بندهايى‏‏‏ كه گسستن آن‏ها، قلب را مى‏‏‏درد!
آموزش انديشه ماركس، انگلس و لنين، وظيفه‏اى‏‏‏ عاجل در برابر حزب توده ايران!
”تاريخ و ديالكتيك“

مقاله شماره ٨٩ / 28(٢٣ شهريور)

واژه راهنما: آموزش انديشه ماركس، انگلس و لنين با مغز و قلب براى‏ «كوله‏بار زندگى‏». ترجمه “تاريخ و ديالكتيك”، اثر لئو كفلر.

يكى‏‏‏ از قرارهايى‏‏‏ كه قرار است رهبرى‏‏‏ حزب كمونيست آلمان آن را براى‏‏‏ تصويب به كنگره نوزدهم اين حزب در ماه اكتبر امسال پيشنهاد كند، سازماندهى‏‏‏ آموزش سيستماتيك انديشه‏هاى‏‏‏ ماركس، انگلس و لنين، بنيان‏گذاران سوسياليسم علمى‏‏‏ در سطح دانشگاهى‏‏‏ در اين كشور است. در توضيح ضرورت تصويب اين قرار در گزارش كميته مركزى‏‏‏ به كنگره، به واقعيتى‏‏‏ اشاره مى‏‏‏شود كه در باره شرايط نبرد حزب توده ايران نيز صدق مى‏‏‏كند. سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم بر آلمان كليه امكانات تدريس و آموزش انديشه بنيان‏گذاران سوسياليسم علمى‏‏‏ را كه در آلمان دموكراتيك وجود داشت، نظم‏يافته از بين برد. مدرسين را بازنشسته و يا از دانشگاه‏ها اخراج نمود، كرسى‏‏‏هاى‏‏‏ تدريس دانشگاهى‏‏‏ را لغو و امكان چاپ و انتشار كتب درسى‏‏‏ در اين زمينه را نابود كرد. اين روند حتى‏‏‏ در بخش غربى‏‏‏ آلمان نيز از اين طريق تداوم يافت كه كرسى‏‏‏هاى‏‏‏ تدريس علوم در اختيار دانشمندان ماركسيست را بتدريج توسط مدرسين غيرماركسيست پوشش داد.

قتل‏عام دانشمندان توده‏اى‏‏‏ كه سالگرد دردناك آن را ما توده‏اى‏‏‏ها در كنار توده‏هاى‏‏‏ وسيعى‏‏‏ از مردم ميهن ما در اين روزها برگزار مى‏‏‏كنيم، ضربه‏اى‏‏‏ هولناك‏تر از سرنوشت پيش گفته در آلمان است. هدف ارتجاع داخلى‏‏‏ و خارجى‏‏‏ با اين جنايت عليه حزب توده ايران، تنها ضربه زدن به حزب توده ايران نبوده است. هدف، هدفى‏‏‏ است براى‏‏‏ سلب امكان رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه ايرانى‏‏‏. بُعد تاريخى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏ اين جنايت، داراى‏‏‏ ابعادى‏‏‏ ضدملى‏‏‏ است.

زنده‏ياد ف. م جوانشير كه خود يكى‏‏‏ از قربانيان اين جنايت ضدفرهنگى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏ عليه منافع مردم در كليت آن و به ويژه عليه منافع طبقه كارگر ايران كه از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏‏كند، مى‏‏‏باشد، در اثر خود تحت عنوان “چهل سال در سنگر مبارزه” كه به مناسبت چهلمين سالگرد بنيان‏گذارى‏‏‏ حزب توده ايران در سال ١٣٦٠ در تهران انتشار يافته است، توطئه براى‏‏‏ “غيرقانونى‏‏‏” مردن حزب توده ايران را «خنجرى‏‏‏ بر قلب نهضت انقلابي ايران» ارزيابى‏‏‏ كرده است. او مى‏‏‏نويسد: «اين واقعيت كه حزب توده ايران طى‏‏‏ كم‏تر از هفت سال موفق شد سه بار جبهه وسيع از نيروهاى‏‏‏ مترقى‏‏‏ و ضدديكتاتورى‏‏‏ ايران را تشكيل دهد و شعارهاى‏‏‏ عمده انقلابى‏‏‏ خود: استقلال، آزادى‏‏‏، عدالت اجتماعى‏‏‏ را به شعار بخش مهمى‏‏‏ از نيروهاى‏‏‏ اين جبهه بدل سازد و اين واقعيت كه حزب توده ايران در زمستان ١٣٢٧ موفق شد مقدمات جبهه واحد عليه شركت نفت انگليس براى‏‏‏ استيفاى‏‏‏ حقوق ملى‏‏‏ ايران فراهم آورد، نگرانى‏‏‏ بسيار عميقى‏‏‏ در محافل امپرياليستى‏‏‏ و عمال داخلى‏‏‏ آن‏ها بوجود آورد و از ظرفيت انقلابى‏‏‏ بزرگى‏‏‏ كه در جامعه ايران وجود داشت، حكايت مى‏‏‏كرد.

ادامه اين سير به هيچ روى‏‏‏ به نفع امپرياليست‏ها نبود. آن‏ها مى‏‏‏خواستند به هر نحوى‏‏‏ شده در برابر رشد حزب توده ايران و به‏ويژه در برابر نفوذ كلام آن در ميان ساير سازمان‏ها و احزاب مترقى‏‏‏ سـدى‏‏‏ ايجاد كنند و جلوى‏‏‏ اتحاد نيروهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ ايران را بگيرند.

اين سـد، “غيرقانونى‏‏‏” كردن حزب توده ايران بود، از اين طريق مى‏‏‏شد ساير نيروها را از نزديك شدن به حزب توده ايران ترساند و اتحاد با اين حزب “غيرقانونى‏‏‏” را خطرناك قلمداد كرده و همكارى‏‏‏ رسمى‏‏‏ و سازمانى‏‏‏ با آن را خلاف قانون دانست.

شايد هنوز باشند كسانى‏‏‏ كه توطئه غيرقانونى‏‏‏ كردن حزب توده ايران را امرى‏‏‏ اختصاصاً مربوط به اين حزب تصور مى‏‏‏كنند (تكيه از نگارنده)، ولى‏‏‏ با كمى‏‏‏ دقت مى‏‏‏توان دريافت كه اين توطئه خنجرى‏‏‏ بود بر قلب نهضت انقلابى‏‏‏ ايران. با اين توطئه، جنبش انقلابى‏‏‏ ايران به طور به اصطلاح “قانونى‏‏‏” دو شقه شد: شقه قانونى‏‏‏ و شقه “غيرقانونى‏‏‏”. به ديگر سخن، توطئه “غيرقانونى‏‏‏” كردن حزب توده ايران، توطئه‏اى‏‏‏ بود براى‏‏‏ قانونى‏‏‏ كردن تفرقه در جنبش انقلابى‏‏‏ ايران!»

بر پايه اين استدلال طبقاتى‏‏‏ و جانبدار و تاريخى‏‏‏ جوانشير مى‏‏‏توان و بايد گفت كه قتل‏عام توده‏اى‏‏‏ها و دانشمندان توده‏اى‏‏‏ در سال ١٣٦٧ توطئه‏اى‏‏‏ بود تدارك ديده شده براى‏‏‏ دريدن قلب و انديشه متعهد به منافع طبقه كارگر ايران و براى‏‏‏ گشودن در دانشگاه‏ها به روى‏‏‏ آموزش انواع “جامعه شناسى‏‏‏” و “علم اقتصادى‏‏”‏ تدريس شده در دانشگاه‏هاى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ با هدف مبارزه عليه انديشه ماركس، انگلس و لنين. توطئه‏اى‏‏‏ كه ازجمله در كشور آلمان نيز با نابودى‏‏‏ امكانات تدريس سوسياليسم علمى‏‏‏ در دانشگاه‏هاى‏‏‏ اين كشور تحقق يافته است. نادرستى‏‏‏ و غيرواقع‏بينانه بودن اين آموزش‏های در خدمت حفظ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ را سعيد حجاريان در بيدادگاه اخير كودتاگران اعلام داشت. سردرگمى‏‏‏ نظرى‏‏‏ در باره “جنبش مردمى‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏ عينى‏‏‏ و نقش زحمتكشان” در ايران حتى‏‏‏ در ميان برخى‏‏‏ از توده‏اى‏‏‏ها و در كل نزد مدافعان سوسياليسم علمى‏‏‏، نشانى‏‏‏ ديگر است از هدفى‏‏‏ كه ارتجاع داخلى‏‏‏ و خارجى‏‏‏ در دوباره “غيرقانونى‏‏‏” اعلام داشتن حزب توده ايران و قتل‏عام توده‏اى‏‏‏ها دنبال كرده است.

از اين «واقعيت عينى‏‏‏» حاكم بر جامعه ايرانى‏‏‏ و جنبش توده‏اى‏‏‏ چه درسى‏‏‏ بايد گرفت؟ چه وظيفه‏اى‏‏‏ را بايد در پيش‏رو گذاشت و پيگيرانه به آن عمل نمود؟

پاسخ روشن است! بايد آموزش سيستماتيك انديشه بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏ را در وسيع‏ترين شكل ممكن سازمان داد و آن را آموخت. اكنون كه دانشگاهى‏‏‏ براى‏‏‏ اين آموزش در اختيار نيست، بايد حزب توده ايران همانند گذشته آن را سازمان داده و به مورد اجرا بگذارد.

ماركسيست كهنسال آلمانى‏‏‏، روبرت اشتيگروالد، كه به علت فعاليت‏هاى‏‏‏ حزبى‏‏‏ پس از “غيرقانونى‏‏‏” اعلام كردن حزب كمونيست آلمان در سال ١٩٥٦، پنج سال در زندان‏هاى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ فدرال آلمان زندانى‏‏‏ بوده است، اخيرا سه جلد كتاب به رشته تحرير در آورده است. او كه خود با ده‏ها كتاب و صدها مقاله‏ و رساله يكى‏‏‏ از پركارترين ماركسيست‏هاى‏‏‏ معاصر در جهان نيز مى‏‏‏باشد، بحث در باره انديشه ماركسيسم را تنها يك بحث ميان دانشمندان نمى‏‏‏داند. او با تكيه به سخن ماركس خواستار آنست كه ماركسيسم را نبايد «تنها با مغز، بلكه همچنين با قلب» آموخت.

« … من اذعان می‌کنم که همه تار و پود وجودم توده‌ای است … مغزم، روحم، قلبم …» (از ادعانامه خسرو روزبه علیه بی‌دادگاه نظامی شاه)

ماركس مى‏‏‏گويد: «انديشه‏هايى‏‏‏ كه قدرت روشنفكرانه ما را مجاب مى‏‏‏سازند، منش و اعتقاد ما را تسخير مى‏‏‏كنند و شعور ما، وجدان ما را به آن‏ها جوش- پيوند مى‏‏‏زند، زنجيرهايى‏‏‏ هستند كه پاره كردن آن‏ها، بدون دريدن قلب ما ممكن نخواهد بود؛ اين‏ها غولانى‏‏‏ هستند كه پيروزى‏‏‏ انسان بر آن‏ها تنها از طريق پذيرش آن‏ها ممكن است.» (كليات م ا، جلد ١، برلين ١٩٥٨، ص ١٠٨)

اشتيگروالد سپس مى‏‏‏پرسد، چگونه مى‏‏‏توان ماركسيسم را نه تنها با مغز درك كرد، بلكه آن را در گوشه‏اى‏‏‏ از قلب خود نيز جاى‏‏‏ داد؟ …

و انگار طبرى‏‏‏ به اين پرسش پاسخ مى‏‏‏دهد:

«… آن‏زمان كه ترا شناختم، هيچگاه با تنهايى‏‏‏ خويش نساختم. تو، گنج رمز رنج‏هائى‏‏‏، تو، چراغ روشن كومه ذهن مائى‏‏‏ …

يادت را در قاب نخواهم گرفت، خشكيده چون نعش بر ديوار.

يا چون يك اتفاق ناگوار، براى‏‏‏ يك روز مبادا، در دفتر خاطراتم نخواهم نگاشت.

يادت را مى‏‏‏نهم هر روز، در كيف مدرسه كودكان، در لابلاى‏‏‏ اوراق سپيد دفترهايشان.

چون گلبرگ‏هاى‏‏‏ گل سرخ، مى‏‏‏نهم يادت را در ترنم عاشقانه باد، در بلنداى‏‏‏ قامت شمشاد، در نى‏‏‏نى‏‏‏ هر نگاه، در جام خونين شقايق‏ها، در انعطاف هر گل و گياه، در آزادگى‏‏‏ جنگلان سرو، در پرش شوانگيز هر تذرو.

زمزمه مى‏‏‏كنم يادت را در ذهن مادرى‏‏‏ كه جگرگوشه‏اش را خون‏آلود به خاك سپرده است، در خلوت آن دخترى‏‏‏ كه در فراقت اشك‏هاى‏‏‏ بى‏‏‏حساب ريخت.

يادت را در كوله‏بار زندگيم مى‏‏‏نهم چون دوره‏گردى‏‏‏ در كوى‏‏‏ و برزن خلوت و خاموش روستاهاى‏‏‏ غم گرفته.

آواز مى‏‏‏دهم يادت را در تمركز انسانى‏‏‏ شهرها، منفجر مى‏‏‏كنم در آواز دسته‏جمعى‏‏‏ دختران شاليكار كه تا زانو در گل فرو رفته‏اند، در معادن سياه ذغال شمال، در گنبدهاى‏‏‏ نفتى‏‏‏ جنوب، در كومه سود و حقير ايلات چادرنشين غرب، در صحارى‏‏‏ بى‏‏‏برگ و پوشش دشت‏هاى‏‏‏ شرق.

يادت را چون پيچكى‏‏‏، مى‏‏‏رويانم بر فراز ديوارهاى‏‏‏ شهر، بر كابل‏هاى‏‏‏ زنگ خانه‏ها، در انعكاس بى‏‏‏وقفه آينه‏ها.

يادت را هر پگاه بر چهره مى‏‏‏زم چون آب، تا برجهاندم ز خواب.

يادت را چون گرده نان، بر سفره طعام خويش مى‏‏‏نهم هر روز.

و هر روز در آينه يادت، گيسوان بلند معشوقم را شانه مى‏‏‏كنم.

من آب مى‏‏‏دهم، تشنگان دشت را آب مى‏‏‏دهم.

در من روان شو! در عروق خون گرفته‏ام، بر زبان دوخته‏ام، بر قلب نفروخته‏ام، …»

(احسان طبرى‏‏‏، “اخگران اسفند” – به ياد شهداى‏‏‏ ٧ اسفند – سروده‏هاى‏‏‏ زندان)

موضع رزم‏جويانه- جانبدارانه- شورانگيز و عاشقانه ماركسيسم كه در شعر طبرى‏‏ همانند «ترانه خوابگون»ى‏‏ در «همنوايى‏‏ واژه‏ها و شگفتى‏‏ پندارها» (ا ط، پيشگفتار “از ميان ريگ‏ها و الماس‏ها”) ترسيم شده است را اشتريگروالد ناشى‏‏‏ از سرشت انتقادى‏‏‏ انديشه تئوريك طبقه كارگر و متحدان آن براى‏‏‏ گذار از صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ مى‏‏‏داند.

اينكه در كليه آثار پايه‏اى‏‏‏ انديشه ماركسيستى‏‏‏، برخورد و جدل انتقادى‏‏ (پولميك) انديشه، ستون فقرات آن را تشكيل مى‏‏‏دهد، اين پرسش را اجتناب‏ناپذير مى‏‏‏سازد: «در نبرد عليه چه چيز و به سود كدام هدف، اين تئورى‏‏‏ ايجاد شده است؟»

ويژگى‏‏‏ بوجود آمدن تئورى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ را اشتيگروالد بيان «سرشت تاريخى‏‏‏ ماركسيسم» ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند و مى‏‏‏نويسد: «ماركسيسم مى‏‏‏داند كه هيچ پديده‏اى‏‏ واقعا درك نمى‏‏‏شود، اگر ندانيم كه آن پديده (دولت، استثمار، رفرميسم يا آنارشيسم، يا فاشيسم يا جنگ) چگونه، در چه نبرد اجتماعى‏‏- طبقاتى‏‏- تاريخى‏‏ مشخصى‏‏ ايجاد شده است، به پديده‏اى‏‏‏ بدل شده است كه اكنون در برابر ما قرار دارد.»

اين شناخت است كه ما را بر آن مى‏‏‏دارد، تجربه گذشته را، تجربه‏اى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ بدانيم و با شناخت دقيق و پروسواس شرايط گذشته و همچنين شناخت موشكافانه و مسئولانه شرايط جديد، انتقال آموزش از تجربه گذشته را به زمان حال عملى‏‏‏ سازيم. «بررسى‏‏ حقيقت مشخص در وضع مشخص» امروز را طبرى‏‏ در رساله “در باره منطق عمل”، كارپايه علمى‏‏ “عمل اجتماعى‏‏” مى‏‏داند.

اشتيگروالد مورد تاكيد قرار مى‏‏‏دهد كه فراگرفتن ماركسيسم، فراگرفتنى‏‏‏ است كه تنها با مغز پايان نمى‏‏يابد، بلكه قلب را هم تسخير مى‏‏‏كند و به هيجان وا مى‏‏‏دارد. تنها با ملانقطى‏‏‏ خواندن و آموختن كتاب‏ها و «نبردهاى‏‏‏ نمايشى‏‏‏» سيتات‏ها، اين فراگرفتن ممكن نيست، بلكه فراگرفتنى‏‏‏ است كه «در نبرد روزانه عليه سرمايه» به دست مى‏‏‏آيد. «تئورى‏‏‏ بدون مبارزه؛ اما همچنين مبارزه بدون تئورى‏‏‏ (درست!) ناممكن است.»

به نظر اشتيگروالد، بايد با تكيه به تز يازدهم ماركس در باره فويرباخ كه مى‏‏‏گويد: «فلاسفه تاكنون تنها به تفسير جهان پرداخته‏اند، جدل اما بر سر تغيير آن است»، فراموش نكرد كه ماركس مخالف تفسير نيست. «ماركس تمام عمرش در تفسير سپرى‏‏‏ شد، او به ما نشان داد كه سرمايه‏دارى‏‏‏ چيست و چگونه بوجود آمد، اما به اين اكتفا نكرد. زيرا او اين نظام ددمنشانه را كه همانند قاتل كافرى‏‏‏ شهد گواراى‏‏ خود را از كاسه سر كشتگانش مى‏‏‏مكد، نابود شده مى‏‏‏خواست (اين‏ها كلمات ماركس هستند!). از اين روى‏‏‏ نبايد به تفسير بسنده كرد، بايد به طور فعال، در عمل، به طور عينى‏‏‏- مادى‏‏‏ در اين نبرد طبقاتى‏‏‏ اثر گذاشت، يعنى‏‏‏ در نبرد شركت كرد!»

“مادى‏‏‏ اثر گذاشتن” در نبرد براى‏‏‏ نابودى‏‏‏ نظام ددمنشانه و خونخوار سرمايه‏دارى‏‏‏ را احسان طبرى‏‏‏، آموزگار سه نسل از توده‏اى‏‏‏ها كه نگارنده نيز خود را خوشبخت مى‏‏‏داند، عضو كوچكى‏‏‏ از آن‏ها باشد، در پيشگفتار “يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” (١٣٤٥) چنين مى‏‏‏آموزاند: «به‏ هر صورت هر نسلى‏‏‏ كه در مبارزه شركت مى‏‏‏كند، بايد دريافت و منش خود را از انطباق تئورى‏‏‏ عام بر پراتيك به دست دهد. يا به عبارت ديگر، تجارب خود را جمع‏بندى‏‏‏ كند. معناى‏‏‏ سير تكاملى‏‏‏ تئورى‏‏‏ها و ژرفش در ماهيت‏هاى‏‏‏ دمبدم تازه‏تر و عميق‏تر، جز اين نيست.» او از اين روى‏‏‏ گوشزد مى‏‏‏كند و از شاگردانش مى‏‏‏طلبد که بدانند و به آن عمل كنند: «ضرورت كوشش براى‏‏‏ اجتهاد در مسائل تئورى‏‏‏ عمومى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏- لنينيستى‏‏‏ انكار ناپذير است و تئورى‏‏‏ از هر سخن الكنى‏‏‏ در اين زمينه مى‏‏‏تواند غنى‏‏‏تر شود.»

بر اين پايه است كه نگارنده مايل است با ياد احسان طبرى‏‏‏ و همه ديگر آموزگاران حزبى‏‏‏ كه بسيار از آن‏ها آموخته‏ام، ترجمه اثر ماركسيست اتريشى‏‏‏، لئو كفلـر Leo Kofler با عنوان “تاريخ و ديالكتيك” را به تدريج در “توده‏اى‏‏‏ها” منتشر سازم. باشد كه مطالعه و فراگرفتن از اين اثر براى‏‏‏ ديگران نيز همانند براى‏‏ من، آموزنده باشد.

ضرورت انتشار تدريجى‏‏‏ ترجمه كتاب “تاريخ و ديالكتيك” در اين صفحه، ضرورتى‏‏‏ تكنيكى‏‏‏ است. اما اين ضرورت اين حسن را نيز دارد كه مطالعه و هضم فكرى‏‏ و فراگرفتن از متن پرمايه كتاب را آسان‏تر مى‏‏‏سازد. بنا به توصيه لئو كفلر، آموزش نظم‏يافته كتاب “تاريخ و ديالكتيك” براى‏‏‏ نوآموزان نياز به سيرى‏‏‏ ويژه دارد كه او خود آن را در مقدمه‏اى‏‏‏ بر كتاب ذكر مى‏‏‏كند.

در پايان نوشتار كنونى‏‏‏، مقدمه‏اى‏‏ تحت عنوان “دیالکتیک عملکرد (پراتیک)”‏ كه نگارنده براى‏‏‏ برگرداندن كتاب از آلمانى‏‏‏ به فارسى‏‏‏ تنظيم كرده و در آن توصيه كفلر نقل شده است، ارايه مى‏‏شود. در روزهاى‏‏‏ آينده به انتشار تدريجى‏‏‏ كتاب پرداخته خواهد شد.

ديالكتيك عملكرد (پراتيك)

در سال 1947 لئو كوفلر كه يك پناهنده سياسى‏‏ اتريشى‏‏ لهستانى‏‏الاصل بود، سويس را ترك كرد و به قسمت شرقى‏‏ آلمان كه تحت كنترل اتحاد شوروى‏‏ بود، رفت. پيش‏تر، پس از اشغال كشور اتريش توسط ارتش هيتلرى‏‏، او بـه‌مثابه فعال سوسياليست اتريشى‏‏ به سويس فرار كرده و پناهنده سياسى‏‏ شده بود. او در اين زمان انديشمندى‏‏ ناشناخته نبود. با نگارش كتاب “علم جامعه”، كه در دوران پناهندگى‏‏ خود در سويس نوشته بود، توجه محافل علمى‏‏ را بسوى‏‏ خود جلب كرده بود. ولفگانگ آبندروت Wolfgang Abendroth، ماركسيست آلمانى‏‏، كتاب او را «يكى‏‏ از آثار پايه‌اى‏‏ سوسيولوژى‏‏ مدرن» ناميد.

در آلمان دمكراتيك، كوفلر به‏خاطر تحقيقاتش تحت عنوان “در مورد تاريخ جامعه بورژوازى‏‏” كه بصورت كتابى‏‏ تحت همين عنوان در دوران اقامت او در سويس به‌چاپ رسيده بود، به استادى‏‏ “تاريخ فلسفه” در دانشگاه شهر هـالـه فراخوانده شد و به رياست دانشكده “انستيتوى‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏” منسوب گشت. اما بزودى‏‏ يك بحران ايدئولوژيك- سياسى‏‏ بوجود آمد كه موجب شد، كوفلر در پايان سال 1950 به آلمان فدرال نقل مكان كند.

اگر به ظاهرامر نگاه شود، برخورد علنى‏‏ كوفلر با مسائل س سوسياليسم و بوروكراسى‏‏ رشديابنده، ريشه بحران بوجود آمده بود. او در كلاس‌هاى‏‏ درس خود اين مسائل را مطرح مى‏‏ساخت و ديد محدود پراتيك سياسى‏‏ را مورد انتقاد قرار مى‏‏داد. او مى‏‏گفت: نه به انگيزه‌هاى‏‏ موجود مردم توجهى‏‏ مى‏‏شود و نه موقعيت آگاهى‏‏ آنان بحساب مى‏‏آيد: دستور از بالا، جاى‏‏ كوشش اقناعـى‏‏ را گرفته است.

اما علل اصلى‏‏ برخوردها را مضامين اصولـى‏‏ تئوريك نظريات كوفلر تشكيل مى‏‏دادند. او با توجه به اين اصول، خود را براى‏‏ «تجديد حيات ديالكتيك ماركسيستى‏‏» متعهد مى‏‏دانست (ارنست بلوخ Ernst Bloch، فيلسوف و ماركسيست آلمانى‏‏).

در كتاب فوق‌الذكر خود، “علم جامعه”، او در برخورد انتقادى‏‏ با مواضع معلم وينـى‏‏ خود، ماكس آدلـر Max Adler و نحوه برداشت جورج لوكـاش George Lukacs از ماركسيسم، تئورى‏‏ تفسير “تزهاى‏‏ درباره فويرباخ”، آنطور كه مورد نظر ماركس است را مطرح ساخته بود: انسان‏ها وابسته به روابط و شرايط اجتماعى‏‏ هستند، اما اين يك وابستگى‏‏ از نوع ويژه است، زيرا آن‏ها اين شرايط اجتماعى‏‏ را (بكمك و) با عملكرد خود برپامى‏‏دارند. با تكيه بر پراتيك اجتماعى‏‏ است كه برداشت ماركس، بطور دقيق و همه‌جانبه درك مى‏‏شود. ماركس انسان را ذهن شناختگر و عامل تاريخى‏‏اى‏‏ مى‏‏داند كه نسبت به اوضاع و شرايط اجتماعى‏‏ از خود آگاهانه واكنش نشان مى‏‏دهد. «همانطور كه جامعه انسان را مى‏‏سازد، خود توسط انسان برپا و ساخته مى‏‏شود.» (ماركس)

ارزيابى‏‏ ماترياليستى‏‏ از جامعه براساس برداشت ديالكتيكِ بهم‏تنيدگى‏‏ ذهن و عين نزد ماركس، همانقدر از يك برداشت انتزاعى‏‏ ملزم به “ضرورت و جبر” به‏دور است، كه “منتج شدن” مكانيكى‏‏ انديشه از “زيربناى‏‏” اقتصادى‏‏ از بهم‏تنيدگى‏‏ ذهن و عين در برداشت ديالكتيكى‏‏ به‏دور مى‏‏باشد. برعكس، برداشت ديالكتيكى‏‏ اين نكته را بطور مركزى‏‏ مطرح مى‏‏سازد كه چگونه بايد در درون روابط متقابل و بهم‏پيوسته بين انسان و جامعه فضاى‏‏ لازم را براى‏‏ عملكرد “مختارانه” انسان كشف و آن را تعريف كرد.

اين شناخت از ماترياليسم تاريخى‏‏، جان مايه محتواى‏‏ كتاب تاريخ و ديالكتيك لئـو كـوفلـر را تشكيل مى‏‏دهد.

از آنجا كه كوفلر رابطه ديالكتيكى‏‏ بين فعاليت ذهنى‏‏ و روند عينى‏‏ را در مركز درك خود از ديالكتيك قرار مى‏‏دهد، فيلسوف ديگر آلمان دمكراتيك، پتـر روبـن Peter Ruben با اشاره به كتاب “تاريخ و ديالكتيك”، «آن را نمونه اصولـى‏‏ و منطقى‏‏ چشم‏گيرى‏‏ براى‏‏ انديشه فلسفى‏‏» مى‏‏‌نامد. ديالكتيك در اين كتاب بـه‌مثابه روند در جريان و رشد انديشه در طى‏‏ تاريخ برجسته مى‏‏گردد. براين‌پايه، خصلت دوگانه ديالكتيك، به‏مثابه چگونگى‏‏ تغييرات حقيقت از يك‌سو و حركت و قوام انديشه انسان درباره اين تغييرات از سوى‏‏ ديگر، مورد توجه خاص قرار مى‏‏‌گيرد. اين دو جنبه اگرچه بطور تفكيك‌ناپذير كليت موزون و بـهم‌پيوسته‌اى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهند، باوجود اين هركدامشان از قوانين خود پيروى‏‏ مى‏‏كنند.

*****

توصيه لئو كفلر براى‏‏ مطالعه كتاب

كتاب از ٨ بخش تشكيل شده است. لئـو كفلـر در آغاز كتابش مطالعه كتاب را از نظر آموزشى‏‏ «به آن‏هايى‏‏ كه در مطالعه رسالات فلسفى‏‏ با تجربه كم‏ترى‏‏ هستند»، با در اولويت قرار دادن بخش‌هايى‏‏ توصيه مى‏‏كند و مى‏‏نويسد: «با بخش ٥، ساختار ديالكتيكى‏‏ قوه ادراكه، آغاز كنند، با مطالعه بخش ٣، ماترياليسم فويرباخ و سپس بخش ٤، اسلوب بكارگيرى‏‏ مشخص ديالكتيك، ادامه دهند، و پس از مطالعه بخش‌هاى‏‏ ٦ تا ٨، ساختار ديالكتيكى‏‏ ماترياليسم تاريخى‏‏، ديالكتيك ,شى‏‏ء شدن‘ و پيشرفت علم تاريخ از توصيف به شناخت، در پايان به دو بخش آغازين كتاب درباره گذار از ايده‌آليسم ذهنى‏‏ [درون خودى‏‏] به عينى‏‏ [بيرون خودى‏‏] و نهايتاً زمينه‌هاى‏‏ منطقِ ديالكتيكى‏‏ هگل، مطالعه كتاب را به پايان برسانند.»




وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏‏ مبارزه ملى‏‏‏‏‏‏‏ و دموكراتيك
پيگيرانه براى‏‏‏‏‏‏‏ پايان يافتن تشتت نظرى‏‏‏‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ بكوشيم
مضمون «تضاد خلق با امپرياليسم»!

مقاله شماره ٨٩ / ٢٧ ( ١٥ شهريور) بخش دوم

واژه راهنما: ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ «جنبش مردمى‏‏‏‏‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و نقش زحمتكشان»، مرحله‏اى‏‏‏‏‏‏‏ جديد در تحكيم جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏. موضع التقاطى‏‏‏‏‏‏‏ تارنگاشت “عدالت”. انتشار “راه توده” پايان خواهد يافت؟ مبارزه انقلابى‏‏‏‏‏‏ عليه شرايط حاكم بر ايران. مضمون «تضاد خلق با امپرياليسم».

همين نگارنده بارها و بارها و در آخرين بار به طور مفصل در مقاله ٨٩/٢٤، “آموزشى‏‏‏‏‏‏‏ از تجارب خلق‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر براى‏‏‏‏‏‏‏ مبارزه امروز طبقه كارگر”http://www.tudeh-iha.com/?p=1279&lang=fa از ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ فوق به نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏‏‏ پرداخته و نشان داده است كه بدون پرچم افراشته و خط‏مشى‏‏‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر، راهنمايى‏‏‏‏‏‏‏، جلب و سازماندهى‏‏‏‏‏‏‏ قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏‏‏‏ در جامعه ممكن نيست. در مقاله پيش گفته، نظريات و موضع لنين همچنين درباره وظيفه حفظ استقلال و خط‏مشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- كارگرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ توسط حزب طبقه كارگر به عنوان پيش‏شرط براى‏‏‏‏‏‏‏ برپايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اتحادهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ برشمرده شده است. چرا نظريه‏پرداز “عدالت” اين مواضع «ماركسيستى‏‏‏‏‏‏‏- لنينيستى‏‏‏‏‏‏‏» لنين را مورد تائيد قرار نمى‏‏‏‏‏‏‏دهد؟

به نظر لنين، سياست مستقل از يك سو مانع «حل شدن» حزب طبقه كارگر در بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ و به طريق اولى‏‏‏‏‏‏‏ در خرده‏بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بوده و شرايط ايجاد شدن «اتحادهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏» اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را با «بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و جمهورى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏خواه [ايجاد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند] … بدون آنكه با آن درآميزيم و … [با اين شيوه ما امكان خواهيم يافت] خرده‏بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را كه قادر است با ما همدوش گام بردارد، رهبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نمايم».

پرچم افراشته انديشه انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ طبقه كارگر، آنطور كه لنين در “دو تاكتيك …” نشان مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دهد، نوك نيزه انديشهِ تعميق انقلاب «دموكراتيك» و به طريق اولى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب ملى‏‏‏‏‏‏‏- دموكراتيك را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دهد و «گم شدن» آن، سلب امكان تعميق انقلاب است.

لنين دو وظيفه براى‏‏‏‏‏‏‏ پرچم افراشته استقلال انديشه و خط‏مشى‏‏‏‏‏‏‏ كارگرى‏‏‏‏‏‏‏ قايل است: ممانعت كردن از «حل شدن» حزب طبقه كارگر «در بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏» و به طريق اولى‏‏‏‏‏‏‏ در خرده‏بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ و برپايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اتحادهاى‏‏‏‏‏‏‏ پيگير و دورنمادار اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ با نيروهايى‏‏‏‏‏‏‏ كه بنا به سرشت طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ دوگانه‏‏‏ خود، آنطور كه در نقل قول مورد تائيد نظريه‏پرداز از «فرهاد» برجسته شده و لذا مورد تائيد او نيز است، قادر هستند «همدوش» طبقه كارگر گام بردارند. لنين مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گويد «پرچم افراشته خط‏مشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مستقل كارگرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حزب طبقه كارگر اين امكان را براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ما بوجود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آورد» تا بتوانيم با روشنگرى‏‏‏‏‏‏‏ و ارتقاى‏‏‏‏‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏‏‏‏‏ طبقاتى‏،‏‏‏‏‏‏ «خرده‏بورژوازى‏‏‏ را كه [بنا به موضع طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ دوگانه خود] قادر است با ما همدوش گام بردارد،  رهبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نمايم». به اين منظور بايد “زبان” آن‏ها را بياموزيم، سطح آگاهى‏‏‏‏‏‏‏ آن‏ها را بشناسيم و بيان خود را با آن انطباق دهيم. چنين سياستى‏‏‏‏‏‏‏ به معناى‏‏‏‏‏‏‏ حفظ موضع راهبردى‏‏‏‏‏‏‏ انديشه علمى‏‏‏‏‏‏‏ و طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ طبقه كارگر مى‏‏‏‏‏‏‏باشد كه بايد به زبان قابل درك براى‏ سطح آگاهى‏ اجتماعى‏ آن‏ها ارايه شود، يعنى‏‏‏‏‏‏‏ با «اشكالى‏‏‏‏‏‏‏ از مبارزه» كه براى‏‏‏‏‏‏‏ اين نيروها قابل درك است، ارايه شود. ضرورت شركت در “سنديكاهاى‏ زرد”، “شوراهاى‏ اسلامى‏”، سازمان‏هاى‏ دموكراتيك- مدنى‏ و … بر پايه اين انديشه ماركسيستى‏- توده‏اى‏ مستدل مى‏گردد. چنين عملكردى‏‏‏‏‏‏‏ اما به معناى‏‏‏‏‏‏‏ پذيرش سطح آگاهى‏ حاكم بر اين سازمان‏ها و به طريق اولى‏ به معناى‏ دنباله‏روى‏‏‏‏‏‏‏ كردن از انديشه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏‏‏‏خواهد به كمك نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ ماوراى‏‏‏‏‏‏‏ طبيعى‏ مساله‏ها و مشكلات زحمتكشان را گويا حل كند، نيست! به معناى‏‏‏‏‏‏‏ تبديل شدن به بلندگوى‏‏‏‏‏‏‏ سياست اعمال شده دولت كودتايى‏‏‏‏‏‏‏ احمدى‏‏‏‏‏‏‏نژاد نيست! تفاوت سياست طبقاتى‏‏‏‏‏ كارگرى‏‏‏‏‏ و پوزيتويستى‏‏‏‏‏- تسليم‏طلبانه در اين ظرافت انديشه و عمل انقلابى‏‏‏‏‏ نهفته است!

توجه به سطح آگاهى‏‏‏‏‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ بينايبنى‏‏‏‏‏‏‏ در سطور نقل شده توسط نظريه‏پردازِ “عدالت”، در مقاله ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ «جنبش مردمى‏‏‏‏‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و نقش زحمتكشان» با جملات زير توضيح داده شده است: «… آنچه براى‏‏‏‏‏‏‏ برخى‏‏‏‏‏‏‏ از قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ زحمتكشان و فرودستان در پرده مى‏‏‏‏‏‏‏ماند، جنبه گسترده و سازمان يافته دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادى‏‏‏‏‏‏‏ در سطح اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ و رابطه آن با چالش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و مادى‏‏‏‏‏‏‏ آنان در زندگى‏‏‏‏‏‏‏ است. در كشور ما، براى‏‏‏‏‏‏‏ برخى‏‏‏‏‏‏‏ از قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ جامعه تبيين ذهنى‏‏‏‏‏‏‏ اين اصول از طريق مجراها و ارزش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ مذهبى‏‏‏‏‏‏‏ امكان‏پذير بوده است، و ارتجاع به همراه رواج عمدى‏‏‏‏‏‏‏ خرافه، شديدا اين مجراها را مورد سوءاستفاده قرار مى‏‏‏‏‏‏‏دهد. در اين چارچوب، تبليغات دولت كودتا و حاميان ريز و درشت آن، بدور از واقعيت‏ها، و بر پايه نمادهاى‏‏‏‏‏‏‏ خيريه و صدقه، ترقى‏‏‏‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏‏‏‏ زحمتكشان و فرودستان را به آينده و ظهور پديده‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ماوراى‏‏‏‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏‏‏‏ موكول مى‏‏‏‏‏‏‏كنند. در اينجا است كه به اهميت فعاليت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ روشن‏گرانه، همه‏جانبه و سازمان يافته بر پايه برنامه‏يى‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ كه جوابگوى‏‏‏‏‏‏‏ خواسته‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ مبرم توده زحمتكشان است، مى‏‏‏‏‏‏‏توان پى‏‏‏‏‏‏‏برد. به عبارت ديگر، بايد براى‏‏‏‏‏‏‏ برخى‏‏‏‏‏‏‏ از قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ زحمتكش و فرودستان اين آزادى‏‏‏‏‏‏‏ها و دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏ را از پرده بيرون آورد و در باره آن‏ها روشنگرى‏‏‏‏‏‏‏ كرد. …».

آيا حتى‏‏‏‏‏‏ يك بار در‏ “عدالت” مقاله‏اى‏‏‏‏‏‏ در اين چهارچوب و با اين مضمون انتشار يافته است؟ خير!! و باز هم خير! برعكس، “عدالت” به طور مداوم به باز انتشار نظريات و مواضع دولت كودتا پرداخته است. جنبش ميليونى‏ مردم را در هماهنگى‏ با توهين «ارازل و اوباش» ناميدن آن توسط ارتجاع، «گوچى‏پوشان» ناميده است! براى‏‏‏‏‏ نمونه، نه تنها مضمون واقعى‏‏‏‏‏‏‏ “سهام عدالت” افشا نگشته و نشان داده نشده است كه اين اقدام، به معناى‏‏‏‏‏‏‏ عملى‏‏‏‏‏‏‏ ساختن بخش اول برنامه “خصوصى‏‏‏‏‏‏‏ سازى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏”‏، يعنى‏‏‏‏‏‏‏ ايجاد شرايط “حقوقى‏‏‏‏‏‏‏” اجراى‏‏‏‏‏‏‏ اين برنامه است؛ نه تنها نشان داده نشده است كه اين اقدام نسخه بردارى‏‏‏‏‏‏‏ از سياست رژيم شاهنشاهى‏‏‏‏‏‏‏- ساواكى‏‏‏‏‏‏‏ در پيش از انقلاب بهمن مى‏‏‏‏‏‏باشد و گام نخست براى‏‏‏‏‏‏‏ برنامه “كارخانه سرمايه‏دار سازى‏‏‏‏‏‏‏” است كه زنده‏ياد جوانشير در كتاب “اقتصاد ملى‏‏‏‏‏‏‏” برمى‏‏‏‏‏شمرد؛ بلكه كوشش شده است اين اقدام را به عنوان مقاومت در برابر اجراى‏‏‏‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏‏‏‏ توسط دولت احمدى‏‏‏‏‏‏‏نژاد بنماياند. اين در حالى‏‏‏‏‏ است كه هر خواننده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ كه نوشتارهاى‏‏‏‏‏‏‏ تارنگاشت “عدالت” را چند روزى‏‏‏‏‏‏‏ دنبال كند، به اين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏‏‏ قطعى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏رسد كه تارنگاشتى‏‏‏‏‏‏‏ در خدمت تائيد دولت احمدى‏‏‏‏‏‏‏نژاد و تركيب حاكميت كنونى‏‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ در ايران مى‏‏‏‏‏‏‏باشد و نه تارنگاشتى‏‏‏‏‏‏‏ كه هدفش حتى‏‏‏‏‏‏‏ راهنمايى‏‏‏‏‏‏‏ اين حاكميت با «شيوه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ … ديگر» با هدف تعميق انقلاب بهمن ٥٧ است. از كوشش براى‏‏‏‏‏‏‏ ارتقاى‏‏‏‏‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏‏‏‏‏ زحمتكشان در آن، نمى‏‏‏‏‏‏‏تواند حتى‏‏‏‏‏‏‏ سخنى‏‏‏‏‏‏‏ هم مطرح باشد. مواضع درست توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ صادق در اين تارنگاشت، در پشت ابر سياه سياست برخى‏‏‏‏‏‏‏ها در اين تارنگاشت، محو گشته و به قول لنين آن‏ها در بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ «حل» مى‏‏‏‏‏‏‏شوند. بايد به وضع حاكم بر تارنگاشت “عدالت” پايان داده شود كه همانند خبرگذارى‏‏‏، آن‏هم خبرگذارى‏‏‏ دولتى‏‏‏ تظاهر مى‏‏‏كند. بايد نيروى‏‏‏ خود را به عنوان “مدافعان سوسياليسم علمى‏‏‏” در عرصه مبارزه عليه نفوذ امپرياليسم و نوليبراليسم در ايران متمركز كرد. تنها با موضع افشاگرى‏‏‏ براى‏‏‏ گذار از شرايط حاكم بر ايران، مى‏‏‏توان زمينه ارتقاى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ زحمتكشان را بوجود آورد. اين وظيفه، وظيفه مركزى‏‏‏ چپ انقلابى‏‏‏ در شرايط كنونى‏‏‏ در ايران است.

ادامه يك سياست التقاطى‏‏‏‏‏‏‏ با نتايج دلخواه همراه نخواهد شد. زمان آن فرارسيده است كه توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ صادق، ازجمله در اين تارنگاشت، سياست و خط‏مشى‏‏‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ را براى‏‏‏‏‏‏‏ شرايط كنونى‏‏‏‏‏‏‏ در ايران مورد تائيد قرار دهند  كه در ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ همه‏جانبه در مقاله «جنبش مردى‏‏‏‏‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و نقش طبقه كارگر» توضيح داده شده است، و با پشتيبانى‏‏‏‏‏‏‏ از مضمون آن و تبليغ براى‏‏‏‏‏‏‏ آن، سياست انقلابى‏‏‏‏‏‏‏ را در تارنگاشت “عدالت” حاكم سازند. بايد بحث مشخص در باره مضمون اين ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ به مساله روز انديشه و تبليغ توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ تبديل گردد.

مبارزه طبقه كارگر با سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ حاكم در ايران، بايد مبارزه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ رو در رو و با هدف تغيير انقلابى‏‏‏‏‏‏‏ شرايط به سود طبقه كارگر باشد. تنها از اين طريق مى‏‏‏‏‏‏‏توان مبارزه توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ را به اوج و جايگاه شايسته آن ارتقا داد و شرايط اتحادهاى‏‏‏‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏‏‏‏، دموكراتيك و ترقى‏‏‏‏‏‏‏خواهانه را در ايران ايجاد نمود. اتحادهايى‏‏‏‏‏‏‏ كه شرط پشت سر گذاشتن شرايط كنونى‏‏‏‏‏‏‏ و احياى‏‏‏‏‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏‏‏‏خواهانه و ملى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن مى‏‏‏‏‏‏‏باشد.

اين تصور كه گويا شرايط پس از پيروزى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن در ايران حاكم است، پندارى‏‏‏‏‏‏‏ نادرست و مبارزه «زير پرچمى‏‏‏‏‏‏‏ دروغين» است. حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ با نقض دستاوردهاى‏‏‏‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏‏‏‏خواهانه انقلاب بهمن، اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ “حقوق ملت” و اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عمده اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ (٤٣ و ٤٤)، به طور عينى‏‏‏‏‏‏‏ به رژيمى‏‏‏‏‏‏‏ ضدانقلابى‏‏‏‏‏‏ و ضدمردمى‏‏‏‏‏‏‏ تبديل شده است و از سياستى‏‏‏‏‏‏‏ ضدملى‏‏‏‏‏‏‏ و در خدمت منافع سرمايه‏ مالى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ دنباله‏روى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏كند. اميد واهى‏‏‏‏‏‏‏ اين رژيم استبدادى‏‏‏‏‏ و قرون وسطى‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏ ولايى‏‏‏‏‏، دريافت “تضمين” از امپرياليسم براى‏‏‏‏‏‏‏ بقاى‏‏‏‏‏‏‏ خود است.

«تضاد» ميان امپرياليسم با حاكميت كنونى‏‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ِ پنهان در پشت رژيم قرون وسطايى‏‏‏‏‏‏‏ ولايت فقيه را نبايد «تضاد خلق» با امپرياليسم پنداشت. اين تضادى‏‏‏‏‏‏‏ است ميان آن دو بر سر سهم از سفره رنگين ثروت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ مردم ميهن ما. مبارزه عيله امپرياليسم، به قول ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ در نامه مردم، يك بار ديگر از راه قطع دست اعمال امپرياليسم در ايران مى‏‏‏‏‏‏‏گذرد كه مى‏‏‏‏‏‏‏خواهند با «تطميع امپرياليسم» بقاى‏‏‏‏‏‏‏ خود را تضمين كنند: «در اين راستا، نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ چپ با سازمان‏دهى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ طبقه كارگر، به منظور دفاع از حقوق تمام زحمتكشان و مبارزه بر ضد امپرياليسم، ارتقاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ جنبش و ايجاد جبهه وسيع تلاش خواهند كرد. … تنها اتحاد عمل هوشيارانه نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در يك جبهه وسيع بر ضد استبداد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏تواند كشور ما را به مرحله‏يى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مترقى‏‏‏‏‏‏‏‏‏تر و آينده‏يى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بهتر رهبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ كند … بارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ديگر در كشورمان تاريخ در حال تكرار شدن است، و تضاد اصلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ابتدا در درون كشور است كه اين همانا مبارزه ترقى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ با ارتجاع، يا به عبارتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ديگر، مبارزه نو با كهنه است، كه در حال حاضر عامل اصلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تعيين كننده است. بار ديگر عملكرد نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، جسارت و درك آن‏ها در مورد لزوم مرحله گذار به دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و مخصوصا رابطه تنگاتنگ آن با تغييرات بنيادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نقطه عطف تعيين كننده در جهش آينده كشورمان است.»

بزرگ‏ترين خدمت به اميال امپرياليسم براى‏‏‏‏‏‏‏ تحقق بخشيدن به برنامه استراتژيك- سياسى‏‏‏‏‏‏‏ خود، اظهارات مسئولان دولتى‏‏‏‏‏‏‏ و به‏ويژه شخص آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ نسبت به تهديد‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ است. تهديد به كشاندن رو در رويى‏‏‏‏‏ احتمالى‏‏‏‏‏‏‏ نظامى‏‏‏‏‏‏‏ به «خارج از مرزهاى‏‏‏‏‏‏‏ ايران»، كه وظيفه آن گويا تهديد امپرياليسم براى‏‏‏‏‏‏‏ صرفنظر كردن از تجاوز نظامى‏‏‏‏‏‏‏ به ايران است، در واقع بهترين اهرم تبليغاتى‏‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏‏دهد، ايران را نزد افكار عمومى‏‏‏‏‏‏‏ مردم جهان مركز تروريسم القا كرده و تجاوز نظامى‏‏‏‏‏‏‏ به آن و پيشگيرى‏‏‏‏‏‏‏ از خطر «اتمى‏‏‏‏‏‏‏ شدن» آن را براى‏‏‏‏‏‏‏ افكار عمومى‏‏‏‏‏‏‏ توجيه كند. اين شيوه را بايد مصداق كامل شيوه “طالبانى‏‏‏‏‏‏‏” ناميد، كه دست‏پرورده امپرياليسم جهانى‏‏‏‏‏‏‏ است. شيوه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ كه امپرياليسم براى‏‏‏‏‏‏‏ برقرارى‏‏‏‏‏‏‏ سيطره نظامى‏‏‏‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏‏‏‏ خود بر كشورهاى‏‏‏‏‏‏‏ پيرامونى‏‏ پس از پايان يافتن نبرد طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ ميان دو سيستم در دو دهه پيش، ‏‏‏‏‏ به آن نياز داشته و دارد. “رجبعلى‏‏‏‏‏ مزروعى‏‏‏‏‏” اين خطر را در “نوروز”، «خطر … عمليات دو سويه از سوى‏‏‏‏‏ جنگ‏طلبان اقتدارگرا داخلى‏‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏‏» مى‏‏‏‏‏نامد. براين پايه است كه مبارزه واقعى‏‏‏‏‏ عليه سيطره امپرياليسم، مبارزه براى‏‏‏‏‏ تغييرات انقلابى‏‏‏‏‏ در ايران و احياى‏‏‏‏‏ آماج‏هاى‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏ و دموكراتيك انقلاب بهمن ٥٧ مى‏‏‏‏‏باشد.

پيگيرانه براى‏‏‏‏‏‏‏ پايان يافتن تشتت نظرى‏‏‏‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ بكوشيم.

با انتشار ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ «جنبش مردى‏‏‏‏‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و نقش طبقه كارگر» در نامه مردم شماره ٨٤٩، نقطه عطفى‏‏‏‏‏‏‏ در روند مبارزه با تشتت نظرى‏‏‏‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ ايجاد شده است. هيچ توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ صادقى‏‏‏‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏‏‏‏تواند در اين زمينه تماشاگر باقى‏‏‏‏‏‏‏ بماند. بايد به بازى‏‏‏‏‏‏‏ با “نيمه حقيقت‏ها” پايان داد! بايد با تكيه به امكان ايجاد شده، آنجا كه تدقيق و روشنى‏‏‏‏‏‏‏ بيش‏تر نيز ضرورى‏‏‏‏‏‏‏ است، به طور مشخص، سازنده، خلاق و به مثابه يك توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ نظريات خود را مطرح نمود. بايد دست از خرده‏كارى‏‏‏‏‏‏‏ كشيد. بايد منافع خرد و شخصى‏‏‏‏‏‏‏ را به سود، مصالح عاليه حزب كنار گذاشت.

در شرايط ايجاد شده، قطع دفاع از دولت كودتا در “عدالت” همانقدر ضرورى‏‏‏‏‏‏‏ است كه پايان دادن به انتشار “راه توده”. بايد همه امكان‏ها را در جهت اجماع نيروها ازجمله با هدف آموزش علم ماركسيسم- لنينيسم سازمان داد. در اين زمينه مسئول‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ حزبى‏‏‏‏‏‏‏ نقشى‏‏‏‏‏‏‏ پراهميت و سنگين به عهده دارند.




وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏‏ مبارزه ملى‏‏‏‏‏‏‏ و دموكراتيك
پيگيرانه براى‏‏‏‏‏‏‏ پايان يافتن تشتت نظرى‏‏‏‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ بكوشيم
مضمون «تضاد خلق با امپرياليسم»!

مقاله شماره ٨٩ / ٢٧ ( ١٥ شهريور)  بخش نخست

واژه راهنما: ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ «جنبش مردمى‏‏‏‏‏‏‏، واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و نقش زحمتكشان»، مرحله‏اى‏‏‏‏‏‏‏ جديد در تحكيم جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏. موضع التقاطى‏‏‏‏‏‏‏ تارنگاشت “عدالت”. انتشار “راه توده” پايان خواهد يافت؟ مبارزه انقلابى‏‏‏‏‏‏ عليه شرايط حاكم بر ايران. مضمون «تضاد خلق با امپرياليسم».

در تاريخ اول شهريور ١٣٨٩ در تارنگاشت “عدالت” دو نوشتار از ا. آذرنگ منتشر شده است. عنوان تحريك‏آميز انتخاب شده چنين است: «زير پرچمى‏‏‏‏‏‏‏ دروغين (١ و ٢)». نوشتار با جملهِ «در واقع فرهاد معتقد است كه جنبه ملى‏‏‏‏‏‏‏- دموكراتيك مبارزات زحمتكشان عمده نيست …» آغاز مى‏‏‏‏‏‏‏شود. واقعيت و موضع «فرهاد» اما به شهادت نوشتارهاى‏‏‏‏‏‏‏ بسيارى‏‏‏‏‏‏‏، ازجمله تازه‏ترين آن‏ها، مقاله ٨٩/٢٤ (http://www.tudeh-iha.com/?p=1279&lang=fa) چنين نيست، و اين موضعى‏‏‏‏‏‏‏ روشن و مستدل و “حقيقى‏‏‏‏‏‏‏” است.

در صفحه ٥ نوشتار شماره يك نظريه‏پرداز چنين آمده است: «نمى‏‏‏‏‏‏‏توان انكار كرد كه اخيراً با توجه به تهديدات مستقيم و غيرمستقيم امپرياليست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ آمريكا و اروپا، بار ديگر تضاد خلق [!] با امپرياليسم حاد شده است. در اين ميان بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ تجارى‏‏‏‏‏‏‏ بزرگ و لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ فوقانى‏‏‏‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ بوروكراتيك جهت تطميع امپرياليسم و حفظ منافع خود، خواهان واگذارى‏‏‏‏‏‏‏ امتيازات اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ و سياسى‏‏‏‏‏‏‏ بيش‏ترى‏‏‏‏‏‏‏ به آن هستند. چنين سياستى‏‏‏‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏‏‏‏توان نزد لايه‏هايى‏‏‏‏‏‏‏ از بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ “صنعتى‏‏‏‏‏‏‏” كشور كه منافع خود را در امر مونتاژ براى‏‏‏‏‏‏‏ صدور به بازارهاى‏‏‏‏‏‏‏ غربى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏بينند نيز مشاهده كرد. اين اميال در برنامه اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ و سياست خارجى‏‏‏‏‏‏‏ سازمان‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏ اين طبقات بازتاب يافته است كه هسته اصلى‏‏‏‏‏‏‏ آن را خصوصى‏‏‏‏‏‏‏ سازى‏‏‏‏‏‏‏ هاى‏‏‏‏‏‏‏ گسترده و آزادسازى‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏‏‏‏‏دهد. سياست توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ حكم مى‏‏‏‏‏‏‏كند كه در چنين شرايطى‏‏‏‏‏‏‏ لبه تيز حمله به سوى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم و متحدين داخلى‏‏‏‏‏‏‏ آن قرار داده شود و توده‏ها حول محور مبارزه با خصوصى‏‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏‏‏‏ بسيج شوند. چنين بسيج و سازماندهى‏‏‏‏‏‏‏ نيرو در مبارزه سياسى‏‏‏‏‏‏‏ جارى‏‏‏‏‏‏‏ راه دست يافتن به آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك براى‏‏‏‏‏‏‏ نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏‏‏ [را] نيز خواهد گشود.»

دو نكته را بايد در انديشه نظريه‏پرداز برجسته ساخت:

اول: وحدت منافع ميان «بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ تجارى‏‏‏‏‏‏‏ بزرگ و لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ فوقانى‏‏‏‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ بوروكراتيك [و] لايه‏هايى‏‏‏‏‏‏‏ از بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ “صنعتى‏‏‏‏‏‏‏” كشور» بـا امپرياليسم. به عبارت ديگر، بنا به برداشت درست نظريه‏پرداز، ميان «امپرياليسم و متحدين داخلى‏‏‏‏‏‏‏ آن» كه به “متحدين طبيعى‏‏‏‏‏‏‏” امپرياليسم تبديل شده‏اند، يعنى‏‏‏‏‏‏‏ داراى‏‏‏‏‏‏‏ منافع “عينى‏‏‏‏‏‏‏” مشترك با آن هستند، وحدت منافعى‏‏‏‏‏‏‏ ملموس و انكار ناپذير‏ بوجود آمده است.

ولى‏‏‏ برجسته ساختن نقش منفى‏‏‏‏‏ لايه‏هايى‏‏‏‏‏ از بورژوازى‏‏‏‏‏ در موضع نظريه‏پرداز، با هدف شناخت علمى‏‏‏‏‏ از نقش ضدملى‏‏‏‏‏ و ضدمردمى‏‏‏‏‏ سنتى‏‏‏‏‏ و كنونى‏‏‏‏‏ آن‏ لايه‏ها انجام نمى‏شود. هدف توجيه موضع پوزيتويستى‏‏‏‏‏ نظريه‏پرداز در حمايت از لايه مشخصى‏‏‏‏‏ در حاكميت كنونى‏‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏ است، لايه‏اى‏‏‏‏‏ كه اكنون قدرت مسلط را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد. در ارزيابى‏‏ از اين لايه از سرمايه‏داران، مقاله “تسلط اقتصادى‏‏ سپاه پاسداران و ترفندهاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ تجارى‏‏ و غيرتوليدى‏‏” در نامه مردم، ارگان مركزى‏‏ حزب توده ايران شماره ٩٥٠ (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1159) توضيحات دقيقى‏ ارايه شده است. در آنجا، پس از نشان دادن تضاد منافع ميان «قشرهاى‏‏ مختلف سرمايه‏دارى‏‏ و طبقات اجتماعى‏‏ وابسته به آن‏ها» در سال‏هاى‏‏ گذشته در ايران، در باره اين لايه‏ مورد پشتيبانى‏‏ نظريه‏پرداز تارنگاشت “عدالت”، ازجمله چنين آمده است: «از دوره رياست جمهورى‏‏ احمدى‏‏نژاد، فرماندهان سپاه پاسداران، البته نه از طريق رقابت معمول در اقتصاد سرمايه‏دارى‏‏ و تمركز سرمايه در جريان اين رقابت، بلكه به عنوان بورژوازى‏‏ بوروكراتيك قدرتمندى‏‏ توانسته است بخش عظيمى‏‏ از اموال ملى‏‏ را به سوى‏‏ كارتل‏هايى‏‏ كه سپاه پاسداران ايجاد كرده است، كاناليزه كند و عملا كنترل همه‏جانبه اقتصاد را در يك روند چند ساله به دست گيرد. شكل‏گيرى‏‏ كارتل‏ها و كنسرسيوم‏ها در طول سال‏هاى‏‏ اخير و به‏ويژه از سال ١٣٨٥ كه بخش‏هايى‏‏ مهم از اقتصاد كشور را در انحصار خود گرفته است و كنترل آن‏ها در دست محافل قدرتمند نظامى‏‏ قرار داده است، در طول حيات ٣١ ساله رژيم ولايت فقيه بى‏‏سابقه است. سپاه پاسداران توسط قرارگاه سازندگى‏‏ خاتم‏الانبياء كه فعاليت‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ آن در دوره رياست جمهورى‏‏ هاشمى‏‏ رفسنجانى‏‏ آغاز گشت، اكنون متشكل از بيش از ٨٠٠ شركت است كه فعاليت اقتصادى‏‏ خود را با زير پا گذاشتن همه موازين قانونى‏‏ و رقابتى‏‏ انجام مى‏‏دهد. بخش ديگرى‏‏ از تمركز انبوه سرمايه در كارتل‏هايى‏‏ ست مانند بنياد مستضعفان، بنياد شهيد، ستاد فرمان امام، آستان قدس رضوى‏‏، بنياد جانبازان … كه در بسيارى‏‏ از زمينه‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ زير نظر خامنه‏اى‏‏ فعاليت مى‏‏كنند. گروه ديگرى‏‏ كه تمركز سرمايه ايجاد كرده، انحصاراتى‏‏ مانند “مهر اقتصاد ايران” است كه متشكل از چنديدن شركت وابسته به نيروهاى‏‏ شبه‏نظامى‏‏ بسيج است كه بخش‏هايى‏‏ از معادن مهم كشور و صنايع وابسته به آن را در انحصار خود دارند و اخيراً نيز به بانكدارى‏‏ و ساير رشته‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ روى‏‏ آورده‏اند. در كنار اين‏ها، تك ميلياردرهايى‏‏ از فرماندهان سپاه پاسداران و آقازاده‏ها و نيروهاى‏‏ امنيتى‏‏ قرار دارند كه از موقعيت ويژ‏اى‏‏ براى‏‏ ثروت اندوزى‏‏ برخوردارند. روند تمركز سرمايه توسط اين بنيادها، موسسات و گروه‏هاى‏‏ با نفوذ سپاه پاسداران، شكل كلاسيك و مطابق الگوى‏‏ رشد و قدرت‏گيرى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ بوروكراتيك بر پايه نفوذ ناشى‏‏ از حضور گروه‏ خاصى‏‏ در ساختار سياسى‏‏ و اقتصادى‏‏ دولت است كه سرمايه‏ها و اموال ملى‏‏ را به سوى‏‏ نهاد‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ تحت كنترل خود سرازير مى‏‏كند.» با توجه به اين توضيحات دقيق، نمى‏توان لايه حاكم كنونى‏ از سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ بر ايران را آنطور كه نظريه‏پرداز “عدالت” مى‏خواهد القا كند، لايه‏اى‏ جدا بافته پنداشت و آن را از لايه‏هاى‏ ديگر اين حاكميت مجزا نمود. بلكه بايد اين لايه را نيز جز «متحدين داخلى‏ امپرياليسم» بشمار آورد. به‏ويژه همانطور كه ديرتر نشان داده خواهد شد، اين لايه سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏ را به سياست رسمى‏ خود تبديل ساخته است.

دوم- «مبارزه با خصوصى‏‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏‏‏‏ [اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏]»، آنطور كه نظريه‏پرداز “عدالت” به درستى‏ برمى‏شمرد، از محتواى‏‏‏‏‏‏‏ ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و ضد سيطره «متحدين داخلى‏‏‏‏‏‏‏ آن» برخودار است و در عين حال اين مبارزه «راه دست يافتن به آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك براى‏‏‏‏‏‏‏ نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏‏‏ [را] نيز خواهد گشود.» به عبارت ديگر وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏‏ ميان مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏- ملى‏‏‏‏‏‏‏ و دموكراتيك- مردمى‏‏‏‏‏‏‏ مورد تائيد نظريه‏پرداز مى‏‏‏‏‏‏‏باشد.

دو نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏‏‏ ارايه شده در موضع سياسى‏‏‏‏‏ نظريه‏پرداز‏، منطقى‏‏‏‏‏‏‏ و گريزناپذيرند. او خود نيز به آن اعتراف دارد و مى‏‏‏‏‏‏‏نويسد: «سياست توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ حكم مى‏‏‏‏‏‏‏كند كه در چنين شرايطى‏‏‏‏‏‏‏ لبه تيز حمله به سوى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم و متحدين داخلى‏‏‏‏‏‏‏ آن قرار داده شود». ديرتر نشان داده خواهد شد كه نظريه‏پرداز باوجود اين شناخت، با وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏‏ مبارزه عليه امپرياليسم و متحدان داخلى‏‏‏‏‏‏‏ آن موافق نبوده و مى‏‏‏‏‏‏‏كوشد با يك “تز” اثبات نشده و متضاد با واقعيت حاكم بر ايران، بخشى‏‏‏‏‏‏‏ از اين «متحدين داخلى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم» را از جرگه آن‏ها خارج سازد. كوششى‏‏‏‏‏ كه موضع پوزيتيوستى‏‏‏‏‏ او را در تائيد دولت كودتايى‏‏‏‏‏ احمدى‏‏‏‏‏نژاد به اثبات مى‏‏‏‏‏رساند.

در تائيد وحدت نبرد ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و ضد «متحدان داخلى‏‏‏‏‏‏‏ آن»، در مقاله ٨٩/٢٥ (http://www.tudeh-iha.com/?p=1312&lang=fa) و به نقل از ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ منتشر شده در نامه مردم شماره ٨٤٩ (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1146)، چنين استدلال شده است: «تضاد اصلى‏‏‏‏‏‏‏ [حاكم بر جامعه ايرانى‏‏‏‏‏‏‏ در دوران كنونى‏‏‏‏‏‏‏]‏‏‏، تضاد اكثريت قشرها و طبقات جامعه ايران با روبناى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ديكتاتورى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ [حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏] و زيربناى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بغايت ضدملى‏‏‏‏‏‏‏ ‏‏‏ آنست [كه در خدمت تامين منافع “سود سرمايه” قرار دارد].» بر اين پايه است كه «جبهه وسيع بر ضداستبداد براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به پيروزى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ رساندن مبارزه آزادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏خواهانه و ملى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مردم در مرحله كنونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، جنبشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ توامان عليه برنامه نوليبرال امپرياليسم و متحدان داخلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آن مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏باشد و مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏تواند شرط ايجاد شدن شرايط براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برپايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و دموكراتيك را تشكيل ‏دهد. … از كارگران كارخانه‏ها تا كارمندان، معلمان و فارغ‏التحصيلانِ بيكار، همگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ زير ضربات مهلك سياست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نوليبرالى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و غيرمسئولانه دولت كودتا قرار دارند … نوليبراليسم اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به ثروت‏اندوزى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ كلان قشرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بسيار كوچك به بهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به تحليل رفتن، و حتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سركوب فعاليت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ صنفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، گسترش فقر، قربانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ كردن اقتصاد كشور به دست سرمايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مالى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ فراملى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و پس رفت روبناى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ منجر شده است.»

در ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ فوق در نامه مردم، «آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك براى‏‏‏‏‏‏‏ نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏‏‏» كه مد نظر نظريه‏پرداز “عدالت” است، از سطح برداشت آمريكايى‏‏‏‏‏‏‏ “آزادى‏‏‏‏‏‏‏ و حقوق بشر”، به سطح حقوق دموكراتيك زحمتكشان و لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر «مردمى‏‏‏‏‏‏‏» ارتقا داده شده و وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏‏ ميان آزادى‏‏‏‏‏‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ متبلور مى‏‏‏‏‏‏‏شود: «مقصود از دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏ در اينجا، تنها شكل پارلمانى‏‏‏‏‏‏‏ آن براى‏‏‏‏‏‏‏ بازى‏‏‏‏‏‏‏ و مانور سياسى‏‏‏‏‏‏‏ و يا در حد مرتبه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ اجراى‏‏‏‏‏‏‏ انتخابات و حفظ آراى‏‏‏‏‏‏‏ مردم از دستبرد نيست، بلكه حيطه بسيار وسيع‏ترى‏‏‏‏‏‏‏ را در بر مى‏‏‏‏‏‏‏گيرد، مانند: آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ فعاليت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏‏‏، اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏، سنديكايى‏‏‏‏‏‏‏ و مطبوعاتى‏‏‏‏‏‏‏ كه با آن‏ها مردم در تعيين سرنوشت كشور شريك مى‏‏‏‏‏‏‏شوند، و به طور مستقيم ناظر بر شفافيت و قانونيت عملكرد نهادهاى‏‏‏‏‏‏‏ حكومتى‏‏‏‏‏‏‏ و بخش خصوصى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏توانند باشند. بايد توجه داشت كه دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ مقولاتى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏‏اند كه در خلاء و يا تنها بر مبانى‏‏‏‏‏‏‏ معنوى‏‏‏‏‏‏‏ يا ذهنى‏‏‏‏‏‏‏ [اخلاقى‏‏‏‏‏‏‏] ايجاد نمى‏‏‏‏‏‏‏شوند و پايدار نمى‏‏‏‏‏‏‏مانند. مهم‏تر آنكه درجه اعتبار و اهميت اين مقولات در بين قشرها و طبقات اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏، به طور عمده متاثر از رابطه اين قشرها و طبقات با توليد و ثروت‏ مادى‏‏‏‏‏‏‏ جامعه است. براى‏‏‏‏‏‏‏ مثال، در زندگى‏‏‏‏‏‏‏ روزانه طيف متنوع زحمتكشان، مخصوصا قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ فرودست، آنان با چنان بى‏‏‏‏‏‏‏عدالتى‏‏‏‏‏‏‏ و حق‏كشى‏‏‏‏‏‏‏يى‏‏‏‏‏‏‏ رو به رويند كه قانون شكنى‏‏‏‏‏‏‏ و حركات ضددموكراتيك رژيم در شرايط مشخصى‏‏‏‏‏‏‏ ممكن است در افق ديدگاه سياسى‏‏‏‏‏‏‏ آنان چشمگير نباشد. بنابراين، حركت جامعه به سوى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏، بدون در بر داشتن تغييرات بنيادى‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ در راستاى‏‏‏‏‏‏‏ مطالبات مادى‏‏‏‏‏‏‏ اين قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ زحمتكش، در عمل با چالش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ آنان ارتباط پيدا نمى‏‏‏‏‏‏‏كند. انسان‏ها به صورت گروهى‏‏‏‏‏‏‏ زمانى‏‏‏‏‏‏‏ به عرصه مبارزه در راه تغييرات روبنايى‏‏‏‏‏‏‏ مانند دموكراسى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏ وارد مى‏‏‏‏‏‏‏شوند، كه اين آزادى‏‏‏‏‏‏‏ نه تنها نياز معنوى‏‏‏‏‏‏‏شان را به آزادى‏‏‏‏‏‏‏ها تامين كند، بلكه امكان كسب حداقلى‏‏‏‏‏‏‏ از خواست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏‏‏‏ خود را نيز در آن لمس كنند.»

نظريه‏پرداز در تارنگاشت “عدالت” قادر نيست ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ روشن و موجز و ساده فوق كه برداشتى‏‏‏‏‏‏‏ عين‏گرايانه از واقعيت هستى‏‏‏‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏‏‏‏ مردم ميهن ما را بيان مى‏‏‏‏‏‏‏كند، روشنفكرانه دنبال كرده و آن را بپذيرد. ببينيم، براى‏‏‏‏‏‏‏ توجيه ناتوانى‏‏‏‏‏‏‏ و يا عدم تمايل خود، او چه راهى‏‏‏‏‏‏‏ را طى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏كند:

براى‏‏‏‏‏‏‏ توجيه عدم موافقت خود، نظريه‏پرداز مى‏‏‏‏‏‏‏نويسد: «نمى‏‏‏‏‏‏‏توان انكار كرد كه اخيراً با توجه به تهديدات مستقيم و غيرمستقيم امپرياليست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ آمريكا و اروپا، بار ديگر تضاد خلق [!] با امپرياليسم حاد شده است.»

او در “تـز” خود كه اثبات درستى‏‏‏‏‏‏‏ آن را به خواننده مديون باقى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏ماند، با بكار بردن واژه «خلق»، ريشه خطر تجاوز امپرياليسم به ايران را تحريف و واقعيت را مسخ مى‏‏‏‏‏‏‏كند. مضمون و محتواى‏‏‏‏‏‏‏ تضاد ديرينه خلق‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ميهن ما با امپرياليسم، در آماج‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن و در كوشش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ميهن دوستانه پس از پيروزى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب براى‏‏‏‏‏‏‏ دفع تهاجمات امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و مبارزه براى‏‏‏‏‏‏‏ تعميق انقلاب بهمن و تثبيت موفقيت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏‏‏ و ملى‏‏‏‏‏‏‏ آن تبلور مى‏‏‏‏‏‏‏يابد. اكنون اين كوشش در مبارزه عليه برنامه نوليبرال امپرياليسم كه با هدف برقرارى‏‏‏‏‏‏‏ سيطره نواستعمارى‏‏‏‏‏‏‏ آن در چهارچوب “جهانى‏‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏‏” دنبال مى‏‏‏‏‏‏‏شود، تجلى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏يابد. مضمونى‏‏‏‏‏‏‏ كه نظريه‏پرداز در ابتدا آن را پذيرفته بود! آنچه «تهديدات مستقيم و غيرمستقيم امپرياليست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ آمريكا و اروپا» ناميده مى‏‏‏‏‏‏‏شود، تهديداتى‏‏‏‏‏‏‏ است كه به درستى‏‏‏‏‏‏‏ بايد آن را «حاد شده» ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ كرد. اما براى‏‏‏‏‏‏‏ «حاد شدن» بايد برخلاف نظريه‏پرداز، ريشه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر را پذيرفت. اين ريشه را نشان دهيم:

استراتژى‏‏‏‏‏‏‏ نظامى‏‏‏‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم آمريكا كه برژينسكى‏‏‏‏‏‏‏ تنظيم كننده آن در سه دهه پيش بوده است، خواستار تقسيم ايران (و نه تنها ايران) به اجزاى‏‏‏‏‏‏‏ قومى‏‏‏‏‏‏‏- مذهبى‏‏‏‏‏‏‏ است. برنامه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ كه در مورد يوگسلاوى‏‏‏‏‏‏‏ نيز به مورد اجرا گذاشته شد. هدف، نابود ساختن قابليت حفظ استقلال و حاكميت ملى‏‏‏‏‏‏‏ ايران است. وضعى‏‏‏‏‏‏‏ كه عراق «آزاد شده از ديكتاتورى‏‏‏‏‏‏‏ صدام» نيز به آن دچار شده است. باقى‏‏‏‏‏‏‏ ماندن نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ ناتو در بخش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ مختلف يوگسلاوى‏‏‏‏‏‏‏ و باقى‏‏‏‏‏‏‏ ماندن ٥٦ هزار سرباز و مزدور جنگى‏‏‏‏‏‏‏ آمريكايى‏‏‏‏‏‏‏ در عراق پس از گويا تخليه نظامى‏‏‏‏‏‏‏ اين كشورِ تخريب و غارت شده و با صدها هزار كشته عراقى‏‏‏‏‏، مضمون «تضاد خلق»هاى‏‏‏‏‏‏‏ كشورهاى‏‏‏‏‏‏‏ پيرامونى‏‏‏‏‏‏‏ با امپرياليسم در دوران كنونى‏‏‏‏‏‏‏ در جهان، و همچنين در ايران است.

آنچه كه نظريه‏پرداز «حاد شدن» مى‏‏‏‏‏‏‏نامد و مى‏‏‏‏‏‏‏خواهد آن را با نام «تضاد خلق» گويا مستدل و القا سازد، تضاد ميان برنامه استراتژيك نظامى‏‏‏‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم و خواست حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ است كه براى‏‏‏‏‏‏‏ بقاى‏‏‏‏‏‏‏ خود از امپرياليسم تضمينى‏‏‏‏‏‏‏ دريافت دارد.

اما از آنجا كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ كه از پيروزى‏‏‏‏‏‏‏ “راستگرايان” در نبرد “كه بر كه” دوران پس از پيروزى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن بيرون آمده است، قادر نيست با تكيه به مواضع ملى‏‏‏‏‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و مردمى‏‏‏‏‏‏‏- دموكراتيك آماج‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن، با تكيه به نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏‏‏ و توده‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ميليونى‏‏‏‏‏‏‏ مردم، تداوم حاكميت خود را بر پايه اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك و مردمى‏‏‏‏‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏ تامين كند، مى‏‏‏‏‏‏‏كوشد منافع غارتگرانه و مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ خود را از يك سو از طريق سركوب آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏‏‏‏‏‏ مردم و به‏ويژه زحمتكشان و از سوى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر با تبديل شدن به “متحد طبيعى‏‏‏‏‏‏‏” منافع امپرياليسم، ممكن سازد.

در واقع نظريه‏پرداز مى‏‏‏‏‏‏‏خواهد با پذيرفتن و تكرار استدلال حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ كنونى‏‏‏ درباره «تضاد خلق» با امپرياليسم، خلق را به گروگان اين حاكميت سركوبگر براى‏‏‏‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏‏‏‏ به اميال خود تبديل سازد، تا حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ در ايران بتواند در معامله خود با امپرياليسم از سود حداكثر برخودار شود. يعنى‏‏‏‏‏‏‏ اين حاكميت بتواند «خلق» را براى‏‏‏‏‏‏‏ دسترسى‏‏‏‏‏‏‏ به اميال خود در همان كفهِ ترازويى‏‏‏‏‏‏‏ قرار دهد، كه سياست «تطميع امپرياليسم» را نيز قرار داده است. در واقع نظريه‏پرداز در تارنگاشت “عدالت” مى‏‏‏‏‏‏‏خواهد با “ظرافت”، نقش كمكى‏‏‏‏‏‏ را در زرنگى‏‏‏‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏‏ به خدمت گرفتن دو ابزار متفاوت و متضاد، ايفا كند. دو ابزار عبارتند از: در يك سو «تضاد خلق» با امپرياليسم و در سوى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر «تطميع امپرياليسم».

واقعيت آن است كه اين بخش از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏ هم براى‏‏‏‏‏‏‏ دسترسى‏‏‏‏‏‏‏ به سود حداكثر براى‏‏‏‏‏‏‏ خود، به مجرى‏‏‏‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ تبديل شده است. به اين منظور به طور غيرقانونى‏‏‏‏‏‏‏ و با حكم حكومتى‏‏‏‏‏‏‏ آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏ در تيرماه ١٣٨٥ به نقض اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏ دست زده و آن را به سياست رسمى‏‏‏‏‏‏‏ خود تبديل نموده است. اين اقدام غيرقانونى‏‏‏‏‏‏‏ است، زيرا تغيير در اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏ بايد از طريق همه‏پرسى‏‏‏‏‏‏‏ از مردم عملى‏‏‏‏‏‏‏ گردد. نقض قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏ توسط حاكميت كنونى‏‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ از ويژگى‏‏‏‏‏‏‏ خاصى‏‏‏‏‏‏‏ برخودار است. اين حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ پس از يك‏دست شدن، يعنى‏‏‏‏‏‏‏ پس از آنكه در انتخابات دوره نهم رياست جمهورى‏‏‏‏‏‏‏ در سال ١٣٨٤ هر سه بخش حاكميت، قوه مقننه، قضايه و مجريه را در اختيار گرفت و به “نبرد كه بر كه” پس از پيروزى‏‏‏‏‏‏‏ انقلاب نهايتاً به سود خود پايان بخشيد، زمان نقض قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏ برآمده از انقلاب بهمن را فرا رسيده ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ كرد. پيش‏تر، با نقض اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ “حقوق ملت”، آزادى‏‏‏‏‏‏‏ها و حقوق دموكراتيك مردم را همانطور كه در مقاله پيش گفته نامه مردم نيز نشان داده مى‏شود، پايمال نموده بود. در چنين شرايطى‏‏‏‏‏‏‏ است كه اين حاكميت غارت ثروت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏‏‏ كشور و مردم را توسط لايه‏هاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ بوروكراتيك حاكم ممكن ساخته و آن‏ها را در بازار بورس به حراج گذاشته و آن را به سرمايه مالى‏‏‏‏‏‏‏ سوداگر امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏فروشد تا به قول نظريه‏پرداز، با «تطميع امپرياليسم» براى‏‏‏‏‏‏‏ خود سودى‏‏‏‏‏‏‏ حداكثر را دست و پا كند. با توجه به نكات فوق است كه تقسيم‏بندى‏‏‏‏‏ لايه‏هاى‏‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏‏ توسط نظريه‏پرداز در موضع سياسى‏‏‏‏‏ پيشين او و كوشش او براى‏‏‏‏‏ تطهير لايه حاكم كنونى‏‏‏‏‏، سرشت ضدعلمى‏‏‏‏‏ و پوزيتيويستى‏‏‏‏‏ خود را بر ملا و افشا مى‏‏‏‏‏سازد.

زمانى‏‏‏‏‏‏‏ كه نظريه‏پرداز مدعى‏‏‏‏‏‏‏ است مخالفت با برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ بخشى‏‏‏‏‏‏‏ از سياست تارنگاشت “عدالت” را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏‏دهد كه گويا با «اشكال ديگرى‏‏‏‏‏‏‏» مطرح مى‏‏‏‏‏‏‏شود، نيمى‏‏‏‏‏‏‏ از واقعيت را بيان و وجود يك وضع التقاطى‏‏‏‏‏‏‏ را در نظريات اين تارنگاشت برملا مى‏‏‏‏‏‏‏سازد. اين درست است كه مبارزان صادق توده‏اى‏‏‏‏‏‏‏ در اين تارنگاشت خواستار قطع اجراى‏‏‏‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ در ايران هستند و نمى‏‏‏‏‏‏‏توانند به تائيد حاكميت استبدادى‏‏‏‏‏‏‏ و مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ حاكم بپردازند و لذا در اين يا آن سند نظريات مخالف خود را بيان مى‏‏‏‏‏‏‏دارند و وضع التقاطى‏‏‏‏‏‏‏ حاكم بر “عدالت” را نشان مى‏‏‏‏‏‏‏دهند. ولى‏‏‏ در عين حال اين نكته نيز درست است كه مخالفت اين تارنگاشت با اين برنامه امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏‏ تبديل ايران به نومستعمره‏اى‏‏‏‏‏‏‏ در دوران “جهانى‏‏‏‏‏‏‏سازى‏‏‏‏‏‏‏”، تنها در ارايه اين يا آن ترجمه، از اين يا آن مبارز، از اين يا آن كشور عملى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏گردد. مقاله “نگاهى‏‏‏ به نظريات شبه اقتصادى‏‏‏ رجبعلى‏‏‏ مزروعى‏‏‏” كه در تاريخ ٢٣ آذر ١٣٨٣ در اين تارنگاشت منتشر شده است، نمونه برجسته‏اى‏‏‏ از اين شيوه است. در آنجا واقعيت‏هاى‏‏‏ مشخص در باره وضع كشورهاى‏‏‏ سابق سوسياليستى‏‏‏ پس از برقرارى‏‏‏ “اقتصاد بازار آزاد” و خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏هاى‏‏‏ گسترده افشا مى‏‏‏شوند. ولى‏‏‏ كلمه‏اى‏‏‏ در باره همين خصوصى‏‏‏ سازى‏‏‏ها در ايران طرح نمى‏‏‏گردند. در مقاله “اشتغال زدايى‏‏ و نه «اشتغال‏زايى‏‏»، دستاورد دولت احمدى‏‏نژاد” در نامه مردم ٩٥٠ (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1160) افشاگرى‏‏هاى‏‏ گسترده‏اى‏‏ در باره وضع بيكارى‏‏ جوانان، زنان به عمل آمده است و با تكيه به آمارهاى‏‏ «منابع دولتى‏‏»، نرخ بيكارى‏‏ ٦ر١٤ درصدى‏‏ در كشور به نمايش گذاشته شده و نشان داده شده است كه ريشه آن را بايد در سياست اقتصادى‏‏ دولت مورد حمايت تارنگاشت “عدالت” جستجو نمود كه برنامه خصوصى‏‏ سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏ را به برنامه رسمى‏‏ دولت خود تبديل ساخته است. آيا در اين تارنگاشت «مدافع سوسياليسم علمى‏‏» تاكنون كلمه‏اى‏‏ عليه اين سياست مشخص دولت مورد حمايت خود طرح شده است؟ آيا عليه لغو بقاياى‏ “قانون كار” مصوب سال ١٣٦٩ نوشتارى‏ منتشر شده است؟ خير و ابداً. شيوه تبليغاتى‏‏ اين تارنگاشت هيچ نام ديگرى‏‏ ندارد، جز عام‏گويى‏‏‏‏‏‏‏ و دورى‏‏‏‏‏‏‏ جستن از برخورد مشخص با اجراى‏‏‏‏‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏‏‏‏‏ در ايران كه توسط حاكميت كنونى‏‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏، توسط دولت نهم و دهم بيرون آمده از دل كودتاى‏‏‏‏‏‏‏ خرداد ١٣٨٨ اجرا مى‏‏‏‏‏شود. نام اين شيوه را نظريه‏پرداز «اشكالى‏‏‏‏‏‏‏ … كه با محتواى‏‏‏‏‏‏‏ ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و مردمى‏‏‏‏‏‏‏ جنبش هم‏گرايى‏‏‏‏‏‏‏ داشته و تاثير آن را دو چندان مى‏‏‏‏‏‏‏كند»، گذاشته است!

آيا حتى‏‏‏‏‏‏‏ در يـك نوشته و مقاله مشخص در تارنگاشت “عدالت”، خطرات اجراى‏‏‏‏‏‏‏ اين برنامه امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏‏ استقلال اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ و نهايتاً سياسى‏‏‏‏‏‏‏ ايران و براى‏‏‏‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك و حقوق قانونى‏‏‏‏‏‏‏ زحمتكشان و لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏‏‏‏ توضيح داده شده‏اند؟ با هر لحن و بيانى‏‏‏‏‏‏‏ كه خود صلاح مى‏‏‏‏‏‏‏دانند. آيا در يك مقاله خواستار حفظ آزادى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏‏‏ لااقل براى‏‏‏‏‏‏‏ مدافعان انقلاب بهمن شده‏اند، با هر لحن و بيان و «اشكالى‏‏‏‏‏‏‏ … كه با محتواى‏‏‏‏‏‏‏ ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و مردمى‏‏‏‏‏‏‏ جنبش هم‏گرايى‏‏‏‏‏‏‏ داشته و تاثير آن را دو چندان مى‏‏‏‏‏‏‏كند»!؟ خير و ابدا!

او كه با خرسندى‏‏‏‏‏‏‏، ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ «فرهاد» را «نمودار درك ماركسيستى‏‏‏‏‏‏‏- لنينيستى‏‏‏‏‏‏‏ و انطباق خلاق آن با شرايط مشخص كشور» اعلام مى‏‏‏‏‏‏‏كند، چرا جوانب ديگر انديشه او را در همان نوشتار حذف و تنها اين جنبه را مورد تائيد قرار مى‏‏‏‏‏‏‏دهد؟ چرا آن را با بقيه گفته‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ همان نگارنده تلفيق نمى‏‏‏‏‏‏‏كند؟ چرا به قول زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏‏‏‏‏ در “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏‏‏‏”، به شيوه ضدديالكتيكى‏‏‏‏‏‏‏ “مكتبى‏‏‏‏‏‏‏ِ” مقاله‏نويسى‏‏‏‏‏‏‏ پايان نمى‏‏‏‏‏‏‏دهد كه بخشى‏‏‏‏‏‏‏ از يك نظر را با بخشى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر از مقاله‏اى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر در برابر هم قرار دهد و آن‏ها را ضد ونقيض اعلام كند؟ شيوه‏اى‏‏ كه طبرى‏‏ آن را همانجا به عنوان شيوه پرونده‏سازى‏‏ در دوران استالين ارزيابى‏‏ مى‏‏كند و مرود و متضاد با انديشه ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ اعلام مى‏‏كند! شيوه‏اى‏ كه در كتاب منتشر شده توسط وزارت اطلاعات در باره حزب توده ايران (١٣٨٧) توسط مامورانى‏ با نام «پژوهشگران» به قله به اصطلاح “علمى‏” ارتقا يافته است.

در ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ «فرهاد» كه مورد تائيد نظريه‏پرداز است، چنين آمده: «بدون ترديد بخش‏ها و قشرهايى‏‏‏‏‏‏‏ از نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏‏‏‏ در حاكميت و پيرامون آن با اجراى‏‏‏‏‏‏‏ نسخه نوليبرال سرمايه مالى‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ سر سازگارى‏‏‏‏‏‏‏ ندارند و در برابر آن به مقاومت دست مى‏‏‏‏‏‏‏زنند. تضاد منافع اين قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏‏‏‏ با منافع امپرياليسم، تضادى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ است. زيرا در وهله اول اين قشرها هستند كه در جريان خصوصى‏‏‏‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏ منافع خود را از دست داده و به جرگه پرولتاريا، بيكاران و فقرا رانده و به حاشيه ‏نشينان جديد تبديل خواهند شد. لذا مقاومت آنان قابل درك است. مقاومتى‏‏‏‏‏‏‏ كه بايد مورد پشتيبانى‏‏‏‏‏‏‏ همه‏جانبه نيروهاى‏‏‏‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏‏‏‏خواه قرار گيرد. اين پشتيبانى‏‏‏‏‏‏‏ وظيفه‏اى‏‏‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏‏ و تعطيل‏ناپذير است. امرى‏‏‏‏‏‏‏ كه تحت تاثير برداشت نادرست و ضددموكراتيك و انحصارطلبانه و … قشرهاى‏‏‏‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏‏‏‏ بسيار دشوار و حتا در دوران‏هايى‏‏‏‏‏‏‏ مايوس كننده و ناممكن مى‏‏‏‏‏‏‏باشد …».

جنبه تضاد منافع لايه‏هاى‏ بينابينى‏ خرده‏بورژوازى‏ با «سرمايه‏دارى‏ تجارى‏ غيرتوليدى‏» در شرايط كنونى‏ در ايران كه در دوران‏هاى‏ طولانى‏ در پس باورهاى‏ مذهبى‏ پنهان مانده بود، در شرايط تغيير يافته «مرحله كنونى‏ مبارزه به سوى‏ تغييرات دموكراتيك- ملى‏»، خود را مى‏نماياند و در مقاله پيش گفته “تسلط اقتصادى‏‏ سپاه پاسداران و ترفندهاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ تجارى‏‏ و غيرتوليدى‏‏” در نامه مردم، مورد توجه قرار گرفته و با ظرافت برجسته مى‏گردد. در آنجا ضمن «مقابله با ترفندهاى‏ سرمايه‏دارى‏ تجارى‏ غيرتوليدى‏»، بر ضرورت «بسيج اعتراضات قشرها و طبقات خرده‏بورژوازى‏ و توليد كنندگان ملى‏و تلفيق هوشمندانه آن با مبارزه ديگر قشرها … در راستاى‏ ايجاد اتحادهاى‏ وسيع بر ضد ديكتاتورى‏ حاكم» پاى‏فشرده مى‏شود.

نظريه‏پرداز زمانى‏‏‏‏‏‏‏ كه جنبه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ ديگر را در انديشه مطرح شده در نوشتار‏‏ «فرهاد» نقل نمى‏‏‏‏‏‏‏كند، جنبه نقل شده را از محتواى‏‏‏‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏‏‏‏ آن خالى‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏سازد. هر مقاله و نوشتارى‏‏‏‏‏‏‏ هدفى‏‏‏‏‏‏‏ را دنبال مى‏‏‏‏‏‏‏كند. مضمون نوشتار در جهت نشان دادن هدف با واژه‏ها و نظمى‏‏‏‏‏‏‏ خاص تنظيم مى‏‏‏‏‏‏‏شود. در نوشتار مورد نظر نظريه‏پردازِ “عدالت”، «فرهاد» در عين نشان دادن ماهيت ضدمردمى‏‏‏‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏‏‏‏ سياست حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏، جنبه عام و نظرى‏‏‏‏‏‏‏- تئوريك وضع آگاهى‏‏‏‏‏‏‏ خرده‏بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ را نيز مورد توجه قرار داده است، تا ضرورت هدايت سياسى‏‏‏‏‏‏‏ آن توسط حزب طبقه كارگر از اين طريق برجسته شود، كه نشان داده شود كه مواضع طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏ بينابينى‏‏‏‏‏‏‏ و طبقه كارگر در مبارزه ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏ و مبارزه براى‏‏‏‏‏‏‏ خواست‏ها و حقوق دموكراتيك قانونى‏‏‏‏‏‏‏، همان طور كه در ارزيابى‏‏‏‏‏‏‏ منتشر شده در نامه مردم شماره ٨٤٩ نشان داده شده است، هم ريشه هستند. جدا ساختن توضيحات عام در يك مقاله در باره موضع طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏ دوگانه خرده‏بورژوازى‏‏‏‏‏‏‏ در حاكميت و پيرامون آن (براى‏‏‏‏‏‏‏ نمونه در سپاه با سطح آگاهى‏‏‏‏‏‏‏ متفاوت) و به خدمت گرفتن آن به طور غيرمجاز براى‏‏‏‏‏‏‏ توجيه دنباله‏روى‏‏‏‏‏‏‏ از بخش حاكم كنونى‏‏‏‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏‏‏‏ توسط نظريه‏پردازِ “عدالت”، نشان از عدم درك محتواى‏‏‏‏‏‏‏ كليت مقاله و يا سواستفاده از آن توسط اوست.