پایان اصلاح طلبی و آغاز جنبش دمکراتیک عدالت محور

از رفیق ابی:

مرگ نا به هنگام آقای اکبر هاشمی رفسنجانی نابغه وپدرخوانده اصلاح طلبان زنگ پایان اصلاحات حکومتی را به صدا درآورد. نابغه ای که نوک تبز حمله اصلاحات در آغاز علیه خود او بود. او بادرایتی هوشمندانه توانست پس از مدتی سکان رهبری اصلاحات حکومتی را به دست آورد. و از این طریق پایگاه اجتماعی خود و کارگزاران ورشکسته سازندگی را گسترش دهد. اصلاح طلبان حکومتی در آغاز با مطرح نمودن تمایلات دمکراسی خواهانه اقشار میانی وتحصیل کردگان شهری توانست این بخش از جمعیت شهرها رابه طرفداری از خود به میدان آورد.

جمعیتی که از تبعیض ها وعمل کرد غیر دمکراتیک حکومت هشت ساله اکبر شاه یا بهتر بگوییم عالی جناب سرخ پوش به ستوه آمده و او را عامل اختلاف طبقاطی ایجاد شده در جامعه وعامل اصلی قتل های زنجیره ای و کشتار زندانیان سیاسی سال ۶۷ می دانستند. انتخابات دوم خرداد ۷۶ برگ زرینی از همبستگی مردم را در تاریخ حرکت های دمکراتیک ملت ایران به نمایش گزارد. اصلاح طلبان حکومتی با بی عملی و حرکت به سمت تقسیم قدرت وشراکت در آن نتوانستند با نزدیک شدن به لایه های پایینی جامه و پیوند با آن خواستهای دمکراتیک جنبش را ارتقا داده و آن را نهادینه نمایند.

گرفتن ریاست جمهوری . اکثریت مجلس وشورای شهر تهران نهایت خواسته های آنان بود که محقق شد. ترس از تکیه به مردم و رادیکال شدن جنبش آنان را به سمت سازش با جناح مخالف سوق داد. شعار اجرای قانون اساسی در حرف باقی ماند. نقض اصل ۴۴ قانون اساسی از طرف رهبر نه تنها با سکوت آنان برگزار گردید بلکه خود رفته رفته به هواداران سینه چاک خصوصی سازی ومبلغان نو لیبرال اقتصادی مبدل گردیدند. آنان با سکوت خود درمقابل نقض قوانین مترقی قانون اساسی از قبیل حق داشتن شغل .مسکن بهداشت ودرمان . آموزش رایگان تا سطح دانشگاهی برای همه و اصلاح قانون ضذ کارگری از طرف دولت های خودی و غیر خودی عملن از مردم فاصله گرفته وبه سهیم شدن در قدرت با اصول گرایان رضایت دادند.

تقلب انتخاباتی سال ۸۸ خود بینی وقدرت طلبی جناح های حکومتی وعدم شناخت آنان از شرایط تاریخی ومنطقه ای که می رفت به ضایعه ای درد ناک برای مردم ایران مبدل گردد. را به اثبات رسانید. اصلاح طلبان به رسالتی که تاریخ به عهده آنان گزارده بود عمل نکرده و از این طریق جنبش دمکراتیک مردم ایران را به هرز برده و دو دستی آن را به طبقه طرف دار قدرت و ثروت و نماینده سیاسی آن گارگزاران سازندگی و نو لیبرالیسم اقتصادی تقدیم نمودند. طرح آشتی ملی از سوی اصلاح طلبان گدایی زبونانه شرکت در قدرت حکومتی است که سیر انحطات این جناح حکومتی را التیام نخواهد بخشید. طبقه کارگر. معلمان . پرستاران . بازنشستگان و دیگر حقوق بگیران وزحمت کشان شهر و روستا با اعتراضات و اعتصابات برحق خود جهت ایجاد تشکیلات مستقل صنفی . مبارزه با لایحه ضد کارگری دولت تدبیر وامید.
افزایش دست مزد . حقوق های عقب افتاده . رفع تبعیض .مخالفت باخصوصی سازی کارخانه های خود . ومبارزه با فساد وگرانی . و اجرای بندهای قانون اساسی که حقوق اقشار محروم را تضمین می کند. مدت هاست که از اصلاح طلبان عبور کرده و دور تازه ای از جنبش دمکراتیک و عدالت طلبانه را آغاز نموده اند.
بجاست که روشنفکران . تحصیل کردگان روزنامه نگاران ودیگر اقشار فرهیخته جامعه از حقوق حقه این زحمت کشان دفاع نموده وجنبش دمکراتیک وعدالت محور آغاز شده را اعتلا بخشند.




اميدي واهـي!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۱۰۰ ( ۲ اسفند)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

١- اميدي واهي

نامه مردم در مقاله ي شايان توجه خود با عنوان «شكست انقلاب مردمي بهمن ١٣٥٧ تا “آشتي ملي”  اصلاح طلبان» به افشاي اميد واهي اي مي پردازد كه «بخش هايي عمده» از اصلاح طلبان در سر مي پرورانند و «دسته هايي [از آن ها] كه مرده ريگ “ديكتاتور پروري” رفسنجاني» را  در كفش ذهن با خود حمل مي كنند، پذيرش آن را به مردم تجويز مي كنند. پاسخ شفاف وصريح و سريعِ خامنه اي در نفي هر نوع امكان يك «آشتي ملي»، در تائيد ارزيابي مقاله نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران است. «شبان»، تسليم بلاشرط «رمه» را خواستار است. او به سكوت تائيدآميز در برابر «ولايت مطلقه» نياز دارد تا بتواند به تحميل “اقتصاد سياسي” ضد مردمي و ضد ملي ديكته شده ي توسط امپرياليسم به مردم ميهن ما ادامه دهد. او تسليمي را خواستار است كه به مبارزان فداكار و هوشمندي از قبيل وزير كشور دولت خاتمي، به مسئول روزنامه “سلام” و ديگران تحميل نمود. انتظار غيرقانوني- داعش گونه ي «عذرخواهي» او از سران در بند جنبش سبز، موسوي ها و كروبي نشان مقاومت جسورانه و انقلابي اين مبارزان است كه بايد همان قدر بزرگ داشت كه اعتصاب غذاي زندانيان سياسي را در بازداشتگاه هاي بيدادگران و مبارزه ي روزانه كارگران ايران را به عنوان نماد مقاومت انقلابي مردم ميهن ما بزرگ داشت كه براي دريافت دستمزد عقب افتاده خود شلاق مي خورند و به زندان روانه مي شوند.

در عين حال پاسخِ سريع و شفاف خامنه اي به در خواست تسليم طلبانه آن دسته از اصلاح طلبان كه هنوز دچار اين توهم هستند كه بايد از انبان مذهب ارتجاعي درس اخلاق به خامنه اي ياد بدهند، براي درك ضرورت پيشبرد مبارزه ي انقلابي توسط مبارزان آموزنده  است. همان طور كه نامه مردم مي نويسد، تسليم گراها دچار اين توهمند كه در «”گذار  از ديكتاتوري به مرحله دموكراتيك”» آن هنگام موفق خواهند بود كه به «پس رفت هاي فاحش و شرم آور» تن دهند.

درس هاي اخلاقي- مذهبي، ازجمله «رابطه شبان و رمه» متعلق به دوران قبيله- برده دارانه ي رشد جامعه بشري است. اين درس ها رابطه ميان رهبر خداگونه، “رهبر فرستاده و جانشين خدا بر روي زمين” را با “بردگان” و “رعايا” تعيين مي كند كه به آن ها به كمك القاي ايدئولوژي “مشيت الهي” تحميل مي شود. انتقال چنين برداشت عقب افتاده  به شرايط نظام سرمايه داري وابسته در ايرانِ جمهوري اسلامي، نشان توهمـي ذهنـگرايانـه است كه بايد آن را قوياً افشا نمود و بي پايه اساس بودن آن را نشان داد.

با توجه به توهم ذهنگرايانه حاكم بر اين دسته از اصلاح طلبانِ تسليم گرا، حزب طبقه كارگر ايران محق است براي جدا سازي آن ها از بقيه مبارزان اصلاح طلب بكوشد. زيرا سياست اين دسته از آنان به «سد كردن راه تغييرهاي بنيادي اقتصاد ايران» پس از انقلاب انجاميد، زيرا «انقلاب را از درون تهي و آن را وسيله يي براي بي حقوق كردن مردم و زراندوزي نخبگان حاكم تبديل كرد»، «آيا رفسنجاني تا لحظه آخر عمر در حال خدمت به “تداوم نظام” نبود، همو نبود كه اصرار داشت در هر شرايطي همواره حكم ولي فقيه بايد اجرا شود؟»

استدلال مقاله نامه مردم در ضرورت اين جداسازي و «ابراز نگراني» براي موضع اصلاح طلبان پيگير از اين رو به جاست، زيرا با «اضمحلال “جنبش اصلاح طلبي” …، زيرا با از دست رفتن يكي از نيروهاي مهم تشكيل دهندهء جنبش مردمي، كفه توازن نيرو – حداقل در كوتاه مدت  ناگزير به نفع استبداد سنگين تر خواهد شد.»

آنچه كه در سياست حزب طبقه كارگر تبلور مي يابد تا پاسخگوي نياز ايجاد جداسازي ميان دو دسته تسليم گرا و پيگير اصلاح طلبان باشد، تنها درس اخلاقي نيست، كه در پرسش هاي بسياري در مقاله مطرح مي گردد  – كه به منظور جلوگيري از طول سخن تكرار نشد -، برجسته ساختن علل واقعي شكست انقلاب بهمن عمده است: «سد كردن راه تغييرهاي بنيادي اقتصاد ايران» … «انقلاب را از درون تهي ساختن» و «زراندوزي نخبگان» كه براي اجراي آن، «بي حقوق كردن مردم» ضروري بود كه همانجا برجسته مي شود.

در شرايط كنوني، تضاد روز در ايران، تضاد طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان يدي و فكري، زنان و ميهن دوستان “با روبنا و هم با زيربناي” نظام سرمايه داري وابسته است كه مي كوشد خود را در پشت ايدئولوژي مذهبي ارتجاعي و عقب افتاده پنهان سازد. مبارزه با مذهب ارتجاعي ضروري است. اما نبايد فراموش نمود كه حتي با اصلاح طلبان پيگير نيز ما تنهـا بحثي بر سر مذهب نداريم، بلكه، استدلال عمده و اصلي حزب طبقه كارگر بر روي محور “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب قرار دارد.مرحله اي كه در آن مذهب و ديگر انديشه ها جايگاه قانوني خود را دارا هستند.

٢- سرمايه دار «ماسك» منافع سرمايه را بر چهره دارد! (ماركس)

مقاله ي نامه مردم به درستي نشان مي دهد كه منافع «بورژوازي تجاري» بر آن حكم مي كرد كه مانع «تغييرات انقلابي» بعد از انقلاب بهمن باشد، زيرا به قول ماركس “ماسك منافع سرمايه” حاكم را بر چهره داشت. اين انتقاد ماركس، توجيه سياست سرمايه داران نيست، بلكه تكرار هشداري است به مبارزان براي دچار نشدن به اين توهـم كه گويا از سرمايه  داران ميهن دوست و اصلاح طلبان واقعي مي توان اين انتظار را داشت كه خودبخود و به طور ناگهاني براي استقرار آن “اقتصاد سياسي”ي نكوشند كه مي پندارند در خدمت منافع  سرمايه آن ها قرار دارد. مگر در دوران هشت ساله دولت اصلاحات كه «هر ٩ روز يك بار … با بحران تراشيدن» روبرو شد، تداوم سياست “تعديل اقتصادي” عملي نگشت؟ مگر رژيم ديكتاتوري و همه دولت هاي آن، مجري برنامه نوليبرال امپرياليستي نيستند؟ مگر بخشي از پيگيرترين اصلاح طلبان نيز خواستار “توسعه و رشد” بر پايه نظام سرمايه داري نيستند؟ در اين زمينه نظريه پردازان آن ها در “اخبار روز” و انتشارات ديگر نظر مي دهند  – به برخي از آن ها پاسخ هايي در توده اي ها در “كتاب اقتصاد سياسي” انتشار يافت.

در روند انقلابي سرنگوني رژيم ديكتاتوري تنها اصلاح طلباني متحدان طبقه كارگر خواهند بود، كه عميقاً به پيوند مقوله “آزادي و عدالت اجتماعي” باور داشته باشند و آن را اهرم حفظ “منافع سرمايه” خود در اين مرحله ارزيابي كنند.

سخن طبقه كارگر و حزب آن بايد به طور عمده در جهت ارتقاي آگاهي طبقاتي اين لايه از سرمايه داران ميهن دوست باشد. از اين روست كه حزب توده ايران به طور مداوم، ازجمله در همين مقاله هشدار مي دهد: «٥- نمي توان در راه گذار به مرحله  دموكراتيك مبارزه كرد، اگر رابطه يي بسيار قوي و ارگانيك ميان فرايندِ برپايي دموكراسي و به وجود آوردن تغييرهايي بنيادي به منظور تدارك و توسعه مباني “عدالت اجتماعي” در نظر گرفته نشود.» نبايد فراموش نمود كه شكست «انقلاب مردمي ٥٧ … نيز [ريشه] در درك خطا [از] رابطه بسيار مهم و ارگانيك بين مباني “آزادي هاي دموكراتيك”، “عدالت اجتماعي” و مبارزه براي “حق حاكميت ملي” در برابر امپرياليسم» توسط مبارزان داشت.

بدين ترتيب، «رابطه بسيار مهم و ارگانيك» ميان تضاد روز و اصلي در جامعه كنوني در نظرات طرح شده در مقاله نامه مردم قابل شناخت مي شود. به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، در مقاله شايان توجه نامه مردم “تضاد  ميان طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان و متحدان ميهن دوست تا درون لايه هايي از حاكميت نظام سرمايه داري با ديكتاتوري  – تضاد با روبناي حاكميت نظام سرمايه داري –  و تضاد با اقتصاد سياسي اين نظام وابسته به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي  – تضاد با زيربناي حاكميت نظام سرمايه داري -” قابل شناخت و درك مي گردد.

در اين توضيحات مقاله نامه مردم “ماسك” منافع طبقه كارگر را كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، بر چهره ي ذهن خود دارد. بدين ترتيب قابل درك است كه با كدام استدلال مي توان پيگيرترين اصلاح طلبان را نيز قانع نمود كه ادامه “اقتصاد  سياسي” ديكته شده كه دولت هشت ساله ي اصلاحات نيز به آن پايند باقي ماند، به سود “منافع سرمايه داران ملي” در ايران در دوراني نيست كه اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي به ابزار برقراري سلطه حاكميت نواستعماري سرمايه مالي بدل شده است!

دوران رشد سرمايه داري “دموكراتيك” در تاريخ پايان يافته است! انتقال اين آگاهي طبقاتي به سرمايه داران ميهن دوست و اصلاح طلب از ضرورت اجتناب ناپذير برخوردار است!

“دوران، دوران گذار به سوسياليسم است! چگونه مي توان انتظار داشت كه سرمايه مالي امپرياليستي اي كه حتي كشورهاي پيراموني حيطه قدرت خود را به مستعمره هاي وابسته تبديل مي كند، استقلال سياسي و اقتصادي كشورهاي پيراموني را در جهان پذيرا باشد؟! آيا سرنوشت يونان، ايتاليا، پاره پاره هاي جمهوري سوسياليستي يوگسلاوي و … پاسخي قانع كننده به اين پرسش نيست و خطر نومستعمره شدن ايران را مورد تائيد قرار نمي دهد؟

از اين رو ترديد روا نيست كه بدون طرح و توضيح “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايران، نمي توان سرمايه داران ملي را به شركت در جبهه ضد ديكتاتوري جلب نمود. براي دسترسي به اين هدف بايد نشان داد كه مبارزه ي موفقيت آميز با «تهديد حق حاكميت ميهن ما از جانب سياست هاي امپرياليستي آمريكا …» تنها به كمك “اقتصاد سياسيِ” مردمي- دموكراتيك و ملي- ضدامپرياليستي اي قابل دستيابي است.  سياستي كه مضمون آن را گذار از زيربناي نظام سرمايه داري وابسته و گذار از شكل ديكتاتوري ولايي حاكم تشكيل مي دهد. پيوند ميان آزادي و عدالت اجتماعي را تنها با دفاع صريح و  شفاف از منافع طبقاتي طبقه كارگر كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، مي توان نشان داد. پيوندي كه هدف گذار انقلابي از ديكتاتوري را ممكن مي گرداند. اين يقين در اين امر ريشه دارد كه «تكيه بر نيروهاي مردمي و برپايي تشكل هاي مردمي»، كه نامه مردم به درستي ضرورت آن را گوشزد مي كند، بدون تحقق يافتن حق طبقه كارگر از حق داشتن سازمان هاي صنفي و سياسي- طبقاتي، ناممكن و ناكافي است. كودتاي انتخاباتي سال ١٣٨٨ از اين رو قادر به سركوب “جنبش سبز” شد، زيرا “جنبش سبز”‌ با جنبش كارگري تكميل نشد. زيرا “اقتصاد سياسي” امپرياليستي و ضرورت مبارزه عليه آن توسط مبارزان شناخته و درك نشد و با وجود جانفشاني هاي بسيار مبارزه به ثمر نرسيد. سرنوشت “بهار عربي” نيز جز اين نيست!

به سخني ديگر، دفاع صريح و شفاف از “اقتصاد سياسي” و يك برنامه ي اقتصاد ملي وظيفه ي روز مبارزان است كه پيروزي آن تنها با ايجاد شدن هژموني “منافع طبقاتي متحدان اين مرحله”  – طبقه كارگر و ديگر لايه هاي ميهن دوست تا برخي لايه هاي حاكميت نظام سرمايه داري – بر هستي اجتماعي ممكن مي گردد. شكست انقلاب بهمن ٥٧ نهايتاً به علت ايجاد نشدن اين هژموني تحقق يافت. هژموني اي كه براي درك آن بايد به مبارزه اي روشنگرانه- تبليغيِ وسيع و همه جانبه براي شناخت و درك “اقتصاد سياسيِ” مردمي- ملي توسط توده ها پرداخت. وظيفه اي كه انجام آن تنها از عهده حزب طبقه كارگر ايران، حزب توده ايران برمي آيد. هيچ طبقه ديگري، هيچ “سوبيكت تاريخي” ديگري، در برابر اين وظيفه تاريخي قرار ندارد!

٣– «جامعه لاجرم به مرحله “دموكراتيك ملي” وارد خواهد شد»؟

براي «گذار از ديكتاتوري»، بود «شرايط عيني» – كه مقاله نامه مردم به درستي برجسته مي سازد – همان قدر ترديدناپذير است كه در وجود اين شرايط در ايران امروز ترديدي نبايد داشت. مقاومت مصمم ديكتاتوري در سركوب هر جنبش مطالباتي- سياسيِ طبقات زير فشار و ادامه اجراي برنامه امپرياليستي “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي” نشان وجود «شرايط عيني» براي گذار انقلابي جنبش مردمي- ملي از ديكتاتوري است.

وضع “شرايط ذهني” چگونه است؟ بي ترديد رشد مقاومت طبقه كارگر و اعتراض ها و اعتصابات مداوم واحدهاي متفاوت زحمتكشان يدي و فكري، مقاومت جانبازانه زندانيان سياسي با اعتصاب غذا، با “قطره قطره مردن” خود، پافشاري رهبران دربند جنبش سبز بر سر مواضع خود و علائم بي شمار نگراني “رهبر” از پا گرفتن نظرات مبارزان، به ويژه حزب توده ايران در دانشگاه ها و در ميان زحمتكشان، نشان رشد كمّي و كيفي “شرايط ذهني” سرنگوني انقلابي رژيم ديكتاتوري است.

اِعمال تروريسم دولتي- قضايي- امنيتي (سياست روبنايي رژيم) و اجراي خشونت آميز “اقتصاد سياسي” امپرياليستي (سياست زيربنايي رژيم سرمايه داري) تنها راه امكان گذار انقلابي را از اين موانع تاريخي براي مردم باز گذاشته است.

باوجود اين نمي توان به اين امر دلخوش نمود كه گذار از ديكتاتوري امري «لاجرم» و محتوم است كه به «وارد شدن جامعه به مرحله “دموكراتيك ملي”» خواهد انجاميد. چنين برداشتي روند خودبخودي را در رشد جامعه مطلق مي سازد. جنبش انقلابي را نفي مي كند. اميد واهي را در دل مبارزان مي كارد و آن ها را از فعاليت هدفمند و انقلابي دور مي سازد.

روند گذار از ديكتاتوري و دستيابي به هدف ملي- دموكراتيك، يك “امكان” است! براي تحقق آن بايد فعالانه و آگاهانه كوشيد و آن را تدارك ديد! در مقاله قبلي، “تنها حركت آگاهانه در مسير ضرورت تاريخي، امكان را به واقعيت مبدل مي كند”، رفيق عزيز سيامك جوانب عمده اي را از اين برداشت ماركسيستي- توده اي به كمك شعرهاي زنده ياد رفيق طبري قا بل شناخت ساخته است.

به اين منظور بايد ميان “شناخت فردي” از شرايط حاكم كه “آگاهي” فرد را تشكيل مي دهد و “آگاهي طبقاتي” تفاوت قايل شد. شناخت فردي از زاويه ديد هر فرد، از اين محدوديت برخوردار است كه بازتاب محدود از واقعيت است. شناختي كه تنها هنگامي مي  تواند بيان شناخت “عمومي در جامعه” باشد كه كليت واقعيت تاريخي را در برگيرد. چنين پديده اي نزد رهبران برجسته جنبش هاي تاريخي ديده شده است و موارد استثنا را در تاريخ تشكيل مي دهد. مي توان آن را در سازمان پيشاهنگ طبقه كارگر آموخت. به بيان فيلسوف معاصر آلماني هينس هولس، جمع عددي شناخت- آگاهيِ فردي، به معناي آگاهي “عمومي در جامعه” نيست! (ه ه هولس، “ما كمونيست ها”، ص ٨٧).

“آگاهي عمومي”، شناخت كليت شرايط لحظه تاريخيِ رشد اجتماعي است كه بايد آن را هر فرد درك كند. امري كه تنها به كمك حزب طبقاتي كارگران و در روندي سخت كوشانه ي آموزشي و روشنگرانه ممكن خواهد بود. نگارنده به طور مجزا دو بخش كتاب هولس را ترجمه و منتشر خواهد نمود تا خطرهاي كمبود مبارزه ي براي انتقال “آگاهي طبقاتي” به درون طبقه كارگر واضح تر گشته و روند تاريخي به عنوان روندي جبري و محتوم كه انديشه اي مذهبي است، درك نشود.

٤- بررسي مشخصِ پديده ي مشخص!

بحث درباره چگونگي ادامه مبارزه، يعني يافتن تاكتيك هاي ضروري براي دستيابي به هدف استراتژك گذار از ديكتاتوري در مرحله كنوني پايان نيافته است. مقاله نامه مردم اين كمبود را چنين توصيف مي كند: «… هنوز شماري از نظريه  پردازان و شخصيت هاي سياسي  – برخي با پيشينه اصلاح طلبي. برخي ديگر با كارنامه چپ –  نتوانسته اند درس هاي لازم را در مورد فرايند گذار كشورمان از مرحله استبدادي به مرحله دموكراتيك در عمل به كار گيرند. … [لذا] درجه درك و پايبندي اينان به فرايند مردمي كردن مبارزه زير سوال قرار دارد.»

در حالي كه مقاله نامه مردم به درستي به بررسي مشخصِ نظرات برخي از مبارزان «با پيشينه ي اصلاح طلبي» مي پردازد، برخورد انتقادي مشخصي با نظرات “چپ” و ايجاد جو گفتگوي متقابل با آن ها متاسفانه جايي در مقاله نمي يابد. انگار نيروهاي “چپ” نبايد لااقل مانند اصلاح طلبان توسط ارگان مركزي حزب توده ايران راهنمايي شوند و آموزش ببينند.

به طور عام مي تواند بند ٥ در «معيارهاي» مقاله براي دريافت نظر مقاله درباره ي «درجه درك شناسايي شخصيت، كنش گران و نيروهاي سياسي از تغيير بنيادي و پايبندي شان به اين تغيير» كمك باشد: «٥- نمي توان در راه گذار به مرحله دموكراتيك مبارزه كرد، اگر رابطه يي بسيار قوي و ارگانيك ميان فرايندِ برپايي دموكراسي و به وجود آوردن تغييرهايي بنيادي به منظور تدارك و توسعه مباني “عدالت اجتماعي” در نظر گرفته نشود.»

روي سخن اين بند به نظرات “چپ” ماركسيستي- توده اي نيست. مي توان به جرئت گفت كه صفحه توده اي ها از آغاز فعاليت در سال ١٣٨٧ مساله وحدت مقوله آزادي و عدالت اجتماعي را به طور پيگير و مشخص مطرح ساخته است و نشان داده است كه تحقق بخشيدن به عدالت اجتماعيِ نسبي تنها از طريق اجراي “اقتصاد سياسي” براي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ممكن خواهد بود (١).

گذار از ديكتاتوري ولايي، همچنان كه گذار از ديكتاتوري سلطنتي در انقلاب بهمن، يك روند انقلابي است كه حزب طبقه كارگر ايران بايد تدارك نظري و سازماني آن را در همه ابعاد آن بررسي كرده و توضيح داده و براي عملي ساختن آن بكوشد. محدود ساختن بحث تنها با اصلاح طلبان كه مي توانند «يكي از نيروهاي مهم تشكيل دهنده جنبش مردمي باشند»، آن طور كه مقاله ي نامه مردم به درستي برجسته مي سازد، كافي نيست. طبقه كارگر ايران نيروي اصلي و «تكانه» تحول انقلابي آينده در ايران است. گفتگو با اصلاح طلبان  توسط حزب طبقه كارگر آن هنگام نتيجه بخش خواهد بود كه “ماسك” منافع طبقه كارگر كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، بر چهره ي استدلال هاي حزب طبقه كارگر قرار داشته باشد. انتقال “آگاهي طبقاتي” به كارگران پيش شرط اين امر است.  بحث و گفتگو درباره چگونگي تاكتيك هاي مبارزاتي روز براي تحقق بخشيدن به هدف استراتژيك گذار از ديكتاتوري، همان طور كه مقاله ي نامه مردم نيز اذعان دارد، نياز مبرم جنبش انقلابي است.

هنگامي كه گفته مي شود، «برخي با كارنامه چپ –  نتوانسته اند درس هاي لازم را در مورد فرايند گذار كشورمان از مرحله استبدادي به مرحله دموكراتيك در عمل به كار گيرند»، آن وقت اين وظيفه در برابر نويسنده و گوينده نظر قرار مي گيرد كه «درس هاي لازم را» بياموزاند! آموزشي كه تنها با گفتگو و بحث مشخص و پاسخ به پرسش هاي مشخص ممكن مي گردد و نه با كلي و عام  گويي. چرا چنين نمي شود؟ آيا رفقايي كه با مقالات خود به راهنمايي اصلاح طلبان مي پردازند، در برابر توده اي ها و «كنشگران چپ» خود را مسئول نمي دانند؟

براي نمونه بحث بسيار جدي درباره ضرورت و چگونگي انتقال “آگاهي طبقاتي” به درون طبقه كارگر مطرح است. وظيفه اي كه در خدمت گذار انقلابي از ديكتاتوري و ممانعت كردن از تحقق يافتن “بهار عربي” است. به نظر رفيق نويسنده مقاله نامه مردم، گويا گذار از ديكتاتوري به طور محتوم و جبري به «مرحله “دموكراتيك ملي”» فرامي رويد: «به دليل شرايط عيني موجود در ايران، در فرايند گذار از ديكتاتوري، جامعه لاجـرم به مرحله “دموكراتيك ملي” وارد خواهد شد». آيا در كشورهاي عربي چنين شد؟ آيا نبايد در اين باره به  گفتگو نشست كه با مطلق ساختن وجود «شرايط عيني» در ايران براي گذار از ديكتاتوري،  چرا بايد اين گذار «ﻻجـرم» به دموكراسي منجر شود؟

سكوت درباره ضرورت و چگونگي تدارك و تجهيز “شرايط ذهني”، سكوت درباره ي ضرورت و چگونگي تجهيز و سازماندهي “عنصر ذهنيِ” طبقه كارگر و نيروهاي “چپ” براي گذار از ديكتاتوري، از نظر سياسي با خطر ايجاد شدن “بهار عربي” ديگري در ايران و شكست دوباره ي “انقلاب بهمن” روبرو نخواهد شد كه به اذعان مقاله، با همين كمبود روبرو بود؟ آيا نبايد در اين باره به گفتگو نشستكه براي ايجاد عنصر ذهني در گذار انقلابي از ديكتاتوري نقش طبقه كارگر چيست؟ و اگر اين نقش تعيين كننده است  – كه تجربه كودتاي انتخاباتي سال ٨٨ آن را باري ديگر به اثبات مي رساند -، چگونه بايد تجهيز و سازماندهي طبقه كارگر را به پيش برد؟ آيا پاسخ پرسش هاي مطرح، تائيد ضرورت انتقال “آگاهي طبقاتي” به درون طبقه كارگر نيست كه بايد با شركت فعال حزب طبقه كارگر در مبارزه ي روز طبقه كارگر عملي گردد؟ و پرسش هايي از اين قبيل.

فيلسوف آلماني به منظور نشان دادن اهميت فعاليت هدفمند و مستمر پيش آهنگ سازمان يافته طبقه براي انتقال آگاهي اجتماعي به درون طبقه كارگر، وجود چنين حزبي را پيش شرط اين انتقال مي داند. فعاليت نظري و عملي اي كه بايد در سازماندهي روزانه تحقق يابد (همانجا ص ٩٠).

—

١- نگاه شود ازجمله به مقاله ي شماره ٤، شهريور ١٣٨٧ در توده اي ها با عنوان “وحدت ديالكتيكي دموكراسي سياسي- اقتصادي در جامعه و استقلال سياسي- اقتصادي كشور” http://www.tudeh-iha.com/?p=259&lang=fa




تنها حرکت آگاهانه در مسیر ضرورت تاریخی امکان را به واقعیت مبدل می کند!

رفیق سیامک می نویسد:

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۹۹ (۲۷ بهمن)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

از زمانی که کمون اولیه جای خود را به جامعه پيچيده‌تر سپرد و ابزار و وسايل توليد اجتماعي متعلق به عده‌یی معدود گشت، استثمار انسان از انسان نیز شروع شد و طبقه های بهره کش از آن پس از هر وسیله یی برای تعمیق و پایداری سلطه طبقاتی خود استفاده کرده اند. بهره کشان با خلاقیت عجیبی در مراحل مختلف از شکل ها و روش های گوناگون برای تهدید و ترساندن مردم و ایجاد رعب و وحشت در جامعه بهره برداری نمودند. طیف وسیعی از ابزار زمینی و آسمانی برای تفهیم تغییر ناپذیری سرنوشت مردم به کار برده شد. و تحقیر و ضرب و شتم مردم همواره رمز استمرار تحکم و استبداد بوده است.

قرن ها تولید کنندگان نعمات مادی “در پى آب تيره گون خضر” با پای برهنه دویدند. و با “پياله هاى تهى در دست” و سفره های خالی از نان  بر زمین، نجات را در آسمان دیدند و برای تسکین شکم گرسنه و انتقام از ستمگران خدایان بسیار غنی و پرتوانی ساختند و شب های دراز را با درد دل با این خدایان به سحر آوردند.

“زمان در دوّرانِ ابدىِ خويش، غلتان” و زمین در چرخش همیشگی خود بود ولی فصل ها جز زمستان نبود و ارمغان دیگری سوای “چشم ها غرقه در گودال …، و قلب ها در سينه ها ريش ريش” برای رنجبران نداشت.

“فضاى سنگين زمان، جز ناله غمگنانه”ي زحمتکشان و “نعره هاى خوف انگيز جباّران، در خود نداشت”. شب طولانی بود و خواب کوتاه. روزها بلند، ولی “از تابشِ امواجِ درخشان و طلائى خورشيد، جز تيرگى چهره” و کوری چشم نصیب شان نبود. یوغ کار سنگین بود و گرده ها ضعیف و پشت ها  خمیده. تازیانه صاحبان انسان و مالکان زمین بسیار وحشتناک بود و قدرت تحمل درد عضلات کم. “بسيط زمين در پهنه آرزوها[] تنگ بود.”

با این همه توده های محروم و تهی دستان روزگار رویای رهایی و آزادی در سر، و آرزوی نان و آب در دل داشتند. و همواره در گردباد زمانه شعله کوچک شمع امید را در نهان خانه ی دل به دور از چشم گزمگان شب روشن نگه داشتند. ولی جاده آزادی پر نشیب و فراز، و سنگلاخی و نیزه زار بود و افق رهایی بسیار دور و آسمان تیره و تار. در این دوره بسیار “رویای نونهال نگشوده گل هنوز ننشسته در بهار” پژمرد و به خاک شد. ولی انسان ها تسلیم شرایط نشدند و قهرمانان آسمانی و زمینی، ذهنی و عینی بسیاری برای به حقیقت پیوستن رویا و بر آوردن آرزوی دل آفریدند.

اندیشمند بزرگ ما، احسان طبری در “فرسايش در خزان” ( شعرهای زندان)، دیالکتیک “سير خود بخودی و سير آگاهانه” را، امید و یاس را، طغیان و تسلیم را، رابطه ي ميان آسمان و زمین را در انديشه انسان دوران هاي گذشته بدين گونه با زیبایی واژه هاي شكوهمند و استه تيك بيان چکیده ي استادانه تصویر و توصیف می کند.

چشم در آسمان دوختيم، آتش افسانه هاى شيرين را

برافروختيم، هرکول را برافراشتيم،

برگى پشتش را به خاك کشاند.

آشيل را کاشتيم،

نقصان در ريشه داشت.

اسفنديار را روئين ساختيم،

تير زمانش دو چشم، بى امان دوخت.

فرياد برآورديم، رنج هامان را به يادها سپرديم، چو

ابرها در بهار، گريستيم زار زار.

اسپارتاکوس، از رم برخاست، با برده هاى بى شمار،

بهر کارزار.

کاوه آهنين، پرچم چرمين برافراشت، صف در صف

بياراست، فاعلان زمين را،

ليك، خدعه در کف جباران بود و زمانشان بكام، و ما

را، بهره، خون بود.

با این حال ستمگران با همه بربریت، وحشیگری، قساوت، خشونت، بی رحمی و قتل و قصابی  هرگز قادر نشدند که جلوی شورش تهی دستان و ستمدیدگان را برای همیشه بگیرند. بودند دلاوران بی پروایی که جان بر کف رهبری قیام توده ها را در مقابل ظالمان به دست گرفتند و به نبردی نابرابر پرداختند.

یکی از نمونه های برجسته آن، جنگجوي بی باک و برده رومی، اسپارتاکوس است که با سرداری ۷۰۰۰۰ برده بر ضد حکومت روم شورید و در زمان کوتاهی به پیروزی های بزرگی دست یافتت. اسپارتاکوس و یارانش می دانستند چه نمی خواهند. ولی از آنچه که می بایست می خواستند آگاه نبودند و عوامل عینی و ذهنی نیز به ماندگاری پیروزی آن ها کمک نکرد. با این حال نه دستگاه شکنجه و آزار رومیان  و نه عدم آگاهی اجتماعی پیشقراولان جنبش هیچ کدام نتوانست مانع سرکشی و تمرد بردگان شود. چرا که تن آدمی به ضربه شلاق هم نوع خود غریب است و شعور او وی را به فکر وا می دارد که در درستی و بلامنازع بودن شرایط موجود شک کند.

از شکست اجتناب ناپذیر اسپارتاکوس و یارانش در نبرد نابرابر و سرنوشت معصومانه شان بیش از دو هزاره گذشته است. ولی امیدواران سعادت بشری، آنان که جهانی دگر را هم ممکن و هم لازم می دانند، با همه نامرادی های روزگار دمی از مبارزه باز نیایستادند. مبارزان امروزی دیگر تنها نیستند و بر شانه های پهن تجربه اسپارتاکوس ها ایستاده اند. پشت به شلاق کشیده شان را حس می کنند،  با آزادی طلبی آن ها پیوند عاطفی دارند، شجاعت و دلیری آنها را تحسین می کنند،  از شکست شان غمگین می شوند، و در سوگ مرگشان اشک می ریزند. ولی به این بسنده نمی کنند. همزمان برای درس آموزی به مطالعه انباشته های مبارزاتی گران بهای آن ها می پردازند، دلیل پیروزی های زودگذر و شکست های تلخ را می شناسند.

مبارزان امروزی بر خلاف نیاکان و سلف شان به ماتریالیسم  تاریخی تسلط دارند. قانون مندی حرکت تکاملی اجتماعی- اقتصادی جامعه ها را با همه کج و معوج رفتن های احتمالی آن می شناسند. به اطلاعاتی دسترسی دارند که اگر هنوز خاکستر آتش عشق انسانی در دل ها کاملن سرد نشده است، آنها را ناگزیر به واکنش می کند.

اگر از دسته گرگان بهره کش و مزدبگیران اداری و نظامی آن بگذریم، آیا  از کسانی که رنج می برند و فکر می کنند و یا فکر می کنند و رنج می برند، کسی هست که بداند که نیمی از مردمان کره زمین زیبای ما گرسنه به رخت خواب می روند و هشت نفر از سردستگان این نظام درنده به اندازه اندوخته تمامی آن ها ثروت انباشته اند و به آن بی تفاوت باشد؟ آیا بی تفاوتی در جبهه یی که تا این اندازه قطبی و روشن است، قرار گرفتن در کنار گرگان نیست؟ آیا در چنین حالتی بی تفاوتی جایز است؟

رفیق جان باخته راه آزادی و اندیشمند ما، طبری در “پيمان” (شعرهای زندان)، حتا در سیاه چال زندان و در محاصره “بدسگالان مردمى آزار” و زیر رگبار تازیانه شلاق دژخیمان به این وظیفه آگاه بود و به سهم خود با جوهر قلم سینه سرد بی تفاوتی را نشانه گرفت و توضیح داد که چرا نمی توان بی تفاوت بود.

بى تفاوت نخواهم زيست، به رنج هاتان، به دردهاتان،

به خانه هاى سرد و حقيرتان، به دست هاى از فقر بسته تان،

به گناه بى گناه کودکان يتيمتان،

و اشك هاى پنهان و آشكار همسرانتان، من بى تفاوت نخواهم زيست.

به شادى اندکتان، بى تفاوت نخواهم زيست.

 

من در تفاوت تولد يافتم، در تفاوت زيستم، در تفاوت گريستم، و بى شك در تفاوت نيز خواهم مرد،

پس چگونه بى تفاوت بزيم؟

بی تفاوتی ما یعنی کند کردن روند حرکت تاریخ در راستای انجام و تحقق آنچه که ضرورت دارد.

برای فهم این موضوع ما نیاز به کاوش مقوله های دیالکتیکی “ضرورت و تصادف” داریم. مطالعه تاریخی تکامل فورماسیون های اقتصادی و اجتماعی به ما می آموزد که یک فورماسیون مشخص برای حل تضادی که در درون خود حمل می کند (در مورد نظام سرمایه داری تضاد بین خصلت اجتماعی تولید و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید)، ضرورت می بیند که با نفی و دفع خصلت های میرا و بازدارنده خود، راه را برای یک فورماسیون جدید بگشاید. این ضرورت برخاسته از سرشت و ماهیت درونی پدیده سرمایه داری است. دیر و یا زود دانه سوسیالیسم با آب و خاک و خورشید فراهم شده از نیروی کار انسانی از شرایط مناسب رشد بر خوردار خواهد شد و به درختی تنومند بدل خواهد گشت. هر چند که فورماسیون سرمایه داری در درون خود باردار نطفه سوسیالیسم است، ولی بدون مامایی آگاهانه ما این زایش با غرق شدن در توفانی از حوادث ناگوار با مشکل بر می خورد. اگر ما آگاهانه به این دگردیسی کمک نکنیم حوادث تصادفی گوناگون می توانند سرعت این حرکت تکاملی را كند و یا حتا آنرا بطور موقت متوقف و یا به عقب برگردانند. عدم حرکت آگاهانه ما در به ثمر رساندن این ضرورت خواه نا خواه و چه ما بخواهیم و چه نخواهیم به برتری نقش تصادف ها در روند ها کمک می کند.

کند کردن روند تحقق ضرورت توسط این تصادف ها هر چند در مقایسه با تاریخ بشری کوتاه و گذرا است، ولی برای عمر چندین ساله ما دائمی می نمایند و ما را به این اوهام می رساند که وضعیت موجود با ثبات، پایدار و برای همیشه تغییرناپذیر است. جباران و زراندوزان و بهره کشان به این امر آگاهند و با اشاره به این موضوع  و با هزاران دوز و کلک ریشه های یاس و ناامیدی را در دل ما کلفت تر و گسترده تر می کنند.

ولی ماتریالیسم تاریخی به ما می آموزد که پیروزی موقت کنونی سرمایه داری یک ضرورت نیست، بلکه یک تصادف است. این تصادف، این حادثه، این توقف را نباید دلیل بر باروری، حقانیت سرمایه داری و حرکت آن در مسیر تاریخ و ضرورت تاریخی دانست. این تصادف ناگزیر و اجتناب ناپذیر نبوده و نیست. این نتیجه ضروری عدم حرکت ما در جهت انجام ضرورت تاریخی است، این نتیجه عدم باور ما به این ضرورت است، این نتیجه کرختی تن و کاهلی ذهنی ماست. این نتیجه ضروری عواملی است که به طور تصادفی جلوی شكوفايي ضرورت را گرفته است. حرکت آگاهانه ما در مسیر ضرورت می توانست و می تواند راه تحقق آنچه که ضرورت دارد را در میان انواع و اقسام تصادف ها بگشاید.

ضرورت گذار صورتبندی اقتصادی- اجتماعي سرمایه داری به سوسیالیسم، امکان نهفته موجود در این نظام است. این امکان فقط وقتی به واقعیت مبدل می شود که ما، تاریخ سازان واقعی جامعه بشری، با دست و مغز توانای خود آن را به واقعیت تبدیل کنیم. و گرنه این امکان نهفته مانند بذری می ماند که هرگز با دست توانای کشاورز در زمین بارور کاشته و پرداخته و آبیاری نشده است.

بنابراین بی تفاوتی گزینشی نیست که به انسانی کردن انسان و حرکت تکاملی تاریخ کمک کند. بی تفاوتی و تن در دادن به واقعیت موجود (سلطه بلا منازع سرمایه) یعنی نفی حرکت در مسیر انجام ضرورت تاریخی، یعنی عدم حرکت در بالفعل کردن نیروهای بالقوه موجود درپدیده ها. یعنی مجال پرواز دادن به عقاب تصادف برای تعقیب و کند کردن مسیر پرنده تکامل. یعنی کمک به نیروهای قهقرایی.

تسلیم وضعیت موجود شدن و “واقعیت پذیری” ما منجر به یک لاقیدی سیاسی (apolitisation) می شود که راه را برای نیروهای ترمزگر و واپسگرا هموار می کند. مسلمن این نیرو ها به این لاقیدی که ریشه در ناامیدی و مایوسی از اندیشه سوسیالیستی و عقب نشینی و زیر سوال رفتن آن دارد، دامن می زنند و آنرا به عناوین مختلف تشویق می کنند. تاریک خانه های تحقیقی و دانشگاهی بورژوازی، سوسیالیست های فکری را با درگیر کردن به مسائل فرعی، “حقوق بشری”، “محیط زیستی”، “فرهنگی” و “خیریه” از “قشون زحمتکشان” خارج و غیر فعال می کنند. هرچند که انجام همه این وظایف هم قابل ارج است و هم لازم ولی این فعالان با تزیین شکل ظاهری پدیده ها از تلاش برای تغییر ماهیت درونی و حل تضاد اصلی آن ها باز می مانند.

با این که بورژوازی بدین ترتیب موفق شده است که بخش عظیمی از نیروهای بالقوه سوسیالسیتی را خنثا و غیر سیاسی کند، نیروهای خود را بیش از پیش سیاسی و متشکل کرده است و با مطرح کردن عوام فریبانه شعارهای ما، توده ها را زیر پرچم خود گرد هم آورده است.

سال گذشته هیچ نیروی سوسیالیستی و کارگری مهم در بریتانیا باور نداشت که خروج از اتحادیه اروپا امکانی ست تحقق پذیر. بسیاری از این احزاب با “تسلیم واقع گرایانه” توده ها را به پذیرش وضعیت موجود و به اصلاح موسسات و نهادهای تصمیم گیری اتحادیه اروپا از درون دعوت می کردند. عدم باور آن ها به امکان بروز این امر موجب آن شد که خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا به رهبری بورژوازی انجام بگیرد. وظیفه یی که ضرورت تاریخی آن را بردوش نیروهای سوسیالستی گذاشته بود. ولی محبوس شدن در زندان واقعیت، مسحور شدن قدرت ظاهری سرمایه، و نداشتن بال پرواز اندیشه این نیروها را عقیم کرد و در حساس ترین لحظه از انجام مسولیت بزرگ تاریخی و اجتماعی خود باز داشت. واقع بین انقلابی نه واقعیت موجود را تغییر ناپذیر می داند و نه پندار ها و آرزوهای بلند پروازانه خود را جانشین واقعیت می کند. بلکه با تحلیل مشخص از وضعیت مشخص و با درک ماتریالیسم تاریخی پی می برد که مادر آبستن تاریخ چه جنینی را در بطن خود حمل می کند و بدین ترتیب در آمادگی شرایط مناسب زایمان تلاش می کند.

در طول تاریخ بشری میدان رویارویی “حق” با “باطل” هیچ وقت به اندازه امروز واضح و شفاف نبوده است. صف گرگان درنده استثمار و استعمار در یک طرف عرصه نبرد و “قشون زحمتکشان” و خلق های در بند در طرف دیگر آن. طرف سومی وجود ندارد. یا در کنار انگل هایی که با تغذیه از معده خالی تهی دستان زنده اند و زالو هایی فربه که خون از بدن نحیف زحمتکشان می مکند ایستاده ایم و یا در گردان آفریندگان ثروت های مادی و معنوی جامعه. تماشاگری و گریز از صف خلق یعنی در عرصه پیکار کنار دشمن ایستادن. ما باید با صداقت و بدون بازی با الفاظ زیبا ولی بی محتوا مشخص کنیم که در کجا ایستاده ایم. این کار با محاسبات کاسب کارانه فرق می کند.

صحبت بر این نیست که همه ما با جانسپاری چگوارا زمان خود شویم، هیچ کس چنین انتظاری از ما ندارد. باور به ممکن بودن انسانی کردن انسان و قربانی افسونگری ددان انسان خوار نشدن، قدم اول است. قدم بعدی این است که هر کس بر حسب شجاعت، توان، وقت، موقعیت خانوادگی و وضع سلامتی خود می تواند گوشه کوچکی از کوله بار این مبارزه را بر دوش کشد. بدین ترتیب هر کس می تواند نقشی برازنده نام انسان برای خود در این قشون بیابد. هر چقدر هم این نقش کوچک باشد. ولی  انتخابی است فعال و تغییر گرا که حرکت تاریخ را هر چند به اندک به جلو می راند و با توصیف سطحی “فیلسوف های ظاهربین” از پدیده ها و بحث های بی سرانجام “کافه نشینان” تفاوت دارد.

«در شطی که آن جنبنده تاريخ است. مشو زان قطره ها کاندر لجن ها بر کران مانند. بشو امواج جوشانی که دائم در ميان مانند»!

……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………

منبع: حماسهء نبرد انسان: ديالکتيک شعرهای زندان احسان طبری، فرهاد عاصمي

ISBN 978-91-88005-20-5