تنظيم برنامه اقتصاد ملى‏‏‏‏ مبتنى‏‏‏‏ بر شرايط مشخص
موضع اقتصادى‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم و مخالفان آن
موضع پوزيتويستى‏‏‏‏ ”عدالت“ در تائيد شرايط حاكم بر ايران
مقايسه وضع اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏ چين و ايران

بخش نخست مقاله شماره ١٣٨٩ / ٨ (١٥  ارديبهشت)

واژه راهنما: موضع اقتصادى‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏. دستاورد سال آغاز خيزش انقلابى‏‏‏‏ و مخالفان آن. علت واردات بى‏‏‏‏رويه از چين و سواستفاده از آن. مقايسه وضع اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏ چين و ايران. آرشيو “عدالت” و موضع پوزيتويستى‏‏‏‏ آن. سرنوشت گره خورده حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ با خيزش انقلابى‏‏‏‏. عضويت ايران در WTO خلاف مصالخ ملى‏‏‏‏. «تمدن معنوى‏‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏‏» در چين. وقايع ميدان “تيان آن من”. «سوسياليسم نوع چينى‏‏‏‏»، پديده‏اى‏‏‏‏ قابل شناخت.

بحث درباره وضع اقتصادى‏‏‏‏ ايران، بحثى‏‏‏‏ داغ را ميان محافل علاقمند و ذينفع تشكيل مى‏‏‏‏دهد.

١- يكى‏‏‏‏ از قطب‏هاى‏‏‏‏ بحث‏ رسانه‏هاى‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏ از قبيل تلويزيون صداى‏‏‏‏ آمريكا، بى‏‏‏‏بى‏‏‏‏سى‏‏‏‏ و … و همچنين مدافعان “اقتصاد بازار” در ايران هستند. هدف تبليغاتى‏‏‏‏ و توجيه‏گرانه آن‏ها سوق دادن بحث به سوى‏‏‏‏ تائيد راه رشدى‏‏‏‏ است كه در ايران اكنون زير سلطه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ جريان دارد، بدون آنكه اين روند ضدمردمى‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏ هنوز پاسخگوى‏‏‏‏ خواست كامل آن‏ها باشد. تبليغات آن‏ها اما با يك تضاد درونى‏‏‏‏ روبروست. ازيك‏سو نمى‏‏‏‏خواهند آنچنان بگويند و به اصطلاح “استدلال” كنند كه تائيدى‏‏‏‏ علنى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ سياست اقتصادى‏‏‏‏ دولت احمدى‏‏‏‏نژاد از كار درآيد، در عين حال مى‏‏‏‏كوشند با تبليغات خود، در جهت تشديد روند در جريان “خصوصى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏” عمل كنند. يكى‏‏‏‏ از نكته‏هاى‏‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏‏ آن‏ها براى‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏ به هدف، حمله به “چين” و به‏ويژه صادرات آن كشور به ايران است. آن‏ها مى‏‏‏‏كوشند تبعات سلطه سازمان تجارت جهانى‏‏‏‏ و سياست ديكته شده توسط آن بر اقتصاد ايران را از اين طريق پرده‏پوشى‏‏‏‏ كنند كه واردات از چين را علت نابسامانى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ و بحران توليد در كشور قلمداد سازند. اين در حالى‏‏‏‏ است كه دستور سازمان‏ تجارت جهانى‏‏‏‏ و … درباره ضرورت نابودى‏‏‏‏ مرزهاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ و پايان دادن به دفاع از صنايع و توليد داخلى‏‏‏‏، علت گشودن بى‏‏‏‏بندوبار مرزهاى‏‏‏‏ كشور براى‏‏‏‏ واردات بى‏‏‏‏رويه به كشور است. اين دستور يكى‏‏‏‏ از مبانى‏‏‏‏ برنامه “آزادسازى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏” امپرياليستى‏‏‏‏ است كه به ابزار غارت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ حاكم در ايران و نابودى‏‏‏‏ توليد داخلى‏‏‏‏ تبديل شده است.

٢- جريان ديگرى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كوشد شرايط حاكم بر اقتصاد ايران را مشابه شرايط حاكم بر جمهورى‏‏‏‏ خلق چين بنماياند كه گويا خلاف منافع مردم چين است. و از اين ادعا به اين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ نايل مى‏‏‏‏شود كه گويا تكرار اين سياست اقتصادى‏‏‏‏ در ايران نيز عليه منافع مردم ايران عمل خواهد كرد.

در اين زمينه سخنانى‏‏‏‏ كه خبرنگار سياسى‏‏‏‏ “آفتاب” از قول “فريبرز رئيس‏دانا” در سال ١٣٨٥ منتشر مى‏‏‏‏سازد، نمونه‏وار است. خبرنگار سياسى‏‏‏‏ “آفتاب” نظر او را در ارتباط با «طرح‏هاى‏‏‏‏ زود بازده» كه گويا دولت نهم خواستار عملى‏‏‏‏ شدن آن‏ها بوده و براى‏‏‏‏ اجراى‏‏‏‏ آن‏ها تسهيلاتى‏‏‏‏ ايجاد كرده است، مترادف با «چينى‏‏‏‏ ساختن اقتصاد» اعلام مى‏‏‏‏كند و از قول رئيس‏دانا مى‏‏‏‏نويسد: «معلوم نيست كه چين بهترين راه را انتخاب كرده است»، زيرا پيامد «اين گرايش اقتصادى‏‏‏‏»، از دست دادن «عدالت اجتماعى‏‏‏‏ بالاتر و دموكراسى‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏» در چين است. نظر و موضعى‏‏‏‏ كه همه جنبه‏هاى‏‏‏‏ دگرگونى‏‏‏‏ در چين را مورد توجه قرار نداده و مى‏‏‏‏تواند مورد سواستفاده مدافعان اقتصاد “بازار آزاد” در خارج و داخل كشور قرار گيرد و گرفته است.

٣- جريان سومى‏‏‏‏ كه نظرياتش اجازه انتشار بدون محدوديت در تارنگاشت “عدالت” دارد، گويا از منظر «مدافعال سوسياليسم علمى‏‏‏‏»، به دفاع از شرايط حاكم بر جمهورى‏‏‏‏ خلق چين مى‏‏‏‏پردازد و مى‏‏‏‏كوشد اين نظر را به طور “زيرجلدى‏‏‏‏” (تزريق دارو زير پوست، زياد دردناك نيست!) القا سازد كه گويا واقعاً هم در ايران گويا روند اقتصادى‏‏‏‏ مشابهى‏‏‏‏ در جريان است كه در جمهورى‏‏‏‏ خلق چين نيز جريان دارد! اين ضعرا و كبراها آنوقت وسيله و ابزار توجيه دفاع اين تارنگاشت از حاكميت يك دست شده سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ در ايران مى‏‏‏‏شود.

اين موضع پوزيتويستى‏‏‏‏ تارنگاشت “عدالت” در تائيد شرايط حاكم بر ايران يك بار ديگر نشان مى‏‏‏‏دهد كه تحليل سطحى‏‏‏‏ از پديده، يعنى‏‏‏‏ انتخاب وجه و تراشى‏‏‏‏ دلبخواهى‏‏‏‏ از واقعيت موجود، نه تنها موضعى‏‏‏‏ از ديدگاه «سوسياليسم علمى‏‏‏‏» نيست، كه موضعى‏‏‏‏ ضدماركسيستى‏‏‏‏- ضدتوده‏اى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد.

بررسى‏‏‏‏ و پژوهش درباره روند اقتصادى‏‏‏‏ حاكم بر ايران را نمى‏‏‏‏توان با سرهم كردن و رديف كردن نقل‏قول‏هايى‏‏‏‏ از اين يا آن فرد و نشان دادن تضادهاى‏‏‏‏ درونى‏‏‏‏آن (براى‏‏‏‏ نمونه در سخنان متفاوت رئيس‏دانا توسط “عدالت”) عملى‏‏‏‏ ساخت، بلكه به اين منظور بايد “حلقه اساسى‏‏‏‏” در پديده كه به قول زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏‏ قادر است «قوانين ويژه و درونى‏‏‏‏ كه پديده را اداره مى‏‏‏‏كنند» را يافت و مورد برسى‏‏‏‏ قرار داده و از اين طريق درك پديده، در مورد مشخص ما، شرايط اقتصادى‏‏‏‏ در ايران را شناخت و ممكن ساخت. ماركس “كالا” را براى‏‏‏‏ چنين شناخت و دركى‏‏‏‏ از نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ به كار گرفت.

اين “حلقه اساسى‏‏‏‏” براى‏‏‏‏ شناخت و درك شرايط حاكم بر اقتصاد ايران «طرح‏هاى‏‏‏‏ زودبازده» نيستند. اين “حلقه اساسى‏‏‏‏” در اقتصاد ايران، منافع سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ حاكم بر ايران مى‏‏‏‏باشد.

حلقه اساسى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ در ايران آن حلقه اساسى‏‏‏‏، آن “ياخته”‏ (لنين) است كه قادر است كليت نظام حاكم را توضيح داده و قابل شناخت و درك سازد. زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏‏ چنين ارزيابى‏‏‏‏ را در “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏” (ص ٢٨) تحليل جامع مى‏‏‏‏نامد و مى‏‏‏‏نويسد: «تنها زمانى‏‏‏‏ كه تحليل جـامـع باشد، يعنى‏‏‏‏ تمام پديده را از مبداء تا منتها، از آغاز تا انجام از فراز تا فرودش مورد بررسى‏‏‏‏ عميق قرار دهد، مى‏‏‏‏توان به ماهيت دست‏يافت. ماهيت يعنى‏‏‏‏ آن قوانين ويژه و درونى‏‏‏‏ كه پديده را اداره مى‏‏‏‏كنند و موضع تمام ظواهر و بروزات سطحى‏‏‏‏ پديده هستند.» طبرى‏‏‏‏ در ادامه خاطرنشان مى‏‏‏‏سازد: «از آنجا كه ماهيت پيوسته از انظار پنهانست و فقط در انتزاع عميق و مشخص و داراى‏‏‏‏ مضمون قابل حصول است، لذا درونكاوى‏‏‏‏ پديده‏ها بايد همه‏جانبه، ژرف و جدى‏‏‏‏ باشد. (تكيه از نگارنده)»

انتخاب وجه و تراشى‏‏‏‏ غيرعمده و دلبخواهى‏‏‏‏ از اوضاع ايران، همراه با برداشتن زيرابرو و آرايش آن، تنها وظيفه تائيد كليت نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ حاكم را بعهده دارد و بس. موضعى‏‏‏‏ پوزيتويستى‏‏‏‏ و نه مدافع «سوسياليسم علمى‏‏‏‏» است.

صرفنظر از آنكه تا چه حد «خبرنگار سياسى‏‏‏‏ “آفتاب”» سخنان رئيس‏دانا را درست درك و انتقال داده است، محدود ساختن شرايط حاكم بر جمهورى‏‏‏‏ خلق چين به «طرح‏هاى‏‏‏‏ زودبازده»، نگاه به روند بسيار بغرنج و پيچيده در اين كشور از «روزنى‏‏‏‏ تنگ» (ا ط) است كه به هيچ‏وجه نمى‏‏‏‏تواند براى‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ شرايط و روند در جريان در اين كشور كافى‏‏‏‏ و همه‏جانبه بوده و اجازه ابرازنظرى‏‏‏‏ جدى‏‏‏‏ و مستند را براى‏‏‏‏ كسى‏‏‏‏ ايجاد كند. جريان پيش گفته در “عدالت” مى‏‏‏‏كوشد به قول معروف “بر روى‏‏‏‏ ركاب (اين بحث‏ها و نارسايى‏‏‏‏ها) بپرد” و با استفاده از موقعيت، آش خود را بپزد و دفاع خود را از حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ در ايران، توجيه كرده و درستى‏‏‏‏ آن را گويا به اثبات برساند!

از آنچه گفته و نقل شد مى‏‏‏‏توان با جسارت به اين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏ رسيد كه نوشتار “ع سهند” در تارنگاشت “عدالت”، ارزيابى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ از اوضاع ايران و حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ در آن را تشكيل نمى‏‏‏‏دهد. اين نوشتار بازگوى‏‏‏‏ پرونده‏اى‏‏‏‏ دقيق از نظرهاى‏‏‏‏ ابراز شده رئيس‏دانا درباره مساله‏هاى‏‏‏‏ مطرح در اوضاع اقتصادى‏‏‏‏ در جامعه در طول چندين سال گذشته است و نشان مى‏‏‏‏دهد كه نظريه‏پرداز به چنين آرشيوى‏‏‏‏ دسترسى‏‏‏‏ دارد. آرشيوى‏‏‏‏ كه با توجه به نوشتارهاى‏‏‏‏ ديگر در “عدالت” ظاهراً تنها محدود به رئيس‏دانا نيست.

درونمايه نوشتار در تائيد روند اقتصادى‏‏‏‏ در ايران در شرايط كنونى‏‏‏‏ است. موضعى‏‏‏‏ كه باوجود وضع معلوم‏الحال آن نيز امكان انتشار در ايران كنونى‏‏‏‏ را ندارد!

سرشت پوزيتويستى‏‏‏‏، ضدماركسيستى‏‏‏‏- ضدتوده‏اى‏‏‏‏ نوشتار ريشه در خصلت تبليغى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ حاكميت رژيم سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ دارد. رژيمى‏‏‏‏ كه تضادهاى‏‏‏‏ حاكم بر ايران در دوران سلطنت را در سطحى‏‏‏‏ ديگر به جامعه امروزى‏‏‏‏ بازگردانده است. سرشت مشترك تضادهاى‏‏‏‏ حاكم بر جامعه امروزى‏‏‏‏ ايران و زمان سلطنت پيش از انقلاب از اين پديده قابل شناخت و درك است كه همانند رژيم شاه‏- ساواكى‏‏‏‏، رژيم خداشاهى‏‏‏‏ “ولايت فقيه” نيز نمى‏‏‏‏تواند از اين روى‏‏‏‏ در برابر خواست مردم در برخوردارى‏‏‏‏ از آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ و دموكراسى‏‏‏‏ عقب نشينى‏‏‏‏ كند، زيرا سركوب آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ مصرح در بخش حقوق ملت قانون اساسى‏‏‏‏، مانند زمان رژيم سلطنتى‏‏- ساواكى‏‏، پيش‏شرط غارت ثروت‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ و استثمار زحمتكشان كشور ما توسط سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ حاكم كمونى‏‏ نيز مى‏‏‏‏باشد. اين سركوب همچنين شرط يافتن توافق با امپرياليسم بر سر تداوم حاكميت آن بر ايران است. نبايد گول ظاهر تضاد درباره “مساله اتمى‏‏‏‏” را خورد، ماهيت تضاد دعوا بر سر تقسيم سهم و مقدار باجى‏‏‏‏ است كه بايد براى‏‏‏‏ تداوم غارت خود بپردازند!

بدين‏ترتيب اين رژيم نيز با اتخاذ سياست ضدمردمى‏‏ و ضدملى‏‏ سرنوشت خود را همانند رژيم پيشين به سرنوشت خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم گره زده است. خيزشى‏‏‏‏ كه برپايه ريشه‏هاى‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏ آن، برپايه آگاهى‏‏‏‏ روزافزون عنصر ذهنى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ و رشد سازمان يافتگى‏‏‏‏ آن كه اين روزها در ارتباط با كوشش براى‏‏‏‏ ايجاد پيوند با جنبش كارگرى‏‏‏‏ تبلور يافته است، عليرغم سبعانه‏ترين شيوه‏هاى‏‏‏‏ ددمنشانه و اوباشگرانه ضدمردمى‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏، نابود نخواهد شد و راه خود را خواهد گشود.

خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم ضرورت پيوند ميان آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ مصرح در قانون اساسى‏‏‏‏ و راه رشد آتى‏‏‏‏ كشور را شناخته و اهميت آن را براى‏‏‏‏ رشد خود درك كرده است.

اين، دستاورد بزرگ سال آغاز نبرد انقلابى‏‏‏‏ است!

٤- موضع جريان ملى‏‏‏‏ و مردمى‏‏‏‏ درباره راه رشد آينده

مقايسه اين يا آن عامل و شيوه اجرا شده در جمهورى‏‏‏‏ خلق چين و  ايران، مانند بحث درباره «طرح‏هاى‏‏‏‏ زودبازده» به منظور شناخت و درك كليت روند در جريان، مقايسه‏اى‏‏‏‏ در سطح و نارسا مى‏‏‏‏باشد. توجه يك‏سويه به “خرده”اى‏‏‏‏ است كه قادر به توضيح علمى‏‏‏‏ “كليت” نمى‏‏‏‏باشد. در اين نگرش رابطه و تاثير متقابل ديالكتيكى‏‏‏‏ ميان “عام” و “خاص” و “مشخص” مورد توجه قرار نگرفته است. سياست كلى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ و بخش‏هاى‏‏‏‏ خاص زيرمجموعه آن و به طور مشخص «طرح‏هاى‏‏‏‏ زودبازده» در برنامه اقتصاد ملى‏‏‏‏ از رابطه، تاثير متقابل و بسيارى‏‏‏‏ ديگر از ويژگى‏‏‏‏ها برخودار هستند، ازجمله و به‏ويژه در ارتباط قرار دارند با سطح رشد نيروهاى‏‏‏‏ مولده در كشور در لحظه تاريخى‏‏‏‏ تنظيم برنامه. بدون توجه به همه ويژگى‏‏‏‏ها، ارزيابى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ نه از كليت برنامه (عام) و نه از بخش‏ها (خاص) و نه از مورد مشخصى‏‏‏‏ (طرح زودبازده) ممكن نمى‏‏باشد. رئيس‏دانا نيز در سخنانش به اين پرجانبه بودن بحث، ازجمله به مساله صنايع سنگين نيز اشاره دارد و لذا مى‏‏‏‏توان پذيرفت كه انتقال بحث همه‏جانبه نبوده است.

با بررسى‏‏‏‏ شرايط حاكم در چين و ايران و مقايسه آن‏ها با هم مى‏‏‏‏توان به نكات قابل استفاده‏اى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ تنظيم برنامه اقتصاد ملى‏‏‏‏ در ايران دست. اما به منظور تنظيم برنامه‏ اقتصاد ملى‏‏‏‏ دموكراتيك براى‏‏‏‏ ايران بايد با توجه به شرايط و نيازهاى‏‏‏‏ جامعه امروزى‏‏‏‏ كشور و از طريق بحثى‏‏‏‏ آزاد و دموكراتيك به تعيين آماج‏ها روز در خدمت منافع همه لايه‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ و به‏ويژه طبقه كارگر و ديگر لايه‏هاى‏‏‏‏ زحمتكش و محروم پرداخت. براى‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏ به اين هدف، اصل‏هاى‏‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏ زمينه‏اى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏، ملى‏‏‏‏ و واقع‏بينانه را تشكيل مى‏‏‏‏دهد. انطباق عملكردهاى‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏ روز با شرايط كنونى‏‏‏‏ لازم و ممكن است، نفى‏‏‏‏ اصل‏هاى‏‏‏‏ فوق اما خير! نفى‏‏‏‏ اين اصل‏ها، نفى‏‏‏‏ مكانيكى‏‏‏‏ اهداف انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ بوده و حركتى‏‏‏‏ قهقرايى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهد.

راه رشد آتى‏‏‏‏ ايران تنها مى‏‏‏‏تواند راه رشدى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ و ترقى‏‏‏‏خواهانه با سمت‏گيرى‏‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏‏ باشد. انتقال اين بحث به درون لايه‏هاى‏‏‏‏ مختلف مردم و به‏ويژه تبديل آن به اهرم پرتوان جلب طبقه كارگر به خيزش انقلابى‏‏‏‏، وظيفه روز همه ميهن‏دوستان و در مركز آن حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران است.

پايبندى‏‏‏‏ به اين وظيفه تاريخى‏‏‏‏ تنها محك شناخت و جدا ساختن سره از ناسره در خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم و جنبش توده‏اى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد. بايد اين برداشت انقلابى‏‏‏‏، مردمى‏‏‏‏ و ميهنى‏‏‏‏ را در برابر موضع جريان‏هاى‏‏‏‏ پيشه گفته مطرح و به توضيح آن براى‏‏‏‏ مردم و زحمتكشان پرداخت.

وقايع ميدان “تيان آن من” و اقدامات تبهكارانه در ايران

مقدمه:

بر خلاف نظر “كيهان”، وقايع ميدان “تيان آن من” با اقدامات تبهكارانه پس از انتخابات دوره دهم رياست جمهورى‏‏‏‏ در خرداد ١٣٨٨ در ايران مشابه نيست. براى‏‏‏‏ روشن شدن اين امر مى‏‏‏‏توان به نظريات هلموت پترز كه در كتاب “در جستجوى‏‏‏‏ راه، جمهورى‏‏‏‏ خلق چين از قرون وسطى‏‏‏‏ به سوى‏‏‏‏ سوسياليسم” مطرح شده‏اند و گوشه‏هايى‏‏‏‏ از آن در نوشتار http://www.tudeh-iha.com/?p=1148&lang=fa ارايه شده بود (* در پايان بخش دوم)، مراجعه كرد. در آنجا ازجمله نظر لنين درباره تز “سرمايه‏دارى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏ تحت رهبرى‏‏‏‏ حزب كمونيست” (برنامه نپ) و تز دنگ سيائوپنگ درباره “عدم امكان برپايى‏‏‏‏ سوسياليسم در شرايط نازل بودن سطح رشد نيروهاى‏‏‏‏ مولده” مورد بررسى‏‏‏‏ قرار گرفته‏اند.

در ابتدا بايد برجسته ساخت كه هدف اين سطور مقايسه تجربه‏اى‏‏‏‏ مشخص در چين و ايران براى‏‏‏‏ پيشرفت و ترقى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ نيست و نمى‏‏‏‏تواند باشد. هدف نشان دادن اين برداشت نادرست است كه گويا آنچه در ايران مى‏‏‏گذرد، به‏ويژه راه رشد اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ حاكم بر ايران، با وضع حاكم بر ج خ چين تفاوت ماهوى‏‏‏ دارد و مقايسه سيب و گلابى‏‏‏ نادرست است!

جمهورى‏‏‏‏ خلق چين در قانون اساسى‏‏‏‏ خود برپايى‏‏‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏‏‏ را هدف دورنمايى‏‏‏‏ خود اعلام مى‏‏‏‏كند. چنين هدفى‏‏‏‏ در قانون اساسى‏‏‏‏ ايران اعلام نمى‏‏‏‏شود؛ در آنجا حزب كمونيست با تاريخ مثبت و منفى‏‏‏‏ خود حاكم است، در حالى‏‏‏‏ كه در ايران نه تنها طرح انديشه‏هاى‏‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ توسط حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ “جرم” اعلام شده است، كه امكان قانونى‏‏‏‏ ابراز نظر و بيان در كليت خود نيز مورد سركوب قرار دارد.

از نظر اقتصادى‏‏‏‏، پيامد اشتباه‏هاى‏‏‏‏ دوران “انقلاب فرهنگى‏‏‏‏” در چين، همانطور كه پترز در كتاب خود نشان مى‏‏‏‏دهد، نابودى‏‏‏‏ هر شكل از مالكيت شخصى‏‏‏‏ در شهر و روستا و برقرارى‏‏‏‏ مطلق‏گرانه مالكيت عمومى‏‏‏‏ در چين بوده است. وضعى‏‏‏‏ كه در ايران هيچ‏گاه وجود نداشته است. لذا پشتيبانى‏‏‏‏ دولت جمهورى‏‏‏‏ خلق چين از بازگشت مالكيت خصوصى‏‏‏‏ و شخصى‏‏‏‏ در روستا و شهر و ايجاد امكان فعاليت‏هاى‏‏‏‏ خدماتى‏‏‏‏ و توليدى‏‏‏‏ خصوصى‏‏‏‏ در چين (كه مى‏‏‏‏توان آن را با “طرح‏هاى‏‏‏‏ زودبازده” مشابه دانست)، عمدتا نقش تصحيح سياست چپ‏روانه دوران “انقلاب فرهنگى‏‏‏‏” را تشكيل داده است.

فروش ٨٠ درصد صنعت نفت ملى‏‏‏‏ شده ايران در بازار بورس و واگذارى‏‏‏‏ ١٠٠ درصدى‏‏‏‏ برخى‏‏‏‏ واحدها (براى‏‏‏‏ نمونه معدن گچ گچساران به يك شركت آلمانى‏‏‏‏) كوچك‏ترين مشابهتى‏‏‏‏ با روند حاكم در چين ندارد. در جمهورى‏‏‏‏ خلق چين همه رشته‏هاى‏‏‏‏ بخش كلان اقتصاد به طور عمده در اختيار دولت و از نظر حقوقى‏‏‏‏ در مالكيت عمومى‏‏‏‏ قرار دارد! بحث درباره «اقتصاد بازار سوسياليستى‏‏‏‏» و «اقتصاد بازار آزاد» و انتقادها به هر كدام كه در كتاب پترز به طور وسيع مطرح مى‏‏‏‏شوند، تغييرى‏‏‏‏ در حفظ بلنداى‏‏‏‏ اقتصاد كلان در دست دولت در نظام سوسياليستى‏‏‏‏ چين در طول همه سال‏ها ايجاد نكردند.

نكته ديگر در تفاوت‏ها را بايد به‏ويژه سياست حزب كمونيست چين در سال گذشته و كنونى‏‏‏‏، به دنبال بحران مالى‏‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ دانست. سرمايه‏گذارى‏‏‏‏ قريب به ٤٥٠ ميليارد يورو توسط دولت جمهورى‏‏‏‏ خلق چين در اين دوران در كشور و به‏ويژه در بخش‏هاى‏‏‏‏ مركزى‏‏‏‏ و غربى‏‏‏‏ كه از توسعه و ترقى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ نسبت به بخش‏هاى‏‏‏‏ ديگر عقب مانده‏اند و ايجاد سازمان بيمه‏هاى‏‏‏ بيمارى‏‏‏، بيكارى‏‏‏ و بازنشستگى‏‏‏ با سرمايه‏گذارى‏‏‏ عظيم اوليه دولتى‏‏‏ در آن (در گذشته هر واحد اقتصادى‏‏‏ اين وظايف را در برابر كاركنان خود و خانواده آن بعهده داشت) مانع انتقال بحران جهانى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ به چين شد. با اين سياست اقتصادى‏‏‏‏- مالى‏‏‏‏ دولت چين توانست توليد ناخالص داخلى‏‏‏‏ را در سال ٢٠٠٩ از ٦ درصد در سه‏ماهه اول به ٧ر١٠ درصد در سه‏ماهه آخر سال ارتقا دهد و در سه‏ماهه اول سال ٢٠١٠ آن را به ٩ر١١ درصد برساند و گرانى‏‏‏‏ را با ٢ر٢ درصد كم‏تر از انتظار اعلام شده توسط دولت چين كه بالغ بر ٣ درصد بود، محدود سازد. اينكه وضع در ايران با چنين شرايطى‏‏‏‏ قابل مقايسه نيست، نياز به توضيح ندارد. نه تنها در ايران يك برنامه اقتصادى‏‏‏‏ دموكراتيك براى‏‏‏‏ كشور وجود ندارد، بلكه دولت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ با اجراى‏‏‏‏ طرح يارانه‏ها، به مجرى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏چون و چراى‏‏‏‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ در ايران تبديل شده است. نابودى‏‏‏‏ پشتوانه يارانه‏ها براى‏‏‏‏ لايه‏هاى‏‏‏‏ ميانى‏‏‏‏ و كم‏درآمد و زير مرز فقر يكى‏‏‏‏ از اين نمونه‏ها در اين زمينه است. حتى‏‏‏‏ سواستفاده از پرداخت‏هاى‏‏‏‏ مالى‏‏‏‏ مستقيم به گروه‏هايى‏‏‏‏ از مردم توسط حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏، در طول زمان ثباتى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ حاكميت ببار نخواهد آورد. پرداخت‏ جايگزين براى‏‏‏‏ يارانه به گروه‏هايى‏‏‏‏‏، صرفنظر از آنكه سازماندهى‏‏‏‏ پرداخت خود مساله‏اى‏‏‏‏ فكر نشده و ناپخته است (چند درصد زحمتكشان داراى‏‏‏‏ حساب بانكى‏‏‏‏ هستند؟ حقوق و دستمزدها در ايران هنوز به طور نقدى‏‏‏‏ پرداخت مى‏‏‏‏شوند. زحمتكشانى‏‏‏‏ كه چك دريافت مى‏‏‏‏كنند، بايد براى‏‏‏‏ دريافت دستمزد خود يك روز وقت براى‏‏‏‏ مراجعه به بانك صرف كرده و مخارجى‏‏‏‏ را نيز تحمل كنند!)، آنچنان نابخردانه و بيگانه از شرايط فرهنگى‏‏‏‏ حاكم بر ايران است كه مى‏‏‏‏تواند تنها از كشوى‏‏‏‏ ميزهاى‏‏‏‏ برنامه‏ريزان صندوق بين‏المللى‏‏‏‏ پول و … بيرون آمده باشد.

با توجه به اين نكات است كه دفاع ضمنى‏‏‏‏ و خجولانه تارنگاشت “عدالت” در تاريخ ١٣ مهر ١٣٨٨ از زبان ع سهند از «معاون فرهنگى‏‏‏‏ “كيهان”» كه مى‏‏‏‏خواهد القا كند گويا در ايران و به دست حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ برنامه اقتصاد ملى‏‏‏‏ مشابه برنامه حزب كمونيست چين در جمهورى‏‏‏‏ خلق چين به مورد اجرا گذاشته مى‏‏‏‏شود، دم خروسى‏‏‏‏ است كه بايد ديد. او مى‏‏‏‏نويسد: «معاون فرهنگى‏‏‏‏ “كيهان” در يادداشت روز خود به مناسبت سفر “جيانگ زمين”، رئيس جمهور چين به ايران نوشت: … تجربه اصلاحات در چين نه اين كه موبه‏مو در كشور ما قابل اجراء باشد، اما درس‏هاى‏‏‏‏ بسيارى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏تواند براى‏‏‏‏ ايران عزيز به ارمغان آورد. …». در ادامه نظريه‏پرداز “عدالت”‌به انتقاد از «بخشى‏‏‏‏ از روشنفكران و فعالين سياسى‏‏‏‏ داخل و خارج از كشور» مى‏‏‏‏پردازد و مى‏‏‏‏نويسد: «… بحث درس‏آموزى‏‏‏‏ از تجربه و الگوى‏‏‏‏ توسعه اقتصادى‏‏‏‏ چين در بخشى‏‏‏‏ از روشنفكران و فعالين سياسى‏‏‏‏ داخل و خارج از كشور به عنوان تابوى‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏ و مخالف دموكراسى‏‏‏‏ خواهى‏‏‏‏ جا افتاد.» سپس مى‏‏‏‏پرسد «وظيفه ما چيست؟ … بحث دقيق، كارشناسانه و ماركسيستى‏‏‏‏ پيرامون تجربه و الگوى‏‏‏‏ چين و نشان دادن درس‏هاى‏‏‏‏ قابل استفاده آن …». نظريه‏پرداز “عدالت” اما كلمه‏اى‏‏‏‏ هم درباره اين بحث، درباره درونمايه آن و همچنين درباره شكل و شرايط آن و مقايسه آن با شرايط حاكم بر ايران، ابراز نمى‏‏‏‏كند. آيا مى‏‏‏‏توان چنين بحثى‏‏‏‏ را در شرايط كنونى‏‏‏‏ در ايران عملى‏‏‏‏ ساخت؟! پاسخ و سكوت نظريه‏پرداز گوياست! پاسخ سكوت‏گونه در اين‏باره ماهيت و درونمايه تبليغى‏‏‏‏ نوشتار را بر ملا مى‏‏‏‏سازد!

عضويت ايران در WTO خلاف مصالح ايران

«تجربه چين»، پديده و تجربه‏اى‏‏‏‏ در خلاء نيست! راه رشدى‏‏‏‏ مشخص براى‏‏‏‏ شرايط مشخص در جمهورى‏‏‏‏ خلق چين است! كشورى‏‏‏‏ كه در آن «انقلاب دموكراتيك نوين» به رهبرى‏‏‏‏ حزب كمونيست چين در سال ١٩٤٩ به پيروزى‏‏‏‏ رسيده است، فاجعه “انقلاب فرهنگى‏‏‏‏” را پشت سر گذاشته است و بالاخره با تجربه قريب به سه دهه اخير و با تكيه به تئورى‏‏‏‏ دنگ سيائوپينگ راه رشد تحت عنوان “راه سوسياليسم نوع چينى‏‏‏‏” را تجربه مى‏‏‏‏كند.

پذيرش جمهورى‏‏‏‏ خلق چين به سازمان تجارت جهانى‏‏‏‏ پس از دو دهه كوشش اين كشور و با “عقب‏نشينى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏” بسيارى‏‏‏‏ در برابر دستورهاى‏‏‏‏ اين سازمان عملى‏‏‏‏ شد. يكى‏‏‏‏ از اين “عقب‏نشينى‏‏‏‏ها” مجرى‏‏‏‏ ساختن «”سرمايه‏دارى‏‏‏‏ رودخانه پرل” وارداتى‏‏‏‏ از غرب» (مارك لئونارد، “آلترناتيو چينى‏‏‏‏ در مقابل نظم جهانى‏‏‏‏ آمريكايى‏‏‏‏”، ترجمه ح طهورى‏‏‏‏ در تارنگاشت “عدالت”) نمونه‏اى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ اين امر است كه لئونارد برمى‏‏‏‏شمرد و پترز در كتاب خود موشكافانه و با طرح بحث‏ها توضيح مى‏‏‏‏دهد. يكى‏‏‏‏ از  شروط ديكته‏وار سازمان تجارت جهانى‏‏‏‏ لغو محدوديت براى‏‏‏‏ ورود كالاهاى‏‏‏‏ خارجى‏‏‏‏ به كشورها است. در حالى‏‏‏‏ كه كوشش ايران براى‏‏‏‏ عضويت در اين سازمان در شرايط كنونى‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏، در تضاد قرار دارد با منافع اقتصاد ملى‏‏‏‏ ايران، در تضاد قرار دارد با مصالح توليد داخلى‏‏‏‏، در تضاد قرار دارد با منافع كارگران شاغل در واحدهاى‏‏‏‏ توليد داخلى‏‏‏‏، اقتصاد بمراتب توسعه يافته‏تر در چين با چنين شرايطى‏‏‏‏ روبرو نبوده است. لذا اكنون اين كشور قادر شده است با صادرات خود به ايالات متحده آمريكا و ديگر كشورهاى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ از لحاظ مالى‏‏‏‏ در موقعيتى‏‏‏‏ در جهان قرار گيرد كه او را به يك قدرت اقتصادى‏‏‏‏ و مالى‏‏‏‏ جهانى‏‏‏‏ تبديل ساخته است.

جمهورى‏‏‏‏ خلق چين قادر است از طريق انتقال اوراق قرضه ايالات متحده كه از صادرات به اين كشور در اختيار دارد، به بازار پول در جهان، به دست و پاى‏‏‏‏ سياست امپرياليستى‏‏‏‏ در جهان بند بزند، شرايط نبرد كشورهاى‏‏‏‏ در حال رشد را براى‏‏‏‏ يافتن و تحقق بخشيد به استقلال ملى‏‏‏‏، استقلال اقتصادى‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏ خود، بهبود ببخشد و به آن‏ها به گفته هوگو چاوز نشان دهد كه «نئوليبراليسم اقتصادى‏‏‏‏ تنها راه مقابل كشورهاى‏‏‏‏ در حال توسعه نيست»! همين ايجاد شدن چنين شرايط نوين در جهان، آن عنصر، آن “حلقه اساسى‏‏” ترقى‏‏‏‏خواهانه در سياست اقتصادى‏‏‏‏ ج خ چين در جهان مى‏‏‏‏باشد.

آيا مى‏‏‏‏توان در اقتصاد مافيايى‏‏‏‏ حاكم بر ايران چنين “حلقه اساسى‏‏‏‏”اى‏‏‏‏ را يافت، تا بكمك آن سرشت ترقى‏‏‏‏خواهانه‏اى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ آن برشمرد؟

اين وجه سياست اقتصادى‏‏‏‏ در ج خ چين را در عرصه جهانى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏ تارنگاشت “عدالت” كه خود را مدافع «سوسياليسم علمى‏‏‏‏» مى‏‏‏‏داند، برجسته مى‏‏‏‏ساخت و با شرايط ايران مقايسه مى‏‏‏‏كرد!

نه تنها “عدالت” چنين نمى‏‏‏‏كند، بلكه از اين طريق به آرايش آقاى‏‏‏‏ «معاون فرهنگى‏‏‏ “كيهان”» مى‏‏‏‏پردازد و از زبان او وقايع ميدان “تيان آن من” را جز «درس‏هاى‏‏‏‏ بسيارى‏‏‏‏ … [قلمداد مى‏‏‏‏سازد كه] براى‏‏‏‏ ايران عزيز به ارمغان» مى‏‏‏‏آورد. “عدالت” چنين نقل مى‏‏‏‏كند: «… تجربه اصلاحات در چين نه اين‏كه موبه‏مو در كشور ما قابل اجراء باشد، اما درس‏هاى‏‏‏‏ بسيارى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏تواند براى‏‏‏‏ ايران عزيز به ارمغان آورد. فى‏‏‏‏المثل، چينى‏‏‏‏ها طى‏‏‏‏ چند دهه گذشته، تحت فشار سنگين غرب، به‎ويژه آمريكا، قرار داشتند تا دموكراسى‏‏‏‏ و حقوق بشر را آن‏طور كه غربى‏‏‏‏ها مى‏‏‏‏پسندند در كشور خود به اجرا درآورند. واقعه تلخ ميدان “تيان آن من” كه به ريخته شدن خون تعداد زيادى‏‏‏‏ از جوانان و دانشجويان چينى‏‏‏‏ منجر شد [اشك تمساح!]، اگرچه فاجعه‏اى‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏ بايد به شمارآيد، اما از آن رو كه اين قاطعيت برخورد منجر به قطع دخالت بيگانه در سرنوشت بيش از يك ميليارد انسان چينى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شد، به مثابه مرهمى‏‏‏‏ بود كه تلخى‏‏‏‏ آن را بايد به خاطر شفاى‏‏‏‏ بعدى‏‏‏‏اش تحمل مى‏‏‏‏كردند و چنين هم شد…».

اشك تمساح‏گونه “كيهان” كه توام است با تكرار و هم‏صدا شدن با تبليغ رسانه‏هاى‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏ درباره وقايع ميدان “تيان آن من”، افشاگر پرسش مظلوم‏نمايانه “عدالت” است كه مى‏‏‏‏پرسد: «وظيفه ما چيست؟» و مى‏‏‏‏خواهد وظيفه تبليغاتى‏‏‏‏ خود را در پوشش پاسخى‏‏‏‏ “منطقى‏‏‏‏” به خواننده بنماياند و الغا كند: «بحث دقيق، كارشناسانه و ماركسيستى‏‏‏‏ پيرامون تجربه و الگوى‏‏‏‏ چين»!




وحدت منافع طبقه كارگر و اقتصادِ ملى‏ دمكراتيك
خيزش انقلابى‏ مردم از منافع طبقه كارگر دفاع مى‏كند!
آزادى‏ و عدالت اجتماعى‏- راه رشد، آماج‏هاى‏ انقلاب بهمن ٥٧ و خيزش انقلابى‏ كنونى‏

مقاله شماره ١٣٨٩ / ٧ (هفتم ارديبهشت)

واژه راهنما: شناخت منافع طبقه كارگر توسط خيزش انقلابى‏ مردم. طبقه كارگر از منافع كل جامعه دفاع مى‏كند. نوكلونياليسم و حصار مدافع منافع ملى‏. بازتعريف وزن و نقش بخش دولتى‏ اقتصاد در شرايط امروز ايران. سرشت ملى‏ بخش دولتى‏ اقتصاد در دفاع از سرمايه و توليد داخلى‏. سرمايه‏گذارى‏ خارجى‏ و غارت ثروت‏هاى‏ ملى‏ و استثمار نيروى‏ كار. در جمهورى‏ خلق چين بلنداى‏ اقتصاد كلان ملى‏ تحت نظارت دولت ملى‏. دولت ملى‏ و مساله ملى‏ در كشور پيرامونى‏. آزادى‏ و عدالت اجتماعى‏- راه رشد، آماج‏هاى‏ انقلاب بهمن ٥٧ و خيزش انقلابى‏ كنونى‏.

يكى‏ از موفقيت‏هاى‏ خيزش انقلابى‏ مردم ميهن ما در ماه‏هاى‏ اخير، دستيابى‏ به شناخت وحدت ديالكتيكى‏ ميان منافع طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان شهر و روستا با برپايى‏ يك اقتصاد ملى‏ و دموكراتيك است. وجود اين وحدت منافع، نه پديده‏اى‏ اتفاقى‏ بوده و نه داراى‏ ريشه‏اى‏ مبهم و غيرقابل شناخت است. ماركس و انگلس در مانيفست كمونيستى‏ ريشه اين اشتراك منافع را در دفاع طبقه كارگر از منافع كل جامعه مى‏دانند و آن را بر اين پايه مستدل مى‏سازند.

دفاع از منافع كل جامعه توسط طبقه كارگر، يعنى‏ دفاع از منافع لايه‏هاى‏ مختلف، زنان، مردان، جوانان، لايه‏هاى‏ ميانى‏، پيشه‏وران، كسبه، بورژوازى‏ ملى‏ و ميهن‏دوست، از اين روى‏ مستدل است كه پيامد بار نابودى‏ استقلال اقتصادى‏ كشور در يورش سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏، در وحله نخست بر دوش طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان شهر و روستا قرار دارد. فقر، بى‏خانمانى‏ و نابودى‏ همه دستاوردهاى‏ مبارزه گذشته در وحله نخست دامنگير طبقه كارگر مى‏گردد. بيكارى‏، گرسنگى‏، بيمارى‏، فحشا و … اولين قربانيان خود را از طبقه كارگر مى‏ستاند. لشگر روزافزون بيكاران در وحله نخست از اين طبقه سيراب مى‏گردد و زنان اولين قربانيان آن هستند.

رئيس كانون هماهنگى‏ شوراهاى‏ اسلامى‏ كار استان همدان از رشد ٢٥ درصدى‏ بيكارى‏ كارگران در اين استان خبر مى‏دهد و نگرانى‏ خود را از اخراج دسته‏جمع كارگران بدنبال حذف يارانه‏ها ابراز مى‏كند. دبيركل خانه كارگر از «بدتر از قبل» شدن وضع كارگران زير تاثير سازمان تجارت جهانى‏ صحبت مى‏كند و «مهم‏ترين نگرانى‏ كنونى‏ تشكل‏هاى‏ كارگرى‏ [را] بيكارى‏ تدريجى‏ كارگران در ماه‏هاى‏ آتى‏» اعلام مى‏دارد.

اين سرنوشت طبقه كارگر در كشورهاى‏ پيرامونى‏، سرنوشت طبقه كارگر در كشورهاى‏ متروپل‏ نيز مى‏باشد. ويژگى‏ مضاعف اين سرنوشت براى‏ طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان در كشورهاى‏ پيرامونى‏ كه زير ستم سياست جهانى‏‏سازى‏ امپرياليستى‏ قرار دارند، ريشه در نابودى‏ حصار ملى‏ دفاع از منافع كل جامعه دارد.

نقض قوانين ملى‏ يكى‏ از عمده‏ترين دستورات سازمان‏هاى‏ امپرياليستى‏ ازجمله سازمان تجارت جهانى‏ و صندوق بين‏المللى‏ پول و … مى‏باشد. كوشش سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ براى‏ لغو رسمى‏ قانون كار مصوب سال ٦٩ در ايران، يا «مسكوت ماندن اجراى‏ قانون بيمه اجبارى‏ كارگران ساختمانى‏» (دبيركل خانه كارگر، همانجا)، تمكين حاكميت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ به دستورات امپرياليستى‏ است، تا تداوم سيطره خود را بر مردم ايران تضمين كند.

شعار لنينى‏ ضرورت وحدت كارگران جهان و خلق‏هاى‏ زير ستم امپرياليسم كماكان شعار روز مى‏باشد، زيرا سياست نوكلونياليستى‏ امپرياليستى‏ مبتنى‏ بر حق برون‏مرزى‏ كاپيتولاسيون براى‏ سرمايه‏ مالى‏ امپرياليستى‏ بوده كه از طريق تحميل برنامه نوليبرال “خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏” عملى‏ مى‏شود. هدف برنامه امپرياليستى‏ ايجاد رفاه براى‏ مردم كشورهاى‏ پيرامونى‏ نيست، همانطور كه سياست استعمارى‏ گذشته چنين هدفى‏ را دنبال نمى‏كرده است. هدف تنها و تنها دست‏يابى‏ به سود حداكثر و انحصارى‏ براى‏ سرمايه و تداوم انباشت سرمايه از طريق استثمار نيروى‏ كار ارزان در كشورهاى‏ پيرامونى‏ است. سود و انباشتى‏ كه قطب ثروت در جهان را تشكيل مى‏دهد و شركت‏هاى‏ فراملى‏ امپرياليستى‏ و در راس آن شركت‏هاى‏ سرمايه‏اى‏ را به غول‏هاى‏ آدمخوار مالى‏ تبديل ساخته است. نقدينگى‏ ٦٥ بليون يوروى‏ در اختيار سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏ از سال‏هاى‏ ١٩٩٧ تا ٢٠٠٧ ده برابر شده است. در برابر آن قطب فقر، بيكارى‏، بى‏حقى‏ و درماندگى‏ در جهان است، كه قربانى‏ اصلى‏ آن طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان شهر و روستا در كشورهاى‏ پيرامونى‏ ازجمله ايران مى‏باشند. در بيانيه دانشجويان دانشگاه‏هاى‏ تهران و آزاد خرم‏آباد در حمايت از كارگران به مناسب روز جهانى‏ كارگر، درآمد كارگران «با حقوقى‏ كم‏تر از ٢٥٠ تا ٣٠٠ هزار تومان» ذكر مى‏شود، درحالى‏ كه دولت سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ «خط فقر را ٨٠٠ تا ٩٠٠ هزار تومان در ماه اعلام كرده است». «سبزهاى اصفهان، ١١ ارديبهشت را روز پيوند جنبش سبز با جنبش كارگرى و دفاع از حقوق كارگران كه در مشقت و سختى كار مىكنند، ولى مزدى نمىگيرند» اعلام مىكند.

در چنين شرايطى‏ است كه وحدت منافع طبقه كارگر و ديگر نيروهاى‏ مردمى‏ و ميهن‏دوست براى‏ برپايى‏ يك اقتصاد دموكراتيك و ملى‏ بوجود آمده و مستدل مى‏گردد. اقتصاد ملى‏ و دموكراتيك مى‏تواند در شرايط مشخص ميهن ما تنها از طريق پايبندى‏ به اصل‏هاى‏ اقتصادى٤٣ و ٤٤‏ قانون اساسى‏ برپا گردد. بدون ترديد ضرورى‏ است كه تغييراتى‏ در نقش بخش دولتى‏ اقتصاد و در ايجاد توازن آن با بخش‏هاى‏ ديگر ايجاد نمود. اين اما به معناى‏ به مورد اجرا گذاشتن برنامه نوليبرال امپرياليستى‏ نمى‏باشد.

بخش دولتى‏ اقتصاد از امكان و وظيفه حفظ شرايط استقلال اقتصادى‏ براى‏ ايران همانقدر برخودار است كه از وظيفه حمايتى‏ از سرمايه و توليد داخلى‏ در برابر سياست جهانى‏ سازى‏ امپرياليستى‏ برخودار است.

نابسامانى‏ اقتصاد كنونى‏ در ايران كه يكى‏ از تظاهر‏هاى‏ آن، واردات بى‏رويه است كه با نابودى‏ توليد داخلى‏ همراه شده است، ناشى‏ از سرشت بخش دولتى‏ اقتصاد ملى‏ نبوده، بلكه به علت برقرارى‏ سطله حاكميت مافيايى‏ سرمايه‏دارى‏ رآنت‏خوار بر آن بوجود آمده است.

بدون حضور فعال بخش دولتى‏ پرتوان اقتصادى‏ در اختيار حاكميتى‏ مردمى‏ و پايبند به قانون، “سرمايه‏گذارى‏ خارجى‏” ابزار چپاول ثروت‏هاى‏ مردمى‏ و ملى‏ خواهد بود. بدون ترديد نمى‏توان شرايط حاكم بر جمهورى‏ خلق چين را با شرايط حاكم بر ايران مقايسه كرد؛ نمى‏توان سرشت برنامه اقتصادى‏ آن را يك به يك به ايران منتقل ساخت؛ مردم ايران بايد راه رشد ويژه براى‏ كشور خود را برپايه شرايط ويژه ايران تنظيم سازند، اما مى‏توان ازجمله از اين واقعيت آموخت كه بلنداى‏ اقتصاد كلان ملى‏ در جمهورى‏ خلق چين كماكان تحت كنترل دولت ملى‏ قرار دارد. واقعيتى‏ كه در سال ١٩٩٧ و در جريان بحران اقتصادى‏- مالى‏ كنونى كشورهاى‏ امپرياليستى‏ موجب تقويت قدرت اقتصادى‏ چين شد. اين واقعيت را هلموت پترز در اثر علمى‏ خود درباره وضع اقتصادى‏- اجتماعى‏ چين تحت عنوان “در جستجوى‏ راه” برمى‏شمرد (نگاه كن به  http://www.tudeh-iha.com/?p=1148&lang=fa). مارك لئونارد، يكى‏ از كارمندان انگليسى‏ «اطاق فكر» ايجاد شده توسط تونى‏ بلر، نخست وزير سابق انگلستان نيز در كتاب خود تحت عنوان “آلترناتيو چينى‏ در مقابل نظم جهانى‏ آمريكايى‏”، وزن پرتوان بخش اقتصاد دولتى‏ در چين را مورد تائيد قرار مى‏دهد «كه كماكان بر اقتصاد كشور حاكم است» (نگاه كن به ترجمه نقد كتاب توسط هلموت پترز در تارنگاشت “عدالت” اول ارديبهشت ١٣٨٩). لئونارد در كتاب خود مورد تائيد قرار مى‏دهد كه حزب كمونيست چين بر ضرورت حفظ نقش پرتوان «دولت ملى‏» در برخوردار شدن كشور از توان مقاومت در برابر فشار «جهانى‏سازى‏» امپرياليستى‏ پاى‏مى‏فشرد. پترز در نقد كتاب لئونارد اضافه مى‏كند: «آنچه كه لئونارد متوجه نمى‏شود، اينكه تكيه بر دولت ملى‏ يك جنبه تاريخى‏ را نيز در بر مى‏گيرد؛ چون برعكس كشورهاى‏ صنعتى‏ سرمايه‏دارى‏، روند تبلور مليت (مدرن) در كشورهاى‏ در حال توسعه هنوز به پايان نرسيده. در نتيجه مساله ملى‏ در اين بخش از جهان داراى‏ ارجى‏ بالا و ويژه در تكامل كنونى‏ تك تك كشورها است.» (همانجا)

بخش دولتى‏ اقتصاد در ايران در شرايط كنترل دموكراتيك و شفاف مردمى‏، ازجمله از طريق حضور و فعاليت آزاد سنديكاها، احزاب طبقاتى‏، در مركز آن حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران و نشريات آزاد مدافع هدف‏هاى‏ مردمى‏ و ملى‏ انقلاب بهمن ٥٧، عنصر تعيين كننده‏اى‏ را براى‏ يافتن و طى‏ راه رشد ترقى‏خواهانه كشور با جهت‏گيرى‏ سوسياليستى‏ تشكيل مى‏دهد.

شرايط ويژه‏ حاكم بر ايران، ضرورت بحث، گفتگو و ارزيابى‏ دموكراتيك شرايط برپايى‏ اقتصاد ملى‏ و نتيجه‏گيرى‏ از آن را براى‏ كشور ضرورى‏ مى‏سازد. بايد شرايط بحث و گفتگوى‏ دموكراتيك و علمى‏ در ايران بوجود آيد. وحدت خواست برقرارى‏ آزادى‏هاى‏ قانونى‏ دموكراتيك در خيزش انقلابى‏ مردم با سرنوشت اقتصاد ملى‏، از اين ريشه علمى‏ و واقع‏بينانه سيراب مى‏گردد.

جلب طبقه كارگر به خيزش انقلابى‏ مردم توسط مبارزان انقلابى‏ مى‏تواند از طريق برقرارى‏ وحدت شعار “آزادى‏” و “عدالت اجتماعى‏”، كه همان دفاع هم‏زمان از منافع صنفى‏ و آتى‏ طبقه كارگر در برپايى‏ اقتصاد ملى‏ و ترقى‏خواهانه است، بدست آيد.

بايد خواست “آزادى‏” را از “انتزاع آسمانى‏”، مطلق‏گرا، خيال‏پردازانه و متافيزيكى‏ مدافعال “حقوق بشر” آمريكايى‏، به صحنه آزادى‏ واقعى‏ انسان زحمتكش، به صحنه “حقوق دموكراتيك” طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان يدى‏ و فكرى‏، زن و مرد، متعلق به هر خلق و همه ايرانى‏هاى‏ ميهن‏دوستى‏ منتقل ساخت كه همگى‏ در برابر منافع سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ و رآنت‏خوار از يك‏سو و منافع آزمندانه امپرياليسم از سوى‏ديگر، داراى‏ منافعى مشترك هستند. سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ با اجراى‏ سياست نوليبرال امپرياليستى‏ به “متحد طبيعى‏” امپرياليسم تبديل شده است. يعنى‏ داراى‏ منافع عينى‏ مشترك با آن مى‏باشد. نبايد به علت جنجال ايجاد شده درباره “مساله اتمى‏”، واقعيت اشتراك مناقع آن‏ها را نديد! هيچ‏ يك از گروه‏هاى‏ سرمايه‏دارى‏ مافيايى‏ در حاكميت يك‏دست شده، به طور عينى‏، مدافع منافع ملى‏ ايران و مردم آن نيستند!




شكل ”خداشاهى‏‏‏“ و ”شاه‏خدايى‏‏‏“ حاكميت طبقاتى‏‏‏ در طول تاريخ

مقاله شماره ١٣٨٩ / ٦  (دوم ارديبهشت)

واژه راهنما: برخى‏‏‏ نكات فلسفى‏‏‏، تئوريك، تاريخى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏ درباره شكل “خداشاهى‏‏‏” و”شاه‏خدايى‏‏‏” حاكميت طبقاتى‏‏‏ در تاريخ. حزب توده ايران و اصل “ولايت فقيه”. ناكارآمدى‏‏‏ اين اصل مبتنى‏‏‏ بر ايده‏آليسم ذهنگرا به اثبات رسيده است. اثر منفى‏‏‏ بر دستاوردهاى‏‏‏ انقلاب بهمن. خصوصى‏سازى‏ و نقض استقلال ملى‏. حذف اصل خداشاهى‏ و مسئله قدرت سياسى‏‏‏. تميز پديده از ماهيت. مبارزه ضدمذهبى‏‏‏ حزب كمونيست لهستان فاجعه ببار آورد.

پيش‏گفتار:

حزب توده ايران در مورد اصل “ولايت فقيه” در قانون اساسى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران داراى‏‏‏ موضعى‏‏‏ روشن و علمى‏‏‏ و مستند بوده و آن را پيش از همه‏پرسى‏‏‏ درباره قانون اساسى‏‏‏ در سال ١٣٥٨ اعلام كرد. در آنجا حزب توده ايران خواستار حذف اين اصل در متممى‏‏‏ بر قانون اساسى‏‏‏ شد. ناكارآمدى‏‏‏ اين اصل براى‏‏‏ حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ پيچيده و بغرنج رشد جامعه ايرانى‏‏‏ در سال‏هاى‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب خود را بزودى‏‏‏ نشان داد و موضع حزب توده ايران در عمل مورد تائيد قرار گرفت.

افشاى‏‏‏  سواستفاده از اين اصل براى‏‏‏ تهى‏‏‏ ساختن درونمايه انقلاب مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ بهمن ٥٧ توسط نيروهاى‏‏‏ “راستگرا” در حاكميت بيرون آمده از انقلاب بهمن، يكى‏‏‏ از دستاوردهاى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ مردم ميهن ما را تشكيل مى‏‏‏دهد كه نادرستى‏‏‏ وارد ساختن اين اصل را به قانون اساسى‏‏‏ به اثبات رسانده و خواست حذف آن را توسط حزب توده ايران مستدل مى‏‏سازد.

اصل عتيقه‏اى‏‏‏ “خداشاهى‏‏‏” ولايت فقيه كه ارثيه دوران رشد قبيله‏اى‏‏‏ جامعه بشرى‏‏‏ است، نشان تفوق ايده‏آليسم ذهنگرا بر انديشه و ايدئولوژى‏‏‏ طبقه و لايه‏هاى‏‏‏ حاكم در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران بوده و نقش مانعى‏‏‏ تعيين كننده را بر سر راه رشد دموكراتيك و ملى‏‏‏ ميهن انقلابى‏‏‏ ايفا كرده است. اين اصل داراى‏‏‏ سهمى‏‏‏ بزرگ در برقرارى‏‏‏ سلطه نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ در ايران و حل نشدن تضاد اصلى‏‏‏ جامعه بعهده دارد.

در سال‏هاى‏‏‏ پس از يورش ارتجاع به حزب توده ايران و سركوب حزب، بحث و جدل درباره شعار «طرد ولايت فقيه» كه در پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏‏ حزب توده ايران در آذر ماه ١٣٦٢ به تصويب رسيد تا به امروز ادامه دارد و ظاهراً به نقطه گره‏اى‏‏‏ در گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها تبديل شده است (*). در اين مورد “توده‏اى‏‏‏ها” نوشتارهاى‏‏‏ مستقل و همچنين نكاتى‏‏‏ درباره جنبه‏هايى‏‏‏ از درونمايه و عملكرد اين اصل قانون اساسى‏‏‏ در نوشتارهاى‏‏‏ بسيارى‏‏‏ مطرح ساخته است، ازجمله در نوشتار “آزادى‏‏‏ و استقلال ملى‏‏‏ وحدتى‏‏‏ جداناپذيرند” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1080&lang=fa) و http://www.tudeh-iha.com/?p=1138&lang=fa

در شرايط كنونى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ مردم در سال ١٣٨٨ جوانب سياسى‏‏‏ مساله روشن‏تر شده است. حذف اين اصل از قانون اساسى‏‏‏ در شرايط خيزش انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ما با مساله حل قدرت سياسى‏‏‏ در ايران گره خورده است.

شايد بررسى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ شكل حاكميت خداشاهى‏‏‏ و شاه‏خدايى‏‏‏ در طول تاريخ جوامع بشرى‏‏‏ در شرايط كنونى‏‏‏ كمكى‏‏‏ به درك گفتگوى‏‏‏ روز ميان توده‏اى‏‏‏ها از يك‏سو، و روشنگرى‏‏‏ براى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ما از سوى‏‏‏ ديگر باشد. از اين رو در سطور زير تنها عمده‏ترين جنبه‏هاى‏‏‏ مساله به طور گذرا مطرح مى‏‏‏گردند. بررسى‏‏‏ دقيق و همه‏جانبه و با ارايه اسناد و … از حوصله زمان حاضر خارج است. شايد آينده فرصتى‏‏‏ براى‏‏‏ پژوهشى‏‏‏ دقيق‏تر را بوجود آورد.

شكل “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدايى‏‏‏” حاكميت طبقاتى‏‏‏ در طول تاريخ

به منظور درك مساله در شكلى‏‏‏ گذرا نيز بايد مقوله دگرگونى‏‏‏ شكل حاكميت طبقاتى‏‏‏ در طول تاريخ از ديدگاه‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏، تئوريك، تاريخى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ (ماترياليسم تاريخى‏‏‏) مورد توجه قرار گيرد.

از ديدگاه فلسفى‏‏‏، ساختار دولتى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ كنونى‏‏‏ در ايران، يعنى‏‏‏ “ولايت فقيه”، مبتنى‏‏‏ بر انديشه ايده‏آليسم ذهنگرا و از ديدگاه تئوريك، منطق حاكم بر آن، تئورى‏‏‏ شناخت ايده‏آليسم ذهنگرا است كه در نبردى‏‏‏ هزاران ساله با تئورى‏‏‏ شناخت ايده‏آليسم عينگرا دست بگريبان است.

از ديدگاه ماترياليسم تاريخى‏‏‏ نبرد پيش گفته فلسفى‏‏‏ ناشى‏‏‏ و متاثر از رشد تئورى‏‏‏ شناخت در طول تاريخ است. انعكاس رشد تئورى‏‏‏ شناخت در انديشه انسان را مى‏‏‏توان ازجمله در دگرگونى‏‏‏ و رشد ساختار حاكميت “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدايى‏‏‏” در طول تاريخ جوامع بشرى‏‏‏ يافت و درك كرد. همه جوامع بر پايه شرايط مشخص خود، اشكال بروز متفاوتى‏‏‏ را براى‏‏‏ اين نبرد ايدئولوژيك طولانى‏‏‏ ميان طبقه‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏‏ در طول تاريخ بوجود آورده‏اند. اما مى‏‏‏توان در همه جا روندى‏‏‏ سه مرحله‏اى‏‏‏ را بازشناخت:

مرحله نخست، مرحله افسانه‏اى‏‏‏ تئورى‏‏‏ شناخت در تاريخ جوامع مختلف است.

در اين دوران بدوى‏‏‏ جامعه انسانى‏‏‏ كه با بيان شعرگونه زنده‏ياد طبرى‏‏‏ با پديد آمدن «انسانى‏‏‏ كه كمى‏‏‏ بهتر از يك بوزينه درك مى‏‏‏كرد» (ا ط، “انديشه‏هايى‏‏‏ درباره انسان و زندگى‏‏‏”، يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏، ١٣٤٥) آغاز شد و همراه است با رشد خانواده‏ها و تشكيل خانواده بزرگ، دودمان يا قبيله، نقش افسانه و شناخت افسانه‏گون از خود و جهان پيرامون و پاسخ اينچنانى‏‏ به مساله‏هاى‏‏‏ روزانه، حاكميت معنوى‏‏‏ ريش سفيد- جادوگر- شفابخش‏ها بر خانواده و قبيله برقرار بود. دورانى‏‏‏ كه در طول ده‏ها هزار سال، گذار از روابط “مادرشاهى‏‏‏” به “پدرشاهى‏‏‏” را تجربه كرد. در آمريكا در قرن پانزدهم تاريخ اروپايى‏‏‏ انواع مرحله‏هاى‏‏‏ رشد اين جامعه‏هاى‏‏‏ انسانى‏‏‏ وجود داشت و هنوز هم ميان گروه‏هاى‏‏‏ پراكنده انسانى‏‏‏ در جنگل‏هاى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ شرق دور و يا در جنگل آمازون نيز وجود دارد. در اين قرن در آمريكاى‏‏‏ شمالى‏‏‏ خانواده‏هاى‏‏‏ “سرخ‏پوست” در مراحلى‏‏‏ بدوى‏‏‏تر، لذا با عنصرهاى‏‏‏ بيش‏ترى‏‏‏ از “دموكراسى‏‏‏ پايه”، در آمريكاى‏‏‏ جنوبى‏‏‏، براى‏‏‏ نمونه نزد قبيله‏هاى‏‏‏ متفاوت “اينكا”، به نسبت دور شدن از مرحله بدوى‏‏‏ جامعه و برقرارى‏‏‏ روابط برده‏دارى‏‏‏ خانگى‏‏‏ (ماركس اولين برده‏ها را زن و كودكان مى‏‏‏داند) و نظام كلاسيك برده‏دارى‏‏‏ با اشكال خشن‏تر “قربانى‏‏‏” كردن انسان و … وجود داشتند. اشكالى‏‏‏ كه در يونان قديم و خاور نزديك نيز وجود داشته است. افسانه “قربانى‏‏‏” كردن اسماعيل به دست پدرش ابراهيم، از اين وضع حكايت دارد.

مرحله دوم، دوران اتحاد قبايل  است.

در اين دوران برخورد و جنگ‏ها ميان قبايل جريان دارد و به برقرارى‏‏‏ حاكميت كم و بيش مركزى‏‏‏ در قبايل همسايه و داراى‏‏‏ دودمان مشترك مى‏‏‏انجامد. وحدت قبايل بوجود مى‏‏‏آيد كه در آن نقش افسانه‏ها رقيق و يا كم و بيش برافتاده است و آنجا كه وجود دارد، نقش مطلق‏گرانه‏اى‏‏‏ در ايدئولوژى‏‏‏ حاكميت جديد ندارد.

شكل حاكميت “خداشاهى‏‏‏”، ارثيه اين دوران رشد جامعه بشرى‏‏‏ است. تظاهر “خدا” در “شاه”، بيان تداوم ايدئولوژى‏‏‏ برداشت افسانه‏اى‏‏‏ از واقعيت نزد انسان اين دوران است. در يونان قديم، مصر و ايران نيز مى‏‏‏توان به كمك اسناد تاريخى‏‏‏ اين مرحله را نشان داد. اديان سه‏گانه “تك‏خدا”، يهودى‏‏‏، مسيحى‏‏‏ و اسلام كه حاكميت مركزى‏‏‏ يا ايدئولوژى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ واحد را ايجاد ساختند و از صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ برده‏دارى‏‏‏ تا دوران روشنگرى‏‏‏ شكل عمده حاكميت طبقاتى‏‏‏ را تشكيل دادند، محصول سطح پيشرفته‏تر سازماندهى‏‏‏ جامعه در دوران دوم مى‏‏‏باشند (برخلاف مذهب يهود كه مذهبى‏‏‏ قبيله‏اى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏داد و باقى‏‏‏ماند، دو مذهب ديگر به مذهب جهانى‏‏‏ تبديل شدند).

در دوران سوم، حاكميت دنيوى‏‏‏ است كه برترى‏‏‏ خود را براى‏‏‏ حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ بغرنج و پيچيده‏تر شده جامعه به اثبات مى‏‏‏رساند و نقش تعيين كننده مى‏‏‏يابد.

“شاه‏خدايى‏‏‏” ارثيه اين دوران است كه در شكل‏هاى‏‏‏ متفاوتى‏‏‏ در تاريخ جوامع بشرى‏‏‏ بوجود آمده است. ف م جوانشير در “حماسه داد”، ويژگى‏‏‏ نقش “پهلوانان” را در تاريخ ايران با بررسى‏‏‏ “شاهنامه فردوسى‏‏‏” از ديدگاه ماترياليسم تاريخى‏‏‏ برجسته ساخته و نشان مى‏‏‏دهد كه نقش پهلوانان شكل ويژه‏اى‏‏‏ را در دوران دوم رشد جامعه ايرانى‏‏‏ تشكيل داده و نقش تعيين كننده‏اى‏‏‏ در گذار از مرحله دوم به مرحله سوم ايفا كرده است. در اوپراى‏‏‏ “نابوكو”، اثر آهنگ‏ساز بزرگ و مشهور ايتاليايى‏‏‏ ژوزپه وردى‏‏‏، اين گذار در ابتدا با “تنبيه” نابوكو همراه است. شاهى‏‏‏ كه خود را خدا مى‏‏‏نامد. تنبيه اما اقدامى‏‏‏ غيرتاريخى‏‏‏ و در تضاد با نيازهاى‏‏‏ رشد يافته جامعه مى‏‏‏باشد. دوران “خداشاهى‏‏‏” پايان يافته و مرحله “شاه‏خدايى‏‏‏” در تاريخ آغاز شده است. از اين روى‏‏‏ “نابوكو” در ادامه اپرا “بخشيده” و “شاه‏خدا” مى‏‏‏شود. جوانشير تفاوت مرگ سهراب و اسفنديار را نيز در پژوهش پيش گفته خود، در غيرتاريخى‏‏‏ اولى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند كه در سوزناك‏تر بودن بيان فردوسى‏‏‏ درباره مرگ اسفنديار تجلى‏‏‏ مى‏‏‏يابد. جوانشير در آنجا نشان مى‏‏‏دهد كه در دورانى‏‏‏ كه نقش پهلوانان در تاريخ پايان يافته است، وجود سهراب در كنار رستم و حتى‏‏‏ بعد از او، با واقعيت زندگى‏‏‏ هم‏خوانى‏‏‏ نداشته و ناممكن است. ريشه تاريخى‏‏‏ زوال اصل “ولايت فقيه” در جامعه امروزى‏‏‏ نيز ريشه‏اى‏‏‏ مشابه مى‏‏‏باشد.

در يونان قديم، مرحله نخست به شكل كلاسيك بروز كرده است. پايان آن با رشد دولت‏هاى‏‏‏ محلى‏‏‏ و ضرورت اتحاد آن‏ها رقم خورده است. اسكندر مقدونى‏‏‏ محصول اين مرحله از رشد جامعه يونانى‏‏‏ است. همين ساختار را در مصر قديم نيز مى‏‏‏توان يافت. پايان مرحله نخست كه همزمان است با پايان حاكميت بلامنازع “خداشاهى‏‏‏”، در مرحله وحدت شمال و جنوب مصرتحقق يافت. در ايران نيز مى‏‏‏تواند مرحله‏هاى‏‏‏ سه‏گانه را دريافت. پايه‏گذارى‏‏‏ سلطنت هخامنشى‏‏‏ و ايجاد دولت مركزى‏‏‏ حاكم بر قبيله‏هاى‏‏‏ ساكن سرزمين ايران، همزمان است با برقرارى‏‏‏ حاكميت “خداشاهى‏‏‏” بر ايران. حاكميتى‏‏‏ كه عمدتاً برپايه صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ فئوداليسم آسيايى‏‏‏ با تظاهر “استبداد آسيايى‏‏‏” (ماركس) قرار دارد كه در آن اشكال ماقبل (برده‏دارى‏‏‏ خانگى‏‏‏، برده‏دارى‏‏‏ …) نيز وجود دارد.

يكى‏ از ويژگى‏هاى‏ تاريخ ايران در طول چند هزارساله گذشته، وجود بخش “اقتصاد دولتى‏” است كه در مالكيت “شاه‏خدا” بر زمين، منابع زيرزمينى‏، آب و راه‏ها تظاهر كرده است. اين ويژگى‏ يكى‏ از ريشه‏هاى‏ پرتوان حفظ حاكميت مركزى‏ “خدا‏شاه” و ابزار پرتوان حفظ تماميت ارضى‏ و استقلال ايران در طول هزاره‏ها مى‏باشد. اجراى‏ برنامه نوليبرال امپرياليستى‏ تحت عنوان “خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏” و تمكين كردن به فرمان سازمان‏هاى‏ مالى‏ امپرياليستى‏ از قبيل صندوق بين‏المللى‏ پول، بانك جهانى‏، سازمان تجارت جهانى‏ و … در دوران اخير كه با حكم آيت‏الله خامنه‏اى‏ در سال ١٣٨٥ و پس از يك‏دست شدن حاكميت با انتخاب احمدى‏نژاد به رياست جمهورى‏ به سياست رسمى‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏ در ايران تبديل شد، نقض غيرقانونى‏ (تغيير در قانون اساسى‏ تنها از طريق همه‏پرسى‏ از مردم مجاز است!) اين ويژگى‏ تاريخى‏ ايران در حفاظت از استقلال و تماميت ميهن خلق‏هاى‏ ايرانى‏ است. ايران از اين طريق زمينه اقتصادى‏ حفظ استقلال كشور را از دست خواهد داد. اجراى‏ اين برنامه امپرياليستى‏ از نظر حقوقى‏ از آن زمان به مورد اجرا گذاشته مى‏شود كه واحدهاى‏ دولتى‏ اقتصاد به “شركت‏هاى‏ سهامى‏” تبديل مى‏گردند. سرشت ضدملى‏ شكاندن اصل حقوقى‏ مالكيت دولتى‏ با تبديل آن به شكل “سهام عدالت” همانقدر خود را مى‏نماياند و موثر واقع مى‏گردد كه در زمان سلطنت تحت عنوان “تقسيم سهام ميان كارگران” عملى‏ شد. هر دوى‏ اين شيوه‏هاى‏ ضدملى‏ و منافى‏ با منافع عاليه و تماميت ارضى‏ كشور، گام نخست براى‏ نابودى‏ ويژگى‏ حاكميت مركزى‏ در سرزمين ايران است. خارج ساختن سهام كارگران در زمان سلطنت از دست آن‏ها و انتقال آن به سرمايه‏داران داخلى‏ و خارجى‏ همانقدر به روندى‏ معمولى‏ تبديل شد، كه سرنوشت “سهام عدالت” را نيز تشكيل خواهد داد.

در طول اين قرن‏ها تا دوران روشنگرى‏‏‏ و پس از آن نيز مى‏‏‏توان نبرد ميان انديشه فلسفى‏‏‏ ايده‏آليسم ذهنگرا و عينگرا را در جوامع بشرى‏‏‏ دنبال كرد. نبردى‏‏‏ كه با عقب‏گردهاى‏‏‏ بسيارى‏‏‏ همراه مى‏‏‏باشد. طبرى‏‏‏ در پيش‏نويس “يادنامه شهيدان” اثر زنده‏ياد رحيم نامور، به اين نبرد انديشه فلسفى‏‏‏ و همچنين به عقب‏گردها در تاريخ ايران اشاره دارد و آن را يكى‏‏‏ از علل عمده عقب‏ماندگى‏‏‏ جامعه ايرانى‏‏‏ ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند. نبرد انديشه “ماترياليسم قديمى‏‏‏” (ارسطو) و ايده‏آليسم ذهنگرا (نوافلاطون) در يونان قديم به طور موقت، اما براى‏‏‏ دورانى‏‏‏ نسبتاً طولانى‏‏‏ با پيروزى‏‏‏ ايده‏آليسم ذهنگرا پايان مى‏‏‏يابد، تا در هزار سال پيش با نبرد ميان انديشه ايده‏آليسم ذهنگرا و عينگرا در ايران و جوامع اسلامى‏‏‏ با شدت بروز كند. در اين كشورها با رشد شهرها و پيشه‏ورى‏‏‏ و صنعت دستى‏‏‏ شرايط ضرور حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ برپايه دانش رشد يابنده روز بوجود آمده بود. طبرى‏‏‏ همانجا به «فلسفه تعقلى‏‏‏ مشاء» ابن سينا اشاره دارد. فيلسوف‏هاى‏‏‏ برجسته مانند بيرونى‏‏‏، ابن‏سينا و ديگران به نبرد با تظاهر شكل حاكميت “خداشاهى‏‏‏” ولايت و خلافت كه نقش واسطه ميان خدا و بنده آن را براى‏‏‏ خود منظور مى‏‏‏داشت، نبرد انديشه فلسفى‏‏‏ را به اوجى‏‏‏ بى‏‏‏سابقه رساندند. (نگاه كن به ضميمه شماره سه در “جامعه مدنى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ پسامدرن”، توماس مچر، انتشارات پيلا، تهران ١٣٨٤)

تئورى‏‏‏ شناختِ منطق صورى‏‏‏ در دوران روشنگرى‏‏‏، ريشه در نبرد انديشه ميان ايده‏آليسم ذهنگرا و عينگرا و غلبه دومى‏‏‏ دارد.

اما با پيروزى‏‏‏ انديشه علمى‏‏‏ در دوران روشنگرى‏‏‏ در اروپا، نبرد ميان شكل حاكميت “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدايى‏‏‏” همانقدر پايان نيافت كه كوشش انديشه ايده‏آليسم ذهنگرا براى‏‏‏ تصاحب مغز انسان پايان نيافت. اعلام علنى‏‏‏ و رسمى‏‏‏ پاپ اعظم آلمانى‏‏‏ كنونى‏‏‏، بنديكت شانزدهم، درباره «بحث با روشنگرى‏‏‏»، نشان اين نبرد مى‏‏‏باشد. انديشه بنيادگراى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ در مذهب يهودى‏‏‏، مسيحى‏‏‏ و اسلامى‏‏‏ خواستار بازگرداندن شرايط پيش از دوران روشنگرى‏‏‏ به جامعه بشرى‏‏‏ است.

بورژوازى‏‏‏ در طلوع حاكميت خود در دوران روشنگرى‏‏‏، باوجود موضع ضدمذهبى‏‏‏ و ضدكليساى‏‏‏ حاكم بر ايدئولوژى‏‏‏ آن، بزودى‏‏‏ مذهب را به عنوان ابزار حاكميت خادم به منافع خود بازشناخت و به خدمت گرفت. امروز سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول نيز مذهب را به عنوان وسيله براى‏‏‏ بازگرداندن انديشه تعقلى‏‏‏ انسان به مرحله پيش از دوران روشنگرى‏‏‏ به خدمت گرفته است. “الزامات گلوباليستى‏‏”، جايگزين “مشى‏‏الهى‏‏” شده است كه گويا نجات از آن براى‏‏ زحمتكشان كشورهاى‏‏ متروپل و پيرامونى‏‏ و همچنين خلق‏هاى‏‏ كشورهاى‏‏ زير ستم برنامه امپرياليستى‏‏ وجود ندارد. برپايى‏‏‏ دوريشخانه‏هاى‏‏‏ متنوع و “چاه”ها در ايران نمونه‏هاى‏‏‏ نمادين اين كوشش را تشكيل مى‏‏‏دهند. انديشه پسامدرن امپرياليستى‏‏‏، دست در دست انديشه بنيادگرايانه مذهبى‏‏‏ در مذهب يهودى‏‏‏، مسيحى‏‏‏ و اسلامى‏‏‏، به ابزار هولناكى‏‏‏ براى‏‏‏ توجيه سياست تروريستى‏‏‏ و تجاوزكارانه امپرياليسم تبديل شده است. القاى‏‏‏ مجدد انديشه “خداشاهى‏‏‏”  در اذهان مردم در جهان، چه در متروپل‏ها و چه در كشورهاى‏‏‏ پيرامونى‏‏‏، مورد سواستفاده قرار مى‏‏‏گيرد. دالايى‏‏‏ لاما، مبلغ «فرهنگ و سنت» “خداشاهى‏‏‏” كه خواستار تحميل آن به مردم بخش تبت در جمهورى‏‏‏ خلق چين است، همانقدر به صورت “مثبت”مورد سواستفاده در تبليغات امپرياليسم براى‏‏‏ اعمال سياست تجزيه كشور چين قرار مى‏‏‏گيرد، كه شكل “خداشاهى‏‏‏” ولايت فقيه به صورت “منفى‏‏‏” در ايران مورد همين سواستفاده قرار مى‏‏‏گيرد.

نبرد نهايى‏‏ انديشه در طول تاريخ ميان ايده‏آليسم ذهنگرا و عينگرا، با تئورى‏‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر ماترياليسم تاريخى‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏ كه دستاورد بزرگ انديشه ماركسيستى‏‏ مى‏‏باشد،‏ به سرمنزل مقصود رسيد.

اگرچه فردريش هگل با شناخت ديالكتيك، تدارك پديد آمدن انديشه ماركسيستى‏‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏‏ را ديده بود، خود گرفتار در انديشه ايده‏آليستى‏‏‏، قادر نشد به اين قله دست يابد. تئورى‏‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏‏ كه با درك  وحدت ميان انديشه ماترياليستى‏‏‏ فويرباخ با ديالكتيك ذهن‏گراى‏‏‏ هگل كشف شد، به نام ماركس در تاريخ ثبت و قله تاريخى‏‏‏ انديشه بشرى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد.

نبرد ميان شكل حاكميت خداشاهى‏‏‏ و شاه‏خدايى‏‏‏ در جوامع اشكال متفاوتى‏‏‏ يافته است.

براى‏‏‏ نمونه انقلاب بورژوازى‏‏‏ در انگلستان، به شكل خداشاهى‏‏‏ حاكميت طبقاتى‏‏ از اين طريق “پايان” بخشيد كه شاه انگلستان را به رياست كليسا نيز گمارد. انقلاب كبير بورژوازى‏‏‏ فرانسه بنيادى‏‏‏‏ترين ضربه را به حاكميت كليسا كاتوليك وارد ساخت و حتى‏‏‏ پاپ اعظم را هم از مقامش حذف و براى‏‏‏ مدتى‏‏‏ زندانى‏‏‏ كرد، اما سرمايه‏دارى‏‏‏ پيروز شده در انقلاب با ابراز استغفار از انقلاب و حاشاى‏‏‏ آن، بزودى‏‏‏ كليسا را به ابزار در خدمت حفظ و تحكيم حاكميت خود تبديل نمود. در ايران پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧، اين بازگشت قهقرايى‏‏‏ حتى‏‏‏ عميق‏تر از دوران “كلاسيك” (و رومانتيك) قرن نوزدهم در اروپا عملى‏‏‏ شد و شكل حاكميت خداشاهى‏‏‏ “ولايت فقيه” برميهن انقلابى‏‏‏ حاكم شد.

برخلاف بورژوازى‏‏‏ كه نبرد عليه حاكميت كليسا را به مبارزه‏ با “مذهب” تبديل ساخت، و همانطور كه بيان شد، ديرتر مذهب را بر ابزار ايدئولوژيك حاكميت خود اضافه نمود، ماركسيسم نه نبرد با مذهب و نه تبديل ساختن آن را به ابزار حاكميت برمى‏‏‏تابد. ماركس مى‏‏‏گويد: تقابل علمى‏‏‏ چندين قرن با مذهب، ريشه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ بوجود آمدن و “ضرورى‏‏‏” شدن آن را در طول تاريخ برملا ساخته است. نبرد را بايد عليه اين علل به پيش برد (به نقل از “پائين، آنجا كه زندگى‏‏‏ بورژوايى‏‏‏ …درباره فلسفه و فيلسوف‏ها”، روبرت اشتيگروالد، www.kulturmaschienen.de ،  ٢٠٠٩، ص ١٢٣).

در دوران كنونى‏‏‏، نيروهاى‏‏‏ مدافع سرمايه‏دارى‏‏‏ در اپوزيسيون ايران به‏ويژه در خارج از كشور، از سلطنت‏طلب‏ها تا جمهورى‏‏‏خواهان و به اصطلاح نيروهاى‏‏‏ “چپ” نيز نبرد عليه حاكميت خداشاهى‏‏‏ “ولايت فقيه” را به نبرد ميان “حاكميت مذهبى‏‏‏” و “لائيك” تبديل نموده‏اند، در عين حال كه مذهب را به عنوان ابزار ايدئولوژيك حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏، مورد تائيد قرار مى‏‏‏دهند. اين نيروها مى‏‏كوشند “ولايت فقيه” را در ايران مقوله‏اى‏‏ “مذهبى‏‏” بنمايانند كه گويا جدا از نظام سرمايه‏دارى‏‏ در خلع قرار دارد. مدرسى‏‏- ميلادى‏‏ در نوشتار «نيم‏نگاهى‏‏ به مقاله طرد رژيم “ولايت فقيه”، نه استراتژى‏‏، نه تاكتيك» آن را مقوله‏اى‏‏ مذهبى‏‏ مى‏‏نامند: «ولايت فقيه مقوله‏اى‏‏ مذهبى‏‏ است.» اين در حالى‏‏ است كه “ولايت فقيه” اكنون در ايران شكل حاكميت نظام مافيايى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ را به نمايش گذاشته است. اعلام “مذهبى‏‏” بودن اين مقوله، كه نشان عدم تميز پديده از ماهيت است، طبقاتى‏‏ بودن “ولايت فقيه” را به عنوان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مافيايى‏‏ در ايران پرده‏پوشى‏‏ كرده و ماهيت آن را در ذهن طبقه كارگر و ميهن‏دوستان مبهم مى‏‏سازد.

بدون ترديد در گذشته و در كشورهاى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ سابق در مورد تقابل با مذهب و اشكال تبلور آن توسط احزاب كمونيست حاكم اشتباه‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏، تئوريك، اجتماعى‏‏‏- سياسى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏ سنگينى‏‏‏ تحقق يافته است. فيدل كاسترو اين اشتباه‏ها را در كوبا، عدم شناخت و درك نقش مذهب و كليسا در اين كشور مى‏‏‏داند كه بيان ناتوانى‏‏‏ در شناخت و درك آن به‏مثابه سنت فرهنگى‏‏‏- تاريخى‏‏‏ مردم كوبا مى‏‏‏باشد. به اين اشتباه‏ها در كوبا با قاطعيت پايان داده شده است.

در لهستان با مردمى‏‏‏ بشدت مذهبى‏‏‏ كه در آن كليساى‏‏‏ كاتوليك در طول چند قرن نقش تاريخى‏‏‏ براى‏‏‏ پديد آمدن هويت ملى‏‏‏ را نيز ايفا كرده است، يعنى‏‏‏ به عنصر ملى‏‏‏ مردم لهستان كه زير فشار ميان روسيه ارتدوكس در شرق و پروس پروتستان در غرب بودند، تبديل شده بود، يك اشتباه تاريخى‏‏‏ حزب كمونيست، فاجعه‏اى‏‏‏ تاريخى‏‏‏ را بوجود آورد. حزب كمونيست حاكم با اشتباهى‏‏‏ سنگين در شهرسازى‏‏‏، شرايط ايجاد شدن جنبش “همبستگى‏‏‏” را بوجود آورد. اين اشتباه به وسيله سواستفاده كليساى‏‏‏ كاتوليك و اسقف آن كه بعدها به پاپ اعظم “پول ششم” انتخاب شد، تبديل شد. سارا واگن كنشت، ماركسيست جوان آلمانى‏‏‏ در تز دكتراى‏‏‏ خود به بررسى‏‏‏ اين امر پرداخته و نشان مى‏‏‏دهد كه در شهرك سازى‏‏‏ براى‏‏‏ ٥٠ هزار نفر در نزديكى‏‏‏ شهر دانسيگ، همه مراكز فرهنگى‏‏‏ و خدماتى‏‏‏ از تاتر و سينما و ورزشگاه و خدمات پزشكى‏‏‏ و مهد كودك و دبستان و مدرسه تا باغ و گردشگاه‏ها در نظر گرفته وساخته شده بود، اما نه جايى‏‏‏ براى‏‏‏ ساختمان كليسا در نظر گرفته و نه بودجه‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ آن تعيين شده بود. اسقف دانسيك، پاپ بعدى‏‏‏ “پول ششم”، با برپا ساختن يك صليب چوبى‏‏ در ميدانى‏‏‏ خالى‏‏‏، نهضت كليسايى‏‏‏اى‏‏‏ را ايجاد كرد كه به “سنديكا همبستگى‏‏‏” تبديل شد و نهايتاً در آنجا كليسايى‏‏‏ با پول ارسال شده از آمريكا و ديگر كشورهاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ ساخته شد، كه در آن “سنگ‏پاره‏اى‏‏‏ از ماه” نيز به عنوان هديه دولت ايالات متحده آمريكا در جاى‏‏‏ ويژ‏ه‏اى‏‏‏ كار گذاشته شده است.

يكى‏‏‏ از دليل‏هاى‏‏‏ فروپاشى‏‏‏ سوسياليسم واقعاً موجود در اروپا، تبديل مبارزه طبقاتى‏‏‏ عليه علل ايجاد شدن مذهب، به مبارزه عليه مذهب مى‏‏‏باشد.

*- ازجمله نوشتار “طرد رژيم ولايت فقيه، نه استراتژى‏‏‏، نه تاكتيك” (ب الف بزرگمهر در تارنگاشت عدالت)؛ پاسخ به اين نوشتار “نيم نگاهى‏‏‏ به مقاله “طرد رژيم …” (سيمن مدرسى‏‏‏- ميلاد منزوى‏‏‏، تارنگاشت عدالت، ٣٠ ارديبهشت ١٣٨٥)؛ “كنكاشى‏‏‏ در شعار طرد رژيم ولايت فقيه از منظر اسناد رسمى‏‏‏ آخرين كنگره حزب” (ش ب اميد، تارنگاشت عدالت، نهم خرداد ١٣٨٥) و نوشتار “كنكاش در كنكاشى‏‏‏ در شعار طرد رژيم ولايت فقيه …” (ميلاد منزوى‏‏‏، ٢٤ر٣ر١٣٨٥).