مارکس، یهودی سرگردان و نگرش نظاره گرِ ظاهربين!
پيرامون نظرات شیدان وثیق كه عمده را نمی بیند! (یک)

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢٦ (٢٦ تير)

واژه راهنما: ماركسولوژي و نفي مضمون ماركسيسم. ظاهر و مضمون. غيرعمده ابزار دستكاري. گذشته در خدمت آينده. فراگشت Evolution پديدار شدن زبان نزد انسان.  قانون ديالكتيكي نفي در نفي. ديدگاه ماركسيستي در باره انسان شناسي.

مارکسولوژی marxologie نام “علم”ی است که در دانشگاه های کشورهای سرمایه داری تدریس می شود. هدف آن، نفی اندیشه بانیان سوسیالیسم علمی، مارکس و انگلس است که به مثابه نظم نوینِ جامعه شناسي علمي با نام مارکسیسم در متن تاریخِ اندیشه انسانی ظبط شده. به منظور نفی مضمونِ اندیشه ی تاریخی- طبقاتی از جامعه انسانی که در مفهوم “مارکسیسم” نهفته و مبتنی است بر برداشت ماتریالیستی از تاریخ، مداحان سرمایه داری می کوشند برای اسلوب بررسی مشخصِ واقعیت با نام اسلوب ماتریالیسم دیالکتیکی، جایگزینی ارایه دهند. این جایگزین، نگرش ظاهربینانه به واقعیت است. مارکس آن را نگرش نظاره گرِ ظاهربین می نامد. نگرش نظاره گرِ ظاهربین، ظاهر پدیده و یا واقعیت امر را مطلق می سازد. در نتيجه، مضمون پدیده غیرقابل شناخت و درک باقی ماند.

عمده را در پس غیرعمده پنهان ساختن، یکی از ابزارها در خدمت مطلق ساختن ظاهر پدیده است. این شیوه به طور وسیع در نگرش به اصطلاح “خوانش جدید مارکس” به کار گرفته می شود.

شیوه دیگر در همین به اصطلاح نگرش مدرن به مارکسیسم، تغییر زبان علمی آن است. هدف از این تغییر زبان، ناروشن ساختن و نهایتاً متزلزل کردن منطق نهفته در زبان علمی از این طریق است که آن را با اصطلاحات مشابهِ من درآوردی و میان تهی جایگزین سازند. برای نمونه واژه “مارکسی” را به عنوان جایگزین واژه علمی مارکسیسم به کار بردن: «جنبش تاریخی چپ مارکسی در کشورهای زير سلطه استبداد …».

زبان شیوای شیدان وثیق در مقاله “چپ دگر در برابر سه پرسش بنیادین” (اخبار روز، 28 آبان 1391) که آن طور که می گوید، «سهمیه» او برای پروژه «شکل دهی ”تشکل بزرگ چپ“» است، ویژگی های برشمرده شده مارکسولوژی را نشان می دهد.

در اندیشه «شکل دهی ”تشکل بزرگ چپ“»، کوشش به منظور نفی برداشتِ طبقاتی- تاریخی از جامعه سرمایه داری که برداشت مارکسیستی- توده ای از جامعه است، ازجمله از جامعه سرمایه داری کنونی ایران، به بهترین وجه قابل شناخت است. به این نکته دیرتر پرداخته خواهد شد.

وظیفه سطور زیر دو بخش را در بر می گیرد. بخش نخست، نشان دادن اسلوب عملکرد این به اصطلاح “علم” در خدمت نظام سرمایه داری است. در بخش دوم، بررسی برخی از نظرات هدف است که نظریه پرداز شیدان وثیق از موضع برداشت پوزیتویستي از واقعيت، در مقاله پيش گفته طرح مي سازد كه پيامد عملي آن، همان طور كه بهزاد كريمي در مقاله «آسيب اصلي در ”پروژه وحدت چپ“» (اخبار روز ٣٠ خرداد ١٣٩٤) نشان مي دهد، به انحراف کشاندن آنچه «تشکل بزرگ چپ» نامیده می شود از راه دست يابي به ”اتحاد عمل“ و يا ”وحدت“ است. نظراتی که خواسته یا ناخواسته در خدمت ابدی ساختن شرایط حاکم در ایران قرار دارد. به سخنی دیگر، نظريات طرح شده، برداشت های پوزیتویستی ای را تشکیل می دهد که در پس سیمای واژه هایی با ظاهر “چپ” طرح، همان طور كه در زير نشان داده خواهد شد، اما از مضمونی عمیقاً راستگرایانه برخوردارند.

چگونه غیرعمده به ابزار دستکاری بدل می شود

برای اندیشه چپ انقلابی امری طبیعی است که هنگامی که در کلن/ آلمان جلسه ای برگزار می کند که مدتی محل فعالیت مطبوعاتی کارل مارکس بوده است، سخنش را با مضمون اندیشه بانیان سوسیالیسم علمی آغاز کند. این آغاز تنها به معنای یافتن رابطه مکانیکی میان گذشته و حال نیست، بلکه به خاطر يافتن امكان ادامه راه با مضمـونـي است که آغاز شده. از این رو نیز ضروری است، دستاوردها و ناکامی های گذشته بررسی شده و از آن آموخته شود. آنچه که به آن “نفی در نفی” می نامند. نفی ي كهن میرنده و رشد و ارتقای هسته ي نويي که در آن وجود دارد و به آینده تعلق دارد.

فعل آلمانی aufheben داری سه مفهوم است. ١- لغو كردن (قانون)، ٢- حفظ- نگهداري كردن و ٣- از زمين بلند كردن- ارتقا دادن! آنچه در پدیده به گذشته تعلق دارد، و «دخلش به ته کشیده» (احسان طبری) و حقانیت وجودی خود را از دست داده، نفی (لغو) مي شود، نطفه ی نوینی که در درون گذشته بسته شده، حفظ و نگهداري شده و به سطحی والاتر ارتقا داده می شود. از درون اين روند ديالكتيكي ”نفي در نفي“، مضمون و ساختار نوین پدیدار می گردد.

به همین علت نیز اندیشه ی ترقی خواهی که به قول کارل مارکس وظیفه تغییر و نه توصیف شرایط را دارد (که فلاسفه تاکنون به آن بسنده كرده اند)، با توضیح مضمون اندیشه مارکسیستی- توده ای آغاز می کند. هیچ بیان و توضیح مبتنی بر برداشت ماتریالیستی از تاریخ که استوار است بر اسلوب ماترياليسم دیالکتیکی، بدون ارایه چنین ارزیابی ای از گذشته، لااقل در کلی ترین بیان، به آینده راه ندارد.

 

گذشته در خدمتِ آینده

پسیکولوژ معاصر آلمانی توماس زودندورف در کتاب خود با عنوان ”تفاوت“، ”آنچه انسان را به انسان بدل مي سازد“ که در آن به بررسی زمان و چگونگی پديدار شدن و رشد زبان نزد انسان هموزاپینس پرداخته. او اين روند را در مقایسه با امکان ارتباطی حیوانات، به ویژه وجود ذهنیت معيني نزد پیريمات ها، مورد بررسي قرار داده است. او نشان مي دهد كه ”خاطره“، سفر به گذشته است که اما در خدمت آینده قرار دارد. سگ در آزمایش معروف پاولوف که با شنیدن زنگ، بزاق دهانش به راه می افتد، به علت خاطره غذای پیش نیست، بلکه به علت انتظار برای غذایی است که زمان آن فرارسیده است. زودندورف تز خود را بر پايه اسلوب های جدید تحقیقاتی بر روي مغز مستدل مي سازد كه انطباق مركز ”خاطره“ و ”انتظار“ را در مغز در عكس هاي رنگي در MRT نشان مي دهد. (١)

از اين رو مي توان آموزش از گذشته را پيش شرط براي موفقيت تجربه ي در پيش ارزيابي نمود. او این ارتباط بیولوژیک- پسيكولوژيكی را در خدمت حفظ هستی انسان مي داند كه زمينه تغيير اولوسیونر مغز و عملكرد آن در گذشته ي تاريخي و پيش شرط ايجاد شدن ”زبان“ به مثابه اهرم ارتباطي در گروه كوچك خانوار انسان بوده است.

گذشته در خدمت آینده. بدون شناخت دقیق گذشته، برنامه ریزی برای آینده ناممکن است.

از این رو اندیشه مارکسیستی- توده ای با نگاه دقیق به گذشته، راه آینده را به کمک آموزش از آن هموار می سازد. برخلاف چنین نگرشِ مستدل كه تحقيقات ذكر شده بر روي مغز انسان آن را قطعي مي سازد، اندیشه مارکسولوژی با هدفی دیگر، برخورد به گذشته را آغاز می کند. انديشه مبتني بر نظريه ماركسولوژي به لعاب چپ نیاز دارد تا موضع راست و پوزیتویستی خود را در خدمت وضع موجود به کرسی بنشاند. از این رو از «یهودی سرگردان»ی آغاز می کند که جواب هایش گویا همه «باطل» هستند و «فاقد کارایی»! باید پرسید، اگر چنین است، چرا با مارکس آغاز می کند؟ چرا با طرح آنچه که خود بر نافذ بودن آن اعتماد دارد، آغاز نمی کند؟ و ده ها پرسشی این چنانی!

صحبت بر سر آن نیست که به نبود سایه و سویه ای از برداشت مارکسیستی- توده ای در اندیشه طرح شده در باره «تشکل بزرگ چپ» انتقاد شود. انتظار يافتن سايه يا سويه اي از برداشت ماركسيستي- توده اي در نظرات در باره «تشكل بزرگ چپ»، انتظاری  عبث است. صحبت بر سر آن است که اندیشه ی «تشکل بزرگ چپ» می کوشد مضمون اندیشه مارکسیستی- توده ای را برای شرایط مبارزه گذشته و کنونی در ایران از این طریق دور بزند که به طور اراده گرایانه ظاهرغیرعمده و سرگذشت زندگي فردي كارل ماركس را جایگزین مضمون عمده، يعني مضمون نظر او سازد، ظاهرِ سرهم بندی شده و اراده گرایانه ای را جایگزین مضموني سازد كه جهان را دگرگون ساخته است.

«حکایت حقیقی»ي مورد نظر اندیشه ی «تشکل بزرگ چپ» که «یهودی سرگردان» را جایگزین اندیشه و اسلوب شناخت واقعیت توسط بزرگ ترین اندیشمند تاریخ نظام سرمایه داری قرار می دهد، با شفافیت کامل هدف “علم”ی را برملا می سازد که مضمون مارکسولوژی را تشكيل مي دهد.

آنچه که او گویا «پرسش های صد و چهل سال پیش … در تاریخ چپ مارکسیستی … [می نامد که] امروزه همگی یا باطل شده اند و یا فاقد کارایی می باشند …»، ادعاها و تزهاي ميان تهي هستند كه به مثابه ابزار و اساس عملكرد این به اصطلاح “علم”، وارد صحنه مي شوند. هدف آن ها جستجوی اشتباهات و آموختن از آن ها نيست. همان طور كه در سطور زير نشان داده خواهد شد، حتي سايه ي کوششی برای تغییر شرایط حاکم نظام استثمارگر و ضد بشری سرمایه داری که در کنار بمب اتمی به امکان دیگری برای نابودی هستی بر روی زمین تبدیل شده است، در نظرات طرح شده توسط نظريه پرداز وجود ندارد. اين نكته را بهزاد كريمي در مقاله خود با ظرافت نشان مي دهد.

برشمردن ظاهرامر و نه مضمون، اهرم باوراندنِ موضع

آنچه که اندیشه ای که می خواهد خود را با آن “چپ” بنماید، به خدمت مي گيرد، نه مضمون، که ظاهر امر است. این روند را در سخنان شیوای شیدان وثیق دنبال کنیم که خطاب به «دوستان گرامی» در نشست در شهر کلن/ آلمان بر زبان می راند: «140 سال پیش … جوان بیست و پنج ساله ای که تازه دکترای فلسفه اش را گرفته بود»، در منطقه ي رسیدن «رود موزل که در همین نواحی جاری است» به رود رین کنار کلن که در آن «دکتر مارکس»، «انقلابی یهودی سرگردان … به دفاع از زحمتکشان تاکستان هایی … که زیر فشار سنگین ستم و استثمار ملاکان دست به مبارزه زده بودند، … مقاله» می نویسد و دچار «سانسور» می شود و «سرانجام و ناگزیر برای ادامه پیکاری که خصلت ضد سیستمی و ضد سرمایه داری اش بیش از پیش برایش آشکار و روشن می شد، کشورش آلمان را برای همیشه ترک می کند … از پاریس نیز اخراج می شود، … قبل از مهاجرت [برای همیشه (که لابد از قلم افتاد)] به لندن، در بروکسل مستقر» مي شود و «در سال 1848 مانیفست کمونیست را به رشته تحریر در می آورد و برآمدن کمونیسم نوین را نوید می دهد [و] بدین سان، تاریخ جهانی سوسیالیسم مدرن، در سِکانس های مختلف اش، از این لحظه، به شکرانه تلاقی اتفاقی دو رخ داد [!] در محل تلاقی دو رودخانه راین و موزل و توقیف روزنامه ی راینی، آغاز می شود. چه بسا اگر این دو تلاقی سیاسی، جنبش موکاران موزلی و سانسور استبدادی روزنامه راینی اتفاق نمی افتاد، جنبشی به نام چپ مارکسی [جایگزین زبانی برای مارکسیسم!] سیری دیگر می پیمود.» به سخني ديگر، انديشه داهيانه ماركس، به جاي ”كاپيتال“، به رومان نويسي روي مي آورد!

همان طور که دیده می شود، بسیار گفتنی، اما کلمه ای از مضمون اندیشه مارکس طرح نمی شود. کلمه ای از مضمون فلسفی اندیشه مارکسیسم برای شنونده و خوانده طرح نمی شود. اندیشه ای که پایه گذار اسلوب بررسی ماتریالیست دیالکتیکی از واقعیت است. اسلوبی که پايبندي به آن برای تشخیص وظایف امروز جنبش کارگری و کمونیستی- توده ای همانقدر ضروری است که در گذشته بوده است. اندیشه ای که می خواهد خود را “چپ” بنماید، و می داند کماکان نمی تواند مضمون اندیشه مارکس را به انتقاد بكشد و بايد آن را دور بزند، ظواهر و شکل های تهی از مضمون را برجسته مي سازد، تا در آب گل آلوده شده، مضمون اندیشه پنهان بماند!

نظریه پرداز سپس به توضیح علت «نقل حکایت حقیقی» پیش گفته خود در «تشکل بزرگ چپ» می پردازد، تا از ضعرا و کبرهای ظاهر امر برشمرده شده خود، به هدف نفی مضمونی که طرح نکرده و نادرستی آن را به اثبات نرسانده است، میان بر بزند. اندیشه ای که می خواهد خود را “چپ” بنماید، علت «نقل حکایت حقیقی» خود را چنین توضیح می دهد: «که بگوییم پرسش های اصلی امروزی ما نسبت به پرسش های صد و چهل سال پیش، در اساس، چندان تغییر و تحولی نکرده اند و هم چنان، به رغم دگرگونی های تاریخی، همان ها باقی مانده اند. … نه این که این پرسش ها … [در تاريخِ] سپری شده ی چپ مارکسیستی، پاسخ ها نیافته، [يافته، اما] به تقریب می توان گفت که امروزه همگی یا باطل شده اند و یا فاقد کارایی می باشند. ما هم چنان در اندر خم تکاپوی نظری و عملی برای کشف پاسخ هایی نوین، متفاوت و دیگر برای پرسش های اساسی و بنیادینی هستیم …».

بدين ترتيب، ”ماركسولوژي“ به ذم خود ماركسيسم را نفي مي كند!

پايان بخش نخست كه بايد اميدوار بود مضمون ميان تهي آنچه به نام علم ماركسولوژي معروف شده است براي خواننده روشن شده باشد. در بخش دوم، به كار گرفته شدن اسلوب ظاهربين نظاره گرِ در خدمت تائيد شرايط حاكم به نقد كشيده خواهد شد كه پيامد عملي آن، به انحراف کشاندن آنچه «تشکل بزرگ چپ» نامیده می شود است. در اين زمينه بهزاد كريمي در مقاله پيش گفته بسيار نكات آموزنده بيان داشته است. تنها مي توان نكات معدود را به آن افزود.

١- نگاه شود همچنين به مقاله ”انسان“، ديدگاه ماركسيستي در باره انسان شناسي ـآنتروپولوژي) و برداشت هاي بنيادي آن در دو بخش در تارنگاشت توده اي ها   http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa   و http://www.tudeh-iha.com/?p=1071&lang=fa




«مصرف مطلوب» در ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك و سوسياليستي!
پيرامون پرسش خانم فروغ اسدپور در ارتباط با مساله «مصرف مطلوب»

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢٥ (١٩ تير)

واژه راهنما: ديالكتيك رشد نيروهاي مولده و آزادي هاي سوسياليستي. «شرايط، سطح دانش را به سطح شعور مسئولان تنزل داده بود» (نشست دانشمندان اتحاد شوري پس از پيروزي ضدانقلاب). «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم». شيوه مصرفي در جامعه سوسياليستي- كمونيستي. انتقاد سازنده و مرز آن با انتقاد پوزيتويستي. اقتصاددانان آلماني هاري نيك، كلاوس بلسينگ، يورگ گولدبرگ، مانفرد زون.

مقاله اردشير زراعي قنواتي را با عنوان پرسش آميزِ «چرا سوسياليست ها بايد از ميراث تاريخي خود شرمنده باشند؟» با لذت مطالعه كردم و از منطق روشنگرانه آن بسيار آموختم كه به پرسش هاي بسياري با «نرمي زبان و استواري منطق» (احسان طبري) پاسخ مي دهد.

يك پرسش بانو فروغ اسدپور از اردشير زراعي قنواتي كه به نقل از «دوست ليبرالي [كه] از يك دوست چپ پرسيده است»، پرسشي متقابل را در ذهنم آفريد. پرسش نقل شده «دوست ليبرال» چنين است:

«مي توانيد كشوري را نام ببريد كه با ايدئولوژي سوسياليستي وضع بهتري رو براي مردمانش فراهم كند؟ نظام سرمايه داري و ليبرال توانسته در كشورهاي اروپايي و آمريكاي شمالي وضع بهتري رو براي مردمانش فراهم كند. چرا سوسياليسم و نظام سوسياليستي هنوز در هيچ كشوري بطور مطلوب نتيجه بخش نبوده است؟ آيا واقعا كوبا، شوروي سابق، كره شمالي، … مي توانند معرف نظام سوسياليستي باشند؟ اگر نمي توانند، دليل شما چيست؟»

اشاره بر ضرورت بررسي مشخص و تاريخي هر پديده كه «اردشير عزيز» در توضيح خود عنوان كرد، ازجمله براي شناخت علل «مطلوب» يا مطلوب نبودن «نظام سوسياليستي» در كشورهاي برشمرده شده را «فروغ عزيز» مي پذيرد. و بر همين پايه، پرسش طرح شده را هوشمندانه تدقيق مي كند. «فروغ عزيز» مي پرسد، «چرا شوروي همزمان نتوانست رشد نيروهاي توليدي اش را تضمين كند … چرا حتي با سرعتي كمتر نتوانست فضاي باز سياسي ايجاد كند … اين بحث براي من مهمتر است، زيرا رو به آينده دارد.»

هوشمندي تدقيق پرسش از اين رو مستدل است، زيرا در واقع هم دو پديده ”رشد نيروهاي مولده“ مبتني بر برداشت ”اقتصاد سياسي“ سوسياليستي و تضمين ”آزادي هاي قانوني ي سوسياليستي“ كه در پرسش طرح مي شود، از وحدتي جدايي ناپذير بر خوردارند.

رشد نيروهاي مولده مبتني بر برداشت ”اقتصاد سياسي“ سوسياليستي (١) و رشد آزادي هاي قانوني سوسياليستي (٢) از اين رو در ارتباط تنگاتنگ مضموني قرار دارند، زيرا رابطه ميان دو پديده ي نوين و نشناخته را تشكيل مي دهند. رابطه نشناخته ميان اقتصاد سياسي سوسياليستي و آزادي هاي سوسياليستي. اين رابطه، نهايتاً، رابطه ميان زيربنا و روبناي جامعه سوسياليستي را تشكيل مي دهد كه تجربه اي نشناخته است كه بايد آن را شناخت و درك كرد. مضموني، به قول ماركس ”توخالي“ كه بايد با شناخت همه جانبه آن به انتزاعي ”پر“، به سخني ديگر شناخته و از اين طريق درك شده تبديل گردد!

چگونه مي توان مضمون ”اقتصاد سياسي“ سوسياليستي را كه ماركس مي توانست تنها در عام ترين ساختار منطقي آن برشمرد، در همه اجزاي چند لايه آن توسط كمونيست ها در مرحله برپايي چنين جامعه اي در اين يا آن كشور شناخته و درك شود، بدون آن كه در وسيع ترين سطح ممكن در باره آن به بحث و تبادل نظر تخصصي و علمي پرداخته شود؟ ماركس در باره جامعه بي طبقه كمونيستي تنها يك نظر عام ابراز داشته است. ماركس از درون تحليل همه جانبه شيوه توليد سرمايه داري، به اين شناخت علمي دست يافت كه بايد مالكيت عمومي بر ابزار توليد بزرگ اجتماعي، جايگزين مالكيت فردي بر آن گردد. شناخت ضروري براي سازماندهي و برپايي ساختار مشخص نهايي را او وظيفه كمونيست هاي آينده ارزيابي نمود. وظيفه اي كه تنها در شرايط آزادي بيان و عقيده ممكن مي گردد.

در اولين نشست دانشمندان اتحاد شوروي پس از پيروزي ضد انقلاب در اين كشور، جمله پراهميتي در سند نهايي به تصويب رسيد كه بايد مضمونِ آن را دريافت. دانشمندان شوروي نوشتند: «شرايط، سطح دانش را به سطح شعور مسئولان حزبي تنزل داده بود!»

هيچ گاه ديگر نبايد چنين وضعي پيش آيد. اگر پيش نيامده بود، كه بحث در باره علل آن را «اردشير عزيز» با توانايي انجام داد و به سختي بتوان نكته اي به آن افزود، آن وقت پاسخ بخش پراهميت دوم پرسش «فروغ عزيز» نيز در همان دوران داده شده بود و نه اكنون، ازجمله آن طور كه هاري نيك، اقتصاددان آلماني در كتاب خود با عنوان ”بحث هاي اقتصادي در آلمان دموكراتيك“ داده است. (٣)

هاري نيك، ازجمله با طرح اين پرسش در كتاب خود: «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم»، درست به مساله اي مي پردازد كه «فروغ عزيز» در ارتباط با مضمون ”اقتصاد سياسي“ سوسياليسم مطرح مي كند. نيك و اقتصاددانان ديگر ماركسيست از قبيل كلاوس بلسينگ در كتاب ”آينده سوسياليستي“ (٤) و يورگ گولد برگ در اثر خود با عنوان ”رشد مساوي الحقوق جنوب“ به مساله توضيح و تعريف ”اقتصاد سياسي“ سوسياليسم مي پردازند. (٥) اقتصاددان ماركسيست ديگر آلماني با نام مانفرد زون نيز در كتاب ”در مرحله گذار قرار داريم“ نظريات جالبي در بخش هاي روبنايي جامعه سوسياليستي آينده را برمي شمرد (٦)

گرچه اختلاف نظرهاي كم و بيش و در مواردي جدي ميان ارزيابي ها براي آينده وجود دارد، اما مي توان بر اين نكته تكيه نمود كه همگي پاسخ به پرسش هاري نيك را درباره «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟»، آن چنان پاسخ مي دهند كه نگرشي جديد را به مساله «مصرف مطلوب» طرح مي سازد. همگي در اين امر اتفاق نظر دارند كه «مصرف مطلوب» در جامعه كمونيستي آينده تفاوتي ماهوي با «مصرف مطلوب» مورد نظر نظام سرمايه داري داراست و بايد دارا باشد! اين ارزيابي ها، «مصرف مطلوب» كالاها در فروشگاه هاي پر زرق و برق كشورهاي سرمايه داري را كه هدف انباشت سود و سرمايه براي اقليتي غارتگر و استثمارگر ممكن مي سازد، در نوري ديگر قرار مي دهد.

آنچه براي بحث در اين سطور مورد نظر است، اين نكته است كه اگر آزادي هاي بورژوايي را كشورهاي سوسياليستي به سطح آزادي هاي سوسياليستي ارتقا داده بودند (دستاوردهاي بزرگي در ارتباط با مضمون حقوق دموكراتيك ازجمله در كوبا به دست آمده است. مرگ و مير كودكان در نازل ترين سطح و به مراتب كمتر از سطح پيشرفته ترين كشورهاي سرمايه داري قرار دارد، و …)، اگر ….، آن وقت دير يا زود اين پرسش مطرح مي شد كه آيا سخن خروشچف كه اعلام نمود ”از سطح و الواني توليد بزودي از غرب پيشي خواهيم گرفت“، با مضمون ”اقتصاد سياسي“ سوسياليسم همخواني دارد يا خير؟

اگر امروز پاپ كاتوليك فرانسيسكا و بسياري ديگر عليه «مصرف» سرمايه دارانه كه به معناي نابودي زمينه هستي بر روي زمين است موضع مي گيرد، به وظيفه اي عمل مي كند كه در سال هاي ١٩٦٠ در برابر اقتصاد اتحاد شوروي نيز مطرح شد، ولي پاسخي روا و سوسياليستي- كمونيستي نيافت. طبق گزارش OECD در سال ٢٠٣٠ به سه و در سال ٢٠٦٠ به شش كره زمين نياز است تا بتوان نابودي زمين خاكي را جبران نمود.

علت دست نيافتن به پاسخ علمي به چگونگي «مطلوب» بودن مصرف در جامعه سوسياليستي توسط رهبران آن روز، همان علتي است كه «دوست ليبرال … فروغ عزيز» نيز با آن روبروست. علت، درك نادرست از نظر ماركس است كه تامين نيازهاي همه جانبه انسان را در جامعه كمونيستي نويد مي دهد.

شيوه مصرفي بايد در جامعه سوسياليستي- كمونيستي از چه ويژگي برخوردار باشد

متاسفانه كوشش برخي از اقتصاددانان اتحاد شوروي در سال هاي ١٩٦٠ قرن گذشته تاريخ اروپايي، مانند ليبرمان كه در سال ١٩٦٢ در پراودا نظرياتش را مطرح ساخت، يا تنظيم ”سيستم اقتصادي نوين“ در آلمان دمكراتيك كه در زمان دبير اولي والتر اولبريشت عملي شد، متاسفانه ادامه نيافت و به ثمرِ ضروري نرسيد. به اين پرسش اكنون در ابعاد وسيعي پاسخ داده شده است كه بايد به آن به طور مستقل پرداخت.

هاري نيك در كتاب پيش گفته، انقلاب انفورماتيك را پيش شرط ايجاد شدن شيوه توليد كمونيستي ارزيابي مي كند. شيوه توليدي كه قادر است به نيازهاي همه جانبه فرد در جامعه پاسخ «مطلوب» دهد. آنچه كه او اما برجسته مي سازد، پاسخ به سطح و نوع نياز انسان است! با پاسخ به چگونگي نياز مي توان به آن «مطلوبي» دست يافت كه هدف است، كه به طور قطع، خواسته و هدف نظام استثمارگر سرمايه داري نمي تواند باشد!

كلاوس بلسينگ در اثر ذكر شده، نيازها را به «نيازهاي ضروري براي هستي – براي همه انسان ها -، نيازهاي پايه اي – نسبت به شرايط مشخص سنتي و رشد هر جامعه-، نيازهاي بي معنا – كه از طريق تبليغات ايجاد مي شود- و نيازهاي لوكس كه مفتخوران غارتگران خواستار آن هستند، تقسيم مي كند.»

آنچه در اين سطور طرح آن اهميت دارد، تكيه به اين نكته است كه موضع انتقادي سازنده و خلاق، تنها زماني خواسته يا ناخواسته موضعي پوزيتويستي و در خدمت حفظ شرايط حاكم از كار در نمي آيد، هنگامي كه با ارايه پيشنهاد و راه براي بيرون رفتن از تنگنايي همراه باشد كه مورد انتقاد قرار مي گيرد. اين به اين معنا نيست كه انتقاد بدون پيشنهاد مجاز نيست، بلكه به اين معناست كه انتقاد سازنده، قرار داشتن خود را در مرز درغلطيدن به درّه هولناك پوزيتويسم در نظر داشته باشد. به قول زنده ياد سياوش كسرائي در شعر ”خطر“ (نهم بهمن ١٣٦٤)، بايد «جاده لغزنده و شب تاريك» را «بر فراز درّه ره باريك» در مد نظر داشت تا «در چنين گردنه صعب و چنان تنگه هول، با چراغي كه نفس مي بردش دم به دم، از يورش باد، كج نيفتاد به چپ و راست»!

١- يا دقيق تر، ”اقتصاد سياسي“ مرحله گذار از سرمايه داري به سوسياليسم كه «اردشير عزيز» چندلايگي و بغرنجي روند آن را به طور موشكافانه در پاسخ خود برمي شمرد.

٢- به عبارت ديگر، رشد آزاد بيان و عقيده كه دستاورد نظام بورژوازي در مرحله رشد انقلابي آن است كه در مرحله امپرياليستي و ارتجاعي آن، به سخني ديگر، در دوران افول نظام سرمايه داري، با انواع دستكاري ها از محتوا خالي شده.

٣- نگارنده بخش هايي از آن را در مقاله هاي اخير در اخبار روز در ارتباط با برنامه اقتصاد ملي دوران ملي- دموكراتيك مطرح كرده است.

٤- نظر او را را هم نگارنده در همان مقاله نقل كرده است.

٥- گولدبرگ در اثر خود به بررسي نظام اقتصادي- اجتماعي در آسيا و افريقا و آمريكاي لاتين- جنوبي مي پردازد و استقلال شيوه توليد ”سرمايه دارانه“ را در اين قاره ها در برابر رشد كلاسيك سرمايه داري در اروپا و آمريكاي شمالي نشان مي دهد كه زمينه بررسي ماركس بوده – ماركس در موارد متعدد به آن اشاره دارد -.

٦- و ازجمله مساله منطقه اي شدن توليد اقتصادي را در آن نشان داده و آن را عنصري جدي در نفي عملكرد تمركز و انباشت سرمايه در نظام سرمايه داري قرار مي دهد.




چپ ايران اتحاد عمل را از كجا آغاز مي كند؟
آموزش از ”نـه“ بزرگ مردم يونان كمك است؟

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٢٤ (١٨ تير)

واژه راهنما: وحدت در حزب طبقه ي كارگر و اتحادهاي اجتماعي. دشمن طبقاتي توانسته است زبان علمي ”چپ“ را بي اعتبار كند. زبان، شكلِ تظاهر آگاهي. زبان، آنچه انسان را به انسان بدل مي سازد (توماس زودندورف). سميناري علمي در باره ”تعريف“ مقوله هاي وحدت و اتحاد.

”البرز“ گرامي، شما با ابرازنظر ٦ تير خود نسبت به مقاله ”وحدت و اتحاد، كدام يك، هر دو، بر كدام پايه؟“ (اخبار روز ٤ تير ١٣٩٤) هوشمندانه رشته پراهميت ادامه بحث را انتخاب و برجسته ساخته ايد. نگارنده متاسفانه با ديركرد به آن مي پردازد. از ديركرد عذر مي خواهم.

شما ازجمله در ابرازنظر خود مي نويسيد: «… بجاي صرف انرژي براي سر در آوردن از بحثهاي سردرگم ”پروژه وحدت“، بيائيم بپردازيم به موضوعي كه شما در يكي از بندهاي پاياني نوشتار خود به آن پرداخته ايد: ”… مساله وحدت در حزب واحد طبقه كارگر را نبايد با مساله ”اتحاد“هاي اجتماعي يكي گرفت، گرچه در ارتباطي تنگاتنگ با يكديگر قرار دارند. «اتحادهاي» اجتماعي بر سر كوچك ترين، گذرايي ترين، تا بر سر پراهميت ترين خواسته هاي دموكراتيك و قانوني زحمتكشان، خواسته هاي جنبش زنان، جوانان، خلق هاي ساكن ايران، حفظ محيط زيست وغيره وغيره، ممكن و ضروري است. به بيان علي صمد – در مقاله بسيار ارزشمند ”چپ نو بدنبال يافتن زبان مشترك و متحد براي برآمد در جامعه“ (اخبار روز ٢٤ خرداد) -، اتحادها «بر اساس حداقل ها»، مي تواند زمينه رشد مبارزه مشترك را ميان لايه هاي چپ و ميهن دوست ايجاد و تقويت كرده و آن را حتي به سود «وحدت چپ نو» در اتحادي سراسري ارتقا دهد. …“». شما در ابرازنظر چنين ادامه مي دهيد: «در ارتباط با بيان فوق شما، ميخواهم بگويم، مطلب سنجيده اي است، اما اشكال كار اينجاست كه در اذهانِ مردم كشور بصورت عام، و اذهان احادِ جنبش چپ بصورت اخص، تعاريف گوناگوني از واژه هايي چون وحدت، اتحاد، طبقه كارگر، چپ، چپ نو وجود دارد. واقعيات زندگي در كشور نشان داده كه هر گاه سخن از وحدت و اتحاد به ميان آمده، همه چيز عملا به محلول شدن در يكديگر، و در فاصله كوتاهي پس از آن به انشقاق از يكديگر انجاميده است.»

اميدوارم اجازه دارم شما را رفيق گرامي ”البرز“ خطاب كنم. اين اميدواري از اين رو مجاز و رواست، زيرا مستدل است! شما در همين يك جمله خود، كنه فاجعه اي را كه ارتجاع داخلي و جهاني توانسته است به ”چپ“ ايران تحميل كند، برجسته ساخته ايد و پاسخ براي دفع آن را نيز ارايه مي دهيد!

دشمن طبقاتي توانسته است زبان علمي ”چپ“ را از او سلب كند!

زبان، كه شكل بروز و تظاهر آگاهي انسان است، از ديدگاه اولوسيونر رشد انسان هموزاپينس، عمده ترين اهرم بقاي هستي انسان مدرن در طول تاريخ است. انساني كه هنگام جدا شدن از زندگي جانورانه گذشته خود، به قول زنده ياد احسان طبري «كمي بيش از يك بوزينه درك مي كرد» (نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد ٢، ص ٣٥٤)، گام در راهي دشوار و ناهموار گذاشت كه مي توانست تنها با رشد اولوسيونر قابليت ارتباط ميان افراد معدود خانوار و گروه كوچك از طريق رشد زبان (ايما، اشاره، حالت و انواع صداها را حيوان نيز داراست) با موفقيت طي كند. (توماس زودندورف Thomas Suddendorf، ”تفاوت“، ”آنچه انسان را به انسان بدل مي سازد“. پسيكولوژ آلماني در كتاب خود نقش اولوسيونر زبان را در رشد آنتروپولوژيك انسان مورد پژوهش قرار داده و انطباق مراكز زبان و فعاليت حافظه ذهني انسان را در مغز نشان مي دهد. او اين مراكز را به مثابه وحدت ديالكتيكي مضمون اولوسيون زبان- شعور- شناخت- منطق توضيح مي دهد).

اوج اين رشد اولوسيونرِ در فرازمندي آنتروپولوژيكِ گونه انسان و اُونتولوژيك فرد انسان مدرن، شناخت ساختار طبقاتي بودن جامعه است. شناخت اين واقعيت است كه «تاريخ، تاريخ نبرد طبقاتي است» (مانيفست كمونيستي). زبان علمي مبتني بر انديشه بانيان سوسياليسم علمي، ماركس، انگلس و لنين، نشان و بيان جايگاه والاي آگاهي اجتماعي انسان همو زاپينس است كه با كسب قله آگاهي تاريخي به همو زاپينس زاپينس بدل مي شود. به انسان آگاهي بدل مي شود كه به جايگاه طبقاتي- تاريخي خود معرفت يافته است.

آيا اين بزرگ ترين فاجعه براي انسان زحمتكش و ”چپ“ نمي بود اگر دشمن طبقاتي قادر شود و يا مي شد براي هميشه زبان علمي او را از او سلب كند؟ «… اگر درختان برهنه توسكا، پوشش سبز حيات را در حجم بلند ذهن خود، به نسيان جاويد بسپرند! و دودكش علم شده بر فرق خانه ها، علي الدوام از كار بماند! …» (احسان طبري، ”به آنكس كه به او مي انديشم“، شعر زندان)، فاجعه روز محشر، آپوكاليپس نخواهد بود؟ پاسخ مثبت است!

از اين رو بايد چپ راستين تمام توان خود را به منظور بازيابي زبان علمي خود به كار گيرد تا ديگر ازجمله مساله ”وحدت“ و ”اتحاد“، آن طور كه شما به آن اشاره داريد، به معضلي گويا غيرقابل شناخت بدل و به عنوان ”مشيت الهي“ و ”سرنوشت“ محتوم تلقي نگردد.

رفيق گرامي البرز، رشته هوشمندانه انديشه شما را بر داريم و با برگزاري سميناري علمي در باره ”تعريف“ مقوله هاي پيش گفته، به اين ناروشني و سردرگمي نظري پايان دهيم! به اين منظور، آنجا كه شرايط برگزاري نشست وجود دارد، مي توان آن را سازمان داد. با توافق هيئت تحريريه ”اخبار روز“ مي تواند شكل نوشتاري ارايه ”تعريف“ از مقوله هاي وحدت و اتحاد ازجمله با بهره گرفتن از امكان ”ميز احزاب“ در نشريه، كمكي شايان به اين روشنگري نظري باشد. هيئت تحريريه اخبار روز مي تواند براي مثال تاريخ معيني را براي ارايه نوشتارها تعيين كند. و ابتكارات ديگر …

شايد نگاهي به ”نـه“ بزرگ مردم يونان در اين تابستان گرم مبارزات اقتصادي- اجتماعي كنوني كمكي باشد براي شناخت آن زمينه ضروري براي انديشيدن به ”تعريف“ وحدت و همچنين اتحاد ”چپ“ ايران و از اين طريق پاسخ به اين پرسش كه نقطه آغاز ”تعريف“ را كجا بايد جستجو كرد؟

يكي از ابزارهاي پراهميت براي انحراف انديشه چپ، ايجاد ابهام در شناخت اين امر نزد آن است كه چرا طبقات حاكم آزادي هاي قانوني و مدني را پايمال مي سازند؟

به اين منظور ارتجاع مي كوشد رابطه ميان شيوه ديكتاتوري حاكميت خود را با سياست اقتصادي اي كه ارتجاع اِعمال مي كند، ازجمله در رژيم ديكتاتوري ولايي در ايران، در ابهام نگاه دارد. انواع ابزارها را ارتجاع براي دسترسي به اين هدف ضد مردمي به كار مي گيرد. از انواع تبليغات ايدئولوژيكِ ارتجاعي تا انواع ابزارهاي سركوبگرانه، از مطق سازي اهميت بلاترديد ”آزادي و حقوق فردي“ و محدود ساختن آن به زكسيسم، پرونوگرافيسم و … در كشورهاي متروپل – كه به منظور در پرده ابهام قرار دادن حقوق و آزادي هاي دموكراتيك افراد انجام مي شود –  تا مطلق سازي ابزارهاي ”اخلاقي“ي مذهبي و سنتي و غيره در كشورهاي پيراموني و به ويژه اسلامي  – كه باز هم به منظور در پرده ابهام قرار دادن حقوق و آزادي هاي دموكراتيك افراد، به ويژه زنان، انجام مي شود – از چنين هدفي سيرآب مي گردد.

فشارِ سركوب و بي قانوني حاكميت طبقات حاكم مي تواند با اين انحراف نزد ”چپ“ همراه باشد كه نتواند ”پيوند“ ميان ديكتاتوري و سياست اقتصادي حاكم را به موقع و با شفافيت لازم تشخيص دهد.

بيش از ٦١ درصد مردم يونان نشان دادند كه توانستند رابطه ميان ”اقتصاد سياسي“ي نوليبرال را به مثابه سياستي عميقاً ضد مردمي و ضد حقوق و آزادي هاي دموكراتيك خود تشخيص دهند. آن ها با ”نـه“ بزرگ خود، راي به تغيير شرايط اقتصادي حاكم دادند كه آن ها را به انسان وابسته و كشورشان را به كشور نيمه مستعمره و زائده دست و پا بسته ي ”اقتصاد سياسي“ نظام مالي امپرياليستي بدل ساخته است. آن ها راي به بريدن از اين ”اقتصاد سياسي“ي ضد مردمي و ضد ملي دادند.

 

شناخت ”پيوند“ ميان آزادي و حقوق دموكراتيك مردم و تغيير شرايط اقتصادي حاكم بر يونان، شناخت تعيين كننده اي است كه مي تواند براي چپ ايران نيز آموزشي پراهميت در ايجاد اتحادهاي اجتماعي ميان لايه هاي مختلف جامعه باشد. ايران نيز همانند يونان قريب به سي سال در شرايط اِعمال خشن ”اقتصاد سياسي“ نوليبرال دست و پا مي زند. ايجاد اين ”پيوند“ در انديشه چپ ايران در همه لايه بندي هاي آن، مي تواند آموزشي موفق از تجربه كنوني مردم يونان باشد كه راه جستجو و ارايه ”تعريف“ علمي از وحدت و اتحاد را هموار سازد.