نوگرایی یا نفی گرایی؟
نوگرایی بر چه اساس؟

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۷ (۲۸ مهر)
واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

مقدمه

مولوی: “هر نفس نو می شود دنیا و ما    بی خبر از نو شدن اندر بقا”

تلاش های نوگرایی همواره همراه و همزاد ايدئولوژي و جنبش مارکسیستی از آغاز شکل گیری آن بوده است. درکی که ما از سوسیالیسم داریم دائما در ارتباط با عمل و پراتیک زندگی تغییر می کند و در حال تکامل است. جهان بینی مارکسیستی چیزی جز نظرات منسجم برای تفسیر و تغییرِ جهان، محیط طبیعی و اجتماعی- اقتصادی در راه سعادت بشری و “انسانی کردن انسان” نیست!

هستند هنوز بسیاری که با درک غیر علمی، غیر دیالکتیکی، غیر منعطف، جزم گرا و خشک از مارکسیسم،  مارکسیسم را به دین و مذهب مورد پرستش بدل کرده اند تا یک ايدئولوژي پویا، برّا و کارّا برای رهایی دربندان استثمار و استعمار. مسلم است که مارکسیسم شامل یک سری قواعد و احکام منجمد، جزمی و جبری نیست. درکی مکانیکی، متافیزیکی، دوالیسمی “دویی”، قادر به دیدن رابطه دیالکتیکی مارکسیستی پدیده ها نیست.

چنین برداشت به کلی با روح طراوت بخش، کنجکاو، جستجوگر و انسانی مارکسیسم که برای نجات بشر از هر نوع بند عینی و ذهنی میکوشد بیگانه است. فلسفه علمی مارکسیسم یعنی ترکیب دیالکتیکی علم و فلسفه. صفت علمی بودن ان فقط برای خالی بودن عریضه نیست، بلکه تاکید به خصلت علمی آن و جدا شدن و فاصله گرفتن از انواع دیگر سوسیالیسم مثل تخیلی، ذهنی، مذهبی، ملی و غیر علمی است. مارکسیسم دائما با تکاملِ علم و تنظیم و انسجام دیالکتیکی نتایج شاخه های مختلف علوم خود را همچون یک جهان بینی واحد تکامل می دهد. مارکسیسم با رشد علم، رشد و تکامل می یابد و مدام در حال تغییر است. و حتا با  استفاده از تجربیات تاریخی و اسلوب دیالکتیکیِ خود به تکمیل علم در جاهایی که علم هنوز نظر قطعی نداده است کمک می کند.

هیچ کسی نمی تواند نقش مارکسیسم را در تکامل شاخه های جدید علوم همچون اقتصاد، روانشناسی، فرهنگ شناسی، جامعه شناسی، زبانشناسی و فلسفه و غیره انکار کند

بدین ترتیب یک مارکسیست متشكل انقلابی به ایدئولوژی به عنوان یک سری قوانین دگم و خشک نگاه نمی کند. او ایدئولوژی را نه برای تزیین محافل زیبا خود، بلکه برای نجات بشر از بندهای استثماری و استعماری می خواهد. این هدف او را وامیدارد که  از تقدس و پرستش ایدئولوژی دوری کند و به فکر پویایی و کارایی آن در عمل باشد.

بنابراین مسلم است که یک مارکسیست واقعی به عوامل خارج از ايدئولوژي خود بی تفاوت نیست.

عواملی خارجی که موجب عکس العمل یک نظام فکری می شود

عوامل خارجی تاثیر گزار

هر چند که یک نظام فکری با یک موجود و ارگانیزم بیولوژیک زنده تفاوت دارد، ولی می توان برای فهم بهتر این مطلب از این مقایسه و قرینه سازی (analogy) استفاده آموزشی کرد.

هر سیستم و نظام فکری برای ادامه حیات خود احتیاج دارد که خود را با شرایط خارج از سیستم وفق بدهد. جهان خارج دائما در حال تغییر و تحول است. و اگر سیستم ها و نظام های فکری لزوم انطباق دادن خود را با شرایط جدید نفی کنند و یا دیر متوجه این نیاز بشوند عواقب واثرات ان غیر قابل  پیشبینی است.

سیستم و نظام فکری باید توانایی واکنش مناسب در برابر دخالت یا “مزاحمت” هر عامل خارجی را به اشکال مختلف داشته باشد.

عوامل خارجی را میتوان به چهار دسته عمده تقسیم کرد

۱  عواملی که سیستم و نظام فکری به وجود ان مثل انسان به هوا احتیاج دارد. سیستم باید به جذب این عوامل بدون قید و شرط و ملاحظه اقدام کند. در این مورد مشخص که نوشته ما در باره نظام فکری و جهان بینی مارکسیسم است، می توان از نقش مهم ارتباط دائمی مارکسیست ها با توده های زحمتکش و  آگاه شدن از رنج ها و نگرانی های آن ها یاد کرد (شکل و چگونگی این ارتباط می تواند متفاوت باشد). یا همان طور که ارانی  گفت: “اگر مردم را نشناسيم، راه رخنه در روح آن ها را نخواهيم يافت و كوشش ما به هرز خواهد رفت”. نبود و یا کاهش کیفیت این ارتباط بدون شک بر پویایی و زنده بودن احزاب انقلابی مارکسیستی مانند انسان مریضی که به کم خونی دچار است تاثیر می گذارد. حزب انقلابی بدون ارتباط با توده ها را می توان به سربازی تشبیه کرد که با از دست دادن دست ها، شنوایی و بینایی خود در جنگ جهانی دوم، درک خود از دنیای بیرونی را مانند خواندن یک رمان می دانست. مسلم است که یک رمان با همه جذابیت و توصیف دقیق واقعیت، با خود واقعیت یکسان نیست.

۲-  این دسته از عوامل برای حیات سیستم و نظام فکری لزوم فوری ندارد، ولی در دراز مدت نظام فکری نمی تواند بدون آن ها به حیات خود ادامه بدهد.  نظام فکری باید بتواند نکات مفید این عوامل را بعد از تجزیه و تحلیل جذب و باقی مانده آن را دفع کند. وقتی ما از نظام فکری و جهان بینی مارکسیسم صحبت می کنیم، این می تواند استفاده خلاق و انتقادی از آخرین دستاوردها و نتایج علمی باشد. چون در حال حاضر قسمت اعظم علم تحقیقی و پژوهشی زیر نظر مستقیم امپریالیست ها صورت می گیرد، باید به دقت جنبه های ایدآلیستی و غیر دیالکتیکی را که عموماً برای توجیه سیستم بهره کشی است، بدور انداخت و هسته درست آن را مورد استفاده قرار داد. همان طور که مارکس با استفاده خلاق از دیالکتیک هگل و ماتریالیسم فويرباخ به کاربرد و به طور درست آن را در دسترس ما قرار داد. ما هم با تکیه به علم و دور انداختن پوسته خرافی و بورژوازی آن باید دائما از آخرین نتایج علمی برای تکامل ايدئولوژي مارکسیسم استفاده کنیم.

۳  عواملی که سیستم و نظام فکری نباید وجود آن ها را نفی کند، بلکه باید با اذعان به موجودیت آن ها خود را برای دفاع در مقابل حمله آن ها آماده کند.

هدف این عواملِ آشتی ناپذیر “انتاگونیستی”، منهدم کردن و از بین بردن سیستم است

وقتی ما از نظام فکری و جهان بینی مارکسیسم صحبت می کنیم، مي توانيم از نمودهای این تلاش دشمنانه، از تلاش امپریالیست ها برای نابودی فیزیکی کمونیست ها و یا از طرف دوستان دانشگاهی شان سخن گفته كه به صورت فکری و در عمل، و به شکل مبارزه ایدئولوژیک مي كوشند به هدف تضعیف نظام فکری مارکسیسم دست يابند.

٤- بخش چهارم مربوط به آن دسته عواملی می شود که ارادی نیست. یا حداقل اراده آن در دست یک نفر و یا یک گروه نیست. تغییر شرایط محیط زیستی، اجتماعی- اقتصادی از این دسته هستند. طبیعی است وقتی  که یک ايدئولوژي ادعاي انعکاس منسجم تضادهای عینی (شکلی و مضمونی) در جامعه را دارد، باید به تغییرات این تضاد در هر سطحی  عکس العمل متناسبی بدون کندی و بدون شتاب بی حساب از خود نشان بدهد. این همان انطباق و سازگاری با محیط پیرامون خود است که با نفی فرق اساسی دارد.  به قول مولوی، “نه چنان مرگی که در گوری روی    “‌مرگِ تبديلی‌” که در نوری روی”.

انطباق یعنی حفظ کلی سیستم، ولی تکامل دادن اجزایی که بتواند به تغییر محیط جواب بدهد و پایین آوردن حساسیت اجزایی که با تغییر محیط مانند گذشته لزوم به آن نیست.

با توجه به علم و آگاهی از این عوامل تاثیرگزار، گروه های مختلف سعی کرده اند که به این “تحریکات” و “مزاحمات” برونی جواب مناسب بدهند. در زیر به فهرست این گروه ها و بررسی تلاششان برای سازگاری ایدئولوژیک با تغییر محیط می پردازیم.

گروه های مختلف تغییرخواه

مولوی: “نوبت کهنه فروشان درگذشت    نوفروشانیم و این بازار ماست”

تاریخ به ما نشان داده است که در مجموع  سه دسته “نو فروشان” عموماً سعی می کنند که ایدئولوژی مارکسیسم را به بهانه  تغییر محیط،  ولی برای توجیه تسلیم طلبی خود و یا برای “محبوب” کردن دانشگاهی و “آکادمیک” مارکسیسم و یا برای دفاع از منافع طبقات بهره کش تغییر دهند.

گروه اول شامل سوسیال دموکرات هایی است که خیلی زود با خیالی و بیهوده خواندن نیاز به انقلاب سیاسی- اجتماعی برای تغییر نظام سرمایه داری، می خواستند مارکسیسم را در جهت دیگری سوق بدهند. این گروه در طول تاریخ نسبتاً کوتاه جنبش کارگری همواره تغییرات را در هر مرحله نه برای تکامل مارکسیسم، بلکه برای دوری از اهداف اولیه آن خواسته است و عملی کرده است.

به مدت زمان نسبتا طولانی این گروه در مجموع به دلایل بسیاری از شرایط مناسب رشد برخوردار بوده است. ولی آهنگ رشد این گروه در لحظه حاضر منفی است.هر چند که کم نبودند افرادی که با دیدن ظاهر پدیده ها بعد پيروزي ضد انقلاب در اردوگاه سوسیالیسم موجود، سوسیال دموکراسی را فرشته نجات بشر خطاب کردند و رشد غیر قابل اجتناب و نا محدود آنرا پیشبینی می کردند.

 گروه دوم دانشگاهیانی هستند که سعی کردند که مارکسیسم را نه به یک فلسفه تغییر، بلکه به یک فلسفه تفسیر تبدیل کنند. البته بدون به دور ریختن همه کارهای آن ها باید اضافه کرد که این دانشگاهیان  خود را ملزم به استفاده از مفاهیم بنیانی و بنیادی مارکسیستی در تحلیل از پدیده ها  نمی بینند و به خوانندگان خود این طور تلقین می کنند که مفاهیم مارکسیستی کاربرد روز در جامعه مدرن ندارد و آن ها را باید با مفاهیم جدید عوض و تکمیل کرد. با وجود تایید و تمجید از بعضی از کارهای مفید و شایسته این گروه باید گفت که این گروه با جمع شدن در محافل دانشگاهی به دور از ارتباط با توده های زحمتکش و با غرق شدن در مسائل جزیی و یا بسیار مجرد و تفاوت قائل شدن میان مارکس جوان و مارکس پیر، مارکس فیلسوف و مارکس انقلابی در مجموع کار مهمی در تکامل مارکسیسم نکرده است. و حتا آنجا که تلاش این گروه به یک مکتب شناخته شده مانند “مکتب فرانکفورت”  انجامید نفوذ آن از محافل محدود دانشگاهی تجاوز نکرد. و اصلا قابل مقایسه با مارکسیسم  به عنوان ایدئولوژی انقلابی زحمتکشان نیست.

حتا بودند در میان آنها کسانی که پنهانی و يا با مخفی کاری و یا با شلوغ کاری تئوریک حذف وظیفه نبرد طبقاتی مارکسیسم را در دستور برنامه خود داشتند و  هنوز هم  دارند. این افراد  می خواهند کمر مقاومتِ زحمتکشان و همبستگی طبقاتی شان را بشکنند و آن ها را از مارکسیسم انقلابی به عنوان وسیله برای رهایی خود محروم کنند.

نتیجه عملی کار فکری این گروه آن می شود که مارکسیستهای کنونی خواستار تغییر جامعه کم کم پیوند و ارتباط خود را با فرهنگ و زبان مارکسیستی از دست می دهند. این گروه در عمل این مفاهیم را از فرهنگ و زبان مشترک ما میزداید و جای آن ها را با مفاهیم غیرطبقاتی، زرین و رنگارنگ “بی خطر” پر می کند. مارکسیستی که دلیری مبارزان و زبان دانشمندان گذشته  خود را نتواند بفهمد، به مارکسیستی “بی خطر” تبدیل می شود.

دسته سوم طبقات بورژوازی و روشنفکران آن است. آن ها همیشه با علاقه عجیبی و اشتیاقي خستگی ناپذیر سعی می کنند تا مارکسیست ها را به “راه راست” هدایت کنند. آن ها دائما ما را نصیحت می کنند که از خودکشی حتمی سیاسی- ایدئولوژیک خودداری کنیم. آن ها ما را دعوت می کنند که واقعیت را آن طور که هست ببینیم و نه آن طور که می تواند باشد. آن ها از ما می خواهند که در چارچوب واقعیت موجود عمل کنیم و دست از خیال پردازی و توهم بر داریم.

آن ها خیرت را تا به آنجا رسانده اند که با اشک تمساح ما را برای عدم انجام این کار به خیانت به زحمتکشان متهم می کنند.  چرا که ما می بایست بفهمیم که یک دولت دموکرات از یک دولت جمهوری خواه در آمریکا و یک دولت کارگر از یک دولت محافظه کار در انگلیس بهتر است. تردیدی نیست که دولت دموکرات از جمهوری خواه  و دولت کارگر از محافظه کار در کل و بطور نسبی کم ضررتر است، ولی این آقایان غافل از این هستند که افکار مارکسیست ها پروازش “از پر مگس” بلندتر و والاتر است و از ان  فراتر می رود. مارکسیست ها خود را در سلول لحظه زندانی نمی کنند و امکان و احتمال امروز را می بینند که می تواند در شرایط خاص و مطلوب ذهنی و عینی به واقعیت فردا تبدیل شود. بنگاه های نظری و آکادمیکِ سرمایه داری دائماً به اشکال مختلف از جمله با تائید آکادمیک مارکسیسم، بخش انقلابی آن را زیر عنوان مدرنیزه کردن مارکسیسم حذف می کنند. طبقات بورژوازی هیچ مسئله ای با مارکسیسم فلسفه ای بدون بار انقلابی آن ندارند. حتا آن ها هم از ماتریالیسم و هم از دیالکتیک می توانند در شرایط مختلف به نفع خود بهره ببرند. مسله اصلی آن ها ماتریالیسم تاریخی است که محتوم به زوال رفتن نظام سرمایه داری را ثابت می کند.

شاید خواننده کنجکاو با خواندن تلاش های ناموفق گروه های مذکور برای “تغییر” مارکسیسم  به این سوال برسد که پس چه کسی و چگونه باید وظیفه تکامل مارکسیسم را بعهده بگیرد؟ در زیر ما به جستجو جواب به این سوال مهم و فهرست کردن بعضی از چالش ها ی مهم روبروی مارکسیست ها می پردازیم.

چه کسی وظیفه تکامل مارکسیسم را بعهده دارد؟

مولوی:
“شب چنين با روز اندر اعنتاق                   مختلف در صورت اما اتفاق
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند       ليک هر دو يک حقيقت مي تنند
هر يکي خواهان دگر را همچو خويش      از پي تکميل فعل و کار خويش”

مسلم است که وقتی جهان اطراف ما تغییر می کند، تعبیر ما، تفسیر ما و راه های تغییر جهان نیز قاعدتا باید تغییر کند. هر چند دیدن و فهمیدن این کار به ظاهر سهل و آسان می نماید، ولی در عمل کاریست صعب و دشوار.

باید گفت که تکامل مارکسیسم بدون وقفه و دائما بعد از مرگ مارکس در جریان بوده و هست. علاوه بر این، بعد از مرگ مارکس بسیاری از مفاهیم جدید به مفاهیم بنیادی مارکسیسم اضافه شده است. احزاب کمونیست و کارگری به هنگام تحلیل و تجزیه اوضاع برای برنامه ریزی عمل در میدان مبارزه طبقاتی بارها به لزوم ابزارهای تکمیلی برای پوست کردن لایه های برونی پدیده ها پی برده اند و در این روند و با توجه به دیالکتیک تئوری و عمل آن ها همواره نکته و ابزار جدیدی به جعبه ابزار تئوریک مارکسیسم اضافه کرده اند. می توان از جمله از کشف مرحله امپریالیسم، اقتصاد نپ، صنعتی سازی، مسئله ملی، جنبش ضد فاشیستی، جنبش آزادیبخش،  راه رشد غیرسرمایه داری، انقلاب ملی و دموکراتیک  وغیره یاد کرد.

بعضی ها با ساده نگری و تقلیل گرایانه به روی ما فریاد می زنند که شما که تغییر جهان و واقعیت های خارجی را می بینید، چرا با تغییر ايدئولوژيک، خود را برای برخورد با جهان نوین آماده نمی کنید؟! 
برای بعضیهای دیگر هم خود نوگرایی  هدف است. آنها نوگرایی صوری را برای فرار از ملالت میخواهند. به قول  مولوی، “هر زمان نو صورتی و نو جمال    تا ز نو دیدن فرو میرد ملال” . آنها برای فرار از کار ” ملال آور” مطالعات و تفکرات عمیق، صورتک نوگرایی به چهره میزنند و با ان “کاهلی ذهنی” خود را می پوشانند.

اول از همه این که آن واقعیتی که ما با حس خود و دماغ ابتدایی درک می کنیم، به ندرت همان است که در کُنه پدیده ها مخفی شده است. بقول مارکس: “اگر ظاهر اشیا با باطن آنها یکسان بود، دیگر لزومی به علم نبود”. پس برای دیدن باطن پدیده ها اول باید آنها را شکافت و پوسته ها و لایه های بیرونی را تراشید تا به باطن آن دست یا فت. و این کار ساده ای نیست و فقط با تسلط به تئوری و اسلوب دیالکتیکی مارکسیستی می توان این کار را با موفقیت اجرا کرد. ما نمی توانیم بدون تئوری وارد عمل شویم، بدون این که بدانیم که چه چیز و برای چه باید تغییر کند. این هم درست نیست که ما تا ابد در بحث های تئوریک غرق شویم و میدان عمل را رها کنیم. کار درست این است که در جریان عمل، تئوری را بارورتر و کارایی آن را موثرتر کنیم. این یک فرایند تکرار شونده دائمی و در ذات خود پایان ناپذیر است. عمل کردن بدون پایه های تئوریک مطمئن و قابل اطمینان همان قدر نادرست است که  تئوری بافی بی سرانجام بدون وارد شدن به میدان عمل. این دو در یک رابطه دیالکتیکی مکمل و محک درستی همدیگر هستند.

دوم، ما بدون ارزیابی و روشن کردن جایگاه خود نمی توانیم  به تحلیل عجولانه و سطحی پدیده ها دست بزنیم. یکی از دستاوردهای بزرگ “کوانتا فیزیک” در این است که به ما نشان داده است که دیدن واقعیت پدیده ها به موقعیت شخص ناظر و زمینه عینی و ذهنی او و ابزار مورد استفاده، رابطه و وابستگی دارد. بنابرین ما باید بدانیم که در کجا ایستاده ایم  و چگونه و با چه ابزاری به مشاهده واقعیت خارجی میپردازیم؟

اگر قطب نمای ما به سمت ستاره زحمتکشان میزان نشود، ما به بیراهه می افتیم. این حرف فقط یک شعار بی محتوا نیست.بلکه تنها راهنمای جستجوگر  طرفدار زحمتکشان در کویر غبار آلود و خشک و عاری از گیاه سرمایه داری است. تفاوت مارکسیست های متشكل انقلابیِ خلاق با “مارکسیست های معمولی”  در مد نظر داشتن منافع حال و آینده طبقات زحمتکش است. و تنها جایگاهی که آن ها برای خود در نبرد طبقات می بینند، در “قشون زحمتکشان” است. ما باید دقیقا بدانیم که در کجا ایستاده ایم و راه به کجا داریم، مقصد ما چیست؟

بنا بر این تکامل ايدئولوژي نمی تواند در محفل های دانشگاهی، خانه های تیمی و یا در اتاق های مطالعاتی انجام گیرد. این تکامل باید در پیوند دائمی با توده ها و در جریان عمل صورت گیرد. یک مارکسیست تشکیلاتی انقلابیِ مانند یک طبیب سرطان می ماند که با مطالعه به تغییر دائمی شکل برونی سلول های سرطانی، محتوا مشترک آن ها را از یاد نمی برد و به موثر بودن دوا و دارو جدید بدون آزمایش ها و بدون ارتباط نزدیک با مریضان و عکس العمل شان  باور ندارد.

بنابراین باید در میدان عمل فهمید که چه قسمت از پدیده مورد  مطالعه ما تغییر کرده است و برای شناخت چگونگی این تغییر به چه ابزار جدیدی نیاز است.

با توجه و رعایت شرایط بالا می توان چالش هایی را که مارکسیست ها با آن روبرو هستند، شناسایی و در باره آن ها با تشکیل سمینارها، بحث های درونی و تبادل نظر و بهره گیری از محققان مارکسیست و صاحب نظر گفتگو کرد و بدین طریق به تکامل مارکسیسم کمک کرد.

نکات چالشی مطروحه و عاجل

به نظر نگارنده این چالش ها را می توان به سه دسته عمده تقسیم کرد.

۱  تکامل تئوری برای تدقیق تحلیل مشخص  از وضیعت مشخص

وقتی از تغییر سرمایه داری کنونی نسبت به گذشته صحبت می کنیم، باید مشخص کنیم که این تغییر در چیست؟ آیا این تغییر یک تغییر شکلی و ظاهری است؟ آیا این تغییر یک تغییر باطنی و ماهوی است؟ اگر ماهوی است چه نمود های ظاهری ما را به این نتیجه می رساند؟ آیا خصلت استثماری و استعماری سرمایه داری تغییر کرده است؟ آیا شکل استثماری سرمایه داری تغییر کرده است؟

روند جهانی سازی امپریالیستی تحت رهبری سرمایه مالی با ایجاد بحران های اقتصادی تا حدودی موفق شده است که تضاد طبقاتی را به تضاد میان زحمتکشان کشورهای سرمایه داری پیشرفته و خلق های زیر ستم در کشورهای “جهان سوم” تبدیل کند. در کشورهای سرمایه داری پیشرفته هم این  روند جهانی سازی امپریالیستی زحمتکشان این کشورها را با رقابت از امکانات محدود شغلی باقی مانده به جان هم انداخته است.

سیاست ما در این مورد چیست؟ چگونه می توانیم این هدف های ویرانگر را برای خلق های زیر ستم و زحمتکشان کشورهای سرمایه داری پیشرفته توضیح دهیم و آن ها را علیه دشمن مشرک متحد سازیم؟ تعریف امروزی طبقه کارگر چیست و شامل چه کسانی می شود؟ سوسیالیسم آینده مورد نظر ما چه نوع سوسیالیسمی است؟ با سوسیالیسم های گذشته در چه نکات وجه مشترک و در چه نکات تفاوت دارد؟

۲ تکامل شیوه عمل برای سازگاری ان با  وضیعت موجود

برای مبارزه عملی روزانه و دراز مدت علیه سرمایه داری به چه شیوه های جدید می توان تکیه کرد؟ آیا با توجه به جهانی شدن سرمایه داری، پیروزی سوسیالیسم در یک کشور ممکن است؟ آیا هنوز انقلاب به معنای قدیمی آن می تواند مورد استفاده قرار گیرد؟ آیا با توجه به “اختگی” مبارزه پارلمانی، می توان به آن بسنده کرد؟ آیا می توان به جنبش های اجتماعی تکیه و اعتماد کرد؟ تا چه حد و چگونه؟ متحدان ما در این مرحله چه طبقاتی هستند؟ آیا به اتحادیه های کارگری می توان مانند گذشته اعتماد کرد؟ چطور می توانیم از چپ روی و راست روی در عمل بر حذر بمانیم؟ به اتحادهای اجتماعی و عناصر خود بخودی جنبش چقدر بها بدهیم؟ دیالکتیک “عناصر خود بخودی” و”عناصر آگاهانه” را در عمل چگونه انجام بدهیم؟ دیالکتیک وظایف دموکراتیک و وظایف سوسیالیستی را در عمل چگونه نشان بدهیم؟   

٣  تکامل تکنیک و مهارت در “اطلاع رسانی” و انتقال تحلیل ما از اوضاع و برنامه ما برای عمل به توده ها

در اینجا برای سهل کردن فهم مطلب ما چالش ها را در سه قسمت جداگانه بررسی می کنیم، بدون آن که ارتباط دیالکتیکی آن ها را نفی کنیم. بقول انقلابی بزرگ کمونیست چه گوارا  “واژه هایی که با عمل مادییت پیدا نکنند، مهم نیستند”. این جمله کوتاه چکیده رابطه دیالکتیکی تئوری و عمل است. به نظر نگارنده وقتی که ما از جان دادن به فکرها و ایده های مرده و بی حرکت در ذهن و یا کتاب ها و مادی شدن آنها صحبت می کنیم، این رابطه دیالکتیکی مثلثی است که زاویه سوم آنرا “آگاهی” و “اطلاع رسانی” و یا بطور جامع تر به زبان فرنگی ها (communication ) تشکیل می دهد. یا به زبان ساده تر جملات زیبای ما برای طبقات استثمارگر پوچ و بی خطر است مگر این که ما با در بین مردم رواج دادن این فکرها آن ها را به نیروی استثمارگر ستیز مادی و بلامنازع تبدیل کنیم.

واقعیت این است که نظام های سرمایه داری کنونی جهان از دسترسی توده ها به اطلاعات مانند گذشته جلوگیری نمی کنند. بلکه تاکتیکشان این است که توده ها را با “بمباران های اطلاعاتی”، “گیج” کنند. با توجه به این واقعیت تبلیغات سیاسی و انتقال اطلاعاتی، سياست ما نمی تواند مانند گذشته موثر و مفید باشد.

بنابراین به چه شیوه جدیدی و چگونه می توان تحلیل، اهداف و برنامه عملی ما برای تغییر اوضاع را به توده ها رساند؟ چگونه ما می توانیم پیام خود را در میان سیلی از تبلیغات تجاری، و توفانی از روزنامه های سطحی رایگان و غیره به توده ها برسانیم؟ آیا می توان به رسانه های اجتماعی و دیجیتالی اعتماد کرد؟ تا چه حد و در چه زمینه و موارد؟ آیا برگشت به شیوه تماس شخصی و فردی می تواند موثر باشد؟ چطور می توانیم به افشا و روشنگری پدیده ها بپردازیم  که با کار خبرنگار معمولی که به افشای ظاهر و روبنای پدیده ها با اتکا ارقام راضی است، تفاوت داشته باشد؟ چطور می توانیم به افشا و روشنگری پدیده ها بپردازیم  که با برخورد انتزاعی و مجرد با پدیده ها، و گفتن حرف های قلمبه و سلمبه روشنفکرِ کافه نشین تفاوت داشته باشد؟ چطور می توانیم با استفاده از اسلوب دیالکتیکی بین وضعیت مشخص و مفاهیم مجرد رابطه بزنیم؟ چطور می توانیم دموکراسی خواهی سوسیالیسم را برجسته کنیم؟ (مقوله ي دموکراسی، متاسفانه به دلایل گوناگون تاریخی و درک جزمی از مارکسیسم آن طور که شایسته این ايدئولوژي عدالتخواه و دموکراتیک بوده است نتوانست در کشورهای سوسیالیستی سابق پا بگیرد. و بدون شک، بدون آن که لازم باشد این عامل را  در مقابل عوامل عینی بیش از حد بزرگ کرد، می توان گفت که بزرگترین عامل ذهنی پيروزي ضدانقلاب در این کشورها بوده است).

باید با مطالعه دقیق دستاوردهای علوم تربیتی، آموزشی و علم ارتباطات و انتقال یاد بگیریم که چگونه با پیوند دائمی وضعیت مشخص با مفاهیم مجرد، باطن و ماهیت درونی پدیده ها را آشکار کنیم. یا به قول مولوی، “آن چنانش شرح کن اندر کلام    
که از آن بهره بيابد عقل عام”.

 نتیجه

عوامل و شرایط مختلف جرقه تکامل ایدئولوژیک را می زنند و ابتکارات بسیاری را وارد عمل می کنند. مهمترین این عوامل تغییر محیط (زیستی، اجتماعی، اقتصادی) است. ایدئولوژیی که ادعای عینی بودن و ماتریالیسم بودن را دارد، نمی تواند نسبت به این تغییرات بی تفاوت بماند. ولی شیوه عمل فرق می کند. در حالی که دشمنان و دوستان تجدیدنظرطلب و یا نادان آگاهانه و یا ناآگاهانه به دنبال نفی کلی مارکسیسم می روند، شیوه  مارکسیست هایِ انقلابی، تشکیلاتی و خلاق در برخورد با تغییرات محیط فرق می کند. این دسته همیشه از دستاوردهای علم استفاده انقلابی کرده است و مارکسیسم را در مقابل  تغییر محیط آن طور که در عمل نیاز آن ثابت شده است تکامل داده است. بدون آنکه آن را از مفاهیم طبقاتی و خصلت انقلابی آن جدا کند. این کاری است صعب، ولی مشخص کردن موقعیت و جایگاه و خاستگاه طبقاتی ما قبل از وارد شدن به عمل، کار این تکامل انقلابی را نه چندان راحت تر، بلکه مطمئنا  از نفی گرایی جدا می کند. 

باید با عکس العمل سریع  ولی با بردباری و صبوری تئوریک تغییرات بنیادی را شناسایی و  دسته بندی کرد و  پس از آن، آن ها را در سمینارهای علمی، کلاس های درسی و  حوزه های حزبی به بحث، گفتگو و بررسی گذاشت.

در این بحث ها باید با هر تلاشی برای تطهیر نظام سرمایه داری و تغییر جایگاه طبقاتی ما مبارزه جدی کرد. ما معتقدیم که نبردی آشتی ناپذیر بین طبقات استثمارگر و دیگر طبقات در جریان است و جایگاه ما در این نبرد میان  زحمتکشان و فرومایگان جهان  است!

سیامک




مبارزه ی روشنگرانه- تبلیغی در شرایط سلطه بلامنازع ایدئولوژی طبقات حاکم!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۵ (۲۵ مهر)
واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

رفیق عزیزی در ابرازنظری انتقادی و روشنگرانه در این باره که «اطلاق نسبت [نظری] به بلیر به رفیق نویسنده نامه مردم به ویژه در آن مقاله [ي منتشر شده در توده
اي ها (١)]، نه رواست و نه صائب»، گام کمکی بزرگی در جهت تفاهم میان توده ای ها به منظور تقویت روند گفتگوهای ضروری برداشته است. زیرا، آن طور که در ادامه توضیح خود خاطرنشان می سازد، هدف نگارش مقاله، از یک سو افشای مواضع «نیروهایی که فعال کارگری نامیده می شوند و مهره های محفل های دولتی و حکومتی در تشکل های کارگری دولت ساخته هستند …» است و از سوی دیگر، برملا ساختن «این واقعیت … که چالش ها و مشکلات کارگران نیز همراه با نگرانی های امنیتی نزد حکومتیان با حساسیت پیگیری می شود.»
رفیق عزیز همانجا به درستی می آموزاند که «دست یازی به بیان اثباتی، با توجه به رو در رویی ها و موضع گیری های منفی بهتر می تواند پاسخ دهد تا بیان سلبی».

1- این گوشزد رفیق توده ای را من آویزه ی گوش کردم. گوشزدِ به جایی که در عین حال پرده از هدف دشمن طبقاتی بر می دارد و نشان می دهد که حاکمیت با پایمال ساختن حق فعالیت آزاد حزب توده ایران، تقسیم جنبش را به «بخش علنی و مخفی» ازجمله از این رو دنبال می کند، که ارتباط میان دو بخش را تضعیف کرده و مبارزان را از یک دیگر دور و با مشکلات تفهیمی روبرو سازد. این نکته را رفیق زنده یاد ف م جوانشیر، دبیر کمیته مرکزی حزب توده ایران در جزوی بالینی همه توده ای ها، جزوه ی “سیمای مردمی حزب توده ایران” به وسعت توصیف می کند و راه خروج از آن را برمی شمرد.
راه خروج، توسعه و تعمیقِ گفتگوی انتقادی و سازنده میان مبارزان، تبادل نظر پیگیرانه و تامین شرایط بحث های پراهمیت و ضروری سیاسی- نظری است. امری که باید بیش از تاکنون به آن در حزب و میان توده ای ها پرداخت.

همان طور که من در بررسی مضمون مقاله ی پيش گفته ي رفیق نویسنده نامه مردم نیز اشاره کرده بودم، نگارش مقاله توسط من تنها با شناخت از مضمون مقاله ی کارگری در نامه مردم انجام شده است، و نه از شناخت شخصی نظرات نویسنده ی مقاله. این نکته ی منفی متاسفانه از این طریق نیز تشدید می شود، زیرا هیچ گاه به نامه های انتقادی پاسخی داده نشد و گفتگویی پا نگرفت. امید می رود با برگزاری نشست به مناسبت هفتادوپنجمین سالگرد پایه گذاری حزب توده ایران که پیش تر اعلام شد، شرایط مثبت و سازنده ی نوینی برای توسعه ي بحث وگفتگو ميان توده اي ها ایجاد شود و با تدارک شرایط به منظور انتشار نشریه تئوریک- سیاسی دنیا به سطح کیفی بالاتری ارتقا یابد.

2- در زمینه پرسش ها در باره شکل و مضمون مبارزه ی روشنگرانه و تبلیغی در دوران سلطه ی بلامنازع ایدئولوژی طبقات حاکم، مبارزان می توانند با دو وضع متفاوت روبرو باشند. اول- در شرایط کنترل و سانسور مستقیم محافل امنیتی در داخل ایران؛ دوم- در شرایط نبود کنترل و سانسور مستقیم و بلاواسطه در خارج از کشور.
بدیهی است که تحت شرایط اول، باید شکل و مضمون هایی برای مبارزه به کارگرفته شوند که ادامه کار را سخت تر و محدودتر نمی سازد. لنین در ارتباط با بحث مشابه ی در باره ی انتشار و پخش روزنامه ی ایسکرا به خطری اشاره می کند که مبارزان با آن روبرو بودند. آن ها مجبور بودند، با وجود حضور مامور مخفی دولتی، و بیش از آن، از طریق “کمک” یک جاسوس، پخش ایسکرا را انجام دهند که با خطر دستگیری مبارزان روبرو بود. لنین در تفهیم وضع برای مبارزان که حذف جاسوس را طلب می کردند، به این امر اشاره دارد که مامور شناخته شده مجبور است برای حفظ خود در سازمان حزبی، به سازش تن دهد، و شرایط پخش ایسکرا را با یک ضربه نابود نسازد. او ضرورت هشیاری و ابتکار مبارزان را علیه توطئه مامور دشمن، راه خروج و حفظ شرایط لازم برای پخش ایسکرا ارزیابی می کند که با ایجاد ارتباطات جدید و وسیع با کارگران همراه و موفقیت آمیز به پیش می رود.
در چنین شرایطیِ یافتن سازش های ضروری پراهمیت است، تا تداوم کار حفظ شود. در چنین شرایط، اسلوب «بیان اثباتی» حتی با ماموران و جاسوسان نفوذ کرده مثبت تر است. امری که در ارتباط با مبارزان همراه، همان طور که رفیق عزیز می آموزد، ضرورت قطعی دارد.

3- آن چه که اما در ارتباط قرار دارد با مبارزه ی روشنگرانه و تبلیغی حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران، به ویژه در بخش خارج از کشور علیه سلطه ی بلامنازع ارتجاع حاکم، وضع بکلی متفاوت است. نشان دادن مقاصد و ترفندهای دشمن طبقاتی در ارگان مرکزی حزب توده ایران می تواند وباید از قواعد دیگری پیروی کند که مایلم در سطور زیر از دیدگاه تئوریک و هم سیاسی به آن بپردازم.
زنده یاد احسان طبری، دبیر کمیته مرکزی حزب و آموزگار چند نسل از توده ای ها شیوه ی بیان نکته های مثبت و منفی را در مرحله سلطه ی بلامنازع ایدئولوژی دشمن طبقاتی در “نوشته های فلسفی …” نادرست می نامد، زیرا «مبارزه را لق می کند». او انتقاد را در این دوران، به مثابه اهرم مبارزه برای نابودی سلطه ی ایدئولوژیک طبقات حاکم ارزیابی می کند. مبارزه ي که باید مبتني بر منطق ديالكتيك ماترياليستي در شکل و مضمون خود، هم وزن عملکرد دشمن طبقاتی تحقق یابد. تنها در چنین شرایط، روند قطب بندی نظری و شناختی توده ها از تضادهای حاکم بر هستی اقتصادی- اجتماعی و شناخت شرایط به منظور تغییر شرایط ممکن می گردد و مبارزه در سطحی ضروری و با تاثیری پیگیر پا قرص می کند. بنابراین نقل و قول از دشمن طبقاتی که بیش از نیمی از یک مقاله را در بر میگیرد ” لق کردن ” مبارزه است و به همین دلیل درست و مجاز نیست.
از دیدگاه تئوریک، این شیوه ی مبارزه از این رو قابل فهم و درک است، زیرا همان طور که اشاره شد، مبارزه در مرحله نابودی ایدئولوژی دشمن طبقاتی، در مرحله نفی مطلق آن قرار دارد، و نه در مرحله نفی در نفی دیالکتیکی به منظور ارتقا دادن بخش های شایسته ی به مرحله ی بالاتر رشد اندیشه ی تئوریک و ایدئولوژیک.
دوگانگیِ «نابود ساختن و حفظ» در سرشت انتقادِ مارکسیستی را مارکس در دست خط های اقتصادی- فلسفی (بخش توسعه ی جلد اول کلیات آثار مارکس انگلس) و در ایدئولوژی آلمانی برمی شمرد (به نقل از توماس مچر، “انتقاد آگاهی اجتماعی”، ص 163 به بعد در ارتباط با مساله ی “آگاهی کاذب، سر به پا شدن و دیالکتیک ایدئولوژی”. ترجمه و اقتباس از اين رساله است).

ایدئولوژی ها، و هر چه رشد یافته تر و بغرنج تر، بیشتر – تظاهر و شکل بیان متضادهای دیالکتیکی در ساختار روابط و بهم تنیدگی های هستی هستند. عریان ساختن و حذف پوشش های کاذب از متضادها، شناخت و درک مضمون آن ها را ممکن می سازد. در سطور زیر به این نکته پرداخته خواهد شد.

«آگاهی کاذب، در کنار حقیقت تاریخی»
مارکس توضیح سرشت دوگانه ی نابودی و سازندگیِ – Dekonstruktion و Rekonstruktion – ایدئولوژی را با اسلوب اصولیِ انتقاد به ایدئولوژی طبقات حاکم، به ویژه در ارتباط با انتقاد به مذهب نشان می دهد. با این اسلوب، ضمن قابل شناخت شدن ضرورت ایجاد شدن سویه ی «حقیقت تاریخی» که در پا گرفتن مذهب در روند رشد نیروهای مولده و روابط تغییر یابنده ی اجتماعی که در تناسب منطقی، پا به پای رشد نیروهای مولده متبلور می شود، جنبه ی دیگر سرشت ایدئولوژی که «آگاهی کاذب» (“سر به پا ساختن”) پدیده است، همان طور که در زیر نشان داده شده، درک می شود.
این سویه دیگر مذهب را مارکس با نشان دادن «اجتناب ناپذیر بودن تحلیل پدیده ی متضاد در آگاهی انسان عملی می سازد که در آن “آگاهی کاذب و حقیقت تاریخی”در کنار یکدیگر قرار دارند.» (همانجا ص 167، به نقل از پتر بورگر و در ارتباط با نظر و. آدورنو).
مارکس نشان می دهد که اندیشه جستجوگر انسان در هزاره های گذشته، در وضعی قرار نداشته است، بتواند پدیده های نشناخته و بغرنج طبیعی و هر روز بغرنج تر شونده روابط اجتماعی را در روند رشد نیروهای مولده و تغییر و رشد روابط اجتماعی، که می بایستی برای توضیح و توجیه آن ها پاسخی بیابد، پاسخی جز بر پایه ذهنیت دوران خود بیابد. برای انسان آن دوران درک بازتاب واقعیت در ذهن نمی توانسته جز به مثابه ی «تکانه»ی اندیشه ی ذهن گرایانه خود درک شود. مجبور بوده است بپندارد که ذهن او و راه حلی که ارایه می دهد، جایگاه نخست را در شناخت او داراست. ایجاد شدن “تصویر سر به پا” نزد اندیشه ی ایده آلیست های ذهن گرا که در «شکل دوربین ابسکورا obscura تظاهر می کند»، پیامد این محدودیت تاریخی اندیشه ی ایده آلیستیِ ذهن و عین گرا است. و لذا باید آن را به عنوان «آگاهی کاذب، در کنار حقیقت تاریخی» درک نمود. (٢)
«آگاهی هیچ گاه نمی تواند چیز دیگری باشد، جز هستی آگاهانه، و هستی انسان، زندگی واقعی او را تشکیل می دهد» (مارکس- انگلس کلیات، جلد سوم، ص 26).
بدون این اسلوب ماتریالیست دیالکتیکی، انتقاد به مذهب، انتقادی است که تنها به سطح پدیده ی درک نشده می پردازد، آن طور که بورژوازی انقلابی دوران روشنگری انجام داد. از این رو، انتقاد بورژوازی انقلابی دوران روشنگری نتوانست و نمی توانست از مرز محکوم کردن روحانیون و حاکمان جابر عبور کند. در دوران ابن سینا- بیرونی و همچنین در دوران سلطنت ویکتوریا در انگلستان، و با وجود شرایط خفقان فئودالی و مذهب ارتجاعی است که تراژدی ها شکسپیر و یا نظرات باکون و در ایران جایگاه والای اندیشه اندیشمندان ایرانی به قله های مرتفع شناخت و درک از روابط زمان خود دست یافتند. امری که اما سرشت دوگانه ایدئولوژی را قابل شناخت نساخت كه محدودیت تاریخی این کوشش ها را نشان می دهد.
به سخني ديگر، نبرد براي انتقال آگاهي به توده ها در دوران هاي سلطه بلامنازع ايدئولوژي ارتجاعي‏ در طول تاريخ نه تنها تعطيل نشد و تعطيل بردار نيست، بلكه زير فشار شرايط حاكم، انديشمندان فعال تر به جستجو به منظور خروج از بن بست سلطه ارتجاع برآمدند كه وظيفه كنوني نيز است.
بايد باري ديگر به “جهان بيني ها و جنبش هاي اجتماعي”، اثر آموزگار چند نسل از توده اي ها، زنده ياد احسان طبري مراجعه كرد و نقش شكوهمند اين نبرد را در شرايط تفوق قدرت ارتجاع در ذهن به ثمر رساند. نبردي كه با شهادت همراه بود.

تنها نمونه ی انتقاد مارکس به مذهب است که در کنار نشان دادن «درماندگی انسان»، سویه ی ارتدادی و معترض نبرد علیه درماندگی انسان را قابل شناخت می سازد و نقش رهایی بخش ارتداد ضد مذهبی را در طول تاریخ تفهیم کرده و قابل درک می کند.

چنین برخورد دیالکتیکی به پدیده ی مذهب و ایدئولوژی است که نهایتاَ راه شناخت ساختار دیالکتیکی ایدئولوژی را هموار ساخت و به مثابه دستاوردی ابدی، گنجینه ی تئوری شناخت ماتریالیست دیالکتیکی را به مثابه یک اسلوب خدشه ناپذیر علمی به اثبات رساند و انسان هوشمند را از همو زاپینس به همو زاپینس زاپینس بدل نمود.
از این روست که «در مرکز مفهوم دیالکتیکی ایدئولوژی، شناخت و درک یک ساختار کاذب- یک شناخت برعکس و جابجا و سر به پا شده قرار دارد» (همانجا ص 169).
گرچه در فلسفه ی ایرانی- عربی دوران ابن سینا، بیرونی و دیگران، آن طور که زنده یاد احسان طبری در “جنبش ها …” تصریح می کند، ایده آلیسم عین گرا توانست تحت تاثیر رشد نیروهای مولده و بغرنج تر شدن روابط اجتماعی در جامعه، کوشش هایی جّدی به منظور ارایه ی پاسخی دیگر به مساله تئوری شناخت دوران خود بدهد، اما نتوانست از محدودیتی گذر کند «که در قرار دادن آگاهی به مثابه “آگاهی فرد”، در جایگاه نخست» پنداشته و واقعیت عینی را در جایگاه دوم قرار دهد (همانجا ص 168).
آغاز نهایی گذار از فلسفه ایده آلیستی ذهن گرا به عین گرا تنها در دوران روشنگری بورژواری از قرون 16 به بعد در تاریخ اروپایی ممکن گشت که نماینده نخست آن فرانسیس باکون و نهایتاَ هگل هستند.
اما پاسخ نهایی در روند تئوری شناخت در باره ی درک ساختار پدیده ها، دستاورد عظیم بانیان سوسیالیسم علمی، مارکس وانگلس است، که با قرار دادن واقعیت از سر به پا، و با ایجاد رابطه میان ماتریالیسم فویرباخ و دیالکتیک ذهنی گرای هگل، بغرنج هزاران ساله ی اندیشه ی انسان را گشودند و یافتنِ پاسخ نهایی را ممکن و ساختار آن را قابل درک ساختند. از این رو «نکته نادرست در ایدئولوژی، غیرواقعی بودن ساده ی آن نیست، بلکه شکل نادرست و سر به پای برداشت از واقعیت در آن است» (همانجا ص169).

شناخت نهایی و دورانساز بانیان سوسیالیسم علمی که ایجاد شدن «آگاهی کاذب» را نزد انسان در شناخت از پدیده ها نشان می دهد و درک آن را ممکن می سازد، دستاوردی است که باید با انتقال پیگیر آن به درون اذهان توده ها و به ویژه به درون طبقه کارگر و نزدیک ترین متحدان آن، به مثابه شیوه های روشنگرانه- فرهنگی- تمدنی، علیه کوشش “علم بورژوازی” به كار گرفته شود.
“علم بورژوازي” برای «بازاریابی اقتصادی و سیاسی» و کوشش به محدود ساختن توان شناخت انسان در سطح روانشناختی، كه اولین روزن ذهن گرایانه در روند شناخت پدیده ها است، هميشه با هدف رشد ترقي خواهانه جامعه همراه نيست. بايد سره را از ناسره تشخيص داد.
از اين رو، به نظر مي آيد كه بحث نظري در اين سطور، براي بحث در اين باره نيز كمك خواهد بود. به اين نكته به طور مستقل پرداخته خواهد شد، تنها اشاره شود كه هدف رشته هاي بسياري از “علم بورژوازي” در دوران افول نظام غارتگر و سنگ دل سرمايه داري، به منظور حفظ شرايط حاكم و سلطه سرمايه مالي امپرياليستي جريان دارد كه رفيق سپيداري آن را در مصاحبه با نويدنو به درستي «بازاريابي اقتصادي و سياسي» مي نامد.- (٣).

4- با این سیر فلسفی- نظری که سخن را به دراز کشاند، اما برای درک شکل و مضمونِ وظیفه مقاله کنونی برای توضیح چگونگی نبرد علیه ایدئولوژی حاکم در مرحله سلطه بلامنازع آن ضروری و کمک کننده به نظر می رسد، به بحث اصلی بازگردیم.

در این سطور لازم به نظر می رسد یک نکته را مورد توجه قرار داد که می توان امیدوار بود، کمک باشد برای آغاز بحثی سازنده در باره ی «نوسازی مارکسیسم» و «شناخت تئوری های جدید و نحوه ی پذیرش آن ها». این نکته به ویژه از این منظر پراهمیت است که بتوان علت احتمالی اي را بازشناخت که چرا متاسفانه با وجود کوشش رفیق سپیداری و برخی دیگر از رفقا، اين بحث مهم تاکنون پا قرص نکرده است.

هسته ي مركزي- بخش پيراموني
«در بحث ایدئولوژیک، وظیفه نخست، تحلیل «هسته ی مرکزی ساختار ایدئولوژی و آگاهی است که در طول زمان بغرنج تر می شود. زیرا هسته ی مرکزی، بخش عمده ی تحلیل انتقادی از ایدئولوژی را در بر می گیرد. … نقطه ی برش و گره های اجزای آن است. به همان نسبت که یک ساختار ایدئولوژیک به کیفیت بالاترِ اندیشمندانه دست می یابد، می توان پذیرفت که به همان نسبت نبز از کیفیت چندلایه تر و کمپلس تر برخوردار شده و با بروز اختلاف در بیان اجزا، و نگرش متفاوت به زمینه ی اصلی «هسته ی مرکزی»، در ساختار و ترکیب ساختار خود روبرو می شود. امری که موجب بزرگ تر شدن تفات دیدگاه ها در بیان مطلب پیش می آید. – برای نمونه، فلسفه کلاسیک چینی، فلسفه یونانی، دوران شولاستیک، روشنگری و یا فلسفه کلاسیک آلمانی همگی ساختار بسته تری دارا هستند و به یک نتیجه گیری مشابه تر نایل می شوند. همین برداشت را می توان درباره ی وجود هماهنگی در فلسفه مدرن پذیرفت -، و آن را با توجه به اشکال برشمرده شده ی اختلاف دید اندیشمندان و تئوری ها قابل درک ساخت.
اشکال آگاهی بخشی از آنسمبل (مجموعه بهم بافته و تنیده) روابط اجتماعی هستند و این روابط را منعکس می سازند، بر روی آن تاثیر می گذارند، و هنگامی که موثرند، متفاوت و چند لایه می شوند. توسعه ی این روند تا به درون آگاهی فردی ادامه دارد و درک آن تنها از طریق درک آنسمبل برشمرده شده قابل دسترسی است.
نقطه برش و تقاطع میان اشکال آگاهی و بخش های دیگر آنسامبل (به ویژه عوامل زیربناییِ اقتصاد)، بخش “هسته ی مرکزی” را در ایدئولوژی تشکیل می دهد.هسته ی مرکزی را بازتولید می کند.
آن بخش هایی از ایدئولوژی که خارج از هسته مرکزی قرار دارد و به تفاوت دیدگاه ها می انجامد، نسبت به “هسته مرکزی” هماهنگی کم تری دارا است. زیرا میان آن ها و عوامل “هسته ی مرکزی” عوامل بیشتری نافذند که ناشی از بغرنجی اشکال آگاهی هستند (برای نمونه نزد هنرمندان). بخش های خارج از هسته ی مرکزی تا درون برداشت های روحیِ فرد ادامه دارد.
از این رو قابل درک است که تحلیل انتقادی “هسته ی مرکزی” در ساختار ایدئولوژی و به عبارت دیگر در آگاهی های بغرنج و چند لایه، اولین وظیفه ی تحلیل را در انتقاد مارکسیستی تشکیل می دهد.
بر این پایه است که تنها بعد از حل وظیفه ی نخست، می توان به بررسی اختلاف نظرهای ناهماهنگ احتمالی، و تنوع برداشت ها در بخش پیرامونی پرداخت. کسی که بخواهد گام دوم را پیش از گام اول بر دارد، به آسانی زمین را در زیر پای خود خالی می کند، درختان را می بیند، اما بود جنگل را در نمی یابد!» (توماس مچر، سرشت ناهماهنگ اشکال آگاهی، همانجا ص 169).

5- شکل و مضمون نبرد ایدئولوژیکِ طبقه کارگر و گروه سازمان یافته و متشکل آن در این مرحله، همان طور که اشاره شد، نبرد برای نابودی ایدئولوژی طبقات حاکم را دنبال می کند. در این مرحله، و به ویژه در صحنه ای که به طور نسبی خارج از سیطره ارتجاع و آزاد از سانسور اجباری در ایران قرار دارد، باید این نبرد از سرشتی به کلی دیگر برخوردار باشد.
با سخنان طولانی و نقل قول های خسته کننده ی نمایندگان رنگارنگ طبقات حاکم که هر روزه در رسانه های ارتجاع به طور وسیع ادامه دارد، نمی توان پاسخگوی وظیفه پیش رو، یعنی نابودن ساختن ایدئولوژی بلامنازع حاکم بود و به سلطه ی هژمونی بلامنازع و سرکوبگر ایدئولوژی طبقات حاکم پایانی انقلابی بخشید، و نبرد فرهنگی- تمدنی را که فیلسوف ایتالیایی، آنتونیو گرامشی در دفترهای زندانش بر می شمرد، و آن را ضرورتی اجتناب ناپذیر برای ایجاد شرایط برقراری هژمونی ایدئولوژیکی نیروهای ترقی خواه در جامعه ارزیابی می کند، به سرانجام و به ثمر رساند.
در این مرحله باید روشنگری و تبلیغ حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران، از اسلوبِ برخورد رو در رو و کوبنده بهره گیرد. باید فضای ایدئولوژیک مورد نظر ارتجاع را با آن چنان حدت و شدتی به صحنه نبرد طبقاتی در جامعه منتقل سازد، که در تناسب با شیوه های سرکوبگرانه ی شلاق، زندان و قتل زحمتکشان قرار داشته باشد.
حکم 16 سال زندان برای بانوی وکیل زنی که کودکان خردسالی در خانه دارد، آن چنان فاشیست مآبانه- داعشی است که «عنصر افشاگری» ساده برای پایان دادن به سیطره ی حاکمیت رژیم ولایت فقیه ناکافی و نارساست. عنصری که به درستی از یک سو «نگرانی های محفل های امنیتی نزد حکومتیان را» افشا می کند، اما از سوی دیگر، ضرورت تشدید نقش سرکوبگرانه ی این محافل را نزد آنان تقویت هم می کند! تشدید به کار بردن تخته شلاق، زندان، و قتل و آزار مبارزان در دوران اخیر، نشان این واقعیت است. اما روند نابودی سلطه ایدئولوژیک حاکمان خدشه ای نمی یابد!
نکته ای که باید در پایان با صراحت بیان شود، این نکته است، که به کار بردن چنین شیوه ای در ارگان مرکزی حزب توده ایران، آن هم در شرایطی که با پیگیری پرسش برانگیزی راه بحث و گفتگو میان توده ای با بی اعتنای و سکوتی برتری جویانه بسته است، بسیار عجیب می ماند.

6 – بدون تردید حق با رفیق عزیز منتقد است، هنگامی که می نویسد «باید بپذیریم که امروز تا حدی ناگزیریم [چه حدی، مرز کجاست، چه تعریفی دارد؟ ف ع] تفکیکی بین نوشتار های توصیفیِ وضعیت کارگران و نوشتار های نظری (تئوریک) روا بداریم. نوسازیِ [؟] چپ و ادبیات چپ [نوسازی شکل و یا مضمون؟ ف ع] بین کارگران کاری دشوار و زمان بر است و به اعتقاد من، حزب با درک همین نکته در همین راستا تلاش می کند.»

آن چه اما باید مورد توجه قرار گیرد، همان طور که اشاره شد، یافتن دیالکتیک شیوه ی کار علنی و غیرعلنی، در ایران و در خارج از کشور است.آن چه که می تواند به طور علنی و در ایران انتشار یابد، به طور قطع می تواند و باید ساختار و عملکردی متفاوت داشته باشد از آنچه که در ارگان مرکزی حزب توده ایران انتشار می یابد. در این امر تردیدی روا نیست، زیرا در غیر این صورت دشمن طبقاتی به هدف خود، یعنی نابودی دانشمندان و رهبران حزبی و ایجاد ممنوعیت غیرقانونی برای فعالیت آزاد حزب توده ایران دست یافته است. فعالیتی که به طور عمده و با موفقیت می تواند وظیفه بخش غیرعلنی و در خارج از کشور حزب طبقه کارگر بوده و توسط آن سازمان داده شود. نباید و نمی توان انتقال آگاهی نظری و سیاسی در باره ی جامعه شناسی علمی را به علت احتمالی «دشوار و زمان بر» بودن آن مورد توجه کافی، متناسب و تجهیز کننده قرار نداد.
همان طور که من در مقاله ی “به پيمان وفادار و جانبدار قشون زحمتكشان!” به رفیق گرامی س سیاوش نوشتم، در صدد هستم چگونگی بیان و استدلال در مقاله های کارگری را در بیش از 500 شماره ی روزنامه مردم که در ایران و در شرایط خاص نبرد طبقاتی علنی- نیمه علنی در آن دوران انتشار یافته است، لااقل در مورد تعدادی از آن ها، مورد بررسی قرار دهم، تا شاید کمکی برای درک ضرورت و چگونگی نبرد رو در رویِ امروز حزب توده ایران علیه سلطه هژمونی بلامنازع ارتجاع حاکم و ایدئولوژی ارتجاعی مذهبی آن باشد.

7- در نشریه جهان جوان، شنبه 8 اکتبر 2016 خبر بازگشت آقای بلیر به سیاست فعال حزب کارگر انگلستان انتشار یافت. بلیر که با دروغ و تزویر در کنار بوش پسر جنگ علیه عراق را به راه انداخت، اقدام خود را از این رو ضروری ارزیابی و توجیه می کند، زیرا قطب بندی ایجاد شده در انگلستان به دنبال یک جنگ اقتصادی 40 ساله توسط حاکمیت بورژوازی مالی علیه زحمتکشان این کشور، اشکالی جدید را در برخورد تضاد میان “کار و سرمایه” ایجاد و امکان های تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر را در این کشور توسعه داده است.
بررسی مشخص این پدیده و همچنین در آمریکا، می تواند کمک باشد در بحث در باره اشکال جدیدِ مبارزه طبقاتی، همچنین در ایران. آنچه که به ویژه در انگستان چشمگیر به نظر می رسد، کوشش همه جانبه مبارزان برای فعال و زنده کردن سندیکای کارگری و جلب نزدیک ترین متحدان طبقه کارگر حول محور منافع طبقاتيِ طبقه كارگر قرار دارد،که بی تردید نشان اشکال مبارزاتی کلاسیک را در جنبش کارگری و در نبرد طبقاتی تشکیل می دهد.
بازگردیم به خبر بازگشت آقای بلیر!
کوشش رهبر دو باره انتخاب شده ی حزب کارگر، کوربی به منظور بازگرداندن این حزب به صحنه نبرد اجتماعی به سود زحمتکشان – ظاهراَ باید برای بلیر و شورودر، صدراعظم سابق نولیبرال در آلمان، که با عنوان «رفیقِ رئیس ها» نامیده می شوند، از “وزنی در سطح بلشویسم ناب” برخوردار باشد، تا که او بتواند تعمیق تضاد میان کار و سرمایه را در انگستان (و کشورهای دیگر) یک «تراژدی» بنامد. او این بی شرمی طبقاتی را از این رو ضروری می داند که نگران آن است که انتخاب مجدد کوربی و پا قرص کردن شرایط جدید ادامه یابد!
همان طور که می بینیم، و می توانیم از آن بیاموزیم، طبقات حاکم با احساس خطر علیه سلطه بلامنازع هژمونی خود، بلافاصله واکنشی در سطح نابود ساختن روند جان گرفته و زنده شده اتخاذ می کنند. مبارزه ی طبقاتی از “بالا” در جهان سرمایه داری از یک چنین حدت و شدت و با هدف نابود ساختن جنبش اجتماعی حرکت می کند و
واکنش نشان می دهد. باید از دشمن طبقاتی آموخت!
——————————————————————————————————-
١- با عنوان “به پيمان وفادار و جانبدار قشون زحمتكشان!”
٢- دوربين ابسكورا‏ داري سوراخي كوچك به جاي عدسي است.
٣- شاید با ایجاد شدن شرایط بحث گفتگو میان توده ای ها که خواست و پیشنهاد پا نگرفته رفیق احمد سپیداری است، بتوان بیش تر در باره اشکال این نبرد و همچنین به منظور بهره بردن از دستاوردهای علمی کنونی، گام های موثرتری برداشت.




اگر من هم مجاز به پاسخ به پرسش ها باشم!

(مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۵ (۲۳ مهر
واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

در مصاحبه ای با نویدنو* در تاریخ 13 مهر 1394 که در روز4 اکتبر 2016 انتشار یافت، رفیق احمد سپیداری به پرسش ها از طرف نویدنو پاسخ می دهد. نکاتی از مواضع طرح شده در پاسخ ها، مورد تائید من نیز است. ازجمله «تعریف ها امری ذهنی و واقعیت موجود امری عینی ست. به همین دلیل تعریف ما وقتی دقیق تر اند که امر عینی را قلب نکنند» (ص 2). و یا نامیدن علت مشکلات «چپ ها در کشور ما»، در وحله اول عدم امکان بازیابی سیاسی «برای ارتباط فعال با پایگاه اجتماعی خود – زحمتکشان جامعه – و حضور فعال و تاثیرگذاری جدی بر رویدادهای سیاسی است». کمبود «ارتباط لازم و درگیر نبودن در فعالیت های توده ای و دموکراتیک، بستر و فضای ضرور برای پیوند یافتن مبارزات را فراهم نمی کند. آنجا که سرنوشت نیروها به هم پیوند می خورد …، [صحنه ی، ف ع] فعالیت های دموکراتیک اجتماعی است» (همانجا، ص 3) که باید آن ها را آگاهانه، و واقع بینانه تعیین نمود.
پرسش نوید نو که کُنه مضمون مطلب را مورد توجه قرار می دهد و در واقع بغرنجی “سیاست انقلابی را در دوران های غیرانقلابی” طرح می سازد، پرسشی است که در ادامه سخن در ص 4 طرح شده است: «نویدنو: از سخنان شما می شود دو نکته را استنباد کرد. اول تسلیم طلبی و دوم دور تسلسل. یعنی چون نمی شود کاری کرد، پس فعلا رهایش کنیم. و چون ارتباط نداریم، نمی توانیم کار کنیم، نمی توانیم اتحاد عمل داشته باشیم و چون اتحاد عمل نداریم، نمی توانیم نیروی لازم را برای کار داشته باشیم. این تصور کمی غم انگیز به نظر می رسد. در حالی که چپ، به ویژه چپ کمونیست یعنی بدیل، یعنی تنها نیرویی که می داند و باید بداند چه می خواهد. آیا برداشت من به نظر شما درست است؟»

نکته ی مرکزی پرسشِ نویدنو از دیدگاه تئوریک، طرح دیالکتیک رابطه میان وظیفه خاص اندیشه مارکسیستی- توده ای، یعنی وظیفه سوسیالیستی آن، با وظیفه دموکراتیک کمونیست ها و چگونگی شناخت ساختار و عملکرد برای پیوند میان آن هاست، که رفیق سپیداری به درستی آن را پیش تر برجسته ساخته است، اما پاسخ مشخصی برای آن اریه نمی دهد. و در نتیجه، احساس سلطه ی «غم انگیزی» را برای رفیق پرسش کننده ایجاد می سازد.
ریشه «غم انگیز بودن» وضع که در پرسش مطرح می شود را می توان در تحقق یافتن تژاژدی ای درک کرد، که همان طور که بیان شد، اکنون در ناتوانی برای تغییر واقع بینانه در شرایط به منظور «تحولات انقلابی» ایجاد شده است. «تحولات انقلابی» که حزب توده ایران خواستار آن است و آن را به مثابه ی تنها امکان برای خروج از بحران اقتصادی- اجتماعی جامعه ایرانی ارزیابی می کند. گذار از این تراژدی تنها با بررسی مشخص شرایط مشخص حاکم ممکن می گردد.
چنان چه چپ مارکسیستی نتواند، به پرسش در باره چگونگی ساختار و عملکرد «استراتژی انقلابی در دوران های غیرانقلابی»، پاسخی ماتریالیست دیالکتیکی بدهد، پایان تراژدی نامعلوم خواهد ماند.
به عبارت دیگر که همان معنا را می رساند، چنان چه جنبش توده ای نتواند رابطه دیالکتیکیِ ضروری را میان وظیفه ی طبقاتی تاریخی مشخص خود، که وظیفه ی سوسیالیستی نام دارد، و وظیفه عام دموکراتیکی بیابد که در طول تاریخ و اکنون در برابر نیروی ترقی خواه مطرح است، پایان تراژدی نامعلوم خواهد ماند.
دوران کنونی که دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم است، در طول تاریخ گذشته وجود نداشته است. در گذشته شرایطِِ عینی تاریخی و شرایط ذهنی برای شناخت از ضرورت گذار از جامعه طبقاتی به جامعه بی طبقه اصلاَ وجود نداشته است. بر خلاف گذشته، اکنون نیروی ترقی خواه می تواند با اسلوب شناخت مارکسیستی، به شناخت علمی- انقلابی برای گذار از نظام سرمایه داری دست یابد. به عبارت دیگر، به شناخت ضرورتِ گذار از جامعه طبقاتی و پایان بخشیدن به استثمار انسان از انسان به مثابه یک امکان آگاهی یافته است. بدین ترتیب برای اولین بار در طول تاریخ نیروی ترقی خواه در وضعی قرار گرفت که بتواند با اهرم آگاهانه برای تغییر انقلابی شرایط حاکم پاسخی علمی بدهد و روند رشد ترقی خواهانه و انقلابی جامعه را به پیش برده و به ثمر برساند.
رفیق سپیداری محق است که سیاست حزب کمونیست یونان را در شرایط کنونی، از این رو چپ روانه ارزیابی کند، زیرا این حزب، باوجود تجربه چشم گیر انقلابی در گذشته و مبارزه ی پیگیر کنونی، سیاست انقلابی خود را محدود به وظیفه سوسیالیستی حزب کرده است.
نیافتن رابطه ی دیالکتیکی میان وظیفه ی سوسیالیستی و دموکراتیک، که زنده یاد ف. م. جواتشیر، دبیر کمیته مرکزی حزب توده ایران و دانشمند توده ای آن را در اوج اندیشه ی انقلابی- علمی در جزوه ی بالینی همه توده ای ها، در “سیمای مردمی حزب توده ایران” ترسیم می کند و مستدل می سازد، پاشنه ی آشیل ضعف نسبی کنونی حزب و محدود بودن تاثیر آن بر شرایط است.
ناتوانی در شناخت همین رابطه دیالکتیکی میان دو وظیفه سوسیالیستی و دموکراتیک حزب طبقه کارگر می تواند از سوی دیگر، از این طریق به راست روی بیانجامد، که مبارزان مارکسیست- توده ای و حزبشان وظیفه پراهمیتِ دموکراتیک را در مبارزات اجتماعی، به منظور برپایی اتحادهای اجتماعی، برای شرایط و دورانی مطلق گرانه، تنها وظیفه حزب طبقه کارگر ارزیابی کنند.
ریشه این ناتوانی از دیدگاه تئوری شناخت، مطلق نمودن عنصر خودبخودی در برابر عنصر انقلابی- آگاهانه است در رابطه دیالکتیکی میان این دو متضاد تاریخی. به عبارت دیگر، مطلق نمودن تغییرات تدریجی- اصلاح طلبانه در برابر کوشش آگاهانه- انقلابی برای تغییر شرایط است.

تعریف، در آغاز هر بررسی علمی قرار دارد
دستاورد بزرگ کنگره ی ششم حزب توده ایران، اعلام مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب در ایران است. تعریفی که در تداوم برداشت حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران قرار دارد که در پلنوم شانزدهم و سپس هفدهم کمیته مرکزی مورد تصویب و تائید قرار گرفت. نشست هایی که در آن اندیشمندان انقلابی توده ای به طور دستجمعی شرکت داشته و ارزیابی علمی خود را مستدل ساخته اند. شرکت نسل قدیمی تر و جدیدتر مبارزان و اندیشمندان توده ای در ارایه تعریف مرحله ملی- دموکراتیک فرازمندی جامعه ایران، از نظر تاریخی، در شرایط استثنایی توانمندی علمی جنبش توده ای عملی شده است. در این امر تردیدی روا نیست. این امر اما نسل کنونی توده ای ها را از ارایه تعریف مستقل از مرحله رشد تاریخی و مستدل ساختن آن، نفی نمی کند. بر این پایه است که باید تعریف تصویب شده از مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب در ایران را، ارزیابیِ مستقل کنگره ششم حزب توده ایران را ارج نهاد و آن را دستاورد بزرگ مسئولان و رهبری کنونی حزب دانست.

مفهوم مضمون مقوله ي ”چپ“ در شرايط كنوني در ايران و جهان‏، نياز به شفافيت و ارایه ی تعریفی علمی داراست، اما مضمونی جديد نيست.
در حالي كه ”چپ“ غيرماركسيست، در دوران كنوني نيز، آن خط سرخي را دنبال مي كند که دستيابي به ”جامعه آرماني“اي مبهم و تعريف نشده هدف آن است، چپ مارکسیستی هدف دیگری را دنبال می کند که البته آن هم گام به گام قابل دسترسی است، اما از کیفیت دیگری برخودار و به طور دقیق تعریف شده است.
هدف و خط سرخي كه بشریت ترقی خواه می توانسته در همه دوران های جامعه طبقاتی پیش از صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری دنبال کند، تنها کوشش برای بهبودی نسبی در شرايط زندگي انسان در همه ی دوران ها بود که پیش تر به آن اشاره شد. به سخنی دیگر، بهبودِ شرایط زندگی هدف مبارزه ای بود که به نوبه ی خود، بیانی است برای مفهوم «نبرد طبقاتی» در طول تاریخ که بانیان سوسیالیسم علمی آن را در “مانیفست حزب کمونیست” بر می شمرند.
به سخنی دیگر که همین معنا را می رساند، هدفی که مضمون آن را می توان جستجوی ”جامعه آرماني“اي مبهم و تعريف نشده ارزیابی کرد.
در مقابل، ”چپ“ ماركسيستي- توده اي، براي دستيابي به هدف مبهم پيش گفته، راه حلی علمي ارایه می دهد که همان گذار از نظام طبقاتي است. چپ مارکسیستی خواستار برپايي جامعه بي طبقه و پايان يافتن استثمار انسان از انسان است كه منشاي همه نابساماني هاست.
همان طور که اشاره شد، وظیفه ی سوسیالیستیِ مارکسیست- توده ای ها از این رو به «نبرد طبقاتی» سرشتی نوین و انقلابی می بخشد، زیرا برای اولین بار در تاریخ بشریت ترقی خواه، خط سرخ نبرد برای بهبود شرایط زندگی روزمره ی توده ها را از محدودیت دموکراتیک رها می سازد و آن را به سطح سوسیالیستی ارتقا می دهد. دستیابی به هدف برپایی جامعه کمونیستیِ بی طبقه که تنها یک امکان تاریخی است، تنها با شناخت و ایجاد آگاهانه ی شرایط رشد عنصر ذهنی ممکن است. تنها با انتقال آگاهی طبقاتی به درون عنصر ذهنی ممکن می گردد. به عبارت دیگر، تنها با ایجاد رابطه ی دیالکتیکی میان عنصر عینی و عنصر ذهنی در نبرد مشخص روز طبقاتی ممکن می گردد که نهایتاَ به برپایی هدف جامعه تهی از استثمار انسان از انسان می انجامد و «همه ی شرایطی برمی افتد که انسان را به موجودی سرکوب و تحقیر شده تبدیل ساخته است» (مارکس).

رابطه دیالکتیکی میان دو مبارزه ی سوسیالیستی و دموکراتیک در ایران تنها زمانی می تواند برقرار گردد که توده ای ها وحزبشان بتوانند ضرورت پایبندی به این رابطه را برای دیگر نیروهای مبارز “چپ” و دیگر لایه های انسان دوست در جامعه قابل شناخت سازند! شناخت و درک این ضرورت علمی- انقلابی توسط توده ها را بانیان سوسیالیسم علمی تنها از طریق انتقال آگاهی ناشی از جامعه شناسی علمی ممکن می دانند. به سخنی دیگر، انتقال برداشت مارکسیستی- توده ای از ماتریالیسم تاریخی ممکنمی دانند که به مفهوم شناخت و درک “اقتصاد سیاسی” این مرحله است. این شناخت تنها به کمک اسلوب علمی ماتریالیست دیالکتیکی ممکن می گردد، که به معنای شناخت و درک مضمون “اقتصاد سیاسی” مرحله است!

پرسش نویدنو در باره «دور تسلسلِ … حزن انگیز» دقیقاً باز می گردد به هسته مضمون توضیح داده شده. به سخنی دیگر، بازمی گردد به مضمون بحث و گفتگوی مطرح میان توده ای ها در مرحله کنونی، که عبارت است از یافتن “استراتزی انقلابی در دوران های غیرانقلابی”. که بحثی مشخص و نه کلی گویی عام است.
امری که رفیق سپیداری با صراحت بر آن انگشت می گذارد و خواستار آن است و در ص 6 چنین بیان می شود: «و ما – چپ ها [صحبت از خاص و یا عام است؟ ف ع] – و در پیشاپیش ما احزاب، سازمان ها و بخش های متشکل از مبارزان مدافع حقوق کارگران و زحمتکشان، چاره ای نداریم، جز این که راهکار تامین نیروی لازم برای چرخش اوضاع سیاسی جامعه را تا به کرسی نشاندن یک بدیل مترقی بیابیم. اگر شرایط عینی را به کمک یک [یک ؟! ف ع] سوسیالیسم علمی که از برخوردهای راست روانه و چپ روانه به درستی فاصله می گیرد [که منظور برداشت ما از سوسیالیسم علمی است ف ع]، بشناسیم و بر بستر واقعیت جبری شرایط عینی [که می خواهیم آن را تغییر دهیم ف ع]، حدود اختیارات و محدودیت های تحرک خود را درک کنیم، راه روشن تر می شود و موفق تر عمل خواهیم کرد» (همانجا).
این بحث پراهمیت را رفیق سپیداری ازجمله با بررسی پرسش در باره ی شعار «انتخاب بین بد و برتر» با شفافیت قابل شناخت می سازد که «مدافعان سرمایه داری جهانی با تاکید ویژه ای بر علوم روانشناختی» از آن بهره می برند. امری که «مربوط به جمهوری اسلامی هم نیست. در کانادا همین شعار در انتخابات قبلی وسیعا بکار گرفته شد. این شعار هم اکنون در آمریکا چنان فراگیر بکار می رود که باور کردنی نیست.» (همانجا ص 7)

شناخت روانشناسانه از پدیده ها، نخستین مرحله شناخت انسان از آن هاست. کوشش «مدافعان سرمایه» برای محدود ساختن قدرت شناخت انسان در سطح روانشناسی، همان طور که رفیق سپیداری بر جسته می سازد، کوششی است که مدافعان نظام سرمایه داری به این منظور آن را به سطح علم بورژوازی ارتقا داده اند، و آن را برای «بازاریابی سیاسی و رفتار شناسی اقتصادی …» مردم به مورد اجرا می گذارند. به عبارت دیگر، یک “مدل اقتصادی” را تشکیل می دهد!
رفیق سپیداری محقانه به مارکسیست ها هشدار می دهد که برای «سازماندهی مبارزه وتبلیغ و ترویج اندیشه های مارکسیستی …» تنها تکیه به «تاکید ویژه بر مبارزه طبقاتی کافی [نی]ست. … باید توجه داشت مارکسیسم تنها وقتی فلسفهء علمی باقی می ماند که به آخرین دانش روز در همه زمینه ها مسلط باشد». امری که تاکیدی است مجدد و محقانه بر لزوم انتشار نشریه تئوریک و سیاسی حزب توده ایران، دنیا!

چگونه می توان ترفند روانشناختیِ شعار بازاریابی نظام سرمایه داری «بد و بدتر» را خنثی و شعار انقلابی را به توده ها تفهیم نمود؟
نخست به بررسی مضمون شعار «بد و برتر» بپردازیم و تعریفی علمی از آن ارایه دهیم.
اذعان ناخواسته ای که نظام های سرمایه داری در جمهوری اسلامی و یا کانادا و … آمریکا به آن اعتراف می کنند، که رفیق سپیداری آن را «باورنکردنی» ارزیابی می کند، اذعانی است که شناخت دقیق آن برای بحث ما در ارتباط با شرایط در نظام جمهوری اسلامی در ایران پراهمیت است. این اذعان ناخواسته ی حاکمیت، اذعان به این امر است که جمهوری اسلامی استحاله پذیر نیست! واقعیتی که حزب توده ایران در مقالات بسیاری در نامه مردم آن را نشان داده است و مستدل ساخته است.
اذعان دوم، اذعان حاکمیت نظام سرمایه دارانه در جمهوری اسلامی به وابستگی آن به اقتصاد جهانی امپریالیستی است که به طور آگاهانه و خواسته، از طرف همه لایه های آن با این شعار مطرح می شود و از طریقِ القای روانشناختی این نکته عملی می گردد، که گفته می شود: “مردم با پذیرش این شعار به وظیفه مذهبی خود عمل کنید و این باور را بپذیرید که استحاله ی وضع از این رو ناممکن است، زیرا این وضع یک “مشیت الهی است”. “مشیت الهی” ای که ولی فقیه مسلمین و جایگزین خداوند بر روی زمین آن را اعلام می کند. اعلامی که باید انسان به عنوان انسان مذهبی، به آن تن دهد!” این ترفند را نیز حزب توده ایران افشا و نادرستی آن را به اثبات رسانده و باید پیگیرانه و خلاقانه و مبارزه جویانه- روشنگرانه ادامه یابد!

حزب طبقه کارگر ایران، با توانایی و صلابت نظری این ترفند را به منظور حفظ و ابدی ساختن شرایط حاکم نظام سرمایه داری وابسته در ایرانِ جمهوری اسلامی، افشا ساخته است که هدف بی واسطه آن، توجیه بقای رژیم دیکتاتوری ولایی است، که به مثابه ی ابزار حفظ غارت و تشدید استثمار زحمتکشان یدی و فکری از طریق فشار پلیسی، امنیتی، جنسیتی بر زنان و … غیره عملی می گردد. القای شعار «بد و بدتر» توسط آن ها برای دسترسی به این هدف دنبال می شود. این هدف بی واسطه حاکمیت سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی، سلب حق دموکراتیک و قانونی مردم است در برخورداری از حق انتخاب آزاد، که از طریق «مهندسی انتخابات» به توده ها تحمیل می شود.
به سخنی دیگر که همین معنا را می رساند، شعار «بد و بدتر» که رفیق سپیداری شکل عملکردی آن را در صفحه 7 مصاحبه نشان می دهد که در افشای نقش «مشاوران سیاسی برنامه ریز انتخابات» توسط او عملی می شود، و به کمک استادان «بازاریابی سیاسی» به مورد اجرا گذاشته می شود، کوشش برای حفظ سطح آگاهی توده ها در سطح روانشناختی فردی و اجتماعی مورد نظر آن هاست.

بدین ترتیب، تعریف علمی و واقع بینانه از شعار «بد و بدتر»، شناخت مضمون آن به عنوان ابزار نفی امکان تغییر شرایط حاکم است. می خواهند به عبث به توده ها بقبولانند که تغییر شرایط عینی حاکم ممکن نیست و باید به آن تن داد!
جفت متضاد در رابطه دیالکتیکی میان این خواست رژیم ولایی و خواست توده های میلیونی در شرایط کنونی در ایران، کوشش آگاهانه- انقلابی برای تغییر شرایط است. به سخنی دیگر، جفت متضادی است که در تضاد طبقاتی با سلطه ی جابرانه و ضد مردمی و ضد دموکراتیک نظام سرمایه داری وابسته قرار دارد – که منافع ملی ایران را از طریق اجرای برنامه دیکته شده «خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی» – برباد می دهد، و لذا سیاستی ضد ملی است.
جفت متضاد کوشش انقلابی برای تغییر شرایط عینی حاکم است. قطب متضادی که می کوشد و باید مصمم تر و هدفمند تر بکوشد، تا عقب ماندن عنصر ذهنی انقلاب را از شرایط پخته شده عینی انقلاب برطرف سازد!
کوششی که در شعار حزب توده ایران برای تشکیل «جبهه ی وسیع ضد دیکتاتوری» بازتابی علمی و واقع بینانه یافته است! کوششی که در مضمون مبارزه ی دموکراتیک در جامعه تجلی می یابد و با هدف ایجاد وسیع ترین اتحادهای اجتماعی همراه است.
جبهه وسیع ضد دیکتاتوری که بنا به تعریف زنده یاد منوجهر بهزادی در مقاله ی سال 1354 و در دوران دیکتاتوری سلطنتی، اتحاد وسیعی است که “سر راست” طیف آن می تواند تا درون بخشی از لایه های حاکم نظام ادامه داشته باشد (1).

پرسشی که اکنون مطرح است، این است که دلیل کمبود سرعت وکیفیت رشد عنصر آگاه ذهنی و عقب ماندن آن از عنصر عینی چیست؟
چرا با وجود پخته شدن شرایط تغییر انقلابی نظام حاکم در ایران که در پدیده مصمم بودن رژیم حاکم برای حفظ هژمونی غیرقانونی خود و با شیوه های فاشیت مآبانه- داعشی دنبال می شود، عنصر ذهنی از تحرک کافی برخوردار نیست و حتی در مواردی به القای ایدئولوژی حاکم تن می دهد؟ در بررسی این نکته باید به علل عینی – فشار دیکتاتوری رژیم ولایی – همان قدر اندیشید، که باید به علل ذهنی ای اندیشید که ازجمله در شکل باورهای ذهنی- مذهبی توده مردم موثر است و به آسانی به صحنه وسیع تاثیر تبلیغات «بازار یابی سیاسی» بر روی روانشناسی فردی و اجتماعی فرا می روید و به ابزار موفقیت «علم بازاریابی» بورژوازی بدل شده است، که نه تنها در ایران، بلکه در کانادا و آمریکا بر قرار بوده و به گفته رفیق سپیداری «باور کردنی نیست»؟!

علت اصلی وضع کنونی، نبود و مطرح نشدن “اقتصاد سیاسی جایگزین” به عنوان مضمون پرچم نبرد طبقاتی- دموکراتیک است که باید به منظور گذار از اقتصاد سیاسی حاکم انجام شود!
زحمتکشان و توده های میلیونی با کمبودِ پرچم و شعار جایگزینی روبروهستند، در برابر برنامه اقتصاد سیاسیِ امپریالیستی. زحمتکشان و توده ها از این طریق دچار خلع سلاح می شوند، شده اند!
کمبودی که به طور عمده کمبودی است که در سیاست حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران تبلور می یابد! کمبودی که تنها “چپ” مارکسیستی قادر به بر طرف ساختن آن است! کمبودی که تفهیم آن تنها از عهده ی اندیشه ی مارکسیستی- توده ای در ایران بر می آید. کمبودی که بر طرف ساختن آن در وحله نخست، وظیفه ی حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران است، زیرا تنها چپ مارکسیستی قادر به انتقال آگاهی طبقاتی به مثابه «وظیفه برای تعییر شرایط و نه توصیف شرایط» باور دارد و آن را از بانیان سوسیالیسم علمی آموخته است!

به سخن دیگر، این پرسش مطرح است که اول- شکل عملکردی و مضمون سیاسی- نظری برای تغییر شرایط چیست و دوم- چگونه باید به آن دست یافت؟!
این نکته را می توان بدینگونه مطرح ساخت که همین معنا را می رساند، پرسش این است که چگونه باید این آگاهی مادی را به درون توده ها منتقل ساخت که هدف آن برپایی جبهه ضد دیکتاتوری است، در حالی که لایه های بسیاری از آن، به ویژه در “سر راست” طیف، نه تنها به آن اعتقادی ندارند، بلکه آن را علیه منافع خود می پندارند!

پاسخ ساده و مشخص است! پاسخی است که بلشویک ها نیز در روز یکشنبه سیاه به توده های مذهبی و ناآگاه دادند! پرسشی که همچنین با مقوله «بد و بدتر» در ایران پیوندی ارگانیک دارد!
ما باید ضمن توضیح و اثبات درستی “اقتصاد سیاسی” مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب که “اقتصاد سیاسی خاصی” را تشکیل می دهد که سوسیالیستی نیست، اما دیگر یک اقتصاد سیاسی سرمایه دارانه نیز نیست، شناخت توده ها را از جوانب دموکراتیک- مردمی و ملی- ضد امپریالیستی اقتصاد سیاسی دوران ملی- دموکراتیک انقلاب بالا ببریم و پذیرش درستی آن را به اثبات برسانیم.
از سوی دیگر، همچنین قادر شویم، نادرستی باور توده ها را نسبت به امکان تغییر و حتی استحاله پذیری رژیم دیکتاتوری برای آن ها روشن سازیم. به این منظور باید چپ مارکسیستی به طور مدام در کنار توده ها قرار داشته و در اقدامات آن ها شرکت کند. شرکتی که اما باید همراه باشد با این توضیح که شرکت ما در فعالیت روزانه شما، از این شناخت ناشی می شود، که توده ها به حق برای دریافت نادرستی شعار «بد و برتر» و رهایی از بند «بازاریابی سیاسیِ» حاکمیت، به تجربه های ضروری نیاز دارند! پس ما در کنار شما در تجربه تان قرار داریم!
آن جا که ما اعتقاد راسخ خود را از استحاله ناپذیری بیان نکنیم، که حزب توده ایران انجام می دهد، دچار راست روی می شویم. و آن جا که در کنار توده ها قرار نمی گیریم، دچار چپ روی!
سیاست حزب کمونیست یونان از این رو چپ روانه است، که در مبارزه ی دموکراتیک در کنار مردم قرار ندارد. این سیاست از این رو چپ روانه است، زیرا وظیفه سوسیالیستی خود را مطلق می سازد. آن را در یک سوی صحنه نبرد طبقاتی قرار می دهد، و وظیفه دموکراتیک را در سوی دیگر صحنه قرار می دهد. و هاج و واج به این سو آن سویِ صحنه نبرد اجتماعی- طبقاتی می نگرد! این چپ روی ناشی است از عدم شناخت و درک رابطه دیالکتیکی میان وظیفه سوسیالیستی و دموکراتیک در عملکرد سیاسی خود است. نهایتاَ این چپ روی از این طریق به وجود می آید، زیرا حزب کمونیست یونان از نظر تئوریک به پرسش در باره ی رابطه دیالکتیکی میان وظیفه سوسیالیستی و دموکراتیک نمی پردازد و به آن پاسخ مارکسیستی نمی دهد!

در مورد میهن ما ایرانیان، آغاز مشخص برای ایجاد شدن مشکل سیاست مارکسیستی- توده ای در صحنه ی نبرد علیه «شعار بد و بدتر»، طرح نکردن شفاف و مستدل “اقتصاد سیاسی” مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب ایران است، در حالی که تعریف از مرحله انقلاب را ارایه داده است! این راست روی تاثیر مثبت تصمیمات را خنثی می سازد.
این که باید برای دست یابی به افکار عمومی مردم و توده ها از کلیه ی امکان های توضیحی و ترویج کنونی استفاده کنیم، و با شناخت روانشناختی توده ها، ارتباط خود را با آن ها تعمیق بخشیم، که رفیق سپیداری به درستی برجسته می سازد، تردیدی روا نیست. این نکته اما پرداختن ضروری به شکل انجام وظیفه ای ما بازمی گردد.
در جریان یافتن اشکال درست در دوران کنونی، نباید از توجه به مضمون مارکسیستی- توده ای عملکرد خود غافل بمانیم. عملکردی که تنها به کم اسلوب پیش گفته ی شناخت و درک رابطه ی دیالکتیکی میان وظایف دوگانه و میان شکل و مضمون شناخته و درک می شود.
کمبود سیاست نظری- عملکردی حزب طبقه کارگر ایران که در اعلام و توضیح و تبلیغ برای “اقتصاد سیاسی” مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب و جستجوی برنامه مشخص برای اقتصادملی تجلی می یابد، موجب می شود نتواند به امر پراهمیت برای ایجاد رابطه و تجهیز زحمتکشان دست یابد، آن را به ثمر برساند. از این طریق، رابطه ی سنتی معنوی و سازمانی و مبارزاتی با طبقه ی کارگر تضعیف شده است. و در عین حال این کمبود، امکان بحث و موضع گیری را از این طریق از حزب توده ایران سلب کرده است، که به پاسخ عمده در باره این که آیا بدون تجهیز زحمتکشان و نزدیک ترین متحدان طبقه کارگر، به اصطلاح با ایجاد شرایط فشار “از پایین”، اصلاَ می توان طیف متحدان را در سوی راست توسعه داد، و آن را تا به درون لایه هایی در حاکمیت نظام تسری داد یا خیر؟
امری که نهایتاَ به معنای ناتوانی در توسعه هژمونی معنوی- نظری طبقه کارگر، و ناتوانی در مبارزه ی موفق با ترفند «بازار یابی سیاسی» توسط راست و متحدان آن تجلی می یابد.

بدون ایجاد قطب بندی در جامعه از طریق ایجاد بحث در باره جایگزین مردمی- دموکراتیک و ملی برای اقتصاد سیاسی امپریالیستی، امکان توسعه ی پایگاه طبقاتی حزب طبقه کارگر ایران وجود ندارد. بدون ارایه “اقتصاد سیاسی” مرحله ملی- دموکراتیک جایگزین، پرچم مبارزه برای برپایی جبهه وسیع ضد دیکتاتوری از “پایین” موثر واقع نخواهد شد. امری که اجباراَ به بحثی ناپیگیر و در طول زمان عبث در بده و بستان با راست از “بالا” محدود می ماند.
نبود بحث پیش گفته به منظور ایجاد فضای قطب بندی در جامعه، از این رو مضر است و به ایجاد رابطه دیالکتیکی میان دو متضاد دیالکتیکی منتهی نمی شود، زیرا توسعه آگاهی اجتماعی- طبقاتی را در هر دو سوی طیف چپ و راست ممکن نمی گرداند. حزب طبقه کار پایگاه تئوریک و برداشت علمی از ماتریالیسم تاریخی و اسلوب ماتریالیسم دیالکتیکی را در طول زمان از دست می دهد، آن را «گم» می کند و به چپ غیرمارکسیستی تبدیل می شود.
پیامد این وضع دنباله روی از این یا آن لایه ی بورژوازی خواهد بود که این روزها با نام «خوانش جدید از مارکس» به نفی ضرورت پیوند میان مبارزه سوسیالیستی و دموکراتیک، و نهایتاَ به نفی پیوند میان مضمون نبرد اجتماعی عام دموکراتیک و طبقاتی می پردازد، و شرکت تنگاتنگ در مبارزه ی دموکراتیک را در کنار توده ها مطلق می کند. از این طریق نوپردازیِ ضروری اندیشه مارکسیستی- توده ای قابل دستیابی نیست!
این به اصطلاح نوسازی، به استحاله اندیشه مارکسیستی- توده ای دهن باز می کند. “چپ” مارکسیستی- توده ای به چپ غیرمارکسیستی بدل می شود، که از یک سو حامل نبرد خط سرخ در طول تاریخ نبرد طبقاتی بوده است، اما از سوی دیگر، قابلیت علمی خود را برای تغییر انقلابی نظام سرمایه داری از کف می دهد و در انتظار «رسیدن قطار به ایستگاه سوسیالیسم، در کوپه قطار می نشیند» (لنین).
زنده یاد احسان طبری در “با پچپچه پاییز” (بخش نهم) و در شعر زندانش با عنوان “اکتبر”، جایگاه نظری- عملکردی چپ مارکسیستی را ترسیم می کند که مراجعه به آن لذت بخش و آموزنده است! «من در دکانچه نزول خواری شما نخواهم نشست»!
بدین ترتیب، ریشه ی این برداشت که چرا رابطه با توده ها محدود است، با مطلق ساختن پیشنهادِ ضرورت پرداختن به مبارزه ی دموکراتیک حل نمی شود، زیرا عنصر مبارزه ی تدریجی- اتفاقی در دیالکتیک رابطه ی مبارزه ی عنصر آگاهانه و عنصر خود بخودی، مطلق می گردد.
رفیق سپیدار محق است هنگامی خواستار تشدید مبارزه ی دموکراتیک توسط چپ مارکسیستی- توده ای به منظور برپایی اتحادهای وسیع اجتماعی برای اهداف متفاوت در مبارزه ی روزانه در جامعه می گردد. اما محق نیست، هنگامی که این خواستِ به جا را با نگرانی برای انتقال آگاهی طبقاتی به درون طبقه کارگر گره می زند، زیرا از این طریق عملا سیاست مستقل طبقاتی حزب طبقه کارگر تضعیف می گردد و حتی خطر نفی رابطه دیالکتیکی میان مبارزه ی دموکراتیک و سوسیالیستی به وجود می آید.
«بر بستر واقعیت جبری شرایط عینی، حدودِ اختیارات و محدودیت های تحرک خود را درک کنیم …» سخنی درست، اما عام است. قطعا منظور توصیف «شرایط عینی» نیست، بلکه تغییر آن است که مارکس می طلبد؟! اگر چنین است، پرسش آن است که به منظور تغییر شرایط باید رابطه دیالکتیکی وظایف سوسیالیستی و دموکراتیک خود در لحظه های تغییر یابنده «شرایط جبری عینی» به طور مشخص جستجو کرده و با عملکرد متناسب «حدودِ اختیارات و محدودیت های تحرک خود» را با هدف تغییر و توسعه ی آگاهانه و واقع بینانه شرایط محدود تعیین کنیم، یا در انتظار تغییر خود بخودی آن ها بنشینیم؟
این شفافیت برداشت نظری از این رو ضروری است، زیرا با تکیه ی نادرست بر روی وظایف سوسیالیستی، مانند حزب کمونیست یونان دچار چپ روی می گردیم، و با تکیه ی نادرست بر روی وظایف دموکراتیک، دچار راست روی. همان طور که قابل شناخت است، ما با بحثی عام روبرو نیستیم، بلکه در برابر “تحلیل مشخص از شرایط مشخص” قرار داریم که تنها اسلوب برای تعیین دقیقِ مضمون وظایف روز است و آن را قابل شناخت می سازد!

رفیق سپیداری که در پایان مصاحبه خود از پانگرفتن گفتگو و پژوهش دستجمعی در باره ی مسائل نظری و عملکرد توسط توده ای ها و به طور عام میان نیروهای ترقی خواه ابراز نارضایی می کند، اگر هنوز مایل است، می توان صحنه و شکل چنین گفتگوها را در سمینارهای علمی از نو تعیین و دو باره به آن پرداخت.
پیشنهاد می کنم برای آغاز گفتگو، مساله رابطه دیالکتیکی میان مبارزه دموکراتیک- اتحادی و مبارزه ی سوسیالیستی و چگونگی عملکرد برای پیوند این دو وظیفه، به عنوان موضوع مشخص گفتگوها، انتخاب شود.
متاسفانه به علل شخصی قادر به شرکت در جلسه ی سخنرانی رفیق گرامی محمد امیدوار در وین در روز 16 اکتبر نیستم. پرسش در باره تعریف مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب که در ششمین کنگره حزب توده ایران در سال 1391 به تصویب رسیده است، بدون پاسخ به “اقتصاد سیاسی خاص” آن، و تعریف یک برنامه مشخص اقتصاد ملی نمی تواند به شکوفایی لازم نایل گردد و به پرچم مبارزه برای گذار از دیکتاتوری بدل شود و موثر واقع گردد. ازجمله نمی تواند به رابطه دیالکتیکی میان مبارزه ی دموکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران پاسخی علمی داده و آن را به عنوان پرچم مبارزه برای گذار از دیکتاتوری تبدیل سازد. امری که به طور مشخص با موضوع پیشنهاد برای آغاز بحث میان توده ها در رابطه ای تنگاتنگ قرار دارد.
تنها با روشن شدن این رابطه دیالکتیکی، به نظر من، شکل و مضمون سیاست روشنگرانه و تبلیغی حزب توده ایران نیز شفافیت می یابد و اشکال مورد نظر رفیق سپیداری برای تقویت مبارزه ی دموکراتیک قابل شناخت و درک می گردد. باید امیدوار بود که رفیق گرامی امیدوار با بررسی این موضوع در زمان نشست به مناسبت هفتاد پنجمین سالگرد پایه گذاری حزب توده ایران، باب گفتگو را بگشاید.