زنده‏باد بحث بين توده‏اى‏‏ها (٨)
تضاد اصلی و تضاد عمده، ابرازنظر روشنگرانه انوشه
برنامه ميرحسين موسوى‏‏، انطباق تضاد اصلى‏‏ و تضاد عمده در شرايط كنونى‏‏

مقاله شماره ٥٣/١٣٨٧

انوشه هاتفى‏‏ با ارسال ابرازنظر زير، روند برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ را با گامى‏‏ بزرگ به‏پيش مى‏‏برد:

همان گونه که بطور دقیق در مجموعه مقالات «زنده‏باد بحث بین توده‏اى‏‏‏‏ها» اشاره فرمودید، حل «تضاد اصلی» در انقلاب 57 به عنوان یک انقلاب ملی ـ دموکراتیک، در گرو حل دیالکتیکی «مجموعه بهم‏تنيده و جداى‏‏ ناپذير»، «آزادی هاى‏‏ دموكراتيك» و «عدالت اجتماعى‏‏ به كمك اجراى‏‏ يك برنامه اقتصاد ملى‏‏» ( به عنوان مضمون «اصلی ترين تضاد») می باشد.

اجازه بفرمائید قبل از هر چیز، ارزیابی دقیقی از مرحله کنونی تحولات کشورمان داشته باشیم. زیرا پاره‏ای از جریانات چپ (صرفه نظر از این که مستقیما عنوان نمى‏‏کنند، اما مواضع آنها اینچنین است) مرحله کنونی انقلاب را انقلاب بورژوا ـ دموکراتیک ارزیابی مى‏‏کنند. به این موضوع باز خواهم گشت.

من، شما و تارنگاشت عدالت را هم نظر مى‏‏دانم که مرحله کنونی انقلاب را انقلاب ملی ـ دموکراتیک ارزیابی کرده و انقلاب بهمن را شکست خورده تلقی نمى‏‏نمایید. هنوز جامعه ما مملو از خواسته‏هایی است که انقلاب بهمن را شکل داده و کماکان جنبش اجتماعی کنونی حول آن محورها در کنش خود به سر مى‏‏برد. من نیز با شما هم رای و هم نظرم.

اما ریشه اختلاف نظرها را در عمده و یا غیره عمده کردن هر یک از محورهای «آزادی هاى‏‏ دموكراتيك» و «عدالت اجتماعى‏‏ به كمك اجراى‏‏ يك برنامه اقتصاد ملى‏‏» می بینم.

« تضاد عمده … که منظور از آن تضادی است که حل آن در دستور  روز است … » (تارنگاشت عدالت)، طبعاً محور عمده و اصلی مبارزه را تشکیل مى‏‏دهد، « … بدون توجه به اینکه تضاد اصلی است و یا فرعی » (تارنگاشت عدالت) و بدون اینکه رابطه دیالکتیکی این «تضاد عمده» و «تضاد غیر عمده» را بطور سهل انگارانه به فراموشی بسپاریم، زیرا هر «تضاد عمده» با توجه به آهنگ رشد و شرایط تحقق خود و تغییر آرایش طبقاتی عناصر و لایه های درگیر جنبش (تناسب قوا)، در روند مبارزات اجتماعی مى‏‏تواند به «تضاد غیره عمده» بدل شود و بالعکس.

به هر حال دو محور فوق « دو محور برنامه مبارزه » است. اگر دو محور فوق را (در جمع دیالکتیکی آن‏ها) «تضاد اصلی» بدانیم، به این مفهوم نخواهد بود که هر دو را «تضاد عمده» تلقی کنیم.

اگر با این نظر موافقید، آنگاه تضاد عمده کدام است؟ پاسخ به این پرسش یا بهتر بگویم توافق بر سر پاسخ این پرسش، می تواند تشتت نظری را منتفی سازد.

حزب توده ایران بر اساس ترکیب و آرایش نیروهایی که هژمونی انقلاب بهمن را در چنگ داشتند، پس از به نتیجه رسیدن فاز اول انقلاب ملى‏ـ دموکراتیک (سرنگونی رژیم استبدادی وابسته به امپریالیسم جهانی)، تضاد عمده را بر محور «عدالت اجتماعى‏‏ به كمك اجراى‏‏ يك برنامه اقتصاد ملى‏‏» تحلیل نمود و به درستی تاثیر غیر قابل انکاری در پیش برد این مضمون در جنبش انقلابی بهمن داشت. پس از تحولات سال 60 و با توجه به تغییرات نسبی در لایه های حکومتی، سند حزبی سال 61 به درستی بر ضرورت توجه بر هر «دو محور برنامه مبارزه» تاکید می کند.

«١- تحول اجتماعى‏‏‏‏- سیاسى‏‏‏‏ از راه دگرگونى‏‏‏‏ در اداره کشور و دستگاه‏ها و نهادهاى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏ برپایه اصول دموکراتیک و ایجاد امکان همه‏جانبه براى‏‏‏‏ فعالیت‏هاى‏‏‏‏ سازمان‏هاى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ و مدافع انقلاب؛ [به عبارت دیگر، برقرارى‏‏‏‏ قانون و حفظ حقوق دموکراتیک مردم براى‏‏‏‏ کنترل دستگاه دولتى‏‏‏‏]

٢- تحول اجتماعى‏‏‏‏- اقتصادى‏‏‏‏ از راه دگرگونى‏‏‏‏ بنیادى‏‏‏‏ در زیربناى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ به منظور تامین عدالت اجتماعى‏‏‏‏ …».

و چه بسا که با توجه به گردش به راست حاکمیت، مى‏‏توانست محور اول پر رنگ‏تر و یا به عنوان «تضاد عمده» مورد ارزیابی قرار گیرد، بدون اینکه محور دوم به عنوان یکی از دو محور «تضاد اصلی» رنگ ببازد.

مشکل اینک در همین مسئله نهفته است. گروهی با عمده کردن وجه «تحول اجتماعى‏‏‏‏- سیاسى‏‏» و نادیده گرفتن وجه دوم (نگاه کنید به سلسله مقالات «پاسخ به سئوالات نظری فعالان چپ» ـ راه توده) و تاکید یک سویه بر دموکراسی، حقوق بشر و جامعه مدنی  و …  و گروهی با عمده کردن در مضمون وجه نخست «تحول اجتماعى‏‏‏‏- اقتصادى‏‏» و حتی تاکید بر مواضع ضدامپریالیستیِ!  بخشی از حاکمیت تا حد مطلق‏گرای پیش مى‏‏روند.

سیاست مستقل حزب طبقه کارگر بر عدم مطلقگرای این دو محور و پیوند دیالکتیکی این «مجموعه بهم‏تنيده و جداى‏‏ ناپذير» در جریان پیچیده مبارزات اجتماعی شکل مى‏‏گیرد. حرکت به سوی حل «تضاد عمده» به مفهوم مرحلهای از حل «تضاد اصلی».

برای رفع تشتت نظری در آن بخش از جنبش چپ بطور اعم و جنبش توده‏ای بطور اخص که مرحله کنونی انقلاب را ملى‏‏ـ دموکراتیک ارزیابی مى‏‏کند، بحث باید بر بستر پاسخ به این پرسش سیر کند، تضاد عمده کدام است؟ زیرا با توافق بر سر خصلت مرحله کنونی انقلاب، شناخت «تضاد اصلی» به عنوان یک پیش فرض مارکسیستی حل شده است، جز اینکه مرحله کنونی را با مضمون بورژواـ دموکراتیک ارزیابی کنیم که آنگاه مطلق نمودن بحث دموکراسی اجتماعی و اقتصادی، که در قالب دموکراسی، آزادی های نوع بورژوازی و حقوق بشر، جامعه مدنی، جمهوری خواهی لائیک و اقتصاد بازاری و و و … مطرح مى‏‏گردد. همان گونه که به اشکال متنوع در کنش‏های سیاسی پاره‏ای از چپ های وطنی مشخصاً و در پاره‏ای که در این سراشیبی قرار گرفته‏اند، به طور وضوع مشاهده مى‏‏کنیم.

حتماً موافقید که امر «اتحادها» از دل شناخت مرحله کنونی انقلاب و شناخت «تضاد اصلی» و سپس «تضاد عمده» مى‏‏گذرد. از این روی مى‏‏توان به هاشمی رفسنجانی رای داد و یا به خاتمی و یا به موسوی و یا حتی به احمدی نژاد! و یا انتخابات را تحریم نمود!

انوشه هاتفی

٢٨ اسفند ١٣٨٧

برنامه ميرحسين موسوى‏‏، انطباق تضاد اصلى‏‏ و تضاد عمده در شرايط كنونى‏‏

ابرازنظر روشنگرانه انوشه هاتفى‏ و تاكيد او بر ضرورت شناخت «تضاد عمده كدام است؟» براى‏ تعيين عمده‏ترين عرصه مبارزات روز، را بايد مركزى‏ترين آموزش از اين ابرازنظر روشنگرانه دانست. براى‏ تعيين عمده‏ترن تضاد و عرصه مبارزاتى‏ در شرايط كنونى‏، به نظر مى‏رسد كه مى‏توان نكات مطرح شده در برنامه مبارزات انتخاباتى‏ ميرحسين موسوى‏ را به كمك گرفت، كه مستقل از بحث‏هاى‏ مطرح در جنبش توده‏اى‏ و به‏مثابه ارزيابى‏ مستقل نيروهاى‏ مسلمان مدافع دستاوردهاى‏ انقلاب بهمن، مطرح شده‏اند. او دو عرصه “آزادى‏هاى‏ قانونى‏” و “عدالت اجتماعى‏” را در برنامه مبارزاتى‏ خود برجسته مى‏سازد و آن‏ها را به‏مثابه “عمده‏ترين، يعنى‏ عاجل‏ترين عرصه مبارزات و خواسته‏هاى‏ مردم” عنوان مى‏كند.

تحقق بخشيدن خواست‏هايى‏ كه موسوى‏ در برنامه انتخاباتى‏ خود مطرح مى‏سازد، در چارچوب نظام موجود ممكن است. براين پايه است، كه بايد خصلت “تضاد عمده‏” بودن آن‏ها را پذيرفت.

درعين حال “حل ديالكتيكى‏” اين تضاد عمده، همانطور كه در سند حزبى‏ ١٣٦١ نير برجسته شده است، راه رشد و تعميق انقلاب را مى‏گشايد و لذا همزمان اين تضاد، دارى‏ خصلت “تضاد اصلى‏” نيز است.

در برنامه موسوى‏، مسئله حق برخوردارى‏ مردم از آزادى‏هاى‏ دموكراتيكِ قانونى‏ در ارتباط قرار داده مى‏شود با «قانون‏شكنى‏هاى‏ گسترده»، كه «ارزش» آزادى‏ را پايمال ساخته است و به «انكار خرد جمعى‏» انجاميده است.

او در مخالفت با مستولى‏ شدن نظام اقتصادى‏ كه به بهانه ضرورت رشد اقتصاد، پايمال كردن اصل‏هاى‏ اقتصادى‏ قانون اساسى‏ را به برنامه خود تبديل كرده است، به دفاع از اصل‏هاى‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏ پرداخته و ارزش «راهبرى‏» آن‏ها را براى‏ رشد اقتصادى‏ در خدمت عدالت اجتماعى‏ برجسته مى‏سازد و مى‏نويسد: «به‏ويژه راهبردهاى‏ ارزشمندى‏ كه اصل ٤٣ و ٤٤ از اين ميثاق ملى‏ را شكل داده‏اند، نياز به توجه بيش از پيش دارند و ما موظفيم منابع كمياب موجود را با تخصيص حداكثرى‏ در جهت تحقق هرچه كامل‏تر آن‏ها به كار بنديم و از هدر دادن اين منابع در خدمت منافع كوتاه مدت و اغراض سياسى‏ كم‏بها، جلوگيرى‏ كنيم.»

دو خواست مطرح شده در برنامه انتخاباتى‏ ميرحسين موسوى‏ براى‏ انتخابات رياست جمهورى‏ دوره دهم، دو عرصه عمده‏ خواست‏ و مبارزه مردم را تشكيل مى‏دهند، كه در سند سال ١٣٦١ حزب توده ايران نيز به آن اشاره و به مثابه دو عرصه‏اى‏ ارزيابى‏ شده است، كه تحقق آن‏ها، راه رشد ترقى‏خواهانه جامعه ايرانى‏ را مى‏گشايند.

به عبارت ديگر مجاز است و مى‏توان انطباق اصلى‏ترين و عمده‏ترين تضاد در جامعه ايرانى‏ را در شرايط كنونى‏ پذيرفت.

اهميت نتيجه‏گيرى‏ فوق، چند گانه است.

در وحله نخست كمك بزرگى‏ براى‏ رفع تشتت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ است!

درعين حال به عرصه مبارزاتى‏، روشنى‏ و صراحت بخشيده، وظيفه آنى‏ و آتى‏ جنبش توده‏اى‏ را متبلور و شركت يك‏پارچه همه توده‏اى‏ها را در مبارزه روز انتخاباتى‏ در ايران مستدل ساخته و به ضرورتى‏ انكار ناپذير تبديل مى‏كند. امرى‏ كه مى‏تواند در پيش‏برد خواست‏هاى‏ مردم نقش برجسته و بجايى‏ ايفا سازد.

روزهاى‏ تعطيل عيد به‏طور سنتى‏، زمان برگزارى‏ جلسات و نشست‏هاى‏ حزبى‏ هستند. اميد مى‏رود با پايان تعطيلات، گروه‏هاى‏ مختلف توده‏اى‏ قادر باشند با درك مشترك از شرايط حاكم بر ميهن، به مبارزه يك‏پارچه در راه اهداف مردم بپاخيزند!

با اين اميد كه سال نو ١٣٨٨ براى‏ مردم ميهن ما سالى‏ خجسته است در راه دستيابى‏ به خواست‏ها و نيازى‏ انسانى‏ و ميهنى‏شان، و همراه است با قرار داشتن جنبش توده‏اى‏ و حزب توده ايران در ميان مردم و در صف مقدم مبارزات قانونى‏ آن‏ها!

حزب ما توده را سازد پيروز …




زنده‏باد بحث بين توده‏اى‏‏‏ها (٧)
انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ آذرنگ، حقيقت را درك نمى‏‏‏كند
انتخابات رياست جمهورى‏‏‏ و اصلى‏‏‏ترين تضاد

مقاله شمار ٥٢/١٣٨٧

 

كليت، حقيقت است، جمله معروف هگل مى‏‏‏باشد. حقيقت اما يك بافت يك دست، يك لايه، با يك جنبه و وجه و لحظه و … نيست، بلكه «روند جارى‏‏‏ زندگى‏‏‏» به قول ماركس از بهم‏تنيدگى‏‏‏ و بهم‏پيوستگى‏‏‏ مجموعه‏اى‏‏‏ از لايه‏ها، جنبه و وجه و لحظه‏ها و… تشكيل مى‏‏‏شود، كه تحت تاثير شرايط تغيير يابنده، در حال تغيير و شدن است. هر چه پديده رشد‏يافته‏تر باشد، پيچيدگى‏‏‏ و هزار لايگى‏‏‏ آن بيش‏تر است.

روند رشد و تغيير از ساده به بغرنج و از بسيط به مركب را مى‏‏‏توان در كليه پديده‏ها يافت و نشان داد. جامعه طبقاتى‏‏‏ پيشرفته سرمايه‏دارى‏‏‏ در تاريخ بشرى‏‏‏ بدون ترديد يكى‏‏‏ از بغرنج‏ترين و مركب‏ترين پديده‏هاست، كه شناخت و درك از آن را ماركس در “كاپيتال” وظيفه دورانساز خود قرار داد. ماركس به منظور توضيح و تشريح ساختار و عملكرد نظام سرمايه‏دارى‏‏‏، به نگارش يك كتب دستور عمل براى‏‏‏ انديشه ديالكتيكى‏‏‏ نپرداخت، بلكه اسلوب و انديشه ديالكتيكى‏‏‏ را گام به گام و در جاى‏‏‏ جاى‏‏‏ پژوهش و بررسى‏‏‏ صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ در “كاپيتال”، و در زيربناى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ آن، بكار گرفت و آن را ترسيم نمود.

 

لذا براى‏‏‏ درك اسلوب شناخت از حقيقت و ساختار ديالكتيكى‏‏‏ حقيقت، مى‏‏‏توان به شيوه كار علمى‏‏‏ ماركس اعتماد كرد و دل به آن سپرد، زمانى‏‏‏ كه مى‏‏‏خواهيم يك پديده جديد و يا نشناخته را مورد بررسى‏‏‏ و پژوهش قرار دهيم.

 

چگونه بايد راه بررسى‏‏‏ پديده نشناخته را طى‏‏‏ كرد. از كجا بايد شروع كرد؟

 

وقتى‏‏‏ با يك درخت نشناخته روبرو هستيم، برپايه آنچه كه در آموخته خود ذخيره داريم، در انتزاع خود، درخت را به اجزايش تقسيم مى‏‏‏كنيم. برگ آن، شاخه‏ها و نوع تقسيم آن‏ها، تنه درخت، پوست آن و اگر بتوانيم، چوب و ريشه آن را نيز مورد توجه قرار مى‏‏‏دهيم. محل رشد و محيط پيرامون، وضع آب و هوا وغيره را و … در بررسى‏‏‏ خود وارد مى‏‏‏كنيم. به عبارت ديگر پديده نشناخته را به اجزايش تقسيم مى‏‏‏كنيم، تا با شناخت تك تك اجزا به حكمى‏‏‏ نهايى‏‏‏ درباره پديده جديد نايل شويم. ماركس اين روند را پر كردن انتزاع توخالى‏‏‏ اوليه، زيرا نشناخته و درك نشده، با لحظه‏ها و جنبه‏ها و… مى‏‏‏نامد كه در جريان پژوهش، شناخته و درك مى‏‏‏شوند. تاكيد شود: ارتباط‏ها و تاثير متقابل و چندين لايه آن‏ها در روند حركت و تغيير آن‏ها، تحت تاثير شرايط تغيير يابنده، شناخته و درك مى‏‏‏شوند.

در پايان پژوهش، پديده و يا انتزاع توخالى‏‏‏، به پديده مملو از داده‏ها و روابط و بهم‏تنيدگى‏‏‏ جنبه‏ها، به پديده‏اى‏‏‏ در حال تغيير و رشد و شدن تبديل مى‏‏‏شود. شناخت ديالكتيكى‏‏‏ از «روند جارى‏‏‏ زندگى‏‏‏» در پديده مورد پژوهش، از اين طريق بدست مى‏‏‏آيد و درك مى‏‏‏شود.

 

با اين اسلوب ديالكتيكى‏‏‏، بحث درباره آنكه از كدام نقطه بايد بررسى‏‏‏ آغاز شود، بحثى‏‏‏ غيرضرورى‏‏‏ است. زيرا هر آغازى‏‏‏، يك آغاز گـذرا است. زيرا تنها لحظه‏اى‏‏‏ از كليت حقيقت است.

البته بايد هر لحظه را كه مورد توجه و بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهيم، آن را آنچنان مورد پژوهشى‏‏‏ علمى‏‏‏ قرار دهيم و همه رابطه‏ها و بهم تنيدگى‏‏‏ها و تاثير متقابل آن را با لحظه‏هاى‏‏‏ ديگر در جريان روند رشد و شدن و تغيير و تكامل آن ببينيم، نشان دهيم و درك كنيم، اما نبايد آن را مطلق سازيم.

هيچ جنبه‏اى‏‏‏ را نبايد مطلق ساخت، زيرا نبايد فراموش كرد، كه ما در جريان پژوهشى‏‏‏ هستيم، كه در پايان آن، و بعد از شناخت همه جنبه‏ها و وجه‏ها و لحظه‏ها، فقط در آن‏زمان، زمان ارزيابى‏‏‏ از پديده و تعيين عمده و غيرعمده و به‏ويژه شناخت رشته علّى‏‏‏ وجود و شدن پديده، قابل شناخت و درك مى‏‏‏شود. يعنى‏‏‏ زمانى‏‏‏ كه ما كليت حقيقت را درك كرده و دريافته‏ايم!

ماركس كه كليت نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ را درك كرده است، تجزيه و تحليل آن را در كاپيتال با تعريف “كالا” آغاز مى‏‏‏كند. يعنى‏‏‏ با نطفه آغازين رشته علّى‏‏‏ وجود و شدن صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏! پيش از او هم انديشمندان برجسته‏اى‏‏‏ جوانب پراهميتى‏‏‏ را از نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ برشمرده بودند، كه ماركس به آن‏ها استناد هم مى‏‏‏كند. اما درك كليت “حقيقت” تاريخى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏، تنها و تنها با درك ديالكتيكى‏‏‏ از آن، به دستاورد دورانساز كارل ماركس تبديل شد.

 

انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏، هر صفحه‏اى‏‏‏ از هر پژوهشى‏‏‏ را كه مى‏‏‏خواند، و از آن بدتر، آن را تنها صفحه پژوهش مى‏‏‏پندارد، با خواندن صفحه بعدى‏‏‏ با بزرگ‏ترين تناقض‏ در پژوهش روبرو مى‏‏‏گردد و هاج و واج، به اين سو و آن سو مى‏‏‏نگرد، زبان به اعتراض مى‏‏‏گشايد، كه مگر بيش از اين مى‏‏‏توان دچار «تناقض گويى‏‏‏ مزمن» بود؟ انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ همانند مردى‏‏‏ است كه در يكى‏‏‏ از رومان‏هاى‏‏‏ ماكسيم گوركى‏‏‏ بر سر دوراهى‏‏‏ ايستاده است و زار زار و با درد گريه مى‏‏‏كند. و آنوقت كه رهگذرى‏‏‏‏ مى‏‏‏پرسيد، چرا او گريه مى‏‏‏‏كند، پاسخ مى‏‏‏دهد: من سايه خودم را گم كرده‏ام. و تنها او مى‏‏‏‏دانست، كه من بايد به كدام سو بروم.

 

گناه عدم درك كليت، كه حقيقت است، گناه پژوهش نيست. گناه انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ است كه جوانب متضاد در يك پديده واحد را مى‏‏‏بيند، زيرا براى‏‏‏ شناخت خود لزوماً پديده را در انتزاع و تجريد خود به اجزايش تقسيم مى‏‏‏كند، اما با در برابر هم قرار دادن اجزا، وابستگى‏‏‏ و ارتباط ديالكتيكى‏‏‏ اجزاء را از مدنظر دور مى‏‏‏دارد و لذا كليت پديده را درك نمى‏‏‏كند.

اين مسئله، مسئله تاريخ انديشه فلسفى‏‏‏ بشرى‏‏‏ در كليت آن هم هست. درك از عين و ذهن، از تن و روح، از ماده و معنويت، تنها با درك ديالكتيكى‏‏‏ از آن، كه ارتباط جداناپذير آن دو را درك كرد، آرى‏‏‏ يكى‏‏‏ بودن و وحدت آن دو را درك كرد، حل شد. وظيفه‏اى‏‏‏ كه تاريخ به عهده انديشه ماركس و انگلس قرار داده بود.

 

ا. آذرنگ كه فرد پركار و هوشيارى‏‏‏ است و از آرشيو و بايگانى‏‏‏ بزرگ و همه‏جانبه و سازمان‏ يافته‏اى‏‏‏ نيز برخوردار است، كه مى‏‏‏تواند بلافاصله هر نقل قول و ده‏ها جمله‏هاى‏‏‏ جدا شده از مضمون مقاله‏ها را از چند سال پيش در اختيارش بگذار، تا او آن‏ها را حاضر و آماده به نوشته خود بيفزايد، و اين كار را با مقاله‏هاى‏‏‏ “فرهاد” انجام مى‏‏‏دهد، آنوقت خود را در برابر انبوهى‏‏‏ از داده‏هايى‏‏‏ مى‏‏‏بيند، كه اگرچه با يكديگر در تقابل و يا حتى‏‏‏ در تضاد قرار دارند، اما باوجود اين لحظه‏ها و جنبه‏هاى‏‏‏ متقابل و متضاد يك پديده را تشكيل مى‏‏‏دهند، چه وحدتشان براى‏‏‏ انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ در آن پديده درك نشده باقى‏‏‏ مانده است. انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ حاكم بر ذهن آذرنگ، اجباراً او را به يك نتيجه‏گيريى‏‏‏ «روشن و صريح» و درعين‏حال قاطع عليه “فرهاد” وامى‏‏‏دارد: «تناقض گويى‏‏‏ مزمن»! همين و بس!

 

او براى‏‏‏ مثال نمى‏‏‏تواند “درك كند” (به معناى‏‏‏ شناخت ديالكتيكى‏‏‏، و نه كند ذهنى‏‏‏! زيرا او، همانطور كه در آغاز گفته شد، فرد پركار و هوشمندى‏‏‏ است) كه در مقاله “اقتصاد ملى‏‏‏، شرط دستيابى‏‏‏ به عدالت اجتماعى‏‏‏”، “تمجيد” از احمدى‏‏‏نژاد به عمل نيامده است، كه آن را در تضاد مى‏‏‏يابد با مخالفت با انتخاب احمدى‏‏‏نژاد در انتخابات دوره نهم در مقاله‏ ديگرى‏‏‏.

در مقاله “اقتصاد ملى‏‏‏، …”، نياز مردم به دستيابى‏‏‏ به عدالت اجتماعى‏‏‏، يعنى‏‏‏ وجهى‏‏‏ از حقيقت جامعه امروزى‏‏‏ ايران، آنچنان برجسته توضيح داده مى‏‏‏شود، كه ا. آذرنگ آن را به عنوان تائيد نامزدى‏‏‏ احمدى‏‏‏نژاد و ضرورت انتخاب او درك مى‏‏‏كند. و زمانى‏‏‏ كه آذرنگ در مقاله ديگرى‏‏‏ مخالفت با انتخاب احمدى‏‏‏نژاد را مى‏‏‏خواند كه در دوره دوم انتخابات بين رفسنجانى‏‏‏ و احمدى‏‏‏نژاد، بايد به رفسنجانى‏‏‏ راى‏‏‏ داد، فرياد اعتراض و وايلايش به عرش مى‏‏‏رسد و مى‏‏‏گويد : تناقض! تناقض و تنها تناقض گويى‏‏‏ مزمن! و اعلان همانند بودن نظريات “فرهاد” با “راه‏توده” مدافع رفسنجانى‏‏‏!

 

اما با توجه به كليت حقيقت نبرد طبقاتى‏‏‏ در جامعه امروزى‏‏‏ ايران، هر كدام از اين لحظه‏ها، تنهــا لحظه‏اى‏‏‏ از حقيقت هستند. همانطور كه مخالفت صريح و بى‏‏‏ترديد عليه اجراى‏‏‏ سياست ضدملى‏‏‏ “خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏”، كه نيروى‏‏‏ محركه اصلى‏‏‏ اجراى‏‏‏ آن هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ است، جنبه و لحظه‏اى‏‏‏ از همين حقيقت را در بر مى‏‏‏گيرد، كه صدور حكم حكومتى‏‏‏ غيرقانونى‏‏‏ توسط آيت الله خامنه‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ نقض اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ايران، وجه ديگرى‏‏‏ از همان حقيقت نبرد طبقاتى‏‏‏ در كشور را تشكيل مى‏‏‏دهد. همانقدر نبايد نادرست ناميدن حكم حكومتى‏‏‏ را مطلق‏گرايانه به معناى‏‏‏ پوشش براى‏‏‏ نقش هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ پنداشت، كه نبايد ناميدن آيت الله خامنه‏اى‏‏‏ را به عنوان امضا كننده حكم حكومتى‏‏‏، اعلام بى‏‏‏گناهى‏‏‏ براى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ درك كرد و خود را موظف به نگارش مقاله “تاكتيك بزرگنمايى‏‏‏ نقش ولايت فقيه در اقتصاد كشور” دانست، كه ا. آذرنگ خود را موظف به آن دانسته و چنين مقاله‏اى‏‏‏ نوشته است.

تصور هر كدام از اين “تضادها” به مثابه كليت، كه ناشى‏‏‏ از مطلق‏ كردن اين يا آن لحظه در پديده بغرنج نبرد طبقاتى‏‏‏ در

ايران امروز است، انديشه را از شناخت كليت نبرد طبقاتى‏‏‏ عاجز مى‏‏‏سازد. نبردى‏‏‏ كه همه اين تقابل و تضادها را در بر مى‏‏‏گيرد و وحدتى‏‏‏ ديالكتيكى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد.

پيامد چنين شيوه غيرديالكتيكى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ آن است، كه بخشى‏‏‏ سنگ احمدى‏‏‏نژاد و خامنه‏اى‏‏‏ را به سينه مى‏‏‏زنند، ديگران هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ را نقطه اتكاى‏‏‏ خود مى‏‏‏دانند و گروه ديگر در كنار اپوزيسيون راست و سلطنت طلب و “چپ” سوسيال دموكرات قرار مى‏‏‏گيرد. و همه نيز خود را نماينده انديشه توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏پندارند.

 

 انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ حاكم بر تارنگاشت “عدالت” درك نمى‏‏‏كند كه همه نكات فوق، جنبه و لحظه‏هايى‏‏‏ در نبرد واحد طبقاتى‏‏‏ “از بالا”، يعنى‏‏‏ از طرف قشرهاى‏‏‏ مختلف حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ عليه منافع مردم و كشور است. همانطور كه همين انديشه در “راه‏توده” نيز درك نمى‏‏‏كند، كه توجيه نظريات «برخى‏‏‏ از اصلاح‏طلبان درباره ضرورت خصوصى‏‏‏ [و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏]”» در اين تارنگاشت، تائيد نبرد طبقاتى‏‏‏ از بالا است. “نامه مردم” نيز قادر به درك اين نكته نيست كه دعوت “نماينده كميته مركزى‏‏‏” به مجلس اروپايى‏‏‏ در كنار اپوزيسيون راست و “چپ” خارج از كشور، ناشى‏‏‏ از حاكميت انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏ بر انديشه اين كميته مركزى‏‏‏ است، كه آن را وا مى‏‏‏دارد در آن جلسه آنچه را كه بايد بگويد، بر زبان نياورد!

اگر در سند “ايران سى‏‏‏ سال پس از انقلاب شكوهمند بهمن” «رهبرى‏‏‏ وقت» حزب قادر نيست درك كند، بررسى‏‏‏ علمى‏‏‏، اما جانبدارانه از منافع جنبش توده‏اى‏‏‏ و ترقى‏‏‏خواهى‏‏‏ صد ساله ميهن ما، به عبارت ديگر ضرورت بررسى‏‏‏ تجربه گذشته، آموزش از آن براى‏‏‏ نبرد حال و آينده است، زيرا بر ذهنش انديشه ديالكتيكى‏‏‏ حاكم نيست، تا كليت “حقيقت” نبرد طبقاتى‏‏‏ را درك كند. آنوقت به چوبدست نبرد طبقاتى‏‏‏ ارتجاع داخلى‏‏‏ و خارجى‏‏‏ عليه منافع طبقه كارگر و مردم ايران تبديل مى‏‏‏گردد، وقتى‏‏‏ مى‏‏‏كوشد با زدن «رهبرى‏‏‏ وقت»، كيانورى‏‏‏ها، طبرى‏‏‏ها، جوانشيرها، بهزادى‏‏‏ها، حجرى‏‏‏ها، هاتفى‏‏‏ها و ده‏ها و ده‏ها توده‏اى‏‏‏ جان باخته و شيفه حزبى‏‏‏، حزب توده ايران را بى‏‏‏اعتبار سازد. حزب توده ايران و نقش آن را از تاريخ ميهن ما بزدايد.

 

مشكلى‏‏‏ كه جنبش توده‏اى‏‏‏ اكنون با آن روبروست، ترك انديشه ديالكتيكى‏‏‏ و تحليل ماترياليسم تاريخى‏‏‏ از پديده‏هايى‏‏‏ است كه مى‏‏‏توانند در تقابل و تضاد با يكديگر قرار داشته باشند، اما همگى‏‏‏ لحظه و جنبه و وجهى‏‏‏ از نبرد طبقاتى‏‏‏ “از بالا” در ايران و جهان عليه منافع طبقه كارگر ايران، كه از منافع كل مردم دفاع مى‏‏‏كند، هستند.

 

انديشه غيرديالكتيكى‏‏‏، كه به خود زحمت بى‏‏‏جا مى‏‏‏دهد و براى‏‏‏ ما دردسر مى‏‏‏سازد و باعث صرف نيرو مى‏‏‏شود، البته اين جنبه مثبت را هم دارد، كه انسان را وامى‏‏‏دارد، در ذهن خود به انديشيدن درباره اسلوب تجزيه و تحليل ديالكتيكى‏‏‏ بپردازد و آن را بر روى‏‏‏ كاغذ نيز بياورد، شايد كمكى‏‏‏ باشد در روند درك پديده‏ها. زيرا به گفته زنده‏ياد طبرى‏‏‏ در پيش‏گفتار اثرش “يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏”، «ضرورت كوشش براى‏‏‏ اجتهاد در مسائل تئورى‏‏‏ عمومى‏‏‏ ماركسيستى‏‏‏- لنينيستى‏‏‏ انكار ناپذير است و تئورى‏‏‏ از هر سخن الكنى‏‏‏ در اين زمينه مى‏‏‏تواند غنى‏‏‏تر شود. … بهر صورت هر نسلى‏‏‏ كه در مبارزه شركت مى‏‏‏كند، بايد دريافت و منش خود را از انطباق تئورى‏‏‏ عام بر پراتيك به دست دهد. يا به عبارت ديگر، تجارب خود را جمع‏بندى‏‏‏ كند. معناى‏‏‏ سير تكاملى‏‏‏ تئورى‏‏‏ها و ژرفش در ماهيت‏هاى‏‏‏ دمبدم تازه‏تر و عميق‏تر جز اين نيست.»

 

بحث امروز در آخرين روز سال ١٣٧٨، يعنى‏ در شصتمين روز ملى‏ كردن صنايع نفت در ايران، هديه آخر به آذرنگ و شيوه غيرديالكتيكى‏‏‏ انديشه او و ديگر گروه‏هاى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ است، زيرا عيد است. بايد آن را آخرين عيدى‏‏‏ دانست. ادامه بحث‏هاى‏‏‏ انحرافى‏‏‏ و بى‏‏‏توجهى‏‏‏ مزمن به اصلى‏‏‏ترين وظايف روز، كه با ورود ميرحسين موسوى‏‏‏ با برنامه انتخاباتى‏‏‏ ويژه او به صحنه مبارزات اجتماعى‏‏‏، وارد مرحله نوينى‏‏‏ شده است و در زير به آن پرداخته خواهد شد، در عين حال مرحله‏ جديدى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهد براى‏‏‏ بحث در جنبش توده‏اى‏‏‏.

ادامه سياست تاكنون توسط گروه‏هاى‏‏‏ ديگر در جنبش توده‏اى‏‏‏، ضرورى‏‏‏ مى‏‏‏سازد به جستجوى‏‏‏ علل پافشارى‏‏‏ غيرمستند آن‏ها به ادامه سياست نادرست رفت. بايد ديد آيا علل ديگرى‏‏‏ براى‏‏‏ “بدفهمى‏‏‏” وجود دارد. در اين زمينه بايد به توصيه‏اى‏‏‏ كه رفيق عزير على‏‏‏ خاورى‏‏‏ در يكى‏‏‏ از جلسات “كميته برون مرزى‏‏‏” داشت، انديشيد. او گفت: بايد در انديشيدن جسور بود!

 

پديده نبرد طبقاتى‏‏‏ در ايران

 

توده‏اى‏‏‏ها اكنون، مثل هميشه، بايد پديده نبرد طبقاتى‏‏‏ در ايران را درك كنند، تا بتوانند بر روى‏‏‏ آن تاثير خود را بگذارند. براى‏‏‏ درك اين پديده، جنبش توده‏اى‏‏‏ بايد با تحليل ديالكتيكى‏‏‏ اجزاى‏‏‏ اين نبرد را تشخيص دهد و درك كند. بايد عمده را از غيرعمده جدا سازد. ازاين‏رو “توده‏اى‏‏‏ها” معتقد بود و هست، كه بايد پذيرفت، كه

 

١- جنبش توده‏اى‏‏‏ بايد تحليل مستقل خود را از موضع طبقه كارگر ايران از اوضاع جهان، منطقه و ايران داشته باشد. شناخت از تحليل مشخص طبقه كارگر را بايد جدا از برداشت و تحليل طبقات و قشرهاى‏‏‏ ديگر جامعه تنظيم كرد و ارايه داد.

٢- برپايه شناخت مستقل بدست آمده از نبرد طبقاتى‏‏‏ در ايران و تعيين جايگاه و منافع و سياست طبقات و قشرهاى‏‏‏ ديگر در كشور، بايد جنبش توده‏اى‏‏‏ سياست مستقل خود را در ارتباط با اتحادهاى‏‏‏ ممكن در جامعه تعيين كرده و اعلام دارد.

٣- بايد بين اتحادها براى‏‏‏ تغييرات بنيادى‏‏‏ با هدف تغييرات زيربنايى‏‏‏ و رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه از يك سو، و اتحادها براى‏‏‏ پاسخ به نيازهاى‏‏‏ روز و عاجل اجتماعى‏‏‏ از سوى‏‏‏ديگر، تفاوت قايل شد.

٤- اتحاد و وحدت عمل در تحقق بخشيدن به وظايف روز يا آنى‏‏‏ كه جوانشير آن را در كتاب “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران”، وظايف دموكراتيك طبقه كارگر مى‏‏‏نامد، از طريق ايجاد همكارى‏‏‏ با قشرهاى‏‏‏ مختلف اجتماعى‏‏‏ تا حد احزاب ملى‏‏‏ ممكن مى‏‏‏گردند. هدف اين اتحادها ايجاد تغييرات و اصلاحات در چهارچوب نظام حاكم مى‏‏‏باشند. اين اتحاد و همكارى‏‏‏ها مى‏‏‏توانند گذرا و ناپايدار باشند. مى‏‏‏توانند اما براى‏‏‏ دوران‏هاى‏‏‏ نسبتاً طولانى‏‏‏، براى‏‏‏ مثال ادوار مجلس و بيش از آن تداوم يابند.

٥- گروه نخست از اتحادها، اتحاد براى‏‏‏ اهداف دورنمايى‏‏‏ و به بيان كتاب پيش گفته، اهداف آتى‏‏‏ و سوسياليستى‏‏‏ طبقه كارگر هستند. براى‏‏‏ مثال پيشنهاد “جبهه متحد خلق” توسط حزب توده ايران در دوران پس از پيروزى‏‏‏ انقلاب، كه با هدف تغييرات اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ در جهت گذار از نظام فرتوت سرمايه‏دارى‏‏‏ اعلام شده بود، از اين نوع اتحادهاى‏‏‏ استراتژيك و دورنمايى‏‏‏ است.

٦- درعين حال كه نبايد تفاوت و حتى‏‏‏ تضاد بين دو گروه از اتحادها را از مدنظر دور داشت، نبايد وابستگى‏‏‏ و امكان گذار همكارى‏‏‏ها به اتحادهاى‏‏‏ پايدارتر و دورنمايى‏‏‏ را نفى‏‏‏ نمود. بايد براى‏‏‏ ايجاد شدن چنين امكانى‏‏‏ كوشيد. به‏ويژه در دوران‏هاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏، با رشد خواست‏هاى‏‏‏ دموكراتيك، چنين گذارهايى‏‏‏ بسرعت ممكن است. در آن زمان‏ها كه مثلاً شعار “آزادى‏‏‏”، “صلح”، “نان”، “زمين” و … در شور انقلابى‏‏‏ خلق همه‏گير و فراگير مى‏‏‏شوند، مى‏‏‏تواند «بيست سال در يك روز تجميع گردد» (ماركس)

٧- تشخيص “اصلى‏‏‏ترين تضاد” و “اصلى‏‏‏ترين عرصه مبارزه” در لحظه حال، نوك نيزه روند رشد و ترقى‏‏‏ جامعه را نشان داده و عرصه مبارزاتى‏‏‏ تحقق بخشيدن به آن را بيان مى‏‏‏كند و قابل درك مى‏‏‏سازد.

 

اصلى‏‏‏ترين تضاد مى‏‏‏تواند از مجموعه‏اى‏‏‏ از تضادهاى‏‏‏ بهم‏تنيده و جدايى‏‏‏ناپذير تشكيل شود. هم‏اكنون در ايران ما با چنين وضعى‏‏‏ روبرو هستيم. خواست برخوردارى‏‏‏ از آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏‏، كه ميرحسين موسوى‏‏‏ آن را در برنامه انتخاباتى‏‏‏ خود «ارزش آزادى‏‏‏» مى‏‏‏نامد و همچنين خواست برخوردارى‏‏‏ از عدالت اجتماعى‏‏‏ به كمك اجراى‏‏‏ يك برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ و دموكراتيك برپايه اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏، كه موسوى‏‏‏ خواستار تحقق آن در برنامه مبارزات انتخاباتى‏‏‏ خود مى‏‏‏شود، مجموعه بهم‏تنيده و جدايى‏‏‏ناپذيرِ مضمونِ “اصلى‏‏‏ترين تضاد” جامعه ايرانى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند. حل ديالكتيكى‏‏‏ آن، سد راه رشد جامعه و بن بست ايجاد شده را ازبين مى‏‏‏برد. درعين حال دستاوردهاى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن را به ثمر مى‏‏‏نشاند.

 

 

موسوى‏‏‏ اصلى‏‏‏ترين تضاد و مبارزه در “اصلى‏‏‏ترين عرصه” را در برقرارى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏‏ از طريق مبارزه با «قانون شكنى‏‏‏هاى‏‏‏ گسترده» كه با نابودى‏‏‏ «ارزش آزادى‏‏‏» همراه بوده است از يك سو و برجسته ساختن نقش «اصل‏هاى‏‏‏ ٤٣ و ٤٤» قانون اساسى‏‏‏ براى‏‏‏ «رسيدن به رشد اقتصادى‏‏‏» در خدمت عدالت اجتماعى‏‏‏ را از سوى‏‏‏ ديگر، به دو محور برنامه مبارزه انتخاباتى‏‏‏ خود تبديل نموده است.

 

بدين‏ترتيب، مرحله بحث تئوريك در جنبش توده‏اى‏‏‏ با وارد شدن ميرحسين موسوى‏‏‏ به مبارزات انتخاباتى‏‏‏ وارد مرحله پراتيك و مبارزهِ انقلابى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏شود. ازاين‏رو نيز بحث امروز آخرين بحث در اين زمينه بود. اين يك اتمام حجت است. زيرا اگر اكنون “تارنگاشت عدالت” و ديگر گروه‏هاى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ جاى‏‏‏ بجاى‏‏‏ خود را در مبارزات اجتماعى‏‏‏ نيابند و براى‏‏‏ تحقق شعار “جبهه متحد خلق” به مبارزه برنخيزند، نه تنها در برابر تاريخ رفوزه هستند، بلكه خود را از درون جنبش توده‏اى‏‏‏ نيز اخراج كرده‏اند.

 

بايد اميدوار بود و براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به آن به مبارزه جانانه برخاست، كه با ورود ميرحسين موسوى‏‏‏ به صحنه مبارزات انتخاباتى‏‏‏ براى‏‏‏ رياست جمهورى‏‏‏ دوره دهم، راه زنده و فعال شدن “دموكراسى‏‏‏ انقلابى‏‏‏” در ايران هموار شود. اما اگر هم اين روند محتوم به هر دليلى‏‏‏ متوقف و يا كند شود، دفاع از اهداف دوگانه فوق، دفاع از اهداف دموكراتيك و عدالت خواهانه انقلاب شكوهمند مردمى‏‏‏- ضدديكتاتورى‏‏‏ و ملى‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏ بهمن ٥٧ مردم ميهن ماست و وظيفه بدون ترديد مبارزاتى‏‏‏ حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران را در اين دوره از نبردهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ تشكيل مى‏‏‏دهد.

 

آرى‏‏‏، آرى‏‏‏ زندگى‏‏‏ زيباست.

زندگى‏‏‏ آتشگهى‏‏‏ ديرنده پابرجاست.

گر بيفروزيش،

رقص شعله‏اش در هر كران پيداست،

ورنه خاموش است و

خاموشى‏‏‏ گناه ماست!

زندگانى‏‏‏ شعله مى‏‏‏خواهد.

شعله‏ها را هيمه بايد روشنى‏‏‏ افزود.

 

سياوش كسرائى‏‏‏ 

(نقل از “يادنامه شهيدان” اثر زنده‏ياد رحيم نامور)




زنده‏باد بحث بين توده‏اى‏‏ها (٦)
”جبهه متحد خلق“، شعارى‏‏ امروزين در دفاع از برنامه موسوى‏‏؟
”نامه‏مردم“ وفادار به تحليل ماركسيستى‏‏ نيست

مقاله ٥١/١٣٨٧

در ارتباط با مسئله اتحادهاى‏‏ اجتماعى‏‏ در شرايط كنونى‏‏، پلنوم وسيع ك م حزب توده ايران، آذر ١٣٨٧ مواضعى‏‏ را در اسناد مربوطه اتخاذ و اعلام كرده است، كه فاقد خصلت انقلابى‏‏ هستند. اين مواضع همچنين فاقد روشنى‏‏ و صراحت ضرورى‏‏ مى‏‏باشند. به نظر لنين اما دارا بودن نظر روشن و صريح درباره مضمون “اتحاد” با نيروهاى‏‏ اجتماعى‏‏ ديگر، ضرورى‏‏ است، تا اتحاد به «مفهوم موهومى‏‏» تبديل نشود.

ريشه تئوريك نارسايى‏‏هاى‏‏ پيش گفته در اسناد فوق، قرار داشتن انديشه “اتحاد” برپايه “ذهنيت” نيروهاى‏‏ اجتماعى‏‏ است. عينيت روند نبرد طبقاتى‏‏ در جامعه براى‏‏ شناخت “اتحاد”هاى‏‏ ضرورى‏‏ در ارتباط با دوران پس از پيروزى‏‏ انقلاب و نه در دوران كنونى‏‏، انعكاسى‏‏ در اسناد نمى‏‏يابد. عليرغم ادعاى‏‏ آنكه ارزيابى‏‏ شرايط برپايه «ديدگاه علمى‏‏» سنتى‏‏ حزب توده ايران عملى‏‏ شده است، نظريات فاقد كارپايه تئوريك منسجم و به‏ويژه فاقد شناخت ماترياليست تاريخى‏‏ از هستى‏‏ اجتماعى‏‏ هستند.

فقدان اين كارپايه تئوريك به ويژه در سند “ايران سى‏‏سال پس از انقلاب شكوهمند بهمن” (“ايران…”) به چشم مى‏‏خورد. در اين سند نقش و امكانات “جبهه متحد خلق”، به مثابه پيش‏شرط تعميق انقلاب بهمن در آن دوران، درك نشده باقى‏‏ مى‏‏ماند و به ارزيابى‏‏ نادرست از سياست حزب توده ايران در آن دوران منجر مى‏‏شود. تبلور اين ارزيابى‏‏ نادرست از سياست “اتحاد” حزب توده ايران در آن دوران، به زمينه توجيه سياست اتحاد در دوران كنونى‏‏ تبديل مى‏‏گردد و موجب آن مى‏‏شود كه حزب توده ايران اكنون در كنار اپوزيسيون راست و سلطنت طلب و “چپ” غيرانقلابى‏‏ و سوسيال دموكرات در خارج از كشور قرار گيرد. براى‏‏ اثبات نكات فوق، به بررسى‏‏ اسناد برشمرده شده بپردازيم:

“ايران سى‏‏سال پس از انقلاب شكوهمند بهمن”

شيوه ارزيابى‏‏ حاكم بر اسناد كنونى‏‏، با شيوه سنتى‏‏ گذشته تحليل و بررسى‏‏ پديده‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ توسط حزب توده ايران و ارگان‏هاى‏‏ رهبرى‏‏ آن، در تضاد چشم‏گيرى‏‏ قرار دارد. براى‏‏ نشان دادن اين تضاد مى‏‏توان براى‏‏ مثال به سند پيش گفته “ايران… ” (نامه مردم ٨٠٩، ١٤ بهمن ٨٧) مراجعه كرد. در اين سند از جزوه”سرنوشت انقلاب در گرو نظام اجتماعى‏‏-  اقتصادى‏‏ جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ايران” كه در شهريور ٦١ توسط حزب توده ايران انتشار يافته است، دو نكته نقل مى‏‏شود.

هدف سند از به خدمت گرفتن نقل قول از سند حزبى‏‏ سال ٦١، نشان دادن نادرستى‏‏ سياست گذشته حزب در زمينه “اتحاد” است. با محك نقل قول ارايه شده از سند سال ٦١، مى‏‏توان نادرستى‏‏ ارزيابى‏‏ اسناد پلنوم وسيع و ارزيابى‏‏ “ايران…” را به اثبات رساند. مطلب را بشكافيم:

همانطور كه گفته شد، سند “ايران…” از سند حزبى‏‏ سال ٦١ دو نكته را نقل مى‏‏كند.  انتخاب اين دو نكته اتفاقى‏‏ نيست. اجبارى‏‏ است. هيچ نكته ديگرى‏‏ را نمى‏‏توانسته است ناقل از سند حزبى‏‏ سال ٦١ نقل كند، تا هسته مركزى‏‏ نظر حزب توده ايران را در باره «سرنوشت انقلاب» و خطرهايى‏‏ كه آن را تهديد مى‏‏كند، دقيق‏تر بيان كند. آنچه كه نقل شده است، مصداق كامل انديشه مبتنى‏‏ بر ماترياليستم تاريخى‏‏ در سند سال ٦١ حزب توده ايران است. جمله نقل شده چنين است: «پس از برانداختن انقلابى‏‏ رژيم سياسى‏‏ مبتنى‏‏ بر استبداد سلطنتى‏‏ و قطع پيوندهاى‏‏ سلطه سياسى‏‏- نظامى‏‏ امپرياليسم … روند انقلاب حل مسايل بنيادى‏‏ ديگرى‏‏ در زمينه‏هاى‏‏ زير را در دستور انقلاب قرار مى‏‏دهد: …». طبق اين سند، تغيير تاريخى‏‏ در ايران داراى‏‏ دو وجه جداناپذير است. يكى‏‏، استبداد سلطنتى‏‏، يعنى‏‏ وجه درونى‏‏ حاكم بر هستى‏‏ اجتماعى‏‏ ايران، و وابستگى‏‏ آن به امپرياليسم؛ ديگرى‏‏، وجه خارجى‏‏ در ارتباط با سياست استعمارى‏‏ و نواستعمارى‏‏ امپرياليسم جهانى‏‏. اين دو، دو وجهى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهند كه بدون توجه به هر دوى‏‏ آن‏ها، بدون توجه به بهم‏تنيدگى‏‏ ديالكتيكى‏‏ آن‏ها، “حادثه” انقلاب بهمن ٥٧ و به ويژه خصلت “مردمى‏‏” و “ملى‏‏” آن، غيرقابل شناخت و درك باقى‏‏ مى‏‏ماند.

شناخت بهم‏تنيدگى‏‏ ديالكتيكى‏‏ عنصر “ايرانى‏‏” و عنصر “امپرياليستى‏‏” حاكم بر سرنوشت كشور در سند حزبى‏‏ سال ٦١ در سطح درك مرحله سياسى‏‏ انقلاب باقى‏‏ نمى‏‏ماند. انديشه تحليل‏گر پايبند به ماترياليسم ديالكتيك، ضرورت حل مسايل بنيادى‏‏ را نيز در بهم‏پيچيدگى‏‏ و بغرنجى‏‏ آن‏ها مى‏‏بيند و مورد توجه قرار داده و آن را در ارتباط با سرنوشت انقلاب قرار مى‏‏دهد. در اين سند، به‏مثابه پيش‏شرط پيروزى‏‏ نهايى‏‏ انقلاب، دو نكته برجسته مى‏‏گردند:

«١- تحول اجتماعى‏‏- سياسى‏‏ از راه دگرگونى‏‏ در اداره كشور و دستگاه‏ها و نهادهاى‏‏ دولتى‏‏ برپايه اصول دموكراتيك و ايجاد امكان همه‏جانبه براى‏‏ فعاليت‏هاى‏‏ سازمان‏هاى‏‏ انقلابى‏‏ و مدافع انقلاب؛ [به عبارت ديگر، برقرارى‏‏ قانون و حفظ حقوق دموكراتيك مردم براى‏‏ كنترل دستگاه دولتى‏‏]

٢- تحول اجتماعى‏‏- اقتصادى‏‏ از راه دگرگونى‏‏ بنيادى‏‏ در زيربناى‏‏ اقتصادى‏‏ به منظور تامين عدالت اجتماعى‏‏ …».

در همين دو سطرى‏‏ كه نويسنده و يا نويسندگان سند “ايران…” از سند حزب توده ايران از سال ٦١ نقل مى‏‏كنند، در كوتاه‏ترين گفتمان ممكن، بهم‏تنيدگى‏‏ گريزناپذير رشد تاريخى‏‏ اجتماعى‏‏ در هستى‏‏ اقتصادى‏‏ و اجتماعى‏‏ ايران تعريف شده و برشمرده مى‏‏شود. تعريفى‏‏ كه مضمون ترقى‏‏جويانه حل اصلى‏‏ترين تضاد حاكم بر نظام نوين را در روند رشد تاريخى‏‏ جامعه در بر مى‏‏گيرد و با دقت علمى‏‏ نشان مى‏‏دهد و قابل درك مى‏‏سازد. روندى‏‏ كه از يك سو با پيروزى‏‏ انقلاب وارد مرحله نوينى‏‏ شده است، اما رشد آن را نبايد ضرورتاً در يك جهت تصور نمود. برعكس، هنوز خطر بازگشت و حتى‏‏ شكست آن وجود دارد. به عبارت ديگر، رشد آن با سرنوشت نبرد طبقاتى‏‏ در جامعه گره خورده است.

آيا چنين وسواس علمى‏‏ بر انديشه تحليل‏گر در اسناد پلنوم وسيع آذر ٧٨ و يا در “ايران…” هم حاكم است؟

متاسفانه بايد به اين پرسش پاسخ منفى‏‏ داد. در ادامه، اين پاسخ منفى‏‏ مستدل خواهد شد. اما نكته‏اى‏‏ كه بايد در همين جا برجسته گردد، جلب توجه به تجربه تاريخى‏‏ است كه نگاهى‏‏ گذرا به آن، كمك كننده است.

ريشه عينى‏‏ در ذهنيت يعنى‏‏ چه؟

سحر و جادو در سال‏هاى‏‏ كوتاه ٦٢-٥٨ علت موفقيت حزب كوچكى‏‏ نبود، كه بخشى‏‏ از مبارزان آن از زندان، بخشى‏‏ ديگر از درون مبارزه مخفى‏‏ در كشور و بخشى‏‏ از “تبعيد” ناخواسته پناهندگى‏‏ سياسى‏‏ به ايران بازگشتند. موفقيتى‏‏ كه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ را بر آن داشت، با شديدترين و سبعانه‏ترين ضربه فيزيكى‏‏ بكوشد آن را نابود سازد. علت ريشه پايدار و زندگى‏‏ ققنوسى‏‏ حزب توده ايران، علت آنكه مبارزان توده‏اى‏‏ در بدترين شرايط نيز قادر بودند و هستند بار زندان و شكنجه را با سربلندى‏‏ تحمل كنند، ريشه عينى‏‏ در ذهنيت حاكم بر انديشه حزب توده ايران دارد.

ريشه عينى‏‏ براى‏‏ ذهنيت حاكم بر انديشه حزب قائل شدن، به چه معناست؟ به معناى‏‏ پايبندى‏‏ پر وسواس به ماترياليسم تاريخى‏‏ و ماترياليسم ديالكتيك، پايبندى‏‏ به مبانى‏‏ سوسياليسم علمى‏‏ است. اين است آن ريشه عينـى‏‏، كه ذهنيت حاكم بر حزب توده ايران را از ذهنيت‏هاى‏‏ كاذب “راست” و “چپ” روانه و يا ذهنيت‏هاى‏‏ طبقاتى‏‏ ديگر در احزاب بورژوايى‏‏ جدا مى‏‏سازد. صلابت تئوريك و ايدئولوژيك و منطق حاكم بر نكته كوتاه نقل شده از سند حزبى‏‏ سال ٦١، نه تنها خصلت علمى‏‏ و انقلابى‏‏ آن را برجسته مى‏‏سازد، بلكه درعين حال محـكـى‏‏ بى‏‏چون و چرا نيز است براى‏‏ بررسى‏‏ ارزش تئوريك و ايدئولوژيك سند “ايران…” و ديگر اسناد مصوب پلنوم وسيع آذر ٨٧.

اگر ازجمله زنده‏ياد جوانشير در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” (همچنين در بسيارى‏‏ ديگر از اسناد حزبى‏‏ و نوشته‏هاى‏‏ انديشمندان توده‏اى‏‏ ديگر نيز) بر استوارى‏‏ انديشه توده‏اى‏‏ بر ماركسيسم- لنينيسم تكيه و تاكيد مى‏‏كند، يك “خوش‏رقصى‏‏”، يك برخورد “ملانقطى‏‏” در برابر كارپايه تئوريك سوسياليسم علمى‏‏ نيست. منظور بيان قابليت بازتوليد انديشه تئوريك در پراتيك اجتماعى‏‏ است. اين باز توليد انديشه ماركسيستى‏‏ در پراتيك، جايى‏‏ در اسناد پلنوم وسيع، آذر ٧٨، و ديگر اسناد منتشر شده، ندارد.

اگر جنبش توده‏اى‏‏ و حزب توده ايران در سال‏هاى‏‏ پس از يورش و سركوب فيزيكى‏‏ خشن رهبرى‏‏، كادرها و مبارزان و فعالين آن، به تشتت نظرى‏‏ دچار شده است، اگر شرايط بحث صميمانه در جنبش توده‏اى‏‏ بوجود نمى‏‏آيد، اگر رفيق عزيز على‏‏ خاورى‏‏ به وظيفه پدرانه خود در اين زمينه عمل نمى‏‏كند، اگر مسئولين درجه اول حزبى‏‏ همانند رفيق محمد اميدوار به نقش مسئولانه خود براى‏‏ ايجاد ساختن شرايط بحث صميمانه پايبند نيستند، اگر ديگر فعالين و مبارزان توده‏اى‏‏ قادر نيستند از “پوره” خود ساخته، خارج شوند (طبرى‏‏، از ميان ريگ‏ها و الماس‏ها، ص ٧٨)، همه و همه ناشى‏‏ از ترك بنياد انديشه سوسياليسم علمى‏‏، بى‏‏باورى‏‏ به آن و غيرضرور دانستن پايبندى‏‏ به آن مى‏‏باشد.

جنبش توده‏اى‏‏ و حزب توده ايران در حال حاضر جريمه و جزاى‏‏ اين پايبند نبودن را با تشتت نظرى‏‏ حاكم بر خود مى‏‏پردازد. جريمه براى‏‏ آنكه پس از يورش‏ها، بجاى‏‏ يك تجزيه و تحليل دقيق تئوريك از علل وقايع، و آموزش از آن براى‏‏ تداوم مبارزه در شرايط جديد، بى‏‏ محابا، اراده‏گرايانه و غيرمستدل سياست موفق حزب توده ايران، كه به «حقيقت تاريخى‏‏» شناخت از خود توسط جنبش توده‏اى‏‏ تبديل شده بود و توسط اكثريت مطلق رفقاى‏‏ حزبى‏‏ درك و پذيرفته شده بود، ازاين‏رو ترك شد، زيرا سكان رهبرى‏‏ حزب اراده‏گرايانه و نه برپايه جاافتادن و پذيرفته شدن انديشه، به دست رفيقى‏‏ سپرده شد كه موضعى‏‏ خلاف موضع كليت رهبرى‏‏ و بدنه حزب داشت.

زنده‏ياد حميد صفرى‏‏ از پيش از يورش‏ها ارتجاع به حزب، از آغاز روند انقلاب بهمن، در جريان پلنوم شانزدهم كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران پس از پيروزى‏‏ انقلاب، با مشى‏‏ حزب مخالف بود. خروج او از ايران و امتناع او از اجراى‏‏ دستور حزبى‏‏ مبنى‏‏ بر بازگشت به ايران براى‏‏ شركت در پلنوم وسيع هفدهم، كه نگارنده اين سطور نيز در كنار رفيق عباس نديم، ماموريت ابلاغ دستور حزبى‏‏ به او را داشت، به علت مخالفتش با سياست حزب توده ايران انجام شد. مخالفتى‏‏ كه بى‏‏پايه و اساس بودن آن تا آن حد براى‏‏ او هم شناخته شده بود، كه حاضر به دفاع از نظريات خود در جلسه پلنوم وسيع هفدهم در تهران نبود.

سپردن اراده‏گرايانه سرنوشت سياسى‏‏ حزب به دست چنين رفيقى‏‏ در جريان پلنوم هيجدهم كميته مركزى‏‏ حزب، اشتباه سنگينى‏‏ است كه نتيجه آن تشتت نظرى‏‏ كنونى‏‏ حاكم بر جنبش توده‏اى‏‏ است.

رفيق صفرى‏‏ نه مايل بود و نه از پيش‏شرط‏هاى‏‏ ذهنى‏‏ لازم برخوردار بود، كه به او امكان يك ارزيابى‏‏ و تحليل تئوريك از شرايط پيش آمده را بدهد. براى‏‏ او كه حاضر به دفاع از نظريات خود در پلنوم وسيع هفدهم در تهران نشده بود، در پلنوم هيجدهم و در سال‏هاى‏‏ پس از آن هم اثبات و مستدل ساختن تئوريك گويا نادرستى‏‏ سياست علمى‏‏ حزب توده ايران در روند انقلاب بهمن ٥٧ ممكن نبود. مشكلى‏‏ كه مسئولان كنونى‏‏ حزب نيز با آن روبرو هستند.

سندى‏‏ كه از طرف او تنظيم شده بود و براى‏‏ تصويب به جلسه پلنوم هيجدهم ارايه شد، گردش سياسى‏‏ صدو هشتاد درجه‏اى‏‏، اما غيرمستند از سياست حزب بود. كوچك‏ترين ارزيابى‏‏ تئوريك از شرايط تا پيش از يورش و بعد از آن در آن وجود نداشت. هدف اين سطور ارزيابى‏‏ اسناد ارايه شده به پلنوم هيجدهم نيست. اقدامى‏‏ كه بايد در فرصت مناسب در ارگان ويژه‏اى‏‏ انجام گردد. اما تعديل‏هاى‏‏ به عمل آمده در آن سند، ازجمله توسط رفيق عزيز على‏‏ خاورى‏‏ كه تا پيش از برگزارى‏‏ پلنوم هيجدهم يكى‏‏ از مدافعان سرسخت سياست علمى‏‏ حزب بود، و نگارنده اين سطور شاهد توضيحات و دفاع جانانه او از سياست حزب در جلسات با احزاب برادر در دوران فعاليت كميته برون مرزى‏‏ بود، تنها تعديل در ظواهر سند ارايه شده بود.

اكنون چاره‏اى‏‏ باقى‏‏ نمى‏‏ماند و بايد قريب به دو دهه و نيم بعد از يورش به حزب اين ارزيابى‏‏ تئوريك را از سياست علمى‏‏ گذشته حزب و سياست حاكم امروز بر ارگان‏هاى‏‏ رسمى‏‏ حزب توده ايران، انجام داد تا توانست از درس‏هاى‏‏ مثبت و منفى‏‏ براى‏‏ مبارزات پيش‏رو و ازجمله در ارتباط با مسئله “اتحادها” از آن آموخت. سطور زير را بايد تنها به عنوان آغازى‏‏ در اين امر مهم پذيرفت.

سند “ايران سى‏‏ سال پس از پيروزى‏‏ انقلاب” چه مى‏‏گويد؟

بلافاصله بعد از نقل دو بند از سند ٦١ حزب، در “ايران…” سرنوشت انقلاب بهمن چنين توصيف مى‏‏شود: «… انقلاب بهمن در پى‏‏ سرنگونى‏‏ رژيم سلطنتى‏‏، همان‏طور كه از نقل قول بالا [از سند حزبى‏‏ سال ٦١] مى‏‏توان استنباط كرد، نتوانست به اهداف خود دست يافته و متوقف شد.» بدين‏ترتيب، نقل از سند حزبى‏‏ سال ٦١ به عنوان يك الگو براى‏‏ تحليل شرايط مورد نظر آن، انجام نشده است. تنها وظيفه اين نقل قول، انتقال «استنباط»ى‏‏ است كه سند “ايران…” مايل است از آن داشته و ارايه دهد، تا سپس بتواند براى‏‏ توجيه بررسى‏‏ خود به آن استناد كند!

دو نكته در نظر ابراز شده شايسته بررسى‏‏ هستند. ضرورت بررسى‏‏ اين دو نكته از اين جهت وجود دارد، زيرا همانطور كه اشاره رفت، سند “ايران…” برپايه جمله فوق، به نتيجه‏گيرى‏‏ و تعيين سياست خود مى‏‏پردازد. اين دو نكته عبارتند از: اول، بيان ناتوانى‏‏ انقلاب بهمن از دست‏يابى‏‏ به اهداف خود؛

دوم، حذف كردن وظيفه سند “ايران…” براى‏‏ تحليل شرايطى‏‏ كه به ناتوانى‏‏ انقلاب در دستيابى‏‏ به اهداف خود انجاميد. چشم‏پوشيدن از تحليلِ شرايط حاكم عينـى‏‏ در نبرد طبقاتى‏‏ در جامعه، با جمله معترضه «همانطور كه از نقل قول بالا مى‏‏توان استنباط كرد»، عملى‏‏ مى‏‏شود.

ما با همان وضعى‏‏ روبرو هستيم، كه در پلنوم هيجدهم نيز روبرو بوديم. انديشه تحليل‏گر قادر به ارايه يك تحليل علمى‏‏ از شرايط ايجاد شده نيست. قادر نيست، دو وجه برشمرده شده در سند ٦١ را براى‏‏ بررسى‏‏ شرايط سال‏هايى‏‏ كه در آن انقلاب توانايى‏‏ خود را براى‏‏ دسترسى‏‏ به اهداف خود از دست داد، به نقد كشيده و شرايط را مورد پژوهشى‏‏ علمى‏‏ قرار دهد. اگر به چنين كار سنگينى‏‏ دست زده بشود، ديگر نمى‏‏ توان مسئله را با يك جمله فيصله داد، آنطور كه در ادامه انجام شده است، و گفت: «به گمان ما انقلاب بهمن به رغم شكست و ناكامى‏‏، كه علت بنيادين آن را بايد در رهبرى‏‏ نيروهاى‏‏ مذهبى‏‏ به زعامت خمينى‏‏ جستجو كرد …». «به گمان ما…» تحليل نيست. در بهترين حالت يك تز است، كه درستى‏‏ آن بايد اثبات شود. در غير اين صورت، يعنى‏‏ در صورتى‏‏ كه اين «گمان» را نتوان به اثبات رساند، آنوقت بيانى‏‏”روزمره” و هرجايى‏‏ است كه جز تكرار ادعاى‏‏ ديگران، ارزشى‏‏ ندارد.

تبديل بغرنج به ساده، يك مقوله ديالكتيكى‏‏ است. طبرى‏‏ در “يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏ فلسفى‏‏ و اجتماعى‏‏” آن را توضيح مى‏‏دهد. در روند رشد پديده‏ها، يك ساده شدن ديالكتيكى‏‏ در آن‏ها از اين طريق بوجود مى‏‏آيد، كه به قول طبرى‏‏ نسل بعدى‏‏ ماشين‏هاى‏‏ محاسبه‏گر، اگرچه به مراتب در وسعت محاسبات و سرعت عمل محاسبه پيشرفته‏تر هستند، كوچك‏تر و سبك‏تر و … مى‏‏شوند و براى‏‏ به كار انداختن آن‏ها به كارمندان كم‏ترى‏‏ نياز است. چنين رشدى‏‏ را نمى‏‏توان براى‏‏ انديشه تحليل‏گر در نوشته “ايران…” منظور كرد. ساده‏نگرى‏‏ انديشه، ساده‏نگرى‏‏ غير مستند و غيرعلمى‏‏ است. او نمى‏‏تواند با استناد «به استنباط» مبهمى‏‏ از سند حزبى‏‏ سال ٦١، بدون جريمه درغلطيدن در سطح و به قول طبرى‏‏ «نگريستن از روزنى‏‏ تنگ»، ارزيابى‏‏ از علل «شكست و ناكامى‏‏» انقلاب بهمن را با يك جمله، با يك «استنباط» مبهم فيصله دهد. اما چرا انديشه در سند “ايران…” به چنين ساده‏نگرى‏‏ غيرمجاز و غيرديالكتيكى‏‏ تن مى‏‏دهد، مسئله‏اى‏‏ است كه هنوز بايد آن را نشان داد و علت آن را به اثبات رساند. در اينجا برجسته ساختن اين نكته اهميت دارد، كه گفته شود، كه اين شيوه غيرديالكتيكى‏‏ با انديشه و اسلوب حاكم بر آن، با انديشه و اسلوب سنتى‏‏ حزب توده ايران، كوچكترين شباهت و قرابتى‏‏ ندارد. با آن هم‏خون نيست. از جنسى‏‏ ديگر است!

البته پيش‏شرط پيروزى‏‏ نهايى‏‏ در انقلابات ملى‏‏ و دموكراتيك دوران امپرياليسم، برقرارى‏‏ هژمونى‏‏ طبقه كارگر است، همانطور كه جوانشير در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” مستدل مى‏‏سازد. اما منظور نوشته “ايران…”، بازگشت به اين بحث علمى‏‏ جوانشير نيست. او با اين سخن خود مى‏‏خواهد تنها يك رابطه مستقيم بين شكست انقلاب و «رهبرى‏‏ نيروهاى‏‏ مذهبى‏‏ به زعامت خمينى‏‏» ايجاد كند. و آنوقت دفاع از خمينى‏‏ توسط «رهبرى‏‏ وقت» حزب توده ايران را علت «شكست انقلاب» اعلام نمايد. او به يك ساده كردن غيرمجاز شرايط بغرنج نبرد طبقاتى‏‏ مى‏‏پردازد، تا گردن خود را از كار علمى‏‏ سخت كوش و به كمك بررسى‏‏ ماركسيستى‏‏ قابل بازتوليد، نجات دهد. انديشه تحليل‏گر، روند بغرنجى‏‏ كه در سند حزبى‏‏ سال ٦١ به آن توجه شده است را درك نكرده است، درست از اين‏رو قادر نيست، باوجود نقل آن به نوشته خود، از آن براى‏‏ ارزيابى‏‏ خود بهره گيرد. آن را الگوى‏‏ بررسى‏‏ خود قرار دهد!

صداى‏‏ اعتراض به ادعاى‏‏ فوق را نگارنده در همين لحظه به گوش هوش خود مى‏‏شنود. مى‏‏شنود كه گفته مى‏‏شود، چنين نيست، در صفحه دوم به بررسى‏‏ شرايط پرداخته شده است. و اين حقيقت دارد. در صفحه دوم نوشته “ايران…”، ضمن تائيد آنكه پس از پيروزى‏‏ انقلاب «قدرت سياسى‏‏ به طيف وسيع نمايندگان خرده‏بورژوازى‏‏، لايه‏هاى‏‏ بينابينى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ تجارى‏‏ و سرمايه‏دارى‏‏ ليبرال منتقل شد. حاكميت جديد در اوضاع ادامه مبارزه درونى‏‏ و فرمانروايى‏‏ جو انقلابى‏‏ بر جامعه، دست به يك رشته اقدام‏ها در راستاى‏‏ هدف‏هاى‏‏ ملى‏‏ و دمكراتيك انقلاب زد.»

به‏عبارت ديگر، در سند “ايران…” به روند رشد و تعميق انقلاب توجه مى‏‏شود، و درك مى‏‏شود كه اين موفقيت آغازين ناشى‏‏ از برترى‏‏ در نبرد طبقاتى‏‏ به سود اهداف مردمى‏‏ و ضدامپرياليستى‏‏ انقلاب، وجود داشته است. واقعا هم چنين است. تصويب مواضع ترقى‏‏خواهانه، ازجمله «فصل سوم، حقوق ملت» و اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ در قانون اساسى‏‏، كه برنامه پيشنهادى‏‏ حزب توده ايران مى‏‏باشد، با راى‏‏ نمايندگان حزب توده ايران در “مجلس خبرگان” به تصويب نرسيد، بلكه با راى‏‏ نمايندگان “دموكراسى‏‏ انقلابى‏‏”. اين نكته را سند “ايران…” درك كرده و لااقل به طور مبهم بيان مى‏‏كند.

سند همچنين مورد توجه قرار مى‏‏دهد كه حزب با توجه به عدم وجود شرايطى‏‏ كه هژمونى‏‏ طبقه كارگر را در انقلاب ملى‏‏ و دموكراتيك، و از اين طريق تداوم و تعميق انقلاب را تضمين بكنند، در اسناد پلنوم شانزدهم خواستار ايجاد “جبهه متحد خلق” شده بود. يعنى‏‏ چنين جبهه‏اى‏‏ را پلنوم شانزدهم، راه‏حل و پيشنهاد كمكى‏‏ و جانشينى‏‏ به جاى‏‏ برقرارى‏‏ هژمونى‏‏ طبقه كارگر در انقلاب ملى‏‏ و دموكراتيك ارزيابى‏‏ كرده و آن را به‏مثابه امكانى‏‏ براى‏‏ به پيروزى‏‏ رساندن انقلاب پيشنهاد كرده است. همه اين نكات را سند “ايران…” درك مى‏‏كند و به آن اذعان دارد. تا اين مرحله نيز سند “ايران…” كم و بيش به بيان نظريات گذشته حزب مشغول است. اما بلافاصله و ناشيانه دو نكته را از مد نظر تحليل‏گرانه خود پاك مى‏‏كند و به زير فرش «خاكستر فراموش» (طبرى‏‏) جارو مى‏‏كند. اين دو نكته عبارتند از:

اول- “جبهه متحد خلق” تنها يك امكـان است كه مطرح مى‏‏گردد؛ و دوم- براى‏‏ موفقيت و تحقق اين امكـان بايد به اجراى‏‏ سياستى‏‏ انقلابى‏‏ براى‏‏ ايجاد “اتحاد” ضرورى‏‏ مبارزه كرد!  محتواى‏‏ اين مبارزه انقلابى‏‏ چيست؟

سند “ايران…” در اين زمينه فاقد پيشنها و نظر است. تنها به كمك اسلوب سوسيال دموكراتيك ديالكتيك نفى‏‏، يعنى‏‏ با ارزيابى‏‏ منفى‏‏ از ادعاى‏‏ «دفاع از خمينى‏‏» (ادعا، زيرا «دفاع از خمينى‏‏» تنها يك شكل ضرور دفاع از اهداف مردمى‏‏ و ملى‏‏ انقلاب در آن دوران است كه حزب به محتواى‏‏ سياست خود تبديل كرده بود)، گويا نادرست بودن سياست “اتحادى‏‏” حزب را در آن دوران به اثبات برساند. به اين مورد جداگانه پرداخته خواهد شد.

اكنون زمان تحليل مستقل سند از شرايطى‏‏ فرامى‏‏رسد، كه روند «شكست و ناكامى‏‏» انقلاب را رقم زدند. اين بررسى‏‏ در سند “ايران…” چنين آغاز مى‏‏شود: «به دلايل معينى‏‏، ازجمله مواضع انحصارطلبانه و قشرى‏‏ هواداران خمينى‏‏ و تفرقه و چند دستگى‏‏ ميان نيروهاى‏‏ انقلابى‏‏، ملى‏‏ و آزاديخواه، جبهه متحد خلق ايجاد نگرديد.»

نادرستى‏‏ اين برداشت، در غيردقيق و حتى‏‏ نادرست بودن جوانبى‏‏ از آن نيست. برخلاف ادعاى‏‏ سند، روند نزديكى‏‏ و حتا ايجاد يگانگى‏‏ در بين مدافعال انقلاب با موفقيت‏هاى‏‏ چشمگيرى‏‏ روبرو بود. نزديكى‏‏ و نهايتاً انطباق نظريات سازمان فدائيان و حزب ما، نمونه‏اى‏‏ در اين امر است. بين مسلمانان مبارز خارج از حاكميت نيز نزديكى‏‏ نظريات ازجمله با نظريات حزب توده ايران وجود دارد. روابط رشديابنده بين حزب ما با بخش‏هايى‏‏ از مبارزان مسلمان در درون و در پيرامون حاكميت نمونه‏هاى‏‏ ديگرى‏‏ بر اين امر هستند. بى‏‏اعتبار و منفرد شدن نظريات مائوئيستى‏‏ و انواع “كمونيست”ها و “تربچه‏هاى‏‏ پوك”، جنبه‏هاى‏‏ ديگرى‏‏ از اين روند را تشكيل مى‏‏دهند. روابط وسيعى‏‏ بين حزب ما و مبارزانى‏‏ كه در سازمان مجاهدين خلق فعال بودند بوجود آمده بود. نگارنده خود شاهد شركت روزافزون بسيارى‏‏ از اين افراد در جلسات علنى‏‏ بحث سياسى‏‏ حزب ما در مازندران بود.

«مواضع انحصارطلبانه و قشرى‏‏ هواداران خمينى‏‏» نيز نياز به تدقيق دارد. اين بشرطى‏‏ است كه درك دقيق و افتراقى‏‏ از آن را وظيفه پژوهشى‏‏ براى‏‏ سند حزبى‏‏ مى‏‏پنداريم و نه آنكه طرح آن را به‏مثابه يك “پولميك” ارزان و در سطح، هدف خود قرار داده‏ايم. «هواداران خمينى‏‏»، يك گروه خاص نبودند. دربين آن‏ها قشربندى‏‏ وجود داشت و دارد. برخورد به اصطلاح “چكى‏‏” به آن‏ها، نشان دقت ارزيابى‏‏ نيست. بيان درغلطيدن در سطح در ارزيابى‏‏ است.

اما همه اين نكاتى‏‏ كه برشمرده شدند، نكات جنبى‏‏ و قابل اغماض را در نظريات سند “ايران…” تشكيل مى‏‏دهند. رديف كردن نكاتى‏‏ كه گويا به «شكست» انقلاب انجاميد در يك جمله، كه به ظاهر از سر سيرى‏‏ نيز بيان شده است، يعنى‏‏ مى‏‏خواهد بگويد كه اين نكات آنقدر روشن هستند، كه ديگر نيازى‏‏ به بررسى‏‏ دقيق و موشكافانه آن‏ها وجود ندارد، واقعاً هم بخش قابل اغماضِ ضعفِ تحليل سند را تشكيل مى‏‏دهد. همه اين حرف‏ها ظاهراً براى‏‏ آن زده شده‏اند، كه بيان حرف ضرورى‏‏ و تحليل ضرورى‏‏ را كارى‏‏ غيرضرور و اضافى‏‏ بنمايانند. زمانى‏‏ كه در سند گفته مى‏‏شود: «به دلايل معينى‏‏، ازجمله …»، كوشش مى‏‏شود اين برداشت در ذهن خواننده تداعى‏‏ گردد كه نكات عمده با «ازجمله …» بيان شده‏اند.

اين درحالى‏‏ است كه درست عكس آن صادق است. نكات عمده، آن نكاتى‏‏ هستند كه بيان نشده‏اند و اگر قرار بود بيان شوند، آنوقت سند “ايران…” مى‏‏بايستى‏‏ به اسلوبى‏‏ پايبند باقى‏‏ بماند كه بر سند ٦١ حزب حاكم است. يعنى‏‏ به بررسى‏‏ دلايل آن بخشى‏‏ از واقعيت بپردازد، كه جابجايى‏‏ آغازين در قدرت سياسى‏‏ را به سود نيروهاى‏‏ راست در «طيف وسيع نمايندگان خرده‏بورژوازى‏‏، لايه‏هاى‏‏ بينابينى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ تجارى‏‏ و سرمايه‏دارى‏‏ ليبرال» موجب شدند. يعنى‏‏ به بررسى‏‏ و پژوهش برپايه «ديالكتيك ماركسيستى‏‏ [كه آن را] اصل كليدى‏‏ … اسناد رسمى‏‏ و معتبر حزبى‏‏ [خود]» اعلام مى‏‏كند، بپردازد. يعنى‏‏ به بررسى‏‏ و پژوهش علل پيروزى‏‏ “راستگرايان” در “نبرد كه بركه” «در حاكميت جديد» بپردازد، كه باوجود «فرمانروايى‏‏ جو انقلابى‏‏ بر جامعه» ممكن شد.

سند به اين راه نمى‏‏رود. همانطور كه زنده‏ياد حميد صفرى‏‏ نيز پس از بازگشت بر مسند “دبير دومى‏‏” ك م به اين راه نرفت. اما براى‏‏ درك شرايط «توقف» روند انقلابى‏‏ و نهايتا «شكست و ناكامى‏‏» آن، نمى‏‏توان از اين بررسى‏‏ و پژوهش علمى‏‏ دورى‏‏ جست، و مدعى‏‏ داشتن مواضع ماركسيستى‏‏ بود. تن ندادن به چنين پژوهشى‏‏، ادعاى‏‏ پايبندى‏‏ به ماركسيسم- لنينيسم و ديالكتيك ماركسيستى‏‏ را به سخنانى‏‏ تبديل مى‏‏سازد، كه مى‏‏خواهند در پشت آن نظريات معيوب خود را پنهان سازند. اين جمله زيباى‏‏ از ارسطو را نگارنده اخيراً آموخته‏است. اهميت استفاده مجاز از آن در اينجا در اين امر نهفته است، كه ادعاهاى‏‏ فوق در سند “ايران…” اين نكته را پنهان مى‏‏دارد، كه نه تنها بايد به بررسى‏‏ دقيق روند “نبرد كه بر كه” در حاكميت جديد، به مثابه عنصر درونى‏‏ «شكست» انقلاب پرداخت، بلكه همچنين بايد ارزيابى‏‏ از نقش امپرياليسم و توطئه‏هاى‏‏ آن نيز به عنوان عامل خارجى‏‏ در اين روند ضدانقلابى‏‏ پرداخت. در سند حزبى‏‏ سال ٦١ به هر دو جنبه و وجه آن به عنوان خطرات متوجه روند رشد و تعميق انقلاب اشاره شده و توجه به آن خاطرنشان مى‏‏شود. در سند “ايران…” به‏ويژه جنبه خارجى‏‏، تاثير عنصر امپرياليستى‏‏ در روند «شكست انقلاب»  بكلى‏‏ مورد بى‏‏مهرى‏‏ قرار گرفته و فراموش مى‏‏شود.

سند “ايران…” به بررسى‏‏ محتواى‏‏ نبرد طبقاتى‏‏ در جامعه نمى‏‏پردازد، نمى‏‏تواند هم بپردازد، زيرا با چنين ارزيابى‏‏ از محتوا پديده مورد بررسى‏‏، ديگر قادر نيست شكـل حاكميت را عامل اصلى‏‏ شكست آن اعلام كند و به گويد كه «علت بنيـاديـن [تكيه از ما] شكست انقلاب بهمن را بايد در رهبرى‏‏ نيروهاى‏‏ مذهبى‏‏ به زعامت خمينى‏‏ جستجو كرد». موفقيت‏ها در آغاز نيز با همين «زعامت» به دست آمدند.

تكيه يك‏سويه به ظاهر، به قالب، به شكل برقرارى‏‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏‏، فراموش كردن محتواى‏‏ حاكميت است. اين شيوه غيرديالكتيكى‏‏ بدنبال برگزارى‏‏ پلنوم هيجدهم «به زعامت» حميد صفرى‏‏ بر حزب توده ايران، حزب ارانى‏‏ و روزبه‏ها تحميل شد. پيامد آن قرار گرفتن حزب طبقه كارگر در كنار احزاب و گروه‏هاى‏‏ اپوزيسيون راست و سلطنت طلب و “چپ” سوسيال دموكرات، جمهورى‏‏خواه و ديگران در خارج از كشور شد و آن را “شايسته” دعوت شدن به جلسه “پارلمان اروپايى‏‏” در كنار اين بانوان و آقايان “آراسته” نموده است.

اگر سند “ايران…” به بررسى‏‏ محتواى‏‏ نبرد طبقاتى‏‏ مى‏‏پرداخت، آنوقت مى‏‏بايستى‏‏ با شركت در جلسه پارلمان اروپايى‏‏ مطالب ديگرى‏‏ را به گوش نمايندگان آن مى‏‏رساند. بايد مى‏‏گفت كه توطئه‏هاى‏‏ خارجى‏‏ به كمك ارتجاع داخلى‏‏ شتافت و انقلاب را از مسير دموكراتيك و ترقى‏‏خواهانه آن منحرف ساخت و به سلطه “خرافات”، “چاه چمران”، “سنگ‏سار” و… انجاميد و ترقى‏‏خواهى‏‏ انقلابى‏‏ را به خاك نشاند. بايد از ترورها بگويد، كه سر “دموكراسى‏‏ انقلابى‏‏” را درو كرد؛ بايد از نقش سازمان‏هاى‏‏ جاسوسى‏‏ امپرياليستى‏‏ و عوامل داخلى‏‏ آن بگويد، كه توطئه يورش به حزب را عملى‏‏ ساختند. بايد بگويد كه دموكراسى‏‏ و حقوق قانونى‏‏ مردم را پايمال نمودند، تا بتوانند در پس شعار “عدالت اجتماعى‏‏” غارت مافيايى‏‏ و رانت‏خوارنه خود را سازمان دهند و اكنون به متحد داخلى‏‏ امپرياليسم براى‏‏ اجراى‏‏ نسخه نوليبرال آن تبديل شوند. آنوقت “نماينده ك م” در اين نشست مى‏‏بايستى‏‏ خواستار خروج نيروهاى‏‏ نظامى‏‏ امپرياليسم آمريكا و ديگر امپرياليست‏هاى‏‏ اروپايى‏‏ از منطقه مى‏‏شد. آنوقت اين سخنگو، در پاسخ به پرسش‏هاى‏‏ نمايندگان مى‏‏بايستى‏‏ عليه تهديد نظامى‏‏ امپرياليسم و چوبدست اسرائيلى‏‏ مسلح به سلاح اتمى‏‏ آن عليه ايران، به اعتراض دهان مى‏‏گشود. اما با چنين سخنانى‏‏ ديگر او را به جلسه پارلمان اروپايى‏‏ دعوت نمى‏‏كردند. چنانكه نماينده حزب كمونيست آلمان، بنگال‏دش، فيليپين، پاكستان و… را دعوت نمى‏‏كنند. از ناميدن نام چاوز و كاسترو كه مى‏‏توان با خيال راحت صرفنظر كرد.

نگفتن اين واقعيت‏ها كه برشمردنشان بهيچ‏وجه پايان نيافته، ساده كردن ديالكتيكى‏‏ تاريخ نيست. ساده‏كرده اراده‏گرايانه، از آن بيش‏تر، اوباشانه تاريخ است. اين مرداب، پايان سراشيبى‏‏ است كه با سفر مخفى‏‏ نگه‏داشته شده حميد صفرى‏‏ در سال ١٩٩٠ آغاز شد. ايستگاه‏هاى‏‏ بينابينى‏‏ آن ازجمله كوشش براى‏‏ حذف انديشه ماركسيسم- لنينيسم از برنامه حزب در كنگره سوم حزب است. اين خواجه كردن واقعيت تاريخى‏‏ است با اميد واهى‏‏ پهلوان نماياندن خود! اما در واقع تنها “فقر فلسفه” را به نمايش مى‏‏گذارد، كه “آقاى‏‏ دورينگ” نيز دچار آن بود.

با توجه به اين نكات است، كه «رهبرى‏‏ وقت» كنونى‏‏ حاضر به بحث صميمانه با توده‏اى‏‏ها درباره مسائل پيش‏روى‏‏ جنبش توده‏اى‏‏ نيست! مى‏‏خواهد با قربانى‏‏ كردن تاريخ پرافتخار حزب توده ايران براى‏‏ خود “تاريخ” بسازد و “اعتبار” دست‏وپا كند، تا به جلسه مجلس اروپايى‏‏ فراخوانده شود!

“ببل”، سوسيال دموكرات پير آلمانى‏‏ قرن نوزدهم در “ريشتاك” آلمان نطقى‏‏ ايران كرد. “راست‏ها” با شور و هيجان برايش كف زدند. او آنوقت از پشت همان ميكرفون تريبونى‏‏ كه صحبت كرده بود، خطاب به خودش گفت: «اى‏‏ پير خرفت، چه گفتى‏‏ كه راست‏ها برايت كف مى‏‏زنند؟» اين پرسش را بايد از نويسنده و يا نويسندگان سند “ايران…” نيز نمود، كه كدام مواضع را ترك كرده‏ايد، كه شما را به جلسه پارلمان اروپايى‏‏، در كنار انواع راست‏ها و “چپ”هاى‏‏ سوسيال دموكرات به سخنرانى‏‏ و توضيح مواضع دعوت مى‏‏كنند و برايتان كف مى‏‏زنند؟

بدين‏ترتيب نمى‏‏توان سند “ايران…” را سندى‏‏ برپايه انديشه و اسلوب بررسى‏‏ حزب توده ايران، حزب طرازنوين طبقه كارگر ايران، حزبى‏‏ كه به قول جوانشير تنها نيروى‏‏ است كه انديشه سوسياليسم علمى‏‏ را به طور سيستماتيك و دستگامند به فرهنگ ايرانى‏‏ وارد ساخته است، بلكه همچنين موفق‏ترين نماينده به كار گرفتن آن در ايران نيز مى‏‏باشد، ارزيابى‏‏ كرد.

وقتى‏‏ سند “ايران…” شلاق انتقاد بى‏‏پايه و اساس را عليه «رهبرى‏‏ وقت» بلند مى‏‏كند، نه تنها يك‏پارچگى‏‏ اجماع نظرى‏‏ رهبرى‏‏ و بدنه حزب و بخش بزرگى‏‏ از جنبش چپ غيرتوده‏اى‏‏ (فدائيان اكثريت) را بر روى‏‏ سياست حزب در آن دوران، مورد ترديد غيرمستدل قرار مى‏‏دهد و واقعيت را تحريف مى‏‏كند، بلكه خود به يك ارزيابى‏‏ بكلى‏‏ نادرست از واقعيت نايل مى‏‏شود. در آنجا آمده است كه گويا حزب در مسئله ولايت فقيه، «شخص خمينى‏‏ را مستثنى‏‏ كرد.»

«واقعيت» و بيش از آن، «حقيقت» آن است، كه خمينى‏‏، مستثنى‏‏ بود. هيچ كس و حزب توده ايران نيز نمى‏‏توانست اين استثنا را مورد پرسش قرار دهد و يا نفى‏‏ كند. باوجود اين، حزب توده ايران او را مستثنى‏‏ نساخت به عنوان “ولايت فقيه”، بلكه به عنوان “رهبر” انقلاب. ادعاى‏‏ ديگر، خلط مطلب و انكار حقيقت است.

نويسنده و يا نويسندگاه سند “ايران…” يك خط از اسناد حزبى‏‏ ارايه دهند، كه جز اين مضمون، مضمون ديگرى‏‏ از آن بتوان استنباط كرد. نگارنده متاسفانه اكنون هيچ سندى‏‏ در اختيار ندارد، كه صحت برداشت خود را به اثبات برساند. بيان جسورانه نكته فوق ناشى‏‏ از ايمان ترديد و خدشه‏ ناپذير به عملكرد و انديشه ديالكتيكى‏‏ حاكم بر ذهنيت رهبرى‏‏ حزب در ارزيابى‏‏ نكته فوق است، كه نويسندگاه سند نقش آن روز آن‏ها، كيانورى‏‏ها، طبرى‏‏ها، جوانشيرها، بهزادى‏‏ها، حجرى‏‏ها، هاتفى‏‏ها و و و ديگران را تمسخرآميز «رهبرى‏‏ وقت» و ذهن آن‏ها را بدون احساس هر شرم و حيا تهى‏‏ از انديشه ديالكتيكى‏‏ اعلام مى‏‏كنند، تا لقمه نانى‏‏ براى‏‏ خود دست و پا كنند. «جهان ميدان پيكار است، بى‏‏رحمند بدخواهان. طريق رزم ناهموار، غدارند همراهان.» (طبرى‏‏ “آن جاودان”)

با چنين “ارزيابى‏‏ها” مى‏‏خواهند علت شكست انقلاب را با نتيجه‏گيرى‏‏ عتيقه‏اى‏‏ استقرايى‏‏ متوجه حزب توده ايران سازند. شكست انقلاب ناشى‏‏ از «زعامت خمينى‏‏» بود؛ رهبرى‏‏ خمينى‏‏ ناشى‏‏ از تائيد «رهبرى‏‏ وقت» حزب توده ايران بود؛ پس اين «رهبرى‏‏ وقت» است كه پيروزى‏‏ «خمينى‏‏ و ولايت فقيه» را ممكن ساخت و شكست انقلاب را باعث شد. آيا اين به اصطلاح “استدلال‏ها” از جنس همان به اصطلاح استدلال‏ها درباره «خيانت حزب توده ايران» كه گويا به پيروزى‏‏ كودتاى‏‏ خائنانه آمريكايى‏‏- انگليسى‏‏ ٢٨ مرداد انجاميد، نيست؟

نويسندگان سند “ايران…” با ذهنيتى‏‏ تهى‏‏ از انديشه ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخى‏‏، اين ادعا و تهميت ناروا به حزب توده ايران را از كدام دكان به عاريه گرفته‏اند؟ تاريخ جنبش چپ، تاريخ جنبش ترقى‏‏خواهى‏‏ ايران، با نام حزب توده ايران، ادامه دهنده احزاب اجتماعيون عاميون، كمونيست ايران، جنبش به رهبرى‏‏ ارانى‏‏، جنبش‏هاى‏‏ ديگر ميهنى‏‏ و آزاديبخش مردم ايران، با تاريخ همه توده‏اى‏‏ها، با تاريخ همه مبارزان راه سوسياليسم در ميهن ما ايران عجين شده است. آنكس كه به جاى‏‏ برخورد دقيق علمى‏‏ به منظور آموزش از اشتباه‏ها، به لجن‏پراكنى‏‏، به عاريه گرفتن اتهامات و ادعاهاى‏‏ دشمنان حزب توده ايران، رهبرى‏‏ آن را مورد حمله قرار مى‏‏دهد، خود، خود را خارج از جنبش توده‏اى‏‏ و جنبش ترقى‏‏خواهى‏‏ توده‏اى‏‏ها قرار مى‏‏دهد. در چنين شرايط است كه دعوت چنين جريانى‏‏ در كنار اپوزيسيون راست و سلطنت طلب و “چپ” سوسيال دموكرات به جلسه مجلس اروپايى‏‏ قابل درك مى‏‏شود و عجيب نمى‏‏نماياند.

مدعيانى‏‏ كه درك نكرده‏اند كه حزب توده ايران از اهداف انقلاب ملى‏‏ و دمكراتيك بهمن ٥٧ آنچنان دفاع كرد، كه “دموكراسى‏‏ انقلابى‏‏” به رهبرى‏‏ خمينى‏‏، اگر نمى‏‏خواست نيز چاره‏اى‏‏ نداشت، جز دفاع از آن، يا مغرضانى‏‏ هستند، كه در خفا آن كار ديگر مى‏‏كنند، و يا كند ذهن‏آنانى‏‏ كه به علت تهى‏‏بودن ذهنشان از انديشه ماركسيستى‏‏، قادر به شناخت واقعيت نيستند! واقعيتى‏‏ كه در صفحه ٤٣ كتاب “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران با جمله زير مشخص شده است: «شعارهاى‏‏ اصلى‏‏ انقلاب در خطوط كلى‏‏ همانهاست كه حزب ما چهل سال پيش اعلام كرد …»

سند “ايران…” از اين رو يك ارزيابى‏‏ ماركسيستى‏‏ نيست، زيرا «فاجعه كنونى‏‏» در ايران را يك سويه و با تاكيد «بنيادين»، وابسته به شكل حاكم بر واقعيت قرار مى‏‏دهد. اين برداشت يك‏سويه، برداشتى‏‏ غيرديالكتيكى‏‏ است. اين برداشت از موضع نظاره‏گر‏ظاهربين (ماركس) انديشه حاكم بر سند “ايران…” نشئت مى‏‏گيرد. تن ندادن به تحليل مشخص شرايط و روند نبرد طبقاتى‏‏ در كشور، يعنى‏‏ تن ندادن به تحليل محتواى‏‏ پديده در اين دوران، كه بايد با هدف درك همه‏جانبه “روند واقعى‏‏ زندگى‏‏” (ماركس) عملى‏‏ شود، ارزش ارزيابى‏‏ را به ارزش مقاله‏اى‏‏ مغرضانه و حتى‏‏ دشمنانه نزول مى‏‏دهد، كه جاى‏‏ در يك سند حزب توده ايران ندارد.

همانطور كه ديده مى‏‏شود، به كار نگرفتن نقل قول از سند سال ٦١ حزب توده ايران به مثابه الگويى‏‏ براى‏‏ تحليل در سند “ايران…” و همانطور كه در بخش دوم اين مقاله نشان داده خواهد شد، در ديگر اسناد پلنوم وسيع آذر ٨٧، با پيامدهاى‏‏ سنگين عدم درك شرايط و ناتوانى‏‏ در ارايه راهكارهاى‏‏ علمى‏‏ و انقلابى‏‏ ازجمله براى‏‏ مسئله “اتحادها” همراه است. نتايج سياسى‏‏ چنين انحرافات تئوريك و ايدئولوژيك، هم‏طراز و هم‏سر شدن حزب طبقه كارگر ايران با اپوزيسيون مورد حمايت امپرياليسم است.

اين وضع، نتيجه تغيير غير مستدل سياست حزب توده ايران با برقرارى‏‏ «زعامت» زنده‏ياد حميد صفرى‏‏ بر سرنوشت حزب است. فردى‏‏ كه عليرغم مخالفت رفيق عزيز على‏‏ خاورى‏‏، بعد از فروريختن ديوار برلين در سال ١٩٩٠ به سفر غيرمجاز طولانى‏‏ رفت. مخفى‏‏ نگه داشتن اين سفر از توده‏اى‏‏ها و قرار گرفتن دوباره او بر سر مسئوليتش در «رهبرى‏‏ وقت» حزب پس از بازگشت از سفر، كه با موافقت رفيق خاورى‏‏ صورت گرفت، هنوز نياز به روشن شدن دارد.

“جبهه متحد خلق”، اتحادى‏‏ امروزين

در ايران مى‏‏تواند در ارتباط با انتخابات دوره دهم رياست جمهورى‏‏ شرايط نوينى‏‏ شكل بگيرد. شرايطى‏‏ كه در ارتباط با مسئله اتحادها از اهميت برجسته‏اى‏‏ برخوردار است و مى‏‏تواند امكان برپايى‏‏ “جبهه متحد خلق” را به اتحادى‏‏ امروزين تبديل سازد.

سند سال ٦١ حزب توده ايران، كه هسته مركزى‏‏ آن در سطور پيش نقل شد، “اصلى‏‏ترين تضاد” حاكم بر ايران را در سال‏هاى‏‏ پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن، حل مسئله “دموكراسى‏‏” و برپايى‏‏ يك “اقتصا دموكراتيك” اعلام مى‏‏كند. نكاتى‏‏ كه در اسناد متعدد ديگر حزبى‏‏ نيز در اين سال‏ها از زواياى‏‏ مختلف برجسته شده و نشان داده شده است.

ميرحسين موسوى‏‏، نامزد انتخابات رياست جمهورى‏‏ دوره دهم نيز در اعلاميه كوتاه خود، دو نكته را هدف عرصه مبارزات انتخاباتى‏‏ خود اعلام كرده و از موضع و ديدگاه خود، بر ضرورت حل آن به سود مردم، انگشت گذاشته است. اين دو نكته عبارتند از نقض آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ و «قانون‏ شكنى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ گسترده» و تكيه به «ارزش آزادى‏‏» از يك سو و از سوى‏‏ ديگر، برجسته ساختن ظرفيت‏هاى‏‏‏‏ عظيم قانون اساسى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ دسترسى‏‏‏‏ به اقتصادى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ و دموكراتيك پيش‏رفته، به‏ويژه از طريق اجراى‏‏ اصل‏هاى‏‏ ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى‏‏‏. به عبارت ديگر تكيه به اقتصادى‏‏ دموكراتيك در خدمت نيازهاى‏‏ مردم ميهن ما.

بدين‏ترتيب و مستقل از نظرياتى‏‏ كه تاكنون در “توده‏اى‏‏ها” مطرح شده‏اند، مى‏‏تواند در ايران جنبش “دموكراسى‏‏ انقلابى‏‏” نوينى‏‏ پاى‏‏گيرد، كه دفاع از آن برپايه سياست علمى‏‏ حزب توده ايران در برابر انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، دفاعى‏‏ ضرورى‏‏ و گريزناپذير است. “توده‏اى‏‏ها” در مقاله‏اى‏‏ (شماره ٥٠/١٣٨٧ http://www.tudeh-iha.com/?p=864&lang=fa ) موضع‏گيرى‏‏ حزب توده ايران را در دفاع از برنامه اعلام شده توسط ميرحسين موسوى‏‏، مستدل ساخت.

روند زندگى‏‏ و مبارزه اجتماعى‏‏، بدور از تاثير بحث‏هاى‏‏ در جريان در جنبش توده‏اى‏‏، مضمون “اصلى‏‏ترين تضاد” و “اصلى‏‏ترين عرصه نبرد اجتماعى‏‏” را در مضمون برنامه انتخاباتى‏‏ اعلام شده توسط ميرحسين موسوى‏‏ مطرح ساخته است. گروه‏هاى‏‏ مختلف در جنبش توده‏اى‏‏ چاره‏اى‏‏ ندارند كه بجاى‏‏ بحث‏هاى‏‏ مدرسه‏اى‏‏ و “ملانقطى‏‏”، موضع خود را با روشنى‏‏ و صراحت در برابر اين برنامه انتخاباتى‏‏ اعلام كنند. اين گوى‏‏ و اين ميدان.