به درود، استثمار انسان از انسان!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٤٦ (١٣ مرداد)

واژه راهنما: سياسي. تئوريك

پيام سومين پلنوم ك م ح ت ا به كارگران. انديشه ديالكتيكي دچار راست و چپ روي نمي شود. ضرورت بازانتشار نشريه ”دنيا“! از ابوجمال بياموزيم!

 

نه، نه، هنوز سوسياليسم برقرار نشده است، هنوز جامعه كمونيستي برپا نشده است كه به ”استثمار نيروي كار“ پايان داده باشد! برعكس، واقعيت آن است كه نظام سرمايه داري كماكان به استثمار نيروي كار مي پردازد، تا با مكيدن جوهر هستي زحمتكشان به انباشت سود و سرمايه دست يابد، ازجمله در ايران!

”استثمار نيروي كار“، واژگان ي كه با مفهوم و مضمون مشخص خود، تصاحب شخصي ثمره ي كار فرد زحمتكش را توسط صاحبان ابزار توليد بيان مي كند، و شناخت آگاهانه انديشه ماركسيستي- توده اي را از نظام سرمايه داري در قالب كلمات مي ريزد، تا دورنماي جامعه كمونيستي را به زباني علمي بيان كند كه در آن، استثمار نيروي كار انسان توسط انسان ديگر برافتاده است و «همهء ابعاد واژگون» شده اند تا «همهء خوار شدگان بالا بيفزايند» (اط، با پچيچه پاييز، ٩)، نه متاسفانه هنوز چنين شرايطي فرا نرسيده است! متاسفانه هنوز شرايطي كه در آن ”استثمار انسان از انسان“ از اين رو با ”به درود“ روبرو شود، زيرا ديگر جايي در هستي انسان ندارد، فرا نرسيده است!

 

آيا گم شدن انديشه و واژگان ماركسيستي- توده اي در «پيام سومين پلنوم كميته ي مركزي حزب توده ايران به كارگران و زحمتكشان ميهن» چنين نويدي را اعلام مي كند، و يا هدفي ديگر را دنبال مي كند؟

پيامي كه در آن توصيف «نبرد طبقاتي زحمتكشان» به سطح مبارزه ي مطالباتي، صنفي- دموكراتيك محدود مي گردد، و در آن، ديگر جايي براي توضيح مبارزه براي پايان دادن به استثمار انسان از انسان وجود ندارد!

”به درودِ“ نانوشته در اين «پيام …»، كه انگار انديشه مركزي حزب طبقه كارگر ايران را مورد يورش و عتاب قرار داده است، درست در دوراني ”مي درخشد“(!) كه تشديد استثمار نيروي كار انسانِ زحمتكش در ايران به اوجي بي سابقه رسيده است، دستمزد ماه ها عقب افتاده ي زحمتكشان، پنج بار زير مرز فقر قرار دارد، فرياد ”ما گرسنه هستيم“ با ضربه هاي شلاق احكام بي دادگاه هاي انقلاب پاسخ داده مي شود، و با جان بازي ٦٢ روزه ي رفيق عظيم زاده عليه احكام جابرانه در ذهن مبارزان حك مي گردد و به خاطره ي تاريخي مي پيوندد!

”به درودِ“ نانوشته در اين «پيام …»، در حالي در نشست گردان آگاه و سازمان يافته طبقه كارگر ايران با دهن كجي خود مي نمايد كه در اساسنامه حزب توده ايران، پايبندي به انديشه ماركس، انگلس و لنين تصريح شده است. و اين تصريح، در آغاز «گزارش هيئت سياسي به سومين پلنوم كميته مركزي (بخش ايران)» مورد تائيد قرار گرفته و برجسته شده است!

 

«گسترش حركت هاي اعتراضي كارگران در سراسر كشور» كه «پيام …» به درستي برمي شمرد، و آن را به عنوان گسترش پاسخِ مبارزه جويانه ي طبقه كارگر ايران مي نامد كه همراه است با پديده ي «رو به افزايش بودنِ پيكار طبقه كارگر ايران در مقابله با رژيم سرمايه داري حاكم بر ايران»، آري با تمام اين فاكت هاي ارايه شده در «پيام …»، آن ها براي «پيام …» زمينه مبارزاتي اي را تشكيل نمي دهد كه بتواند بر پايه آن، برداشت مركزي انديشه ماركسيستي- توده اي را از نظام سرمايه داري مطرح و آن را به سطح آگاهي زحمتكشان ارتقا دهد!

براي انديشه حاكم بر «پيام …»، واقعيتي كه خود بر مي شمرد، زمينه لازم براي انتقال آگاهي طبقاتي- ماركسيستي به ميان كارگران در شرايط تشديد استثمار نيروي كار آنان نيست: «حاكميت جمهوري اسلامي و دولت هاي برگمارده شده آن، نمايندگان كلان سرمايه داري تجاري و سرمايه داري بوروكراتيك ايران اند، از اين رو، منافع آن ها در تضادي آشتي ناپذير با منافع طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان ميهن ما قرار دارد.»

حتي هنگامي كه «پيام …» با توانايي شرايط تشديد استثمار را در ايران توصيف مي كند، گويا هنوز زمان «مبارزهء طبقاتي»، زمان عمل به وظيفه سوسياليستي حزب توده ايران فرا نرسيده است! زمانِ انتقال آگاهي جامعه شناسي علمي- طبقاتي، زمان انتقال انديشه ي ايدئولوژيكِ ماركسيستي- توده اي به زحمتكشان و توده ها فرا نرسيده است.

نه در يك مقاله عام براي مطبوعات، بلكه حتي در «پيام سومين پلنوم كميته مركزي حزب توده ايران به زحمتكشان ميهن» ما، به طبقه ي كارگر ايران نيز توضيح ضرورت مبارزه براي دستيابي به سوسياليسم و براندازي ”استثمار انسان از انسان“ جاي ندارد!

«پيوند جدايي ناپذير … ميان خواست هاي صنفي طبقه كارگر … با مبارزه ي طبقاتي در جامعه … [تنها] در به چالش طلبيدن سياست هاي حاكميت كنوني و حركت كردن در مسير دستيابي به حقوق [صنفي- دموكراتيك] كارگران و زحمتكشان … [در «پيام …» محدود مي ماند!] مبارزه در راه برپايي سنديكاهاي مستقل كارگري و سازمان دهي مبارزات پراكنده …»، در «پيام …» به عنوان تنها آماج ممكن «براي مبارزه ي طبقه كارگر» تلقي مي شود. گويا در شرايط تشديد خشن استثمار نوليبرالي براي طبقه كارگر ايران مبارزه به منظور پايان بخشيدن به ”استثمار انسان از انسان“ جايي ندارد! و طرح آن در «پيام سومين پلنوم كميته مركزي حزب توده ايران [حزب طبقه كارگر ايران] به زحمتكشان ميهن» ما يك ”چپ رويِ“ بخشش ناپذير است!

 

از اين رو، ”به درود“ گفتن به واژگان ”استثمار نيروي كار“، سكوت در باره ي وظيفه مبارزه براي براندازي ”استثمار انسان از انسان“ در «پيام سومين پلنوم كميته مركزي به كارگران و زحمتكشان ميهن»، مي تواند تنها به معناي به درود گفتن به وظيفه سوسياليستي حزب توده ايران تعبير شود!

 

انديشه ي ديالكتيكي از اين رو دچار راست روي و چپ روي نمي شود، زيرا در نظر و عمل، در تئوري و پراتيك، به شرايط هر دو سوي رشد ”خود بخودي“ و رشد ”آگاهانه“ در جامعه مي انديشد و مبارزه براي «تغييرات بنيادين» را بر پايه ديالكتيك اين دو عنصر تنظيم مي كند!

اگر چپ روي، فراموش كردن ”عنصر خود بخودي“، و مطلق سازي ”عنصر آگاهانه“ در پديده ي رشد اجتماعي است، آن وقت، فراموش كردن ”عنصر آگاهانه“ در اين پديده، پذيرش هيچ معناي ديگري را جز راست روي ممكن نمي سازد. انديشه اي كه حتي در سند نشست كميته مركزي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران و هنگامي كه به توصيف تشديد روند استثمار انسان زحمتكش در ايران مي پردازد، و با وجود اين، مبارزه عليه اين استثمار را به عنوان وظيفه طبقاتيِ ماترياليستي (عيني- در برابر) و روزِ حزب طبقه ي كارگر ايران ارزيابي نمي كند و مسكوت مي گذارد، خواسته يا ناخواسته و بي ترديد دچار ”راست روي“ شده است!

 

كدام رفيق مسئول كه سكان «مبارزه ي طبقاتي زحمتكشان» را در حزب توده ايران در اختيار دارد، مي تواند و مايل است به اين پرسش پاسخ دهد، كه چرا در نشست كميته مركزي حزب كه بالاترين ارگان رسمي حزب ميان دو كنگره ي حزبي است، سخني از براندازي استثمار نيروي كار انسان از انسان در ايران مطرح نمي شود؟ مي خواهيم وظيفه ارتقاي سطح آگاهيِ طبقاتي- علمي را نزد طبقه كارگر ايران به چه كس ديگري بسپاريم كه حتي يك بار هم واژه ”استثمار“ در «پيام …» ما به طبقه ي كارگر ميهن مان پيش نمي آيد؟

آيا گم شدن واژه ي استثمار در «پيام …» اتفاقي است؟ از سر پركاري و شلوغ كاري و ندانم كاري است؟ و يا هدف جدا ساختن جنبش مبارزه جويي كارگري از حزب طبقاتي خود، از گردان متشكل و آگاه خود را دنبال مي كند، جدايي از حزب توده ايران را دنبال مي كند؟ آيا برپا شدن حزب ديگري در برابر حزب توده ايران دنبال مي شود؟

 

مدافعان ”موميا ابوجمال“، يكي از قديمي ترين زندانيان سياسي در كشور امپرياليستيِ ايالات متحده آمريكا، كه روزنامه نگار افريقايي تباري است كه سي سال در ”اطاق مرگ“ در انتظار اجراي حكم اعدام بود، توانستند هفته پيش براي ١٥ دقيقه اجازه ارتباط تلفني با او را بگيرند و در جريان برگزاري كنگره حزب دموكرات آمريكا با او مصاحبه ي زنده برگزار و آن را پخش كنند.

ابوجمال به پرسش زير در باره «مرزهاي نبرد اجتماعي در آمريكا» به طور مستقيم از سلول زندانش در پنسيلونيا پاسخ داد، «آيا براي او در قرن ٢١ام، مبارزه در جامعه [آمريكايي] در مرز ”جدايي رنگ پوست“ جريان دارد؟»

پاسخ مبارز افريقايي تباري كه مانند شش هزار زنداني ديگر در زندان هاي آمريكا به بيماري ويروسي كبد دچار شده است و مقامات زندان حاضر به درمان او نيستند – تا حكم اعدام را كه دادگاه لغو كرده است، با زجركش كردن او به مورد اجرا بگذارند -، براي ارزيابي از «پيام سومين پلنوم كميته مركزي حزب توده ايران به طبقه كارگر ميهن ما» ارزشمند است. او مي گويد، «بلي»، اما بلافاصله اضافه مي كند: «اما همچنين [مبارزه ي اجتماعي] در مرز مبارزه ي طبقاتي جريان دارد»! (”جهان جوان“، اول اوت ٢٠١٦)

 

آيا در «قرن بيست و يكم» در ايران جز اين است؟ آيا نيرو و حزب ديگري در ايران وجود دارد كه بايد و مي تواند «مرز نبرد طبقاتي» را به مثابه مرز اصلي «نبرد اجتماعي» تشخيص دهد و براي طبقه ي كارگر ايران برشمرده و آن را به سطح آگاهي طبقاتي زحمتكشان ارتقا دهد؟ آيا بايد رابطه سنتي زحمتكشان ايران، طبقه كارگر، زحمتكشان روستا، زنان و مردان زحمتكشِ لايه هاي ديگر جامعه مانند معلمان، پرستاران، جوانان و دانشجويان و ديگران با حزب توده ايران پاره و قطع گردد و در جستجوي پاسخ به پرسش خود براي شناخت «مرز مبارزات طبقاتي در جامعه» به ديگراني (به كدام حزب و سازمان؟) مراجعه كنند؟ درست آن هنگام مراجعه كنند و مجبور باشند مراجعه كنند، كه حتي در اسناد پلنوم كميته مركزي حزب توده ايران نيز به نيازمندي خود به آگاهي طبقاتي دست نيابند؟

 

آيا رفيق گرامي محمد اميدوار، به مثابه سخنگوي حزب توده ايران، دلايل نبود نشان مبارزه ي ماركسيستي- توده اي، نبود انديشه ي ايدئلوژيك ماركسيستي- توده اي را در سند مصوبه پلنوم اخير توضيح خواهد داد و آن را براي زحمتكشان قابل درك خواهد ساخت؟

آيا بي پاسخ گذاشتن پرسش در باره وظيفه ي مبارزه ي ايدئولوژيك- سوسياليستي در حزب توده ايران، با خطر گم شدن پرچم «قشون زحمتكشان» همراه نخواهد بود و زمينه را براي جريان هاي مشكوك و منحرف نخواهد گشود، تا مبارزه ي طبقه كارگر را به راست و چپ روي بكشانند؟

آيا خطر نبود انتشار نشريه ي تئوريك- سياسي كميته مركزي حزب توده ايران، ”دنيا“، هنوز هم قابل شناخت نيست؟

آيا بي پاسخ گذاردن پرسش در باره پيوندِ وظيفه صنفي- دموكراتيك و سياسي- طبقاتي، زمينه را براي جولان عناصر مشكوكي از قبيل ”رزمين“ها نمي گشايد؟ تا با هتاكي هاي خود، بحث مشخص و جانبدارانه ي طبقاتي را به سوي جدل هاي فردي منحرف سازند، آن طور كه نمونه هايي از آن در گذشته نه چندان دور ديده شد؟

 

در نوشتاري ديگر، نگارنده به طور مشخص اين روند راست روانه را مورد بررسي قرار خواهد داد. نشان خواهم داد كه رفيق مسئول بخش كارگري كه در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران وظيفه ي نگارش مقاله هاي در ارتباط با مبارزه ي كارگران را در ايران به عهده دارد، و احتمالاً در تنظيم سند حزبي مصوب سومين پلنوم اخير نيز شركت داشته است، خط مشي ي را دنبال مي كند كه «گزارش هيئت سياسي به سومين پلنوم كميته مركزي حزب توده ايران (بخش جهان)» آن را «خط مشي سياسي- نظريِ توني بلر» ارزيابي مي كند.




مساله ي هژموني در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٤٥ (١١ مرداد)

واژه راهنما: تئوريك. اقتصاد سياسي

ديالكتيك عمده و غيرعمده. وحدت منافع طبقه كارگر و لايه هاي مياني جامعه در مرحله ملي- دموكراتيك. اقتصاد سياسي و نقش برنامه ملي- دموكراتيك در اين مرحله. سوبيكِ حامل هژموني. مضمون يك پارچه ي دموكراسي و حاكميت. پل ارتباطي ميان گذشته و آينده، پيش شرط يافتن راه حل براي معضل هاي امروز. مقاله ١٥ تير آقاي فرشاد مومني. ”حاكميت ديژيتال“، اثر ماركسيست آلماني ماركوس يانزن.

 

رفيق عزيز ابي در نامه ي محبت آميز و تشويق كننده اي در ارتباط با مقاله ”بدون اقتصاد سياسي جايگزين، تجهيز توده ها ممكن نيست“ كه به موقع انتشار يافت، و پس از «درود به همه توده اي هاي شرافتمند»، پرسشي هايي را مطرح ساخته است كه در «صحبت با چند تن از رفقاي كارگر» موضوع بحث اند. او مي نويسد: «در صحبتي كه با چند تن از رفقاي كارگر داشتيم، سوالاتي در رابطه با اقتصاد سياسي مرحله ي دموكراتيك ملي مطرح شد كه به اختصار مي نويسم:

١- نمايندگاه سياسي بورژوازي ملي كدام يك از جريان ها و تشكل هاي موجود در جامعه ايران مي باشند؟

٢- پذيرش هژموني طبقه كارگر يعني پذيرش سوسياليسم، اين طور نيست؟

٣- در كشورهاي برزيل و ونزوئلا بورژوازي ملي بيش تر خود را به طبقه كارگر نزديك مي داند يا به سرمايه داري جهاني؟»

 

پرسش ها، من را به سال هاي دور برد كه در آن زنده ياد منوچهر بهزادي، دبير كميته مركزي حزب توده ايران، نقش پرباري، همانندِ سراسر عمر كوتاه خود، به عهده داشت. در آن سال هاي دهه ٦٠ قرن گذشته تاريخ اروپايي، رهبري حزب با حوزه هاي حزبي در خارج از كشور دو يا سه ديدار چند روزه در سال برگزار مي كرد. ديدارهاي گروه ما با رفقاي رهبري كه در شهر ليپزيك آلمان برگزار مي شد، مي توان به دو بخش تقسيم كرد. يكي ديدار با رفقا كامبخش، اسكندري، گاهي اوقات با رفيق رادمنش و البته با رفيق طبري، كه چند ساعتي به طول مي انجاميد و شكلي به اصطلاح ”رسمي“ داشت و در روز نخست ديدار انجام مي شد. ”رسميت“ ديدارها با رفيق كامبخش و طبري رقيق تر بود و با رفيق اسكندري گاهي اوقات با شوخي و خنده نيز همراه بود.

ما، و حالا مي خواهم از خودم صحبت كنم، اما من انتظار زماني را مي كشيدم كه توضيح سياست رسمي و مواضع رسمي حزب كه در ”مردم“ نيز خوانده بوديم و پرسش ها در باره جوانب آن، به ”پرسش و پاسخ“ اصلي راه مي يافت. پرسش ها ديگر مرز و حدودي نداشت. اين، آن هنگام بود كه به قول زنده ياد رفيق طبري زمان «كار كشيدن» از «زنگيان تاريخ» فرا مي رسد (از ديدار خويشتن، ص ١٦٧)، زمان «كار كشيدن» از توده اي هاي انقلابي كه قرباني آن رفيق بهزادي بود! بقيه زمان باقي مانده از سفر، در واقع هم براي رفيق بهزادي، بيگاري بي زمان بود، كه با قدم زدن صبحگاهي در پارك نزديك خانه ي حزبي محل سكونت آغاز مي شد و تا پاسي از شب ادامه و تنها زير فشار ”دهن درّه“ها پايان مي يافت.

 

رفيق بهزادي هيچ پرسشي نبود كه بي پاسخ بگذار. همانند يك ”فرهنگ نامه“ي چند جلدي … با گنجينه اطلاعات خود براي هر پرسشي كه از هر گوشه ي جهان داشتيم، پاسخ درخور مي داد و با نقل از سخنان رفقاي ديگر و يا برگزاري ديدار مجدد با رفقاي ديگر، با رفيق زنده ياد كامبخش و به ويژه رفيق طبري، «بحث هاي جوشانِ سازنده و تكاملي» (رفيق سيامك) را به ثمر مي رساند. شيوه ي پاسخ گويي رفيق بهزادي برايم بسيار آموزنده بود. او همه پرسش ها را با توضيحي ”نظري“ آغاز مي كرد. ”عام“ را توضيح مي داد و با آن، موضعِ ماركسيستي- توده اي را در ذهن جا مي انداخت. آن هنگام، بحث را به مورد خاص، به موضوع پرسش مي كشاند.

راستش آن كه من اغلب گوش بودم تا پرسش كننده. گرچه كم اطلاعي علتي براي سكوت بود، اما آمادگي ذهني براي تميز ”عمده“ از ”غيرعمده“ هم بي دخالت نبود.

 

عمده و غيرعمده

از آن جا كه پاسخ به پرسش پراهميت مساله ”هژمونيِ“ طبقه كارگر در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب بدون تشخيص نقش عمده در مضمون پرسش ممكن نيست، اول نگاهي به ديالكتيك ”عمده و غيرعمده“ بيافكنيم كه به نظر مي رسد گره ي فكري را براي بسياري از توده اي ها در شرايط كنوني و در ارتباط با مبارزه براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، يعني در ارتباط با مبارزه ي ”اتحادي“ حزب توده ايران تشكيل مي دهد.

 

عمده در هر پديده‏، آن ”لحظه“ و يا ”سويه“اي است كه تداوم پديده را تضمين مي كند.

رفيق  طبري آن را شناخت «تنه درخت» مي نامد كه بايد حتي از شاخه هاي تنومند نيز تميز داده شود.

به نظر مي رسد مفيد باشد، با بحثي مشخص در باره ديالكتيك عمده و غيرعمده، مضمون آن را قابل شناخت و درك ساخت. به اين منظور، مي تواند نكته اي در يك مقاله در ”راه توده“ (شماره ٥٦٠، ٣١ تير ٩٥) با عنوان ”چرا نمي توانند جلوي انحطاط اقتصادي ايران را بگيرند؟“، كمك باشد. برخلاف راه توده ي تا شماره ٩٥ (دوره دوم) كه با مسئوليت من انتشار يافت، مقاله كنوني بدون نام نويسنده انتشار يافته است.

مضمون انتقادي مقاله نشان مي دهد كه نويسنده با احساس، و يا با ”شم“ سياسيِ «اندك اندك پهلوان گشتن» (اط، نوش ياد به رزمندگان)، نكته ي پراهميتي را در ناتوانايي در عملكرد رژيم ديكتاتوري ولايت فقيه يافته است كه انگيزه ي نگارش مقاله را نيز تشكيل مي دهد. نويسنده، اين نكته را در وجود سردرگمي در تعيين «هدف» براي رشد اقتصادي جامعه توسط حاكميت نظام سرمايه داري وابسته ارزيابي مي كند. او مي پندارد كه رژيم حاكم گويا ناخواسته به مجري برنامه ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي تن داده است!

مساله آگاهانه و يا ناآگانه بودن عملكرد رژيم موضوع بررسي اين سطور نيست، گرچه نقض غيرقانوني اصل هاي قانون اساسي با ”حكم حكومتي“ ترديدي در آگاهانه بودن اقدام ضد مردمي و ضد ملي باقي نمي گذارد. تغيير قانون اساس تنها با همه پرسي از مردم مجاز و قانوني است!

موضوع بررسي در اين سطور، شناخت ”عمده“ در پديده ي ”سردرگمي“ است.

نويسنده كه احتمالاً هنوز نگرش رشد يافته اي از برداشت ماركسيستي- توده اي ندارد، قادر به تشخيص ”عمده“ در پديده اي نيست كه مي بيند. احتمالاً نصيحت ”دلسوزانه“ او براي رژيم، نشان اين درنيافتنِ ”عمده“ است. مطلب را بشكافيم:

در بهترين حالت، نويسنده دريافته است كه داشتن «هدف» و دقيق تر، يك برنامه ي اقتصاد ملي- دموكراتيك براي گشودن راه رشد و فرازمندي جامعه ايراني در شرايط كنوني ضروري است، اما درنيافته است كه ”عمده“ براي پايان دادن به «انحطاط اقتصادي ايران»، دست و پا كردن نصيحت گونه يك «هدف»، به گفته مقاله ي ”راه توده“، «تدوين يك برنامه ملي» براي رژيم ديكتاتوري نيست، بلكه گزار از ديكتاتوري است.

براي او اين ”عمده“، روشن نيست كه مانع علّـي را براي «تداوم پديده»ي رشد اقتصادي در ايران نيز تشكيل مي دهد. او نمي تواند سرشت عملكرد سه دهه ي اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي را به مثابه علت ”عمده“ عقب افتادگي اقتصادي- اجتماعي جامعه ايراني تشخيص دهد كه رژيم ديكتاتوري به عنوان نماينده عقب افتاده ترين لايه سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني شده امپرياليستي آن را به مورد اجرا گذاشته است.

از اين رو نيز موضع درست انتقاديِ نويسنده مقاله در ارتباط با طرح مساله فقدان «هدف»، پيگير از كار در نمي آيد و بر باد مي رود. زيرا قلاب براي تغيير را به ”لحظه“ و يا ”سويه“ي «عمده» در هستي جامعه امروزي ايران نمي اندازد و لذا نمي تواند گره را بگشايد. (١) با اين سير ضروري نظري، به پاسخ مشخص به پرسش بپردازيم.

 

ديالكتيك درك ”هژموني“ در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب

هژموني طبقه كارگر براي پيروزي مرحله ي ملي- دموكراتيك انقلاب از اين رو ضروري و اجتناب ناپذير است، زيرا طبقه كارگر پيگيرترين طبقه در نبرد عليه سلطه نواستعماري امپرياليسم (كه در دكترين اوباما تظاهر مي كند) است! زيرا طبقه كارگر قرباني اصلي سياست امپرياليستي است! قرباني اصلي بار ضد انسانيِ سياستِ ”رياضت اقتصاديِ“ امپرياليستي است كه زنان در ميان اين قربانيان، زخم پذير ترين بخش آن را تشكيل مي دهند.

به اين استدلال مي توان نكته هاي پراهميت ديگري را نيز افزود كه به منظور جلوگيري از طول كلام، تنها به اين نكته اشاره مي شود كه طبقه كارگر نه تنها از اين رو كه قرباني اصلي نسخه ضد مردمي و ضد ملي نوليبرال امپرياليستي است، پيگيرترين گردان مبارز براي حفظ حق حاكميت ايران و استقلال كشور را تشكيل مي دهد، و به منظور حفظ قوانين حافظ منافع طبقه خود به مبارزه ي ضد امپرياليستي تا پايان متعهد باقي مي ماند. بلكه همچنين از اين رو پيگيرترين گردان را در اين نبرد تشكيل مي دهد، زيرا انقلابي ترين طبقه اجتماعي نيز است!

طبقه اي كه براي حفظ منافع خود كه در انطباق كامل است با منافع اكثريت قريب به اتفاق مردم ميهن ما، برپايي جامعه سوسياليستي را دنبال مي كند كه در آن شرايط ضروري برقراري ”آزادي و عدالت اجتماعي (كه يك روند تاريخي و لذا نسبي است)“ براي اكثريت قريب به اتفاق مردم ميهن ما برقرار است.

لذا پاسخ به پرسش صراحت دارد. هدف، در طول زمان برپايي جامعه ي سوسياليستي است! آري، مرحله مي- دموكراتيكِ فرازمندي جامعه داراي جهت گيري سوسياليستي است! شناخت آگاهانه ي طبقه كارگر از اين واقعيت ضروري است. اين شناخت تجهيز كننده است!

 

”آزادي و عدالت اجتماعي نسبي“اي كه در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب در سطح ”لحظه ي تاريخي“ قابل دسترسي است، تنها به سود طبقه كارگر نيست. زيرا، با پاسخ به اين پرسش گره خورده است كه ”مي خواهيم چگونه زندگي كنيم؟“ به سخني ديگر، در هم نوايي با نيازهاي انسان آزاد و دموكرات، در همنوايي با نياز گونه ي انساني قرار دارد. پرسشي كه عليه انباشت سود و سرمايه به نفع گروه كوچكي است كه «چنگ آزمند» خود را بر «ژندهء هستي» (ا ط) گونه ي انساني مي كشند؟

 

درست اين پرسش تعيين كننده: ”مي خواهيم چگونه زندگي كنيم؟“ را اقتصاد سياسيِ هيچ يك از اشكال نظام سرمايه داري، از شكل داعش گونه كنوني آن در ايران، تا ”دموكراتيك ترين“ شكل آن در كشورهاي پيشرفته سرمايه داريِ امپرياليستي اصلاً مطرح نمي سازد، چه برسد به پاسخ به آن!

پاسخ طبقه كارگر و حزب آن روشن و شفاف است و آن را، همان طور كه اشاره شد، با صدايي رسا و با سرِ افراشته فرياد مي زند و انساني بودن آن را با استدلالِ انديشه و شناختِ طبقاتي خود روشنگرانه توضيح مي دهد و براي آن تبليغ مي كند، زيرا اين پرسش، ”لحظه عمده“ را در هستي مردم ميهن ما و فرازمندي اقتصادي- اجتماعي آن تشكيل مي دهد!

اين موضع، موضعي انسان دوستانه و ميهن دوستانه است! اين پرچم ظفرنمون «قشون زحمتكشان» است كه نه تنها نبايد آن را پنهان داشت. بلكه بايد به طور دائم به افراشته نگاه داشتن آن پايبند بود!

 

امّــا، و اين امايي بزرگ است!

تنها با چنين موضع و با چنين سياست طبقاتي و مستقلِ حزب توده ايران است كه مي توان مساله هژموني در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب را به سود ترقي اجتماعي، آزادي و صلح، و به سود اكثريت قريب به اتفاق مردم ميهن ما حل مي نمود. بيان و توضيح چنين موضعي توسط حزب طبقه كارگر پايبندي به وظيفه سوسياليستي حزب توده ايران است كه تعطيل بردار نيست، همان طور كه در مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايارن نيز مورد تائيد و تاكيد قرار گرغته است!

 

اما، و اين امايي بزرگ و پراهميتي است كه بدون توجه دقيق و پر وسواس به آن، طرح مواضع پيش گفته به صورت مجرد و بي ارتباط با شرايط عيني و ذهني نبرد لحظه ي كنوني نزد لايه هاي ديگر اجتماعي (بورژوازي زير فشار خرد كننده اقتصاد سياسي نوليبرال امپرياليستي و خرده بورژوازي به طور روزافزون ورشكست شوند كه آقاي فرشيد مومني در مقاله ذكر شده با توانايي توصيف مي كند)، چيزي جز يك چپ روي نابخردانه و گرفتار آمدن در شرايط انفراد و جدايي از توده هاي نخواهد بود.

از اين رو است كه هشدار در گزارش هيئت سياسي كميته مركزي حزب توده ايران به نشست تيرماه ٩٥ خود، نسبت به «چپ روي»، هشداري به جا و درست است!

 

به سخني ديگر، تحقق بخشيدن به هژموني طبقه كارگر در انقلاب ملي- دموكراتيك در شرايط كنوني جهان، بدون ايجاد پيوندي عميق و مسئولانه با لايه ها و طبقات مياني جامعه ممكن نخواهد بود، به بياني ديگر كه همين معنا را مي رساند، تنها با ايجاد چنين پيوندي ممكن خواهد بود. علت اين امر، نادرستي موضع پيش گفته و يا نفي آن نيست. علت آن است كه در اين مرحله ي طولاني از فرازمندي جامعه، به طور عيني- ماترياليستي، تجهيز همه ي نيروهاي ذينفع در فرازمندي جامعه ضروري است. وحدت منافع ميان اين طبقات و لايه ها، واقعيتي عيني است كه بايد ضرورت آن را به طور ذهني دريافت و درك نمود!

شرايط حاكم در جمهوري خلق چين، تائيدي است بر ارزيابي فوق.

 

دشمن طبقاتي در سطح جهاني و متحدان داخلي آن در شرايط بحران عميقِ اقتصادي- اجتماعي- تمدني (٢) دست و پا مي زنند كه بدون ترديد، در اتفاق نظر و عمل كامل عليه هر جنبش مردمي- دموكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي وارد صحنه خواهند شد. وقايع جاري در كشورهاي آمريكاي جنوبي- كارائيب و نه تنها در اين منطقه، شاهدي است براي اين خطر واقعي!

تنها با قابل شناخت و درك ساختن مضمون واقعي، يعني عيني- ماترياليستيِ وحدت منافع ميان طبقه كارگر و نيروها و لايه هاي ميهن دوست بورژوازي ملي و خرده بورژوازي، شرايط برپايي اتحادي پايدار و پيگير براي يك دوران طولاني چندين دهه در ايران ايجاد مي شود.

تنها با شناخت اين ضرورت تاريخ توسط توده ها، تداوم اتحاد تضمين مي شود.

تنها چنين اتحادي كه حزب توده ايران آن را جبهه متحد خلق ناميده است، مي تواند براي پاسخ انقلابي به منظور حل معضل ها و مشكلات در راه فرازمنديِ دموكراتيك و ملي براي ايران و خلق هاي ساكن سرزمين كهنسالِ كشور ما موثر واقع شده و نقش تاريخي ايفا سازد!

ما بايد صداقت و پيگيري و مصمم بودن خود را در تئوري و عمل براي متحدان خود قابل شناخت و درك سازيم. گامي كه سخت است، اما ممكن است! زيرا به طور عيني تنها اهرم پيروزي لايه هاي ترقي خواه را در ايران تشكيل مي دهد.

درست از اين رو نيز ضروري است كه درك از مفهوم برقراري هژموني طبقه كارگر، برداشتي مكانيكي از كار در نيايد كه گويا پديده اي يك باره است كه مي توان با يك ”كودتا“ برقرار ساخت، و بايد گويا تداوم آن را با زور و فشار تامين نمود، آن طور كه دشمن طبقاتي و روشنفكران ضد ماركسيست و ضد توده اي به حزب توده ايران تهمت مي زنند!

ايجاد شرايط درك ضرورت برقراري هژموني طبقه كارگر، خود يك روند انقلابي طولاني است! روندي كه هر روزه بايد براي آن كوشيد! بايد هر روزه رابطه و بده و بستان با توده ها و متحدان را برقرار و حفظ نمود. از اين رو بايد «پرچم قشون زحمتكشان» را همواره بالا نگه داشت! اين يك نبردِ مبارزه جويانه ي فرهنگي- ايدئولوژيك و دموكراتيك و ترقي خواهانه است!

 

نبرد روشنگرانه- فرهنگي اي در اين مرحله، كه بايد تا پايان راه ترقي و رشد اجتماعي ادامه يابد، بايد بتواند توده ها را براي دستيابي به هدف هاي قابل دسترسي ي روزانه، جلب و تجهيز كند. امري كه تنها با شركت عملي آن ها در اِعمال هژموني ممكن خواهد بود. دموكراسي و شرايط دموكراتيك كنترل هژموني، و كوشش گام به گام براي بهبود عدالت اجتماعي بايد براي توده ها قابل درك همان قدر بشود و باشد، كه سرشت روند بودن بهبود شرايط هستي بايد براي آن ها قابل شناخت و درك گردد.

 

اين كه بايد سرشت روند بودن تغيير شرايط، قابل شناخت و درك باشد، به معناي ايجاد پل ارتباطي ميان گذشته و آينده است كه پيش شرط يافتن راه حل براي معضل هاي لحظه ي حال، براي امروز است. در چنين فضاي نبرد فرهنگي- روشنگرانه در جامعه است كه تك تك انسان ها، آگاهانه نه تنها همراهي در راه خواهند بود، بلكه همچنين خود عنصر حامل ”هژموني“ هستند،  سوبيكت آگاهِ تاريخي براي به پيش بردن روند ترقي خواهي هستند.

دموكراسي و حاكميت، مضموني يك پارچه، شناخته و درك شده مي يابد و از انتزاعي ”توخالي“، آن طور كه ماركس مي نامد، به تجربه ايِ قابل لمس، چشيدن، ديدن و شنيدن بدل مي شود، به سخني ديگر درك و به نيروي مادي بدل مي شود!

 

آن كس كه مي پندارد مي توان اين روند بغرنج را يك گروه حتي نه چندان كوچك از ”رهبران“ به سرانجام برساند، سخت در خطاست. اين روندي است در سطح جامعه كه بدون يك برنامه اقتصاد ملي جا افتاده و قابل كنترل توسط توده ها دست نيافتني است. براي تنظيم چنين برنامه اقتصاد ملي، بايد پيش تر ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك را شكافت و توضيح داد و در سطح جامعه قابل شناخت ساخت. ”اقتصاد سياسي“ اي كه ادامه يك اقتصاد سرمايه دارانه حتي در دموكراتيك ترين شكل آن نيست، بلكه مورد ”خاص“ي است كه ايراني ها بايد شرايط آن را براي كشورشان بيابند و تضمين كنند. آن ها مي توانند و بايد از تجربه هاي ديگر بهره بگيرند، اما بار كار اصلي را بايد خودشان به دوش بگيرند، روشنفكرانه همان قدر كه در عمل نيز.

 

بورژوازي ملي يا خرده بورژوازي ميهن دوست را در ايران و يا در هر كشور ديگر بايد با محك آمادگي آن براي بحث و گفتگو بر سر چنين برنامه بغرنج و پرمدعا و شكوهمند و آينده نگر و واقع بينانه- ماترياليستي سنجيد. افراد و گروه ها و نام هايشان را بايد شناخت، ارزيابي بايد اما ارزيابي از ”پرواز“ باشد.

بدون ترديد رفقاي ذيصلاح، به ويژه براي ناميدن گروه ها در ايران پاسخ به پرسش ها را تكميل خواهند نمود. آنچه كه در ارتباط با پرسش سوم و به ويژه اول بر مي گردد، نگارنده مطالعه ي مشخص كافي براي ابرازنظر قطعي در لحظه ي حاضر ندارد. به نظر من هنوز نمي توان نزد بزرگ سرمايه داران آمادگي جدايي از وابستگي به سرمايه ي مالي امپرياليستي را مشاهده نمود.

١- انگيزه ي نگارش مقاله در ”راه توده“ مي تواند بررسي افشاگرانه و روشنگرانه اي باشد كه اقتصاددان ايراني آقاي فرشاد مومني نگاشته است (شرق، ١٥ تير ١٣٩٥). اقتصاددان با توانمندي شرايط و علل بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ايران را در مقاله پر مضمون خود افشا مي كند. براي او اجراي نسخه ديكته شده ي امپرياليستي و پيامدهاي اقتصادي و اجتماعي آن، علت اصلي بحران حاكم است كه «بي سابقه ترين سطح صنعت زدايي در تاريخ اقتصاد صد ساله اخير ايران» را به كشور تحميل نموده است.

آقاي مومني در «كلام آخر»، پيشنهاد خود را مبني بر ضرورت تعيين «يك ساختار نهادي مشوق توليد» طرح مي كند كه بايد ”هدف“ برنامه ريزي «مجلس فعلي با همدلي، همكاري و همراهي دولت» باشد و «مسير اشتباه را متوقف كند.» به برداشت ارزيابي شايان توجه آقاي مومني، «يك ساختار نهادي مشوق توليد»، شرايط «بازتوزيعيِ فعاليت هاي توليدي [را ايجاد ساخته و] به طرز خارق العاده معطوب به گسترش و تعميق عدالت اجتماعي» مي شود.

بدين ترتيب، يك پيشنهاد ”تعميراتي“ در چارچوب نظام حاكم، چكيده ي مقاله ي افشاگرانه و روشنگرانه است. بررسي مضمون پيشنهاد ”تعميراتي“ در اين سطور هدف نيست، بلكه تنها نشان دادن مضمون انديشه ي ”تعميراتيِ“ «مهندسي اجتماعي» در مقاله  – بدون برخورد انتقادي به آن در اين سطور –  است كه همانندِ مقاله در ”راه توده“، در جستجوي تشخيص ”عمده“ براي گذار از علل علّي بحران اقتصادي- اجتماعي كنوني در ايران نيست.

لازم به توضيح است كه مقاله افشاگرانه و روشنگرانه آقاي فرشاد مومني، همان طور كه پيشنهاد او به مجلس و دولت نشان مي دهد، براي خود وظيفه بررسي شرايط گذار از وضع حاكم را تعيين نكرده است. ذكر اين نكته با توجه به انتشار اين مقاله در سايت هايي از قبيل ”مهر“ كه مي خواهند خود را سايتي ”توده اي“ بپندارند و بنمايند، بدون هر موضع گيري مشخص نسبت به آن، پرسش برانگيز است.

٢- كنترل ”برادر بزرگ“ كه با توسعه مداوم شبكه اطلاعاتي ديژيتال توسط حاكميت نظام سرمايه داري انجام مي شود و همچنين تشديد قوانين امنيتي و غيره، (مانند قانون ”جرم سياسي“ در ايران كه مصداق كامل نقض حق آزادي بيان و تظاهرات است و با هدف تشديد سركوب طبقه كارگر و امنيتي كردن مباره صنفي- دموكراتيك آن به منظور بهبود شرايط زندگي خود و خانواده اش به تصويب رسيده است)، سويه ي تمدني ي بحران جامعه سرمايه داري را برملا و قابل شناخت مي سازد.

نابودي انديشه انسان دوستانه دوران روشنگري و انسانيت، عمق اين بحران تمدني- فرهنگي را با عنوان ترانس هومانيسم transhumanismus در جامعه سرمايه دوران افول قابل شناخت كرده است. امري كه با برقراري سلطه ديژيتالي حاكم بر هستي جامعه انساني، نابودي «هويت انساني» و نابوديِ «استقلال و رهايي انسان» را دنبال مي كند. «از اين رو، ترانس هومانيسم رشد اخلاقي و مضموني هومانيسم نبوده، بلكه يك سير قهقرايي و پس رونده ي تمدني را براي جامعه انساني و انسان تشكيل مي دهد.» (ماركوس يانزن، ”حاكميت ديژيتال“، ص ٢٨٤).




فرار دسته جمعی و بحران اقتصادی سرمایه داری و سیاست های امپریالیستی

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٤٤ (٩ مرداد)

واژه راهنما: سياسي
رفيق سيامك در ارتباط با فرار دسته جمعی مهاجران و پناهندگان كه نتیجه ی تلاش کشورهای غربی برای کنترل منابع انرژی به منظور کم کردن عواقب بحران اقتصادی سرمایه داری است، مي نويسد:

 

بسیاری از مردم از جان گذشته همچنان از بخش های ناامن جهان به سمت اروپا در حرکت هستند. آن ها با گذشتن از آب و آتش  دست به یک سفر خطرناک و غیر قابل پیش بینی برای رسیدن به ”مدینه فاضله” می زنند،  تا به آن جایی که به زعم ایشان هم صلح و هم نان است، برسند. همزمان موجی از قتل و ترور کشورهای مختلف غربی را به وحشت شبانه روزی انداخته است.
سیاستمداران جناح راست افراطی و رسانه های سطحی سخت تلاش می کنند تا از این حوادث غم انگیز بهره برداری سیاسی و اقتصادی کنند. تمرکز اصلی سیاستمداران جناح راست افراطی، تاکید بر روی اندازه نسبتاً کوچک اروپاي متمدن در مقابله با مردم عجیب و غریب غیر مسیحی و مسلمان است. این سیاستمداران نگران ارزش های ”خوب” غربی هستند و دائماً فریاد می زنند: “همه ی دستاورد های  سال های کار سخت و سعی و کوشش ما برای ایجاد یک جامعه مرفه، آزاد و صلح آمیز دارد نابود می شود”. “چرا ما باید تاوان تنبلی های  آفریقایی ها  و فلسفه جنگی انسان های بنیادگرای خاورمیانه را پرداخت کنیم ؟”
رسانه ها با انعکاس تصاویر صحنه های خون آلود و خطرناک و احساسی، همراه با فروش بی شمار نشریات خود، خوف و ترس از ناشناخته ها را به رگ جامعه های اروپایی تزریق می کنند. بسیاری از رسانه های غربی همزمان و همزبان، پاسخ طبیعی مردم ”جهان سوم“ را به جنگ ها، ازجمله به جنگ اقتصادي در چند دهه اخير و بحران اقتصادی آفریده شده توسط نئولیبرال ها، با شگردِ دامن زدن به بیگانه ستیزی مردم کشورهای غربی عليه ”افراط گرایی“ و ”وحشی گریِ“ مردم کشورهای ”جهان سوم”، به وسيله تحكيم مواضع ارتجاعيِ خود بدل مي سازند.

آن ها با شيوه ي تقلیل گرایی بی نظیری، علل اصلي فرار دسته جمعي را پرده پوشي مي كنند. آن ها مي كوشند، با شيوه تقليل گرايي، علل فاجعه انساني ناشي از سلطه نظام سرمايه داري دوران افول را كه ابعادي در سطح سرنوشت گونه ي انساني مي يابد، در ابهام قرار دهند. آن ها مي كوشند با شيوه ي تقليل گرانه، شناختِ خطر توليد و مصرف سرمايه دارانه را در خدمت انباشت سود و سرمايه، كه در كنار بمب اتمي به اهرم دوم براي نابودي هستي بر روي زمين بدل شده است، براي انسان ناممكن سازند. همه این حوادث جانگداز و غم انگیز ناشي از فرار دسته جمعي انسان هاي محروم، به جای یک تجزیه و تحلیل عمیق از عوامل آن، با یک شیوه ي ساده ي تقلیل گرایانه و پوپولیستی بیان و به توده های اروپایی عرضه  می شود.
فرار دسته جمعی از جنگ و فقر به عنوان تلاش های فردی برای رسیدن به یک زندگی بهتر از طریق دزدین زحمت های مردم اروپا و مسموم کردن جامعه اروپا ارائه می شود، بدون آن که سیاست ها و مسئولیت های دولت های نئولیبرالی غرب زیر سوال قرار گیرد.
متاسفانه اینجا و آنجا ما افرادی با ادعای مارکسیستی را هم میبینیم که به جای یک تحلیل مارکسیستی- دیالکتیکی به دام اسلام ستیزی رایج و معمول می افتند. به جاي افشايِ مذهب ارتجاعي در خدمت نظام سرمايه داري، به جاي نشان دادن منافع مشترك اسلام ارتجاعي با نظام سرمايه داري امپرياليستي، در بوق مهاجرستيزي مي نوازند.
هدف این نوشته تحلیل روانی و اجتماعی اعمال وحشتناک انسان های بیمار، منزوی و طرد شده علیه انسان های بیگناه و بعضاً هم طبقه خویش نیست، هر چند که این کار به جای خود کاری است با ارزش و مفید ولی در حوصله این نوشته نمی گنجد. در اینجا ما سعی می کنیم تا نشان دهیم  که فرار دسته جمعی دارای ریشه های عمیق در بحران دوره ای و ساختاري اقتصاد سرمایه داری دارد كه پس از چهار دهه جنگ اقتصادي نوليبرال عليه انسان و انسانيت، در ابعادي جهاني خود مي نمايد.

بحران اقتصادی
همه شاخص های کلیدیِ اقتصادی نشانگر ادامه بحران است. اگر چه نرخ سودِ سرمایه در حال سقوط است، ولی مجموعه  سود شرکت های چند ملیتی در حال افزایش است. این در حالی است که این سودهای کلان موجب سرمایه گذاری در تولید برای ایجاد شغل جدید نمی شود. بلکه این مازاد یا به سهامداران پرداخت می شود و یا  در اوراق بهادار سرمایه گذاری می شود. این در حالی است که بیکاری هنوز بیش از حد بالا است، و مصرف و تقاضا همچنان ناپایدار باقی مانده است. این نشانه های کامل ادامه یک دور باطل است.
با سخت جانی این بحران و در جهانی با اقتصاد پیوسته، تا حد زیادی مکانیزم های شناخته شده گذشته دولت ها در کنترل بحران از طریق سیاست های پولی حذف شده است. بحران  کنونی کشورهای سرمایه داری را مجبور به اتخاذ دو سیاست به ظاهر مختلف اما در واقع مکمل می کند: تسخیر بازارهای جدید و کنترل بر منابع انرژی و تشديد نابودي قوانين حافظِ منافع و سلامت نيروي كار زحمتكشان.

جستجو برای بازارهای جدید
در حال حاضر اوضاع در روسیه برای شرکت های غربی مطلوب نیست. پس از سال ها ی طلایی دوران یلسین که این شرکت ها  با  خرید شرکت های تولیدی صنعتی و انرژیِ با استعداد شوروی به قیمت ارزان، سودهای کلانی برده اند، در ديگر بر همان پاشنه نمی‌چرخد. قدرتمندان  جدید روسیه نقشه ها و رویاهای دیگری برای روسیه نو دارند که تقسیم منابع طبیعی کشور با شرکت های غربی جزوی از آن نیست.
دولت های غربی  سخت سعی می کنند تا از طریق گسترش عملیات نظامیِ ناتو برای تضعیف روسیه، به فتح برخی از بازارهای قدیمی روسیه دست یابند. جناح راست در اتحادیه اروپا بسیار مشتاق به ایجاد یک درگیری با روسیه است. این تنش به  ناتو کمک خواهد کرد تا هم افزایش بودجه نظامی و دلیل حیات  خود را  توجیه کند، و هم با توافقنامه های تجاری میان شرکت های اروپایی و آمریکایی با کشورهای “مستعمره”  جدید در شرق اروپا بازارهای جدیدی ایجاد کند. به طور خاص، دسترسی به منابع گاز برای این شرکت ها بسیار جذاب است. دلیل درگیری آمریکا با چین در مورد جزایر دریای جنوبی چین که پتانسیل استخراج گاز دارد را نیز باید در همین تلاش یافت .

نیروی کار ارزان
ادامه بحران، کشورهای غربی را زیر فشار بیش تری قرار می دهد تا برای به دست آوردن نیروی کار ارزان از یک سو حقوق اجتماعی تاریخی به دست آمده را از طریق تضعیف اتحادیه های کارگری و “دامپینگ اجتماعی” مورد تهاجم قرار دهند.
و از طرف دیگر، با  انتقال شرکت های تولیدی سعی می کنند به نیروی کار ارزان کشورها ی ”جهان سوم” دست یابند. اما هر دو سیاست موجب کاهش قدرت خرید مردم در کشورهای غربی و در نتیجه موجب کاهش تقاضا برای کالاهای تولیدی و افزایش بیکاری می شود.
بر خلاف آنچه نیروهای راست نئولیبرالی تبلیغ می کنند، نژادپرستی دلیل و انگیزه رای دادن زحمتکشان انگلیس به خروج از اتحادیه اروپا نبوده است. بلکه این رای نتیجه مستقیم اجرای سیاست های نئولیبرالی است.
بر خلاف تبلیغ نئولیبرال ها و راست های افراطی، سیاستمدارانی چون مرکل، مهاجر و پناهنده دوست  نیستند. بلکه این دسته از سیاستمداران با تحلیل بحران و دموگرافی جامعه، مهاجرت را همچون تزریق ویتامین به جامعه بیمار و سالخورده سرمایه داری این کشورها لازم و ضروری می دانند. این سیاستمداران متوجه شده اند که برای زنده نگه داشتن دستگاه سرمایه داری، مجبورند که تولید برخی از کالاها ی کلیدی را  به غرب بازگردانند، اما با یک نیروی کار ارزان تر و جوان تر وارداتی بدون سنت مبارزاتی سندیکایی.

کنترل منابع انرژی
کنترل بر مواد خام، از جمله منابع انرژی، و یا خطوط لوله نفت و گاز، از مهم ترین عنصر سیاست غرب در کشورهای به اصطلاح در حال توسعه است. این کار اغلب از طریق تهاجم و اشغال، ايجاد بی ثباتی و یا تقسیم کشورها به کشورهای کوچک غرب پسند اتفاق می افتد.
از اثرات جانبی “بالکانیزه” کردن  این کشورها، تخریب تولید داخلی و بورژوازی ملی نوپای است، که توانایی موتور رشد اقتصاد کشور بودن را دارد. ولی با تخریب تولید داخلی این کشورها به طعمه بی دفاع در مقابل هجوم کالاهای وارداتی تبدیل می شود.
این واضح است که هم  جنگ و هم تخریب فیزیکی ازعواقب تلاش امپریالیستی برای کنترل بر منابع انرژی منطقه ما است. بنابراین پدیده های فرار دسته جمعی مهاجران و پناهندگان نتیجه ی تلاش کشورهای غربی برای کنترل منابع انرژی به منظور کم کردن عواقب بحران اقتصادی سرمایه داری است.
در زیر به اختصار به دلایل دو پدیده مشابه مهاجرت و پناهندگی می پردازیم.

مهاجرت
این درست است که همه افرادی که از مرزهای متفاوت  وارد اروپا می شوند، قربانیان زندان، شکنجه و بمب گذاری نیستند. بسیاری به خاطر نابود شدن اقتصادی کشور و از بین رفتن اساس هستی خود در حال فرار هستند. این افراد برای رسیدن به شرایط زندگی بهتر فقط به اروپا مهاجرت نمی کنند. بلکه بسیاری از جوانان آفریقایی به دنبال فرصت های شغلی از طریق مناطقی پر از جانوران وحشی و درنده  به آفریقای جنوبی نیز مهاجرت می کنند. بسیاری از آن ها در طول راه کشته، و بسیاری دیگر که  به پایان راه می رسند، متاسفانه بجای کار با فقر و بیماری و مرگ مواجه می شوند. همان زمان شرکت های چند ملیتی بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار را در سال از کشورهای آفریقایی بدون پرداخت مالیات خارج می کنند.
بر طبق آمار موسسه آکسفام، 85 فردِ ثروتمند جهان به اندازه  نیمی از جمعیت جهان ثروت دارند. و یک درصد از جمعیت جهان، 65 برابر نیمی از جمعیت جهان ثروت دارند. بسیاری از مردان بیکار در شهرهاي بزرگ ”جهان سوم” به امید یافتن کاری برای زنده ماندن، در خیابان ها پرسه  می زنند. به عنوان مثال، طبق آمار سازمان ملل متحد در آمد ٤٠ درصد از مردم مصر کمتر از  دو دلار در روز است. حدود یک پنجم افراد در کشورهای در حال رشد، با  کمتر از 1.25 $ در روز زندگی می کنند. یک چهارم کودکان زیر پنج سال جهان رشد کافی ندارند. تولید ناخالص جهان از سال 1990 تا امروز بیش از 250 درصد رشد کرده است، ولی تعداد مردمی  که با  کمتر از پنج دلار زندگی را می گذرانند درهمین دوران افزایش یافته است. نتیجه 95 درصد از رشد اقتصادی  جهان به جیب 40 درصد از ثروتمندترین افراد جهان می رود. هفت نفر از ده نفر جمعیت جهان در کشورهایی زندگی می کنند که نابرابری درآمد در طول 30 سال گذشته افزایش یافته است. نزدیک به یک میلیارد از مردم جهان هنوز در فقر شدید زندگی می کنند. در سال 2014، هر روز 42000 نفر به علت جنگ مجبور به  ترک خانه های خود شدند.
نابرابری در جهان هرگز به اندازه امروز قابل مشاهده و ملموس نبوده است. بخش بزرگی از جوانان در کشورهای فقیر با دسترسی به رسانه های اجتماعی و تماشای سریال های غربی به وجود نابرابری در میان مردمان جهان آگاه هستند. آن ها چاره ای دیگری جز امتحان شانس خود ندارند. وقتی فرار از مرگ ناشي از گرسنگی، به تنها انتخاب ممكن بدل مي شود، ریسکِ از دست دادن جان آسان تر می گردد. ولی باید به خاطر داشت که به قول خانم مقرینی وزیر خارجه اتحادیه اروپا، بخش نا چیزی از مهاجران جهان وارد اروپا می شوند.

پناهندگان
انگار که تلفات عظیم انسانی در افغانستان، عراق و لیبی به اندازه کافی فاجعه آمیز نبود و نیست، كه ظاهراً به طور ”ناگهانی“  غرب علاقه عجیبی به اهداي دموکراسی به مردم سوریه پیدا کرد. در واقع امر اما برای خلاص شدن از رژیم کنونی سوریه به دلایل اقتصادی  (به عنوان مثال خط لوله گاز از ایران به اروپا از طریق عراق و سوریه و لبنان) و سیاسی (سوریه در واقع تنها کشورعربی بدون قرار داد صلح با اسرائیل است) فرصت مناسبی پیدا کرد.
دخالت نظامی آمریکا و اروپا در امور داخلی کشورهای مختلف به تقویت گروه های بنیادگرا در این کشورها منجر شده است. این گروه ها با تفاسیر خشن و بدوی خود از اسلام با ایجاد رعب و وحشت و خشونت و قتل یکی از عاملان اصلی موج فرار پناهندگان هستند. با حمایت و تشویق کشورها ی غربی، قطر و ترکیه گروه های تروریستی همچون داعش و جبهه النصره منطقه  را به جهنم  زنان و کودکان و قتلگاه مردان تبدیل کرده اند.
اشتیاق کشورهای غربی برای کنترل منابع انرژی ارزان نه تنها موجب  مرگ و نابودی در کشورهای جنگ زده شده است. بلکه موجب ویرانی زیرساخت های اقتصاد کشورهای همسایه هم می شود. این کشورها نه تنها با اسکان دادن میلیون ها پناهنده  در کشور خود زیر ساختارهای خود را زیر فشار قرار داده اند، بلکه با از دست دادن  بازارهای سنتی خود در کشور همسایه جنگ زده، بخشی از صادرات خود را نیز از دست داده اند. هر دو این عامل موجب رشد تورم و بیکاری در این کشورها می شود.
این در حالی است که کشورهای ارتجاعی که خود از آغازگران و مشوقان این جنگ ها بوده اند، نه تنها کمکی به حل مشکلات نمی کنند، بلکه در این دوران سخت پول هایی را که می بایست خرج سرمایه گذاری در اقتصاد این کشورها می شد، به خرید جنگ افزارها برای مقابله با دشمنان واقعی و خیالی مصرف می کنند. قابل ذکر است که یک کشور بسیار کوچک مانند عربستان سعودی در میان 10 کشور با بالاترین هزینه های نظامي قرار دارد!

نتیجه
بحران اقتصادی سرمایه داری، همگانی، جهانی و سر سخت است، و به خاطرسیاست امپریالیستی غرب بخش بزرگی از عواقب این بحران به کشورهای در حال توسعه در شمال آفریقا و شرق میانه تحمیل شده است. در نتیجه میلیون ها انسان در این کشورها یا در حال فرار از جنگ و یا در جستجوی یک زندگی حداقل کشور خود را ترک کرده اند و می کنند.
تجزیه و تحلیل از پدیده های مهاجرت و پناهندگی بدون در نظر گرفتن بحران اقتصادی سرمایه داری و سیاست امپریالیستی غرب یک تحلیل کامل و جامع نیست.
اروپا شاید کم و بیش با موفقیت بتواند مشکل فعلی پناهندگی و مهاجرت را حل کند. ولی این کار تسکین درد است، درمان بیماری نیست. درمان ريشه ي براي معضل گونه ي انسان، گذار از صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري است كه به خطر براي بقاي هستي بر روي زمين بدل شده است.
تصور حل این مسئله بدون تغییر نظام ناعادلانه اقتصادی غالب در جهان، تصوری است غلط.

 

سيامك

منابع
Egypt: Economist Intelligence Unit: 2015
Financial times: Why the Fed balked at raising rates | The Exchange: 2015
Oxfam International: 2015
UN: Sustainable Development : 2015