«تفرقه اندازى‏‏» نشان ضعف است
اصلى‏‏ترين تضاد، نقطه آغاز تحليل
متحدان ما در مرحله كنونى‏‏، كيانند؟

١٣٨٨ / ١٦

آرمان گرامى‏‏

ابرازنظر شما داراى‏‏ وجه‏هاى‏‏ چندگانه‏اى‏‏ است. يكى‏‏ از آن‏ها هشدار شما درباره «سياست تفرقه‏اندازى‏‏» اعمال شده پس از برگزارى‏‏ پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران مى‏‏باشد، كه ظاهراً به نظر شما يكى‏‏ از علل پراكندگى‏‏ حاكم بر جنبش توده‏اى‏‏ است. اين امر پراهميت است، كه علت موثر بودن «سياست تفرقه‏اندازى‏‏» شناخته و درك شود، تا بتوان از اين راه، امكان تاثير آينده آن را در حزب محدود يا غيرممكن ساخت.

به مناسبتى‏‏، زنده‏ياد فرج‏الله ميزانى‏‏ (جوانشير) روزى‏‏ به نگارنده گفت: «رفقاى‏‏ افسرى‏‏ كه از زندان‏هاى‏‏ سلطنتى‏‏- ساواكى‏‏ آزاد شدند، سرمايه معنوى‏‏ حزب توده ايران هستند. نمونه‏هاى‏‏ مشابه آن را بسختى‏‏ مى‏‏توان در جنبش جهانى‏‏ كارگرى‏‏ و كمونيستى‏‏ يافت.»

درون‏مايه همين سخن را كيانورى‏‏ روزى‏‏ درباره وجود شخصيت علمى‏‏- فرهنگى‏‏ و انقلابى‏‏ احسان طبرى‏‏ بيان كرد.

اگرچه رفيق عزيز خاورى‏‏، كه شما از او در كنار رفيق صفرى‏‏ نام مى‏‏بريد، از تاريخچه زندگى‏‏ ديگرى‏‏ از زنده‏يادان افسران شهيد حزبى‏‏ برخوردار است، نبايد فراموش نمود كه او نيز يكى‏‏ از مبارزان و سرمايه‏هاى‏‏ معنوى‏‏ حزب توده ايران از دوران رژيم شاه- ساواكى‏‏ است و صداى‏‏ طنين «نــه» او به جلادان رژيم سلطنتى‏‏ در دالان تاريخ حزب طنين‏انداز است. اين گذشته را بايد به عنوان يك توده‏اى‏‏ ارج نهاد.

انديشه و اسلوب علمى‏‏ ريشه پديده‏ها را نشان مى‏‏دهد

بايد توجه داشت، كه انديشه افتراقى‏‏ علمى‏‏ موظف است در همه بررسى‏‏ها، به‏ويژه در بررسى‏‏ و پژوهش تاريخى‏‏، ريشه و خط تكوينى‏‏ پديده‏ها را از يك ديگر به طور متمايز كشف و جدا ساخته و آن‏ها را به طور افتراقى‏‏ بشناسد و درك كند. در غير اين صورت، بررسى‏‏ علمى‏‏ از استوارى‏‏ برخوردار نيست و آنطور كه طبرى‏‏ مى‏‏گويد، «لـق مى‏‏شود».

براى‏‏ نمونه، آنچه كه به نظر «سياست تفرقه‏اندازى‏‏» مى‏‏رسد و خود را چنين مى‏‏نماياند، ظاهر پديده را تشكيل مى‏‏دهد. بايد ديد مضمون و درونمايه اين پديده چيست؟ بسنده ساختن شناخت به ظاهر پديده را ماركس شيوه “تماشاگرى‏‏ نظرى‏‏” (نظاره‏گر ظاهربين) مى‏‏نامد كه تنها ظاهر “هيروگليف” را مى‏‏بيند. بايد ديد در پشت ظاهرامر، در پشت “هيروگليف” چه مضمونى‏‏ نهفته است، واقعيت و حقيقت چيست؟ طبرى‏‏ در “درباره منطق عمل، چگونه مى‏‏توان به عمل اجتماعى‏‏ مبناى‏‏ علمى‏‏ بخشيد” مى‏‏گويد: «پديده غير از ماهيت است. ظاهر چيز ديگر و باطن امر چيز ديگر مى‏‏گويد.». بدين‏ترتيب صدور حكم «سياست تفرقه‏اندازانه» براى‏‏ توضيح آنچه كه پس از پلنوم هيجدهم بر حزب گذشت، كفايت نمى‏‏كند.

نادرست دانست قناعت به ارزيابى‏‏ از سياست اين دوران در سطح «سياست تفرقه‏اندازانه» را نبايد برداشتى‏‏ “اخلاقى‏‏” پنداشت. اخلاق انقلابى‏‏ البته حكم مى‏‏كرد كه پس از برگزارى‏‏ پلنوم هيجدهم رهبرى‏‏ جديد بكمك امكانات توسعه يافته، با تمام توان به دفاع از جان و حيثيت توده‏اى‏‏هاى‏‏ دربند بشتابد، تا كيانورى‏‏ مجبور نباشد با درد بگويد: «رهبرى‏‏ حزب، به خاطر نجات جان اعضاء و براى‏‏ باقى‏‏ ماندن حزب در صحنه مبارزه توده‏ها، از قهرمانى‏‏ چشم پوشيد و ما بجاى‏‏ اينكه قهرمانى‏‏ آن‏ها را كه دقيقاً در همين چشم پوشى‏‏ قرار داشت، به مردم نشان دهيم، سياستى‏‏ را در پيش گرفتيم كه ما را از جنبش واقعى‏‏ جامعه جدا ساخت و آن‏ها را موجوداتى‏‏ تسليم شده و وامانده به مردم معرفى‏‏ كرد. چنان خود تسليم را باور كرده‏ بوديم، كه از هر كدام آن‏ها، تا زمانى‏‏ كه زنده بودند، به تعداد انگشتان دست هم ياد نكرديم».

جستجوى‏‏ علت واقعى‏‏ آن رفتارى‏‏ كه شما «سياست تفرقه‏اندازى‏‏» مى‏‏ناميد، براى‏‏ نمونه ازاين‏رو ضرورى‏‏ نيست، تا بتوان دفاع نكردن از اعضاى‏‏ رهبرى‏‏ در بند حزب توسط رهبرى‏‏ انتخاب شده در پلنوم هيجدهم را مورد انتقاد قرار داد. يعنى‏‏ به وجه اخلاقى‏‏ آن پرداخت. اين كارى‏‏ است كه بايد انجام داد، كارى‏‏ فرعى‏‏ هم نيست، زيرا بدون اخلاق انقلابى‏‏، كشف و اعمال سياست انقلابى‏‏ ممكن نيست. اما اين وظيفه غيرفرعى‏‏، تنها وظيفه و به‏ويژه وظيفه عمده نيست. وظيفه عمده چيزى‏‏ ديگر است.

وظيفه عمده چيست؟

آنچه كه در سخنان شما و نزد بسيارى‏‏ از رفقا «سياست تفرقه‏اندازى‏‏» برداشت شده است، ريشه در درك و دريافت نكردن سياست گذشته حزب توسط زنده‏ياد حميد صفرى‏‏ دارد. به‏ويژه او كوشيد برداشت و درك خود را به حزب و رفقاى‏‏ توده‏اى‏‏ تحميل كند. نه از راه مبارزه‏اى‏‏ طولانى‏‏ و اقناعى‏‏، كه به شيوه تحكم و بوركراتيك و «تفرقه‏اندازانه». همه ابزارهاى‏‏ ممكن در اين راه به كار گرفته شدند و مى‏‏شوند، ازجمله ابزارهايى‏‏ كه شما هم برشمرده‏ايد.

باوجود اين وظيفه پژوهش توده‏اى‏‏ حكم مى‏‏كند، كه توده‏اى‏‏ ها به كشف و درك علل ريشه‏اى‏‏ و واقعى‏‏ روند تكوينى‏‏ پديد آمدن پراكندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در حزب بپردازند. نگارنده مايل است در سطور زير چنين كوششى‏‏ براى‏‏ نشان دادن اين ريشه‏ها داشته باشد.

ارزيابى‏‏ حزب توده ايران درباره روند انقلابى‏‏ در ايران، كه در يك بحث و گفتگوى‏‏ درون حزبى‏‏ در طول زمان شكل گرفت و در مراحلى‏‏ بشدت متضاد بود، نهايتاً در اسناد پلنوم‏هاى‏‏ شانزدهم و هفدهم حزب بروز كرد و به تصويب رسيد. بحث‏هاى‏‏ پيش گفته كه سال‏ها جريان داشت تا به نتيجه برسد، با تغييرات در رهبرى‏‏ حزب نيز همراه بود. بخشى‏‏ از نسل جوان حزبى‏‏ كه سال‏ها در سمت‏ها و مسئوليت‏هاى‏‏ اجرايى‏‏ انجام وظيفه كرده بودند، بدون آنكه سمت‏هاى‏‏ حزبى‏‏ در سطح رهبرى‏‏ حزب داشته باشند، به مسئوليت‏هاى‏‏ بالا نايل شدند. زنده‏ياد جوانشير (فرج‏الله ميزانى‏‏)، منوچهر بهزادى‏‏، امير نيك‏آئين (دانش)، رفقاى‏‏ زنده‏ياد افسران در بند، رحمان هاتفى‏‏ و ديگران، نمونه‏هايى‏‏ از اين جابجايى‏‏هاى‏‏ سازمانى‏‏ در رهبرى‏‏ حزب توده ايران بود. رفيق عزير خاورى‏‏ عضو هيئت سياسى‏‏ كميته مركزى‏‏ شد. حميد صفرى‏‏ چنين سمتى‏‏ را از پيش داشت.

درونمايه سياست علمى‏‏ حزب توده ايران را زنده‏ياد جوانشير در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” به صورت فشرده، اما براى‏‏ بررسى‏‏ حاضر كامل و جامع برشمرده است. اسناد ديگر حزبى‏‏ كوچك‏ترين نوسان و يا انحرافى‏‏ را از آنچه جوانشير در اثر پيش گفته برشمرده است، نشان نمى‏‏دهند. براى‏‏ صرفه‏جويى‏‏ در وقت و نيرو، در اينجا به سراغ اسناد ديگر نمى‏‏رويم. اما ترديدى‏‏ نبايد داشت، كه هيچ پژوهشگرى‏‏ نخواهد توانست از اسناد ديگر حزبى‏‏، نشانى‏‏ از نادرستى‏‏ برداشت جوانشير در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” نشان و ارايه دهد. چنانكه تاكنون نيز مخالفان سياست گذشته حزب نتوانسته‏اند چنين نكات متفاوت يا مخالفى‏‏ را در اسناد حزبى‏‏ نشان دهند. ديرتر نظر احسان طبرى‏‏ در اين زمينه بيان خواهد شد كه در تائيد كامل برداشت جوانشير در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” است.

شايد گفته شود كه در آن دوران، ابرازنظرهاى‏‏ ديگر به چاپ رسانده نمى‏‏شدند؟! اما لااقل بايد بتوان در نوشتارها و اسناد پس پلنوم هيجدهم و بعد از آن نكات استدلالى‏‏ در نادرستى‏‏ سياست گذشته حزب يافت؟!  آيا چنين است؟ اگر كسى‏‏ سراغ دارد، مطرح سازد. اگر كسى‏‏ استدلالى‏‏ در نادرستى‏‏ سياست گذشته حزب دارد، بيان كند. اكنون خود استدلال كند!

واقعيت آنست كه نه استدلالى‏‏ در اين باره توسط زنده‏ياد حميد صفرى‏‏ در اسناد پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏ ارايه شده و نه در هيچ نوشتار ديگرى‏‏ دلايل و استدلال درباره نادرستى‏‏ سياست گذشته حزب مطرح شده‏اند.

هنگامى‏‏كه يورش ناجوانمردانه به حزب و زندان و كشتار توده‏اى‏‏ها بيان مى‏‏شود و از آن شكست انقلاب نتيجه‏گيرى‏‏ مى‏‏شود، هنگامى‏‏ كه با پذيرش ادعاى‏‏ دشمنان حزب توده ايران، نادرستى‏‏ سياست «رهبرى‏‏ وقت» حزب، كه پيش‏تر نام شمارى‏‏ از آن ناميده شد، را گويا «پيروى‏‏ از زعامت» خمينى‏‏ مى‏‏نامند و آن را دليل شكست انقلاب عنوان مى‏‏كنند، به مفهوم پژوهش علمى‏‏، استدلال نمى‏‏كنند، بلكه تنها “تز”ى‏‏ مطرح مى‏‏شود كه صحت آن بايد به اثبات رسانده شود. در غير اين صورت، تز در سطح يك ادعاى‏‏ بى‏‏پايه و اساس باقى‏‏ مى‏‏ماند!

آيا تاكنون چنين استدلالى‏‏ ارايه شده است؟ در كجا؟

بديهى‏‏ است كه در چنين شرايطى‏‏، يعنى‏‏ در شرايط فقدان استدلال علمى‏‏، بايد انواع ابزارهاى‏‏ ديگر براى‏‏ اعمال بوروكراتيك تفوق سازمانى‏‏ كه به قول رفيق عزيز خاورى‏‏ «از بد حادثه» به دست آورده شده است، به خدمت گرفته شود. «سياست تفرقه‏اندازى‏‏» يكى‏‏ از اين ابزارهاست، كه ريشه در ناتوانى‏‏ استدلال دارد. ريشه در ضعف انديشه علمى‏‏ و توان روشنفكرانه براى‏‏ اثبات نظر دارد.

«سياست تفرقه‏اندازى‏‏» تنها ابزار را نيز براى‏‏ جبران ضعف استدلال تشكيل نمى‏‏دهد. “كنارگذاشتن‏ها” و “اخراج‏ها” از يك سو و “بالا كشيدن‏هاى‏‏” نادرست و غيرمستدل از سوى‏‏ ديگر، نمونه‏هاى‏‏ ديگر اين ابزارها مى‏‏باشند.

در گذشته، همانطور كه پيش‏تر اشاره رفت، رفقايى‏‏ از جنس جوانشيرها، بهزادى‏‏ها، نيك‏آئين‏ها، زرشناس‏ها، دانش‏ها و ديگران و ديگران سال‏ها به عنوان كادرهاى‏‏ حزبى‏‏ در زندگى‏‏ و هستى‏‏ حزب و جنبش توده‏اى‏‏ مبارزه كردند، تا در پلنوم‏هاى‏‏ شانزدهم و هفدهم حزب به مسئوليت و مقامات حزبى‏‏ نايل شدند. پس از سال‏ها مبارزه و استخوان نرم كردن‏ها. اما در جريان و بعد از پلنوم هيجدهم و همچنين در برگزارى‏‏ كنفرانس ملى‏‏، مبارزان توده‏اى‏‏ از راه رسيده به مسئوليت‏هاى‏‏ بالاى‏‏ حزبى‏‏ تا سطح عضويت در هيئت سياسى‏‏ برگمارده شده و در كوتاه‏ترين زمان از مسئوليت‏هاى‏‏ خود كنار زده شدند. از اين طريق كه ديگر به جلسه حزبى‏‏ فراخوانده نشدند. سرنوشت هيئت سياسى‏‏ يازده نفره منتخب پلنوم فروردين ماه ١٣٦٩ تنها نمونه از اين “سياست” نيست.

بديهى‏‏ است كه مى‏‏تواند چنين ضعف در انديشه و عمل براى‏‏ بيننده، خود را به‏مثابه تظاهر «سياست تفرقه‏اندازانه» بنماياند و توسط او درك شود. در حالى‏‏ كه ريشه علّى‏‏ آن، سياست نادرست سازمانى‏‏ است، كه موازى‏‏ با ارزيابى‏‏ و برداشت نادرست از سرشت انقلاب بهمن به خدمت گرفته مى‏‏شود. اين شيوه پيامد قانونمند زيرپا گذاشتن انديشه و اسلوب علمى‏‏- ديالكتيكى‏‏ ارزيابى‏‏ و پژوهش درباره نبرد طبقاتى‏‏ در جامعه مى‏‏باشد. پژوهشى‏‏ كه برپايه آن بايد وظيفه‏هاى‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، در هر مقطع تاريخى‏‏ تعيين گردند.

سياست اعمال شده كنونى‏‏ در حزب توده ايران، از اسلوب علمى‏‏- ديالكتيكى‏‏ پژوهش پيروى‏‏ نمى‏‏كند. سردرگمى‏‏، همانطور كه ازجمله در نوشتار “به اندیشه، سنن و ایدئولوژى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ حزب توده ایران باورمندیم! سه جریان فکرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏”‏ (http://www.tudeh-iha.com/?p=966&lang=fa ) بيان شد، ناشى‏‏ از آن است كه آغاز انديشه پژوهشگر، تعيين “اصلى‏‏ترين تضاد” در جامعه نمى‏‏باشد. تضادى‏‏ كه سرشت شرايط حاكم را نشان داده و وظيفه‏هاى‏‏ ما را در مرحله كنونى‏‏ متبلور مى‏‏سازد.

سياست حزب توده ايران در برابر انقلاب بهمن از اين نقطه آغازمى‏‏شود، كه با كشف و تعريف دو تضاد ميان مردم و حاكميت از يك سو و ميان مردم و امپرياليسم از سوى‏‏ ديگر، سرشت مردمى‏‏- ضدديكتاتورى‏‏ و ملى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏ انقلاب نتيجه‏گيرى‏‏ شده و انقلاب به عنوان “مرحله انقلاب ملى‏‏- دموكراتيك” ارزيابى‏‏ مى‏‏شود. علت و معلول، رشته تكوينى‏‏ روند رشد اجتماعى‏‏ و بازتاب آن در انديشه پژوهشگر در همنوايى‏‏ و همخوانى‏‏ كامل هستند. يكپارچه و استوار هستند، همانند «سنگى‏‏ خاراگين» كه جوانشير  در سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران سرشت علمى‏‏ پژوهش حزب را مى‏‏نامد.

در دوران پس از پلنوم هيجدهم، اين اسلوب علمى‏‏- ديالكتيكى‏‏ ترك شد. بدون نياز ترك شد. بدون ارايه حتى‏‏ يك استدلال ترك شد. ترك شد، زيرا و تنها از اين‏رو، كه با «بد حادثه»اى‏‏ همراه گشت، كه به برترى‏‏ سازمانى‏‏ آن‏ عناصر انجاميد، كه در خلاء ايجاد شده، سرنوشت حزب و مسئوليت رهبرى‏‏ آن را بدست آوردند. ديگر استدلال براى‏‏ گويا نادرست بودن سياست گذشته حزب ضرورى‏‏ نبود. روند جابجايى‏‏ انديشه، چنانچه در دو دهه گذشته انجام شده بود و با نبرد درون حزبى‏‏ طولانى‏‏ همراه بود، به طور طبيعى‏‏ تحقق نيافت.

پيامد اين وضع آنست كه امروز، سياست حزب از اين نقطه آغاز مى‏‏شود، كه مى‏‏پرسد: “متحدان ما در مرحله كنونى‏‏، كيانند؟” با تعيين اين نيرو، سياست ما تعريف و تعيين مى‏‏شود. برپايه شيوه نادرست بالا، پراكندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏‏ امرى‏‏ قانونمند مى‏‏شود.

اين امرى‏‏ غيرطبيعى‏‏ نيست كه در حزب طبقه كارگر نيز گروه و نظرهاى‏‏ متفاوتى‏‏ براى‏‏ تعريف “متحد” در اين دوران وجود داشته باشد. انواع علايق و منافع و شناخت و تاريخچه فردى‏‏ افراد در اين روند نقش دارد. زمينه علمى‏‏ و محك علمى‏‏ براى‏‏ شناخت ازبين مى‏‏رود. به قول طبرى‏‏ در “درباره منطق عمل”، بحث «سيستمى‏‏» بر پژوهش حاكم نيست. بحث در سطح فردى‏‏، انديويدواليستى‏‏، انجام مى‏‏شود. “پلوراليسم” نظرى‏‏ براى‏‏ تعيين متحد، به مفهوم پسامدرنى‏‏ آن حاكم است: “هر كس يك شخصيت يكتاست و داراى‏‏ نظر و ديدگاه خود مى‏‏باشد و اين عين دموكراسى‏‏ است”. در چنين شرايطى‏‏ تفرقه و پراكندگى‏‏ البته قانونمند بوده و حاكم مى‏‏گردد. سرنوشتى‏‏ كه با آن روبرو هستيم.

تفاوت برداشت ماترياليسم ديالكتيكى‏‏ با انديشه پيش از ماركس در آن است كه ماركسيسم «تجربه را محك درستى‏‏ يا نادرستى‏‏ تئورى‏‏» و تصميم و عملكرد حزب برپايه آن، مى‏‏داند. طبرى‏‏ «پيوند صميم تئورى‏‏ و پراتيك» را در رساله پيش گفته “درباره منطق عمل” اجتناب‏ناپذير اعلام مى‏‏كند. او در آنجا ضرورت «آموزش از عمل» را برجسته ساخته و همانند آموزگارى‏‏ متعهد و دانشمندى‏‏ سختگير آن را در دفتر «انقلابيون طرازنوين» به ثبت مى‏‏رساند. او در بند ٣ از بخش دوم رساله، بخش «مرحله پراتيك» چنين مى‏‏گويد: «٣- اكنون بايد از مجموع اين وظايف مبرم مشخص‏ترين وظايف روز را در عرصه‏هاى‏‏ مختلف معين كنيم، تا از مرحله تماشاگرى‏‏ نظرى‏‏ خارج شويم و گام در عرصه پرهياهوى‏‏ و تاريخساز عمل بگذاريم. …» و از آن در “پايان سخن” چنين نتيجه‏گيرى‏‏ مى‏‏كند: «براى‏‏ انقلابيون طرازنوين، هيچ روش ديگرى‏‏ جز پيوند صميم تئورى‏‏ و پراتيك روا نيست.»

تجربه ناموفق تعيين سياست حزب از راه يافتن و تعيين كردن متحدان كه در دو دهه اخير به اسلوب تعيين سياست حزب توده ايران تبديل شده است، برپايه نكات پيش گفته، نياز به تدقيق دارد.

اين بررسى‏‏ انتقادى‏‏، كارى‏‏ جمعى‏‏ است. طبرى‏‏ همانجا كار جمعى‏‏ را «بهتر» مى‏‏نامد: «چون بررسى‏‏ غالباً در جمع انجام مى‏‏گيرد  – و بهتر است در صورت امكان در جمع صورت گيرد – …».

تمنا براى‏‏ گفتگوى‏‏ صميمانه درباره تحليل شرايط ايران و نتيجه‏گيرى‏‏ از آن، كه “توده‏اى‏‏ها” از آغاز انتشار خود در ميان گذاشته است، از پشتوانه تئوريك بالا برخوردار است. اينكه “هاتف رحمانى‏‏” در “نويد نو” (اول اسفند ١٣٨٧) بررسى‏‏ جمعى‏‏ و مشترك را فقط ميان «صلاحيت‏داران راى‏‏» مجاز مى‏‏داند، تنها از تنگ نظرى‏‏ ناشى‏‏ از قلعه ‏نشينى‏‏ انديشه نتيجه نمى‏‏شود، كه به آن دچار است، بلكه از عدم درك ضرورت و نيـاز حزب توده ايران است براى‏‏ بحث با توده‏اى‏‏ها و حتا با مخالفان و به‏ويژه داشتن گوش شنوا و حساس براى‏‏ انتقادات. ضعف تئوريك است كه قلعه ‏نشينى‏‏ انديشه و «سياست تفرقه‏اندازانه» را ضرورى‏‏ و اجبارى‏‏ مى‏‏سازد. اشتباه قلعه نشينان فكرى‏‏ اين نيست، كه متكبرانه خود را از جنسى‏‏ جاافتاده‏تر از مسئول‏ها و رهبران حزب كه نام برخى‏‏ از آن‏ها پيش‏تر ناميده شد، مى‏‏پندارند و گفتگوى‏‏ صميمانه را در شان خود نمى‏‏دانند.

رفيق عزير خاورى‏‏ بارها به نقش زندانيان توده‏اى‏‏ در دوران سلطنتى‏‏ اشاره كرده است، كه هر كدام در زندان كانون بحث، حزب توده مينياتورى‏‏ گفتگو و ستيز با دگرانديشان و مخالفان بوده‏اند و با موفقيت‏هاى‏‏ درخشانى‏‏ روبرو شده‏اند. اگر كيانورى‏‏ در “سخنى‏‏ با همه توده‏اى‏‏ها”، تاريخ حزب را تاريخ همين بحث و ستيزهاى‏‏ فكرى‏‏ مى‏‏نامد، بيان و بروز همين نقش كانون بودن انديشه تئوريك و سياسى‏‏ حزب توده ايران است، كه در بحث‏ها تدقيق يافته و به نيروى‏‏ پرتوان براى‏‏ بحركت درآوردن توده‏ها تبديل شده.

سياست موفق حزب توده ايران در ارتباط با سازمان فدائيان خلق در پيش و پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن نيز برپايه گفتگوى‏‏ صميمانه با اين مبارزان به نتيجه لازم رسيد. اما در آن دوران‏ها، مواضع قابل دفاع بودند و لذا به قلعه نشينى‏‏ انديشه و بحث و گفتگو فقط با «صلاحيت‏داران راى‏‏» نيازى‏‏ نبود.

بدون گفتگويى‏‏ سازمان داده شد، يعنى‏‏ بدون دستورى‏‏ براى‏‏ بحث و گفتگو، نيرو به هرز رفته و بحث‏ها به انحراف كشانده خواهند شد. از اين رو بايد بر سر دستوركار بحث به توافق رسيد. بايد به اين پرسش پاسخ داد، كه آيا بحث درباره “اصلى‏‏ترين تضاد” در جامعه آغاز بحث است، يا تعيين متحدان؟ طبرى‏‏ براى‏‏ پاسخ به اين پرسش در رساله پيش گفته مى‏‏گويد: «بايد بينشى‏‏ انقلابى‏‏ داشته باشيم و چارچوب تاريخى‏‏- اجتماعى‏‏ عمل خود را بشناسيم.» او در بند نخست بخش “مرحله تئورك” رساله خواستار آنست كه «چارچوب تاريخى‏‏ اجتماعى‏‏ فعاليت انقلابى‏‏ بر اساس تئورى‏‏ علمى‏‏» تعيين شود، كه همان تعيين كردن «مرحله انقلاب» مى‏‏باشد. به عبارت ديگر، بايد از منظر ماترياليسم تاريخى‏‏ چارچوب فعاليت انقلابى‏‏ تعيين گردد و نه برپايه اتحادهاى‏‏ اجتماعى‏‏. اتحادها اهرم‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ هستند براى‏‏ تقويت نيروى‏‏ انقلاب در برابر نيروى‏‏ ضد انقلاب در به سرانجام رساندن انقلاب. طبرى‏‏ در سال ١٣٦٠ مرحله انقلاب ايران را «مرحله … گذار انقلابى‏‏ از يك جامعه سرمايه‏دارى‏‏ وابسته با بقاياى‏‏ نيمه فئودالى‏‏ و پدرشاهى‏‏ به سوى‏‏ يك نظام خلقى‏‏» اعلام مى‏‏كند. از درون اين تحليل و تعيين مرحله انقلاب متحدان شناخته و تعيين مى‏‏شوند و نه برعكس.

لذا بدون تعيين مرحله انقلاب، يعنى‏‏ بدون تعيين “اصلى‏‏ترين تضاد” در جامعه كه با نفى‏‏ آن راه رشد ترقى‏‏ خواهانه به يك نظام خلقى‏‏ گشوده مى‏‏شود، نمى‏‏توان متحدان اين دوران را شناخت و براى‏‏ جلب آن‏ها كوشيد.

اين بحث و گفتگو با و يا بدون قلعه نشينان نيز عملى‏‏ خواهد شد. مرز و سد «صلاحيت‏داران راى‏‏»، مرز و سدى‏‏ مصنوعى‏‏ و غيرنافذ است و تنها نشان كمبود انديشه ضرور تئوريك و ناتوانى‏‏ در استدلال براى‏‏ مواضع مى‏‏باشد.

هر رفيق عزيزى‏‏ به اعتبار تاريخچه زندگى‏‏ خود، با حسن نيت و خواستى‏‏ مسلماً در خدمت حفظ مصالح حزبى‏‏، “متحدان” را تعيين مى‏‏كند و جايگاه حزب را در كنار اپوزيسيون از راست تا “چپ” خارج از كشور مى‏‏داند و با آن‏ها بديدن نمايندگان پارلمان اروپايى‏‏ مى‏‏رود، بايد بداند، كه اين متحدان نبايد آنانى‏‏ باشند، و در واقع هم آنانى‏‏ نيستند كه در خدمت پيشبرد «مرحله انقلاب»، متحدان حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، باشند.

طبقه كارگرى‏‏ كه با مبارزه براى‏‏ حفظ منافع آنى‏‏ خود، از منافع كل جامعه دفاع مى‏‏كند (مانيفست كمونيستى‏‏)، در جستجوى‏‏ متحدانى‏‏ است كه راه رشد ترقى‏‏خواهانه انقلاب را نشان مى‏‏دهند. يعنى‏‏ در جستجوى‏‏ متحدانى‏‏ است در جهت تدارك پديد آوردن جامعه سوسياليستى‏‏، متحدانى‏‏ در چارچوب برداشت “ماترياليسم تاريخى‏‏”. ازاين‏رو است كه طبقه كارگر بايد ميان وظايف دموكراتيك خود، يعنى‏‏ دفاع از حق تشكيل سنديكاهاى‏‏ مستقل، كه شعار و خواست نمايش تشكل‏هاى‏‏ مستقل كارگرى‏‏ در ايران در روز اول ماه مه امسال نيز بود، با خواست دورنمايى‏‏- سوسياليستى‏‏ پيوند ايجاد كند. پيوندى‏‏ كه نمى‏‏تواند در اتحادهايى‏‏ عملى‏‏ گردد كه نيروهاى‏‏ آن مى‏‏خواهند انقلاب “ملى‏‏- دموكراتيك” بهمن ٥٧ كه داراى‏‏ زمينه‏هاى‏‏ ضد سرمايه‏دارى‏‏ است (بخش “حقوق ملت” و اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏)، يعنى‏‏ انقلابى‏‏ آزاديبخش در دوران گذار از سرمايه‏دارى‏‏ به سوسياليسم مى‏‏باشد، را به سطح خواست‏هاى‏‏ سرمايه‏داران در انقلاب بورژوايى‏‏ يك قرن پيش بازگردانند و حاكميت بلامنازع سرمايه‏دارانى‏‏ را برقرار سازند، كه اجباراً بايد متحدان طبيعى‏‏ امپرياليسم باشند، تا بتوانند به “حيات” خود و بقاى‏‏ حاكميت خود زير سايه «نظم نوين جهانى‏‏» اميدوار باشند.

پافشارى‏‏ مصمم حاكميت يكدست شده سرمايه‏دارى‏‏ در ايران براى‏‏ اجراى‏‏ نسخه نوليبرال امپرياليستى‏‏ “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” با هدف تاراج ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ توسط سرمايه مافيايى‏‏ داخلى‏‏ و خارجى‏‏، هيچ معناى‏‏ ديگرى‏‏ جز تبديل شدن اين سرمايه‏داران به متحدان طبيعى‏‏ سرمايه مالى‏‏ امپرياليستى‏‏، به اميد حفظ حاكميت خود، ندارد!

مبارزه با ديكتاتورى‏‏ در دوران كنونى‏‏ مبارزه عمده‏اى‏‏ است. مبارزه براى‏‏ برپايى‏‏ شرايط برقرارى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏ براى‏‏ مردم، مبارزه براى‏‏ حل تضاد عمده‏اى‏‏ در دوران كنونى‏‏ است، در اين امر ترديدى‏‏ روا نيست. اما محدود شدن مبارزه تنها به اين عرصه، فقط به جابجايى‏‏ ميان لايه‏هاى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏ مى‏‏انجامد. وظيفه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، تلفيق دو جنبه و دو سوى‏‏ تضاد عمده‏اى‏‏ است كه بر جامعه حمكفرماست. يعنى‏‏ مباره همزمان براى‏‏ برپايى‏‏ يك اقتصاد ملى‏‏ در چارچوب دستاوردهاى‏‏ انقلاب بهمن، كه انقلابى‏‏ ملى‏‏- دموكراتيك با گريش ترقى‏‏جويانه است، مى‏‏باشد. اين گرايش ترقى‏‏ جويانه كه در اصل‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ و زيربنايى‏‏ ٤٣ و ٤٤ تضمين شده است، در حال برباد رفتن مى‏‏باشد. سرمايه‏داران داخلى‏‏ آن را در بازار بورس به حراج گذاشته‏اند، تا بقاى‏‏ حاكميت خود را تضمين كنند. با فروش سهام به خريداران حتى‏‏ بدون نام. يعنى‏‏ هر سرمايه مالى‏‏ هرز و سوداگر ناشناس در جهان قادر است ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ ايران را “بخرد”. به ثمن بخس بخرد. اميد سرمايه‏داران داخلى‏‏ با اجراى‏‏ اين برنامه ضدملى‏‏، حفظ حاكميت خود مى‏‏باشد. اگر حزب توده ايران در برابر اين سياست ضد ملى‏‏ نايستد، كدام نيروى‏‏ ديگر اجتماعى‏‏ بايد به اين وظيفه عمل كند؟  اگر حزب توده ايران اكنون در برابر اين سياست نايستد و با آن مخالفت نكند، در چه زمانى‏‏ بايد اين كار را بكند، به اين وظيفه خود عمل كند؟

اين شرايط هستند كه زمينه جستجوى‏‏ متحدان را تشكيل مى‏‏دهند. برجسته ساختن حق قانونى‏‏ مردم به آزادى‏‏ و دموكراسى‏‏، وظيفه‏اى‏‏ مبرم و ضرورى‏‏ است. طرح تنها اين آماج اما كمك رساندن به هدف ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ براى‏‏ دستيابى‏‏ به اهداف خود مى‏‏باشد و اين روا نيست. روا نيست اين سياست را جايگزين سياست علمى‏‏ گذشته حزب ايران نموده و به آن افتخار نيز داشت.

نابودى‏‏ زيربناى‏‏ اقتصاد مستقل ايران را نظام سرمايه‏دارى‏‏ جهانى‏‏- امپرياليسم هدف خود قرار داده است. هدف، برقرارى‏‏ روابط نواستعمارى‏‏ با ايران است. اين برنامه امپرياليستى‏‏، به معناى‏‏ برباد رفتن استقلال سياسى‏‏ ايران مى‏‏باشد. براين‏پايه است كه در دوران كنونى‏‏ هدف مبارزاتى‏‏ براى‏‏ همه ميهن دوستان و آزاديخواهان بايد كوشش براى‏‏ به ثمر رساندن آماج‏هاى‏‏ مردمى‏‏ و ملى‏‏ انقلاب بهمن باشد. متحدان را بايد حزب توده ايران از اين جايگاه طبقاتى‏‏ و از بلنداى‏‏ اين وظايف تاريخى‏‏ تعيين كند.

همانطور كه ديده مى‏‏شود، پديده «سياست تفرقه‏اندازانه»، بروز ظاهرى‏‏ حقيقت ديگرى‏‏ است، بروز ناتوانايى‏‏ شناخت سياست علمى‏‏ گذشته حزب توده ايران است، كه بايد آن را دوباره بازشناخت. براين پايه است كه طبرى‏‏ همانجا مى‏‏گويد: «پديده با ماهيت متفاوت است. ظاهر چيزى‏‏ ديگر و باطن امر چيز ديگر مى‏‏گويد.»

آرمان گرامى‏‏، شايد روزى‏‏ كسى‏‏ بتواند جمله آخر ابرازنظر شما را در مورد كوشش كنونى‏‏ نگارنده بر زبان آورد و بارى‏‏ ديگر نگارنده مورد سركوفت قرار گيرد، كه «كلاه سرت گذاشتند». اما باوجود اين، مبارزه انقلابى‏‏ عليه پراكندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏‏، تنهـا وظيفه مبرم و واقع‏بينانه و ضرورى‏‏ در دوران كنونى‏‏ است. و تا تحقق يافتن وحدت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏‏ به عنوان چنين وظيفه‏اى‏‏ باقى‏‏ خواهد ماند. زيرا تنها با برطرف شدن اين پديده نامتجانس و ناآشنا با سرشت حزب توده ايران، از نيروهاى‏‏ واپسگراى‏‏ داخلى‏‏ و خارجى‏‏ امكان ايجاد كردن سازمان‏هاى‏‏ موازى‏‏ و تحت كنترل گرفته مى‏‏شود. برنامه‏اى‏‏ كه آن‏ها دنبال مى‏‏كنند تا بتوانند در طول زمان نابودى‏‏ فيزيكى‏‏ رهبرى‏‏ جاافتاده حزب را با تحميل سياست‏هاى‏‏ انحرافى‏‏ به كمك گروه‏هايى‏‏ كه نادرست مى‏‏انديشند و يا گرو‏هايى‏‏ كه خود ساخته اند، جايگزين سياست علمى‏‏ و انقلابى‏‏ حزب توده ايران سازند.

نابودى‏‏ فيزيكى‏‏ رهبران حزب و ايجاد سازمان‏هاى‏‏ موازى‏‏ و رهبرتراشى‏‏ يك وحدت ديالكتيكى‏‏ را در عملكرد ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏تشكيل مى‏‏دهد!




«ز ايمان خود نشويم، كه نقش آفرين هستى‏‏‏ است!»
دو ناروا در حق حزب توده ايران!

١٣٨٨ / ١٥

بابك گرامى‏‏‏

با سپاس براى‏‏‏ ابرازنظر شما درباره “آرش كمانگير”

در حق كيانورى‏‏‏، و نه تنها كه او، در حق طبرى‏‏‏، جوانشير، بهزادى‏‏‏، مريم فيروز، فاطمه مدرسى‏‏‏، رحمان هاتفى‏‏‏، عباس حجرى‏‏‏، تقى‏‏‏ كى‏‏‏منش، رضا شلتوكى‏‏‏، باقرزاده، گاگيك، باباخانى‏‏‏، حسن قزلچى‏‏‏، حسن حسين‏پور، على‏‏‏ شناسايى‏‏‏، محسن علوى‏‏‏، انصارى‏‏‏، كيومرث زرشناس، نيك آئين، دانش و ده‏ها و ده‏ها مبارزان و دانشمندان جان باخته توده‏اى‏‏‏ دو ناروا اعمال شده است.

يكى‏‏‏- تنهايشان گذاشتيم آن روزها كه تن و جانشان زير آتش دشمن مى‏‏‏سوخت و در تنهايى‏‏‏ زندانى‏‏‏ هولناك كه طبرى‏‏‏ آن را «ديولاخ» مى‏‏‏نامد، زير شكنجه روح و تن، نبرد حماسه آفرين خود را به ثمر مى‏‏‏رساندند. آن هنگام كه كيانورى‏‏‏ درد و رنج شكنجه را در نامه افشاگرانه خود به بالاترين مسئول حاكميت، آيت‏الله خامنه‏اى‏‏‏ مى‏‏‏نگارد تا براى‏‏‏ آيندگان تجربه و شناخت و درسى‏‏‏ باقى‏‏‏ بگذارد با اين اميد كه براى‏‏‏ آن‏ها «پيام مثبتى‏‏‏ داشته باشد». او در آن نامه ازجمله درد و رنج خود و ياران دربندش را چنين برمى‏‏‏شمرد:

«… شكنجه عبارت بود ‌‌از شلاق با لوله لاستیكی تا حد آش و لاش كردن كف پا. در مورد شخص من در همان اولین روز شكنجه آنقدر شلاق زدند كه نه تنها پوست كف دو پا، بلكه بخش قابل توجهی از عضلات از بین رفت و معالجه آن تا دوباره پوست بیآورد، درست 3 ماه طول كشید …

نوع دوم شكنجه كه بمراتب از شلاق وحشتناك‌تر است، دستبند قپانی است. تنها كسی كه دستبند قپانی خورده می‌تواند درك كند كه دستبند قپانی آنهم 10 – 8 ساعت متوالی در هر شب، یعنی چه؟

مرا به دستبند قپانی بردند. 18 شب پشت سر هم مرا ساعت 8 بعدازظهر به اطاقی واقع در اشكوب دوم می‌برند و دستبند قپانی می‌‌‌ز‌دند و این جریان تا ساعت 6 – 5 صبح یعنی 9 تا 10 ساعت طول می‌كشید. … این شكنجه عبارت از اینست كه یك دست از بالای شانه و دست دیگر را از پشت بهم نزدیك می‌كنند و بین مچ دو دست یك دستبند فلزی زده و با كلید آنرا تن‌ می‌كنند. درد این شكنجه وحشتناك است‌. طی 18 شب كه من زیر این شكنجه قرار داشتم و دو بار هم در تعویض ساعت به ساعت آن “غفلت” شد و از ساعت 12 نیمه شب تا 5 صبح به همان حال باقی ماندم.

علت اینكه چرا اینقدر طول كشید این بود كه من به آنچه می‌خواستند به “زور” اعتراف كنم، تسلیم نشدم. (تكيه از نقل كننده)

من 18 كیلو ‌گرم از وزن خود را از دست دادم و تنها پوست و استخوان از من باقیماند، تا آن حد كه بدون كمك یك نفر حتی یك پله هم نمی‌توانستم بالا بروم و برای رفتن به دستشوئـی هم محتاج به كمك نگهبان بودم.
پیامد این شكنجه وحشتناك كه هنوز هم باقیست، اینست كه دست چپ من نیمه فلج است و دو انگشت كوچك هر دو دستم كه در آغاز كاملا بی‌حس شده بود، هنوز نیمه بی‌حس هستند. یادآوری می‌كنم كه من در آن زمان 68 ساله بودم.

همسرم مریم را آنقدر شلاق زدند كه هنوز پس از 7 سال، شب هنگام خوابیدن كف پاهایش درد می‌كند. البته این تنها شكنجه “قانونی” بود كه به انواع توهین و با ركیك‌ترین ناسزا‌گوئـی‌ها تكمیل می‌شد (فاحشه، رئـیس فاحشه‌ها و …) آنقدر سیلی و توسری به او زده‌اند كه ‌گوش چپ او شنوائیش را از دست داده است. یادآور می‌شوم كه او در آن زمان پیر زنی 70 ساله بود.

خواهش می‌كنم عجله نفرمائید و نیاندیشید كه بدترین نوع شكنجه (تعزیر) همین بود. نه، از این بدتر هم دو نوع دیگر بود.
نوع اول شكنجه جسمی بود و آن اینجور بود كه فرد را دستبند قپانی می‌زدند و با طنابی به حلقه‌ای كه در سقف شكنجه‌خانه كار ‌گذاشته شده بود آویزان می‌كردند و او را به بالا می‌كشیدند، تا تمام وزن بدنش روی شانه‌ها و سینه و دست‌هایش فشار غیر قابل تحمل وارد آورد. درد این شكنجه نسبت به دستبند قپانی ساده شاید ده برابر باشد. حتی افراد ورزیده‌ای مانند دوست عزیز ما آقای عباس حجری كه 25 سال در زندان‌های مخوف شاه مردانه پایداری كرد، چندین بار از هوش رفت. آقایان به این هم بسنده نكرده و او را مانند تاب تلو تلو می‌دادند.

دوست هنوز زنده ما آقای محمد علی عموئـی كه با آقای حجری و 5 جوانمرد دیگر از سازمان افسری حزب توده ایران پس از كودتای امریكایی – انگلیسی 28 مرداد 1332 بزندان افتاده و مانند یارانش 25 سال در همه زندان‌های مخوف شاه معدوم مردانه پایداری كرد، شاهد زنده این شكنجه‌هاست. البته نه شاهد دیدار، بلكه خود او زیر این شكنجه‌ها قرار ‌گرفته است.

آقای عباس حجری كه مردی ورزیده بود در اثر این شكنجه وحشتناك، دست راستش تا حد 4/3 فلج شده بود تا آنجا كه نمی‌توانست با آن غذا بخورد. …

نوع دوم، شكنجه روحی بود. این نوع شكنجه كه در مورد من عملی شد، از همه شكنجه‌های دیگر دردناكتر بود. این شكنجه چگونه بود؟

پس از اینكه آقایان از تحمیل اعترافات به من با شكنجه‌ها و با‌‌هدفی كه در بالا شرحش را دادم ناامید شدند، 3 بار مرا زیر این “آزمایش” قرار دادند.

بار اول مرا به اطاق شكنجه بردند. مریم همسرم را كه چشمش را بسته و دهانش را با دستمالی كه در آن فرو كرده بودند بسته بودند، روی تخت شلاق خوابانده و دهان مرا هم ‌گرفتند و در برابر چشم من به پای لخت او شلاق زدن را آغاز كردند. … پس از نشان دادن این منظره، مرا به پشت در سلول شكنجه‌‌گاه بردند و به زمین نشاندند و از من اعتراف می‌خواستند تا شلاق زدن به پای همسرم را كه من صدای ضربات شلاق و ناله همسرم را می‌شنیدم، پایان دهند. پس از چند دقیقه چون من حاضر به پذیرش آنچه از من می‌خواستند نشدم (قبول طرح كودتا) مرا به سلول خودم بر‌گرداندند.

حضرت آیت‌الله!

من اكنون 7 سال است كه زیر چوبه دار ایستاده‌ام. سو‌گند به وجدان انسانیم كه حتی یك كلمه از آنچه در این تشریح نوشته‌ام، غیرواقعی و حتی زیاده‌روی نیست.

باز هم خواهش می‌كنم عجله نفرمائـید. این داستان هنوز ادامه دارد.

چون من باز هم تسلیم نظریات آقایان نشدم، بار دوم – باز هم مرا به اطاق شكنجه بردند. این بار دخترم افسانه را خوابانده بودند و همان فرد پست در برابر چشم “آقایان” مشغول به شلاق زدن به پای برهنه او بود. باز هم مرا پشت در نشاندند و به ‌گوش كردن ناله‌های دخترم مجبور كردند و از من خواستند كه خواسته آنانرا بپذیرم و چون حاضر نشدم بار سوم باز هم مرا شبی به اطاق شكنجه بردند. این بار همسرم مریم را دستبند قپانی زده و به سقف آویزان كرده بودند. او پاهایش هنوز روی زمین بود. مرا به پشت در شكنجه‌‌گاه آوردند و ‌گفتند ا‌گر اعتراف نكنی، مریم را بالا خواهیم كشید. چون من حاضر به اعتراف نشدم دستور دادند كه مریم را به بالا بكشند. من تنها صدای ناله‌های مریم را كه چون دهانش با دستمال بسته بود، بطور مبهم شنیدم. …

همانجور كه یادآور شدم، همه این شكنجه‌ها برای این بود كه از افراد برجسته حزب توده ایران این اعتراف دروغ را بگیرند كه ‌گویا حزب توده ایران تدارك یك كودتای مسلحانه برای سرنگون ساختن نظام جمهوری اسلامی ایران را می‌دیده؛ تدارك كودتائـی كه قرار بود در آغاز سال 1362 عملی ‌گردد. (تكيه از نقل كننده) …»

احسان طبرى‏‏‏ در سروده‏هاى‏‏‏ خود در زندان درونمايه سخنان بالاى‏‏‏ كيانورى‏‏‏ را در “تولدى‏‏‏ ديگر” چنين مى‏‏‏سرايد:

«…

قلبم به طبش مى‏‏‏افتد،

دردى‏‏‏ جانكاه بر دلم خيمه مى‏‏‏زند.

گويى‏‏‏ طبالى‏‏‏ در سينه‏ام بر طبل مى‏‏‏كوبد،

نگاهم بر ماه خيره مى‏‏‏ماند،

بغض با چابكى‏‏‏ تمام راه نفس را مى‏‏‏بندد،

نفس به شماره مى‏‏‏افتد،

عضلاتم متشنج مى‏‏‏شوند

پاهايم مرا يارى‏‏‏ نمى‏‏‏دهند،

سر به دوران مى‏‏‏افتد،

تن ناتوان است.

ضجه‏اى‏‏‏ بگوش مى‏‏‏رسد،

گوئى‏‏‏ از چاهى‏‏‏ عميق:

«غم غريبى‏‏‏ است،

ناتوانم،

نيمه جانم،

مرا رها كنيد،

بگذاريد چو مارى‏‏‏ بويناك، در سوراخى‏‏‏ بخزم،

و حصه خويش را در لجنزارها بيابم.

نيرو پيوندش را با عضلاتم گسسته است،

اعصاب در فريبكارى‏‏‏ خويش است،

نمى‏‏‏توانم،

تا كى‏‏‏؟

تا كجا؟

عمرمان كوتاه است،

مرگمان در راه است،

دردمان بى‏‏‏درمان،

راهمان بى‏‏‏راه».

به ناگاه در كشاكش درد و مرگ،

در هياهوى‏‏‏ ننگ و بنگ،

برقى‏‏‏ مى‏‏‏جهد،

اخگرى‏‏‏ شعله مى‏‏‏زند،

و تن در نگاهى‏‏‏ خاكستر مى‏‏‏شود.

عشق چون سمندرى‏‏‏ رستاخيز مى‏‏‏كند،

علمى‏‏‏ خونين بر كف دارد.

يگانه فرمانش را مى‏‏‏راند، بى‏‏‏تكرار،

“بيـائيـد!  بتـازيـد!”

…»

در “رنج‏نامه هجران”، اين فضاى‏‏‏ غيرانسانى‏‏‏ شكنجه روحى‏‏‏ و بدنى‏‏‏ در انديشه شكوهمند طبرى‏‏‏ چنين بروز مى‏‏‏كند:

«…

اما عاشقانت، آه …

آنان كه جام عشق را لاجرعه نوشيدند،

آنان كه در راهت مردانه كوشيدند،

آنان كه چو پروانه‏اى‏‏‏ در گرد شمعت بى‏‏‏باك شوريدند،

جوشن رزمت را جانانه پوشيدند،

چون تك چشمه جوشان تاريخ،

بى‏‏‏ذره‏اى‏‏‏ ترديد،

جوشيدن،

بسان حيدر ميدان، بسان خسرو مردان،

خروشيدند.

ناممان را ننگ مى‏‏‏خواهند،

قلبمان را تنگ مى‏‏‏خواهند،

زنده‏ها را مرده مى‏‏‏خواهند،

مرده‏ها را شلاق خورده مى‏‏‏خواهند.

در سوك كدامين يار بگرييم،

در هجر كدامين عاشقِ بردار بناليم،

در كدامين راغ،

در كدامين باغ بخوانيم؟

ناكسان سرمست از باده فتح

ابلهانه مى‏‏‏پندارند كه جاويدند،

كنون با دوصد خدعه نيرنگ

ز من انكار مى‏‏‏خواهند،

ز من بسيار مى‏‏‏خواهند،

مرا بيمار مى‏‏‏خواهند،

ترا بى‏‏‏يار مى‏‏‏خواهند،

مرا رنجور،

مرا بى‏‏‏عار،

مرا با هزاران آرزو،

آه بى‏‏‏هيچ گفتگو

بردار مى‏‏‏خواهند.

ترا مهجور،

ترا بى‏‏‏شور،

ترا در گور مى‏‏‏خواهند.

…»

در “مرداب تن، نيلوفر انديشه مى‏‏‏رويد”، طبرى‏‏‏ دربند استوارى‏‏‏ و پايدارى‏‏‏ انديشه را مشت‏وار بر سر شكنجه‏گران مى‏‏‏كوبد و مى‏‏‏گويد:

« روزگارِ غريبى‏‏‏ است،

تن، خسته و زخمى‏‏‏ است.

ليك انديشه، چابك و چالاك،

روئين تن و بى‏‏‏باك،

مى‏‏‏تازد، در روى‏‏‏ خاره بيداد،

با پرچمِ چرمينه حدّاد،

با شورِ شيرين‏گونة فرهاد.

بر تنم زخم‏هاى‏‏‏ بى‏‏‏شمار است.

***

ِاى‏‏‏ بًدسگالانِ ًمردمى‏‏‏ آزار!

اِى‏‏‏ ژاژخايانِ دشمن‏كار!

ِاى‏‏‏ شمايانى‏‏‏ كه انديشه‏تان، از پر مگس فراتر نمى‏‏‏رود!

و اوج عظمت را، در شُكوهِ حشرات مى‏‏‏بينيد!

هرگز!  زخم‏هايم بساط عيشتان نخواهد شد.

زخم‏هايم، نشانِ اقتدارِ منست،

زخم‏هايم، سوزِ ديرينِ منست.

زخم‏ها را شعله‏ور مى‏‏‏خواهم،

زخم‏ها را زخم‏تر مى‏‏‏خواهم،

تا شود بزمگه نور به پا،

كز شرارش يكجا،

بركشد آذر گنبد‏پيما،

كز دل‏تيرگى‏‏‏ پست و بلندِ يلدا،

بجهاند فردا.»

پايدارى‏‏‏ و قهرمانى‏‏‏ ياران دربند را كه كيانورى‏‏‏ در “سخنى‏‏‏ با همه توده‏اى‏‏‏ها” در قهرمانى‏‏‏ براى‏‏‏ حفظ جان توده‏اى‏‏‏ها دربند برمى‏‏‏شمرد…، طبرى‏‏‏ در سروده “هديه” چنين بروز مى‏‏‏دهد:

«يگانه من!

اگر روزى‏‏‏ از تبعيد انديشه‏هايم بازگردم،

زخم‏هاى‏‏‏ بر طبق ماه نهاده‏ام را،

و شعرهايم را،

كه بر پهنه چرمين ياخته‏هايم،

با تلخ‏رنگ سياه هجران نگاشته‏ام،

چون گل‏هاى‏‏‏ وحشى‏‏‏ قله‏هاى‏‏‏ دوردست،

هم‏وزنِ آرزوهايم،

به تو هديه خواهم داد.

هديه خواهم داد ترا،

گُلِ كينه‏هاى‏‏‏ مشت شده‏ام را،

يادِ شادِ پايمردى‏‏‏ مردان را

و نفرت، از خوارى‏‏‏ فرومايگان را.»

گوشه‏هايى‏‏‏ از سرنوشت فردى‏‏‏ مبارزانى‏‏‏ كه همه داروندار مادى‏‏‏ و معنوى‏‏‏ خود را به پاى‏‏‏ حزبشان و آماج‏هاى‏‏‏ آن ريختند، در سخننان بالا ديده، شنيده، درك و دريافت مى‏‏‏شود. اگر سخنى‏‏‏ اينچنانى‏‏‏ از منوچهر بهزادى‏‏‏ در دست نيست، مى‏‏‏دانيم كه روزها و هفته‏ها او را در تابوتى‏‏‏ چوبين دفن كرده بودند. كيومرث زرشناس را با سرى‏‏‏ باندپيچيده شده به نمايش گذاشتند و …

تنها گذاشتن آن‏ها در روز حادثه و جاى‏‏‏ خالى‏‏‏ پشتوانه‏اى‏‏‏ كه آن‏ها در دفاع حزب از جان و روحشان انتظار مى‏‏‏كشيدند، كوتاهى‏‏‏ و قصورى‏‏‏ نابخشودنى‏‏‏ است. زيرپا گذاشتن وظيفه اخلاق انقلابى‏‏‏ است. يك نامهربانى‏‏‏ نارفيقانه است. قصورى‏‏‏ ناآشنا با سرشت توده‏اى‏‏‏ است. دفاع نكردنى‏‏‏ كه صرفنظر از درستى‏‏‏ يا نادرستى‏‏‏ ديدگاه‏ها و مواضع آن‏ها براى‏‏‏ به ثمر رساندن اهداف انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، شايسته حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران نيست.

كيانورى‏‏‏ تلخى‏‏‏ احساس ناشى‏‏‏ از اين نامهربانى‏‏‏ نارفيقانه را با اين كلمات برمى‏‏‏شمرد:

«متاسفانه بخشى‏‏‏ از رهبرى‏‏‏ حزب، با درنگ از جان و آزادى‏‏‏ رهبران وقت حزب دفاع مى‏‏‏كند، به جاى‏‏‏ دفاع از تاريخ حزب و حيثيت رهبران آن، دفاع آنان را از حزب و تاريخ آن، مورد تمسخر قرار مى‏‏‏دهد. …

رهبرى‏‏‏ حزب، به خاطر نجات جان اعضاء و براى‏‏‏ باقى‏‏‏ ماندن حزب در صحنه مبارزه توده‏ها، از قهرمانى‏‏‏ چشم پوشيد و ما بجاى‏‏‏ اينكه قهرمانى‏‏‏ آن‏ها را، كه دقيقاً در همين چشم پوشى‏‏‏ قرار داشت، به مردم نشان دهيم، سياستى‏‏‏ را در پيش گرفتيم كه ما را از جنبش واقعى‏‏‏ جامعه جدا ساخت و آن‏ها را موجوداتى‏‏‏ تسليم شده و وامانده به مردم معرفى‏‏‏ كرد. چنان خود تسليم را باور كرده‏ بوديم، كه از هر كدام آن‏ها، تا زمانى‏‏‏ كه زنده بودند، به تعداد انگشتان دست هم ياد نكرديم.» (كيانورى‏‏‏، سخنى‏‏‏ با همه توده‏اى‏‏‏ها. “راه توده” شماره ٢٤ شهريور ١٣٧٢)

طبرى‏‏‏ درباره اخلاق انقلابى‏‏‏ كه ما در حراست از حرمت و شخصيت و حقوق بشرى‏‏‏ رفيقان در بند، سهل‏انگارانه برباد داديم، در “چهره يك انسان انقلابى‏‏‏” چنين مى‏‏‏گويد: «در كار جمعى‏‏‏ جلب اعتماد رفيقان و دوستان و هم‏رزمان داراى‏‏‏ اهميت درجه اول است. و آنان تنها در “وزيدن باد مهرگان” مى‏‏‏فهمند نامرد و مرد، دلاور و هراسنده كيست. به قول شاعر: “هراسنده مردم نيرزد به هيچ”. تاريخ جنبش انقلابى‏‏‏ در ايران از اين جهت تجارب تلخ فراوانى‏‏‏ دارد.» (صفحه ٢١)  او در انتقاد به رفتار ذهن‏گرايانه در ارتباط با مناسبات درون حزبى‏‏‏ و “دوست و دشمن” بازى‏‏‏ در حزب، مى‏‏‏گويد: «رفتار ذهن‏گرايانه سخت از صفت يك انقلابى‏‏‏ واقعى‏‏‏ به دور است. … بررسى‏‏‏ تاريخ جنبش انقلابى‏‏‏ در ايران نشان مى‏‏‏دهد كه زمانى‏‏‏ يكى‏‏‏ از بليه‏هاى‏‏‏ بزرگ نهضت همين دوست نوازى‏‏‏ و دشمن گدازى‏‏‏، دسته‏بندى‏‏‏، ذهن‏گرايى‏‏‏، مداخله دادن احساس شخصى‏‏‏ در امور اجتماعى‏‏‏ بوده است، كه خوشبختانه در دوران فعلى‏‏‏ به علل مختلف فروكش كرده است.» (ص ٣١-٣٠)

اين سخنان كه در دى‏‏‏ ماه سال ١٣٦٠ نگاشته شده‏اند و در آن طبرى‏‏‏ از فروكش برخورد ذهن‏گرايانه و نارفيقانه در حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏‏‏ در كليت آن ابراز خوشنودى‏‏‏ مى‏‏‏كند، بيان شكوهمندى‏‏‏ توان يكپارچگى‏‏‏ نظرى‏‏‏ و سازمانى‏‏‏ حزب توده ايران در دورانى‏‏‏ است كه از پيرو جوان، زن و مرد، رهبران پيش ناميده شده و كادرها و مبارزان تازه‏نفس، در نبرد انقلابى‏‏‏ در ايران براى‏‏‏ به ثمر رساندن آماج‏هاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ مردم مى‏‏‏رزمد. دشمن مى‏‏‏خواهد اين دوران را از تاريخ حزب توده ايران حذف و محو كند. افسانه «پيروى‏‏‏ از خمينى‏‏‏» در خدمت اين هدف است.

اما جنبه پيش گفته، همانطور كه بيان شد، جنبه فردى‏‏‏ و انسانى‏‏‏ قصور ماست. ضعف شخصيتى‏‏‏ ماست! ترك مواضع توده‏اى‏‏‏ است، كه براى‏‏‏ نجات جان توده‏اى‏‏‏هاى‏‏‏ در بند در دوران سياه حاكميت سلطنتى‏‏‏- ساواكى‏‏‏، بارها به طور افتخار آميزى‏‏‏ درخشيد و با موفقيت همراه بود.

جنبه پراهميت‏تر، قصور و كوتاهى‏‏‏ سياسى‏‏‏ ماست.

نارواى‏‏‏ دوم بس مهم‏تر است. قصور ناشى‏‏‏ از عدم شناخت و درك ما از سرشت انقلاب بهمن. كمبود خود را به ابزار سركوفت و سرزنش ياران در بند نموديم. تنها با تصحيح اين اشتباه سياسى‏‏‏ است كه سخن طبرى‏‏‏ مفهوم و بعد تاريخى‏‏‏ خود را در تمام ابعادش مى‏‏‏يابد كه مى‏‏‏گويد: «در آن هنگام كه غوغاى‏‏‏ وجود ما خاموش شده، اين اوراق با لكنت دردناكى‏‏‏ از شكنجه و اميد من و هزاران امثال من حكايت خواهد كرد.» (ا. ط.، بنياد آموزش انقلابى‏‏‏) و يا به قول فيلسوف ماركسيست معاصر آلمانى‏‏‏ «قربانيان جايگاه تاريخى‏‏‏ خود را مى‏‏‏يابند».

لذا مبارزه امروز ما براى‏‏‏ تصحيح برداشت‏هاى‏‏‏ نادرست از سياست گذشته حزب، يعنى‏‏‏ كوشش براى‏‏‏ درك ضرورت دفاع از آماج‏هاى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و آزاديخواهانه، ملى‏‏‏ و ضدامپرياليستى‏‏‏ انقلاب بهمن و نشان دادن نادرستى‏‏‏ ادعاى‏‏‏ دشمنان حزب توده ايران، كه دفاع از اهداف انقلاب بهمن را «پيروى‏‏‏ از زعامت خمينى‏‏‏» مى‏‏‏نامند و قلمداد مى‏‏‏سازند، مبارزه‏اى‏‏‏ درست و توده‏اى‏‏‏ است. مبارزه‏اى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ است براى‏‏‏ برطرف ساختن پراكندگى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ و حزب توده ايران. وظيفه مبارزه ‏جويانه و عاجل و مقدس‏گونه براى‏‏‏ هر توده‏اى‏‏‏ است.

درباره درك نادرست ما از سرشت انقلاب بهمن، كه متاسفانه به سياست حاكمبر حزب توده ايران تبديل شده است، نكاتى‏‏‏ تاكنون در “توده‏اى‏‏‏ها” منتشر شده. ازجمله در نوشتار تحت عنوان “به انديشه، سنن و ايدئولوژى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ حزب توده ايران باورمنديم! سه جريان فكرى‏‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏‏، نقطه مشترك “راه توده” و “عدالت” (١٣٨٨/ ١١  http://www.tudeh-iha.com/?p=966&lang=fa). كوشش مركزى‏‏‏ را بايد براى‏‏‏ بازگشت انديشه و اسلوب علمى‏‏‏ بررسى‏‏‏ و پژوهش به انديشه و اسناد حزبى‏‏‏ متمركز ساخت.

در اين باره در نوشتارهاى‏‏‏ جداگانه باز هم سخن گفته خواهد شد.

متن ابرازنظر

بابک

ز ایمان خود نشویم که نقش آفرین هستی است
رفیق کیانوری آن بزرگ مرد و انسان دوست روزی در دفتر حزب در شانزده آذر که در کنار احسان بود به رفیقی گفت ما میتوانیم به اهداف انقلاب بهمن از خط امام خمینی عدول کنیم وان را به سرانجام برسانیم.
این آرش کمان گیر که خون سیاوش در رگهایش جاری بود تصور اینکه این حزب به روزی بیفتد که هوادران و اعضایس به چنین سردرگمی و بی سرانجامی در عمل به نظریات بی محتوای خود ادامه دهد، تیر را در کمان ننهاد تا به ارزش حزب بسوی آینده برای ادامه مبارزه با این اهریمن به ما بسپارد.
این رویکرد ما را به این اندیشه می اندازد که وحدت ما در نظرات تک تک توده ایها بوجود میاید .
هنوز این پراکندگی و جرات بحث بین ما بدون انگ زدن و رفورمیسم به انگیزه های بدلیی تبدیل میشود که میتوان به رهبری حزب بیاموزد که نفس حزب همچون رنگ خون سرخ رفقا و شهیدان حزب جاری در رگ هواداران می تپد. به یاد شعر زیبای احسان طبری می افتیم که میگفت
هتس زمین گرم پویا
به نگاها التماس پدیده می نگرد
به تابش خورشید به زمین رخوت نیست
گرمای دستان تو میکارد هر دانه وجود
حال ما کجای این وضیعت اتحاد نظر استاده ایم که نمی توانیم حزبمان را بسوی وحدت نطر رهنمون شویم.

ابرازنظر در ارتباط با نوشتار تاریخ حزب ما، «تاریخ این مبارزات است»




«خاكستر فراموش»

١٣٨٨/ ١٢

نوشتارى‏‏ دريافت شده

با يكى‏‏ از رفقا كه همراه زندگى‏‏ منه و سال‏هاى‏‏ ساله، بهتر بگم، يه عمره كه روابط دوستانه و صميمانه با او دارم، براى‏‏ تعطيلات رفته بوديم ايطاليا، از شهر Pompeji ديدن كرديم. اين شهر در دامن كوه  Vesuv قرار گرفته.

در سال ٧٩ تاريخ اروپايى‏‏، اين كوه ناگهانى‏‏ و بدون كوچكترين نشانه قبلى‏‏ آتش‏فشانى‏‏ مى‏‏كند و تمام ساكنين‏ش‏رو يكجا زير خاكستر، آتش و سنگ به ارتفاع زيادى‏‏ بطور وحشتناكى‏‏ دفن مى‏‏كنه و ازبين مى‏‏بره.

قرن‏ها از اين حادثه مى‏‏گذره، روى‏‏ شهر جنگل و سبزه، گل و گياه درمياد. مردم فراموش كرده بودن و همه چى‏‏ عادى‏‏ و روزمره شده بود.

تا اينكه در سال ١٩٥٠ دولت ايطاليا برنامه ميذاره و اين شهر رو با عشق و علاقه تحت نظر استادان و دانشمندان مربوطه از زير خاك و سنگ و خاكستر درميارن. طبيعى‏‏ است كه تعداد زيادى‏‏ از شهر و آرشيتكت شهر- طرز زندگى‏‏ مردم در اثر خاكستر داغ و شايد هم آتش‏سوزى‏‏ ازبين رفته. ولى‏‏ تعداد زيادى‏‏ هم از منازل، دكان‏ها، خيابون‏ها و حتى‏‏ حمام و طرز آبيارى‏‏ كه باقى‏‏ مانده بود، مرتب كردن و حالا نمايشگاه تاريخ شده.

شروع آتش‏فشانى‏‏ اينقدر ناگهانى‏‏ و بدون اطلاع و نشان‏هاى‏‏ قبلى‏‏ بوده كه مردم جدى‏‏ نگرفتن. در اوايل با پخش خاكستر روى‏‏ شهر شروع شده، و مردم خيال ميكردن بزودى‏‏ قطع ميشه و با اين ترتيب همه در خانه‏ها، دكان‏ها و محل كارشون منتظر موندن، ولى‏‏ اين آتش‏فشانى‏‏ وحشت‏زا ادامه پيدا كرد، تا اينكه تمام شهررو زير خاكستر و سنگ و خاك پوشوند، قبل از اينكه مردم وقت و فرصت داشته باشن كه شهررو ترك كنن.

ما از راه رفتن خسته شده بوديم. روز گرمى‏‏ بود، آفتاب بود، روى‏‏ يه سكوى‏‏ سنگى‏‏ تو سايه يه خونه كه تعمير شده بود، نشستيم. بعد از يه سكوت طولانى‏‏، اين رفيق و دوست زندگى‏‏ من گفت:

به بين تاريخ حزب توده [ايران]، درست مثل تاريخ اين شهره.

حزب توده [ايران] بعد از انقلاب بهمن ٥٧، بدنبال يورش غيرانسانى‏‏، زندگى‏‏ روزمرش و فرزندانش زير خاكستر داغ- خاك و سنگ دشمن سوختند، قبل از اينكه فرصت داشته باشن خودشون‏رو حفظ كنن.

حالا بعد از نزديك ٣٠ سال از گذشت آن زمان، بايد اين فرزندان، خاطره، عشق و دردهاشون، نگرانى‏‏ و اميدهاشونو از زير خاك درآورد، قبل ازاينكه بكلى‏‏ و برا هميشه ازبين بره.

گفت: من خيال مى‏‏كنم اين بهترين خدمتى‏‏ است كه ميشه به تاريخ حزب كرد. هر كس، هرچى‏‏ خاطراتى‏‏ از زندگى‏‏ فرزندان حزب ميدونه، روزمره‏ترين خاطره‏ها، مهربانى‏‏ها، شاى‏‏ و غم‏هاشون و همه آنچه كه آونارو براى‏‏ آيندگان عزيز نگه داره و بشناسونه، راجع به عشق آن‏ها، خانواده‏ها، ترس و از جان گذشتگى‏‏، شكست و موفقيت، هرچى‏‏ بوده- شنيدين يا خودتون شاهد بودين -، بنويسن. ديگه از اون نقطه گذشته كه نبايد صحبت نكرد و چيزى‏‏ نگفت. اين‏ها اگه جمع‏آورى‏‏ بشه، به درد نوشتن تاريخ حزب توده [ايران] مى‏‏خوره. قبل از اينكه فراموش بشه، بايد مثل شهر پمپئى‏‏ از زير خاك بيرونش آورد، مرتب و جمع‏آورى‏‏ كرد و به نمايش گذاشت. اين هم گوشه‏اى‏‏ از مبارزه و سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران و تاريخ اوست.