بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏هاست (٣)
«سياست عرصه مقدورات است»
«آرمان‏هاى‏‏‏ غيرتاريخى‏‏‏ تحقق‏ناپذيرند»

مقاله شماره ١ (سوم فروردين ١٣٨٩)

در آخرين نوشتار سال ١٣٨٨ در “توده‏اى‏‏‏ها” با عنوان “بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها است!” به برخى‏‏‏ نكات عمده از نظريات “هاتف رحمانى‏‏‏” پرداخته شد. بررسى‏‏‏ آن نكات در ابتدا از اين‏رو ضرورى‏‏‏ بود، زيرا مساله‏هاى‏‏‏ حاد روز خيزش انقلابى‏‏‏ مردم ميهن ما، از قبيل مساله توسعه پايگاه توده‏اى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ و راه‏هاى‏‏‏ ممكن براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به آن را در برمى‏‏‏گرفتند. در اين ارتباط، اهميت توسعه شعارهاى‏‏‏ مبارزه مردم در جهت راه رشد آتى‏‏‏ كشور مورد توجه قرار گرفت و نشان داده شد كه دفاع حزب توده ايران از آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ در بخش “حقوق ملت” قانون اساسى‏‏‏ و خواست برپايى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏، وسيله پرتوانى‏‏‏ را براى‏‏‏ توسعه پايگاه حزب توده ايران و خيزش انقلابى‏‏‏ مردم تشكيل مى‏‏‏دهد.

به جنبه واقع‏بينانه بودن تركيب دو خواست پيش گفته، “آزادى‏‏‏” و “عدالت اجتماعى‏‏‏” كه مضمون انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما را نيز تشكيل مى‏‏‏دهند، از آرمانى‏‏‏ دفاع شده است كه تحقق آن در عرصه مقدورات انقلاب قرار داشت و اكنون نيز قرار دارد. متاسفانه اما در روند واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ ميهن ما در سى‏‏‏ سال پيش، اين دو خواست تحقق نيافت. آيا مى‏‏‏توان از اين ناتوانى‏‏‏ به اين نتيجه رسيد كه اين دو خواست، «آرمان‏هاى‏‏‏ غيرتاريخى‏‏‏» بودند و لذا، آنطور كه “هاتف رحمانى‏‏‏” در بخشى‏‏‏ ديگر از “نامه” خود توضيح مى‏‏‏دهد، «تحقق ناپذير [بوده و] هر چقدر هم كه زيبا باشند، ايده‏آل‏هايى‏‏‏ بيش نيستند.»

“كمونيسم ايده‏اى‏‏ خوب، اما تحقق‏ناپذير است”، موضع شناخته شده ضدكمونيست‏هاى‏‏ خجول، موضعى‏‏ شناخته شده‏اى‏‏ است. آن‏ها “رقابت” و “نبرد براى‏‏ بقا” را علت تحقق‏ناپذير بودن ايده‏آل كمونيستى‏‏ قلمداد مى‏‏سازند. برتولد برشت به اين به‏اصطلاح “استدلال” پاسخ مى‏‏دهد و مى‏‏گويد، «كمونيسم آسانى‏‏ است كه تحقق بخشيدن به آن مشكل است!»

بررسى‏‏‏ علل عدم تحقق اهداف انقلاب بهمن موضوع اين نوشتار نيست. در نوشتارهاى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ به آن پرداخته شده است (نگاه شود ازجمله به “انقلاب ملى‏‏‏- دموكراتيك را به ثمر برسانيم”http://www.tudeh-iha.com/?p=241&lang=fa ). در اينجا باید تنها اين نكته برجسته شود كه عدم موفقيت دستيابى‏‏‏ به آماج‏هاى‏‏‏ انقلاب بهمن، ناشى‏‏‏ از گويا «غيرتاريخى‏‏‏» بودن آن‏ها نبود، بلكه ناشى‏‏‏ از تغيير تناسب قوا به سود ارتجاع و “نيروهاى‏‏‏ راستگر” بود.

در ابتدا ببينيم “هاتف رحمانى‏‏‏” نظرش را خطاب به «دوست محترم» چگونه مطرح مى‏‏‏سازد:

«سياست عرصه مقدورات است. اما فرق بنيادينى‏‏‏ ميان سياست‏ورزى‏‏‏ پراگماتيستى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ وجود دارد. آبشخور سياست‏هاى‏‏‏ پراگماتيستى‏‏‏، منافع آنى‏‏‏ و قابل دسترس در راستاى‏‏‏ منافع سياست‏ ورزان است. اما سرچشمه سياست‏ ورزى‏‏‏ انقلابى‏‏‏، آرمان والاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ است  كه رهايى‏‏‏ زحمتكشان و كل انسانيت را از ستم سرمايه و جامعه ستم‏سالار هدف خود قرار داده است.

با رويا مى‏‏‏توان آرمان‏ها را توانمند تصوير كرد، اما با رويا نمى‏‏‏توان به اجراى‏‏‏ آرمان‏ها پرداخت. آرمان‏هاى‏‏‏ غيرتاريخى‏‏‏ تحقق‏ناپذير، هر چقدر هم كه زيبا باشند، ايده‏آل‏هايى‏‏‏ بيش نيستند.

شگفتى‏‏‏ بزرگ ماركس در همين بود كه چشم‏انداز [و نه شرايط!!] تحقق‏پذير آرمان رهايى‏‏‏ بشريت را با تفكرى‏‏‏ نبو‎غ‏آسا و در كسوت علمى‏‏‏ كشف و تئوريزه كرد.

بر اساس همين عرصه مقدورات بودن سياست بود كه لنين با درك تحول ٦ ماهه در جامعه روسيه، شعار “همه قدرت به دست شوراها” را مطرح و انقلاب كبير اكتبر را اجرايى‏‏‏ كرد [و شرايط “چشم‏انداز” ماركس را بوجود آورد]. مطالعه چند باره نوشته‏هاى‏‏‏ لنين در فاصله چند ماهه از دولت كرنسكى‏‏‏ تا انقلاب كبير اكتبر، به راستى‏‏‏ مكتب آموزنده‏اى‏‏‏ از درك ضرورت لحظه‏ها و تنظيم سياست درست معطوف به آرمان است. [حزب توده ايران براى‏‏ به ثمر رساندن دستاوردهاى‏‏ آزادى‏‏ و ترقى‏‏خواهانه انقلاب بهمن در خيزش انقلابى‏‏ كنونى‏‏ مردم، درست در دورانى‏‏ قرار دارد كه “هاتف رحمانى‏‏” برمى‏‏شمرد]

حزب توده ايران درست بر چنين بسترى‏‏‏ از شناخت علمى‏‏‏ سياست ورزى‏‏‏ مى‏‏‏كند و شگفتا شما مدعى‏‏‏ مى‏‏‏شويد كه ايدئولوژى‏‏‏ گريزى‏‏‏ كرده است.

من از نوشته‏هاى‏‏‏ شما چنين مى‏‏‏فهمم كه براى‏‏‏ آن كه نشان دهيم ايدئولوژيك مبارزه مى‏‏‏كنيم، بايد در ميان هر دو الى‏‏‏ سه سطر، نقل‏قولى‏‏‏ از خط‏كش‏ها را با ربط و بى‏‏‏ ربط نقل كنيم. درست همانند اخباريون صدر اسلام كه قال … ورد زبانشان بود و هنوز هم پس از ١٤ قرن در بر همان پاشنه مى‏‏‏چرخد.»

منتقد در اين بخش از نوشتار خود نيز نكته‏هاى‏‏‏ پراهميت و شايسته تاملى‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏سازد كه بايد آن‏ها از تعارف‏هاى‏‏‏  تز- گونه غيرمستدل در پايان پاراگراف جدا نمود.

مضمون متن نقل شده را براى‏‏‏ بررسى‏‏‏ مى‏‏‏توان به سه بخش تقسيم كرد. اول- نكته‏هاى‏‏‏ عام تئوريك؛ دوم- بررسى‏‏‏ سرشت سياست‏ورزى‏‏‏ حزب توده ايران؛ سوم- برداشت منتقد از نوشته‏هاى‏‏‏ “توده‏اى‏‏‏ها”.

پيش از آغاز بررسى‏‏‏ بايد اما به پرسشى‏‏‏ پاسخ داد. هدف منتقد از مساله‏هاى‏‏‏ مطرح كرده در اين پاراگراف چه مى‏‏‏باشد؟ پاسخ به نظر مى‏‏‏رسد مى‏‏‏تواند چنين باشد: “توده‏اى‏‏‏ها” دچار آرمان‏گرايى‏‏‏ غيرواقع‏بينانه و تحقق‏ناپذير است. اين در حالى‏‏‏ است كه به نظر منتقد، سياست اعمال شده كنونى‏‏‏ حزب توده ايران واقع‏بينانه بوده و همانند عملكرد لنين پا به پاى‏‏‏ رشد خيزش انقلابى‏‏‏ و با تكيه به شناخت علمى‏‏‏ از واقعيت، دگرگون شده و رشد مى‏‏‏يابد. چنين سياستى‏‏‏، سياستى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ بوده و ايدئولوژى‏‏‏ گريزى‏‏‏ در آن وجود ندارد!؟

اول- نكته‏هاى‏‏‏ عام تئوريك

“هاتف رحمانى‏‏‏” «فرق بنيادينى‏‏‏» ميان شيوه پراگماتيسم و انقلابى‏‏‏ قايل است. پراگماتيسم مى‏‏‏كوشد به «منافع آنى‏‏‏ و قابل دسترس» دست‏يابد. در حالى‏‏‏ كه هدف سياست انقلابى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به «آرمان»، هدف نهايى‏‏‏ و آتى‏‏‏ است. آرمانى‏‏‏ كه تنها زمانى‏‏‏ كه «تحقق پذير» باشد، يعنى‏‏‏ لحظه «تاريخى‏‏‏» تحقق آن فرا رسيده باشد، به گفته لنين خطاب به منشويك‏ها، وقتى‏‏‏ كه قطار به ايستگاه “سوسياليسم” رسيده باشد، هدفى‏‏‏ واقع‏بينانه و قابل دسترسى‏‏‏ است، زيرا «سياست عرصه مقدورات است».

فكر بيان شده در اين پاراگراف در انطباق است با برداشت منتقد در پاراگراف قبلى‏‏‏ كه در نوشتار پيش مورد بررسى‏‏‏ قرار گرفت. در آنجا او در ارزيابى‏‏‏ نظر “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏نويسد: كه گويا “توده‏اى‏‏‏ها” به «جايگزينى‏‏‏ آرمان به جاى‏‏‏ واقعيت مشخص [پرداخته و به] ناديده انگاشتن تمام واقعيت‏هاى‏‏‏ موجود و بغرنج شرايط كنونى‏‏‏ [دست زده] است.»

هم‏نوايى‏‏‏ برداشت اين نظريه‏پرداز با برداشت “راه توده”- پيك‏نت على‏‏‏ خدايى‏‏‏، همانطور كه پيش‏تر نشان داده شد، پرسش برانگيز است!

در انديشه بيان شده، دو نكته اساسى‏‏‏ وجود دارد. اول آنكه دو هدف آنى‏‏ (قابل دسترسى‏‏)‏ و آتى‏‏‏ (آرمانى‏‏) در برابر هم قرار داده شده‏اند. گويا آن‏ها دو عرصه زندگى‏‏‏ و مبارزه مستقل، بدون ارتباط، يكى‏‏‏ پس از ديگرى‏‏‏، دو قطب متضاد فاقد وحدت هستند. ميان عملكرد ماركس و لنين، جدايى‏‏ و نه وحدت برجسته شده است. انگار ماركس كار توضيح «چشم‏انداز» را «در كسوت علمى‏‏» انجام داده و صحنه را ترك نموده. سپس لنين «با سياست در عرصه مقدورات» انقلاب اكتبر را «اجرايى‏‏»كرده است. يكپارچگى‏‏ انديشه و عمل علمى‏‏- انقلابى‏‏ ماركسيست- لنينيستى‏‏ در برداشت متافيزيكى‏‏ “هاتف رحمانى‏‏” به طور ساده “گم” شده است!  در اينجا، همانطور كه در زير نشان داده شده است، انديشه “متافيزيكى‏‏‏” به صورت كلاسيك خود ظهور مى‏‏‏كند.

دوم آنكه دسترسى‏‏‏ به هدف آتى‏‏‏ و آرمانى‏‏‏ از اين طريق نفى‏‏‏ شده است كه دسترسى‏‏‏ به آن، به آينده‏اى‏‏‏ نامعلوم مكول مى‏‏‏شود. (در اينجا نيز برداشت منتقد با على‏‏‏ خدايى‏‏‏ پرسش‏برانگيز است)

موضع پوزيتويستى‏‏‏ سوسيال دموكراتيك راست در انديشه “هاتف رحمانى‏‏‏” در اينجا شفاف همانند كريستال مى‏‏‏درخشد.

او هدف آتى‏‏‏- آرمانى‏‏‏ را تنها زمانى‏‏‏ كه به هدف روز تبديل شده باشد، «تاريخى‏‏‏» و لذا تحقق‏پذير اعلام مى‏‏‏كند. زمانى‏‏‏ كه لنين مى‏‏‏گويد منشويك‏ها طلب مى‏‏‏كنند كه ما در كوپه به انتظار رسيدن قطار به ايستگاه “سوسياليسم” بنشينيم، درست همين برداشت “هاتف رحمانى‏‏‏” را مورد انتقاد قرار مى‏‏‏دهد. از اين طريق، او جنبش را دعوت مى‏‏‏كند، تنها براى‏‏‏ هدف‏هاى‏‏‏ قابل دسترس به مبارزه برخيزد. نبايد تعارف‏ها با ماركس و لنين را جدى‏‏‏ گرفت. اما اگر بايد واقعاً از تجربه «چند ماهه از دولت كرنسكى‏‏‏ تا انقلاب كبير اكتبر به راستى‏‏‏ آموخت [و به] تنظيم سياست درست …» در جريان پراتيك پرداخت، آنوقت ميبايستى‏‏‏ او به پرسش‏هايى‏‏‏ كه در بخش ١ و ٢ (http://www.tudeh-iha.com/?p=1129&lang=fa و http://www.tudeh-iha.com/?p=1133&lang=fa ) اين نوشتار مطرح شده‏اند پاسخ دهد و بگويد كه براى‏‏‏ تغيير تناسب قوا ميان مردم و سرمايه‏دارى‏‏‏ حاكم در ايران، بايد به جلب كدام نيروها پرداخت و چگونه مى‏‏‏توان به اين هدف دست يافت؟ پايگاه اجتماعى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ را بايد با كدام طبقه و لايه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ توسعه داد و به اين منظور كدام شعارها و خواست‏ها را امروز مطرح ساخت؟

بازگرديم به انديشه “متافيزيكى‏‏‏” حاكم بر نظر “هاتف رحمانى‏‏‏”

فردريش انگلس در اثر معروفش “رشد سوسياليسم از اتوپيا به علم”، انديشه متافيزيكى‏‏‏ را برمى‏‏‏شمرد. او در آنجا نقش پراهميت انديشه متافيزيكى‏‏‏ را در علوم برجسته مى‏‏‏سازد. زيرا به كمك قدرت تجزيه انتزاعى‏‏‏ پديده در ذهن، شناخت از لحظه‏ها و تراش‏ها و نماهاى‏‏‏ متفاوت پديده و شناخت علمى‏‏ از آن ممكن مى‏‏‏گرد و به برداشت قديمى‏‏‏ درباره غيرقابل شناخت و مرموز بودن پديده پايان داده مى‏‏‏شود. ديگر صاعقه، طوفان، آتش‏فشان، هستى‏‏ گياه و جانور پديده‏اى‏‏ ماوراءطبيعه، عرفانى‏‏ و “مشيت الهى‏‏” نيست. انديشه متافيزيكى‏‏‏ اما قادر به شناخت و درك رابطه ميان اجزا پديده نيست. جمله معروف درخت‏ها را مى‏‏‏بيند، بدون آنكه جنگل را بشناسد و درك كند از اين بخش از اثر نقل مى‏‏‏شود. به گوشه‏هايى‏‏‏ از متن اثر انگلس توجه كنيم: «براى‏‏‏ انديشه متافيزيكى‏‏‏، چيزها و انعكاس آن‏ها در انديشه، يعنى‏‏‏ تعريف‏ها، به طور مجزا، يكى‏‏‏ پس از ديگرى‏‏‏ و بدون آنكه شناخت از اين را در شناخت از آن دخالت دهد، هر كدام را به مثابه صلابت و تحجرى‏‏‏ ابدى‏‏‏ مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. در انديشه متافيزيكى‏‏‏ هماره متضادهاى‏‏‏ بدون رابطه با هم و لذا درك نشده مطرح هستند؛ حرف او بله، بله و نه، نه است … براى‏‏‏ او چيز يا وجود دارد، يا ندارد … وجود مشترك مثبت و منفى‏‏‏ را مطلقاً نفى‏‏‏ مى‏‏‏كند، علت و معلول نيز  با همين حدت به طور متضاد در برابر هم قرار دارند. اين شيوه انديشه در نگاه اول ازاين‏رو براى‏‏‏ ما بسيار شفاف و پذيرفتنى‏‏‏ است، زيرا در انطباق است با برداشت به‏اصطلاح عقل سليم. عقل سليمى‏‏‏ كه … [بكار گرفتن آن] براى‏‏‏ شناخت طبيعت چيزها، كمكى‏‏‏ بزرگ و حتى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ است، اما بزودى‏‏‏ به مرز قدرت شناخت خود مى‏‏‏رسد، مرزى‏‏‏ كه در پس آن، اين انديشه شناسنده به يك‏سويه‏نگرى‏‏‏، تنگ‏نظرى‏‏‏، انتزاعى‏‏‏ شدن و دچار تناقض گويى‏‏‏ شدن، دچار مى‏‏‏گردد. زيرا با ديدن تك تك چيزها، رابطه آن‏ها، با ديدن هستى‏‏‏ چيزها، شدن و نابودى‏‏‏ آن‏ها، با ديدن سكون چيزها، حركت آن‏ها را فراموش مى‏‏‏كند، زيرا با ديدن انبوه درخت‏ها، جنگل را نمى‏‏‏بيند.»

برخلاف برداشت انديشه متافيزيكى‏‏‏، هماره و به‏ويژه در شرايط كنونى‏‏‏ در ايران نيز، اهميت شناخت آماج‏هاى‏‏‏ روز و آنى‏‏‏، تنهـا مساله اساسى‏‏‏ مبارزه را تشكيل نمى‏‏‏دهد. شناخت آماج‏هاى‏‏‏ روز، يعنى‏‏‏ شناخت “تضاد عمده” ضرورى‏‏‏ و براى‏‏‏ “عقل سليم” هر نظريه‏پرداز قابل شناخت است. زيرا در سطح ديد همه قرار داشته و براى‏‏‏ شناخت آن به توان روشنفكرانه ويژه‏اى‏‏‏ نياز نيست. بايد به بلبل‏زبانى‏‏‏هاى‏‏‏ خانم‏ها و آقاها در بى‏‏‏بى‏‏‏سى‏‏‏، فا او آ و ديگر رسانه‏هاى‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ و همچنين به ده‏ها و صدها نوشتار و ابرازنظر اپوزيسيون راست تا جمهورى‏‏‏خواه و به‏اصطلاح “چپ” در اينترنت نظر افكند تا ديد كه تضاد در سطح به چه آسانى‏‏‏ براى‏‏‏ “عقل‏سليم” قابل شناخت است. همه آن‏ها نيز مى‏‏‏كوشند آماج مبارزه را به دسترسى‏‏‏ به “آزادى‏‏‏” كه در سطح براى‏‏‏ همه قابل شناخت است، محدود كنند، زيرا گويا «سياست عرصه مقدورات است».

برخلاف انديشه متافيزيكى‏‏‏، انديشه ديالكتيكى‏‏‏ كه انگلس آن را همانجا به‏مثابه اسلوب انديشه نيز مورد بحث و توضيح قرار مى‏‏‏دهد، روند جارى‏‏‏ واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏ (ماركس) را مى‏‏‏بيند و درك مى‏‏‏كند. روند هستى‏‏‏اى‏‏‏ كه باوجود گسست در آن، يك‏پارچه و بى‏‏‏ گسست است. به قول طبرى‏‏‏ در شعر “سخن‏ گو از بهار” (“ازميان ريگ‏ها و الماس‏ها”) وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏ در «هماهنگى‏‏‏» «جهان» تبلور مى‏‏‏يابد: «…  جهان هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است.   هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بنفش باز نسترن‏ها با ارغوان تيره افق.  هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ قنديل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گُلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏فام شاه‏بلوط، با تاج لرزان سروها …». او در نمونه‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏ ديگر در سروده زندانش تحت عنوان “به آنكس كه به او مى‏‏‏‏‏‏‏‏انديشم”، و خطاب به «محبوب من»، هماهنگى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ را «در پيوست بى‏‏‏‏‏‏‏‏گسست» برجسته مى‏‏‏سازد.

انگلس مى‏‏‏گويد كه «بر خلاف انديشه متافيزيكى‏‏‏، چيزها و انعكاس تعريف‏ آن‏ها توسط انديشه ديالكتيكى‏‏‏ در وابستگى‏‏‏ و بهم‏تنيدگى‏‏‏ آن‏ها، در تحركت و دگرگونى‏‏‏ آن‏ها، در شدن و نابود شدن آن درك مى‏‏‏شوند؛ يعنى‏‏‏ روندى‏‏‏ در شدن هستند كه تائيدى‏‏‏ هستند براى‏‏‏ شيوه [ديالكتيكى‏‏‏] هستى‏‏‏ خود.»

صحبت بر سر اين نيست كه شايد نادقتى‏‏‏ در يك مورد در نظر “هاتف رحمانى‏‏‏” وجود دارد. متاسفانه شيوه متافيزيكى‏‏‏ حاكم بر انديشه او، در موارد ديگرى‏‏‏ نيز به چشم مى‏‏‏خورد. به يك نمونه بنگريم:

بايد به نكته‏اى‏‏‏ جنبى‏‏‏ بازگشت كه منتقد در بخشى‏‏‏ از نوشتار خود و به طور ضمنى‏‏‏ مطرح ساخته است. نكته‏اى‏‏‏ در ارتباط با «شعار طرد ولايت فقيهه».

او “توده‏اى‏‏‏ها” را متهم مى‏‏‏سازد كه با پايبندى‏‏‏ به «تفكر ايده‏آليستى‏‏‏ و لجاجت در عدم پذيرش صريح “شعار طرد ولايت فقيهه”» دچار تناقض و «نگاه پارادكسيكال» شده است.

براى‏‏‏ انديشه متافيزيكى‏‏‏، رابطه‏اى‏‏‏ ميان سياست، خط‏مشى‏‏‏ و اسناد حزب توده ايران در طول قريب به هفتاد سال مبارزه آن وجود ندارد. هر كدام در هر مرحله زمانى‏‏‏ براى‏‏‏ خود مطرح بوده، روندى‏‏‏ رشديابنده را تشكيل نمى‏‏‏دهند و بيان «روند جارى‏‏‏ هستى‏‏‏ واقعى‏‏‏» (ماركس) حزب توده ايران نيستند.

خواست خذف اصل “ولايت فقيهه” از قانون اساسى‏‏‏‏ را حزب توده ايران در پيش از همه‏پرسى‏‏‏‏ درباره قانون اساسى‏‏‏‏ در سال ١٣٥٨ ضرورى‏‏‏‏ اعلام كرد. بيان انتخاب شده در آن دوران «حذف اصل … در متمم قانون اساسى‏‏‏‏» بود. اين بيانى‏‏‏‏ از نظر حقوقى‏‏‏‏ دقيق و از نظر سياسى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ حزبى‏‏‏‏ كه به فعاليت قانونى‏‏‏‏ مشغول بود، همه‏جانبه و با صراحت و مسئولانه بود. اين موضع حزب هماره مورد تائيد نگارنده بوده و هست. در اسناد و نوشتارها در ارگان‏هاى‏‏ حزبى‏‏ از پلنوم هيجدهم به بعد هيچ‏گاه واقعيت پيش گفته مطرح نشده است. گويا تاريخ «شعار طرد ولايت فقيهه» با تصويب آن در اين پلنوم آغاز شده است!

شعار «طرد ولايت فقيهه» كه در پلنوم هيجدهم توسط زنده‏ياد حميد صفرى‏‏‏‏ مطرح شد و به تصويب رسيد، از نظر محتوايى‏‏‏‏ نكته جديدى‏‏‏‏ را مطرح نمى‏‏‏‏سازد. از نظر حقوقى‏‏‏‏ واژه «طرد» را كه در “فرهنگ فشرده سخن” راندن، دور كردن، كنار گذاشتن و قطع رابطه، تبعيد، نفى‏‏‏‏بلد و …، تعريف شده است، مى‏‏‏‏توان بدل “خصمانه”‏اى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ واژه «حذف» ارزيابى‏‏‏‏ كرد، بدون آنكه مضمون اساسى‏‏‏‏ نوينى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ آن ارايه شده باشد. هم در سال ١٣٥٨ و همچنين در سال برگزارى‏‏‏‏ پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏‏‏ و با توجه به شرايط كنونى‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم در ايران، بايد گفت كه پيش شرط تغيير شكل حاكميت جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏ و ازجمله حذف و يا طرد اصل عتيقه‏اى‏‏‏ دوران قبيله‏اى‏‏‏ رشد جامعه بشرى‏‏‏‏ از ساختار سياسى‏‏ كشور، كماكان حل مساله قدرت سياسى‏‏‏‏ در ايران است. نكته‏اى‏‏‏‏ كه منتقد نيز در نوشتار خود مورد تائيد قرار داده است.

با اين توضيحات، موضع نگارنده درباره اين خواست درست خيزش انقلابى‏‏‏ مردم، در همه نوشتارها شفاف و صريح بيان شده است و لذا ادعاى‏‏‏‏ منتقد درباره گويا لجاجت “توده‏اى‏‏‏‏ها” در پذيرش شعار “طرد …” اصلاً وارد نيست. اين نكته اما نكته مورد نظر در اينجا نيست.

همچنين بررسى‏‏‏ اين نكته كه تا چه اندازه مى‏‏‏‏توانست به كار گرفتن اين واژه در سال ١٣٦٢ خطرى‏‏‏‏ مضاعف براى‏‏‏‏ زندانيان توده باشد، بررسى‏‏‏اى‏‏‏ كه تاكنون مورد توجه‏ قرار نگرفته است، نيز منظور بيان نكات پيش گفته نيست، كه نشان دادن انديشه متافيزيكى‏‏‏ حاكم بر نظر منتقد هدف اين سطور است. در ارزيابى‏‏‏ نظريات “توده‏اى‏‏‏ها” توسط “هاتف رحمانى‏‏‏” نكته‏هاى‏‏‏ برشمرده شده در ارتباط با شكل حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏، كوچك‏ترين جاى‏‏‏ ندارد. براى‏‏‏ او برخورد به «شعار طرد ولايت فقيهه» با تصويب پيشنهاد حميد صفرى‏‏‏ در پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏‏ آغاز و به آن پايان مى‏‏‏يابد «بدون آنكه شناخت از اين را در شناخت از آن دخالت دهد» (فردريش انگلس، “رشد سوسياليسم …”). او افراد و نظر آن‏ها را تنها در ارتباط با همين يك مرحله مورد توجه و ارزيابى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. دوست و دشمن، “خودى‏‏‏” و “غيرخودى‏‏‏” براى‏‏‏ او تنها در اين چهارچوب تعيين و پاسخ داده مى‏‏‏شود! آرى‏‏‏ اينست محدوديت انديشه متافيزيكى‏‏‏ براى‏‏‏ شناخت «روند جارى‏‏‏ واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏».

دوم- بررسى‏‏‏ سرشت سياست‏ورزى‏‏‏ حزب توده ايران

نظريه‏پرداز منتقد در ادامه به دفاع از سياست حزب توده ايران پرداخته، آن را استوار بر «بسترى‏‏‏ از شناخت علمى‏‏‏»  اعلام مى‏‏‏كند. متاسفانه نظريه‏پرداز به همين جمله عام در اين زمينه پراهميت بسنده مى‏‏‏كند. براى‏‏‏ او توضيح و مستدل ساختن سياست حزب توده ايران در برابر پرسش‏ها و انتقادهاى‏‏‏ جدى‏‏‏، «گرفتن انرژى‏‏‏» غيرضرور از مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏ است. در حالى‏‏‏ كه خود اذعان دارد كه «بيان مواضع، به نوعى‏‏‏ گفتگو ميان مواضع است». او در صفحه دوم نوشتار خود يادرآور مى‏‏‏شود «كه اصلاً قصد پاسخ به شما را نداشتم. در اين شرايط اجتماعى‏‏‏- سياسى‏‏‏ حاكم بر ايران، اين گونه بحث‏ها را نه مبارزه ايدئولوژيك …، بل راهى‏‏‏ انحرافى‏‏‏ براى‏‏‏ گرفتن انرژى‏‏‏ جنبش توده‏اى‏‏‏، درگير كردن حزب در مسايلى‏‏‏ حاشيه‏اى‏‏‏ و تسويه حساب‏هاى‏‏‏ شخصى‏‏‏ مى‏‏‏دانم.» درواقع نيز منتقد با ديركردى‏‏‏ غيرموجه تن به گفتگو داده است. همانطور كه نشان داده شد، در اينجا اتفاقاً مساله‏هاى‏‏‏ بسيار پراهميتى‏‏‏ مطرح هستند. ازجمله مساله چگونگى‏‏‏ توسعه پايگاه اجتماعى‏‏‏ حزب توده ايران و خيزش انقلابى‏‏‏ مردم. نمى‏‏‏ توان به بهانه‏هاى‏‏‏ غيرموجه از پاسخ دادن به پرسش‏هاى‏‏‏ جدى‏‏‏ و موجه سر باز زد. در اين زمينه در بخش‏هاى‏‏‏ پيشين اشاراتى‏‏‏ شد. لذا پرسش‏برانگيز است كه منتقد كه اكنون دل به دريا زده و مى‏‏‏نويسد، چرا حتى‏‏‏ يك جمله نيز در دفاع از «بستر شناخت علمى‏‏‏» كه سياست كنونى‏‏‏ حزب توده ايران گويا در آن جارى‏‏‏ است، بر زبان نمى‏‏‏آورد؟

“توده‏اى‏‏‏ها” در نوشتارهاى‏‏‏ متعددى‏‏‏ مانند نوشتار سه بخشى‏‏‏ تاریخ حزب توده ایران، تاریخ مبارزه با انحرافات چپ و راست است (http://www.tudeh-iha.com/?p=1107&lang=fa) و ایدئولوژى‏‏‏‏‏‏‏‏ زدایى‏‏‏‏‏‏‏‏، نامى‏‏‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏‏‏ مارکسیسم‏زدایى‏‏‏‏‏‏‏‏ (http://www.tudeh-iha.com/?p=1113&lang=fa ) و اعلاميه الكن و نازا (http://www.tudeh-iha.com/?p=1083&lang=fa)
و در بررسى‏‏‏ اسناد پلنوم وسيع گذشته حزب و …، درست قرار نداشتن سياست حزب را بر «بستر شناخت علمى‏‏‏» مورد پرسش و انتقاد قرار داده است. تكرار نكات مطرح شده در آن نوشتارها اكنون ضرور به نظر نمى‏‏‏رسد، اما انتظار پاسخ به پرسش‏هاى‏‏‏ مطرح روز درباره چگونگى‏‏‏ توسعه پايگاه اجتماعى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ كه در بخش‏هاى‏‏‏ پيشين همين رديف از نوشتار با عنوان “بيان موضع، گفتگو ميان توده‏ى‏‏‏ها است” به طور جدى‏‏‏ وجود دارد.

تاكنون نقش «بستر شناخت علمى‏‏‏» در سال‏هاى‏‏‏ اخير در نشريات حزب توده ايران يا نزديك به آن، در خدمت جستجوى‏‏‏ “اتحاد” با اپوزيسيون راست از سلطنت‏طلب تا جمهورى‏‏‏خواه و به‏اصطلاح “چپ” قرار داشته است. “هاتف رحمانى‏‏‏” به دفاع از “انقلاب مخملى‏‏‏” در “نويدنو” پرداخته، بدون آنكه كلمه‏اى‏‏‏ درباره مضمون چنين “انقلابى‏‏‏” سخن گفته باشد. آيا اين پراتيك متكى‏‏‏ بر «بستر شناخت علمى‏‏‏» بوده است؟ اكنون بايد ديد كه او چگونه بر چنين بسترى‏‏‏ مى‏‏‏خواهد از توسعه پايگاه حزب توده ايران و خيزش انقلابى‏‏‏ از طريق جلب طبقه كارگر و دفاع از راه رشد با جهت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ به دفاع برخيزد؟

سوم- برداشت منتقد از نوشته‏هاى‏‏‏ “توده‏اى‏‏‏ها”

در مورد اتهام گويا آرمانى‏‏‏ بودن نظرهاى‏‏‏ مطرح شده در “توده‏اى‏‏‏ها” نكاتى‏‏‏ پيش‏تر مطرح شدند. تكرار آن‏ها ضرورى‏‏‏ نيست. متاسفانه منتقد در اين مورد نيز با «نگاه از روزنى‏‏‏ تنگ» (ا ط) مساله را آسان مى‏‏‏گيرد، زمانى‏‏‏ كه بدفهمى‏‏‏ خود را از ضرورت مستدل بودن نوشتارها و مبتنى‏‏‏ بودن استدلال آن‏ها بر انديشه ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏، صاف و ساده شيوه «اخباريون صدر اسلام» مى‏‏‏نامد و عمل به اين شيوه را زير بغل “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏گذارد و مى‏‏‏نويسد: «من از نوشته‏هاى‏‏‏ شما چنين مى‏‏‏فهمم كه براى‏‏‏ آن كه نشان دهيم ايدئولوژيك مبارزه مى‏‏‏كنيم، بايد در ميان هر دو الى‏‏‏ سه سطر، نقل‏قولى‏‏‏ از خط‏كش‏ها را با ربط و بى‏‏‏ ربط نقل كنيم. درست همانند اخباريون صدر اسلام كه قال … ورد زبانشان بود و هنوز هم پس از ١٤ قرن در بر همان پاشنه مى‏‏‏چرخد.»

اول- منتقد ميان مبارزه ايدئولوژيك، و «ايدئولوژيك مبارزه كردن» تفاوتى‏‏‏ قايل نيست. او باز برداشت “عقل‏سليم” را به جاى‏‏‏ انديشه ديالكتيكى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. ايدئولوژيك مبارزه كردن، اصطلاح عام‏الفهم در تبليغات ضدماركسيستى‏‏‏ است براى‏‏‏ تخريب انديشه علمى‏‏‏- ديالكتيكى‏‏‏، كه همانطور كه نشان داده شد، كليت واقعيت و يا در مورد گفتگوى‏‏‏ ما كليت روند خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ مردم ميهن ما، حركت، رشد، شدن و … آن را مورد توجه قرار نمى‏‏‏دهد. اين در حالى‏‏‏ است كه انديشه مسلح به شيوه ديالكتيك، نگرشى‏‏‏ است كه تنها به كمك آن مى‏‏‏توان وضع “پات” ايجاد شده در خيزش انقلابى‏‏‏ مردم را تشخيص داد و درك كرد، براى‏‏‏ خروج از وضع ايجاد شده، پيشنهادهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ مطرح نمود و حصار ايجاد شده در انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ به صورت «واقعيت‏هاى‏‏‏ موجود و بغرنج كنونى‏‏‏» را از اين طريق شكاند، كه با برقرارى‏‏‏ پيوند ميان خواست‏هاى‏‏‏ آنى‏‏‏ و آتى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏، روند خيزش را از وضع “پات” خارج نمود و به پيش راند. لنين نيز در ٦ ماهى‏‏ كه “هاتف رحمانى‏‏” از آن صحبت مى‏‏كند، جز اين نكرد!

در آن لحظه كه ميان خواست آنى‏‏ و آتى‏‏ پيوند برقرار سازيم، گام تعيين كننده را براى‏‏ شكستن حصار شرايط بغرنج موجود برداشته‏ايم و وارد عرصه مبارزه انقلابى‏‏ با هدف توسعه مقدورات گذاشته‏ايم. مرز ميان نگرش توصيف‏گرانه، به قول مارکس شیوه «نظاره‏گرظاهربين» نزد رفرميسم، پراگماتيسم و سوسيال دموكراسى‏‏ راست از يك‏سو و چپ انقلابى‏‏، چپ مبتنى‏‏ بر انديشه ماركسيست- لنينيستى‏‏ و مسلح به شناخت و منطق ديالكتيكى‏‏، برداشتن اين “گــام” براى‏‏ پيوند وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ در انديشه است كه به قول ماركس، «به نيروى‏‏ مادى‏‏ تبديل مى‏‏شود.»

با درونمايه نكات عامى‏‏‏ كه منتقد درباره مبارزه ايدئولوژيك در آخرين پاراگراف نوشته خود مطرح مى‏‏‏سازد، مى‏‏‏توان موافقت داشت، بدون آنكه آن‏ها را بتوان كافى‏‏‏ و براى‏‏‏ پاسخ به پرسش‏هاى‏‏‏ مطرح، شفاف دانست. او مى‏‏‏نويسد: «برخورد ايدئولوژيك در واقعيت امر، كاربست صحيح اسلوب‏هاى‏‏‏ علمى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏- لنينيستى‏‏‏ در شناخت پديده‏هاى‏‏‏ سياسى‏‏‏، اجتماعى‏‏‏، اقتصادى‏‏‏ و تاريخى‏‏‏ است. … انطباق خلاق معيارها و اسلوب‏هاى‏‏‏ علمى‏‏‏ در تحليل مشخص از شرايط مشخص است كه وجه ايدئولوژيك فعاليت را مشخص مى‏‏‏كند.»  اين سخنان آن چنان عام بيان شده‏اند كه مى‏‏‏توانند در هر نوشته‏اى‏‏‏ جاى‏‏‏ داشته باشند، بدون آنكه ميخچه پاى‏‏‏ كسى‏‏‏ را به درد آورند.

براى‏‏‏ آنكه نكات عام پيش گفته را بتوان در وضع مشخص به‏ كار گرفت، چه شيوه‏اى‏‏‏ را حزب توده ايران به كار گرفته است، تا به كمك آن، پاسخ مشخص به پرسش‏هاى‏‏‏ عينى‏‏‏ مطرح را ارايه دهد؟ آنطور كه منتقد به درستى‏‏‏ مى‏‏‏نويسد، «سياست‏هاى‏‏‏ تاكتيكى‏‏‏ و استراتژيك حزب توده ايران … به تائيد دوست و دشمن دانا، به تاثير گذارترين نيروى‏‏‏ تمام تاريخ ايران تبديل شده است.» علت اين امر چه بوده است؟ پاسخ زنده‏ياد جوانشير براى‏‏‏ سياست گذشته حزب روشن و صريح است. او در “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران” اين سياست را تحت عنوان “برنامه حداقل كارگرى‏‏‏” در صفحه ٤٠ اثر خود برمى‏‏‏شمرد و مى‏‏‏گويد: «امروز پس از چهل سال شايد بتوان درباره رسابودن يا نبودن اين يا آن جمله، اين يا آن فرمولبندى‏‏‏ در نخستين برنامه‏هاى‏‏‏ [پنجگانه] حزب بحث كرد. شايد بتوان اين يا آن ماده را تغيير داد، اما هرگز نبايد فراموش كرد كه مضمون اصلى‏‏‏ برنامه‏هاى‏‏‏ ما حاصل كاربرد درست ماركسيسم- لنينيسم در شرايط ايران بوده و هست. برنامه‏هاى‏‏‏ ما، با اين كه شعارهاى‏‏‏ عام دموكراتيك داشت، هرگز برنامه يك حزب يا جريان بورژوائى‏‏‏ و خرده‏بورژوائى‏‏‏ نبود [تكيه از نگارنده]. برنامه حداقل كارگرى‏‏‏ بود [تكيه از جوانشير]. برنامه‏اى‏‏‏ بود كه وظايف سوسياليستى‏‏‏ و دموكراتيك را به طور گسست‏ناپذير  – آن طور كه لنين توصيه مى‏‏‏كند –   به هم پيوند مى‏‏‏داد [تكيه از نگارنده] و جنبش دموكراتيك و ضدامپرياليستى‏‏‏ عموم خلق را به جلو، به سوى‏‏‏ نبرد با سرمايه‏دارى‏‏‏، به سوى‏‏‏ سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ [تكيه از نگارنده] هدايت مى‏‏‏كرد.»

آيا “هاتف رحمانى‏‏‏” مى‏‏‏تواند در اسناد كنونى‏‏‏ حزب كه آن‏ها را در نوشتار خود مورد خطاب قرار مى‏‏‏دهد، چنين سرشتى‏‏‏ را نشان دهد؟ آيا مى‏‏‏تواند راهى‏‏‏ ديگر را به جز ايجاد پيوند ميان آماج آزادى‏‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏، ميان آماج دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ براى‏‏‏ توسعه پايگاه خيزش انقلابى‏‏‏ كنونى‏‏‏ مردم ميهن ما پيشنهاد كرده و آن را با برداشت ماركسيست- لنينيستى‏‏‏ مستدل سازد؟ نگارنده و بدون ترديد بسيارى‏‏‏ ديگر با هيجان در انتظار پاسخ مشخص او و رفيق محمد اميدوار، دبير اول كميته مركزى‏‏‏ حزب توده ايران در اين‏باره هستند!

واژه راهنما: پراگماتيسم در برابر سياست انقلابى‏. انديشه متافيزيكى‏ در برابر ديالكتيكى‏. مرز ميان نيروى‏ رفرميستى‏ و انقلابى‏ ايجاد پيوند ميان خواست آنى‏ و آتى‏. هاتف رحماتى‏ در ارزيابى‏ مقدورات و آرمان انقلابى‏ محق نيست. مساله شعار طرد ولايت فقيهه.




”زنده باد بحث ميان توده‏اى‏‏‏ها“
بيان موضع، گفتگو ميان توده‏اى‏‏‏ها است!

شماره ٣٧ (٢٩ اسفند ١٣٨٨) بخش اول

“هاتف رحمانى‏‏‏”، نظريه‏پردازى‏‏‏ كه تارنگاشت “نويد نو” را منتشر مى‏‏‏سازد، در اول اسفند ١٣٨٧ نوشتارى‏‏‏ تحت عنوان “بحثى‏‏‏ در ماهيت مدعيان” انتشار داد. او در اين نوشتار برخوردى‏‏‏ افتراقى‏‏‏ و مشخص به مواضع “توده‏اى‏‏‏ها” ندارد. برخلاف كار دقيق علمى‏‏‏، يعنى‏‏‏ بررسى‏‏‏ مشخص واقعيت مشخص، او مى‏‏‏كوشد با مخلوط كردن جو و گندم در يك كيسه و زدن چوب بر آن، به هدفى‏‏‏ كه دنبال مى‏‏‏كرد، گويا دست يابد. هدفى‏‏‏ كه از پوشش دادن و يا لااقل در ابهام نگاه داشتن واقعيت مواضع “توده‏اى‏‏ها‏” و خود تشكيل مى‏‏‏شد. (نگاه شود به نوشتار سه بخشى‏‏ گفتگو با مدعيان http://www.tudeh-iha.com/?p=1040&lang=fa ، http://www.tudeh-iha.com/?p=1036&lang=fa ، http://www.tudeh-iha.com/?p=1036&lang=fa)

اكنون او در “نامه”‏اى‏‏‏ در پاسخ به مواضع “توده‏اى‏‏‏ها”، نكاتى‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏سازد و به درستى‏‏‏ آن را «بيان مواضع» اعلام مى‏‏‏كند كه «خود به نوعى‏‏‏ گفتگو بين ديدگاه‏ها هم هست.»

اگر چه در اين واكنش جديد نيز مواردى‏‏‏ وجود دارند كه او براى‏‏‏ “اثبات” آن‏ها از شيوه گذشته بهره مى‏‏‏جويد، اما بخش‏هاى‏‏‏ عمده‏ “نامه” حكايت از نگرش انتقادى‏‏‏ مشخص او به مضمون برخى‏‏‏ نوشتارها در “توده‏اى‏‏‏ها” دارد، و اين، برخوردى‏‏‏ علمى‏‏‏ و سازنده است، زيرا به قول خود او: «بيان مواضع، خود به نوعى‏‏‏ گفتگو بين ديدگاه‏ها هم هست.»

برخلاف برداشتى‏‏‏ كه “هاتف رحمانى‏‏‏” در همين نوشتار نيز آن را برجسته ساخته و به نگارنده اين سطور منتسب مى‏‏‏كند، نگارنده همواره خواستار بحث مشخص درباره واقعيت مشخص بوده و هست. از اين رو بارها و بارها پرسش درباره اعلام موضع درباره “تضاد اصلى‏‏‏” و “تضاد عمده” در دوران كنونى‏‏‏ رشد جامعه ايرانى‏‏ را‏ توسط همه گردان‏هاى‏‏‏ جنبش توده‏اى‏‏،‏ به عنوان پرسش مركزى‏‏‏ و كليد راهگشاى‏‏‏ براى‏‏‏ برطرف ساختن پراكندگى‏‏‏ نظرى‏‏‏ در جنبش اعلام نموده است.

حق با “هاتف رحمانى‏‏‏” است زمانى‏‏‏ كه مى‏‏‏نويسد: «عدم پاسخ، به معناى‏‏‏ بيان ناتوانى‏‏‏ در شركت در بحث نيست.» اما «بيان مواضع، خود به نوعى‏‏‏ گفتگو بين ديدگاه‏ها هم هست.» نظرى‏‏‏ كه از اين‏رو نظرى‏‏‏ علمى‏‏‏، ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ است، زيرا كارپايه و پراتيكى‏‏‏ مى‏‏‏باشد در خدمت غربال كردن درست از نادرست. عدم پاسخ، مى‏‏‏تواند هم به علت ناتوانى‏‏‏ در دفاع از مواضع باشد و هم به علت پرده‏پوشى‏‏‏ مواضع. حزب و يا هر فرد سياسى‏‏‏ كه مى‏‏‏خواهد از منافع طبقه كارگر در يك جامعه سرمايه‏دارى‏‏‏ دفاع كند، نمى‏‏‏تواند “قهر” كند و به پرسش‏هاى‏‏‏ عمده و جدى‏‏‏ پاسخ ندهد.

گفتگو ميان توده‏اى‏‏ها از سرشت ويژه‏ ديگرى‏‏ نيز سيراب مى‏‏شود. اين ويژگى‏‏ تكيه مواضع و مستدل شدن آن‏ها برپايه انديشه فلسفى‏‏- تئوريك و پراتيك انقلابى‏‏ ماركسيستى‏‏- توده‏اى‏‏ شناخته شده قرار دارد. اسناد، آثار و تجارب حزب توده ايران و جنبش كمونيستى‏‏ در سطح جهان كارپايه استدلال براى‏‏ اثبات درستى‏‏ مواضع بيان شده را تشكيل مى‏‏دهند. اين به معناى‏‏ گرفتار شدن در اسلوب مدرسه‏اى‏‏ (اسكولاستيك) كه طبرى‏‏ مورد انتقاد قرار مى‏‏دهد، نيست. شيوه‏اى‏‏ كه با نقل قول‏هاى‏‏ طولانى‏‏ و بدون انتقال مضمون آن بر شرايط تاريخى‏‏ لحظه عملى‏‏ مى‏‏شود.

“هاتف رحمانى‏‏‏” در نوشتار نه صفحه‏اى‏‏‏ خود، در صفحه ششم به بحث مشخص مى‏‏‏پردازد كه بايد از او بسيار ممنون بود. بحث مورد نظر خود را با يك “تعارف” منفى‏‏‏ غيرضرور براى‏‏‏ گفتگوى‏‏‏ علمى‏‏‏ و جدى‏‏‏ آغاز مى‏‏‏كند و مى‏‏‏نويسد: «شما یک شبه خواب زده می شوید که “واقعیت آنست که در دوران کنونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ایران تضادهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تشدید شده و تعمیق یافته‏اند. دوران تحولات تدریجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ پایان یافته است. دورانى‏‏‏‏‏‏‏‏ که در آن لایه‏ و طبقه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برتر و حاکم ، بخشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ از منافع خود را به طور مسالمت‏آمیز و در چارچوب قوانین به لایه‏ها و طبقه‏هاى‏‏‏‏ محکوم و زیردست واگذار مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏کنند، پایان یافته است. نظام حاکم سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ایران و لایه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برتر در آن قادر و مایل به هیچ عقب نشینى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در برابر منافع لایه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ زیر فشار و سرکوب شده نیستند. به عبارت دیگر دوران تحولات تدریجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اصلاح‏طلبانه در ایران به طور عینى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ پایان یافته است و حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و رآنت‏خوار مصمم است با خشونت و سرکوب علنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏پرده توده‏هاى‏‏‏‏‏ مردم از منافع طبقاتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود دفاع کند.”» در ادامه مى‏نويسد: «آیا برای این ادعایتان هیچ تحلیلی اراده کرده اید؟ آیا پاسخ شما به سوال های منطقی در مواجهه با گزاره های شما کدام است؟ آیا در شرایط پایان یافتن دوران تحولات تدریجی- اصلاحی ، آماج ها ، تاکتیک ها واستراتژی انقلابی چیست؟ نیروی بالفعل مجری این تاکتیکها واستراتژی کدامند؟ تعادل قوا بین نیروی ارتجاع وترقی چگونه است؟ نقش قدرت در این میان چگونه بررسی میگردد؟ در این شرایط قهر ومسالمت چه کاربردی دارند؟ شرایط ذهنی این مرحله کدام است؟ آیا پایان دوران تحولات تدریجی- اصلاحی به معنای انقلاب است؟ و اگر هست، تکلیفمان با انقلاب بهمن چه می شود؟ آیا این انقلاب (بهمن) شکست خورده است؟ اگر آری، تکیه بر” نبردکه بر که ” که بنا برنظر واضع اصلی آن تئوری، ویژگی شرایط خاصی از تحول انقلابی جامعه ایران پس از بهمن 57 بود، در حال حاضر چه معنایی دارد؟ آیا تضاد به قول خودتان اصلی، در شرایط مورد ادعای شما تضاد کار- سرمایه است؟ اگر چنین است مرحله انقلاب چه باید باشد؟ نیروهای عمل کننده کدامند؟ وچه نیروهایی می توانند متحدان این مرحله در اجرا باشند؟  وشگفتا با این پندار وهمتان‏[گونتان] سیاست های حزب را نقد می کنید.»

بايد اذعان داشت، كه صرفنظر از “تعارف” غيرضرور آغاز مطلب، كه درباره علت و انگيزه و “نفع” ارايه در آن سخنى‏‏‏ بر زبان آورده نمى‏‏‏ شود و تنها در سطح تزى‏‏‏ ثابت نشده طرح مى‏‏‏گردد، پرسش‏هاى‏‏‏ مطرح شده همگى‏‏‏ پرسش‏هايى‏‏‏ بجا و پاسخ به آن‏ها از ضرورت و مبرميت برخوردار است.

چرا مرحله رشد تدريجى‏‏- اصلاحى‏‏ در ايران پايان يافته است؟

ارزيابى‏‏‏ شرايط كنونى‏‏‏ حاكم بر ايران را بايد به مثابه شرايطى‏‏‏ كه در آن مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ در رشد جامعه پايان يافته است، از دو منظر مورد توجه قرار داد. يكى‏‏‏ منظر تئوريك و ديگرى‏‏‏ از منظر شرايط سياسى‏‏‏ حاكم.

كليه جريان‏هاى‏‏‏ ارتدادى‏‏‏ در جنبش كمونيستى‏‏‏، به نفى‏‏‏ ضرورت مرحله رشد انقلابى‏‏‏ جامعه پرداخته‏اند. رساله “كائوتسكى‏‏‏ مرتد” كه لنين به رشته تحرير درآورد، عليه موضع سوسيال دموكراتيك در حزب سوسياليست آلمان بود كه جديداً انقلاب را نفى‏‏‏ مى‏‏‏كرد. همچنين مقاله زنده‏باد انقلاب (و نه “انقلاب مخملى‏‏‏‏‏”)  http://www.tudeh-iha.com/?p=1053&lang=fa در “توده‏اى‏‏‏ها” كه در آن مواضع تئوريك زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏ درباره دو مرحله رشد تدريجى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ جامعه مطرح شده و وجود اين دو مرحله به اثبات رسانده مى‏‏‏شود، برخوردى‏‏‏ است به مواضع جريان‏هاى‏‏‏ به اصطلاح “چپى‏‏‏” كه در خارج و داخل كشور در جنبش توده‏اى‏‏‏ و ديگر جريان‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ لانه گزيده‏اند. اين نظريات انحرافى‏‏‏ در دانشگاه‏هاى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ تدريس مى‏‏‏گردد. “مكتب فرانكفورت”، انديشه “پسامدرن” و … هيچ وظيفه‏اى‏‏‏ به عهده ندارند، جز انحراف مبارزه نيروهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ از وظيفه پيش‏رو براى‏‏‏ پايان بخشيدن انقلابى‏‏‏ به نظام فرتوت سرمايه‏دارى‏‏‏ دوران افول. تدريس اين دروس را در دانشگاه‏هاى‏‏‏ ايران، سعيد حجاريان در دادگاه نمايشى‏‏‏ اعلام نمود.

در نوشتار پيش گفته “زنده باد انقلاب”، انديشه ضدعلمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏ افشا مى‏‏‏شود‏‏ كه «در دهه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اخير توسط جريان‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ “چپ” و چپ‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گذشته و هم توسط مداحال سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران و خارج از آن وقت و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏وقت مطرح مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود و همانطور كه بيان شد، مدعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است كه گويا دوران انقلاب‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سپرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شده و رشد اجتماعى‏‏‏‏‏‏ تنها در روندى‏‏‏‏‏‏ تدريجى‏‏‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏‏‏‏ در نظام حاكم عملى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏گردد. مى‏‏‏‏‏‏خواهند با اين ادعا، نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ را ابدى‏‏‏‏‏‏ سازند. آن را “پايان تاريخ” مى‏‏‏‏‏‏نامند.

تجربه خيزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در جريان در ايران، «شهرى‏‏‏‏‏‏ انباشته از خروش» (ا. طبرى‏‏‏‏‏‏، “آتشگون مى‏‏‏‏‏‏تپد ستاره‏اى‏‏‏‏‏‏ در سينه”، در “از ميان ريگ‏ها و الماس‏ها” (ص ٥٥))، يك بار ديگر به اثبات مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏رساند كه رشد به طور كلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و رشد اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به طور اخص، بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏تفاوت از اشكال بروز آن، داراى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ دو مرحله تغيير تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تغيير جهشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است.

تجربه كنونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران هنوز به پايان پيروزمند خود دست نيافته است و هنوز هم اين خطر وجود دارد كه سركوب گردد و در معاملات ميان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران و كشورهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به وسيله دادوستد آن‏ها تبديل شود، اما باوجود اين خطرها، اين تجربه شكوهمند در ايران كه طبرى‏‏‏‏‏‏ آن را همانجا «آتش فشان رنگاميز تاريخ» مى‏‏‏‏‏‏نامد، بار ديگر صلابت علمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- تئوريك و درستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برداشت ماركسيستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را به اثبات رسانده است.

زنده‏ياد طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نكته فوق را در “بنياد آموزش علمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏” (١٣٥٠)، در بخش “٤- قانون گذار از تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏” (ص ٢٦ تا ٢٨) برمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شمرد. او در ارتباط با پديد آمدن «كيفيت نوين» كه با تغيير در «نسبت وحدت مختصات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏» زايش مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏يابد، به توضيح «وحدت مختصات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏» مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏پردازد … [و نتيجه مى‏‏گيرد:] لذا مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏توان نتيجه گرفت كه تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در آن سوى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اندازه‏ها يا نسبت‏ها به تغييرات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مبدل مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گردند. چنانكه تغييرات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به نوبه خود، تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ معينى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را به وجود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آورند. در اثر اين انتقال، در جريان تكامل، گسست ايجاد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. همين گسست و پيوست است كه در آن پايه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وحدت جهان و تنوع آن قرار دارد. …

جهان متنوع است، زيرا در اثر انتقال از كيفيتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفيت ديگر، در اثر عبور از مرز نسبت‏ها، حالات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نوين پديد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گردد. ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ جهان در ماهيت مادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود يگانه است. در اينجا ما با وحدت مونيسم و پلوراليسم روبرو مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شويم و مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گوئيم: جهان در تنوع كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود يگانه است.

طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سپس در ادامه توضيح قانون گذار از تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در “بنياد آموزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏”، ازجمله مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏نويسد: «شيوه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ عام انتقال از كيفيت كهن به كيفيت نوين، جهش است. جهش اشكال مختلف بخود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گيرد. گاه بطئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است و گاه سريع، گاه انفجارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است و گاه غيرانفجارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا به عبارت ديگر، گاه به صورت انقلاب (رولوسيون) و گاه به صورت تحول تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ (اولوسيون) انجام مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گيرد، ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بهرجهت لحظه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏رسد كه كيفيت نوين جانشين كيفيت كهن مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در هر حال جهش، چرخش بنيادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در تكامل شئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا پديده است.

تحول تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا اولوسيون يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آنچنان تغييرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا پديده كه خواص و قوانين غيرعمده آن تغيير مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند، ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خواص و قوانين عمده‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آن باقى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ماند. در انقلاب همين مختصات و قوانين عمده است كه دگرگون مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شوند و ستروكتور تازه يا قانونمندى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تازه‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به وجود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آيد. (تكيه از نگارنده)

در تكامل جامعه هر دو شيوه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ انتقال انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تحولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وجود دارد. رفرميست‏ها شيوه انتقال انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را رد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند و آن‏را خلاف فطرت اجتماع مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دانند و مضر مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شمارند. آوانتوريست‏ها برعكس مخالف دوران‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تحولات تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و سير آرام و مسالمت‏آميز امر نو هستند و تصور مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏توان هميشه و همه چيز را به شيوه انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حل كرد. لنين مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گويد، آنانكه تصور مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏توانند هميشه همه چيز را به شكل انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حل كرد، گردن خود را در اين‏كار مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شكنند. لنين همچنين مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گويد: “زندگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تكامل طبيعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ هم تحول بطئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و هم جهش سريع، يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گسست در تدريج را با خود همراه دارد.”  …»

ترديدى‏‏‏ نيست كه نقل قول طولانى‏‏‏ است، اما قطعا خسته كننده نيست و به ويژه قطعاً به وظيفه مستدل ساختن تئوريك تغييرات انقلابى‏‏‏ پيش‏رو، پايبند مى‏‏‏باشد.

با آنچه كه از نوشتار “زنده‏باد انقلاب …” نقل شد، مى‏‏‏توان انتساب پندار «خواب‏نما» شدن به “توده‏اى‏ها” توسط منتقد گرامى‏‏‏ را تزى‏ غيرمستدل ارزيابى‏ كرد و آن را نكته‏اى‏ جدى‏ در بحث ندانست.

اكنون مى‏‏‏توان به ارزيابى‏‏‏ سياسى‏‏‏ وضع حاكم پرداخت.

در اين زمينه كار آسان‏تر است. زمانى‏‏‏ كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مجبور است با گلوله انسانى‏‏‏ را بكشد و تن خونين او را از “پل كالج” به پائين پرتاب كند، يا با خودروى‏‏‏ پليس و در برابر ديد ديگران انسانى‏‏‏ را زير بگيرد و با عبور كردن دوباره از روى‏‏‏ پيكير خونين او بر روى‏‏‏ زمين، “تيرخلاص” را نيز در كند، زمانى‏‏‏ كه حاكميت چنين كف بر لب آورده كه زندانيان را در اسارتگاه مورد تجاوز قرار مى‏‏‏دهد و براى‏‏‏ آنكه ديگر هرگز به تظاهر نپردازند به قتل مى‏‏‏رساند، همانطور كه دولت كودتايى‏‏‏ شيلى‏‏‏ در سال ١٩٧٣ انگشتان ويكتور خارآ را خرد كرد كه ديگر گيتار ننوازد و سپس او را به قتل رساند، آيا مى‏‏‏توان ارزيابى‏‏‏ ديگرى‏‏‏ از اوضاع داشت، جز آنكه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ «در ایران قادر و مایل به هیچ عقب نشینى‏ ‏‏‏‏در برابر منافع لایه‏هاى‏‏‏‏زیرفشار و سرکوب شده نیست.»؟

قاعدتاً‏ مخالفانى‏‏‏ كه پايان مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏ در ايران كنونى‏‏‏ را نفى‏‏‏ مى‏‏‏كنند، مى‏‏بايستى‏‏ به استدلال درباره برداشت خود بپردازند. آن‏ها بايد به اثبات برسانند كه دوران تحولات تدریجى‏‏‏‏ اصلاح‏طلبانه در ایران به طور عینى‏‏‏‏‏پایان نیافته است و حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏ ‏و رآنت‏خوار گويا مصمم نيست با خشونت و سرکوب علنى‏‏‏‏و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏پرده توده‏هاى‏‏‏‏‏ مردم، از منافع طبقاتى‏‏‏‏‏خود دفاع کند.

آيا “هاتف رحمانى‏‏‏” به اثبات اين ادعا خواهد پرداخت؟

منتقد در ادامه پرسش‏هاى‏‏‏ خود، منطق ضرورى‏‏‏ براى‏‏‏ طرح رديف پرسش‏ها را رعايت نمى‏‏‏ كند. پيش از آنكه او در ادامه پرسش‏ها به طرح پرسش درباره «تاكتيك‏ها و استراتژى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ چيست؟»، بپردازد، قاعدتاً مى‏‏‏بايستى‏‏‏ پرسش نهايى‏‏‏ خود را مطرح مى‏‏‏ساخت كه عبارت است از: «آيا پايان تحولات تدريجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ به معناى‏‏‏ [آغاز مرحله]‌انقلاب است؟» منتقد چنين نمى‏‏‏كند. به جاى‏‏‏ آن بلافاصله با پرسش درباره «تكليفمان با انقلاب (بهمن)» چيست؟ «شكست خورده است»؟، سردرگمى‏‏‏ تئوريك- منطقى‏‏‏ را در انديشه تكميل كرده و با طرح «اگر» و مگرها به تعيين كردن تكليف «واضع اصلى‏‏‏ … تئورى‏‏‏ “نبرد كه بر كه”» مى‏‏‏پردازد، كه منظور، زنده‏ياد نورالدين كيانورى‏‏‏ است.

بازگرديم به نظم منطقى‏‏‏ كه مى‏‏‏بايستى‏‏‏ منتقد براى‏‏ پژوهشى‏‏ علمى‏‏ بدان پايبند مى‏‏‏بود. پرسش او در اين زمينه، پرسشى‏‏‏ دقيق و موشكافانه است. منتقد مى‏‏‏خواهد بداند، اگر مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏ پايان يافته است، اين به معناى‏‏‏ آغاز مرحله “انقلابى‏‏‏” در جامعه است، آيا وضع انقلابى‏‏‏ بر كشور حاكم شده است و …

پيروزى‏‏ خيزش انقلابى‏‏ مردم يك امكان است

در اين لحظه نيز انديشه شناسنده پژوهشگر بايد به تحليل تئوريك وضع و هم به ارزيابى‏‏‏ سياسى‏‏‏ از شرايط بپردازد. البته پژوهش دقيق نمى‏‏‏تواند از طريق «خواب‏نما» شدن عملى‏‏‏ گردد. انديشه مى‏‏‏تواند برپايه تجربه گذشته، “جرقه”وار به نتيجه‏گيرى‏‏‏ اوليه دست‏يابد، اين توانايى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند اما جايگزينى‏‏ باشد براى‏‏ پايبندى‏‏‏ به كار دقيق علمى‏‏. مساله را در ابتدا از نظر تئوريك مورد توجه قرار دهيم:

اشتباهى‏‏‏ كه نبايد انديشه شناسنده و پژوهشگر به آن دچار شود، اشتباهى‏‏ است كه پرسش “هاتف رحمانى‏‏” آن را تداعى‏‏ مى‏‏كند و عبارتست از اين پندارد، كه گويا گذار از مرحله تغييرات تدريجى‏‏‏ به مرحله انقلابى‏‏‏، گذارى‏‏‏ «جبرى‏‏» و خود بخودى‏‏ است.

شرايط عينى‏‏‏ و ذهنى‏‏‏ در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران در دوران كنونى‏‏‏ ترديدى‏‏‏ باقى‏‏‏ نمى‏‏‏گذارد كه اين حاكميت قادر و مايل به عقب نشينى‏‏‏ قانونى‏‏‏ از مواضع به چنگ آورده نيست. اين اما به معناى‏‏‏ ايجاد شدن شرايط حل «جبرى‏‏‏» تضاد حاكم بر جامعه نيست. برداشت جبرى‏‏‏ يا دترمينيستى‏‏‏ از تاريخ، برداشت ماركسيستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ نيست. برداشتى‏‏‏ است كه دشمنان ماركسيسم و دشمنان انديشه توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏خواهند آن را به حزب ما تحميل كنند، تا كار تبليغاتى‏‏‏ خود را عليه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، به خيال خود آسان سازند.

تداوم روند انقلابى‏‏‏ البته از ديدگاه تئوريك نيز متكى‏‏‏ و مبتنى‏‏‏ بر تناسب قوا و يك رديف شرايط ديگر است كه احسان طبرى‏‏‏ آن‏ها را در “ياداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” (١٣٤٥) بر مى‏‏‏شمرد كه دال بر نفى‏‏‏ جبرى‏‏‏ بودن روند تاريخ است.  به آن بازخواهيم گشت. اكنون و با تاكيد بر اين امر كه پيروزى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ مردم در شرايط كنونى‏‏‏ روندى‏‏‏ جبرى‏‏‏ و اجتناب‏ناپذير نبوده، بلكه امكانى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏ دهد كه بايد براى‏‏‏ تحقق آن كوشيد، زمان آن فرا مى‏‏‏رسد كه بايد براى‏‏‏ دستيابى‏‏‏ به شناخت از راه‏هاى‏‏‏ ممكن رشد روند انقلابى‏‏‏، به مسئله تناسب قوا ميان نيروى‏‏‏ نو و كهن پرداخت. ازجمله به پرسش درباره چگونگى‏‏‏ تغيير «تعادل قوا بين نيروى‏‏‏ ارتجاع و ترقى‏‏‏»، درباره «تاكتيك‏ها و استراتژى‏‏‏»، درباره «شرايط قهر و مسالمت» پاسخ داد و درباره نيروهايى‏‏‏ كه بايد به صفوف انقلاب جلب و سازماندهى‏‏‏ شوند، به گفتگو نشست.

در نوشتار “زنده باد انقلاب” كه پيش‏تر مطرح شد، به نقل از “يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏” (١٣٤٥) نظريات آموزگار مسلم همه توده‏اى‏‏‏ها، طبرى‏‏، درباره “نبرد نو و كهن” (ص ١٣) توضيح داده مى‏‏‏شود. توضيح او، توضيحى‏‏ شعرگونه و در “همنوايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ واژه‏ها ” (طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏) بيان گشته است. در آنجا طبرى‏‏‏ به برخى‏‏‏ از پرسش‏ها پاسخ مى‏‏‏دهد و نشان مى‏‏‏دهد كه ميان پايان دوران تغييرات تدريجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ و آغاز نبرد نهايى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ يك رابطه «جبرى‏‏‏» و «دترمينيستى‏‏‏» وجود ندارد، كه گذار روندى‏‏ سخت و چه بسا بسيار دردناك، ولى‏‏ قهرمانانه و آگاهانه مى‏‏باشد.

طبرى‏‏‏ اين نبرد را به چهار مرحله تقسيم مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند. او مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏نويسد:

«نـو، يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ عنصر نوپديد و كيفيت نوظهور در رشته تكامل. كهنـه، يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ عنصر منسوخ و كيفيت در حال زوال.

هر تازه‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ كه در رشته زمان ظاهر گردد، نو نيست. نـو آنست كه در رشد آتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ دمبدم جاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود را بيش‏تر مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گشايد.

نبرد نو و كهن از مراحل زير مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گذرد:

١- نطفـه‏بندى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گمنام و زايش پرآوا:

نطفه نو گمنام و خموش در جائى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در دهليزهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تاريخ، در دهليزهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تاريك كاخ كهن بسته مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. سپس قدم به عرصه وجود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏گذارد و با نخستين اعلان جنگ به كهن، زايش خود را با بانك و فرياد اعلام مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دارد.

٢- رشد تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نو و نبرد با كهن، در حال توفق نيروى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اخير:

كهن در نبرد با نو عوامل مساعدى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در اختيار دارد. مانند سنت، تجربه و داشتن موضع فرماندهى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و اينكه هنوز پيمانه‏اش كاملا پرنشده و دخلش ته نكشيده و نقش او به پايان نرسيده است؛

و اما عليه نو عوامل نامساعدى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در كار است، كمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سنت، تجربه و نداشتن مواضع مهم نبرد و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏خبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ از نقش خود و بازنكردن جاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خويش.

اين دوران، دوران تراژيك و فاجعه‏آميز نبرد نو و كهنه است. زيرا دوران شكست‏ها خونين نو، دوران جهش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ قهقرائى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و ارتجاعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، دوران غلبه كهن است. در اين دوران نو به سياست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ جسارت‏آميز، خرق عادت، قطع، قهرمانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ها و جانبازى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شگرف نيازمند است، تا بتدريج در ديوار كهنه رخنه كند و انساج او را از هم‏بدرد و شخصيت خود را اثبات نمايد.

اين دوران، يكى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ از دوران‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مهيب نبرد است و معمولا نو در جامعه خواستار حاميانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است دلاور و تيزبين و جسور و قهرمان. كهنه در اين دوران ابتدا با غرش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مغرورانه و سپس با نعره‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وحشيانه و آنگاه با ضجه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آميخته با ترس و قساوت عمل مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند و به نام نظم و امنيت موجود، جوى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خون ميراند.

٣- نبرد نو و كهنه در حال تساوى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ قواى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نو و كهن:

نو در مبارزات و در شكست‏ها خونين عبرت مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آموزد، سنت و تجربه كسب مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند، به نقش خود پى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏برد، شخصيت مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏يابد، موضع به چنگ مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آورد. دوران نبردهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سخت به دوران سازش‏ها و كمپرميس‏ها، دوران پيدايش تعادل‏ها و متاركه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ موقت و ناپايدار مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏انجامد، دوران تعادل قوا و نبرد خفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، نبرد پنهانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ هم نو و هم كهن، هر يك براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نيل به هدف خود: نو براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ محو كهن، كهنه براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ محو نو. اين دوران، دوران اوج سياست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ دَوَرانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است.

٤- نبرد نو و كهنه با غلبه قواى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نو بر كهنه:

نو مواضع خود را تحكيم مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند، سنت و تجربه فراوان كسب مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏نمايد، كهنه نقش اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود را به پايان مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏رساند و مواضع خود را از دست مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دهد.

اين، دوران تحول و جهش كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است. نو جانشين كهن مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود، تعادل‏ها و سازش‏ها برهم مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏خورد و نبرد به غلبه نو ختم مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. نو با پويه ظفرنمون، عرصه كهن را تصرف مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند.     …»

نظريات نقل شده طبرى‏ از نوشتار پيش گفته “توده‏اى‏ها” نشان پايبندى‏ “توده‏اى‏ها” در ابراز نظر مبتنى‏ بر اسناد حزبى‏ مى‏باشد. تنها ناآگاهان و مغرضان اين شيوه را «خواب‏نما شدن» مى‏پندارند و يا مى‏نمايانند.




حفظ محيط زيست، سرشت انسان‏دوستانه ماركسيسم
انديشه‏هايى‏‏‏ براى‏‏‏ نبرد ماركسيست‏ها
تغيير نظام، به جاى‏‏ تغيير آب و هوا

شماره ٣٦ (٤ اسفند ١٣٨٨)

در رساله “انسان”، اثر ماركسيست معاصر فرانسوى‏‏‏ Sève كه ترجمه فارسى‏‏‏ آن در “توده‏اى‏‏‏ها” انتشار يافت (http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa)، با ارايه نظريات بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏، برداشت انسان‏شناسانه Anthropolgie ماركس از شخصيت “بيوپسيكوسوسيال” bio-psycho-sozial فرد انسان، نشان داده شد. در آنجا اين نكته مستدل گشته و به اثبات رسانده مى‏‏‏شود كه برداشت ماركسيسم از “انسان”‏‏‏‏‏ عميقاً انسان‏دوستانه بوده و “حقوق بشرى‏‏‏‏‏‏‏‏” انسان را مستند ساخته و درونمايه انسانى‏‏‏‏‏‏‏ ‏ جامعه كمونيستى‏‏‏‏‏‏‏‏ «كه در آن رشد آزاد هـر عضو آن، پيش‏شرط براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ رشد آزاد همـه است» (“مانيفست كمونيستى‏‏‏‏‏‏‏‏”) را به نمايش مى‏‏‏‏‏‏‏گذارد.

در سطور زير، با ارايه برخى‏‏‏ از نكات در نظريات مطرح شده در نوشتار هلموت زئلينگر Helmut Selinger (دفاتر ماركسيستى‏‏‏ آلمان، ٢٠١٠/٢) تحت عنوان “راه در پيش‏رو بعد از كپنهاك، انديشه‏هايى‏‏‏ براى‏‏‏ نبرد ماركسيست‏ها”، موضع انسان‏دوستانه ماركسيسم در ارتباط با “مادرزمين” Pachamama ، واژه‏اى‏‏ كه اوآ مورالس، رئيس جمهورى‏‏‏ بليوى‏‏‏ در نشست كپنهاگ در سخنرانى‏‏‏ پرهيجان و شكوهمند خود در دفاع از كره زمين بكار برد، نشان داده مى‏‏‏شود.

ماركس و انگلس ١٥٠ سال پيش در آثار متعددى‏‏‏ موضع خود را درباره رابطه ميان انسان و طبيعت و وحدت وجود انسان و طبيعت توضيح مى‏‏‏دهند. عمق سرشت انسان‏دوستانه‏ انديشه بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏ درباره حفظ محيط زيست مى‏‏‏تواند و بايد انگيزه والايى‏‏‏ براى‏‏‏ مبارزه امروز ماركسيست‏ها در نبرد براى‏‏‏ حفظ محيط زيست باشد. مبارزه‏اى‏‏‏ كه در ارتباط با بحران‏هاى‏‏‏ ديگر نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ در مرحله افول آن، هر روز بيش‏تر مضمونى‏‏‏ سياسى‏‏‏ يافته و قادر به تجهيز و سازماندهى‏‏‏ توده‏هاى‏‏‏ بيش‏ترى‏‏‏ عليه سرمايه‏دارى‏‏‏ مى‏‏‏شود. نظامى‏‏‏ كه در كنار سلاح‏‏هاى‏‏‏ كشتار جمعى‏‏‏، اكنون خود به خطر مهالك براى‏‏‏ نابودى‏‏‏ حيات بر روى‏‏‏ زمين تبديل شده است و سخن هوگو چاوز، رئيس جمهور ونزوئلا را در گزارش به جلسه ١٥ ژانويه ٢٠١٠ سازمان ALBA در هاوانا مستدل مى‏‏‏سازد: «سرمايه‏دارى‏‏‏ را به ذباله‏دان تاريخ بياندازيم. تنها از اين راه مى‏‏‏توانيم به نجات گونه انسان دست يابيم.»

تغيير نظام، به جاى‏‏ تغيير آب و هوا

فاجعه رسمى‏ در كپنهاك، ناشى‏‏‏ از موضع مغرورانه و غيرمسئولانه كشورهاى‏‏‏ صنعتى‏‏‏ ثروتمند بوجود آمده است. آن‏ها حاضر نشدند «مسئوليت بى‏‏‏ترديد خود را براى‏‏‏ وضع بغرنج ايجاد شده در جهان بپذيرند، به تقليل آلودگى‏‏‏ هوا توسط كشورهاى‏‏‏ خود تن بدهند و همچنين با قبول پرداخت‏هاى‏‏‏ ضرورى‏‏‏، به جبران خسارت وارده توسط كشورهاى‏‏‏ خود بپردازند.» پرداختى‏‏‏ كه مى‏‏‏توانست كمكى‏‏‏ باشد براى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ فقير در برخودار شدن از تكنولوژى‏‏‏ پيشرفته حافظ محيط زيست. برخلاف تعهدات كشورهاى‏‏‏ ثروتمند صنعتى‏‏‏ در “پروتكل ايوتو”، از سال‏هاى‏‏‏ ١٩٩٠ تا ٢٠٠٧ تخريب محيط زيست توسط اين كشورها تشديد نيز شده است. تخليه گازهاى‏‏‏ گل‏خانه‏اى‏‏‏ از صنايع اين كشورها به جو زمين در اين سال‏ها، نه تنها كم نشده است، «كه يك ازدياد ١٠درصدى‏‏‏ را نشان مى‏‏‏دهد.» «گروه‏هاى‏‏‏ تعيين كننده و قدرتمند در جهان، كنسرن‏هاى‏‏‏ نفتى‏‏‏، گاز و ذغال سنگ، صنايع خودرو و هواپيما سازى‏‏‏ و نظامى‏‏‏ كوچكترين كوششى‏‏‏ براى‏‏‏ تقليل گازهاى‏‏‏ گل‏خانه‏اى‏‏‏ از خود نشان نمى‏‏‏دهند.» «ازاين‏رو بايد از كشورهاى‏‏‏ فقير متشكر بود كه به توافق ٢٥ كشورى‏‏‏ كه در پشت درهاى‏‏‏ بسته سرهم‏بندى‏‏‏ شده بود و قرار بود بدون بحث در نشست عمومى‏‏‏ به تصويب برسد، راى‏‏‏ ندادند» و اجازه ندادند كه اين توافق‏نامه به برگ پوشش فاجعه كپنهاگ‏‏ تبديل شود.

«در عين حال كه بايد در آينده مساله كنترل توليد گازهاى‏‏‏ گل‏خانه‏اى‏‏‏ در قراردادى‏‏‏ تثبيت و تضمين گردد، مقاومت چين در برابر كوشش تحريك‏آميز كشورهاى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ براى‏‏‏ كنترل صنايع آن، قابل درك مى‏‏‏باشد.»

سپس زئليگر در گزارش خود اطلاع مى‏‏‏دهد كه: در كپنهاگ «جنبش نوينى‏‏‏ با شعار “تغيير نظام بجاى‏‏‏ تغيير آب و هوا”» ايجاد شده است كه در آن «ده‏ها هزار فعال جوان به دفاع از مواضع ميليون‏ها انسان (دهقانان كارگران، خلق‏هاى‏‏‏ ايندگن، چپ، سبزها، جنبش‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، گروه‏هاى‏‏‏ مدافع محيط زيست وغيره) مى‏‏‏پردازند.» «اغلب گروهاى‏‏‏ شركت كننده معتقدند كه ميان بحران آب و هوا در جهان و ديگر بحران‏ها (مالى‏‏‏، گرسنگى‏‏‏ و …) و نظام اقتصادى‏‏ حاكم جهانى‏‏‏ رابطه‏اى‏‏‏ مستقيم وجود دارد. از اين رو “تغيير نظام به جاى‏‏‏ تغيير آب و هوا” را شعار خود اعلام كردند.» «تاكنون (تا تارخ سوم ژانويه ٢٠١٠) ٥٠٠ سازمان و گروه اعلاميه را مورد نائيد قرار داه و به عضويت سازمان در آمده‏اند.»

در پيش‏گفتار اين اعلاميه دو علت براى‏‏‏ بحران محيط زيست برشمرده مى‏‏‏شود: «يكى‏‏‏ شكل مالكيت نظام اقتصادى‏‏‏ فاقد دورانديشى‏‏‏ در جهان، همراه با فقدان كنترل دموكراتيك منابع». مسئول اين وضع «بزرگترين كنسرن‏هاى‏‏‏ ماوراى‏‏‏ ملى‏‏‏» هستند. علت دوم بحران محيط زيست، سلطه و تبليغ اين برداشت در رسانه‏هاى‏‏ كشورهاى‏‏ ثروتمند سرمايه‏دارى‏‏ است كه «انسان را موجودى‏‏‏ تنها اقتصادى‏‏‏ تعريف مى‏‏‏كند.» اين برداشت ضدانسانى‏‏ كه‏ توسط «كنسرن‏هاى‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏ جهانى‏‏ و، شركت‏هاى‏‏‏ بازاريابى‏‏‏ تبليغ مى‏‏‏شود، ريشه در رقابت ميان آن‏ها و تبليغ براى‏‏‏ مصرف بى‏‏‏بندوبار … دارد. اين كنسرن‏ها پيامدهاى‏‏‏ فاجعه‏بار اجتماعى‏‏‏ و اكولوژيكى‏‏‏ كاركرد خود را بكلى‏‏‏ از مدنظر دور مى‏‏‏دارند.»

در اطلاعيه شش بند زير ذكر شده‏اند است: ١- حق برخوردارى‏‏ خلق‏ها‏ از شيوه توليد كشاورزى‏‏‏ مستقل و در هماهنگى‏‏‏ با طبيعت و فارغ از انقياد “مالكيت معنوى‏‏‏” كنسرن‏ها؛ ٢- برقرارى‏‏‏ مناسبات مالكيت دموكراتيك و كنترل اقتصاد. بخش مالى‏‏‏ در خدمت منافع عمومى‏‏‏ و اقتصادى‏‏‏ پايدار؛ ٣- تقليل مصرف انرژى‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏ ثروتمند. ازدياد سهم انرژى‏‏‏ بازتوليدپذير. كنترل منابع انرژى‏‏‏ [به سود بشريت و نه كنسرن‏ها]؛ ٤- شهرسازى‏‏‏ بر مبناى‏‏‏ ظوابط محيط زيست. به‏ويژه مصرف منابع محلى‏‏‏. تغيير سيستم ترانسپورت. ٥- آموزش و تحقيق درباره نيازهاى‏‏‏ اوليه انسان در هماهنگى‏‏‏ با طبيعت. قطع سودورزى‏‏‏ در تحقيقات. لغو پروانه ثبت انديشه و تكنولوژى‏‏‏ با هدف دست‏يابى‏‏‏ كشورهاى‏‏‏ فقير به آن‏ها. ٦- پايان بخشيدن به ميليتاريسم و جنگ كه هدف آن كنترل منابع انرژى‏‏‏ فسيلى‏‏‏ است.

پايان بخشيدن به مصرف منابع فسيلى‏‏‏ در سى‏‏‏ سال آينده، تقليل ٤٠% توليد گازهاى‏‏‏ گل‏خانه‏اى‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏ صنعتى‏‏‏ تا سال ٢٠٢٠ برپايه سطح توليد آن در سال ١٩٩٠، پرداخت‏ كشورهاى‏‏‏ صنعتى‏‏‏ ثروتمند به كشورهاى‏‏ در حال رشد براى‏‏‏ جبران خسارت به محيط زيست، انتقال اطلاعات مدرن و تكنيك به اين كشورها، پايان بخشيدن به نابودى‏‏‏ جنگل‏ها و … خواست‏هاى‏‏‏ پراهميت ديگرى‏‏‏ را در اطلاعيه تشكيل مى‏‏‏دهند. اطلاعيه خواستار انحلال “بانك جهانى‏‏‏”، صندوق بين‏المللى‏‏‏ پول”، “سازمان تجارت جهانى‏‏‏”  و جايگزين ساختن آن‏ها توسط سازمان‏هايى‏‏‏ از نوع ALBA  در آمريكاى‏‏‏ مركزى‏‏‏- جنوب و منطقه كارائيب مى‏‏‏شود.

متن يك رفراندوم جهانى‏‏‏ كه در آن به رسميت شناختن «حقوق “مادرزمين”»، پايان بخشيدن به «مصرف بى‏‏‏بندوبار كه ناشى‏‏‏ از نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ است»، تقليل ريشه‏اى‏‏‏ «توليد گازهاى‏‏‏ گل‏خانه‏اى‏‏‏ در كشورهاى‏‏‏ پيشرفته»، همچنين اختصاص «بودجه تسليحات و جنگ … براى‏‏‏ مبارزه با بحران محيط زيست» و نهايتاً خواست برپايى‏‏‏ يك «دادگاه عالى‏‏‏ براى‏‏‏ تعقيب مجرمان محيط زيست» ذكر شده است، توسط سازمان “تغيير نظام بجاى‏‏‏ تغيير آب و هوا” تنظيم و ارايه شد.

جاى‏‏‏ طبيعت در انسان‏دوستى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏

در كنار روابط توليدى‏‏‏ ميان انسان‏ها، رابطه ميان انسان و طبيعت نيز بخش گسست‏ناپذيرى‏‏‏ را در انديشه انسان‏دوستانه ماترياليسم ديالكتيك ماركسيستى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد. همان طور كه بدون براندازى‏‏‏ استثمار انسان از انسان نمى‏‏‏توان جامعه‏اى‏‏‏ انسانى‏‏‏ برپاداشت، بدون به رسميت شناختن حق، به قول اوآ مورالس “مادرزمين”، در برخوردار شدن از مواظبتى‏‏‏ مسئولانه و دورانديشانه و با احترام، بدون شناخت وحدت وجود ميان انسان و طبيعت نيز نمى‏‏‏توان قادر به برپايى‏‏ جامعه انسانى‏‏ شضد و تداوم حيات انسان را‏ بر روى‏‏‏ كره زمين ممكن ساخت.

برداشت انساندوستانه ماركسيسم از رابطه ميان انسان و طبيعت، از شناخت وحدت وجودى‏‏‏ آن‏ها ناشى‏‏‏ مى‏‏‏گردد.

ماركس منشاء وجود انسان را طبيعت مى‏‏‏داند و مى‏‏‏گويد: انسان «موجودى‏‏‏ است بى‏‏‏واسطه از طبيعت برخاسته» (تزهاى‏‏‏ درباره فويرباخ و دفاتر فلسفى‏‏‏ پاريس). اين وحدت وجودى‏‏‏ را ماركس در “سرمايه” مستند مى‏‏‏سازد.

شناخت اساسى‏‏‏ در فلسفه ماترياليست ديالكتيك درباره منبع همه ثروت، زمينه درك وحدت ديالكتيكى‏‏‏ ميان انسان و طبيعت است. ماركسيسم منبع اصلى‏‏‏ هر ثروتى‏‏‏ را دو چيز مى‏‏‏داند. يكى‏‏‏ نيروى‏‏‏ كار انسان و ديگرى‏‏‏ طبيعت، كه از آن مواد خام براى‏‏‏ زندگى‏‏‏ بدست مى‏‏‏آيد. وحدت اين دو منبع و نابودى‏‏‏ آن كه ناشى‏‏ از عملكرد صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ است، در نقل قول زير از “سرمايه” به خوبى‏‏‏ قابل تشخيص است: «سرمايه‏دارى‏‏‏ با به‏خدمت گرفتن تكنيك در روند توليد اجتماعى‏‏‏، همزمان منبع ايجاد شدن همه ثروت‏ها را نابود مى‏‏‏سازد: زمين و كارگر». (كليات ماركس/انگلس، جلد ٢٣، ص ٢٥٩)  موضع انتقادى‏‏ ماركس به نظام سرمايه‏دارى‏‏ در اين نقل قول، انديشه‏اى‏‏‏ را به نمايش مى‏‏‏گذارد كه با سرشت انساندوستانه آنتروپولوژى‏‏ ماركسيستى‏‏ در ارتباط قرار دارد. ماركس ظهور تاريخى‏‏‏‏‏‏‏‏ فرديت رشد يافته انسانى‏‏‏ را همزمان سرگذشت طولانى‏‏‏‏‏‏‏‏ شهادت انسان مى‏‏‏داند و مى‏‏‏گويد: «رشد و تكامل توانايى‏‏‏‏‏‏‏‏ و قابليت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ گونه انسان، اگرچه در ابتدا به قيمت نابودى‏‏‏‏‏‏‏‏ اكثريت افراد و طبقات موجود انسانى‏‏‏‏‏‏‏‏ تحقق يافته است، نهايتاً به اينجا ختم مى‏‏‏‏‏‏‏‏گردد كه بر اين تضاد [درونى‏‏‏‏‏‏‏‏ جامعه] غلبه شود و همراه گردد با رشد فرديت انسان. ازاين‏رو رشد فرديت انسان در سطح عالى‏‏‏‏‏‏‏‏ به قيمت روندى‏‏‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏‏‏ عملى‏‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏‏گردد كه در آن افراد قربانى‏‏‏‏‏‏‏‏ شده‏اند …» (“نظريه درباره ارزش اضافى‏‏‏‏‏‏‏‏”، كليات جلد ٢.٢٦، ص ١١١).

آرى‏‏،‏ جامعه انسانى‏‏ كمونيستى‏‏‏ فارغ از استثمار انسان از انسان و هماهنگ با طبيعت، گذشته‏اى‏‏‏ خونين دارد.

ماركس و انگلس با دقت موشكافانه در ١٥٠ سال پيش از قدرت تخريبى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ عليه طبيعت يا زمين سخن گفته و آن را نشان مى‏‏‏دهند و وحدت تخريب طبيعت با اسثمار انسان‏كش نيروى‏‏كار در انديشه ماركسيستى‏‏ را‏ از اين طريق به اثبات مى‏‏رسانند. تخريب محيط زيست در نظام سرمايه‏دارى‏‏‏، آنطور كه Sève در نوشتار “انسان …” در ارتباط با نقش ذهنيت فرد انسان نيز بيان كرده است، در آثار بانيان سوسياليسم علمى‏‏ در سطح “سنگ‏بنا” مطرح شده اند. اكنون زمان آن فرارسيده است كه ماركسيست‏ها با پروراندن و توسعه و تكميل نظريات دورانديشانه و مسئولانه آن‏ها، در جهت تفهيم سرشت انساندوستانه برداشت ماركسيستى‏‏ درباره وحدت ميان انسان و طبيعت و‏ براى‏‏‏ حفظ محيط زيست به وظيفه خود عمل كنند.

صراحت بيان و روشنى‏‏‏ موضع اوآ مورالس و هوگو چاوز در نشست كپنهاگ عليه نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ كه عملكرد آن به نابودى‏‏‏ “مادرزمين” ختم مى‏‏‏شود، نشان همبستگى‏‏‏ ويژه خلق‏هاى‏‏‏ بومى‏‏‏ و ايندگن با طبيعت است. مى‏‏توان مدعى‏‏ شد كه بيگانگى‏‏‏ با طبيعت در چهارچوب نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ نزد اين خلق‏ها بر انديشه و عمل آن‏ها غلبه نيافته است.

اينكه در انديشه ماركسيستى‏‏‏ برخوردِ با حرمت، مسئولانه، پروسواس و دورانديشانه به طبيعت و زمين، سرشت ويژه ‏ رابطه انسان و طبيعت را تشكيل مى‏‏‏دهد، مى‏‏‏توان در نقل قول زير از انگلس نيز دريافت. او در “ديالكتيك طبيعت” مى‏‏نويسد: «توجه ما در هر گام به اين نكته جلب مى‏‏‏شود كه ما بهيچ‏وجه بر نيروهاى‏‏‏ طبيعى‏‏‏، همانند يك پيروزمند جنگى‏‏‏ بر خلق بيگانه، فائق نشده‏ايم، انگار شخصى‏‏‏ خارج از طبيعت ايستاده[!] كه متوجه مى‏‏‏شويم كه ما با گوشت و خون و مغز خود متعلق به آن هستيم و جزيى‏‏‏ از آن را تشكيل مى‏‏‏دهيم و اينكه كل سلطه ما نسبت به او در اين نكته قرار دارد، كه برتر از هر موجود ديگرى‏‏‏ قوانين او را بشناسيم و آن‏ها را به شيوه درست بكار گيريم.» … «و در واقع نيز روزانه به رمز قوانين آن بيش‏تر پى‏‏‏مى‏‏‏بريم و به تاثيرات بلاواسطه و ديرتر دخالت روزانه خود در روندهاى‏‏‏ جارى‏‏‏‏ در طبيعت آگاه مى‏‏‏شويم … هرچه روند [شناخت قوانين طبيعت] بيش‏تر توسعه و تعميق يابد، به همان اندازه انسان‏ها وحدت خود را با طبيعت نه تنها بيش‏تر درك خواهند كرد، بلكه آن را خواهند شناخت …». (كليات م ا، جلد ٢٠، ص ٤٥٣)

ايجاد شدن احساس روزافزون نزد مدافعان محيط زيست درباره مسئوليت در برابر طبيعت، احساس و شناخت مسئوليت امانت‏دارانه و دورانديشانه نسبت به سرنوشت آن، و به‏ويژه شناخت وحدت ميان انسان و طبيعت، به طور شوراانگيزى‏‏ توسط ماركس در جلد سوم “سرمايه” بيان و ترسيم شده است:

«از موضع صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ يك فرماسيون اجتماعى‏‏‏ عالى‏‏‏تر [كمونيسم]، وجود مالكيت خصوصى‏‏‏ بر كره زمين آنچنان بى‏‏‏معنا و تهى‏‏ از محتوا تظاهر خواهد كرد، همانطور كه مالكيت خصوصى‏‏‏ انسانى‏‏‏ بر انسان ديگر چنين خواهد بود. حتى‏‏‏ يك جامعه، يك ملت، آرى‏‏‏ حتى‏‏‏ همه جوامع همزمان مالكان زمين نيستند. آن‏ها تنها از حق استفاده از زمين برخوردارند و موظف هستند به عنوان boni partes familias (پدران خوب خانواده) آن را بهبود يافته به نسل‏هاى‏‏‏ بعدى‏‏‏ به ارث بگذارند.» (كليات م ا، جلد ٢٥، ص ٧٨٤)

موضع انساندوستانه ماركس در صدوپنجاه سال پيش درباره مواظبت و مراقبت كردن از زمين و آب در جريان توليد موهبات كشاورزى‏‏‏، آنچنان دورانديشانه است كه شناخت عمق انعكاس واقعيت در ذهن او توسط خواننده، با ايجاد شدن احساس پر غرورى‏‏ نزد ماركسيست‏ها‏ همراه مى‏‏‏شود:

«هر ترقى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ در روند توليد كشاورزى‏‏‏ تنها ترقى‏‏‏ فن‏آورى‏‏‏ [فرهنگى‏‏‏] در زمينه تشديد استثمار كارگر نيست، كه همزمان ترقى‏‏‏ فن‏آورى‏‏‏ در تخريب زمين نيز است، ترقى‏‏‏ مداوم مى‏‏باشد در تخريب منابع [دوگانه] ثروت.» (كليات م ا، جلد ٢٣، ص ٥٢٩)

برپايه نكات برشمرده شده در انديشه ماترياليستى‏‏‏ انساندوستانه ماركسيستى‏‏‏ است كه  هلموت زئليگر به كار بردن واژه “اوكو- سوسياليسم” را به بحث گذاشته و آن را با نظريات ماركس و انگلس مستدل ارزيابى‏‏‏ مى‏‏‏كند.

خلاصه نوشتار- فاجعه نشست كپنهاگ براى‏‏ حفظ محيط زيست. برپاشدن سازمان “تغيير نظام به جاى‏‏ تغيير آب و هوا”. اعلاميه و پيشنهاد رفراندوم از مردم جهان.

موضع انساندوستانه ماركسيسم در دفاع از محيط زيست، “مادرزمين” كه در كنار نيروى‏‏ كار، منبع همه ثروت است.