روند برانداختن تشتت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ به پيش مى‏‏‏‏رود (بخش دو)
كالبدشكافى‏‏‏‏ يك ”سنـد“

مقاله 36/1387 بخش دوم

توصيه‏اى‏‏ كه مى‏‏توان در اين زمينه داشت، آنست كه اين نشريه نيز آمادگى‏‏ خود را براى‏‏ بحث درباره برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ تا پايان بهمن‏ماه ١٣٧٨ اعلام و صميمانه در آن شركت كند. توصيه‏اى‏‏ كه بايد ازجمله خطاب به تارنگاشت عدالت نيز تكرار شود.)

بازگرديم به ادامه مطلب.

از سوى‏‏‏‏ ديگر سند پلنوم وسيع آنچنان سياست حزب توده ايران را بعد از برگزارى‏‏‏‏ پلنوم هيجدهم ظفرنمون برمى‏‏‏‏شمرد، كه گويا هيچ نكته مورد بحثى‏‏‏‏ در مواضع اتخاذ شده در حزب در تمام اين دوران وجود نداشته است. اين برخوردى‏‏‏‏ غيرانتقادى‏‏‏‏ به سياست حزب مى‏‏‏‏باشد.

حضور مجدد زنده‏ياد حميد صفرى‏‏‏‏ در صحنه رهبرى‏‏‏‏ حزب و نقش او در سياست‏گذارى‏‏‏‏ حزب توده ايران از پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏‏‏ به بعد، ازجمله كوشش او براى‏‏‏‏ حذف ماركسيسم- لنينيسم از برنامه حزب توده ايران پس از غيبت غيرموجه و طولانى‏‏‏‏ وى‏‏‏‏ در بهار- تابستان سال ١٩٩٠ و پس از فروپاشى‏‏‏‏ ديوار برلين، كه مورد اعتراض و انتقاد رفيق على‏‏‏‏ خاورى‏‏‏‏ واقع شد، همانقدر مسكوت گذاشته مى‏‏‏‏شود، كه از تداوم سياست او در حزب توده ايران پس از نبودش هم صحبتى‏‏‏‏ به ميان آورده نمى‏‏‏‏شود. سياستى‏‏‏‏ كه ازجمله با تحريم انتخابات رياست جمهورى‏‏‏‏ سال ١٣٧٦ تداوم يافت و تنها پس از وقوع “حماسه دوم خرداد”، عنوانى‏‏‏‏ كه بعدها به نامه مردم راه يافت، تصحيح شد.

مبارزه عليه حذف انديشه بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏‏ از برنامه حزب توده ايران كه توسط حميد صفرى‏‏‏‏ در طرح اسناد براى‏‏‏‏ كنگره سوم حزب منظور شده بود، همانطور كه در سند پلنوم به درستى‏‏‏‏ قيد شده است، با مقاومت چشم‏گير همه توده‏اى‏‏‏‏ها روبرو شد. مقاومتى‏ كه در پيش از برگزارى‏‏‏‏ كنگره ايجاد شده بود و در كنگره ادامه يافت. دستاورد حذف اين نظريات از اسناد كنگره، دستاورد بزرگ همه توده‏اى‏‏‏‏ها و به طور مشخص شركت كنندگان در كنگره حزبى‏‏‏‏ بود. دستاوردى‏‏‏‏ كه بايد آن را هم صدا با سند پلنوم وسيع آذر ماه ١٣٨٧، بزرگ داشت.

گزارش هيئت سياسى‏‏‏‏ كميته مركزى‏‏‏‏ به پلنوم اخير نيز از كاستى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ جدى‏‏‏‏ خالى‏‏‏‏ نيست. ارزيابى‏‏‏‏ اين سند هدف سطور كنونى‏‏‏‏ نيست. اگر سند در جمع‏آورى‏‏‏‏ فاكت‏ها و ارايه داده‏ها كم و بيش موفق است، در آن كمبود نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ برپايه برداشت ماركسيستى‏‏‏‏ از داده‏ها و استخراج رهنمودهاى‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏ مبارزاتى‏‏‏‏ بشدت به چشم مى‏‏‏‏خورد. نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ها تنها در سطح پراگماتيستى‏‏‏‏ قرار دارند. در نتيجه برشمردن درختان بى‏‏شمار به مثابه فاكت‏ها و داده‏ها، به شناخت جنگل نمى‏‏انجامد. جاى‏‏‏‏ استقلال ارزيابى‏‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ برپايه انديشه ماترياليسم تاريخى‏‏ و ديالكتيكى‏ را‏، نگاه نگران برخورد ديگران (چه نيروهايى‏‏‏‏؟) به موضع‏گيرى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ حزب توده ايران، گرفته است.

ارتباط درونى‏‏‏‏ بين اجراى‏‏‏‏ نسخه نوليبرال “خصوصى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏”، كه در سند تنها “خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏” ناميده مى‏‏‏‏شود، با ماهيت رژيم سرمايه‏دارى‏‏‏‏ حاكم از يك سو، و مذاكرات پشت پرده حاكميت يك‏دست شده با امپرياليسم از سوى‏‏‏‏ ديگر، همانقدر ديده و توضيح داده نمـى‏‏‏‏شـود، كه از واقعيت فوق براى‏‏‏‏ مبارزات انقلابى‏‏‏‏ حزب توده ايران در پيوند زدن بين خواست‏هاى‏‏‏‏ دمكراتيك و سوسياليستى‏‏‏‏ زحمتكشان نتيجه‏گيرى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ به عمل نمى‏‏‏‏آيد. بحران مالى‏‏ و ساختارى‏‏ نظام جهانى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ در شرايط كنونى‏‏، به پرچم مبارزه با حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ و اجراى‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏ توسط آن در ايران نمى‏‏انجامد.

در ارتباط با مسئله انتخابات پيش‏روى‏‏‏‏ رياست جمهورى‏‏‏‏، انديشه تحليل‏گر پايبند به شيوه نظاره‏گرانه و مترصد نشين پراگماتيستى‏‏‏‏، نه تنها قادر به اتخاد نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ از داده‏ها نيست، بلكه كلاً قادر به ابراز نظرى‏‏‏‏ روشن و صريح نمى‏‏‏‏باشد. موضعى‏‏‏‏ روشن در برابر “مسئله تحريم” در شرايط فقدان جنبش انقلابى‏‏‏‏ در جامعه در سند ارايه نمى‏‏‏‏شود. برقرارى‏‏‏‏ تناسب قوا‏‏ به سود حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در كليت خود در جامعه، به انديشه تحليل‏گر امكان اتخاذ تصميم درباره ضرورت شركت در نبرد طبقاتى‏‏‏‏ واقعاً موجود و استدلال علمى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ تصميم در اين‏باره را نمى‏‏‏‏دهد. نگرانى‏‏‏‏ تنها درباره “تهمت”هاى‏‏‏‏ احتمالى‏‏‏ چپ‏روى‏‏‏‏ و راست‏روى‏‏‏‏ بر سند حاكم است، بدون آنكه مشخص شود كه تهميت زنان، چه كسانى‏‏‏ هستند؟

اين در حالى‏‏‏‏ است كه جوانشير در كتاب “سيماى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ حزب توده ايران”، كليد تئوريك پاسخ به همه اين نكات را ارايه مى‏‏‏‏دهد و موضع سياسى‏‏‏‏ برقرار ساختن پيوند گسست ناپذير بين منافع آنى‏‏‏‏ و آتى‏‏‏‏ جنبش انقلابى‏‏‏‏ توده‏اى‏‏‏‏ را مستدل مى‏‏‏‏سازد. كليد تئوريكى‏‏‏‏ كه جوانشير در اثرش ارايه مى‏‏‏‏دهد، همان درك «ماترياليسم ديالكتيكى‏‏‏‏» از تاريخ است كه لنين برمى‏‏‏‏شمرد و به درستى‏‏‏‏ در سند پلنوم وسيع نقل مى‏‏‏‏شود. موضع پراگماتيستى‏‏‏ حاكم بر سند،‏ ناشى‏‏‏‏ از فقدان تئورى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ و درك آن توسط تنظيم كنندگان سند مى‏‏باشد.

نكات فوق تنها در سطح رئوس عنوان‏ها و تنها با اين هدف مطرح شدند، كه شايد كمكى‏‏‏‏ باشند براى‏‏‏‏ درك ضرورت آغاز بحث‏ صميمانه و سازنده بين توده‏اى‏‏‏‏ها. مبارزه پيش‏رو سهمگين‏تر از آن است، كه محاسبات شخصى‏‏ را برتابد. بايد قادر بود همه نيروها را براى‏‏ طى‏‏ راه سخت آينده تجهيز نمود. اين، آن وظيفه تاريخى‏‏ به‏ويژه در برابر آن رفقايى‏‏ است كه همانند نگارنده سطور، فاقد دورنماى‏‏ شخصى‏‏ در نبرد در پيش‏رو هستند.

بررسى‏‏‏‏ و ارزيابى‏‏‏‏ نكات متضاد، نادرست و منفى‏‏‏‏ فوق در سند پلنوم وسيع آذرماه ١٣٨٧ كميته مركزى‏‏‏‏ حزب توده ايران، همانطور كه پيش‏تر نيز بيان شد، نبايد مانعى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ امر پراهميت برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏ باشد. برعكس، بايد مواضع انتقادى‏‏‏‏ را در اين زمينه مورد استقبال قرار داد و در خدمت ايجاد وحدت نظرى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ نمود.

برخى‏‏‏‏ از نكات بحث‏انگيز در سند، در ارتباط قرار دارند با تنظيم تاريخ قريب به سه دهه گذشته حزب توده ايران. تنظيم چنين تاريخى‏‏‏‏ نه وظيفه نوشته حاضر و نه هدف سند پلنوم وسيع بوده است. بدون ترديد مى‏‏‏‏توان با تعيين كميسيونى‏‏‏‏ دراين‏باره، در زمان ضرورى‏‏‏‏ به بررسى‏‏‏‏ و ارزيابى‏‏‏‏ نهايى‏‏‏‏ مشترك در اين زمينه در جنبش توده‏اى‏‏ دست يافت.

مبرميت برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏، همانطور كه در اعلاميه كميته مركزى‏‏‏‏ حزب توده ايران به مناسبت ٦٧ مين سالگرد بنيان‏گذارى‏‏‏‏ حزب نيز برجسته مى‏‏‏‏شود و در دو نوشته پيش گفته “توده‏اى‏‏‏‏ها” نيز مطرح گشته، از ديدگاه مبارزه با كوشش ارتجاع داخلى‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏ به منظور دامن زدن به اشتقاق در جنبش توده‏اى‏‏‏‏ و حزب آن ناشى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏گردد. شقه شقه كردن حزب توده ايران هدف ارتجاع داخلى‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏ است، كه براى‏‏‏‏ آن «سرمايه‏گذارى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ سود مادام‏العمر» كرده‏اند. آن‏ها خواستار وجود چند صدايى‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشند. اين مبارزه با اهداف ارتجاع است، كه بايد راهنما و شعار مبارزاتى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ ايجاد يك صدايى‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏ و تحكيم وحدت سازمانى‏‏‏‏ آن در حزب توده ايران باشد. همين و بس!

از موضع برشمرده شده است كه بايد نكته پراهميت ديگرى‏‏‏‏ را در سند به نقد كشيد. نكته‏اى‏‏‏‏ كه با مضمون وقايع دو سه دهه گذشته و ضرورت ارزيابى‏‏‏‏ انتقادى‏‏‏‏ از آن‏ها ارتباطى‏‏‏‏ ندارد، و شيوه‏اى‏‏‏‏ نيست كه مجاز باشد به اسناد حزب توده ايران راه يابد.

تاريخ گذشته حزب توده ايران، تاريخ همه توده‏اى‏‏‏‏ها، بيش از آن، تاريخ جنبش ترقى‏‏‏‏‏خواهى‏‏‏‏، تاريخ “چپ” ايران است. هم پيروزى‏‏‏‏ها و هم شكست‏هاى‏‏‏‏ آن، هم فرازها و هم فرودهاى‏‏‏‏ آن. انسان‏هاى‏‏‏‏ شريف، انسان دوست، ميهن‏دوست و فداكارى‏‏‏‏ در مبارزات اين دوران تاريخى‏‏‏‏ شركت داشته و دارند. به قول كيانورى‏‏‏‏ شركت داشته‏ و دارند «با يك تومان تا با فدا كردن جان». اين نگين‏هاى‏‏‏‏ خط سرخ تاريخى‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏خواهى‏‏‏ ‏را طبرى‏‏‏‏ در نوشته‏ها و اشعار متعددى‏‏‏‏، ازجمله در “آن جاودان” و سروده زندانش به نام “رنج‏نامه هجران” در سال ١٣٦٥ برمى‏‏‏‏شمرد و «تك چشمه جوشان تاريخ» مى‏‏‏‏نامد.

آن روز تلخ طعمى‏‏‏‏، كه ازجمله نگارنده اين سطور با رفيق على‏‏‏‏ خاورى‏‏‏‏ و رفقاى‏‏‏‏ چندى‏‏‏‏ ديگر، ويدئوى‏‏‏‏ “شوهاى‏‏‏‏ تلويزيونى‏‏‏‏” تنظيم شده در زندان‏هاى‏‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ را براى‏‏‏‏ اولين بار در جلسه “كميته برون مرزى‏”‏‏‏ نگاه كرديم، همگى‏‏‏‏ يك صدا بر رنج و دردى‏‏‏‏ كه بر صورت قربانيان جنايت، رفقاى‏‏‏‏ دربند و تحت شكنجه‏مان نقش بسته بود، در درون و بيرون گريستيم. تحت تاثير اين وقايع بود كه نامه سرگشاده رفيق خاورى‏‏‏‏ خطاب به آيت‏الله منتظرى‏‏‏‏ تنظيم و انتشار يافت.

تاثير داروهاى‏‏‏‏ مخدر و آثار شكنجه‏هاى‏‏‏‏ دهشتناك بر جسم و جان قربانيان، آشكارتر از آن بود، كه هيچ بيننده‏اى‏‏‏‏ را تحت تاثير قرار ندهد. ازجمله همه رفقاى‏‏‏‏ خارجى‏‏‏‏ كه ويدوئوها را ديدند و خواستار افشاى‏‏‏‏ عاملان جنايت شدند و در اين راه با همبستگى‏‏‏‏ بسيار به كمك “كميته برون مرزى‏‏‏‏” حزب شتافتند.

نكات غيرتوده‏اى‏‏‏‏ كه در سند، با قلب واقعيت درباره رفقاى‏‏‏‏ دربند ذكر شده است، آنچنان هولناك و هراس‏انگيز است، كه بايد مطمئن بود بدون اطلاع رفيق خاورى‏‏‏‏ به رشته تحرير درآمده است، كه با ماموريت حزبى‏‏‏‏ و همراه با زنده‏ياد پرويز حكمت‏جو به ايران بازگشت، به زندان افتاد، تا پاى‏‏‏‏ چوبه اعدام رفت، و بدون حكمت‏جو از زندان بيرون آمد و به يكى‏‏‏‏ از رهبران حزب توده ايران تبديل شد.

استعمارگران سفيد پوست، از قماش كالوينيست‏هاى‏‏‏‏ انگليسى‏‏‏‏ و كاتوليك‏هاى‏‏‏‏ اسپانيايى‏‏‏‏ قتل عام بوميان آمريكايى‏‏‏‏ را با اين “تز” توجيه كردند، كه گفتند، «بهترين سرخپوست، سرخپوست مرده است!»

صحنه آرايى‏‏‏‏ سند پلنوم آذرماه ١٣٨٧ كميته مركزى‏‏‏‏ حزب توده ايران در برخورد به توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ دربند، خواننده را به ياد گزارش‏هاى‏‏‏‏ تلويزيون‏هايى‏‏‏‏ از قماش “صداى‏‏‏‏ آمريكا” و “بى‏‏‏‏بى‏‏‏‏سى‏‏‏‏” مى‏‏‏‏اندازد، كه وقتى‏‏‏‏ از “تروريسم” صحبت مى‏‏‏‏كنند، هميشه و هربار صحنه اصابت هواپيماهاى‏‏‏‏ مسافرى‏‏‏‏ را به ساختمان‏هاى‏‏‏‏ “دوقلو” در نيويورك نشان مى‏‏‏‏دهند، كه با دقت و از زواياى‏‏‏‏ مختلف فيلم‏بردارى‏‏‏‏ تخصصى‏‏‏‏ شده‏اند. و زمانى‏‏‏‏ كه از موشك پراكنى‏‏‏‏ خبر مى‏‏‏‏دهند، به جاى‏‏‏‏ نشان دادن جنايات بمباران اسرائيل بر سر مردم “بازداشتگاه مرگ” غزه و لبنان، آثار موشك‏ها خود ساخته و نحيف مبارزات فلسطينى‏‏‏‏ و يا لبنانى‏‏‏‏ را به نمايش مى‏‏‏‏گذارند.

سند پلنوم وسيع درحالى‏‏‏‏ كه با جمله «دستگيرى‏‏‏‏ هزاران توده‏اى‏‏‏‏، كه ريشهرى‏‏‏‏، دادستان وقت بيدادگاه انقلاب رژيم، شمار آنان را تا ده هزار نفر تخمين زد» آغاز مى‏‏‏‏شود، كه تنها با يك “،” از بقيه جمله جدا شده است، چنين ادامه مى‏‏‏‏دهد: «… تا ده هزار نفر تخمين زد، و در پى‏‏‏‏ آن شوهاى‏‏‏‏ تلويزيونى‏‏‏‏ اعلام “انحلال حزب توده ايران” از سوى‏‏‏‏ كسانى‏‏‏‏ كه تسليم فشارهاى‏‏‏‏ مزدوران رژيم شده بودند و …».

قربانيان و شكنجه‏گران در يك نفس، در يك جمله در كنار يكديگر در سند به نمايش گذاشته مى‏‏‏‏شوند. در صحنه آرايى‏‏‏‏ نگاشته شده، تفاوتى‏‏‏‏ در سيماى‏‏‏‏ جانيان و قربانيان، در جا و در مقام تاريخى‏‏‏‏ آنان ديده نمى‏‏‏‏شود. نبرد طبقاتى‏ در جامعه و انديشه ماترياليسم تاريخى‏ در سند پلنوم وسيع كميته مركزى‏ حزب توده ايران، آذرماه ١٣٨٧ جايى‏ ندارد.

آيا تنظيم كننده و يا كنندگان سند، ويدئوى‏‏‏‏ “شوهاى‏‏‏‏ تلويزيونى‏‏‏‏” را حتى‏‏‏‏ يك‏بار هم ديده‏اند؟ نگارنده اين سطور پيش از نگارش اين سطور بارى‏ ديگر چنين كرد و با همه كوشش براى‏‏‏‏ بند زدن بر غليان احساسات، نمى‏‏‏‏توان به ياد شعر «ننگت باد، اى‏‏‏‏ جلاد!» نيفتاد و از قربانيان شكنجه، طلب بخشش نكرد براى‏‏‏‏ تيغى‏‏‏‏ كه به صورتشان كشيده شد!

قربانيانى‏‏‏‏ كه طبرى‏‏‏‏ در سروده پيش گفته “رنج‏نامه هجران” درباره سرنوشتشان نوشت:

«…

در سوك كدامين يار بگرييم،

در هجر كدامين عاشق بر دار بناليم،

در كدامين راغ، در كدامين باغ بخوانيم؟

ناكسان سر مست از باده فتح،

ابلهانه مى‏‏‏‏پندارند كه جاويدند،

كنون با دو صد خدعه و نيرنگ زمن انكار مى‏‏‏‏خواهند،

زمن بسيار مى‏‏‏‏خواهند،

مرا بيمار مى‏‏‏‏خواهند،

ترا بى‏‏‏‏يار مى‏‏‏‏خواهند،

مرا رنجور،

مرا بى‏‏‏‏عار،

مرا با هزاران آرزو

  • آه، بى‏‏‏‏ هيچ گفتگو،

بر دار مى‏‏‏‏خواهند.

ترا مهجور،

ترا بى‏‏‏‏شور،

ترا در گور مى‏‏‏‏خواهند،

ترا با هزاران زخم بر پيكر،

بسان رستم دستان، كه بگذشته است از هفت خوان بدمستان،

به چاه حيله شغاد مى‏‏‏‏خواهند.

…»

«…

در اين خاكى‏‏‏‏ كه ايران است نامش،

بانگ انسانى‏‏‏‏،

دمى‏‏‏‏ پيش نهيب شوم اهريمن نشد خامش.

در اين كشور اگر جبارها بودند، مردم كش،

از آن بيش‏تر،

گردان انسان دوست جُنبيدند،

بر ناخن، خاره بيداد را بيباك سُنبيدند.

فروزان مشعل آندر دست،

آواى‏‏‏‏ طلب بر لب،

به دژهائى‏‏‏‏ يورش بردند،

كش بنيان به دوزخ بود.

به موج خون فرو رفتند،

ليكن فوج بى‏‏‏‏باكان،

نترسيد از بدِ دشمن،

نپيچيد از ره پاكان.

…» (طبرى‏‏‏‏ “آن جاودان”)

صحنه آرايى‏‏‏‏ در ادامه، اين‏بار با “و” تداوم مى‏‏‏‏يابد: «… كه تسليم فشارهاى‏‏‏‏ مزدوران رژيم شده بودند و سپس صدور فرمان “معرفى‏‏‏‏” توده‏اى‏‏‏‏ها به ارگان‏هاى‏‏‏‏ امنيتى‏‏‏‏ از سوى‏‏‏‏ اين افراد ضربات سختى‏‏‏‏ را به اعتبار سياسى‏‏‏‏ و توان تشكيلاتى‏‏‏‏ حزب توده ايران وارد آورد. …».

ادعاى‏‏‏‏ اينكه «فرمان» (!) قربانيان جنايت «ضربات سختى‏‏‏‏ را به اعتبار سياسى‏‏‏‏ و توان تشكيلاتى‏‏‏‏ حزب توده ايران وارد آورد …» ارتباطى‏‏‏‏ با واقعيت نداشته و ذهنگرايانه است. بحث‏هاى‏‏‏‏ ايجاد شده در آن زمان در بين رفقا در ايران و واكنش مناسب اكثريت قريب به اتفاق آنان در برابر چنين «فرمان»، نشان اين امر است. كميته برون مرزى‏‏‏‏ حزب نيز بلافاصله عليه چنين «فرمان» موضع گرفت. اين نكته را مى‏‏‏‏توان قطعا امروز نيز در آرشيو اسناد حزبى‏‏‏‏ نشان داد. رفيق خاورى‏‏‏‏ نيز بايد آن را به خاطر داشته باشد. بدون ترديد هستند رفقايى‏‏‏ كه با اين تجربه در اين دوران سخت، آشنا مى‏‏‏باشند.

ادعاى‏‏‏‏ آنكه «كم نبودند نمايندگان احزاب كارگرى‏‏‏‏ و كمونيستى‏‏‏‏ جهان، كه ضمن اشاره به ابعاد جهانى‏‏‏‏ كارزار ضدكمونيستى‏‏‏‏، كه در پى‏‏‏‏ شوهاى‏‏‏‏ تلويزيونى‏‏‏‏ رژيم به راه افتاده بود، از حزب توده ايران مى‏‏‏‏خواستند تا قاطعانه با اين موضع شركت كنندگان در اين شوها برخورد كند»، ادعاى‏‏‏‏ نادرستى‏‏‏‏ است. در مذاكرات متعدد كميته برون مرزى‏‏‏ با نمايندگان احزاب،‏ كه نگارنده اين سطور نيز بارها در آن حضور داشت، موضع همبستگى‏‏‏‏ احزاب بردار با حزب توده ايران و اعتراض عليه جناياتى‏‏‏‏ كه در حق قربانيان اعمال شده بود، خواست و موضع قاطع كليه آنان را تشكيل مى‏‏‏‏داد. بررسى‏‏‏‏ مجدد اين ادعا در اسناد آرشيو حزب مى‏‏‏‏تواند در اين مورد نيز راهگشا باشد.

سند در تداوم صحنه‏آرايى‏‏‏‏ غيرتوده‏اى‏‏‏‏ و پس از برشمردن عوامل داخلى‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏ «درهم كوبيدن تشكيلات حزب توده ايران و مختل كردن فعاليت‏هاى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏ و افشاگرانه آن، خصوصاً بر ضدجنگ خانمان‏سوز ايران و عراق، و شعار ضد ملى‏‏‏‏ “جنگ، جنگ، تا پيروزى‏‏‏‏” … [كه به كمك] مزدوران سپاه پاسداران، وزارت اطلاعات و عوامل “سيا”، “موساد” و “اينتلجنس سرويس” [عملى‏‏‏‏ شد]»، در جمله بعد، زندانيان توده‏اى‏‏‏‏ را بارى‏‏‏‏ديگر در كنار اين عوامل مى‏‏‏‏نشاند و مى‏‏‏‏نويسد: «يورش تبليغاتى‏‏‏‏ گسترده رژيم بر ضد حزب توده ايران، از طريق برگزارى‏‏‏‏ شوهاى‏‏‏‏ تلويزيونى‏‏‏‏ وسيع قربانيان شكنجه و [!] شركت [!] معدودى‏‏‏‏ از افراد رهبرى‏‏‏‏ وقت حزب در جريان دادگاه افسران توده‏اى‏‏‏‏، در كنار [!] دادستان بيدادگاه‏هاى‏‏‏‏ انقلاب، …».

«…

جهان ميدان پيكار است، بى‏‏‏‏رحمند بدخواهان،

طريق رزم ناهموار، غدارند همراهان،

…» (طبرى‏‏‏‏ “آن جاودان”)

“توده‏اى‏‏‏‏ها” با ابراز تاسف از شيوه صحنه‏آرايى‏‏‏‏ نادرست و غيرتوده‏اى‏‏‏‏ در ارتباط با قربانيان جنايات سرمايه‏دارى‏‏‏‏ حاكم بر ميهن ما در سند پلنوم وسيع كميته مركزى‏‏‏‏ مورخ آذرماه ١٣٨٧ و معترض به چنين شيوه برخورد و نگارش غيرتوده‏اى‏‏‏‏ در يك سند حزبى‏‏‏‏، خواستار حذف آن از سند مى‏‏‏‏گردد.

جنايات عليه بند بدستان و از دستبند قپانى‏‏‏‏ آويخته، آنطور كه در نامه كيانورى‏‏‏‏ به آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏‏ نگاشته شده است و درد و رنج همسرش، زنده‏ياد مريم فيروز و ديگر قربانيان جنايات شكنجه‏گران، همانند زنده‏ياد هجرى‏‏‏‏ و ديگران را ترسيم مى‏‏‏‏كند، تنها عليه توده‏اى‏‏‏‏ها اعمال نگشته است. قربانيان اين جنايات را مى‏‏‏‏توان در ميان مسلمانان مبارز نيز يافت. عزت‏الله سحابى‏‏‏‏ با چنين تجربه‏اى‏‏‏‏ در زندان، بى‏‏‏‏ارزش بودن اعترافات زندانيان توده‏اى‏‏‏‏ را در محضر تاريخ اعلام و به ثبت در تاريخ رساند.

ناروشنى‏‏‏‏ها در تاريخ گذشته حزب ما، كه به برخى‏‏‏‏ از آن‏ها در سطور فوق اشاره شد، بايد از طريق كميسيونى‏‏‏‏ مورد بررسى‏‏‏‏ قرار گيرد. هدف چنين كميسيونى‏‏‏‏ بايد بررسى‏‏‏‏ و تنظيم تاريخ اين دوران مبارزات حزب توده ايران در كليت آن باشد.

پلنوم نوزدهم كميته مركزى‏‏‏‏ حزب توده ايران در پيش از برگزارى‏‏‏‏ كنفرانس ملى‏‏‏‏ در مورد برخورد به رفقاى‏‏‏‏ دربند مصوبه‏اى‏‏‏‏ دارد، كه به اتفاق آراء به تصويب رسيده است. طبق اين مصوبه، ارزيابى‏‏‏‏ از عملكرد رفقاى‏‏‏‏ رهبرى‏‏‏‏ در بند، موكول به بررسى‏‏‏‏ همه جانبه وقايع و برخودارى‏‏‏‏ آنان از حق ابراز نظر شده است. در اين مصوبه تصريح مى‏‏‏شود كه تا روشن شدن وضع رفقاى‏‏‏‏ زندانى‏‏‏‏، آن‏ها اعضاى‏‏‏‏ كميته مركزى‏‏‏‏ حزب باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏مانند.

بنا به خواست نگارنده اين سطور، رفيق على‏‏‏‏ خاورى‏‏‏‏ كه رياست جلسه كنفرانس ملى‏‏‏‏ را به عهده داشت، مضمون اين مصوبه پلنوم نوزدهم را در جلسه كنفرانس ملى‏‏‏‏ مورد تائيد قرار داد. او پس از ارايه ليست كانديدا براى‏‏‏‏ انتخاب اعضاى‏‏‏‏ اصلى‏‏‏‏ و مشاور كميته مركزى‏‏‏‏، باقى‏‏‏‏ ماندن رفقاى‏‏‏‏ دربند را به مثابه اعضاى‏‏‏‏ كميته مركزى‏‏‏‏ تائيد نمود و اعلام داشت كه نام آنان به ليست ارايه شده افزوده شد.

نگارنده اطلاعى‏‏‏‏ ندارد كه آيا براى‏‏‏‏ بررسى‏‏‏‏ وضع رفقاى‏‏‏‏ دربند تاكنون كميسيونى‏‏‏‏ ماموريت يافته است يا خير و آيا در آرشيو اسناد حزبى‏‏‏‏ در اين زمينه سندى‏‏‏‏ موجود است يا خير.

آيا تنظيم كننده سند پلنوم وسيع كميته مركزى‏‏‏‏، آذرماه ١٣٨٧، با اطلاع و برپايه چنين اسنادى‏‏‏‏ به تنظيم سند حاضر پرداخته است؟ پرسشى‏‏‏‏ كه بايد رفقاى‏‏‏‏ مسئول حزبى‏‏‏‏ پاسخ آن را به توده‏اى‏‏‏‏ها بدهند.

تاريخ مبارزه پر نشيب و فراز جنبش توده‏اى‏‏‏‏ و حزب پرافتخار و اعضاء و هواداران آن كه جز خدمت به انسان زحمتكش، به خلق‏هاى‏‏‏‏ ميهن ما راهى‏‏‏‏ را نپيمودند و به قول خسروى‏‏‏‏ روزبه «همه تاروپودشان توده‏اى‏‏‏‏» بود، متعلق به همه توده‏اى‏‏‏‏ها بوده و بخشى‏‏‏‏ تفكيك‏ناپذير از تاريخ ميهن ما را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. خوب و بد، فراز و فرود، شكست و پيروزى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ حزب توده ايران متعلق به همه توده‏اى‏‏‏‏هاست. برخورد انتقادى‏‏‏‏ به اين ارثيه خونين، كه مجاز و ضرورى‏‏‏‏ است، بايد با احساس مسئوليت شايسته حزب توده ايران، در شيوه و در بيان، عملى‏‏‏‏ شود.

تاريخ جنبش انسان‏دوستان‏ و ميهن‏ دوستان عرصه‏اى‏‏‏‏ از نبرد طبقاتى‏‏‏‏ در جامعه طبقاتى‏‏‏‏ است. بايد تاريخ آن را از اين منظر، از منظر “ماترياليسم تاريخى‏‏‏‏” به رشته تحرير درآورد و با زبان طبقاتى‏‏‏‏ ترسيم نمود.

بايد از اشتباه‏ها، ازجمله اشتباه‏هايى‏‏‏‏ كه فاجعه يورش به حزب را در سال ١٣٦٢ به فاجعه تاريخى‏‏‏‏ و سنگين تبديل كردند، براى‏‏‏‏ آينده آموخت. عدم اجراى‏‏‏‏ مصوبات پلنوم شانزدهم و به ويژه خارج نساختن شمار قابل توجهى‏‏‏‏ از رفقاى‏‏‏‏ باسابقه در زمان مناسب از ايران، آنطور كه پلنوم شانزدهم كميته مركزى‏‏‏‏ تحت تاثير تجربه شرايط ايجاد شده پس از كودتاى‏‏‏‏ آمريكايى‏‏‏‏ ٢٨ مرداد ٣٢، تصويب كرده بود، يكى‏‏‏‏ از اين درس‏هاى‏‏‏‏ تلخ و دردناك را تشكيل مى‏‏‏‏دهد.

در پايان بايد بارى‏‏‏‏ ديگر تاكيد كرد، كه وجود ارزيابى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ مختلف از مسائل متضاد، نادرست و منفى‏‏‏‏ در سند پلنوم وسيع، كه بايد در زمان مناسب روشنايى‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏ بر آن بتابد، ارتباطى‏‏‏‏ به ضرورت و اهميت برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏ و تعيين وظايف آنى‏‏‏‏ و آتى‏‏‏‏ طبقه كارگر براى‏‏‏‏ به ثمر رساندن انقلاب ملى‏‏‏‏ و دمكراتيك بهمن ٥٧ ندارد. جنبش توده‏اى‏‏‏‏ يك صدا و برخوردار از استحكام نظرى‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏ وظيفه سنگينى‏‏‏‏ در اين مرحله انقلاب مردم ميهن ما به عهده دارد كه بايد ايفا كند. براى‏‏‏‏ چنين برنامه شكوهمند و افتخارآميزى‏‏‏‏ بايد آماده شد. وظايف بزرگ تاريخى‏‏‏‏، وسايل لازم خود را ايجاد خواهند كرد.

براى‏‏‏‏ پيشگيرى‏‏‏‏ از طول كلام بيش‏تر، توجه خواننده علاقمند به مطالعه نوشته‏هاى‏‏‏‏ مختلف در “توده‏اى‏‏‏‏ها” در زمينه شرايط حاكم بر ايران، منطقه و جهان و وظايف ناشى‏‏‏‏ از آن جلب مى‏‏‏‏شود. به ويژه مطالعه مجدد كتاب “سيماى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ حزب توده ايران” را بايد فريضه‏اى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ هر توده‏اى‏‏‏‏ علاقمند و مسئول ارزيابى‏‏‏‏ نمود. در مقاله شماره ٣٥/٨٧ “توده‏اى‏‏‏‏ها” گوشه‏اى‏‏‏‏ از كتاب پرارزش زنده‏ياد جوانشير درباره وظايف آنى‏‏‏‏ و آتى‏‏‏‏ جنبش توده‏اى‏‏‏‏ در ارتباط با تحكيم وحدت نظرى‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏ حزب برپايه بينش بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏‏، نقل شده است.




سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران (١)
پيوند گسست‏ ناپذير وظيفه سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك

مقاله 35/ 1387

سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران نام اثرى‏‏ است كه زنده‏ياد ف. م. جوانشير پس از برگزارى‏‏ پلنوم هفدهم كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران در تهران در فروردين‏ماه ١٣٦٠ و به مثابه فشرده‏اى‏‏ از وظايف حزب طرازنوين طبقه كارگر در دوران نبرد طبقاتى‏‏ “كه بر كه” در سال‏هاى‏‏ سرنوشت ساز پس از انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ به رشه تحرير در آورده است.

اهميت تئوريك و سياسى‏‏ اين كتاب ٨٧ صفحه‏اى‏‏ براى‏‏ مبارزات امروزه حزب توده ايران ازاين‏رو بايد برجسته گردد، زيرا اثرى‏‏ است كه با شناخت و با نگاه به خطر بزرگى‏‏ كه دستاوردهاى‏‏ انقلاب بهمن را در آن روزها مورد تهديد قرار داده و در اعلاميه ارديبهشت‏ماه ١٣٦٠ حزب تجلى‏‏ يافته بود، نگاشته شده است. خطرى‏‏ كه نهايتاً، همانطور كه در اعلاميه ارديبهشت نيز درباره آن هشدار داده شده بود، با برقرارى‏‏ سيطره نيروهاى‏‏ “راستگرا”، به واقعيت تبديل شد.

بازخوانى‏‏ كتاب و انتقال ديالكتيكى‏‏ مضمون سياسى‏‏ آن بر شرايط كنونى‏‏ حاكم بر ايران، كه كليد تئوريك آن را نيز كتاب ارايه مى‏‏دهد، نه تنها از منظر شناخت شرايط نبرد طبقاتى‏‏ حاكم بر جامعه ايرانى‏‏ و يافتن وظايف روز از اهميت بسيارى‏‏ برخوردار است، بلكه براى‏‏ درك كوشش ارتجاع براى‏‏ به قول جوانشير «ايجاد، تاسيس، اصلاح و … حزب توده ايران» در شرايط كنونى‏‏ نيز از اهميت بسزايى‏‏ برخوردار مى‏‏باشد.

زمينه تئوريك و تاريخى‏‏ كوشش براى‏‏ ايجاد تشتت نظرى‏‏ و جاافتادن گروه‏هاى‏‏ مختلف “توده‏اى‏‏” در جنبش توده‏اى‏ در شرايط كنونى‏‏، كه بدون ترديد برنامه ارتجاع داخلى‏‏ و جهانى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد كه براى‏‏ آن «سرمايه‏گذارى‏‏ براى‏‏ سود مادام‏العمر» كرده‏اند، نيز در اين اثر به طور همه‏جانبه مورد بررسى‏‏ قرار مى‏‏گيرد و مى‏‏توان از آن بسيار آموخت. موفقيت تاكنون ارتجاع در اين زمينه، با استفاده از اشتباه همه توده‏اى‏‏ها و به‏ويژه مسئولان حزبى‏‏، هيچگاه از چنين وسعت و عمق برخودار نبوده است. ازاين‏رو مبارزه با موفقيت ارتجاع نمى‏‏تواند مبارزه‏اى‏‏ ساده و بدون صدمات باشد. جريمه‏اى‏‏ كه بايد پرداخت.

بررسى‏‏ اين بخش از نظريات جوانشير در كتاب “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” به بعد موكول مى‏‏شود، زيرا هنوز مى‏‏توان اميدوار بود كه گروه‏هاى‏‏ موجود توده‏اى‏‏ و به ويژه مسئولان حزبى‏‏ به وظيفه تن دادن به بحث درباره ضرورت برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در حزب توده ايران از خود برخوردى‏‏ مثبت نشان داده و با شركت در آن راه يك صدايى‏‏ را در جنبش توده‏اى‏‏ بگشايند.

اگرچه هدف از نگارش كتاب افشاى‏‏ انحرافات چپ و راست از مشى‏‏ انقلابى‏‏ حزب در طول ساليان گذشته تا روزهاى‏‏ نگارش اثر مى‏باشد ، انديشه تئوريك رهبر آزموده حزبى‏‏ و دانشمند توده‏اى‏‏، عمده‏ترين وظايف سياسى‏‏ روز را با چنان روشنى‏‏ و صراحت و اصوليت در مطالب عنوان شده ترسيم مى‏‏كند، كه مى‏‏توانند به‏مثابه درسنامه كلاس كادر حزبى‏‏ امروز و هر روز از آن آموخت.

در نوشته حاضر سه نكته از مطالب كتاب “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” در اختيار علاقمندان گذاشته مى‏‏شود با اين اميد، كه كمكى‏‏ باشند براى‏‏ احساس مبرميت بازخوانى‏‏ كتاب توسط هر توده‏اى‏‏. به طور قطع جنبش توده‏اى‏‏ در مرحله بسيار حساس و درعين حال هراسناكى‏‏ از روند رشد خود قرار دارد. در حالى‏‏ كه جايگزينى‏‏ براى‏‏ جالى‏‏ خالى‏‏ رهبران و دانشمندان قتل عام شده وجود ندارد، با جاافتادن گروه‏بندى‏‏هاى‏‏ مختلف در جنبش، خطر تلاشى‏‏ و بى‏‏اثرى‏‏ جنبش تاريخى‏‏ توده‏اى‏‏، وارث سرمايه معنوى‏‏ حيدر عمواغلى‏‏ها، ارانى‏‏ها، روزبه‏ها، وارطان‏ها و همه رهبران و كادرهاى‏‏ آزموده ديگر، همانند افسران شهيد، و ده‏ها و ده‏ها توده‏اى‏‏ از جان گذشته، هاتفى‏‏ها، نيك آئين‏ها، فاطمه مدرسى‏‏‏ها و …، به خطرى‏‏ بزرگ و قابل لمس تبديل شده است. مبارزه با اين خطر را بايد سازمان داد. جوانشير در اثر خود و به نقل از لنين مى‏‏گويد: بدون تئورى‏‏ انقلابى‏‏، مبارزه انقلابى‏‏ ممكن نيست!

***

سه نكته اساسى‏‏ از مضمون كتاب كه وحدتى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهند، عبارتند از:

١- پيوند گسست ناپذير وظايف سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك

٢- تحكيم انديشه و عمل حزب از طريق پيوند دو وظيفه فوق

٣- وفادارى‏‏ به ماركسيسم- لنينيسم به مثابه خصلت انقلابى‏‏ حزب توده ايران

١- پيوند گسست ناپذير وظايف سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك

مضمون اساسى‏‏ كتاب، بيان وظيفه دمكراتيك و سوسياليستى‏‏ حزب توده ايران، حزب طراز نوين طبقه كارگر ايران در طول همه سال‏هاى‏‏ گذشته و بعد از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن است.

تحكيم نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حزب، آنطور كه جوانشير مستدل مى‏‏سازد، از طريق پايبندى‏‏ به اين دو وظيفه در چهل سال گذشته بدست آمده است. از سوى‏‏ ديگر، در كتاب نشان داده مى‏‏شود، كه پايبندى‏‏ به پيوند گسست ناپذير مبارزه دمكراتيك و سوسياليستى‏‏، شيوه دستيابى‏‏ به وحدت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حزب نيز بوده و تنها شيوه ممكن را براى‏‏ نايل شدن به اين امر مهم تشكيل داده است و بايد گفت كماكان تشكيل مى‏دهد.

بدين‏ترتيب وحدت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حزب و مبارزه براى‏‏ تحقق بخشيدن به وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏، روندى‏‏ واحد و جدايى‏‏ناپذير را تشكيل داده و به‏مثابه ديالكتيك هستى‏‏ جنبش توده‏اى‏‏ به اثبات رسانده مى‏‏شوند.

اهميت شناخت وحدت ديالكتيكى‏‏ پيش گفته براى‏‏ مبارزات امروزه حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏‏ در اين نكته نهفته است، كه پايبندى‏‏ نظرى‏‏ و عملى‏‏ به اين وحدت، محكى‏‏ است براى‏‏ تشخيص سياست توده‏اى‏‏ و غيرتوده‏اى‏‏ در هر لحظه و در هر عرصه از مبارزات اجتماعى‏‏. هيچ گردان توده‏اى‏‏ نمى‏‏تواند در مبارزات روزانه، ازجمله مبارزات پيش‏رو براى‏‏ انتخابات رياست جمهورى‏‏ آينده، بدون نشان دادن و اثبات حفظ دو وجه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ در سياست خود، مدعى‏‏ داشتن موضع توده‏اى‏‏ باشد.

محك فوق، همانطور كه در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران”، با دقت موشكافانه توضيح داده و ترسيم مى‏‏شود، تنها يك “تز” اثبات نشده و بى‏‏پايه واساس نيست. شيوه‏اى‏‏ است كه در طول ٤٠ سال مبارزه با جريان‏هاى‏‏ دشمن ساخته و يا گمراه، تجربه شده و درستى‏‏ خود را به اثبات رسانده است. لذا مى‏‏توان و بايد آن را اكنون نيز به كار گرفت. نمى‏‏توان مدعى‏‏ داشتن سياستى‏‏ توده‏اى‏‏ بود، ازجمله عليه كوشش ارتجاع براى‏‏ ايجاد و حفظ تشتت در جنبش توده‏اى‏‏ مبارزه كرد، بدون آنكه بتوان انطباق سياست خود را با محك فوق نشان داد و مستند ساخت.

شركت هشيارانه حزب توده ايران در نبرد طبقاتى‏‏ در سطح جامعه در سال‏هاى‏‏ پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن و موضع‏گيرى‏‏ در برابر انعكاس اين نبرد در درون حاكميت قشربندى‏‏ شده در جمهورى‏‏ اسلامى‏‏، كه به آن نام “نبرد كه بر كه” داده شد، از اولين صفحه‏هاى‏‏ كتاب، محور بحث را در اثر تشكيل مى‏‏دهد. توضيحات زنده‏ياد جوانشير به روشنى‏‏ محك بودن پيوند اين دو عرصه از وظايف توده‏اى‏‏ در مبارزات اجتماعى‏‏ روز را به‏مثابه سياست توده‏اى‏‏ در اين دوران، نشان داده و به اثبات مى‏‏رساند.

منافع آنى‏‏ و آتى‏‏ طبقه كارگر

جوانشير به‏منظور مستدل ساختن ضرورت پيوند گسست ناپذير دو وظيفه فوق، با نقل نظريات بانيان سوسياليسم علمى‏‏ از مانيفست حزب كمونيست درباره «وجه تمايز كمونيست‏ها» نسبت به ديگر مبارزان پرداخته و برجسته مى‏‏سازد: «… در مراحل گوناگون گسترش مبارزه ميان پرولتاريا و بورژوازى‏‏، [كمونيست‏ها] هميشه بيانگر منافع جنبش در مجموع آن هستند… و در عرصه تئوريك [با انديشه انقلابى‏‏] … كمونيست‏ها در راه هدف‏ها و منافع فورى‏‏ طبقه كارگر مبارزه مى‏‏كنند [وظيفه دمكراتيك]، ولى‏‏ هم‏زمان با آن در جنبش امروزى‏‏ از فرداى‏‏ جنبش [وظيفه سوسياليستى‏‏] نيز دفاع مى‏‏كنند …» (مانيفست كمونيستى‏‏). (ص ١١)

جوانشير در جمع‏بندى‏‏ خود از محتواى‏‏ نقل قول ارايه شده از ماركس و انگلس مى‏‏گويد: «در اين جملات كوتاه، مهم‏ترين مشخصات كمونيست‏ها بيان شده است: دفاع از منافع آنى‏‏ و آتى‏‏ طبقه كارگر، قاطعيت انقلابى‏‏، دانش تئورى‏‏ انقلابى‏‏ [تكيه از ما]، پيوند با توده‏ها و دفاع از هر جنبش انقلابى‏‏ و سرانجام انترناسيوناليسم پرولترى‏‏ …». (همانجا)

جوانشير با تكيه به انديشه لنين در نبرد عليه سوسيال دمكراسى‏‏ رفرميست، موضع لنين را از اثر او تحت عنوان “وظايف پرولتاريا و انقلاب ما” نقل مى‏‏كند: «ما بايد تكرار كنيم كه ماركسيست هستيم و ملاك عمل ما مانيفست كمونيست» است (ص ١٢) و با توجه به ظايف روز، در جهت «تكامل بخشيدن» تئورى‏‏ انقلابى‏‏ مى‏‏كوشيم و «به اهميت پيوند وظايف سوسياليستى‏‏ و وظايف دمكراتيك، اتحاد كارگران و دهقانان، اتحاد پرولتارياى‏‏ جهانى‏‏ با جنبش‏هاى‏‏ مستعمرات … و اشكال ضرور استقرار اين پيوند را» برجسته مى‏‏سازيم. (ص ١٣، تكيه از ما)

برنامه حداقل كارگرى‏‏

پس از برشمردن نظريات بانيان سوسياليسم درباره وظايف سوسياليستى‏‏ و موكراتيك و نقش اين وظايف براى‏‏ تعيين خصلت جنبش كمونيستى‏‏ و وحدت نظرى‏‏ در آن، جوانشير به بررسى‏‏ سياست حزب درباره اين نكات مى‏‏پردازد.

با زير عنوان “برنامه انقلابى‏‏ و يا برنامه خالص كارگرى‏‏”، جوانشير با نشان دادن نادرست بودن در برابر هم قرار دادن اين دو وظيفه و دو سوى‏‏ مضمون مبارزات طبقه كارگر، به توضيح خصلت انقلابى‏‏ ناشى‏‏ از وحدت دو سوى‏‏ مضمون مبارزات طبقه كارگر مى‏‏پردازد. او خصلت انقلابى‏‏ را ويژگى‏‏ برنامه كارگرى‏‏ ارزيابى‏‏ كرده و مى‏‏نويسد «برنامه‏هاى‏‏ ما، با اين كه شعارهاى‏‏ عام دمكراتيك داشت، هرگز برنامه يك حزب يا جريان بورژوائى‏‏ و خرده‏بورژوائى‏‏ نبود. برنامه حداقل كارگرى‏‏ بود. برنامه‏اى‏‏ بود كه وظايف سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك را به طور گسست‏ناپذير – آن‏طور كه لنين توصيه مى‏‏كند –  به هم پيوند مى‏‏ داد [تكيه از ما] و جنبش دموكراتيك و ضدامپرياليستى‏‏ عموم خلق را به جلو، به سوى‏‏ نبرد با سرمايه‏دارى‏‏، به سوى‏‏ سمت‏گيرى‏‏ سوسياليستى‏‏ هدايت مى‏‏كرد.» (ص ٤٠)

برخلاف نظر مطرح نزد برخى‏‏ از گروه‏هاى‏‏ توده‏اى‏‏ (همانند تارنگاشت عدالت)، جوانشير موضع حزب را به «سطح درك توده‏ها»، به سطح «باورهاى‏‏ مذهبى‏‏ متحدين» و به سطح درك “اميرافغان” تنزل نمى‏‏دهد، بلكه در «برنامه حداقل كارگرى‏‏» نيز به وظيفه پيوند دو وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ پايبند باقى‏‏ مى‏‏ماند. اين اسلوب مبارزاتى‏‏ حزب توده ايران، بى‏‏توجهى‏‏ به سطح درك توده‏ها و بى‏‏احترامى‏‏ به اعتقادات مذهبى‏‏ آنان نيست. امرى‏‏ كه در موفقيت تاريخى‏‏ حزب در ايجاد ارتباط با توده‏ها به اثبات رسانده شده است، بلكه درست به خاطر عمل به وظيفه ارتقاى‏‏ سطح آگاهى‏‏ توده‏ها و از اين طريق تحكيم و تعميق پيوند با آن‏ها، اسلوبى‏‏ درست و واقع‏بينانه بوده و شيوه كار تبليغاتى‏‏ و ترويجى‏‏ حزب توده ايران را تشكيل داده است.

موفقيت سياست حزب توده ايران در ارتباط با طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان در چند ماه فعاليت علنى‏‏ آن پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن در تائيد احترام به باورهاى‏‏ مذهبى‏‏ توده‏ها و درعين حال جلب موفق آنان به سوى‏‏ نظريات و مواضع حزب است. موفقيت در اين زمينه علت اصلى‏‏ يورش به حزب را در سال ١٣٦٢ تشكيل داد.

جوانشير در توضيح خصلت انقلابى‏‏ سياست حزب توده ايران در سال ١٣٦٠ و پس از هشدار حزب در اعلاميه ارديبهشت همان سال درباره خطر “راست”، مى‏‏نويسد: «براى‏‏ روشن شدن مطلب بجاست كه دو نكته بسيار مهم را يادآور كنيم:

نخست اين كه در دوران ما هدف‏هاى‏‏ دموكراتيك با آن كه بورژوائى‏‏ است، اما تحقق اساسى‏‏ آن در ظرفيت بورژوازى‏‏ نيست. … در نتيجه دفاع پيگير از اين هدف‏ها به دوش طبقه كارگر مى‏‏افتد. شعارهاى‏‏ دموكراتيك در ادامه پيگير و قاطع خود، خصلت كارگرى‏‏ و سوسياليستى‏‏ به خود مى‏‏گيرد». (ص ٤١)

ناتوانايى‏‏ بورژوازى‏‏ براى‏‏ بر كرسى‏‏ نشاندن هدف‏هاى‏‏ دموكراتيك در انقلاب ملى‏‏- دمكراتيك بهمن با تجربه سال‏ها بعد در ايران، و ازجمله در دوران “اصلاحات” در سال‏هاى‏‏ گذشته و يا تجربه سرنوشت “قانون كار”، كه بارى‏‏ ديگر به مسئله روز در ايران تبديل شده است، نيز به اثبات مى‏‏رسد. ازاين‏روست كه استقلال موضع حزب توده ايران در دفاع از آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏ از اهميت حياتى‏‏ براى‏‏ تعميق انقلاب برخودار است. واقعيتى‏‏ كه اما هنوز توسط برخى‏‏ از توده‏اى‏‏ها، ازجمله دست‏اندكاران كنونى‏‏ “راه توده” درك نشده است.

جريان‏هاى‏‏ توده‏اى‏‏ كه اعتقاد به ضرورت داشتن ارزيابى‏‏ و موضع مستقل براى‏‏ جنبش توده‏اى‏‏ ندارند، درك نكرده‏اند كه براى‏‏ برپاداشتن “اتحادها” در جامعه، حتى‏‏ با ناپايدارترين متحدان نيز بايد حزب توده ايران داراى‏‏ موضع مستقل خود برپايه تحليل ماركسيستى‏‏ مشخص شرايط باشد، تا به دنباله‏روى‏‏ “راست” و يا “چپ” روانه تبديل نگردد. دنباله‏روى‏‏ از قشربندى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ در حاكميت و يا در اپوزيسيون.

در ادامه مطلب، جوانشير به توضيح نكته دوم درباره خصلت انقلابى‏‏ حزب مى‏‏پردازد و مى‏‏نويسد:

«دوم اين كه در دوران ما در كشورهاى‏‏ زير سلطه امپرياليسم [نشان اين سلطه در دوران كنونى‏‏ اجراى‏‏ برنامه نوليبرال خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏ است]، حركت جنبش ضدامپرياليستى‏‏ بيش از پيش خصلت ضدامپرياليستى‏‏ دارد [جنبش‏هاى‏‏ مردمى‏‏ در كشورهاى‏‏ منطقه كارائيب نمونه‏ براى‏‏ چنين خصلتى‏‏ هستند] و به همين نسبت شعارهاى‏‏ دموكراتيك نيز خصلت بورژوائي خود را از دست داده و بار مردمى‏‏ و ضدامپرياليستى‏‏ پيدا مى‏‏كند.» (همانجا)

شعارهاى‏‏ دموكراتيك خصلت سوسياليستى‏‏ مى‏‏گيرند

خصلت ضدامپرياليستى‏‏ مبارزات مردم ايران در دوران كنونى‏‏، خود را در مبارزه مردم عليه تاراج ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ و مخالفت آنان با نقض غيرقانونى‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏ مى‏‏نماياند و نشان مى‏‏دهد كه دورى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ حاكم بر ايران از اهداف دمكراتيك انقلاب بهمن، نقض اصول مربوطه در قانون اساسى‏‏ و اعمال خشن شيوه‏هاى‏‏ استبدادى‏‏ و آدم‏ربايى‏‏ و آدم‏كشى‏‏، همگى‏‏ پيش‏شرط تدارك همكارى‏‏ آن با امپرياليسم بوده است. ازاين‏ روست كه دفاع از اصول دموكراتيك قانون اساسى‏‏ ايران، اصول مربوط به حقوق مردم و… در مركز آن اصل ٢٦ و اصل مربوط به اقتصاد ملى‏‏ و دمكراتيك، يعنى‏‏ اصل ٤٤، همان نقشى‏‏ را در شرايط كنونى‏‏ مبارزات مردم ايفا مى‏‏كنند، كه جوانشير در توضيح انقلاب اكتبر براى‏‏ شعار «زمين و صلح» قائل است.

او مى‏‏نويسد: «درباره نكته نخست، كه چگونه شعارهاى‏‏ دموكراتيك در شرايط معينى‏‏ خصلت كارگرى‏‏ و سوسياليستى‏‏ مى‏‏گيرند، خوبست از يك مثال تاريخى‏‏ شروع كنيم و نمونه‏اى‏‏ از انقلاب اكتبر بياوريم. در اين انقلاب، چنان كه مى‏‏دانيم، شعارهاى‏‏ اصلى‏‏ در آغاز كار صلح و زمين بود. نخستين فرمان‏هاى‏‏ لنين هم براى‏‏ حل آن‏ها صادر شد. آيا اين شعارها جدا از زمان و مكان سوسياليستى‏‏ است؟ آيا حل مسئله ارضى‏‏ على‏‏الصول وظيفه انقلاب دموكراتيك بورژوائى‏‏ نيست؟ چطور شد كه اين شعار و شعار صلح در راس برنامه نخستين، قاطع‏ترين و پيگيرترين انقلاب سوسياليستى‏‏ جهان قرار گرفت؟ براى‏‏ كسانى‏‏ كه درك خلاق از ماركسيسم- لنينيسم دارند، مسئله روشن است: زمين و صلح در روسيه آن روز چنان مسئله دموكراتيكى‏‏ بودند كه نه فقط بورژوازى‏‏، كه سازمان‏هاى‏‏ خرده‏بورژوازى‏‏ هم مايل و قادر به حل آن نبودند. …». (همانجا)

تسليم همه قشرهاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ در حاكميت جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ايران در برابر نسخه امپرياليستى‏‏ و ناتوانى‏‏ جريان‏هاى‏‏ خرده‏بورژوايى‏‏ نيز در مبارزه عليه اجراى‏‏ اين نسخه نوليبرالى‏‏ در ايران، تنها در تائيد نظر حزب توده ايران است، مبنى‏‏ بر اين كه مبارزه عليه سياست امپرياليستى‏‏ و تامين آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك در ظرفيت بورژوازى‏‏ و خرده‏بورژوازى‏‏ حاكم در ايران نيست.

سياست فروش سهام واحدهاى‏‏ بخش اقتصاد دولتى‏‏ در جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ تحت عنوان “سهام عدالت”، كه پرمحتواترين به اصطلاح مقاومت اين جريان‏ها در برابر اجراى‏‏ نسخه امپرياليستى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد، كه به قول سيد امير حسين مهدوى‏‏  قرار است  با «ترفند» به مورد اجرا درآيد تا «سرمايه‏دار خواستار مستقل از دولت بودن» را از خريد سهام شركت‏هاى‏‏ دولتى‏‏ برماند (به مقاله “اتحاد و انتقاد” و “اصلى‏‏‏ترين تضاد”، بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد، پيش‏شرط استقلال اقتصادى‏‏، “معشوق”، مقاله شماره 31/ 1387 در “توده‏اى‏ها” نگاه شود)، در برابر روشنى‏‏ و صراحت و برش انقلابى‏‏ «برنامه حداقل كارگرى‏‏» حزب توده ايران آنچنان بى‏‏رنگ و بى‏‏رمق است كه تنها صد چندان بر اهميت وفادارى‏‏ و پافشارى‏‏ توده‏اى‏‏ها بر «برنامه حداقل كارگرى‏‏» حزب خود مى‏‏افزايد. دفاع آگاهانه و يا غيرآگاهانه بدون قيد و شرط از مواضع تا اين حد ناتوان و غيرجدى‏‏، نه تنها كمكى‏‏ براى‏‏ نيروهاى‏‏ بينابينى‏‏ و قشرهاى‏‏ خرده‏بورژوازى‏‏ نخواهد بود، نه تنها به ارتقاى‏‏ سطح درك و آگاهى‏‏ آنان كمكى‏‏ نمى‏‏رساند، بلكه اقدامى‏‏ ضدتوده‏اى‏‏ ازكار درمى‏‏آيد.

در مقاله ٣١ در “توده‏آى‏ها” در اين زمينه چنين توضيح داده شده است: اين اقدامات خصلتاً و ذاتاً نمى‏‏‏توانند در طول زمان اقداماتى‏‏‏ عليه اجراى‏‏‏ نسخه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ باشند.

در اين زمينه “توده‏اى‏‏‏ها” در بحث “اتحادها” (١ و٢ و٣) به طور مشروح موضع خود را ابراز و مستدل ساخته است. در اينجا لذا تنها اشاره به اين امر مى‏‏‏شود، كه زنده‏ياد جوانشير در كتاب “اقتصاد سياسى‏‏‏- شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏” نشان مى‏‏‏دهد كه فروش سهام به كارگران از چه طريق و چرا به طعمه صاحبان زر و زور تبديل مى‏‏‏شود و لذا همانند فروش “سهام عدالت”، اقدامى‏‏‏ نيم‏بند و غيرنافذ است.

بازگرديم به بحث جوانشير درباره سياست حزب در چهل سال گذشته تا انتشار كتاب “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران”.

جوانشير سپس با برشمردن «نخستين شعارهاى‏‏ دموكراتيك حزب ما»، يعنى‏‏ شعار ضدفاشيستى‏‏ كه به كمك آن «به ويژه طبقه كارگر را به ميدان مبارزه» جلب كرديم و «شعار نبرد عليه هرگونه استعمار ايران و تامين استقلال ملى‏‏، نبرد عليه فئوداليسم و انجام اصلاحات ارضى‏‏، نبرد عليه استبداد دربار پهلوى‏‏ و تامين آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك و به ويژه آزادى‏‏ براى‏‏ زحمتكشان … همه اين‏ها [شعارهاى‏‏] دموكراتيك بود، اما بورژوازى‏‏ ايران و حتى‏‏ بورژوازى‏‏ ملى‏‏ ايران از هيچ يك از آن‏ها به طور پيگير دفاع نمى‏‏كرد. … تامين استقلال را به معناى‏‏ همكارى‏‏ با آمريكا عليه انگليس و شوروى‏‏ تعبير مى‏‏كرد، آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك را فقط تا مرز آزادى‏‏ براى‏‏ روشنفكران بورژوا و اهل بازار به رسميت مى‏‏شناخت و از آزادى‏‏ زحمتكشان باك داشت.» (ص ٤٢)

جوانشير وظايف دموكراتيك حزب را از آغاز پايه‏گذارى‏‏ آن «جبهه گسترده‏اى‏‏ از مسائل اجتماعى‏‏ و سياسى‏‏» (ص ١٩) مى‏‏نامد كه در راس آن «آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك» (ص ٢٠) قرار داشت و مى‏‏نويسد: «حزب توده ايران از نخستين روز تاسيس، برنامه دموكراتيك خود را در رابطه با نبرد عليه دربار پهلوى‏‏ مطرح مى‏‏كرد، بدين معنا كه اجراى‏‏ هر سند از برنامه حزب، ضربتى‏‏ مى‏‏بود به دربار پهلوى‏‏.» (همانجا)

با اشاره به كوشش ارتجاع براى‏‏ سرهم‏بندى‏‏ كردن جريان‏هاى‏‏ به اصطلاح ماوراء “انقلابى‏‏” و نهاتياً ارتجاع ساخته عليه حزب توده ايران در سال‏هاى‏‏ دهه بيست، جوانشير بر «نگرانى‏‏ امپرياليسم و ارتجاع ايران از پيروزى‏‏ حزب توده ايران در پيوند زدن وظايف سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك» (ص ٢٣) انگشت مى‏‏گذارد و با اشاره به شرايط خاص در جريان جنگ دوم جهانى‏‏ و «درايتى‏‏ كه حزب توده ايران در انتخاب درست شعارها و مشى‏‏ انقلابى‏‏ از خود نشان داد، جنبش دموكراتيك با جنبش كارگرى‏‏ جوش خورد. شعارهاى‏‏ دموكراتيك خصلت قاطع ضدامپرياليستى‏‏ و ضدفئودالى‏‏ و حتى‏‏ ضدسرمايه‏دارى‏‏ گرفت و اين موجب نگرانى‏‏ محافل سرمايه‏دارى‏‏ بين‏المللى‏‏ شده.» (ص ٢٤)

جوانشير سپس چنين نتيجه‏گيرى‏‏ مى‏‏كند:

«شعارهاى‏‏ دموكراتيك ما در آن زمان آن قدر كارگرى‏‏ و آن قدر مردمى‏‏ بود كه توانست توده زحمت را در مجموع خود از زير نفوذ بورژوازى‏‏ بيرون آورد و در گرد حزب توده ايران عليه امپرياليسم متشكل كند.» (همانجا)

در شرايط كنونى‏‏ مبارزات مردم براى‏‏ دستيابى‏‏ به آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏ و همچنين براى‏‏ دستيابى‏‏ به اقتصادى‏‏ ملى‏‏ و دمكراتيك كه زمينه قانونى‏‏ آن در اصول دموكراتيك قانون اساسى‏‏ ايران تثبيت و تضمين شده است، آن شعارهاى‏‏ دموكراتيكى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهند كه قادر به تجهيز توده‏ها زحمتكش و ديگر قشرهاى‏‏ ملى‏‏ و آزاديخواه در روند مبارزات مردم مى‏‏باشند و مى‏‏توانند اين مبارزات را به پيش برده و دورنماى‏‏ رشد اجتماعى‏‏ را به سوى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ بگشايند. ازاين‏رو مى‏‏توان با جوانشير هم‏صدا درباره نكته پراهميت دوم در محتواى‏‏ “برنامه حداقل كارگرى‏‏” چنين گفت: «حركت جنبش ضدامپرياليستى‏‏ بيش از پيش خصلت ضدسرمايه‏دارى‏‏ دارد و به همين نسبت نيز شعارهاى‏‏ دموكراتيك نيز خصلت بورژوائى‏‏ خود را از دست داده و بار مردمى‏‏ و ضدسرمايه‏دارى‏‏ پيدا مى‏‏كنند … توده‏هاى‏‏ زحمتكش غيرپرولترى‏‏ هم روز به روز آشكارتر احساس مى‏‏كنند كه راه رشد سرمايه‏دارى‏‏ مسائل آن‏ها را حل نخواهد كرد و لذا توده مردم براى‏‏ رسيدن به خواست‏هاى‏‏ دموكراتيك خود خواه‏ نا خواه دنبال راه‏حل‏هايى‏‏ مى‏‏گردند، كه خارج از چارچوب سرمايه‏دارى‏‏ است.» (همانجا)

جوانشير در تائيد خصلت ملى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏ و دمكراتيك انقلاب بهمن و پيروزى‏‏ آن پس از چهل سال مبارزه حزب توده ايران، برجسته مى‏‏سازد كه شعارهاى‏‏ مبارزاتى‏‏ امروز، يعنى‏‏ مبارزه براى‏‏ دموكراسى‏‏ و اقتصاد ملى‏‏ و دمكراتيك، به عبارت ديگر «شعارهاى‏‏ اصلى‏‏ اين انقلاب در خطوط كلى‏‏، همان هاست كه حزب ما چهل سال پيش اعلام كرد» و برجسته مى‏‏سازد كه «جالب است كه بخش بزرگى‏‏ از نمايندگان بورژوازى‏‏ ملى‏‏ ايران [در شرايط كنونى‏‏ بورژوازى‏‏ حاكم در كليت آن] حتى‏‏ امروز … شعارهاى‏‏ دموكراتيك را پيگيرانه نمى‏‏پذيرند و با روش‏هاى‏‏ ليبرالى‏‏ [و اكنون نوليبرالى‏‏] در كار مثله كردن انقلاب تا حد خيانت به انقلاب و مردم و همدستى‏‏ با بدترين عمال امپرياليسم و ارتجاع پيش مى‏‏روند. به عبارت ديگر شعارهاى‏‏ دموكراتيك ما تا اين حد خلقى‏‏ و پرولترى‏‏ بوده است.» (ص ٤٣)

٢- تحكيم انديشه و عمل حزب از طريق پيوند وظايف سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك

مخالفت تلويحى‏‏ و همچنين علنى‏‏ و صريح با ضرورت مبارزه براى‏‏ برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ و حزب توده ايران در شرايط كنونى‏‏ از اشكال جديد بهره مى‏‏جويد. اشكالى‏‏ كه اما همان اهداف گذشته را دنبال مى‏‏كنند. سپردن سرنوشت وحدت حزب به دست «سير حوادث آينده» كه “راه توده” پيشنهاد مى‏‏كند، نمونه‏اى‏‏ براى‏‏ اين امر است. جوانشير بخش عمده‏اى‏‏ از مضمون كتاب خود را وقف توضيح اين شيوه‏ها كرده و نشان مى‏‏دهد كه به ويژه «مائوئيسم و در پيوند با آن “چپ‏نو”» در اين زمينه نقش بسيار منفى‏‏ داشته‏اند. مائوئيسم خواستار تشكيل حزب «در جريان انقلاب» است. اين خواست در عمل سپردن امر پراهميت وحدت نظرى‏‏ به «سير حوادث آينده» مى‏‏باشد. جوانشير مى‏‏نويسد: «اين نظريه را مائوئيسم از آنارشيسم عاريه گرفته است. آنارشيست‏ها در نبرد عليه ماركسيسم و در نبرد عليه حزب پرولترى‏‏، مدعى‏‏ بودند كه شركت در مبارزه سياسى‏‏ در شان انقلابيون نيست. تشكيل حزب در شان انقلابيون نيست. مرد انقلابى‏‏ به جاى‏‏ تمام اين كارها بايد انقلاب كند! … اما در واقع نظريه آنارشيستى‏‏ مخالفت با حزب پرولترى‏‏ و مبارزه حزبى‏‏ را در مغز جوانانى‏‏ كه اسير او شده‏اند، فرو مى‏‏كند.» (ص ١٦-١٥)

نبرد عليم ماركسيسم كه جوانشير در ارتباط با مائوئيسم و “چپ‏نو” به آن اشاره مى‏‏كند، در دوران كنونى‏‏ ازجمله چنان تظاهر مى‏‏كند كه استناد به نظريات بانيان سوسياليسم علمى‏‏ را به سخره مى‏‏گيرد و آن را شيوه «ملانقطى‏‏» و «مكتبى‏‏» مى‏‏نامد. بى‏‏علت نيست كه براى‏‏ “راه‏توده” بيان اين نظريات و يا مستند ساختن پيوند وظايف سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك به كمك انديشه ماركس، انگلس و لنين و … غيرعمده و «حلوا و حلوا» گفتن از كار درمى‏‏آيد و به جاى‏‏ آن پربينده و پرخواننده بودن تارنگاشت خالى‏‏ از اين محتوا، عمده مى‏‏شود.

جوانشير نبرد عليه ماركسيسم را با ارايه نظريات “اپريم” به نقد مى‏‏كشد كه همانند “راه‏توده” گفته است:

«مشتى‏‏ روشنفكر كه طوطى‏‏وار فورمول‏هايى‏‏ از ماركسيسم- لنينيسم را آموخته‏اند …» (ص ٣٥، به نقل از نظريات اپريم)

٣– وفادارى‏‏ به ماركسيسم- لنينيسم، خصلت حزب توده ايران

بدون وفادارى‏‏ به ماركسيسم- لنينيسم، خصلت يگانه و انقلابى‏‏ حزب توده ايران و جنبش تاريخى‏‏ برآمده از نبرد جنبش سوسيال دمكراتيك، حزب كمونيسم ايران و گروه ارانى‏‏ ازبين مى‏‏رود. جوانشير وفادارى‏‏ به ماركسيسم- لنينيسم را «دومين مشخصه حزب طراز نوين طبقه كارگر» (ص ٣٠) مى‏‏نامد و برجسته مى‏‏سازد كه «بدون تئورى‏‏ انقلابى‏‏، جنبش انقلابى‏‏ وجود ندارد» و با قاطعيت اعلام مى‏‏دارد كه« حزب طبقه كارگر تنها از طريق پيوند اين تئورى‏‏ انقلابى‏‏ با جنبش كارگرى‏‏ پديد مى‏‏آيد.» (همانجا)

مورد ترديد قراردادن ضرورت قرار داشتن مداوم و مستدل نظريات و عملكرد حزب توده ايران در ارتباط با تئورى‏‏ ماركسيستى‏‏ (“راه‏توده”) همانقدر موضعى‏‏ غيرتوده‏اى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد، كه پنهان شدن در پشت نقل قول‏ها و “سيتات”ها (“عدالت”) و به خدمت گرفتن غيرتاريخى‏‏ مضمون آن‏ها و يا كلى‏‏ گويى‏‏ بى‏‏محتوا و تكرارى‏‏ مواضع “حقوق‏بشرى‏‏”، موضعى‏‏ غيرتوده‏اى‏‏ هستند. چنين برخوردى‏‏ با «وفادارى‏‏ به تئورى‏‏ انقلابى‏‏» كه جوانشير برجسته مى‏‏سازد، سرسازگارى‏‏ ندارد.

«كاربرد ماركسيسم- لنينيسم براى‏‏ درك درست دوران تاريخى‏‏، مبارزات طبقاتى‏‏ و تحول اوضاع سياسى‏‏- اجتماعى‏‏ كشور و جهان و قرار دادن اين تحليل در پايه و اساس برنامه و مشى‏‏ حزب» آن شيوه‏اى‏‏ است كه جوانشير در كتاب خود برجسته مى‏‏سازد (ص ٣٠ به بعد). نمى‏‏توان مبارزه عليه «جنگ‏طلبى‏‏» را مداوم موضوع سرمقاله‏هاى‏‏ خود قرار داد، شيوه‏اى‏‏ كه “راه‏توده” هفته‏هاى‏‏ طولانى‏‏ به آن عمل مى‏‏كند، بدون آنكه ارتباط تئوريك آن را با انديشه ماركسيستى‏‏ مستدل سازد. نمى‏‏توان پايبندى‏‏ به «جبهه ضدامپرياليستى‏‏» را آنطور كه ا. آذرنگ در تارنگاشت “عدالت” مطرح مى‏‏سازد، بهانه براى‏‏ دفاع بى‏‏قيد و شرط از «دولت نهم» قرار داد، بدون آنكه برپايه برنامه حزب توده ايران، نادرستى‏‏ مواضع ضددمكراتيك دولت و نقض قوانين و اصول مصّرح قانون اساسى‏‏ را توسط آن نشان داد و يا با برجسته ساختن يك سويه شيوه‏هاى‏‏ استبدادى‏‏ و غيرقانونى‏‏ اعمال شده توسط «رژيم ولايت فقيه»، به دامن سياست سوسيال دمكراسى‏‏ راست پناه برد، بدون آنكه موضع انقلابى‏‏ برنامه حزب را توضيح داد و يا آنكه «مبارزه انقلابى‏‏ حزب» و «كاربرد ماركسيسم- لنينيسم» را تنها براى‏‏ درك توضيح “حقوق‏بشر” محدود ساخت.

ازاين‏رو سپردن وظيفه مبارزه با تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ به آينده نامعلوم، و يا صدور اسنادى‏‏ كه راهگشا نيستند، نمى‏‏تواند موضعى‏‏ توده‏اى‏‏ باشد. نمى‏‏توان با سكوت درباره ضرورت اين مبارزه، عملاً به شيوه‏اى‏‏ ادامه داد كه تنها در خدمت منافع ارتجاع داخلى‏‏ و جهانى‏‏ است. براين‏پايه است كه “توده‏اى‏‏ها” خود را موظف مى‏‏داند بار ديگر از همه گردان‏هاى‏‏ توده‏اى‏‏ و به ويژه از رفقاى‏‏ مسئول حزبى‏‏ بخواهد، مواضع روشن، صريح و مستدل خود را در اين زمينه بيان دارند و به بحث بگذارند.

دراين بين متن سند «درباره وحدت و دشوارى‏‏هاى‏‏ فعاليت و مبارزه حزب توده ايران پس از يورش رژيم ولايت فقيه، مصوب پلنوم (وسيع) كميته مركزى‏‏» حزب توده ايران (آذرماه ١٣٨٧) انتشار يافته است. ضعف سند تنها ناشى‏‏ از طرح بسيارى‏‏ نكات ناروشن و بحث برانگيز در آن نيست و به اين نكات محدود نمى‏‏شود. نكاتى‏‏ كه بايد به طور جداگانه مورد بررسى‏‏ قرار گيرند.

ضعف عمده سند در ارتباط با مسئله برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ به‏ويژه در فقدان پيشنهادى‏‏ عملى‏‏ به منظور برطرف ساختن تشتت عينى‏‏ حاكم بر جنبش توده‏اى‏‏ مى‏‏باشد. براى‏‏ سند انگار اصلاً چنين واقعيتى‏‏ وجود ندارد. چشم بستن بر روى‏‏ واقعيت، به معناى‏‏ نفى‏‏ آن نيست. متاسفانه در سند حتى‏‏ ابراز تاسف درباره جدا شدن «شمارى‏‏ از اعضا و هواداران حزب»، به ابراز تاسف زبانى‏‏ محدود مى‏‏شود. حتى‏‏ در مورد جلب اين رفقا نيز سند حاوى‏‏ پيشنهادى‏‏ نمى‏‏باشد. ازجمله براى‏‏ مثال پيشنهادى‏‏ نمى‏‏شود كه چگونه بايد براى‏‏ ايجاد كردن شرايط ضرورى‏‏ به منظور «تحليل شرايط» با هدف «به صفوف حزب پيوستن» اين رفقا، وارد عمل شد؟ براى‏‏ جدا شدن «تاسف‏بار» اين رفقا، سند علتى‏‏ ذكر نمى‏‏كند. اما مى‏‏تواند اين جدايى‏‏ را ناشى‏‏ از وجود اختلاف نظر و دليل بر وجود تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ ارزيابى‏‏ نمود.

در ارزيابى‏‏ نكات فوق در سند، به طور جداگانه صحبت خواهد شد، اما در همين جا بايد پرسيد، كه چنين شيوه برخورد سهل‏انگارانه با امر مهم جلب نيروهاى‏‏ از دست داده را چگونه مى‏‏توان با اهداف و برنامه حزب توده ايران توجيه كرد؟

پيگيرى‏‏ “توده‏اى‏‏ها” براى‏‏ برطرق ساختن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ بايد تا پايان راه طى‏‏ شود. درصورت لزوم بايد انگيزه‏هاى‏‏ مانع به راه افتادن بحثى‏‏ صميمانه و علمى‏‏ دراين‏باره مطرح گردند. زيرا در غيراين صورت، “توده‏اى‏‏ها” خود به جريانى‏‏ تبديل مى‏‏شود در كنار جريان‏هاى‏‏ ديگر. چنين هدف و برنامه‏اى‏‏، در تضاد است با وظيفه تاريخى‏‏ مطرح شده درباره ضرورت ايجاد يك صدايى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏. تشتت نظرى‏‏ حاكم بر جنبش توده‏اى‏‏، كه مى‏‏تواند به سرمايه‏گذارى‏‏ موفق ارتجاع داخلى‏‏ و جهانى‏‏ براى‏‏ سود مادام‏العمر تبديل شود، تنها داراى‏‏ يك راه حل توده‏اى‏‏ است. و آن، ايجاد وحدت نظرى‏‏ در آن است. وحدت نظرى‏‏ كه تنها مى‏‏تواند و بايد برپايه نظريات بيان شده در كتاب “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” قرار داشته باشد و از طريق پيوند وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ حزب عملى‏‏ گردد كه بدون وفادارى‏‏ به تئورى‏‏ انقلابى‏‏ ماركسيسم- لنينيستى‏‏ ممكن نخواهد بود.

به علت شيوه‏هاى‏‏ بر شمرده شده غيرتوده‏اى‏‏ فوق توسط گروه‏هاى‏‏ شناخته شده‏اى‏‏ كه به نام جنبش توده‏اى‏‏ سخن مى‏‏گويند، اين جنبش اكنون قادر نيست نقش فعال و تعيين كننده خود را در مبارزات دموكراتيك مردم ميهن ما اعمال كند. ادعاهاى‏‏ متقابل و متضاد در سند «درباره وحدت و دشوارى‏‏هاى‏‏ فعايت و مبارزه حزب توده ايران پس از يورش رژيم ولايت فقيه، مصوب پلنوم (وسيع) كميته مركزى‏‏» حزب توده ايران (آذرماه ١٣٨٧) خوش خيالى‏‏ فاجعه برانگيز و خود بزرگ‏بينى‏‏ غيرانتقادى‏‏ است. بايد با كمال تاسف اذعان داشت كه محافل دست راست و اپوزيسيون سلطنت طلب هستند، كه به كمك تبليغاتى‏‏ و مالى‏‏ امپرياليسم توانسته‏اند پرچم دفاع از آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك و “حقوق بشر” را با اين هدف به دوش كشند، كه با دستيابى‏‏ به اهداف ضدانقلابى‏‏ خود، آن را دفن كرده و سركوب آزادى‏‏هاى‏‏ قانونى‏‏ را به وظيفه اصلى‏‏ و اولى‏‏ خود تبديل سازند.




ديالكتيك نفى‏ يا نفى‏ ديالكتيك؟ (بخش اول)
مكتب فرانكفورت در پرتوى‏ ماركسيسم

مقاله شماره ٣٣/١٣٨٧

پيش‏گفتار

دهه ٦٠ و ٧٠ قرن بيستم، در اروپا و به‏ِويژه در فرانسه و آلمان سال‏هاى‏ اوج جنبش دانشجويى‏- روشنفكرى‏ بود، كه خود را مستقل از نبرد طبقاتى‏ در جامعه، آرى‏ مافوق آن مى‏پنداشت و براى‏ خود به‏مثابه “نخبـگان” و “فرهيختـگان” جامعه، نقش نيروى‏ محركه و موتور براى‏ تغييرات اجتماعى‏ قائل بود. “چپ نو” نامى‏ بود كه اين جنبش بر خود نهاده بود و “تئورى‏ انتقادى‏” را پرچم انديشه خود اعلام كرده بود. دو عنصر “ديالكتيك نفى‏” و پوزيتويسم پنهان مضمون فلسفى‏ و تئوريك “تئورى‏ انتقادى‏” را تشكيل مى‏دهند. در آن، “ديالكتيك نفى‏” پوششى‏ است براى‏ سنتز بين فلسفه زندگى‏ و پوزيتويسم. نتيجه الزامى‏ ديالكتيك نفى‏، “تئولوژى‏ نفى‏” است كه در آن “مطلقيت”، عنصر اساسى‏ اتوپياى‏ فلسفى‏- آنتروپولوژيكى‏ مى‏باشد.

اين جنبش خرده‏بورژوايى‏ كه از سال‏هاى‏ ٢٠-٣٠ همين قرن در كنار و تحت تاثير جنبش كارگرى‏ انقلابى‏ بوجود آمد، با نفى‏ ساختار طبقاتى‏ جامعه، عملاً نبرد طبقاتى‏ در جامعه را نفى‏ كرد و با مواضع پوزيتويستى‏ خود به مدافع و توجيه‏گر نظام سرمايه‏دارى‏ تبديل شد.

نمايندگان و انديشمندان عمده اين نظريات، كه به “مكتب فرانكفورت” معروف شده‏است، ازجمله عبارتند از: هوركهيمر Horkheimer، آدورنو Adorno، ماركوزه Markuse، هابرماس Habermas و ديگران. فردريش نيچه و اشتينر و … پدران روحانى‏ مكتب فرانكفورت را تشكيل مى‏دهند. اگرچه نظريات اين انديشمندان در ارتباط قرار دارند با جنبش دانشجويى‏ دهه ٦٠ و ٧٠ در اروپا و‌ آمريكا، درجمع طيفى‏ را تشكيل مى‏دهند، گاه با مواضع به‏ظاهر متضاد.

بخشى‏ از جنبش دانشجويى‏ ايران خارج از كشور در سال‏هاى‏ ذكر شده در چهارچوب “كنفدراسيون” نيز تحت تاثير “چپ نو” قرار داشت. برخى‏ از نمايندگان آن بعد از پيروزى‏ انقلاب بهمن ٥٧ به ناقلين اين نظريات به ايران تبديل شدند. اگر توضيح درباره نظريات مكتب فرانكفورت و ناتوانى‏ آن براى‏ پاسخ به مسائل تئوريك و سياسى‏- اجتماعى‏  در شرايط كنونى‏ مبارزات در ايران از ضرورت برخوردار شده است، ازاين‏روست، كه در سال‏هاى‏ اخير و نزد برخى‏ از هواداران “اصلاحات” در ايران اين نظريات كم و بيش پوشيده، ولى‏ بطور نسبتاً وسيعى‏ رايج شده است. ترجمه مقالات متعددى‏ از هوركهيمر، آدورنو و ديگران، ازجمله پدر روحانى‏ آن‏ها، فردريش نيچه، در اين سال‏ها در مطبوعات متمايل به اصلاحات به چاپ رسيد. در خارج از كشور نيز چنين مقالات و نظرياتى‏، مثلا در نشريه “كار”، منتشر شد.

بدون ترديد بحران تئوريك گريبانگير “چپ” در دوران كنونى‏ داراى‏ علل مختلف است. فروپاشى‏ كشورهاى‏ سوسياليستى‏ سابق در اروپا و علل اين فاجعه نقش عمده‏اى‏ در اين زمينه ايفا مى‏كند. عللى‏ كه اشتباهات فلسفى‏، تئوريك، سياسى‏، اجتماعى‏- پسيكولوژيك و به ويژه اقتصادى‏ … را در جريان ساختمان سوسياليسم در اين كشورها در برمى‏گيرد. ساختمان سوسياليسم چپ‏روانه، امرى‏ دستورى‏ پنداشته شد و در موارد بيشمارى‏ درك از ديالكتيك ماترياليستى‏ به سطح درك مكانيكى‏ از ديالكتيك تنزل داده شد. *

غلبه نيروهاى‏ راست در سال‏هاى‏ پس از پيروزى‏ انقلاب بهمن در ايران نيز زمينه توسعه انواع تئورى‏هاى‏ بورژوايى‏ را بين روشنفكران ايرانى‏ ايجاد كرد. اين امر به‏ويژه در اثر فقدان تاثير تعيين كننده نظرى‏ حزب توده ايران، با سركوب و قتل نظريه‏پردازان توده‏اى‏ در سال‏هاى‏ ٦٠ و به‏ويژه قتل‏عام دانشمندان توده‏اى‏ در جريان فاجعه ملى‏ سال ١٣٦٧، تشديد شد.

تبليغ وسيع نظريات سوسيال دمكراتيك راست و نظريه‏پردازان مكتب فرانكفورت و ادامه دهندگان انديشه‏هاى‏ نيچه و ديگران در سال‏هاى‏ اخير و به‏ويژه در دوران “اصلاحات” در مطبوعات مجاز در ايران چشمگير است.

ترجمه و اقتباس رساله آندرآس گـدو Andras Gedö، ماركسيست مجارى‏، در توضيح مواضع مكتب فرانكفورت، كه او در سال ١٩٧١ به‏مناسبت صدمين سالگرد تولد لنين در فرانكفورت در آلمان ارائه داشت و اخيراً در مجموعه‏اى‏ تحت عنوان “فلسفه و سياست” Philosophie und Politik به‏مناسبت ٨٠مين سالگرد تولد ماركسيست معاصر آلمانى‏ روبرت اشتيگروالد Robert Steigerwald تجديد چاپ شده است (بنگاه نشريات “نوى‏ امپولز” Neue Impuls در آلمان ٢٠٠٥)، مى‏ تواند كمكى‏ باشد براى‏ خواننده ايرانى‏، ضمن آشنايى‏ با اين نظريات، جاى‏ آن‏ها را در انديشه فلسفى‏ و سياسى‏ نظام سرمايه‏دارى‏ امپرياليستى‏ دوران افول با روشنى‏ بيش‏ترى‏ درك كند.

برخورد انتقادى‏ به نظرياتى‏ كه در ميان نظريه‏پردازان چپ مذهبى‏ در ايران نفوذ يافته است و تاثير آن بر انديشه “چپ” ايرانى‏ در مجموع و متاسفانه نزد گردان‏ها و عناصرى‏ از چپ انقلابى‏ و توده‏اى‏ هم به چشم مى‏خورد، نيز مى‏تواند از ارزيابى‏ انتقادى‏ مكتب فرانكفورت بهره‏گيرد. پيگيرى‏ انقلابى‏ در حفظ و پايدارى‏ بر مواضع طبقاتى‏ در مبارزات اجتماعى‏ نزد چپ انقلابى‏، لزوماً بايد بتواند با مرزى‏ روشن و صريح نسبت به نظريات “چپ” غيرانقلابى‏، تجديدنظرطلب و رفرميستى‏ نزد جريان‏هاى‏ سوسيال دمكراتيك راست و جريان‏هاى‏ مشابه آن، به بيان نظر تئوريك و سياسى‏ مستقل خود بپردازد. نبايد زير فشار تبليغات ضدكمونيستى‏ كه نظريات ماركس، انگلس، لنين و ديگر انديشمندان ماركسيست‏ را تحت لواى‏ “نظريات كهنه شده”، “افسانه بزرگ”، “مواضع ملانقطى‏” و… تكفير مى‏كند، از كوشش براى‏ شناخت نبرد طبقاتى‏ و درك ماترياليست تاريخى‏ جوامع خسته شد و بازايستاد. پايبندى‏ به اسلوب شناخت ديالكتيكى‏ پديده‏ها و جامعه، تنها امكان شناخت روند جارى‏ زندگى‏ است. ازاين‏رو شناخت مواضع مكتب فرانكفورت مى‏تواند كمك باشد در تشخيص اصلى‏ترين تضاد اجتماعى‏ ناشى‏ از نبرد طبقاتى‏ در جامعه ازيك طرف و مسائل سياسى‏ و تضادهاى‏ روزمره در جنبش اجتماعى‏ از طرف ديگر.

يكى‏ ديگر از نظريات پوزيتويستى‏، اما از موضع اثبات‏گرايانه كه مى‏خواهد جايگزينى‏ براى‏ انديشه انقلابى‏ باشد، نظريه “مهندسى‏ اجتماعى‏” توسط كارل پوپر است. پوپر جامعه سرمايه‏دارى‏ را جامعه خردگرايى‏ مى‏داند كه وعده آن را كتاب‏هاى‏ آسمانى‏ هم داده‏اند. به نظر او مى‏توان با اقدامات اصلاحى‏ به برطرف ساختن نابسامانى‏ها در جامعه سرمايه‏دارى‏ غلبه نمود. او انقلاب را اقدامى‏ زايد اعلام مى‏دارد و آن را رد مى‏كند، زيرا گويا شرايط پيشين، خود را بعد از انقلاب بازسازى‏ مى‏كنند. پوپر از بيم آرمان‏هاى‏ سوسياليستى‏، و در مقام ناصح سرمايه‏دارى‏، مى‏نويسد: «اگر قرار است از سقوط جهان به ورطه بدبختى‏ جلوگيرى‏ شود، نبايد دستخوش روياى‏ جهان خوشبخت شد. بايد به اصلاحات پرداخت و به انقلاب مجال نداد! براى‏ رسيدن به اين هدف، بايد خطاهاى‏ خود را بشناسيم و تصحيح كنيم.» (كارل پوپر، “فقر تاريخگرى‏”، ترجمه احمد آرام به فارسى‏). اين نظريات پوزيتيويستى‏ صريح و در ظاهر در تضاد با “ديالكتيك نفى‏”  نيز به طور وسيعى‏ در ايران مطرح هستند و متاسفانه در برداشت‏هاى‏ نيروهاى‏ “چپ”، ازجمله آنانى‏ كه خود را پايبند به نظريات ماركسيستى‏ نيز مى‏دانند، نفوذ كرده‏اند.

ديالكتيك نفى‏ يا نفى‏ ديالكتيك؟

مكتب فرانكفورت در پرتوى‏ ماركسيسم

يك- در وضع و تاثيرات مكتب فرانكفورت امروزه تناقضات بسيارى‏ وجود دارد. ازيك‏سو نمايندگان آن با تكيه به برداشت‏ها و نظريات بيان شده در  “تئورى‏ انتقادى‏” kritische Theorie از يك شورش و طغيان مطلق عليه وضع موجود دفاع مى‏كنند، كه گويا قرينه‏ غربى‏ براى‏ “انقلاب بزرگ فرهنگى‏” [در چين] را تشكيل مى‏دهد و ازسوى‏ ديگر اصلاح‏طلبانى‏، كه در صدد نو كردن البسه فكرى‏ و نظرى‏ خود هستند، خود را هوادار اين مكتب مى‏دانند.

از “ديالكتيك نفى‏” [آدورنو مخالفت نيچه را عليه هرنوع نظمى‏ با لفظ “ديالكتيك نفى‏” ترجمه و بيان كرد. او اين مفهوم را در برابر مفهوم ديالكتيك قرار مى‏دهد، كه به نظر او بيان كننده نظم است] آنانى‏ هم دفاع مى‏كنند، كه مايلند ماركسيسم را از بنيان “متحول” سازند و در آن انقلابى‏ بوجود آورند، و همچنين آنانى‏ كه مايلند بند به دست وپاى‏ ماركسيسم زده، آن را رام و با انحطاط انديشه بورژوايى‏ دمساز سازند.

و اين خود تناقض عجيبى‏ است، كه قله تاثير “تئورى‏ انتقادى‏” همزمان است با عميق‏ترين نقطه سقوط انديشه اين مكتب. شكوفائى‏ محبوبيت و وجهه و تاثيرات “دستكارى‏” شده اين مكتب همزمان شده است با ازهم‏پاشى‏ سياسى‏ و فلسفى‏ آن، با شكست آن. بزرگترين انعكاس “ديالكتيك نفى‏” زمانى‏ در انديشه و مطبوعات بورژوايى‏ بوقوع مى‏پيوند، زمانى‏كه صراحتاً و بى‏پرده به “تئولوژى‏ نفى‏” [در تئولوژى‏ نفى‏، به‏منظور ارائه  تعريفى‏ از خداوند، صفاتى‏ از پروردگار ذكر مى‏شود، كه فاقد آن است. مثلا از جنس ماده نيست وغيره] تبديل مى‏شود؛ “تئورى‏ انتقادى‏” درست آن زمانى‏ به طور وسيع به‏رسميت شناخته مى‏شود، زمانى‏ كه به مدافع تزلزل‏ناپذير يك اتوپيا و وهم تبديل مى‏شود.

كشش نظريات هوركهيمر، آدورنو، ماركوزه، هابرماس زمانى‏ بوجود آمد، زمانى‏كه مكتب فرانكفورت با بخشى‏ از جنبش دانشجويى‏ سال‏هاى‏ ٦٠ و ٧٠ در ارتباط قرار گرفت. مواضع رهبران “تئورى‏ انتقادى‏” با اين جنبش همسان نبود و طيف آن از موضع مخالفت تا موضع آموزگارگونهِ به انتظار پايان كار نشستن، تشكيل مى‏گردد.

شادى‏ و هيجان اين بخش از جنبش دانشجويى‏، كه مى‏پنداشت گويا با “ديالكتيك نفى‏” به ايدئولوژى‏ براى‏ جنبش اعتراضى‏ خود دست يافته است، زير فشار واقعيت نبرد به زودى‏ به سردى‏ گرويد و جاى‏ برداشت و جاى‏ هيجان اوليه را سرخوردگى‏ فراگرفت، زمانى‏ كه اين بخش از جنبش دانشجويى‏ درك كرد، كه تئورى‏ نفى‏ مطلق [همه روابط اجتماعى‏] در جنبش اعتراضى‏ آن، برپايه يك اتوپيا قرار دارد كه با توجيه تائيدآميز شرايط حاكم ختم مى‏شود و نبرد را منحرف مى‏سازد.

باوجود مواضع سياسى‏ متفاوت بين هوركهيمر (با موضعى‏ محافظه‏كارانه- ارتجاعى‏) و ماركوزه (كه نقش پيغمبر انقلاب را ايفا مى‏كرد)، رابطه معنوى‏اى‏ كه نظريات آن‏ها را بهم پيوند مى‏داد، نفى‏ نمى‏شود(٣).

“ديالكتيك نفى‏” را نمى‏توان تنها و يا بطور كلى‏ در ارتباط با جنبش دانشجويى‏ در آلمان غربى‏، آمريكا و يا فرانسه درك كرد. به‏نظر مى‏ رسد كه تاثير نظريات مكتب فرانكفورت بر روى‏ برخى‏ از اقشار روشنفكران بورژوازى‏ و خرده بورژوازى‏ ديرپاتر است از ارتباط آنان با جنبش دانشجويى‏. محتواى‏ فلسفى‏ و چگونگى‏ رشد مفهوم “تئورى‏ انتقادى‏” در نبرد تئوريك طبقاتى‏ دوران كنونى‏ يك گرايش عمومى‏ جهانى‏ را تشكيل مى‏دهد.

خرده‏بورژوازى‏ تضاد ناشى‏ از نابسامانى‏هاى‏ اجتماعى‏ موجود بين موازين دمكراسى‏ و واقعيت متاثر از عملكرد امپرياليسم را در ذهن خود آنچنان انعكاس مى‏بخشد، كه به يك انتقاد عرفانى‏ تبديل مى‏شود و شرايط حاكم را دست نخورده باقى‏ مى‏گذارد و در نتيجه اعتراض خرده‏بورژوازانه، در درون انحطاط انديشه بورژوازى‏ بزرگ دفن مى‏شود.

“تئورى‏ انتقادى‏” در دوران آغاز خود يك پديده نمونه‏وار براى‏ معنويت آلمانى‏ بود، كه نه تنها در جهت تداوم نظريات اشتينر Stiner، نيچه Nitsche و ديلتهى‏ Dilthey قرار داشت، بلكه همچنين در ارتباط قرار گرفت با نظريات هوسرل Husserl و هيدگر Heidegger و با ملغمه‏اى‏ از همه اين نظريات پايه‏ريزى‏ شد، بلكه در جريان نبردهاى‏ طبقاتى‏ سال‏هاى‏ ٢٠ و ٣٠ [قرن بيستم]، نسبت به ماركسيسم نيز متمايل شد و كوشيد ماركسيسم را به “تئورى‏ انتقادى‏” تبديل سازد.

زمينه انديشه و مدل به‏منظور تعبير ماركسيسم نظرياتى‏ بودند، كه در اين دوران در اطراف و در درون جنبش كارگرى‏ آلمان وجود داشت: يعنى‏ تعبير و تفسير ايده‏آليستى‏ ماركسيسم.

چنين تعبيرى‏ اكنون ٤٠ سال است كه در مكتب فرانكفورت و در سنتز با برداشت و تجربه سرمايه‏دارى‏ آمريكايى‏ در جريان است (٤).

لوسين گولدمان Lucien Goldmann  مكتب فرانكفورت را «ماركسيسم غربى‏» مى‏نامد، … “تئورى‏ انتقادى‏” در مرز انديشه ماركسيستى‏ و ماركس‏ولوژى‏ قرار دارد، «كه بر حسب شرايط، يك‏بار تفسير و معناى‏ ويژه خود را از ماركسيسم ارائه مى‏دهد و بار ديگر به انتقاد از آن مى‏پردازد. مى‏تواند همزمان به نظريات ضدماركسيست‏هاى‏ بى‏چون وچرا و يا ماركسيست‏هاى‏ رفرميست و ماركسيست‏هاى‏ ماوراى‏ انقلابى‏ استناد كند. مكتب فرانكفورت بر مبناى‏ ناهمگرايى‏ Divergenz شخصيت‏ها و خصلت‏هاى‏ نظريه‏پردازان خود يك موضع مشترك ايجاد مى‏كند، كه همانا “ديالكتيك نفى‏” است. …

انديشمندان مكتب فرانكفورت اين را امرى‏ غيرممكن اعلام داشتند، كه بتوان در جامعه صنعتى‏ و سرمايه‏دارى‏ سازمان‏داده شده، ارزش‏ها را حفظ كرد و نجات داد. آن‏ها انطباق نظريات خود را با نظريات هريك از نيروهاى‏ موجود و يا ايجاد شونده در اين جامعه نفى‏ مى‏كنند، آن‏ها موضع انتقادى‏ بشدت ريشه‏اى‏ اتخاذ مى‏كنند» (٦).

روند تاريخچه انديشمندان معتقد به “ديالكتيك نفى‏” متفاوت است. ماركوزه در ابتداء تحت تاثير هوركهيمر و ديرتر با شدت بيش‏ترى‏ تحت تاثير نظريات فرويد Freud قرار داشت. آدورنو در بند رموزات فلسفه نيچه گرفتار ماند.

اما در تاريخ فلسفه، جريان اين اختلافات امرى‏ ثانوى‏ است. اين نكته در نظريات اين مكتب خود را به آسانى‏ مى‏نماياند، كه بهم‏پيوستگى‏ ضرورى‏ نكات مشترك در برداشت اجتماعى‏ مكتب فرانكفورت وجود دارد. نكات مشتركى‏، كه نظم درونى‏ يك تئورى‏ عامداً ضد هر نظمى‏ را تشكيل مى‏دهند و بيان مى‏كنند.

آدورنو مخالفت نيچه را عليه هرنوع نظمى‏ با لفظ “ديالكتيك نفى‏” ترجمه و بيان كرد. او اين ترجمه را به‏مثابه مخالفت با انديشه نظم يافته بكار گرفت و آن را با ديالكتيك يكى‏ اعلام داشت (٧).   اما تاريخ نظريات خود او هم نشان داد، كه چنين برداشت و اعلام نظرى‏ بى‏پايه واساس بوده و غيرقابل حفظ است (٨).

نظريات انديشمندان معتقد به “تئورى‏ انتقادى‏”، به مثابه يك جريان فكرى‏، سيستمى‏ نامنظم را تشكيل مى‏دهد كه فاقد يكپارچگى‏ است.

“تئورى‏ انتقادى‏”  به يك جهت‏گيرى‏، به يك برداشت فلسفى‏- اجتماعى‏ تبديل شد.

“ديالكتيك روشنگرى‏” Dialektik der Aufklärung (٩) به‏مثابه ايدئولوژى‏ انتقادى‏ دوران كنونى‏، به جانشينى‏ براى‏ همه فلسفه‏ها تبديل و به‏مثابه موضعى‏ عليه همه آن‏ها اعلام شد. اين ايدئولوژى‏، همه فلسفه‏ها را نفى‏ مى‏كند و حقايق همه آن‏ها را در خود تجميع شده، مى‏پندارد.  “ديالكتيك نفى‏” مى‏خواهد يك تئورى‏ عام شناخت باشد.

“تئورى‏ انتقادى‏” در ابتداء به‏مثابه تعبيرى‏ از ماركسيسم ظهور كرد، اما همزمان و در طول زمان بيش‏تر و بيش‏تر به‏مثابه منتقد ماركسيسم عمل نمود. “ديالكتيك نفى‏” مدعى‏ است، كه پرنسيبي آموزشى‏ براى‏ هر نوع شناخت اجتماعى‏ است. “ديالكتيك نفى‏” شكل ويژه “تئورى‏ درباره شناخت جامعه صنعتى‏” است، كه برنامه ويژه‏اى‏ را براى‏ مشاهده و ارزيابى‏ واقعيت و براى‏ عملكرد انسان داراست. بينش و عمل “ديالكتيك نفى‏” براى‏ تاريخ سيماى‏ ماسك‏گونه من‏درآوردى‏ Grimasse خود را مى‏سازد و بر صورت آن قرار مى‏دهد.

“ديالكتيك نفى‏”، كه خود را قاضى‏ درباره ارزيابى‏ هر وضع عينى‏ مى‏داند، خود به بازيچه و مفعول Objekt نيروها و ضرورت‏هايى‏ تبديل مى‏شود، كه براى‏ آن غيرعقلايى‏ هستند.

دو- مدعى‏ هستند، كه “ديالكتيك نفى‏” در خارج و در مافوق انديشه بورژوازى‏ امروزى‏ جاى‏ دارد؛ و گويا انتقادات هوشمندانه هوركهيمر، آدورنو، ماركوزه و هابرماس، كه عليه پوزيتويسم و عليه فنومنولوژى‏ [پديده‏شناسى‏ جنينى‏] هوسرل و عليه هستى‏ شناسى‏ بنيادگراى‏ اگزيستانسياليستى‏ موضع مى‏گيرند، در تائيد برداشت “ديالكتيك نفى‏” در مافوق انديشه بورژوايى‏ مى‏باشد.

مكتب فرانكفورت نه تنها ذهنگرايى‏ فلسفه وجودى‏  Existentialismus (**) هيدگر، «تاتولوژى‏ (همانگويى‏) (***) بى‏محتواى‏» نظريات او، يعنى‏ «بالاترين اصل مقدس آن را (١٠) و غيرعقلانيت فنومنولوژى‏  هوسرل و يا نازا بودن انديشه پوزيتويسم را به زير انتقاد خورد كننده مى‏گيرد، بلكه همچنين محتواى‏ اجتماعى‏ توخالى‏ و توجيه كننده و زبانى‏- گفتمانى‏ آن را نيز مورد انتقاد قرار مى‏دهد.

در انديشه بورژوايى‏ بسيارى‏ مفهوم “تئورى‏ انتقادى‏” را بكار مى‏برند، ولى‏ كمتر كسى‏ آن مفهومى‏ را درك مى‏كند، كه اين تئورى‏ بيان مى‏كند: پوزيتويسم و فلسفه وجودى‏ اگزيستانسياليستى‏  «درعين‏حال كه ناهمگرايند divergiren، همزمان يكديگر را تكميل مى‏كنند» (١١).

ازآنجا‏ كه قدرت عرفان را نمى‏توان از طريق پوزيتويسم برانداخت، «جهانى‏ كه با موضع پوزيتويستى‏ از عرفان تخليه شده است، جهانى‏ است انباشته با ديو و ديوگرايى‏» (١٢).

كشش و گرفتارى‏ “ديالكتيك نفى‏” از اين شناخت و محتواى‏ عرفانى‏ آن ناشى‏ مى‏شود.

در “تئورى‏ انتقادى‏” شناخت و نقش تكميل كننده پوزيتويسم براى‏ فلسفه زندگى‏، خود را بروز و نشان مى‏دهد و همزمان در لباس شبه‏ديالكتيك Psudodialektik به انتقاد تحريف‏آميز از دوران “روشنگرى‏” مى‏پردازد. در اين به‏اصطلاح انتقاد، روشنگرى‏ و عرفان نه تنها خصلت تاريخى‏ مشخص خود را از دست مى‏دهند، بلكه پوزيتيوسم به‏مثابه روشنگرى‏ مورد تمجيد قرار مى‏گيرد و فلسفه زندگى‏ به‏مثابه يك افسانه Mythos ابدى‏ مطرح مى‏شود. نزد هوركهيمر و ادورنو، اوديسه Odysseus و كانت، زاده Sade و نيچه به مثابه نمايندگان «روشنگرى‏» (١٣) اعلام و عنوان مى‏شوند.

بدين‏ترتيب تضاد تاريخى‏ بين روشنگرى‏ و عرفان تعديل و نسبى‏ relativ اعلام مى‏شود (١٤). «عرفان هم، روشنگرى‏ است و روشنگرى‏ به عرفان مى‏انجامد» (١٣). ارتباط و تداوم و بهم تبديل شدن روشنگرى‏ بورژوازيى‏ و فلسفه دوران افول سرمايه‏دارى‏، مطلق‏گرايانه مطرح مى‏شود، تفاوت كيفى‏ و برش بين اين‏دو ازبين برده مى‏شود. «روشنگرى‏»  – و «ديالكتيك» آن-، زمينه اجتماعى‏ تغييرات عينى‏ [به سود چه كسى‏] را در روند تاريخى‏ از دست مى‏دهد: و تنها عينيت تغيير باقى‏ مى‏ماند. «روشنگرى‏»، آنطور كه آن را ماكس وبر Max Weber به‏عنوان «عقلانيت هدفمند» Zweckrationalität درك مى‏كند، در اين برداشت به‏مثابه خالق جهان Demirug سرمايه‏دارى‏ ظهور مى‏كند. هوكهيمر و آدورنو درباره روشنگرى‏ و عرفان معتقد هستند، «كه هر دو را بايد نه تنها به‏مثابه تاريخ انديشه، بلكه به‏مثابه واقعيت نيز درك كرد [و در نتيجه همطراز دانست]» (١٣). مفهوم روشنگرى‏ در اين برداشت مفاهيم ايدئولوژى‏، تكنيك، اقتصاد و حاكميت را در بر مى‏گيرد. «ديالكتيك روشنگرى‏» سيماى‏ اصلى‏ “ديالكتيك نفى‏” را بخود مى‏گيرد. انتقاد شرايط اجتماعى‏ نهايتاً به انتقاد بزرگ Metakritik تئورى‏ شناخت تبديل مى‏شود، كه اصول‏گرايى‏ آن بيش‏تر به «تخريب» Destruktion همه‏گير شبيه است تا به روشنگرى‏ مبارزه‏جويانه بورژوازى‏.

سرمايه‏دارى‏ و سوسياليسم به‏مثابه انواعى‏ از «عقلانيت تكنيكى‏» درك مى‏شوند و «عقلانيت تكنيكى‏ امروزه همان عقلانيت حاكم است» (١٧). به‏عبارت ديگر روندهاى‏ واقعاً موجود در هستى‏ [طبقاتى‏] اجتماعى‏ به صحنه نبرد عقلانيت و غيرعقلانيت منتقل مى‏شود. آن‏هم با اين برداشت، كه غيرعقلانيت سرنوشت نهايى‏ عقلانيت است.

مگاانتقاد به تئورى‏ شناخت  – باوجود خصلت ضد پوزيتويستى‏ خود -،  انديشه اصلى‏ پوزيتويسم را مى‏پذيرد: يعنى‏ يكى‏بودن و وحدت علم و پوزيتويسم را مى‏پذيرد. “ديالكتيك نفى‏” علم را مورد انتقاد قرار مى‏دهد، علمى‏، كه آن را پيش‏تر برپايه اصول پوزيتويسم قرار داده است. آنجا كه ماركوزه علم جديد را به‏مثابه علمى‏ كه مى‏توان آن را برپايه رياضيات تعريف كرد و قرار داد، اعلام مى‏دارد و محدود مى‏كند – علم جديدى‏ كه تنها در مدل‏هاى‏ رياضى‏ خلاصه مى‏شود (١٨) -، زمانى‏ كه او عليه علم يك پرخاشگرى‏ نئورومانتيك را مطرح مى‏سازد، آنوقت اصول علمى‏، كه او مطابق با برداشت نئوپوزيتويستى‏ عنوان مى‏سازد (١٩)، تنها از طريق علائم نفى‏ شده، تعريف و مشخص شده است.

زمانى‏ كه نزد آدورنو انديشه فلسفى‏ عبارت است از انديشه‏اى‏ كه در مدل‏ها جريان دارد، آنوقت “ديالكتيك نفى‏” به انسامبل-گروهى‏ از تحليل‏ها مدل‏گونه تبديل مى‏شود (٢٠). بدين‏ترتيب او انديشه مدل‏گونه را به‏مثابه انديشه مطلق فلسفى‏ اعلام مى‏كند و آن را برپايه پوزيتويسم قرار مى‏دهد. انديشه مدل‏گونه‏ كه در مخالفت با تئورى‏ انعكاس قرار دارد [تئورى‏ انعكاس ظاهر منعكس شده در ذهن را كليت حقيقت نمى‏داند]، به تائيد و به توجيه تصور و ايده‏اى‏ مى‏پردازد، كه از ظاهر غيرهمه‏جانبه واقعيت عينى‏ در ذهن منعكس شده است. انعكاسى‏ كه او آن را كل حقيقت مى‏پندارد و مى‏پذيرد.

بدين‏ترتيب “ديالكتيك نفى‏”، در كنار پوزيتويسم، به نبردى‏ مشترك عليه فلسفه به‏مثابه علم و عليه امكان شناخت عقلايى‏ كليت دست مى‏زند. چنين پوزيتويسم پنهان، اسلوب “تئورى‏ انتقادى‏” را  – در عمل و نه در مواضع اعلام شده –  فراگرفته و مالامال ساخته است.

اگرهم هوركهيمر، آدورنو، ماركوزه و هابرماس با ماهيت افسانه پوزيتويستى‏ «آنچه موجود است» مخالفت مى‏كنند، باوجود اين موضع اجتماعى‏ آن‏ها برپايه استقلال «واقعيت موجود» قرار دارد. جنبه‏هايى‏ از كليت واقعيت تاريخى‏ و اجتماعى‏ را مجزا ساخته و ثبت و برجسته مى‏سازند. به‏ويژه جنبه‏هايى‏ كه با آگاهى‏ اجتماعى‏ و نارسائى‏هاى‏ آن در ارتباط قرار دارند. آنوقت براى‏ ظاهر امر اين جنبه‏هاى‏ درك نشده، وظيفه تائيد ساختارهاى‏ مطرح شده فلسفى‏ را تعيين مى‏كنند. مردود اعلام ساختن «آناليز علمى‏»، “ديالكتيك نفى‏” را از هرنوع وظيفه درباره تحليل تئوريك واقعيت اجتماعى‏ و تاريخى‏، كه كليت بهم‏پيوسته واقعيت‏امر‏ها را تشكيل مى‏دهد، مبرا مى‏سازد.

“تئورى‏ انتقادى‏” در محتواى‏ ضدپوزيتويستى‏ خود نيز با دو زبان- گفتمان سخن مى‏گويد. ماركوزه از آغاز فعاليت فلسفى‏ خود تحت تاثير نظريات ديلتهى‏، هوسرل و هيدگر قرار دارد. هوركهيمر نظرياتش را برپايه نظريات شوپنهاور Schopenhauer تنظيم كرده است (٢١).  و باوجود آنكه ماركوزه در دوران نازيسم رابطه خود را با هيدگر قطع كرد (٢٢)، اما رابطه خود را با انديشه اصلى‏ هيدگر قطع ننمود (٢٣).

اگرچه ماركوزه ذهنگرايى‏ فنومنولوژى‏ (٢٤) و بى‏توجهى‏ به پراتيك (٢٥)  را نزد هوسرل مورد انتقاد قرار مى‏دهد، انديشه كامل او نه تنها انگيزه و جان‏مايه فنومنولوژى‏ اولين نظريات او را حفظ مى‏كند، بلكه انديشه‏هاى‏ اصلى‏ هوسرل را هم در اثر بعدتر (پايانى‏) او تحت عنوان “بحران علوم اروپائى‏ و فنومنولوژى‏ ترانسندال” به‏مثابه نظريات مهم و تعيين كننده مى‏پذيرد (٢٦).

باوجود پرخاشگرى‏ آدورنو در آثارش عليه هوسرل و هيدگر، در نكات اساسى‏، نظريه “ديالكتيك نفى‏” آدورنو اشتراك بسيارى‏ با انديشه “فلسفه زندگى‏” Lebensphilosophie هيدگر دارا مى‏باشد. تز هيدگر درباره «بى‏وطنى‏، تاريخ جهان است» (٢٧) و توضيح او درباره اين بى‏وطنى‏ و افسانه اگزيستنسياليستي تكنيك و “ديالكتيك نفى‏” داراى‏ اشتراك مضمون هستند. «قدرتى‏ كه در تكنيك جديد نهفته است، رابطه انسان را با آنچه وجود دارد، تعيين مى‏كند… در كليه بخش‏هاى‏ هستى‏، انسان بطور روزافزون توسط نيروهاى‏ دستگاه‏ها و اتومات‏هاى‏ تكنيكى‏ محدود مى‏شود» (٢٨).

همين اتفاق نظر در نظريات هوركهيمر و آدورنو وجود دارد؛ اين امر منتفى‏ نيست، كه انديشه اصلى‏ “انسان يك بعدى‏” از “ديالكتيك روشنگرى‏” اقتباس شده است. اين مهم نيست، كه آيا هوركهيمر و آدورنو مفهوم تكنيك خود را از هيدگر گرفته‏اند و يا از فلسفه بورژوازى‏ دوران افول. به ويژه از نيچه و ديگران. پراهميت انطباق Koinzidenz انديشه اصلى‏ آن‏ها است.

هيدگر و برداشت اصلى‏ او در انطباق است با محتواى‏ “ديالكتيك نفى‏” آدورنو. بى‏تفاوت از آنكه آدورنو درباره مفهوم «هيچ» هيدگر به مزاح مى‏پردازد؛ باوجود اين، برداشت «هيچ» نزد هيدگر، مفهومى‏ بسيار دور از مفهوم “نفى‏” نزد آدورنو نيست. نزد اين دو همچنين نزديكى‏ برداشت مشترك آن‏ها با ارزيابى‏ از علوم چشمگير است. «علم مى‏خواهد بدون هر پيش دانشى‏ باشد» (هيدگر) (٢٩). همچنين جنبه “نفى‏” در “تئورى‏ انتقادى‏”، براى‏ خود مقامى‏ والاتر از علوم قائل است. اما علم كه “مثبت” است، به اين “نفى‏” بى‏توجه باقى‏ مى‏ماند. آدورنو بكلى‏ حق دارد، كه فلسفه هيدگر را عرفان (افسانه) و ايده‏آليسم او، ارزيابى‏ و مى‏نامد (٣٠). اما مگر ايده‏آليسم ازبين مى‏رود، زمانى‏ كه افسانه «شخص ديگرى‏» جايگزين «افسانه او» بشود؟ در نحو بيان Jargon “ديالكتيك نفى‏”، اصطلاح اصلاً Eigentlichkeit به معناى‏ يك مخالفت اساسى‏ نيست، بلكه يك رقابت را مى‏رساند. هر دو بر روى‏ زمينه مشتركى‏ حركت مى‏كنند. كلمات متفاوتند، اما سحر و رمز كلام در هر دو مشترك است.

نزديكى‏ و كشش فلسفى‏ هستى‏شناسى‏ بنيادگرا Fundamentalontologie و “ديالكتيك نفى‏” بيش‏تر است از دشمنى‏ نمايندگان آن با هم.

ارتباط واقعى‏ “ديالكتيك نفى‏” با پوزيتويسم و فلسفه زندگى‏ موجب مى‏شود، كه اين اسلوب انتقادى‏ نقش مكمل يكديگر بودن پوزيتويسم و فلسفى‏ زندگى‏ را مى‏پوشاند. انتقادى‏ كه از ظاهر ديالكتيكى‏ برخوردار است.

“تئورى‏ انتقادى‏”، پوزيتويسم را از موضع فلسفه زندگى‏ مورد انتقاد قرار مى‏دهد  – كه جنبه مسلط را در پوزيتويسم تشكيل مى‏دهد –  و فلسفه زندگى‏ را با برخى‏ از استدلالات پوزيتويسم مورد پرسش قرار مى‏دهد. «وظيفه چنين انتقادى‏ روشن ساختن ارتباط دو جنبه تعيين كننده‏اى‏ است كه در طول تاريخ اجباراً از يكديگر جدا شده‏اند، ولى‏ لحظات حقيقت واحدى‏ را تشكيل مى‏دهند. هر اندازه هم كه آن‏ها به معناى‏ سنتزى‏ واحد، بهم چسبانده شوند، باز بايد هر كدام از آن‏ها را راساً مورد بررسى‏ قرار داد … ديالكتيك [نفى‏] يك موضع سوم را تشكيل نمى‏دهد، بلكه كوششى‏ است، كه از طريق انتقاد درون- بودى‏ immanent مواضع فلسفى‏ پوزيتويسم و فلسفه زندگى‏، بر مرز خود ساخته آن‏ها غلبه كرده و از انديشه محدود به موضع خود بودن را در آن‏ها پشت سر بگذارد» [و آن دو را تعميم داده و با هم به آشتى‏ برساند] (٣١).

“ديالكتيك نفى‏” جايگزينى‏ در برابر فلسفه مدرن بورژوايى‏ تشكيل نمى‏دهد. بلكه خود نقش جانشين اين فلسفه را ايفا مى‏كند و اين فلسفه را در پرتوى‏ نور ديالكتيك خود محو مى‏سازد. مضمون “ديالكتيك نفى‏” از نقش جانشين براى‏ فلسفه بورژوازى‏ براى‏ خود قائل شدن و خود را در پرتوى‏ نور ديالكتيك قرار دادن، تشكيل مى‏شود. «فلسفه اجازه مى‏دهد، كه چيزى‏ از آن طريق تعريف شود، كه گفته شود كه درباره آن تعريفى‏ نمى‏توان ارايه داد» (٣٢).

“ديالكتيك نفى‏” درباره محتوا و مضمون خود مدعى‏ است، كه چيزى‏ كه پوزيتويسم و فلسفه زندگى‏ مشتركن دارا هستند، و آنچه كه ويتگن‏اشتين Wittgenstein را با هيدگر، كارتاپ را با مرلو- پونتى‏ Merleau-Ponty بهم مربوط مى‏سازد، مضمون آن را تشكيل مى‏دهد. و در اين تعريف از مضمون “ديالكتيك نفى‏”، جنبه ناخواسته و واقعا منفى‏ اين ديالكتيك [بيان مضمون از طريق برشمردن ويژگى‏ مضامين ديگر] در “تئورى‏ انتقادى‏” خود را مى‏نماياند. امرى‏ كه بخودى‏ خود جدايى‏ناپذير بودن پوزيتويسم و فلسفه زندگى‏ را به اثبات مى‏رساند. انتقادى‏ كه قرار است عليه پوزيتويسم و فلسفه زندگى‏ باشد، عليه خودش بلند مى‏شود.

“ديالكتيك نفى‏”، كه پوششى‏ براى‏ سنتز بين فلسفه زندگى‏ و پوزيتويسم است، كه در آن اولى‏ نقش تعيين كننده دارد، در ارتباط است با نظريات نيچه و كيركگارد Kirkekaard ، ولى‏ با نظريات هگل و ماركس سنخيتى‏ ندارد. اگر ايده ديالكتيك مشخص (اشياء) را تحت عنوان شئى‏ شدن، رد كنيم؛ اگر برداشت واقع‏بينانه ديالكتيك را به عنوان عين‏گرايى‏ (ابيژكتيويسم) يك سويه‏نگر مردود بدانيم؛ آنوقت مضمون ديالكتيك [مورد نظر هگل] به‏مثابه اسلوب شناختى‏ درك مى‏شود،‌ كه اولاً، ثانياً نمى‏شناسد و چنين به نتيجه‏گيرى‏ نمى‏پردازد (٣٣).  آنوقت يك اصل بديهى‏ Axiom پذيرفته مى‏شود: كه عبارتست از آنكه «كليت، حقيقت نيست!» (٣٤). بدين وسيله فلسفه هگل به معناى‏ نئوهگليانيسم اگزيستنسياليستى‏ درك مى‏شود و محتواى‏ ديالكتيكى‏ آن نفى‏ و بدور انداخته مى‏شود.

“ديالكتيك نفى‏”، كه به كليت و عقلانيت، به علوم و تكنيك جواب نفى‏ مى‏دهد، با انديشهِ اكتسابى‏ منطقى‏  – «عقلانيت حاكم»  –   به مبارزه برمى‏خيزد (٣٥)، و برداشت از ترقى‏ را ازبين مى‏برد (٣٦)، به معناى‏ واقعى‏ كلمه منفى‏ است. چنين انديشه‏اى‏ لزوماً بر غيرممكن بودن تئورى‏ ديالكتيكى‏ و موضع فلسفى‏ ديالكتيك پاى‏ مى‏فشرد.

صحنه عمل آن «نفى‏، نادرست اعلام كردن و همزمان اما لزوماً پذيرش است؛ در موضعى‏ كه بايد آن را به كمك بيان و گفتمان توضيح داد و تعريف كرد Definition، “مفهوم همزمان” بـار منفى‏ دارد؛ تقليد خود است، تقليد آن چيزى‏ كه وجود دارد، اما نمى‏تواند او باشد»، است (٣٧).

نكته مثبت در “ديالكتيك نفى‏”، آن چيز «ديگر» است. آنچه كه غيرقابل درك است، يعنى‏ انتزاع عام سحرآميز از خاص و انعكاس غيرقابل درك آن؛ “ديالكتيك نفى‏” به اتوپيا و تخيل و تئولوژى‏ نفى‏ مى‏انجامد (٣٨)، «اما نه به اين معنا كه خدا وجود ندارد، بلكه به اين معنا كه او را نمى‏توان نشان داد»(٣٩).

مضمون تئولوژيك برخورد آئين گونه به موضع نفى‏- سلبى‏ در “تئورى‏ انتقادى‏”، در ساختار اصلى‏ خود، انعكاس موضع پوزيتويستى‏ و فلسفه زندگى‏ را توامان داراست.

در «فنومنولوژى‏ روح ***‌* ، هگل استخوانبدى‏ “ديالكتيك نفى‏” را نشان داد و بطور انتقادى‏ افشا نمود. نفى‏ ناب نزد هگل، اولاً به‏مثابه «انعكاس به‏درون “من” است [كه اما انعكاسى‏ بى‏محتوا و توخالى‏ و درك نشده است]، انعكاسى‏ كه تنها در تكبر دانستنى‏هاى‏ او تظاهر مى‏كند … اين همان جنبه نفى‏ است، كه به آنچه كه مثبت است، يعنى‏ درك شده است، بى‏توجه باقى‏ مى‏ماند» (٤٠). و ثانياً موضعى‏ اعتقادى‏ است. در آن «انديشه ناب به‏مثابه مفهوم مطلق، با قدرت نفى‏كننده خود، آن چه وجود دارد و همه چيز واقعى‏ موجود را كه در برابر آگاهى‏ قرار مى‏گيرند [و در ذهن انعكاس مى‏يابند] ازبين مى‏برد و آن‏ها را به ساختارهاى‏ ذهنى‏ تبديل مى‏سازد»(٤١).

“تئورى‏ انتقادى‏” در سطح رشد يافته و بغرنج شده آن، اين دو جنبه نفى‏ را رشد داده و سنتز آن‏ها را ارايه مى‏دهد. به‏عبارت ديگر، درباره خصلت ضدديالكتيكى‏ مضمون آن‏ها [انعكاس درك نشده و برداشت مطلق‏گرايانه در ديالكتيك نفى‏] صحبت مى‏كند، اما به اين موضع غيرعقلايى‏ پايبند مى‏ماند. “ديالكتيك نفى‏”، نفى‏ ديالكتيك است.