سیاست انقلابی در شرایط غیرانقلابی!
پيامد نبود برنامه اقتصادي ملي جايگزين!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٤١ (اول آذر)

واژه راهنما: رفرم در خدمت انقلاب! زحمتكشان مخاطب سياست توده اي هستند. «اقتصاد توليد محور» با چه مضموني؟ دفاع از رفرم به منظور بالا بردن سطح آگاهي توده ها و هموار ساختن دستيابي به سوسياليسم (لنين).

روي سخن روشنگرانه ي مقاله ي نامه مردم با عنوان ”بحران فزاينده اقتصادي رژيم ولايت فقيه و بسته «ضد ركود» دولت روحاني“ (شماره ٩٨٥، ١٢ آبان ١٣٩٤)، بر پايه شيوه ”مبارزه فرهنگي“ و اقناعي، خطاب به دست اندركاران نظام در دولت حسن روحاني و نه خطاب به نيروهاي زحمتكش و ميهن دوست است كه بايد بسته «ضد ركود» را افشا كرده و آن را عليه نظام ولايي به كار گيرند. مقاله ي كه پر از «داده هاي مستند» است، از اين رو در نتيجه گيري از «موشكافي عميق» خود كه در آغاز مقاله وعده مي دهد، نازا باقي مي ماند، زيرا پيشنهاد جايگزيني براي زحمتكشان ندارد و ارايه نمي دهد. پيشنهاد جايگزيني كه بازتاب متناسب از تعريف مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ از مرحله «ملي- دموكراتيك» فرازمندي انقلابي جامعه ايران باشد.

مقاله ي نامه مردم كه روي سخن روشنگرانه اش بر پايه شيوه ”مبارزه فرهنگي“ و اقناعي، خطاب به دست اندركاران نظام در دولت حسن روحاني متوجه است، در سطح پيشنهاد براي يك ”مهندسي اجتماعي“ باقي مي ماند و با ارايه پيشنهادي «ترميم»ي براي دولت حسن روحاني پايان مي يابد.

در آخرين پاراگراف، مقاله چنين به نتيجه گيري مي نشيند: «واقعيت هاي اقتصادي ميهن ما بسيار عميق تر و ريشه اي تر از آن است كه با طرح هاي وارفته اي همچون وام ١٠ و ٢٥ ميليوني بتوان آن را ترميم كرد.»

مقاله، علت چنين وضع را بدين گونه برمي شمرد: «ساختارهاي فاسد و حاكم و انگلي اي كه وابستگيِ انكارناپذيري با سردمداران رژيم دارند، اصولاً هيچ گونه مانوري – هرچند جزيي- را حتي به افراد مورد اطمينان شان در دولت روحاني اجازه نمي دهد. … داده هاي مستند در بالا، به روشني نشان مي دهند كه به دليل ادامه سياست هاي اقتصادي پيشين [نوليبرال]، دشمني با اقتصادِ توليد محور، فساد نهادينه شده و …، و چپاول مستمر و گسترده آنان [حاكمان و دارودسته شان]، وضعيت تيره و تار براي زحمتكشان ميهن ادامه خواهد يافت.»

توصيف ملودرام داستان برشمرده شده در نتيجه گيري ي مقاله هنوز پايان نيافته است. آخرين جمله چنين است: «بسته ضدِ ركود دولت روحاني به هيچ عنوان نيازهاي مبرم و اساسيِ محروم ترين قشرهاي جامعه ما را تامين نمي كند.» همين و بس!

كدام «بسته ضد ركود» قادر به پاسخ گويي به «نيازهاي مبرم و اساسي محروم ترين قشرهاي جامعه» است؟ آيا «اقتصاد توليد محور» به سود انباشت ”سود و سرمايه“ براي ”يك“ درصد بالاي جامعه و يا «اقتصاد توليد محور» با سرشتي دموكراتيك و مردمي، پاسخي شايسته به اين «نيازهاي مبرم و اساسيِ محروم ترين قشرهاي جامعه» است؟

انتقاد مقاله به دولت حسن روحاني در جمله «دشمني با اقتصادِ توليد محور» توسط اين دولت خلاصه مي شود! آيا واقعاً مي توان تنها با چنين خواستي زحمتكشان را براي گذار از ديكتاتوري تجهيز كرد و سازمان داد و به صحنه نبرد نهايي هدايت نمود؟ اگر مخاطب مقاله نامه مردم زحمتكشان مي بودند كه براي خواست دريافت دستمزد عقب افتاد شلاق مي خورند، به زندان انداخته مي شوند و به قتل مي رسند، بايد نسبت به اميد بستن به چنين توهم هايي بشدت ترديد داشت!

***

از اين رو مفيد است در سطور زير در باره پيامد نبود يك برنامه جايگزين براي اقتصاد ملي ايران در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني (تعريف ششمين كنگره حزب توده ايران) در فعاليت روشنگرانه و تبليغي مقاله مورد بررسي، نكاتي طرح گردد.

استدلالِ مقاله بر روي توضيح و دفاع از «اقتصادِ توليد محور» متمركز است و آن را راه حلي براي بر طرف ساختن بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ايران مي داند. مقاله استدلال خود را در درستي پيشنهاد براي اجراي برنامه «اقتصادِ توليد محور» متكي بر نظرات دو اقتصاددان ايراني قرار داده و مطرح مي سازد. به منظور تاكيد بر بي خطر بودن پيشنهاد تعميراتي اين دو اقتصاددان براي نظام سرمايه داري حاكم، مقاله آن دو را «ازجمله اقتصادداناني [اعلام مي كند] كه رابطه خصمانه هم با حاكميت ندارند».

سپس مقاله نظرات آقايان حسين راغفر و فرشاد مومني را مطرح مي كند و توجه به آن ها را به دولت روحاني توصيه مي كند و مي نويسد: «موضوعي كه راغفر به آن مي پردازد از ريشه اي ترين مسائل مرتبط با اقتصاد ايران است. اقتصادِ توليد محور، سال هاست كه در معادله هاي اقتصادي حاكم جايگاهي تعيين كننده ندارد. فرشاد مومني، اقتصاددان مخالف نوليبراليسم … در توصيه به دولت روحاني گفت: ”آقاي روحاني و تيم همكار ايشان بايد به اين بلوغ فكري برسند كه راه نجات اقتصاد ايران، بازگشت اصولي به روحيه توسعه خواهي و نيز فقط از طريق توليد محوري امكان پذير است“.»

***

صحبت بر سر اين نكته نيست كه مقاله نامه مردم نبايد در بحث هاي اقتصادي در ايران شركت كند و جانب نظر درست تر را در برابر نظر نادرست تر بگيرد. به سخني ديگر صحبت بر سر آن نيست كه حزب توده ايران نبايد نسبت به ارزش پيشنهادهاي ”مهندسي اجتماعي“ در ايران بي توجه باشد و در ارزيابي از آن ها شركت نكند و يكي را بر ديگري برتر نداند و انواع ديگري از نكته هاي مشابه كه مي توان مطرح ساخت.

صحبت بر سر آن است كه حزب توده ايران در اين بحث ها از اين رو مي تواند و بايد شركت داشته باشد كه پيشنهاد جايگزين خود را در برابر طرح هاي تعميراتي مبتني بر منطق نسخه ي ”مهندسي اجتماعي“ كه به منظور حفظ روابط توليدي حاكم سرمايه دارانه انجام مي شود، طرح نمايد!

قناعت به پيشنهاد «اقتصادِ توليد محور» در چارچوب نظام سرمايه داري حاكم، تن دادن به تز «پايان تاريخ» است! پذيرفتن نابودي محيط زيست و هستي بر روي زمين است! فراموش نمودن وظيفه «طرح نو در انداختن» از كار در مي آيد! اين در حالي است كه طرح پيشنهاد جايگزيني كه بازتاب تعريف حزب توده ايران از مرحله رشد كنوني جامعه ايراني است، وظيفه حزب طبقه كارگر را تشكيل مي دهد!

شركت در بحث ها، بدون ارايه پيشنهاد جايگزين، بي توجهي به مضمون وظيفه نيروي نو است!

حزب توده ايران رفرم ارضي نيم بند و «وارفته» رژيم سلطنتي گذشته را از اين رو مردود اعلام نكرد، زيرا به كمك اين رفرم، مي توانست و بايد سرشت نظام ارتجاعي ارباب- رعيتي را براي زحمتكشان روستا ها قابل لمس تر افشا كرده و مبارزه براي گذار از شرايط ارتجاعي حاكم نظام ارباب- رعيتي را وظيفه زحمتكشان اعلام كند. لنين هدف دفاع از رفرم ها را، ارتقاي سطح آگاهي زحمتكشان مي داند. او رفرم ها را «پايگاه هاي نبرد براي هدف نهايي ي سوسياليستي» ارزيابي مي كند (به نقل از كتاب كمونيست آلماني ويلي گرنس، ”استراتژي انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي“، ص ٢١).

مضمـونِ دموكراتيك و ملي «اقتصادِ توليد محور» در برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دموكراتيك جامعه ايراني چيست، تفاوت مضموني آن با همين برنامه در شرايط حاكميت نظام ديكتاتوري ولايي كدامست كه اقتصاددانان پيش گفته اجراي آن را به آقاي رئيس جمهور توصيه مي كنند؟ اين تفاوت مضموني را بايد مقاله نامه مردم مطرح سازد، تا نقشي مستقل داشته و به فراكسيون ديگري از دنباله روان از سياست اقتصادي تعميراتي در نظام سرمايه داري بدل نشود.

بدون طرح چنين مضمون ملي- دموكراتيك براي برنامه اقتصاد ملي ايران، چرا بايد زحمتكشان ايران مقاله نامه مردم را مقاله اي در دفاع از منافع خود تلقي كنند و به دور محور آن جمع شده و سازمان يابند؟ اگر هم بر پايه برنامه تعمييراتي نظام سرمايه داري، اتحادي با اين يا آن لايه از بورژوازي ايجاد گردد، چرا بايد زحمتكشان آن را به مثابه آماج منافع خود درك كرده و بپذيرند؟

نه در اين مقاله و نه در هيچ مقاله ديگر، نه در اين شماره و نه در شماره هاي ديگر نامه مردم، چنين پيشنهاد جايگزين مطرح و به بحث گذاشته نمي شود!

باقي ماندن در سطح توصيه ي روشنگرانه ي اقتصاددانان در داخل كشور، نفي علت وجود و ضرورت بودن حزب توده ايران و فعاليت مطبوعاتي ي روشنگرانه- افشاگرانه- تبليغي- تهيجي آن بر پايه مصوبات ششمين كنگره آن است!

در حالي كه اقتصاددانان مقيم ايران به علل قابل فهم و يا به علت نداشتن تحليل از مرحله رشد تاريخي انقلاب ايران نمي توانند از ”اقتصاد سياسيِ“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني دفاع كنند، سكوت مقاله نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران. در اين زمينه فاجعه برانگير و غير قابل پذيرش است!

اين سكوت لغو غيرمجاز مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران از سال ١٣٩١ است. در يكي از اين مصوبه ها مساله گذار از ديكتاتوري حاكم وظيفه اين مرحله اعلام شده است كه پيش شرط دستيابي به مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است. از ديكتاتوري حاكم نمي توان گذشت، هنگامي كه بحث خود را به بحث در باره تعميرات مهندسي شده نظامي محدود نمود كه بايد از آن گذشت!

از نظام اقتصادي- اجتماعي بحران زده كنوني، از نظام ضد مردمي و ضد ملي رژيم ديكتاتوري ي ولايت فقيه نمي توان گذشته، بدون آنكه جايگزين دموكراتيك و ملي آن را در برابر نسخه نوليبرال حاكم مطرح ساخت كه سياست رسمي حاكميت از سال ١٣٨٥ است. مخالفت با سياست اقتصادي نوليبرال خوب است، اما كافي نيست! سياست جايگزين مردمي، دموكراتيك و ملي را بايد طرح نمود و ضرورت پايبندي به آن را مستدل ساخت! از اين طريق مي توان قلب و ذهن زحمتكشان و ميهن دوستان را عليه «بسته ”ضد ركود“ دولت روحاني» تجهيز كرد و عليه آن سازمان داد!




آگاهی، معمايی غیرقابل درک؟ نگرشِ ماترياليست- دیالکتیکی به مساله رابطه روح- تن (پسیکوفیزیولوژی)

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٤٠ (١٨ آبان)

واژه راهنما: آگاهي طبقاتي، سلاح تغيير شرايط حاكم. با آموزش و خودآموزي سلاح نبرد را برّا و به روز داريم.

 

پيش گفتار

«آگاهي»، پيامدِ فرگشتي ي تعيين كننده است در مرحله گذار زندگي از حيواني به انساني نزد انسان واره ها در يك ميليارد سال پيش. از هنگام اين فرگشتِ تعيين كننده در روند تكاملي گونه انسان (آنتروپولوژي)، اهرم پرتوان «آگاهي» در خدمت حفظ و تداوم و بهبود شرايط هستي آن قرار داشته و دارد. به سخني ديگر، «آگاهي»، كيفيتِ نوينِ پديدار شده است در روند رشد ماده زنده، كه در سطح بغرنج و پرلايه ي شده آن به وجود آمد و بازتابي است نسبت به نياز به حفظ و تداوم هستي انسان.

تعريف ماركسيستي از شخصيت انسان كه آن را «وحدت تن- روان- روابط اجتماعي» («بيو- پسيكو- سوسيال») ارزيابي مي كند، از يك سو، يك پارچگي (مونيسم) رابطه تن- روان(- معنويات) (رابطه سوبژكت- ابژكت)، و از سوي ديگر، بده و بستان رابطه تن- روان را با محيط پيرامون (جهان- جامعه)، مد نظر دارد. بر پايه ي اين تعريف ماترياليسم ديالكتيكي از شخصيت انسان، «آگاهي»، اوج روند فرگشتِ تاريخي ي رشد ماده زنده است كه اهرم توانمندي را براي شناخت شرايط هستي و تغيير آن به منظور حفظ و تداوم زندگي تشكيل مي دهد. از اين رو «آگاهي» بر شرايط حاكم بر جامعه براي زحمتكشان، كه آن را «آگاهي طبقاتي» مي نامند، از اهميت درجه اول براي تغيير شرايط به سود حفظ و رشد هستي خود برخوردار است.

علم بورژوازي با چنين برداشتي موافقتي ندارد. كوشش وسيعي در سال هاي اخير در جريان است، تا به كمك اسلوب هاي پژوهشي جديد در بخش تحقيقات بر روي مغز انسان، اين برداشت را القا كند كه گويا عملكرد انسان، نه اقدامي آگاهانه، بلكه عملكري جبري بوده و پيامد تحريكات ياخته هاي مغزي در اين يا آن مركز در مغز انسان است.

در مجموعه اي با عنوان ”تالماتي پيرامون علم و دين“ كه در نويدنو www.rahma-hatefi.net انتشار يافته است، احمد جواهريان با ارايه تحقيقات جديد پيش گفته بر روي مغز انسان كه از ”گوگل“، ”ويكي پديا“ و ديگر «ماشين هاي اطلاعاتي» جمع آوري شده است، اين امكان را به وجود آورده، بتوان با اين كوشش دستگاه هاي اطلاعاتي نظام سرمايه داري عليه «آگاهي» انسان آشنا شد و سرشت ضد انساني اين كوشش را در مقايسه با ترجمه زير با عنوان ”آگاهي، معمايي غيرقابل درك؟“ دريافت.

نويسنده مقاله پيش رو، پروفسور ولفگان مائيرز Wolfgang Maiers استاد روانشناسي عمومي در بخش علوم انساني دانشگاه آزاد برلين/ آلمان است. اين مقاله در جزوي ٤ سال ٢٠١٤ ”دفاتر ماركسيستي“ در آلمان www.marxistische-blaeter.de انتشار يافته است. به جز اين مقاله، ٥ مقاله ديگر نيز از متخصصين ماركسيست آلماني در همين شماره ي دفتر انتشار يافته كه همگي در ارتباط قرار دارد با موضوع اصلي طرح شده در مقاله مائيرز، كه جوانب متفاوت آن را مورد بررسي قرار مي دهد. مطالعه اين مقالات به علاقمندان توصيه مي شود. شايد فرصت برگرداندن آن ها به فارسي به دست آيد.

در ترجمه حاضر كوشش شده است، تركيبي از واژه هاي فارسي و معمول در علم پزشكي به زبان آلماني به كار گرفته شود. تبديل همه واژه ها و عنوان هاي تخصصي براي تئوري هاي روانشناسي به نظر غيرضروري و همچنين براي نگارنده سنگين بود. كمك در اين زمينه را آرزومندم.

مطالعه كليه ترجمه حاضر باوجود محدوديت هاي ادبي آن، مي تواند براي شناخت مساله اصلي پيرامون «آگاهي» و جايگاه پراهميت آن در حفظ هستي انسان، براي خواننده كمتر آشنا با علم روانشناسي، احتمالاً با طرح نكته و پرسش هاي جديد همراه باشد. از اين رو بخش هايي از مقاله كه نظرهاي تخصصي را توضيح مي دهد، به صورت زيرنويس ارايه شد. باوجود اين، مطالعه دقيق مقاله مي تواند به پرسش هاي بسياري كه در رسانه ها از قبيل ”گوگل“ و غيره ارايه مي شود، پاسخي درخور و روشنگرانه بدهد. در [ ] توضيح هايي از مترجم اضافه شده است.

آگاهی، معمايی غیرقابل درک؟

1- دانش نویرولوژی، رشته ي جديد تعیین کننده اي برای علوم انسانی؟

اخیراً دانش عصب شناسي (نویرولوژی) به مثابه دانشی راهبردی در قرن 21ام ارزیابی می شود که شناخت انسان از خود را به طور انقلابی تغییر خواهد داد. چنین امیدها تنها در رسانه های عمومی «brain hype» و در صفحه های فویلتن آن ها طرح نمی شود، بلکه همچنین به بحث های آکادمیک نیز سرایت کرده و باعث آن شده است که بتواند (مثلا از طریق تقسیم بودجه برای پژوهش و محل کار پژوهشگر) كليت شرایط را براي انجام پژوهش ها در اين زمينه نیز به طور مثبت مورد تاثير قرار دهد.

آیا واقعا ما با یک تغییر اساسی paradigmen روبرو هستیم؟ همچنین این پرسش مطرح است که آيا درکِ جا باز كرده ي روانشناسي (پسیکولوژی) به مثابه یک دانش تجربی در باره آگاهي انسان، مي تواند تحت تاثير بحث هاي كنوني پيرامونعملكرد بيولوژيكي اعصاب (نويروبيولوژي) ادعاي خود را در باره شناخت چگونگي توليد آگاهي به اثبات برساند؟ – كه با به کارگیری تکنیک های عکس برداری جدید و بهره گيري از ديگر تكنيك هاي پيشرفته به نمايش مي گذارد -. به اثبات برساند كه قادر است روندهای مبتني بر عمل كردن نويرون ها را تا آن درجه اي قابل درك سازد كه بتواند به اثبات برساند كه اين روندها، در کجا و چگونه به تولید پدیده آگاهی نایل می شود؟

ناتوراليسم جديد در نظرات تئوريك

[ناتوراليسم، برداشت فلسفي ي مادي گراي غيرماترياليستي (ماقبل ماترياليستي، قديمي است) كه مي خواهد رشد انسان را پيامد قوانين طبيعي تعريف كند و كيفيت خاص جامعه و شرايط آن را در اين روند از نظر دور بدارد.]

پیشرفت در شناخت پژوهش مغز انسان بلاتردید است. و با توجه به پیش شرط برداشت مبتني بر ماترياليسم ديالكتيكي از اين پيشرفت علمي، اصلاً صحبت بر سر آن نیست که به نتایچ پژوهش بر روی مغز انسان در علمِ رونشناسي (پسیکولوژی) کم بها داده شود. اما مساله بر سر این است که تمایل های احتمالی برای به کرسی نشاندن نوعی «منطق نویرولوژیک» [منطقي كه نقش پديده هاي قابل اندازه گيري در علم عصب شناسي را مطلق مي سازد]، مورد ارزیابی انتقادی قرار گیرد. این پرسش مطرح است که آیا پژوهشی که نسبت به ارزيابي از پراتیک تاریخی از کلیتِ [تغيير و رشد] جامعه انسانی (به مثابه كليتي عملكردي- ساختاری در ايجاد شدن آگاهی انسان)، مسئوليتي براي خود قايل نيست و توجه به اين كليت، در نگرش آن به نتايج پژوهش اصلاً نقشی ايفا نمي كند (براي آنكه گفته نشود در این باره کور است)، مي تواند با نتايج اشتباه آميز خود كه با پیامدهای مخرب براي علوم انساني، ازجمله روانشناسي، همراه است، به مثابه زمینه علمي تعميقِ شناخت در دانش های انسانی پذيرفته شود؟ آيا تبلیغ براي چنين پژوهش ها مجاز است؟

برای نمونه اگر تز برجسته شده ی پژوهشگران مغز مانند گرهارد روت ، ولف زینگر و دیگران و به ویژه انعکاس نظرات آن ها را در رشته ما [پسیکولوژی] جدی بگیریم، آنوقت در واقع هم این ترديد مستدل ایجاد می شود که در عرصه نظری در روانشناسي، یک ناتورالیسم [تعریف پدیده ها به مثابه روندی طبیعی] جدید پا قرص می کند.

روت و همکاران او در بر دانش عصب شناسي (نویرولوژی) ارزیابی ای از انسان ارایه می دهند که بنا به گفته خودشان، از ارزيابي «از انسان صاحب شعور که نزد او شناخت از من- از خود حاکم است، به شدت دور است» (روت 2001، ص 453). برخلاف این اعتقاد که آگاهی «اوج تاج گونه شخصیت موجود انسانی است و (…) و زمینه تعیین کننده برای عملکرد ما است» (همانجا ص 451)، در اين ارزيابي نويرولوژيكي [مبتني بر اولويت دستگاه عصبي] من- خودِ آگاه، «تنها یک عمل کننده مجازی در دنیایی است که ساخته ي [ياخته هاي] مغز است» (همانجا ص 452). در حالي كه عملكرد ياخته ها، «درك محدودی نسبت به انگیزه های اصلی عملکرد من [انسان] را ممكن مي سازد» (همانجا ص 453).

این برداشت که ما به طور ناگهاني intution (بل بداهه- خودکار) عملکرد خود را تنظیم می کنیم، پنداشتی ذهنی است. آن طور که ولفگانگ پزینس (1996، ص 87) مدعي است و مي گويد: «ما هیچ کاری را انجام نمی دهیم که می خواهیم، بلکه ما آن چیزی را می خواهیم که انجام می دهیم»، چنين برداشتي به این معناست: که آنچه که در روندهای غیرآگاهانه یک دستگاه خودکارِ اطلاعاتی ي به مثابه ”زيرموجودِ مستقل“ subpersonal ساخته شده، بعداً به مثابه آن چیزی تظاهر می کند که گویا ذهن من آن را به مثابه چیز خواسته شده اي برداشت می کند.

چنانچه رفتار و احساس و عاطفه ما وابسته به جبر ناشی از عملکرد ياخته های عصبي (نويرون) مغز ما باشد، آن طور که ادعا می شود، آن وقت چنین وضعی دارای پیامدهای سنگینی برای علم روانشناسي می بوده است. برداشت كلي از عملکرد مبتنی بر آگاهي ي ناگهاني- بل بداهه، ازجمله برداشت انتقادی ي روحي- رواني (پسیکولوژیکی) برای «عملکرد مبتنی بر استدلال ذهنی» را باید بدين ترتيب امري نفی شده ارزیابی کرد، پیش از آن که این برداشت [عملكرد مبتني بر استدلال ذهني] بتواند قدرت توضیحی خود را در جریان حاکم روحي- رواني (پسیکولوژیک) اصلاً مطرح سازد (نگاه شود به نظر مایرز Maiers 1996، 2008).

اشتباه ارزیابی ناتورالیستی از پدیده ها در نظریه های روانشناسي ارایه شده، نکته جدیدی نیست: اين برداشت كه من آن را در اين سطور ناتوررالیستي مي نامم، می پندارد که جهان یک واقعه ناب طبیعی است. برداشتی که پیامد آن، این اشتباه است که می پندارد که عملکرد و تجربه انسان، متاثر از شرایط حاکم اجتماعی نیست. شكل هاي متفاوت اين برداشت در گذشته طرح شده است. از این زاویه دید، برداشت [مكتب جديدِ] ناتوراليستي که من آن را [مكتب] تقليل گرايانه ي عصبي (ردوکسیونالیسم نویرونی) ارزيابي می كنم، بلافاصله به برداشت [مكتب] پیشین بیولوژیسمی با نام روانشناسي فرگشتي ي (پسیکولوژی اولوسیونر) سال های 90 باز می گردد(١) كه طيف برداشت هاي ناتوراليستي را تکمیل می كند (نگاه شود به مایرز 2002).

جدید گونه و قابل توجه در نظریه «منطق- نویرونی» این نکته است که حل تقليلي (ردوکسیونیستی) مساله های روحی- بدنی (ذهنی- عینی) – پسیکوفیزیکی، برای نمونه به اصطلاح «Materialismus eliminativ» [جهان بيني در ارتباط با فلسفه روح كه وضع روحي- ذهني را پديده هاي مستقلي ارزيابي مي كند كه در زير توضيح داده خواهد شد] که تاکنون عمدتا موضوع مواضع جدل آمیز در میان فلسفی ي (تحلیلی) روح بود، بدون آنکه پیامد مهمی برای تعیین وضع نزد علوم دیگری (پسیکولوژی، فیزیولوژی، نویروبیولوژی) داشته باشد، اکنون به نظر راهبردی بدل شده است.

2- مساله رابطه روحی- بدنی (ذهنی- عینی) در فلسفه روح

            [در اين بخش تئوري هاي متفاوت و متضاد در باره رابطه ذهن- عين معرفي مي شود]

موضوع بررسی فلسفه ی روح، روشن ساختنِ طبیعتِ پدیده هاي ذهني- رواني نزد فرد و شناخت سرشت پدیده های ذهنیِ (آگاهی) است. در این روند، این فلسفه با «مساله رابطه ی ميان روح و تن (پسیکوفیزیولوژی)» روبروست که به طور سنتی تحت عنوان «مساله روح- تن (ذهن- عین)» طرح و ناميده می شود.

بررسی مساله روح- تن، پاسخ است به پرسش در باره رابطه میان جهان مادی و روحی- معنوی. به سخنی دیگر، پاسخ است به پرسش در باره رابطه میان موقعیت/ حادثه های تن، به طور مشخص حوادث ناشی از عملکرد نویروفیزیکولوژیکی و یا بیوشیمیاییِ مغز و آگاهی كه مي توان آن را به طور عمومی، رابطه ميان موقعیت/ حادثه های روحی و تن نزد انسان ناميد. این سویه ی مساله پسیکوفیزیکی – «مساله تن- روح» – در مواردی همچنين «مساله پسیکوفیزیولوژی» یا «مساله پسیکوسربرال» (روحي- مغزي) نیز نامیده می شود. صرفنظر از نام گذاري، مساله ای است که مربوط می شود به رابطه میان پدیده های منتال- ذهنی (نفساني) با واقعیت مادی خارج از انسان. مساله رابطه روح- تن (پسیکوفیزیکی) یکی از قدیمی ترین مساله ها را در تاریخ دانش روح انسان و در کل تاریخ علوم تشکیل می دهد. نه تنها تاکنون مساله هاي حل نشده ای در درك اين رابطه وجود دارد، بلکه جایگاه و موقعيت آن هم در کل اين رابطه هنوز ناروشن است. طیف پرسش ها در این باره از به رسمیت شناختن آن به مثابه «مساله مرکزی درک ما از جهان»، و یا برعكس، تردید در این باره که اصلا «مساله علمی ای را تشکیل نمی دهد» زيرا از طریق شیوه های تجربی قابل شناخت نیست، و حتي تا مردود ساختن آن با اين استدلال که «تنها یک مساله غیرواقعی متافیزیکی» است، وسعت دارد.

پیش تر این نکته بیان شد که در فلسفی روح تعداد اسلوب های «ردوکسیونی (تقليل و ساده گرانه)ي حل مساله ي رابطه پسیکوفیزیکی» وجود دارد. ازجمله نمونه به اصطلاح « Materialism eliminativ». منظور از چنين اسلوب ها، ارايه تعريف براي وحدتِ روح- تن (پسیکوفیزیکی) در تئوري شناخت است که به شدت جنبه ذهن را به سود جنبه ي تن (فیزیکی) نفی می کند. در نوع دیگري از تئوری شناختِ از اين نوع، در تعريف خود جنبه ذهنی را نسبت به جنبه فيزيكي ضعيف تر نفی می کند، این نفی تنها به اصطلاح در بیان زباني ي تعريف انجام می شود: تا آنجا که می توان کل زبان روزانه روانشناسي (پسیکولوژی) را با اصطلاح های نویروبیولوژیكي از این طریق جایگزین ساخت که ارايه اطلاعات در باره دانش نويروبيولوژي را در آن توسعه داد. به نسبت اين توسعه، مي تواند به همان نسبت، برداشت روحي- ذهني و به كار بردن اصطلاحات آن محدود شود.

برخلاف این برداشت، نمایندگان ماتریالیسم اِلميناتيو (كه براي جنبه فيزيكي نسبت به جنبه روحي برتري شديد قايلند) مانند پاول و پاتریسیا چرچلاند Chrchland (1981، 1986)، رورتی Rorty (1965/1993) یا اشتیش Stich (1996)، نوعی از برداشت ماتریالیستی را به بحث وارد می کنند که در واقع به معنای نفی آگاهی است: آگاهی، به مثابه ي پديده اي ذهني- نفساني، اصلا وجود ندارد. بیان زباني صفت ها در پديده هاي واقعي كه مبتني بر ذهن- نفسانيات اند، در واقعیت های مشخص ريشه ندارد، بلکه تنها بیان شرایط فیزیکی و واقعه ها در مغز است.

امروز برخی از دانشمندان نویرولوژی (مانند فرانسیس کریک Francis Crick و کریستوف کوخ Christoph Koch) این هدف را دنبال می کنند که نشان بدهند که آگاهی در ارتباط علّی قرار دارد با عملکرد گروه هایی از نویرون ها در مغز انسان. در نقل قول زیر از کریک (1994، ص 17) به روشنی قابل شناخت است که ماتریالیسم اِليمناتيو لااقل به مثابه یک تئوری کاری، به طور کامل به کار گرفته می شود: «شما، خوشحالی و دردهاتان، خاطره هاتان، هدف هاتان، احساس شما برای هویتِ تان و برای آزادی خواستِ تان – در همه این موارد در واقع چیز دیگری نیست، جز رفتار تعداد بزرگی از یاخته های نویرون و مولکول های مربوط به آن [در مغزتان]».

در برابر برداشت پيش گفته، در پژوهش علمی 150 سال گذشته در رشته پسیکولوژی، بیولوژی و پزشکی، شناخت هم طرازي «ساده» naive بيان دو جنبه روح- تن (پسیکوفیزیکی) به مثابه یک تصور راهبری پذیرفته شده بود. اين برداشت وجود یک هم بستگي نسبتي میان پدیده های پسیکولوژی و ساختارها و روندهای نویروفیزیولوژیکی را مي پذيرفت. چگونگی رابطه علت و معلولي ميان آن ها اما هنوز ناشناخته بود. با چنین مضمونی، برای نمونه تعريف «نظريه اصلي (آکسیوم) شناخته شده ی نخست پسیکولوژی» توسط پرفسور روان شناس گئورگ الیاس مولر Georg Elias Müller در سال 1896 فرموله شده است: «زمینه هر وضعیتِ آگاهی، یک روند مادی، یک به اصطلاح روند پسیکوفیزیکی است، که بر پایه تحقق یافتن آن، چگونگي بودِ وضعیت مشخص آگاهی قرار دارد.»

پذیرش وجود يك پيش شرط ساده، اما كاملاً مشخص در رابطه جنبه روحي و بدني (فيزيكي) در تعريف آگاهي در تاريخ علم (روانشناسي) اين حسن را داشت، كه چنین نظريه، به اصطلاح «همزیستی مسالمت آمیز» را در رشته های مختلف علومي كه با مساله روابط پسيكوفيزيكي در ارتباط تكميلي قرار دارند، ممكن مي سازد. بحث هاي مختلف تكميلي مي توانست از این طریق عملي گردد و زمینه انباشت اطلاعات تخصصی را نزد همه رشته ها ممکن سازد. من از این رو نظريه ي كاري مشابه سازانه ي پيش گفته را «ساده» می نامم، زیرا، برخلاف دوران پایه ریزی پسیکولوژی آکادمیک، در پيشرفت «کار علم طبیعی» (به گفته kuhn)، در باره مساله پسیکوفیزیکی تقریبا اصلا فکری ارايه و نظری بيان نشده است. این در حالی است که این مساله به طور عمده مساله مرکزی فلسفی را در همه رشته هایی تشكيل مي دهد که با بررسي روند آگاهی و مغزی و از این طریق، به ويژه با بررسي روند پديده هاي روحي در ارتباط است. کمبود بازتاب برداشت ها در این باره، به طور مشخص مي تواند موجب پذيرش موضع «دوآلیسم پسیکوفیزیکی» [دوگانگي روح- تن] همانقدر باشد كه مي تواند از موضع رابطه عملكردي ميان آن ها «اينترآکسیونیسموس» دفاع كند، آن طور که در پسیکولوژی عامیانه معمول است: ما به صورت بل بداهه میان روندهای نظام مركزي و پيراموني اعصاب، سوخت و ساز، قلب و دستگاه گردش خون، ارگان های حرکتی از یک سو و احساس ها، اندیشه ها، نیازها، هدف ها و غیره خود از سوی دیگر، تفاوت قایل هستیم. همزمان ما تردید نداریم که وضع روحی و بدنی بدون ارتباط در کنار هم قرار ندارند، بلکه بر روی هم تاثیر می گذارند: «او در حالی که در را محکم بهم زد، اطاق را ترک نمود، زیرا غضبناک است.» و برعکس: «او خوشحال بود که به یاد كت بود، زیرا دارد سردش می شود.» این تزِ تاثیر متقابل علت ها بر روی یکدیگر، همانقدر برای ما در زندگی روزانه امری بدیهی است که تز دوآلیستی، در باره نحوه متفاوت سرشت پدیده های روحی و مادی برای ما امري بدیهی است (نگاه شود به Goller، 2002، 2).

بر این پایه است که نظریه علمی- پسیکولوژی نیز خود را سخت گیرانه به تطابق برداشت روحي- تني (پسیکوفیزیکي) محدود نمی کند. تطابق و هم طرازیی ي بخش های ذهني- نفساني (منتال) و فیزیکی، اما میان علل پیدایش آن ها وجود ندارد. برداشت وجود چنین تطابق ميان دو جنبه از این رو نیز قابل توجیه نیست، که بخش ذهني- نفساني درواقع هم دارای یک ریشه ي علّي kausale بسته نیست: برای نمونه، برداشت های احساسی به طور کلی از طریق تاثير چيز (ابژکت)ها و یا از طریق تحریک فوقانی ناشي از آن ها [در مراكز مربوطه مغزي] دریافت می شود. به سخنی دیگر توسط تحریک های نزديك که از کلیت ابژکت – به اصطلاح تحریک تحتاني distal – ایجاد می شود که با تاثیر قابل سنجش فیزیکی یا شیمیایی بر روی یاخته، احساس پديدار می گردد. ما نمی توانیم همه تحریکات احساسی خود را از طریق تجربه های احساسی یا پدیده های دیگر (داخلی) روحی توضیح دهیم. به طور کلی می توان گفت: «بسیاری از آنچه که دارای ریشه ذهني- نفساني هم نیست، به اين ريشه تمایل نشان مي دهد» (Bieri 1997، 7). بي سروصدا، وجود رابطه دوگانه پذیرفته می شود که «موقعیت های ذهني- نفساني (منتال) بر روی فیزیکی همان طور موثرند که برعکس. برداشت پسیکوفیزیولوژی، پسیکوزوماتیک (تن- روان)، پسیکوفارماکولوژی در عمل این تاثیرات متقابل را ایجاد می کند» (Goller 2002، 10). من تنها به اسلوب EEG-Biofeedback اشاره می کنم که در آن افراد می آموزند كه بتوانند فعالیت الکتریکی مغز خود را از طریق هدایت تاثیر ناشی از تجربه لحظه خود، مورد تاثیر قرار دهند.

مشكلات منطقي

پذیرش نظریه ی وابستگی کامل پدیده های ذهنی- نفساني به مغز، به طور منطقی نظریه وابستگی متقابل مغز و ذهن را با مشکل روبرو می کند (نگاه شود به گولر، همانجا): از تاثیر آگاهانه تجربه در جریان بر روی عملکرد نویرونی صحبت کردن، تنها زمانی مجاز است، اگر آنچه که تجربه می شود، لااقل در بخش هایی از وضعیت مغز به طور مستقل جریان می داشت. انتقاد دیگر باز می گردد به سرشت متفاوت پدیده های رواني و فیزیکی: چگونگه می بایستی واقعیت هایی که دارای سرشتی بکلی متفاوت هستند، بر روی یکدیگر تاثیر بگذارند، آن طور که می توان آن را در تجربه ناشی از احساس و نحوه فعال شدن نویرون ها یافت. و اصلا چگونه می تواند رابطه علّی میان روندهای الکتروشیمیایی در مغز که در زمان و مکان معین جریان می یابد، با چیزی که از مقطع زمانی و مکانی آزاد است، وجود داشته باشد؟ برداشت رابطه عملكردي ميان روح- تن (دوآلیسم اينترآلسیونالیسم) از این دیدگاه نیز مورد انتقاد قرار می گیرد، «زیرا این برداشت با این ادعا که روندهای فیزیکی تحت تاثیر روندهای غیرفیزیکی – آگاهانه- ذهنی -، قرار دارند، علیه اصولِ اصلی ي پذيرفته شده ي علوم طبیعی برمي خيزد، به ویژه علیه ثابت مانند کل انرژی و همچنین علیه اصل محدویت علّی جهان مادی، که مبتنی بر آن، هیچ علت غیرفیزیکی وجود ندارد» (Pauen 2006، 41).

من نمی توانم در این سطور به راه حل ها پرسویه در ارتباط با مساله پسیکوفیزیکی بپردازم که در فلسفه تحلیلی ی روح طرح می شود (برای دستیابی به یک نگرش کلی می توان به نظریات گولر 2002، هچنين برای دستیابی به نگرشي وسیع، مثلا به نظرات Beckmann 2008 و همچنین برای دریافت جمع نظریات به بئری 1997 و Metzinger 2001 مراجعه داد)، مایلم اما برای نمونه به کمک بحث کوتاهی در اطراف به اصطلاح «Bieri-Trilemma»، به برخي از جنبه هاي وابستگی سیستمی مساله بپردازم.

با این عنوان Bieri-Trilemma»، بعضی اوقات رابطه میان تن- روح مطرح می شود که درباره چگونگی علت ذهنی تسری این رابطه به يكديگر صحبت مي كند و توسط فیلسوف پتر بئری (1981/31997، 2ff) ارایه شده است. نظریه بئری دارای سه پیش شرط است (که پیش تر به آن اشاره شد): 1- «پدیده های ذهنی، پدیده های فیزیکی نیستند». 2- «پدیده های ذهنی، دارای تاثیري علّی در پديدار شدن پديده هاي فيزيكي هستند.» 3- «عرصه علّی پدیده فیزیکی، عرصه بسته ای است.» در نگاه اول، صلابت نظری هر کدام از سه پیش شرط قابل درک است: واقعیت های ذهنی به نظر می رسد که از طریق حقیقت درونی خود – به ویژه تجربه ذهنی – متفاوت و جدا از تجربه فیزیکی بوده و نمی توان آن ها را به آن محدود ساخت. به نظر می رسد که پدیده ذهنی مي تواند بدون تردید علت و یا تکانه ايجاد شدن پدیده فیزیکی باشد (مثلا هنگامی که ما از ترس، رنگ پریده می شویم و یا به علت اعتقاد درونی، به نحوه خاصی واکنش نشان می دهیم). به راحتی می توان همیشه برای دنیای فیزیکی علل کافی روحی یافت.

[در سطور زير، بحثي تفصيلي- تخصصي در توضيح نظريه Trilemma ارايه مي شود] (٢)

در کلیت خود، تضادهاي موجود در برداشت تطابقي ي پدیده های روحي و فیزیکی، زمینه کوشش هایی را تشكيل مي دهد برای توجيه برداشت سرشت يگانگي ي مادي بيان پديده روح- تن (پسيكوفيزيكي). برخلاف تئوری هایی که هویت پدیده های ذهنی را مبتنی بر موقعیت های خاص مغز تعریف می کند، دیگرانی (مانند پوت نام Putnam و فودور Fodor) موضع به اصطلاح «فونکسیونالیسم» (عملكردي) را در موقعیت های ذهنی تعیین کننده اعلام می کنند. به نظر آن ها در اثر علل خارجی، رشته علّي عملکرد و واکنش ذهنی ایجاد می شود. بر پايه برداشت ماتریالیستی- فیزیکی، موقعیت- حادثه های ذهنی مي تواند به صورت مختلفی تحقق یابد. «بر پایه این تز که نزد انسان پديده ها- موقعیت های ذهنی، عملاً به صورت تغييرات در مغز به ثمر می رسند، نظريه عملكردي (فونکسیونالیسم)، عملاً به معناي عملکرد ماتریالیستی محدود می شود که نهایتا نوعی از تئوری خرده گرايي (پارتیکولار partikular) براي تعريف هويت [آگاهي] است (هویت توکئن Tokenidentität).» (گولر 2002 27)

همه این توضیحات مبتنی بر ماتریالیسم تقليل- ساده گرانه (ردوکتیو) قرار دارد كه موضع خود را به کمک نتایج پژوهش های جدید بر روی مغز قرار می دهد و کارپایه جایگاه تحقیقات علم نویرولوژی (عصب شناسي) را برای خود جایگاهی مطمئن اعلام می کند.

قطعی آن است که موضع مبتني بر دوگانگي تعريف آگاهي (دوآلیستی) و تاثیر متقابل میان ذهن و عین از آن زمان با شدت بیشتر مورد ترديد قرار گرفته و مردود اعلام مي شود، از زماني كه به طور روز افزون با اسلوب های همراه با عکس برداري از عملكرد ياخته هاي عصبي در مغز (از قبیل PositronenßEmissions-Tomographie, Kernspinotomographie , magnetische Kernresonaz- Spektroskopie) با دقت نشان داده می شود که چگونه تجربه ذهني با عملکرد دستگاه سالم نویرونی در ارتباط قرار دارد. این اسلوب ها اما به معنای اثبات درستی استدلال محدود ساختن این پدیده ها به تغييرات فیزیکی نیست – اما این نتایج نشانه های روشنی برای این امر است که بی دقتی فلسفی در علم بیش از این قابل دوام نیست و ضروري است كه ارزيابي فلسفي از عملکرد مساله رابطه روح- تن (پسیکوفیزیکی) مورد توجه بيشتري قرار گيرد. (تكيه از مترجم)

 

3– آگاهی – از موضع شخص اول و سوم

[در بخش زير پروفسور فولفگان مائيرز با نتيجه گيري از بحث هاي انجام شده، موضع و برداشت ماترياليست ديالكتيكي را پيرامون «آگاهي» مورد بررسي قرار داده و مستدل مي سازد]

توانايي توضیح دانش نویرولوژی (عصب شناسي) از پديده آگاهي تا چه حد است؟ با اسلوب های علم نویروفیزیولوژی كدام سويه هاي عملكرد ياخته هاي مغزي قابل شناخت مي شود؟ با هدف محدود ساختن انتظارها، از طرف دانشمندان پژوهشگر محتاط مغز (مثلا در «مانیفست» یازده دانشمند متخصص اعصاب (نویرولوژ) ردیف اول آلمانی 2005)، توجه به این نکته جلب می شود که نتایج پراهمیت به دست آمده با اسلوب هاي جديد، در فوقاني ترین سطح سازماندهی بافت مغزي قرار دارد و در مقياس كوچك به دست آمده است. به سخنی دیگر، اول، اين آزمايش ها در باره عملکرد متفاوت بخش هایی از بافت مغز انجام شده است، که رابطه متقابل آن ها با هم، پديدار شدنِ واكنشِ رواني ي معين عمده اي را ممكن مي سازد، و دوم، اين كه بررسي ي انجام شده، محدود است به عملكرد چند ياخته و ملكول.

برخلاف زمينه بررسي و تحليل پيش گفته، درك در باره نسبت مشخص ميان وابستگي هاي روحي- رواني- فيزيكي هنوز به نتايج نهايي دست نيافته است. نتايج كنوني نبايد به عنوان نتايح نهايي برداشت شود. به سخني ديگر، ارزيابي چند و چون وابستگي هاي مشخص در سطح مياني ي سازماندهي [بافت مغز] كه حيطه عملكرد دسته هاي كوچك و بزرگي از ياخته ها را نشان مي دهد، كه نهايتاً زمينه عملكردها در سطح فوقاني را موجب مي شود، هنوز پاسخ نهايي نيافته است.

بدون روشن شدن «گام هاي بينابيني پراهميت»، ابرازنظرها در باره رابطه وابستگي ها ميان مشاهدات پديده هاي نويروالكتريكي و شيميايي و توانايي ها و نتايج روحي- رواني مبتني بر آن ها، «كماكان بر پايه حدس و گمان» قرار دارد. به منظور گذار از اين مرحله، پژوهش عملكرد مغز بايد به ويژه بر روي عملكرد روندهاي نويروني در سطح مياني ي سازماندهي بافت مغز متمركز گردد كه تاكنون به طور بسيار محدود شناخته و درك شده است. براي نمونه، پژوهش عملكرد مغز بر روي روندهايي كه هنگام آموختن، يافتن راه حل هاي مستدل براي مساله ها و يا هنگام برنامه ريزي و عملكرد انسان جريان دارد، بايد در مركز توجه قرار داده شود.

نقل بخش ديگري از «مانيفست» پژوهشگران پيش گفته در اينجا مفيد است: «اينكه ”كجا” در مغز واكنش ياخته ها تحقق مي يابد كه در آزمايش هاي عملكردي توسط دستگاه هاي عكس برداري جديد (kernspinotomogram) نشان داده مي شود، هنوز به معناي شناخت و درك و از اين طريق يافتن امكان براي توصيف و بيان ”چگونگي“ توانايي هاي كشف شده در عكس برداري توسط مكانيسم هاي نويروني نيست. براي پيشرفت واقعي در اين زمينه به اسلوبي نياز داريم كه قادر باشد هر دو روند را همزمان نشان دهد و رابطه و وابستگي هاي آن ها را قابل شناخت سازد.»

پيش شرط براي اين كه حيوان در آزمايشگاه و يا شخص شركت كننده در آزمايش بتواند در هنگام آزمايش واكنش طبيعي خود را نشان دهد، در اختيار داشتن دستگاه هايي است كه بدون هرنوع مانع و محدوديت، اجراي آزمايش را ممكن مي سازد [و انگار انجام آن را در شرايط طبيعي عملي سازد] و «بتواند توسعه و انبساط مكاني و زماني تحريك را نزد همه نويرون هاي شركت كننده تا سطح ”رابطه اتصالي ميكرو“ [صفحه كليدِ اتصال ميكرو- خرد- ميكروسكپي] نشان دهد و آن را با شيوه عكس برداري با قدرت بالاي بازتابِ [پريكسل] زماني در دستگاه سيستم اعصاب سالمِ [شخص مورد آزمايش] ترسيم نمايد.»

شايد در دهه هاي آينده پژوهش مغز واقعاً قادر شود «رابطه و وابستگي ميان روندهاي نويروالكتريكي و نويروشيميايي را از يك سو و دريافت احساسي، آموزشي، روحي- رواني و همچنين توانايي عضلاني را تا اين حد توضيح دهد كه بتواند پيش شرط جريان آن را در هر دو سو با درصد بالاي احتمالي برشمرد»، آن طور كه نويسندگان «مانيفست» پيش بيني مي كنند. اما هم آن طور كه آن ها در پايان «مانيفست» خود خاطرنشان مي سازند، دستيابي به يك چنين شناخت تعيين كننده ي قابل فكر هم، «با پيروزي ي برداشت تقليل گرانه نويروني neuronalem Reduktionismus پايان نخواهد يافت.»

علت ناتواني برداشت تقليل گرانه نويروني براي دستيابي به پيروزي، ريشه در محدوديت اصولي اسلوب شناخت علوم طبيعي، به سخني ديگر، محدوديت اصولي اسلوب پژوهش بر روي مغز دارد. زيرا اگر هم زماني چگونگي جريان همه روندهاي نويروني شناخته شود، كه براي نمونه زمينه ايجاد احساس همدردي انسان و يا عاشق بودن آن را موجب مي شود، باوجود اين، استقلال كيفيت خاص اين وضع روحي- رواني [كه در نتايج عكس ها قابل شناخت نيست] حفظ مي گردد [عكس ها داده ها هستند، در حالي كه وضع روحي كيفيت خاصي را تشكيل مي دهد].

وضع خاص آن ها، آن طور كه فيلسوف توماس ناگل (١٩٧٤) بيان مي كند، در اين نكته نهفته است كه هر وضع خاصِ روحي- رواني «به شيوه معيني احساس مي شود»: همدردي به صورت ديگري احساس مي شود تا بدخواهي، عاشق بودن به صورت ديگري احساس مي شود تا بي ميلي. و، براي اين كه تفاوت بسيار ظريف تر ميان احساس هاي عاطفي نزديك به يكديگر را نشان دهيم، نمونه هايي اضافه مي شود. رشك را جور ديگري احساس مي كنيم از حسادت، حيا را از گناه وغيره [در حالي كه داده هاي عكس ها ثابت است]. در حالتي قرار داشتن كه در آن، از احساس چنين وضعي در ”آگاهي خود“ برخوردار شدن (به سخني ديگر، در حالتِ احساس چنين وضعي از آگاهي خود بودن)، چيزي ديگر است، از در باره آن فكر كردن، به ياد آن افتادن و يا باور كردن كه در گذشته در چنين وضع احساسي قرار داشته ايم (نگاه شود به بئري، ١٩٩٧، ١٧٣). و براي هر كدام از ما اين وضع ها، مضمونِ ويژه خود را داراست.

اين «Qualia» [از واژه تخصص كه بيان كيفيت خاص نيز است]، اصطلاح فلسفي اي كه توسط لئويس (١٩٢٩) به مثابه نام براي اين احساس انتخاب شده، معماي (چيستانِ) اصلي را در آگاهي تشكيل مي دهد. اهميت مساله كواليا آن هنگام تشديد مي شود، هنگامي كه به وحدت تجربه شخصي و تداوم آن در آگاهي فكر شود. وضع هاي گذراي آگاهي ي لحظه ي ما كه ناشي از دريافت هاي حسي، تصورات، تحريك عاطفه، وضع پرتنش ناشي از نيازها يا تجربه هاي ناپايدار است، مانند فكر كردن به انجام اين يا آن كار در ذهن، با وضع روحي- رواني اي در ارتباط قرار دارد كه به عنوان آگاهي در متن انديشه جاي گرفته كه مي توان آن را با «من آگاهي- خودآگاهي» مشخص نمود. خودآگاهي اي كه بايد به آن «خودپسندي»، حق ابداع و كنترل عملكرد خود و اقدام هاي آگاهانه خود و هويت تاريخي خود و تداوم آن را نيز اضافه نمود.

هم بيان با گولر (٢٠٠١) مي توان خاطرنشان ساخت كه «علوم پژوهش عملكرد نويرون ها، زمينه نويروني حادثه، و نه خود حادثه را مورد پژوهش قرار مي دهد. اگر امروز براي نمونه تحقيقات بر روي مغز مي توانست نشان دهد كه حادثه خوشحالي با كدام فعاليت هاي نويروني همراه است، ما بدون تجربه شخصي در حادثه اي خوشحال كننده، نمي توانستيم بدانيم، احساس خوشحالي چگونه است، چيست.» و كسي كه داراي اطلاعات كامل نويروبيولوژيكي در باره براي مثال پديده درد است، باوجود اين هنوز نمي دانسته كه درد به چه معناست، اگر خود انواع مختلف درد طاقت فرسا را تجربه نكرده باشد. يك تئوري در باره پديده درد كه آن را به كمك محدوديت توضيح يك مورد مشخص شناخت فردي (انتولوژيكي) توصيف مي كند و مي گويد درد «چيست»، و آن را «هيچ چيز ديگر» جز يك مدل تحريك نويروني قلمداد نمي سازد، درست آن چيزي را بيان نمي كند، كه مساله مركزي بحث را تشكيل مي دهد: مساله كيفيت سرشت دردي كه در ذهن به صورت پديده اي آگاهانه و تجربه اي ذهني احساس مي شود (نگاه شود به زيرله ١٩٩٤، ١١٧). [تكيه همه جا از مترجم]

«درد، آن طور كه به نظر مي رسد، از اين رو درد نيست، زيرا از طريق زخم شدن بافت ي ايجاد شده است و به نوبه خود، در رفتار خاصي بازتاب مي يابد (اين برداشتي از موضع فونكسيوناليسم است، و. م.) [اين جمله اضافه شده توسط نويسنده رساله ولفگانگ مايرز را بايد به عنوان توضيح در باره چگونگي عملكرد نويرون ها در ارتباط با علت صوري ايجاد شدن درد درك كرد]، بلكه از اين رو كه به مثابه وضع خاصي – وضع خاص دردناكي – تجربه مي شود.» (بكرمان ١٩٩٩، ٧٧٢). كيفيت هاي حادثه هاي تجربه شده را، آن طور كه زئرله به درستي مي گويد، نمي توان چنين جمع بندي و درك كرد كه ريشه ي آن را به پديده «حادث شده در بدن – ناتوراليزاسيون-» بازگرداند و محدود ساخت: هيچ توصيف و ترسيم عيني واقعيت هاي فيزيولوژيكي نمي تواند سرشتِ ذهني احساس درد را بازتاب بخشد، زيرا آن ها علائم مشخصه ي متفاوتي هستند.

دو ويژگي مركزي تجربه شخصي

در سطور پيش دو مشخصه ي تجربه ي آگاهانه مطرح شد: اول، ويژگي ذهني و شخصي آن. هنگامي كه من مثلاً مي گويم: «من خوشحالم»، منظورم بيان تجربه ي خوشحال كننده خودم است، و نه بيان وضعيتي كه با احساس كيفيت اين تجربه در دستگاه نويروني من حادث شده است. در حالي كه رفتارها، روندهاي بدني و مغزي به طور علني، به عبارت ديگر بر پايه سنجش عيني، قابل دريافت كردن هستند، تجربه شخصي من، به طور مستقيم تنها توسط من قابل دسترسي است. تنها فردي كه حادثه خوشحالي را تجربه مي كند مي توان بگويد كه چه احساسي را و چگونه تجربه نموده، با چه احساس- عاطفه ذهني آن را شخصاً دريافت و تجربه كرده است. نسبت به دريافت تجربه ديگران، ما راه مستقيمي نداريم. ما نمي توانيم آن را مورد نگرش قرار دهيم (نگاه شود به زورله ١٩٩٤، ٩٩). البته ما از طريق دقت در وضع ذهني- روحي فرد ديگر مي توانيم به نتيجه گيري هايي در باره ذهنيت او برسيم، از اين طريق كه رفتارش، نظر بيان شده اش و تغييرات ظاهري اش را مورد بررسي قرار دهيم. اضافه بر آن ما مي توانيم بر پايه تجربه خود در شرايط مشابه و به كمك تئوري روح (تئوري آگاهي، theory of mind) تصوراتي در باره آنچه در ذهن فردِ ديگر مي گذرد، به نتايجي نايل شويم كه فرد ديگر در چه فضاي روحي- ذهني قرار دارد و در درون او چه مي گذرد. به شناخت و دانش قطعي در اين باره اما نمي توانيم دست يابيم: «اعتبار درستي نظر در باره فضاي روحي- ذهني فرد سوم كه مبتني بر تئوري شناخت ابراز شود (صرفنظر از سوتفاهم هاي احتمالي، و. م.)، به عهده ي آن كسي است كه برداشت خود را از قضاي روحي- ذهني ي فرد سوم، با بيان فرد اول ابراز مي دارد.» (گولز ٢٠٠٢، ٧)

به منظور جلوگيري از سوتفاهم بايد گفت: سرشت شخصي و ذهني را براي پديده هاي در ارتباط با آگاهي پذيرفتن، اگر به اين معنا درك شود كه آن ها، راهي خاص براي دستيابي به شناخت ويژه ي تجربه هاي شخص هستند، گرفتار شدن در اين موضع نيست كه گويا آگاهي پديده اي تنها دروني است و هيچ فضاي تبادل آن و يا ورود به فضاي آگاهي وجود ندارد. پيامد چنين سوليپ سيسمِ ايده آليستي Solipismus [Solipismus، من گرايي، خود بيني، فلسفه اصالت وجود خود] را تنها فردي دنبال مي كند كه ويژگي ي وجود پديده روحي- رواني انسان را به عرش مي رساند و آن را به مثابه يك من- آگاهي غيرزميني (extramundal) مطلق مي گرداند. چنين برداشتي هم به زمينه مادي ي پراتيك اجتماعي انسان در ايجاد شدن شرايط پديدار شدن آگاهي، و همچنين نسبت به برپايي مضمون مادي اين شرايط بي توجه است كه پديده آگاهي را ايجاد مي كند («Intentionalität» آموزش پديدار شدن آگاهي از آگاهي است) [«Intentionalität» درون گستري].

دومين نكته، وابستگي تجربه به دورنماي ديدگاه است: ما اطلاعات خود را در باره يك دانش- دانسته، از دو راهِ به كلي متفاوت به دست مي آوريم: يكي از موضع ديدگاه نگرشِ ذهني- رواني داخلي به تجربه- حادثه، به اصطلاح introspektiv، و ديگري، از موضع خارجي، از ديدگاه از خارج، براي نمونه از طريق بررسي رفتار [شخص سوم] يا شيوه هاي سنجشي [آن] در پژوهش هاي مغزي. دورنماي ديدگاه فرد- اول و فرد- سوم نه مي تواند منطبق بر يكديگر برداشت شود و نه مي توان از يكي براي ديگري به نتيجه گيري رسيد. كيفيت هاي تجربه، به طور اساسي با دورنماي ديدگاه ذهن مربوط است كه نمي تواند از ديدگاه شخص سوم ديده شود. تجربه ها هميشه تجربه يك فرد هستند. آگاهي ما بر روي نقطه اي متمركز است، در مركز آن خود من هستم به مثابه «مركز درون گستر» Intentionalität (هولس كامف ١٩٨٣). «آگاهي»، آن طور كه گولرز (٢٠٠١) جمع بندي مي كند، «به طور طبيعي داراي دورنمايي است، و اين نكته مي بايستي موضوع هر تئوري علمي در باره آگاهي باشد».

پردامنه ترين و كامل ترين دانش علوم طبيعي در باره واقعيت هاي نويروفيزيولوژيكي نمي تواند هيچ گاه دانسته ي تجربه ي آگاهانه ي شخصي را مستدل سازد، دورنماي [رشد و تغيير] تجربه را بگشايد و نشان دهد. از منظر تئوري شناخت، مبتني بودن پژوهش مغز بر واقعيت هاي واقعاً موجود غيرفيزيكي، بار دو سختي مختلف را به دوش مي كشد: اول، به خاطر غيرقابل انطباق بودن دورنماي ديدگاه شخص اول، – كه از موضع آن، ما انديشيدن، احساس كردن و خواستن را پديده وار توصيف مي كنيم -، با دورنماي ديدگاه شخص سوم – كه توسط توصيف علوم طبيعي برشمرده مي شود كه در آن اصلاً اين پديده ها پيش نمي آيد؛

و دوم، از اين رو كه زمينه تاريخي تجربه اجتماعي كه هم با يكديگر در ارتباط اند (و از اين طريق ايجاد تفاهم متقابل ميان ذهن- روح ها را ممكن مي سازد)، – و بايد اضافه نمود كه اصلاً از اين طريق تفاهم متقابل ايجاد مي شود -، به طور كلي براي شناخت علوم اجتماعي قابل دسترسي نيست.

٤- آگاهی، معمايي غیرقابل درک؟

آگاهي براي دستيابي به چه هدفي ضروري است؟

به نظر مي رسد كه در ارتباط با درك تئوريكِ مساله هاي مربوط به آگاهي، علوم درجا مي زنند: آگاهي از روندهايي كه در مغز جريان دارد، چگونه زائيد مي شود؟ هنوز به اين پرسش پاسخ داده نشده است كه چگونه حوادث متفاوت در مغز به ايجاد تركيبي (سنتزي) مي انجامد كه پديدار شدن واكنشي را موجب مي گردد كه پيامد آن، پديده اي يك پارچه را تشكيل داده و كيفيتي خاص است؟ و اصلاً، آگاهي براي دستيابي به چه هدفي ضروري است؟

چه چيزي ضرورت ايجاد شدن آگاهي را توجيه و آن را قابل فهم مي سازد، چرا انسان به آگاهي نياز دارد، چرا عملكرد انسان تنها در سطح تحقق دستورات روندهاي مغزي حل و فصل نمي شود، بلكه انسان، برخلاف يك موجود بي اراده، چيزي را احساس مي كند و به مثابه يك شخصِ فاعل- سوبژكت، عملكرد خود [و پيامدهاي آن] را بر پايه آن قرار مي دهد و تنظيم مي كند؟ تنها هنگامي كه ما به اين پرسش پاسخ دهيم كه چگونه و چرا روندهاي مغزي [احساسِ] تجربه را به وجود مي آورد، مي توانيم خلائي را با مضمونِ درك شده در تعريف خود پر كنيم، كه ميان وضع هاي ذهني- روحي- رواني اي كه آگاهانه حس [و درك] مي كنيم، و زمينه ي مادي ي مترادفِ آن وجود دارد.

آيا ما هيچ گاه قادر خواهيم شد رابطه ميان روح و مغز را درك كنيم و دريابيم؟ و يا، آن طور كه دانشمند فيزيولوژيست امانوئل دو بويس- قسموند در سال ١٨٧٢ در يك كنفرانس دانشمندان طبيعي در ليپزيك در نطقي در باره «مرزهاي شناخت طبيعت» اعلام داشت، «در برابر يك معماي غيرقابل حل قرار داريم (Ignorabismus) ما نمي دانيم و هيچ گاه نيز نخواهيم دانست»؟

من براي موضع غيرقابل شناخت بودن آگاهي، توجيه قابل دفاعي سراغ ندارم. توجيه ها همه مبتني است بر اين ادعا كه گويا استدلال ها عليه امكان شناخت آگاهي، يك قاعده كلي را بيان مي كند – گرچه بايد اذعان داشت كه هيچ يك از استدلال هاي جايگزين در رد اين برداشتِ تقليلي و نفي گونه كلانِ (استراتژيك) كنوني – كه همگي بر پايه بحث اساسي مبتني بر برداشت ماترياليستي غيرتقليلي قرار دارد -، نيز يك پاسخ اقناع كننده ارايه نمي دهد: «Emergenismus» [emergens مبتني بر ظهور غيرمترقبه، ناگهاني] (پذيرش ظهور غيرمترقبه به عنوان يك تئوري سيستمي) همانقدر چنين پاسخ اقتناع كننده نمي دهد كه سير تكامل شناخت روحي «Psychophylogenese» كه مبتني بر تئوري انتقادي ماركسيستي در باره روانشناسي است كه من از آن دفاع مي كنم نيز چنين پاسخي را ارايه نمي دهد.

 

يك- تئوري مبتني بر ظهور غيرمترقبه

تئوري ي ظهور ناگهاني- بل بداهه- غيرمترقبه مي كوشد وقوع پديده ناگهاني جديد را كه در سطح كلان پديده ظهورمي يابد، از طريق توضيح سرشت يا ساختار آن تعريف كند. تغييراتي كه اما وابسته اند بر تغييرات قانونمند در سطح خرد در پديده مورد بررسي، بدون آنكه اين تئوري بتواند تغييرات معيني را در سطح خرد در پديده ي مورد بررسي قابل شناخت سازد، و يا بتواند چنين تغييراتي را به مثابه پيامد ايجاد شدن تغييرات در سطح خرد در زير مجموع سيستم، به اثبات رساند (نگاه شود به بونگه ١٩٨٤).

انسان بر مبناي اين تعريف، به مثابه يك نظام (سيستم) با دو زير مجموعه ي باز – تن و روان –   درك مي شود كه در آن، تن از سيستم هاي زير فيزيولوژيكي اي تشكيل مي شود كه به نوبه خود از زيرسيستم هاي بيوشيميايي، و آن ها نيز به نوبه خود از زير سيستم هاي شيمايي تشكيل مي شود. سيستم آگاهي، به نظر اين تئوري، مي تواند به مثابه يك پديد ناگهان ظهور- بل بداله ي بيوعملكردي درك شود كه پيامد ساختارهاي مغزي است، كه اما نمي تواند تنها بر اين پايه تعريف [و مستدل] گردد.

برداشت تئوريك مشابه ديگري را در اين زمينه مي توان با مفهوم «Superveninz (ونيا venia از واژه قديمي اجازه) بيان داشت (نگاه شود به داويدسون ١٩٨٠، كيم ١٩٩٣)»: ايجاد شدن وضع هاي ذهني- رواني طبق تئوري سوپرونين به عنوان پيامد تغيير وضع هاي فيزيكي درك مي شود: دومي ها وابسته به اولي ها هستند، كه به اين معناست كه دومي ها [وضع هاي ذهني- رواني] نمي تواند تغيير يابد، بدون آنكه تغييرات فيزيكي به وجود آمده باشد.

در اين باره كه چرا ساختارهايي در مرحله ي معيني از رشدِ بغرنجي خود، يك پديده ناگهاني- بل بداله، يا به سخني ديگر، يك پديده سوپرونين را ايجاد مي كند، هنوز پاسخي قانع كننده نيافته است كه مبتني باشد بر تغيير ساختار پديده. نزد تزي كه تغيير در پديده دوم [روحي- رواني] را منوط به تغييرِ ناگهاني در پديده اول [مغز] مي داند، اين نكته كماكان ناروشن است كه چگونه سيستم فيزيكي اي كه داراي عنصرهايي است كه به طور عيني [از طريق عكس برداري] قابل شناخت است، مي تواند به طور اساسي صفت هاي كيفي اي ايجاد كند كه كيفيتي بكلي ديگر [احساسي- ذهني] را تشكيل مي دهد [از آنچه كه ما در عملكرد ياخته ها در مغز مشاهده مي كنيم].

بيان «ناگهاني»، آن طور كه بايد آن را برداشت نمود، ظاهراً در خدمت پوشش دادن به اين واقعيت است كه مساله ي درك نشده اي را بيان مي دارد. مشابه همين استدلال را كيم براي اين نتيجه گيري به كار مي گيرد كه بگويد (همانجا ١٦٧)، كه با واژه سوپرونين مساله تن- روان حل نمي شود، بلكه در وحله اول مساله حل نبودن آن مطرح مي گردد. (نگاه شود همچنين به گولور ٢٠٠٢، ١١ و براي مشاهده يك برخورد انتقاد وسيع، به رساله بكرمانن ٢٠٠٨، ٢٣٠).

دو- سير تكاملي شناخت آگاهي (روح) «Psychophylogenese»

دومين نظريه بزرگ (پاراديگما) – در باره ي سير تكاملي شناخت آگاهي (روح) – كه طبق آن رابطه ميان پديده فيزيكي و روحي به مثابه يك رابطه رشد يابنده تلقي مي شود، مي كوشد از ابتدا يك مساله مركزي، يعني مساله رابطه ميان روح- تن (پسيكو و فيزيولوژي)، يا همان مساله «تن- روان» را از طريق تقليل دادن آن به مثابه رابطه تنها ميان روح و تن (روح و مغز) گويا حل سازد و از اين طريق مساله بسط مبتني بودن آگاهي را به جهان خارج مسكوت بگذارد. [تكيه از مترجم]

اگر من [اين] بحث هاي معمولي فلسفي در باره آگاهي را درست فهميده باشم، در آن ها بارها به اين نكته بي توجهي به چشم مي خورد كه دو پرسش توامان تعيين كننده در رابطه ميان احساس روحي و آگاهي را كه زمينه اصلي رابطه ميان ذهنيت- معونيت از يك سو، و جهان خارج از روح، از سوي ديگر است، اصلاً طرح نشود و به وابستگي آن دو [روحي- آگاهي] با روندهاي در ارتباط با اندام هاي تن، براي نمونه، عملكرد نويرون ها محدود گردد.

از ديدگاه فلسفي مساله اما از اين قرار است كه بايد برداشت وحدت جهان را كه در ماديت آن مستدل مي شود، در ارتباط قرار داد با اصل بازتاب. ايجاد اين وحدت فلسفي براي هر كدام از رشته هاي علوم كه پديده هاي روحي را مورد بررسي قرار مي دهد، راه درك رابطه ميان پديده هاي روحي را در روند رشد رابطه آن با زمينه طبيعي [مغز] و جامعه نشان داده و آن را قابل شناخت و درك مي سازد. اين فكر مركزي را مايلم در پايان به طور اختصار طرح نمايم.

[مضمون «دو پرسش توامان» بازمي گردد به برداشت ماركسيستي از شخصيت انسان كه در سال هاي ٨٠ قرن گذشته تاريخ اروپايي با تحقيقات دانشمندان آمريكايي و به ويژه آلمان دموكراتيك به مثابه شخصيتي با وحدت بيو- پسيكو- سوسيال (وحدت بيولوژيك- رواني- روابط اجتماعي) تعريف شده است و هانس پتر برونر آن را در تز دكتراي خود برمي شمرد. نگاه شود به توماس مچر، ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ٨٨-٨٧)].

در ابتدا اين نكته را روشن سازم: بدون ترديد سرشت پديده اي بودن آگاهي، اين برداشت را به وجود نمي آورد كه ضرورتاً وجود دوگانه پديده ي تن- روح از نظر فلسفي اين امر را مطرح مي سازد كه گويا اين دو واقعيت نسبت به يكديگر ناجور و متضاد هستند. تقسيم وحدت جهان از ديدگاه ماترياليست- ديالكتيكي همانقدر غيرقابل پذيرش است، كه پذيرش تئوري هاي تقليل گرا براي تعريف آگاهي غيرقابل قبول است. آن طور كه تئوري هاي ماترياليسم معمولي [قديمي- پيش از ماترياليسم- ديالكتيكي] چنين برداشتي را با ايجاد كردن پيوند ميان مفهوم مادي با تصورات موادي براي مضمون آن، تداعي مي كند.

[فيلسوف آلماني هانس هينس هولس كه سه سال پيش به ابديت پيوست، در اثر خود با عنوان ”طرح جهان و بازتاب، كوششي براي پايه ريزي ديالكتيك“ (٢٠٠٥)، جهان را كليتي بهم پيوسته و با نظمي باز برمي شمرد كه تحت شرايط بازتاب بي وقفه، در حال حركت، تغيير و شدن است. بازتابي بي وقفه كه در هر مورد مفرد آن، مادي بودن سيستم را به اثبات مي رساند و پذيرش ماديت كليت جهان را مستدل مي سازد …

زنده ياد احسان طبري در شعر زندانش با عنوان ”اخگران اسفند“ كه «به ياد ٧ شهيد اسفند» سروده است، در استعاره ي «انعكاس بي وقفه آينه ها»، اين اصل ماترياليست ديالكتيكي را براي بيان وحدت شناخت فردي از جامعه شناسي علمي و پايان تنهايي فرد انسان ترسيم مي كند. ترسيم مي كند كه چگونه انسانِ مبارزِ در بند، در تنهايي خود، خود را گوشه اي از بيكراني نبرد انسان درمي يابد!]

برخلاف برداشت ماترياليسم معمولي- غيرديالكتيكي، مساله دور اين نكته متمركز است كه نمي توان از ديدگاه تئوري شناخت epismologisch وجود تفاوت مطلق ميان ماديت و معنويت [يا در برابر هم قرار دادن آن دو] را پذيرفت و آن را به مثابه امري بي ارتباط با زمينه اصلي براي حفظ زندگي درك نمود. برعكس [ارتباط و وحدت آن دو را] بايد به معناي مونيسم ي ماترياليستي (البته ماترياليسم- ديالكتيكي) درك كرد. به عبارت ديگر، پديده ي ذهني- معنوي، يا آگاهي را بايد بر اين پايه به مثابه وجود خاص و شكلِ تظاهرِ حركت ماده درك كرد كه روند تغيير و رشد تاريخي خود را طي مي كند. تنها با چنين دركي از حركت تاريخي پديده ي ذهني- معنوي مي توان آگاهي را به عنوان بازتاب عملكردي عيني انسان [نسبت به محيط خارج – جهان- جامعه] درك نمود، كه راه حل واقع بينانه اي را براي تحقق بخشيدن عملي به تداوم زندگي خود دنبال مي كند. [تكيه از مترجم]

نياز به برشمردن چگونگي روند رشد تاريخ طبيعي هستي در اين سطور به چشم نمي خورد. در مجموع مي تواند پذيرفت (نگاه شود به گولر ٢٠٠١): در ابتدا جهان بدون زندگي و آگاهي وجود داشت، بدنبال ايجاد شدن هستي بيولوژيكي و ايجاد فرگشتِ زندگي [ايجاد اولوسيونرِ زندگي]، ماده به طور روزافزون بغرنج گشت و نهايتاً آگاهي را ايجاد نمود.

با ايجاد شدن زندگي، در يك جهانِ بدون مركز عيني، مراكز ذهني ايجاد مي شود: ”من- مركز“ها كه هر كدام محدود به ديدگاه خود از جهان است. ديدگاهي كه به دورنماي فضاي ديدگاه دروني خود محدود و به آن وابسته است، و لذا هر كدام [خود را تنها ديدگاه مي پندار و از آن به دورنماي] جهانِ تجربه و تاريخ خود دست مي يابد.

در سطور زير از همكار بيولوژيست ساليان دراز خود فولكئر شوريگ كه در پايه ريزي علمي پسيكولوژي (روانشناسي) انتقادي و همچنين در رشد شيوه پژوهشي مبتني بر تاريخ طبيعي نقشي تعيين كننده ايفا نمود و در ژانويه امسال به ابديت پيوست، روند رشد تكاملي شناخت رواني (psychophylogenese) را نقل مي كنم: «با ايجاد شدن زندگي تقريباً سه ميليارد سال پيش، سطح معيني از درجه بغرنجي ي سازماندهي سيستم زنده ايجاد شد كه منجر به پديدارشدن كيفيت ذهني- روانيِ ويژه ي در به كاربردن و بهره برداري از اطلاعات انجاميد. روند تكاملي بيولوژي (بيوگنز) و روند تكاملي روحي- رواني (پسيكوگنز) طبق اين برداشت، يك روند واحد را تشكيل نمي دهد، بلكه دومي، خود پيامد و محصول يك فرگشت خاص است. براي رشد روند تكاملي ي روحي- فيزيكي (پسيكو- فيزيكي) كه تقريباً يك ميليارد سال پيش تحقق يافت، مي توان مشخصات بيولوژيكي خاصي، مانند سازماندهي ياخته اي، ايجاد شدن سيستم هاي خاصِ جداري، پديدار شدن سيستمي ياخته هاي نويروني و همچنين براي دريافت تحريكات و غيره را ذكر نمود. تعيين كننده اين نكته نيز است كه همه موجودهاي پرياخته داراي قابليت به كارگيري و بهره برداري روحي- رواني از اطلاعات نيستند، بلكه تنها حيوانات. در روند فرگشتِ عملكرد روحي كه در ابتدا بر زمينه انواعي از سيستم هاي نويروني ايجاد شد، كه با رشد مثبت (پوزيتويستي) آن در طول زمان، سطح توانايي [انسان] به منظور حفظ بقاي گونه ارتقا يافت. اين ارتقا از طريق ارتقاي پيچيدگي [بافت و عملكرد] عملي شد، كه در مرز ميان حيوان- انسان، نهايتاً به پديدار شدن آگاهي رشد نمود. مراحل جداگانه در اين روندِ رشديابنده و تغييرات آن در روند رشد تكاملي پديده روحي- فيزيكي مي تواند به مثابه تئوري اين رشد تاريخي جمع بندي شود.» (شوريگ ١٩٧٧، ٩٥).

 

سخن كوتاه

بدين ترتيب، ارايه يك تعريف نهايي براي چگونگي پديدار شدن آگاهي بايد بر روي مبادله فعال ميان بافت زنده و جهان مادي اطراف آن مبتني باشد. در اين تعريف بايد به نقش كمكي فرگشت هاي جنبي در سيستم هاي مختلفِ بافت زنده توجه لازم به عمل آيد كه براي رشد جنبه هاي عملكردي ي روحي و همچنين كمك به رشد زمينه هاي بدني نزد هر يك از گونه ها به طور مشخص نقش دارد.

با چنين نگرشي، آن وقت بافت هاي مغزي، سيستم هاي عملكردي- ساختاري اي را تشكيل مي دهد كه بازتاب واقعيت خارجي را به عهده دارد. تنها در ارتباط با شناخت از اين زاويه رشد تكاملي روحي « psycho-gnoseologisch» است كه مي توان به اين پرسش (ي كه توسط مساله رابطه ميان روحي و تن، به سخن ديگر پسيكو فيزيولوژيكي تغييرات ژنتيكي در ارث «Transduktion» طرح مي شود)، پاسخي متناسب داده شده و اين امر را قابل درك ساخت كه چگونه تحريكات خارجي ايجاد شده به عنصر تغييرات فيزيولوژيكي در اندام هاي بافت زنده تبديل مي شود و به نوبه خود، به پديدار شدن مفهوم مادي اي مي فرازد كه احساس ذهني- روحي- معنوي را تداعي و ايجاد مي كند. تنها با چنين نگرشي به دورنماي [كليت] جهان است كه مي توان به منشاء ايجاد شدن پديده هاي روحي- رواني- معنوي پاسخ داد و اين معماي تبديل شدن (ترانسفورماسيون) تحريكات فيزيكي را به احساس روحي- رواني- معنوي درك كرد.

آنچه كه به طور مستقيم به مساله آگاهي انسان بازمي گردد، مي توان بدون ترديد پذيرفت كه مغز، به مفهوم مشخص كلمه، آگاهي را «توليد» نمي كند. زيرا سمت و سوي آگاهي در جهت معناي عيني اي قرار دارد كه [از خارج دريافت و آن را از دورنماي ديدگاه خود] بازتاب مي بخشد. [همه روابط روبنايي، ازجمله برداشت هاي مذهبي- فلسفي- جهان بيني و غيره از چنين ريشه خارجي- اجتماعي برخوردارند! در رساله پيش گفته ”تاملاتي پيرامون علم و دين“ كه در ”نويدنو“ انتشار يافته، احمد جواهريان مي كوشد به كمك پژوهش هاي اخير بر روي مغز انسان، برداشت ناتورآليستي در علوم انساني را به روانشناسي تسري داده، دين و مذهب را به عنوان پديده اي كه گويا ريشه در ياخته هاي ويژه اي در مغز دارد، بنمايد و از اين طريق به ذم خود وحدت ديالكتيكي ميان عين- ذهن، يا تن و روان را با محيط پيرامون – جهان- جامعه – نفي كند.]

در ارتباط با رشد مفاهيم مادي، آگاهي مبتني است بر واقعيت هاي طبيعي و يا مبتني است بر توليداتي كه ناشي از كار انسان است. – به سخني ديگر- آگاهي بخش اساسي تاريخ هستي انسان را [در روند بغرنج و پيچيده شونده آن در طول تاريخ] بازتاب مي بخشد، كه براي درك آن، علومي كه در خدمت شناخت طبيعت و به ويژه علوم اعصاب عمل مي كند، ايجاد نشده است.

پيش تر اشاره نمودم كه ممكن است چنين وضعي پيش آيد كه تجربه ي بي واسطه «مال من» و همچنين حالت «ذهنيت» يا «آگاهي فردي» مي توانسته به نادرست به عنوان پديده اي درك شود كه بررسي اسلوبي ي عيني آن ناممكن باشد. لذا وظيفه علمي تعيين كننده در اين نكته نهفته است كه برداشت ذهني بي واسطه [فردي] از آگاهي، مي تواند تنها از طريق نفي «انفراد» آن در تركيبِ فعاليت هستي [گونه] انسان برطرف [و به طور ديالكتيكي قابل درك] گردد.

بايد آگاهي را به مثابه بخشي جداي ناپذير از فعاليت براي گذران [و تداوم] هستي درك كرد. اصل وحدت آگاهي و عملكرد، به سخني ديگر، قابل درك شدن پديده آگاهي در عملكرد انسان براي گذران زندگي كه در ذهنيت فردي تظاهر مي كند، شيوه ي بررسي عمده و پيگير را در علم روانشناسي ي انتقادي ي ماترياليستي تشكيل مي دهد. اين شيوه به مثابه پيش شرط، بازسازي تاريخي- منطقي علل پديدار شدن روند رشد تكاملي روحي- رواني (پسيكوفيلوگنز) را قابل شناخت مي سازد.

از اين طريق، مي توان در رشد آگاهي، بازتاب رشد درك رابطه ي فعالِ روحي و به ويژه «ذهني» را از واقعيت مادي [جهان- جامعه] باز شناخت كه در شكل «پايان موقت» [دركِ] جهان [- جامعه ي] پيرامون – تجربه شخصي فرد انساني – بازتاب مي يابد و در روابط هستي اجتماعي انسان نقش فعال ايفا مي كند. اين شيوه را مي توان به مثابه يك برداشت كلي براي بررسي روابط فوق ارزيابي نمود.

در پايان نظر كلاوس هولس كاپ (١٩٨٣، ٥٣٨) در اين زمينه نقل مي گردد: «در تحليل كاتگوري گونه ما، اين نتيجه حاصل شد كه موضع ”مال من“، از يك سو محل آغاز و ديدگاه تجربه از خود و جهان [و جامعه] توسط فرد است، اما با آن پايان نمي يابد، به عبارت ديگر، «قناعت نهايي» را از شناخت تشكيل نمي دهد و نبايد آن را به مثابه نقطه پايان تجربه من و يا نقطه پايان رشد فردي (فيلوگنز) و يا تاريخي- اجتماعي انسان تصور نمود. نقطه اي كه به نوبه خود، زمينه و ضرورت رشد روند دستيابي به شرايط لازم مادي را براي هستي تشكيل داده و تداوم آن را ممكن ساخته است: به سخني ديگر، موضع «مال من»، مشخصه ي ”رابطه ممكن“ براي ارتباط فرد با روابط اجتماعي است كه سرآغاز درك است.»

١- نظریه قبلی آن مبتني بر رفتارشناسي انساني (اِتولوژی انسانی ethologie) ی سال های 60 و سوسیو بیولوژی سال های 70 بوده که نهايتاً به نظریه جبر ژنتیکی همه این سال ها باز می گردد که در آن، تعریفِ نهایی (ultimat) مبتنی است بر رفتار قبيله اي- فردي (فیلوژنزه phylogenese و یا انتوژنزه) كه به اين معناست، كه «کدام مکانیسم ها موجب آن می شود که شیوه های رفتاری معینی در تاریخ رشد قبیله و یا تاریخ رشد فردی موثر واقع گردد و اين رشد، این طور- و نه طور دیگر عملی شود؟» برداشت ديگر در همين زمينه، توضیح های ميانه روانه (proximate) [نه سيخ بسوزد و نه كباب] مبتنی بر تحقيقات بر روي علل لحظه پديدار شدن تاثير در ياخته هاي مغزي در دوران کنونی است aktualgenese («کدام شرایط علّی فیزویولوژیک- بیوشمیایی برای عملکرد لحظه پاسخگو هستند؟»)

٢- اصطلاح سه گانگي پيش شرطِ (Trilemma) فوق در این نکته تظاهر می کند که همیشه دو پایه آن، نادرست بودن مضمون پایه سوم را در بر دارد: اگر پدیده های ذهنی به مثابه پدیده های غیرفیزیکی (جمله نخست) می تواند بر روی جهانی فیزیکی (جمله دوم) موثر واقع شود، آن وقت جهانِ فیزیکی نمی تواند بسته باشد، لذا مضمون جمله سوم نادرست است. اگر جمله 1 و 3 درست است، آن وقت با وجود مضمون جمله 2 – تاثير علّي پديده ذهني براي ايجاد شدن پديده فيزيكي -، نمی تواند پدیده ذهنی در جهان فیزیکی وجود داشته باشد. نهایتا باید جمله 1 نادرست باشد، هنگامی که باید جمله های 2 و3 درست باشد. نفی اولین پیش شرط (نفی غیر- فیزیکی بودن سرشت آگاهي انسان)، منجر به پذیرفتن رشد فردي (انتولوژیکی) فیزیكي فرد می شود. چشم پوشي كردن از پیش شرط دوم (علت موثر بودن ذهنیت در جهان فیزیکی)، منجر به پذیرش Epiphänomalism می شود كه به معنای پذیرفتن اصل یک سویه ی تاثیر پدیده های فیزیکی/ بدنی بر آگاهی است که به نوبه خود به معنای آن است که آگاهی به یک پدیده بی سرانجام بدل مي گردد كه در كنار پدیده فیزیکی پديدار مي شود – به اصطلاح یک epiphänomen-. مخالفت با پیش شرط سوم (اصل بسته بودن جهان فیزیکی) رشد دو علتي عملکرد انسان را میان موقعیت های فیزیکی/ بدني و ذهنی تداعي مي كند. در فلسفی روح، مواضع متعددی هنوز مورد بحث و جدل هستند و به ایجاد شدن مواضع مونیستی [يك پارچه] و دوگانه [دوآلیستی] در مساله رابطه جان وتن بدل شده اند، بر پايه همین محور اصطلاح سه گانگي پيش شرط (تریلما) قرار دارد.




وحدت آزادي و عدالت اجتماعي: «ما گرسنه ايم!»
ويژگيِ اقتصاد سياسي مرحله ملي- دموكراتيك

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٩ (١٠ مهر)

واژه راهنما: وحدت مضموني ي ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“: «ما گرسنه ايم!». سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي. مساله «مالكيت» و پرچم مبارزاتي اي كه چپ از كف داده است. ادامه بحث با ابرازنظرها در ارتباط با مقاله ”حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات“.

بحث ميان خط مشي انقلابي حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات در حزب در باره تاكتيك مناسب براي برپايي ”جبهه ضدديكتاتوري“ به منظور گذار از سد ديكتاتوري حاكم، و از اين طريق ايجاد زمينه براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، كه تعريف ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ را از مرحله كنوني انقلاب در ايران تشكيل مي دهد، بر اين نكته متمركز شده است كه آيا نبايد با توجه به ”تناسب قوا“ در جامعه، تعريف ششمين كنگره را از اين طريق ”تعديل“ نمود كه يك ”زيرمرحله ي دموكراتيك“ را پذيرفت كه در آن از يك سو نظام اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري برقرار است، كه اما خود را متعهد به پايبندي به موازين ”قانوني“ و ”دموكراتيك“ (به اصطلاح ”قواعد بازي“) دانسته و آن را در سند تشكيل جبهه ضد ديكتاتوري مورد تائيد قرار مي دهد.

وظيفه سطور زير، دفاع از تعريف ششمين كنگره حزب توده ايران از مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است و نشان دادن اين نكته كه ”اقتصاد سياسي“ و برنامه اقتصاد ملي اين مرحله، ”ملات“ تاريخي را براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري تشكيل مي دهد. ويژگي ي خاصِ ”اقتصاد سياسي“ اين مرحله كه در آن پيوند و وحدت مضموني ميان ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ برقرار است، زمينه واقعي و عينـي ي ”وحدت“ منافع زحمتكشان و لايه هاي معيني از بورژوازي ملي و ميهن دوست و مخالف سياست اقتصادي امپرياليستي و همچنين لايه هاي وسيع مياني جامعه را ايجاد مي سازد و لذا، با شناخت واقعيتِ عيني ي وحدت منافع مردمي توسط لايه ها و طبقات ذينفع، پيش شرط ذهنـي ي اتحاد عمل آن ها براي گذار از ديكتاتوري به وجود مي آيد.

”وحـدت عينـي و ذهنـي“ي منافع، همچنين زمينه دفاع مشترك را از منافع ملي ايران در برابر يورش سرمايه مالي امپرياليستي ايجاد ساخته و سد مقاومتِ توانمند و پايداري را در اختيار مردم ميهن ما قرار مي دهد. در دوران طولاني رشد ملي- دموكراتيك جامعه ايران نياز به اين سد توانمند براي دفاع از تماميت ارضي و استقلال سياسي و اقتصادي ايران ترديد ناپذير است. نياز خلق هاي ساكن سرزمين تاريخي و كهنسال ايران به چنين وحدت منافع مردمي و ملي، از فاجعه تاريخي براي مردم سوريه نيز قابل شناخت است!

همين تز را نظريه پرداز، البرز گرامي نيز در آخرين ابرازنظر خود نسبت به مقاله ”حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات“ مطرح مي سازد و در آنجا از «منافع اقتصادي مشترك (بخوان منافع ملي)» سخن مي راند كه در زير به آن باز مي گرديم.

منافع اقتصادي- ملي مشترك

مضمون بخش پاياني مقاله ي پراهميت و شايان دقت نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران با عنوان ”اتحاد عمل و تشديد مبارزه براي تحقق حقوق و آزادي هاي دموكراتيك، ضروري و تاريخ ساز است“ (شماره ٩٧٧، ٢٢ تير ١٣٩٤)، كوشش براي ”تعديل“ برشمرده شده را توسط انديشه سوسيال دموكرات به طور شفاف نشان مي دهد. اين انديشه اما متاسفانه مايل به بحثي سازنده و متمركز كه همه جوانب موضوعِ بحث را شفاف سازد نيست. اين بحث عملاً به عهده ي ابرازنظر كننده گان در ”اخبار روز“ محول شده است كه از ديدگاه هاي متفاوتي كه اغلب ديدگاه ماركسيستي- توده اي نيست، انجام مي شود. بدون ترديد نظرات ”البرز“، ابرازنظر كننده گرامي اي كه رابطه مضموني ميان ”آزادي“ و ”عدالت احتماعي“ را از ديگاه زحمتكشان مورد توجه قرار نمي دهد، بهترين نمونه در اين زمينه است (١).

سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي

نيروي چپ ايران (و نه تنها ايران) با اين تضاد در جامعه سرمايه داري كنوني روبروست كه در حالي كه همه اقدامات طبقات حاكم به منظور به اصطلاح برطرف ساختن «تنگناهاي معيشتي» زندگي مردم، ”راه حل“هاي ارتجاعي و ”راست“ اند كه به سخت تر شدن شرايط زندگي مردم و زحمتكشان مي انجامد، در حالي كه حاكمان غارتگر «رياضت اقتصادي» را با برنامه تشديد «رياضت اقتصادي»، غيرقابل بازپرداخت بودن قروض تحميلي را با قروض جديد به اصطلاح حل مي كنند (آن طور كه در يونان به دست انديشه سوسيال دموكرات ”حل“ كردند)، توده ها نه تنها عليه اقدام عليه منافع خود نمي شورند، بلكه به آن تن مي دهند، به آن (مثلاً در يونان) ”راي“ مي دهند!

در حالي كه در ايران ”رهبر“ با جسارت از «نظارت استصوابي شوراي نگهبان» دفاع مي كند، نه تنها برخي از ”اصلاح طلبان“ «توهم زايي» مي كنند كه گويا امكان استحاله ديكتاتوري وجود دارد، بلكه انواع چپ سابق از قبيل ”فرخ نگهدار“ نيز به اسب عرابه «توهم زايي» بدل مي شود كه آقاي محمد اميني در مقاله جالب خود در اخبار روز چندي پيش نشان داد!

ريشه تضاد چشمگير پيش گفته در نظام سرمايه داري كنوني ازجمله در ايران چيست؟ چرا نياز عيني حركت جامعه به ”چپ“، به افلاس تن دادن به ”راه حل راست“ منتهي مي شود؟

پيش از آن كه به بررسي اين نكته پرداخته شود، بايد با صراحت و شفافيت گفته شود كه وضع برشمرده شده، نه پايدار و ابدي است و نه محتوم! نبرد پرشكوه زحمتكشان ايران كه در شرايطِ خفقانِ سلطه حاكميت ديكتاتوري سخت كوشانه راه هاي خروج انقلابي را امتحان مي كند و مي يابد، دليل بارز چنين حركت و جنبشِ انقلابي در متن جامعه است. ضرورت بهره برداري از تمام اشكال مبارزه، يافتن راه هاي ايجاد پيوند سراسري مبارزات اعتراضي و اعتصابي زحمتكشان، معلمان، پرستاران و ديگر لايه هاي زير فشارِ «رياضت اقتصادي»، با برقراري همبستگي ميان گردان هاي متفاوت مبارزاتي و اعتصاب هاي موفق كارگران قابل شناخت است. موفقيتي كه در مبارزات كارگران در صنايع نفت با تلفيق سازماندهي مخفي و اعتصاب هوشمندانه علني به ثمر نشست (گزارش ناصر آقاجري در اخبار روز …). اين نمونه و نمونه هاي ديگر، بيان اين واقعيت است كه نبرد طبقاتي در جامعه با تعميق تضاد اصلي (تضاد ميان كار و سرمايه) موانع بر سر راه را بر طرف خواهد ساخت و راه آينده تحولات انقلابي را خواهد گشود.

لذا آنچه كه در سطور زير بيان مي شود را بايد كوششي در خدمت همين روند در جريان و به مثابه كمكي گرچه ناچيز، براي آن تلقي نمود. برخورد عصبي «عمله» ارتجاع به چنين كوشش، در تائيد درستي راه انتخاب شده است. هراسي به دل نبايد راه داد. زندگي هم مي تواند زير ضربات بيماري بدخيم و هم زير ضربات بدخيم دشمني طبقايي پايان يابد.

صحبت از بررسي علل وضع متضادي بود كه چرا جنبش انقلابي عليه يورش ارتجاع حاكم سرمايه داري، كه مساله ”مالكيت“ خود را به پرچم افراشته ي نبرد طبقاتي از ”بالا“ بدل نموده است، با طرح خواست ”مالكيت“ توسط زحمتكشان بر ثروت هاي ملي و متعلق به مردم و نسل هاي آينده، پاسخ داده نمي شود؟ چرا زحمتكشان از شيوه حاكمان نمي آموزند كه به طور مصمم و با بي رحمي از منافع خود، با چنگ و دندان دفاع مي كند؟ زندان و سركوب و قتل مبارزانِ را در بند نيز به شيوه معمول اِعمال حاكميتِ خود بدل ساخته است، آن طور كه در مورد فعال كارگري و ورزشكار جوان، شاهرخ زماني به نمايش گذاشت و با دزديدن واله زماني، عضو سنديكاي كارگران نقاش البرز كه با ديگر فعالان كارگري بزرگداشتِ خاطره ي شاهرخ را تدارك مي ديد، و يا با دستگيري معلمان و فعالان اجتماعي در انديمشك و شوش و يا فعالان دانشجويي در كرج و صدور احكام سنگين براي كارگران، محمود صالحي، سعيد شيرازي، رسول بداقي (اخبار روز ٣ مهر ١٣٩٤) ادامه مي دهد.

 

پاسخ شفاف چنين است: چپ، تسليم ”استدلال“ راست شده است كه گويا راه حل انقلابي براي گذار از نابساماني ها، از ديكتاتوري وجود ندارد! به منظور پايان دادن به تضاد حاكم، بايد نادرستي اين برداشت انحرافي را به اثبات رساند و خط مشي انقلابي را بر پرچم مبارزات نقش و آگاهي طبقاتي را در ذهن مبارزان زنده نمود!

چپ با تسليم به نظر راست، پرچم مبارزاتي خود را از كف داده است. پرچمي كه تنها با افراشته نگه داشتن آن، قادر مي بود قلب و ذهن توده ها را به دست آورد، به تجهيز و سازماندهي آن ها بپردازد و صحنه نبرد اجتماعي را به سود حفظ و حراست از منافع توده هاي زحمت و زير فشار هدايت كند!

چپ انقلابي، زبان خود را فراموش و به كار بردن آن را رسوايي مي پندارد و لذا امكان انتقال آگاهي انقلابي به ميان توده ها را كه به زبان آگاه طبقاتي نياز دارد، بر باد داده است! مشكل و معضل اصلي، قناعت غيرضرور است به خمودگي و بي تحركي ي ذهني و تسليم شرايطِ حاكم شدن و تبليغ براي ”در انتظار روز موعود نشستن“. هم پديده ”فرخ نگهدار“ و هم نمونه هاي مشابه آن، از چنين ريشه اي سيرآب مي شوند.

از اين روست كه بحث در اين سطور نمي تواند بحثي سرخورده باشد! ياغي گرايانه نباشد تا دل آن ها را كه تز «چكش و سنگدان» را در انواع صّور مطرح مي سازند، آرام ساخته و شاد كند! حتي آن جا كه بايد رابطه مضموني ميان ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ را با زباني منطقي به اثبات برساند، نمي تواند اين بحث، بحثي نيم بند باشد! آري، بايد موضع انقلابي با جسارت و شفافيت بيان گردد، تا بتواند ”گير“ ظريف استدلال درست ”البرز“ گرامي را نشان دهد و راه گذار از آن را بنمايد.

«گير» انديشه!

البرز گرامي در ابرازنظر ٣١ شهريور خود با هوشمندي دو نكته مركزي بحث را در ارتباط با «پيوند» ميان ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ مطرح كرده مي نويسد، «پس نيروهاي مختلف ضد استبدادي كشور عليرغم داشتن تضادهايي در منافع، چاره اي جز عمده كردنِ، تضاد عمده، يعني نبود آزادي، براي رسيدن به آزادي ندارند. لذا گرد هم آمدن براساس منشور مبتني بر آزادي و منافع اقتصادي مشترك (بخوان منافع ملي مشترك) از ضرورياتِ عاجل اين مقطع زماني است.» به اين تعريف دقيق نمي توان كلمه اي افزود يا حذف كرد.

اختلاف از اين جا آغاز مي شود كه براي «منافع اقتصادي مشترك (بخوان منافع ملي مشترك)» در ابرازنظر تعريفي ارايه نمي شود! بحث در پاراگراف بعدي با مرحله پس از گذار از ديكتاتوري ادامه مي يابد. وجود منافع طبقاتي و نبرد طبقاتي در مرحله پس از ديكتاتوري به طور ضمني در نظر البرز گرامي طرح  و مورد تائيد قرار داده مي شود.

پرسشي كه مطرح است بر سر مضمون «منافع اقتصادي مشترك (بخوان منافع ملي مشترك)» است. به طور قطع البرز گرامي، ادامه اجراي برنامه ضد مردمي و ضد ملي نوليبرال امپرياليستي را مورد تائيد قرار نمي دهد، اما كدام جايگزين را براي آن پيشنهاد مي كند؟ به نظر او، طرح اين جايگزين اكنون غيرضروري، يا حتي مضر است، زيرا به «اشتقاق» نيروها ضد ديكتاتوري مي انجامد و برنامه گذار از ديكتاتوري را به خطر مي اندازد؟!

اين موضع زماني مستدل است كه مي پنداريم كه مي توان جبهه ضد ديكتاتوري را از ”بالا“ برپا داشت! آيا چنين امكاني وجود دارد و اگر در مورد ايران هم به طور واقعي وجود داشته باشد، مي تواند پيامد آن، چيزي جز وقايع يونان در همين ماه ها باشد؟ اين پرسش اما جنبي است كه نبايد گرفتار آن شد! تجربه انواع جريان هاي ”جمهوري خواه“ و ”سكولار“ چپ و غيره چپ، در اين باره آموزنده است. انگار شاهد از غيب مي رسد: «چرا سكولار دموكرات ها هنوز متحد نشده اند»؟ عنوان مقاله ارزيابي اميرحسين آمولي از «كنگره سوم جنبش سكولار دموكراسي» است كه امروز – پنجم مهر – در اخبار روز انتشار يافت. سردرگمي برملا شده در گزارش، نمونه ي آموزنده ي ديگري در اين زمينه است كه مضمون آزادي و عدالت اجتماعي داراي وحدتي جدايي ناپذير است و بي توجهي به آن تاوان خود را طلب مي كند.

وحدت مضمون آزادي و عدالت اجتماعي

پرسش اصلي كه بايد مبارزه تبليغي- روشنگرانه چپ انقلابي در جهت آن عمل كند، پرسش ديگري است. در اين زمينه مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران صراحت دارد. «پيوند ميان مبارزه دموكراتيك و سياسي» وظيفه توضيحي- ترويجي چپ انقلابي است. زيرا “آزادي و عدالت اجتماعي“ مضموني جدايي ناپذير دارا هستند. زحمتكشان به آزادي از اين رو نياز دارند كه بتوانند بدون خطر فرياد بزنند كه گرسنه هستند!

مضمون ”آزادي“، ديروز تاريخي ، همانند امروز، براي زحمتكشان و محرومان در ارتباط قرار دارد با مساله تامين نيازهاي مادي و معنوي آن ها كه بيان امروزه آن ”عدالت اجتماعي“ است. زحمتكشان به آزادي نياز دارند تا بتوانند بدون خطر سركوب و به زندان افتادن و به قتل رسيدن، بگويند و فرياد زنند كه «گرسنه ايم!»

در «بغض هاي فروخورده فعالان كارگري» (اخبار روز ٢٨ شهريور ١٣٩٤٩)، فعالان كارگري نياز زحمتكشان را به آزادي بيان و برخورداري از حق دارا بودن سنديكاهاي آزاد، از اين رو ضروي مي دانند و خواستار آنند، تا «دغدغه اقتصادي و معيشتي» خود را فرياد بزنند! آن هايي كه براي جبران قطع دستمزد در «١٠ روز بيكاري، بايد يك سال بدوند» (به نقل از مقاله ”از بغض هاي فروخورده فعالان كارگري در ايران، ج ا خوشبخت است كه چنين اپوزيسيوني دارد“ (اخبار روز ٢٨ شهريور ١٣٩٤)، بيان مضمون جدايي ناپذير آزادي و عدالت اجتماعي براي زحمتكشان و محرومان زير سلطه نظام سرمايه داري است.

چگونه مي توان زحمتكشان را براي گذار از ديكتاتوري تجهيز نمود، آن طور كه مصوبه پراهميت ديگر ششمين كنگره حزب توده ايران خواستار آن است، بدون آن كه به آن ها دورنماي شرايط هستي اقتصادي- اجتماعي شان را در جايگزين يك ”اقتصاد سياسي“ دموكراتيك و ملي براي آن دوران نشان داد؟

چگونه مي توان جنبش زحمتكشان يدي و فكري، كارگرانِ «بازداشتگاه هاي كار شانزده ساعته» در «مراكز ويژه اقتصادي» و معلمان و پرستاران را براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”پايين“ به حركت درآورد، بدون آنكه جايگزينِ شايسته ملي- دموكراتيك يك برنامه اقتصاد ملي در خدمت منافع مردم و منافع ملي كشور را در برابرشان طرح و آن را مستدل ساخت؟

چگونه مي توان بدون برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”پايين“، تضميني براي پايبندي ”اقتصاد سياسي“ از نوع حاكم بر ”تركيه“ را باور داشت كه سركوب زحمتكشان اكنون در آنجا به دست اردوغان به سطح يك جنگ داخلي (چهل و نهمين جنگ ناتو و امپرياليسم آمريكا پس از پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي) ارتقا يافته است؟

رفيق حسين شمالي عزيز، ابرازنظر كننده ديگر در نوشتار خود «ماهيت سرمايه دار» را كه به قول ماركس به مثابه «ماسك بر صورت عملكرد سرمايه» است و تنها به هدف انباشت سرمايه مي انديشد، نشان مي دهد. اين شناخت را زحمتكشان در نبرد روزانه براي تامين «معيشت» خانواده خود دريافته اند. چپ انقلابي چه موضعي در برابر اين سطح آگاهي طبقاتي زحمتكشان دارد؟ (به بررسي مجزاي نظر پرداخته خواهد شد)

مي توان زحمتكشان را  براي گذار از ديكتاتوري تجهيز نمود، ولي نمي آن ها را در ناروشني در باره ”اقتصاد سياسي“ و برنامه اقتصاد ملي باقي گذاشت! اين خام ترين تصوري است كه مي تواند چپ انقلابي داشته باشد. چنين تصوري چپ انقلابي را به نوعي از «چپ سكولار دموكراسي»خواه بدل مي سازد!

براي انجام وظيفه بيان شده در مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران است كه بايد بحث در باره ”اقتصاد سياسي“ و برنامه اقتصاد ملي دوران ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني را به مساله بحث روز و مركزي بدل نمود، زيرا تنها ”اقتصاد سياسي“اي است كه حفظ «منافع مشترك اقتصادي (بخوان منافع ملي مشترك)» را ممكن مي سازد!

سكوت چپ انقلابي در اين زمينه، درست آن گناه كبيره اي است كه مي تواند چپ، آگاهانه و يا ناآگاهانه در خدمت تداوم ديكتاتوري نظام سرمايه داري انجام دهد كه از آن صحبت بود. قناعتي غيرقابل توجيه، كه عليه منافع زحمتكشان يدي و فكري عمل مي كند، ولي از زندگي واقعي و نبرد واقعي در جريان در جامعه عقب مي ماند. عنوان خبر اول امروز اخبار روز (٤ مهر ١٣٩٤) كه در آن متن «بيانيه اتحاديه آزاد كارگران ايران» عليه «سركوب كارگران و معلمان» منتشر شده است، نشان مي دهد كه دو پديده، يكي- پيوند ميان مبارزه صنفي و سياسي و ديگري- گذار مبارزات پراكنده صنفي- اقتصادي به همبستگي سياسي- اجتماعي گردان هاي مبارز اجتماعي در جامعه، روندي در جريان و بازگشت ناپذير را تشكيل مي دهد!

در ارتباط با مضمون ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك در مقاله ”حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات“ نكات متعددي طرح شده است كه تكرار آن سخن را به درازا مي كشاند. همچنين در مقاله ها در ارتباط با بحث يك طرفه با حميد آصفي كه بي محابا پرچم منافع و حفظ ”مالكيت“ بورژوازي را هدف روشنگري طبقاتي ي مقاله هاي خود قرار داده است و ميلي متري هم از آن منحرف نمي گردد، نكته هاي پراهميت از ”اقتصاد سياسي“ و برنامه اقتصاد ملي مرحله ملي- دموكراتيك طرح شده است كه نبايد اين جا تكرار شود، اما بحث در باره آن ها مي تواند كمك باشد.

ادامه چنين بحثي ها از اين رو نيز پراهميت است، زيرا هم به پيشنهاد ”اقتصاد سياسي“ حاكم بر تركيه كه حميد آصفي تحقق بخشيدن به آن را پيگيرانه دنبال و آن را مطلق گرانه براي ايران نيز تبليغ مي كند، برخورد خواهد شد، هم پرسشي كه البرز گرامي در باره علل پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي كه بحثي بسيار جدي و مهم است، مورد توجه قرار خواهد گرفت.

برخوردِ انتقادي به ”اقتصاد سياسي“ حاكم بر تركيه توسط حميد آصفي كه شيفته اين اقتصاد سياسي است، بدون بررسي تعلق تركيه به سازمان تجاوزگر ناتو عملي مي شود. او عضويت تركيه را كه يكي از پاهاي قديمي ”قرارداد نظامي سنتو“ است و ايران پيش از انقلاب نيز عضو آن بود، از خاطره تاريخي خود پاك كرده است. او با بي توجهي به سرازير شدن سرمايه مالي امپرياليستي  – در وحله اول آمريكايي –  به اين كشور، برنامه نمونه برداري از ”اقتصاد سياسي“ تركيه را براي ايران در سر مي پروراند! او درحالي كه قرارداد نظامي با آمريكا و بسياري از نشانه هاي ديگر وابستگي به آمريكا را براي شناخت سياست تركيه ي آقاي اردوغان كنار مي زند، اما متعجبانه و ناباورانه سياست تركيه در سوريه را قابل دفاع نمي داند و آن را محكوم هم مي كند. بررسي چنين مواضعي، اگر فرصتي باشد، لذت بخش و آموزنده خواهد بود.

١- بدون ترديد نظرات ”البرز“، ابرازنظر كننده گرامي اي كه رابطه مضموني ميان ”آزادي“ و ”عدالت احتماعي“ را از ديگاه زحمتكشان مورد توجه قرار نمي دهد، بهترين نمونه در اين زمينه است.

ابرازنظر كننده گان ديگري نيز در اخبار روز فعال هستند. براي نمونه م حسين كه ظاهراً يكي از مدافعانِ پيگيرِ انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران است، مي كوشد بحث سياسي را منحرف و آن را به برخورد شخصي بدل سازد. اين جنبه اما جنبه فرعي در ابرازنظر اوست، جنبه عمده در ابرازنظر هاي او، اين واقعيت است كه از برخورد سياسي- نظري به مضمون انتقادي مقاله دوري مي كند. نكته اي كه درستي ي تز كوشش انديشه سوسيال دموكرات را در حزب توده ايران تغذيه مي كند، كه اين انديشه مي خواهد سياسي ترين حزب تاريخ ايران را به يك حزب غيرسياسي بدل سازد و لذا شركت توده اي ها را در بحث سياسي ممنوع اعلام نموده است.