سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران (١)
پيوند گسست‏ ناپذير وظيفه سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك

مقاله 35/ 1387

سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران نام اثرى‏‏ است كه زنده‏ياد ف. م. جوانشير پس از برگزارى‏‏ پلنوم هفدهم كميته مركزى‏‏ حزب توده ايران در تهران در فروردين‏ماه ١٣٦٠ و به مثابه فشرده‏اى‏‏ از وظايف حزب طرازنوين طبقه كارگر در دوران نبرد طبقاتى‏‏ “كه بر كه” در سال‏هاى‏‏ سرنوشت ساز پس از انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ به رشه تحرير در آورده است.

اهميت تئوريك و سياسى‏‏ اين كتاب ٨٧ صفحه‏اى‏‏ براى‏‏ مبارزات امروزه حزب توده ايران ازاين‏رو بايد برجسته گردد، زيرا اثرى‏‏ است كه با شناخت و با نگاه به خطر بزرگى‏‏ كه دستاوردهاى‏‏ انقلاب بهمن را در آن روزها مورد تهديد قرار داده و در اعلاميه ارديبهشت‏ماه ١٣٦٠ حزب تجلى‏‏ يافته بود، نگاشته شده است. خطرى‏‏ كه نهايتاً، همانطور كه در اعلاميه ارديبهشت نيز درباره آن هشدار داده شده بود، با برقرارى‏‏ سيطره نيروهاى‏‏ “راستگرا”، به واقعيت تبديل شد.

بازخوانى‏‏ كتاب و انتقال ديالكتيكى‏‏ مضمون سياسى‏‏ آن بر شرايط كنونى‏‏ حاكم بر ايران، كه كليد تئوريك آن را نيز كتاب ارايه مى‏‏دهد، نه تنها از منظر شناخت شرايط نبرد طبقاتى‏‏ حاكم بر جامعه ايرانى‏‏ و يافتن وظايف روز از اهميت بسيارى‏‏ برخوردار است، بلكه براى‏‏ درك كوشش ارتجاع براى‏‏ به قول جوانشير «ايجاد، تاسيس، اصلاح و … حزب توده ايران» در شرايط كنونى‏‏ نيز از اهميت بسزايى‏‏ برخوردار مى‏‏باشد.

زمينه تئوريك و تاريخى‏‏ كوشش براى‏‏ ايجاد تشتت نظرى‏‏ و جاافتادن گروه‏هاى‏‏ مختلف “توده‏اى‏‏” در جنبش توده‏اى‏ در شرايط كنونى‏‏، كه بدون ترديد برنامه ارتجاع داخلى‏‏ و جهانى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد كه براى‏‏ آن «سرمايه‏گذارى‏‏ براى‏‏ سود مادام‏العمر» كرده‏اند، نيز در اين اثر به طور همه‏جانبه مورد بررسى‏‏ قرار مى‏‏گيرد و مى‏‏توان از آن بسيار آموخت. موفقيت تاكنون ارتجاع در اين زمينه، با استفاده از اشتباه همه توده‏اى‏‏ها و به‏ويژه مسئولان حزبى‏‏، هيچگاه از چنين وسعت و عمق برخودار نبوده است. ازاين‏رو مبارزه با موفقيت ارتجاع نمى‏‏تواند مبارزه‏اى‏‏ ساده و بدون صدمات باشد. جريمه‏اى‏‏ كه بايد پرداخت.

بررسى‏‏ اين بخش از نظريات جوانشير در كتاب “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” به بعد موكول مى‏‏شود، زيرا هنوز مى‏‏توان اميدوار بود كه گروه‏هاى‏‏ موجود توده‏اى‏‏ و به ويژه مسئولان حزبى‏‏ به وظيفه تن دادن به بحث درباره ضرورت برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در حزب توده ايران از خود برخوردى‏‏ مثبت نشان داده و با شركت در آن راه يك صدايى‏‏ را در جنبش توده‏اى‏‏ بگشايند.

اگرچه هدف از نگارش كتاب افشاى‏‏ انحرافات چپ و راست از مشى‏‏ انقلابى‏‏ حزب در طول ساليان گذشته تا روزهاى‏‏ نگارش اثر مى‏باشد ، انديشه تئوريك رهبر آزموده حزبى‏‏ و دانشمند توده‏اى‏‏، عمده‏ترين وظايف سياسى‏‏ روز را با چنان روشنى‏‏ و صراحت و اصوليت در مطالب عنوان شده ترسيم مى‏‏كند، كه مى‏‏توانند به‏مثابه درسنامه كلاس كادر حزبى‏‏ امروز و هر روز از آن آموخت.

در نوشته حاضر سه نكته از مطالب كتاب “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” در اختيار علاقمندان گذاشته مى‏‏شود با اين اميد، كه كمكى‏‏ باشند براى‏‏ احساس مبرميت بازخوانى‏‏ كتاب توسط هر توده‏اى‏‏. به طور قطع جنبش توده‏اى‏‏ در مرحله بسيار حساس و درعين حال هراسناكى‏‏ از روند رشد خود قرار دارد. در حالى‏‏ كه جايگزينى‏‏ براى‏‏ جالى‏‏ خالى‏‏ رهبران و دانشمندان قتل عام شده وجود ندارد، با جاافتادن گروه‏بندى‏‏هاى‏‏ مختلف در جنبش، خطر تلاشى‏‏ و بى‏‏اثرى‏‏ جنبش تاريخى‏‏ توده‏اى‏‏، وارث سرمايه معنوى‏‏ حيدر عمواغلى‏‏ها، ارانى‏‏ها، روزبه‏ها، وارطان‏ها و همه رهبران و كادرهاى‏‏ آزموده ديگر، همانند افسران شهيد، و ده‏ها و ده‏ها توده‏اى‏‏ از جان گذشته، هاتفى‏‏ها، نيك آئين‏ها، فاطمه مدرسى‏‏‏ها و …، به خطرى‏‏ بزرگ و قابل لمس تبديل شده است. مبارزه با اين خطر را بايد سازمان داد. جوانشير در اثر خود و به نقل از لنين مى‏‏گويد: بدون تئورى‏‏ انقلابى‏‏، مبارزه انقلابى‏‏ ممكن نيست!

***

سه نكته اساسى‏‏ از مضمون كتاب كه وحدتى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهند، عبارتند از:

١- پيوند گسست ناپذير وظايف سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك

٢- تحكيم انديشه و عمل حزب از طريق پيوند دو وظيفه فوق

٣- وفادارى‏‏ به ماركسيسم- لنينيسم به مثابه خصلت انقلابى‏‏ حزب توده ايران

١- پيوند گسست ناپذير وظايف سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك

مضمون اساسى‏‏ كتاب، بيان وظيفه دمكراتيك و سوسياليستى‏‏ حزب توده ايران، حزب طراز نوين طبقه كارگر ايران در طول همه سال‏هاى‏‏ گذشته و بعد از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن است.

تحكيم نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حزب، آنطور كه جوانشير مستدل مى‏‏سازد، از طريق پايبندى‏‏ به اين دو وظيفه در چهل سال گذشته بدست آمده است. از سوى‏‏ ديگر، در كتاب نشان داده مى‏‏شود، كه پايبندى‏‏ به پيوند گسست ناپذير مبارزه دمكراتيك و سوسياليستى‏‏، شيوه دستيابى‏‏ به وحدت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حزب نيز بوده و تنها شيوه ممكن را براى‏‏ نايل شدن به اين امر مهم تشكيل داده است و بايد گفت كماكان تشكيل مى‏دهد.

بدين‏ترتيب وحدت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حزب و مبارزه براى‏‏ تحقق بخشيدن به وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏، روندى‏‏ واحد و جدايى‏‏ناپذير را تشكيل داده و به‏مثابه ديالكتيك هستى‏‏ جنبش توده‏اى‏‏ به اثبات رسانده مى‏‏شوند.

اهميت شناخت وحدت ديالكتيكى‏‏ پيش گفته براى‏‏ مبارزات امروزه حزب توده ايران و جنبش توده‏اى‏‏ در اين نكته نهفته است، كه پايبندى‏‏ نظرى‏‏ و عملى‏‏ به اين وحدت، محكى‏‏ است براى‏‏ تشخيص سياست توده‏اى‏‏ و غيرتوده‏اى‏‏ در هر لحظه و در هر عرصه از مبارزات اجتماعى‏‏. هيچ گردان توده‏اى‏‏ نمى‏‏تواند در مبارزات روزانه، ازجمله مبارزات پيش‏رو براى‏‏ انتخابات رياست جمهورى‏‏ آينده، بدون نشان دادن و اثبات حفظ دو وجه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ در سياست خود، مدعى‏‏ داشتن موضع توده‏اى‏‏ باشد.

محك فوق، همانطور كه در “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران”، با دقت موشكافانه توضيح داده و ترسيم مى‏‏شود، تنها يك “تز” اثبات نشده و بى‏‏پايه واساس نيست. شيوه‏اى‏‏ است كه در طول ٤٠ سال مبارزه با جريان‏هاى‏‏ دشمن ساخته و يا گمراه، تجربه شده و درستى‏‏ خود را به اثبات رسانده است. لذا مى‏‏توان و بايد آن را اكنون نيز به كار گرفت. نمى‏‏توان مدعى‏‏ داشتن سياستى‏‏ توده‏اى‏‏ بود، ازجمله عليه كوشش ارتجاع براى‏‏ ايجاد و حفظ تشتت در جنبش توده‏اى‏‏ مبارزه كرد، بدون آنكه بتوان انطباق سياست خود را با محك فوق نشان داد و مستند ساخت.

شركت هشيارانه حزب توده ايران در نبرد طبقاتى‏‏ در سطح جامعه در سال‏هاى‏‏ پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن و موضع‏گيرى‏‏ در برابر انعكاس اين نبرد در درون حاكميت قشربندى‏‏ شده در جمهورى‏‏ اسلامى‏‏، كه به آن نام “نبرد كه بر كه” داده شد، از اولين صفحه‏هاى‏‏ كتاب، محور بحث را در اثر تشكيل مى‏‏دهد. توضيحات زنده‏ياد جوانشير به روشنى‏‏ محك بودن پيوند اين دو عرصه از وظايف توده‏اى‏‏ در مبارزات اجتماعى‏‏ روز را به‏مثابه سياست توده‏اى‏‏ در اين دوران، نشان داده و به اثبات مى‏‏رساند.

منافع آنى‏‏ و آتى‏‏ طبقه كارگر

جوانشير به‏منظور مستدل ساختن ضرورت پيوند گسست ناپذير دو وظيفه فوق، با نقل نظريات بانيان سوسياليسم علمى‏‏ از مانيفست حزب كمونيست درباره «وجه تمايز كمونيست‏ها» نسبت به ديگر مبارزان پرداخته و برجسته مى‏‏سازد: «… در مراحل گوناگون گسترش مبارزه ميان پرولتاريا و بورژوازى‏‏، [كمونيست‏ها] هميشه بيانگر منافع جنبش در مجموع آن هستند… و در عرصه تئوريك [با انديشه انقلابى‏‏] … كمونيست‏ها در راه هدف‏ها و منافع فورى‏‏ طبقه كارگر مبارزه مى‏‏كنند [وظيفه دمكراتيك]، ولى‏‏ هم‏زمان با آن در جنبش امروزى‏‏ از فرداى‏‏ جنبش [وظيفه سوسياليستى‏‏] نيز دفاع مى‏‏كنند …» (مانيفست كمونيستى‏‏). (ص ١١)

جوانشير در جمع‏بندى‏‏ خود از محتواى‏‏ نقل قول ارايه شده از ماركس و انگلس مى‏‏گويد: «در اين جملات كوتاه، مهم‏ترين مشخصات كمونيست‏ها بيان شده است: دفاع از منافع آنى‏‏ و آتى‏‏ طبقه كارگر، قاطعيت انقلابى‏‏، دانش تئورى‏‏ انقلابى‏‏ [تكيه از ما]، پيوند با توده‏ها و دفاع از هر جنبش انقلابى‏‏ و سرانجام انترناسيوناليسم پرولترى‏‏ …». (همانجا)

جوانشير با تكيه به انديشه لنين در نبرد عليه سوسيال دمكراسى‏‏ رفرميست، موضع لنين را از اثر او تحت عنوان “وظايف پرولتاريا و انقلاب ما” نقل مى‏‏كند: «ما بايد تكرار كنيم كه ماركسيست هستيم و ملاك عمل ما مانيفست كمونيست» است (ص ١٢) و با توجه به ظايف روز، در جهت «تكامل بخشيدن» تئورى‏‏ انقلابى‏‏ مى‏‏كوشيم و «به اهميت پيوند وظايف سوسياليستى‏‏ و وظايف دمكراتيك، اتحاد كارگران و دهقانان، اتحاد پرولتارياى‏‏ جهانى‏‏ با جنبش‏هاى‏‏ مستعمرات … و اشكال ضرور استقرار اين پيوند را» برجسته مى‏‏سازيم. (ص ١٣، تكيه از ما)

برنامه حداقل كارگرى‏‏

پس از برشمردن نظريات بانيان سوسياليسم درباره وظايف سوسياليستى‏‏ و موكراتيك و نقش اين وظايف براى‏‏ تعيين خصلت جنبش كمونيستى‏‏ و وحدت نظرى‏‏ در آن، جوانشير به بررسى‏‏ سياست حزب درباره اين نكات مى‏‏پردازد.

با زير عنوان “برنامه انقلابى‏‏ و يا برنامه خالص كارگرى‏‏”، جوانشير با نشان دادن نادرست بودن در برابر هم قرار دادن اين دو وظيفه و دو سوى‏‏ مضمون مبارزات طبقه كارگر، به توضيح خصلت انقلابى‏‏ ناشى‏‏ از وحدت دو سوى‏‏ مضمون مبارزات طبقه كارگر مى‏‏پردازد. او خصلت انقلابى‏‏ را ويژگى‏‏ برنامه كارگرى‏‏ ارزيابى‏‏ كرده و مى‏‏نويسد «برنامه‏هاى‏‏ ما، با اين كه شعارهاى‏‏ عام دمكراتيك داشت، هرگز برنامه يك حزب يا جريان بورژوائى‏‏ و خرده‏بورژوائى‏‏ نبود. برنامه حداقل كارگرى‏‏ بود. برنامه‏اى‏‏ بود كه وظايف سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك را به طور گسست‏ناپذير – آن‏طور كه لنين توصيه مى‏‏كند –  به هم پيوند مى‏‏ داد [تكيه از ما] و جنبش دموكراتيك و ضدامپرياليستى‏‏ عموم خلق را به جلو، به سوى‏‏ نبرد با سرمايه‏دارى‏‏، به سوى‏‏ سمت‏گيرى‏‏ سوسياليستى‏‏ هدايت مى‏‏كرد.» (ص ٤٠)

برخلاف نظر مطرح نزد برخى‏‏ از گروه‏هاى‏‏ توده‏اى‏‏ (همانند تارنگاشت عدالت)، جوانشير موضع حزب را به «سطح درك توده‏ها»، به سطح «باورهاى‏‏ مذهبى‏‏ متحدين» و به سطح درك “اميرافغان” تنزل نمى‏‏دهد، بلكه در «برنامه حداقل كارگرى‏‏» نيز به وظيفه پيوند دو وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ پايبند باقى‏‏ مى‏‏ماند. اين اسلوب مبارزاتى‏‏ حزب توده ايران، بى‏‏توجهى‏‏ به سطح درك توده‏ها و بى‏‏احترامى‏‏ به اعتقادات مذهبى‏‏ آنان نيست. امرى‏‏ كه در موفقيت تاريخى‏‏ حزب در ايجاد ارتباط با توده‏ها به اثبات رسانده شده است، بلكه درست به خاطر عمل به وظيفه ارتقاى‏‏ سطح آگاهى‏‏ توده‏ها و از اين طريق تحكيم و تعميق پيوند با آن‏ها، اسلوبى‏‏ درست و واقع‏بينانه بوده و شيوه كار تبليغاتى‏‏ و ترويجى‏‏ حزب توده ايران را تشكيل داده است.

موفقيت سياست حزب توده ايران در ارتباط با طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان در چند ماه فعاليت علنى‏‏ آن پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن در تائيد احترام به باورهاى‏‏ مذهبى‏‏ توده‏ها و درعين حال جلب موفق آنان به سوى‏‏ نظريات و مواضع حزب است. موفقيت در اين زمينه علت اصلى‏‏ يورش به حزب را در سال ١٣٦٢ تشكيل داد.

جوانشير در توضيح خصلت انقلابى‏‏ سياست حزب توده ايران در سال ١٣٦٠ و پس از هشدار حزب در اعلاميه ارديبهشت همان سال درباره خطر “راست”، مى‏‏نويسد: «براى‏‏ روشن شدن مطلب بجاست كه دو نكته بسيار مهم را يادآور كنيم:

نخست اين كه در دوران ما هدف‏هاى‏‏ دموكراتيك با آن كه بورژوائى‏‏ است، اما تحقق اساسى‏‏ آن در ظرفيت بورژوازى‏‏ نيست. … در نتيجه دفاع پيگير از اين هدف‏ها به دوش طبقه كارگر مى‏‏افتد. شعارهاى‏‏ دموكراتيك در ادامه پيگير و قاطع خود، خصلت كارگرى‏‏ و سوسياليستى‏‏ به خود مى‏‏گيرد». (ص ٤١)

ناتوانايى‏‏ بورژوازى‏‏ براى‏‏ بر كرسى‏‏ نشاندن هدف‏هاى‏‏ دموكراتيك در انقلاب ملى‏‏- دمكراتيك بهمن با تجربه سال‏ها بعد در ايران، و ازجمله در دوران “اصلاحات” در سال‏هاى‏‏ گذشته و يا تجربه سرنوشت “قانون كار”، كه بارى‏‏ ديگر به مسئله روز در ايران تبديل شده است، نيز به اثبات مى‏‏رسد. ازاين‏روست كه استقلال موضع حزب توده ايران در دفاع از آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏ از اهميت حياتى‏‏ براى‏‏ تعميق انقلاب برخودار است. واقعيتى‏‏ كه اما هنوز توسط برخى‏‏ از توده‏اى‏‏ها، ازجمله دست‏اندكاران كنونى‏‏ “راه توده” درك نشده است.

جريان‏هاى‏‏ توده‏اى‏‏ كه اعتقاد به ضرورت داشتن ارزيابى‏‏ و موضع مستقل براى‏‏ جنبش توده‏اى‏‏ ندارند، درك نكرده‏اند كه براى‏‏ برپاداشتن “اتحادها” در جامعه، حتى‏‏ با ناپايدارترين متحدان نيز بايد حزب توده ايران داراى‏‏ موضع مستقل خود برپايه تحليل ماركسيستى‏‏ مشخص شرايط باشد، تا به دنباله‏روى‏‏ “راست” و يا “چپ” روانه تبديل نگردد. دنباله‏روى‏‏ از قشربندى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ در حاكميت و يا در اپوزيسيون.

در ادامه مطلب، جوانشير به توضيح نكته دوم درباره خصلت انقلابى‏‏ حزب مى‏‏پردازد و مى‏‏نويسد:

«دوم اين كه در دوران ما در كشورهاى‏‏ زير سلطه امپرياليسم [نشان اين سلطه در دوران كنونى‏‏ اجراى‏‏ برنامه نوليبرال خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏ است]، حركت جنبش ضدامپرياليستى‏‏ بيش از پيش خصلت ضدامپرياليستى‏‏ دارد [جنبش‏هاى‏‏ مردمى‏‏ در كشورهاى‏‏ منطقه كارائيب نمونه‏ براى‏‏ چنين خصلتى‏‏ هستند] و به همين نسبت شعارهاى‏‏ دموكراتيك نيز خصلت بورژوائي خود را از دست داده و بار مردمى‏‏ و ضدامپرياليستى‏‏ پيدا مى‏‏كند.» (همانجا)

شعارهاى‏‏ دموكراتيك خصلت سوسياليستى‏‏ مى‏‏گيرند

خصلت ضدامپرياليستى‏‏ مبارزات مردم ايران در دوران كنونى‏‏، خود را در مبارزه مردم عليه تاراج ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ و مخالفت آنان با نقض غيرقانونى‏‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏‏ مى‏‏نماياند و نشان مى‏‏دهد كه دورى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ حاكم بر ايران از اهداف دمكراتيك انقلاب بهمن، نقض اصول مربوطه در قانون اساسى‏‏ و اعمال خشن شيوه‏هاى‏‏ استبدادى‏‏ و آدم‏ربايى‏‏ و آدم‏كشى‏‏، همگى‏‏ پيش‏شرط تدارك همكارى‏‏ آن با امپرياليسم بوده است. ازاين‏ روست كه دفاع از اصول دموكراتيك قانون اساسى‏‏ ايران، اصول مربوط به حقوق مردم و… در مركز آن اصل ٢٦ و اصل مربوط به اقتصاد ملى‏‏ و دمكراتيك، يعنى‏‏ اصل ٤٤، همان نقشى‏‏ را در شرايط كنونى‏‏ مبارزات مردم ايفا مى‏‏كنند، كه جوانشير در توضيح انقلاب اكتبر براى‏‏ شعار «زمين و صلح» قائل است.

او مى‏‏نويسد: «درباره نكته نخست، كه چگونه شعارهاى‏‏ دموكراتيك در شرايط معينى‏‏ خصلت كارگرى‏‏ و سوسياليستى‏‏ مى‏‏گيرند، خوبست از يك مثال تاريخى‏‏ شروع كنيم و نمونه‏اى‏‏ از انقلاب اكتبر بياوريم. در اين انقلاب، چنان كه مى‏‏دانيم، شعارهاى‏‏ اصلى‏‏ در آغاز كار صلح و زمين بود. نخستين فرمان‏هاى‏‏ لنين هم براى‏‏ حل آن‏ها صادر شد. آيا اين شعارها جدا از زمان و مكان سوسياليستى‏‏ است؟ آيا حل مسئله ارضى‏‏ على‏‏الصول وظيفه انقلاب دموكراتيك بورژوائى‏‏ نيست؟ چطور شد كه اين شعار و شعار صلح در راس برنامه نخستين، قاطع‏ترين و پيگيرترين انقلاب سوسياليستى‏‏ جهان قرار گرفت؟ براى‏‏ كسانى‏‏ كه درك خلاق از ماركسيسم- لنينيسم دارند، مسئله روشن است: زمين و صلح در روسيه آن روز چنان مسئله دموكراتيكى‏‏ بودند كه نه فقط بورژوازى‏‏، كه سازمان‏هاى‏‏ خرده‏بورژوازى‏‏ هم مايل و قادر به حل آن نبودند. …». (همانجا)

تسليم همه قشرهاى‏‏ سرمايه‏دارى‏‏ در حاكميت جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ايران در برابر نسخه امپرياليستى‏‏ و ناتوانى‏‏ جريان‏هاى‏‏ خرده‏بورژوايى‏‏ نيز در مبارزه عليه اجراى‏‏ اين نسخه نوليبرالى‏‏ در ايران، تنها در تائيد نظر حزب توده ايران است، مبنى‏‏ بر اين كه مبارزه عليه سياست امپرياليستى‏‏ و تامين آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك در ظرفيت بورژوازى‏‏ و خرده‏بورژوازى‏‏ حاكم در ايران نيست.

سياست فروش سهام واحدهاى‏‏ بخش اقتصاد دولتى‏‏ در جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ تحت عنوان “سهام عدالت”، كه پرمحتواترين به اصطلاح مقاومت اين جريان‏ها در برابر اجراى‏‏ نسخه امپرياليستى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد، كه به قول سيد امير حسين مهدوى‏‏  قرار است  با «ترفند» به مورد اجرا درآيد تا «سرمايه‏دار خواستار مستقل از دولت بودن» را از خريد سهام شركت‏هاى‏‏ دولتى‏‏ برماند (به مقاله “اتحاد و انتقاد” و “اصلى‏‏‏ترين تضاد”، بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد، پيش‏شرط استقلال اقتصادى‏‏، “معشوق”، مقاله شماره 31/ 1387 در “توده‏اى‏ها” نگاه شود)، در برابر روشنى‏‏ و صراحت و برش انقلابى‏‏ «برنامه حداقل كارگرى‏‏» حزب توده ايران آنچنان بى‏‏رنگ و بى‏‏رمق است كه تنها صد چندان بر اهميت وفادارى‏‏ و پافشارى‏‏ توده‏اى‏‏ها بر «برنامه حداقل كارگرى‏‏» حزب خود مى‏‏افزايد. دفاع آگاهانه و يا غيرآگاهانه بدون قيد و شرط از مواضع تا اين حد ناتوان و غيرجدى‏‏، نه تنها كمكى‏‏ براى‏‏ نيروهاى‏‏ بينابينى‏‏ و قشرهاى‏‏ خرده‏بورژوازى‏‏ نخواهد بود، نه تنها به ارتقاى‏‏ سطح درك و آگاهى‏‏ آنان كمكى‏‏ نمى‏‏رساند، بلكه اقدامى‏‏ ضدتوده‏اى‏‏ ازكار درمى‏‏آيد.

در مقاله ٣١ در “توده‏آى‏ها” در اين زمينه چنين توضيح داده شده است: اين اقدامات خصلتاً و ذاتاً نمى‏‏‏توانند در طول زمان اقداماتى‏‏‏ عليه اجراى‏‏‏ نسخه نوليبرال امپرياليستى‏‏‏ باشند.

در اين زمينه “توده‏اى‏‏‏ها” در بحث “اتحادها” (١ و٢ و٣) به طور مشروح موضع خود را ابراز و مستدل ساخته است. در اينجا لذا تنها اشاره به اين امر مى‏‏‏شود، كه زنده‏ياد جوانشير در كتاب “اقتصاد سياسى‏‏‏- شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏” نشان مى‏‏‏دهد كه فروش سهام به كارگران از چه طريق و چرا به طعمه صاحبان زر و زور تبديل مى‏‏‏شود و لذا همانند فروش “سهام عدالت”، اقدامى‏‏‏ نيم‏بند و غيرنافذ است.

بازگرديم به بحث جوانشير درباره سياست حزب در چهل سال گذشته تا انتشار كتاب “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران”.

جوانشير سپس با برشمردن «نخستين شعارهاى‏‏ دموكراتيك حزب ما»، يعنى‏‏ شعار ضدفاشيستى‏‏ كه به كمك آن «به ويژه طبقه كارگر را به ميدان مبارزه» جلب كرديم و «شعار نبرد عليه هرگونه استعمار ايران و تامين استقلال ملى‏‏، نبرد عليه فئوداليسم و انجام اصلاحات ارضى‏‏، نبرد عليه استبداد دربار پهلوى‏‏ و تامين آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك و به ويژه آزادى‏‏ براى‏‏ زحمتكشان … همه اين‏ها [شعارهاى‏‏] دموكراتيك بود، اما بورژوازى‏‏ ايران و حتى‏‏ بورژوازى‏‏ ملى‏‏ ايران از هيچ يك از آن‏ها به طور پيگير دفاع نمى‏‏كرد. … تامين استقلال را به معناى‏‏ همكارى‏‏ با آمريكا عليه انگليس و شوروى‏‏ تعبير مى‏‏كرد، آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك را فقط تا مرز آزادى‏‏ براى‏‏ روشنفكران بورژوا و اهل بازار به رسميت مى‏‏شناخت و از آزادى‏‏ زحمتكشان باك داشت.» (ص ٤٢)

جوانشير وظايف دموكراتيك حزب را از آغاز پايه‏گذارى‏‏ آن «جبهه گسترده‏اى‏‏ از مسائل اجتماعى‏‏ و سياسى‏‏» (ص ١٩) مى‏‏نامد كه در راس آن «آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك» (ص ٢٠) قرار داشت و مى‏‏نويسد: «حزب توده ايران از نخستين روز تاسيس، برنامه دموكراتيك خود را در رابطه با نبرد عليه دربار پهلوى‏‏ مطرح مى‏‏كرد، بدين معنا كه اجراى‏‏ هر سند از برنامه حزب، ضربتى‏‏ مى‏‏بود به دربار پهلوى‏‏.» (همانجا)

با اشاره به كوشش ارتجاع براى‏‏ سرهم‏بندى‏‏ كردن جريان‏هاى‏‏ به اصطلاح ماوراء “انقلابى‏‏” و نهاتياً ارتجاع ساخته عليه حزب توده ايران در سال‏هاى‏‏ دهه بيست، جوانشير بر «نگرانى‏‏ امپرياليسم و ارتجاع ايران از پيروزى‏‏ حزب توده ايران در پيوند زدن وظايف سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك» (ص ٢٣) انگشت مى‏‏گذارد و با اشاره به شرايط خاص در جريان جنگ دوم جهانى‏‏ و «درايتى‏‏ كه حزب توده ايران در انتخاب درست شعارها و مشى‏‏ انقلابى‏‏ از خود نشان داد، جنبش دموكراتيك با جنبش كارگرى‏‏ جوش خورد. شعارهاى‏‏ دموكراتيك خصلت قاطع ضدامپرياليستى‏‏ و ضدفئودالى‏‏ و حتى‏‏ ضدسرمايه‏دارى‏‏ گرفت و اين موجب نگرانى‏‏ محافل سرمايه‏دارى‏‏ بين‏المللى‏‏ شده.» (ص ٢٤)

جوانشير سپس چنين نتيجه‏گيرى‏‏ مى‏‏كند:

«شعارهاى‏‏ دموكراتيك ما در آن زمان آن قدر كارگرى‏‏ و آن قدر مردمى‏‏ بود كه توانست توده زحمت را در مجموع خود از زير نفوذ بورژوازى‏‏ بيرون آورد و در گرد حزب توده ايران عليه امپرياليسم متشكل كند.» (همانجا)

در شرايط كنونى‏‏ مبارزات مردم براى‏‏ دستيابى‏‏ به آزادى‏‏هاى‏‏ دموكراتيك و قانونى‏‏ و همچنين براى‏‏ دستيابى‏‏ به اقتصادى‏‏ ملى‏‏ و دمكراتيك كه زمينه قانونى‏‏ آن در اصول دموكراتيك قانون اساسى‏‏ ايران تثبيت و تضمين شده است، آن شعارهاى‏‏ دموكراتيكى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهند كه قادر به تجهيز توده‏ها زحمتكش و ديگر قشرهاى‏‏ ملى‏‏ و آزاديخواه در روند مبارزات مردم مى‏‏باشند و مى‏‏توانند اين مبارزات را به پيش برده و دورنماى‏‏ رشد اجتماعى‏‏ را به سوى‏‏ جامعه سوسياليستى‏‏ بگشايند. ازاين‏رو مى‏‏توان با جوانشير هم‏صدا درباره نكته پراهميت دوم در محتواى‏‏ “برنامه حداقل كارگرى‏‏” چنين گفت: «حركت جنبش ضدامپرياليستى‏‏ بيش از پيش خصلت ضدسرمايه‏دارى‏‏ دارد و به همين نسبت نيز شعارهاى‏‏ دموكراتيك نيز خصلت بورژوائى‏‏ خود را از دست داده و بار مردمى‏‏ و ضدسرمايه‏دارى‏‏ پيدا مى‏‏كنند … توده‏هاى‏‏ زحمتكش غيرپرولترى‏‏ هم روز به روز آشكارتر احساس مى‏‏كنند كه راه رشد سرمايه‏دارى‏‏ مسائل آن‏ها را حل نخواهد كرد و لذا توده مردم براى‏‏ رسيدن به خواست‏هاى‏‏ دموكراتيك خود خواه‏ نا خواه دنبال راه‏حل‏هايى‏‏ مى‏‏گردند، كه خارج از چارچوب سرمايه‏دارى‏‏ است.» (همانجا)

جوانشير در تائيد خصلت ملى‏‏- ضدامپرياليستى‏‏ و دمكراتيك انقلاب بهمن و پيروزى‏‏ آن پس از چهل سال مبارزه حزب توده ايران، برجسته مى‏‏سازد كه شعارهاى‏‏ مبارزاتى‏‏ امروز، يعنى‏‏ مبارزه براى‏‏ دموكراسى‏‏ و اقتصاد ملى‏‏ و دمكراتيك، به عبارت ديگر «شعارهاى‏‏ اصلى‏‏ اين انقلاب در خطوط كلى‏‏، همان هاست كه حزب ما چهل سال پيش اعلام كرد» و برجسته مى‏‏سازد كه «جالب است كه بخش بزرگى‏‏ از نمايندگان بورژوازى‏‏ ملى‏‏ ايران [در شرايط كنونى‏‏ بورژوازى‏‏ حاكم در كليت آن] حتى‏‏ امروز … شعارهاى‏‏ دموكراتيك را پيگيرانه نمى‏‏پذيرند و با روش‏هاى‏‏ ليبرالى‏‏ [و اكنون نوليبرالى‏‏] در كار مثله كردن انقلاب تا حد خيانت به انقلاب و مردم و همدستى‏‏ با بدترين عمال امپرياليسم و ارتجاع پيش مى‏‏روند. به عبارت ديگر شعارهاى‏‏ دموكراتيك ما تا اين حد خلقى‏‏ و پرولترى‏‏ بوده است.» (ص ٤٣)

٢- تحكيم انديشه و عمل حزب از طريق پيوند وظايف سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك

مخالفت تلويحى‏‏ و همچنين علنى‏‏ و صريح با ضرورت مبارزه براى‏‏ برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ و حزب توده ايران در شرايط كنونى‏‏ از اشكال جديد بهره مى‏‏جويد. اشكالى‏‏ كه اما همان اهداف گذشته را دنبال مى‏‏كنند. سپردن سرنوشت وحدت حزب به دست «سير حوادث آينده» كه “راه توده” پيشنهاد مى‏‏كند، نمونه‏اى‏‏ براى‏‏ اين امر است. جوانشير بخش عمده‏اى‏‏ از مضمون كتاب خود را وقف توضيح اين شيوه‏ها كرده و نشان مى‏‏دهد كه به ويژه «مائوئيسم و در پيوند با آن “چپ‏نو”» در اين زمينه نقش بسيار منفى‏‏ داشته‏اند. مائوئيسم خواستار تشكيل حزب «در جريان انقلاب» است. اين خواست در عمل سپردن امر پراهميت وحدت نظرى‏‏ به «سير حوادث آينده» مى‏‏باشد. جوانشير مى‏‏نويسد: «اين نظريه را مائوئيسم از آنارشيسم عاريه گرفته است. آنارشيست‏ها در نبرد عليه ماركسيسم و در نبرد عليه حزب پرولترى‏‏، مدعى‏‏ بودند كه شركت در مبارزه سياسى‏‏ در شان انقلابيون نيست. تشكيل حزب در شان انقلابيون نيست. مرد انقلابى‏‏ به جاى‏‏ تمام اين كارها بايد انقلاب كند! … اما در واقع نظريه آنارشيستى‏‏ مخالفت با حزب پرولترى‏‏ و مبارزه حزبى‏‏ را در مغز جوانانى‏‏ كه اسير او شده‏اند، فرو مى‏‏كند.» (ص ١٦-١٥)

نبرد عليم ماركسيسم كه جوانشير در ارتباط با مائوئيسم و “چپ‏نو” به آن اشاره مى‏‏كند، در دوران كنونى‏‏ ازجمله چنان تظاهر مى‏‏كند كه استناد به نظريات بانيان سوسياليسم علمى‏‏ را به سخره مى‏‏گيرد و آن را شيوه «ملانقطى‏‏» و «مكتبى‏‏» مى‏‏نامد. بى‏‏علت نيست كه براى‏‏ “راه‏توده” بيان اين نظريات و يا مستند ساختن پيوند وظايف سوسياليستى‏‏ و دموكراتيك به كمك انديشه ماركس، انگلس و لنين و … غيرعمده و «حلوا و حلوا» گفتن از كار درمى‏‏آيد و به جاى‏‏ آن پربينده و پرخواننده بودن تارنگاشت خالى‏‏ از اين محتوا، عمده مى‏‏شود.

جوانشير نبرد عليه ماركسيسم را با ارايه نظريات “اپريم” به نقد مى‏‏كشد كه همانند “راه‏توده” گفته است:

«مشتى‏‏ روشنفكر كه طوطى‏‏وار فورمول‏هايى‏‏ از ماركسيسم- لنينيسم را آموخته‏اند …» (ص ٣٥، به نقل از نظريات اپريم)

٣– وفادارى‏‏ به ماركسيسم- لنينيسم، خصلت حزب توده ايران

بدون وفادارى‏‏ به ماركسيسم- لنينيسم، خصلت يگانه و انقلابى‏‏ حزب توده ايران و جنبش تاريخى‏‏ برآمده از نبرد جنبش سوسيال دمكراتيك، حزب كمونيسم ايران و گروه ارانى‏‏ ازبين مى‏‏رود. جوانشير وفادارى‏‏ به ماركسيسم- لنينيسم را «دومين مشخصه حزب طراز نوين طبقه كارگر» (ص ٣٠) مى‏‏نامد و برجسته مى‏‏سازد كه «بدون تئورى‏‏ انقلابى‏‏، جنبش انقلابى‏‏ وجود ندارد» و با قاطعيت اعلام مى‏‏دارد كه« حزب طبقه كارگر تنها از طريق پيوند اين تئورى‏‏ انقلابى‏‏ با جنبش كارگرى‏‏ پديد مى‏‏آيد.» (همانجا)

مورد ترديد قراردادن ضرورت قرار داشتن مداوم و مستدل نظريات و عملكرد حزب توده ايران در ارتباط با تئورى‏‏ ماركسيستى‏‏ (“راه‏توده”) همانقدر موضعى‏‏ غيرتوده‏اى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد، كه پنهان شدن در پشت نقل قول‏ها و “سيتات”ها (“عدالت”) و به خدمت گرفتن غيرتاريخى‏‏ مضمون آن‏ها و يا كلى‏‏ گويى‏‏ بى‏‏محتوا و تكرارى‏‏ مواضع “حقوق‏بشرى‏‏”، موضعى‏‏ غيرتوده‏اى‏‏ هستند. چنين برخوردى‏‏ با «وفادارى‏‏ به تئورى‏‏ انقلابى‏‏» كه جوانشير برجسته مى‏‏سازد، سرسازگارى‏‏ ندارد.

«كاربرد ماركسيسم- لنينيسم براى‏‏ درك درست دوران تاريخى‏‏، مبارزات طبقاتى‏‏ و تحول اوضاع سياسى‏‏- اجتماعى‏‏ كشور و جهان و قرار دادن اين تحليل در پايه و اساس برنامه و مشى‏‏ حزب» آن شيوه‏اى‏‏ است كه جوانشير در كتاب خود برجسته مى‏‏سازد (ص ٣٠ به بعد). نمى‏‏توان مبارزه عليه «جنگ‏طلبى‏‏» را مداوم موضوع سرمقاله‏هاى‏‏ خود قرار داد، شيوه‏اى‏‏ كه “راه‏توده” هفته‏هاى‏‏ طولانى‏‏ به آن عمل مى‏‏كند، بدون آنكه ارتباط تئوريك آن را با انديشه ماركسيستى‏‏ مستدل سازد. نمى‏‏توان پايبندى‏‏ به «جبهه ضدامپرياليستى‏‏» را آنطور كه ا. آذرنگ در تارنگاشت “عدالت” مطرح مى‏‏سازد، بهانه براى‏‏ دفاع بى‏‏قيد و شرط از «دولت نهم» قرار داد، بدون آنكه برپايه برنامه حزب توده ايران، نادرستى‏‏ مواضع ضددمكراتيك دولت و نقض قوانين و اصول مصّرح قانون اساسى‏‏ را توسط آن نشان داد و يا با برجسته ساختن يك سويه شيوه‏هاى‏‏ استبدادى‏‏ و غيرقانونى‏‏ اعمال شده توسط «رژيم ولايت فقيه»، به دامن سياست سوسيال دمكراسى‏‏ راست پناه برد، بدون آنكه موضع انقلابى‏‏ برنامه حزب را توضيح داد و يا آنكه «مبارزه انقلابى‏‏ حزب» و «كاربرد ماركسيسم- لنينيسم» را تنها براى‏‏ درك توضيح “حقوق‏بشر” محدود ساخت.

ازاين‏رو سپردن وظيفه مبارزه با تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ به آينده نامعلوم، و يا صدور اسنادى‏‏ كه راهگشا نيستند، نمى‏‏تواند موضعى‏‏ توده‏اى‏‏ باشد. نمى‏‏توان با سكوت درباره ضرورت اين مبارزه، عملاً به شيوه‏اى‏‏ ادامه داد كه تنها در خدمت منافع ارتجاع داخلى‏‏ و جهانى‏‏ است. براين‏پايه است كه “توده‏اى‏‏ها” خود را موظف مى‏‏داند بار ديگر از همه گردان‏هاى‏‏ توده‏اى‏‏ و به ويژه از رفقاى‏‏ مسئول حزبى‏‏ بخواهد، مواضع روشن، صريح و مستدل خود را در اين زمينه بيان دارند و به بحث بگذارند.

دراين بين متن سند «درباره وحدت و دشوارى‏‏هاى‏‏ فعاليت و مبارزه حزب توده ايران پس از يورش رژيم ولايت فقيه، مصوب پلنوم (وسيع) كميته مركزى‏‏» حزب توده ايران (آذرماه ١٣٨٧) انتشار يافته است. ضعف سند تنها ناشى‏‏ از طرح بسيارى‏‏ نكات ناروشن و بحث برانگيز در آن نيست و به اين نكات محدود نمى‏‏شود. نكاتى‏‏ كه بايد به طور جداگانه مورد بررسى‏‏ قرار گيرند.

ضعف عمده سند در ارتباط با مسئله برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ به‏ويژه در فقدان پيشنهادى‏‏ عملى‏‏ به منظور برطرف ساختن تشتت عينى‏‏ حاكم بر جنبش توده‏اى‏‏ مى‏‏باشد. براى‏‏ سند انگار اصلاً چنين واقعيتى‏‏ وجود ندارد. چشم بستن بر روى‏‏ واقعيت، به معناى‏‏ نفى‏‏ آن نيست. متاسفانه در سند حتى‏‏ ابراز تاسف درباره جدا شدن «شمارى‏‏ از اعضا و هواداران حزب»، به ابراز تاسف زبانى‏‏ محدود مى‏‏شود. حتى‏‏ در مورد جلب اين رفقا نيز سند حاوى‏‏ پيشنهادى‏‏ نمى‏‏باشد. ازجمله براى‏‏ مثال پيشنهادى‏‏ نمى‏‏شود كه چگونه بايد براى‏‏ ايجاد كردن شرايط ضرورى‏‏ به منظور «تحليل شرايط» با هدف «به صفوف حزب پيوستن» اين رفقا، وارد عمل شد؟ براى‏‏ جدا شدن «تاسف‏بار» اين رفقا، سند علتى‏‏ ذكر نمى‏‏كند. اما مى‏‏تواند اين جدايى‏‏ را ناشى‏‏ از وجود اختلاف نظر و دليل بر وجود تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ ارزيابى‏‏ نمود.

در ارزيابى‏‏ نكات فوق در سند، به طور جداگانه صحبت خواهد شد، اما در همين جا بايد پرسيد، كه چنين شيوه برخورد سهل‏انگارانه با امر مهم جلب نيروهاى‏‏ از دست داده را چگونه مى‏‏توان با اهداف و برنامه حزب توده ايران توجيه كرد؟

پيگيرى‏‏ “توده‏اى‏‏ها” براى‏‏ برطرق ساختن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ بايد تا پايان راه طى‏‏ شود. درصورت لزوم بايد انگيزه‏هاى‏‏ مانع به راه افتادن بحثى‏‏ صميمانه و علمى‏‏ دراين‏باره مطرح گردند. زيرا در غيراين صورت، “توده‏اى‏‏ها” خود به جريانى‏‏ تبديل مى‏‏شود در كنار جريان‏هاى‏‏ ديگر. چنين هدف و برنامه‏اى‏‏، در تضاد است با وظيفه تاريخى‏‏ مطرح شده درباره ضرورت ايجاد يك صدايى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏. تشتت نظرى‏‏ حاكم بر جنبش توده‏اى‏‏، كه مى‏‏تواند به سرمايه‏گذارى‏‏ موفق ارتجاع داخلى‏‏ و جهانى‏‏ براى‏‏ سود مادام‏العمر تبديل شود، تنها داراى‏‏ يك راه حل توده‏اى‏‏ است. و آن، ايجاد وحدت نظرى‏‏ در آن است. وحدت نظرى‏‏ كه تنها مى‏‏تواند و بايد برپايه نظريات بيان شده در كتاب “سيماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ايران” قرار داشته باشد و از طريق پيوند وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏ حزب عملى‏‏ گردد كه بدون وفادارى‏‏ به تئورى‏‏ انقلابى‏‏ ماركسيسم- لنينيستى‏‏ ممكن نخواهد بود.

به علت شيوه‏هاى‏‏ بر شمرده شده غيرتوده‏اى‏‏ فوق توسط گروه‏هاى‏‏ شناخته شده‏اى‏‏ كه به نام جنبش توده‏اى‏‏ سخن مى‏‏گويند، اين جنبش اكنون قادر نيست نقش فعال و تعيين كننده خود را در مبارزات دموكراتيك مردم ميهن ما اعمال كند. ادعاهاى‏‏ متقابل و متضاد در سند «درباره وحدت و دشوارى‏‏هاى‏‏ فعايت و مبارزه حزب توده ايران پس از يورش رژيم ولايت فقيه، مصوب پلنوم (وسيع) كميته مركزى‏‏» حزب توده ايران (آذرماه ١٣٨٧) خوش خيالى‏‏ فاجعه برانگيز و خود بزرگ‏بينى‏‏ غيرانتقادى‏‏ است. بايد با كمال تاسف اذعان داشت كه محافل دست راست و اپوزيسيون سلطنت طلب هستند، كه به كمك تبليغاتى‏‏ و مالى‏‏ امپرياليسم توانسته‏اند پرچم دفاع از آزادى‏‏هاى‏‏ دمكراتيك و “حقوق بشر” را با اين هدف به دوش كشند، كه با دستيابى‏‏ به اهداف ضدانقلابى‏‏ خود، آن را دفن كرده و سركوب آزادى‏‏هاى‏‏ قانونى‏‏ را به وظيفه اصلى‏‏ و اولى‏‏ خود تبديل سازند.




ديالكتيك نفى‏ يا نفى‏ ديالكتيك؟ (بخش دوم)
مكتب فرانكفورت در پرتوى‏ ماركسيسم

مكتب فرانكفورت در پرتوى‏ ماركسيسم

مقاله شمار ٣٤/١٣٨٧

سه- “تئولوژى‏ نفى‏” نتيجه الزامى‏ “ديالكتيك نفى‏” است. اگر ماركوزه ذهن‏گرايانه از اين امر چشم مى‏پوشد، اصل مسئله ازبين نمى‏رود. آن چيز «ديگر»، يعنى‏ مطلقيت، نزد او به صورت اتوپياى‏ فلسفى‏- آنتروپولوژيكى‏ به مفهوم فرويدى‏- سوسيولوژيك تظاهر مى‏كند، بدون آنكه او مضمون مذهبى‏ (تئولوژيك) آن را به‏رسميت بشناسد.

اتوپياى‏ ماركوزه مضمون آزادى‏ را «تغيير اساسى‏ ارزش‏ها، دگرديسى‏ نيازها و اهداف» (٤٢) مى‏داند تا به «تداوم تاثير منفى‏ و جبرگرايانه رشد تكنيك» در زندگى‏ انسان پايان داده شود. اين تخيل تنها با تزهاى‏ نئورفرميستى‏ neoreformistisch آندره گورس Andre Groz و زئرگه مالئت Serge Mallet در انطباق نيست (٤٣). اين اتوپيا همچنين با «مدل تحليلى‏» در ارتباط است، كه «داراى‏ شباهت حيرت‏انگيز و هم‏خونى‏ ناراحت كننده‏اى‏ با تحليل‏هاى‏ محافظه‏كارانه- ساختارى‏ نظريه‏پردازانى‏ همچون هانس فريئر Hans Freyer ، هلموت شلئسكى‏ Helmut Schelsky و آرنولد گلئن Arnold Gehlen  نشان مى‏دهد» (٤٤).

ماركوزه «مداراى‏ سركوبگراى‏» repressive Toleranz  سرمايه‏دارى‏ پيشرفته امروزى‏ را محكوم مى‏كند و توخالى‏ بودن اسلوب حاكميت دمكراسى‏ بورژوازى‏ كنونى‏ را نشان مى‏دهد. اما نظريه مداراى‏ سركوب كننده او، ايدئولوژى‏ چشم‏پوشى‏ كردن، قهر كردن است. زمانى‏ كه ضرورت هستى‏ اجتماعى‏، برقرارى‏ سوسياليسم را وابسته به درجه آگاهى‏ طبقاتى‏ مى‏كند، آنوقت نظريه ماركوزه اين آگاهى‏ را به ضرورتى‏ سوال‏برانگيز و متزلزل تبديل مى‏سازد. درست ازاين‏روست، كه برداشت او غيرشفاف و شك‏برانگيز است (٤٥). آنجا كه ماركوزه مضمون سوسياليستى‏ جوامع سوسياليسم موجود را [با تمام كمبودهايشان] نفى‏ مى‏كند، آنوقت تنها اتوپياى‏ نااميدان به‏مثابه تنها امكان براى‏ اصل اميد باقى‏ مى‏ماند.

در جوار “تئولوژى‏ نفى‏” و اتوپياى‏ آنتروپولوژيك [آرزوى‏ تخيلى‏ از انسان ايده‏آل در طول تكامل انسانيت و تمدن آن. با بوجود آمدن چنين انسان تكامل‏يافته، گويا كليه “بدى‏”ها پايان مى‏يابد!]، برداشت جديد جامعه‏شناختى‏ هابرماس به‏مثابه سومين نوع برداشت باقى‏ مى‏ماند، كه در چهارچوب كلى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” مطرح است، بدون آنكه اتوپياى‏ ماركوزه را درباره «كيفيت نوين» تكنيك و علم «غيرسركوبگر» بپذيرد [علم غيرسركوبگر كه همانند اينترنت به طور دمكراتيك در اختيار همه مى‏باشد و گويا آزادى‏ و اطلاعات را كه خود سرمايه است، به انديويدئوم عطا مى‏كند (بيژن عبدالكريمى‏، محمد رضايى‏، “هگل يا ماركس”، نقدى‏ بر جريان روشنفكرى‏ ايران”، انتشارات نقد فرهنگ ١٣٨٤)]، بپذيرد. محتواى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” در اين نظريه از يك جامعه‏شناختى‏ برپايه دانسته‏هاى‏ پراگماتيك- پسيكوآناليتيك تغذيه مى‏شود و چيزى‏ نيست، جز آرزوى‏ بى‏ضرر و خيالپردازانه درباره «بحث علنى‏ و نامحدود و آزاد در اطراف سلطه حاكميت [مثلاً در سازمان‏هاى‏ مدنى‏ غيردولتى‏ NOK]، بحث علنى‏ درباره متناسب بودن و مورد علاقه قرار داشتن اصول و نرم‏- معيارها براى‏ اقدامات هدفمند عقلايى‏، كه به‏منظور تاثير گذاشتن بر روى‏ هستى‏ فرهنگى‏- اجتماعى‏ انجام مى‏شود و وظيفه آن تعيين اهداف و عملكرد ترقى‏خواهانه است» (٤٧).

[خصلت غيرطبقاتى‏ همه اين نظريات، ويژگى‏ پوزيتويستى‏ آن است، كه تحول انقلابى‏ سرمايه‏دارى‏ را نفى‏ و تداوم شرايط حاكم را مورد تائيد و تاكيد قرار مى‏دهد.]

برداشت درباره «عقلايى‏كردن عملكرد در سطح ساختارهاى‏ موجود» [كه در آن “نصيحت” و “اخلاق” ابزار اقناع حاكمان اعلام مى‏شود]، به‏مثابه جانشينى‏ براى‏ نبرد طبقاتى‏، كه تغيير بنيادى‏ «چارچوب ساختارها» را هدف قرار داده است، تنها از دورنماى‏ انقلاب سوسياليستى‏ صرفنظر نمى‏كند، بلكه همچنين از ايجاد شدن و برآمدن يك جنبش دمكراتيك راديكال نيز چشم مى‏پوشد.

نظريات هابرماس در مجموع، در چهارچوب گرايش مشترك تئولوژى‏ نفى‏ و آنتروپولوژى‏ فلسفى‏- پسيكولوژيك قرار دارد و ارائه مى‏شود (٤٨). [و نهايتاً صلح طبقاتى‏ و تغييرات رفرميستى‏ را برپايه صفات اخلاقى‏ – تئولوژى‏ نفى‏ –  در جامعه و ايجاد شدن خصلت‏هاى‏ “انسانى‏”  – آنتروپولولوژى‏ –  قرار مى‏دهد. خصلت عرفانى‏ آن از يك طرف و خصلت تائيد شرايط حاكم سرمايه‏دارى‏ از طرف ديگر، از اين موضع‏گيرى‏ رفرميستى‏ و ضدانقلابى‏ (آنچه كه با “جامعه مدرن” سرسازگارى‏ ندارد = تئولوژى‏ نفى‏) آن نتيجه مى‏شود]

از موضع ماركس‏ولوژى‏ Marxologie [رشته ماركس‏شناختى‏ نزد نظريه‏پردازان غيرماركسيست بورژوازى‏]، فچر Fetscher درباره تصورات اوليه هابرماس با خشنودى‏ اظهار كرده است، كه خوشبختانه نزد هابرماس نيز «بخشى‏ از مواضع ماركسيسم كه مى‏توان آن‏ها را بطور عقلايى‏ دريافت» وجود دارد، كه عملاً همان «استدلال اخلاقى‏ براى‏ ضرورت» است (٤٩).

نزد هابرماس برداشت اخلاقى‏ منجر به يك آنتروپولوژى‏ فلسفى‏ [تكامل فلسفى‏- معرفتى‏ انسان] مى‏گردد. طبق اين برداشت «حاكميت» و «ايدئولوژى‏» را نمى‏توان از درون كار و مناسبات توليدى‏ درك كرد، زيرا آن‏ها از درون «تاثيرات متقابل [تعامل اجتماعى‏] سمبوليك» زائيده مى‏شوند، نكاتى‏ كه نه بكمك نظريات ماركس، بلكه تنها با نظريات فرويد قابل درك هستند (٥٠).

اما علم اجتماع مورد نظر فرويد، برپايه نظريات بلوخ Bloch، بنيامين Benjamin و گرد شولم  Gerd Scholem، آدورنو و ماركوزه  – در چهارچوب اتوپياى‏ فلسفه زندگى‏ –  مطرح است: «چگونه مى‏توان آشتى‏ بين تمدن و طبيعت را ايجاد كرد» (٥١).

نقطه ثقل در فروپاشى‏ مكتب فرانكفورت همان «روح اتوپيايى‏- تخيلى‏» حاكم بر آن است، كه برپايه آن  – باوجود اهداف عقلايى‏ پيشين برخى‏ از نمايندگان آن -، برداشت‏هاى‏ اساسى‏ “ديالكتيك نفى‏” نتيجه مى‏شوند. اتوپى‏ و تئولوژى‏ كه در “ديالكتيك نفى‏” به‏مثابه نتيجه‏گيرى‏ نهايى‏ تظاهر مى‏كند، زمينه توجيه رؤيا نزد بلوخ است. «ضرورى‏ است مفهومى‏ را بيابيم … كه كمك باشد براى‏ آنكه پايان ديده شود، در همه مكان‏ها در جهان و  آسمان دروازه‏هاى‏ بارگاه مسيح گشوده شود، پايان تاريخ كشف شود، خدا فراخواند شود، آنطور كه او در پايان تاريخ خواهد بود … زيرا ندانستن، آخرين علت براى‏ پديدار شدن اين جهان است …» (٥٢).

در همزمانى‏ موقت گنديدگى‏ نظريات تئوريك مكتب فرانكفورت با كشش رشديابنده‏اى‏، كه اين مكتب نزد برخى‏ از روشنفكرانِ در جستجوى‏ جهت‏گيرى‏ چپ، و يا آنانى‏ كه در جريان دورشدن از جنبش انقلابى‏ كارگرى‏ قرار دارند، دارد، علائم فروپاشى‏ تئوريك را شديدتر كرده است. پيش‏تر هوركهيمر  – لااقل در بيان- گفتمان خود –  ماترياليسم ديالكتيك را قبول داشت، مذهب را رد مى‏كرد، شناخت كليت را مورد تائيد قرار مى‏داد، قوانين عينى‏ حاكم بر جامعه را ثائب مى‏دانست، عليه تئورى‏ «سنتى‏» موضع مى‏گرفت و خواستار تئورى‏ جديد بو: «ارزش تئورى‏ را همنوايى‏ آن با وظائفى‏ تعيين مى‏كند، كه در لحظه تاريخى‏ معين در برابر نيروهاى‏ ترقى‏خواه قرار دارد. اين ارزش بطور بى‏واسطه براى‏ همه بشريت مطرح نيست، بلكه در ابتداء تنها براى‏ آن دسته‏اى‏ از انسان‏ها مطرح است، كه اهداف مطرح را دنبال مى‏كنند» (٥٣).

اكنون ديگر نمايندگان “تئورى‏ انتقادى‏” هيچ نيرويى‏ كه بخواهد براى‏ تحقق وظيفه تاريخى‏ بكوشد را نمى‏يابند، وظيفه را ديگر وظيفه‏اى‏ مشخص- اجتماعى‏ و تاريخى‏ نمى‏دانند. هوركهيمر زمانى‏ ليبراليسم را مورد انتقاد قرار مى‏داد، اكنون اما نمونه محافظه‏كارانه آن را هم مى‏پذيرد؛ او اكنون خود را نيروى‏ «محافظه‏كارى‏ واقعى‏» مى‏داند (٥٤) و «كشورهاى‏ ديامات» [كشورهاى‏ پايبند به ماترياليسم ديالكتيك] را محكوم مى‏كند (٥٥).

آدورنو به برج عاج راحت و مطمئن خود پناه برد. و آنجا كه ماركوزه وارد صحنه پراتيك واقعى‏ زندگى‏ شد، شكستن او خود را خيلى‏ زود نشان داد. محتواى‏ اصلى‏ “ديالكتيك نفى‏” آن چيزى‏ از كار درآمد، كه هوركهيمر روزى‏ به مبارزه عليه آن [سرپوش گذاشتن بر علل نابسامانى‏ها] برخاسته بود: «براى‏ پوشاندن علل بحران كنونى‏ ضرورى‏ است درست آن نيروهايى‏ را مسئول بدانيم، كه كوشيدند مناسبات بين انسان‏ها را بهبود بخشند [موضع ضدانقلابى‏ كه مدعى‏ است كه گويا به دنبال هر انقلابى‏، شرايط پيشين دوباره زنده مى‏شود]، به‏ويژه انديشه عقلايى‏ و علمى‏ را [بايد مسئول دانست كه منظور دوران روشنگرى‏ و انديشه ماركسيستى‏ است» ٥٦).

[پاپ بنديكت شانزدهم، كه پيش‏تر رئيس دادگاه انگيزيسيون كليساى‏ كاتوليك را در زمان پاپ قبلى‏ به عهده داشت، يكى‏ از عمده‏ترين وظايف امروز كليساى‏ كاتوليك را مبارزه با “جنبش روشنگرى‏” اعلام كرده است. نمود اين برنامه را مى‏توان با توسعه توليدات فرهنگى‏ عرفانى‏ و جادوگرى‏- ايزوتريك esoterik ، بحث‏هاى‏ به اصطلاح فلسفى‏ درباره درست بودن خلق انسان و جهان در شش روز و نادرستى‏ تئورى‏ داروين در تغيير تدريجى‏ انواع از منشاء مشترك وغيره در رسانه‏هاى‏ گروهى‏ و تبليغاتى‏، مشاهده كرد]

در جريان روند فروپاشى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” گرايش‏هاى‏ متفاوتى‏ نزد نظريه‏پردازان آن بوجود آمدند.

با انطباق دادن “ديالكتيك نفى‏” بر اصول ديالكتيك [كه عبارتند از درك بهم‏تنيدگى‏ و تاثير لحظات و جنبه‏هاى‏ در پديده و همچنين در كليت هستى‏، كه برپايه آن هگل تعريف حقيقت را درك كليت مى‏داند]، آنوقت جنبه ذهنگرايانه و اتوپيايى‏ آن خود را نشان مى‏دهد، شكست و نازائى‏ تئوريك آن به مفهوم «پيامد خودكشى‏ ديالكتيك» (٥٧) بروز مى‏كند. اما اگر بخواهيم در آن ديالكتيك را زنده نگه داريم، و خروج آن را از بن بست ناشى‏ از “ديالكتيك نفى‏” در جهت درست جستجو بكنيم، آنوقت متوجه خواهيم شد، كه حتى‏ آثار آغازين ماركوزه بـار اگزيستانسياليستى‏ دارند (٥٨). و آثار اخير هوركهيمر و آدورنو داراى‏ «نقطه ثقل ديگرى‏ هستند» از آثار سال‏هاى‏ ٣٠ آن‏ها، اما اگر برداشت اساسى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” را حاضرالذهن داشته باشيم، زمانى‏ كه در آن ايده هدايت كننده تغيير وزن و نقطه ثقل نظريات ديده مى‏شوند (٥٩) و آن جوانبى‏ كه در دوران اوليه مكتب فرانكفورت برجسته مى‏شد، خود را مى‏نمايانند – يعنى‏ گرايش به برداشت تئورى‏ شناخت ديالكتيكى‏ از منظر و ديد ذهنگرايانه-، آن زمان كه برداشت  سوسيولوژيك، يعنى‏ گرايش به توجيه اخلاقى‏ ماركسيسم، گرايش به تضعيف موضع طبقاتى‏ ماركسيسم، گرايش به خيالپردازى‏ درباره استقلال انديشمند تئوريسين، را مورد توجه قرار دهيم، متوجه مى‏شويم كه اين گرايش‏ها، پيش‏شرط‏هاى‏ ذهنى‏ را براى‏ تداوم رشد “تئورى‏ انتقادى‏” تشكيل مى‏دهند و از اين طريق در هم‏سوئى‏ و همنوايى‏ قرار دارند با كوشش ماركس‏يان marxian و رفرميست‏ها (٦٠) براى‏ برپاداشتن يك «ماركسيسم اروپاى‏ غربى‏».

اگر نظريه “پلوراليسم”  – در چهارچوب “تئورى‏ انتقادى‏” و عليه ماترياليسم ديالكتيك –  براى‏ مدتى‏ برخى‏ را در جهت برداشت‏هاى‏ جديد از نظريات ماركس گمراه كرد، باوجود اين آنانى‏ كه “تئورى‏ انتقادى‏” را توجيه تئوريك اعتراض خود عليه نظام سرمايه‏دارى‏ و نفى‏ اين نظام مى‏پندارند و در “تئورى‏ انتقادى‏” ابزار انديشه‏اى‏ نبرد اصولى‏ عليه نظام سرمايه‏دارى‏ را جستجو مى‏كنند، با تجربه خود به نادرستى‏ اين نظريات پى‏مى‏برند و ضرورتاً با نظريات مكتب فرانكفورت قطع رابطه خواهند كرد. علائم يك چنين سرخوردگى‏، انعكاس انتقادى‏ و تصويه حساب با اين انديشه، گرايش چشمگير آنانى‏ است كه كم وبيش در ارتباط با “تئورى‏ انتقادى‏” قرار دارند. ازآنجا كه پيش‏تر و در فاز نخستين “تئورى‏ انتقادى‏” اميدهاى‏ ضدسرمايه‏دارى‏ و اهداف ماركسيستى‏ حضور داشتند، موضع انتقادى‏ در “تئورى‏ انتقادى‏” برخى‏ اوقات اشكال در برابر هم قرار دادن مواضع گذشته و حال را نشان مى‏دهد. اما هر روز بيش‏تر شناخت از ناكامى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” تفوق مى‏يابد. «اين نادرست است تصور شود، كه تئورى‏ به‏درد بخور است و تنها نمايندگان آن ناتوان بودند. در “ديالكتيك نفى‏” بن‏بست‏هاى‏ خود ساخته‏اى‏ وجود دارند، كه پيامدهاى‏ آن، با توجه به پراتيك سياسى‏ اجباراً با شكست روبرو مى‏شوند» (٦٣).

اين بن‏بست‏ها، باوجود اختلافاتشان، از همان ابتدا رشد مكتب فرانكفورت در آن حضور داشتند: مثلا جداشدن ابتدائى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” از جنبش انقلابى‏ كارگرى‏ تحت تاثير ماركسيسم؛ پس‏زدن نظريه نبرد طبقاتى‏؛ رنگ ايده‏آليستى‏ برداشت از ديالكتيك. اين بن‏بست‏ها از ابتداء به اين مكتب مهر انحطاط زدند. «در دنياى‏ زورگويى‏ و سركوب، كه مهر انحطاط خود را بر هستى‏ اجتماعى‏- فرهنگى‏ مى‏زند، خشونت و تكبر آن پيروانش را مى‏بلعد. اين همان سرود مرگ است» (٦٤).  اين نظر آدورنو در سال‏هاى‏ ٣٠ بود. در اين تئورى‏ منحط، پيش‏شرط‏هاى‏ انحطاط تئورى‏ نهفته است. ايده مكتب فرانكفورت و تاريخ اين ايده‏ها روندهايى‏ را منعكس مى‏سازند، كه در ٤ دهه گذشته جريان داشته‏اند  – در رشد سرمايه‏دارى‏ انحصارى‏ دولتى‏، در نتايج برآمده از انقلاب علمى‏- فنى‏، در عدم ثبات ويژه و غريب اقشار ميانى‏، در بحران و تهى‏شدن محتواى‏ دمكراسى‏ در جامعه بورژوازى‏ كنونى‏ و در تضادها در جنبش كارگرى‏. اما اين انعكاس‏ها به صورت تحريف شده‏اى‏ در آگاهى‏ها نقش مى‏بندند، كه در ارتباط قرار دارند با موقعيت اجتماعى‏ روشنفكران بورژوا و خرده‏بورژوا. تحريفاتى‏ كه مانع شكل گرفتن اتحاد كارگران و روشنفكران مى‏شوند، اتحادى‏ كه آن را نمى‏توانند در جريان نبرد سياسى‏ غيرممكن سازند و مى‏توان در نبرد مشترك بر آن غلبه كرد.

[هدف اصلى‏ همين امر است. جدايى‏ جنبش روشنفكرى‏ از جنبش كارگرى‏ در ايران، تكيه بر “حقوق‏بشرى‏” زنان و بى‏ توجهى‏ و به فراموشى‏ سپرده شدن حقوق اجتماعى‏ زنان در برخودار شدن از مزد برابر با مردان و شرايط كار متناسب و ديگر نابسامانى‏هاى‏ زنان كارگر در كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ و همچنين در “جنبش زنان” در جمهورى‏ اسلامى‏ ايران، نمونه‏هايى‏ براى‏ درك تحريفات و انحرافات مكتب فرانكفورت در نبرد طبقاتى‏ در جامعه را تشكيل مى‏دهد]

ماكسيم گوركى‏ در رومان “كليم زامگين” Klim Samgin برخى‏ از انگيزه‏هاى‏ اجتماعى‏- روحى‏- پسيكولوژيك فرهنگ نفى‏ را نشان داده است.  كليم زامگين در عمق ذهن خود تهى‏ بودن، يعنى‏ دوگانگى‏ بين خود و انديشه خود را كشف مى‏كند. به‏مثابه شخصيت بدون پايگاه frei schwebend ، تصور مى‏كند كه واقعيت دشمن اوست. «من در واقعيت چنين در حركت هستم، كه گويا به چوبى‏ آويزانم»، و بياد مثل اوينيتال مى‏افتد: آفتاب بود، انسانى‏ بر سر دوراهى‏ ايستاده بود. با درد گريه مى‏كرد. و آنوقت كه رهگذرى‏ پرسيد، چرا او گريه مى‏كند، پاسخ داد: من سايه خودم را گم كرده‏ام. و تنها او مى‏دانست، كه من بايد به كدام سو بروم.

در “ديالكتيك نفى‏” اين وضع به اصل تعيين كننده تبديل مى‏شود. سايه گم شده به محلى‏ تبديل مى‏گردد، كه در آن “نفى‏” جاى‏ مى‏گيرد. «تنهايى‏ نامانوس» به مثابه تنها قابليت واكنش شخصيت روشنفكر تصور مى‏شود، كه در برابر آلترناتيوها غيرقابل تشخيص از هم ايستاده است و نادرست را انتخاب مى‏كند (٦٦).  گم كردن راه و سرگيجه همه جانبه، ظاهراً به سرنوشت غيرقابل نجات تبديل مى‏شود، كه شناخت، تكنيك و عقلانيت را بوجود مى‏آورد.

تضادها و عقلانيت درونى‏ “ديالكتيك نفى‏”  – همچنين در منطق هوسرل –  «اشتباه‏ها اتفاقى‏ و قابل تصحيح نيستند. اين‏ها در درون ايده‏آليسم ريشه دارند: هيچ تصحيحى‏ در تئورى‏ شناخت ايده‏آليستى‏ ممكن نبوده است، كه اجباراً اشتباه جديدى‏ را ايجاد نمى‏ كرده است» (٦٧).

به‏عنوان ايده‏آليسم، “ديالكتيك نفى‏” غيرقابل تصحيح است و با ماترياليسم ديالكتيك غيرقابل تلفيق مى‏باشد. “تئورى‏ انتقادى‏” ايدئولوژى‏ متفاوتى‏ است از ماركسيسم- لنينيسم و در مقابل آن قرار دارد، كه توسط تحسين كنندگان آدورنو به‏عنوان “ماركسيسم غربى‏” ناميده شده است و به ايدئولوژى‏ “راه سوم” تبديل گشته.

انحطاط “تئورى‏ انتقادى‏” تنها به اين معنا نيست، كه نظريات يك گروه كوچك از فلاسفه را در برمى‏گيرد. زمانى‏ كه “تئورى‏ انتقادى‏” به بن‏بست مى‏رسد، انتقاد اجتماعى‏ آن به پرگويى‏ متملقانه تبديل مى‏شود، آناليز آن به اتوپيا و تخيل مى‏انجامد. “ديالكتيك نفى‏” در تئورى‏ نفى‏ وطن خود را مى‏يابد و منزلگاه خود را پهن مى‏كند. مكتب فرانكفورت سرنوشتى‏ مى‏يابد، كه همه مكاتبى‏ كه عليه اصول ماركسيسم برمى‏خيزند و يا مايلند در آن تجديدنظر كنند، دچار آن مى‏شوند.

زيرنويس‏ها

٣- هوركهيمر: «بين ما يك توافق اصولى‏ برقرار است … ما تنها وزن كار را متفاوت قرار مى‏دهيم.» La Quinzainelitteraire, No. 82, 1969, S 22

٤- تنها «ارتباط و جوش‏خوردن سوسيولوژى‏ آلمانى‏ و اروپايى‏ با متد آمريكايى‏ تحقيقات سوسيولوژى‏ نيست» هوركهيمر …

در ارتباط با تجارب سرمايه‏دارى‏ آمريكايى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” تغيير داده شد. فلسفه و سوسيولوژى‏ بورژوازى‏ آمريكايى‏ انديشه هوركهيمر، آدرنو و ماركوزه را تحت تاثير قرار داد. … آن‏ها تحت تاثير نبرد طبقاتى‏ در آلمان غربى‏، بحران سال ١٩٢٩ و ظهور فاشيسم آلمان، درحالى‏كه از جنبش كارگرى‏ و سوسياليستى‏ موجود فاصله گرفته بودند، تجربه “New Deal” را در دوران جنگ و بعد از آن به مثابه نشانه منسوخ شدن ماركسيسم و بوجود آمدن اميدهاى‏ اجتماعى‏ نسبت به نظام حاكم تصور كردند. هوركهيمر دخالت دولت سرمايه‏دارى‏ مونوپولى‏ را در اقتصاد در سال‏هاى‏ ٤٠ به‏مثابه نشان «محو شدن طبقه كارگر (فاعل تاريخى‏)» ارزيابى‏ كرد. «اكنون Ego فردى‏ توسط Pseudo-Ego كه از طريق برنامه‏ريزى‏ كامل بوجود آمده است، جذب شده است». جامعهِ «كاملا برنامه‏ريزى‏ شده» براى‏ او نشان «محو شدن Ego و انعكاس آگاهى‏ او» بود (M. Horkheimer, The End of Reason, in: Studies in Philosophy and Social Science, vol. IX 1941

٦- L. Goldmann, La mort d´Adorno, in: La Quinzaine litteraire, No. 78, 1-69, S. 26 – Vgl. L. Goldmann, Recherches dialectiques, Paris 1959, S. 352

٧- Th. W. Adorno, Negative Dialektik, Frankfurt am Main 1960, S. 40

٨- آدورنو كاملا محق به انتقاد از هوسرل، مى‏نويسد: «… او نمى‏توانست اعلاميه‏هاى‏ برنامه‏اى‏ را بپذيرد و محترم بشمارد، و مجبور بود به آن چيزى‏ قناعت كند، كه مضامين به او انتقال مى‏دادند و او از آن‏ها درك مى‏كرد»Th. W. Adorno, Zur Metakritik der Erkenntnistheorie. Studien über Husserls und die phänomeologischen Antinomen, Stuttgart 1956, S. 10

٩- M. Horkheimer/Th. W. Adorno, Dialektik der Aufklärung. Philosophische Fragmente, Amesterdam 1947.

١٠- Th. W. Adorno, Zur Metakritik der Erkenntnisstheorie a.a.O. S. 42

١١- Th. W. Adorno, Eingriffe, .Frankfurt am Main 1963, S. 15

١٢- J. Habermas, Gegen einen positivistischen halbierten Rationalismus, in: Kölner Zeitschrift für Soziologie u. Soziopsychologie, Heft 4, 1964, S. 654.

١٣- ‏M. Horkheimer/Th. W. Adorno, Dialektik der Aufklärung, a.a.O., S. 10.

١٤- Th. W. Adorno, Negative Dialektik, a.a.O. S. 122.

١٧- M. Horkheimer/Th. W. Adorno, Dialektik der Aufkärung, a.a.O., S. 8.

١٨- H. Marcuse, One Dimensional Man. Studies in the Ideology of Advanced Industrial Society, Boston 1964, S. 146-147.

١٩- درست نئوپوزيتيوسم است، كه مدعى‏ است، كه كيفيت در برداشت از جهان تاريخى‏ در علوم دقيقه ازبين رفته است M. Schlick, Allgemeine Erkenntnislehre. Berlin 1918, S. 247.  به‏نظر كارناپ Carnap مى‏توان «بطور اصولى‏ هرنتيجه‏گيرى‏ علمى‏ را آنچنان بيان داشت، كه تنها بيان ساختارى‏ باشد». Der logische Aufbau der Welt, Ham burg 1961, S. 29.

٢٠- Th. W. Adorno, Negative Dialektik, a.a.O., S. 37.

٢١- «اولين آشنايى‏ من با فلسفه از طريق آثار شوپنهاور عملى‏ شد؛ رابطه من با آموزش هگل و ماركس، تمايل من براى‏ درك و همچنين شناخت واقعيت اجتماعى‏، باوجود اختلاف فلسفى‏ با نظريات [شوپنهاور]، تجارب من را با فلسفه او ازبين نبردند.»M. Horkheimer, Vorwort zu  Neupublikationen, in: M. Horkheimer, Kritische Theorie. Eine Dokumentation. Hersg. A. Schmidt, Band I, Frankfurt am Main 1968, S. XIII.

٢٢- Ver. H. Marcuse, Der Kampf gegen den Liberalismus in der totalitären Staatsauffassung, in: H. Marcuse, Kultur und Gesellschaft, Band I, Frankfurt/M 1905.

٢٣- هابرماس بدرستى‏ مى‏گويد، كه مرحله هيدگرانه در رشد نظريات ماركوزه «يك مرحله نابود شده نيست … نظريات ماركوزه امروز را نمى‏توان بدون نظريات آن دوران او درك كرد. كسى‏ كه در كاتگورى‏هاى‏ فرويد، كه ماركوزه از آن برداشت ماركسيستى‏ خود را ايجاد كرده است، كسى‏ كه در نظريات فعلى‏ او درباره آنتروپولوژى‏، نظريات قالب وجود و زمان را نبيند، فارغ از سوءتفاهم‏ها درباره نظريات او نخواهد بود». (پاسخ به هربرت ماركوزه، همانجا S. 10-11).

٢٤- H. Marcuse, Zum Begriff des Wesens, in: Zeitschrift für Sozialforschung, Heft 1, Jahrgang V, 1936.

٢٥- H. Marcuse, On Science an Phenomenology, in: Boston Studies in the Philosophy of Science, vol. II. Ed. By R. C. Cohen and M. W. Wartofsky, NY 1965.

٢٦- «طرح و برداشت درباره عقلانيت علوم جديد و فرماسيون اجتماعى‏ را ماركوزه از اثر هوسرل درباره “بحران علوم اروپايى‏” و نظريه هيدگر درباره “تخريب متافيزيك در نظريات فرنگستان”، اقتباس كرده است.» … J. Habermas, Technik und Wissenschaft als “Ideologie”, Frankfurt am Main 1969, S. 87.

٢٧- M. Heidegger, Brief über den „Humanismus”, in: M. Heidegger, Platons Lehre .von der Wahrheit, Bern 1954, S. 87

٢٨- در “انسان يك بعدى‏” ماركوزه، هيدگر بدرستى‏ مفهوم تكنيك مورد نظر خود را بازشناخت و آن را مورد تائيد قرار داد (Entretien avec Heidegger, in: L Express, No. 954, 1969, S. 82).

٢٩- M. Heidegger, Was ist Metaphysik?, in: M. Heidegger, Wegmarken, Frankfurt/Main 1967, S. 4.

٣٠- Th. W. Adorno, Jargon der Eigentlichkeit. Zur deutschen Ideologie, Frankfurt/Main 964.

٣١- Th. W. Adorno, Eingriffe, a.a.O., S. 19-20.

٣٢- Th. W. Adorno, Drei Studien zu Hegel, Frankfurt/Main 1963, S. 119.

٣٣- Th. W. Adorno, Minima Moralia, Refelexionen aus dem beschädigten Lebern, Frankfurt/Main 1962, S. 86

٣٤- همانجا S. 07.

٣٥- H. Marcuse, Zur Stellung des Denkens heute, in Zeugnisse. Hersg. Von M. Horkheimer, Frankfurt /Main 1963, S. 46-49. «عقل هيچ چيز ديگرى‏ نيست، جز عقلانيت موجود در كليت: عملكرد و رشد دستگاه.» H. Marcuse,  Soviet Marxim. A Critical Analysis, NY 1958, S. 85.

٣٦- H. Marcuse, Zum Begriff der Negation in der Dialektik, Frankfurt/Main 1969, S. 186.

٣٧- Th. W. Adorno, Negative Dialektik. A.a.I., S. 173؛ «ديالكتيك به‏كار گرفته شده، همان ديالكتيك نفى‏ شده است …» . J. Habermas, Theorie und Praxis. Berlin 1967, S. 320.

٣٨- «درخششى‏، كه بكمك همه لحظات و جنبه‏هاى‏ خود كليت را به‏مثابه غيرحقيقت نمايان مى‏سازد، چيز كمترى‏ از اتوپيايى‏ نيست، كه بايد در آينده كل حقيقت را تحقق بخشد». Th. W. Adorno, Drei Studien zu Hegel, a.a.O., S. 104.

٣٩- Horkheimer im Interview mit Spiegel, Nr. 33, 1969.

٤٠- Hegel, Phänomenologie des Geistes, Leipzig 1949, S. 49

٤١- همانجا ص ٣٧٨.

٤٢- H. Marcuse, Re-examination of the Concept of Revolution, in: New Left Review, No. 56, 1969, S. 32.

٤٣- Vgl. A. Gorz, Strategie ouvrier et neocapitalism2, Paris 1964

٤٤-  C. Offe, Technik und Eindimensionalität. Eine Version der Technokratiethese?, in: Antworten auf Herbert Marcuse, a.a.O., S. 81.

٤٥- H. Marcuse, Zur Geschichte der Dialektik, in: Sowjetsystem und Demokratische Gesellschaft,Band I, Freiburg-Basel-Wien 1966, S. 1208.

٤٧-  J. Habermas, Technik und Wissenschaft als „Ideologie”, S. 98.

٤٨-E. Fromm, Man is Not a Thing, in: The Dilemma of Organizational Society, Ed. By H. M. Ruytenbeek, NY 1903, S. 61-64 به‏نظر اريش فرومّ Erich Fromm، شناخت عقلايى‏ فقط از اشياء ممكن است. نتيجه تئولوژى‏ نفى‏، كه معتقد است، كه در مورد خداوند نمى‏توان نكته مثبتى‏ ارائه داشت … آنچه مى‏توان گفت، به اين محدود مى‏شود، كه چه چيز نيست، عرفان است. با بكار بردن اين اصل در مورد انسان مى‏توان از «پسيكولوژى‏ نفى‏» صحبت كرد و حتى‏ مدعى‏ شد، كه شناخت انسان، كه شئى‏ نيست، ممكن نيست … شناخت كامل تنها در عشق ممكن است …

٤٩- I. Fetscher, Karl Marx und der Marxismus. Von der Philisophie des Proletariats zur proletarische Weltanschaung, München 1967, S. 248.

٥٠- J. Habermas, Erkenntnis und Intresse, Frankfurt/Main 1968, S. 341. هابرماس مى‏نويسد: در برابر ماركسيسم، «فرويد در [اثر خود] “متاپسيكولوژى‏” به چهارچوب تحريف شده ارتباطى‏ در عملكرد اجتماعى‏ دست يافت، كه ايجاد شدن ساختارها و ارزش‏هاى‏ تخيلل را قابل درك مى‏سازد، كه همان «حاكميت» و «ايدئولوژى‏» است. فرويد ارتباطى‏ را نشان مى‏دهد، كه ماركس نتوانست نشان بدهد.»

٥١- J. Habermas, Ein philisophischer Intellektueller, in: Über Th. W.Adorno, Frankfurt/Main 1968, S. 39.

٥٢- E. Bloch, Geist der Utopie, München und Leipzig 1918, S. 388, 389.

٥٣- M. Horkheimer, Zum Rationalismusstreit in der gegenwärtigen Philosophie, in: Kritische Theorie. Eine Dokumentation. Band I, S. 146-147.

٥٤- Der Spiegel, Nr. 1-2, 1970

٥٥- M. Horkheimer, Vorwort zur Neupublikationen, a.a.O., S. X.

٥٦- M. Horkheimer, Bemerkung über Wissenschaft und Krise, in: Kritische Theorie. Eine Dokumentation, Band I, S. 2.

٥٧- B. Willms, Theorie. Kritik und Dialektik, in: über Th. W. Adorno, a.a.O., S. 87.

٥٨- A. Schmidt, Existential-Ontologie und historischer Materialsmus bei erbert Marcuse, in: Antworten an H. Marcuse, a.a.O., S. 17ff.

٥٩- A. Schmidt, Zur Idee der kritischen Theorie, in M. Horkheimer, kritische Theorie. Eine Dokumentation, Band II, S. 335  «در كشورهاى‏ پيشرفته سرمايه‏دارى‏ توده‏ها همانقدر كم نسبت به سازمان دادن ابزار توليد علاقه نشان مى‏دهند، كه براى‏ برقرارى‏ مالكيت خود بر آن، از خود علاقه بروز مى‏دهند»

٦٠- G. Petrovic, The Development an Essence of Marx`s Throght, in: Praxis. No. ¾, 1968, S. 339.

٦٣- H. H. Holz, Mephistophelishe Philosophie, in: Die neue Linke nach Adorno, a.a.O., S. 192.

٦٤-  Th. W. Adorno, Kulturkritik und Gesellschaft, berlin und frankfurt/Main 1955, S. 81.

٦٦- Th. W. Adorno, Minima Moralia, a.a.O. S. 22, 172-174.

٦٧-Th. W. Adorno, Zur Metakritik der Erkenntnistheorie, a.a.O., S. 220.

*- درباره علل فروپاشى‏ اتحاد شوروى‏ و ديگر كشورهاى‏ سوسياليستى‏ سابق در اروپا

توضيح همه‏جانبه اين اشتباهات در اينجا، چهارچوب نوشته را ميتركاند، اما ازآنجا كه يكى‏ از انتقادات نظريه‏پردازان مكتب فرانكفورت متوجه نقض حقوق و آزادى‏هاى‏ فردى‏ و قانونى‏ در كشورهاى‏ سوسياليستى‏ سابق بوده و هست، اشاره‏اى‏ در اين زمينه ضرورى‏ به نظر مى‏رسد.

درعين‏حال كه نبايد نقش عمده تناسب قواى‏ در نبرد طبقاتى‏ جهانى‏ را به‏مثابه عامل عمده فروپاشى‏ كشورهاى‏ سوسياليسى‏ اروپا از مدنظر دور داشت، بايد دراين زمينه براى‏ اشتباه فلسفى‏ و تئوريك در احزاب حاكم در اين كشورها نقشى‏ مركزى‏ و تعيين كننده قائل شد.

اشتباهات فلسفى‏ در اتحاد شوروى‏ پس از مرگ لنين عمدتاً در اين نكته تظاهر كرد، كه واقع‏بينى‏، يعنى‏ تحليل دقيق و بدون پيش‏داروى‏ شرايط موجود و تعيين كليه برنامه‏هاى‏ اقتصادى‏- اجتماعى‏- سياسى‏ – فرهنگى‏ برپايه واقعيت موجود، اراده‏گرايانه بركنار رانده شد. اين اقدامى‏ بود عليه آموزش ماترياليسم تاريخى‏ و ماترياليسم ديالكتيك. اجراى‏ برنامه‏ها و تصورات اراده‏گرايانه، ناچاراً با نقض قوانين سوسياليستى‏ و با پيامد نقض حقوق و آزادى‏هاى‏ قانونى‏ مردم و همچنين امكان بحث و تبادل‏‏‏‏نظر آزاد در حزب كمونيست همراه شد. فقدان امكان ابرازنظر آزاد به مانعى‏ جدى‏ براى‏ تجديدنظر در اشتباه در بخش‏ها و سطوح مختلف هستى‏ اجتماعى‏، ازجمله در بخش اقتصاد گشت. براى‏ مثال نقض برنامه اقتصادى‏ لنين، تحت عنوان “نپ”، كه برنامه‏اى‏ براى‏ انباشت سرمايه در چهارچوب يك “سرمايه‏دارى‏ دولتى‏” تحت كنترل و رهبرى‏ حزب كمونيست اتحاد شوروى‏ بود، چنانچه اكنون در چين تجربه مى‏شود، بدون هر بحث و نتيجه‏گيرى‏ علمى‏ از آن، تحقق يافت. برنامه‏ريزى‏ ضرورى‏ براى‏ اقتصاد ملى‏ به “گاو مقدسى‏” تبديل شد، كه تعديل و تغيير آن حتى‏ دربخش‏هايى‏ كه ممكن و ضرورى‏ شده بودند، عملى‏ نشد. فشار نبرد طبقاتى‏ در سطح جهانى‏ و تحميل جنگ داخلى‏، جنگ دوم جهانى‏ و جنگ سرد به اقتصاد اتحاد شوروى‏ موجب آن شد، كه حتى‏ دستاوردهاى‏ بزرگ علمى‏ نتواند در خدمت رشد و شكوفايى‏ اقتصاد بيانجامد. مثلاً باوجود آنكه رشد رشته الكترونيك در اتحاد شوروى‏ آنچنان بود كه اين كشور قادر شد سال‏ها پيش از آمريكا سفيه فضايى‏ اسپوتنيك را به فضا پرتاب كند، استفاده شخصى‏ از كمپيوتر، و از اين طريق رشد اقتصادى‏ در اين رشته در جهان، نصيب كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ شد. تفلون براى‏ ظروف كسمونات‏ها، كه ساخته شوروى‏ بود براى‏ سفرهاى‏ طولانى‏ فضايى‏، وسيله سودورزى‏ كمپانى‏هاى‏ كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ گشت.

وظيفه بزرگ و تاريخى‏ پشتيبانى‏ بين‏المللى‏ براى‏ جنبش‏هاى‏ آزاديبخش و حفظ كشورهاى‏ سوسياليستى‏ از دستبرد امپرياليسم، مثلاً در جنگ آمريكا عليه ويتنام و يا در مورد محاصره كشور انقلابى‏ كوبا، نه تنها به يكى‏ از عوامل نازل باقى‏ماندن سطح زندگى‏ مردم اتحاد شوروى‏ تبديل شد، بلكه همچنين مانع آن شد، كه اين كشورها بتوانند برپايه امكانات داخلى‏ خود، روند رشد و تكامل ميهنى‏ خود را سازمان دهند. موفقيت قابل دستيابى‏اى‏ كه ازجمله مى‏توان در مورد كوباى‏ انقلابى‏ در ١٥ سال گذشته ديد و خشنود و خوشحال بود.

**- اگزيستنسياليسم جريان پرتاثير و غيرعقلايى‏ ايده‏آليسم ذهنگرايانه در دوران امپرياليسم است، كه تحت تاثير نتايج بحران اقتصادى‏ جهانى‏ در آلمان ايجاد و در فرانسه از نفوذ چشمگيرى‏ برخوردار شد. فلسفه وجودى‏، همه چيز موجود، هم مادى‏ و هم معنوى‏ را، بى‏توجه به تعاريف و جوانب ديگر آن، در برمى‏گيرد. معناى‏ وجود در ارتباط با پرسش اول فلسفه (اولويت ماده يا ذهن) براى‏ اين آموزش بدون موضوع است. ازاين‏روست كه بدون تعيين كردن همه جوانب هستى‏، تضاد بين ماديت و معنويت درك نمى‏شود. ماركس و انگلس هستى‏ را به مفهوم واقعيت مادى‏ به‏كار مى‏برند.

***- تاتولوژى‏. پرحرفى‏ غيرعلمى‏، بكاربردن لغات با معانى‏ مشابه. در مواردى‏ نيز تائيد مؤكدانه خصلتى‏. مثلا آموزش انقلابى‏ ماركسيسم. ماركسيسم غيرانقلابى‏ وجود ندارد. در اين تركيب لغت انقلابى‏ تاكيدى‏ است براى‏ خصلت ماركسيسم. مسئله اصلى‏ در تاتولوژى‏ در اين تز پوزيتويست‏ها خود را نشان مى‏دهد، كه مى‏گويند كه كليه حقيقت‏هاى‏ بيان شده در رياضيات و در منطق صورى‏، كه از طريق تغيير بيان‏ها و فرمول‏ها نتيجه مى‏شوند، هيچ‏گاه نكته جديدى‏ را ارائه نمى‏دهند، بلكه تنها يك تاتولوژى‏ هستند. اين نكات به اين شكل و يا آن شكل در آن مفاهيم وجود دارند و يا از آن نتيجه مى‏شوند. اين درحالى‏ است كه نتيجه‏گيرى‏ از عمليات انجام شده رياضى‏ براى‏ دسترسى‏ به پاسخ نهايى‏، عملياتى‏ علمى‏ بوده و بدون آن‏ها نتيجه‏گيرى‏ها اثبات نمى‏شوند. عملكرد تنها در ظاهر با تاتولوژى‏ در انطباق است.

****- هگل در اثر خود تحت عنوان “فنومنولوژى‏ روح”، روند ديالكتيكى‏- تاريخى‏ رشد خودآگاهى‏ روح را برمى‏شمرد.




”اتحاد و انتقاد“ و ”اصلى‏ترين تضاد“
بخش دولتى‏ اقتصاد، پيش‏شرط استقلال اقتصادى‏
”معشوق“

نكته مشترك در هر سه نظر كه در نوشته فوق برشمرده شد، بى‏توجهى‏ به ديالكتيك بين دو بخش در ”اصلى‏ترين تضاد“ در جامعه كنونى‏ ايران مى‏باشد: «ريشه نادرست در نظريات هر سه گروه، بى‏توجهى‏ به مضمون توامان و جدايى‏ناپذير وحدت مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمكراتيكِ قانونى‏ و نبرد براى‏ برپايى‏ اقتصاد ملى‏ دمكراتيك مى‏باشد، كه مضمون و ماهيت انقلاب بزرگ بهمن را تشكيل داده و در تعريف ”انقلاب ملى‏- دمكراتيك“ بيان علمى‏ خود را يافته است.»

در بررسى‏ فوق در ارتباط با گروه سوم، توجه به اين نظر نزد آن‏ها جلب شد، كه مى‏پندارند «… براى‏‏‏ مبارزه با امپرياليسم ضرورى‏‏‏ است از حاكميت آن قشرها در جامعه دفاع نمود، كه اگر اكنون با حفظ آزادى‏‏هاى‏‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏‏ براى‏‏‏ مردم سرسازگارى‏‏‏ ندارند، اما گويا مى‏‏‏توانند با تجربه خود در مبارزات ”ضدامپرياليستى‏‏‏“، به شناخت و درك ضرورت احترام به خواست‏هاى‏‏ دمكراتيك و قانونى‏‏‏ مردم نايل شوند و به متحدان جنبش توده‏اى‏‏ تبديل گردند.
در اين نظريات نيز ما با پديده مشابه جدا سازى‏‏‏ غيرديالكتيكى‏‏‏ دو جنبه مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏ و اقتصاد ملى‏‏‏ و دمكراتيك روبرو هستيم.
اضافه بر آن، اين گروه از توده‏اى‏‏ها مضمون سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران را در پس از پيروزى‏‏ انقلاب بهمن درك نكرده است. اين شعار داراى‏‏ مضمونى‏‏ تاريخى‏‏ است. كاربرد آن در شرايط مشخص و در ارتباط با نيروهاى‏‏ مشخص بوده است. انتقال مكانيكى‏‏ و يك به يك آن به شرايط حاكم كنونى‏‏ و نيروهايى‏‏ كه با توجه به خاستگاه طبقاتى‏‏ خود، مورد نظر تارنگاشت عدالت هستند، نادرست و غيرنافذ است. براى‏‏ تاثير گذاشتن بر عملكرد به اصطلاح مبارزات ضدامپرياليستى‏‏ اين قشرها در حاكميت و پيرامون آن، بايد جنبش توده‏اى‏ از تحليل مستقل خود از شرايط حاكم بر ايران برخودار باشد و هم سياستى‏‏ هم‏سو و متحد را دنبال كند.» (پايان نقل قول)

تارنگاشت عدالت را مى‏توان نمونه تيپيك براى‏ گروه سوم در جنبش توده‏اى‏ ارزيابى‏ نمود. ازاين‏رو در نوشته ”مسئله اتحادها (٣)، اتحاد و انتقاد در برداشت تارنگاشت عدالت، احمدى‏نژاد به دنبال چيست“، با طرح دو پرسش از اين تارنگاشت، براى‏ شركت آن در بحث تمنا شده بود، كه تاكنون بى‏جواب مانده است.
وظيفه نوشته حاضر، بررسى‏ دو نكته است:
اول- نشان دادن مجدد ضرورت درك رابطه تنگاتنگ دو وجه و بخش مختلف در ”اصلى‏ترين تضاد“، كه عبارتند از مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمكراتيك قانونى‏ از يك طرف و مبارزه براى‏ برپايى‏ اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك در خدمت عدالت اجتماعى‏ در جامعه كنونى‏ از طرف ديگر. مبارزه براى‏ حل اصلى‏ترين تضاد،  مضمون ”اصلى‏ترين عرصه نبرد“ طبقاتى‏- اجتماعى‏ را در ايران امروز تشكيل مى‏دهد؛
دوم- برجسته ساختن ماهيت تاريخى‏ شعار ”اتحاد و انتقاد“ در نظر و تجربه حزب توده ايران پس از پيروزى‏ انقلاب بهمن.

اول- آنچه كه مربوط به بخش اول بحث مى‏شود، مى‏توان با توجه به نكات مختلف پيشين در ”توده‏اى‏ها“ در اين زمينه (ازجمله در نوشته‏هاى‏ ”وحدت ديالكتيكى‏ دموكراسى‏ سياسى‏- اقتصادى‏ در جامعه و استقلال سياسى‏- اقتصادى‏ كشور“، بخش دولتى‏ اقتصاد، زيربناى‏ ”اقتصاد ملى‏“ است“،”مسئله اتحادها (١ و٢ و٣) و …)، توجه را تنها به اين نكته جلب نمود، كه حتى‏ در مبارزات اجتماعى‏ در كشورهاى‏ پيشرفته سرمايه‏دارى‏ نيز ضرورت تنگاتنگى‏ دو وجه در مبارزات آزادى‏‏خواهانه و دمكراسى‏ اقتصادى‏ انكار ناپذير است. بحران مالى‏ سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏ را دولت‏هاى‏ كشورهاى‏ امپرياليستى‏ ازاين‏رو توانستند با راه حل تشديد تقسيم ثروت از پائين به بالا به اصطلاح ”حل“ كنند، زيرا قادر شده‏اند راه حل واقعى‏ و دمكراتيك، يعنى‏ انتقال مالكيت اين بانك‏ها به مالكيت اجتماعى‏ و كنترل دمكراتيك مردم بر آن‏ها را از اذهان و افكار عمومى‏ پنهان نگاه دارند. تخصيص چندين بليون يورو از بودجه‏هاى‏ دولتى‏ در دهه‏هاى‏ آينده به سود بانك‏هاى‏ ورشكسته در حالى‏ عملى‏ شد، كه در كشورهاى‏ متروپل سرمايه‏دارى‏، حجم نقدينگى‏ در سال ٢٠٠٨ به رقم ١٤٠ بليون دلار (صدو چهل با ١٢ صفر!) بالغ شده است. توليد ناخالص ملى‏ اين كشورها در همين سال بالغ بر ٤٥ بليون دلار است. بدين‏ترتيب رشد نقدينگى‏ در سال‏هاى‏ گذشته نسبت به رشد توليد ناخالص ملى‏ آنچنان فزونى‏ يافته كه حجم نقدينگى‏ به بيش از سه برابر توليد ناخالص ملى‏ اين كشورها بالغ شده است. (در سال ٢٠٠٥ اين رقم ٦٥ بليون دلار بوده است) باوجود اين ”راه‏حل“ ضددمكراتيك اعمال شده توسط سردمداران خادم حاكميت سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏، توانست به علت فقدان زمينه مبارزات دمكراتيك توده‏اى‏ در اين كشورها، ”راه‏حلى‏“ عميقاً ارتجاعى‏ و ضدمردمى‏ از كار درآيد. مردم اين كشورها و مردم ديگر كشورهاى‏ جهان بايد با پرداخت ”جريمه“ از طريق پرداخت ماليات‏ مضاعف و تشديد استثمار و غارت استعمارى‏ در دهه‏هاى‏ آينده، جبران ”خسارات“ سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏ را به عهده بگيرند.

با توجه به نكات فوق است كه بايد مبارزه براى‏ اقتصاد دمكراتيك و خادم مردم و با هدف ايجاد عدالت اجتماعى‏ نسبى‏ را تنگاتنگ با مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و حقوق دمكراتيك عملى‏ ساخت. اين‏دو، دو روى‏ يك سكه را تشكيل مى‏دهند. بدون كنترل دمكراتيك مردم، عدالت اجتماعى‏ دست نيافتنى‏ است. كشور ما هم استثنايى‏ را تشكيل نمى‏دهد و در نظام سرمايه‏دارى‏ دچار همين سرنوشت است.
دوم- نكته عمده‏تر روشن شدن ماهيت تاريخى‏ شعار ”اتحاد و انتقاد“ است. ازاين‏رو در نوشته پيش از تارنگاشت عدالت خواسته شده بود، با توجه به نظريات مدافعان دولت نهم، كه نظريات آن‏ها را تارنگاشت عدالت در صفحه خود منتشر ساخته است، به دو پرسش زير پاسخ گويد:
١- ارزيابى‏ توده‏اى‏ از جوانب برشمرده شده در نظريات و عملكرد، به قول سرحدى‏زاده «رئيس يك حزب سياسى‏»، كه در مقالات منتشر شده در تارنگاشت عدالت مطرح شده‏اند، چيست؟
٢- اگر مواضع فوق مورد تائيد است (انتشار آن‏ها در تارنگاشت بر اين امر حكم مى‏كند)، براى‏ رشد اين تصورات در جهت تكامل تاريخى‏، چه پيشنهاد و چه مواضع و نظرياتى‏ بايد از سوى‏ جنبش توده‏اى‏ مطرح گردد؟

بديهى‏ است كه اگر تارنگاشت عدالت قادر نباشد با ارايه مواضع انتقادى‏ خود، در بحث شركت كند، آنوقت به انتشار دهنده غيرمنتقد نظريات ”مهدوى‏“ها تبديل شده است. آيا هدف و خواست چنين است؟ سكوت دراين‏باره مجاز نيست! زيرا چنين سكوتى‏ تارنگاشت را از موضع ”اتحاد و انتقاد“ دور و آن را به موضع دنباله‏روى‏ از دولت نهم تبديل مى‏سازد، بى‏تفاوت از آنكه چنين رفتارى‏ برپايه اعتقاد خود به اين نظريات و يا به علل ديگرى‏ اتخاذ شده است.

ازآن‏جا كه تارنگاشت عدالت تاكنون در پاسخ به پرسش‏ها سكوت اختيار كرده است، ”توده‏اى‏ها“ ارزيابى‏ خود را از مقالاتى‏ كه در تارنگاشت انتشار يافته‏اند، با اين اميد مطرح مى‏سازد، كه مواضع راستين توده‏اى‏ را با روشنى‏ و صراحت به بحث بگذارد و در جهت هموار ساختن راه برطرف كردن تشتت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ قدمى‏ برداشته باشد.

وحدت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏، وحدت داوطلبانه شركت كنندگان در آن است. از طرفى‏ ديگر اما درعين حال، ضرورتى‏ مستدل نيز است. ازاين‏رو پاسخ به پرسش درباره ضرورت وحدت نظرى‏، پرسشى‏ دلبخواهى‏ نيست. بلكه آغاز يك روند منطقى‏ در انديشه و عمل را نزد نظريه‏پرداز تشكيل مى‏دهد. نمى‏توان خواستار «جبهه ضدامپرياليستى‏» در جامعه بود، اما وحدت نيروهاى‏ هوادار سوسياليسم علمى‏ را خواستار نشد!
***

براى‏ ارزيابى‏ نظريات مدافعان دولت نهم، بايد تفاوت قائل شد بين مواضع ”اجتماعى‏“ دولت از مواضع ”اقتصادى‏“ آن.
بين اين دو مواضع ديوار چنين وجود ندارد، بلكه اين جدايى‏ در موقع بررسى‏ و پژوهش تنها براى‏ درك ارتباط ديالكتيكى‏ بين آن دو ضرورى‏ است. بدون تجزيه پديده‏ها به اجزاى‏ تشكيل دهنده آن، اجزا غيرقابل شناخت باقى‏ مى‏مانند. انديشه پژوهشگر براى‏ بررسى‏ يك پديده ناشناخته، بايد در ابتدا آن را به اجزايش تقسيم و هر كدام را مورد توجه قرار داده و سپس به نتيجه‏گيرى‏ از نتايج بدست آمده به پردازد. لنين قطع حركت را براى‏ شناخت آن ضرورى‏ مى‏داند. بدون برش تاريخى‏ در روند پديده‏ها، شناخت روند تاريخ ناممكن است.

در بخش ”اجتماعى‏“ سيد امير حسين مهدوى‏ در مقاله خود اين وجه عملكرد دولت نهم را با «شعار سياست گريزى‏ و غرب ستيزى‏» و «شعار ارزشگرايى‏» برجسته مى‏سازد. شعار نخست در «مقابله با حزب و تحزب» خود را به نمايش مى‏گذارد و شعار دوم در «مخابره شدن تصاوير درهم كوبيدن ديش‏هاى‏ دريافت امواج ماهواره با ديلم و همچنين برخورد با بانوانى‏ با پوششى‏ متفاوت با استاندارهاى‏ طرح».

مقابله با حزب و تحزب، نشان عدم شناخت و عدم پذيرش طبقاتى‏ بودن ساختار جامعه مى‏باشد.
پيامد چنين ناتوانى‏، عدم درك منافع طبقاتى‏ و ضرورت مبارزه طبقاتى‏ در جامعه است. ”امت اسلامى‏“ در نظريات جريان‏هاى‏ متفاوت در حاكميت و پيرامون آن و همچنين نزد اپوزيسيون ”راست“ با الفاظى‏ ديگر، بيان نفى‏ ساختار طبقاتى‏ جامعه توسط آن‏ها مى‏باشد. اشكال پسامدرن اين نظريات  – انديويديوم، اتم –  را مى‏توان حتى‏ نزد گروه‏هاى‏ ”چپ“ اپوزيسيون نيز مشاهده كرد. در اينجا اما توضيح جنبه تئوريك چنين برداشتى‏ مورد نظر نيست. بلكه موضع ايدئولوژيك مطرح در اين برداشت، از ديد جامعه‏شناسانه و عملكرد سياسى‏ حاملان آن، مورد توجه قرار دارد.
جانبدارى‏ از چنين تصورات، برنامه‏ها و عملكردهايى‏ سياسى‏- ايدئولوژيك عليه خصلت طبقاتى‏ و عليه احزاب طبقاتى‏ در جامعه ازاين‏رو نادرست نيست، كه براى‏ مثال دفتر حزب توده ايران در خيابان ١٦ آذر تهران دو بار و دفاتر حزبى‏ بسيارى‏ در شهرستان‏ها بارها مورد همين نوع يورش‏ها واقع شدند و يا بى‏حرمتى‏ به بانوان در اشكال مختلف، دختران و زنان حزبى‏ را نيز در تمام اين سال‏ها مورد تجاوز قرار داده است. مخالفت جدى‏ با چنين شيوه‏هايى‏ توسط جنبش توده‏اى‏ و حزب آن از اين ‏رو بجا، ضرورى‏ و وظيفه است، زيرا اين اقدامات، اقداماتى‏ غيرقانونى‏ بوده و عليه دستاوردهاى‏ آزاديخواهانه انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ متوجه بوده و هستند.

تجارب اين چنانى‏ در سال‏هاى‏ پس از پيروزى‏ انقلاب هميشه با محدود شدن آزادى‏هاى‏ قانونى‏ همراه بوده است. اين اقدامات و اقدامات تروريستى‏ مشابه آن در آن زمان و اكنون در ايران و در كشورهاى‏ مختلف، درست ابزار و وسايلى‏ را تشكيل مى‏دادند و مى‏دهند در خدمت يورش ارتجاع به حقوق قانونى‏ مردم در همه كشورها. ايجاد شدن امكان سلطه مافيايى‏ سرمايه‏دارى‏ حاكم در جمهورى‏ اسلامى‏ و نابود سازى‏ يك اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك، درست سوار بر موج چنين اقدامات تروريستى‏ به پيرورزى‏ رسيد.

اين تجربه‏اى‏ است كه در برابر چشم مردم در همين روزها نيز در كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ عملى‏ مى‏شود. اقدامات تروريستى‏ بهانه‏اى‏ شده است براى‏ اعمال شديدترين محدوديت‏هاى‏ ”قانونى‏“ براى‏ آزادى‏هاى‏ مردم در كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏. براى‏ مثال تصويب قوانين محدود كننده آزادى‏ها در كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ ازجمله با هدف محدود ساختن آزادى‏ نظر و بيان و نهايتاً برقرارى‏ رژيم انگيزسيون قرون وسطى‏ كليساى‏ كاتوليك در سيماى‏ ”بيگ برادر” و ”قيم و پدر خوانده بزرگ“، نمونه‏اى‏ براى‏ سواستفاده محافل ارتجاعى‏ حاكم از اقدامات تروريستى‏ مى‏باشد. هم اكنون در لندن براى‏ هر شهروند دو دوربين مدار بسته در شهر در كار است. تعداد اين دوربين‏ها به ٤ ميليون عدد در لندن با دو ميليون جمعيت بالغ شده است.
.
نبايد فراموش كرد، كه مبارزه عليه دستاوردهاى‏ انقلاب دمكراتيك- مردمى‏ و ملى‏- ضدامپرياليستى‏ بهمن ٥٧ در ايران از اين طريق تحقق يافت، كه ارتجاع كوشيد از انقلاب تنها ”اسلام“ آن باقى‏ بماند، آنطور كه زنده‏ياد كيانورى‏ آن را برشمرد. به اين هدف اين نيروها ازجمله با اعمال شيوه‏هايى‏ كه آقاى‏ مهدوى‏ برمى‏شمرد، دست يافتند!

آزادى‏ محتواى‏ سوسياليسم است

درست جنبش توده‏اى‏ به‏مثابه بخشى‏ از جنبش ترقى‏خواهانه جهانى‏ براى‏ برپايى‏ سوسياليسم، با تحليل تجربه تلخ نقض آزادى‏هاى‏ قانونى‏ و سوسياليستى‏ به اهميت حفظ اين آزادى‏ها اعتقاد راسخ دارد.
موضع انتقادى‏ حزب توده ايران از اشتباه‏هاى‏ انجام شده در دوران استالين در اتحاد شوروى‏ و ديگر كشورهاى‏ سوسياليستى‏ در ارتباط با نقض قوانين سوسياليستى‏، كه ازجمله زنده‏ياد احسان طبرى‏ در ”يادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏ فلسفى‏ و اجتماعى‏“ در سال ١٣٤٥ بيان مى‏كند، نمى‏تواند براى‏ توده‏اى‏ها امـروز در ارزيابى‏ برنامه‏هاى‏ دولت نهم در اين زمينه، محك و معيار نباشد.

«در بررسى‏ علل تئوريك ناتوانى‏ در برپايى‏ دمكراسى‏ سوسياليستى‏ در تجربه ناموفق گذشته، بدون ترديد، مشكلات اقتصادى‏ اتحاد شوروى‏ و ديگر كشورهاى‏ سوسياليستى‏ اروپايى‏ بى‏واسطه در ارتباط قرار داشت با انحراف‏هاى‏ فلسفى‏- تئوريك در اين كشورها. انحرافاتى‏ كه به ناتوانى‏ عملكرد ساختارهاى‏ سياسى‏ حاكم منجر شد. ناتوانى‏اى‏ كه بايد آن را بدون ترديد پيامد قانونمند نقض خشن آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏ در اين كشورها ارزيابى‏ كرد. روبرت اشتيگروالد Robert Steigerwald فيلسوف معاصرِ آلمانى‏ و عضو رهبرى‏ حزب كمونيست آلمان، انحراف‏هاى‏ فوق را ”بى‏توجهى‏ به اصول ديالكتيك“ ارزيابى‏ مى‏كند و مى‏نويسد: به خاطر خيانتى‏ كه بورژوازى‏ نسبت به ارزش‏هايى‏ كه بر پرچم خود نوشته بود، از خود نشان داد، به خاطر دروغ و تزويرى‏ كه بورژوازى‏ در حق آزادى‏هاى‏ “مقدس“ در برنامه خود اِعمال نمود، ما گرفتار اين بى‏خردى‏ شديم كه تنها اين جنبه‏هاى‏ برخورد او را به آزادى‏ ببينيم و نتوانيم به نفى‏ ديالكتيكى‏ “آزادى‏“ دست بيابيم“، يعنى‏ نتوانيم آن چيزى‏ را كه بايد از اين دستاورد نبرد فرهنگى‏- تمدنى‏ طولانى‏ بشرى‏ بدست آمده بود، حفظ و آن را به سطحى‏ بالاتر ارتقا دهيم و به آن به‏مثابه مضمون جامعه سوسياليستى‏ تحقق بخشيم.
اين ناتوانى‏ ازاين‏رو بوجود آمد، زيرا نتوانستيم ”ضرورت نصج پروسه‏ها و مراعات تدريج“ (احسان طبرى‏)، يعنى‏ ديالكتيك برش diskontinuität و تداوم kontinuität  را در رابطه به مسئله آزادى‏ و دمكراسى‏ درك و حفظ كنيم. به نظر احسان طبرى‏، ما در ساختمان سوسياليسم، ديالكتيك رشد متداوم و تدريجى‏ فرهنگى‏- تمدنى‏ جامعه بشرى‏ را درك نكرديم. خواستيم با قطع به اصطلاح انقلابى‏ اين روند، كيفيت فرهنگى‏- تمدنى‏ نوينى‏ را برپا سازيم. به نادرست خواستيم ”جزم‏گرايانه“ برش ضرورى‏ انقلابى‏ در زيربناى‏ اقتصادى‏ جامعه را به روند ضرورى‏ نصج پروسه‏هاى‏ تدريجى‏ روبناى‏ فرهنگى‏- تمدنى‏ هستى‏ اجتماعى‏ منتقل سازيم. اين، هسته مركزى‏ اشتباه فلسفى‏- تئوريك عملكرد ما را در ساختمان سوسياليسم تشكيل مى‏داد. بايد از اين اشتباه در برپايى‏ جامعه سوسياليستى‏ آينده بياموزيم.
زنده‏ياد احسان طبرى‏ در سال ١٣٤٥ (١٩٦٩) در مقاله‏اى‏ تحت عنوان “مختصات جهان و دوران ما، چشم‏اندازى‏ از عمده‏ترين مسائل“، (همانجا،ص ١٣٨-١٣٧) مى‏نويسد: ”… خطاست اگر ما به تجربه كنكرت ساختمان سوسياليسم غيرنقادانه برخورد كنيم و سير خود را در اين زمينه تنها يك پوية ظفرنمون و عارى‏ از خطا جلوه‏گر سازيم. تجربه ساختمان سوسياليسم، تجربه تازه‏ايست.
متاسفانه بنيادگزار خردمند جامعه سوسياليستى‏ در شوروى‏، يعنى‏ لنين زود درگذشت و استالين آموزش علمى‏ و پرنرمش لنينى‏ را درباره ساختمان سوسياليسم ساده كرد، يعنى‏ تعبيرى‏ از آموزش ماركس، انگلس و لنين بدست داد و الگويى‏ از ساختمان جامعه نو را مطرح ساخت كه در آن صرفنظر از وجود بسيارى‏ انديشه‏هاى‏ نغز و متين، تأثير خصال و تمايلات شخص استالين مشهود است. لنين برآن بود كه پس از تصرف قدرت حاكم، مسئله غلبه عنصر سوسياليسم بر عنصر سرمايه‏دارى‏ را بايد به‏ويژه در عرصه اقتصادى‏ با وسايل اقتصادى‏ حل كرد و دست به محاصره طولانى‏ دژ سرمايه‏دارى‏ داخلى‏ زد، ولى‏ استالين آموزش انقلابى‏ ماركسيستى‏ را به صورت يك آئينِ مذهبى‏ و سكولاستيك درآورد و اى‏ چه بسا با اتكاء به قهر، سدها را از سر راه برداشت و اصلاحات سوسياليستى‏ را با تكيه به اراده آهنين پيش برد و نمونه‏اى‏ از جامعه سوسياليستى‏ بوجود آورد كه بعدها برخى‏ معايب خود را در عمل نشان داد.
اين‏كه استالين يك انقلابى‏ پرشور و تئوريسين مبرّز و در اين طرز عمل خود غالباً صادق بود و فكر مى‏كرد كه به سود سوسياليسم خدمت مى‏كند، ترديدى‏ نيست، ولى‏ اساس يك ارزيابى‏ عينى‏ تاريخى‏، نه مقامات و كرامات افراد است و نه ذهنيات آن‏ها، بلكه نتايج عينى‏ است كه از عمل آن‏ها حاصل شده است. … اشتباه اساسى‏ … آن است كه پروسه‏هاى‏ اجتماعى‏، تحولات و اصلاحات اجتماعى‏ بيش‏تر با اسلوب ولونتاريستى‏، با تكيه به اراده عامل آگاه و حتى‏ اراده خود [استالين] و غالباً با راديكاليسمى‏ كه به خشونت و استبداد مى‏كشيد، حل شد و عينيت و خود بخودى‏، ضرورت نصج پروسه‏ها، مراعات تدريج، تكيه به دموكراسى‏ و ابتكار توده‏ها، مراعات اعتدال وغيره وغيره [از مدّ نظر دورماند].
آيا اين اسلوب عمل، تاريخاً ضرور بود؟ اگر مقصود از ضرورت تاريخى‏، اعتراف به خامى‏ها و بى‏تجربگى‏ها، تصادف‏ها و بن‏بست‏ها باشد، آن حرفى‏ است. ولى‏ اگر مقصود از ضرورت تاريخى‏ آن است كه جزء اين، راه ديگرى‏ عقلاً متصور نبود و هر راهى‏ غير از اين غلط بود، مسلماً اين حرف نادرستى‏ است. بر اساس اسناد مى‏توان كاملاً ثابت كرد كه لنين تصور ديگر و بمراتب پرنرمش‏تر و واقع‏بينانه و علمى‏تر از ساختمان جامعه نوين داشت.
بارى‏ نمونه‏اى‏ كه استالين از جامعه سوسياليستى‏ بوجود آورد … از معايب تهى‏ [نبود و] … تحول و تغير سخت ضرورت يافته بود. ضرورت از كجا ناشى‏ مى‏شد؟ از آنجايى‏ كه بين سازمان‏ها و نورم‏هاً موجود حزبى‏ و دولتى‏ و اقتصادى‏ و اجتماعى‏ و احكام منطبق با آن و يا ناشى‏ از آن ازطرفى‏، و رشد جوشان نيروهاى‏ مولده، امكانات و ظرفيت مادى‏ و معنوى‏ جامعه، سطح آگاهى‏ عمومى‏ و غيره ازطرف ديگر، تضاد عميق پديده شده بود. …
جهت تحول كه بايستى‏ در جامعه سوسياليستى‏ انجام گيرد، كدام است؟ مى‏بايست رهبرى‏ جمعى‏ و علمى‏ حزب و دولت و اقتصاد وغيره جاى‏ اسلوب‏هاى‏ ادارى‏ و بوروكراتيك، روش‏هاى‏ ذهنى‏ و ولونتاريستى‏، شٍما سازى‏هاى‏ مجرد و توهمات سكولاستيك را بگيرد. مى‏بايستى‏ حيات اقتصادى‏ جامعه طورى‏ تنظيم شود كه در عين حفظ اولويت منافع جمع، ميدان بروز ابتكار تنگ نگردد و شعله شور و علاقمندى‏ فردى‏ فرو ننشيند. مى‏بايستى‏ بجاى‏ سانتراليزم مطلق شده، جهات دموكراسى‏ سوسياليستى‏ جامعه و ابتكارات ارگان‏ها و سازمان‏ها پرورده گردد و بسط يابد. مى‏بايست به خودسرى‏ و بى‏قانونى‏ خاتمه داده شود و قانونيت سوسياليستى‏ جاى‏ تجاوز به حقوق انسانى‏ را بگيرد، انسان جامعه سوسياليستى‏ احساس مصونيت كامل كند.» (بخش‏هايى‏ از رساله ”آزادى‏ و حقوق بشر محتواى‏ سوسياليسم است“)

بر اين پايه است كه جنبش توده‏اى‏ و هيچ گردانى‏ از آن نمى‏تواند و نبايد و مجاز نيست در برابر چنين اقدامات قانون‏شكنانه در ايران كنونى‏ تحت عنوان ”ايجاد ساختن جبهه ضدامپرياليستى‏“ سكوت اختيار كرده، چه برسد به آنكه بتواند چنين سياستى‏ را مورد تائيد قرار داده و يا حتى‏ تحت عنوان ”اتحادهاى‏ ضدامپرياليستى‏“ به انتشار غيرنقادانه اين نظريات بپردازد.
اين تصور، كه چنين شيوه‏هايى‏ با «تشكيل جبهه متحد ضدامپرياليستى‏ جهت مبارزه با تهاجم استعمارى‏ نوليبرالى‏» هم‏سويى‏ و هم‏نوايى‏ مى‏تواند داشته باشد، آنطور كه ا. آذرنگ در ابرازنظرى‏ مطرح مى‏سازد، با برداشت از مضمون آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏، آنطور كه حزب توده ايران مدافع آن است، فاصله نجومى‏ دارد.

البته بايد در مبارزات ضدامپرياليستى‏ از توان ناپايدار و متزلزل‏ترين متحد نيز چشم‏پوشى‏ نكرد. نه از ”امير افغان“ و نه از هيچ نيروى‏ ديگر. اما در عين حال لحظه‏اى‏ هم نبايد از مواضع راهبرى‏ و به قول طبرى‏ «هدايت پيگير» علمى‏ جنبش ضدامپرياليستى‏ در جهت «سياله تكامل» (طبرى‏) نيز چشم پوشيد.

نكات فوق نشان مى‏دهد كه نزد تارنگاشت عدالت بحث درباره ”اصلى‏ترين تضاد“ در جامعه كنونى‏ هنوز پايان نيافته و  مضمون سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران در دوران پس از پيروزى‏ انقلاب درك نشده است. از اين‏رو بايد بازهم مورد تاكيد قرار داد، كه با پايمال نمودن آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏ در سال‏هاى‏ پس از پيروزى‏ انقلاب بهمن، شرايط غارت مافيايى‏ و رانت‏خوارانه ارتجاع راست بوجود آمد. شرايط كنونى‏ حاكم بر كشور، منتجه از اين دو جنبه سركوب شده دستاوردهاى‏ انقلاب بهمن است. وحدت ديالكتيكى‏ آزادى‏ و اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك، از اين توامانى‏ تنگاتنگ و بهم‏تنيدگى‏ جداناپذير دو جنبه هستى‏ اجتماعى‏ جامعه ايرانى‏ نتيجه مى‏شود. هر جدايى‏ مصنوعى‏ بين اين دو جنبه در انديشه و عمل، نشان عدم درك شرايط حاكم بر كشور و نشان فقدان موضع توده‏اى‏ است.

”اتحاد و انتقاد“

همين حكم سخت را نيز بايد درباره درك از سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران در سال‏هاى‏ پس از پيروزى‏ انقلاب صادر نمود.
در آن دوران اصلى‏ترين تضاد در جامعه، مبارزه براى‏ تحكيم و تثبيت دستاوردهاى‏ انقلاب بهمن در بخش اجتماعى‏ و اقتصادى‏ و تعميق انقلاب از سطح يك انقلاب سياسى‏ به انقلاب اقتصادى‏ بود. اما از آنجا كه در قدرت سياسى‏ نيروهاى‏ راست نيز شركت داشتند، انعكاس نبرد طبقاتى‏ در جامعه براى‏ تعميق انقلاب، در درون حاكميت قشربندى‏ شده ديده مى‏شد و قابل شناخت بود. مبارزه مردم ازجمله براى‏ اجراى‏ بند ج اصلاحات ارضى‏ و يا تصويب قانون كار و اجراى‏ اصول مربوط به حقوق مردم و برخوردارى‏ آن‏ها از آزادى‏ انتخاب و شركت در سازمان‏هاى‏ سنديكايى‏ و احزاب سياسى‏- طبقاتى‏ خود و فعاليت آزاد احزاب و مطبوعات و و و، در نبرد كه بر كه در قشربندى‏ در حاكميت انعكاس مستقيم داشت.

سياست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران، واكنش علمى‏ و هوشمندانه رهبرى‏ حزب از انعكاس نبرد طبقاتى‏ در جامعه، در درون حاكميت قشربندى‏ شده در جمهورى‏ اسلامى‏ ايران در آن دوران بود. وجه اتحاد آن، دفاع از نيروهاى‏ مسلمان انقلابى‏ در حاكميت را تشكيل مى‏داد. وجه انتقاد آن، موضع انتقادى‏ در برابر تزلزلات نيروهاى‏ انقلابى‏ در حاكميت در برابر فشار جريان راست را تشكيل مى‏داد. عليه نيروهاى‏ راستگرا سياست افشاگرى‏ را حزب توده ايران دنبال مى‏كرد. جلوگيرى‏ از انتشار روزنامه مردم و ديگر نشريات حزبى‏ توسط نيروهاى‏ راستگرا، ناشى‏ از اين مبارزه افشاگرانه مواضع و سياست آن‏ها توسط حزب توده ايران بود.

بدين‏ترتيب، حزب توده ايران مى‏كوشيد ازطريق افشاى‏ مواضع و اقدامات نيروهاى‏ راست و ضدانقلابى‏، ازجمله افشاى‏ اقدامات غيرقانونى‏، اوباشگرانه و تروريستى‏ نيروهاى‏ راست، به تجهيز نيروهاى‏ انقلابى‏ در سطح جامعه دست يافته، نبرد طبقاتى‏ در جامعه را به پيش رانده و از اين‏طريق به كمك نيروهاى‏ انقلابى‏ در حاكميت قشربندى‏ شده بشتابد. انتشار جزوه سبزرنگ ”خط امام“ نمونه برجسته‏اى‏ از ابتكار و خلاقيت انقلابى‏ حزب توده ايران در مبارزات طبقاتى‏ در كشور در اين دوران است.

هيچ يك از شرايط حاكم در دوران پس از پيروزى‏ انقلاب، كه ريشه وجودى‏ انتخاب سياست علمى‏ ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ايران را تشكيل مى‏دادند، اكنون وجود ندارند. از اين رو نمى‏توان از آن سياست براى‏ مبارزات دوران كنونى‏ كپى‏ بردارى‏ كرد. به ويژه انتقال يك به يك سياست انقلابى‏ حزب توده ايران از آن دوران به دوران كنونى‏، خطاى‏ فاحشى‏ است.

براى‏ روشن‏تر شدن مطلب، به بررسى‏ بخش پراهميت اقتصادى‏ در نظرياتى‏ كه آقاى‏ مهدوى‏ مطرح ساخته‏اند بازمى‏گرديم، نظرياتى‏ كه تارنگاشت عدالت آن‏ها را ازاين‏رو به طور تائيدآميز منتشر ساخته است، زيرا همزمان به تجديد انتشار مقاله نامه مردم از دى‏ماه سال ١٣٥٩ پرداخته است. در اين مقاله عملكرد سرمايه‏دارى‏ تجارى‏ افشا شده است.
در بخش اقتصادى‏، مهدوى‏ مشخصه دولت نهم را «شعار عدالت‏خواهى‏» اعلام كرده و آن را اقدام عليه «سازوكارهاى‏ حاكم بر اقتصاد آزاد» عنوان مى‏كند. در اين زمينه دو اقدام دولت نهم برجسته مى‏شود. يكى‏، تقليل سود سپرده‏هاى‏ صاحبان پول و دوم، «برخورد به سياست‏هاى‏ كلى‏ اصل ٤٤ قانون اساسى‏ و موضوع واگذارى‏ بنگاه‏هاى‏ دولتى‏» به سرمايه‏داران.
به عبارت ديگر، اقدامات اقتصادى‏ فوق، در جوار مواضع ”ضدامپرياليستى‏“ اين نيروها در ايران، گروه و انديشه سوم در جنبش توده‏اى‏ را بر آن داشته، اعمال سياست ”انتقاد و اتحاد“ حزب توده ايران را در ارتباط با اين نيروها ضرورى‏ و مستدل دانسته و دنبال كند. به نظر اين گردان توده‏اى‏، زمينه ”اتحاد“ با اين نيرو در ايران وجود دارد. لنين نيز از ”اميرافغان“ دفاع نمود، اگرچه او داراى‏ مواضع عقب‏افتاده نيز بود.

كليت، حقيقت است

بالا و پائين بردن درصد ”بهره بانكى‏“ در اقتصاد بازار، ابزار تكنيكى‏اى‏ در اختيار مدافعان اين اقتصاد براى‏ حل و فصل مشكلات اقتصادى‏ روز مى‏باشد. تقليل بهره بانكى‏ توسط بانك مركزى‏ آمريكا بين ٢٥ر٠-٠ر٠ درصد در ١٧ دسامبر ٢٠٠٨ با اين اميد كه ماشين اقتصادى‏ در اين كشور به حركت افتد، نمونه بارزى‏ از اين امر است. بحث در اين‏ باره را به ”اقتصاددانان بازار“ واگذاريم.

اما مقاومت در برابر فروش ثروت‏هاى‏ ملى‏ مردم به سرمايه‏داران غارتگر داخلى‏ كه در طول تاراج مافيايى‏ و رانت‏خوارانه سال‏هاى‏ گذشته به نقدينگى‏ نجومى‏ دست يافته‏اند و مايلند اكنون سهم شير را از اين ثروت نسيب خود سازند و آن را به تاراج ببرند، نكته پراهميتى‏ مى‏باشد كه بايد به طور جدى‏ مورد توجه جنبش توده‏اى‏ قرار گيرد.  به‏ويژه مقاومت در برابر تهاجم سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏ براى‏ بلعيدن اين ثروت‏ها و مقاومت ملى‏ در برابر آن از اهميت حياتى‏ براى‏ ايران و مردم آن برخوردار است.
ازاين‏رو بررسى‏ اين بخش از برنامه دولت نهم، بررسى‏اى‏ به جا و مسئولانه بوده و نبايد آن را به علت مواضع اجتماعى‏ نادرست پيش‏تر برشمرده شده دولت نهم، از مد نظر دور داشت.

نسخه نوليبرال ”خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏“ را بايد در دو سطح مورد پژوهش قرار داد.

يكى‏ بار از منظر شكل و شرايط قانونى‏ اعمال آن   – شكل بروز (فرمال) آن -؛
و بار ديگر از جنبه عينى‏- مادى‏ materiell اعمال آن.
شكل و شرايط قانونى‏ اعمال آن مى‏تواند در جوامع مختلف متفاوت باشد. در دوران سلطنت سرنگون شده، به آن نام ”فروش سهام كارخانجات دولتى‏ به كارگران“ داده شد، دولت نهم آن را ”سهام عدالت“ مى‏نامد و يا آقاى‏ مهدوى‏ آن را ”سهام تعاونى‏هاى‏ استانى‏“ ناميده است.

نكته پراهميت در خصوصى‏ سازى‏ ثروت‏هاى‏ ملى‏ در ايران كنونى‏، شكل اجرايى‏ آن نيست. اگر چه اين شكل را نمى‏توان همانند شكل فروش آزاد آن در بازار بورس ارزيابى‏ و با آن يكى‏ دانست. اين كه فروش سهام و يا حتى‏ بخشيدن سهام به قشرهاى‏ تحتانى‏ جامعه اقدامى‏ به مراتب عدالت‏خواهانه‏تر از فروش آزاد آن در بورس‏ها است، يك مسئله است. همچنين ايجاد كردن محدوديت و سقف براى‏ خريد سرمايه‏هاى‏ خارجى‏، و يا تعيين بخش ٤٠ درصدى‏ براى‏ دولت و حفظ مديريت دولتى‏ با ”ترفند“، به‏تر از فروش آزاد سهام در بازار بورس فرانكفورت و لندن و نيويورك و … مى‏باشد. اين كوشش‏ها همگى‏ بايد با دقت مورد توجه قرار گيرند. در اين امر ترديدى‏ نبايد داشت.
اما در عين حال بايد ارزيابى‏ علمى‏ و توده‏اى‏ مستقل از اين اقدامات داشت و آن را با روشنى‏ و صراحت مطرح نمود.

اول- اين اقدامات خصلتاً و ذاتاً نمى‏توانند در طول زمان اقداماتى‏ عليه اجراى‏ نسخه نوليبرال امپرياليستى‏ باشند.
در اين زمينه ”توده‏اى‏ها“ در بحث ”اتحادها“ (١ و٢ و٣) به طور مشروح موضع خود را ابراز و مستدل ساخته است. در اينجا لذا تنها اشاره به اين امر مى‏شود، كه زنده‏ياد جوانشير در كتاب ”اقتصاد سياسى‏- شيوه توليد سرمايه‏دارى‏“ نشان مى‏دهد كه فروش سهام به كارگران از چه طريق و چرا به طعمه صاحبان زر و زور تبديل مى‏شود و لذا همانند فروش ”سهام عدالت“، اقدامى‏ نيم‏بند و غيرنافذ است.
دوم- مبارزه با سياست اقتصادى‏ در خدمت سرمايه مالى‏ امپرياليستى‏، مبارزه‏اى‏ اجتماعى‏ است.
اين مبارزه، مبارزه‏اى‏ نيست كه بتوان آن را در پشت درهاى‏ بسته و با قانع كردن صاحبات زر و زور و به كمك ”ترفند“ها به نتيجه مطلوب و به سود توده‏هاى‏ زحمتكش و كليه اقشار ميهن‏دوست رساند. اين اسلوب ”مبارزه“ جدا از مردم، در بهترين حالت، همان سياست ”اصلاح‏طلبى‏“ از كار در مى‏آيد، كه پايان آن جز شكست و سرخوردگى‏ چيزى‏ نمى‏تواند باشد.
مبارزه جدى‏ عليه نسخه نوليبرال امپرياليستى‏ و عليه «سرمايه‏دارى‏ خواهان زيست مستقل از دولت» كه آقاى‏ مهدوى‏ به درستى‏ مورد خطاب قرار مى‏دهد، كه مى‏تواند منظور مبارزه عليه «آزادى‏» عنان گسيخته ”اقتصاد بازار“ باشد، كه همان گفتمان ”آزادسازى‏ اقتصادى‏“ را در نسخه امپرياليستى‏ تشكيل مى‏دهد، و همچنين همه تصورات و پيشنهادهاى‏ ”شخصى‏“ و ”خصوصى‏“ اين يا آن نظريه‏پردازِ در نهايت صادق، نمى‏تواند جانشينى‏ باشد براى‏ مبارزه واقعى‏ و عينى‏ عليه نسخه نوليبرال امپرياليستى‏، زيرا اين مبارزه، ذاتاً مبارزه‏اى‏ اجتماعى‏ است.
از اين رو بايد مبارزه عليه نسخه امپرياليستى‏ قادر به تجهيز توده‏هاى‏ ميليونى‏ مردم باشد. تجهيزى‏ كه تنها از طريق بوجود آمدن آگاهى‏ طبقاتى‏ نزد زحمتكشان و ديگر نيروهاى‏ ميهن‏دوست قابل دسترسى‏ است. آگاهى‏‏اى‏ كه تنها از طريق برپايى‏ تشكل‏هاى‏ صنفى‏ و سياسى‏- طبقاتى‏ در كشور، به نيروى‏ مادى‏ تجهيز نيروهاى‏ مردمى‏ تبديل مى‏گردد و از زمينه وسيع و پيگير اجتماعى‏ برخوردار مى‏شود. تجهيز و سازماندهى‏ توده‏هاى‏ ميليونى‏ اما در شرايط مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏ در وسعت كليت اجتماع تحقق پذير است و اين هدف در دوران كنونى‏ بدون پايبندى‏ و دفاع از اصول دمكراتيك و حقوق مردم در قانون اساسى‏ تحقق ناپذير است.
مضمون تشكيل ”جبهه ضدامپرياليستى‏“ نكات فوق و نه دنباله‏روى‏ از سطح درك و شيوه مبارزات ”اميرافغان“ است!

تنها تلفيق مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و برپايى‏ يك اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك، مبارزه‏اى‏ جدى‏ عليه برنامه نوليبرال امپرياليستى‏ بوده و مى‏تواند با نتايج به سود مردم و كشور همراه و موفق از كار درآيد. نگاه به مبارزات مردم در كشورهاى‏ منطقه كارائيب در دوران كنونى‏ آموزنده است.

بخش دولتى‏ اقتصاد، پيش‏شرط استقلال اقتصادى‏ كشور

مخالفت با اجراى‏ برنامه ”خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏“ ازاين‏رو ضرورى‏ است، زيرا بدون حفظ ثروت‏هاى‏ ملى‏ و مردمى‏ در اختيار دولت، برپايى‏ يك اقتصاد ملى‏ و دمكراتيك به سود مردم و حفظ استقلال اقتصادى‏ و نهايتاً سياسى‏ كشور ممكن نيست.
زمانى‏ كه دولت نهم نمى‏كوشد حتى‏ با ايجاد سدهاى‏ قانونى‏ براى‏ حفظ ”مديريت دولتى‏“ بكوشد و تصور مى‏كند كه مى‏توان با ”ترفند“ مسئله را فيصله داد، چگونه مى‏تواند يك گردان توده‏اى‏ بدون هر ابرازنظر و انتقادى‏ مهر تائيد بر چنين سياستى‏ بگذارد؟
حفظ مديريت دمكراتيك دولتى‏، مضمون اصل ٤٤ قانون اساسى‏ جمهورى‏ اسلامى‏ را تشكيل مى‏دهد. بايد از آن با اهرم قانون دفاع نمود و نه با ”ترفند“! با راه‏حل ”ترفند“ نمى‏توان مردم را براى‏ دفاع از حق قانونى‏ خود تجهيز نمود. با ”ترفند“، مبارزه واقعى‏ از مردم جدا مى‏ماند و نهايتاً با شكست روبرو خواهد شد.

عينيت فروش ثروت‏هاى‏ ملى‏، صرفنظر از شكل و فرم آن، پذيرش و تن دادن به نابودى‏ دستاورد انقلاب بهمن است، يعنى‏ اقدامى‏ ضدانقلابى‏ است و نه «انقلاب اقتصادى‏» كه حاكميت سرمايه‏دارى‏ در ايران اين برنامه را ناميده است.
بايد با افشاگرى‏ در اين باره به تجهيز مردم پرداخت.

حفظ مديريت دولتى‏ و يا حفظ ٤٠ درصد از سهام در اختيار دولت بدون ترديد اهرم‏هاى‏ موثرى‏ مى‏تواند باشد براى‏ در اختيار داشتن امكان مقاومت در برابر نفوذ اقتصادى‏ سرمايه امپرياليستى‏.
حفظ اين اهرم‏ها در دست دولت جمهورى‏ خلق چين، اين كشور را هم در سال‏هاى‏ ١٩٩٨-١٩٩٧ از افتادن در گرداب مالى‏ كه كشورهاى‏ جنوب شرقى‏ آسيا در آن گرفتار شدند، حفاظت نمود و هم در ماه‏هاى‏ اخير و باوجود وابستگى‏ شديد اقتصاد اين كشور به صادرات، خود را به‏مثابه اهرم موثرى‏ براى‏ حفظ اقتصاد ملى‏ چين از صدمات ناشى‏ از بحران مالى‏ امپرياليستى‏ نشان داده است.
باوجود اين نمى‏توان اين دو ظاهر مشابه را در كشور چين و ايران يكى‏ دانست. در اقتصاد چين، برنامه اقتصاد ملى‏ با اهداف كوتاه، ميان و طولانى‏زمان آن، از كيفيت آگاهانه ديگرى‏ برخوردار است. در آنجا نه ”ترفند“، بلكه قوانين و تصميمات روشن و زمان‏بندى‏ شده براى‏ توسعه اقتصادى‏ به مورد اجرا در مى‏آيند. براى‏ نمونه شايان ذكر است، كه دولت چين بلافاصله پس از روشن شدن ابعاد بحران مالى‏ امپرياليستى‏ و خطرات ناشى‏ از آن براى‏ اقتصاد چين، صدها ميليارد دلار از ثروت انباشت شده در اختيار دولت را براى‏ توسعه بازار داخلى‏ و رشد مناطق عقب مانده كشور به كار انداخته است. به نظر ميركو كونوخه، اقتصاددان ماركسيست آلمانى‏ در نشريه او تست، ارگان حزب كمونيست آلمان (١٩ دسامبر ٢٠٠٨) با اقدامات فوق مى‏تواند جمهورى‏ خلق چين در پايان بحران مالى‏ امپرياليستى‏ قدرتمندتر در صحنه نبرد اقتصادى‏ در جهان حضور يابد.
بيان اين نكته به اين معنا نيست كه كمبودهاى‏ اقتصادى‏ و اجتماعى‏ در چين يافت نمى‏شوند. برعكس اخبار بسيارى‏ از ناهنجارى‏هاى‏ سنگين در غارت و استثمار زحمتكشان و بى‏عدالتى‏هاى‏ غيرقابل پذيرش در رسانه‏ها پخش مى‏شوند. شرط موفقيت و قابليت ادامه حيات جمهورى‏ خلق چين دقيقاً وابسته و منوط به برطرف ساختن اين ناهنجارى‏ها و بى‏عدالتى‏ها بوده و به ويژه وابسته به توسعه دمكراتيك اقتصاد و همچنين برخودار شدن زحمتكشان از آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏، ازجمله بازسازى‏ سنديكاها و ديگر سازمان‏هاى‏ طبقاتى‏ زحمتكشان مى‏باشد.

تجربه‏اى‏ كه در چين در جريان است، تجربه پايان يافته‏اى‏ نيست. اين نكته را حزب كمونيست چين ازجمله در مصوبات در كنگره اخير خود مورد توجه قرار داده است و بايد اميدوار بود با تحقق واقع‏بينانه مصوبات، ازجمله با توسعه اقتصادى‏ بخش‏هاى‏ غربى‏ و مركزى‏ كشور نيز شرايط موفقيت تجربه در جريان را گسترده‏تر سازد.
باوجود اين بايد ترديدى‏ به خود راه نداد، كه بدون توسعه آزادى‏هاى‏ قانونى‏ سوسياليستى‏، بدون حاكميت قوانين سوسياليستى‏، تجربه در جريان در چين، با خطرات بزرگ روبرو خواهد بود. ازاين‏رو بايد به عنوان گردانى‏ از جنبش توده‏اى‏، خواستار حفظ آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و قانونى‏ همانقدر در چين بود، كه در جمهورى‏ اسلامى‏ ايران نيز بايد بود، اگر نمى‏خواهيم به دنباله‏روى‏ سياست اين يا آن گروه تبديل شويم.
تنها با اتخاذ چنين مواضع روشن و صريح است كه جنبش توده‏اى‏ و حزب آن قادر است به نداى‏ طبرى‏ در سروده ”معشوق“* كه  «هدايت پيگير» را ويژگى‏ حزب مى‏داند، پاسخ شايسته داده و نقش راهبردى‏ و پيش‏قراولى‏ انديشه‏اى‏ خود را در جامعه ايفا سازد، به ايجاد شدن اتحادهاى‏ واقعى‏ و دمكراتيك در جامعه براى‏ احياى‏ دستاوردهاى‏ انقلاب بهمن دست يابد و با تمام محدوديت‏ امكان‏هاى‏ خود، در ميان جريان تاريخ و در مركز نبرد طبقاتى‏ در كشور قرار گيرد.
***

معشوق *

مى‏شناسم او را،
پس از سال‏هاى‏ بلند،
پس هر بند و كمند،
پس بيداد و ستم،
پس هر رنج و محن.
چون نوازنده پير،
مى‏نوازد آهنگ،
به هزاران تدبير،
مى‏زند زخمه هستى‏ بر چنگ،
كه برقصد زهره،
كه ببارد باران.

مزرعى‏ دارد سبز،
كه دهد ميوه نور،
شعرش، گنبد ميناى‏ بلند،
نثرش، طشت بلور.

خانه‏اى‏ دارد گرم،
آسمانش صاف،
آتشش بى‏دود،
تيغش نور،
مى‏شكافد هر شبِ ديجور.
راهش دور،
راهيانش پرشور.

راز شيدايى‏ بلبل داند،
نقش پنهانى‏ مل مى‏خواند.
به صّلابت چون شير،
به حلاوت شّكر،
به هدايت پيگير.
جامه‏اى‏ بافد سبز،
از براى‏ تن عريان كوير،
كه زند تارش نور،
كه نهد پودش آب،
بدرّد پيرهن خواب و سراب.

بيشه‏اش انبوه است،
سر به سر شبكوه است.
يك طرف خانه سيمرغ بپاست،
يك طرف آتش ققنوس بجاست،
يك طرف بال گشايد بشتاب،
يك طرف نور فشاند مهتاب،
چون مهان گل بنشسته است به بار،
وان ميان نغمه زند مرغِ هزار،
نيست يك تن ز هزاران بيكار،
يعنى‏ معشوق ببردست ز عشاق قرار.

مى‏شناسم او را،
پس سال‏هاى‏ بلند،
با فراوان عنوان،
ليك با يك پيمان،
زدمش پيوند به جان،
بنهم جان و جهان.

مى‏شناسم او را،
خانه‏اش، قلب من است،
آتشش، درد من است.

احسان طبرى‏، ١٣٦٥

سروده ”معشوق“ يكى‏ از برجسته‏ترين قطعاتى‏ است كه طبرى‏ در زندان در سال ١٣٦٥ در ارتباط با موضع جانبدارانه و حزبى‏ خود سروده است. تك افتادهِ زندانى‏ دربند، در ارتباط تنگاتنگ با ”معشوق“، با حزبى‏ كه «به هدايت پيگير» است، و «با يك پيمان، زدمش پيوند به جان» در راز و نياز است. راز و نيازى‏ كه در آن رابطه بين تنهايى‏ خود و جوشش نبرد ”هزاران“ در حزب را برجسته مى‏سازد و آن را نشان «زندگى‏ جليل انسانى‏» مى‏داند كه در ارتباط با مقوله محتوای زندگی در “يادداشت ها و نوشته‏هاى‏ فلسفى‏ و اجتماعى‏“ (ص ١٧) برشمرده است:
«زندگی انفرادی انسان بخودی خود پوچ و ناچیز به‌نظر می‌رسد، هنگامی‌كه آن را در قبال ابدیت و عظمت خورد كننده كیهان قرار می‌دهیم؛ رغت‌انگیز و عبث به‌نظر می‌رسد، وقتی آن‌ را در میان دو عدم كه از دو سو در چنبره‌اش گرفته‌اند، می‌گذاریم و ضعف و نزاری آن‌را با سیطره بی‌رحم و جابر قوانین طبیعت و جامعه مقایسه می‌كنیم … ولی زندگی انسانی در رشته تاریخی صاحب محتوی جلیلی است … بشر دنباله تكامل ماده است و هر فرد انسان، هر اندازه هم كه زندگیش فقیر بنماید، در این تكامل انسانی سهمی دارد و با آن سهم زندگیش در ”كارگه كون و مكان“ معنایی، ضرورتی، منطقی می‌یابد؛ عبث نیست، نباید آن‌را در شعله سرد شراب سوزاند و در زهر جانسوز یاس و تسلیم حل كرد.  باید آن ‌را در كار و پیكار و آفرینش، در كمك به‌سیاله تكامل*، در كمك به خلاقیت ابدی ماده مصرف نمود.
… هرقدر خوار به‌نظر رسیم، بهرجهت مصنفین واقعی تاریخ بشریتیم…»

در اين جمله آخر «… هرقدر خوار به نظر رسيم، بهرجهت منصفين واقعى‏ تاريخ بشريتيم …»، ديالكتيك بهم تنيدگى‏ و منوط بودن “خرد و كلان“، “فرد و جمع“ در موجزترين، زيباترين و انديشمندانه ترين طنينِ غرورآميز، كه ازجمله مضمون سروده ديگر طبرى‏ در زندان، ”پيمان“، نيز است، بيان شده است.

* –  منظور نقش آگاهانه انسان در ايجاد تاريخ – ماترياليسم تاريخى‏ – است.