تا نشان سم اسبت گم کنند، ترکمانا نعل را وارونه زن!
نگاهي به اسلوب بحث و نظرات آقاي حميد آصفي در مثاله ”چپ ايران كجاست؟“

مقاله شماره: 1395 / 24 (25 خرداد)

واژه راهنما: سیاسی

شعار طرد ولایت فقیهه. دفاع از دولت آقای روحانی؟ منافع ملی ما با مبارزه با امپریالیسم در تضاد است؟

 

 

يك اطلاع: به دنبال حمله سيبري به توده اي ها در چند ماه پيش كه هنوز نيز هر ده دقيقه انجام مي شود، تنها نگارش توده اي ها بدون خط فاصل ميان ”توده اي“ و ”ها“ عمل مي كند: tudehiha توده اي ها.  در صورت لزوم بايد در آدرس هاي الكترونيكي مقاله هاي گذشته خط فاصل (–) (tudeh-iha) خذف شود تا دسترسي به مقاله ممكن گردد!

 

 

رفیق سيامك اسلوب بحث سیاسی را تشریح مي کند:

هر بحثی باید سازنده باشد. و برای هر بحث سازنده یی شرایطی لازم است که باید آن را هنگام بحث در نظر گرفت:
۱-  موضوع بحث باید روشن، مشخص و باریک باشد؛
٢- هدف از بحث باید واضح و صریح باشد؛
٣- آغازگر بحث خود باید دقیقا جایگاه ایدئولوژیک خود را با شفافیت بیان کند؛
٤- بحث کننده باید از تازه ترین  نظرات مخالف خود آگاه باشد و با استناد به منابع دست اول مخالفان، وارد بحث شود.

قبلا از وارد شدن به بحث اصلی جا دارد تا مسائل بالا را باز کنیم:
١- مطالب مطرح شده بسیار پراکنده و نا مشخص است. بحث نویسنده از لحاظ جغرافیایی تقریبا تمام جهان را از آمریکای لاتین تا آسیا شرقی و خاورمیانه می پوشاند. از لحاظ تاریخی نیز بحث از تاریخی طولانی از زمان دکتر مصدق تا امروز را می پوشاند. ولی از همه مهم تر حجم مسائل مطرح شده است که از لیبرالیسم و سوسیالیسم، اقتصاد و آزادی، استراتژی و تاکتیک، چپ و راست، امپریالیسم و بورژوازی و غیره را می پوشاند.
مسلم است که چین بحثی نمی تواند سازنده باشد. سنگ بزرگ برداشتن علامت نزدن است.
٢-  هدف بحث باید واضح باشد. می توان با تمرکز بر روی موضوعی دقیقا روشن کرد که:
الف- نکات مشترک ما چیست و کجاست؛
ب- نکاتی که کاملا متضاد هم هستند کدامند؛
ج- چه نکاتی در نظرات مخالفان هنوز ناروشن است؛
د- روی چه نکاتی می توان برای تفاهم آینده متمرکز شد.
هر چه این مقاله مورد نظر را می خوانیم، هدفی را که با معیار بالا هماهنگ باشد نمی يابیم. بر عکس، این طور به نظر می رسد که نویسنده اصلا کنجاو نیست و به دنبال کشف نظر مخالف نیست، بلکه هدفش پيش بردن بحث و به اصلاح پيروزي در آن به هر قيمت و با هر ابزاری است. و در این راه، حتا از دادن لیست طولانی  “باید هایی” که مخالفان باید آن را بپذیرند هیچ ابایی ندارد. این طور به نظر می‌رسد که نویسنده گاهی‌ از موضع یک ”طرف دعوا“ و گاهی‌ از موضع یک ”قاضی“ صحبت می‌کند.
٣-  خواننده هیچ اطلاعی از وابستگی حزبی- سازمانی نویسنده ندارد. بجز دانستن این که ایشان طرفدار دکتر مصدق و آقای سحابی هستند. ما نمی دانیم که حزبی که او وابسته به آن و یا طرفدار آن است، چه نام دارد. به این طریق، خواننده از تحلیل نظرات بیان شده حزبی- سازمانی ایشان محروم می ماند. مخالف نمی داند که برای تحلیل گذشته ایدولوژیک و عملی‌ ایشان و نظرات منسجم گروه ایشان به کجا مراجعه کند.

خواننده می خواهد بداند که برنامه حزب یا گروهی که او عضو آن است برای آینده کشور چیست؟
و این مسلم است که افراد بی تاریخ و بی برنامه دستشان برای انتقاد از دیگران بازتر است. چرا که آن که تاریخ دارد، عمل می کند، مسلما اشتباه هم می کند.
٤- از هر بحث کننده ای در این سطح انتظار می رود که منابع رسمی حزبی را که نقد می کند، خوانده باشد و نه آن که از شنیده ها و نوشته های دیگران نقل و قول کند. مقاله نشان می دهد که ایشان حتا جواب هفته پیش ما با عنوان ”معضلِ بزرگ اصلی‌ به زعم آقای آصفی“ (اخبارروز ١١ خرداد ٩٥، ٣١ مي ٢٠١٦) را به دقت نخوانده است. چرا که جواب بسیاری از سؤالات  ایشان در جواب ما و در نشریات حزبی منعکس است.

مقاله حتا مخاطب خود را مشخص نمی کند. این طور به نظر می‌رسد که مخاطب او طیف بسیار گسترده “چپ” هستند. ولی‌ در آنجایی‌ که سرزنش بسیار پر رنگ تر می شود، شکی نیست که ایشان حزب توده‌ ایران را در نظر دارد. هرچند که ایشان با نام گذاشتن “سنتی‌” به این حزب می‌خواهد افکار آن ها را قدیمی و عقب افتاده بنماید، غافل از آن که لیبرالیسمی که ایشان از آن دفاع می‌کند، افکاری است قدیمی تر که جان لاک در قرن ۱۶ام پایه گذاری کرد.
ایشان همچنین از ما دلگیر است که چرا هم تئوریسین‌های امریکایی را و هم احمدی‌نژاد، رفسنجانی و روحانی را نئولیبرال می‌خوانیم.
در اینجا باید اضافه شود که نئولیبرالیسم تفکری است که اهمیت زیادی برای کاهش نقش و حجم دولت قائل است. نئولیبرالیسم مایل است که تا آن جا که ممکن است، نقش بازار را بدون دخالت ارگان های منتخب مردم  افزایش دهد. و با دادن نقش کنترل پول به بانک های خصوصی بزرگ و دادن اجازه ي انتقال سرمایه و شرکت ها به کشور های در حال توسعه، سود شرکت های فراملیتی را تضمین کند.
بنابراین کسانی‌ که خصوصی سازی، آزاد سازی قیمت ها، حذف یارانه را در کشور ما به دستور اقتصاد دانان نئولیبرال انجام داده اند، چرا نباید نئولیبرال خوانده شوند؟

ولی اگر با همه ی این احوال گرد و غبار را کنار بزنیم و از میان ابر و مه، به کنه مقاله نگاه کنیم، می توان نظر ایشان را به توصیه های زیر به ما خلاصه کرد:
١-  شعار “طرد رژیم ولایت فقیه” چیزی جز براندازی نیست. و در ضمن شعار نادرستی است. چرا که با اقبال عمومی و اجتماعی مواجه نشده است؛
٢- از دولت آقای روحانی به عنوان نماینده بورژوازی تولیدی باید حمایت کرد؛
٣- منافع ملی ما با مبارزه با امپریالیسم در تضاد است.

١- شعار “طرد رژیم ولایت فقیه” نادرست است
مورد حمله قرار گرفتن شعار “طرد رژیم ولایت فقیه ” تصادفی نیست. واقعیت این است که اگر چه در ابتدا این شعار حتا مورد بحث بسیاری از رفقای داخل حزب هم بوده است، ولی تحولات بعدی جمهوری اسلامی درستی این شعار را به اثبات رساند. دیکتاتوری قرون وسطایی دینی سد اصلی توسعه جامعه است. از بین رفتن آن، یعنی جدایی دین از حکومت، یعنی برتری نهادهای انتخابی بر رجال دینی. این شعار بر پایه تحلیل طبقاتی رژیم  و تحلیل برنامه اقتصادی تمام جناح ها استوار است. بر پایه این تحلیل، پایگاه طبقاتی رژیم را دو نیروی انگلی سرمایه داری تجاری و سرمایه داری دیوان سالاری- اداری (بوروکراتیک) تشکیل می دهند. هر دو نیرو با وجود اختلاف آشکار در طرز کشورداری، در باره مسیر اقتصادی کشور و معامله و مبادله با سرمایه مالی امپریالیستی اتفاق نظر دارند و از لحاظ فاسد بودن، رانت خوار بودن با هم برابرند. بنابراین ولایت فقیه شکل ظاهری (سیاسی- ايدئولوژيك، سازمانی، اداریِ) حاکمیت طبقات انگلی سرمایه داری تجاری- بوروکراتیک است.
تاثیرات فاجعه آمیز رژیم ولایت فقیه برای مردم ما دوگانه است.
از یک طرف تمام جناح های رژیم  با تایید اجرای طرح ضد بشری خصوصی سازی، حذف یارانه، پایين نگاه داشتن سطح دستمزد به دستور صندوق بین المللی پول، مردم، به ویژه زحمتکشان را زیر فشار اقتصادی خرد کرده اند.  و از طرف دیگر با دستگاه سرکوب خود هر ندای آزادیخواهی و اعتراضی را در نطفه خفه می کنند.

شعار ”طرد رژيم ولايت فقيهه“، علاوه بر استوار بودن بر تحلیل طبقاتی- اقتصادی و افشای  طبقات تشکیل دهنده رژیم ، بسیج کننده نیروی عظیم آزادی خواه نیز هست که به هر دلیلی با این شکل حکومتی دینی قرون وسطایی مشکل دارند. در دوران اتنخابات زمان کاندیداتوری آقای موسوی حتا بعضی از افراد رادیکال “اصلاح طلب” نیز به درستی این شعار پی برده بودند. این تقصیر ما نیست که آن ها بعد از سرکوب وحشیانه توسط نیروهای ولایت فقیه از این خواست دست بر داشتند.
ولی این به معنای عدم استفاده از اختلافات درونی جناح ها نیست. ولی بهره برداری از این شکاف نباید به دنباله روی از یک جناح به دلیل واهی مترقی بودن آن بیانجامد.
وجود اعتراضات اجتماعی و اقتصادی مردمی، و حتا شرکت بخشی از مردم در انتخابات برای نه گفتن به چاکران مخلص ولایت فقیه، دلیلی بر حقانیت و مترقی بودن جناح رفسنجانی- روحانی نیست. این اعتراضات دقیقا درستی شعار ”طرد ولایت فقیه” را در بسیج مردم برای مبارزه دموکراتیک نشان می دهد. به کسانی که معتقد به عقب نشینی داوطلبانه رژیم هستند، باید گفت، که این کار فقط با وجود یک جنبش قوی و گسترده اجتماعی متشکل از زحمتکشان، زنان، جوانان و دیگر اقشار آزادی خواه ممکن است، آن هم بشرطی که رهبران جنبش جرات مراجعه به مردم را داشته باشند و از نیروی آن ها برای عقب راندن ولایت فقیه استفاده کنند و نه مانند بسیاری از “اصلاح طلبان شرمنده”، مردم را تا آن جا محرم بدانند، که برای چانه زنی از بالا با ولایت فقیه لازم است.
ما می دانیم که برای طرد ولایت فقیه و برقراری دموکراسی به اتحاد وسیع بین نیروهای اجتماعی و قشرها و طبقه های آزادی خواه نیازمندیم .
بهمین دلیل به جز دو طبقه انگلی ذکر شده، بقیه طبقات و اقشار از نیروهای تشکیل دهنده اتحاد برای “طرد ولایت فقیه” هستند.

٢-  از دولت آقای روحانی به عنوان نماینده بورژوازی تولیدی باید حمایت کرد
ایشان حتا یک کلمه در اثبات نمایندگی آقای روحانی برای ‌ بورژوازی ملی‌ ننوشته اند. آیا ایشان می‌توانند نمایندگان این طبقه و یا دیگر طبقات (بجز سرمایه‌داری تجاری و اداری) را در حاکمیت به من نشان بدهند؟
ما در مجموع دولت ایشان را نماینده بورژوازی تجاری و بوروکراتیک می‌دانیم که اگر چه وزن بورژوازی بوروکراتیک در آن به مراتب بیش تر است، ولی‌ اين امر دلیلی‌ بر مترقی بودن آن نیست.

بورژوازی بوروکراتیک  بخشی از بورژوازی است که با استفاده ازکنترل خود بر دستگاه دولتی  به انباشت سرمایه می پردازد. بورژوازی بوروکراتیک  با استفاده از مزایایی که در دستگاه دولتی در اختیار دارد، به فعالیت‌های اقتصادی روی آورده و سودهای سرشاری می‌برد. بورژوازی بوروکراتیک مانند بورژوازی تجاری، بخشی از بلوک قدرت طبقاتی است، که برای در دست داشتن قدرت سیاسی و تسلط بر سایر طبقات از دستگاه گسترده دولتی استفاده می کند. همچنین با استفاده از دستگاه دولتی برای “انحصاری” شدن قدرت خود و راندن انواع دیگر بورژوازی مثل صنعتی و تجاری می کوشد.
این ”طبقه کمپرادور”  تشکیل می شود از افراد نخبه، ثروتمند و بسیاری تحصیل کرده در غرب که دارای امتیازات ممتاز و ویژه هستند. بخش بزرگی از سرمایه این طبقه از طریق ارتباطات بین المللی و در سهل کردن اداری و حقوقی ورود شرکت های فراملیتی تامین می شود و به همین دلیل علاقه ی چندانی به استقلال اقتصادی کشور ندارد.
منشاء ثروت این طبقه نه تولید و افزایش ثروت اجتماعی، بلکه از درآمد نفت بود که از ارتباط با دستگاه اداری دولتی و از اهرم های قدرت سیاسی و دیوانی برای انباشت ثروت  خود بهره برده است.  بورژوازی بوروکراتیک با افزایش نقدینگی خود احتیاج به مصرف کالاهای مصرفی لوکس دارد. به همین دلیل، به پیوند با بورژوازی تجاری و دلالی و توزیع کالاهای شرکت های فراملیتی علاقمند است.
ولی در این حال علاقه نیز دارد که واردات و توزیع کالاهای وارداتی را خود به عهده بگیرد که از این جهات با سرمایه داری تجاری در تضاد می افتد. بعلت ارتباطات دیجتالی شده و گسترش نظام بانکی و آگاهی به شرایط بین المللی، قدرت مانور این طبقه ي مدرن نسبت به سرمایه داری تجاری سنتی بیش تر است. و دقیقا به خاطر همین خصایص مورد اعتماد بیش تری از طرف غرب و شرکت های فراملیتی است.

بدین ترتیب ایشان از ما می‌خواهد که از این طبقه وابسته انگلی حمایت کنیم و فکر می کنند، اگر ما نام این طبقه را به بورژوازی ملی‌- صنعتی‌ و یا تولیدی تغییر بدهیم، مسئله حل شده است و این طبقه مورد تطهیر قرار می گیرد. راحت ترین راه اثبات این موضوع، نگاه و تحلیل مسیر اقتصادی این دولت است.

بورژوازی ملی‌ به حمایت گسترده دولت نیاز دارد. به حذف تعرفعه ها و مالیات ها برای فروش کالاهای خود و به کمک یارانه برای خرید انرژی و مواد خام نیاز دارد.

ایشان هنوز جواب نداده اند که چگونه باز کردن در‌های کشور برای شرکت های فراملیتی موجب تقویت بورژوازی ملی‌ می شود؟
ایشان به درستی از نقش مخرب سرمایه وارداتی‌ (بورژوازی تجاری) در اقتصاد کشور نگران است، ولی‌ نقش دوستان بوروکراتیک آن ها را در همیاری در این تخریب نمی‌بیند. سوال نمی کند که چه کسانی‌ جواز واردات کالاهای بنجل و یا لوکس را به سرمایه داران وارداتی می‌دهند؟ چه کسانی‌ جواز واردات مواد خوراکی و محصولات کشاورزی را که موجب ورشکست شدن کشاورزان ما می شود به آن ها می‌دهند؟ آیا طبقه دیگری به جز بورژوازی بوروکراتیک توان و امکان دادن این جوازها را دارد؟
بورژوازی ملی به حمایت در برابر کالاهای وارداتی نیاز دارد. بورژوازی وابسته ي بوروکراتیک از پیوند با امپریالیست مالی و با صادرات مواد خام و واردات کالاهای بنجل و پیشرفته زنده است. بورژوازی بوروکراتیک در این حال با تسلط بر قوانین ملی و بین المللی کارهای ادرای و حقوقی بورژوازی تجاری را نیز بر عهده دارد.  بورژوازیِ بوروکراتیک موانع اداری و حقوقی ورود شرکت های فراملیتی را با دریافت مزایای هنگفت و رشوه های کلان بر طرف می کند. این رشوه ها به حدی آشکار است که در آلمان شرکت های فراملیتی می توانند این رشوه ها را به عنوان هزینه از کارت مالیاتی خود کم کنند.
هم اینجا باید اضافه کنیم که ما نه‌ تنها هیستری ضّد بورژوازی ملی‌ نداریم، بلکه این طبقه را یکی‌ از قربانیان تسلط سرمایه داری تجاری- اداری بر کشور می‌دانیم. به علاوه این طبقه را جزو نیروهای شرکت کننده در جبهه “طرد ولایت فقیه“ ارزيابي مي كنيم. ایشان برای مطالعه بیش تر می‌توانند به اسناد حزب مراجعه کنند.

حتا گفتن این که دولت آقای روحانی طرفدار آزادی است با واقعیت های عینی و تجربه شده هم خوان نیست. دولت حتا از حفاظت از همین آزادی های نیم بند نیز عاجز است. روزانه به زنان بی گناه به عنوان بد حجاب حمله می شود. کارگران و دانشجویان برای اعتراض به شلاق بسته می‌شوند. و حصر غیر قانونی موسوی ها و آقاي کروبی هم چنان ادامه دارد. و همین طور می‌توان به نمونه‌های بسیار دیگری اشاره کرد. آیا آقای روحانی و دستگاه زیر رهبری ایشان توان جلوگیری از کتک خوردن آقای لاریجانی را داشت؟

همچنین نباید از یاد ببریم که وزیر دادگستری و معاون اول قوه قضائی این نظام متهم به قتل اشخاص بیشماری هستند.
آیا سپردن مقام‌های چنین کلیدی به این متهمان، ایشان را کمی به آزادی خواهی‌ واقعی‌ این آقایان به شّک نمی اندازد؟
٣- منافع ملی ما با مبارزه با امپریالیسم در تضاد است

ایشان با قاطی کردن بسیاری از مسائل  در نهایت دلیلی برای این که چرا ضد امپریالسیت بودن مخالفت با منافع ملی ما است نمی آورد. با قاطی‌ کردن ماجراجویی‌های جمهوری اسلامی با مبارزه ضّد امپریالیستی می‌خواهد از درستی و حقانیت این مبارزه بکاهد.
برای ما روشن هم نیست که ایشان در کجا خوانده‌اند که ما روسیه را ضّد امپریالیسم می‌دانیم؟ در کجا خوانده‌اند که آقای لاوروف وزیر خارجه روسیه که از حزب “روسیه متحد” است، عضو حزب کمونیست روسیه است؟
ایشان از ضد امپریالیست بودن آقای مصدق صحبت می کند، ولی هیچ حرفی در مورد تئوریزه کردن جنبش های آزادی بخش از طرف مارکسیست ها و حمایت بیدریغ آن ها از این جنبش ها نمی زند؟ ایشان با قاطی کردن بسیاری از مسائل  در نهایت دلیلی برای اینکه چرا ضد امپریاليست بودن، مخالفت با منافع ملی ما است نمی آورد.

در مورد سرمایه گذاری شرکت های فراملیتی باید نظری به بستر تاریخی آن بيافكنيم

هزینه روزفزان زندگی‌ و فشار تشکیلات کارگری در کشورهای پیشرفته برای بالا بردن دستمزد، این شرکت ها را مجبور به انتقال توليد کرد. به ویژه پیروزی نیروهای ضّد انقلاب در کشور‌های سوسیالیستی از انگیزه دولت های کشورهای پیشرفته برای نگهداری این شرکت ها، با هدف مبارزه با گسترش اندیشه‌های سوسیالیستی کم کرد.
این کشورها تمام رشته‌های تولیدی قابل انتقال را به کشورهای با نیروهای کار ارزان منتقل کرده‌اند.
در این حال در بخش های غیر منقول، مانند بخش ساختمانی و مواظبت و پرستاری  از سالمندان، از مهاجران برای پایین نگاه داشتن دستمزد استفاده می کنند.

شرایط سرمایه گذاری این شرکت ها کاملا روشن است. آن ها خواهان ساعات کاری طولانی روزانه، عدم وجود تشکیلات کارگری، شرایط ایمنی برده مانند، بدون بیمه و با دستمزد کم هستند. به محض این که شرایط استثمار زحمتکشان سخت شود، آن ها دوباره کوچ می کنند. برای نمونه به خروج این شرکت ها در زمان بحران اخیر عمومی سرمایه داری از کره جنوبی مراجعه کنید.
چطور وجود این شرایط می تواند به توسعه اجتماعی کمک کند؟

حتی اقتصاددانان جمهوری اسلامی مثل اقای ترکمانی نیز می گویند که در شرایط کنونی اگر سرمایه گذار خارجی به ایران جذب شود، دانش علمی و فنی آن به کشور منتقل نشده و بومی نخواهد نشد
بر خلاف ادعاهای معمول، به تعداد کارگران در ۳۰ سال گذشته در سطح جهان بیش از یک میلیارد اضافه شده است. ولی‌ این افزایش در کشورهای در حال رشد به وقوع پیوسته است. و کشورهای صنعتی‌ پیشین و پیشرفته بیش تر از دانش دیجیتالی، نرم‌افزاری و علم مدیریت و صدور آن ها در آمد کسب می کنند و در این حال هر فرد اروپاي شمالی صاحب ۱۰۰۰۰ کالا کوچک و بزرگ مادی است که در کشورهای در حال پیشرفت تولید شده است. این کالاها با استثمار وحشتناک کارگران این کشور آن قدر برای مصرف کنندگان غربی ارزان است که به هنگام اشکال فنی ارزش تعمیر نیز ندارد و بسیاری از این کالاها فقط برای مصرف چند ساله تولید می شود.
این سرمایه گذاری ها معمولا به صنعتی‌ شدن کشور، رشد تکنیکی‌ تولید، برنامه ریزی اقتصادی بلند مدت، توسعه بازار داخلی‌، و پایین آوردن چشم گیر بیکاری در این کشور‌ها نمی‌‌انجامد. چرا که بیش تر متمرکز به صنعت مدرن مونتاژ با سطح کم اشتغال و برای صادرات به کشورهای پیشرفته است.
​به طور مثال به تخمین آقای دونالد کلل لند، اقتصاددان آمریکایی، شرکت اپل هر آیپد را به قیمت ۵۰۰ دلار در کشورهای پیشرفته می فروشد و از هزینه تولید یک واحد فقط ۸ دلار به کارگران کشور میزبان  و ۲۵ دلار هم به مدیران این کشور میزبان می‌رسد. ولی سود حاصل شده از هر دستگاه تقریبا ۵۰ درصد است. در این حال ما حتا هزینه وارد شده به این کشورها را برای ترمیم محیط زیست تخریب شده، حساب نکرده ایم.
اگر پولی هم نسیب کشور میزبان بشود، مقدار زیادی از این پول صرف دادن بهره وام ها و پرداخت سود به بانك ها مي شود.

با این وجود، ما بر این عقیده نیستیم که انزواي سیاسی و اقتصادی و کناره گیری از معاملات و معادلات روزمره جهانی به نفع ماست. ما حتا مخالف ارتباط با ”بازار جهانی” نیستیم. برای این کار معتقد به پیش شرط های زیر هستیم که جمهوری اسلامی از آن عاری است.
این طور به نظر می رسد که آقای آصفی با گذاشتن شرط برای سرمایه گذاری خارجی با ما هم عقیده هستند. ما اما این شرط ها را هم اعلام کرده ایم.
این پیش شرط ها شامل وجود یک اقتصاد قویِ عمومی- دموکراتیک، بورژوازی ملی سالم و مورد حمایت و بخش توسعه یافته تعاونی است که می تواند تضمین کننده استقلال کشور باشد. در این حال تمام این عرصه ها به روبنایی شفاف احتیاج دارد که با برنامه ریزی دقیقِ کوتاه و بلند مدت، همراه با شفافیت در تصمیم گیری استراتژی، انتصاب مدیران و حسابداران می تواند از رشد فساد داخلی که زمینه ساز نفوذ امپریالیسم است، تا حدی مانع شود.
هیچ یک از شرایط بالا در جمهوری اسلامی فقاهتی بر قرار نیست.
آن ها به خصوصی سازی، به بهانه مبارزه با فساد در دستگاه دولتی که خودشان از پایه گذاران آن هستند، ادامه می دهند. این بر همگان آشکار است که فساد در نهادهای دولتی فقط با دمکراتیزه کردن این نهادها و شفافیت در استخدام ها و ‌واگذاری قرادادهای دولتی به بهترین ها ممکن است، نه با خصوصی کردن شرکت های دولتی.
شما که ما را با نداشتن کتاب در مورد اقتصاد نالایق می دانید، چرا صحبت از دسته هایی که زمام کشور را در ۳۷ ساله گذشته به نوبت دست داشته اند و بقول آقای حجاریان، نه “اصلاح طلبان” و نه “اصولگرایان”، هیچ کدام برنامه اقتصادی برای کشور ندارند، صحبتی نمی کنید.
چطور جرات می‌کنید کشوری را که حتا احزاب حاکم آن از برنامه اقتصادی بلند و کوتاه مدت منسجم بی‌ بهره اند به دامان شرکت های فراملیتی که تجربه چندین ساله برای افزایش هرچه بیشتر سود خود دارند، بیاندازید و به خوش نیتی آن ها برای تامین منافع ملی‌ ما باور کنید.
نتیـجـه
موضوع بحث پراکنده و هدف بحث نامشخص است.
.شعار “طرد رژیم ولایت فقیه” درست است و توانایی جذب همه نیروهای آزادی خواه را دارد.
دولت آقای روحانی نماینده بورژوازی ملی‌ نیست، بلکه نماینده بورژوازی بوروکراتیک و همگام با بورژوازی تجاری در مسائل اقتصادی است.
ضّد امپریالیسم بودن دقیقا برای حفظ منافع ملی‌ ماست. ماجراجویی‌های جمهوری اسلامی برای گسترش برداشت خاصی‌ از اسلام- شیعوی، ربطی‌ به مبارزه ضّد امپریالیستی ندارد.
سرمایه گذاری خارجی‌ می تواند در شرایط خاص مثبت باشد، ولی‌ این شرایط در جمهوری اسلامی برقرار نیست.
چه ما بخواهیم و چه نخواهیم موج ضّد سرمایه داری حتا در کشور‌های آمریکا و بریتانیا  دارد بالا می‌گیرد، نمونه بارز آن موفقیت های سندرز  و كوربين در مبارزات انتخاباتی درون حزبی است.
اگر جنبش سوسیالیستی صد بار هم شکست بخورد، از حقانیت آن چیزی کم نمی شود چرا که انسان ها چاره‌ای بجز یافتن راه درست بیرون رفتن از چنگال سرمایه داری ضّد بشری و ضّد محیط زیستی ندارد.
سیامک




«چه مبارك است اين غم كه تو در دلم نهادي» (ه ا سايه)
نگرشيِ ديالكتيكي (١)

مقاله شماره: ١٣٩٥ / 23 (23 خرداد)

واژه راهنما: تئوریک

 

يك اطلاع: به دنبال حمله سيبري به توده اي ها در چند ماه پيش كه هنوز نيز هر ده دقيقه انجام مي شود، تنها نگارش توده اي ها بدون خط فاصل ميان ”توده اي“ و ”ها“ عمل مي كند: tudehiha توده اي ها.  در صورت لزوم بايد در آدرس هاي الكترونيكي مقاله هاي گذشته خط فاصل (–) (tudeh-iha) خذف شود تا دسترسي به مقاله ممكن گردد!

 

 

چه مبارك است اين غم كه تو در دلم نهادي

به غمت كه هرگز، اين غم ندهم به هيچ شادي …

[مقدمه: در شعر دو رابطه متفاوت، هم زمان و به هم تنيده حضور دارند. رابطه ميان «تو» و من و همچنين ميان «غم» و «شادي». رابطه ميان «تو» و من را مي توان با كمي اغماض رابطه ميان ”فرد و جمع“ ارزيابي كرد. ساختار و مضمون رابطه ميان «تو» و من، و همچنين ميان «غم» شادي» مشابه هستند. لذا مي توان از نظر محتوايي جايگزين يكديگر گردند.

جفت متضاد، «غم» و «شادي» در انتزاعي متافيزيكي و نه «خيال منطبق با واقعيت» (ا ط) مطرح مي شود. «غم» (و هم چنين «تو»)، مطلق گرانه و محتوم، سيطره مقدس گونه خود را برقرار ساخته. متضادها به وحدت نمي رسند: «هرگز، اين غم ندهم به شادي»! ”نو“يي زايده نمي شود.]

 

ز تو دارم اين غمِ خوش، به جهان، از اين چه خوشتر

تو چه دادي ام كه گويم، كه از آن به ام ندادي

[رابطه با «تو» نيز در سطح رابطه مطلق گرانه برقرار است. بده و بستان ميان «تو» و من، ميان ”فرد و جمع“ همان قدر حاكم نيست كه ميان «غم» و «شادي» حاكم نيست.

سرنوشت محتوم را رضايت مندانه پذيرا هستم، «غمِ» مقدس گونه، قله خواست و اميال!

انديشه در جا مي زند. حركتي مشاهده نمي شود. دورنمايي ترسيم نمي گرد.]

 

چه خيال مي توان بست و كدام خواب نوشين

به از اين درِ تماشا كه به روي من گشادي

[رضايت مندي مطلق گرا: «درِ تماشا» كه «تو» به رويم گشادي، «غم»ي كه ارزاني كردي، پاسخگوي همه نيازها و آرزو هاست.]

 

تويي آن كه خيزد از وي همه خرمي و سبزي

نظرِ كدام سروي؟ نفسِ كدام بادي؟

همه بوي آرزويي، مگر از گل بهشتي،

همه رنگي و نگاري، مگر از بهار زادي؟

[«تو»، همانند «غم»ي كه جانشين «شادي» كردي، «خرمي و سبزي» را ارزاني مي داري. … چگونه؟ پاسخي نمي يابد. انديشه به وحدتِ ماترياليستي ميان «تو» و من (”فرد و جمع“) و «غم» و «شادي» دست نمي يابد. زايش بدون وحدت دو قطب متضاد، زايشي متافيزيكي و ايده آليستي از كار در مي آيد: «تويي آن كه خيزد از وي همه خرمي و سبزي».

انديشه در عين حال، با بغرنجي روبروست. با راه حلِ مكانيكي و ذهن گرا، با جابجايي «غم» و «شادي» به زعم خود معضل را مي گشايد.

چگونگيِ وحدت ماترياليستيِ هر دو جفت متضاد، تا طرح پرسش، ارتقا مي يابد: «ريشه ات كجاست؟ نماينده كيستي؟»، اما به پاسخ ماترياليست- ديالكتيكي در نبرد طبقاتي دست نمي يابد. لذا وحدتي مكانيكي، مطلق گرا، ايده آليستي و عرفاني به سود «تو» و «غم» حاكم است و به آن قناعت مي شود.

انديشه در جا مي زند. حركت و دورنمايي ترسيم نمي شود. گويا نجاتي ممكن نيست و بايد تسليم بود. پايان تاريخ!]

 

ز كدام ره رسيدي، ز كدام در گذشتي

كه نديده ديده، ناگه به درون دل فتادي

[رهِ مبهم، گذرگاهِ نشناخته، مضمونِ درك نشده …، اما دلِ مُسّخر!: «به درون دل فتادي».

نظريه شناختِ در سطح احساسي از حرك بازمانده، انديشه ي شناسنده را به دوران افسانه اي و عرفاني منتقل مي كند]

 

به سر بلندت اي سرو كه در شبِ زمين كن

نفسِ سپيده داند كه چه راست ايستادي

[گريز به «سرِ بلند … سرو»، گريزي ماترياليستي، شكوهمند و زيباست كه در استعاره ي استه تيك «نفسِ سپيده داند كه چه راست ايستادي»، به اوج هم نوايي مضمون واژه ها فرامي رويد و نشان مي دهد كه شكوهمندي واقعيتِ عينيِ وجودِ نبرد طبقاتي را هيچ «شب زده»گي (٢) هم نمي تواند بپوشاند. روشني ي «سپيدهِ» هر صبح، دليل قامت راست اوست.

اين گريزِ «انديشه [ي] بكر … و تخيل جذاب» (ا ط) اما در عين حال كماكان در بند دست نيافتن به وحدتِ ماترياليستي دو متضاد در هر دو جفت گرفتار مي ماند. به سطح شناخت ماترياليسم ديالكتيكي ارتفا نمي يابد. از اين رو، براي انديشه ايده آليستي- عرفاني، گريز، گريزي از روي ناچاري است كه نمي خواهد بي محابا چشم بر واقعيت نبرد نو و كهن بسته باشد.

نبرد ميان انديشه ايده آليستيِ ذهن گرا، كه به وحدت مكانيكي «غم» و «شادي» پناه مي برد و انديشه ايده آليستي عين گرا، كه واقعيت را براي مستدل ساختن برداشت عرفاني به كمك مي گيرد، در اين مصرح به آساني قابل شناخت است. – انديشه هگل نيز در همين نقطه از حركت بازماند و نتوانست ديالكتيك كشف كرده را بر روي پاي واقعيت ماترياليستي قرار دهد. گام تاريخي اي كه توسط بانيان سوسياليسم علمي، ماركس و انگلس برداشته شد!]

 

به كرانه هاي معني نرسد سخن، چه گويم

كه نهفته با دل سايه، چه در ميان نهادي

***

 

شعر، توصيفي از احساس ”غم“ي است كه رابطه آن با واقعيت ماترياليستي برقرار نمي شود و علت علّي پديدار شدن ش مسكوت مي ماند. و اين، پاشنه آشيل شعر است. انديشه خود را از نبرد طبقاتي در جامعه جدا ساخته. پيامد آن «پرندهِ بال شكسته» (٣) است كه «به كرانه هاي معني نرسد سخن»!

شكل و مضمون در انديشه و زبان شعر در هر دو متضاد به سطح ماترياليستي فرانمي رويد، رابطه با واقعيت هستي و نبرد طبقاتي در جامعه برقرار نمي شود.

 

«تو» و من، و «غم» و «شادي» در شعر به وحدت نمي رسند

رابطه ي ديالكتيكي، به مثابه رابطه ميان دو متضاد، ميان ”فرد و جمع“، و يا ميان «غم» و «شادي»، و مضمون اجتماعي ناگفته ي آن ها در شعر، يعني پيامد ”شكست“ و ”پيروزي“ در مبارزه اجتماعي، جايي در «جوهر سخنِ» (احسان طبري) ندارد. بدل شدن مكانيكي دو متضاد به يكديگر، جايگزينِ برقراريِ رابطه ي مضموني ميان آن هاست. اين، بدل شدني صوري و مكانيكي است: «غم ندهم به هيچ شادي …».

 

”تاريخ“ براي انديشه ي در شعر، پايان يافته

ارتباط انتزاعي و نه واقعي، متافيزيكي و نه ماترياليستي ميان «تو» و من، ميان «غم» و «شادي» تنها در وضع ايستا و مطلق گرانه و ”ابدي“ طرح مي شود. نگرش به «غم» و «شادي» (و همچنين به فرد و جمع“)، نگرش به اين سو و آن سو است. «اين» يا «آن»، اينجا «غم»، آنجا «شادي»! انسان در خلاي موجود در انديشه ي شعر، تنها و ميان «غم» و «شادي» و «تو» و من سرگردان مي ماند.

بده و بستان ميان دو متضاد، كه در عملكرد مبارزه جويانه ي اجتماعيِ سوبژكتِ تاريخي، يعني نزد انسان تاريخي تظاهر مي كند، در انديشه شعر جايي ندارد. روند حركت و شدن در انديشه ي شعر جايي نمي يابد. لذا انديشه، سرشتِ ديالكتيكي دارا نيست.

سكون و قناعتِ انديشه تنها به تصوير مطلق گرانه صفت ها و ويژگي هايِ «تو» و «غم»، كه به مثابه ي ”واقعيتِ“ دردناكِ بودگيِ مطلق گرانه ي لحظه تصوير و در نتيجه ابدي مي شود، راهِ حلِ تضاد ميان آن دو را نمي گشايد. پل رابط براي درك وحدت ميان آن دو را برقرار نمي سازد كه از آن، ”هويت“ جديد زاييده مي شود. لذا تضاد ”حل“ نمي شود، انديشه غيرديالكتيكي نازا باقي مي ماند. ”نو“ي به بار نمي نشيند. نقش شخصيتِ فرد در سرشت جمع وارد نمي شود. مضمون يك پارچگي ميان هستي فرد و جمع برقرار نمي گردد.

پيامد، آن است كه ياس و نوميدي بر انديشه ي شعر آن چنان مستولي است كه محتمل نمي داند كه حتي بتواند در طول زمان به «كرانه هاي معني» دست يابد.

تسليم به سرنوشت!

فضايي براي مبارزه باز نمي شود!

”تاريخ“ براي انديشه ي در شعر، پايان يافته است (٤).

***

 

انديشه در شعرِ ”چه مبارك است اين غم“ كه ه. ا. سايه در سال هاي اخير خلق كرده است، به قول احسان طبري از گشت و گدار خود با دست خالي باز مي گردد. وحدت ميان ”فرد“ و ”جمع“، ميان «غم» و «شادي» ايجاد نمي شود و در نتيجه، هويت «غم» شناخته و دركِ آن، آن هنگام نيز ممكن نمي گردد كه «تو»، به «ناگه» و لذا درك نشده، جاي «غم» را در انديشه ي شعر از اين طريق تسخير مي كند كه به مثابه ي پديده اي مبهمِ، مقدّرِ، سحرآميز، قادر و قاهر، لذا خدايي گونه، پا به عرصه مي گذارد و سلطه ي مقدس گونه ي خود را برقرار مي سازد.

اين «تو» با «مهر» در شعر سياوش كسرائي با عنوان ”باور نمي كند دل من مرگ خويش را“، و «معشوق» در شعر زندان احسان طبري كه «چون نوازنده پير، مي نوازد … زخمه هستي بر چنگ»، فاصله مضموني و محتوايي دارد (٥).

 

نازايي انديشه، ناشي از جدايي آن از واقعيت نبرد طبقاتي در جامعه است كه در آن، «غم» و «شادي» به مثابه فراز و فرود مبارزه ي «تو» و ”جمع“، در روندي سخت و دردناك به وحدت مي رسد و پديده نو، ”هويت“ نو را مي آفريند.

در انديشه ي شعر، «تو»، پديده اي متافيزيكي است! داراي مضمون ماترياليستي نيست. از اين رو نيز عنصر ”نو“ در آن، انديشه ي آبستن تغيير و انديشه ي ابژكت- انسانِ تاريخي براي تغيير شرايط حاكم از كار در نمي آيد و دست خالي مي ماند (٦).

احسان طبري دستِ پرِ انديشه مبارزه جويانه را كه از گشت و گدار خود باز مي گردد، در ”با پچپچه پاييز“ (بخش نه) با ظرافت استه تيك و انقلابي ي زيرين تصوير مي كند:

«ناگهان مردي غريب، دراز گيسو، شفق موي، خنده مرواريد، سوار بر سمندي بال دار در مي رسد، و نعره مي كشد:

اي مستان غرور و شهوت! من در دكانچه نزول خواري شما نخواهم نشست. اين سفره پولك ها و عروسك ها را به باد دهيد! با دلي مالامال از آتش و خون آمده ام. پيامي سهمناك دارم، تا همه ابعاد واژگون شوند. همه خوار شدگان بالا بيافرازند. من رياضيات خِرد و شاقول تجربه را جانشين عزايم خواني عتيق خواهم ساخت. بر بساط گسترده مي تازم، تا شما را به خود آورم. مرا رسول نابودي نشمريد كه در وجودم ستاره هاي عشق و دلبستگي، گوهر سازندگي و همبستگي است. من انقلابم! سنگلاخي خارآگين در آستان مرغزار كبود. …».

در شعر زندانش با عنوان ”فرسايش در خزان“، احسان طبري به مثابه يك ديالكتيسين مبارزه جو، همين مضمون «تو» را در «شب زده»ترين دوران زندگي اش بدين گونه تصوير و مبارزان را «به سياست هاي جسارت آميز، خرق عادت، قطع، قهرماني و جان بازي هاي شگرف» (٧) فرا مي خواند و اميد به پيروزي نهايي را «به درون دل» و مغز منتقل مي كند:

«تو آمدي، نه از فراز، كه از فرود، از زمين، نه آسمان، نه زان منظري كه قرن ها چشم گشاده بوديم به انتظار، آمدي، عاشقانه آمدي، بر لبانت زمزمه دردهامان جاري بود، در دستانت مرهم زخم كهنهء ساليان، فرياد برآوردي: ”آسمان را به آيش رها كنيد! زمين را به موران وامگذاريد! اي باد بدستان! طوفان در دستتان خانه دارد، زمين بر دو عمودتان استوار است، خورشيد از نگاهتان مي زايد، ابرهاي تيره را در سينه هاتان محبوس مكنيد، شهد شيرين زمان به كامتان است“.»

«تو»، نزد احسان طبري، انسان انقلابي است كه براي «واژگون كردن همه ابعاد» به صحنه مي آيد تا «همه خوار شدگان بالا بيافرازند». «تو»ي طبري «طوفان در دست» دارد …

***

 

فرصت طلبي- محافظه كاري

بر پايه اين ضعف در منطق حاكم بر شعر است كه يكي از فرازهاي قوي در آن، استعاره ي ماترياليستي و مغرورانه كه در آن واقعيت عينيِ «بلند»ي «سرو»، به مثابه عينيتِ انكارناپذير مورد تاكيد قرار داده مي شود، تاكيدي مبارزه جويانه از كار در نمي آيد. تاكيد بر انتظار است. فرصت طلبانه و محافظه كارانه است. بايد انتظار «نفسِ سپيده» را كشيد، تا واقعيت به اثبات برسد و بر كرسي بنشيند (لنين آن را در كوپه قطار به انتظار رسيدن قطار به ايستگاه سوسياليسم مي نامد!).

 

تضاد ميان مضمون ماترياليستي فراز در استعاره ي شكوهمند «به سر بلندت اي سرو كه در شبِ زمين كن، نفسِ سپيده داند كه چه راست ايستادي» و انديشه ي محتوايي آن كه «غم» و «شادي» را مكانيكي و ذهن گرانه و بدون رابطه دروني و مضموني به يكديگر بدل مي سازد، چشم گير است.

 

راه حل مكانيكي و درك نشده

«تو»، فقط نقش ابزار كمكي براي ايجاد وحدت صوري و نه مضموني ميان «غم» و «شادي» به عهده دارد و ايفا مي كند. لذا تنها با شيوه ي سحرآميزي وحدت را ايجاد مي سازد: «تويي آن كه خيزد از وي همه خرمي و سبزي …»!

در انديشه ي شعر، اين يك حكم غير مستدل، يك تز اثبات نشده و غيرقابل اثبات، و لذا غيرعلمي، تعبدي است! پيامدِ قانونمندِ ايجاد نشدن رابطه و پل ماترياليستي با واقعيت نبرد طبقاتي در جامعه است!

به سخني ديگر، «تو»، كه تنها نام و عنوان و خطابِ صوري ي جايگزين براي وحدت مبارزه جويانه (”فرد و جمع“) ميان «غم» و «شادي» است كه براي آن مضموني در انديشه ي شعر تعريف نشده است، به «ناگه»، به سخني ديگر، بدون ارايه علتي قابل شناخت، يا به بياني ديگر، درك نشده، به مثابه ي ”وحدت“ي عرفاني، براي وحدت واقعي- ماترياليستي- مبارزه جويانه كه در انديشه ي شعر جايي نيافته، ميان دو قطب متضاد «غم» و «شادي» ظاهر مي شود. وحدت مكانيكي را انديشه ي شعر از اين طريق گويا به ثمر مي رساند، كه همه «خرمي و سبزي» را به او، به «تو»، نسبت مي دهد. ارزاني اي غيرمستدل، غيرمنطقي، اراده گرايانه، ذهني، سحرآميز.

اين يك ”حل“ مكانيكي و غيرقابل درك است. رشته علت علّي چنين ”وحدتي“ در انديشه ي شعر همان قدر طرح نمي شود و قابل شناخت نيست كه رشته علّي ”حل“ صوري اين ”وحدت“ هم در هر دو متضاد ناشناخته باقي مي ماند.

 

«كرانه هاي معني» غيرقابل درك

شعر بدون انعكاس مضمونِ داد و ستد دروني دو متضادِ «غم» و «شادي» با يكديگر و بدون بازتاب سوخت و ساز بيروني آن ها با محيط پيرامون (طبيعت- جامعه)، عنصرِ سوم، يعني «تو» را به مثابه ”وحدت“ آن دو و بيان ”هويت“ جديد و بالبداهه ي آن دو وارد صحنه مي كند كه «غم» و هم «خرمي و سبزي» را به مثابه «شادي»، ارزاني مي دارد. در اينجا نيز رشته علت علّي و صوري براي ”وحدتِ“ دو متضاد همان قدر ناشناخته باقي مي ماند كه  ”هويت“ جديد زاييده شده: «خرمي و سبزي»، تعريف نمي شود، ناشناخته باقي مي ماند. انديشه ي شعر، به اين امر اذعان دارد: «به كرانه هاي معني نرسد سخن …»!

***

 

در اين شعر، مضمونِ وحدتِ خداي گونه اي با توانايي ي برجسته ي هنرمندانه- شاعرانه تصوير شده است. اين توانايي در استعاره هاي شكوهمند اين تصوير بازتاب مي يابد كه دو متضادِ ”خوب“ و ”بد“ را تشكيل مي دهد و در طول تاريخِ چند هزارساله ي انديشه فلسفه ي ذهن گرا، اينجا در برابر هم، آنجا با تكيه ي مطلق گرايانه به يكي از آن ها و يا در جايي ديگر در وحدت مكانيكي و غيرقابل توضيح، زيرا درك نشدهِ آن ها، توسط فيلسوف هاي ايده آليست طرح شده است!

نبود حلقه مبارزاتي (پراتيك) براي ايجاد پل و برقراريِ رابطه ي مضموني ميان «غم» و «شادي» به مثابه استعاره اي براي تصوير «شكست» و «پيروزي» در نبرد طبقاتي، كمبود اصلي انديشه ي شعر است. پيامد اين كمبود، سلطه ي روح افسردگي و «عزايم خواني» بر «جوهر سخن» آن است.

***

 

«جوهر سخن» چيست؟  احسان طبري «جوهر سخن» را در ”از ديدارِ خويشتن“، «شيرهء خاص انديشيدن» مي نامد (٧). او در ص ٣٨٢ در نوشته هاي فلسفي …، در ارتباط با «كالبد شكافي شعر» از «مقولات گوناگوني» سخن مي راند كه مي توان براي ارايه تعريف از شعر طرح كرد. او همانجا در بند ٣) تعريف خود را از مضمون شعر چنين ارايه مي دهد:

«مضمون يعني انديشه هاي بكر و ژرف و تخيل جذاب و غريب و دل انگيز كه به اصطلاح ”غيراسطوره اي“ است، يعني خيال منطبق با واقعيت است. …» (٨).

در همين مبحثِ «سخني دربارهء شعر» و در همان صفحه ٣٨٢، طبري چنين ادامه مي دهد:

«هنر و از آن جمله شعر، شكلي است از ”دريافت واقعيت“. لذا آن را مي توان به سه جزء زيرين نيز تقسيم كرد:

١- بازتاب واقعيت خارجي در اثر هنري؛

٢- پرداخت و توصيف واقعيت؛

٣- بازسازي و بازآفريني واقعيت از سوي هنرمند كه بر اساس جهان بيني و عواطف و مشخصات فردي وي انجام گيرد. …».

مي توان مضمونِ بيانِ «شيرهء خاص انديشيدن» را در تعريف طبري، همان «دريافت واقعيت» و «بازسازي و بازآفريني واقعيت» در هنر و شعر دانست و آن را محك ارزيابي علمي از پديده هاي هنري قرار داد.

 

—

١- بررسي حاضر به معناي ارزيابي از كليه آثار «شاعر بزرگ ايران»، آقاي هوشنگ ابتهاج (ه ا سايه) و يا حتي شخصيت يكتايِ تاريخي او نيست!

٢- واژه تركيبي «شب زده» را احسان طبري در اثرش با عنوان ”دربارهء انسان و جامعهء انساني“ (ص ٩٥) و در افشاي «سفسطه گران» كه «شناخت علمي تاريخ را محال مي دانند» به كار برده است. او آن ها را با لحني استهزار آميز متهم به آن مي كند كه آينده را نشناختي، همانند «بياباني شب زده»، مي پندارند و مي خواهند القا كنند. در آنجا آمده: به نظر آن ها، «گذشته چراغ هايي است كه از دور سوسو مي زند و آينده بياباني است شب زده.»

احسان طبري همين واژه تركيبي را در شعر ”وعدهء ديدار“  – يكي از شعرهايي كه او در زندان حاكميت اوباشانه نظام سرمايه داري در جمهوري اسلامي سروده است –   نيز به كار برده. در اين شعر كه عليه دشمن طبقاتي و خطاب به آن ها سروده شده است و نشان مبارزه جويي و خوشبيني تاريخي او به مثابه نيروي نو در نبرد عليه نيروي كهن و ارتجاعي است، با غرور مبتني بر شناختِ آگاهانهِ سرانجامِ نبرد نو عليه كهن فرياد مي زند: «اي آنكه در برابر چشمانم بستر پولادين نهادي، اي آنكه آسمان ذهنم را بي ستاره مي خواهي، … من هر شب با خيش نگاهم، زمين آسمان شب زده را شخم مي زنم، تا بشكفد گُل اختران، نورشان را با چشم هايم مي بويم.» آري! «من هر شب در آسمان، وعدهء ديدار دارم با ستارگان»!  (به نقل از ”حماسهء نبرد انسان، ديالكتيك شعرهاي زندانِ احسان طبري“ (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2291)

واژه «شب زده» در لغت نامه دهخدا ذكر نشده است و لذا مي توان زنده ياد احسان طبري را خالق اين واژه دانست.

٣- نگاه شود به ”باور كنم كه دل، روزي نمي تپد؟“، رفيق سيامك، مقاله شماره ١٧ خرداد ٩٥، http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2757

٤- و بدين ترتيب، ريشه انكار عضويت در حزب توده ايران در كتاب خاطرات «پرنيان انديش»گونه قابل شناخت مي گردد!

٥- نگاه شود به كتاب ”ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري“ به صورت پ د اف در www.tudehia.com و يا كتاب اخيراً انتشار يافته isbn 978.91.88005.20.5.

٦- اين بخش از انديشه ي در شعر، ناخواسته، وضعي را قابل شناخت مي سازد، كه در جنبش توده اي نيز با آن روبرو هستيم. وضعي كه ناشي از درك نشدن رابطه با مبارزان توده اي و به ويژه هنرمندان از قبيل سياوش كسرائي است توسط مسئولان حزبي. نگاه شود به مقاله ”مبارزه ایدئولوژیک بخش جدایی ناپذیرِ مبارزه طبقاتی“ شماره ١٨ خرداد ٩٥ در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2761.

٧- احسان طبري، ”يادداشت هايي درباره نبرد نو و كهن“، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول، چاپ سوم، ص ٣٠

٨- تكيه از ف ع. از زيباييِ استه تيك استعاره هايي كه بر دو بال ذهن و عين – به گفته طبري «خيال منطبق با واقعيت» –  در شعرهاي زندان طبري در پروازند، بسيار لذت برده ام. اين تركيب ها با عنوان ”موزائيك ها“ از شعرهاي زندان او استخراج و در پايان كتاب ”ديالكتيك اشعار زندان طبري“ به چاپ رسيد.




پيام جانبدار دوستي
«در جستجوي مرواريدي كه گم شده» (ا ط) (١)
اشتباه و پيامد آن!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٢٢ (٢٠ خرداد)

واژه راهنما: سياسي. نظري. تاريخي

سياست انقلابي- علمي حزب توده ايران. خط مشي انقلابي حزب توده ايران ستاره راهنماي نبردِ امروز.

 

 

يك اطلاع: به دنبال حمله سيبري به توده اي ها در چند ماه پيش كه هنوز نيز هر ده دقيقه انجام مي شود، تنها نگارش توده اي ها بدون خط فاصل ميان ”توده اي“ و ”ها“ عمل مي كند: tudehiha توده اي ها.  در صورت لزوم بايد در آدرس هاي الكترونيكي مقاله هاي گذشته خط فاصل (–) (tudeh-iha) خذف شود تا دسترسي به مقاله ممكن گردد!

 

 

در ارتباط با مقاله ”به عبث خواستند انديشه اش را بگيرند، بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد“ (٢) كه پيش تر در اخبار روز انتشار يافت (٣)، ابرازنظرهاي متعددي دريافت شد.

رفيق عزيز محمود رفعت به طور فعال در نظرپردازي ها شركت نمود. اين رفيق كهنسال توده اي در فرازهايي در دفاع از حزب توده ايران نكته هاي پراهميتي را مطرح ساخت كه بازگشت به آن ها براي جنبش توده اي ضروري و سودمند است. اين رفيقِ پاقرص كرده و پابرجاي توده اي ازجمله مي نويسد:

اما دوست عزیز … سرور من … من احساس میکنم بجای کند و کاو در مسائل گذشته به این جوان زخم دیده برسید!

آن کودک نازنین در طی سال ها بدلائلی، امروز جوانیست زخمی و دردمند … حزب توده ایران را باید نجات داد، باید تمام خیرخواهان، وطن پرستان جمع شوند، بدور از عاطفه های بی هوده و تعصبات سیاسی ... با واقعیت ها مرد و مردانه روبرو شوند و مرهمی برای زخم های این جوان بیابند. حزب توده ایران اولین و تنها ترین سازمان سیاسی مرام اشتراکی مملکت ماست، حزبی که پایه گذارش آن شرافتمند بزرگ ارانی بود و هست!

با ایستادگی در اعتقادات و پافشاری در انبوه اشتباهات یا سوء تفاهم های گذشته، راه بجائی نمیبریم. فروتنی و صداقت همراه با اتحاد همه آنانی که مانده اند و آنانی که رفته اند … همگی باید یک بار دیگر بدور هم جمع شوند … اتحاد و صداقت و شهامت لازمه امروز ماست … و این جوان، این گوهر گرانمایه ي خراشیده شده و زخمین را … دو باره بر پایش دارند!!

…

آقای عاصمی عزیز، احساس میکنم بشریت به یک امر مهمی نیازمند است، امروز … تمام کارشناسان، سیاست مداران و دانشمندان این خانواده زخم دیده از تمام نقاط جهان باید در اتحادی ناگسستنی و در یک میزگرد و دیدار بین المللی همگی دست در دست هم داده تجربه این ۸۰ ساله را بدقت بررسی کنند و این تنها راه سعادت بشری را از این همه گرد و خاک گرفتگی … نجات بخشند … این تنها احساس یک پیرمرد است … من وقتی در ماجرای نفت … که نوجوانی پانزده شانزده ساله بودم با عموهایم و افراد و آشنایان در آن روزها را بیاد میاورم … جز گریستن در سکوت، یار دیگری ندارم … چه آرزوهای شیرین و لذت بخشی … چه جهانی … اما باز هم امروز: صد بار زهر یاس میکشت مرا … کز پاد زهر من نمیشد این امید!! امیدوارم .. میدانم که نخواهم دید سعادت بشر را اما … اما میدانم که اگر دیوانه گان و وحشیان امروز عالم، جهان را به آتش نکشند … پایان سرنوشت بشر هیچ … هیچ پایانی جز زندگی و مرام اشترامی”سوسیالیسم” نیست و نمیتواند باشد …

…

باید آنانی که جوانند و بعد از آن سال های ۶۰ به مهاجرت آمده اند نیروهای خود را جمع آوری کنند … ضربه، ضربه ي هولناک و سنگینی بود … کیست که بتواند از آن بسلامت، بدر شود؟ … هیچکس … بله، نیروهای خویش را تازه تر کنند … بپا خیزند و گذشته ها را کمی محتاطانه بررسی کنند، اما بیشتر از هر چیزی … نجات دادن این جوان عزیز و نازنین است … حزب توده ایران تنها و اولین سازمان سیاسی اشتراکی ست در خاورمیانه … هیچ سازمانی نیز نمیتواند بر جای این جوان بنشیند … گذشته ها و بحث های گذشته صدمات جبران ناپذیری به حزب توده ایران وارد آورده است … آقای عاصمی … و به جائی هم نرسید، اینکه چرا؟ بحث طولانی ئی ست … باری … من امیدوارم موفق و پیروز باشید در این راه، رفیق!
منظور رفيق محمود رفعت از «بحث طولاني ئي ست …»، بحث در باره سياست حزب توده ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن است. اشاره اين رفيق بازمي گردد به ابرازنظر قبلي من به برخوردهاي توده ستيزانه كه چنين است:

حزب توده ایران جانبدار هدف های مردمی و ملی انقلاب بهمن!

دفاع یکپارچه رهبران، اعضا و هواداران حزب توده ایران از هدف های مردمی و ملی انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما، دفاعی درست و مستدل و عین میهن دوستی تک تک توده ای ها است. دفاعی که تنها امکان برای تعمیق انقلاب بود. آنانی که این سیاست علمی و جانبداری تاریخی را هنوز هم برنمی تابند، آن را «خمینیسم» و غیره می نامند. اما نمی گویند که خود به چه کاری مشغول بودند و هستند؟! توده ای ستیزی و فحاشی آن ها اتفاقی نیست. آن ها حرفی دیگر برای گفتن ندارند، همان طور که اکنون نیز برای گذار از دیکتاتوری ولایی حرفی برای گفتن ندارند. آن ها برای خود وظیفه ای در مخالفت با تبدیل شدن ایران به نومستعمره نظام اقتصادی ”جهانی شده“ امپریالیستی نمی شناسند. سکوت آن ها در برابر سیاست ضد مردمی و ضد ملی وارثان تبه کار انقلاب بزرگ مردم میهن ما، آن ها را افشا می کند. آن ها هیچ گاه مخالفتی با اجرای نسخه ضد مردمی و ضد ملی ”خصوصی سازی و آزادی سازی اقتصادی“ که از طرف سازمان های مالی امپریالیستی دیکته می شود، ابراز نمی کنند. سکوتی که افشاگرِ به اصطلاح ”وطن دوستی“ دروغین آن ها است!

زمان ابرازنظرها در اخبار روز پايان مي يافت. از اين رو نگارنده نوشت:

دوست و رفيق گرامی آقای رفعت، روز بخیر

شما محقید، در چارچوب ابرازنظر در این ستون، بحث در باره مسائل مهم سیاسی/ اجتماعی و تاریخی ناممکن است. اگر موافق هستید، نگارنده در همین ارتباط در صفحه تود ه ای ها مجدد به آن خواهم پرداخت با تمنا برای تدقیق آن توسط شما و علاقمندان دیگر. به نظر من پاسخ به این پرسش که برای تعمیق انقلاب بهمن، سیاست دیگری ممکن و موفقیت آمیز می بود یا خیر؟ هسته مرکزی را در بحث و گفتگو تشکیل می دهد. بدیهی است که آموزش از اشتباه های احتمالی در مبارزه تنها برپایه ی توافق بر سر برداشت مشترک از واقعیت تاریخی ممکن است.
اكنون زمان عمل به تعهد فرارسيده است!

 

خط مشي انقلابي حزب توده ايران، ستاره راهنماي نبردِ امروز!

مخالفانِ تعريف حزب توده ايران از مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، چه در جبهه مخالفت از راست و چه از ”چپ“، از اين رو واقع بينانه بودن و سرشت علمي اين موضع را نفي مي كنند، زيرا با نتيجه گيري هاي قانونمند و پيگير از اين تعريف موافق نيستند.

اگر تعريف مرحله ”ملي- دموكراتيك“ براي انقلاب درست است، كه هست، آن وقت بايد سرشت ”ملي“ و ”دموكراتيك“ را تعريف و از آن دفاع نمود. سرشت ”ملي“ هيچ معناي ديگري ندارد، جز جانبداري از حق حاكميت ملي ايرانيان مقيم اين سرزمين در تركيب متفاوت خلق هاي آن. سرشت ”دموكراتيك“ هيچ معناي ديگري ندارد، جز جانبداري از حقوق و آزادي هاي دموكراتيك و قانوني مردم.

در معناي برعكس، سرشت ”ملي“، به معناي مخالفت با هر نوع تجاوز به منظور نقض استقلال و تماميت ايران توسط امپرياليسم، و ”دموكراتيك“ به معناي مخالفت با شرايط و نيروهايي است كه حقوق و آزادي هاي مردم را در كشور پايمال مي سازند.

مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران هنوز از اين رو ادامه دارد، زيرا ايران و مردمان آن، در سطحي ديگر، امروز هم با همان تضادهاي دوران انقلاب بهمن ٥٧ روبرو هستند. خطر تجاوز خارجي- امپرياليستي، چه نظامي و چه اقتصادي، به منظور تبديل ايران به يك كشور پاره پاره شده و نيمه مستعمره و وابسته به اقتصاد امپرياليستي و نقض تماميت ارضي كشور، همان قدر خطر روز را براي ميهن ما تشكيل مي دهد كه فشار ديكتاتوري ولايي، به بدل جنايتكارانه ديگري براي فشار ديكتاتوري سلطنتي تبديل شده است.

مبارزه عليه شرايط خارجي و داخلي حاكم، با وجود تفاوت هاي معين ميان شرايط آن دوران و اكنون و ميان نقش ديكتاتوري ولايي و سلطنتي، مسير ديگري را نمي تواند طي كند. ديكتاتوري ولايي كه كشور را به كشور وابسته به اقتصاد امپرياليستي بدل نموده است و در تعميق آن مي كوشد، همان قدر راه تغييرات دموكراتيك را در كشور مسدود و غيرممكن ساخته است، كه رژيم ديكتاتوري سلطنتي چنين كرده بود. لذا جنبش انقلابي مردم به منظور گذار از ديكتاتوري و دفع خطر امپرياليستي، نيازمند يك اتحاد وسيع اجتماعي در ”جبهه ضد ديكتاتوري“ است كه ضرورت آن را حزب توده ايران با نتيجه گيري از ارزيابي علمي خود از مرحله فرازمندي جامعه ايران، در مصوبه هاي ششمين كنگره خود به اثبات رسانده است.

”جبهه ضد ديكتاتوري“ يك نياز عيني امروز مردم ميهن ماست، همان طور كه در دوران انقلاب بهمن ٥٧ نيز بود. پديدار شدن آن در روند رشد انقلاب، قانونمند و اجتناب ناپذير است. چنانچه اين پديدار شدن، آگاهانه انجام شود كه حزب توده ايران خواستار آن است و براي آن مبارزه مي كند، امكان و اميد پيروزي و به ثمر نشستن كوشش انقلابي مردم وجود دارد. و چنانچه جبهه ضد ديكتاتوري در روند تعميق تضاد ميان ديكتاتور و مردم بدون سازماندهي لازم و آگاهانه و بدون برنامه پا بگيرد، آن طور كه در انقلاب بهمن ٥٧ پيش آمد، عملاً سركردگي آن اتفاقي و امكان ناپيگيري آن سنگين و با هزينه هنگفت براي مردم ميهن ما همراه خواهد بود.

 

مردم ميهن ما و حزب توده ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧، با چنين وضعي روبرو شدند. جبهه ضد ديكتاتوري بدون سازماندهيِ ساختاري و مضموني قبلي آن، و در يك روند عمدتاً خودبخودي بر پا شد، و تحت رهبريي اي قرار گرفت كه در طول زمان ناپيگير از كار درآمد. در ايجاد شدن ناپيگيري توطئه هاي دشمن طبقاتي خارجي و داخلي نقشي عمده ايفا نمود. قتل و ترور نيروهاي ”چپ مذهبي“، و به راه انداختن جنگ عراق و ايران، نمونه هايي از توطئه هاي هدفمند دشمنان انقلاب بود. با وجود اين، نبرد عيني طبقاتي در جهان و ايران آن چنان شرايط مساعدي را در ايران ايجاد نموده بود كه اصل هاي ترقي خواهانه و حافظ خواست ها و حقوق دموكراتيك مردم ميهن ما به قانون اساسي راه يافت.

در چنين شرايطي تنها سياست ملي و ميهن دوستانه و در عين حال مدافع منافع زحمتكشان شهر و روستا، يدي و فكري، زنان و جوانان و …، مبارزه براي تعميق انقلاب، به سخني ديگر به ثمر رساندن آگاهانه اصل هاي ترقي خواهانه در قانون اساسي بود. پذيرش داوطلبانه حزب توده ايران، از رهبري تا جوان ترين هوادار براي جانفشاني در اين راه، نشان سرشت دموكراتيك- آزادي خواهانه و ترقي خواهانه- سوسياليستي اهدافِ مبارزاتي حزب توده ايران و همه توده اي ها است.

هيچ پيشنهاد و سياست واقع بينانه ي ديگري از طرف هيچ نيروي ديگر مطرح نشد كه بررسي و كالبد شكافي آن، سايه اي از واقع بينيِ علمي را قابل شناخت سازد. استدلالي كه در طيفي از راست تا ”چپ“ در اين باره مطرح مي شود كه حزب توده ايران ”دنباله روي خميني“ بود و ”خوشبيني زياد از حد به خميني“ داشت، همان قدر پيگير نيست، كه تهي از پيشنهاد سازنده متقابل است. بدون پيشنهاد سازنده، هر انتقادي ناپيگير از كار در مي آيد.

 

آموختن از گذشته، زمينه اي است براي ارزيابي دقيق و همه جانبه ي شرايط جاري لحظه، كه به منظور ترسيم راهي كه بايد طي شود، ضروري است. انتقادي كه پيشنهادي براي پراتيك انقلابي روز ارايه ندهد، از اين رو ناپيگير است، زيرا از تحليل انتقادي گذشته و شرايط حاكم لحظه، با دست خالي بازمي گردد و قادر به ترسيم ”امكانِ“ مشخصي كه بايد براي تحقق بخشيدن به آن گام عملي برداشت، نيست!

از اين رو نيز مبارزه ي امروز عليه سياست اقتصادي- اجتماعي نوليبرال امپرياليستي، آن هنگام ناپيگير است، هنگامي كه برنامه جايگزين براي آن را طرح نمي سازد و از اين طريق پرچم قشون را به اهتزار در نمي آورد. آن وقت قادر هم نيست، انبوه قشون را به سوي پيروزي راهنما گردد.

 

پذيرفتن استدلال ”خوشبيني زياد از حد به خميني“، صرفنظر از كمبود پيش گفته، انحراف توجه از علت اصلي يورش ددمنشانه به حزب توده ايران توسط ارتجاع داخلي و خارجي است. يورش به حزب توده ايران، ناشي از نادرستي ارزيابي حزب از شرايط نبود، درست به علت درستي ارزيابي حزب از شرايط و مضمون انقلابي سياست آن ي.رش ددمنشانه انجام شد. هر روز بيش تر روشن مي شد كه رهبري انقلاب قادر به انجام وظايف بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ مردم ميهن ما نيست. قادر به دفع هوشمندانه توطئه ها دشمنان داخلي و خارجي انقلاب نيست. قادر به جلب زحمتكشان در دفاع از اهداف ملي و دموكراتيك انقلاب نيست. قادر به ايجاد عدالت اجتماعي نسبي در كشور نيست و ….  اين در حالي بود كه پيشنهادها و نظرات حزب توده ايران موقعيت اجتماعي حزب طبقه كارگر را به طور روزانه تحكيم مي بخشيده و با موفقيت هاي چشم گير روبرو مي ساخت.

استدلالي كه يك سويه و مطلق گرانه ”خوشبيني زياد از حد به خميني“ را بر پرچم خود مي نويسد و عليه حزب توده ايران وارد صحنه مي شود، در واقع مخالفت خود را با اين موفقيت ها نشان مي دهد. به ويژه آن هنگام كه انتقاد خود را بدون ارايه پيشنهاد متقابل مطرح مي سازد.

 

همه اين سخنان در دفاع از خط مشي انقلابي آن دوران حزب توده ايران كه براي شرايط كنوني نيز صدق مي كند، به معناي رد اين نكته نيست كه حزب ما دچار اشتباه، آري اشتباه كلان در اين دوران نشده است. بدون ترديد نقض شرايط ادامه كاري حزب طبقه كارگر در شرايط بحراني كه نزديك شدن و حتي آغاز آن را خود اعلام مي كرد، اشتباهي كلان است. هيچ گاه نمي بايست حزب در وضعي قرار داشته باشد كه يك گروه جانشين رهبري حزب، خارج از دسترسي دشمن طبقاتي وجود نداشته باشد.

بررسي مشخص علل اين اشتباه كلان، موضوع اين سطور نيست. مي دانيم كه كادرهاي درجه اول رهبري مايل به تكرار تجربه مهاجرت نبودند. اما جايگزين لازم و كافي و سازمان داده شده براي آن ها خارج از دسترسي دشمن طبقاتي، وجود نداشت. آموزش از اين تجربه تلخ و جلوگيري از تكرار آن وظيفه امروز و هر روز ديگر است. امري كه نياز به يك پارچگي صفوف حزب طبقه كارگر دارد كه رفيق عزيز محمود رفعت خاطر نشان مي سازد.

بررسي پيامد اشتباه انجام شده نياز به بررسي مشخص دارد كه به طور مجزا به آن پرداخته خواهد شد.

 

١- نگاه شود به مقاله شماره ١٣٨٨/٣٤ http://www.tudehiha.com/?p=1117&lang=fa

٢- ”به عبث خواستند انديشه اش را بگيرند“، مقاله شماره ١٠ ارديبهشت ٩٥ در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2735

٣-  ١١ ارديبهشت ٩٥، ٣٠ آوريل ٢٠١٦ www.akhbar-rooz