موقعيتى‏‏ برخوردار گردد و بتواند در پس ظاهر مقوله ”الزامات جهانى‏‏سازى‏‏“، ضرورت حفظ منافع طبقاتى‏‏ خود – انباشت سرمايه‏ و سود استثنايى‏‏ – را، كه از طريق اجراى‏‏ سياست نوليبرال ”خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏“ حاصل مى‏‏شود، به مثابه منافع كل جامعه به بسيارى‏‏ از مردم كشورهاى‏‏ متروپل و پيرامونى‏‏ القاء كند. ادعاى‏‏ فرارسيدن ”پايان تاريخ“ توسط نظريه‏پردازان امپرياليستى‏‏، ناشى‏‏ از موفقيت در القاى‏‏ اين نظر ايدئولوژيك مى‏‏باشد.

در چنين شرايطى‏‏ است، كه انديشه تحليل‏گر غيرماركسيستى‏‏، سطح وقايع و ظاهرامر را همان تضاد طبقاتى‏‏ اعلام مى‏‏كند. براى‏‏ مثال، گويا تضاد بين ”الزامات جهانى‏‏سازى‏‏“ و منافع توده‏هاى‏‏ مردم برقرار است، ونه بين مردم و منافع سرمايه‏دارانى‏‏ كه وجود الزامات را تبليغ مى‏‏كنند و مى‏‏نمايانند. تضاد دروغين بين مردم و الزامات جهانى‏‏سازى‏‏، به نظر مداحان نوليبرال، تضادى‏‏ حل نشدنى‏‏ و غيرقابل دفع مى‏‏باشد، زيرا گويا اين الزامات ”واقعيتى‏“ انكارناپذير، همانند ”قانون طبيعى‏‏“ و يا ”مشى‏‏ الهى‏‏“ هستند.

گرفتارى‏‏ و قناعت فكرى‏‏ در سطح وقايع نزد انديشه غيرماركسيستى‏‏ را ماركس گرفتار شدن آن به ظاهر ”هيروگليف“ها مى‏‏نامد. هيروگليف‏هايى‏‏ كه همان داده‏ها و فاكت‏ها و ظواهرامر پديده‏ها هستند و شناخت و جمع‏آورى‏‏ آن‏ها به قول انگلس، تازه نقطهِ آغاز كار پروسواس ارزيابى‏‏ و تحليل علمى‏- ديالكتيكى‏- ماركسيستى‏‏ است. تنها پس از كشف و نشان دادن ريشه تضادهاى‏‏ طبقاتى‏‏ نهفته در پشت برخوردهاى‏‏ اجتماعى‏‏ روزانه است، كه انديشه تحليل‏گر ديالكتيكى‏‏ به سطح درك ماركسيستى‏‏ از وقايع نايل مى‏‏شود.

”جنگ‏طلبى‏‏“ رهبران در طول تاريخ، كه تكيه كلام تاريخ‏نگارى‏‏ بورژوايى‏‏ است، نمونه متداولى‏‏ است، براى‏‏ نشان دادن و تفهيم مضمون هيروگليف مورد نظر ماركس در انديشه غيرماركسيستى‏‏.

در پشت ”جنگ‏طلبى‏‏“، حفظ چه منافعى‏‏ نهفته است؟

با پاسخ ماركسيستى‏‏ به اين پرسش است، كه مى‏‏تواند تضاد اصلى‏‏ دوران شناخته و درك شود و توضيح داده شود، كه ”جنگ‏طلبى‏‏“، هدف نبوده، بلكه وسيله‏اى‏‏ براى‏‏ به كرسى‏‏ نشاندن اين و يا آن منافع طبقاتى‏‏ مى‏‏باشد. ”جنگ‏طلبى‏‏“ تظاهرِ ظاهرى‏‏ دستيابى‏‏ به اين منافع است.

با درك تضاد اصلى‏‏ دوران و منشاء تغييرات اجتماعى‏، قانونى‏‏ كه تحت عنوان ”ماترياليسم تاريخى‏‏“ بيان شده است و كاشف آن كارل ماركس و همرزم او فردريش انگلس مى‏‏باشند، علل ريشه‏اى‏‏ و وجودى‏‏ پديده‏ها و اشكال ظهور آن‏ها در جامعه طبقاتى‏‏ شناخته و درك مى‏‏شوند و به پرسش چرا اين و يا آن شكل تظاهر تضاد طبقاتى‏‏ پديد آمده است، پاسخ علمى‏‏ داده مى‏‏شود. مثلاً چرا تظاهر نبرد طبقاتى‏‏ در گذشته، عمدتاً شكل مذهبى‏‏ و ارتدادى‏‏ داشته‏است.

شناخت و درك از ريشه علّى‏‏ وجود تضاد طبقاتى‏‏، بايد در هر تحليل توده‏اى‏‏ خود را بنماياند. درغير اين‏صورت، تحليل در سطح تحليل غيرماركسيستى‏‏ باقى‏‏ مى‏‏ماند و جايى‏‏ در مطبوعات ماركسيستى‏‏ ندارد.

«شاه غرق اين فساد بود … و بر فرض هم اگر مى‏‏خواست تن به رفرم و اصلاحات بدهد و خود را عقب كشيده و مملكت را به دست قانون بسپارد، اين فرصت را … در ابتداى‏‏ سال ٥٦ از دست داده بود. …

در حاليكه شايد – به صورت يك فرض – اگر شاه در همان ابتداى‏‏ سال ٥٦ بجاى‏‏ اين بازى‏‏ها و فريب‏ها مى‏‏رفت به دنبال همان طرح مجلس ملى‏‏ و سپردن كشور به دست مردم، مى‏‏توانست سرنوشت ديگرى‏‏ را براى‏‏ خودش و سلطنتش رقم بزند. …» (راه توده شماره ١٨١، ٢٧ خرداد ١٣٨٧).

رفتن و يا نرفتن شاه به دنبال اين يا آن طرح، به اين يا آن سو، كه راه‏توده به صورت «يك فرض» مطرح مى‏‏سازد، از نادانى‏‏ نبود، از جهت حفظ منافعى‏‏ بود، كه حركت او را به اين سو ضرورى‏‏ و الزامى‏‏ و به آن سو ممنوع مى‏‏ساخت. تصميم شاه، و همچنين عملكرد حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ در ايران كنونى‏‏، كه درواقع مخاطب اصلى‏‏ هشدارى‏‏ است كه راه توده در سرمقاله شماره ١٨١ بيان مى‏‏دارد، تصميمى‏‏ ذهنى‏‏ و يا اخلاقى‏‏ نبوده و نيست. ريشه در عينيت منافع طبقاتى‏‏، ريشه در شرايط اقتصادى‏‏، در چگونگى‏‏ مالكيت بر ابزار توليد داشت و دارد. در مركز پديده‏ها در ايران كنونى‏‏ نيز مسئله ”حل مالكيت بر ابزار توليد“به سود سرمايه‏دارى‏‏ حاكم و دستيابى‏‏ به انباشت سرمايه و سود استثنايى‏‏ توسط آن، قرار دارد، چنانكه در زمان سلطنت نيز چنين بود.

چگونه مى‏‏توانست سرمايه‏دارى‏‏ فربه شده كنونى‏‏ در جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ايران به اين چنان قدرت اقتصادى‏‏ و سياسى‏‏ دست يابد، بدون سركوب آزادى‏‏هاى‏‏ قانونى‏‏، بدون غارت مافيايى‏‏ و رانت‏خوارانه؟ دسترسى‏‏ به اين هدف، علت ريشه‏اى‏‏ و وجودى‏‏ ”جنگ‏طلبى‏‏“ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ در ايران را تشكيل مى‏‏دهد كه سال‏هاست، در داخل و خارج از ايران اعمال مى‏‏شود! و راه توده مايل است ”جنگ‏طلبى‏“ را تنها به عملكرد يك جناح حاكميت محدود سازد.

ماركس نقش سرمايه‏داران را در نظام سرمايه‏دارى‏‏، چنين توصيف مى‏‏كند: «نقش سرمايه‏دار … ايفاى‏‏ نقشى‏‏ است كه منطق سرمايه‏ حكم مى‏‏كند. آن‏ها مختار نيستند، بلكه ”ماسك‏هاى‏‏ خصلت [نظام حاكم] اقتصادى‏‏“ [هستند]». (كليات ماركس/انگلس، جلد٢٣، صفحه ١٦٣، به زبان آلمانى‏‏) شخصيت تاريخى‏‏ آن‏ها ناشى‏‏ از فرديت- انديويدوآليته آن‏ها نيست، بيان وظيفه‏اى‏‏ است، كه بايد توسط آن‏ها در مرحله تاريخى‏‏ مشخص به مورد اجرا درآيد. فرديت آن‏ها آب و رنگ، زير و بم، درجه سبعيت و رئوفت و … آن‏ها را در ايفاى‏‏ نقششان تعيين مى‏‏كند. تفاوت ارزيابى‏‏ و تاريخ‏شناسى‏‏ ماركسيستى‏‏ از ارزيابى‏‏ و تاريخ‏شناسى‏‏ بورژوايى‏‏ از نقش اسكندر و ناپلئون و ”شاه“ و حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ در ايران كنونى‏‏ …، در برداشت فوق نهفته است.

”اصلاحات“ در زمان دولت محمد خاتمى‏‏ و همچنين در دوران كنونى‏‏ ازاين‏رو ممكن نبود و نيست، زيرا سرمايه‏دارى‏‏ حاكم به‏طور عينى‏‏ نمى‏‏توانست و نمى‏‏تواند با پذيرش آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏، در مركز آن اصل ٢٦ قانون اساسى‏‏، به منافع رانت‏خوارانه و مافيايى‏‏ خود دست‏يابد و اكنون با نقض غيرقانونى‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏ به غارت رسمى‏ ثروت‏ها ملى‏‏ ايران بپردازد. با تن دادن به خواست مردم، حاكميت مافيايى‏‏ اقتصاد رانت‏خوار به خطر مى‏‏افتاد و مى‏‏افتد. غارت مافيايى‏‏ و سركوب غيرقانونى‏‏ در ايران در دهه‏هاى‏‏ اخير، وحدتى‏‏ ديالكتيكى‏‏ و جداناپذير را تشكيل مى‏‏دهند.

تفاوت داستان‏سرايى‏‏ و تحليل ماركسيستى‏‏

در ايران، سرمايه‏دارى‏‏ حاكم از بعد از جنگ عراق عليه ايران، يعنى‏‏ در قريب به دو دهه گذشته، با اجراى‏‏ سياست ”تعديل اقتصادى‏‏“ به نقض قانون اساسى‏‏ بيرون آمد از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ پرداخته و شرايط قانونى‏‏ براى‏‏ برپايى‏‏ يك اقتصاد ملى‏‏ دمكراتيك را ازبين برده است. اكنون سرمايه‏دارى‏‏ حاكم، همين سياست را با ”حكم حكومتى‏‏“ تيرماه ٨٥ آيت‏الله خامنه‏اى‏‏ به سياست رسمى‏‏ كشور تبديل كرده و نقض ضدانقلابى‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏ را ”انقلاب اقتصادى‏‏“ ناميده است. تدارك اين اقدام غيرقانونى‏‏ در تمام اين سال‏ها از اين طريق عملى‏‏ شد، كه نيروى‏‏ راست در حاكميت توانست با نقض ديگر اصول قانون اساسى‏‏، در مركز آن اصل ٢٦، آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك و حقوق قانونى‏‏ مردم را پايمال ساخته، اقتصاد ملى‏‏ كه مى‏‏توانست با برخوردارى‏‏ از شرايط دمكراتيك و قانونى‏‏ به حربه براّيى‏‏ براى‏‏ حفظ و تحكيم استقلال كشور تبديل شود، بدست مافياى‏‏ اقتصادى‏‏ و رانت‏خوار به ورشكست كشانده و حال با اجراى‏‏ نسخه نوليبرال امپرياليستى‏‏ درباره ”خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏“، شرايط عينى‏‏ برباد دادن استقلال اقتصادى‏‏ و سياسى‏‏ كشور را بوجود آورده است. منافع عينى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ حاكم بر ايران، ريشه وجودى‏ پديده‏هايى‏‏ است، كه در دوران كنونى‏‏ بر ايران حاكم است، و ”راه توده“ lمی پندارد که ”جنگ‏طلبی“ را باید تنها به عملکرد یک جناح حاکمیت محدود ساحت، كه با بركنارى‏‏ اين دولت و بر سر كار آمدن دولت ديگر، كه مضمون ”سرمقاله“ نشريه را نيز تشكيل مى‏‏دهد، انگار حل خواهد شد. همان «فرضى‏‏» كه درباره عملكرد رژيم شاه تا پيش از پايان سال ٥٦ نيز مطرح مى‏‏سازد.

ارتباط بين سركوب آزادى‏‏ها و حقوق دمكراتيك قانونى‏‏ مردم و نقض اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏، آن واقعيت- حقيقت، آن تضاد اصلى‏ دوران كنونى‏ است، كه بدون درك و پايبندى‏‏ به برداشت ماركسيستى‏ از وقايع‏، در پس پرده باقى‏‏ مى‏‏ماند و در داستان‏سرايى‏‏ افشا نمى‏شود. دقيق‏تر، داستانسرايى‏‏ به پرده استتار حقيقت تبديل مى‏گردد. نصحيت‏ و پند و اندرزها را نمى‏‏توان جايگزين تحليل طبقاتى‏‏ نمود و رهنمودهاى‏‏ ضرورى‏‏ در خدمت حفظ منافع واقعى‏‏ مردم و مصالح ملى‏‏ ايران را از آن‏ها استخراج كرد. با داستانسرايى‏ نمى‏توان ديالكتيك و توامان بودن مبارزه عليه سركوب آزادى‏هاى‏ قانونى‏، در مركز آن اصل ٢٦، و دفاع از اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك، در مركز آن اصل ٤٤ قانون اساسى‏ را مستند ساخت و براى‏ برپايى‏ اتحادهاى‏ وسيع اجتماعى‏، بين قشرها و طبقات داراى‏ منافع مشترك، كوشيد!

داستان‏سرايى‏، خواسته يا ناخواسته، به جانبدارى‏‏ از يك جناح در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ در ايران توسط ”راه توده“ منجر مى‏گردد. جناحى‏، كه مى‏‏خواهد راه اجراى‏‏ نسخه نوليبرال امپرياليستى‏‏ را ”صلح‏طلبانه“تر از جناح ”جنگ‏طلب“ هموار سازد. طرح فرض‏هاى‏‏ محال نه از آن‏رو در برداشت ماركسيستى‏‏ جايى‏‏ ندارند، زيرا تنها وقت گذرانى‏‏ و برباد دادن نيرو هستند، بلكه از اين جهت، كه نيرو و توان را به سو و جهت نادرست كشانده و آن را منحرف ساخته و شناخت حقيقت و همچنين تشخيص متحدان در مبارزه روز را سخت‏تر و يا حتى‏‏ براى‏‏ دورانى‏‏ غيرممكن مى‏‏سازد.

تا آنجا كه راه توده به طور جدى‏‏ در جستجوى‏‏ متحدان در نبردهاى‏‏ اجتماعى‏‏ است، كه جستجويى‏‏ بجا و درست است، با بكار گرفتن شيوه داستانسرايى‏، به اين امر اعتراف مى‏‏كند، كه از درك انديشه توده‏اى‏‏ درباره ضرورت ايجاد اتحادهاى‏‏ اجتماعى‏‏ و برپاساختن جبهه‏هاى‏‏ متحد دمكراتيك و ترقى‏‏خواهانه براى‏ مبارزات اجتماعى‏‏ نيز فاصله بسيار دارد. پايه و اساس انديشه توده‏اى‏‏ در اين‏باره را پايبندى‏‏ به تحليل علمى‏‏ و انقلابى‏‏ و مستقل حزب طبقه كارگر تشكيل مى‏‏دهد.




نام بحران، سرمايه‏دارى‏‏‏ است
راه خروج، سوسياليسم است!

بحران مالى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ در هفته‏هاى‏‏‏ اخير به مركزى‏‏‏ترين و هيجان انگيزترين خبر در رسانه‏هاى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ و در سراسر جهان تبديل شده است. احزاب چپ، ازجمله ايرانى‏‏‏ نيز در اين زمينه مطالب بسيارى‏‏‏ منتشر ساخته‏اند.

براى‏‏‏ درك خصلت واقعه، تنها برشمردن آن كافى‏‏‏ نيست، بلكه جنبش توده‏اى‏‏‏ بايد آن را از دو منظر ويژه نيز مورد توجه قرار دهد. دو منظرى‏‏‏ كه در خدمت مبارزات مردم ايران براى‏‏‏ دستيابى‏‏‏ به حقوق قانونى‏‏‏ و آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمكراتيك و همچنين گشودن راه رشد اقتصادى‏‏‏ ملى‏‏‏ و دمكراتيك براى‏‏‏ ايران مى‏‏‏باشد.

بحران مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ و راه حل‏هاى‏‏‏ پيشنهاد شده

١- سران و مسئولان دولتى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏، بوش، مركئل، برواون، زاركوزى‏‏‏ و … و ارگان‏هاى‏‏‏ رسمى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ در جهان، بانك جهانى‏‏‏، صندوق بين‏المللى‏‏‏ پول، اتحاديه اروپا و …، يك صدا اعتراف مى‏‏‏كنند، كه فروپاشى‏‏‏ نظام مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ ريشه در سياست مالى‏‏‏ اسپكولاتيف speculativ و سوداگرانه‏‏ در بورس‏ها دارد، كه نظام مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ به‏ويژه در دو تا سه دهه اخير دنبال كرده است. يعنى‏‏‏ سياست ”نوليبراليسم“، كه خواستار «آزادسازى‏‏‏» بى‏‏‏بندوبار و افسارگسيخته سرمايه مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ در جهان از همه بندها و محدوديت‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. سرمايه سوداگر مالى‏‏‏ خواستار آن است، كه هيج بند و قانون و محدوديت براى‏‏‏ ”تحرك“ و ”شناورى‏‏‏“ آن در بازار وجود نداشته باشد و هيج مرجعى‏‏‏ به كنترل آن نپردازد. سياستى‏‏‏ كه خود به آن نام ”توربو كاپيتاليسم“ داده است.

٢- همين محافل همچنين اعتراف مى‏‏‏كنند، كه ”اقتصاد اوليه“، يعنى‏‏‏ بخش توليدى‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏، از اين طريق زير فشار اين بحران مالى‏‏‏ قرار گرفته است، كه به علت ورشكستگى‏‏‏ بانك‏ها، از دريافت اعتبارهاى‏‏‏ لازم محروم شده است. اين امر به محدود و يا حتى‏‏‏ قطع توليدات و نهايتاً به فروپاشى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ كشورها خواهد انجاميد. امرى‏‏‏ كه در رشته خودرو سازى‏‏‏ آغاز شده است. مثلاً در آلمان، كارخانه اوپل و همچنين ب ام و، كاركنان خود را به مرخصى‏‏‏ اجبارى‏‏‏ فرستاده‏اند.

٣- از اين‏رو محافل فوق‏ با سرعتى‏‏‏ چشم‏گير دست بكار شده و در طول چند روز صدها ميليارد دلار و يورو براى‏‏‏ تزريق به بانك‏ها و سيستم مالى‏‏‏ فروريخته، به تصويب رساندند. بوش و شركاء ٧٠٠ ميليارد دلار، برووان ٣٦٠ ميليارد پوند، مركئل، ٥٠٠ ميليارد يور و …

اين ارقام نجومى‏‏‏ را «بسته نجات» ناميدند و در اختيار بانك‏ها قرار دادند و مى‏‏‏گويند كه با وضع قوانين، به نظام مالى‏‏‏ «نظمى‏‏‏ نوين» خواهند داد، تا ديگر چنين وضعى‏‏‏ بوجود نيايد.

اميدوارند كه از اين طريق بانك‏ها دوباره قادر به اعطاى‏‏‏ اعتبار شده و زنجيره اقتصادى‏‏‏ گسيخته، دوباره بحركت درآيد.

نام بحران، سرمايه‏دارى‏‏‏ است!

پرسشى‏‏‏ كه مطرح است، آنست كه اين بودجه‏هاى‏‏‏ نجومى‏‏‏ را چه كسى‏‏‏ بايد تامين كند؟ اسكناس به چاپ خواهد رسيد، كه البته چنين خواهد شد، اما در طول زمان بايد مردم و زحمتكشان اين كشورها و به طريق اولى‏‏‏ بايد مردم و اقتصاد كشورهاى‏‏‏ جهان سوم، اين پرداخت‏ها را با مواد خام ارزان خود، با توليدات و با خدمات خود تامين كنند. يعنى‏‏‏ با توليد ملى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ خود، با به حراج گذاشتن ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ خود. در ايران بايد مردم عمدتاً با نفت خام و حراج بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد، هزينه سياست ضدانسانى‏‏‏ نوليبراليستى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ و هزينه عملكرد مجريان اين سياست را در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ بپردازند!

راه‏حلى‏‏‏ كه توسط دولت‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ براى‏‏‏ بحران ساختارى‏‏‏ نظام مالى‏‏‏ كشورهايشان انتخاب شده است، بازگشت از سياست نوليبراليسم نيست، حتى‏‏‏ اگر براى‏‏‏ دولت‏هايشان حق كنترل عملكرد بانك‏ها‏ را هم به تصويب برسانند. با اين ”راه‏حل“، يعنى‏‏‏ با تقسيم ثروت از پائين به بالا، كه همان ”نبرد طبقاتى‏‏‏ از بالا“ است، بحران ساختارى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ در جهان تعميق مى‏‏‏يابد. براى‏‏‏ تامين اين بودجه‏هاى‏‏‏ نجومى‏‏‏ بايد درجه استثمار تشديد گردد. بايد غارت نوليبرالى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ جهان و محيط زيست فزونى‏ يابد. راه‏حلى‏‏‏ كه بحران بعدى‏‏‏ را تدارك مى‏‏‏بيند! اين، نتيجه منطقى‏‏‏ اين به اصطلاح راه حل مى‏‏‏باشد.

محافل حاكم بر كشورهاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ حتى‏‏‏ نخواستند به جاى‏‏ تزريق پول به نظام مالى‏‏ فروريخته، مثلاً با ارايه مستقيم اعتبارهاى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ دولتى‏‏‏ به ”اقتصاد اوليه“، از طريق بانك مركزى‏‏‏ و ديگر‏ بانك‏هاى‏‏‏ دولتى‏‏، بطور مستقيم نيازهاى‏‏‏ اعتبارى‏‏‏ ”اقتصاد اوليه“ را تامين سازند. امرى‏‏‏ كه به معناى‏‏‏ روگرداندن از نسخه نوليبرال سرمايه‏ مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ مى‏‏‏بوده است.

وظيفه ملى‏‏‏ در ايران در شرايط كنونى‏‏‏

ترديدى‏‏‏ نبايد داشت، كه قطع فورى‏‏‏ اجراى‏‏‏ نسخه نوليبرال ”خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏“، كه به تلاشى‏‏‏ قدرت متمركز اقتصادى‏‏‏ دولتى‏‏‏ مى‏‏‏انجامد و امكان دفاع از استقلال اقتصاد و ملى‏‏‏ ايران را برباد مى‏‏‏دهد، عمده‏ترين وظيفه در شرايط كنونى‏‏‏ در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران مى‏‏‏باشد. ايجاد امكان تاراج ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ ايران توسط سرمايه مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏، از طريق فروش بخش اقتصاد دولتى‏‏‏ در بورس سهام و اوراق بهادار، بزرگ‏ترين نابخردى‏‏‏ است، كه مى‏‏‏تواند در شرايط فروپاشى‏‏‏ نظام مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ انجام شود. به اثبات رسيدن نادرستى‏‏‏ سياست نوليبرال و عليه منافع كشور و مردم بودن نتايج آن، آنچنان برملا و عريان شده است، كه هر قدمى‏‏‏ در راستاى‏‏‏ اجراى‏‏‏ اين برنامه ضدانسانى‏‏‏، خيانتى‏‏‏ عليه مردم ميهن ما و استقلال كشور است.

ازاين‏روست، كه مبارزه براى‏‏‏ قطع اجراى‏‏‏ برنامه ”خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏“ در ايران به اصلى‏‏‏ترين صحنه نبرد و به مركزى‏‏‏ترين خواست ملى‏‏‏ و دمكراتيك مردم تبديل شده است. مبارزه‏اى‏‏ كه با بحران نظام مالى‏‏ در كشورهاى‏‏ امپرياليستى‏‏، از امكان و انگيزه مضاعف برخوردار شده است. مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ و دمكراتيك و موضع‏گيرى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ عليه سرمايه‏دارى‏‏‏ مجرى‏‏‏ نسخه امپرياليستى‏‏‏، جفت توامان و تفكيك‏ناپذير وظيفه‏اى‏‏‏ است، كه در برابر نيروهاى‏‏‏ ملى‏‏‏ و ميهن‏دوست، از زحمتكشان شهر و روستا، زنان و جوانان و همه قشرهاى‏‏‏ بينابينى‏‏‏ و سرمايه‏دارى‏‏‏ ملى‏‏‏در ميهن قرار دارد.

راه حل، سوسياليسم است!

فروپاشى‏‏‏ نظام مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ و تداوم كوشش محافل امپرياليستى‏‏‏ براى‏‏‏ قراردادن هزينه‏هاى‏‏‏ مالى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ (بيكارى‏‏‏، فقر و درماندگى‏‏‏ توده‏هاى‏‏‏ ميليونى‏‏‏) آن بر دوش مردم كشورهاى‏‏‏ متروپل و پيرامونى‏‏‏، يك بار ديگر ضرورت پايان بخشيدن به نظام غارتگر سرمايه‏دارى‏‏‏ را به اثبات مى‏‏‏رساند. نظامى‏‏‏ كه با استثمار و غارت استعمارگرانه نوليبرالى‏‏‏ خلق‏هاى‏‏‏ جهان، انحطاط اخلاقى‏‏‏ و ناتوانى‏‏‏ ساختارى‏‏‏ خود را براى‏‏‏ تامين نيازهاى‏‏‏ بشريت به نمايش گذاشته است.

”راه‏حلى‏‏‏“ كه محافل حاكمه براى‏‏‏ برطرف ساختن بحران خود‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ساخته به خدمت گرفته‏اند، يعنى‏‏‏ غارت مضاعف زحمتكشان و خوراندن آن به سرمايه‏داران، تا گويا بحران را مهار كنند، به معناى‏‏‏ بازهم بيش‏تر به بند كشيدن انسان و همچنين تشديد بحران محيط زيست، در خدمت ”اقتصاد“ و در واقع در خدمت سود و انباشت سرمايه غارتگران است.

خروج از اين بن بست تاريخى‏‏‏، تنها با برقرارى‏‏‏ سوسياليسم و آزادى‏‏‏ انسان از استثمار فرد از فرد ممكن مى‏‏‏باشد. راه‏حلى‏‏‏ كه در دوران كنونى‏‏‏ ازاين‏رو از مبرميت خاص برخودار است، زيرا نظام سرمايه‏دارى‏‏‏، نه ”پايان تاريخ“، آنطور كه مداحان نوليبراليسم مدعى‏‏‏ بودند، كه بن‏بست تاريخى‏‏‏ است براى‏‏‏ بشريت، براى‏‏‏ تداوم حيات بر روى‏‏‏ زمين!




«زمينه‏هاى‏‏‏‏ لازم براى‏‏‏‏ برگزارى‏‏‏‏ انتخاباتى‏‏‏‏ آزاد»
تضادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ حاكم بر جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏، بار ديگر راه‏حل انقلابى‏‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏‏سازد!

سيد محمد خاتمى‏‏‏‏، در ديدار بمناسبت فعاليت مجدد خبرگزارى‏‏‏‏ كار ايران (ايلنا) و در ارتباط با انتخابات آينده رياست جمهورى‏‏‏،‏ سخنانى‏‏‏‏ درباره «زمينه‏هاى‏‏‏‏ لازم براى‏‏‏‏ برگزارى‏‏‏‏ انتخاباتى‏‏‏‏ آزاد» مطرح ساخت و آن‏ها را «مهم و حساس» تر از نتايج انتخابات ارزيابى‏‏‏‏ نمود.

در سخنان خاتمى‏‏‏‏ دو موضوع متفاوت و در عين‏حال در ارتباط با يكديگر مطرح شده است.

يكى‏‏‏‏ بحثى‏‏‏‏ كه آن را مى‏‏‏‏توان با بيان زنده‏ياد نورالدين كيانورى‏‏‏‏ در ”نگاهى‏‏‏‏ به اوضاع اجتماعى‏‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏، تحليلى‏‏‏‏ از اوضاع كشور و وظايف نيروهاى‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏خواه در شرايط كنونى‏‏‏‏“ (١٣٧٧)، «تضاد علم دين» نام گذاشت و

دوم، بحث درباره زمينه‏هاى‏‏‏ لازم‏ آزادى‏‏‏‏ انتخابات.

در بحث نخست، محمد خاتمى‏‏‏‏ به افشاى‏‏‏‏ «زبان رايج و رسمى‏‏‏‏ [كه] با زبان مطلوب انقلاب فاصله گرفته است»، مى‏‏‏‏پردازد و آن زبان «ظاهرپرستى‏‏‏‏، تمايل به خرافات، گرايش به جنبه‏هاى‏‏‏‏ منفى‏‏‏‏ نوعى‏‏‏‏ صوفيگرى‏‏‏‏ و معنويت گرايى‏‏‏‏ كاذب …» را مورد انتقاد و پرخاش قرار داده و از « كمرنگ شدن و محو تدريجى‏‏‏‏» … «حقايق بلند معنوى‏‏‏‏ و اخلاق» در ايران شكايت مى‏‏‏‏كند و يادآور مى‏‏‏‏شود، كه «روح انقلاب و توصيه‏هاى‏‏‏‏ امام (ره) برپايه دعوت به معنويت، اخلاق، رعايت حق و حقوق و آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ جامعه براى‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏ به جامعه‏اى‏‏‏‏ متدين، پيشرفته، عادلانه و آزاد بود.»

البته در بحث و تضاد بين علم و دين، كه قديمى‏‏‏‏ و در تمام اديان نيز جريان داشته و دارد، و كيانورى‏‏‏‏ نيز در ارزيابى‏‏‏‏ پيش گفته به آن باز مى‏‏‏‏گردد و توضيح مى‏‏‏‏دهد، جنبش توده‏اى‏‏‏‏ جانبدار و متحد پابرجا، متين و قدرتمند آن نيروهايى‏‏‏‏ است، كه جانب علم و ترقى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشند و براى‏‏‏‏ برپايى‏‏‏‏ «جامعه‏اى‏‏‏‏ پيشرفته و عادلانه و آزاد» مى‏‏‏‏رزمند. تاريخ حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏‏‏‏ در همه سال‏هاى‏‏‏‏ پيش و پس از پيروزى‏‏‏‏ انقلاب، اين واقعيت تاريخى‏‏‏‏ را به اثبات مى‏‏‏‏رساند. از اين‏رو نيز دفاع از كانديداتورى‏‏‏‏ محمد خاتمى‏‏‏‏ در سال ١٣٧٦ و راى‏‏‏‏ به او در آن دوره، همانقدر جانبدارى‏‏‏‏ از سمت علم و ترقى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ بود، كه در آينده نيز چنين خواهد بود.

اين موضع‏گيرى‏‏‏‏ جنبش توده‏اى‏‏‏‏، موضع‏گيرى‏‏‏‏ دنباله‏روانه نيست. موضعى‏‏‏‏ مستقل و نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ از نبرد طبقاتى‏‏‏‏ حاكم بر جامعه مى‏‏‏‏باشد. لذا اين موضع مستقل، نمى‏‏‏‏تواند و نبايد هم در سطح برخورد اخلاقى‏‏‏‏ باقى‏‏‏‏ بماند. يعنى‏‏ در سطحى‏‏ كه مثلاً يك مسلمان انسان و ميهن‏دوست همانند خاتمى‏،‏ به مسئله «قيموميت بر مردم» مى‏‏‏‏نگردد.

اصلى‏‏‏‏ترين تضاد حاكم بر جامعه، اصلى‏‏‏‏ترين صحنه نبرد اجتماعى‏‏‏‏ است.

فقدان آزادى‏‏‏‏ انتخاب در جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏،‏‏ كه محمد خاتمى‏‏‏‏ برجسته مى‏‏‏‏سازد، اصلى‏‏‏‏ترين تضادى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهد، كه ميهن ما در دوران كنونى‏‏‏ باآن‏ دست بگريبان است. فقدان آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏‏‏، اصلى‏‏‏‏ترين تضاد، و مبارزه براى‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏ به آن، اصلى‏‏‏‏ترين صحنه نبرد اجتماعى‏‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏ در ايران مى‏‏باشد.

فقدان آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏‏‏، نتيجه انقلاب بزرگ مردم در بهمن ٥٧ نيست، كه ارتجاع مى‏‏‏خواهد به مردم القاء كند. فقدان آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏، فقدان زمينه‏هاى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ آزادى‏‏‏ انتخابات، عليرغم اين بزرگ‏ترين دستاورد انقلابى‏ مبارزات اجتماعى‏‏‏ مردم ميهن ما در قرون طولانى‏‏‏، بر ميهن ما حاكم است.

قانون اساسى‏‏‏‏ برآمده از دل انقلاب، حق بيان آزاد عقيده و نظر، حق ايجاد سازمان‏ها و تشكيلات آزاد دمكراتيك و صنفى‏‏ و سياسى‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏ را تثبيت و تضمين كرده است. اصل ٢٦ قانون اساسى‏‏‏‏ در بخش حقوق ملت، آن «زبان انقلاب» است، كه خاتمى‏‏‏‏ فقدان آن را امروز پرخاشگونه برجسته مى‏‏‏‏سازد.

براى‏‏‏‏ شناخت علت اين نابودى‏‏‏‏، بايد به اين پرسش پاسخ داد، كه نابودى‏‏‏‏ حقوق دمكراتيك و قانونى‏‏‏‏ مردم ميهن ما، نابودى‏‏‏‏ «زبان انقلاب»، در خدمت حفظ منافع كدام قشرها و طبقات قرار داشته است، اين نابودى‏‏ ”به سود چه كسانى‏‏‏‏“ و ”عليه منافع چه كسانى‏‏‏“ بوده است؟

«بداخلاقى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ نهادى‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏اخلاقى‏‏‏‏هايى‏‏‏‏ كه گاه رنگ و بوى‏‏‏‏ دين مى‏‏‏‏گيرد»، و خاتمى‏‏‏‏ به درستى‏‏‏‏ به آن‏ها مى‏‏‏‏تازد و آن‏ها را مورد پرخاش قرار مى‏‏‏‏دهد، در خدمت غارت مافيايى‏‏‏‏ سرمايه‏داران فربه شده و اكنون خواستار غارت ثروت‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ متعلق به مردم در بخش دولتى‏ اقتصاد قرار دارد و به سود اين قشرها و طبقات عمل مى‏‏كند. ثروت‏هايى‏‏‏ كه ميراث انقلاب بهمن بوده و از حلقوم امپرياليسم و رژيم سلطنتى‏‏‏- ساواكى‏‏‏ و انصار و اعوان آن بيرون آورده شده بود.

«زبان انقلاب»، بازگرداندن اين ثروت‏ها بود و فاصله گرفتن از اين زبان، همان اجراى‏‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏‏ ”خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏“ است.

مقاومت در برابر اين برنامه، بدنبال فروپاشى‏‏‏ نظم مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ در جهان، از شرايط مساعد جديدى‏‏‏ برخوردار شده است.

نقض غيرقانونى‏‏‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏، قله اين «بداخلاقى‏‏‏‏»، نوك نيزه اين يورش ضد مردمى‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏ به منافع مردم و ميهن انقلابى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهد و از اين رو مبارزه براى‏‏‏‏ بركرسى‏‏‏‏ نشاندن «زمينه‏هاى‏‏‏‏ [قانونى‏‏‏‏] لازم براى‏‏‏‏ برگزارى‏‏‏‏ انتخاباتى‏‏‏‏ آزاد»، همان صحنه اصلى‏‏‏‏ترين نبرد اجتماعى‏‏، يعنى‏‏‏‏ مبارزه براى‏‏‏‏ خلع يد از سرمايه‏دارى‏‏‏‏ حاكم‏‏‏ است. حاكميتى‏‏‏ كه پايمال نمودن حقوق قانونى‏‏‏‏ و دمكراتيك مردم را به تضاد اصلى‏‏ و مبارزه عليه آن را به اصلى‏‏‏ترين صحنه نبرد اجتماعى‏‏ تبديل ساخته است.

روشن است كه خواست فوق را تنها با انقلابى‏‏‏‏ ديگر مى‏‏‏‏توان بر كرسى‏‏‏‏ نشاند و حاكميت خلق را برقرار نمود. اكنون اما بحث بر سر كانديداتورى‏‏‏‏ شخصيتى‏‏‏‏ از درون قشربندى‏‏‏‏ حاكم در ايران است. شخصيتى‏‏‏ از جرگه ”علم“ و جانبدار «جامعه‏اى‏ پيشرفته، عادلانه و آزاد»،‏ كه اما مى‏‏پندارد، كه نبردهاى‏‏ اجتماعى‏‏ تنها در صحنه اخلاقى‏‏‏ جريان مى‏‏يابد. تجربه روزمره اما مى‏‏آموزد، كه نبردهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ را تنها با ابزار اخلاقى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏توان با موفقيت به پايان رساند. ناكامى‏‏ جنبش اصلاحات ريشه در اين واقعيت داشت. بدون سازماندهى‏‏ مردم در احزاب سياسى‏‏ مدافع منافع طبقاتى‏‏ قشرها و گروه‏هاى‏‏ مختلف جامعه، جنبش اصلاحات فاقد اهرم اعمال قدرت مردم بود. جنبش اصلاحات نتوانست با اهرم ”اخلاقيات“ غارتگران‏ را به عقب‏نشينى‏‏ و صرفنظر كردن از منافع خود به سود مردم قانع و وادار سازد. براى‏‏ به تصويب رساندن «لوايح دوگانه اختيارات رئيس جمهور»، جنبش اصلاحات به اهرم حضور و شركت مردم در مبارزه روزمره نياز داشت. شرطى‏‏ كه بدون سازماندهى‏‏ مردم دست نيافتنى‏‏ است.

اخلاق ضدانقلابى‏‏‏‏ كه در سخنان خاتمى‏‏ مورد خطاب قرار گرفته است، ابزار ايدئولوژيك حاكميت ضدانقلاب است. براى‏‏‏‏ نفى‏‏‏‏ آن، براى‏‏‏‏ دفع آن، بايد قدرت سياسى‏‏‏‏ نهفته در پشت آن را نفى‏‏‏‏ و دفع نمود. و اين، بدون مبارزه براى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ و دمكراتيكِ تثبيت و تضمين شده در قانون اساسى‏ جمهورى‏ اسلامى‏‏‏‏ ايران، بدون افشاى‏‏‏‏ اهداف سوداگرانه پايمال كنندگان اين حقوق، ممكن نخواهد شد.

مبارزه عليه سركوب حقوق دمكراتيك مردم، عليه استبداد حاكم و مبارزه عليه غارت منافع و ثروت‏هاى‏‏‏‏ مردم، وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏ و تفكيك‏ناپذيرى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهند.

شركت فعال و هوشمندانه در اين مبارزه طبقاتى‏‏‏‏، وظيفه همه قشرها و طبقات مردم‏ و ميهن‏دوست و احزاب طبقاتى‏‏ ‏آنان، به ويژه جنبش توده‏اى‏‏‏ است. مبارزه‏اى‏‏‏‏ كه بايد در اتحادهاى‏‏‏‏ وسيع اجتماعى‏‏‏‏ فرجامى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ بيابد.

براى‏‏ مطالعه اصل سند ”نگاهى‏‏‏‏ به اوضاع اجتماعى‏‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏، تحليلى‏‏‏‏ از اوضاع كشور و وظايف نيروهاى‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏خواه در شرايط كنونى‏‏‏‏“،٢٢ تيرماه ١٣٧٧، ص ٧٢، نشر اخگر، ١٣٨١ به آدرس اينترنتى‏‏ زير http://10mehr.org/wordpress/LibraryBooks/Siassi/Kianouri-pireMa.pdf مراجعه شود.