اعلاميه‏اى‏‏‏‏ الكن و نازآ
نامه سرگشاده به رفيق على‏‏‏‏ خاورى‏‏‏‏!
«طبقه كارگر از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏‏كند» (مانيفست)
سياست ضدمردمى‏‏‏، سياستى‏‏‏ ضدملى‏‏‏ است!

مقاله شماره ٣٠ (١٦ ديماه ١٣٨٨)

رفيق گرامى‏‏‏‏ على‏‏‏‏ خاورى‏‏‏‏!

پس از آنكه لااقل به طور موقت موانع شخصى‏‏‏‏ برطرف گشت، توانستم ازجمله دو اعلاميه ٦ ديماه و ١٣ ديماه ١٣٨٨ كميته مركزى‏‏‏‏ حزب توده ايران را مطالعه كنم و بايد بگويم متعجب، وحشت‏زده و غمگين شدم. غمگين از آن‏رو كه با صلابت، برََّايى‏‏‏‏ و انديشه هوشمندانه علمى‏‏‏‏ در اعلاميه‏هاى‏‏‏‏ كميته مركزى‏‏‏‏ حزب آشنا هستم و اكنون با انشايى‏‏‏‏ دبستانى‏‏‏‏ روبرو شدم، درغلطيده در سطح و باريك در انديشه.

از زنده‏ياد طبرى‏‏‏‏ در ارتباط با كار هنرمندانه آموخته‏ايم كه هنرمند مى‏‏‏‏خواهد با كار هنرى‏‏‏‏ خود «مضمونى‏‏‏‏ را براى‏‏‏‏ دسترسى‏‏‏‏ به هدفى‏‏‏‏» بيان كند. انتقال اين انديشه به كار سياسى‏‏‏‏- علمى‏‏‏‏ نيز داراى‏‏‏‏ همين درونمايه است. لذا طرح اين پرسش مجاز است كه در دو اعلاميه پيش گفته كميته مركزى‏‏‏‏ حزب توده ايران، چه «مضمونى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ دسترسى‏‏‏‏ به كدام هدف» مطرح مى‏‏‏‏شود كه گويا بايد پايه عملكرد و پراتيك انقلابى‏‏‏‏ مبارزان قرار گيرد!؟ اين دو اعلاميه مى‏‏‏‏خواهد كدام مضمون را براى‏‏‏‏ دسترسى‏‏‏‏ به كدام آماج مطرح سازد؟

اجازه دهيد به متن‏ها مراجعه و آن‏ها را مورد بررسى‏‏‏‏ قرار دهيم و از آن‏ها بياموزيم. بررسى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏تواند علت تعجب و به‏ويژه وحشت پيش گفته نگارنده را نشان داده و متبلور سازد. با اعلاميه ٦ ديماه آغاز كنيم.

بحث مذهبى‏‏‏‏ بجاى‏‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏

البته مجاز است نشان داده شود كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ حتى‏‏‏‏ به ادعاهاى‏‏‏‏ “مذهبى‏‏‏‏” خود، به سنت ديرينه مذهبى‏‏‏‏، به باورها و اعتقادات مردم بى‏‏‏‏باور بوده و براى‏‏‏‏ حفظ منافع خود روز عاشوراى‏‏‏‏ حسينى‏‏‏‏ را به روز سركوب و كشتار خونين مردم بى‏‏‏‏دفاع تبديل مى‏‏‏‏سازد. البته بايد نشان داد كه حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ و رانت‏خوار مسلط بر هستى‏‏‏‏ مردم كه خود را «نظام اسلامى‏‏‏‏ نمونه» مى‏‏‏‏نماياند، تزوير مى‏‏‏‏كند، دروغ مى‏‏‏‏گويد و به ريا “عابد” شده است. اما قناعت به توضيح اين نكات در اعلاميه ك م حزب توده ايران مجاز نيست.

نگارنده ازجمله در نوشتار  http://www.tudeh-iha.com/?p=1080&lang=fa درباره كوشش ارتجاع داخلى‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ تحريف سرشت نبرد جارى‏‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ در ايران و كوشش براى‏‏‏‏ القاى‏‏‏‏ وجود يك “جنگ مذهبى‏‏‏‏” در كشور، توضيح داده و نيازى‏‏‏‏ به تكرار آن در اينجا وجود ندارد و شما نيز در صورت تمايل مى‏‏‏‏توانيد به آن مراجعه نمايد. تنها برجسته ساختن اين نكته اجتناب‏ناپذير به نظر مى‏‏‏‏رسد كه «در پس اين ظاهر امر، در پس پديده و سناريوى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ متضاد در حال اجرا در درستگاه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏ … كه مى‏‏‏‏‏‏‏كوشد مساله “مذهب” را در مركز توجه و تبليغات قرار دهد، واقعيت ديگرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نهفته است. از يك سو در پس اين پديده منافع آن بخش از سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حاكم در ج ا ايران قرار دارد كه با غارت مافيايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و رآنت‏خوارانه در دهه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گذشته فربه و قدرتمند شده و مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏كوشد شرايط تداوم غارت خود را حفظ  و تثبيت كند. در سوى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ديگر، استراتژى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نظامى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليسم، در راس آن امپرياليسم آمريكا قرار دارد.»

با توجه به اهميت مساله بالا، قناعت فكر و بسنده كردن به اين بيان در اعلاميه ٦ ديماه كميته مركزى‏‏‏‏ حزب توده ايران كافى‏‏‏‏ نيست، زمانى‏‏‏‏ كه گفته مى‏‏‏‏شود: «اينكه در نظام “اسلامى‏‏‏‏ نمونه” جهان به مردم عزادار در ماه محرم اين چنين وحشيانه حمله مى‏‏‏‏كنند و صدها تن را مجروح و شمارى‏‏‏‏ از هم‏وطنان را به شهادت مى‏‏‏‏رسانند، نشان توان عظيم جنبش مردمى‏‏‏‏ از طرفى‏‏‏‏ و سبعيت رژيم استبدادى‏‏‏‏ از طرف ديگر و شمارش معكوسى‏‏‏‏ است كه براى‏‏‏‏ فروپاشى‏‏‏‏ رژيم تزوير و خودكامگى‏‏‏‏ در ميهن ما آغاز شده است.» چنين موضع‏گيرى‏‏‏‏ را در همين روزها هم در بى‏‏‏‏بى‏‏‏‏سى‏‏‏‏ و صداى‏‏‏‏ آمريكا مى‏‏‏‏توان ديد و هم در ابرازنظرهاى‏‏‏‏ متفاوتى‏‏‏‏ كه سرشت “مذهبى‏‏‏‏” رژيم را برجسته و درونمايه نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏ را عامداً پنهان داشته و يا از روى‏‏‏‏ عدم شناخت و درك، ماهيت طبقاتى‏‏‏‏ آن را تشخيص نداده و مطرح نمى‏‏‏‏سازند.

وضع در حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، وضعى‏‏‏‏ متفاوت از مواضع پيش گفته نزد مدافعان سرمايه‏دارى‏‏‏ و “بازار آزاد” است. كار اساسى‏‏‏‏ روشنگرانه، تبليغى‏‏‏‏ و ترويجى‏‏‏‏ حزب توده ايران، وظيفه ويـژه حزب طبقه كارگر ايران، تازه در آن نقطه‏اى‏‏‏‏ آغاز مى‏‏‏‏شود كه كار نيروهاى‏‏‏‏ غيرتوده‏اى‏‏‏‏ با طرح مساله “جنگ مذهبى‏‏‏‏” پايان مى‏‏‏‏يابد.

با برجسته ساختن مساله “جنگ مذهبى‏‏‏‏” در اعلاميه خود، حزب توده ايران در بهترين حالت به سطح نيروهايى‏‏‏‏ دست مى‏‏‏‏يابد و در كنار نيروهايى‏‏‏‏ قرار مى‏‏‏‏گيرد كه برايشان تنها سطح وقايع و مبارزات اجتماعى‏‏‏‏ قابل شناخت بوده و يا عامداً مى‏‏‏‏كوشند، عمق تضاد‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ شكافته نشود. تفاوت عمده نگرش علمى‏‏‏‏ ماركس و انگلس در مانيفست كمونيستى‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏گويند «همه تاريخ گذشته، تاريخ نبرد طبقاتى‏‏‏‏ است»، از برداشت تاريخ‏نويسان بورژوايى‏‏‏‏ كه تنها سطح وقايع را مى‏‏‏‏بيند، درست در درك و شناخت درونمايه، عمق و سرشت مبارزه‏ و نبردهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد كه ازجمله اكنون با خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم در ايران هم جريان دارد.

حزب توده ايران نمى‏‏‏‏تواند در بلنداى‏‏‏ انديشه و عمل خود از اين مرز تعيين كننده براى‏‏‏‏ پايبندى‏‏‏‏ به سرشت و شناخت جنبش كارگرى‏‏‏‏ كمونيستى‏‏‏‏ سقوط كند، ولى‏‏‏‏ خود را پايبند به انديشه ماركس و انگلس و ديگر بانيان سوسياليسم علمى‏‏‏‏ بداند. چنين شيوه‏اى‏‏‏‏ با پراتيك انقلابى‏‏‏‏ حزب توده ايران در تضاد فاحش است. در گذشته‏اى‏‏‏‏ كه سياست حزب مى‏‏‏‏توانست برپايه ابراز نظر و برخورد دموكراتيك نظرها در درون حزب پا بگيرد و رهبرى‏‏‏‏ حزب در نبردى‏‏‏‏ رفيقانه و دموكراتيكِ درون حزبى‏‏‏‏ سكاندار سرنوشت حزب باشد، اعلاميه‏هاى‏‏‏‏ حزبى‏‏‏‏ به موازين پيش گفته پايبند بودند. اما با انتقال رهبرى‏‏‏‏ به شما و زنده‏ياد حميد صفرى‏‏‏‏ كه به قول خود شما «از بد حادثه» ممكن شد، با نقض موازين اساسنامه‏اى‏‏‏‏، با اخراج‏هاى‏‏‏‏ غيراساسنامه‏اى‏‏‏‏ و نابودى‏‏‏‏ امكان بحث دموكراتيك درون حزبى‏‏‏‏، پايبندى‏‏‏‏ به موازين ماركسيستى‏‏‏‏ در انديشه و عمل حزب نيز پايان يافت.

شما به كوشش نگارنده براى‏‏‏‏ بوجود آمدن شرايط بحث درون حزبى‏‏‏‏، با سكوت خود، پاسخى‏‏‏‏ منفى‏‏‏‏ داديد و اين امكان را بوجود آورديد كه روزى‏‏‏‏ با تكيه به نقل قول پيش گفته از شما و باوجود گذشته زندگى‏‏‏ مبارزاتى‏‏‏ قابل ستايش شما، گفته شود كه از بد حادثه رهبرى‏‏‏‏ به چنگ «او» افتاد. اين نكته اما مسئله ديگرى‏‏‏‏ است. اكنون به “مضمون و هدف” اعلاميه ١٣ ديماه ١٣٨٨ كميته مركزى‏‏‏‏ حزب توده ايران بنگريم!

طرح عنوان مطلب، كافى‏‏‏‏ نيست

اعلاميه ١٣ ديماه كميته مركزى‏‏‏‏ به درستى‏‏‏‏ «محتواى‏‏‏‏ كلى‏‏‏‏» بيانيه شماره ١٧ ميرحسين موسوى‏‏‏‏ را مورد تائيد قرار داده است. اعلاميه همچنين بر اهميت ايجاد كردن «پيوند» ميان «جنبش اعتراضى‏‏‏‏ جوانان و دانشجويى‏‏‏‏ با جنبش كارگرى‏‏‏‏ و زنان كشور» انگشت مى‏‏‏‏گذارد. به نظر اعلاميه يكى‏‏‏‏ از شرط‏هاى‏‏‏‏ تامين «فشار بر رژيم استبدادى‏‏‏‏ حاكم»، «تقويت صفوف جنبش از طريق ارتباط تنگاتنگ جنبش كارگرى‏‏‏‏ و زحمتكشان با دانشجويان و جوانان و مبارزات زنان ميهن و استفاده بهينه از هر امكان، روزنه و وضعيتى‏‏‏‏ براى‏‏‏ ادامه فشار بر رژيم استبدادى‏‏‏‏ حاكم است.»

صرفنظر از آنكه نحوه بيان مطلب پرسش‏ برانگيز بوده و مى‏‏‏‏تواند اين برداشت را بوجود آورد كه گويا در آن دستورى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ «جنبش كارگرى‏‏‏‏» صادر شده است، به‏ ايجاد «ارتباط تنگاتنگ» خود با … بپردازد، ضعف اساسى‏‏‏‏ ديگرى‏‏‏‏ در اعلاميه وجود دارد.

در اعلاميه سيزدهم ديماه ١٣٨٨ كميته مركزى‏‏‏‏، برخى‏‏‏‏ از كمبودها در اعلاميه ششم ديماه جبران شده است كه به آن پرداخته خواهد شد. اما در اين اعلاميه هم واقعيتى‏‏‏‏ درك نشده باقى‏‏‏‏ مانده است كه بدون درك آن، همان‏طور كه در بالا ذكر شد، برداشت توده‏اى‏‏‏‏ برپايه انديشه ماركسيستى‏‏‏‏ طرح نشده باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند.

در اين اعلاميه نيز درك علمى‏‏‏‏ از سرشت «شكاف عميق» ايجاد شده در جامعه ارايه نمى‏‏‏‏شود. سرشت آشتى‏‏‏‏ناپذيرِ تضاد طبقاتى‏‏‏‏ و علل تعميق آن توضيح داده نمى‏‏‏‏شود و اين واقعيت درك نشده باقى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏ماند كه ريشه خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم را بايد در مخالفت مردم با غارت حاكميت مافيايى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ دانست، همانطور كه بايد يورش سبعانه و خشن وتبهكارانه و اوباشانه براى‏‏‏‏ پايمال نمودن آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ مردم را توسط حاكميت مافيايى‏‏‏‏، ابزار ايجاد شرايط براى‏‏‏‏ غارت مردم و ثروت‏هاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏ نمود. اعلاميه كماكان مى‏‏‏‏پندارد كه قشربندى‏‏‏ منافع و صفوف در ميان طبقات اجتماعى‏‏‏ و همچنين جو انقلابى‏‏‏‏ ايجاد شده در كشور، ريشه در تضاد ميان «طيف وسيع نيروهاى‏‏‏‏ مذهبى‏‏‏‏» دارد و مى‏‏‏‏نويسد: «شكاف عميق و بى‏‏‏‏سابقه در درون طيف وسيع نيروهاى‏‏‏‏ مذهبى‏‏‏‏ [تكيه از نگارنده] … تا حدى‏‏‏‏ تعميق يافته است كه مزدوران استبداد ديگر حتى‏‏‏‏ تاب تحمل مراجع تقليد منتقد را نيز ندارند و …». در اين انديشه جاى‏‏‏ علت و معلول عوض شده است. «شكاف عميق» كه اعلاميه برجسته مى‏‏‏سازد، معلول است و نه علت. علت تضاد منافع لايه‏هاى‏‏‏ متفاوت در طبقات حاكم مى‏‏‏باشد.

برداشت غيرطبقاتى‏‏‏‏ از رويدادها در وضع انقلابى‏‏‏‏ ايجاد شده در ايران، نگاه درست را در جهت شناخت و بيان ضرورت ايجاد كردن «پيوند» ميان گردان‏هاى‏‏‏‏ مختلف مبارزان با «جنبش كارگرى‏‏‏‏»، متاسفانه به نگاهى‏‏‏‏ كوتاه، الكن و نازا تبديل مى‏‏‏‏سازد.

درباره شيوه‏هاى‏‏‏‏ مشخص تحقق بخشيدن به برپايى‏‏‏‏ چنين «پيوندى‏‏‏‏» نيز اعلاميه رهنمود و توضيحى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ ارايه كردن ندارد. چگونه مى‏‏‏‏توان ميان خواست‏هاى‏‏‏‏ دموكراتيك و آزاديخواهانه و آنى‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم و خواست‏هاى‏‏‏‏ دورنمايى‏‏‏‏ جنبش «پيوند» برقرار ساخت تا به توسعه زمينه شركت لايه‏ها و طبقات ديگر در خيزش انقلابى‏‏‏‏ منجر گشته و تناسب قوا را به سود مردم تغيير دهد؟

نه با دستور و نه با توضيح در سطح تبليغات رسانه‏هاى‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏توان به اين هدف دست يافت. برقرارى‏‏‏‏ «پيوند»، ايجاد زمينه توسعه توده‏اى‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم و جلب نيروهاى‏‏‏‏ بيش‏تر به آن، مى‏‏‏‏تواند به‏ويژه با برجسته كردن راه رشد و پيشرفت اقتصادى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ به سود طبقه كارگر و زحمتكشان شهر و روستا و همه ميهن دوستان و نيروهاى‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏ تا درون لايه‏هاى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏ مخالف سياست اقتصادى‏‏‏‏ “خصوصى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏” ممكن گردد.

طرح مساله راه رشد آتى‏‏‏‏ كشور، كشور آزاد شده از زير يوغ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ و رانت‏خوار حاكم، شيوه مشخص براى‏‏‏‏ ايجاد شرايط تحقق «پيوند» ميان منافع وسيع‏ترين لايه‏هاى‏ ميهن دوست و طبقات زحمتكش، به‏ويژه «جنبش كارگرى‏» كه اعلاميه طلب مى‏كند، مى‏‏‏‏باشد.

فقدان بحث‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و رفيقانه و علمى‏‏‏ در گذشته در حزب، اكنون انتقام خود را به صورت سطح نازل درونمايه اعلاميه ك م مى‏‏‏گيرد. همانطور كه بيان شد، نگارنده ازجمله در نوشتار پيش‏گفته مواضعى‏‏‏‏ را كه به نظر مى‏‏‏‏رسد مى‏‏‏‏توانند مواضع حزب توده ايران در اين زمينه باشند و در سطور پيش به آن اشاره شد، توضيح داده است و تكرار آن‏ها در ايجا ضرورى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏باشد. لذا به بررسى‏‏‏‏ اعلاميه ادامه دهيم.

عدم شناخت و درك واقعيت بيان شده در پس “جنگ مذهبى‏‏‏‏” در اعلاميه سيزدهم ديماه موجب مى‏‏‏‏شود كه اعلاميه نتواند موضع درست خود را درباره ضرورت ايجاد كردن «پيوند» خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم با «جنبش كارگرى‏‏‏‏» مستند ساخته و راه عملى‏‏‏‏ بوجود آوردن اين «پيوند» را بيان دارد. اعلاميه، همانطور كه بيان شد، متاسفانه توضيح نمى‏‏‏‏دهد كه نابودى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ در بخش “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏‏‏، در مركز آن اصل‏هاى‏‏‏‏ ٢٦ و ٢٧ با چه هدفى‏‏‏‏ توسط بخش سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ حاكم شده بر ايران عملى‏‏‏‏ شده است. گفته نمى‏‏‏‏شود كه آن پايمال كردن با هدف ايجاد شرايط براى‏‏‏‏ غارت مافيايى‏‏‏‏ و استثمار كارگران و ديگر زحمتكشان عملى‏‏‏‏ شده است. پايمال نمودن آزادى‏‏‏‏ها، هدف غارت كشور و مردم را دنبال مى‏‏‏‏كرده است.

البته با توضيح نكات و واقعيت‏هاى‏‏‏‏ فوق، تنها توصيف و توضيحى‏‏‏‏ درباره «نبرد طبقاتى‏‏‏‏ بر سر منافع طبقاتى‏‏‏‏» ارايه شده است كه در هر جامعه و در طول تاريخ جريان داشته و دارد، كه ازجمله “على‏‏‏‏ خداى‏‏‏‏” در “راه توده” آن را «تكرار طوطى‏‏‏‏وار و درس پس دادن مكتبى‏‏‏‏» مى‏‏‏‏نامد. اما تنها پس از توضيح اين انديشه توده‏اى‏‏‏‏ و علمى‏‏‏‏ است كه اعلاميه قادر مى‏‏‏‏شده است از الكنى‏‏‏‏ و نازايى‏‏‏‏ نجات يابد و براى‏‏‏‏ توده‏هاى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ علت ضرورت «پيوند» ميان مبارزات را با «جنبش كارگرى‏‏‏‏» مستند ساخته و قابل درك سازد.

كار انديشه هنوز و در اينجا هم پايان نمى‏‏‏‏يابد. توضيح بالا، توضيحى‏‏‏‏ نظرى‏‏‏‏ و تئوريك است كه بيان‏ آن در موارد استثنايى‏‏‏‏ در اعلاميه‏ها مجاز و در عين حال نشان كم‏كارى‏‏‏‏ پيشين مى‏‏‏‏باشد. هنوز بايد انتزاع توخالى‏‏‏‏ درباره «پيوند» را با زندگى‏‏‏‏، با درونمايه انقلابى‏‏‏‏ پر نمود، بايد توضيح داد كه در شرايط كنونى‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم ايران، منافع مردم ميهن‏دوست و خواستار حفظ استقلال ملى‏‏‏‏ و همچنين خواستار برخوردار شدن از آزادى‏‏‏‏ها و حقوق قانونى‏‏‏‏ شهروندى‏‏‏‏ و “حقوق بشرى‏‏‏‏” را چگونه مى‏‏‏‏توان با منافع «جنبش كارگرى‏‏‏‏» كه «از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏‏‏كند» (مانيفست) «پيوند» زد!

رفيق خاورى‏‏‏‏ گرامى‏‏‏‏، براى‏‏‏‏ پر نمودن انتزاع توخالى‏‏‏‏ «پيوند» ميان نيروها در خيزش انقلابى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏توان به كلى‏‏‏‏گويى‏‏‏‏ بسنده كرد و به رج‏زدن و تكرار مطالب از اين يا آن صفحه منتشره شده در اين يا آن پايگاه اينترنتى‏‏‏‏ و يا نوشتار پرداخت. اكنون بايد انديشه علمى‏‏‏‏ توده‏اى‏‏‏‏ با شناخت دقيق از تضادهاى‏‏‏‏ عمده و اصلى‏‏‏‏ در نبرد طبقاتى‏‏‏‏ در جريان، عناصر درست و واقع‏بينانه را با جسارت علمى‏‏‏‏ و انقلابى‏‏‏‏ و در نهايت تواضع، استخراج كرده و با روشنى‏‏‏‏ و صراحت بيان دارد. اين تنهـا وظيفه بر دوش حزب توده ايران در شرايط كنونى‏‏‏‏ است. وظيفه‏اى‏‏‏‏ كه تنهـا بر دوش اوست، زيرا حزب مدافع منافع طبقه كارگر است، طبقه‏اى‏‏‏‏ كه «از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏‏‏كند.»

منافع كل جامعه در ايران امروزى‏‏‏‏ چيست، كدامست؟

درباره آن سردرگمى‏‏‏‏ شديدى‏‏‏‏ بر نظريات حزب توده ايران در سال‏هاى‏‏‏‏ اخير حاكم است. قطع امكان بحث رفيقانه و دموكراتيك و علمى‏‏‏ در چهارچوب حزب، نه تنها موجب مى‏‏‏‏گردد اين بحث‏ها به خارج از چهارچوب حزبى‏‏‏‏ و ارگان‏هاى‏‏‏‏ آن كشيده شود، نه تنها با پايمال نمودن حق “توده‏اى‏‏‏‏” و “شهروندى‏‏‏‏” توده‏اى‏‏‏‏ها همراه است، كه مى‏‏‏‏توان به طور فردى‏‏‏‏ بر آن چشم فرو بست، بلكه از همه مهم‏تر وظيـفه توده‏اى‏‏‏‏ها را در شركت در بحث درباره سرنوشت حزب، شركت در بحث رفيقانه و دموكراتيك براى‏‏‏‏ ارزيابى‏‏‏‏ وضع و استخراج وظايف روز و تاريخى‏‏‏‏ آن مشكل كرده و عملاً نقض مى‏‏‏‏كند. نتيجه آن را ما در اعلاميه‏هاى‏‏‏‏ مورد بحث مى‏‏‏‏بينيم.

درباره “عمده‏ترين و اصلى‏‏‏‏ترين تضاد” در دوران كنونى‏‏‏‏ ميان لايه‏هاى‏‏‏‏ وسيع مردم و حاكميت مافيايى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ حاكم ازجمله در نوشتار پيش‏گفته (و  http://www.tudeh-iha.com/?p=1061&lang=fa) توضيح داده شده است و تكرار وسيع آن در اينجا ضرورى‏‏‏‏ نيست.

منافع طبقه كارگر ايران در انطباق كامل است با منافع اكثريت قريب باتفاق زحمتكشان شهر و روستا، با منافع لايه‏هاى‏‏‏‏ ميانى‏‏‏‏ جامعه و بورژوازى‏‏‏‏ زير ستم فشار غارت امپرياليستى‏‏‏‏ و در عين حال اين منافع در انطباق كامل است با منافع ملى‏‏‏‏ ايران و حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏‏ و سياسى‏‏‏‏ ميهن انقلابى‏‏‏‏.

منافع مشترك پيش گفته كه در خدمت برقرارى‏‏‏‏ «آزادى‏‏‏‏، دموكراسى‏‏‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏‏» قرار داشته و اعلاميه آن را برجسته مى‏‏‏‏سازد، منافعى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهد كه با احياى‏‏‏‏ دستاورها و سرشت مردمى‏‏‏‏- آزاديخواهانه و ملى‏‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏‏ انقلاب بهمن حفظ مى‏‏‏‏گردد. خطرى‏‏‏‏ كه اعلاميه ارديبهشت ماه سال برگزارى‏‏‏‏ پلنوم وسيع هفدهم ك م حزب توده ايران (١٣٦٠) گوشزد مى‏‏‏‏كند، يعنى‏‏‏‏ خطر برقرارى‏‏‏‏ سلطه نيروهاى‏‏‏‏ راستگرا بر كشور، تحقق يافت و ما سال‏هاست كه با پيامدهاى‏‏‏‏ آن روبرو و دست بگيريبان هستيم. آماج‏هاى‏‏‏‏ “آزادى‏‏‏‏ و استقلال” انقلاب بهمن مورد تجاوز سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ و رانت‏خوار حاكم قرار گرفته است. اين خائنين به آماج‏هاى‏‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، «… راه رشد و ترقى‏‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيكى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را نابود ساختند كه قوانين برپايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آن در قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به تصويب رسيده بود. اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مربوط به “حقوق ملت” و آزادى‏‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك، در مركز آن اصل ٢٦ و اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ساختار دموكراتيك اقتصاد ملى‏‏‏‏‏‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏‏‏‏‏‏، منطق و روح حاكم بر سرشت ملى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و دموكراتيك انقلاب بهمن را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏داد. نقض هر كدام از آن‏ها به پايمال شدن اصل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ديگر مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏انجاميد و چنين شد.» (نوشتار پيش‏گفته)

حزب توده ايران راه رشد مبتنى‏‏‏‏ بر اصل‏هاى‏‏‏‏ پيش گفته را اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ناميد كه داراى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سرشتى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ضد امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بوده و مى‏‏‏‏‏‏‏‏توانست با حفظ و توسعه نقش دموكراتيك و شفاف كنترل مردم بر بخش دولتى‏‏‏‏ اقتصاد، اين بخش را به بخش هدايت كننده و كمكى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بزرگى‏‏‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ رشد و شكوفايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بخش تعاونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و خصوصى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏‏‏‏‏‏ تبديل سازد و دورنماى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ رشد ضد سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را در ايران، اكنون نيز  بگشايد.

با طرح اين خواست‏هاى‏‏‏‏ مشخص است كه انتزاع توخالى‏‏‏‏ «پيوند» ميان مبارزان خيزش انقلابى‏‏‏‏، از محتوايى‏‏‏‏ طبقاتى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ برخوردار مى‏‏‏‏شود كه از منافع وسيع‏ترين لايه‏ها و طبقات زحمتكش و ميهن دوست و خواستار رشد و شكوفايى‏‏‏‏ آزاد و دموكراتيك كشور دفاع مى‏‏‏‏كنند. با طرح شرايط واقع‏بينانه براى‏‏‏‏ ايجاد ساختن «پيوند» ميان خواست و منافع آنى‏‏‏‏ و آتى‏‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏‏ در شرايط كنونى‏‏‏‏، امكان «پيوند» عملى‏‏‏‏ ميان گردان‏هاى‏‏‏‏ غير كارگرى‏‏‏‏ و «جنبش كارگرى‏‏‏‏» بوجود مى‏‏‏‏آيد كه اعلاميه سيزدهم ديماه خواستار آن است. نبايد تسليم به اصطلاح استدلال على‏‏‏‏ خدايى‏‏‏‏ها و … شد، كه وحشت زده از طرح «مسائل طبقاتى‏‏‏‏»، با طرح آن‏ها مخالفت كرده و از اين طريق دست خود را نيز به‏مثابه “تربچه‏هاى‏‏‏‏ پوك”  باز مى‏‏‏‏كنند.

سياست ضدمردمى‏‏‏، سياستى‏‏‏ ضدملى‏‏‏ است!

حزب توده ايران، انقلاب بزرگ بهمن را انقلابى‏‏‏ “ملى‏‏‏ و دموكراتيك” ارزيابى‏‏‏ نمود. هدف آن دستيابى‏‏‏ به “آزادى‏‏‏ و استقلال” بود. سرشت مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ انقلاب بهمن ٥٧ از اين تعريف و آماج انقلاب نتيجه مى‏‏‏شود.

بهم‏تنيدگى‏‏‏ و وحدت دو آماج “آزادى‏‏‏ و استقلال” را مى‏‏‏توان با توجه به وقايع روز و در جريان در خيزش انقلابى‏‏‏ مردم مستند ساخت و به اثبات رساند كه نقض هر كدام با نقض ديگرى‏‏‏ همراه است. به اين منظور مى‏‏‏توان خبر انتشار يافته در رسانه‏هاى‏‏‏ ايران و جهان را مورد توجه قرار داد:

رئيس نيروى‏‏ انتظامى‏‏، وزير كشور، وزير اطلاعات و همچنين رئيس قوه قضايه با صداى‏‏‏ آرام و با صورتى‏‏‏ عيرمتشنج و لابد با نبضى‏‏‏ متعارف و انگار سخنانى‏‏‏ درباره عادى‏‏‏ترين مسائل جارى‏‏‏ كشور بر زبان مى‏‏‏رانند، اعلام كردند كه تظاهر كنندگان را از اين پس در خيايان به گلوله خواهند بست، زيرا آن‏ها «محارب با نظام» هستند! همين سخنان و تهديد درباره اجراى‏ حكم اعدام صادر شده براى‏ تظاهركنندگان را برخى‏‏‏ از امامان موقت نمازهاى‏‏‏ جمعه نيز ابراز داشتند، با رگ‏هاى‏‏‏ كلفت شده گردن و با لحنى‏‏‏ عربده‏جوى‏.

اين اظهارات ددمنشانه و ضدمردمى‏‏‏، اظهاراتى‏‏‏ ضدملى‏‏‏ مى‏‏‏باشند! سرشت ضدملى‏‏‏ آن‏ها، ناشى‏‏‏ از “خصلت طالبانى‏‏‏” آن‏هاست!

طالبان در افغانستان نيز از پيش اعلام كردند كه مجسمه چند هزارساله “بودا” در اين كشور را منفجر خواهند ساخت و در برابر دوربين‏هاى‏‏‏ خبرنگارانى‏ كه به اين علت به افغانستان سفر كرئه بودند، به اين تبهكارى‏‏‏ دست زدند. آن‏ها با اين اقدام خود، به نياز عملى‏‏‏ شدن استراتژى‏‏‏ نظامى‏‏‏- سياسى‏‏‏ امپرياليسم پاسخ مثبت دادند و چه بسا انفجار مجسمه را سفارش داده شده، عملى‏‏‏ ساختند.

آن‏ها با اين اقدام تبهكارانه به اين نياز كشورهاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ پاسخ مثبت دادند كه آن‏ها با به خدمت گرفتن اين جنايت، بتوانند از پشتيبانى‏‏‏ افكار عمومى‏‏‏ جهان براى‏‏‏ تجاوز و اشغال افغانستان بهره‏مند شوند. بدنبال اين تبهكارى‏،‏‏ “اتحاد ١٦ كشور” تحت رهبرى‏‏‏ آمريكا بوجود آمد و حمله نظامى‏‏‏ ناتو به افغانستان عملى‏‏‏ گشت.

آيا تاريخ در مورد ايران بهمين صورت تكرار خواهد شد يانه، يك مسئله است. مسئله ديگر سرشت ضدملى‏‏‏ تصميم ضدمردمى‏‏‏ اعلام شده توسط مسئولان دولتى‏‏‏ و حاكميتى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ در ايران مى‏‏‏باشد. ابعاد جنايتكارانه چنين اقدامى‏‏‏ قادر خواهد بود افكار عمومى‏‏‏ در جهان را آنچنان تحريك كند، كه مناسب‏ترين شرايط براى‏‏‏ تجاوز امپرياليسم به ميهن انقلابى‏‏‏ و كوشش براى‏‏‏ تجزيه آن بوجود آيد. بدون ترديد مردم ميهن ما با تعميق خيزش انقلابى‏‏‏ خود، پاسخ ضرورى‏‏‏ را به تبهكاران خونسرد و پرهيجان در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ بر ايران و امپرياليسم خواهند داد.

اعلاميه گرفتار در “جنگ مذهبى‏‏‏‏” قادر به شناخت نبرد طبقاتى‏‏‏‏ در جريان نيست.

قادر نيست از درون “جنگ مذهبى‏‏‏‏” براى‏‏‏‏ تعميق و گسترش جنبش مردم رهنمود استخراج ساخته و  ر ا ه «پيوند» را ميان گردان‏هاى‏‏‏‏ آن بيان داشته و لذا براى‏‏‏‏ خالى‏‏‏‏ نبودن عريضه، تنها به طرح عنوان ضرورت پيوند بسنده مى‏‏‏‏كند.

بايد به سياست علمى‏‏‏‏ و توده‏اى‏‏‏‏ بازگشت. رفيق گرامى‏‏‏‏، امكان برپايى‏‏‏‏ بحث رفيقانه و علمى‏‏‏‏ ميان توده‏اى‏‏‏‏ها، ايجاد «پيوند» ميان آن‏ها تنهـا در اختيار شماست. هنوز امكان داريد به نقش پدرانه خود عمل كنيد.

تاريخ پرافتخار حزب همه توده‏اى‏‏‏‏ها

اعلاميه سيزدهم ديماه ١٣٨٨ يك‏بار ديگر و به درستى‏‏‏‏ ساختار حكومتى‏‏‏‏ قرون وسطايى‏‏‏‏ “خداشاهى‏‏‏‏” را در ج ا افشا و محكوم و حذف آن را طلب مى‏‏‏‏كند. سكوت درباره اين واقعيت تاريخى‏‏‏‏ كه حزب توده ايران پيش‏تر در سال ١٣٥٨ خواستار حذف اين اصل از قانون اساسى‏‏‏‏ بوده است و طلب كنونى‏‏‏‏ حزب، تداوم اين سياست تاريخى‏‏‏‏ و انقلابى‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏دهد، مى‏‏‏‏تواند به ابزار براى‏‏‏‏ سواستفاده و تحريف تاريخ پرافتخار حزب همه توده‏اى‏‏‏‏ مبدل گردد. بايد از چنين شيوه‏اى‏‏‏‏ با وسواس پرهيز نمود.

مخالفت صريح و شفاف حزب توده ايران با اصل “ولايت فقيه” و ديگر نكات واپسنگرانه در قانون اساسى‏‏‏‏ و همچنين مخالف با ادامه جنگ عراق پس از آزادى‏‏‏ خرمشهر در دورانى‏‏‏‏ كه امكان ادامه مبارزه علنى‏‏‏‏ حزب با خطر جدى‏‏‏‏ روبرو بود، سند تاريخى‏‏‏‏ جسارت انقلابى‏‏‏‏ وهشيارى‏‏‏‏ و هوشمندى‏‏‏‏ حزب توده‏اى‏‏‏‏ها است. اين دستاورد را نبايد به خاطر اميال و خودخواهى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ شخصى‏‏‏‏ برباد داد و به بازيچه تبديل نمود.

مخالفت صريح حزب توده ايران با شكل حاكميت دوران قبيله‏اى‏‏‏‏ در جامعه بشرى‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏ با “ولايت فقيه” و با ديگر اصل‏هاى‏‏‏‏ و برداشت‏هاى‏‏‏‏ منافى‏‏‏‏ با سرشت مردمى‏‏‏‏ انقلاب بهمن، ازجمله خذف بى‏‏‏‏كم و كاست “نظارت استصوابى‏‏‏‏ شوراى‏‏‏‏ نگهبان” و … بايد با صراحت و روشنى‏‏‏‏ كافى‏‏‏‏ مطرح و مستدل گردد و تضاد آن با دستاوردهاى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏- آزاديخواهانه و ملى‏‏‏‏ انقلاب بهمن نشان داده شده و از اين طريق از اين دستاوردها دفاع بعمل آيد. درغيراين‏صورت، نه مرز ميان حزب توده ايران و اپوزيسيون راست و “چپ” مخالف دستاوردهاى‏‏‏‏ پيش گفته انقلاب روشن خواهد شد و نه امكانى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ ايجاد «پيوند» ميان گردان‏هاى‏‏‏‏ ميهن دوست و «جنبش كارگرى‏‏‏‏» بوجود مى‏‏‏‏آيد.

نوشتار پيش از انتشار در تاريخ چهاردهم ديماه ١٣٨٨ در اختيار رفيق على خاورى و دبيرخانه ك م گذاشته شد.




آزادى‏‏‏‏‏ و استقلال ملى‏‏‏‏‏ وحدتى‏‏‏‏‏ جداناپذير
«از انقلاب و استقلال كشور دفاع خواهيم كرد»
دورنماى‏‏‏ سياسى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏

مقاله شماره ٢٩ (دهم ديماه ١٣٨٨)

در راهپيمايى‏‏‏‏‏ سازمان داده شده توسط سازمان‏هاى‏‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏‏ و گروه‏هاى‏‏‏‏‏ موازى‏‏‏‏‏ با آن كه در تلويزيون جام جم در خارج از كشور پخش شد، زنان و مردانى‏‏‏‏‏ كه مورد پرسش خبرنگار درباره سرشت تظاهرات آزاديخواهانه مردم در روز عاشورا عليه ديكتاتورى‏‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏، قرار گرفته بودند، ازجمله با برجسته ساختن استقلال كشور، دفاع از انقلاب را هدف خود دانسته و گفتند: «ما از انقلاب (و استقلال كشور) دفاع خواهيم كرد».

بدون ترديد نيروهاى‏‏‏‏‏ صادق و ميهن دوست و مدافعان دستاوردهاى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن، دفاع از ميهن انقلابى‏‏‏‏‏ را اولين وظيفه خود دانسته و مى‏‏‏‏‏دانند. دفاع از ميهن نه ريشه‏‏ آسمانى‏‏‏‏‏ و مذهبى‏‏‏‏‏ دارد و ناشى‏‏‏ از مقدس بودن يا نبودن اين فرد و آن فرد مى‏‏‏باشد.

كشاندن بحث به جنبه مذهبى‏‏‏ شرايط حاكم بر ايران، موضوع اصلى‏‏‏ تبليغات رسانه‏هاى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد. براى‏‏‏ نمونه تلويزيون بى‏‏‏بى‏‏‏سى‏‏‏ در ارتباط با تظاهرات آزاديخواهانه مردم در روز عاشورا، توپ تبليغاتى‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ در ايران را درباره “هتك حرمت اسلام” پاسخ داده و “بحث” را به اين سو منحرف مى‏‏‏سازد. تبليغات حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ در ايران، با استفاده ابزارى‏‏‏ از مذهب، “هتك حرمت اسلام” را ابزار توجيه ضرورت اقدامات قانون‏شكنانه و تبهكارانه خود عليه مردم بى‏‏‏‏‏دفاع نموده است. اين دو كوشش دو روى‏‏‏ يك سكه را تشكيل مى‏‏‏دهند.

در پس اين ظاهر امر، در پس پديده و سناريوى‏‏‏‏‏ متضاد در حال اجرا در درستگاه‏هاى‏‏‏‏‏ تبليغاتى‏‏‏‏‏ در هر دو سو كه مى‏‏‏كوشند مساله “مذهب” را در مركز توجه و تبليغات قرار دهند، واقعيت ديگرى‏‏‏‏‏ نهفته است.

در يك‏سو، منافع آن بخش از سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ حاكم در ج ا ايران قرار دارد كه با غارت مافيايى‏‏‏‏‏ و رآنت‏خوارانه در دهه‏هاى‏‏‏‏‏ گذشته فربه و قدرتمند شده و مى‏‏‏‏‏كوشد شرايط تداوم غارت خود را حفظ  و تثبيت كند. غارتى‏‏‏ كه ايران را در راس فهرست كشورها با اقتصاد بحرانى‏‏‏ قرار داده است.

كوشش براى‏‏‏‏‏ رسيدن به توافق با امپرياليسم در مذاكرات پشت پرده كه ظاهر آن را مسئله “هسته‏اى‏‏‏‏‏” تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد،  هدف تثبيت حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ مافيايى‏‏‏ را در ايران دنبال مى‏‏‏‏‏كند. به اين منظور درها براى‏‏‏‏‏ غارت كشور از آن طريق گشوده شده است كه‏‏ اجراى‏‏‏‏‏ برنامه “خصوصى‏‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏” صندوق بين‏المللى‏‏‏‏‏ پول و بانك جهانى‏‏‏‏ به مورد اجرا گذاشته شده است. قرار است ازجمله ٨٠ درصد صنعت نفت ايران پس از سپرى‏‏‏‏‏ شدن ٦٠ سال از ملى‏‏‏‏‏شدن آن، از طريق به فروش رساندن سهام آن در بورس اوراق بهادار به معرض غارت سرمايه مالى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ گذاشته شود. ارتجاع حاكم با اين اميد به اين خيانت به منافع ملى‏‏‏ دست زده است، تا موافقت امپرياليسم را با تداوم حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ حاكم بر ايران كسب كند. امپرياليسم اما خواستار بيش از اين‏ها مى‏‏‏باشد. همه چيز را مى‏‏‏خواهد.

در سوى‏‏‏‏‏ ديگر، استراتژى‏‏‏‏‏ نظامى‏‏‏‏‏- سياسى‏‏‏‏‏ امپرياليسم، در راس آن امپرياليسم آمريكا قرار دارد.

هدف اين استراتژى‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏ حفظ سيطره و استيلاى‏‏‏‏‏ خود بر كشورهاى‏‏‏‏‏ پيرامونى‏‏‏‏‏ است تا غارت استعمار و استثمارگرانه ادامه يابد. سرنوشت كشور همسايه عراق و ازجمله غارت ديگربار منابع نفتى‏‏‏‏‏ آن كه از طريق حراج حوزه‏هاى‏‏‏‏‏ جديد نفت در دسامبر ٢٠٠٩ به شركت‏هاى‏‏‏‏‏ بزرگ نفتى‏‏‏‏‏ از قبيل شل و ديگران سپرده شد و آن‏ها به صاحبان آن تبديل شدند، در اين زمينه نمونه‏وار است. برنامه براى‏‏‏‏‏ به چنگ آوردن صنعت نفت ايران نيز همين هدف را دنبال مى‏‏‏‏‏كند. برنامه‏اى‏‏‏‏‏ كه با نقض استقلال اقتصادى‏‏‏‏‏ و سياسى‏‏‏‏‏ ايران همراه خواهد بود. همانند سرنوشت عراق، افغانستان و ….، امپرياليسم براى‏‏‏‏‏ تداوم غارت خود، نقض استقلال كشورها و تجزيه آن‏ها، از جمله ميهن ما ايران را هدف خود قرار داده است. ايران نيز بايد به زائده نواستعمارى‏‏‏ براى‏‏‏ اقتصاد امپرياليسم تبديل گردد، لذا دفاع از استقلال ملى‏‏‏‏‏ عمده‏ترين وظيفه هر ايرانى‏‏‏‏‏ است.

ارزيابى‏‏‏‏‏ فوق رئوس عمده‏ترين شرايطى‏‏‏‏‏ را در كوتاه‏ترين سطور منعكس مى‏‏‏‏‏سازد كه شناخت آن توسط توده‏هاى‏‏‏‏ مردم، پيش‏شرط ايجاد امكان تعميق خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ كنونى‏‏‏‏ مردم ميهن ما مى‏‏‏‏‏باشد. در عين حال اين ارزيابى‏‏‏‏‏ نشان مى‏‏‏‏‏دهد كه حفظ و تثبيت استقلال كشور، در گروى‏‏‏‏‏ درك و مبارزه براى‏‏‏‏‏ آماج‏هايى‏‏‏‏‏ است كه همانند يك كل تجزيه‏ناپذير درهم تنيده شده‏اند. با جسارت و در كمال تواضع مى‏‏‏‏‏توان اين آماج‏ها را اهداف انقلاب بزرگ بهمن ٥٧، آزادى‏‏‏‏ و استقلال ارزيابى‏‏‏‏‏ كرد و بارى‏‏‏‏‏ ديگر با صراحت و روشنى‏‏‏‏‏ برجسته ساخت.

آماج آزادى‏‏‏‏‏ و استقلال ملى‏‏‏‏‏، آماج انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ بوده و سرشت دموكراتيك- مردمى‏‏‏‏‏ و استقلال‏جويانه- ضدامپرياليستى‏‏‏‏‏ انقلاب را رقم زده است. بنا به تعريف علمى‏‏‏‏‏ حزب توده ايران اين دو آماج كليت جدايى‏‏‏‏‏ناپذيرى‏‏‏‏‏ را تشكيل داده و اكنون نيز مى‏‏‏‏‏دهند.

نقض وحدت اين دو آماج از طريق تحميل خصلت غارتگرانه سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ با ظاهرى‏‏‏‏‏ “اسلامى‏‏‏‏‏” به انقلاب بهمن ٥٧، اقدامى‏‏‏‏‏ خلاف سرشت واقعى‏‏‏‏‏ و تاريخى‏‏‏‏‏ آن بوده و نهايتاً رشد مافيايى‏‏‏‏‏ و رانت‏خوارانه سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ را به انقلاب و كشور تحميل نمود. شكل قرون وسطايى‏‏‏‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ پس از پيروزى‏‏‏‏‏ انقلاب، يعنى‏‏‏‏‏ پذيرش شكل “خداشاهى‏‏‏‏‏” براى‏‏‏‏‏ حاكميت بيرون آمده از دل انقلاب بهمن كه همان شكل حاكميت دوران قبيله‏اى‏‏‏‏‏ رشد جامعه بشرى‏‏‏‏‏ است، از ابتدا با سرشت دموكراتيك انقلاب در تضاد بود. ازاين‏رو حزب توده ايران پيش‏تر در سال ١٣٥٨ خواستار حذف اصل “ولايت فقيه” از قانون اساسى‏‏‏‏‏ در متممى‏‏‏‏‏ بر آن شد.

عملكرد براى‏‏‏‏ پايمال نمودن سرشت انقلاب بهمن ٥٧، از طريق نقض راه رشد و ترقى‏‏‏‏ دموكراتيكى‏‏‏‏‏ انجام گشت كه قوانين برپايى‏‏‏‏‏ آن در قانون اساسى‏‏‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏‏ به تصويب رسيده بود. اصل‏هاى‏‏‏‏‏ مربوط به “حقوق ملت” و آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ دموكراتيك، در مركز آن اصل ٢٦ و اصل‏هاى‏‏‏‏‏ ساختار دموكراتيك اقتصاد ملى‏‏‏‏‏، يعنى‏‏‏‏‏ اصل‏هاى‏‏‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏‏‏، منطق و روح حاكم بر سرشت ملى‏‏‏‏‏ و دموكراتيك انقلاب بهمن را تشكيل مى‏‏‏‏‏داد. نقض هر كدام از آن‏ها به پايمال شدن اصل‏هاى‏‏‏‏‏ ديگر مى‏‏‏‏‏انجاميد و چنين شد.

راه رشدى‏‏‏‏‏ كه هدف آن برپايى‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏‏‏‏ بود و با اصل‏هاى‏‏‏‏‏ پيش گفته به قانون اساسى‏‏‏‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بهمن راه يافته بود، راه رشد سوسياليستى‏‏‏‏‏ نبود. راه رشدى‏‏‏‏‏ بود كه در آن بخش دولتى‏‏‏‏ اقتصاد مى‏‏‏‏توانست با حفظ و توسعه نقش دموكراتيك و شفاف كنترل مردم بر آن، نقش هدايت كننده و كمكى‏‏‏‏‏ بزرگى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ رشد و شكوفايى‏‏‏‏‏ بخش تعاونى‏‏‏‏‏ و خصوصى‏‏‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏‏ نيز ايفا سازد. ازاين‏رو حزب توده ايران راه رشد آتيه كشور را اقتصادى‏‏‏‏ دموكراتيك و ملى‏‏‏‏‏ ناميد كه داراى‏‏‏‏‏ سرشتى‏‏‏‏‏ ضد امپرياليستى‏‏‏‏‏ بوده و مى‏‏‏‏تواند دورنماى‏‏‏‏‏ رشد ضد سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ را در ايران بگشايد.

بخش اقتصاد دولتى‏‏‏‏‏ در ايران از سابقه چندين هزار ساله تاريخى‏‏‏‏‏ برخودار است. بلندى‏‏‏‏‏ها و فرازهاى‏‏‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏‏‏، مالكيت بر زمين، بر آب، بر معادن، بر راه‏ها و … در طول تاريخ چند هزار ساله ايرانى‏‏‏‏‏، هميشه مالكيتى‏‏‏‏‏ در اختيار حاكميت بوده است. يورش‏هاى‏‏‏‏‏ استقلال شكنانه خارجى‏‏‏‏‏ به ايران در طول قرن‏هاى‏‏‏‏‏ گذشته، حمله اسكندر، اعراب، مغول‏ها و… همگى‏‏‏‏‏ توانست در دوران‏هايى‏‏‏‏‏ به پيروزى‏‏‏ دست يابد كه حاكميت روز با نقض خشن حقوق ملت و غارت بى‏‏‏‏‏بندوبار، پايمال ساختن آزادى‏‏‏‏‏ و رفاه مردم را به اوج خود رسانده بود.

با نقض وحدت ديالكتيكى‏‏‏‏‏ ميان آزادى‏‏‏‏‏ و استقلال توسط حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏‏ و رآنت‏خوار كه سلطه عنان گسيخته خود را در سال‏هاى‏‏‏‏‏ گذشته بر كشور تحميل نمود، سقوط انقلاب بهمن از بلنداى‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏ آن به سرنوشت فلاكت‏بار امروزى‏‏‏‏‏، سقوطى‏‏‏‏‏ منطقى‏‏‏‏‏ و فاجعه‏اى‏‏‏‏‏ غيرقابل تصور نبود. مسئوليت مستقيم ايجاد شدن اين فاجعه متوجه نيروهاى‏‏‏‏ راستگرا و ضدمردمى‏‏‏‏ و استبدادى‏‏‏‏‏ است كه به قول زنده‏ياد نورالدين كيانورى‏‏‏‏‏ انقلاب را تنها به “اسلام” محدود ساختند.

اين نيروهاى‏‏‏‏ ضدمردمى‏‏‏‏ و راستگر از ابتدا نه حامى‏‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ انقلاب بهمن و نه نيروهاى‏‏‏‏ ضدامپرياليست و ملى‏‏‏‏ بوده و هستند. نقض حقوق و آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ مردم ابزار غارت مافيايى‏‏‏‏ آن‏ها بوده است. آن‏ها به مجرى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏چون و چراى‏‏‏‏ نسخه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏‏ “خصوصى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏” تن داده و تابعيت از سياست بانك جهانى‏‏‏‏ و صندوق‏بين‏المللى‏‏‏‏ پول را پذيرفته‏اند، به اميد تضمين بقاى‏‏‏‏ حاكميت خود توسط امپرياليسم.

اجراى‏‏‏ چنين سياست ضدملى‏‏‏‏، ادعاى‏‏‏‏ دروغين آن‏ها را در دفاع از استقلال اقتصادى‏‏‏‏ و سياسى‏‏‏‏ ايران افشا مى‏‏‏‏سازد. لذا آن‏ها نمى‏‏‏‏توانند اهداف واقعى‏‏‏‏ خود را در سركوب غيرقانونى‏‏‏‏ و تبهكارانه و اوباشگرانه مردم، در پس تكرار آماج‏هاى‏‏‏‏ انقلاب بزرگ مردم پنهان سازند. آن‏ها مدافعان استقلال كشور نيستند. با به حراج گذاشتن ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏، پايمال كنندگان پيش‏شرط‏هاى‏‏‏ استقلال اقتصادى‏‏‏ و سياسى‏‏‏ ايران هستند. مردم ميهن ما با مبارزه جانفشانانه در خيزش انقلابى‏‏‏‏ خود، نقاب دروغ و تزوير و ريا را از چهره آن‏ها پائين كشيده‏اند!

اقدامات ضدانقلابى‏‏‏‏‏ آن‏ها نه تنها پايه‏هاى‏‏‏‏‏ استوار انقلاب بهمن را نابود ساخته است، بلكه مى‏‏‏‏‏رود استقلال ملى‏‏‏‏‏ ايران را نيز برباد دهد. ازاين‏رو بايد نيروهاى‏‏‏‏‏ مدافع دستاوردهاى‏‏‏‏‏ بزرگ انقلاب بهمن هشيارانه برنامه‏اى‏‏‏‏‏ آگاهانه و هوشمندانه براى‏‏‏‏‏ تداوم و به پيروزى‏‏‏‏‏ رساندن خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم عليه نقض آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏‏‏‏ طرح و اعلام داشته و با پيوند زدن آماج‏هاى‏‏‏‏‏ دموكراتيك- مردمى‏‏‏‏‏ و ملى‏‏‏‏‏- استقلال‏جويانه راه رشد اقتصادى‏‏‏‏‏ كشور را گشوده و برنامه‏ اقتصادى‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏ و دموكراتيك و تحت كنترل مردم را ارايه دهند. تنها با چنين برنامه مردمى‏‏‏‏ و ملى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏توان خطر بازگشت نواستعمار و برباد رفتن استقلال و تماميت ارضى‏‏‏‏ كشور را دفع نمود.

دورنماى‏‏‏ سياسى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏ مردم

صرفنظر از آنكه سرشت انقلابى‏‏‏‏‏ خيزش مردم نمى‏‏‏‏تواند حتى‏‏‏‏ توسط آنانى‏‏‏‏‏ نفى‏‏‏‏‏ ‏گردد كه با پذيرش ايدئولوژى‏‏‏‏‏ پسامدرنِ سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ و اتخاذ موضع سوسيال دموكراتيك و امثال آن، به نفى‏‏‏‏‏ واقعيت “انقلاب” پرداخته و به آن پشت كرده بودند، حتى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ مفسران در رسانه‏هاى‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏ بى‏‏‏‏‏بى‏‏‏‏‏سى‏‏‏‏‏ و تلويزيون آمريكا و كشورهاى‏‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏‏ اروپايى‏‏‏‏ نيز سرشت انقلابى‏‏‏‏‏ خيزش مردم ميهن ما پنهان نمانده است. هدف جانبدارى‏‏‏‏ دروغين و محتاطانه آن‏ها از خيزش مردم، دنبال نمودن اهداف خودخواهانه امپرياليستى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد. اين واقعيت را مردم ميهن ما، چنانكه مردم همه كشورهاى‏‏‏‏ پيرامونى‏‏‏‏ در جهان، در حافظه تاريخى‏‏‏‏ خود ثبت و ظبط نموده‏اند.

در نوشتارى‏‏‏‏‏ درباره توضيح درونمايه انقلابى‏‏‏‏ خيزش مردم (http://www.tudeh-iha.com/?p=1046&lang=fa) در تارنگاشت “توده‏اى‏‏‏‏ها” (سوم مرداد ١٣٨٨) پايان دوران تحولات تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران نشان داده شد!

نشان داده شد كه خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم نياز به برنامه‏اى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ «جبهه سياسى‏‏‏‏‏» دارد كه از طرف ميرحسين موسوى‏‏‏‏‏ طرح شده است. نشان داده شد كه براى‏‏‏‏‏ ايجاد اين جبهه سياسى‏‏‏‏‏، احزاب سياسى‏‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏‏ در كشور بايد دورنماى‏‏‏‏‏ سياسى‏‏‏‏‏ و اقتصادى‏‏‏‏‏ مورد نظر خود را كه در خدمت منافع لايه‏ها و طبقات مردم زحمتكش و ميهن دوست است، با صراحت و روشنى‏‏‏‏‏ بيان كرده و اعلام كنند. اين عاجل‏ترين وظيفه‏اى‏‏‏‏‏ است كه ازجمله در برابر حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران قرار دارد.

مساله‏ و خواست برخوردارى‏‏‏‏‏ از آزادهاى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏ در خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم، عمده‏ترين مساله و تضاد حاكم بر كشور را در دوران كنونى‏‏‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد، اما بدون ايجاد پيوند و ارتباط ميان اين خواست پايمال شده، با خواست مردم براى‏‏‏‏‏ برخودارى‏‏‏‏‏ از عدالت اجتماعى‏‏‏‏‏، ارتجاع سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ حاكم افشا نمى‏‏‏‏‏گردد كه با پنهان شدن در پشت “وا اسلاما” كوشش مى‏‏‏‏‏كند به اهداف اقتصادى‏‏‏‏‏ ضدمردمى‏‏‏‏‏ و استقلال شكنانه خود دست يابد.

از طرف ديگر امپرياليسم قادر خواهد شد در شرايط فقدان يك برنامه دموكراتيك و ملى‏‏‏‏‏ نزد نيروهاى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ و ميهن دوست براى‏‏‏‏‏ تعميق خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم، سوار بر موج “آزادى‏‏‏‏‏” و “حقوق بشر آمريكايى‏‏‏‏‏”، پنهاد در پشت خواست واقع‏بينانه مردم درباره “جدايى‏‏‏‏‏ دين از حكومت” و برقرارى‏‏‏‏ “نظام لائيك” و …، استقلال كشور را نابود ساخته و تماميت ارضى‏‏‏‏‏ ايران را ازبين ببرد.

با توجه به ژرفش تضاد ميان نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏‏ حاكم با منافع ميليون‏ها از مردم ميهن ما، در نوشتار پيش‏گفته در مرداد امسال ازجمله چنين آمده است:

١- اصلاحات اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به معناى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ چشم‏پوشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مسالمت‏آميز و قانونمند طبقات و لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حاكم در جامعه است از منافع و مواضع در اختيار خود به سود طبقات و لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ زير سلطه، بدون آنكه ساختار اقتصادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در جامعه تغييرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و زيربنايى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بيابد.

تجربه ٨ ساله رياست جمهورى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ محمد خاتمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نشان داد كه سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حاكم بر ايران به طور ذهنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نه مايل به عقب‏ نشينى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مسالمت‏آميز و قانونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در برابر خواست وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مردم در ايران براى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به منافع و حقوق قانونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خود است و نه به طور عينى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ قادر به چنين عقب‏نشينى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏باشد.

حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مافيايى‏‏ تشخيص داده‏است كه هر گام به عقب، مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏تواند با خطر سرريز بهمن  و طوفان انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مردم همراه باشد. اقدامات غيرقانونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در جريان انتخابات دوره دهم رياست جمهورى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران در خرداد ١٣٨٨ و حوادث جنايتكارانه پس از آن نيز در تائيد تجربه دوران “اصلاحات” بوده و يك‏بار ديگر مصمم بودن حاكميت در خدمت نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را در حفظ مواضع خود نشان مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏دهد.

شكل عتيقه‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ “خداشاهى‏‏‏‏‏‏‏‏‏” حاكميت نظام سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تحت عنوان “ولايت فقيه” كه همان شكل حاكميت دوران قبيله‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ جوامع بشرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است، با سرشت انقلاب بهمن در تضاد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏باشد. خواست حذف آن در سال ١٣٥٨ توسط حزب توده ايران از اين‏رو كماكان مطرح و به خواست روز خيزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وسيع‏ترين لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مردم ميهن تبديل شده است.

تشخيص و درك عينيت پايان دوران تحولات تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران از طرف لايه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وسيع مردم از اهميت بزرگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برخودار است. اين شناخت امكان يافتن اشكال و سازماندهى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ضرور مبارزات را بوجود مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آورد. اشكال و سازماندهى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خالى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ از هر محدوديت و “تابو”، در عين حال واقع‏بينانه، محتاطانه و همچنين جسور و تهاجمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در برابر سركوب و يورش سلطه‏گران.  (پايان نقل قول)

پايان يافتن مرحله تحولات تدريجى‏‏‏‏‏ در ايران البته به معناى‏‏‏‏‏ آن نيست كه مرحله كنونى‏‏‏‏‏ و جارى‏‏‏‏‏ نبرد ميان نيروى‏‏‏‏‏ نو و كهن در ايران، لزوماً مرحله‏اى‏‏‏‏‏ كوتاه و كم درد خواهد بود. فشار بر مردم و كشتار آن‏ها اعمال نخواهد شد. دست جنايتكاران باز هم بيش‏تر به خود مردم آغشته نخواهد شد. ازجمله خطر ترور شخصيت‏هاى‏‏‏‏ برجسته در خيزش انقلابى‏‏‏‏ مردم، خطرى‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏ و بزرگ است! چنين جناياتى‏‏‏‏، صرفنظر از لطمه شديد به خيزش آزاديخواهانه و استقلال جويانه مردم، اقدامى‏‏‏‏ در خدمت اميال محافل ارتجاع جهانى‏‏‏‏ و امپرياليسم خواهد بود. ترور شخصيت‏هايى‏‏‏‏ مانند موسوى‏‏‏‏، خاتمى‏‏‏‏، كروبى‏‏‏‏ و…، راه “توليد” رهبران مورد اطمينان امپرياليسم را گشوده‏تر و هموارتر مى‏‏‏‏سازد. چنين جنايتى‏‏‏‏ بزرگترين خيانت به منافع ملى‏‏‏‏ مردم ايران خواهد بود!

تجربه خيزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در جريان در ايران، يا بگفته زنده‏ياد احسان طبرى‏‏‏‏‏ «شهرى‏‏‏‏‏‏‏‏ انباشته از خروش» هنوز به پايان پيروزمند خود دست نيافته است و هنوز هم اين خطر وجود دارد كه سركوب گردد و يا در معاملات ميان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران و كشورهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به وسيله دادوستد آن‏ها تبديل شود. اما باوجود اين خطرها، اين تجربه شكوهمند در ايران كه طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏ آن را «آتش فشان رنگ‏آميز تاريخ» مى‏‏‏‏‏‏‏‏نامد، وارد مرحله دوم نبرد ميان نيروى‏‏‏‏‏ نو و كهن شده است.

طبرى‏‏‏‏‏ اين مرحله از نبرد را مرحله‏اى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏داند كه نيروى‏‏‏‏‏ كهن هنوز بر نيروى‏‏‏‏‏ نو برترى‏‏‏‏‏ دارد و نيروى‏‏‏‏‏ نو هنوز مواضع مهم در نبرد را به چنگ نياورده و دچار بى‏‏‏‏‏خبرى‏‏‏‏‏ از نقش خود مى‏‏‏‏‏باشد. او ازجمله مى‏‏‏‏‏نويسد: «اين دوران، دوران تراژيك و فاجعه‏آميز نبرد نو و كهنه است. زيرا دوران شكست‏ها خونين نو، دوران جهش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ قهقرائى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و ارتجاعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، دوران غلبه كهن است. در اين دوران نو به سياست‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ جسارت‏آميز، خرق عادت، قطع، قهرمانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ها و جانبازى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شگرف نيازمند است، تا بتدريج در ديوار كهنه رخنه كند و انساج او را از هم‏بدرد و شخصيت خود را اثبات نمايد. اين دوران، يكى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ از دوران‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مهيب نبرد است و معمولا نو در جامعه خواستار حاميانى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است دلاور و تيزبين و جسور و قهرمان. كهنه در اين دوران ابتدا با غرش‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مغرورانه و سپس با نعره‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وحشيانه و آنگاه با ضجه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آميخته با ترس و قساوت عمل مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند و به نام نظم و امنيت موجود، جوى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خون ميراند.» (نگاه شود ازجمله به http://www.tudeh-iha.com/?p=1053&lang=fa)

خواست‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ خيزش انقلابى‏‏‏

براى‏‏‏‏‏ گذار از اين مرحله و دستيابى‏‏‏‏‏ به توازن قوا و حتى‏‏‏‏‏ برترى‏‏‏‏‏ قواى‏‏‏‏‏ نيروى‏‏‏‏‏ نو بر كهن، خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم بايد شناختى‏‏‏‏‏ دقيق و علمى‏‏‏‏‏ درباره خواست‏ها و شعارها از خود نشان دهد.

باقى‏‏‏‏‏ ماندن در سطح طرح تنها خواست “آزادى‏‏‏‏‏” و “حقوق بشر”، كافى‏‏‏‏‏ نيست. براى‏‏‏‏‏ توده‏هاى‏‏‏‏‏ زحمتكش و زير فشار بار اقتصاد مافيايى‏‏‏‏‏ و رآنت‏خوارنه حاكميت غارتگر سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏، خواست‏هاى‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏ از نقش عمده‏اى‏‏‏‏‏ برخودار هستند. طرح اين خواست‏ها و نشان دادن علل فشار اقتصادى‏‏‏‏‏ بر دوش مردم زحمتكش، از ضرورت مبرم برخودار است.

بايد نشان داد كه پايمال كردن آگاهانه آزادى‏‏‏‏‏ بيان و عقيده توسط ارتجاع حاكم، پايمال نمودن بخش “حقوق ملت” و آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ و حقوق شهروندى‏‏‏‏ در قانون اساسى‏‏‏‏، وسيله ايجاد ابهام درباره علل فشار اقتصادى‏‏‏‏‏ به مردم و پوششى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ غارت مافيايى‏‏‏‏ و رآنت‏خوارانه ارتجاع حاكم بوده است.

همچنين بايد با نشان دادن ارتباط ميان فقدان آزادى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ مردم و فشار سنگين اقتصادى‏‏‏‏‏ بر روى‏‏‏‏‏ توده‏ها، امكان جلب زحمتكشان به صفوف خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ را بوجود آورد و از اين راه به تغيير تناسب قوا به سود نيروى‏‏‏‏‏ نو كمك نمود.

ازاين‏روست كه بايد احزاب سياسى‏‏‏‏‏ و نمايندگان لايه‏هاى‏‏‏‏‏ متفاوت اجتماعى‏‏‏‏‏، با نشان دادن مواضع طبقاتى‏‏‏‏‏ زحمتكشان و نيروهاى‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏ و ميهن‏دوست مختلف، با طرح صريح و روشن خواست‏هاى‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏ لايه‏ها و طبقاتى‏‏‏‏‏ كه خود را نماينده آن‏ها مى‏‏‏‏‏دانند، وسيله ارتقاى‏‏‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏‏‏ توده‏ها را بوجود آورده و جلب زحمتكشان را به خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم ممكن سازند.

توسعه مطالبات مردم به مطالبات اقتصادى‏‏‏ و برجسته ساختن راه رشد دموكراتيك اقتصاد ملى‏‏‏ برپايه اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ شرط تعميق خيزش انقلابى‏‏‏ مردم است.

بايد براى‏‏‏‏‏ مردم توضيح داد كه برپايى‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏ و دموكراتيك برپايه توان‏ اصل‏هاى‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏‏‏ بيرون آمده از دل انقلاب بهمن قادر است در شرايط برقرارى‏‏‏‏‏ كنترل شفاف و دموكراتيك مردم بر عملكرد دولت منتخب خود، آزادى‏‏‏‏‏ و شكوفايى‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏ را به ايران بازگرداند. اجراى‏‏‏‏‏ بى‏‏‏‏‏چون و چراى‏‏‏‏‏ قوانين دموكراتيك و مترقى‏‏‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏‏‏ و حذف اصل‏هاى‏‏‏‏‏ غيردموكراتيك و ارتجاعى‏‏‏‏‏ از نوع اصل مربوط به “ولايت فقيه”، لغو كليه مصوبات غيرقانونى‏‏‏‏‏ از نوع “نظارت استصوابى‏‏‏‏‏ شوراى‏‏‏‏‏ نگهبان” و محكوم ساختن قاطع، روشن و صريح اقدامات تبهكارانه، ازجمله سركوب خلق‏ها و اقليت‏هاى‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏ و دگرانديش و مذاهب، قطع هر نوع فشار جنسيتى‏‏‏‏‏ عليه زنان و همچنين محترم شناختن و پذيرفتن حق تساوى‏‏‏‏‏ زنان و مردان، حق جوانان براى‏‏‏‏‏ آموزش رايگان و اشتغال و… بايد بر پرچم خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم نوشته و پايبندى‏‏‏‏‏ به آن‏ها اعلام گردد.

با اين چنين كوشش‏هايى‏‏‏‏‏، خيزش انقلابى‏‏‏‏‏ مردم قادر خواهد بود با جلب زحمتكشان و لايه‏هاى‏‏‏‏‏ ديگر مردم و ميهن دوست و مسلمانان صادق و همه ايرانيان با انديشه مذهبى‏‏‏‏‏ ويا غيرمذهبى‏‏‏‏‏ به صفوف خود، تناسب قوا را به سود خود دگرگون ساخته و راه پيروزى‏‏‏‏‏ آماج‏هاى‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏ و ملى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن را بارى‏‏‏‏‏ ديگر هموار سازد.




«انسـان»؟ (بخش نخست)
ديدگاه ماركسيستى‏‏‏‏‏‏ درباره انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏ (آنتروپولوژى‏‏‏‏‏‏) و برداشت‏هاى‏‏‏‏‏‏ بنيادى‏‏‏‏‏‏ آن

مقاله شماره ٢٨ (پنجم ديماه ١٣٨٨)

پيش‏گفتار

اصل نوشتار حاضر كه ترجمه آن از زبان آلمانى‏‏‏‏‏‏ از نشريه دفاتر ماركسيستى‏‏‏‏‏‏ (Marxistische Blätter 5/09) در اينجا ارايه مى‏‏‏‏‏‏شود، توسط فيلسوف معاصر فرانسوى‏ سئف‏‏‏‏ Lucien Sève در سال ٢٠٠٨ به نگارش در آمده است. ترجمه آلمانى‏‏‏‏‏‏ تنها از بخش‏هايى‏‏‏‏‏‏ از رساله انجام شده است. اصل رساله تحت عنوان Lucien Sève, „penser avec Marx aujourd`hui”, TOME II, „L`HOMME”, Paris La Dispute 2008, 587 pages در فرانسه انتشار يافته است.

اضافات مترجم در [] قرار دارد.

Sève، زيرعنوان رساله “انسان” خود را “امروز با انديشه ماركس فكر كنيم” ناميده است كه بايد آن را پلى‏‏‏‏‏‏ مستقيم به انديشه امروزى‏‏‏‏‏‏ درباره “حقوق بشر” دانست كه از يك سو به آماج مبارزه مردم كشورهاى‏‏‏‏‏‏ بسيارى‏‏‏‏‏‏ در جهان براى‏‏‏‏‏‏ دستيابى‏‏‏‏‏‏ به حقوق انسانى‏‏‏‏‏‏ خود و از سوى‏‏‏‏‏‏ ديگر به ابزارى‏ در دست “نوليبراليسم” در خدمت ابدى‏‏‏‏ ساختن حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ در جهان تبديل شده است. حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏ نوليبرال مى‏‏‏‏كوشد از طريق تهى‏‏‏‏‏‏ ساختن درونمايه انسانى‏‏‏‏‏‏ و تاريخى‏‏‏‏‏‏ اين خواست و نياز بشرى‏‏‏‏، نظام غارتگر سرمايه‏دارى‏‏‏‏ را “دموكراسى‏ ناب” و آن را “پايان تاريخ” القا كرده و حلقه بردگى‏‏‏‏ و استثمار نظام فرتوت ضدانسانى‏‏‏‏ خود را بر گردن انسان، حكمى‏‏‏‏ طبيعى‏‏‏‏ و آسمانى‏‏‏‏ بنماياند‏‏.

رساله نشان مى‏‏‏‏‏‏دهد كه برداشت انسان‏شناسانه Anthropolgie ماركس از شخصيت “بيوپسيكوسوسيال” bio-psycho-sozial فرد انسان، برداشتى‏‏‏‏‏‏ عميقاً انسان‏دوستانه بوده و “حقوق بشرى‏‏‏‏‏‏” انسان را مستند ساخته و درونمايه انسانى‏‏‏‏‏ ‏ جامعه كمونيستى‏‏‏‏‏‏ «كه در آن رشد آزاد هـر عضو آن، پيش‏شرط براى‏‏‏‏‏‏‏ رشد آزاد همـه است» (“مانيفست كمونيستى‏‏‏‏‏‏”) را به نمايش مى‏‏‏‏‏گذارد.

انسان امروزى‏‏‏‏ (مدرن)، هُمو زاپينس، حدود ١٢٥ هزار پيش در جنوب شرقى‏‏‏‏ قاره افريقا با يك اولوسيون بيولوژيكى‏‏‏‏ از گذشته بى‏‏‏‏واسطه حيوانى‏‏‏‏ (ماركس) پا به عرصه وجود گذاشت و در طول زمان به حامل subjekt فعال پديد آمدن درونمايه رشد و تكامل بشريت و جامعه و تمدن بشرى‏‏‏‏ تبديل گشت.

ماركس و انگلس در “ايدئولوژى‏‏‏‏ آلمانى‏‏‏‏” ايجاد شدن واحد بيولوژيكى‏‏‏‏‏‏ انسان را در جريال اولوسيون، پيش شرط روند ايجاد شدن فرهنگ و تمدن كنونى‏‏‏‏ يا “جهانِ انسان”‏‏ مى‏‏‏‏‏‏دانند: «پيش‏شرط همه تاريخ بشرى‏‏‏‏‏‏ البته وجود فرد زنده انسان است. اولين نكته‏اى‏‏‏‏‏‏ كه بايد به طور مشخص مورد توجه قرار داد، سازمان يافتگى‏‏‏‏‏‏ بدنى‏‏‏‏‏‏ فرد و رابطه‏اى‏‏ مى‏باشد‏‏‏‏ كه او از اين طريق با طبيعت برقرار مى‏‏‏‏‏‏كند. … كليه تاريخ نويسى‏‏‏‏‏‏ بايد برپايه اين زمينه طبيعى‏‏‏‏‏‏ [رابطه فرد با محيط پيرامون]‌ و اشكال دگرگونى‏ها در آن در اثر و در جريان فعاليت انسان، قرار داشته باشد.»

درباره اين «پيش شرط» بيولوژيكى‏‏‏ و آمادگى‏‏‏ و گرايش عنصر درونى‏‏‏ “روحى‏‏‏- احساسى‏”‏‏ مبتنى‏‏‏ بر آن، تحقيقات وسيعى‏‏‏ در دهه‏‏هاى‏ اخير بعمل آمده است. در اين تحقيقات به چگونگى‏‏‏ واكنش در برابر محيط پيرامون- جامعه توسط فرد توجه خاصى‏‏‏ مبذول شده است. به‏ويژه تحقيقات بر روى‏ عملكرد مغز انسان با بكارگيرى‏ دستگاه پيش‏رفته عكس‏بردارى‏  Magnetresonanztomographie (MRT) يكپارچگى‏ شخصيت انسان و وحدت ديالكتيكى‏ “واحد” بيوپسيكوسوسيال را مورد تائيد و تاكيد قرار داده و نشان مى‏‏‏دهد كه واكنش فرد انسان، ناشى‏‏ از وحدت‏ جداناپذير و بهم‏تنيده‏اى‏‏ مى‏‏‏باشد كه ميان شرايط “درونى‏” و “بيرونى‏”‏‏ نزد او وجود دارد.

هربرت هورتس Prof. Dr. Herbert Hörz، مسئول برنامه تحقيقاتى‏ ميان‏رشته‏اى‏‏‏ interdisziplinaer درباره شناخت شخصيت انسان بود كه در رشته‏هاى‏‏‏ مختلفى‏‏‏ در آكادمى‏‏‏ علوم در آلمان دموكراتيك تا سال‏هاى‏‏‏ هشتاد قرن پيش جريان يافت. او در جمع‏بندى‏‏ نتايج اين تحقيقات مشترك، برداشت ماركسيستى‏‏‏ از شخصيت انسان را ارايه داد. هورتس اين شخصيت را تحت عنوان “واحد بيوپسيكوسوسيال انسان” معرفى‏‏‏ كرد و با ارايه نظريات ماركس، اين برداشت را مستند ساخت. در همين سال‏ها تحقيقات مشابهى‏‏‏ نيز در ايالات متحده آمريكا با نتايج مشابه جريان داشت.

به نظر هورتس و برپايه اين تحقيقات، بدون توجه به كليت هستى‏‏‏ انسان، و از اين طريق درك ماهيت “انسان تاريخى‏‏‏”، تنظيم و درك تئوريك از مشخصات انسان ناممكن است. به نظر هورتس، تنها با توجه به كليه جوانب هستى‏‏‏ “انسان تاريخى‏‏‏”، كه Sève نيز در رساله خود بر آن تاكيد دارد، شناخت ماركسيستى‏‏‏ از شخصيت انسان ممكن مى‏‏‏گردد. طبق تعريف هورتس، انسان «a- آنسامبل روابط اجتماعى‏‏‏ مشخص- تاريخى‏‏‏ است؛ b- وحدتى‏‏‏ از عوامل طبيعى‏‏‏، اجتماعى‏‏‏، مادى‏‏‏ و معنوى‏‏‏، عقلايى‏‏‏ و احساسى‏‏‏، مادون آگاهى‏‏‏، بدون آگاهى‏‏‏ و آگاهانه است كه در تظاهرى‏‏‏ فردى‏‏‏ induviduell [و يگانه] خود را نشان مى‏‏‏دهد؛ c- انسان آگاهانه شرايط هستى‏‏‏ خود را موثرتر و انسانى‏‏‏تر» برپا مى‏‏‏سازد.

هانس- پتر برنر Hans-Peter Brener سوسيولوژيس معاصر آلمانى‏‏‏ كه در تز دكترا خود ازجمله تحقيقات پيش گفته هورتس را درباره “واحد بيوپسيكوسوسيال انسان” جمع‏آورى‏‏‏ كرده و در سال ٢٠٠٢ منتشر ساخته است، در شماره پيش گفته دفاتر ماركسيستى‏‏‏ و در رساله‏ِ جديدى‏ درباره موضوع تحقيقات خود در ارتباط با تحقيقات سال‏هاى‏ اخير بر روى‏ مغز انسان و با اشاره به “بدفهمى‏” از نتايج اين تحقيقات توسط برخى‏ها، از قول روبين‏اشتين R. S. Rubinstein، پسيكولوژيست اتحاد شوروى‏‏‏ سابق، تاثير عوامل داخلى‏‏‏ و خارجى‏‏‏ را براى‏‏‏ درك از برداشت بيوپسيكوسوسيال از شخصيت انسان برجسته ساخته و مى‏‏‏نويسد: «براى‏‏‏ روبين‏اشتين در ايجاد شدن شكل اجتماعى‏‏‏ هستى‏‏‏ انسان كه تنها براى‏‏‏ گونه انسانى‏‏‏ وجود دارد، تاثير قانونمند عامل بيولوژيك بر روى‏‏‏ رشد روحى‏‏‏ انسان نفى‏‏‏ نمى‏‏‏شود.» اين اما به معناى‏‏‏ وجود «ژن مذهب» در كروموزم انسان نمى‏‏‏باشد كه گويا دليل وجود برداشت مذهبى‏ نزد انسان است كه برخى‏‏‏ از محافل غيرجدى‏‏‏، از تحقيقات بر روى‏‏‏ مغز انسان در سال‏هاى‏‏‏ اخير نتيجه مى‏‏‏گيرند.

Sève  در رساله خود برداشت ماركس را با نمونه‏هاى‏‏‏‏ مختلف از آثار او، مانيفست كمونيستى‏‏‏‏، ايدئولوژى‏‏‏‏ آلمانى‏‏‏‏، سرمايه، تزها درباره فويرباخ و … توضيح داده و نشان مى‏‏‏‏دهد كه انسان امروزى‏‏‏‏، هُمو زاپينس، تنها پس از فراگرفتن فردى‏‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏ و معنوى‏‏‏‏ (فرهنگ و تمدن) ايجاد شده توسط نسل‏هاى‏‏‏‏ گذشته، و افزودن توانايى‏‏‏‏ و قابليت‏هاى‏‏‏‏ خود به آن، به سطح هُمو زاپينس زاپينس ارتقا يافته و “جهان انسانى‏‏‏‏” را ساخته و تكامل مى‏‏‏‏بخشد. ازاين‏رو به نظر ماركس (و انگلس) فرد انسان Individum  حامل رشد و تكامل جامعه بشرى‏‏‏‏ بوده و از اين‏رو آزادى‏‏‏‏ فرد فرد انسان، پيش شرط آزادى‏‏‏‏ جامعه انسانى‏‏‏‏ كه پيش‏تر از مانيفست كمونيستى‏‏‏‏ نقل شد، مى‏‏‏‏باشد. نشان دادن و اثبات اين درونمايه انسان‏دوستانه در برداشت انسان‏شناسانه (آنتروپولوژيكى‏‏‏‏) ماركس را  Sève انقلابى‏‏‏‏ عظيم در فلسفه ارزيابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏كند كه به انتزاع توخالى‏‏‏‏ گذشته درباره “انسان” پايان بخشيده، ولى‏‏‏‏ متاسفانه تاكنون كم‏تر مورد توجه حتى‏‏‏‏ ماركسيست‏ها نيز قرار داشته است. او  وظيفه رساله خود را توضيح و اثبات نكات پيش گفته قرار داده است.

به نظر Sève «انقلابى‏‏‏‏‏‏ كه توسط ماركس در علم انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏ (آنتروپولوژى‏‏‏‏‏) پايه ريخته شد، تنها خداحافظى‏‏‏‏‏‏ از مفهوم انتزاعى‏‏‏‏‏‏ و توخالى‏ [غيرتاريخى‏] “انسان” نيست. اين انقلاب كه هر انديشه انتقادى‏‏‏‏‏‏ بلندپرواز خود را پايبند به آن مى‏‏‏‏‏داند، همچنين تنها يك برش‏ در تاريخ انديشه نيست، بلكه امروزه يك حق مدنى‏‏‏‏‏‏ Vademecum [راهنماى‏‏‏‏‏‏ غيرقابل چشم‏پوشى‏‏‏‏‏‏] را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد با پرارزش‏ترين معنا.» حق «مدنى‏» و يا «شهروندى‏» كه اخيراً آيت‏الله حسينعلى‏ منتظرى‏ نيز در يكى‏ از موضع‏گيرى‏هاى‏ خود در ارتباط با همه مردم ميهن ما برجسته ساخته، كه از دوبخش “آزادى‏ها” و “حقوق دموكراتيك” تشكيل مى‏شود.

برگردان متن آلمانى‏‏‏‏‏‏ به فارسى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏تواند كمكى‏‏‏‏‏‏ باشد براى‏‏‏‏‏‏ درك بغرنجى‏‏‏‏‏‏ شرايط نبرد اجتماعى‏‏‏‏‏‏ در ايران كنونى‏‏‏‏‏‏ در سال ١٣٨٨ در ارتباط با پيوند درونى‏‏‏‏‏‏ ميان خواست انسان‏دوستانه آزادى‏هاى‏ دموكراتيك‏‏‏ و برخوردارى‏‏‏‏ از حقوق قانونى‏‏‏‏ شهروندى‏‏‏‏ مردم‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏‏‏‏ يا حقوق دموكراتيك. دو خواست و نيازى‏ كه آماج‏هاى‏ توامان در خيزش انقلابى‏‏‏‏‏‏ مردم ايران را تشكيل مى‏دهند. اين‏ خواست و آماج‏هاى‏‏‏ انسان‏دوستانه و “حقوق بشرى‏‏‏” مبتنى‏‏‏ هستند بر رشد فرهنگى‏‏‏ و رشد نيروهاى‏‏‏ مولده در كليت آن در جامعه امروزى‏‏‏ ايران. خواست و آماج‏هايى‏‏‏‏ كه همگى‏‏‏‏ در قانون اساسى‏‏‏‏، دستاورد انقلاب بزرگ بهمن ٥٧، ثبت و تضمين شده‏اند. ازاين‏رو نمى‏توان برقرارى‏ آزادى‏هاى‏ دموكراتيك و قانونى‏ را جدا از چگونگى‏ برنامه اقتصاد ملى‏ براى‏ رشد نيروهاى‏ مولده و برپايى‏ رفاه نسبى‏ عمومى‏ در ايران مورد توجه قرار داد. جدا ساختن اين دو مقوله به “حقوق بشر” از يك‏سو و بى‏توجهى‏ به چگونگى‏ راه رشد نيروهاى‏ مولده در كشور از سوى‏ ديگر، بى‏توجهى‏ به هستى‏ يكپارچه جامعه و “انسان” ايرانى‏ است. چنين جدايى‏ فاقد كارپايه علمى‏ بوده و از نظر سياسى‏- ايدئولوژيك داراى‏ سرشتى‏ ارتجاعى‏ و واپس‏نگرانه و پوزيتويستى‏ مى‏باشد.

دستگاه‏هاى‏ تبليغاتى‏ سرمايه‏دارى‏ مى‏كوشند با جدا ساختن “حقوق بشر” براى‏ آزادى‏ بيان و … از “حقوق بشر” براى‏ برخودارى‏ از امنيت اقتصادى‏ و رفاه اجتماعى‏ در جامعه، سلطه حاكميت سرمايه‏دارى‏ را حفظ و تثبيت و سلطه خود را ابدى‏ سازند.

همانطور كه در رساله Sève  نشان داده مى‏شود، جدا سازى‏ اين دو روى‏ “حقوق بشر” از يكديگر ازاين‏رو مجاز نيست، زيرا اين جدايى‏ به معناى‏ نفى‏ “انسان تاريخى‏” است. به نظر Sève «فرد انسان هميشه انسان يك دوران تاريخى‏‏‏‏‏‏ معين است، انسان يك صورتبندى‏‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏ و در چنين صورتبندى‏‏‏‏‏‏ متعلق به يك گروه اجتماعى‏‏‏‏‏‏ مشخص مى‏‏‏‏‏‏باشد». بر اين پايه است كه “حقوق بشرى‏” انسان تاريخى‏ در ارتباط مستقيم و جدايى‏ ناپذير با شرايط مشخص اقتصادى‏- اجتماعى‏ هستى‏ او قابل شناخت و درك بوده و كليت آن تقسيم‏پذير نمى‏باشد. با جدايى‏ دو روى‏ “حقوق بشر”، درونمايه آن به مضمونى‏ محدود مى‏گردد كه مورد نظر “حقوق بشر” به اصطلاح “آمريكايى‏” مى‏باشد.

ديدگاه ماركسيستى‏‏‏‏‏‏ درباره انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏ (آنتروپولوژى‏‏‏‏‏‏) و برداشت‏هاى‏‏‏‏‏‏ بنيادى‏‏‏‏‏‏ آن

اگر بخواهيم با بيانى‏‏‏‏‏‏ عام به تعريف گونه انسانى‏‏‏‏‏‏ بپردازيم كه بكار بردن آن براى‏‏‏‏‏‏ هر گونه ديگرى‏‏‏‏‏‏ از جانوران  – بى‏‏‏‏‏‏تفاوت كدام گونه –  قوياً غير ممكن باشد، آنوقت به طور قطع بايد به تعريف ماركس بازگرديم كه در نامه خود به آنئنكو Annenkow بكار برده است: «تاريخ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ انسان هميشه تنها تاريخ نتايج رشد فردى‏‏‏‏‏‏ انسان است». (كليات جلد ٤، ص ٥٤٨)

به دو علت بكار بردن تعريف فوق براى‏‏‏‏‏‏ هيچ گونه ديگرى‏‏‏‏‏‏ممكن نيست، عللى‏‏‏‏‏‏ كه ما را به هسته مركزى‏‏‏‏‏‏ بحث نيز هدايت مى‏‏‏‏‏‏كنند. از يك سو زيرا هيچ گونهِ حيوانى‏‏‏‏‏‏ داراى‏‏‏‏‏‏ يك تاريخ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ نيست  – اگر اين تاريخ، روند تجميع فزاينده و تراكمى‏‏‏‏‏‏ اطلاعات نزد انسان درك شود كه فعاليت جمعى‏‏‏‏‏‏ فرد انسانى‏‏‏‏‏‏، از هر نسلى‏‏‏‏‏‏ به نسل ديگر منتقل كرده و وارد جريان زندگى‏‏‏‏‏‏ گروهى‏‏‏‏‏‏ او مى‏‏‏‏‏‏سازد. امرى‏‏‏‏‏‏ كه بكلى‏‏‏‏‏‏ از نوع و جنسى‏‏‏‏‏‏ ديگر است از آنچه اولوسيون بيولوژيكى‏‏‏‏‏‏ ممكن مى‏‏‏‏‏‏سازد. تغيير اندام و نسخه رفتارى‏‏‏‏‏‏ گروه‏هاى‏‏‏‏‏‏ حيوانى‏‏‏‏‏‏ در اولوسيون بيولوژيكى‏ با سرعتى‏‏‏‏‏‏ به مراتب آهسته‏تر و با وضعى‏‏‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏‏‏ متفاوت به سرانجام مى‏‏‏‏‏رسد. ازاين‏رو، گونه مورچگان فاقد تاريخ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ است.

از طرف ديگر و به طريق اولى‏‏‏‏‏‏، در هيچ گونه حيوانى‏‏‏‏‏‏ رشد فردى‏‏‏‏‏‏ وجود ندارد  –  به عبارت دقيق‏تر: چگونگى‏‏‏‏‏‏ رفتار فردى‏‏‏‏‏‏ [حيوان] از طريق ژنتيك نظم يافته، شبيه و همانند رفتار احاد ديگر گونه تظاهر كرده و بر پايه آن، عملكرد فردى‏‏‏‏‏‏ حيوان در طول عمرش شكل گرفته و در طول نسل‏ها، از خود عملكردى‏‏‏‏‏‏ فزاينده و تراكمى‏‏‏،‏‏‏ به معناى‏‏‏‏‏‏ ايجاد شدن روند تاريخ اجتماعى‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏ گونه خود، از خود بروز نمى‏‏‏‏‏‏دهد. چنين روندى‏‏‏‏‏‏ كلاً وجود ندارد. زنبور عسل، كه درباره آن‏ها Vergil در چهارمين شعر Georgica  صحبت مى‏‏‏‏‏‏كند، به ترتيب زنبور پرستار نوزادان، زنبور ساختمانى‏‏‏‏‏‏، زنبور جمع‏كننده عسل است. دقيقاً همانطور كه Frisch دوهزار سال بعد نيز ديده و برمى‏‏‏‏‏‏شمرد.

[Vergilius Publius   شاعر رومى‏‏‏‏‏‏ از Maro ٧٠ تا ١٩ پيش از تاريخ اروپايى‏‏‏‏‏‏.

Frisch, Karl متولد ١٨٨٦ر١١ر٢٠، جانورشناس و بيولوژيست اتريشى‏‏‏‏‏ با تحقيقات درباره زنبور عسل. ١٩٧٣ برنده جايزه نوبل براى‏‏‏‏‏ پزشكى‏‏‏‏‏ و فيزيولوژى‏‏‏‏‏]

ويژگى‏‏‏‏‏‏اى‏ كه نزد گونه انسانى‏‏‏‏ رشديافته مى‏توان يافت، اين واقعيت است كه اين گونه به طور مداوم و پايان‏ناپذير از خود توانايى‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏ جديد بدنى‏‏‏‏‏‏ و روحى‏‏‏‏‏‏ فردى‏‏‏‏‏‏ نشان مى‏دهد و ساختارها و انگيزه‏هاى‏‏‏‏‏‏ نوينى‏‏‏‏‏‏ را به طور جمعى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏آفريند. انسان توانسته است در جريان همان دو هزار سال، فهرست آنچه را كه آفريده است، بى‏‏‏‏‏‏اندازه توسعه دهد: علت انفجار كوه آتشفشان را درك كند و ديگر از خشم خدايان نهراسد، محاسبات چند مجهولى‏‏‏‏‏‏ رياضى‏‏‏‏‏‏ را انجام دهد، ابزاركار‏‏‏‏‏ را با دقت يك ميكرونى‏‏‏‏‏‏ سوراخ كند، بر روى‏‏‏‏‏‏ قلب باز به عمل جراحى‏‏‏‏‏‏ بپردازد، ميليون‏ها انسان را در كوره‏هاى‏‏‏‏‏‏ آدم سوزى‏‏‏‏‏‏ بسوزاند، در وضع بى‏‏‏‏‏‏وزنى‏‏‏‏‏‏ به آزمايش بپردازد، اعتصابى‏‏‏‏‏‏ را سازمان دهد، به همتاسازى‏‏‏‏‏‏ گوسفند بپردازد، توده‏هاى‏‏‏‏‏‏ وسيعى‏‏‏‏‏‏ از حقوق‏گيران را به بيكارى‏‏‏‏‏‏ محكوم كند تا سود سرمايه‏ را ارتقاء دهد، در پرش با چوب از مرز شش متر عبور كند، با گوش خود يك نت اشتباه ويلن را در يك اركستر تشخيص دهد، در اينترنت چيزى‏‏‏‏‏‏ را سفارش دهد، تصميم به تغيير جنسيت بگيرد …  فهرستى‏‏‏‏‏‏ كه مى‏‏‏‏‏‏توان آن را تا بى‏‏‏‏‏‏نهايت ادامه داد.

آنچه كه شديداً نياز به توضيح دارد، اين نكته است كه شكوفايى‏‏‏‏‏‏ چشمگير همه اين فعاليت‏هاى‏‏‏‏‏‏ روحى‏‏‏‏‏‏ و توانايى‏‏‏‏‏‏ها توانسته است در شرايطى‏‏‏‏‏‏ تحقق يابد كه به طور كلى‏‏‏‏‏‏ تغييرات ژنتيكى‏‏‏‏‏‏- فيزيكى‏‏‏‏‏ نزد انسان بوجود نيامده‏است. اگر مى‏‏‏‏‏‏توان گفت كه تغييرات برشمرده شده نيازى‏‏‏ به مدت زمانى‏‏‏‏‏‏ كه براى‏‏‏‏‏‏ تغييرات بزرگ ژنتيكى‏‏‏‏‏‏ لازم است و در طول ميليون‏ها سال تحقق يافته‏اند، نداشته و  در صده‏ها، يعنى‏‏‏‏‏‏ در مدت زمانى‏‏‏‏‏‏ با ضريب هزاربار كوچك‏تر پديد آمده‏، ما با مسئله بغرنج و تاكنون پاسخ نداده‏اى‏‏‏‏‏‏ روبرو هستيم، كه تاكنون نه تحقيقات ژنتيكى‏‏‏‏‏‏ توانسته است پاسخ براى‏‏‏‏‏‏ آن ارايه كند و نه اينكه اين مسئله بغرنج توانسته است به كمك آموزش درباره قابليت‏هاى‏‏‏‏‏‏ روحى‏‏‏‏‏‏ مادرزادى‏‏‏‏‏‏ توضيح داده شود.

آيا با توجه به توانايى‏‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏ جديد اينچنانى‏‏‏‏‏‏ كه ما برخى‏‏‏‏‏‏ از آن‏ها را پيش‏تر برشمرديم، براى‏‏‏‏‏‏ مثال هوشمندى‏‏‏‏‏‏ رياضى‏‏‏‏‏‏،  قابل تصور است كه اين توانايى‏‏‏‏‏‏ها مى‏‏‏‏‏‏توانستند، لااقل در بخش‏هايى‏‏‏‏‏‏ از آن، از طريق قابليت‏هاى‏‏‏‏‏‏ موروثى‏‏‏‏‏‏ بوجود آيند كه همراه بوده است با انتخاب هدفمندِ اسرارآميزِ ژن‏هاى‏‏‏‏‏‏ تحول‏يافته در جريان اولوسيون‏ها. امر اعجاب‏انگيزى‏‏‏‏‏‏ كه اضافه بر آن، مى‏‏‏‏‏‏بايستى‏‏‏‏‏‏ تنها در جريان زندگى‏‏‏‏‏‏ چند دوجين نسل تحقق يابد؟ كافى‏‏‏‏‏‏ است موضوع را به روشنى‏‏‏‏‏‏ توضيح داد، تا پوچى‏‏‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏‏‏معنايى‏‏‏‏‏‏ درونمايه آن عريان گردد.

[اشاره Sève به “انتخاب هدفمند”، اشاره به نظريه تلئولوژى‏‏‏‏‏‏ است كه در دوران اخير تحت                                       عنوانintelligenter Designer توسط كاردينال شون‏بورن Schönborn ‏‏‏ كليساى‏‏‏‏‏‏ كاتوليك در اتريش مطرح شده است. به نظر او گويا روند بغرنج مورد نظر Sève درباره رشد انسان و جامعه انسانى‏‏‏‏‏‏، روندى‏‏‏‏‏‏ هدايت شده مى‏‏‏‏‏‏باشد. همانند يك لباس زيباى‏‏‏‏‏‏ مدل “گوژى‏‏‏‏‏‏” توسط يك “طراح هوشمند” ساخته شده است. كليساى‏‏ كاتوليك كه بالاخره بعد از ١٥٠ سال مجبور به تائيد درستى‏‏ تحقيقات علمى‏‏ داروين درباره رشد گونه‏ها شده است كه برپايه انتخاب و انطباق با شرايط و اولوسيون در روندى‏‏ ميليون‏ها ساله، به پديدار شدن گونه انسانى‏‏ انجاميده است، مى‏‏كوشد با كمك نظريه فاقد پايه و اساس علمى‏‏ و اثبات نشده، انديشه تئلولوژى‏‏ را در لباس و الفاظى‏‏ “مدرن” مطرح ساخته و ميان تصورات كليساى‏‏ كاتوليك با نتايج تحقيقات علوم پلى‏‏ برقرار سازد. به تصور اين نظر، ايجاد شدن انسان امروزى‏‏ در جريان طولانى‏‏ رشد و بغرنج شدن ساختار و عملكرد بافت زنده، بدون يك نقشه از پيش آماده و يك “طراح هوشمند” ناممكن است. ادعايى‏‏ كه از بيراهه و بطور پوشيده به نفى‏‏ نتايج علوم و ازجمله تحقيقات چارلز داروين مى‏‏پردازد.]

بدين‏ترتيب يك نيازمندى‏‏‏‏‏‏ ريشه‏اى‏‏‏‏‏‏ و اجتناب‏ناپذير براى‏‏‏‏‏‏ توضيح اين واقعيت سنگين و چشمگير وجود دارد، كه بسيارى‏‏‏‏‏‏ آن را به طور غريبى‏‏‏‏‏‏ با سكوت پذيرا هستند: علت بالندگى‏‏‏‏‏‏ موثر قابليت روحى‏‏‏‏‏‏ انسان در جريان هزاره‏هاى‏‏‏‏‏‏ اخير، ريشه در چه امرى‏‏‏‏‏‏ دارد.

چگونه ممكن است كه توانايى‏‏‏‏‏‏ افراد در اين ابعداد رشد يابد، آنطور كه در جريان آخرين هزاره‏ها تحقق يافته است و آنطور كه در آينده و بدون آنكه بتوان مرزى‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏ رشد آن از پيش تعيين كرد، با سرعتى‏‏‏‏‏‏ فزاينده عملى‏‏‏‏‏‏ خواهد شد، درحالى‏‏‏‏‏‏ كه تا آنجا كه مى‏‏‏‏‏‏دانيم، مغز انسان به‏مثابه يك اندام تعريف شده ژنتيكى‏‏‏‏‏‏ از دوران سنگى‏‏‏‏‏‏ تاكنون تغييرى‏‏‏‏‏‏ نشان نمى‏‏‏‏‏‏دهد  –  چنين چيزى‏‏‏‏‏‏ چگونه ممكن است؟

پاسخ بكلى‏‏‏‏‏‏ نوين ماركس به اين پرسش چنين است كه تواناى‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏‏‏ نه تنها به‏مثابه فعاليت ذهنى‏‏‏‏‏‏ فرد انسان تظاهر مى‏كند، بلكه همچنين به شكل عينى‏‏‏‏‏‏  – يا دقيق‏تر به‏مثابه واقعيت “نيروهاى‏‏‏‏‏‏ مولده” عينيت يافته –  بروز مى‏‏‏‏‏‏يابد. ابزار كار و دستگاه‏ها و ماشين‏ها، واقعيت‏هاى‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏‏ هستند كه در آن توانايى‏‏‏‏‏‏ پيشه‏ورى‏‏‏‏‏‏، دانش علمى‏‏‏‏‏‏، شيوه‏هاى‏‏‏‏‏‏ تكنيكى‏‏‏‏‏ و عملكرد هوشمندانه تجميع يافته و نهادين مى‏‏‏‏‏گردد؛ تصاحب ذخيره ايجاد شده در خارج از اندام [مغز] فعاليت [روحى‏‏‏‏‏- ذهنى‏‏‏‏‏- انتزاعى‏‏‏‏‏ و …] انسان‏ها‌ كه در تكامل تاريخى‏‏‏‏‏‏ توسط تك تك افراد ايجاد شده است [و در ابزار كار، ماشين‏ها و فرهنگ عينيت يافته]، به انسان امكان مى‏‏‏‏‏‏دهد، در هر نسلى‏‏‏‏‏‏ توانايى‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏ [افراد نسل] خود را بمنظه ظهور رسانده و به توانايى‏‏‏‏‏ نسل گذشته اضافه كند. در رابطه ديالكتيكى‏‏‏‏‏‏ مستمر تاريخى‏‏‏‏‏‏ ميان عينيت و ذهنيت يافتن [كار انسان كه منشاء رشد نيروهاى‏‏‏‏‏‏ مولده است]، آن راز سحرآميز رشد بى‏‏‏‏‏‏پايانِ توانايى‏‏‏‏‏‏ گونه انسان نهفته است كه همزمان با ثابت باقى‏‏‏‏‏‏ ماندن توان عصبى‏‏‏‏‏‏ فرد انسان [انديويديوم] همراه مى‏باشد. برداشتى‏‏‏‏‏‏ كه [ماركس] آن را در “مبانى‏‏‏‏‏‏” [انتقاد اقتصاد سياسى‏‏‏‏‏‏] نيز وارد مى‏‏‏‏‏‏سازد و تدقيق مى‏‏‏‏‏‏بخشد: «اين جنبه [عينى‏‏‏‏‏‏] عملكرد كار اجتماعى‏‏‏‏‏‏  – كار متحجر شده اجتماعى‏‏‏‏‏‏ [متبلور در ابزار‏ها و در كليت آن در فرهنگ]  –  به تنى‏‏‏‏‏‏ هر روز تنومندتر شونده براى‏‏‏‏‏‏ جنبه ديگر، جنبه ذهنيت، جنبه كار زنده [تبديل مى‏‏‏‏‏‏شود]» (كليات، جلد ٤٢، ص ٧٤٢).

در سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ اين «شرايط تجميع شدهِ فعاليت اجتماعى‏‏‏‏‏‏ [به صورت ابزاركار در مالكيت خصوصى‏‏‏‏‏‏ سرمايه‏دار] به يك استقلال هر روز عظيم‏ترى‏‏‏‏‏‏ دست مى‏‏‏‏‏‏يابد» و خود را در برابر نيروى‏‏‏‏‏‏ كار انسان قرار مى‏‏‏‏‏‏دهد، «به مثابه نيرويى‏‏‏‏‏‏ بيگانه و حاكم [بر انسان] كه هر روز قوى‏‏‏‏‏‏تر مى‏‏‏‏‏‏گردد»: عينيت يافتنى‏‏‏‏‏‏ كه همزمان به معناى‏‏‏‏‏‏ بيگانه شدن مى‏‏‏‏‏‏باشد. شناختى‏‏‏‏‏‏ با پيامدهاى‏‏‏‏‏‏ بسيار پراهميت كه ديرتر به آن پرداخته خواهد شد. بدون ترديد بيگانه شدن منشاء واقعيت عينى‏‏‏‏‏‏ ايجاد شده از توانايى‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏ گونه انسان، در ابعاد متفاوتى‏‏‏‏‏‏ در برداشت روحى‏‏‏‏‏‏ و بيوگرافى‏‏‏‏‏‏ شخصى‏‏‏‏‏‏ فرد انسان موثر بوده و نمايان مى‏‏‏‏‏‏شود.

ماركس بارها به تفصيل پرسش در ارتباط با نقش فرديت انسان را مورد توجه قرار داده و دورنماى‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏ آن را در ابعاد وسيعى‏‏‏‏‏‏ ميشكافد و توضيح مى‏‏‏‏‏‏دهد. [ماركس] در چهل صفحه “مبانى‏‏‏‏‏‏”، كه در آلمانى‏‏‏‏‏‏ تحت عنوان «اشكال» («اشكال‏‏‏‏‏ ماقبل شكل سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏ توليد») شناخته شده‏اند، با بكار گرفتن چشمگير و همه‏جانبه منابع تاريخ فرهنگ‏‏‏ [بشرى‏‏‏‏‏‏]، به ترسيم چگونگى‏‏‏‏‏‏ روند ايجاد شدن “كار آزاد مزدورى‏‏‏‏‏‏” از اشكال اقتصاد چوپانى‏‏‏‏‏‏ و قبيله‏اى‏‏‏‏‏‏ پيشين مى‏‏‏‏‏پردازد. زيرا درباره انسان نيز بايد گفته شود كه او به عنوان فرد زائيده نمى‏‏‏‏‏‏شود، بلكه با رشد [تاريخى‏] خود به فرديت دست مى‏‏‏‏‏‏يابد. «انسان در جريان روندى‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏ به فرد تبديل مى‏‏‏‏‏‏شود. او در ابتدا به عنوان عضوى‏‏‏‏‏‏ از گونه، از قبيله، حيوانى‏‏‏‏‏‏ از گروه خود تظاهر مى‏‏‏‏‏‏كند…  مبادله، وسيله عمده‏اى‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏ ايجاد شدن فرديت است. مبادله موجوديت گروه را غيرضرور مى‏‏‏‏‏‏سازد و آن را منحل مى‏كند.» (همانجا، جلد ٤٢، ص ٤١٩).

[زندگى‏ گروهى‏ انسان در جامعه بدوى‏ ، جبرى‏ تاريخى‏ است. جامعه‏اى‏ كه انحلال آن با پديدار شدن كالا و مبادله آن عملى‏ مى‏گردد، آنطور كه در نقل قول پيش گفته از ماركس بيان شد. پايان دوران بدوى‏ همراه است با پديدار شدن فرديت در جامعه بشرى‏. “آزادى‏” و “حقوق بشرِ” فرد انسان در جامعه بدوى‏ به مفهوم امروزى‏ آن وجود نداشته است. كارل پوپر در اثر خود “جامعه باز و دشمنان آن”، با درك معيوب از رابطه ديالكتيكى‏ ميان “جبر و اختيار”، جامعه بدوى‏ را جامعه بسته و يا “توتاليتر” مى‏نامد، زيرا در آن فرد فاقد آزادى‏ و استقلال بوده و تحت استيلاى‏ جمع قرار دارد. چنين برداشتى‏، نگاهى‏ غير تاريخى‏ به جامعه بدوى‏ است. هدف پوپر از اين نظريه‏پردازى‏ها نفى‏ حقانيت جامعه سوسياليستى‏ است كه گويا در آن‏هم فرد تحت استيلاى‏ جمع قراردارد و لذا “جامعه‏ بسته” با سرشت “توتاليتر” مى‏باشد. هدف تائيد “جامعه باز” و “دموكراتيك”‌ سرمايه‏دارى‏ است.

نه در جامعه بدوى‏ و نه در جامعه سوسياليستى‏ استثمار انسان از انسان برقرار است. پوپر در نظريه خود مسئله استثمار كه درونمايه هستى‏ اجتماعى‏ را مشخص مى‏سازد، مسكوت گذاشته و خود را به‏مثابه نظريه‏پرداز جانبدار نظام استثمارگرانه سرمايه‏دارى‏ افشا مى‏سازد.

روبرت اشتيگروالد، فيلسوف معاصر آلمانى‏، موضع كارل پوپر را مورد انتقاد قرار مى‏دهد و مى‏نويسد: «… به نظر پوپر، جامعه باز و جامعه بسته، دو گونه سازماندهى‏ اجتماعى‏ است كه به كلى‏ با يكديگر در تضادند. وى‏ جامعه بسته را جامعه‏اى‏ مى‏داند كه از درون نظام دودمانى‏ جوامع قبيله‏اى‏ ايجاد شده‏است. در اين جوامع ساختارهاى‏ گروهى‏، سنت‏ها و تابوها (محرمات) ايجاد شده‏اند. اين بدان معناست كه فرد، تحت استيلاى‏ جمع است. بر اين پايه نيز، ثبات و بسته بودن، يعنى‏ سرشت استبدادى‏ چنين جامعه‏اى‏ بروز مى‏يابد. اما به همين علت نيز چنين جامعه‏اى‏ نمى‏تواند به تكامل مطلق دست يابد. (پوپر، رك. ١٩٧٠، جلد يكم، ص ٢٢٨)

ديدگاه پوپر نسبت به جامعه اوليه، غيرتاريخى‏ است. او برپايه فردگرايى‏ بورژوازى‏ در نظام اجتماعى‏ سرمايه‏دارى‏، جامعه اوليه را در وضعى‏ غير آزاد ارزيابى‏ مى‏كند. نكته به مراتب مهم‏تر، اين است كه فقدان سركوب و استثمار [در اين جامعه] را از نظر دور مى‏دارد. تاكنون هيچ يك از افسانه‏پردازان استبداد، نتوانسته‏اند اين مساله را كه در شرايط فقدان سركوب و استثمار، بايد “استبداد” برقرار باشد، مستدل سازند … به نظر پوپر، جامعه متقابل، يعنى‏ جامعه باز، با رشد تصورات انتقادى‏ درباره تابوهاى‏ گروهى‏ همراه است، وتعقل وآزادى‏هاى‏ فردى‏ برپايه بحث قرار دارد. اين ادعاها، به طور ساده، تبليغ براى‏ جامعه سرمايه‏دارى‏ است.» (توماس مچر، جامعه مدنى‏ و آگاهى‏ پسامدرنيستى‏، تهران، پيلا ١٣٨٤، ص ١٤١-١٤٠)]

اما به همان اندازه كه فرد خود را از جامعه جدا مى‏‏‏‏‏‏سازد، جامعه نيز از او فاصله مى‏‏‏‏‏‏گيرد، تا آنجا كه در جامعه بورژوايى‏‏‏‏‏‏، جامعه به‏مثابه يك قدرت عينى‏‏‏‏‏‏ «در برابر او قرار مى‏‏‏‏‏‏گيرد. فرد مى‏‏‏‏‏‏كوشد برآن غلبه يابد، اما جامعه او را مى‏‏‏‏‏‏بلعد». ازاين‏رو است كه ظهور تاريخى‏‏‏‏‏‏ فرديت رشد يافته انسانى‏‏‏‏‏‏، همزمان سرگذشت طولانى‏‏‏‏‏‏ يك شهادت است. آنچه كه بايد درك شود و «نظريه درباره ارزش اضافى‏‏‏‏‏‏» آن را به ما مى‏‏‏‏‏‏آموزاند، اين نكته است كه «رشد و تكامل توانايى‏‏‏‏‏‏ و قابليت‏هاى‏‏‏‏‏‏ گونه انسان، اگرچه در ابتدا به قيمت نابودى‏‏‏‏‏‏ اكثريت افراد و طبقات موجود انسانى‏‏‏‏‏‏ تحقق يافته است، نهايتاً به اينجا ختم مى‏‏‏‏‏‏گردد كه بر اين تضاد [درونى‏‏‏‏‏‏ جامعه] غلبه شود و همراه گردد با رشد فرديت انسان. ازاين‏رو رشد فرديت انسان در سطح عالى‏‏‏‏‏‏ به قيمت روندى‏‏‏‏‏‏ تاريخى‏‏‏‏‏‏ عملى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏گردد كه در آن افراد قربانى‏‏‏‏‏‏ شده‏اند …» (“نظريه درباره ارزش اضافى‏‏‏‏‏‏”، كليات جلد ٢.٢٦، ص ١١١).  همين نتيجه‏گيرى‏‏‏‏‏‏ در جلد سوم “سرمايه” اينچنين بيان مى‏‏‏‏‏‏گردد: «واقعاً تنها با نابودى‏‏‏‏‏‏ بى‏‏‏‏‏‏اندازه امكان رشد فرد انسان در طول اعصار تاريخى‏‏‏، توانسته است رشد گونه انسانى‏‏‏‏‏‏ تامين و تثبيت گردد. دوران طولانى‏‏‏ كه پيش‏درآمد برپايى‏‏‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏‏‏ جامعه را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏دهد.» (سرمايه، جلد سوم، كليات جلد ٢٥، ص ٩٩). [در اين جمله از ماركس] ما اكنون در برابر تابلوى‏‏‏‏‏‏ راهنمايى‏‏‏‏‏‏ قرار داريم كه در آن دورنماى‏‏‏‏‏‏ انسان‏شناسانه جامعه كمونيستى‏‏‏‏‏‏ [كه در آن “حقوق بشر” به‏مثابه واقعيتى‏‏‏‏‏ عينى‏‏‏‏‏ و نمادين بخشى‏‏‏‏‏ از “جهان انسانى‏‏‏‏‏” را تشكيل مى‏‏‏‏‏دهد] در تمام پهنا و ابعاد آن به نمايش گذاشته شده است.

يك چنين نگرش انسان‏شناسانه كه در تحليل‏ها [ى‏‏‏‏‏‏ ماركس] مى‏‏‏‏‏‏درخشد، نه تنها در اواسط قرن نوزدهم نگرشى‏‏‏‏‏‏ بكلى‏‏‏‏‏‏ نوين بود، اكنون در قرن بيست و يكم نيز انسان از پندى‏‏‏‏‏‏ خيرخواهانه پيروى‏‏ خواهد كرد، اگر آن را نگرشى‏‏‏‏‏‏ پيش پا افتاد نپندارد.

نوآورى‏‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏‏ عمده‏ در طول تاريخ كه به كمك آن انسانيت خود را گام به گام از [جهان] جانوران جدا ساخت، از زمانى‏‏‏‏‏‏ معنا مى‏‏‏‏‏‏يابد كه كار انسانى‏‏‏‏‏‏ به واقعيت عينى‏‏‏‏‏‏ و ملموس تبديل مى‏‏‏‏‏‏شود … از زمانى‏‏‏‏‏‏ كه كار انسان به طور منظم از ابزاركار بهره مى‏‏‏‏‏‏جويد تا بهتر به اهداف خود دست يابد. از آنجا كه اين ابزار عينيت ملموس دارا هستند، مى‏‏‏‏‏‏توانند اين ابزار به خودى‏‏‏‏‏‏ خود  – و محصولات كار با آن‏ها –  بعد از پايان كار فرد باقى‏‏‏‏‏‏ بمانند. كار شخصى‏‏ فرد‏‏‏ كه توسط آن ابزارها ايجاد شده بودند، مى‏‏‏‏‏‏تواند براى‏‏‏‏‏‏ كارهاى‏‏‏‏‏‏ جديد بكار گرفته شود. در جريان كار، ابزارها بهينه‏سازى‏‏‏‏‏‏ شده و موثرتر و گوناگون مى‏‏‏‏‏‏شوند و از طريق تجميع فزاينده و تراكمى‏‏‏‏‏‏ آن‏ها، برپايى‏‏‏‏‏‏ «جهانِ انسان»  آغاز مى‏‏‏‏‏‏گردد  – آن را “جهان انسانى‏‏‏‏‏‏” بناميم. يك جهان عينيت يافته و ملموس فيزيكى‏‏‏‏‏‏: ابزاركار، زمين‏هاى‏‏‏‏‏‏ كشاورزى‏‏‏‏‏‏، روابط، دستگاه‏ها، ساختارها … و نهايتاً ايجاد شدن نشانه‏هاى‏‏‏‏‏‏ سمبوليك براى‏‏‏‏‏‏ عينيت يافتن كار انسان: زبان‏ها، عادات، اطلاعات، تصورات، هنجارها …

هر دو گروه [عينيت ايجاد شدهِ ملموس و ذهنيت انسان] كه هر كدام داراى‏‏‏‏‏‏ ويژگى‏‏‏‏‏‏ مخصوص خود مى‏‏‏‏‏‏باشند،‏‏‏‏‏ همزمان در هم نفوذ مى‏‏‏‏‏‏كنند و توسط فرد از اين طريق فراگرفته مى‏‏‏‏‏‏شوند، كه او تواناى‏‏‏‏‏‏ها را مى‏‏‏‏‏‏آموزد و آن‏ها را از اين طريق در خود بوجود مى‏‏‏‏‏‏آورد كه به روابط  – اجتناب‏ناپذير [اجتماعى‏‏‏‏‏‏] –  با آنانى‏‏‏‏‏‏ تن مى‏‏‏‏‏‏دهد كه صاحبان ابزارها هستند. اين مجموعه، ابعاد زنده و ذهنى‏‏‏‏‏‏ جهان انسانى‏‏‏‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏‏‏‏دهد.

«واقعيت موجود انسانى‏‏‏‏‏‏» از ابعاد برشمرده شدهِ پيش گفته برخوردار است كه در تز ششم فويرباخ محتاطانه «انسامبل روابط اجتماعى‏‏‏‏‏‏» ناميده مى‏‏‏‏‏‏شود.

مطلب را به نحو ديگرى‏‏‏‏‏‏ بيان كنيم: “انسان”  – اين همان هُمو زاپينس زاپينس است، به زبانى‏‏‏‏‏‏ ديگر نتيجه بزرگ اولوسيون بيولوژيك كه نتايج كم و بيش ثابت آن در ژن‏هاى‏‏‏‏‏‏ او ذخيره شده است  – چنانكه نزد هر موجود زنده ديگر نيز چنين است -.  باوجود اين، آنچه برشمرده شد به اين معنا نيز مى‏‏‏‏‏‏باشد: كه انسان امروزى‏‏‏‏‏‏، تظاهر تاريخ روند روحى‏‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏‏ عظيمى‏‏‏‏‏‏ است كه نتايج آن در خارج از تن انسان انباشته شده و در آن سايه‏اى‏‏‏‏‏‏ از يك ريشه حيوانى‏‏‏‏‏‏ ديده نمى‏‏‏‏‏‏شود. به عبارت ديگر، “انسان امروزى‏‏‏‏‏‏” يعنى‏‏‏‏‏‏ همان “جهان انسانى‏‏‏‏‏‏”. گذارى‏‏‏‏‏‏ به خارج [از تن انسان] كه همه چيز را تغيير داد.

آزاد شده از اين جبر كه بايد همه اين دستاوردها در يك ژن ثبت شوند، تا بقا يابند، اين امكان را بوجود آورد كه اين دستاوردها بتوانند در روندى‏‏‏ با فراگرد تصاعدى‏‏‏‏‏‏ شكوفايى‏‏‏‏‏‏ بيابند. اين در حالى‏‏‏‏‏‏ است كه ديگر واحد زمان، ميليون‏ها سال ضرور براى‏‏‏‏‏ اولوسيون بيولوژيك نبوده، بلكه از هزاره‏ها، صده‏ها، حتى‏‏‏‏‏‏ يك قرن و يا به طول عمر يك نسل خلاصه مى‏‏‏‏‏‏شود؛  در چنين شرايطى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏توانند اين دستاورها فزونى‏‏‏‏‏‏ يابند و بدون هر مرزى‏‏‏‏‏‏ از آنچه كه هر فرد انسان متكى‏‏‏‏‏‏ به خود مى‏‏‏‏‏‏تواند به آن دست يابد، فراتر روند و جهان انسانى‏‏‏‏‏‏ مادى‏‏‏‏‏‏ و نمادينى‏‏‏‏‏‏ با ابعادى‏‏‏‏‏‏ عظيم ايجاد سازند. بدون ترديد با درك و شناخت اين ابعاد است كه متوجه مى‏‏‏‏‏‏شويم كه به چه اشتباه بزرگى‏‏‏‏‏‏ دچار مى‏‏‏‏‏‏گرديم، زمانى‏‏‏‏‏‏ كه  بدون توجه به آنچه بيان شد از”انسان” صحبت به ميان آورده مى‏‏‏‏‏‏شود [و دوران، تعلق طبقاتى‏‏‏‏‏ و … او از مد نظر دور مى‏ماند].