”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه!
بهره بردن از تجربه كشورهاي ديگر!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١١ (١٢ ارديبهشت)

واژه راهنما: شناخت شرايط مشخص در هر دو كشور پيش شرط الگوبرداري علمي. راه رشد غيرسرمايه داري و بازگشت به برنامه نپ لنين. شرايط عام و خاص در نظم اقتصادي- اجتماعي. نسخه برداري مكانيكي حزب توده ايران؟ انتقاد بدون ارايه پيشنهاد؟

چگونگي استفاده از الگوهاي اقتصادي در كشورهاي ديگر براي رشد اقتصادي ايران نكته پراهميتي را تشكيل مي دهد. لذا بررسي شيوه استفاده از اين تجربه ها مي تواند در بحث در باره برنامه اقتصاد ملي ايران نقش مثبتي ايفا سازد.

حميد آصفي در مقاله ”چالش هاي چپ سنتي ايران در عصر جهاني شدن“ (اخبار روز ٤ ارديبهشت) در اشاره به راه رشد ”تركيه“ در دو دهه اخير، آن را الگوي مناسبي براي ايران نيز مي نامد. پيش تر به طور مستقل و همچنين در ابرازنظري با عنوان ”مقاله اي شايان توجه، …“ (اخبار روز ٥ ارديبهشت) نسبت به مقاله پيش گفته ي نظريه پرداز، ضمن تائيد ضرورت بهره برداري از تجربه كشورهاي ديگر، شيوه انتقادي بهره برداري از طريق شناخت دقيق و مشخص شرايط حاكم در آن كشور كه مبتني بر آن، اين يا آن تجربه تحقق مي يابد، مورد بررسي قرار گرفت. به منظور استفاده بهينه از تجربه هر كشوري، اما شناخت دقيق شرايط حاكم بر ايران نيز ضروري است. انتقال يك به يك و غيرانتقادي اين تجربه ها، كه به معناي الگو برداري مكانيكي از تجربه است و يا بي توجهي به شرايط مشخص در ايران كه مبتني بر آن، بايد تجربه مورد بهره برداري قرار گيرد، مي تواند با خطر جدي همراه باشد.

اقتصاددانان ماركسيست در بررسي هاي سال هاي اخير، يكي از علل عمده اشتباه اقتصادي در كشورهاي سابق سوسياليستي را الگو برداري غيرانتقادي از ”مدل اقتصادي شوروي“ مي دانند. نگوين كان وين [١]، ماركسيست ويتنامي در كتاب ”ويتنام، تاريخي طولاني“، با عنوان «گام نادرست»، به شرح اين الگوبرداري ناروا مي پردازد و مي نويسد: پس از پيروزي در جنگ عليه تجاوز آمريكا، «… طبيعي بود كه در ويتنام (همانند ديگر كشورهاي سوسياليستي) الگوي ساختمان سوسياليسم در اتحاد شوروي در سال هاي سي و چهل [قرن بيست] به مثابه الگوي بي چون و چرا پذيرفته شود …» (ص ٣٧٥).

بررسي همه جانبه اشتباه هاي اقتصادي در كشورهاي سوسياليستي اروپا كه مورد بررسي بسياري از اقتصاددانان ماركسيست قرار گرفته است، بايد به طور مجزا انجام شود. تنها اشاره شود كه اشتباه اقتصادي عمده ديگر در اين امر خلاصه مي شد كه برنامه ريزي ضروري مركزي براي اقتصاد، به مفهوم نفي مطلق «بازار سوسياليستي» درك شد. كوشش هاي مختلف براي انتخاب الگوهاي ديگر، ناموفق ماند. نبود پايبندي به آزادي ها سوسياليستي، ريشه ناممكن بودن بحث در باره مشكل هاي اقتصادي و كشف علل آن بود. «مدل شوروي» به سدي بدل شد كه امكان سازماندهي توليد را از طرف واحدهاي اقتصادي با هدف دست يابي به سودورزي ناممكن ساخت [٢] (كلاوس بلسينگ، ”آينده سوسياليستي“، مانفرد زون، ”در مرحله برش تاريخي دوران“، هاري نيك، ”بحث هاي اقتصادي در جمهوري دمكراتيك آلمان“ و ديگران).

 

 زمينه تئوريك الگوبرداري غير انتقادي، ريشه بي توجهي به موثر بودن دو عنصر در رشد اقتصادي جامعه دارد. براي نمونه در ”توسعه سرمايه دارانه“، بايد دو جنبه را مورد توجه قرار داد. يكي- قوانين ”عام“ رشد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري؛ و ديگري-، شرايط ”خاص“ جامعه، كه ماركس آن را ”شرايط زيست جامعه“ Milieu مي نامد.

در بررسي شرايط كشورهاي ”جنوب“ در كتاب ”برقراري تساوي حقوق كشورهاي جنوب“، يورگ گولدبرگ [٣] نمونه هاي بسياري را از شريط حاكم در كشورهاي جنوب بر مي شمرد كه زمينه تفاوت تاثير تجربه هاي مشابه را در اين كشور ها قابل شناخت مي سازد كه در مقاله ”تحميل مهاجرت سياسي ابزار سركوب ارتجاع، مرحله ملي- دموكراتيك يا دموكراتيك ملي“ (اخبار روز ٥ ارديبهشت ١٣٩٤) به برخي از  آن ها اشاره شد. براي نمونه، نقش سرمايه هاي چيني در منطقه، براي رشد اقتصاد در چين، اين كشور را به بزرگ ترين صادر كننده ”كالا“ بدل ساخت، در حالي كه هندوستان كه همچنين از جمعيت و بازار بزرگ مشابهي برخودار است، اما از چنين سرمايه هايي بي بهره بود، به بزرگ ترين صادر كننده ”خدمات“ تبديل شد.

با توجه به نكته هاي فوق، بررسي شرايط اقتصادي- اجتماعي مشخص حاكم بر ايران، شناخت مشخص زمينه انساني، امكان هاي فني، علمي، منابع زيرزميني، شرايط اقليمي و شرايط محيط زيست، امكان هاي مالي- سرمايه اي و بسياري ديگر از جنبه ها، از جمله مناسبات ايران با كشورهاي خارجي، آن بخش از زمينه هاي ”خاصِ“  ”شرايط زيست جامعه“ را در ايران تشكيل مي دهد كه بررسي دقيق آن ها، پيش شرط براي تنظيم يك برنامه اقتصاد ملي استوار بر واقعيات است. بديهي است كه نقش اقتصاددانان و متخصصين براي نشان دادن اين شرايط از اهميت بزرگي برخوردار است.

آنچه كه اما بايد پيش تر به مثابه عنصر ”عام“ در برنامه اقتصاد ملي در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني بر سر آن موافقت داشت، كه نهاتياً سرشت ”اقتصاد سياسي“ اين دوران را تشكيل مي دهد، در سه نكته خلاصه مي شود:

١- پايان بخشيدن به اجراي سياست امپرياليستي نوليبرال كه تبديل ايران را به نيمه مستعمره اقتصاد جهاني شده سرمايه مالي امپرياليستي بدل ساخته و ادامه آن اين روند را تشديد نيز خواهد كرد و لذا عميقا برنامه اي ضد ملي است؛

٢- پايه ريزي يك اقتصاد مختلط عمومي (دولتي) و خصوصي- تعاوني بر مبناي برنامه ريزي مبتني بر شرايط ”خاص“ كشور.

وظيفه و حيطه عملكرد مشخص و تعريف شده براي هر يك از بخش هاي پيش گفته اقتصادي از اهميت انكار ناپذير برخوردار است. به طور مشخص، وظيفه دفاع از ثروت هاي ملي و سرمايه هاي خصوصي و همچنين حفظ ”مونوپول هاي طبيعي در اقتصاد ملي“ در بخش عمومي- دولتي (كه بايد به طور مجزا به آن پرداخت)، چنين وظيفه ها و محيط فعاليت اقتصاد عمومي- دولتي را تشكيل مي دهد.

اهرم اقتصادي براي عملي ساختن وظيفه هاي بيان شده، حضور و تاثير بخش توانمند عمومي- دولتي اقتصاد در اقتصاد ملي است. موثر بودن نقش بخش عمومي در خدمت منافع دموكراتيكِ همه لايه و طبقه هاي اجتماعي و همچنين در دفاع از منافع ملي، تنها در صورت وجود شرايط شفاف براي نظارت موثر عمومي بر اين بخش ممكن خواهد شد. نظارت سازمان هاي دموكراتيكِ كارگري، زنان، جوانان، دانشجويان، مليت ها، و احزاب سياسي- طبقاتي و رسانه هاي مستقل و …، به سخني ديگر وجود جامعه مدني، به ويژه با توجه به تجربه منفي چند دهه پس از بهمن ٥٧، انكارناپذير و غيرقابل چشم پوشي است!

٣- تضمين قانوني آزادي هاي فردي و اجتماعي به مثابه پيش شرط و تضمين پايداري سرشت ”اقتصاد سياسي“ي مرحله دموكراتيك- ملي، از اهميت ويژه از اين رو نيز برخوردار است، زيرا تجربه منفي دهه هاي گذشته در برابر مردم ميهن ما قرار دارد.

”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، سرشتي سوسياليستي ندارد، ولي از سوي ديگر سرشت سرمايه دارانه با انواع ”الگوهاي“ گذشته و كنوني در اين و يا آن كشور را نيز دارا نيست. آزادي و دموكراسي در اين برنامه اقتصادي از زمينه اي عيني و تعريف شده برخوردار است و از اين رو مي تواند از پشتيباني همه لايه و طبقه هاي متحد در اين مرحله بهره مند باشد. براي زحمتكشان و سرمايه داران ملي و ميهن دوست، كه متحدان ذينفع و با تساوي حقوق در اين مرحله هستند، تحت شرايط برشمرده شده، روند رشد نسبي عدالت اجتماعي و رفاه عمومي قابل شناخت و پيشرفت آن قابل كنترل خواهد بود (نگاه شود به ابرازنظر نسبت به مقاله ”توسعه، دموكراسي و بورژوازي ملي در ايران“ دراخبارروز ٣١ فروردين ١٣٩٤ با عنوان منافع ملي، زمينه عيني اتحادي با تساوي حقوق متحدان“).

اهميت خواست پايبند بودن به تساوي حقوق متحدين، ريشه ازجمله در واقعيت دردناك سرنوشت زحمتكشان در شرايط كنوني در ايران دارد. ”كلمه“ ٢٠ آوريل ٢٠١٥ گزارشي خواندني و آموزنده منتشر كرده است كه در آن پايمال شدن حقوق كارگران در صحنه هاي بسياري در ”مناطق آزاد و ويژه اقتصادي“ مورد خطاب و انتقاد قرار گرفته است.

نكته تعيين كننده براي شناخت شرايط حاكم بر ايران، كه برجسته ساختن آن در اين سطور ضروري به نظر مي رسد، توجه به همه جوانب واقعيت است. نمي توان بخشي از واقعيت را از بررسي حذف نمود، زيرا براي مثال، «چپ سنتي» نگرش انتقادي به اين بخش از واقعيت دارد! (اصطلاح «چپ سنتي» را حميد آصفي در مقاله پيش گفته خود به منظور به كار نگرفتن نام حزب توده ايران انتخاب كرده است.) براي نمونه، هنگامي كه بهره بردن از تجربه موفق تركيه «در بخش صنايع نساجي» موضوع بررسي است (كه نظريه پرداز حميد آصفي همانجا آن را نمونه اي براي ايران مي داند)، نمي توان از اين رو «عضويت تركيه در ناتو و هم پيمان بودن آن با امپرياليسم آمريكا، و ادغام آن در نظام سرمايه داري غرب، سركوب كردها و مداخله آن در عراق و سوريه» را از مدنظر دور داشت كه مورد مخالفت حزب توده ايران است!

انتقال غيرانتقادي تجربه تركيه به ايران را نمي توان از اين رو مستدل ارزيابي نمود، زيرا گويا ايران از هيچ يك از اين ”موهبات“ برخوردار نيست! چنين شيوه ي غيرمجاز، كه به معناي چشم پوشيدن بر بخشي از واقعيت است، از اين رو نادرست است، زيرا بر اسلوبي غيرعلمي قرار دارد. حذف غيرمجازِ فاكت هايي است در خدمت استدلال يك سويه مورد نظر. امري كه در انطباق است با منافع آن هايي كه همين شرايط را براي ايران نيز ممكن مي دانند و يا حتي خواستار آن هستند!

محمدجواد ظريف، وزير امور خارجه ايران كه آمادگي دولت ايران را براي «تعامل با جهان، فراتر از موضوع هسته اي» اعلام مي كند (كلمه، ٢٠ آوريل ٢٠١٥)، موضع خود را نه بر پايه منافع ايران مستدل مي سازد، بلكه «تعامل» را از اين رو ضروري مي داند، زيرا «كه جهاني شدن، تمامي گزينه هاي جايگزين را منسوخ كرده است»! اين موضع تائيدآميز سلطه سرمايه مالي امپرياليستي و پيشنهاد براي تن دادن به آن، جايي براي جستجو و ارايه منافع ملي ايران و شرايط دفاع از آن در سياست دولتِ ”تدبير و اميد“ باقي نمي گذارد. اين چشم پوشي غيرمجاز از منافع مردم ايران و منافع ملي كشور، چشم پوشي از واقعيت مخالفت و مقاومت مردم ايران در برابر يورش سرمايه مالي امپرياليستي است كه مي خواهد ايران را دو باره به كشورِ نيمه مستعمره خود بدل و سلطه ”قانون كاپيتولاسيون“ را به ايران تحميل كند. اين چشم پوشي از دستاوردهاي پيروزي چشم گير انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ماست كه خواستار برقراري استقلال ملي است.

وزير امور خارجه ايران ضرورت تسليم بلاشرط به شروط امپرياليسم را با همان استدلالي مورد تائيد قرار مي دهد، كه حميد آصفي نيز در مورد وابستگي هاي تركيه به اقتصاد جهاني امپرياليستي، از طريق چشم پوشي بر بخشي از شرايط حاكم بر واقعيت اين كشور، استفاده از الگوي ”تركيه“ را براي ايران توصيه مي كند! آيا مي توان شرايط حاكم بر ايران را پيش از انقلاب كه با تركيه و پاكستان عضو ”سنتو“ بود، با شرايط پس از انقلاب و خروج از ”سنتو“ و لغو قرارداد نظامي دوجانبه با آمريكا، يكي ارزيابي و براي تعيين شرايط حاكم بر ايران از بررسي آن چشم پوشي نمود، زيرا گويا «گزينه جايگزيني» ديگر وجود ندارد و يا زيرا حزب توده ايران مخالف چنين چشم پوشي است؟ بي توجهي به سياست دو كشور وابسته به امپرياليسم، تركيه و پاكستان پس از پيروزي انقلاب بارها مورد انتقاد حزب توده ايران بود كه مورد توجه قرار نگرفت!

اكنون هم وضع بر همين منوال است. ايران يكي از كشورهايي است كه تقسيم آن به طور مشخص در برنامه استراتژيك امپرياليسم آمريكا براي تحقق بخشيدن به ”تقشه جغرافيا خاورميانه بزرگ“، سياه روي سفيد در كتاب معروف برژينسكي، ترسيم شده است. حاكميت ديكتاتوري ولايي كه در مذاكرات لوزان به اين واقعيت بي توجه ماند، اكنون با اين سردرگمي روبروست كه بايد بدون لغو همزمان تحريم ها، موافقتنامه اي را امضا كند و به ”مساله اتمي“ پايان دهد كه ميلياردها دلار مخارج و نابساماني هاي بسياري را براي مردم ميهن ما ببار آورده است!

از اين روست كه از ديدگاه استراتژي نظامي- سياسي امپرياليسم براي تقسيم ايران به واحدهاي كوچك و ناتوان، كه همان تحميل ”نقشه جغرافيايي بزرگ براي خاورميانه“ است، موافقتنامه لوزان به معناي موفقيت امپرياليسم در برداشتن گامي به سوي تحقق بخشيدن به برنامه استراتژيك نظامي- سياسي خود است، و وزير امور خارجه ايران آن را تنها «گزينه» و بدون جايگزين اعلام مي كند!

احمد سپيداري در مقاله ”نقدي بر يك ديدگاه“ (اخبارروز ٣ ارديبهشت ١٣٩٤) محق است هنگامي كه مي گويد «چرخش سازمان فدائيان خلق به طرف حزب توده ايران از رهبرانش شروع نشد. از بدنه اش شروع شد». پيوستن مسئولان و هواداران فدائيان در بابل در سال ٦٠ (؟)، كه نگارنده در جريان آن قرار داشت، نمونه اي در اين زمينه است. اما سپيداري محق نيست، هنگامي كه الگوي پيشنهادي «اليانفسكي»، «راه رشد غيرسرمايه داري» را از اين رو نادرست مي نامد كه شباهتي ظاهري براي آن از طريق مقايسه با «دستنويس هاي گروه جزني» ارايه مي دهد. شباهت ظاهري «تاكتيك» سازمان چريك هاي فدايي و حزب توده ايران، استدلال منطقي براي اثبات نادرستي و يا درستي مضمون «دستنويس ها» و يا «راه رشد غير سرمايه داري» نيست.

اشتباه اليانفسكي در طرح الگوي «راه رشد غيرسرمايه داري»، محدود ساختن تحقق بخشيدن به آن در كشورهاي ”جهان سوم“ در تكيه به اردوگاه سوسياليستي قرار دارد. او به نادرست استقلالِ اين الگو و ”مدل“ را نقض نمود. اين الگو بازگشتي مستدل به انديشه برنامه ”نپ“ لنين، و يا برنامه مشابه آلمان دموكراتيك در زمان والتر اولبريشت است كه امكان تحقق نيافت. هدف اين الگو دور شدن از «مدل شوروي» براي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب است كه ماركسيست ويتنامي ”وين“ پيش تر نسخه برداري غيرانتقادي از آن را «گام نادرست» براي كشورش پس از پيروزي عليه تجاوز امپرياليسم آمريكا به ويتنام مي داند.

ماركسيست آلماني، بانو سارا واگن كنشت در بررسي پژوهشگرانه خود در باره فروپاشي اتحاد شوروي كه در تزنامه احراز دكتراي خود با عنوان ”استراتژي هاي ضد سوسياليستي در دوران رقابت دو سيستم“ منتشر كرده است [٤]، جريان گرباچف را فاقد يك برنامه جايگزين اقتصادي براي اتحاد شوروي در سال هاي دهه هشتاد قرن پيش مي داند. تغييرات اقتصادي كنوني در جمهوري سوسياليستي كوبا، كه بازگشتي گام به گام به برنامه نپ و به معناي ديگر به «راه رشد غير سرمايه داري» است، نشان مي دهد كه اول- اين الگو، الگويي مستقل را تشكيل مي دهد، و دوم-، در سال هاي هشتاد در اتحاد شوروي نگرشي واقع بينانه به انديشه طرح شده اليانفسكي وجود نداشته و اين فقدان علت سردرگمي جريان گرباچف را تشكيل داده است.

حزب توده ايران از اين الگو يك نسخه برداري مكانيكي براي ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ ارايه نداد. چنين برداشتي منصفانه نيست. يورش به حزب توده ايران و سازمان فدائيان و شكست نهايي انقلاب بهمن، ناشي از اين «نسخه برداري» همانقدر نبود كه «تاكتيك هاي» حزب توده ايران «وامدار نسخه … ”راه رشد غير سرمايه داري اليانفسكي“» نبود.

فيلسوف ايتاليايي دومينيكو لوزودو در كتاب اخيرش با عنوان ”شيوه بدون خشونت“ [٥] نيز به مساله حذف برنامه نپ لنين در سال ١٩٣٧ و بعد از برگزاري هشتمين كنگره حزب كمونيست اتحاد شوروي بازمي گردد. او سياست ”كمونيسم جنگي“، برنامه نپ، و همچنين عدول از آن را توسط استالين به عنوان سياست هاي جايگزين ناپذير در شرايط مشخص آن دوران ارزيابي مي كند و آن را در كتاب ”فرار از واقعيت تاريخي؟ انقلاب روسي و چيني از ديدگاه امروز“ [٦] مورد بررسي پژوهشگرانه همه جانبه و مستدلي قرار مي دهد. به نظر او عدول از برنامه نپ توسط استالين، كه خود نماينده اصلي مدافع اين سياست لنيني تا كنگره هشتم حزب كمونيست اتحاد شوروي بود، و عليه پيشنهادهاي تروتسكي و ديگران براي حذف سياست لنيني موضع داشت، علت ديگري داشت. لوزورد نشان مي دهد كه استالين از اين رو از ادامه اين سياست چشم پوشيد، زيرا با اطلاعات در باره تدارك جنگ آلمان هيتلري عليه اتحاد شوروي، مساله به اتمام رساندن برنامه ايجاد صنايع سنگين را در اين كشور با برتري اقتصاد روستايي، بدون تغيير سياست اقتصادي، ناممكن ارزيابي كرد. استالين پاگرفتن مجدد دهقانان ثروتمند شده را عليه منافع مردم اتحاد شوروي ارزيابي نمود. به نظر او، دهقانان ثروتمند شده، يا خطر را نمي شناختند و يا نسبت به آن بي تفاوت و يا حتي امكان استفاده از آن را در سر مي پروراندن (كه در اوكرائين به دست نازي هاي اوكرائيني در جريان جنگ جهاني دوم به وقوع پيوست) و يا آماده چشم پوشي از منافع برنامه نپ براي خود نبودند. او وجود چنين شرايطي را در آن لحظه تاريخي، عليه منافع مردم اتحاد شوروي ارزيابي نمود و روند دولتي كردن اقتصاد روستايي را از بالا به مورد اجرا گذاشت. لذا انتقاد لوزوردو كه به زمينه تئوريك در ارتباط با شناخت واقعيت نزد استالين دارد، به بازنگشتن دو باره به برنامه لنيني پس از ايجاد صنايع سنگين و پيروزي در جنگ دوم جهاني بازمي گردد و نه به قطع ضروري آن در سال ١٩٣٧.

هدف اين سطور، بحث در باره درستي يا نادرستي نظر لوزوردو و سياست استالين نيست كه در صورت لزوم بايد به آن به طور مشخص پرداخت. هدف جلب توجه به انديشه اي است كه امروز هم موضوع بحث در باره راه رشد در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است كه راه رشد سوسياليستي نيست، اما سرشت سرمايه دارانه ناب نيز ندارد! يكي از پرسش ها در باره تجربه در جريان در جمهوري خلق چين كه توسط بسياري از نظريه پردازان ماركسيست مورد توجه قرار مي گيرد، درست اين نكته است كه تحت چه شرايطي بايد جمهوري خلق چين، محدود ساختن رشد ثروتمند شدن لايه هايي از جامعه را به سود زحمتكشان و تعالي سوسياليستي جامعه محدود سازد؟

 انتقاد احمد سپيداري به سياست حزب توده ايران مي تواند آن هنگام انتقادي مستدل باشد كه ١- بتواند نادرستي هسته مركزي «نسخه … راه رشد غير سرمايه داري» را كه مي توان براي آن نام هاي ديگري نيز انتخاب نمود، به اثبات برساند. هسته مركزي اي كه از يك اقتصاد مختلط عمومي و خصوصي- تعاوني تشكيل و خواستار برنامه ريزي زمان بندي شده براي توسعه اقتصادي- اجتماعي كشور بوده، و در اصل هاي اقتصادي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن بازتاب يافته است؛ و ٢- پيشنهاد جايگزيني براي رشد اقتصادي ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ و يا پس از حذف ديكتاتوري كنوني ارايه دهد كه بتواند موفقيت آميزتر «توسعه، آزادي و عدالت اجتماعي» را براي زحمتكشان و همه لايه هاي ديگر ميهن دوست ايران ممكن سازد!

در مقاله ”نقدي بر يك ديدگاه“، فضايي براي ارايه چنين استدلالي وجود ندارد. اما او در بحث هاي في مابين در باره «راه رشد غيرسرمايه داري» كه در ”نويدنو“ جريان داشت نيز استدلالي ارايه نكرد. متاسفانه اين بحث ها نتوانست با تصميم پرسش برانگيز هيئت تحريريه ”نويدنو“ ادامه يابد. بايد ديد كه آيا او و ديگر نظريه پردازان مي توانند براي شرايط در ايران بعد از حذف ديكتاتوري ولايي، الگوي ديگري جز برنامه اقتصاد ملي اي كه بر ”اقتصاد سياسي“ پيش گفته در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني استوار باشد، ارايه داده و در بحث هاي كنوني شركت كنند؟

—

١- Nguyen khac vien, Vietnam, eine lange Geschichte

٢- Klaus Blessing, Die sozialistische Zukunft, Manfred Sohn, Am Epochenbruch, Harry Nick, Lkonomiedebatten in der DDR

٣- Jörg Goldberg, Emazipation des Südens

٤- Wagenknecht, Antisozialistische Stragien im Zeitalter der Systemauseinander setzung Sahra

٥- Dominico Losurdo, Gewaltlosigkeit

٦-




منافع ملي، زمينه عيني اتحادي با تساوي حقوق متحدان!

مقاله شماره ١٣٩٤ / ١٠ (١١ ارديبهشت)

واژه راهنما: زمينه عيني . ذهني اتحادهاي اجتماعي. مقوله فيتيش شده آزادي (جورج لوكاش). طبقات حاكم منافع خود را منافع ”عام“ مي نمايند. ترفند براي نفي ضرورت انقلاب اجتماعي.

آخرين جمله در مقاله «توسعه، دموكراسي و بورژوازي ملي در ايران» (اخبار روز ٣١ فروردين) كه نظريه پرداز حميد آصفي نگاشته است، مبني بر اين برداشت است كه: «اين طبقه [بورژوازي ملي] با طبقه كارگر منافع مشترك دارد …»! اين برداشت، انگار تائيدي است بر مضمون مقاله «زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي!» كه همزمان در اخبار روز انتشار يافته است. ترديد در اين مورد اما رواست، زيرا نظريه پرداز به جاي نتيجه گيري از اين موضع نظري درست خود، در ادامه جمله، در اين اتحاد براي بورژوازي نقشي فعــال و براي طبقه كارگر نقشي انفعــالـي قايل مي شود و مي نويسد: «و رشد اين بورژوازي ملي سبب ايجاد اشتغال و رفاه نسبي طبقه كارگر مي شود»!

در مقاله «زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي»، درست اين نكته مستدل شده است كه اتحادهاي اجتماعي آن هنگام، اتحادهاي ضروري براي به جلو راندن روند رشد جامعه را تشكيل مي دهند، زماني كه بر «منافع مشترك عيني استوار باشند» و از اين طريق، «زمينه ذهني ضروري» را براي همكاري و اتحاد ميان طبقه و لايه هاي اجتماعي ايجاد سازند.

به رسميت نشناختن تساوي حقوق ميان متحدان تاريخي در روند رشد جامعه توسط مدافعان بورژوازي، داراي علت عيني و ذهني است. طبقات حاكم هميشه كوشيده اند منافع خود را در لباس منافع ”عام“ جامعه بپوشانند و از اين طريق ايدئولوژي خود را به ايدئولوژي حاكم بدل سازند. ايدئولوژي مذهبي جامعه مبتني بر نظم برده دارانه و يا فئودالي، همانقدر اين ابزار را براي برقراري هژموني خود به خدمت گرفته و آن را ”مشيت الهي“ ناميده كه نظام سرمايه داري آن را به خدمت گرفته و مي گيرد.

چه آن هنگام كه بورژوازي، طبقه اي انقلابي را تشكيل مي داد و براي سرنگوني نظام فئودالي به كمك ”پلب“، ”عامه“، دهقانان و زحمتكشان شهر و بي نوايان و غيره نياز داشت، و چه اكنون كه با خطر «در حال خرد شدن و از بين رفتن است» كه نظريه پرداز به آن در آغاز پاراگرف دوم مقاله خود اعتراف مي كند، «اشتغال و رفاه نسبي طبقه كارگر» را به قول خانم تاچر نخست وزير اسبق انگلستان، منوط به ”خوراندن بهترين علوفه به اسبان مي داند، تا گنچشگان بتوانند در پهن اسبان، دانه براي سد جوع بيابند“!

و آن هنگام كه زحمتكشان قيام مي كنند، مثلا در ”اسلام شهر ايران“ در چند سال گذشته و يا بعد از ”كودتاي انتخاباتي سال ١٣٨٨“، از نادرست بودن انقلاب اجتماعي صحبت مي شود كه گويا بايد از اين رو از آن دوري كرد، زيرا هميشه به شرايط بدتر و ديكتاتوري مجدد مي انجامد! رژيم ديكتاتوري ولايي، جايگزين رژيم ديكتاتوري سلطنتي مي شود و شده است!

ريشه عيني براي چنين برداشت طبقاتي از مساله تساوي حقوق متحدان، در ناپيگيري ذهني حتي بهترين مدافعان بورژوازي نهفته است كه از روي صدق مي پندارند، گويا بورژوازي ملي مي تواند به تنهايي و از طريق فربه شدن خود، آن طور كه آن را مي نامند، براي زحمتكشان و طبقات «فرودست»، «اشتغال و رفاه نسبي» به ارمغان آورد. سهم طبقه كارگر در اين امر، نه ديده و نه به حساب آيد! حتي در دوراني كه غول سرمايه مالي امپرياليستي حلقومش را مي فشارد و او «در حال خرد شدن و از بين رفتن است»!

اگر از ناپيگيري ذهني سخن مي رود، نبايد آن را حرفي بي پايه و اساس و يا ناشي از ذهن منتقد و يا حتي بدخواه «چپ ايران» ارزيابي نمود. انديشه ماركسيستي- توده اي در حزب توده ايران، بر پايه تحليل دقيق علمي شرايط ايران و جهان در «عصر جهاني سازي»، به نتيجه گيري در باره «منافع عيني مشترك» طبقه كارگر و بورژوازي ملي در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه نايل شده است. پذيرش تساوي منافع را پذيرش تساوي حقوق آنان، و بر عكس، از اين رو مي داند، زيرا آن ها در يك قايق نشسته و مورد تهديد خطر دشمن مشترك قرار دارند. خطري كه از قانونمندي سودورزانه بهره كشي سرمايه مالي امپرياليستي و متحدان داخلي آن سرچشمه مي گيرد!

برخلاف پيگيري مبتني بر واقعيت عيني خطرِ ناشي از تناسب قوا در صحنه جهاني و داخلي توسط انديشه ماركسيستي- توده اي، ناپيگيري در ذهنيت برخي از مدافعان بورژوازي ملي ايران، در متن مقاله «توسعه، دموكراسي و …» قابل شناخت است. اين ناپگيري، از شيوه نارساي پژوهشي حاكم بر انديشه اين مدافعان نتيجه مي شود. انديشه مبتني بر منطق صوري كه گرچه از يك سو قادر است جزها را تشخيص دهد، كه خطر از سوي آن ها متوجه طبقه كارگر و بورژوازي ملي ايران است، از سوي ديگر اما قادر به شناخت وابستگي و بهم تنيدگي جزها نيست! درخت ها را مي بيند، اما كيفيت جنگل را درك نمي كند، زيرا رابــطه ميان درخت ها را نفي مي كند!

در جمله: «بورژوازي ايران [كه] زير ضربات كاري در حال خرد شدن و از بين رفتن است، … بيشتر از آنكه تحت فشار هجوم امپرياليسم باشد، تحت فشار جريان اقتدارگرايي در ايران، يعني سرمايه داري رانت خور و بورژوازي بوروكراتيك و بورژوازي ميليتاريستي است.» انديشه صوريِ تقسيم كننده واقعيت به جزها، رابطه ميان ارتجاع داخل و خارج، ميان سرمايه داري وابسته داخلي را با سرمايه امپرياليستي از مدنظر دور مي دارد، زيرا با شناخت جزها، از حركت بازمي ماند! انديشه، به اين پرسش پاسخ نمي دهد كه چرا سرمايه وابسته داخلي به مجري بي چون و چراي برنامه اقتصادي نوليبرال ديكته شده از طرف جز (بسيار بزرگ تر و پرتوان تر) ديگر بدل شده است؟  انديشه صوريِ از حركت بازمانده، رابطه در جريانِ عيني را ميان سركوب رژيم ديكتاتوري ولايي به عنوان نماينده «سرمايه داري رانت خور و بورژوازي بوروكراتيك و بورژوازي ميليتاريستي» كه آن را «جريان اقتدارگرايي» مي نامد، و در اجراي دستور صندوق بين المللي پول، بانك جهاني و … تبلور مي يابد و همراه است با نابودي استقلال اقتصادي- سياسي و برباددادن منافع ملي ايران، با سرمايه سوداگر امپرياليستي نمي بيند و در نمي يابد!

بايد باري ديگر مطالعه كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“ را كه در آن منطق ديالكتيكي كه حـركـت و مضمــون را قابل شناخت مي سازد، توصيه نمود كه آگهي تبليغي آن در ”اخبار روز“ وجود دارد. نگارنده بيان اين توصيه را از اين رو به خود اجازه مي دهد، زيرا نام آثار ماركسيستي بسياري در مقاله «توسعه، دموكراسي …» ذكر شده است. متاسفانه در نكته هاي نقل شده از اين آثار، هيچ جا، نقل قول مشخصي طرح نمي شود. به عبارت ديگر، در آنجا بـرداشـت نويسنده از منابع ذكر شده طرح مي شود. اين شيوه، شيوه مجاز آن هنگام است كه با استدلال نويسنده، صحت برداشت از منبع با نظر و تزهاي طرح شده در نوشتار به اثبات رسانده شود. در غير اين صورت، يعني بدون اثبات درستـي بـرداشـت، تنها تزي طرح مي شود كه با انتساب آن به فرد مرجع، گويا به اثبات رسانده شده است!

براي نمونه، نظريه پرداز از ضعرا و كبراهاي نقل شده از كتاب هاي مختلف، صرفنظر از درستي و يا نادرستي بيان و مضمون آن ها، به نتيجه گيري مي پردازد و با شجاعت تهورگونه اي مي نويسد: «چپ ايران حتي آراء و نظرات لنين را درك نكرد و خلاقيتي در راستاي فهم شرايط ملي و بومي ايران از خود نشان نداد»!

چنين برداشت هاي شجاعانه از احساس ”آزادي فردي“ حكايت مي كند!

اين ”آزادي“ بي محابا در اين امر ريشه دارد كه مفهوم ”دموكراسي بورژوايي“، آن طور كه فيلسوف ماركسيست مجاري، جورج لوكاش بيان مي كند (كه در روز ١٣ آوريل امسال، صدوپنجاهمين سالروز تولدش با انتشار مقاله هاي بسياري در مطبوعات ماركسيستي آلمان و فراتر از آن يادآوري شد)، مفهومي ”فيتيش“ شده، به ”چيز“ بدل شده داراست! «مقوله آزادي»، به گفته لوكاش، «از آنجا كه در آن مضمون رابــطه ميان انسان ها جايي ندارد، هدف تحميل برداشت فردي را دنبال مي كند كه از ”آزادي“ برخودار است!»

پايبند نبودن به شيوه نقل قول دقيق در بررسي هاي پژوهشگرانه و نتيجه گيري از برداشت هاي ذهني خود از منابع، كه مي توان آن ها را بر حسب نياز نيز رديف و از اين طريق به صغرا و كبراي ضروري دست يافت، مي توان آن را از اين رو شيوه اي مبتني بر ”آزادي“ي شجاعانه و در عين حال متهورانه ارزيابي نمود، زيرا فارغ از جستجوي پل ميان برداشت خود و نظر متقابل است. زيرا انتقاد، انتقادي راهگشا نيست، كوبنده است، گفتگو نيست، پلميك و محكوم كردن است!

آنچه كه مقاله «توسعه، دموكراسي و بورژوازي ملي ايران» را به مقاله اي ارزشمندي بدل مي سازد، در جايي ديگر قرار دارد. در اين نكته كه بحث در باره برنامه اقتصاد ملي براي دوران ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه ايراني را از اين طريق به پيش مي برد كه نشان مي دهد، اتحاد ميان طبقه كارگر و لايه هاي مياني جامعه تا سطح بورژوازي ملي و ميهن دوست، اول- از وحدتي عيني برخوردار است كه زمينه اتحاد ذهني ميان آن ها را تشكيل مي دهد، و دوم- اين اتحادي با كيفيت جديد در شرايط كنوني و در «عصر جهاني سازي» است و از اين رو، تنها در تساوي حقوق صادقانه ميان آن ها ممكن و موثر خواهد بود!

اشتراك فكري سازمان يافته و به دور از انتقادهاي غيرضروري و تكراري به منظور تنظيم برنامه اقتصاد ملي واحد براي اين دوران، از اين واقعيت عيني نشئت مي گيرد!




تحميل مهاجرت سياسي ابزار سركوب ارتجاع!
مرحله ”ملي- دمكراتيك“ يا ”دموكراتيك“؟!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٩ (٧ ارديبهشت)

واژه راهنما: برنامه اقتصاد ملي و مضمون ”اقتصاد سياسي“ آن. اتحادهاي اجتماعي. نام حزب توده ايران. انتقال مكانيكي الگوهاي رشد. ”ديالكتيك رضامندي و طغيان“.

ابرازنظر كننده ”سعيد- كاشان“، در ارتباط با مقاله ”چه گرايشي، به چپ و عدالت خواهي در ايران پذيرش اجتماعي مي دهد؟“ كه نويسنده آن حميد آصفي (اخبارروز ٢٤ فروردين ١٣٩٤) است، در ابرازنظري در بخش ”نظرات ديگران“ در اخبار روز (٢٥ فروردين) با عنوان ”آگاهي و واقعيات“، ازجمله مي نويسد:

«… ثانيا، با اينكه بنده آزاد از جبر مذهب و خدايان ناشناخته هستم، اما كاملا با شما موافقم كه رسيدن به عدالت اجتماعي از مذهب هم مي تواند شكل بگيرد. نمونه آن فرناندو لوگو، رئيس جمهور سالهاي ٢٠٠٨ تا ٢٠١٢ پاراگوئه [است] كه يك ”كشيش كاتوليك“ بود.

متاسفانه چپ امروز (ارتدوكس بهتر است بگويم) و اغلب خارجه نشين، از خيلي واقعيات بدورند و خيال مي كنند در جامعه عقب مانده اي چون ايران  (عقب مانده از لحاظ فرهنگ عدالت- محور و هم تكنولوژيك) مي توان بصورت ”پيش رس“ سوسياليسم را پياده كرد. نظر بسياري كارشناسان دلسوز اينست كه چون مرحله انقلاب، دمكراتيك است، لاجرم بايد حتي با بورژوازي، ”اما ترقي خواه“ همكاري كرد تا نيروهاي مولده رشد پيدا كرده ”و از پس آن“، فرهنگ عدالتخواه بيرون بيايد و نه با اراده گرايي صرف! كه تاريخ نشان داده به شكست كامل مي انجامد!»

همين ابرازنظر كننده در ارتباط با مقاله ”زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي!“، نظر پيش گفته خود را تدقيق كرده و مي نويسد:

«… در مقاله ي ”چه گرايشي به چپ و عدالت خواهي در ايران پذيرش اجتماعي مي دهد؟“، از آقاي حميد آصفي، … تمام سعي من در آن پاسخ، اين بوده كه يادآور شوم كه مرحله تاريخي كنوني انقلاب در ايران، ”مرحله دمكراتيك“ است و چپ سنتي با تمام زحمات و دستاوردهاي نظري كه براي نسل بعدي داشته، اما به اشتباه بدنبال انقلاب سوسياليستي بوده و هست كه اين مي تواند به فاجعه در ايران منجر شود. بنظر حقير، ما بايد طي يك برنامه مشخص و با زمانبندي (و نه الي ماشاءالله) با هر نيروي ترقي خواه در ايران (ازجمله ملي- مذهبي ها، بورژوازي توليد كننده ملي، طرفداران نظريه كينز و …) كه هدف آن بسط آزادي هاي مدني، مقابله با نئوليبراليسم متوحش ايراني و جهاني و نيز رشد نيروهاي مولده ايران است، دست ياري و اتحاد دراز كنيم. چون جامعه به يكباره و بطور پيش رس و با صرف تكيه بر ”اراده گرايي“ وارد دوره سوسياليسم نخواهد شد. در اين راستا؛ مي توان از كشورهاي عضو بريكس و بويژه ”چين“ بعنوان يك نمونه موفق ”سرمايه داري ملي“ نام برد كه ضمن معايب وارده (همچون ايجاد كارگاههاي عرق ريزي، فضاي بسته سياسي، حركت بسمت نابودي محيط زيست و …)، اگر به سمت نوعي ليبراليسم ملي گرايانه متمركز و با حفظ اصول اوليه خود (مانند كنترل متمركز بر زمين و جلوگيري از خصوصي سازي آن، كنترل سيستم اعتبارات و بانكداري و …) حركت نمي كرد، فاتحه سوسياليسم چيني خوانده شده بود.»

همان طور كه ديده مي شود، نكته هاي پراهميت بسياري در ابرازنظر وجود دارند كه بايد به برخي از آن ها به طور مجزا پرداخت. مهم ترين آن ها كه مي توان با آن موافق بود، پذيرش ضرورت تنظيم يك «برنامه مشخص و با زمانبندي» براي اقتصاد ملي ايران است كه مضمون ”اقتصاد سياسي“ آن،

اول- ”اقتصاد سياسي سوسياليستي“ نيست!؛

دوم- «مقابله با نوليبراليسم متوحش ايراني و جهاني و

سوم- رشد نيروهاي مولده ايران است …».

در سه نكته عمده پيش، اتفاق نظر وجود دارد – كه به سويه هايي از آن تاكنون در نوشتارهاي پيش به طور آغازين پرداخته شده و بايد ادامه يابد -، همچنين در نتيجه گيري هاي سياسي- اجتماعي ناشي از هدف هاي اقتصادي پيش گفته توافق است كه عبارتند از:

چهار- كوشش به منظور برپايي اتحاد اجتماعي براي دست يابي به هدف اقتصادي فوق كه بايد همراه باشد با برقراري و «بسط آزادي هاي مدني».

در اين برداشت ها كه ظاهرا مورد تائيد نظريه پرداز فعال، آقاي حميد آصفي نيز هست، توافق نظر وجود دارد. انديشه ماركسيستي- توده اي و مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران هيج ارزيابي ديگري در باره نكته هاي پيش نداشته و ندارد. به نظر حزب توده ايران، چه در دوران پس از پيروزي انقلاب بهمن و چه اكنون، هدف فرازمندي جامعه ايراني به معناي برپاي «پيش رس» و «اراده گرايانه» ”سوسياليسم“ در ايران نبوده و اكنون هم نيست. گذار به سوسياليسم هدف مبارزه كنوني نيست و از اين رو نمي توان باشد، زيرا شرايط عيني و ذهني چنين گذاري وجود ندارد.

پيشنهاد حزب توده ايران بعد از پيروزي انقلاب براي تشكيل ”جبهه متحد خلق“ به منظور ايجاد ساختاري دمكراتيك و ترقي خواهانه بود كه وظيفه آن، كمك به رشد و تعميق انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما و دستيابي به مرحله اقتصادي تغييرات در جامعه بود. اكنون نيز پيشنهاد برپايي ”جبهه وسيع ضد ديكتاتوري“ توسط حزب توده ايران با هدف ايجاد شرايط دمكراتيك به منظور «اصلاحات براي تغيير» انجام شده است كه پيروزي آن، «بسط آزادي هاي مدني» را ممكن مي سازد. به سخني ديگر، برپايي ”جبهه ضد ديكتاتوري” و پيروزي آن، پيش شرط گشوده شدن راه فرازمندي اقتصادي- اجتماعي جامعه ايراني است!

حزب توده ايران اين مرحله را «مرحله ملي- دمكراتيك» و نظريه پرداز سعيد و ديگران آن را ”مرحله دمكراتيك“ ارزيابي مي كنند. در ارتباط با تعريف مرحله ملي- دمكراتيك و استدلال براي صحت آن، نكته هايي در نوشتارهاي پيش طرح شده اند كه بررسي انتقادي مشخص آن ها توسط مدافعان «مرحله دموكراتيك» هنوز عملي نگشته است كه بايد اميدوار بود انجام گردد.

ضروري نيست در اين سطور به تزهاي غيرمستدل كه بدون ارايه سند و استدلال طرح شده اند، پرداخت كه نقش زيور را در ابرازنظر ايفا مي سازند، و مدعي هستند كه گويا حزب توده ايران، كه ابرازنظر كننده سعيد آن را «ارتدكس» و «چپ سنتي» مي نامد، دچار «اراده گري» و تازاندن انقلاب شده است!

به كار بردن اين عنوان هاي دلبخواهي و ميان تهي، هدفي را دنبال مي كند. لابد هدف ادامه سنت چراغ سبزِ ”نه شرقي و نه غربي“ و فرار از خطر اتهام توده اي بودن است. نبايد فراموش كرد كه ارتجاع داخل و خارج از كشور مي كوشد نام حزب طبقه كارگر ايران را به نسيان تاريخي بسپارد. حذف نام حزب توده ايران از مبارزات اجتماعي در ايران، يكي از هدف هاي قتل عام جنايتكارانه و ضد انساني و ضد فرهنگي ي رهبران آن بود.

آنچه اما ضروري است در اين سطور به آن پرداخت، بررسي پژوهشگرانه ي مشخص گرايش به انتقال يك به يك و غيرمشخص و غير انتقادي ي «نمونه»هاي «موفق» اين يا آن كشور به شرايط ايران است، كه اغلب با نتيجه گيري هايي در سطح و «زود رس» از آن ها همرا بوده و به الگوسازي غيرمستدل مي انجامد.

بدون ترديد بايد ايجاد شدن مجموعه كشورهاي ”بريكس“ را كه مي تواند به وزن اقتصادي- و همچنين اجتماعي شايسته اي در صحنه جهاني در برابر قطب امپرياليستي تحت هژموني ايالات متحده آمريكا تبديل شود، به مثابه حادثه پراهميتي در صحنه جهاني نگريست. باوجود اين، بايد خاطرنشان نمود كه شرايط اقتصادي- اجتماعي در هر يك از اين كشورها با ديگري بسيار متفاوت است. شركت ايران در چنين مجموعه اي اقدامي به جا و ضروري است، اما تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي ايران، بايد با توجه به شرايط مشخص ايران انجام شود. البته بهره مندي از تجربه در آن كشورها مجاز و ضروري است. انتقال يك به يك چنين تجربه ها اما از اين رو نادرست است، زيرا وضع اقتصادي- اجتماعي حاكم در كشور ها، هر كدام از شرايط خاصي ناشي مي شوند كه با شرايط موجود در ايران، متفاوت است. چنين ارزيابي در باره استفاده از تجربه ديگر كشورهاي آسيايي از قبيل ژاپن، كره جنوبي، تايوان و … نيز صدق مي كند.

براي نمونه تجربه جاري در جمهوري خلق چين كه در ابرازنظر از آن به عنوان «نمونه موفق» نام برده مي شود كه گويا مي تواند الگويي براي كشور ما هم باشد، نه تنها از آن رو كه در اين كشور حزب كمونيست چين رهبري جامعه را به عهده دارد، با شرايط ايران متفاوت است. بلكه همچنين از اين رو نيز نمي تواند اين ”مدل“ به طور مكانيكي به شرايط ايران انتقال داده شود، زيرا شرايط اقتصادي اي كه زمينه اين «موفق» بودن را تشكيل مي دهد،  بكلي با شرايط در ايران متفاوت است. در كتاب ”برقراري تساوي حقوق كشورهاي جنوب“، كه اقتصاددان ماركسيست آلماني يورگ گولدبرگ J. Goldberg آن را در ماه مارس ٢٠١٥ انتشار داده است، شرايط رشد اقتصادي كشورهاي ”جنوب“ را مورد بررسي قرار مي دهد، اجازه مي دهد، چنين نتيجه گيري مكانيكي، نادرست ارزيابي گردد.

گولدبرگ در كتاب خود ازجمله شرايط كلان اقتصادي در جنوب شرقي آسيا و وجود «سرمايه هاي چيني در كشورهاي اين منطقه» را يكي از عنصرهاي عمده رشد اقتصادي جمهوري خلق چين ارزيابي مي كند. او همچنين نشان مي دهد كه بزرگي بازار داخلي چين، از زمينه پيش گفته و بكلي متفاوت براي همين فاكتور در كشور هند، برخوردار بوده است. بر اين پايه است كه «چين به بزرگ ترين صادر كننده كالا، هند به يكي از بزرگ ترين صادر كننده ”خدمات“ بدل شده اند» (ص ٣٢- ٣١).

هدف در اين سطور، بررسي نكته هاي اين كتاب بسيار خواندني و آموزنده نيست كه سخن را به درازا مي كشاند، بلكه ضمن تاكيد بر استفاده هوشمندانه از تجربه اين كشورها كه از طريق شناخت دقيق آن ها ممكن خواهد بود، هشدار در باره انتقال يك به يك و مكانيكي تجربه آن ها به شرايط ايران است!

تجربه در جريان در جمهوري خلق چين كه مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب را به رهبري حزب كمونيست چين طي مي كند و پيش تر با اشتباه هاي كلان همراه بوده است، روندي پايان يافته را تشكيل نمي دهد. در ارتباط با اين تجربه ده ها كتاب و رساله تنها در مطبوعات ماركسيستي و چپ آلمان انتشار يافته و مستمرا انتشار مي يابد كه شناخت و مطالعه آن ها براي ارزيابي شرايط در اين كشور و استفاده بهينه از آن ها براي ايران، ضروري است. موفقيت ها و مشكلات اين تجربه بسيار و چه بسا متضادند. آموزش از آن ها ممكن و ضروري است. اما اعلام الگويي «سوسياليسم چيني» به عنوان «يك نمونه موفق ”سرمايه داري ملي“»، با خطر «اراده گرايي صرف» روبروست كه نظريه پرداز سعيد به آن در ارتباط با مساله عدالت اجتماعي اشاره دارد. بايد در زمان خود و به طور مجزا با تجربه چين بازگشت.

به منظور تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي اين مرحله رشد ايران – كه هنوز بايد بر سر مضمون ”دمكراتيك“ و يا ”ملي- دمكراتيك“ آن به توافق رسيد -، شناخت دقيق شرايط اقتصادي- اجتماعي كنوني در ايران و توافق بر سر درك مشترك از آن ضروري است. شناختي كه البته مبارزان در درون كشور با امكان دسترسي سهل تر به مبارزه و خواست هاي توده ها و همچنين دسترسي مستقيم به واقعيت امر و فاكت ها مي توانند نقش عمده تري را در برابر «خارجه نشين»ها به عهده گيرند. با توجه به امكان هاي مجازي، اين توانايي مبارزان داخل، توانايي نسبي – به ويژه با مقايسه با امكان هاي گذشته – است. براي نمونه، در هيچ يك از نوشتارهاي اخير نظريه پردازان مدافع «بورژوازي ملي»، ارايه فاكت و شناختي از توسعه مبارزات اعتراضي و اعتصابي مبارزات كارگري در ايران در دوران اخير ديده نشده است، مثلا آن طور كه در ”كلمه“ يافت مي شود؛ مهم تر از آن، اين مبارزات و توسعه آن، نقشي در پيشنهادها ايفا نمي كند!

لذا اينكه نظريه پرداز سعيد مبارزان مهاجر سياسي مقيم خارج از كشور را «به دور بودن از واقعيات» متهم مي سازد، از يك سو از ارزشي نسبي برخوردار است. و از سوي ديگر، و با توجه به اين امر كه او اين اقامت را به مثابه ”جريمه“اي به منظور سركوب مبارزان توسط ارتجاع ارزيابي نمي كند و آن ها را قربانيان سياست ارتجاعي نمي داند، قابل تامل است! سرزنش او، سرشتي ناخوشايند و گزنده- تحقير كننده داراست!

تحميل ”مهاجرت سياسي“، سويه ي ديگري از جنايت ارتجاع عليه مبارزان آزادي و ترقي خواه و عدالت طلب است! جنايتي كه در مركز آن مبارزان راه بهروزي زحمتكشان ايران قرار دارند كه دسترسي به آن ها، به منظور به بند كشيدن و نابود كردن شان براي ارتجاع تاكنون ممكن نشده است. تاريخ طولاني مهاجرت هاي سياسي هواداران و اعضاي حزب توده ايران، و همچنين صدها سال زندان و اعدام هاي دستجمعي آن ها، يك روند واحد را در سياست ارتجاع داخلي و خارجي تشكيل مي دهد كه به منظور قطع رابطه ميان مبارزان با توده ها و نابودي زمينه هستي مبارزاتي آن ها در ارتباط با زحمتكشان يدي و فكري، زن و مرد و … انجام مي شود. به سخني ديگر، هدف تحميل مهاجرت سياسي، قطع امكان فعاليت علني و قانوني مدافعان زحمتكشان كشور است! روي ديگر اين جنايت، زنداني كردن و قتل و كشتار كارگران اعتصابي و خواستار برخورداري از حق برپايي سنديكاهاي مستقل در دفاع از قانون كار به سود خود و دريافت دستمزد عادلانه است! چطور مي توان اين ”رابطه“ها را از مد نظر دور داشت، و دست اتحاد به سوي زحمتكشان دراز نمود؟

جنايت تحميل مهاجرت سياسي به نيروهاي غيرتوده اي نيز از همين سرشت برخودار است!

نكته ديگري كه مي توان موافقت كامل با آن داشت، نظر ”سعيد“ گرامي است در باره انديشه مذهبي عدالت خواه. او محق است، انديشه مذهبي و همچنين شخصيت هاي مذهبي مي توانند از موضع مذهب در خدمت حفظ منافع ”پينه به دستان“ نيز براي تحقق «عدالتخواهي» بكوشند. تاريخ نبرد انسان براي بهبود شرايط زندگي خود، انباشته است از اين نمونه ها. ”مذهب (تئولوژي) رهايي بخش“ كه فرنادو، بوف و ديگران نمايندگان آن در آمريكاي لاتين هستند، همانند بسياري از جنبش هاي ارتداعي گذشته، بيان اين واقعيت است. زنده ياد احسان طبري در اثرش ”جهان بيني ها و جنبش هاي اجتماعي در ايران“ نمونه هاي چنين موضع عدالت خواهانه را «از حيات معنوي سه هزار ساله ايرانيان» (مقدمه كتاب) از جمله در ارتباط با انديشه ارتداعي ي مذهبي برمي شمرد.

در مقاله ”اخلاق و مذهب در خدمت كي؟“، جنبه هاي متهددي از ارزيابي ماركسيستي از مذهب توضيح داده شده است. يكي از اين جنبه ها ”ديالكتيك رضامندي و طغيان“ است كه در طول تاريخ جامعه بشري بارها زير پرچم مذهبي انجام شده است. علاقمندان مي توانند به صفحه ”توده اي ها“ (مهر ١٣٩١ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1849 ) مراجعه كنند.

بحث كنوني ناتمام است كه به منظور جلوگيري از طول كلام ضروري است. باري ديگر رشته سخن از انديشه در باره مضمون مشخص تر «برنامه مشخص زمانبندي» شده و همچنين در باره رابطه محتوايي و ساختاري ميان ”متحدان“ اين مرحله برداشته خواهد شد. اميد مي رود تا آن زمان هر دو نظريه پرداز و شايد ديگراني نيز با شركت مشخص خود، بحث را غني تر سازند.

دوري از ”انتقاد“ غيرمشخص و دوري از ارايه ارزيابي خود به جاي نقل نظر مشخص، و انواع اين چنين برخوردها و همچنين دوري كردن از كمك گرفتن غيرمشخص از نظر «كارشناسان دلسوز»، كه روشن نيست، كيستند و به طور مشخص چه مي گويند و چرا استدلال آن ها در باره شرايط ايران نافذ است، راهگشا خواهد بود.

به موقع به «”پيش رس“ بودن سوسياليسم»، «فرهنگ عدالتخواهي»، آنچه كه «تاريخ نشان داده به شكست كامل مي انجامد» و به ويژه به مساله ”اتحادهاي اجتماعي“ پرداخته خواهد شد!

به طور خاص اين پرسش در ارتباط با اتحادهاي اجتماعي مورد توجه قرار خواهد گرفت كه آيا طبقه كارگر و حزب آن در اتحادهاي اجتماعي بايد از استقلال ارزيابي برخوردار باشد كه بر پايه شناخت طبقاتي از شرايط حاكم بر جامعه قرار دارد؟ به سخني ديگر، آيا بر پايه برداشت و ارزيابي خود بايد طبقه كارگر به سازش ها و توافق ها بر سر هدف هاي مشخص با متحدان دست يابد و يا از طريق دنباله روي از مواضع آن ها، اتحادها را ممكن سازد؟ آيا براي جنبش كارگريِ ماركسيستي- توده اي، براي ”چپ انقلابي“، وحدت عيني منافع طبقه كارگر و بورژوازي ملي و ميهن دوست در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه، پايه و اساس اتحاد عمل را تشكيل مي دهد؟ و اين منافع كدامند؟