اصـلاحـات يا انقـلاب و رابطه آن با انتخابات رياست جمهوري پيش رو!

مقاله شماره ١٣٩٢ / ٢٠ (١٧ خرداد)

واژه راهنما: بسياري از روشنفكران جامعه، ماركسيست و غيرماركسيسي، طرفداري از تغييرات انقلابي را تقبيح مي كنند. بحث بر سر شكل تغيير، بحثي روشنفكرانه و ذهني است. «بالاخره بگو، تو طرفدار پرولتاريا هستي، يا بورژوازي؟» عملكرد نيروي كهن، شكـل بروز تحول انقلابي را تعيين مي كند.

رفيق عزيز ”بهزاد“

پرسش هاي شما كماكان روي ميز هستند. تا آنجا كه امكان بررسي فردي من اجازه مي داد، به برخي از آن ها پاسخ هاي نه «مفصل» كه شما خواستار آن بوديد، كه در سطح ممكن داده شد. ازجمله به مساله پراهميت پايبندي به نظر و تئوري مبتني بر جامعه شناسي علمي يا ماترياليسم تاريخي و ديالكتيك ماترياليستي به منظور شناخت «كليت» شرايط حاكم بر جامعه (نگاه شود به ”تنظيم برنامه تبليغي- ترويجي و آموزشي نيازي مبرم و عاجل“ خرداد ١٣٩٢ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2055) در نوشتار ”ديالكتيك نبرد ضد نظام سرمايه داري در مرحله نبرد ضد ديكتاتوري“ خرداد ١٣٩٢ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2060) به اين پرسش پراهميت پرداخته شد كه دوگانگي در فعاليت تبليغي- ترويجي حزب طبقه كارگر با منطق انديشه ماركسيستي- توده اي هم خواني ندارد. مبارزه ايدئولوژيكي- تئوريك مبتني بر پراتيك، بازتاب ماركسيستي- توده اي پراتيك انقلابي است و لذا از «كليت» در «واقعيت حاكم» حركت و در نتيجه گيري با منطق ديالكتيكي خود، «كليت» را قابل شناخت و درك مي سازد. ماركس بررسي پژوهشگرانه خود را از صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري در ”كاپيتال“ از اين رو با بررسي سرشت دوگانه ”كالا“ آ‎غاز مي كند، زيرا با شناخت ”كالا“، «كليت» ساختار نظام سرمايه داري و عملكرد آن شناخته و درك مي شود. تقسيم اراده گرايانه «كليت» به مراحل جدا از هم، با «منطق» خط مشي انقلابي حزب طبقه كارگر در تضاد است.

در اين زمينه هنوز گفتي بسيار است، زيرا حتي براي برخي از رفيق هاي توده اي نيز اين مساله كه «كليتِ» واقعيت، «حقيقت» را تشكيل مي دهد كه حزب طبقه كارگر موظف به تغيير آن است، از شناخت كافي تئوريك برخوردار نيست. در مواردي انديشه در نوشتارها، براي نمونه مبارزه عليه نسخه نوليبرال امپرياليستي، به نشان دادن ريشه تنظيم اين برنامه ضد انساني، يعني به افشاگري عليه نظام استثمارگر و غارتگر سرمايه داري و ارائه جايگزين براي آن در مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك فرا نمي رويد. انديشه در سطح توصيف وضع فاجعه بار ناشي از برنامه نوليبراليستي، از حركت باز مي ماند و از اين طريق به انديشه اي كه قادر باشد از مرز «ممكنات» كه شما بر روي آن انگشت گذاشته بوديد، فرا تر برود، نمي رود. بر خلاف چنين اسلوبي، حزب كمونيست تركيه در بيانيه دو روز پيش خود (دنياي جوان، ٦ جون ٢٠١٣) در ارتباط با جنبش مردمي در كشور، در حالي كه خطر فروكش جنبش كنوني را گوشزد و نسبت به نبود شناخت تئوريك جنبش از كليت شرايط حاكم بر جامعه ابراز نگراني مي كند، پيشنهاد جايگزين نه ماده اي خود را اعلام كرده و مي نويسد: «اين خواست هاي عاجل، جايگزين حق ما و وظيفه ما نيستند، [تكيه از من] عليه نظام سياسي حاكم به مبارزه خود ادامه دهيم»! حركت انديشه در اعلاميه در مرز مرحله مبارزه با ديكتاتوري ايست نكرده، بلكه بلافاصله دورنماي مبارزه را نيز تصوير و نشان مي دهد!

به اين بخش پراهميت از بحث فلسفي- تئوريك كه روشنگر پراتيك است، ديرتر پرداخته خواهد شد. در سطور زير پرسش ديگري كه شما طرح نموديد، موضوع بررسي است. در بند د-  نامه خود مي نويسيد: «از جانب بسياري از روشنفكران جامعه، ماركسيست و غيرماركسيست، طرفداري از تغييرات انقلابي تقبيح مي شود … نقطه نظرات حزب در مورد انقلاب و رفرم چيست؟»

بررسي سيستماتيك موضوع رفرم (اصلاحات) و انقلاب ضروري است. پيش تر كم و بيش به آن پرداخته شده. (نگاه شود ازجمله به ”زنده باد انقلاب“ مرداد ٨٨ http://www.tudeh-iha.com/?p=1053&lang=fa  و ”شرايط حاكم بر ايران، بيان وضع پات“ اسفند ٨٨ http://www.tudeh-iha.com/?p=1121&lang=fa  و ”زنده باد گفتگو ميان توده اي ها (١١)، شرايط عيني تحول انقلابي“ ارديبهشت ٨٨ http://www.tudeh-iha.com/?p=899&lang=fa).

در اين سطور مايلم، بحث درباره رفرم و انقلاب را در ارتباط با انتخابات رياست جمهوري پيش رو، مورد نگرش قرار دهم.

پديده جديدي، اما نه غيرمنتظره، در ميان نظريه پردازان مختلف از ”اصلاح طلبان“ به چشم مي خورد. به منظور تسهيل شناخت و درك مطلب، نظر دو گروه را كه در نوشتار ”ما را چه شده است“ (خرداد ١٣٩٢، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2075) طرح شد، مورد توجه قرار دهيم:

١- «ضيا نبوي از زندان كارون اهواز» خواستار شركت در انتخابات … است كه او با چندين «اگر»، ضروري اعلام مي كند. به نظر او، شركت نكردن در انتخابات «حامل اين پيام نيز هست كه ما از مكانيزم قانوني و رسمي جابجايي در قدرت نااميد شده ايم و هيچ امكاني براي مشاركت سياسي نمي يابيم. … بايد توجه داشت كه صحنه سياسي كشور هيچ گاه نمي بايست به گونه اي تصوير شود كه هيچ امكاني براي دخالت اميد بخش در عرصه ي عمومي و مشاركت سياسي باقي نماند»!!

او كه خود زنداني در بند حاكميت سرمايه داري است، بدون ترديد با صداقت چنين مي پندارد. براي او، «كليت واقعيت عيني حاكميت سرمايه داري»، زمينه جستجوي راه خروج از بن بست نيست. وحشت او آنست كه واقعيت عيني كه او بر آن چشم مي بندد، «براي جوان ناراضي … خطرناك باشد و توجيهي براي … خشونت تلقي شود.»

مي توان اين نظر را يك سر طيف پديده جديد دانست. در سر ديگر طيف، كه به دنبال تجربه ي در جريان ”انتخابات رياست جمهوري“ در حركت، تغيير و رشد نيز  است، بدون آنكه هنوز به مقصد اصلي و ضروري رسيده باشد، مي توان نظر زير را مشاهده نمود:

٢- براي نمونه كيانوش راد خواستار پايان دادن به «عقب نشيني»ي آن «نوع گرايش اصلاح طلبي [است كه مي خواهد] در هر شرايطي در صحنه باشد». او اين موضع را «براي جريان اصلاح طلبي، خطرناك» اعلام مي كند.

براي علي ربيعي «مشاركت فقط راي دادن نيست، اعتراض و اعتصاب هم مشاركت است».

اين روند «غير تخصيصي» را مي توان نزد شخصيت هاي ديگر هم مشاهده نمود. در اعلاميه كميته مركزي حزب توده ايران درباره انتخابات رياست جمهوري ١٣٩٢ با عنوان پايان سراب جمهوريت ”نظام“ و حركت قطعي به سمت ديكتاتوري عريان (نامه مردم ٩٢٢، ١٣ خرداد  http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1974) روند شكاف نزد هاشمي رفسنجاني نشان داده مي شود. همچنين در مقاله ديگري در همين شماره در ارتباط با افشاگري عليه ”راه توده“، روند مشابه نزد محمد خاتمي برشمرده مي شود.

با سخن ديگر، مي توان دريافت كه در انديشه حاكم بر ”اصلاح طلبان“ كه مي تواند ميانگيني از انديشه در كل جامعه باشد، روندي به قول طبري «غيرتخصيصي» Non-Specialiesee` در جريان است. مطلب را بشكافيم:

طبري در بخش ”سير تكوين ماده و شعور“ در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ (جلد دوم، صفحه ٧٩ تا ١٠٠)، ازجمله پرسش درباره ”تكوين و تكامل زندگي و شعور“ انسان را با توجه به نظريه ها در علوم مختلف از ديدگاه فلسفي مورد بررسي قرار مي دهد. ارايه همه نكات در اينجا ناممكن است، ضرورت مطالعه كل آن براي هر توده اي اما جاي ترديد ندارد. تنها براي دريافت نظر، اين نكته اينجا بيان مي شود كه در روند «تخصيصي»، تغييرات در ژن ها به صورت وراثت و در روند «غيرتخصيصي»، در مغز به صورت تجربه و آگاهي، تحقق مي يابد. اين روند همان «روند مَردُمِش انسان» و يا روند تبديل هموزاپينس به هموزاپينس زاپينس است (همچنين نگاه شود به ”انسان“ ديماه ٨٨  http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa).

«تحول غير تخصيصي كه آن را تحول هماهنگ ساز (Evolution harmonisante) نيز مي گويند، نوع ويژه اي از تحول است كه به علت سرعت تطور محيط، در ژن ها منعكس نمي شود و نوعي لحيم و به هم بستگي روندهاي زيستي و روندهاي اجتماعي است و بر پايه نياز اجتماعي انجام مي گيرد.»

طبري همانجا (ص ٩٧ به بعد) به جمع بندي از روند غيرتخصيصي فرازمندي «شعور» مي رسد و آن را «پيوند بيولوژيك (زيستي) با اجتماعي [پسيكولوژي فردي و اجتماعي*]» مي نامد. اين پيوند «در روند كار مولد [عملي مي گردد] كه وحدت مادي و معنوي [هستي انسان را تشكيل مي دهد] و انسان به موجودي داراي آگاهي و آفرينش گر بدل مي شود». «ماركس مي گويد: ”انسان به خود به مثابه موجودي جامع و كل (اشرف مخلوقات) مي نگرد، يعني به مثابه موجودي آزاد“ (كليات، جلد ٤٢، ص ٩٢)». [(اشرف مخلوقات) را طبري به سخن ماركس افزوده است، زيرا بحثي كه او در ”نوشته ها …“ به آن پرداخته، جدلي است با انديشه مذهبي حاكم بر جامعه ايراني در سال نگارش كتاب ١٣٥٨ تا ١٣٦٠]. بازگرديم به بحث:

طيف نظر هاي پيش گفته ي پديد آمده نزد برخي از ”اصلاح طلبان“ (و همان طور كه در نوشتار پيش تر نشان داده شد، نه تنها نزد آنان) كه تحت تاثير تجربه انتخابات در جريان در ذهن آن ها ايجاد شده است و همراه است با حلاجي ترفند ”مهندسي انتخابات“ توسط حاكميت سرمايه داري و رژيم ولايي- امنيتي نماينده آن، روندي «غير تخصيصي» را طي مي كند. اين روند، از يك سو، سيري قهقرايي، محافظه كارانه و نهايتاً ارتجاعي را نشان مي دهد. از سوي ديگر، سيري انتقادي- ترقي جويانه و در جستجوي راه حلي ”عملي“ براي گذار از بن بست حاكم بر جامعه است. ايستگاه هاي بينابيني، آن طور كه در نوشتار پيش تر نشان داده شد، كم نيستند.

مشكل روند مثبت تا لحظه كنوني، نبود ارزيابي از كليت واقعيت حاكم نزد آن است. به عبارت ديگر، نبود روشني تئوريك، اين روند را نزد آن به روندي كورمال كورمال و گام به گامِ هضم ذهني تجارب و دست يافتن پاره پاره به نتايج واقع بينانه تبديل مي كند!

به سخن ديگر، در برابر چشمان ما  كه رابط است ميان جامعه و «توده سيمابگون مغزنام و كالاي خِرَد» (احسان طبري، با پچپچه پاييز، ٨)، روند جدايي نيروهاي اجتماعي در دو سو در جريان است و به قول ”جان ريد“ در كتاب و فيلم ”ده روزي كه دنيا را تكان داد“، بايد نهايتاً به اين پرسش پاسخ دهد كه كارگري سرباز پس از شنيدن پرحرفي سخنور ”اس ار“ (جريان خرده بورژوازي سوسيال رولوسيونرها)، از او پرسيد: «بالاخره بگو، تو طرفدار پرولتاريا هستي، يا بورژوازي؟»

اين روند در جريان در ايران نيز نمي تواند راهي معجزآسا و آسماني را طي كند! راه همين پرسش وپاسخ است! روندي كه تنها ”اصلاح طلبان“ نبايد طي كنند، بلكه انواع ”چپ“ها را هم در برمي گيرد!

با تعميق تضاد عيني آشتي ناپذير در جامعه، با سخني ديگر، با تعميق ”تضاد عمده و روز“ (تضاد ميان مردم و استبداد حاكميت نظام سرمايه داري)  به سطح ”تضاد اصلي“، (نگاه شود به نوشتار در آغاز ذكر شده: ”ديالكتيك نبرد ضد نظام سرمايه داري در مرحله نبرد ضد ديكتاتوري“ خرداد ١٣٩٢)، عنصر ذهني در نبرد طبقاتي در جريان نمي تواند تماشاگر ساكت و ساكن صحنه باقي بماند. وحدت عين و ذهن، ديالكتيك وحدت عين و ذهن كه طبري آن را در نقل قول پيش وحدت مادي و معنوي هستي انسان مي نامد، راه حل ديگري را باقي نمي گذارد. طيف ترقي خواه چاره اي ندارد بن بست تاريخي كنوني را كه به صورت ”تضاد آشتي ناپذير“ لايه و طبقات مختلف مردم با حاكميت استبدادي تظاهر مي كند، پشت سر بگذارد، بايد از آن عبور كند.

اين عبور، اگر بايد راه رشد ترقي خواهانه را بگشايد، كه تاريخ چند هزار ساله بشري تحقق آن را به عنوان واقعيت به اثبات رسانده است و به طور عيني روند فرازمندي تاريخي از جامعه بدوي را تا دوران كنوني طي كرده است، آنوقت بايد اين روند با تغيير بنيادين و كيفي جامعه همراه باشد و همراه است. طبري در ”دربارهء انسان و جامعهء انساني“ (ص ٦٧) مي گويد: «كسي كه سرنوشت ”نوع انساني“ را در مسير تاريخي آن در گذشته نبيند و به رازهاي نهفته حركتِ ناگزير تكامليِ موجوداتِ زنده پي نبرد، از تماشاي فرّار چند لحظه زندگي [خود] در گوشه اي از زمان و مكان چه مي فهمد؟»

بحث بر سر شكل تغيير، بحثي روشنفكرانه و ذهني است. در عمل، اين شكل، وابسته به مقاومت و عملكرد نيروي كهنِ ارتجاعي است و در واكنش به آن، چگونگي ساختار و تظاهر خود را مي يابد. عملكرد نيروي كهن، شكـل بروز تحول انقلابي را تعيين مي كند. شكـلِ تحول انقلابي ناشي از تناسب قوا، و به طور عمده متناسب با ضعف، و يا قدرت توان نيروي كهن و به سخني ديگر، متناسب با مصمم بودن نيروي نو براي تغييرات و لذا تدارك متناسب آن، تعيين مي شود. شكل گذار، روندي اراده گرايانه نيست، نه شكل رفرم و اصلاحات و نه شكل تغييرات انقلابي ي شرايط حاكم بر جامعه. تجربه انتخابات پيش رو آن را يك بار ديگر به اثبات مي رساند!

آن هايي كه مي كوشند نيروي نو، زحمتكشان يدي و فكري، طبقه كارگر را به تن دادن به شكل مورد نظر خود، ”اصلاحات“، ”مهندسي اجتماعي“ و … قانع كنند، اگر اين كار را ساده دلانه انجام مي دهند، به خطا مي روند و اگر سفسطه گرانه چنين مي كنند، صرفنظر از لباس ”مذهبي“، ”چپ“ و يا حتي ”ماركسيستي“ كه به تن مي كنند، در تحليل نهايي خادم و مدّاح نيروي كهن هستند. وضع حاكم را تثبيت كرده و مي كوشند آن را ”ابدي“ كنند. كوشش آن ها از هر قماش، ممانعت كردن از روند رشد آگاهي انسان، ممانعت از فرازمندي «روند مَردُمِش انسان»، ممانعت از تجهيز نيروي نو براي تغييرات ضروري در جامعه است. تكيه انديشه سوسيال دمكرات بر «مقدورات» و «ممكنات» يكي از اين شيوه ها است!

در مورد مشخص شرايط امروز ايران چه بايد گفت؟ مگر وضع چنين نيست كه حاكميت سرمايه داري كنوني غارت ثروت ها و نيروي انساني را با شيوه اي خصمانه، سركوبگرانه و با پايمال نمودن كليه حقوق قانوني مردم عملي مي كند؟ مگر اين طور نيست كه خود، ”انتخابات“ را به نمايشي مسخره بدل نموده است؟ و ”جمهوريت“ مردم را كه ارمغان انقلاب بزرگ بهمن آن هاست، نابود ساخته و عملاً حاكميت ”خليفه گري“ را برقرار و با اين سياست خود بحران و تضاد آشتي ناپذيري را به مردم تحميل نموده است؟ به قول رِبسپيِر: «اي كساني كه بر تبهكاري هاي انقلاب مي ناليد، كمي از آن چيزها بناليد كه انقلاب را به وجود آورده است.» (به نقل از ”دربارهء انسان و جامعهء انساني“ ص ٨٥). طبري همانجا مي نويسد: «البته مطلق كردن شيوهء انقلابي مسلحانه به عنوان تنها روش خطاست، ولي رد آن نيز خطاست. اعمال قهر و از نوع [و] به شكل مسلحانه (Violence) به صورت جنگ و انقلاب در تاريخ – خواه بپسنديم يا نه –  نقش بزرگي داشته است. انقلاب ها لوكوموتيو تاريخ و ماماهاي زاياننده آنند.»

* نتايج پژوهش كروموزوم‏هاى شمپانزه ازجمله در دانشگاه ليپزيك در ماه سپتامبر سال ٢٠٠٥ اعلام شد. اين تحقيقات نشان داد كه ٣ر٩٨ درصد كروموزوم‏هاى شمپانزه و انسان هموزاپينس يكى هستند. بدين‏ترتيب تنها در ٣ر١ درصد كروموزوم گونه ي انسان‏واره‏اى، كه از آن هم شمپانزه و هم انسان هموزاپينس برخاسته‏اند، تحت تاثير شرايط تاريخى موجود در هستى آن، تغيير اولوسيونر ايجاد شده است. تغييرى قليل، اما با تاثير كيفى عظيم. انسانى كه به بيان طبرى تنها «كمى بيشتر از يك بوزينه» درك مى كرد، از “آگاهى“ اندكى برخوردار بود (در اينجا “غرايز“ حيوانات و جنس “آگاهى“ انسان‏وارها موضوع بحث نيست)، اما با تغيير اولوسينر كروموزم خود به گونه ي جديدى تبديل شده بود كه به‏جاى جستجوى تنها، آغاز به توليد موهبات نمود، يعنى به قابليت انجام كار هدف و غايتمند نائل شده بود، توانست به قول طبرى با «كار و پيكار و آفرينش»، با كسب و ثبت و انتقال تجربه راهى طولانى را طى كند. نقش كار هدفمند، پراتيك، براى ايجاد شرايط روحى- اجتماعى هستى او، يعنى براى ايجاد شدن زمينه ي رشد و تكامل آگاهى او تعيين كننده است. ازاين‏رو، برخلاف نظريات پسامدرنيستى، انسان “موجودى گروه‏زى“ نيست، بلكه موجودى اجتماعى است. آفريده ي «كارو پيكار» واحد “بيو- پسيكو- سوسيال“ است. “ه پ برنر“  H. P. Brener، روانشناس و فيلسوف معاصر آلمانى ريشه پايگاه بيولوژيك، روانى و اجتماعى شخصيت انسان را برپايه ي نظريه اسلوب‏شناسى علمى- فلسفى- تاريخى مورد بررسى قرار داده است و آن را به‏مثابه يك واحد ديالكتيكى، كه هم‏زمان در طول تكامل خانواده گونه ي انسان رشد و عمل كرده، ارزيابى مى كند. او در كتاب “تئورى ماركسيستى شخصيت و انسان به‏مثابه واحد بيو- پسيكو- سوسيال“ (٢٠٠٢، نشر Paul-Rugenstein  آلمان) مى نويسد: «نزد ماركس، ديالكتيك بيولوژيك و جامعه‏شناختى در رشد انسان، به‏مفهوم رشدى درجه‏بندى شده از نظر زمانى و يا تعقلى- ساختارى نيست كه يكى پس از ديگرى تحقق يافته باشد، بلكه رابطه و نسبت توامانى است كه از ابتداى رشد و تكامل خانواده گونه انسان، وجود داشته است. جنبه ي اجتماعى، چنان‏كه مورد نظر فرويد است، به‏مفهوم تاثيرى خارجى بر جنبه بيولوژيك نيست. جنبه ي بيولوژيك، مستقل از جنبه اجتماى نيست، و بخش روان‏شناختى نيز تنها حلقه واسطه‏اى كه آن دو واحد ديگر را مى پوشاند، به شمار نمى رود.» (صفحه ٣٩)

(به نقل از ”حماسه ي نبرد انسان، ديالكتيك شعرهاي زندان احسان طبري“




«من هر شب، با خيش نگاهم، زمين آسمانِ شب زده را شخم مي زنم» (احسان طبري، ”وعدهء ديدار“، شعر زندان)

مقاله شماره: ١٣٩٢ / ١٩ (١٤ خرداد)

واژه راهنما: ديالكتيك شعر زندان ”وعدهء ديدار“ احسان طبري. ديالكتيك ”ضرورت و اتفاق“.

ديروز نوشتارِ ”ما را چه شده است“؟! پرورش روح تكاپو و قهرماني، تاريخ چنان ساخته شده است كه براي پيشرفت آن، قهرماني ضرور است كه پاسخ طبري به پرسش در عنوان نوشتار بود، منتشر شد (نگاه شود به http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2075) و رفيقي در واكنش به آن نوشت: «خوشحالم كه مي رزميد».

 

امروز در حين كار براي تصحيح ”حماسهء نبرد انسان“، ”ديالكتيك شعرهاي زندان احسان طبري“، با شعر، يا به زبان او، «نثر موزون شاعرانه» با عنوان ”وعدهء ديدار“ سرگرم هستم و اين دلمشغولي مرا بر آن داشت در انتظار پايان كار ننشينم و بررسي انجام شده را درباره ي اين شعر، منتشر سازم كه معلوم نيست، فرصت تا كي ست.

سرسختي، مصمم بودن و اميد به پيروزي مبتني بر ديالكتيك ”ضرورت و اتفاق“ (تصادف) در ”وعدهء ديدار“، پاسخي است كه طبري، توده اي فرهيخته، در شرايط سختِ ”حماسهء نبرد انسانِ“ در بند، به پرسش ”ما را چه شده است“ مي دهد. نوشتار زير از بررسي هنوز منتشر نشده ”ديالكتيك شعرهاي زندان احسان طبري“ نقل شده است:

وعدهء دیدار

سرسختی، مصمم بودن و امید به پیروزی مبتنی بر دیالکتیک ”ضرورت و اتفاق“ (تصادف) در ”وعدهء ديدار“ همراه است با طنين سرود مغرورانه يورش مجدد «معشوق»ي كه «آتش ققنوس» را بجا گذاشته و پرچم حزبش را ققنوس وار به اهتزاز در آورده. اين يورش در شعرهاي ديگر هم ادامه دارد و در هر کدام از نگاهی متفاوت به حماسه ي نبرد انسان دربند می نگرد.

 

                         وعدهء ديدار

در انتهاى روز، در هنگامه غروب، با ستارگان، وعدهء ديدار دارم در آسمان.

من هر شب، با خيش نگاهم، زمينِ آسمانِ شب‏زده را شخم مى زنم، تا بشكفد گل اختران.

شب، نورشان را با چشم‏هايم مى بويم.

و آنگاه پرپر مى شود گل ستاره‏ها، كه فانوس روشن زبرجد، تيغ شعاع برمى كشد از نيام.

شب مى گريزد، گوئى خون اختران مى ريزد، كه فلق مى شود سرخ‏فام.

اى آنكه در برابر چشمانم بستر پولادين نهادى!

اى آنكه آسمان ذهنم را بى ستاره مى خواهى!

من، هر شب در آسمان، وعدهء ديدار دارم با ستارگان.

استعاره های استه تيك در این «نثر موزون شاعرانه»، فاخر و در عین حال شکوهمند هستند. از نگرش استه تيك غیرتخصصی من، ابهت فخرآمیز و «مغرورانه» آن ها در برابر «سنگدلی دشمن» (با پچپچه پاييز، 11)، از ترکیب مضمون ”عینی“ و ”ذهنیِ“ واژه ها، «خیش نگاهم»، مایه می گیرد:

روحيه رزمجويانه و در عين حال مالامال از خوشبيني تاريخي مبتني بر ديالكتيك ”ضرورت و اتفاق“، در ”وعدهء ديدار“ مي درخشد:

«در انتهاى روز، در هنگامه غروب، با ستارگان، وعدهء ديدار دارم در آسمان»،

«من هر شب، با خيش نگاهم، زمينِ آسمانِ شب‏زده را شخم مى زنم، تا بشكفد گل اختران، شب، نورشان را با چشم‏هايم مى بويم» …

«اى آنكه در برابر چشمانم بستر پولادين نهادى! اى آنكه آسمان ذهنم را بى ستاره مى خواهى! من، هر شب در آسمان، وعده ديدار دارم با ستارگان.»

برداشت دیالکتیکی جانبداریِ آگاهانهِ تاریخی، مبتنی بر دیالکتیک ”ضرورت و اتفاق“ (تصادف) است. همان طور كه پيش‏تر در تعريف طبرى در مورد نيروى نو توضيح داده شد، سرشت نيروى نو، از جهت و هدفمند بودن هستى آن ناشى مى شود. فرد رسالتي به دوش دارد، در «پاسداري انديشه خود چروكيده ام» (با …، ٦)، «تا بامداد، چشم به راه زايش يك رويدادم» (با …، ٣)، «دشمن سنگدل است، ولي ما مغروريم!» (همانجا)، «با خود و عناد خود براي كاري بزرگ به سراي وجود آمده ام» (با …، ٧)، تا «دروازه شهرهاي ناگشوده را بگشائيم!» (با …، ٩)

طبري در ”نوشته ها …“ (جلد دو، ص ٩٧- ٩٦)، در بررسي و برشمردن روند ايجاد شدن ماده زنده و نهايتا هستي انساني، «تصادف را از جهت فلسفي … به دو نوع تقسيم» مي كند و مي نويسد: «يك نوع تصادفي كه به اصطلاح ”كَلپتره“ و ”الله بختكي“ است و آن را در زبان علمي ستوكاستيك (Stochastique) مي نامند و ناشي از هيچ ضرورتي نيست و ما مي توانيم آن را به تصادف عبث تعبيير كنيم. نوع ديگر، تصادفيِ ديالكتيكي است و شكـل بيان ضرورت و ناشي از ضرورت است [تكيه از من]. پيدايش زندگي ناشي از يك تصادف عبث و ستوكاستيك نيست، بلكه ناشي از يك تصادف ديالكتيكي است و اين كه ضرورت همه جا در جهان به شكل تصادف تجلي مي كند، ابدا دليل نيست كه ضرورت، جبر قوانين اداره كننده روندهاي طبيعي و اجتماعي، وجود ندارد و تاريخ عالم انبوههء لغو از حوادث بي ربط و غيرمترقب است. …».

سرشت جانبدارانه ي تاريخي و آگاهانه نيروي نو، نشـان هستي اوست. هستي نيروي نو منـوط به موضع جانبدارانه اوست، زيرا بازتوليد هستي او را تضمين مي كند، آن طور كه در ديالكتيك ”قطع و فصل“، ”نقطه و خط“ پيش تر نشان داده شد.

«دشمن سنگدل است، ولي ما مغروريم» (با …،١١)

اين ندا و پرچم افراشته ي انديشمندِ در بندي است كه نبرد ميان نو و كهن را از دريچه فراخ خوشبيني مستدل تاريخي و منطق آن مي بيند و پاسخي در خور نثار می کند: «بدسگالان مردمي آزاد … كه انديشه تان از پرمگس فراتر نمي رود، و اوج عظمت را در شكوه حشرات …» مي بينند. (احسان طبري، ”بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد“، شعر زندان)، «من هر شب، با خيش نگاهم، زمين آسمان شب زده را شخم مي زنم.» (وعدهء ديدار)

قدرت نفوذِ «پیام آوران دگرگونیِ» (با …، 9)، با «خیش نگاه»، همانند «شمشیر واژه ها» (با …، 6) است که بر «آنکه در برابر چشمانم بستر پولادین نهاده، … آسمان ذهنم را بی ستاره …» می خواهد، یورش مي برد، تا «زمین آسمان شب زده را شخم [زند]، تا بشکفد گل اختران، [و] شب، نورشان را با چشم ها» ببوید.

«ای آنكه در برابر چشمانم بستر پولادین نهادی، ای آنكه آسمان ذهنم را بی‌ستاره می‌خواهی [«کور خوانده ای» یادداشت ها، جلد اول، چاپ اول، ص١١١)]، من هر شب در آسمان، وعدهء دیدار دارم با ستارگان…».

طبری نماهای مختلفِ سرسختی و موضع «مغرورانه» نیروی نو را در شعرهای متعددی طرح می کند. روحيه ي رزمجويانه و در عين حال مالامال از خوشبيني تاريخي، در ”وعدهء ديدار“ مي درخشد:

«در انتهاى روز، در هنگامه غروب، با ستارگان، وعدهء ديدار دارم در آسمان»،

دريچه فراخ خوشبيني مستدل تاريخي و منطق آن در بيان طبري در اين شعر كه مغرورانه خود مي نمايد، از ويژگي خـاص ديگري نيز برخودار است كه بيان آن در ارتباط با نبرد نو و كهن آموزنده است.

طبري نبرد نو و كهن را در يادداشت ها و نوشتهِ هاي فلسفي و اجتماعي (جلد اول) به چهار مرحله تقسيم مي كند. در مرحله اي كه نيروي كهن از تفوق برخوردار و قادر به سركوب فيزيكي شديد نيروي نو است، مي توان ويژگي خاصي را در نبرد ميان نو و كهن در طول تاريخ مشاهده كرد. در اين مرحله، بخشي از نيروي نو مي كوشد نيروي كهن را با درس اخلاقي، به اصطلاح ”به راه راست“ هدايت كند. چنين شرايط و شيوه اي در ادبيات اروپايي در دوران پيش از انقلاب بزرگ فرانسه به اشكال مختلف مطرح مي شود. ازجمله يوهان ولفگانگ موتسارت در اوپراهاي ”عروسي فيگارو“ (درس اخلاقي عليه سنت ”شب اول“ كه طبق آن هر عروسي در شب اول به ارباب فئودال تعلق داشت)، يا در ”دون جُوان“ (كه به كمك نوكر و با زور شمشير و پول خود، تجاوز به زنان را حق خود مي دانست) چنين ويژگي نبد عليه اترجاع را به نمايش مي گذارد.

اكنون در ايران نيز بخشي از ”اصلاح طلبان“ و جريان هاي سوسيال دموكرات در جنبش ”چپ“ مي كوشند استبداد حاكم را با درس هاي اخلاقي، از شيوه فاشيست گونه حاكميت بر حذر دارند. طبري اما با چنين موضعي سرسازگاري ندارد. او مغرورانه، بر سر دشمن سنگدل و در ظاهر پيروز فرياد مي زند:

«اى آنكه در برابر چشمانم بستر پولادين نهادى! اى آنكه آسمان ذهنم را بى ستاره مى خواهى! من، هر شب در آسمان، وعده ديدار دارم با ستارگان»!

اين موضع طبري در كليه آثارش دنبال كردني است. در ”با پچپچه پاييز“ (٩)، دشمن نابكار را «سوداگران»ي مي نامد كه «دست فروشان بازارهاي تنگ» هستند، و غرور نيروي نو را در برابر آن قرار مي دهد:

«من در دكانچه نزول خواري شما نخواهم نشست …

با دلي مالامال از آتش و خون آمده ام. پيامي سهمناك دارم، تا همه ابعاد واژگون شوند. همه خوار شدگان بالا بيافرازند …».

آري، «در انتهاى روز، در هنگامه غروب، با ستارگان، وعده ديدار دارم در آسمان» (”وعده ديدار“).

موضع خوشبيني تاريخي طبري براي «واژگون» ساختن «همه ابعاد»، آن هم هنگامي كه دشمن سنگدل «در برابر چشمانم بستر پولادين نهاد»ه، موضعي متافيزيكي و سحرآميز نيست. موضعي «زميني» و آگاهانه است. او تاريخ را شابلوني «جبري» نمي داند كه بايد در انتظار تحققش در «گوپه قطار» (لنين) نشست، بلكه خواستار آن است كه نيروي نو با هشياري انقلابي، با ابتكار خلاق، با «وعدهء ديدار … با ستارگان»، با آموزش از تجربه، هدف تغيير شرايط را در جهت آماجِ آرمان انساني دنبال نموده و در اين روند به طور روزافزون سهم «اختيار» را توسعه داده و تاريخ هستي خود را آگاهانه بنويسد.

در ”دربارهء انسان و جامعهء انساني“، طبري در ارتباط با توسعه سهم «اختيار» براي انسان در روند آگاهي او، مي نويسد، ارزيابي از «جبر» حاكم بر انسان، ميان فرد آگاه از قوانين طبيعي و اجتماعي و انساني كه بدون گزينش خود «زاييده و پرورده شده»، تفاوت بسيار است. «هر اندازه معرفت انسان بر قوانين تحوّل اجتماعي شامل تر شود، هر اندازه تشكّل جامعه براي جلب سود و رفع زيان جبر طبيعي و اجتماعي قوي تر گردد، بر عرصه عمل ”اختيار“ و ”اراده آزاد“ انسان افزوده مي شود.» و «وقتي فرد به شخصيت بدل شود، سمند سركش ”جبر“ را به اسبي راهوار بدل مي كند.» (ص ٢٦)

از اين روست كه انتقال مصمم و پيگير خط مشي انقلابي حزب توده ايران به درون طبقه كارگر و ارتقاي سطح آگاهي تاريخي آن از ضرورت مبرم روز برخودار است.

آين وظيفه تاريخي را سازمان دهيم!




«ما را چه شده است»؟!
«پرورش روح تكاپو و قهرماني»
«تاريخ چنان ساخته شده است كه براي پيشرفت آن، قهرماني ضرور است» (احسان طبري)

مقاله شماره: ١٣٩٢ / ١٨ (١٢ خرداد)

واژه راهنما: مبارزه با «بي تفاوتي» كه صادق شكيب در ميان جوانان نشان مي دهد، نياز به انديشه تئوريك و انتزاعي مبتني بر جامعه شناسي علمي دارد. برنامه تبليغي- ترويجي- آموزشي و خود آموزي مساله مبرم روز. درسي از واكنش ها به مساله انتخابات رياست جمهوري پيش رو.

پرسشي كه عنوان نوشتار را تشكيل مي دهد، از نوشتار پرمغز صادق شكيب در سايت ”نويدنو“ انتخاب شده است. او در نوشتار كوتاهي در شماره ٧٠٩ اين نشريه الكترنيكي به واقعيتي اشاره دارد كه زنده ياد احسان طبري نيز بارها به آن پرداخته و پاسخ خود را به پرسشي كه شكيب هم مطرح كرده و با پرسش خود به آن پاسخ نيز مي دهد، داده است!

شكيب با تصوير «رعب و وحشت»ي كه در «اعماق» هستي مردم ميهن ما نفوذ كرده است و اين پرسش را در ذهن جستجوگرِ مبارزه جوي بر مي انگيزد كه «به راستي جوانان كشور ما را چه شده [كه] اينچنين وحشت زده و مرغوب هستند»؟! چرا ما «از كنار هر مطلبي هر قدر هولناك و هر خبر هر چند دهشتناك، بي تفاوت مي گذريم …»؟!

احسان طبري در ”پرورش روحِ تكاپو و قهرماني“ كه پيش گفتاري بر اثر ”يادنامه شهيدان“ به قلم زنده ياد رحيم نامور است، پس از برشمردن و بزرگ داشتن «ايستادگي جانانه و قهرمانانه … مردم ايران در همه زمينه ها … در برابر مهاجمان غاصبِ» خلفاي عرب، كه «در زير پرچم خرم دينان، جوانمردان، سرخ علمان و…» عملي شد و همراه است با «نام قهرماناني مانند بابك، ابومسلم، المقنع، و… [كه] بر ناصيه اين عصر ميدرخشد»، از وضعي در جامعه ايراني آن دوران روايت مي كند كه زير فشار «هجوم غز و سلجوق و مغول و …، و شكست مكرر مبارزات خلق در نبرد با خلفأ و اميران و سلاطين و…» به وجود آمد كه در آن «فلسفه يأس و تسليم و رضا، جاي روش نبرد و جهاد را گرفت.»

در چنين شرايط تاريخي بود كه «شيوهء رندي و خوشباشي و دم را غنيمت شمردن و سرنوشت آدمي را امري مقّدر دانستن و كوشش وي را بي ثمر خواندن و خوار شمردنِ زندگي اين جهان و دل بستن به پندارها، موجب تنزل و پستي روح و ضعف و مرغوبيت آن شد و كار را به جائي كشاند كه عبيد زاكاني، آن طنزنويس چيره دست و بزرگوار ما در رسالهء ”اخلاق الاشراف“ به كنايه هرچه نيك و والاست، جزء ”مذهب منسوخ“ و هر چه زشت و سفله است، جزء ”مذهب مختار“ خواند.»

طبري سپس با اشاره به «طولاني بودن دوران ركود و حتي سير قهقرائي تاريخ» و تاثير «خشونت رژيم هاي مستبده، رخنه عقايد سخيف» را علت ضايع شدن «اخلاقيات» و حاكم شدن «نوعي پوسيدگي و تجزيه روحي» مي داند كه با «چاپلوسي و دوروئي و تمجمج و جان دوستيِ غلامانه و تسليم به زور و استان بوسيِ ستمگران و انتظار برده وار و توقع عمل از ديگران و بي صبري و بي طاقتي و منفي بافي و نداشتن هدف و نداشتن مشي حياتي و امثال آن را گاه به صفات ساير و رائج مبدل ساخت.»

طبري اين «مختصات منفي روحي و اخلاقي» را «يكي از دلايل» اسيـري «در قيد استعمار و استبداد»  مي داند «كه به صورت سنن در جامعهء ما استوار است و بسيارند كساني كه بدون احساس قباحت و شرم و يا درك زيان آن، آن روش ها را به عنوان زيركي و تدبير حياتي به كار مي برند. ”دنيا پس از ما، چه دريا، چه سراب“، ”دم را بايد غنيمت شمرد“، ”اين نيز بگذرد“، ”چو فردا شود، فكر فردا كنيم“، ”از هر طرف باد بيايد، باد مي دهيم“، ”ما نوكر خانيم، نه نوكر بادمجان“، ”دستي را كه نمي تواني قطع كني، ببوس“ … اين ها مشتي از خروار و نمونه اي از بسيار است كه از كودكي تلقين مي شود و نوعي زندگي فرومايه و موذيانه و خودپسندانه و خالي از شعر و قهرماني را در انساج جان ها رخنه مي دهد.

و حال آنكه در عصر ما هيچ پيروزي در مقياس ملي و جهاني بدون داشتن روح سالم و نيرومند و عقل روشن و واقع بين ميسر نيست. عصر ما، عصر اميد است. … عصر ما، عصر تحقق قهرماني هاست. عصر قيام ها، عصر پيشوايان انقلابي، عصر انديشه هاي مثبت و عصر سازندگي است. در اين عصر مردمي پيروز مي شوند كه قدرت و جسارت هجوم به دژ گذشته و به رسوم كهن دارند، مي توانند به استقبال مشكلات بشتابند، صريح و آشكار گو هستند، از تمجمج و مبهم بافي، از چاپلوسي و زبان بازي متنفرند، پرطاقتند، به راه خود ايقان دارند، هدفي در برابر نهاده اند، مشكلات عظيم مبارزه را متحمل مي شوند، در نبرد خود پي گيرند، داوطلب ميدان اند، منتظر وقايع نمي نشينند، زير بار زور نمي روند، به جانبازي قهرمانانه تن در مي دهند، به مردم تكيه مي كنند، به آينده مي نگرند.

تاريخ چنان ساخته شده است كه براي پيشرفت آن، قهرماني ضرور است، زيرا هميشه پيروزي امر نو با تلاش هاي سخت همراه است. نه نيروهاي كهن از سيطره و امتياز خويش آسان دست بر مي دارند و نه نظامات نو به آساني استقرار مي يابند. سنت و عادت دشمنان آن هاست. چه بسيار تقلاي سخت لازم است، تا حق پيروز شود. …

نيل به آرمان هاي جليل آسان نيست. براي اين كار خلق قهرمان و قهرمانان خلق لازمند تا كوه هاي مشكلات را از سر راه بردارند، بيدريع جانبازي كنند، جسور به مواضع دشمن هجوم برند، با سوختن هيمه هستي خود، شعله نبرد و زندگي را برافروزند. سعادت امري ذهني و انفرادي نيست، امري عيني و اجتماعي است. …

تاريخ عرصه عمل قهرمانان است و قهرمانان پيشگامان خلقند و خلق ها پرورنده قهرمانان. آنكه از بيم عذاب از نبرد گريخت، به عذاب ابد دچار شد. در نبرد، شادي است و افتخار و در تسليم، اندوه است و ننگ. آنجا كه پاي مردم، پيكار و قهرماني در ميان است، فلسفه هاي شك آلود، سفسطه هاي مبهم، آه هاي دردآلود، طنز و ريشخندهاي موذيانه بخودي خود خورد مي شود. …».

بازنويسي اين نقل قول شايد براي برخي ها نسبتاً طولاني، برخلاف نظر آن ها، هم شادي آور و هم ضروري است. از جمله در نوشتار ”پيوند ميان مبارزه ضد سرمايه داري و ضد برنامه نوليبرال آن“ (ارديبهشت ١٣٩٢ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2042)، به كمك نظر ورنر زپمان، فيلسوف معاصر آلماني كه در كتاب اخيرش با عنوان ”به حاشيه راندن و حاكميت“، راه هايي را كه نظام سرمايه داري به منظور ايجاد هژموني ايدئولوژي خود در جامعه و القاي آن به توده ها بهره مي گيرد، برشمرده شده است.

آنجا نشان داده شده است كه قناعت در بيان و توضيح موضع انقلابي نيروي نو مبني بر ضرورت سرنگوني نظام سرمايه داري، گرهگاه موفقيت ارتجاع براي تبديل نمودن ايدئولوژي خود به ايدئولوژي حاكم در جامعه است.

در اين نوشتار نشان داده شده است كه در تائيد سخنان پيش تر نقل شده از طبري، نبود روحيه مبارزه جويانه، پذيرش وضع حاكم به مثابه وضعي ”الهي“ و گويا ابدي، پيش شرط تسليم و رضا و تمكين به زور و استبداد توسط مردم زير فشار است.

انديشه سوسيال دمكرات در انواع رنگارنگ آن خواستار حفظ شرايط سرمايه داري است. از اين روي خود را پايبندي به برنامه ”مهندسي اجتماعي“ اعلام مي كند. مردم ميهن ما اكنون با نمونه آن، يعني با ”مهندسي انتخابات“ رياست جمهوري به مقياس كافي آشنا شده اند. هدف از تقديس ”اصلاح طلبي“ با نسخه ”مهندسي اجتماعي“ كه از طرف ”مكتب فرانكفورت“ تبليغ مي شود و در سطح دانشگاه هاي كشورهاي سرمايه داري تدريس مي گردد، همان طور كه در زير نشان داده خواهد شد، نفي تغييرات انقلابي است. كارل پوپر، فيلسوف ضد ماركسيست اتريشي- انگليسي براي عمل به نسخه ”مهندسي اجتماعي“ مورد نظر خود، پايبندي به ”قواعد بازي“ را توصيه مي كند. واقعيت نبرد طبقاتي از بالا، كه اين روزها حاكميت سرمايه داري در ايران در شفاف ترين شكل آن به مورد اجرا مي گذارد، سيلي به گوش خوش خيالي برخي ها و هم موجب رسوايي مداحان نظام سرمايه داري است.

 

نتيجه گيري عقلايي از شرايط نبرد طبقاتي از بالا توسط حاكميت سرمايه داري عليه مردم، همان طور كه طبري در سطور پيش برمي شمرد، «ايقان داشتن به راه خود» است به مثابه پيش شرط مبارزه موفقيت آميز: «… مردمي پيروز مي شوند كه قدرت و جسارت هجوم به دژ گذشته و رسوم كهن دارند، … به راه خود ايقان دارند، هدفي در برابر نهاده اند، … در نبرد خود پي گيرند، داوطلب ميداند، منتظر وقايع نمي نشيند، به جانبازي قهرمانانه تن در مي دهند، به مردم تكيه مي كنند، به آينده مي نگرند»!

اين پاسخ هاي مبارزه جويانه طبري از سال ١٣٤٣، امروز هم پاسخ هاي روز و برنامه عمل است، تلفيق تئوري و پراتيك است، آن طور كه او در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ (جلد دو، ص ١٥) نشان مي دهد.

با احيا و تصويب خط مشي انقلابي حزب توده ايران در ششمين كنگره آن، زمينه نظري چنين برنامه مبارزه جويانه ي توده ي در اختيار ماست. بايد با تنظيم برنامه مبارزاتي ي تبليغي- ترويجي- آموزشي براي نبرد عليه شرايطي آماده شد كه صادق شكيب با توجه ي باريك بينانه خود به گفتگوي در قهوه خانه، در نشريه نويدنو پرورانده است.

يكي از وظايف مبرم در اين زمينه براي نويدنو كه اين گزارش را منتشر ساخته است، مي تواند بررسي و تنظيم و به مورد اجرا گذاشتن برنامه ي هدفمند و منطبق با نياز مبارزه عليه ايدئولوژي حاكم بر جامعه ايران باشد. بايد نيروهاي محدود را در باصرفه ترين وجه هزينه نمود. بايد برنامه اي داشت كه بتواند نسل دانشمندان متخصصن جديد توده ي را بپروراند. بايد به پراكنده نويسي و اتلاف توان و وقت پايان داد. بايد يك جنبش خودآموزي را سازمان داد!

بايد در جنبش آزادي و ترقي خواهي عدالت طلبانه، آن طور كه شكيب طلب مي كند، به گذشتن «بي تفاوت» از كنار واقعيت پايان داد. طبري در شعر زندانش با عنوان ”پيمان“ كه خطاب «به آنان كه رنج مي كشند» سروده است، در اين زمينه بسيار گفتني و آموختني بيان كرده كه ارائه آن در اينجا سخن را به دراز مي كشاند. به جاي آن به نكته اي از تجربه در انتخابات رياست جمهوري پيش رو بپردازيم كه در ارتباط قرار دارد با پرسش شكيب و نكته ظريفي كه طبري در شعر ”پيمان“ بر آن انگشت مي گذارد. طبري در يك پاراگراف كوتاه كه در درون انديشه شعر ”پيمان“ تنيده است، بر ديالكتيك ”خرد و كلان“ انگشت مي گذارد و با طنين صداي آموزگاري مدبر و دلسوز مي گويد:

«بگذار مرا گستاخ بخوانند، بگذار مرا شرير و خام پندار بنامند، من به كارها، از خرد و كلان، بي تفاوت نخواهم گشت، كه كلان از خرد مي خيزد، وز اندك بي شمار. … به رنج هاتان سوگند، سوگند به خانه هاي سرد و حقيرتان، سوگند به كودكانِ تان، كه به تكه ناني شاد مي شوند، سوگند به آرزوهايِ پاكتان، من هرگز بي تفاوت نخواهم زيست.»

نوشتارهاي متعددي در ارتباط با انتخابات در برابر قرار دارند.

«ضيا نبوي از زندان كارون اهواز» خواستار شركت در انتخابات و راي دادن به ”روحاني“ يا ”عارف“ است كه او با چندين «اگر» ضروري اعلام مي كند. به نظر او، شركت نكردن در انتخابات «حامل اين پيام نيز هست كه ما از مكانيزم قانوني و رسمي جابجايي در قدرت نااميد شده ايم و هيچ امكاني براي مشاركت سياسي نمي يابيم. … بايد توجه داشت كه صحنه سياسي كشور هيچ گاه نمي بايست به گونه اي تصوير شود كه هيچ امكاني براي دخالت اميد بخش در عرصه ي عمومي و مشاركت سياسي باقي نماند.»

او كه خود زنداني در بند حاكميت سرمايه داري است، بدون ترديد با صداقت چنين مي پندارد. براي او، «واقعيت عيني حاكميت سرمايه داري»، زمينه جستجوي راه خروج از بن بست نيست. وحشت او آنست كه واقعيت عيني كه او بر آن چشم مي بندد، «براي جوان ناراضي … خطرناك باشد و توجيهي براي … خشونت تلقي شود.»

فرخ نگهدار، در گفتگو با شبكه آنلاين، ضمن بيان «جليلي نه!»، خواستار «مشاركت تاكتيكي» در انتخابات است. او اميدوار است كه از اين طريق از «وخامت بيشتر اوضاع كشور» جلوگيري شود. به سخني ديگر، او نيز از «واقعيت عيني حاكميت سرمايه داري بر كشور»، به نتيجه گيري نمي پردازد، بلكه همانند نبوي، خواست و آرزو و اميد خود را زمينه و كارپايه نتيجه گيري خود قرار مي دهد. (در اين سطور بررسي درستي يا نادرستي پيشنهاد «مشاركت تاكتيكي» هدف نيست. در نوشتارهاي پيش تر به اين نكته اشاره شده بود كه باوجود ارزيابي حزب توده ايران از شرايط عيني حاكم بر كشور كه دال بر آن است كه حاكميت سرمايه داري نه مايل و نه قادر به عقب نشيني در برابر خواست قانوني مردم براي برخورداري از انتخاب آزاد است و لذا بن بست حاكم بر ايران از طريق انتخابات حل ناشدني است، چنانچه اصلاح طلبان بر سر نامزدي به توافق رسيدند، بايد در روز انتخابات در كنار متحدان قرار گرفت و به نامزد مورد نظر آن ها راي داد.)

”راه توده“ كه پس از رد صلاحيت هاشمي رفسنجاني، ديگر چيزي براي گفتن ندارد و نمي تواند مانند همه سرمقاله هاي گذشته خود خطاب به «آقاي خامنه اي» به او درس اخلاق سياسي بدهد، بحث جديدي را با او (شماره ٤٠٩) گشوده است و با بي زباني مي گويد: اگر حذف هاشمي «فصل الخطاب شدن قانون مي شود»، پس «آقاي خامنه اي ”حكم حكومتي“ خود را زير سوال برد»ه است!

به سخني ديگر، ”راه توده“ كلاً نگاهي هم به مساله «واقعيت عيني حاكميت سرمايه داري بر كشور» نمي اندازد.

”عدالت“ نيز با همين وضع روبروست! اما از آنجا كه جسارت نگاه انتقادي به «واقعيت عيني حاكميت سرمايه داري بر كشور» را ندارد، «مطلب دريافتي» ي را (٨ خرداد) ترتيب مي دهد كه نظر ”عدالت“ را مبني بر نادرست اعلام كردن حذف مشايي و تائيد حذف هاشمي توجيه كند. ”عدالت“ براي بيان موافقت خود با حذف رفسنجاني، موضع اعتراضي «تقرياً همه دولت ها و رسانه هاي امپرياليستي، از جمله تلويزيون بي بي سي و اعوان و انصار آن ها در داخل و خارج كشور در رد صلاحيت هاشمي رفسنجاني» را به شهادت گرفته است كه همگي «به سوگ نشسته [اند] و ظاهراً اقدام ”غيردمكراتيك“ شوراي نگهبان را تقبيح كرده اند.»

البته مواضع مثبت و واقع بينانه نيز در ميان موضعگيري ها وجود دارد. براي نمونه كيانوش راد خواستار پايان دادن به «عقب نشيني» آن «نوع گرايش اصلاح طلبي [است كه مي خواهد] در هر شرايطي در صحنه باشد». او اين موضع را «براي جريان اصلاح طلبي، خطرناك» اعلام مي كند.

براي علي ربيعي «مشاركت فقط راي دادن نيست، اعتراض و اعتصاب هم مشاركت است».

باوجود اين، نزد مواضع مثبت نيز هنوز انديشه تحليگر از «واقعيت عيني حاكميت سرمايه داري بر كشور» به نتيجه گيري نمي پردازد. اين انديشه به واقعيت عيني نزديك شده است، اما تنها از طريق تجربه منفي به دست آمده. اين گامي بزرگ و تعيين كننده است كه بايد ادامه يابد. اين ادامه يافتن، اما تنها از طريق تجربه مي تواند آن چنان بي پايان باشد كه در گرداب پراگماتيسم برنيشتيني فرو رود. نظر ”نبوي“ نمونه اي از اين امر است.

براي نتيجه گيري قاطع از تجربه به دست آمده، به انديشه تئوريك و انتزاعي مبتني بر جامعه شناسي علمي نياز است. شناخت و درك «واقعيت عيني» حاكم بر هستي جامعه ضروري است. درك اين وضع عيني عمده است كه نظام حاكم سرمايه داري در ايران با اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي، اقتصاد كشور را به زائده اقتصاد جهاني امپرياليسم تبديل و اقتصاد ملي ايران را وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي كرده است. اين حاكميت به خاطر ايجاد اين وابستگي، سركوب مردم و پايمال كردن قوانين كشور را عملي مي سازد. حاكميت سرمايه داري مي پندارد از اين طريق مي تواند از نظام سرمايه داري امپرياليستي تضميني براي هستي خود دريافت كند.

پـس، علت ناتواني و عدم تمايل حاكميت سرمايه داري براي عقب نشيني در برابر خواست هاي قانوني مردم، ريشه در منافع طبقاتي آن دارد. منافعي كه نمي تواند از آن به خاطر تز آقاي پوپر درباره ”قواعد بازي“، چشم پوشي كند. به عبارت ديگر، شناخت اين «واقعيت عيني حاكميت سرمايه داري بر كشور» و دلايل آن، نكته اي است كه بايد نقطه آغاز شناخت انديشه تحليگرانه از اوضاع كشور ازجمله در ارتباط با انتخابات پيش رو باشد.

آيا نيروي ديگري بجز حزب طبقه كارگر ايران، بجز حزب توده ايران وظيفه مند براي توضيح و روشن كردن اين شرايط در ايران وجود دارد؟ آيا نبايد همه توده اي ها با ياد شعر ”پيمان“ طبري بگويند: «بگذار مرا گستاخ بخوانند، بگذار مرا شرير و خام پندار بنامند، من به كارها، از خرد و كلان، بي تفاوت نخواهم گشت، كه كلان از خرد مي خيزد، وز اندك بي شمار. …»؟!

پاسخ قوياً مثبت است. از اين روي، داشتن برنامه تبليغي- ترويجي- آموزشي مبتني بر جامعه شناسي علمي، به وظيفه روز طبقه كارگر ايران و گردان متشكل و آگاه آن بدل شده است. ضرورت داشتن برنامه ي تنظيم شده توسط هيئت تحريريه نويدنو، با اين توضح ها مستدل مي شود!