لوبي يسم يا نبرد طبقاتي، محك كدامست؟
اصل مهم قبول ناهمگوني و احترام به نظرات

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٣١ (٨ تير)

واژه راهنما: سياسي. تئوريك

”چپ“ لوبي يسم را رد مي كند. ريشه «ناهمگوني نظرات»؟ محك شناخت سرشت نظرات- منافع. تاريخ، تاريخ نبرد طبقاتي است. ”فرديت“ در ايدئولوژي ”پسامدرن“. ديالكتيك ”فرد و جمع“. تئوري بازتاب (انعكاس).

 

آيا «ناهمگوني نظرات» كه شكل تظاهر منافع متفاوت ميان انسان ها در جامعه سرمايه داري است، پديده لوبي يسم را در اين نظام توجيه مي كند و يا حتي ضرورت آن را مستدل مي سازد؟ (١)

 

لوبي يسم، كوشش به منظور به ثمر رساندن منافع گروه و لايه يي در جامعه بورژوازي است كه منافع خود را به مثابه منافع و نياز كل جامعه قلمداد مي كند. در هفته هاي اخير در اتحاديه اروپايي نبرد بر سر ممنوعيت ماده ي سمي ضد آفت محصولات كشاورزي در جريان است. شركت شيميايي آمريكايي توليد كننده و شركت باير آلمان كه مي خواهد اين شركت آمريكايي را ببلعد، همه امكان هاي مالي، تبليغاتي و ارتباطي خود را با محافل حاكميت در همه كشورهاي اتحاديه فعال كرده است تا ادامه استفاده از اين ماده شيميايي را ممكن سازد، در حالي كه استفاده از آن احتمالا با خطر ايجاد بيماري سرطان نزد انسان همراه است. مردم كشورهاي اروپايي عليه كوشش لوبي يست ها مبارزه مي كنند. نتيجه تصميم ”كميسيون اروپايي“ هنوز روشن نيست!

موضع ”چپ“ در باره لوبي يسم و كوشش ترفندآميز آن روشن است و نياز به توضيح اضافي نيست. در اين صحنه، «محكِ» تصميم گيري ”چپ“ شفاف و صريح است!

 

اما وضع ميان گردان هاي ”چپ“ آن هنگام ناروشن مي شود كه مي خواهند شيوه برخورد خود را با «ناهمگوني نظرات (منافع)» ميان خود تعيين كرده و از اين طريق اختلاف نظرها را تقليل داده و بر سر ”اتحاد“هاي اجتماعي به توافق برسند و يا حتي ”وحدت“ نظري و سازماني ميان خود را برقرار سازند.

«ناهمگوني نظرات (منافع)» مانند شمشير داموكلس بالاي سر آن ها آويزان است و نيرو و توان آن ها را براي مبارزه تحليل داده و حتي خنثي مي سازد! علت اين امر را بايد بدل نمودن «ناهمگوني» به اصلي گويا تغييرناپذير و مقدس گونه ارزيابي كرد كه گويا تنها مي تواند از طريق مطلق كردن ضرورت «احترام» به بودگي آن، مهار شود!

 

به نظر مي رسد بحث براي يافتن راه حل اين ”پديده ي به ظاهر بغرنج“ ضروري است! اين طور نيست؟!

اين ضرورت از اين رو وجود دارد، زيرا پديده ماترياليستي وجود «ناهمگوني» به طور متافيزيكي، به عبارت ديگر به طور ذهن گرا به «اصلي» بدل مي شود كه گويا به طور عرفاني و سحرآميز بر روابط انسان ها حاكم است و به قول ماركس، يك «كاتگوري» خاص روابط ميان آن ها را تشكيل مي دهد كه پايبندي به آن تنها از طريق سخن ”رمز“ «احترام» حفظ مي گردد!

 

محك براي درك پديده ي «ناهمگوني نظرات (منافع)»

آن انديشه كه اين ناهمگوني نظرات را يك پديده گويا ”طبيعي“ و ”مشيت الهي“ و غيرقابل درك مي پندارد و لذا پاسخ انسان دوستانه به ناهمگوني را جز از طريق «محترم شناختن ناهمگوني» نمي داند، از اين موضع حركت مي كند كه ”هر كس از جايگاه خود به جهان مي نگرد و ديدگاه خود را دارد. امري كه عين دموكراسي است“. ”هر انسان، شخصيتي يكتا است و داراي حق بشري براي داشتن نظر خود و بيان و ابراز آزاد آن دارد. انسان، از اين رو خواستار محترم شمرده شدن نظر خود توسط ديگر انسان ها است“، زيرا «ما [من ها] در جهان بيني مان و در كل نسبت به پديده هاي هستي و از آن جمله تاريخي، سياسي و اجتماعي و غيره، گاه همسان و گاه نزديكيم و گاهي بسيار دور …» (همانجا).

 

همان طور كه مي توان اميدوار بود كه قابل شناخت است، ”من“ و ”نظر من“، ”ديدگاه من“ و غيره وغيره، به بياني ديگر، موضع انديويدوآليستي، به پديده اي بدل شده است كه گويا هيچ ارتباطي با منافع گونه بشري ندارد!؟ ”من“، شخصيت يكتايي است كه گويا در خلاء آويزان است! همان داستان معروف ”روبيسون كروزه در جزيره ي دورافتاده“!

به سخن ديگر در انديشه ي كه ناهمگوني نظرات را مطلق مي سازد، رابطه ديالكتيكي ميان نظرات ناهمگون ”من“ها را مورد توجه قرار نمي دهد و به طريق اولي به آن اصلاً نمي انديشد. انگار لوبي يسم جزم گرايي بر انديشه حاكم است و تنها به منافع خود مي انديشد؟! اين طور نيست؟

 

ديالكتيك ”فرد و جمع“

رابطه ديالكتيكي ميان ”من“ و ”ما“، ميان ”فرد“ و جمع“، ميان انديويدوم و گونه انساني چيست؟

چگونه مي توان آن را درك كرد؟ چرا بايد شناخت اين رابطه و درك همه سويه آن را ضروري ارزيابي نمود، و در عين حال، براي حفظ حق آزاد بيان و عقيده ي فرد كه بايد بدون حتي احساس خطر امكان طرح آن را داشته باشد، رزميد؟

توضيح دقيق تئوري ماركسيستي- توده ايِ ”بازتاب“ در اين سطور براي مستدل ساختن علت «ناهمگونيِ» برداشت و نظر كه در ارتباط است با جايگاه تاريخي (نه تنها مكانيكي) ”من“ يا فرد سوبيكت، يا انسان تاريخي مشخص، سخن را به درازا مي كشاند (٢). تنها اشاره به اين نكته مفيد است كه جايگاه يكتاي ”من“ كه امتيازي قانونمند و غيرقابل انكار براي فرد (انديويدوم) را تشكيل مي دهد، همزمان به معناي محدوديت و تنگ شدن «ديد» فرد نيز است.

فرد قادر نيست كليت واقعيت را بدون ايجاد رابطه با «ديد» ”من“هاي ديگر ببيند و آن را درك كند. ”حقيقت، كليت است“ (هگل) اصل پذيرفته شده اي است! آن جا كه ”واقعيت“ به «ديدگاه» فرد و «ديد» فرد، يعني به ”حقيقت“ي كه فرد آن را ”مي بيند“ محدود مي شود، يا دقيق تر  مطلق مي شود، ”حقيقت“ مثله مي گردد، نارسا مي شود. اين نارسايي پيامد قطع رابطه آن با «ديد» ”جمع“، با «ديد»  گونه انساني است!

خود را روبينسون كروزه در تنهايي پنداشتن، محدود ساختن خود به تمام معني كلمه است، محدوديتي كشنده!

 

رابطه به هم تنيده ي فرد انسان و گونه انسان، ديد فردي و ديدگاه جمعي كه منافع گونه انساني را بازتاب مي دهد، جدايي ناپذير است. تنها با درك ديالكتيك رابطه فرد و جمع مي توان به پرسش در باره ”زندگي چيست؟“ ”هدف زندگي چيست“ پاسخ داد كه زنده يا احسان طبري آن را در نوشته هاي بسياري در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ و ”در باره انسان و جامعه انساني“ و… توضيح مي دهد.

 

محك شناخت سرشت نظرات- منافع

آيا چپ كه به ضرورتِ انديشيدن بر روي مساله «نظرات ناهمگون» معتقد است، محكي براي دسته بندي كردن ميان آن ها، به سخني ديگر يافتن راه عملي شناخت و درك رابطه ديالكتيكي ميان آن ها دارد؟ محك كدام محك است؟ چگونه مي توان به آن دست يافت؟

بحث پراهميت و در عين حال در ظاهر بغرنجي كه بانو افشارنيا با ابرازنظر خود «تكانه» انديشيدن در باره آن و يافتن پاسخ براي آن در اين سطور را ارايه داد، بازمي گردد به شناخت و محك براي تصميم گيري براي همه گردان هاي و ”چپ“ و تك تك افرادي كه خود را پايبند به آن مي داند (٣). چپي كه صميمانه خواستار ترقي اجتماعي جامعه، به سخني ديگر جانبدار روند تاريخي رشد و فرازمندي اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي جامعه بشري و براي ما ايرانيان ساكن سرزمين تاريخي خود با همه خلق هاي آن است.

 

تاريخ، تاريخ نبرد طبقاتي است!

چگونه مي توان به اين محك دست يافت و چرا بايد به آن به طور پيگير پايبند ماند، موضوع بررسي سطور زير است.

نظرِ انديشه ماركسيستي- توده اي، نظرِ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در اين زمينه مشخص و شفاف و پايدار است. توضيح جوانبي از آن در اين سطور مفيد است.

در مقاله گذشته ”نفي مبارزه ي طبقاتي به سود كيست …“ (٤) با طرح نظرات بانيان سوسياليسم علمي كوشش به عمل آمد نشان داده شود كه محور اصلي روند رشد تاريخي جامعه ي بشري كه ماركس، انگلس، لنين و ديگران آن را ”ماترياليسم تاريخي“ مي نامند، شناخت ”اقتصاد سياسي“ در هر مرحله از رشد اقتصادي- اجتماعي در طول تاريخ است كه به كمك آن، سيماي نبرد طبقاتي در آن دوران شفاف و قابل شناخت مي گردد و جمله معروف در مانيفست حزب كمونيست همه جانبه درك مي شود: تاريخ، تاريخ نبرد طبقاتي است!

بدين ترتيب، چپ از اهرم علمي براي شناختن محور اصلي مبارزه برخوردار است و محكي كه به كمك آن مي توان شناخت كيفيت و سرشت هر «نظر» را در «ناهمگوني» آن ها ممكن سازد به دست مي آورد. محكي كه شناخت رابطه ديالكتيكي ميان نظر فرد و جمع را ممكن مي سازد.

اين محك، همان طور كه اشاره شد، «منافع طبقاتي» آن طبقه ي اجتماعي است كه نوك نيزه ترقي خواهي ي اجتماعي- تمدني را در دوران مشخص تاريخي تشكيل مي دهد. ارتباط ميان زيربنا و روبناي اجتماعي كه در سطح رشد تمدن مرحله مورد بررسي تظاهر مي كند (تمدن اسلامي- ايراني، چيني، اروپايي و…) نوك نيزه جانبداري تاريخي راتوسط انسان ترقي خواه مي نماياند! هدف استرتراتژيك را به مثابه ستاره ي راهنما در مبارزه تاكتيكي و روزمره براي همه گردان هاي چپ قابل شناخت مي سازد و …

تفاوت ميان لوبي يسم در جامعه سرمايه داري و دفاع از منافع انقلابي ترين طبقه در  جامعه ي امروزي، يعني طبقه كارگر در همه لايه بندي امروزي فروشندگان نيروي كار بدني و فكري، زن و مرد، پير و جوان، در شهر و روستا و… در دوران كنوني، «محك علمي» را براي چپ و مبارزه ي همه گردان هاي آن براي دسته بندي نظرات خود و محدود ساختن «ناهمگوني» به بحث مشخص در باره تاكتيك روز ايجاد مي كند، به وجود مي آورد.

با چنين شناخت از نبرد طبقاتي در جامعه كه گردان هاي چپ آگاه ستون فقرات آن را تشكيل مي دهد، «اختلاف نظرات عميق و حجيم» كه به درستي نگراني آور است، نه تنها شفاف و قابل شناخت مي گردد، بلكه همچنين يافتن راه حل به سود ترقي خواهي اجتماعي و دموكراسي و عدالت اجتماعي گشوده مي گردد.

 

١- «اصل مهم، قبول ناهمگوني و احترام به نظرات ديگران» است در مقاله اسب ترويا اخبارروز بخش ديدگاه ٢٦ خرداد، ١٥ ژوئن ٢٠١٦، www.ahkbar-rooz.com، بانو معصومه افشارنيا، ٣٠ خرداد. و يا در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2785

٢-  نگاه شود ازجمله به مقاله گفتگو میان توده ای ها (نویدنو٧)، حقیقت قابل شناخت است!، نظریه ”بازتاب“ و رابطه آن با ”فردیت“! كه بخش زير از آن نقل شده است http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2357

”فرديت“ در ايدئولوژي ”پسامدرن“

١- در آغاز بايد برجسته ساخت كه نظر غيرقابل شناخت بودن واقعيت عيني، هسته مركزي انديشه و فلسفه پسامدرن امپرياليستي را تشكيل مي دهد كه مي كوشد در آن مفهوم و تعريف ”انسان تاريخي“، يا ”سوبيكت تاريخي“ را كه عنصر تغيير دهنده جهان است، با تعريف و مفهوم مورد نظر خود جايگزين سازد. هارتموند كرواس  در رساله ”انسان تاريخيِ شك برانگيز پسامدرن“ (به نقل از ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرنيستي“، توماس مچر، برگردان فرهاد بامداد، انتشارات پيلا، تهران ١٣٨٤)، نظر پسامدرن را چنين توصيف مي كند: «پسامدرن به جاي انسان تاريخي، به وجود آمدن نوع جديدي از انسان را مطرح مي كند و آن را ”نمونه اي از تنوع“ (انسان تاريخي، به مثابه تنوع) مي داند.» (ص ٣٥)

نظريه پرداز ديگر آلماني، اشتيلر، كوشش انديشه پسامدرن را براي «نفي فلسفي هويت و نقش تاريخيِ انسان» از اين طريق دنبال مي كند «كه با ارزيابي افزاروار از ”انسان“، از او، براي ساختارهاي جامعه دوران افول سرمايه داري، نمونه آرماني ارائه دهد؛ انساني كه نمي تواند نقشي در تغيير ساختارها داشته باشد، بلكه ناگزير است خود را با آن ها انطباق دهد.» (همانجا ص ٣٣).

در ادامه سخن خود، اشتيلر اين كوشش ايدئولوژي پسامدرن را چنين تدقيق مي كند: «گويا هويت و شخصيت انسان را تنوع آن تعيين مي كند، چنان كه مثلاً خطوط سياه ويژه هر گورخر، هويت آن را تعيين مي كند و يگانگي آن را به اثبات مي رساند. انسانِ انگشت نگاري شده، و داغ شماره بر پيكر! انسان مورد نظر پسامدرن، فاقد هر نوع هويت است، ”تنوع“ [كمّي] در اين رده، هويت [كيفي] اعضاي خانواده را تعيين مي كند.

 

در مورد اين موضع جبرگرايانه و عميقاً نيهليستي پسامدرنيسم كه انسان را فاقد امكان شناخت واقعيت، «پديده هاي تاريخي»، و ناتوان در تغيير آن مي نمايد، زنده ياد احسان طبري، عضو وقت هيئت سياسي و دبير كميته مركزي حزب توده ايران، در ”جهان بيني ها و …“ (جلد اول، ص ١٩٠ به بعد) با زير عنوان ”شناخت تاريخي و ماهيت آن“، موضع «ندانم گرائي» و «لاادريت را در شناخت تاريخي» تشريح مي كند و مي نويسد، «برخي از تاريخ شناسان معاصر بورژوازي … چون منكر وجود قوانين عام تكامل تاريخي و نسج در خورد شناخت رخ داده هاي تاريخي [مانند انقلاب بهمن و علل شكست آن] هستند، و علم تاريخ را به واقعه نگاري [از «جايگاه» يكتاي فرد] و تجربه گرائي محض [بدون ارتباط و توجه به «برايند» (احسان طبري) ميان تجربه هاي متفاوت از «جايگاه» هاي متفاوت] بدل مي كنند، سرانجام به اين نتيجه مي رسند كه تاريخ و به ويژه تاريخ ايام دور دست، شناختني نيست.» طبري از قول تاريخ شناس معاصر آمريكايي نقل مي كند «كه صريحاً مي نويسد كه رويدادهاي گذشته ”به مثابه پنجره ايست كه به سوي شب مي گشائيم: چراغ هائي ديده مي شود. بانگ هائي شنيده مي شود و نه بيش!“»

سپس آموزگار چند نسل از توده اي ها مي نويسد: «ما اين لاادريت تاريخي را نه فقط در مورد حوادث نزديك [انقلاب بهمن و علل شكست آن]، امري كه مسلم است، به كلي منكريم، بلكه حتي در مورد حوادث دور و بسيار دور نيز خطا مي دانيم و بر آنيم كه سرشت رخ داده هاي تاريخي (نه جزئيات جامعي از همه حوادث، همه نكات زندگي انسان كه ضرورت خاصي ندارد) هم به ياري شناخت قوانين تكامل تاريخ و انتزاع علمي و هم به ياري تجربه تاريخي و ياري گرفتن از دانش ها … شدني است.»

 

وحدت ”فرد و جمع“، ”ذهن و عين“

پس از طرح نظر ايدئولوژي نظام سرمايه داري دوران افول با عنوان ”ايدئولوژي پسامدرن“، كه به منظور جلوگيري از طول سخن به طور بسيار محدودي عملي شد (نگاه شود به ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“ كه به صورت پ دِ اف در توده اي ها انتشار يافته)، به بررسي نظر طرح شده در ”نامه دوم“ پيش گفته بازگرديم:

هسته درست در نظر احمد سپيداري، اين نكته است كه برداشت فردي و شخصي از واقعيت پيرامون، جزئي را تشكيل مي دهد كه ناشي از انعكاس واقعيت از ”زاويه“ و به قول سپيداري «جايگاه» فرد در ذهن يكتاي اوست.

همان طور كه قابل شناخت است، ما با مساله درك ”نظريه بازتاب (انعكاس)“ روبرو هستيم.

نظريه بازتاب (انعكاس)، برداشت مدل گونه ي ديالكتيكي- ماترياليستي از جهان پيرامون است كه هم زمان پاسخ به پرسش نخست فلسفه ماترياليستي در باره تقدّم ماده مي دهد. در اين نظريه اين پرسش مطرح است كه آيا براي انسان ”واقعيت در كليت آن قابل شناخت“ است؟ و يا بايد انسان به شناخت از واقعيت تنها از «جايگاه» خود قناعت و بسنده كند؟ آن طور كه براي نمونه «در باره ماهيت انقلاب بهمن و علت هاي شكست آن» ادعا مي شود و از اين رو شناخت از آن، «درست مثل ساير پديده هاي تاريخي مشابه …»، ناممكن عنوان مي شود، زيرا «تفاوت نظرها… بسته به اينكه ما صحنه انقلاب را از چشم چه كساني و در چه موقعيت هايي ببينيم، چشم انداز متفاوت خواهد بود.»

(ناگفته نماند كه سپيداري ناخواسته دچار اين تنگناي نظري كه با آن موافق نيست، شده است. او مي كوشد برخي ”حكم“هاي نهايي داده شده را [كه مي توان آن را ”حكم حكومتي“ نيز ارزيابي نمود] در باره ارزيابي از ”مسئوليت برخي از رهبران در شكست انقلاب و سركوب حزب“ تعديل بخشد!)

 

پيش از آنكه نظريه بازتاب (انعكاس) به نقل از اثر هانس هينس هولس، فيلسوف آلماني ارايه شود، سه نكته را در ايدئولوژي پسامدن كه به آن اشاره رفت، طرح و از نظر فلسفي و تئوري شناخت كالبدشكافي كنيم:

اول- در ارزيابي پسامدرن، «جايگاه» فرد، به سخني ديگر ”ذهنِ“ فرد و ”ذهنيت“ فردي به عنصر ”مطلق“ در شناخت از ”واقعيت“ [انقلاب بهمن و علل شكست آن] بدل مي شود. اين برداشتِ ”انديودوآليستي“ و فردگرايانه از شناخت واقعيت است كه به سطح برداشتي ”مطلق گرانه“ نيز ارتقا داده مي شود. نقش ”كمّيت“ در روند ”شناخت“ از واقعيت، مطلق مي شود. (مشكلي كه انديشه سوسيال دمكرات با مطلق كردن روند خود بخودي و نفي همزمان نقش روند آگاهانه در مبارزه سياسي روز با آن دست بگيريان است، داراي چنين ريشه اي است.)

دوم- اين مطلق گرايي ي آيده آليستي در ايدئولوژي پسامدرن، پيروان آن را با اين بغرنج روبرو مي سازد كه واقعاً هم ديگر قادر به شناخت واقعيت نيستند. ايدئولوژي پسامدرن اين بغرنج را متافيزيكي، از اين طريق گويا ”حل“ مي كند كه مطلق گرايي را به سطح يك قانون عام ارتقا مي دهد، و مي گويد ناتواني براي شناختِ «ماهيت انقلاب بهمن و علل شكست آن»، «درست مثل ساير پديده هاي تاريخي مشابه»، از اين رو حكمفرماست، زيرا «تفاوت نظرها» در باره شناخت از وقايع و پديده ها، در مورد مشخص نيز هميشه «متفاوت خواهد بود»! «تنوع، هويتِ» انسان پسامدرن است! پيامد منطقي چنين برداشت آن است كه اين تنوع به سطح ”دمكراسي“ ارتقا داده شود كه در انديشه پسامدرن طرح و مورد سواستفاده عليه برداشت ماترياليسم تاريخي در جامعه شناسي علمي قرار مي گيرد كه تاريخ را قابل شناخت مي داند و پيش تر به نقل از احسان طبري به اثبات رسانده شد.

به سخن ديگر، انديشه ايده آليستي «مدلي» را طرح مي سازد كه در آن گويا هيچ ”رابطه“ اي ميان «جايگاه» فردها وجود ندارد. انسانِ منفرد و ”اتم ميزه“ شده، در خلاء، به بندي آويزان و سرگردان است! رابطه ديالكتيكي ميان ”فرد و جمع“، ”جز و كل“، ”خاص و عام“، نفي مي شود.

سوم- نهايتاً مطلق گرايي آيده آليستي نزد ايدئولوژي پسامدرن موجب مي شود كه رابطه ”عين“ و ذهن“ شناخته نشده و وحدت آن ها درك نگردد. آنچه كه از «جايگاه» ذهن فرد و انديويدم برداشت مي شود، با واقعيت عيني در ارتباط قرار داده نمي شود. به سخني ديگر، مسئله ”پراتيك“ در روند شناخت وارد نمي گردد. شناخت در سطح ”تعقلي“، متافيزيكي، باقي مي ماند كه مضمون ”معرفت“ را در فلاسفه كلاسيك ايران تشكيل مي دهد. اين در حالي است كه «در تئوري امروزي شناخت، مرحله عمل (پراتيك) در مبدأ و منتهاي پروسهء شناخت قرار مي گيرد، يعني: از پراتيك به ادراكِ حسّي، از ادراكِ حسّي به تَعَقل و سپس به پراتيك …» حركت مي كند (احسان طبري، برخي بررسي ها در باره جهان بيني ها و جنبش هاي اجتماعي در ايران، ص ٥١٥، در ارتباط با ”تئوريِ شناخت يا معرفت در نزدِ قطب الدين شيرازي“).

اين در حالي است كه وحدت عين و ذهن و تاثير متقابل آن ها بر روي هم كه به كمك ”پراتيك“ قابل كنترل و شناخت و اثبات است كه پيامد آن، تغيير و ارتقاي سطح شناخت و آگاهي است، جزو جدايي ناپذير ”شناختِ“ ماترياليست ديالكتيكي را در انديشه ماركسيستي- توده اي تشكيل مي دهد!

 

به سخني ديگر، محدود ساختن روند شناخت به شناخت فردي، به ابزاري براي طرح نظريه اي بدل مي شود كه هدفش نفي امكان شناختِ ”كيفيت“ است كه واقعيت را تشكيل مي دهد، در مورد مشخص بررسي كنوني، شناخت كيفيت (سرشت) «انقلاب بهمن» و «علل شكست آن».  اين واقعيت، اما جمع  عددي ”كميت“ها، يا جمع مكانيكي «نظرهاي متفاوت» نيست، بلكه بيان رابطه و تاثير متقابل ميان ”كميت“ها و ميان آن ها با محيط پيرامون است. رابطه اي كه احسان طبري براي آن واژه «برايند» را به كار مي برد. تنها با چنين برداشتي است كه شناخت ”كليت“ ممكن مي گردد كه به گفته هگل حقيقت است: ”حقيقت، كليت است“! و احسان طبري آن را چنين تعريف مي كند: «حقيقت، يعني انعكاس واقعيت عيني در ذهن ما» (نوشته هاي فلسفي …، جلد دوم، ص ٣٨)

 

اكنون با اين مقدمه، به تئوري بازتاب (انعكاس) بپردازيم

هانس هينس هولس“، فيلسوف ماركسيست آلماني كه در دسامبر ٢٠١١ به ابديت پيوست، در كتابي با عنوان ”بازتاب“ (انعكاس) Widerspiegelung (انتشارات ترانسكريپت ٢٠٠٣)، نظريه «بازتاب» را به مثابه يك «كاتگوري ي زيربنايي در ماترياليسم ديالكتيك» نشان داده و آن را همه جانبهِ مورد بررسي قرار مي دهد. ارايه همه جوانب كتاب در اين سطور ناممكن است (بخش هاي عمده نظريه هولس را مي توان در كتاب پيش گفته ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“ مطالعه كرد).

جنبه مورد توجه ما در اين سطور در ارتباط قرار دارد با مساله شناخت كليت كه بيان كيفيت مشخص است

لنين انعكاس و تاثير متقابل را «ويژگي ماده» مي نامد. اين مفهومي است كه بايد آن را به معناي «رابطه» ماده با محيط پيرامون درك كرد. تصور ماده بدون رابطه و تاثير متقابل، به نظر لنين، نفي وجود ماده است. هولس آن را در اثر خود، «رابطه ي وجود- بودگي»ي ماده مي داند كه براي آن كه باشد، به آن تن مي دهد. هولس مي گويد اين رابطه را مي توان «در مدل نظريه بازتاب» درك كرد. «اگر چيزي تاثير نگذارد، انعكاسي از خود نشان ندهد، فاقد وجود- بودگي است [به بيان ساده، وجود ندارد!].»

توضيح انعكاس واقعيت عيني در ذهن را هولس در اثر پيش گفته (به نقل از كتاب ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ص ٣٦ تا ٣٨) چنين توضيح مي دهد: «شناخت عقلايي كليت [جهان و يا هر پديده] به هيچ صورت ديگري كامل نمي شود، جز در انديشه مربوط به كليت كه در آن كليه اطلاعات و از جمله تجارب عملي [فرد] منظور شده باشد.

دسترسي به اين كليت از طريق مرتبط ساختن همه جوانب و اجزاي كليت با يكديگر ممكن مي گردد، كه از اين راه، به كليت شكل ظاهري نيز داده مي شود كه در آن، انواع تالي هاي ممكن شكل [«جايگاه»] نيز مورد توجه قرار مي گيرد.» (ص ٤٤)

يكي از شاگردان هولس با نام آندرآس هولينگ هورست Andreas Hüllinghorst، به مناسبت مرگ او، اين نظر او را در روزنامه ”جهان جوان“ (١٣ دسامبر ٢٠١١) توضيح مي دهد كه ارايه كوتاه و ساده شده ي برداشت از آن در اين سطور مي تواند براي درك نظريه بازتاب كمك باشد: همان طور كه گفته شد، اگر چيزي بازتابي از خود ارايه ندهد، فاقد وجود و بودگي است. از اين رو هر چيز را – از اتم تا كليت كهكشان و يا چيز بغرنج تري مانند خودآگاهي انسان -، مي توان به طور انتزاعي همانند يك آينه ي كروي تصور كرد كه نه تنها آنچه كه در اطراف اوست بازتاب مي دهد  [از «جايگاه» يكتاي خود]، بلكه از آنجا كه آينه هاي ديگر در اطرافش، اطراف خود را [از «جايگاه» خود] بازتاب مي دهند، وغيره، هر انعكاسي، پلي، رابطه اي براي بازتابِ انعكاس ديگر است. از اين رو هيچ آينه اي، هيچ وجودي، مضموني ندارد، به جز مضمون لايتناهي كهكشان [مضمون ماده]. از اين رو نيز فرد [كميت]، مضمون ماده را تشكيل نمي دهد، بلكه بهم پيوستگي كليت وجود. … اما از آنجا كه هر فرد (آينه) كهكشان را از «جايگاه» خود بازتاب مي دهد، اين بازتابي، متفاوت از بازتاب در آينه هاي ديگر است. از اين رو، هرچند وجود و بودگي از نظر مضموني داراي وحدت است، از نظر شكل بازتاب (جهان [انقلاب بهمن و علل شكست آن]) متفاوت است. از اين رو هر وجودي [برداشتي] از وجود ديگر متفاوت و شكلي متفاوت داراست. بر اين پايه است كه كهكشان در آينه ها [ارزيابي از انقلاب بهمن] يك جور نيست. كهكشان بر اين پايه، هم از وحدت برخودار است و هم زمان از وحدت برخوردار نيست. درك اين وحدت و تضاد، درك كليت واحد وجود- بودگي است. [درك وحدت توانايي و ناتواني و غيره و غيره كه سپيداري نيز به آن اشاره دارد …]

 

با توجه به اين بغرنجي و چندلايگي شناخت از كليت هر پديده است كه فلسفه ايده آليستي، آن را امري ذهني- معنوي مي پندارد، و به انديشه (ايده) در ذهن فرد، در برابر وجود ماده عيني خارج از ذهن، تقدم، و به پرسش نخستين فلسفه پاسخ ايده آليستي مي دهد. اين برداشت و «شناخت» ايده آليستي، يك سويه و مطلق گرانه است، زيرا در آن ماديت جهان خارج در ارزيابي نفي مي گردد؛ و به بيان دقيق تر، در روندي جدا و زمان بندي شده نسبت به ذهنيت، در نظر گرفته مي شود.

اما انعكاس ديالكتيكي ي واقعيت عيني خارج از ذهن، بر پايه ”مونيسم ماترياليستي“، يعني بر پايه وحدت بين ماديت خارج از ذهن و ذهنيت دروني قرار مي گيرد. كارل ماركس اين وحدت را انعكاسِ «روابط مادي» مي نامد. هولس، همانجا اين امر را چنين توضيح مي دهد: «كليت [جهان] را نمي توان به اين صورت دريافت: اكنون اين، و سپس چيز ديگر؛ زيرا در اين صورت جهان نه آن چه اكنون، بلكه به جز آن، چيزي هم هست كه در آينده خواهد بود. اما اگر بودن در چهارچوب مقوله كليت انديشيده شود، آن گاه بايد زمان تداوم آن [مثلالً زمان تجزيه و تحليل براي درك آن در ذهن] نيز به وضعيت كنوني افزوده گردد. از اين رو بايد در الگوي ديالكتيكي از جهان [يا هر پديده] كثرت گونه اي مواد [پديده، انسان] با وحدت جهان آن چنان در ارتباط قرار داده شود كه كثرت گونه اي مواد (اجزا [«ديدگاهِ» انسان])، به مثابه علت تك واحدي Singualitaet هر جز، برقرار باشد، و هر جزء شرط وجود كليت [پديده، جهان، خانواده ي انساني] نيز باشد … يعني پايه و اساس وجودِ ظاهري هر جزء، در ارتباط دروني كليت [گونه، آنتروپولوژي- مردم شناسي] قرار گيرد … [كه كيفيت مشخصي است. تنها از اين طريق وحدت عين و ذهن برقرار مي گردد!].

اين برداشت، در نظرات كارل ماركس، آن جا كه تعريف ماده را از سيستم متافيزيكي ماترياليسم  خارج مي سازد و تعريف ديالكتيكي ماده را با فرمول «روابط (تناسب) مادي» materielle Verhältnisse بيان مي كند، به شكوفايي كامل مي رسد. تنها تعيين وضع نسبي براي مادي بودن [ماديت] است كه اجازه مي دهد وحدت در طبيعت و روح، وحدت ماديت و معنويت [ذهنيت] به مثابه وحدت متفاوت ها تبيين و دريافت شود و بر اين پايه، مونيسم ماترياليستي پيگيرانه مستدل گردد.

نظريه انعكاس واقعيت عيني در ذهن، بر پايه اين شناخت از كليت وجود، يعني يك پارچگي آن چه كه هست [عين و ذهن] مستدل مي شود.» (پايان نقل قول با اضافاتي بر آن)

 

به سخني ديگر، تئوري اتميزاسيون پسامدرن كه انسان تاريخي را به فردها و انويوديوم هايي بدل مي سازد كه نظريه پرداز ديگر آلماني، اشتيلر، آن را ارزيابي «افزاروار از ”انسان“» مي نامد كه «نمي تواند نقشي در تغيير ساختارها داشته باشد، بلكه ناگزير است خود را با آن ها انطباق دهد.» (جامعه مدني و آگاهي پسامدرن، ص ٣٣)، برداشتي ايده آليستي و ضد ماترياليستي است.

احسان طبري در ارتباط با موضع نيهيليستي و ماهيتاً جبرگرانه كه پيش تر از آن صحبت شد، همانجا اين برداشت افزاروار از انسان را توسط آيده آليسم (و ايدئولوژي پسامدرن) چنين توصيف مي كند: «خير و صلاح بشر همانا آن است كه با سرنوشت بسازد و بدان قانع شود، در قدرت ما نيست كه جهان را تغيير دهيم و يا زندگي سياسي و اجتماعي را عوض كنيم و نيز از سير حوادث نبايد شكوه كرد و بايد راه رضا و تسليم را در پيش گرفت. …»

 

٣- بانو افشارنيا توضيح مواضع و سياست حزب توده ايران را توسط نگارنده از اين رو مورد پرسش قرار مي دهد كه مي پندارد، اين وظيفه تنها وظيفه مسئول هاي حزبي است.

نگراني انديشه اي كه حزب طبقاتي را، به بيان رفيق احسان طبري در ”با پچپچه پاييز“ يك «دكانچه نزول خواري» بپندارد (كه احسان طبري همانجا با قاطعيت نفي مي كند)، قابل فهم است، ولي مستدل نيست. اين عجيب نيست كه چنين برداشتي نتواند وظيفه ي فرد فردِ نيروي نو را در انتقال هدف و برنامه حزب طبقه كارگر به درون صفوف زحمتكشان و ديگر لايه هاي ترقي خواه، به مثابه يك وظيفه روزانه درك كند. حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران يك جريان تاريخي- طبقاتي است. جريان تاريخي- طبقاتي اي كه از منافع طبقاتي زحمتكشان دفاع مي كند كه محور مركزي منافع همه لايه هاي ترقي خواه و مبارزان راه رهايي انسان را تشكيل مي دهد. از اين رو، هر مبارزي مجاز و حتي موظف است، مواضع علمي حزب طبقه كارگر را در جامعه مطرح ساخته و از آن دفاع نمايد! مواضع طرح شده، مصوبات ششمين كنگره حزب توده ايران را از سال ١٣٩١ تشكيل مي دهد!

٤- نگاه شود همچنين به مقاله ”نفي مبارزه ي طبقاتي به سود كيست در اخبارروز بخش ديدگاه (١ تير ٩٥، ٢١ ژوئن ٢٠١٦) يا توده اي ها  http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2795.




رنج جان هايي كه «خورشيد مي شود»! *
دو ماه از اعتصاب غذاي جعفر عظيم زاده مي گذرد!
زنداني سياسي آزاد بايد گردد!

مقاله شماره؛ ١٣٩٥ / ٣٠ (٧ تير)

واژه راهنما: سياسي

خروج از بحران اقتصادي- اجتماعيِ حاكم بر ايران راه حل «كاپيتاليستي» ندارد!

 

در ادعانامه رفيق مبارز جعفر عظيم زاده كه در نامه افشاگرانه خود كه در ٤٩مين روز اعتصاب غذا از زندان اوين خطاب با حاكمان نوشته است، اعلام مي شود: «دولت روحاني امنيتي ترين و سركوبگرانه ترين سياست را در برابر كارگران» اعمال مي كند!

ريشه ي شناختِ داهيانه اين رفيق در بند در زندان جابرانه رژيم ولايي در تحليل زير بازتاب مي يابد كه انتشار آن هم زمان با پايان دومين ماه اعتصاب غذاي كارگر مبارز زنداني انجام شد:

در مقاله ي ”لحظه ي حال دولت و پرچم جنبش كارگري!“ كه در اخبار روز ٣ تير ٩٥ انتشار يافت، محمد قراگوزلو پس از ارايه يك تحليل از ناتواني نظام سرمايه داري حاكم و دولت آن براي پايان بخشيدن به بحران اقتصادي- اجتماعي در ايران كه پيامد اجراي يك سياست ضد مردمي و ضد ملي نظام سرمايه داري حاكم است، انگشت به ناتواني «پاسخ كاپيتاليستي» براي حل آن مي گذارد و برجسته مي سازد كه «باوجود تناقض هاي ويژه ي سرمايه داري اسلامي، امكان موفقيت اين شيوه از پاسخ كاپيتاليستي به بحران موجود از بيخ و بن ناممكن است.»

 

بي جهت نيست كه رژيم درمانده سرمايه داري مجبور است به منظور مقابله با تعميق تضاد اصلي ميان زحمتكشان و مردم ميهن ما با روبنا و زيربناي نظام حاكم، به تجهيز همه ارگان هاي سركوبگر خود بپردازد. آن طور كه رفيق جعفر عظيم زاده در نامه خود افشا مي كند، بنا به تصميم «وزارت اطلاعات و شوراي تامين شهر و استان به مثابه نهادها و نيروهاي تحت امر دولت»، براي اولين بار، «قوه قضايه در استان خوزستان مبادرت به اعلام رسميِ ممنوعيتِ اعتراضات كارگري در محل كار نمود.»

از درون اين توطئه ي سياست تروريسم دولتي، «اتهام اجتماع و تباني به قصد اقدام عليه امنيت كشور به طور بي سابقه» عليه «فعالين موثر تشكل هاي مستقل كارگري و معلمان» اعلام و آن ها به زندان هاي طولاني و تحمل ضربات شلاق در بي دادگاه هاي ”انقلاب“ محكوم شدند!

 

با توجه به فاكت ها و تحليل واقع بينانه آن ها مي توان به اين نتيجه گيري رسيد كه حاكميت رژيم ديكتاتوري ولايي مايل به كوچك ترين نرمش و عقب نشيني در برابر خواست هاي به حق و قانوني زحمتكشان نيست. اين رژيم سلامت و بقاي خود را در ادامه سياست اقتصادي- اجتماعي اي مي داند كه مضمون آن همان قدر مورد تائيد محافل سرمايه مالي امپرياليستي است كه شكل اِعمال خشن و داعش گونه ي سركوب زحمتكشان با هدف تحقق بخشيدن به برنامه امپرياليستي، مورد تائيد آن ها است!

سكوت رسانه هاي امپرياليستي در برابر سياست ددمنشانه و سركوبگر رژيم ولايي در ايران و همچنين سكوت تائيد آميز محافل امپرياليستي در برابر سركوبِ نظامي ي خلق كرد در كشور همسايه ما تركيه توسط دولت اردوغان كه صد سال پس از خلق كشي عليه خلق ارمني در اين كشور انجام مي شود، نشان اين موافقت استراتژيك امپرياليست ها با سركوب جنبش هاي مردمي و ملي كه در مركز آن جنبش زحمتكشان يدي و فكري است كه به منظور بهبود شرايط زندگي خود و خانواده شان انجام مي شود.

رفراندمِ دو روز پيش مردم انگلستان براي خروج اين كشور از اتحاديه اروپايي، كه به طور عمده با راي زحمتكشان اين كشور به پيروزي رسيد، پيامد همين سياست تشديد استثمار، توسعه فقر و نابودي دستاوردي هاي اجتماعي است كه به سود سرمايه داران، همچنين در كشورهاي متروپل سرمايه داري اِعمال مي شود.

 

بدين ترتيب ترديدي روا نيست كه مبارزه عليه رژيم ديكتاتوري در ايران، مبارزه اي توامان براي گذار از نظام اقتصادي- اجتماعي كنوني در ايران است. بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ايران «پاسخ كاپيتاليستي» ندارد كه به درستي در مقاله پيش گفته به آن اشاره مي شود. تنها ”اقتصاد سياسي“اي كه قطع برنامه نوليبرال امپرياليستي محور اصلي آن را تشكيل مي دهد، و با ارايه يك برنامه اقتصاد ملي جايگزين براي ايران كه داراي سرشتي مردمي و ملي است مي توان به بحران همه جانبه حاكم بر ميهن همه ايرانيان پايان داد و رنج جان ها را در طلوع «خورشيد» به ثمر رساند!

 

زندانيان سياسي را آزاد كنيد!

به حصر رهبران جنبش سبز پايان دهيد!

جعفر عظيم زاده را آزاد كنيد!

 

*- «اين ذرّه ذرّه گرمي خاموش وار ما

يك روز بي گُمان

سر مي زند به جايي و خورشيد مي شود»

سياوش كسرائي، ”باور نمي كند دل من مرگ خويش را“




نفي مبارزه طبقاتي به سود كيست؟
”اقتصاد سياسي“، مضمون علم ماترياليسم تاريخي!
اسلوب ”ديالكتيك نفي“ نارساست!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٢٩ (٦ تير)

واژه راهنما: تئوريك. سياسي

ديالكتيك روند خود بخودي و آگاهانه! انتقاد ماركسيستي، مشخص و ماترياليستي است! ”ديالكتيك نفي“ يا نفي ديالكتيك! ”مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم!

 

در نوشتارِ ”اسب ترويا …“ (١)، مقاله ي نظريهِ پرداز شيدان وثيق با عنوان ”درباره ي مسائل نظري و سياسي چپ“ مورد بررسي قرار گرفت و برخي از سويه هاي نظرات طرح شده در آن شكافته شد. در سطور كنوني به بررسي دو اسلوب به كار گرفته شده توسط نظريه پرداز پرداخته مي شود كه ريشه ي اصلي سردرگمي نظري- سياسي را در انديشه طرح شده در مقاله پيش گفته تشكيل مي دهد.

١- اسلوب متافيزيكي (غيرماترياليستي) ارزيابي از واقعيت؛

٢- به كار گرفتن يك سويه ي ”ديالكتيك نفي“، انديشه حاكم بر ”مكتب فرانكفورت“.

 

١- اسلوب متافيزيكي (غيرماترياليستي) ارزيابي از پديده ها

بانيان سوسياليسم علمي واژه آلماني gegenständlich  كه ترجمه تحت الفظي آن را مي توان با تركيب «پيش رو»، «در مقابل» و امثال آن بيان كرد، براي توضيح رابطه ماترياليستي ي انديشه با ”واقعيت موجود“، با ”عينيت مادي“ «پيش رو» و امثال آن به كار مي برند. اين تكيه به ويژه در آن زمان بسيار ضروري بود. زيرا انديشه فلسفي ايده آليستي (ذهن و عين گرا) تا آن زمان مي پنداشت يافتن ”راه حل“، تنها وظيفه ”ذهن“ انسان انديشمندِ جستجوگر است. از اين رو، اين انديشه فلسفي براي ”ذهن“ در تئوري شناخت نقش اول قائل بود. پديدار شدن باور به ”خداوند“ از چنين ريشه ي تاريخي برخوردار است.

در دوراني كه «واقعيت عيني پيش رو» براي بسياري از رشته ها الگوي توليد صنعتي را تشكيل مي دهد (براي نمونه از ساختار سطحِ برگ درخت لوتوس، ساختار سطح لغزنده كه بر آن آب و ديگر مواد باقي نمي ماند شناخته شد)، نمي توان ديگر در بررسي مسايل اجتماعي به اسلوب ماترياليستي پايبند نبود.

در مقاله گذشته نيز اشاره شد، پيشنهاد «القاي مالكيت در هر شكل آن»، كه نظريه پرداز آقاي شيدان وثيق در مقاله خود مطرح مي سازد، تنها در ظاهر با نظر ماركس و انگلس در ”مانيفست حزب كمونيست“ مطابقت دارد. ارزيابي بيان «القاي مالكيت در هر شكل آن» كه در ظاهر به شدت انقلابي مي نمايد، و گويا مي خواهد مشكل را از ”ريشه“ حل كند، از اين رو يك ارزيابي ي اراده گرايانه نبوده و مستدل است، زيرا «القاي مالكيت خصوصي بر ابزار عمده توليد اجتماعي» كه بانيان سوسياليسم علمي در مانيفست حزب كمونيست مطرح مي سازند، دستاوردي تاريخي است كه تنها مي تواند در يك روند طولاني و از طريق نبرد مشخص طبقاتي پديدار گردد. زمينه عيني القاي مالكيت سرمايه دارانه را بانيان سوسياليسم علمي از تحليل ساختار و عملكرد صورتبدي اقتصادي- اجتماعي اين نظام كشف و قانونمندي ضرورت آن را مستدل ساختند. ضرورتي كه به مثابه يك امكان وجود دارد كه براي تحقق بخشيدن به آن بايد مبارزه ي طبقاتي را به پيش برد. شعار ”سوسياليسم يا بربريت“ دو امكان را گوشزد مي كند!

بيان ماركس و انگلس در ”مانيفست حزب كمونيست“، صرفنظر از آن كه به معناي «القاي هر شكل» از مالكيت نيست (مثلا مالكيت فردي بر وسايل شخصي يا خانه و امثال آن را در بر نمي گيرد)، همان طور كه اشاره شد، از طريق نبرد آگاهانه ي طبقاتي، رابطه اي ماترياليستي با واقعيت «پيش رو» دارد كه موضوع مركزيِ بررسي را در ”كاپيتال“ تشكيل مي دهد.

لغو مالكيت خصوصي بر ابزار عمده توليد اجتماعي، نتيجه گيري قانونمندِ ماركس از بررسي موشكافانه ساختار و عملكرد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري است. همان طور كه برداشت «نبرد طبقاتي» در ”مانيفست حزب كمونيست“ به مثابه «تكانه»ي (ا ط) تغييرات ترقي خواهانه و رهايي بخش، نتيجه گيري از بررسي ماترياليسم تاريخي از ”اقتصاد سياسي“ جوامع بشري در طول تاريخ است.

نبرد مشخصِ طبقاتي نتيجه گيريِ بانيان سوسياليسم علمي از بررسي از كيفيت و سرشت نظام سرمايه داري است. القاي مالكيت خصوصي بر ابزارتوليد اجتماعي، از اين رو پرچم مبارزاتي طبقه كارگر و هدف نهايي مبارزه طبقاتي اوست، زيرا تنها با حذف مالكيت خصوصي بر ابزار توليد اجتماعي، نيروهاي مولده بندهاي بر دست و پاي خود را مي گسلند و به معناي ماترياليستي «رهايي» مي يابند و با براندازي نظام طبقاتي در كليت آن، به تساوي حقوق ميان انسان ها تحقق مي بخشند.

هنگامي كه بانيان سوسياليسم علمي اين بررسي ماترياليسم تاريخي را در قرن نوزدهم تاريخ اروپايي «نبرد طبقاتي» مي نامند، به شكل توليد انبوه سرمايه داري كه با ايجاد مراكز بزرگ توليدي و تجمع هزاران نفره كارگران در يك واحد در آن زمان، تنها به طور نسبي مي انديشند كه شكل عمده ساختار مراكز توليدي در آن دوره است. انديشه اصلي معطوف است به شيوه توليد استثمارگرانه اين نظام.

انديشه اي كه لايه بندي ها جديد را در نيروي كار زحمتكشان در توليد اجتماعي به ابزار نفي ارزيابي علمي از نبرد طبقاتي و منافع طبقاتي زحمتكشان تبديل مي كند، پيامد سواستفاده اقتصادِ امپرياليستي ي نوليبرال را از رشد نيروهاي مولده مورد بهره برداري قرار مي دهد. هدف اين انديشه از به خدمت گرفتن بهانه به دست آورده، نفي پرچم مبارزه ي نيروهاي ترقي خواه در جامعه و در سراسر جهان است كه به منظور مورد پرسش قرار داد اصل نبرد طبقاتي انجام مي شود.

با شعار «القاي مالكيت در هر شكل آن»، اين انديشه تنها در ظاهر با برداشت ماركسيستي- توده اي شباهت دارد. در واقع اما هدف، نفي انديشه و مهم تر، نفي اسلوب به كار گرفته شده توسط ماركس را در ”كاپيتال“ دنبال مي كند. نفي ضرورت ايجادِ رابطه ماترياليستي ميان ذهن و واقعيت عينيِ «در برابر» را دنبال مي كند و از اين رو هم آن را انديشه «ماركسي» (شيدان وثيق، همانجا) و نه ماركسيستي مي نامد كه شيوه بيان نظريه پردازاني است كه مي خواهند ”ماركس را دوباره كشف كنند“!

تكيه يك سويه به تغييرات ايجاد شده در لايه بندي فروشندگان نيروي كار، تغييري در سرشت استثمارگرانه اين نظام نمي دهد. همان طور كه سرشت استثمارگرانه اين نظام در نيويورك و تهران نيز يكي است (٢).

 

اين در حالي است كه پيشنهاد تقليل گرا و نادقيقِ نظريه پرداز وثيق كه آن را ملاك ارزيابيِ كيفيت جامعه كمونيستي مورد نظر خود مي داند، درست از اين رو با نظريات ماركس و انگلس در تضاد است، زيرا از شرايط واقعيت موجودِ «پيش رو» (نقش اقتصاد نوليبرال براي تشديد استثمار در يك نبرد طبقاتي از ”بالا“) نتيجه گيري نمي شود. خواننده با شكل ”آرماني“ي از جامعه ي كمونيستي روبروست كه دستيابي به آن در روندي طولاني و نبردي مشخص توصيف نمي شود، آن طور كه در مانيفست حزب كمونيست ترسيم شده است! به سخني ديگر، برعكس، خواننده با شكل ”آرماني“ي از جامعه كمونيستي روبروست كه گويا به دنبال مبارزاتي پراكنده و با هدف هاي تعريف نشده و اتفاقي پديدار خواهد شد. سرشت متافيزيكي و غيرماترياليستي انديشه در چنين برداشتي چشم گير است!

اين برداشت كه «خودآگاهي ضدسرمايه داري» و «خود سازماندهي اجتماعي»، كه گويا پيامد و «حاصل مبارزاتي» است كه «نفي ارزش هاي حاكم» را قابل شناخت مي سازد، با انديشه طرح شده در مانيفست حزب كمونيست بيگانه و در تضاد است، زيرا، همان طور كه در زير نشان داده خواهد شد، انديشه اي ماترياليستي، در ارتباط با واقعيت عيني «پيش رو» نيست. برداشتي ذهن گرا است. كارآمد يك «انديشكده»ي جدا از پراتيك اجتماعي است. ميان تئوري و پراتيك پلي برقرار نمي شود، پلي براي درك ميان آن دو وجود ندارد. تئوري در اين سو و پراتيك مبارزه ي اتفاقي در سوي ديگر قرار دارد!

ناتواني در ايجاد كردن ”اتحاد عمل“ ميان گردان هاي متفاوت كه خود را ”چپ“ تلقي مي كنند، و يكي از موضوع هاي اصلي ي طرح شده در ”اخبار روز“ را نيز تشكيل مي دهد و نظريه پرداز وثيق نيز بسيار به آن مي پردازد، باور نداشتن به تئوري علمي و جانبدار نبرد طبقاتي براي تعيين پراتيك مبارزاتي است! به اين موضوع بايد در فرصت مناسبي به طور مشخص پرداخت.

 

ذهن گرايي در انديشه طرح شده در مقاله پيش گفته در اين امر تظاهر مي كند كه نقش مبارزات روزمره و تاكتيكي را در ايجاد شدن «آگاهي ضد سرمايه داري» مطلق مي سازد و آن را از درك آگاهانه ي توده ها از مضمون و سرشت نظام سرمايه داراي به كمك جامعه شناسي علمي ي ماركسيستي- توده اي جدا ساخته، و در واقع نفي مي كند. در عمل، وظيفه انتقال آگاهي طبقاتي به درون طبقه كارگر و ديگر لايه هاي ترقي خواه كه ماركس و انگلس و لنين و ديگران خواستار آنند، نفي مي شود! نفي نبرد طبقاتي، نفي پرچم مبارزاتي منافع طبقاتي طبقه كارگر به عنوان انقلابي ترين طبقه اجتماعي است كه پيامد برداشت مطلق گرا از نقش مبارزات روزمره، پيامد برداشت برنشتيني از شعار ”مبارزه همه چيز، هدف هيچ چيز“ است!

 

ديالكتيك روند خود بخودي و آگاهانه!

اين انديشه، رابطه ي ديالكتيكي ميان عين و ذهن را يك سويه به سود ”عين“ مطلق مي سازد. «خودآگاهي ضدسرمايه داري» را ذهن گرايانه «حاصل مبارزات» پراكنده و خود بخودي و اتفاقي اعلام مي كند كه گويا «خودآگاهي ضد سرمايه داري» را نزد توده ها توليد مي نمايد!

با نقض خشن رابطه ديالكتيكي، روند ”خود بخودي“ را در برابر روند ”آگاهانه“ مطلق مي سازد. امري كه با هدف نفي نقش ”تبديل شدن آگاهي طبقاتي به نيروي مادي براي تغيير انقلابي جامعه“ عملي مي گردد كه بانيان سوسياليسم علمي خاطر نشان مي سازند.

ضرورت نفي انتقال جامعه شناسي علمي به درون صفوف توده ها، يعني انتقال مضمون «نبرد طبقاتي» در طول تاريخ كه ماركس و انگلس همانجا توضيح مي دهند و ضرورت عمل به آن را مستدل مي سازند، و آن را شناخت ”اقتصاد سياسي“ حاكم بر جامعه در طول تاريخ ارزيابي مي كنند (توسط اين برداشت ضد ماركسيستي- ضد توده اي) با هدف سوسيال دموكرات منشانه به منظور مطلق ساختن روند خود بخودي دنبال مي شود! مخالفت با احزاب سوسيال دموكرات، ظاهر ترفند ژورناليستي را تشكيل مي دهد!

به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، نظريه پرداز عملاً رابطه ديالكتيكي ميان هدف استراتژيك (برپايي جامعه كمونيستي) و مبارزه تاكتيكي را نفي مي كند! امري كه در عمل «گم شدن» (احسان طبري) هدف استراتژيك را به دنبال دارد.

در همين جا به يك انتقاد كه در اصل انتقادي به جاست، پاسخي گذرا داده شود. انتقاد مي شود كه برخورد افشاگرانه، به اصل محترم بودن نظرات ديگري پايبند نيست و بايد از آن دوري نمود. از نظر اخلاقي و فرهنگ بحث، اين انتقاد، انتقادي درست است. به آن مي توان اما تنها آن هنگام پايبند بود كه نظريه پردازان يك سوم نوشته خود را به توده ستيزي و كمونيست ستيزي اختصاص ندهند و شئون يك بحث علمي را حفظ كنند!

 

انتقاد ماركسيستي، مشخص و ماترياليستي است!

انديشه ذهن گرا و غيرماترياليستي در مقاله ”درباره مسائل نظري و سياسي چپ“ كه با پيچ و خم هاي بسيار و گره كاري هاي بي شمار كه به آن لباسي از توده اي و كمونيست ستيزي پوشانده شده است، كه در شكل نفي مطلق گرانه تجربه هشتاد ساله نيروي ترقي خواه به خواننده ارايه مي شود، هدفي را دنبال مي كند كه شناخت آن مشكل نيست. هدفِ ذهن گرايي و مطلق گرايي ي در انديشه، پايمال كردن اسلوب بررسي انتقاد ماركسيستي است كه انتقادي ماترياليستي و مشخص است.

تجربه هشتاد ساله پيروزي انقلاب بزرگ اكتبر ١٩١٧ روسيه را بايد به طور ماترياليستي مورد انتقاد قرار داد. موفقيت ها، فرازها و اشتباه ها و فرودهاي آن را از درون چنين تحليل بي طرفانه، اما در عين حال جانبدارانه، به سخني ديگر با هدف آموزش از آن براي ”يورش سوم“ (كمون پاريس، اكتبر ١٩١٧ روسيه) عملي ساخت.

انديشه ذهني و مطلق گرايي كه ٣٤ بار بدون استدلال به اين تجربه مي تازد و آن را به طور مطلق نفي مي كند، و قريب يك سوم نوشتار خود را در خدمت اين اسلوب غيرعلمي و غيرماترياليستي قرار مي دهد، هدف به ثمر رساندن مبارزات طبقه كارگر و ديگر لايه هاي اجتماعي را عليه نظام استثمارگر سرمايه داري دنبال نمي كند!

اين انديشه مي داند با پيشنهادهاي خود به «الغاي مالكيت در هر شكل آن» دست نمي يابد!

 

”ديالكتيك نفي“ يا نفي ديالكتيك!

نگارنده كه يك پزشك متخصص رشته آسيب شناسي است، در دوران كار شغلي خود بايد روزانه هنگام بررسي بافت زير ميكروسكپ چندين ده بار به اين پرسش پاسخ دهد كه آيا بافت، بافت بدخيم سرطاني است، يا خير! نفي يك بافت بدخيم سرطاني كه هميشه با شادي دروني پزشك براي بيمار همراه است، نه پايان كار، كه نقطه ي آغاز كار تشخيص علمي از علت بيماري و ضايعه «پيش رو» است.

نظريه پردازي كه با تكيه يك سويه به نظرات ”مكتب فرانكفورت“ و از طريق اسلوب ”ديالكتيك نفي“ «سوسياليسم سيستمي» را نفي مي كند، بدون آن كه كار علمي خود را براي آموزش از تجربه هشتاد ساله ي نيروي ترقي خواه آغاز كند و در هر نوشتاري مستدل سازد، به شدت در سطح مي غلطد و به ناحق خوشحال از سير و سياحت خود بازمي گردد! (به اين نكته در زير پرداخته خواهد شد!)

پرداختن به توضيح اسلوب ضدديالكتيكيِ ”ديالكتيك نفي“ كه نظريه پرداز بررسي خود را بر آن متكي مي سازد، در اين سطور سخن را به درازا مي كشاند. علاقمندان مي توانند به مقاله دو بخشي با عنوان ”ديالكتيك نفي، يا نفي ديالكتيك؛ مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم“ مراجعه كنند كه در سال ١٣٨٧ در توده اي ها انتشار يافت و ترجمه اي است از رساله جورج لوكاش، فيلسوف مجاري در باره اين مكتب مراجعه كنند. همچنين در مقاله ”ماركس، يهودي سرگردان …“ كه در آن نظريات نظريه پرداز آقاي شيدان وثيق در مقاله اي ديگر مورد بررسي قرار گرفته، مفيد است (٣).

 

علم ماترياليسم تاريخي، علم شناخت ”اقتصاد سياسي“ و شرايط نبرد طبقاتي ي ناشي از نظم آن در مرحله ي مشخص رشد تاريخي جامعه است!

پايه ريزي اين علم، دستاورد بزرگ انسان هوشمندي است كه در يك دوران دوازده هزار ساله (از آغاز دوران سنگ نو)، در جريان نبردي سخت و جانفرسا به آن دست يافته است. در نبردي نابرابر با شرايط طبيعي حاكم بر خود، انسان هوشمند توانسته است مرحله سازماندهي هستي خانواده مبتني بر نظم كمونيسم كهن، نظم جابرانه برده داري، و فئوداليسم را در ابعاد وسيعي پشت سر بگذار و مي رود با گذار انقلابي از نظم استثمارگر سرمايه داري، روند مردُمش را با برپايي جامعه ي كمونيستي- اشتراكي و تعاونيِ انسان آزاد و آگاه كه در آن «همه خوارشدگان بالا بيفزايند» بنا سازد  (احسان طبري، با پچپچه پاييز، ٩). بر سر اين نكات، همه گردان هاي نيروي ترقي خواه و جانبدار روند تاريخي دموكراتيك و انسان دوستانه توافق دارند.

بانيان سوسياليسم علمي نشان داده اند كه راه در پيش را تنهـا مي توان با شناخت هر چه دقيق تر از گذشته و شرايط حاكم لحظه با موفقيت طي نمود و آينده ي جامعه بشري را به مثابه يك امكان انسان دوستانه برپا داشت. به منظور تحقق چنين جامعه ي انساني بايد آگاهانه و هدفمند رزميد! برپايي جامعه سوسياليستي- كمونيستي يك روند خود بخودي نيست. در آن نقش ذهن انسانِ هوشمند و آگاه همان قدر تعيين كننده است، كه پايبندي انسان به واقعيت عيني مشخص پيش رو، از اهميت انكار ناپذير برخوردار است. دو عنصر ذهن و عين، آگاهيِ هدفمند و مبارزه ي عين گرا از وحدت ديالكتيكي برخوردار است. جدا سازي و تكيه يك سويه به هر كدام و يا حتي در برابر هم قرار دادن آن ها، گامي انحرافي است!

ارزيابي فوق براي برپايي جامعه آزاد از استثمار انسان از انسان تنها بر پايه انديشه علمي ماترياليست تاريخي قابل دسترسي است. شناختي كه تنها با اسلوب تجزيه وتحليل ماترياليست ديالكتيكي ممكن مي گردد. هر نوع ذهن گرايي و خيال پردازي كه حركت از شرايط «عيني پيش رو» را آگاهانه و يا ناآگاهانه نفي كند، و مبارزه طبقاتي در جامعه را از اين طريق نفي نمايد كه شرايط سخت شده مبارزه را مطلق سازد، كوششي انحرافي از كار در مي آيد.

 

انكار مبارزه طبقاتي به سود كيست؟

كوشش انحرافي پيش گفته به اين پرسش پاسخ نمي دهد كه انكار و نفي مبارزه طبقاتي به سود كيست؟ نفي مبارزه طبقاتي، نفي يك پارچگي ي كليت بهم پيوسته ي هستي در سه بعُد زماني گذشته، لحظه حال و دورنمايي آن كه انسان هوشمند بايد آن را به مثابه يك امكان برپا دارد (٤)، به سود كي، به سود كدام طبقات است؟

هنگامي كه بانيان سوسياليسم علمي «نبرد طبقاتي» را در ”مانيفست حزب كمونيست“ مطرح مي سازند، از «منافع طبقاتي» اي سخن مي گويند كه محور ترقي خواهي و خط سرخ جانبداري تاريخي را تشكيل مي دهد!  آن ها آن جا منافع طبقاتي را رشته ي ارزيابي مي كنند كه حوادث تاريخي تحقق يافته، همانند دانه هاي تسبيح، نماي ظاهري آن را تشكيل مي دهد. نمايي كه تاريخ نويسان بورژوايي آن را به عنوان ”تاريخ شناسي“ در مدارس و دانشگاه ها تدريس مي كنند.

در طول تاريخ، روشنفكران و دليران بسياري بوده اند كه جان در راه مبارزه و دفاع از اين «منافع طبقاتي» باخته اند. به سخن ديگر، در كنار بردگان و يا دهقان آزاد و يا وابسته و يا پيشه ور و ديگر لايه هاي اجتماعي در نظام برده داري و فئودالي، مبارزاني نيز براي به پيروزي رساندن هدف ترقي خواهانه و رهايي بخش انسان با تكيه به آگاهي و دانش خود مبارزه كرده اند. با وجود اين، منافع طبقاتي برده ها، ديرتر، منافع طبقاتي دهقان آزاد (ابولقاسم فردوسي)، دهقان وابسته (روسيه، اروپاي غربي) و نيمه وابسته (ايران)، پيشه وران (كاوه آهنگر) و اكنون فروشندگان نيروي كار در جامعه سرمايه داري در همه لايه بندي آن، محور ترقي خواهي و پرچم مبارزاتي همه نيروها را تشكيل مي دهد.

انتقال اين شناخت علمي كه دستاورد علم ماترياليسم تاريخي است به دورن طبقه كارگر و متحدان نزديك و دور آن، وظيفه اصلي و مركزي نيروهاي ترقي خواه است. اين وظيفه، يك وظيفه ي تاريخي است كه شناخت از آن براي هر مبارزي كه علم ماترياليسم تاريخي و اسلوب تحليل ماترياليسم ديالكتيكي كه مضمون پديده را قابل شناخت مي سازد، بياموزد، ممكن است و وظيفه انكار ناپذير او را تشكيل مي دهد.

 

نگراني بانو معصومه افشارنيا

بر اين پايه است كه مي توان نگراني بانو معصومه افشارنيا را درك كرد، اما نمي توان آن را مستدل ارزيابي نمود. اين بانو در ابرازنظر نسبت به مقاله ”اسب ترويا …“، توضيح مواضع و سياست حزب توده ايران را توسط نگارنده از اين رو مورد پرسش قرار مي دهد كه مي پندارد، اين وظيفه تنها وظيفه مسئول هاي حزبي است.

نگراني انديشه اي كه حزب طبقاتي را، به بيان رفيق احسان طبري در ”با پچپچه پاييز“ يك «دكانچه نزول خواري» بپندارد (كه احسان طبري همانجا با قاطعيت نفي مي كند)، قابل فهم است. آن وقت پديده ي عجيبي نيست كه چنين برداشتي نتواند وظيفه ي فرد فردِ نيروي نو را انتقال هدف و برنامه حزب طبقه كارگر به درون صفوف زحمتكشان و ديگر لايه هاي ترقي خواه، به مثابه يك وظيفه روزانه درك كند. حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران يك جريان تاريخي- طبقاتي است. جريان تاريخي- طبقاتي اي كه از منافع طبقاتي زحمتكشان دفاع مي كند كه محور مركزي منافع همه لايه هاي ترقي خواه و مبارزان راه رهايي انسان را تشكيل مي دهد. از اين رو، هر مبارزي مجاز و حتي موظف است، مواضع علمي حزب طبقه كارگر را در جامعه مطرح ساخته و از آن دفاع نمايد! مواضع طرح شده در ابرازنظرها، مصوبات ششمين كنگره حزب توده ايران را از سال ١٣٩١ تشكيل مي دهد!

 

١-  ”اسب ترويا، آزادي سازي مبارزه، مبارزه همه چيز، هدف هيچ چيز“ اخبار روز، بخش ديدگاه، ٢٦ خرداد ٩٥ و مقاله شماره ٢٧ مرداد ٩٥ در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2785

٢- نگاه شود به مقاله شماره ٢٦ خرداد ٩٥ در توده اي ها با عنوان ”بازگشت به ماركس“، مضمون ”ماترياليسم تاريخي“ را تحريف مي كند! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2783

٣- نگاه شود به دیالکتیک نفى‏‏‏ یا نفى‏‏‏ دیالکتیک؟  مکتب فرانکفورت در پرتوى‏‏‏ مارکسیسم   (بخش اول و دوم) http://www.tudehiha.com/?p=651&lang=fa  و   http://www.tudehiha.com/?p=659&lang=fa

و مقاله شماره ٢٦ و ٢٧، تير ١٣٩٥ در توده اي ها با عنوان مارکس، یهودی سرگردان و نگرش نظاره گرِ ظاهربین!
پیرامون نظرات شیدان وثیق که عمده را نمی بیند! (یک) http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives

و «چپ دگر» و سرگردانی! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2555

٤- شناخت ماركسيستي عبارتست از: «انديشه ي شناخت تاريخي، هنگامي كه گذشته را مورد بررسي قرار مي دهد؛ انديشه آزاديبخش، هنگامي كه در باره آينده مي انديشد؛ و آن هنگام كه انديشه ي ماركسيستي براي درك وضع زمان حال مي انديشد، انديشه تشخيص وضع حال است. اين سه بعد زمانيِ شناخت از پديده ها، از يك پارچگي برخوردار است. از اين رو تشخيص وضع كنوني بدون آگاهي از گذشته و انديشيدن در باره آينده (كه بُعد ممكن يك حقيقت تاريخي را تشكيل مي دهد) ناممكن است.» (توماس مچر، ”ماركسيسم به مثابه تئوريِ بهم پيوستگي كليت“ در نشريه Aufhebung ، نشريه فلسفه ي ديالكتيكي، شماره ٢٠١٥/٧. مچر در رساله خود، نظر فيلسوف ديگر آلماني، هانس هينس هولس را در باره انديشه ديالكتيكي توضيح مي دهد كه هولس در اثرش ”طرح جهان و [تئوري] بازتاب“ ارايه مي كند. مچر در رساله خود ضمن توضيح بهم تنيدگي كليت واقعيت مورد نظر هولس، به آن اضافاتي در باره سه بُعد زماني واقعيت مي افزايد و تئوري را توسعه مي دهد. مطالعه هر دو اثر به علاقمندان توصيه مي شود.