به عبث خواستند انديشه اش را بگيرند!
«بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد»!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ١٠ (١٠ ارديبهشت)

واژه راهنما: سياسي

به مناسبت سالگردِ به ابديت پيوستن احسان طبري

 

در درازنای تاریخ کم نبوده اند مبارزانی که جان، این گوهرِ یکتا و جوهرِ زندگی را در راه آزادی و برابری از دست داده اند. آنچه طبری را در این میان از دیگران جدا می کند، تنها از برای دانش گسترده او در پهنه جهان و زمان نیست، بلکه بیش تر از آنست که ستمگران و ریاکاران روزگار نه تنها جان او، بلکه به عبث خواستند اندیشه اش را نیز از او بگیرند.

آن ها با شکنجه و آزار می خواستند او را تا اندازه یک طلبه تهی مغز پایین بیاورند. بدون آنکه بدانند «ﺑﺮ ﻣﺮداب ﺗﻦ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻣﻰ رويد»! (احسان طبري، شعر زندان)
طبری از پندار و اندیشه خود زیاد گفته است. ولی سخن چندانی در باره رفتار و کردار خود نگفته است. می خواست دیگران با دیدن کنش و واکنش او در زندگی، خود به داوری بنشینند. برای آن هایی که با او از نزدیک آشنا نبوده اند و نشست و برخاست همیشگی نداشته اند، چاره ای جز کاوش نوشته های او نیست.
برای آگاهی از منش و کردار این بزرگ مرد باید جان مایه او را شکافت، باید ردپای تراوش قطرات اندیشه او را بروی جاده سفید کاغذ موشکافی کرد. او میهن را چه می دانست؟ مذهب و واپسگرایی را چگونه می دید؟ چگونه انسانی را می پسندید؟

نگارنده بر آنست که با چینه بندی گوشه هایِ گوناگون نوشته هایِ خود این آموزگار رنجبران، چهره واقعی او را برای دگران نمایان کند. ما این را پس از تلاش گزمگان برای غبارآلود کردن چهره درخشان  او، نه تنها به او، بل به همه ی اردوگاه کار و مبارزان آینده و گذشته اش بدهکاریم. تردیدی نیست که او در زندگی پر بار خود بیش خواند،  بسیار می دانست و فراوان نوشت. ولی کوشش ما بر آن است، تا نظراتی را برجسته کنیم که «شب پرستان» کوشیدند وارانه جلوه دهند.

طبری میهن دوستی دلباخته بود. ولی این میهن دوستی با مردم دوستی آمیخته بود و دلش همیشه برای رنجبران، تهی دستان و نفرین شدگان این سرزمین می طپید. او به روشنی می گفت که «این سرزمین ثروت خیز به علت نظامات اجتماعی ظالمانه …، نعمات خود را ارزانی کسانی که آفرینندگان ثروت بودند، نمی داشت». او به گذشته ایران فخر می فروشید، ولی هرگز به دام شونیزم فارس نیافتاد. ردپای ستم شاهان خودکامه و پرخاشگر را بر مردمان دیگر می دید و می دانست: «اگر ما… از اقوام دیگر تجاوز و ستم دیدیم، به نوبه خود از شرکت در ستم و تجاوز به اقوام دیگر نیز مبری نیستم». و با شمشیر قلم، قلب لایه های بالایی را نشانه می گرفت و می گفت: «گناه از مردم نیست، گناه از قشر فوقانی است که آزمندانه خواستار حفظ امتیازات خود بود».

 

از آن جا که گزمگان به عبث کوشیدند تا طبری را یک خشک مغز مسلمانی بنمایند که «اندیشه اش از پر مگس نیز» کوتاه تر است، جا دارد که گریزی به نوشته های او در باره مذهب بزنیم .او نه تنها اسلام را نجات بخش ایران نمی دانست، بل «روایان عرب [را که] با روش خشن خود، کشتار جمعی به ویژه کشتار سرشناسانِ» کشور را در بند کشیدند، دشمنی داشت و خوشحال بود که «به تدریج ایرانیان […] که با مقاومت کمی تسلیم شده بودند، به مقاومت بسیار» پرداختند.

او «مقولات مذهب [را] انعکاس پندار آمیز مقولات واقعیت» می دانست و بر این بود که «کهنه دین و هيئت حاکمه مورد حمایت آن ها»، از دین «برای لگام زدن بر مردم» بهره می گیرند. او از خود می دانست، تا جوهر دوگونه ی دین را با آشکاریِ «آیات متناقض […] [که] با هیچ سریشی نمیشد به هم چسباند»، نشان دهد.

او فلسفه وجودی بهشت و دوزخ را به چالش می کشد و با زبان خیام می گوید: «با برگزیدن می و عشق همان کار می کنیم که سر انجام نصیب ما خواهد شد». او از این که «ایرانیان از پارینه شراب نوش بوده اند» و از این که با اینکه «نهی اسلام آن ها را خشمگین ساخت»، ولی آن ها راه های زمینی بودن خود را پیدا کردند و «کمتر به تبعیت» دست زدند، خوشنود است. نماز و روزه را آداب و رسوم ظاهری و پوچ» می داند و با زبان بسطامی آن را «جز ایستادگی تن و… گرسنگی شکم» نمی داند. و همیشه «به زهرخند استهزا به خرافات دین و عصبه مذهبی» نگریسته است.

 

طبری به جز جسته و گریخته در شعرهایش، چیزی در باره خود ننوشته است، ولی در لابلای نوشته های بیشمارش می توان دریافت که چگونه اخلاقی را پربار و برتر می شمرد. حافظ را بخاطر «بی نیازیش، فروتنی حقیقی و صمیمانه اش، امید و خوش بینی پایان ناپذیرش، مهربانی و کرامت بی دریغ»، نه تنها متفکر و هنرمند، بلکه یک انسان بزرگوار و دوست داشتنی می دانست.

او دلیری و بی پروایی را ستایش می کند و از اینکه «رنج های درون، ناصر [خسرو] را خرد نمی کند» و «وی تا آخرین دم مبارزیست امیدوار»، خشنود است. و همچنین دفاع از دانش را در دوران دانش ستیزی برجسته می کند و زكرياي رازی را برای «دفاع از علم و ماتریالیسم… در عصری خشن و جاهل» می ستاید. ولی انسان ترسو را ننگ تاریخ نمی داند و پیشنهاد می کند که این گونه انسان ها «در شرایط دشوار ارتجاعی که انقلابی با تعقیب و زندان و شکنجه و محکومیت و مرگ سر و کار دارد، پای در جاده فعالیت انقلابی نگذارد» و یا اگر «حس میکند که از عهده پیکار مقدس و رنجبار انقلابی بر نمی آید»، «خود را کنار بکشد».
اما این را هم خوب می داند که تنها اراده مبارزه کافی نیست و «شب پرستان»، «اگر مشاهده کنند که کسی متوجه طلب حق است»، «او را استهزا و تحقیر میکنند». او می داند که در «خرد، اندوه بسیار است» و در سراسر گیتی «خردمندی نیابی شادمانه». او می داند که روشن اندیشان همواره با واپسگرایان در نبرد بوده اند و «خطر سهمگینی […] از جانب ارتجاع عصر متوجه» آنان بود و بسیاری از آنان «بنا بر اصرار روحانیون» کشته شدند.

او می داند، هنگامی که «ﺁواى هزاران ﭼﻤﻦ، ﻣﺤﻮ ﺷﺪ در زوزﻩ وﺣﺸﺖ زاى  ﺟﻼدان»، گاهی آدمی زیر شکنجه و آزار ناگزیر می شود که «از جبین، گره خشم را بگشاید». چرا که «شب ﺗﻴﺮﻩ اﺳﺖ، ﺳﻜﻮت ﭼﻴﺮﻩ  اﺳﺖ» و همیشه «درِ اختیار بر آدمی گشوده نيست». زمانه «پر از تعصب و جهل خرافی»، «نمایندگان موج نیرومند حریت فکری» را «به سالوسی وا میدارد» و آن ها را وادار می کند «به نحوی با محیط سازش کنند». انسان را وا می دارند تا در یک جایی «ایات قران را تلاوت»، «ولی در محفلی دیگر دردی کِشی» کند.
او از ما می خواهد در داوری، دادگر باشیم و تنها با سنجش یک رفتار، به داوری انسان هایی که کردارشان «وجدان تابناکشان را از ننگ این دعاوی دروغین میزداید»، ننشینیم.  او می گوید، گر چه گاهی روشن اندیشی‌ «وظیفه خوارِ زورمندان عصر» مي شود، ولی «طبع نازک و روح عدالت پرستش از این دغلان زورگو بیزار» است و «اﮔﺮ روزى از ﺗﺒﻌﻴﺪ اﻧﺪﻳﺸﻪ  ﺑﺎزﮔﺮدد»، چون ديگر «هوشمندان جهان به زهرخند استهزا» به آن ها می نگرد.
«بجاست که در این دوران ما به» جانِ «روشنی درود بفرستیم» که کلامش «در نیمه شب تاریخ، علی رغم زوزه خشم خفاشان ظلمت پرست، با تلالو حقایق» مي درخشد.
—
منابع در اين نوشتار: برخی بررسی‌ها درباره جهان‌بینی‌ها و جنبش‌های اجتماعی در ایران و ﺷﻌﺮهاﯼ زﻧﺪان.

شعرهاي زندان نگاه شود به توده اي ها www.tudehia.com




”ديالكتيك مشخصِ“ استقلال خط مشي انقلابي حزب توده ايران!
”ديالكتيك مشخصِ“ مبارزه ي ”سياسيِ“ طبقه كارگر!
جنبش سنديكايي تنها بخشي از نبرد طبقه كارگر!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٩ (9 ارديبهشت)

واژه راهنما: تئوريك. سياسي

درك آگاهانه ي روابط اقتصادي در جامعه. مضمون مبارزه روز. پبوند ميان مبارزه ي دموكراتيك- صنفي و سياسي- طبقاتي- سوسياليستي. الويت مبارزه طبقاتي بر اتحادي در جامعه. وحدت تضاد اصلي و روز در ايران. دو سوي وحدت و تضاد در ”تضاد اصلي“. پختگي شرايط عيني انقلاب. ضعف نظري و سازماني شرايط ذهني انقلاب. جبهه ضد ديكتاتوري از ”پايين“ يا ”بالا“؟ شرايط پديدار شدن مهرداد اخگرها و رزمين مهرگان ها؟

 

از: فرهاد

 

ديالكتيك مشخص!

پرسش رفيق عزيز ”ابي“ در باره نبرد ايدئولوژيك در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، با انتشار مقاله پراهميت نامه مردم شماره ٩٥٥ كه نگارنده متاسفانه نخوانده بود و از طريق توجه دادن رفيق عزيزي آن را با ديركرد مطالعه نمود، به مساله اي عيني و ملموس بدل شد كه مرا بر آن داشت، ”ليوانِ آب“ را هم بر زمين بگذارم و به اين مساله بپردازم.

اول ببينيم ”ديالكتيك مشخص“ يعني چه؟ پاسخ ساده و شفاف است: جستجوي دو لحظه و يا دو عنصرِ متضاد در پديده و شناخت دو سوي رابطه ميان آن ها كه به معناي شناخت تضاد و وحدت ميان آن ها است، تعريف ”ديالكتيك مشخص“ است كه اسلوب شناخت ماترياليست ديالكتيكي را به منظور درك مضمون پديده تشكيل مي دهد!(١)

براي نمونه در جامعه سرمايه داري، تضاد ميان ”كار و سرمايه“ كه ”تضاد اصلي“ ناميده مي شود، دو قطب متضادي را تشكيل مي دهد كه بدون شناخت آن ها، مضمون نظام استثمارگر سرمايه داري درك نمي شود!

درك همه جانبه ي ”تضاد و وحدت“ در جفت متضاد از اين رو ضروري است، زيرا تنها از اين طريق ”تناسب تاريخيِ“ وزن و تاثير آن ها شناخته و درك مي شود. به سخني ديگر، درك مي شود كه به گفته زنده ياد رفيق احسان طبري، دبير كميته مركزي حزب توده ايران، تا چه اندازه «نيروي كهن دخلش ته كشيده»! و يا، نبرد طبقاتي در جامعه در كدام مرحله «چهارگانه» آن قرار دارد كه آموزگار چند نسل از توده اي ها در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ (جلد نخست) توصيف مي كند و توضيح مي دهد؟ نكته اي كه آنتونيو گرامشي آن را «نبرد در سنگر» به منظور دستيابي به هژموني ايدئولوژيك در جامعه مي نامد. شناختي كه حزب طبقه كارگر را در وضعي قرار مي دهد كه بتواند «استراتژي انقلابي را در دوران هاي غيرانقلابي» به پيش ببرد!

توانايي بي همتاي و ا لنين، يكي از بانيان سوسياليسم علمي و رهبر انقلاب بزرگ اكتبر ١٩١٧ كه در همه آثار او تظاهر مي كند، در اين امر متمركز مي گردد كه تحليل ماترياليست ديالكتيكي را به طور مشخص به كار مي برد و مي آموزاند. لنين در نوشتارهايش «رابطه متقابل ميان درك آگاهانه از روابط اقتصادي در جامعه را توسط پرولتاريا و شكل و مضمون مبارزه روزِ در جريان نشان مي دهد» (٢).

تنها بر پايه درك اين رابطه ميان ”تئوري و عملكرد اجتماعي“ است كه «تاكتيك و استراتژي در برنامه حزب طبقه كارگر كه هدف آن تحقق بخشيدن به برنامه ماركسيستي است، عملي مي گردد».

***

 

در مقاله ي ”تحول هاي سياسي، مطالبات زحمتكشان، و وظايف جنبش كارگري“ در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران (٣) كه با تعويق مطالعه كردم، گام هاي موفقي در جهت تحقق بخشيدن به ”ديالكتيك مشخصِ“ مورد نظر لنين در ارزيابي موضوع مورد بررسي برداشته شده است كه در ارتباط قرار دارد با ايجاد «پيوند» ميان مبارزه صنفي و سياسي طبقه كارگر. امري كه در انطباق است با مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران از سال ١٣٩١.

پرسشي كه مطرح است اين پرسش است كه مضمون مبارزه سياسيِ طبقه كارگر كه در مقاله طرح مي شود، به سطح برداشت لنيني ارتقا مي يابد، ياخير؟ و اگر در اين زمينه كمبودي ديده مي شود، علت نظري- تئوريك آن چيست؟

 

سياست مستقل طبقه كارگر

جنبش سنديكايي تنها بخشي از نبرد طبقه كارگر

مقاله پيش گفته نامه مردم به تحليل «مرحله احياي مناسبات با امپرياليسم» در ايرانِ جمهوري اسلامي پرداخته است كه در آن «رژيم ولايت فقيه» به مثابه نماينده ي نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهانيِ امپرياليستي، در صدد مهندسي اِعمال حاكميت خود و حفظ هژموني ايدئولوژي خود بر جنبش مردمي و در مركز آن كارگري است. نامه مردم ضمن تحليل سياست طبقات حاكم، به درستي به انتقاد از «نحله هاي فكري اي معين در جنبش كارگري- سنديكايي» مي پردازد كه مدعي هستند كه مبارزه طبقه كارگر گويا بايد به مثابه حواشيِ مبارزه سياسي ميان طبقات حاكم در جامعه جريان داشته باشد! به سخني ديگر، «نحله هايي» هستند كه «مسائل جنبشِ كارگري [را] جدا از تحول هاي صحنه سياسي، معادله هاي سياسي كشور و توازن قوا در حاكميت» نمي دانند.

به عبارت ديگر، اين «نحله هاي فكري در جنبش سنديكايي- كارگري» اين هدف را دنبال مي كنند كه خواسته هاي مطالباتي- دموكراتيك كارگران را وابسته اي به «معادله هاي سياسيِ كشور و توازن قوا در حاكميت» تبديل سازند. به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، آن ها  سياست مستقل طبقه كارگر را غيرضرور ارزيابي كرده و اين سياست را زائده اي از مبارزه ميان لايه هاي طبقات حاكم مي دانند و مي خواهند آن را به كمك سازمان هاي زرد و نمايندگان وابسته به حاكميت در آن ها، به زحمتكشان القا كنند و بباورانند!

مقاله پراهميت كارگري در نامه مردم با صراحت چنين برداشتي را كه مي گويد ”نبايد وارد عرصه سياسي شد و [بايد] جنبش سنديكايي را از موضوعات سياسي دور نگه داشت“، نادرست ارزيابي كرده و مي نويسد چنين ديدگاهي: «نه تنها ديدگاهي ست غلط، بلكه براي مبارزات جنبش كارگري و سنديكايي بسيار زيان بار خواهد بود.»

مقاله ي نامه مردم مورد تاكيد قرار مي دهد كه «مبارزه در راه خواست هاي فوري اي نظير: افزايش عادلانه دستمزدها …، ضمانت امنيت شغلي كارگران، لغو قراردادهاي موقت، احياي حقوق سنديكايي [و غيره]، از پيكار هوشيارانه، منسجم و متحد و آگاهانه – با بهره گيري از همه ي روزنه ها-  بر ضد برنامه هاي اقتصادي رژيم … جدا نمي تواند باشد. …». و از اين موضع ماركسيستي- توده اي چنين به نتيجه گيري مي پردازد: «دورنماي مبارزات جنبش كارگري و سنديكايي، [به] تقويت و تحكيم پيوندِ اين جنبش با جنبش سراسري مردم بر ضدِ ارتجاع و استبداد مذهبيِ حاكم» نياز دارد. و اضافه مي كند: «جدا كردن مبارزه جنبش كارگري، خصوصاً مبارزات صنفي- رفاهي، از محتواي سياسي و مرزبنديِ مصنوعي با آن، تاكيد مي كنيم: مرزبنديِ ذهني و مصنوعي ميان وظايف و مسئوليت هاي سياسي [- طبقاتي- ملي] با وظايف و مسئوليت هاي صنفي در جنبش كارگري، به هيچ روي به سود آماج هاي دور و نزديك جنبش كارگري نيست.»

بدون ترديد، ارزيابي مقاله نامه مردم در جهت برداشت پيش گفته لنين قرار دارد و بايد آن را دستاوردي شايسته ي انديشه ماركسيستي- توده ايِ حزب طبقه كارگر ايران ارزيابي نمود. اما آيا مقاله كه بدون هر ترديد مقاله اي موفق است و آموزنده، به هدف در برابر خود  –  نشان دادن رابطه ميان مبارزه صنفي و مبارزه براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري – دست مي يابد، … به سخني ديگر، آيا همين مقاله با همين شفافيت وظيفه ديگر در مقابل نبرد طبقاتي در جامعه را نيز در سطح ضرور و ممكن، قابل شناخت مي سازد كه برداشت لنيني از ”ديالكتيك مشخص“ مي آموزاند؟

 

مبارزه ”سياسيِ“ طبقه كارگر، مبارزه اي مشخص

همان طور كه در سطور پيش با نقل قول از مقاله نامه مردم نشان داده شد، بودِ وضع معيشتي اسفبار براي زحمتكشان و نبودِ حق برخورداري دموكراتيك طبقه كارگر از حقوق سنديكايي در ايرانِ كنوني در جمهوري اسلامي  – كه هر دو بخشي از مبارزه دموكراتيك طبقه كارگر را تشكيل مي دهد -، كه مقاله با موفقيت نشان مي دهد، در ارتباط مشخص قرار دارند با سياست اقتصادي ديكته شده توسط سرمايه مالي امپرياليستي كه رژيم ديكتاتوري ولايي، به مثابه نماينده نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي مجري آن است.

به سخن ديگر، نامه مردم در افشاي شرايطي كه تحت تاثير آن، مبارزه ”دموكراتيكِ“ طبقه كارگر جريان دارد، موفق است.

اما مقاله اين موفقيت را در چارچوب مبارزه ي ”اتحادي“ طبقه كارگر در ايرانِ جمهوري اسلامي كه بيان ”تضاد روز“ در ايران است، محدود مي سازد. به سخني ديگر، انتقال آگاهي از مضمون ”تضاد اصلي“ ميان ”كار و سرمايه“ را در ايران در سطحي منجمد مي سازد كه به سطح درك مفهوم لنيني ارتقا نمي يابد.

علت اين امر، محدود ساختن مفهوم ”تضاد اصلي“ ميان ”كار و سرمايه“ به شكل بروز ”تضاد روز“ است كه ميان مبارزه براي خواست هاي ”دموكراتيك- صنفي“ و سلطه ديكتاتوري حاكميت نظام سرمايه داري جريان دارد. به سخني ديگر، محدود ساختن اسلوب لنيني به كار بردن ”ديالكتيك مشخص“، تنها به بررسي شكل كنوني استثمار نظام سرمايه داري! محدوديتي كه به معناي چشم قروبستن به ”كليـت“ صورتبندي اقتصادي- اجتماعي در نظام سرمايه داري كنوني در ايرانِ جمهوري اسلامي از كار در مي آيد! مساله را بشكافيم!

مفهوم لنيني به معناي نشان دادن رابطـه ميان «درك آگاهانه از روابـط اقتصادي در جامعه توسط پرولتاريا» و  «مبارزه ي روز پرولتاريا است». امري كه با ”تضاد اصلي“ يا ”تضاد ميان كار و سرمايه“ بيان مي شود. ”تضاد اصلي“ در دوران ”رقابت آزاد“ و يا اكنون در مرحله امپرياليستيِ نظام سرمايه داري، يكي است. تنها شكل و شدت استثمار متفاوت است!

لذا افشاي برنامه ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي، و جلب مبارزه طبقه كارگر به سوي آن، به معناي قابل شناخت ساختن تنها ”شكل“ و ”شدت“ استثمار در شرايط سلطه سرمايه مالي امپرياليستي است. به معناي انتقال ”آگاهي طبقاتي“ مورد نظر لنين، يعني قابل شناخت ساختن ”مضمون“ تضاد كار و سرمايه نيست كه انتقال آن اولين وظيفه را در برنامه حزب توده ايران تشكيل و زنده ياد رفيق جوانشير، دبير كميته مركزي حزب توده ايران آن را در ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ نشان مي دهد!

او در اين كتاب كوچكِ باليني همه توده اي ها، مضمون مبارزه سياسي را، مبارزه ي طبقاتي- سوسياليستي ارزيابي كرده و صلابت نظري آن را براي بحث كنوني ما مستدل مي سازد! او همانجا نشان مي دهد كه وظيفه اي كه لنين در نقل قول پيش مي آموزاند، تنها از طريق قابل شناخت ساختن دو قطب متضاد در ديالكتيك نبرد سياسي- طبقاتي روز و نه در مبارزه مطالباتي- دموكراتيك ممكن مي گردد.

نشان دادن ”شكل“ تضاد، به سخني ديگر، قابل شناخت ساختن ”ابزار روز“ استثمار كارگران، در مورد مشخص بحث كنوني، يعني اجراي برنامه ”آزاد سازي و خصوصي سازي“ نوليبرال امپرياليستي كه مقاله ي نامه مردم آن را در همه ابعاد ضد مردمي و ضد ملي آن افشا مي كند، هنوز به معناي قابل شناخت و درك كردنِ ”تضاد كار و سرمايه“ نيست، كه مضمون مبارزه طبقاتي مبتني بر انديشه علميِ ماترياليسم تاريخي- ديالكتيكي را تشكيل مي دهد! و منطبق است با «تاكتيك و استراتژي در برنامه ماركسيستيِ حزب طبقه كارگر»!

 

مبارزه طبقاتي زائده اي از مبارزه ي اتحادي؟

با بياني ديگر مي توان گفت كه انتقاد به جاي مقاله پراهميت كارگري در نامه مردم به موضع «نحله هاي فكري»اي كه رابطه ميان مبارزه مطالباتي- دموكراتيك را با مبارزه سياسي- طبقاتي نفي مي كنند، تا سطح برداشن لنيني پيگير نيست! اين ناپيگيري ناشي از آن است كه ارايه و مستدل ساختن سياستِ طبقاتي حزب طبقه كارگر كه وظيفه نخست آن، انتقال آگاهي طبقاتي به درون طبقه كارگر است، ناپيگير باقي مي ماند. انديشه از حركت آن جا باز مي ماند كه بايد مضمون واقعي نبرد طبقاتي را به كمك ”ديالكتيك مشخصِ“ نبرد روز براي پرولتاريا قابل شناخت و درك نمايد! نشان دهد كه دو قطب متضاد، در ”كليت“ نظام كنوني ايرانِ جمهوري اسلامي، يعني منافع طبقه كارگر از يك سو و منافع طبقه سرمايه دار از سوي ديگر، در چه مرحله اي از رشد ”تضاد اصلي“ در جامعه قرار دارد. و چرا مي توان و بايد عمق رشد تضاد اصلي را در اين مرحله واقع بينانه ارزيابي نمود و صلابت نظري بودِ آن را نشان داد. تضادي كه حل آن تنها با گذار از نظام استثمارگر سرمايه داري تحقق مي يابد!

 

مقاله، جمهوري اسلامي را به مثابه يك ”كليت“ درك نمي كند و مطرح نمي سازد. و لذا، ”حقيقت“ را كه در لحظه تاريخي كنوني بر واقعيت انطباق كامل دارد، قابل شناخت نمي سازد!

نظام سرمايه داري حاكم و رژيم ديكتاتوري نماينده آن با بن بستي تاريخ روبرو هستند. در تركيب كليت اقتصادي- اجتماعي خود، نظام جمهوري اسلامي در ايران امكان عقب نشيني مسالمت آميز در برابر خواست هاي دموكراتيك و قانوني مردم را ندارد! و از سوي ديگر، با بن بست اقتصادي اي روبروست كه خروج از آن تنها با جهت گيري ملي- دموكراتيك ممكن است، كه اين رژيم از سر تا پاي آن قادر به گام نهاند در اين سو نيست. گذار از ديكتاتوري و از نظام اقتصادي وابسته به سرمايه مالي امپرياليستي كه از طريق اجراي دستورات سازمان ها مالي آن انجام مي شود، به وحدت رسيده اند!

به سخني ديگر، ”تضاد اصلي و روز“  بر يكديگر منطبق شده است! مضمون خواست هاي دموكراتيك به سطح خواسته هاي سياسي- طبقاتي ارتقا يافته است. جامعه ايراني به طور عيني در شب پيش از يك تحول انقلابي قرار دارد كه تنها از اين رو شيپور ظفرنمون آن خاموش است، زيرا جنبش مردمي و در مركز آن كارگري در سطح آگاهي لازم و سازماندهي ضروري قرار ندارد!

امري كه ناشي از ناتوانيِ گذراييِ تئوريك سازمان هاي مبارز، و در مركز آن حزب طبقه كارگر است!

 

عمده مبارزه طبقاتي است!

علت وضع برشمرده شده كه در ناپيگيري انديشه در مقاله پيش گفته كارگري نامه مردم رخ نشان مي دهد، اين برداشت در آن است كه گويا مبارزه طبقاتي پرولتاريا در ايران، وابسته و زائده اي است از ”اتحادهاي اجتماعي“ و نه برعكس!

امري كه به معناي تن دادن به اين برداشت است كه گويا طبقه كارگر و حزب آن به استقلال ارزيابي و سياست در جامعه طبقاتي نياز ندارد، زيرا، همان طور كه «نحله فكري» مورد انتقادِ درست مقاله نامه مردم مي انديشد، گويا «وابسته و زائده اي» از لايه هاي حاكميت نظام طبقاتي سرمايه داري است!

ناپيگيري انتقاد از اين امر ناشي مي شود كه نبرد طبقاتي را وابسته از امر پراهميت ”اتحادها اجتماعي“ ارزيابي مي كند كه وظيفه آن، «گذار از ديكتاتوري» است. به سخن ديگر، ناپيگيري انتقاد از اين امر ناشي مي شود كه به اين پرسش پاسخ نمي دهد  – پيش تر نيز در مقاله ديگر طرح شده بود –  كه آيا وجود يك طبقه كارگر آگاه به حقوق طبقاتي خود به سود برپايي «جبهه ضد ديكتاتوري» از ”پايين“ است، يا خير؟!

 

جبهه ضد ديكتاتوري از ”پايين“ يا از ”بالا“؟

آيا جبهه ضد ديكتاتوري را مي توان از ”پايين“ يا از ”بالا“ برپا داشت؟ از ”پايين“، از طريق و به كمك سازماندهي كارگران آگاه و يا از ”بالا“ و از طريق و به كمك بده و بستان با لايه هاي ملي و ميهن دوست؟ البته بايد هر دو امكان را به كار گرفت. اما كدام شيوه عمده است؟

مبارزه براي درك نقش و شخصيت تاريخي جنبش كارگريِ آگاه و سازمان يافته در نبرد براي گذار از ديكتاتوري توسط ميهن دوستان ديگر، تنها، شيوه ي نيست كه شكل صوري برپايي جبهه ضد ديكتاتوري را قابل شناخت مي سازد، بلكه همچنين، علت علـّيِ برپايي آن را تشكيل داده و قابل شناخت مي سازد! بدين ترتيب، علتِ صوري و علت علّي ضرورتِ تاريخيِ برپايي جبهه ضد ديكتاتوري به وحدت رسيده اند!

آيا لايه هاي بورژوازي و خرده بورژوازي آن هنگام براي به رسميت شناختن حقوق كارگران آمادگي بيش تري نشان مي دهند، كه كارگران و جنبش كارگري پراكنده و ناآگاه به حقوق و منافع طبقاتي خود است، و يا آن هنگام كه طبقه كارگر را نيرويي فهيم، انقلابي و هوشيار و سازمان يافته تجربه كنند؟

آيا طبقه كارگر كه شركت مبارزه جويانه آن در «جبهه ضد ديكتاتوري» پيش شرط گذار از ديكتاتوري است، بايد نقش عنصر آگاه و فعالِ تاريخي را در نبرد ضدديكتاتوري به عهده داشته باشد، و يا بايد در دنباله روي از لايه هايي از طبقات بورژوازي و خرده بورژوازي، انقلاب ملي- دموكراتيك ايران  را به ثمر برساند؟

 

پرسشي كه اكنون مطرح است كه پرسشي است كه تنهـا در برابر حزب طبقه كارگر مطرح است، اين پرسش است، كه آيا مقاله در نشان دادن ”تضاد اصليِ“ حاكم بر جامعه نيز موفق است كه نشان دادن آن پيش شرط ارتقاي سطح آگاهي طبقاتي، به سخني ديگر، ارتقايِ آگاهي سوسياليستيِ طبقه كارگر است؟ … كه به معناي انتقال آگاهي طبقاتي به درون طبقه كارگر است؟ … كه به معناي قابل شناخت ساختن ضرورت انقلاب سوسياليستي و براندازي نظام سرمايه داري است كه مـادر همه معضلات طبقه كارگر و ديگر توده زحمتكش و محروم است؟ وظيفه سوسياليستي اي، آري پايبندي به انجام وظيفه اي كه تنهـا وظيفه حزب طبقه كارگر است و هيچ حزب ديگر به آن نه عمل مي كند و نه موظف است عمل بكند؟ پاسخ بدون ترديد منفي است!

 

تئوري و پراتيك

خب، ممكن است گفته شود كه هدف ايـن مقـاله اصلاً چنين چيزي نبوده، مساله طرحِ ”تضاد اصلي“ در جامعه هدف مقاله نبوده است! اين پاسخِ پيگيري نيست، زيرا

اولاً- همان طور كه اشاره شد، به وظيفه انتقال آگاهي طبقاتي در جريان نبرد روزانه به درون طبقه كارگر نپرداخته است! آن هم، همان طور كه لنين مي گويد، درست هنگامي كه در جريان نبرد براي خواسته هاي دموكراتيك، انتقال آگاهي طبقاتي- سوسياليستي از هر زماني آسان تر است و سهل تر توسط زحمتكشان دست اندركار در مبارزه قابل دريافتن و در ذهن به ثمر رساندن است. به سخني ديگر، هنگامي كه ”تئوري و پراتيك“ در تنگاتنگ ترين رابطه قرار دارند و رابطه مضموني آن ها با يكديگر براي زحمتكشان سهل تر قابل شناخت و درك است!

ثانياً- آيا براي زحمتكشان ي كه هنگام روبرو شدن با درك ”وحدت تئوري و عمل- مبارزه“، كه به كمك توضيح و روشنگري ”پيشقراول سازمان يافته خود“ عملي مي گردد، و از اين طريق ”تضاد اصلي“ در جامعه سرمايه داري درك مي شود، … به سخني ديگر، آيا براي پرولتارياي آگاه كه از اين طريق با دورنماي ضروري استراتژيك در سياست انقلابي حزب توده ايران آشنا گشته و ضرورت دستيابي به هدف استراتژيك را درك نموده است، … با بياني ديگر كه همين معنا را مي رساند، آيا براي زحمتكشاني كه به كمك توضيحات روشنگرانه حزبشان به سطح آگاهي طبقاتي والاتري دست يافته اند، پذيرش اهميت هدف تاكتيكي براي برپايي ”اتحادهاي اجتماعي“ قابل لمس تر و قابل درك تر نمي شود؟ پاسخ بي ترديد مثبت است!

آيا از اين طريق انتقاد به «نحله هاي فكري» پيش گفته، پيگير تر نخواهد بود و عميق تر درك نخواهد شد؟ آيا هنگامي كه پيوند ميان مبارزه دموكراتيك و سوسياليستي كه آن را رفيق جوانشير «برنامه حداقل كارگري» مي نامد، تفهيم شود، مضمون درست انتقاد به «نحله هاي فكري» پيش گفته عميق تر درك نمي شود؟

اين در حالي است كه هنگامي كه اين رابطه به علت ناپيگيري انديشه برقرار نمي شود، مبارزه جنبس كارگري در سطح مبارزه ”صنفي- دموكراتيك“ منجمد مي گردد كه مقاله نامه مردم نادرستي- محدوديت آن را پيش تر نشان داده بود.

 

دو سوي وحدت و تضاد در ”تضاد اصليِ“ جامعه سرمايه داري بدون برقراري پيوند ميان خواست هاي دموكراتيك   و سوسياليستي قابل شناخت نمي گردد! و بدين ترتيب، منطق مقاله ي نامه مردم به سطح اسلوب ”ديالكتيك مشخص“ فرا نمي رويد!

 

ايست كردن انديشه در توضيح و قابل شناخت ساختن علل نابساماني هاي اقتصادي- اجتماعي به منظور برپايي ”اتحادهاي اجتماعي“ كه هدف آن گذار از مانع اصلي براي برخورداري از حقوق دموكرتيك است، ايستي غيرقابل توجيه است. هم از ديدگاه نبرد طبقاتي در جامعه – برنامه استراتژيك حزب طبقه كارگر –  و هم از ديدگاه كمكِ آگاهانه طبقه كارگر براي برپايي اتحادِ دموكراتيك به منظور گذار از ديكتاتوري (و نه تنها جابجايي لايه هايي از حاكميت). اتحادِ دموكراتيك و ملي با شركت طبقه كارگر تنها هنگامي برپا خواهد شد كه طبقه كارگر، آگاه و سازمان يافته باشد و آگاهانه روند مبارزه براي برپايي اين اتحادها را با مبارزات اعتصابي و غيره به پيش ببرد.

اولويت نبرد طبقاتي بر مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي، از منطق ماترياليست- ديالكتيكي‌ فوق ناشي مي شود! الويتي كه با سكوت در باره ”تضاد اصلي“ در جامعه و بي توجهي به اسلوب ”ديالكتيك مشخص“ حفظ نمي شود. زيرا، همان طور كه لنين نشان مي دهد، روند انتقال آگاهي طبقاتي را به درون طبقه كارگر قطع و يا حداقل محدود كرده و مانع ايجاد شدن پيش شرط ضرور، يعني سازماندهي انقلابي طبقه كارگر مي شود.

***

 

نگارنده ترديد ندارد كه ظهور افرادي كه خود را توده اي و حتي مسئول حزبي مي نمايند، مانند رفيق مهرداد اخگر يا رزمين مهرگان، تنها در شرايطي ممكن مي گردد و به آن ها امكان فتنه گري ارزاني مي دارد، كه شرايط بحثِ انتقادي رفيقانه و شفاف و صريح در حزب توده ايران تعطيل شده باشد. امري كه در تضاد است با حفظت از مصالح عاليه حري توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران!

انگار سلب حق توده اي ها براي بحث سياسي و شركت در زندگي حزبي از اين رو ضروري شده است كه نبايد سياست انقلابي حزب توده ايران به صورت علني و در شرايط دموكراتيك تعيين گردد، بلكه بايد در «انديشكده»هاي مخفي و شناخته نشده تحقق يابد؟ (٤)

—

١- در مقاله ”ديالكتيك دوآليستي و يا ماترياليستي»،  جنبه هايي از همين بحث طرح شده اند كه مراجعه به آن سودمند است http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2726

٢- اين نكته را ديتمار دات Dietmar Dath در مقاله ي با عنوان «ديالكتيك به جاي سحر و جادو»، در ”جهان جوان ١٨ مارس ٢٠١٦ بازتاب مي دهد.

٣- شماره ٩٩٥، ٢ فروردين ٩٥ http://www.tudehpartyiran.org/2013-12-03-22-31-04/3147-2016-0

٤- واژه استه تيك «انديشكده» را اخيراً در مقاله اي در نامه مردم خواندم و لذت بردم. مقاله آن را به عنوان جايگزين براي واژه ”تينك تانك“هاي توليد كننده استراتژي و تاكتيك هاي امپرياليستي به كار برده است.




مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب!
درس گيري از تجارب ديگران و نقش برنامه ريزي!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٨ (٦ ارديبهشت) 

واژه راهنما: سياسي. اقتصادي

مسير ملي- دموكراتيك جايگزين براي سرمايه داري. نپِ روسي و نپِ چيني. مشكلات چين. جهان يك قطبي نيست. رهبري طبقه كارگر در مسير ملي- دموكراتيك ضروري است. سلامت طبقاتی حزبِ طبقه كارگر. مبارزه با تفكرات خرده بورژوازي در حزب. خرد جمعی و انتقاد سازنده جايگزين شايسته.

 

از: سيامك

این مقاله باید در ارتباط با سلسله مقالات روشنگرانه رفیق عاصمی در مورد ”اقتصاد سیاسی“ مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب خوانده شود. در این حال سعی شده که به بعضی از سوالات مطرح شده جواب داده شود.

مقدمه
همانطور که رفیق عاصمی توضیح داده اند (1)، نه تنها انتخاب راه رشد سرمایه داری به هیچ وجه اجتناب ناپذیر نیست، بلکه در صورت تحقق این عمل، اتفاق دیگری به جز ادامه راه در مسیر مخرب و ناقص سرمایه داری کنونی نمی افتاد.

امید بعضی دوستان این است که با ورود کشور به “تجارت آزاد جهانی” ایران به کره جنوبی خاورمیانه تبدیل شود. بدون وارد شدن به این که کره جنوبی با چه مشکلات بزرگ اجتماعی درگیر است و حاصلات رشد اقتصادی متعدد در این کشور به جیب چه کسانی رفته است، باید بگویم که ایران به دلایل مختلفی نمی تواند کره جنوبی شود. علاوه بر وجود نیروی کار ارزان، کره جنوبی به دلیل موقعیت جغرافیایی و تاریخی خود، به کره جنوبی کنونی تبدیل شد. در دوران جنگ سرد امپریالیست ها به این نتجه رسیده بودند که برای جلوگیری از رشد افکار سوسیالیستی، کره جنوبی را همراه با ژاپن به ویترین سرمایه داری شرق دور تبدیل کنند، همان طور که به آلمان غربی بعد از جنگ برای تحصل این جایگاه در اروپا کمک کرده اند. همچنین باید ذکر کرد که سرمایه گذاری گسترده علاوه بر چشمداشت بهره سریع و زیاد، احتیاج به یک حاکمیت کم و بیش یکدست و کم و بیش سرسپرده دارد که در مورد ایران صادق نیست.
علاوه بر آن ايران با سابقه تاريخي و همچنين با تجربه هاي انقلابي متعدد كه در آن انقلاب بهمنِ ٥٧ مردم ميهن ما جايگاهي تاريخي و نقشي بزرگ در خاورميانه و جهان ايفا كرده است كه حتي سردمداران امپرياليستي نيز نمي توان بر آن چشم بپوشند.

بنابر این با وجود منابع طبیعی و نیروی کار ارزان، ایران به دلایل ذکر شده به کره جنوبی تبدیل نمی شود، بلکه در نهایت و در بهترین حالت اگر وارد شدن به “تجارت آزاد جهانی” را انتخاب کند، به ترکیه کنونی تبدیل شود که متاسفانه آرزوی بسیاری از دوستان نیز هست. اين دوستان كه مي پندارند مي توان به رشد اقتصادي تركيه چشم داشت، چشم بر كليت واقعيت در اين كشور مي بندند. اين دوستان نقش ضد مردمي و ارتجاعي حاكميت سرمايه داري كنوني را در تركيه از مد نظر دور مي دارند كه با برنامه سركوب آزادي و حقوق مردم و خلق هاي اين كشور، و همچنين برقراري جو مذهب ارتجاعي بر تركيه، كمك به داعش و همكاري نزديك با عربستان و ديگر شيخ نشينان ارتجاعي، به عنصر مجري برنامه امپرياليسم آمريكا براي نقشه خاور ميانه بزرگ بدل شده است كه يكي از آماج هاي آن، نابودي استقلال و تماميت ارضي ايران است.

با وجود عدم اعتماد ما به نیت های “تجارت آزاد جهانی”، ما بر این عقیده نیستیم که انزوا سیاسی و اقتصادی و کناره گیری از معاملات و معادلات روزمره جهانی به نفع ماست. کسانی که به زبان ما این طور تبلیغ می کنند، یا حرف ما را نفهمیده اند و یا آن را تحریف می کنند.

اگر راه رشد سرمایه داری برای کشور ما مسیر درستی نیست و در این حال کناره گیری از  “تجارت آزاد جهانی“ به نفع ما نیست، پس چاره چیست؟
انقلاب ملی- دموکراتیک

در این جاست که ما برای بهره داری درست از مزایای  “تجارت آزاد جهانی” و اجتناب از تبدیل شدن به یک کشور نومستعمره، پیش شرط هایی قایل می شویم.

همان طور که رفیق عاصمی نشان داده است، این پیش شرط ها شامل وجود یک اقتصاد قوی عمومی- دموکراتیک، بورژوازی ملی سالم و مورد حمایت و بخش توسعه یافته تعاونی است که می تواند تضمین کننده استقلال کشور باشد. در این حال تمام این عرصه ها به روبنایی شفاف احتیاج دارد که با برنامه ریزی دقیق کوتاه و بلند مدت، همراه با شفافیت در تصمیم گیری استراتژی، انتصاب مدیران و حسابداران می تواند از رشد فساد داخلی که زمینه ساز نفوذ امپریالیسم است، تا حدی مانع شود.

ما به مسیری که شامل شرایط بالا باشد، مسیر ملی و دموکراتیک می نامیم، که در این حالی که شکل سوسیالیستی ندارد، ولی دارای فاصله قابل توجه ای با راه رشد سرمایه داری نیز هست.

هیچ یک از شرایط بالا در جمهوری اسلامی فقاهتی بر قرار نیست. این طور به نظر می رسد که اکثر فعالان سیاسی، از جمله آقای آصفی، در این مورد هم عقیده هستند. حتا در ابتدا انقلاب که امکان اجرا این پیش شرط ها مناسب تر بود، حزب توده ایران سعی فراوان کرد که تا حداقل با ایجاد صنایع پتروشیمی از طرف کشورهای سوسیالیستی به رشد اقتصاد قوی عمومی- دموکراتیک کمک کند. ولی‌ سران ضد کمونیست جمهوری اسلامی بر ضد منافع ملی کشور و زحمتکشان عمل کرده و این پیشنهاد ها را بدون مطالعه رد کردند.
در شرایط کنونی که جهان برای اولین بار بعد از فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی دیگر جهان یک قطبی نیست، می توان با مانور درست از این امکان برای پایه گذاری یک اقتصاد ملی و دموکراتیک استفاده کرد. در اینجا اصلا وارد بحث ترکیب و کیفیت این چند قطبی بودن نمی شوم. فقط ذکر این مسئله کافی است که این چند قطبی بودن کنونی می تواند مورد استفاده صحیح در راه تامین منافع ملی کشور قرار گیرد. همان طور که جمهوری اسلامی با زیرکی بی نظیری در عرصه سیاسی از عدم وجود یک قطبی بودن جهان برای ادامه حیاط خود و بر ضد منافع  ملی استفاده می کند.

طبقات محرک این مرحله شامل بورژوازی ملی، خرده بورژوازی و طبقه کارگر هستند. بنابرین وجود مدیران دولتی با خصلت های بورژوازی و خرده بورژوازی نه تنها در مرحله انقلاب ملی و دموکراتیک اجتناب ناپذیر است، بلکه به خاطر تحکیم اتحاد میان طبقات متحرک این مرحله، ضروری نیز هست. وقتی هر سه طبقه مهم ترین پایگاه مادی این مرحله هستند، نمی توان انتظار داشت که نمایندگانشان در مدیریت آن شرکت نداشته باشند. ما نباید به چپ روی کمونیست های یونانی گرفتار شویم و با عدم درک درست مرحله انقلاب، خود را از پشتیبانی طبقات متحد محروم کنیم و به اتحادهای اجتماعی با لایه های میانی بهای لازم را ندهیم.

آن چه نمایندگان طبقه کارگر باید بر آن واقف باشند، خصلت دوگانه خرده بورژوازی و ناپیگیر بودن بورژوازی ملی در تعمیق انقلاب است. به همین خاطر بسیاری از رفقا، از جمله نگارنده و رفیق عاصمی بر این عقیده هستند که رهبری طبقه کارگر در این مرحله از انقلاب ضروری است. این نظر بر پایه تجربیات افریقای جنوبی و ونزؤلا و عدم وجود اردوگاه سوسیالیستی استوار است.

در این حال ما بر حسب آموزش خلاق توده ای خود می دانیم که این امر تنها به خاطر خواست ما تحقق نخواهد گرفت، ولی همزمان دست گرفتن از این هدف و “تسلیم شدن به واقعییت موجود” را نیز نادرست می دانیم. تجربه انقلاب به ما نشان داده است که در شرایط انقلابی، بسیاری از “نا ممکن ها” ممکن می شوند. می توان بر پایه یک پلاتفرم مشترک از طرفداران طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان فکری و یدی و با ارایه یک آلترناتیو روشن، زحمتکشان را که بر اساس پایگاه طبقاتی خود گرایش شدیدی به عدالت اجتماعی و آزادی دارند، به نیروی بالقوه ای تبدیل کرد که ضامن تحقق این امر شوند.

 

موفقیت حزب طبقه کارگر در این امر با سلامت طبقاتی این حزب ارتباط مستقیم دارد. در این نکته من هم مانند رفقای بسیار دیگر نگران نفوذ ایدئولوژی خرده بورژوازی در صفوف حزب هستم. پیروزی افکار خرده بورژوازی در حزب یعنی از بین رفتن دژ دفاع از اهداف ملی و دموکراتیک انقلاب از درون. به نظر من، این نگرانی بی دلیل نیست و باید آن را جدی گرفت. اسکان بلند مدت رهبری در کشورهای غربی زمینه را برای هجوم این افکار به سلامتی طبقاتی حزب آماده می کند. نشانه های مخرب آن را به روشنی می توان در تاریخ همین دهه اخیر حزب دید که خودبزرگ بینی و خودمحوری  از طرفی و جاه طلبی و انحصارطلبی از طرف دیگر، دارد جای خرد جمعی و انتقاد سازنده را می گیرد. در این برهه ما هم خودشیفتگان خاطره نویس داریم که خود را محور همه رویدادهای معاصر می دانند و هم انحصارطلبان که حزب را بخشی از اموال شخصی خود می دانند و حتا مانع از ورود دوباره افراد صادق با گذشته روشن در صف حزب می شوند. این دو گرایش و خوی هر چند به ظاهر متضاد هم هستند، ولی در باطن به نظر من ریشه در نفوذ تفکرات خرده بورژوازی در حزب دارند. یکی آشتی با بورژوازی تجاری و بوروکراتیک داخلی را تبلیغ می کند و دیگری آشتی طبقاتی بر پایه نظرات سوسیال دموکراسی اروپایی را.

برای سلامتی طبقاتی حزب، مبارزه با هر دو گرایش ضروری و لازم است. ولی این کار ساده ای نیست و تنها با رابطه مستقیم و روزانه با طبقه کارگر و با ورود و وجود گسترده آن در تمام نهادهای حزبی از جمله  رهبری، حل خواهد شد. و این در زمانی اتفاق میافتاد که حزب طبقه کارگر بطور علنی و فعال در کشوری که طبقه اش زندگی می کند، فعالیت کند. تا آن زمان فقط می توان با انتخاب هوشیار رهبری حزب از خانواده های کارگری و از خانواده های مبارز توده ای که در مهاجرت ثابت کرده اند که برای منافع زحمتکشان حاظر بوده اند که از منافع شخصی و جاه طلبی ها و مقام پرستی ها بگذرند، تا حدی از این گرایش ها جلوگیری کرد.
تجربیات چینی‌ انقلاب ملی‌ و دمکراتیک

با معذرت از تمام دوستان خوش نیتی که جمهوری خلق چین را یک کشور سرمایه داری می دانند، باید بگویم که این ادعا بیشتر از “قشون سرمایه” بیان می شود تا دستاوردهای عظیم اقتصادی این کشور را به پای نظام سرمایه داری بنویسند و از این طریق برای این نظام مشروعیت کسب کند. واقعییت اما این است که رشد اقتصادی مستمر و تقریبا ثابت چین دقیقا پیامد مطالعه دقیق متون مارکسیستی و استفاده از تجربیات سوسیالیستی دیگر کشورها و انطباق خلاق آن با شرایط تاریخی کشور و بازنگری از مرحله انقلاب است.

یکی از نشانه های ساده ای که می تواند ادعای ما را در مورد سرمایه داری نبودن چین ثابت کند، ضربه نخوردن این کشور از بحران سراسری اقتصادی نظام سرمایه داری است.

آن کشورهایی که در زیرمجموعه نظام سرمایه داری قرار دارند، در عصر “گلوبالیزم“ سرمایه، مانند گذشته نمی توانند از اهرم های سیاست های تجاری، مالی و پولی معمول برای مقابله با بحران و تنظیم سیاست مناسب استفاده کنند. غرق شدن در اقتصاد جهانی و تسلط شرکت های فرا ملیتی نه تنها استقلال این کشورها را برای مدیریتِ حل بحران از آن ها گرفته است، بلکه آن ها را زیر آوار پیامدهای این بحران له کرده است.

ولی این در مورد چین صادق نيست، چین نه تنها ضربه چندانی از این بحران نخورده است، بلکه حتا موفق شده است که به رشد اقتصادی خود کم و بیش ادامه بدهد. رشد اقتصادیی که در زمان بحران سرمایه داری توجه خود را به بازار داخلی جلب کرده و حتا با سرمایه گذاری و تکامل زیر ساختِ کشور (infrastructure) موجب توسعه اجتماعی و فرهنگی آن شده است. با بالا بردن حداقل دست مزد، توان خرید زحمتکشان برای خرید محصولات داخلی افزایش یافت و موجب رشد تولید داخلی شد. همچنین دولت با بالا بردن قیمت محصولات کشاورزی داخلی به حمایت گسترده از این بخش دست زده است  .

این فقط به این خاطر ممکن است که همان طور كه رفیق عاصمی به آن اشاره کرده اند، در جمهوری خلق چین در کنار شیوه تولید سرمایه داری، اهرم های اصلی و کلیدی اقتصاد چین بر پایه مالکیت عمومی- دموکراتیک استوار است. همراه با این بخش باید از نقش مثبت بورژوازی ملی یاد کرد که به گفته محققان، ابداع گر پایه گذاری و رشد در صنایع سبک بوده است. رهبری حزب کمونیست چین با برنامه ریزی دقیق موفق شد که بورژوازی ملی را وادار به سرمایه گذاری و مدیریت در بخش های مخابرات، نرم افزارها، سخت افزارها و دیگر بخش های صنعتی سبک بکند. همراه با این ها، بخش بزرگی از اقتصاد چین بر محور تعاونی های بزرگ و کوچک می چرخد. علاوه بر این ها، چین دارای برنامه دقیق کوتاه و بلند مدت در همه زمینه ها است که حتا بر حسب محیط های جغرافیایی و دخالت مقامات و منتخبان محلی تنظیم شده است.

چین بعد از انقلاب اهتمام قابل توجه ای برای رشد زیر بنا و روبنای کشور نشان داده است. هم در بخش صنایع سنگین و راه سازی سرمایه گذاری گسترده شده است و هم خدمات بهداشتی و تحصیلی توسعه یافته است.

چین با تکیه بر این سه بخش عمومی- دموکراتیک، بورژوازی ملی و تعاونی ها و با برنامه ریزی دقیق، سرمایه گذاران خارجی را مجبور به قبول شرایطی کرد که تامین کننده منافع ملی کشور بوده است.

چین به درستی به این نتیجه رسیده است که مرحله گذار از یک کشور دهقانی و صنعتی عقب افتاده به سوسیالیزم مدرن یک مرحله دراز مدت و زیگزاگ دار است که تنها با خلاقیت خارق العاده می تواند امکان پذیر شود. برای تحقق این منظور چینی‌ها اجرای یک “نپِ” چینی‌ را ضروری دید‌ند.
همراه با تمام توضیحات درست حزب کمونیست روسیه و دیگر احزاب کمونیستی در باره دلایل شکست سوسیالیزم در اتحاد جماهیر شوروی من می توانم کوتاه بودن زمان سیاست لنینیNew economic policy ”نپ“NEP  را اضافه کنم. حتا بسیاری از رفقا و همراهان لنین با این سیاست مخالفت کردند و شاید به همین دلیل این سیاست درست چندان دوام نیاورد و زیر فشار مارکسیست های خشک متوقف شد. این مارکسیست ها با درک مکانیکی از رابطه زیربنا و روبنا بر این عقیده بوده اند که همراه با تغییر زیربنای اقتصادی و حذف مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، همزمان با شکل گیری جامعه طرازنوین، انسان های طرازنوینی هم ساخته می شوند که منافع زحمتکشان را برتر از منافع سوداگرانه خود می دانند.

غافل از این که نقش روبنا که استوار بر خرافات کلیسایی و عادت چندین صد ساله بود، تملک خصوصی بر ابزار را مقدس می دانست و محکم تر و تغییر ناپذیرتر از آنی بود که تصور می رفت. هر چند که زیر بنا نقشی تعیین کننده دارد، ولی آنها تاثیر دیالکتیکی روبنا را بر زیر بنا از یاد برده بوده اند و از سخت جانی نمادهای فرهنگی روبنا مانند مذهب، اخلاق، رسوم و عادات دیرینه غافلگیر شدند. این طور به نظر می رسد که جمهوری خلق چین با مطالعه این تجارب به این نتیجه رسیده است که دوران گذار بلند مدت تر از آن است که در مرحله اول تصور می شد. “نپِ” چینی با بازار دهقانان شروع شد و با سرمایه گذاری خارجی محدود در مناطق از قبل تعیین شده ادامه پیدا کرد.
دقیقا با توجه به سیاست لنین که با صراحت به دهقانان گفته بود که ما شرایط بازار را تعیین می کنیم، دولت چین هنوز تسلط بر صنایع سنگین، بخش انرژی، راه، مخابرات، تحصیل، بهداشت، تجارت خارجی و بانک ها را در دست خود نگه داشته است و حتا مالک بیش از ۵۰ درصد بسیاری از بخش های خصوصی است. دقیقا بدلیل همین کنترل همه جانبه اهرم های اصلی اقتصاد، چین توانست واکنش سریعی در مقابل بحران اقتصادی سرمایه داری انجام بدهد. همزمان به خاطر کنترل دولت بر بانک ها نه تنها آن ها زیر بحران خرد نشدند، بلکه قادر شدند با حمایت مالی از شرکت دولتی، بعضی از شرکت های بزرگ بحران زده غربی را بخرند.

همزمان با این ساختار محکم زیر بنایی، چین با اتکا به فرهنگ ملی چینی و تجربه ۶۰ ساله در راه بنیانگذاری سوسیالیزم دارای فرهنگ بسیار قوی جمع گرایانه و سکولار است که همان طور که رفیق عاصمی ذکر کرده اند، با نهادهای ارتجایی- مذهبی جمهوری اسلامی در تضاد است. چین دارای نهادهای مدنی بسیار گسترده، از جمله ۷۰۰۰۰۰ هزار خبرنگار رسمی و بیش از ۱۱۰۰۰ روزنامه و مجله است. بر خلاف تبلیغات رسانه های غربی، مطبوعات حزبی مملو از بحث ها گسترده در باره انواع گوناگون معضل های اجتماعی هستند.
مشکلات چین

دستاوردهای عظیم جمهوری خلق چین متاسفانه بدون مشکلات و عواقب ناخواسته نیست. حتا مطبوعات حزبی از وجود پارتی بازی، رشوه، اختلاس، شکاف اجتماعی، جنایت در جامعه انتقاد می کنند. در چین ۳۴۵۰۰۰ ملیونر و ۱۸۹ ملیاردر وجود دارد. ساختار جدید جامعه در بافت حزب کمونیست نیز تاثیر گذاشته است که ارگان های حزبی به آن واقف هستند. از ۸۳ ملیون اعضای حزب فقط ۷ ملیون کارگران صنعتی و ۲۵ ملیون از کارگران بخش کشاورزی و ماهیگیران هستند. تعداد مدیران دولتی عضو حزب به ۱۹ ملیون رسیده است. مسلم است که این ترکیب در دراز مدت در بافت طبقاتی و بالطبع در سیاست حزب تاثیر خواهد گذاشت.

نگرانی این که مدیران دولتی به بوروکرات ها تبدیل شوند، نگرانی جدی است. در اینجا می توانم به دلیل دومی که به نظر من موجب فروپاشی اردوگاه سوسیالیزم شده است اشاره کنم.

دلیل دوم، افول از سیاست لنینی در مورد انتخابی بودن و چرخشی بودن مدیران دولتی است. بنا بر اعتقاد بر خصلت شورایی نظام سوسیالیستی، لنین معتقد بود که مدیران بعد از مدتی از مدیریت خارج و وارد چرخه مستقیم تولید شوند. تجربه نشان داده است که رعایت نشدن این امر مهم موجب رشد آرام ولی متداوم یک کاست بوروکراتیک در جوامع سوسیالیستی شد که حمایت از منافع کاستی خود را به منافع کل جامعه و طبقه کارگر ترجیح داد. این کاست در حالی که هر اندیشه خلاق را با چماق ضد سوسیالیستی بودن سرکوب می کرد، به پرورش افکار اپورتونیستی و رفتار چاپلوسانه در داخل حزب دامن زد. و این امر از خصلت شورایی و دموکراتیکِ سوسیالیزم کاهید و ضربه جبران ناپذیری به احساس مردم به مالک بودن کشور خود زد. بنابرین بخشی که همانطور كه رفیق عاصمی بدرستی از آن یاد می کند، می بایست به بخش عمومی- دموکراتیک تبدیل شود، به بخش دولتی- بوروکراتیک تبدیل شد. در نتیجه هم عمومی بودن و هم دموکراتیک بودن مالکیت اموال عمومی، ابزار تولید و محصولات تولیدی زیر سوال رفت.

متاسفانه با اجرا نگذاشتن این اصل لنینی خطر شکل گیری یک کاست غیر دموکراتیک و بوروکراتیک در جمهوری خلق چین خطری است جدی و واقعی.
نتیـجه
در جهان چند قطبی کنونی امکان راه رشد غیر سرمایه داری وجود دارد

اگر ما برای رشد اقتصادی و توسعه اجتماعی می خواهیم با “تجارت آزاد جهان“ رابطه بر قرار کنیم، راه رشد سرمایه داری تنها ما را به کشوری نو مستعمره تبدیل می کند. منافع ملی ما حکم می کند که راه دیگری بجز راه رشد سرمایه داری در پیش گیریم.

در جهان چند قطبی کنونی امکان راه رشد غیر سرمایه داری وجود دارد و تنها آلترناتيو واقعي را براي حفظ حق حاكميت ملي و تماميت ارضي ايران تشكيل مي دهد.

ما این را راه ملی دموکراتیک می دانیم که پایه گذار یک اقتصاد قوی عمومی- دموکراتیک، بورژوازی ملی سالم و مورد حمایت و بخش توسعه یافته تعاونی برای تضمین استقلال کشور است.

برای تحقق این امر می توان از کمک صنعتی چین بهره گرفت. هر چند که میان ساختار اقتصادی و اجتماعی کشور ما و جمهوری خلق چین فرسنگ ها فاصله است، می توان از تجربیات آن برای موفقیت مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب استفاده کرد. تجربياتي كه بايد بر شرايط خاص ايران منطبق ساخت. همزمان با درس گیری از شکست اردوگاه سوسیالیزم می توان با دموکراتیزه کردن مدیریت دولتی از شکل گیری مخرب عوامل بوروکرات که موجب رشد فساد داخلی و جاده صاف کن نفوذ امپریالیزم هستند، تا حدی جلوگیری کرد. تنها با وجود بر قراری این شرایط ما می توانیم به یک رابطه برابر با “تجارت آزاد جهانی“ دست یابیم که زمینه ساز رشد اقتصادی و توسعه اجتماعی باشد و از تبدیل کشور به نومستعمره امپریالیسم مالی جهانی جلوگیری کند.
سیامک

—

1- نگاه شود به مقاله ی  “اقتصاد سیاسیِ” مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب (2)، بخش عمومیِ- دموکراتیکِ اقتصاد! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2709