سرگشتگي هاي انديشه در روند شناخت از خود-”من“ (فرد)
– كمونيسم پيش شرط انديودوآليسم –
فرديت و ساختارهاي نيازهاي انسان

مقاله شماره ١٣٩٠  /  ٢٣  (٢٩ اسفند)

واژه راهنما: برگردان بخش فرديت و ساختارهاي نيازهاي انسان

پيش گفتار

در گفتگويي كه چندي پيش ميان دوستي و نگارنده گذشت، به نقش تبليغات اقتصادي سرمايه داري و اين نكته مشخص اشاره اي شده بود كه آيا مي توان از الگوي اين تبليغات براي كار تبليغي- ترويجي حزب طبقه كارگر بهره گرفت يا خير؟

هدف تبليغات اقتصاديِ ”بازار آزاد“ سوق دادن هر چه بيش تر ”من“ به سوي برآوردن نياز- خواست- هوس هاي كمّي است. در حالي كه هدف روشنگري سياسي- اجتماعي، نشان دادن رابطه نيازهاي كمّي انسان و برآوردن ضروري آن براي تداوم هستي ”من“ (اونتولوژي)، در ارتباط با پاسخ به نيازهاي گونه انساني براي حفظ و بازتوليد حيات (آنتروپولوژي)، مي باشد.

باقي ماندن روشنگري سياسي- اجتماعي در سطح پاسخ به ضرورت تامين نيازهاي كمّي هستي ”من“، براي نمونه در مبارزات سنديكايي، پذيرفتن شيوه عملكرد تبليغات اقتصاديِ نظام سرمايه داري در مبارزه اجتماعي است. هدف پذيرفتن چنين شيوه اي توسط محافل سوسيال دموكرات راست و ”چپ“، تغييرات ”اصلاحي“ در نظام حاكم است. اين محافل خواستار گذار از نظام استثمارگر سرمايه داري نيستند، بلكه ”اصلاح“، ”تعديل“، و … آن را در چهارچوب ”مهندسي اجتماعي“ (پوپر) هدف قرار داده اند. خواست و هدف پوزيتيويستي حفظ ثبات نظام استثمارگر سرمايه داري به اميد ابدي ساختن آن.

تبليغات ماركسيستي- توده اي در مبارزات سنديكايي اما برخلاف سياست سوسيال دموكراسي، در عين مبارزه براي تامين نيازهاي ضروري كمّي كارگران، براي نمونه ارتقاي سطح دستمزد و …، رابطه ميان اين مبارزه با مبارزه براي افشاي سرشت استثمارگرانه سرمايه داري و لزوم گذار از نظام غارتگر به عنوان پيش شرط پايان بخشيدن به «استثمار، تحقير، گرسنگي، بردگي دستمزدي و درماندگي» (ماير، ص ١١٣) كارگران و به طور كلي انسان را هدف قرار مي دهد.

در روزهاي گذشته كه با خواندن اثر بسيار جالب يورگن ماير Jürgen Meier (Neue Impulse Verlag 2011) زمان مي گذراندم، به طور غيرمستقيم براي پرسش فوق پاسخي يافتم. ماير كه به عنوان ”كارشناس تبليغات اقتصادي“ در ”انترمديا“ كار كرده است، در بخشي از اثر خود كه برگردان آن در زير ارايه شده است، به اين پرسش مي پردازد و پاسخ ماركسيستي- توده اي به آن مي دهد. اميد مي رود توان و فرصت ترجمه كامل كتاب ماير وجود داشته باشد كه اثري آموزنده است.

او در اين اثر خود، بسياري از پرسش هاي نظري- اجتماعي را از ديدگاه نگرش پسيكولوژيك طرح مي كند و تا بلنداي نگرش فلسفي- تئوريك ماركسيستي مي شكافد. شيوه اي كه بر بررسي هايش آب و رنگ جستجويي kriminologie جنايي- گونه در روماني ”جنايي“ مي زند.

عنوان كامل كتاب ”پريشاني و گمراهي انديشه“ در روند شناخت خود ”من“ – كمونيسم پيش شرط برپايي فرديت انسان  Amokläufe zum Ich – Der Kommunismus als Voraussetzung des Individualismus است.

برگردان واژه Amoklauf به فارسي كه در آن دو لحظه ”جنوني آني و تمايل به جنايت“ نهفته است، با پريشاني و گمراهي انديشه در نگاه نخست، هماهنگ نيست، زيرا در واژه پريشاني و گمراهي دو لحظه جنون آني و تمايل به جنايت الزاماً جايي ندارد.

اما شايد با نگرش از نگاه انديشه زنده ياد احسان طبري در نثر شعرگونه ”انديشه هايي پراكنده درباره انسان و زندگي“ در ”يادداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ (صفحه ١١١ تا ١٢١)، كه در آن واژه «سرگشتگي» را به كار مي برد — «پس از سرگشتگي هاي جانگداز و گمراهي هاي خوفناك» –، كمبود مضمون اين واژه براي بيان «سرگشتگي»هاي انديشه انسان در شناخت از خود-”من“ كه در طول تاريخ با انواع ”جنون“ها و ”آدمكشي“ها همراه بوده است، قابل اغماض باشد.

طبري در نوشتار خود انساني را برمي شمرد كه «با مغزي خواب آلود و روياباف، حقير و ناتوان وارد اين كارگاه شگرف  — صخره مه آلود و خزه پوشي كه زمين نام دارد، در زير گنبد بي تك و پايان دود آلود سپهر–  شد. انساني كه كمّي بهتر از يك بوزينه درك مي كرد، با دستگاه ظريف و بغرنجي كه براي درك آن حتي دانش امروزي ما نارساست، روبرو گرديد. طبيعي است كه خرافه و سفسطه، تعميم هاي عبث، دعاوي دروغ، احكام مجعول، جهان بيني هاي خيالي، كوره راه ها و سرگيجه ها به مثابه حقايق جاويد و ازلي تلقي شد و آدميزاد شروع كرد به كشتن آدميزادهاي ديگر، زيرا ”حقايق ازلي“ مكشوف او را قبول نداشتند و آدميزاد شروع كرد به كشتن آدميزادهاي ديگر، زيرا محصول كار انساني نمي توانست ولع و آرزوي همه را سير كند و آنانكه غارت مي كردند، آنان را كه غارت مي شدند، نابود ساختند.

بدينسان انسانيت در نبرد عليه طبيعت رازناك و وحشتناك پيرامون متحد نيز نماند. جامعه بشدت منقسم شد و در آن تضادهاي عميق و مخوف پديد آمد. انسانيت در خود فرو رفت و در حالي كه لگد كوب زلزله ها، طوفان ها، امراض، قحط و غلا، بلاياي مختلف طبيعت و سرانجام مرگ جان شكار بود، به جان هم افتاد.

انسان مي خواست سير و شاد و سالم و ديرزي و همه دان و همه توان باشد، ولي خود را گرسنه و اندوهناگ و بيمار و كوته زيست و نادان و ناتوان يافت. بين آرزوهاي خود و واقعيت ها فاصله مخوفي ديد و او مي بايست اين فاصله را بتدريج، طي نسل ها، با دادن تلفات سنگين، با تحمل زجرهاي رعشه آور، در نبردهاي مغشوش، پس از سرگشتگي هاي جانگداز و گمراهي هاي خوفناك طي كند و طبيعت زمين ما و منظومه ما و كيهان ما را به مقاصد خود و انديشه ها و آرزوهاي خود تابع سازد و از ميهماني ناخوانده، به صاحب واقعي سراي طبيعت بدل گردد. …»

طبري همين مضمون را درباره سرگشتگي هاي انسان در طول تاريخ در شعر ”فرسايش در خزان“، يكي از سروده هاي زندان خود نيز برمي شمرد:

روزگارى گذشت بر ما دراز،

سراسر رمز و راز،

پر نشيب و فراز.

زمين چرخان بود و خورشيد تابان،

زمان در دَوَران ابدى خويش غلتان،

نبات بسامان بود و رودها روان،

بادها همچنان وزان،

بلبلان نغمه‏ خوان،

گل‏ها الؤان

و ما، آب در هاون كوفتيم ساليان.

آسمان را شيار مى زديم و زمين را به آيش رها.

قرن‏ها در پى آب تيره ‏گون خضر،

دويديم به سر و به پا.

پياله‏ هاى تهى در دست ‏هامان در گردش بود،

و به صداى سفالينشان دل خوش بوديم.

فضاى سنگين زمان،

جز ناله غمگنامه ‏مان،

جز نعره ‏هاى خوف‏ انگيز جباران،

در خود نداشت

و گُرده ‏هامان،

جز يوغ صاحبان زر نمي شناخت،

و عضلاتمان تجربه كرده بود، سال‏ها تازيانه رنج را،

و معتاد بود.

چشم‏ها غرقه در گودال تشويش بود،

و قلب‏ها در سينه‏ ها ريش ريش.

از پهنه كبود دريا،

جز غرقگى نصيبمان نبود،

و از تابش امواج درخشان و طلائى خورشيد،

جز تيرگىِ چهره‏ هامان.

بسيطِ زمين، در پهنه آرزوهامان تنگ بود.

چشم در آسمان دوختيم،

آتش افسانه‏ هاى شيرين را برافروختيم،

هركول را برافراشتيم،

برگى پشتش را به خاك كشاند.

آشيل را  كاشتيم،

نقصان در ريشه داشت.

اسفنديار را روئين ساختيم،

تير زمانش دو چشم، بي امان دوخت.

          ***

فرياد برآورديم،

رنج‏ هامان را به يادها سپرديم،

چو ابرها در بهار،

گريستيم زار زار.

          ***

اسپارتاكوس از رم برخاست،

با برده ‏هاى بي شمار،

بهر كارزار.

كاوة آهنين، پرچم چرمين برافراشت،

صف در صف بياراست،

فاعلان زمين را.

          ***

ليك خدعه در كف جباران بود و زمانشان بكام

و ما را … بهره خون بود.

…

عنوان بخشي از كتاب ماير (صفحه ١١٣ تا ١٢٣) كه برگردان آن اكنون ارايه مي شود، Individualität und Bedürfnisstruktur چنين است: فرديت و ساختار نيازهاي او

 

فرديت و ساختار نيازهاي انسان

در حالي كه نظريه هايي كه مي كوشند جامعه را از طريق اصلاحات متغيير سازند و يا در آن بهبودي ايجاد كنند، تصور مي كنند مي توانند به هدف خود براي تامين نيازهاي كمّي مردم در چهارچوب شرايط نظام حاكم سرمايه داري دست يابند، نظريه اي كه خواستار سرنگوني سرمايه داري است، مي داند كه تامين نيازهاي كمّي همه انسان ها زماني قابل دسترسي مي باشد كه زمينه استثمار، تحقير، گرسنگي، بردگي و درماندگي انسان برافتد.

نيازهاي كمّي انسان در وحله نخست مبتني بر هستي فرد (اونتولوژي) است. آن ها ريشه در طبيعت وجود- بود ”من“ دارند و بايد توسط فرد تامين گردند، اگر نخواهد بميرد. طبيعت، «آن چه كه بخشي از تن انسان نيست، تن غيرآلي انسان است. انسان وابسته به طبيعت است، به اين معناست: كه طبيعت تن اوست كه با آن بايد در دادوستد مداوم بماند، تا نميرد.» (ماركس- انگلس كليات، جلد ٤٠، ص ٥١٦، از اين به بعد م ت ك، …، …)

معيار براي پاسخ دادن به اين نيازها، كار نيست و چنين هم نيست «كه ”ارزش“ [نيازها، آب، نان] از طريق ”نيازها“ به طور خودكار تعيين مي شود.» (م ا ك، ٣، ٥٢٨) اين طور نيست كه تفاوت «توانايي [كار با] سر و روشنفكرانه»، كمّيت نيازها را به وجود مي آورد و يا اين نكته را توجيه مي كند كه چرا كسي محق بايد باشد تامين نيازهاي بيش تر يا كم تري را حق خود بداند. زيرا «اصلا كوچك ترين تفاوتي ميان معده و نيازهاي بدني [انسان ها] وجود ندارد» كه بتواند  تغيير جمله زير: «به هر كس بر پايه توانايي هايش، تا آنجا كه اين بيان به معناي بهره مند شدن در برخوداري از تامين نيازها است، به جمله: به هر كس برپايه نيازش، كه به سخني ديگر تفاوت ها را در عملكرد، در كارهاي متفاوت [افراد] بيان مي كند»، معياري براي تفاوت حق ويژه مالك بودن و بهره مند شدن در برآورد نيازها به دست دهد». (همانجا) ماركس آناني را كه اين واقعيت هستي وجود- بودِ انساني را نفي مي كنند، «سوسياليست هاي ارتجاعي» (همانجا) مي نامد. آگوست ببل (زن و سوسياليسم“، برلين، ١٩٠٠، ص ٣٣٩) و فرانس مونته فرينگ [رئيس اسبق حزب سوسيال دموكرات آلمان] (Zeit-online ٢٠٠٦ر٥ر١٧) را مي توان نمايندگان چنين برداشتي ارزيابي نمود كه گفته اند: «آن كس كه كار نمي كند، نبايد غذا بخورد.»

غريزي بودن (حفظ و بازتوليد) ”من“، ريشه در ضرورت تامين اصلي ترين نيازهاي كمّي انساني دارد. در اين معادله بكلي بي تفاوت است كه كارگر و يا كارمند با حداقل درآمد، مزدي نه چندان بيش تر از كمك اجتماعي ”هارتز چهار“ [حداقل حقوق ماهانه براي بيكاران و مستمندان در آلمان پس از نابودي تقريبا كامل سيستم بيمه هاي اجتماعي توسط دولت سوسيال دموكرات و سبزها — شورودر- فيشر – از سال ٢٠٠٣] براي حداقل زندگي دريافت مي كند. نيازها، نيازهاي انساني، نيازهاي طبيعي هستند. به عبارت ديگر هر انساني داراي چنين نيازهايي است كه بايد برآورده شوند. زماني كه نمايندگان سرمايه داري خواستار تقليل سطح ”هارتز چهار“ مي شوند، از زمينه اجتماعي ديگري نيز برخودار است. زيرا زماني كه اين برداشت به برداشتي در سطح جامعه تبديل گردد كه سيگار و الكل بخشي از نيازهاي كمّي (”هارتز چهار“ي ها) نيست، هدفش تقليل قيمت نيروي كار به مثابه يك كالا است. استدلال صوري سرمايه داري چنين است: اگر دريافت كننده ”هارتز چهار“ مي تواند بدون سيگار و الكل زندگي را بگذراند، آن وقت كارگر شاغل نيز قادر به همين كار است. بر اين پايه در مذاكرات درباره دستمزد، پيچ تقليل آن را بيش تر مي گرداند. آنجا كه نماينده [سوسيال دموكراتِ اصلاح گر] كارگران درك نمي كند كه هدف سرمايه دار در پيش كشيدن سيگار و الكل، حفظ سلامتي كارگر نبوده، بلكه مي خواهد ميان بيكاران و شاغلين به كار شكاف ايجاد كند، تا سطح نيازهاي كمّي هر دو را تقليل دهد، گامي بزرگ براي تبديل آلمان به كشوري با سطح نازل دستمزد در اروپا برداشته است.

مواد خوراكي، گرما، سرپناه مناسب، لباس، بهداشت و سلامتي، زمان خواب و استراحت كافي، امكان حركت و تندرستي بدني و غريزه جنسي جزو نيازهاي كمّي اصلي هستند. آن كس كه از دستيابي به اين نيازهاي طبيعي محروم مي شود، گرايش به خشونت براي دستيابي به آن ها پيدا مي كند. خشونت غريزه طبيعي نيست، بلكه واكنش هاي هيجان زده روحي است كه همانند واكنش هاي ناشي از غرايز طبيعي، در لحظه و مكان مشخص نسبت به شرايط حاكم اجتماعي ايجاد مي شوند. واكنش هاي ناشي از غرايز طبيعي نزد انسان هيچگاه در شكل اوليه بروز نمي كنند، بلكه در پوشش فرهنگي- اجتماعي تظاهر مي كنند. اين نيازهاي اصلي از اين روي كمّي هستند، زيرا بايستي در مقدار كافي برآورده شوند، تا «بدن- من» بتواند بدون دچار شدن به صدمات، به هستي خود ادامه دهد و خود را در ”ما“ بازتوليد كند.

هر انساني نياز به برآوردن نيازهاي كمّي خود، به مقدار متفاوت دارد. اما در جوامع طبقاتي بخش كوچكي از انسان ها كه مي توانند از نظر اقتصادي شرايط زندگي ”ما“ را ديكته كنند، ميليون ها و يا حتي ميلياردها پول در اختيار دارند كه به كمك آن قادر به برآوردن بي كران نيازهاي كمّي خود هستند، در حالي كه بخش هاي بزرگي از انسان ها گرسنگي مي كشند و در فقر و فلاكت به سر مي برند يا دچار ترس هستند كه بزودي فاقد شغل باشند، از يك سو زمان تغيير تقسيم ثروت در مقياس جهاني فرا رسيده است، و از سوي ديگر اين وضع پل دستيابي به شناخت و آگاهي مي باشد كه بايستي ريشه اين ناهنجاري در نظم اقتصادي را يافته و آن را به طور بنيادي دگرگون كرد.

گرچه ضرورت تامين نيازهاي كمّي از موضع هستي فردي، مبتني بر طبيعت «بدني- من» مي باشد، اما چگونگي هستي اجتماعي ”من“ به اين پرسش پاسخ مي دهد كه چه كسي، تامين اين ضرورت را در دست دارد، چگونه، چه زماني و به چه اندازه اي اين تامين ممكن مي گردد. در جامعه ”دموكراتيك“ سرمايه داري تعيين چگونگي تامين نيازها از طريق دستور دولت عملي نمي گردد، بلكه «بازار آزاد» سرنوشت آن را در دست دارد.

از آنجا كه در جامعه سرمايه داري، سرمايه دار، يعني فرد خصوصي، فرد عاديِ ”من“ را تشكيل مي دهد، رابطه ”من“ نسبت به خود، همان طور كه نسبت به فردي بيگانه، نيز بر مبناي وضعيت مالكيتش تعريف مي شود. به اصطلاح پاسخ دادن به نيازهاي ”من“ كه از راه دست يافتن به مالكيت (خانه، خودرو، پاغچه، دوچرخه، زن، شوهر، بچه) حل و فصل مي شود، در واقع منجر به رضايت و خرسندي ”من“ نمي گردد، بلكه، همان طور كه ماركس مي نويسد، منجر به برقراري وضعي مي شود كه ماركس آن را Entwirklichung كه به معناي ارضاء كاذب برپايه تشخيص و شناخت «واقعيت بيگانه» توسط (فرد) ”من“ مي نامد. [در آلماني پيشوند ent داراي مضمون پيچيده اي است. منظور جدا شدن چيزي از چيز اصلي يا از خود، دور شدن از آن و بيگانه شدن نسبت به اصل خود است. در كلمه بيگانه شدن از خود Entferemdung اين مفهوم سهل تر قابل شناخت است]

مبلغان و نظريه پردازان امپرياليسم مي خواهند با ناميدن ”شهروند جامعه مدني“ به عنوان «فرديت آزاد» انسان، اين Entwirklichung  واقعي ”منِ“ «خصوصي» را پرده پوشي كرده و از اين طريق ايدئولوژي خود را القا و در جامعه تثبيت كنند.

دست يابي به احساس رضايت و خرسندي را ”من“ تنها زماني مي تواند به دست آورد، كه مبتني بر ارضاء همه احساس هاي انساني خود و به مثابه سوبيكت (فاعل- انسان) زنده، باشد و نه آنكه به بدني تبديل شده باشد كه برپايه مالكيت هايش تعريف گردد (درآمد سالانه، سهام، موقعيت اجتماعي وغيره)، وضعي كه او را نسبت به خودش به مثابه انسان، بيگانه مي سازند. وضع احساسي- روحي ”من“ در مدرسه، يا در محل كار از اين روي كم ارزش به حساب مي آيد كه ناشي از ترس از شناخت اين روابط بيگانه شده است كه ما بايد به عنوان ”من“ در اين جامعه سرمايه داري به آن تن دهيم. زيرا عملكرد دستگاه هاي احساسي ما، كه ما آن را فعاليت روحي خود مي ناميم، شكل ابتدايي شناخت ما از واقعيت وجود- بودِ ”من“ است. از طريق عملكرد روحي (رابطه بي واسطه با انسان ها، چيزها، همچنين انديشيدن، كار خلاق هنري)، ما به قابليت انديشه خود براي شناخت واقعيت عيني، آگاهي مي يابيم، احساس رضايت مندي مي كنيم، رنج مي بريم، خشمگين مي شويم، حيرت زده مي شويم و يا «دنيا را ديگر نمي فهميم». اين احساس ها كه ناشي از عملكرد روحي ماست (ديدن، شنيدن، بوكشيدن، لمس كردن، مزه كردن) منجر به آن چيزي مي شود كه ما آن را دريافت احساس، ادراك مي ناميم. ما كودكان هندي را در كنج سالن هاي كارخانه مشغول رنگ كردن لباس ها مي بينيم و برآشفته مي شويم. ما استثمار انسان ها را بدون واسطه درك مي كنيم و از خود مي پرسيم: چرا وضع بر اين منوال است؟

روند شناخت از جهان بيگانه شده ما، هميشه در سطح احساسي آغاز مي شود. زيرا عملكرد روحي، هميشه عملكردي تجربي است، آن طور كه ماركس مي گويد (م ا ك، ٣، ٥٣٤/٥٣٥). عملكرد روحي تنها انديشيدن و كار هنري نيست، بلكه با عملكرد روحي در زندگي مان نسبت به جهان پيرامون واكنش نشان مي دهيم. «عملكرد تجربي» ما، در جريان كار و يا در زندگي روزانه بر روي عملكرد روحي ما تاثير مي گذارد، همان طور كه عملكرد روحي ما بر تجربه عملي ما تاثير مي گذارد و آن  را تغيير مي دهد. برخورد احساسي تنها به معناي رفتاري احساسي داشتن در رابطه عشقي، يعني در جايي كه بسيار چشم گير بروز مي كند، نيست، بلكه علاوه بر آن، براي شناخت ”من“، داراي معنايي بسيار انساني است.

در آموزش تنها بر پايه «شناخت» داده ها، ظاهراً عملكرد احساس نقشي ايفا نمي كند، زيرا در چنين وضعي، آموختن به بيان دوباره فاكت ها، حرف ها، فرمول ها محدود مي شود. آموزش كه تنها به بازتوليد آموخته شده محدود گردد، هدف تغيير جهان را دنبال نمي كند، بلكه هدف آن تنها بازتوليد، يعني حفظ و تثبيت آنچه كه آموخته شده است، مي باشد. اما از آنجا كه عملكرد روحي مي بايستي به طور مداوم چيزهاي جديدي را ماوراي شناخت نظري درباره حقيقت بشناسد، تقويت و قدرتمندي عملكرد روحي ”من“ به طور مداوم خطري را براي هر نظام اجتماعي ايجاد مي كند كه خواستار حفظ وضع تثبيت شده لحظه است.

اينجا و آنجا وقتي كه شاگردان مدرسه دچار «جنون آني مي شوند و هم كلاسي هاي خود را بقتل مي رسانند» «Amoklaufen»، و يا آنقدر مشروبات الكل مي خورند كه دچار بيهوشي مي شوند، نشاني است از پيامد وضع روحي و احساسي ناشي از ياس و فرار از واقعيت مشخص حاكم. در اينجا نيز عملكرد روحي، عملكردي تجربي است كه بر پايه نابودي ”من“ قرار دارد و نه با هدف تغيير جهاني كه تحت شرايط او، ”من“ رنج مي برد. اما از آنجا كه احساس روحي، سرچشمه شناخت احساسي واقعيت عيني تجربه شده توسط سوبيكت ”من“ است، مي تواند اشتباه كند و شناختي نادرست درباره واقعيت نزد ”من“ ايجاد كند. از اين رو بايد برداشت روحي انسان در ابتدا در مورد درستي و يا نادرستي برداشت، از اين طريق مورد بررسي قرار گيرد، كه ”من“ درباره وضع تجربه كرده پرسش هايي را مطرح سازد، درباره علل تحقير، سرشكستگي، توهين و بي توجهي. كار سخت براي فعاليت روشنفكرانه ”من“ زماني آغاز مي شود كه بايد علائم شناخت قواي حسي به درستي ارزيابي شوند، يعني در روند انديشيدن. انديشه بايستي داده هاي دريافت شده توسط قواي حسي را در جاي درست خود قرار دهد. انديشه بايد بتواند از وضع و داده هاي محيط پيرامون، كه از منظر نگاه نظاره كننده ”من“ [و ديگر اندام هاي حسي] به دست آمده اند، به عبارت ديگر از عملكرد روحي ”من“ قادر به انتزاع باشد. و در اين روند، دريافت هاي احساسي- روحي را در جاهاي درست قرار داده و از آن باري ديگر به عملكردي روحي- تجربي باز گشته باشد، تا بتواند، به اين شكل يا آن شكل بر روي جهان پيرامون تاثير گذاشته و آن را تغيير دهد. «چرا نه تنها من، بلكه اغلب انسان ها از درك شرايط حاكم بر جامعه، از نظر روحي رنج مي برند» (توماس ميچر، Logos und Wirklichkeit: 2010, Frankfurt, w 108 )، پرسشي است كه فاصله ضرور را از آنچه كه فرد تجربه كرده است، بوجود مي آورد.

فاصله گرفتن از خود ”من“، از سرنوشت فردي خود، پيش شرط آنست كه ”من“ از موضع نگرش خُرد partikular درگذرد و به مثابه شخصيت مستقل، فرديت يكتا، رشد كند. زيرا تنها در چنين وضعي اصلاً نگاه به كليت هستي انساني و  قوانين بيگانه شده حاكم بر آن ممكن مي گردد. كليت چيزي ثابت نيست، بلكه «روابط متنوع و بهم پيوسته (به مثابه زنده بودن) واقعيت است كه در واقع (به مثابه ”موجودي“ زنده) حركتي بي پايان مي باشد. كليت به معناي مجموعه اي با ساختار تغيير يابنده و در حال حركت است. هر تعريفي از كليت كه نظرش خارج ساختن و مرز كشي است، پذيرفتني نيست.» (م ا ك، ٣، ٥٣٣)

”من“ از موضع خُرد- شخصي كه بدنبال يك تجربه احساسي- روحي منفي، دچار غضب، عصبانيت، تجاوزگري، انتقام جويي يا سرخوردگي مي شود، قادر به شناخت گرايش هاي مثبت و منفي در جهان و امكان تاثير بر آن ها نمي باشد. بهرجهت اما احساس روحي، هر چقدر هم غم انگيز باشد، سرچشمه شناخت شخصي فرد است. كسي كه دريافت هاي حسي را از آغاز در جهت ايجاد شدن شناخت درست سوق مي دهد، مي تواند به شناختِ متناسبِ واقعيت دست يابد و به كمك شيوه ديالكتيكي آن را به اجزاي متضاد آن تقسيم كرده و آن ها را درك كند و از آن ها براي عملكرد خود به منظور ترقي بهره جويد.

از اين روي بايد دريافت هاي حسي، احساسات (عملكرد روحي) جاي ويژه اي را در زندگي ما دارا باشد. اين سرچشمه شناخت ماست. ماركس ماترياليسم فويرباخ را از اين روي مورد انتقاد قرار مي دهد، زيرا اين ماترياليسم «واقعيت، دريافت هاي احساسي [ادراكات] را تنها به احساس اشكال ابژكت و يا تنها با نگرش به آن» محدود كرده، و آن را به مثابه «عملكرد ذهن انسان، پراتيك روحي انسان» تشخيص نمي دهد. (م ا ك، ٣، ٥٣٣)  هدف ماترياليسم قديمي فويرباخ، محدود به منطق [صوري] بود. اين ماترياليسم «جامعه سرمايه داري» بود. موضع عملكرد روحي در جامعه سرمايه داري، سرچشمه دريافت و شناخت نيست، تا از آن به شناخت كليت واقعيت و عملكرد براي تغيير واقعيت پيش رويم، بلكه وظيفه آن بهبود بخشيدن هدفمند به موقعيت ”من“ در بازار، زندگي و موقعيت ها و روابط عمومي در جامعه مي باشد.

اين ماترياليسم در موضع خُرد- شخصيِ شناخت يك چيز (ابژكت) در دادوستد يا علوم محدود مي ماند. «افراد مورد هدف» براي فروش يك كالا، با دقت همه جانبه تحت مطالعه قرار داده مي شوند تا عادت ها، به عبارت ديگر دريافت هاي احساسي و روحي آن ها تجزيه و تحليل شده، با اين هدف كه بتوانند از آن ها مشترياني بهتر، تاثير پذيرتر براي تبليغات كالا و انواع ديگر شيوه هاي ”ماركتينگ“ ايجاد كنند. ماترياليسم ديالكتيك بر خلاف آن [منطق صوري]، موضع [منطق] «جامعه انساني، و يا انسان اجتماعي شده» است. (م ا ك، ٣، ٥٣٥)

اگر به عملكرد روحي در مدرسه، خانواده يا جامعه كم بها داده شود، انسان از يك سرچشمه پراهميت شناخت محروم مي شود. آنوقت انسان بي رحم، فاسد، فاقد سجاياي انساني گشته و به موجودي چه بسا بسيار هوشمند، ولي عملگرا تبديل مي گردد، كه تا آنجا عليه احساسات خود عمل مي كند كه ديگر قادر به شناخت آن نيز نمي شود. در همين جا گفته شود كه اين احساسات انساني است كه توسط ساينتولوژي، فرقه- مون، آنتروپوزوف ها، بودائيست ها، جادوگران، فاشيست ها، خام خواران، مربيان روابط اجتماعي و غيره، مورد سواستفاده مدبرانه قرار مي گيرند تا احساسات و وضع روحي قربانيان را براي هدف هاي تحميق كننده خود به خدمت گيرند. ساينتولوژيست ها قربانيان خود را با «اوراق تست روحي»، ديگراني با شب هاي آزاد رقص يا با مديتاسيون، يوگا، جلسات نقاشي، شب هاي آواز يا در سمينارهاي مديريتي با «شناخت انعكاسي» به چنگ مي آورند. مبلغ فروش مي آموزد كه چگونه احساسات و وضع روحي مشتري خود را درك كرده و آن را از طريق علائم بدني خود منعكس سازد، تا از اين طريق احساس نزديكي و باورمندي را در مشتري ايجاد كند.

كسي كه مي خواهد كه انسان ها در فرقه هاي غيرعقلايي به ماشين هاي روبات براي دسترسي به اهداف ديگران دگرديسي نكنند، بايستي وضع روحي- احساسي ”من“ را با همه وسائل و امكان هاي در اختيار آنقدر تقويت كند، تا اين وضع روحي در وضعي قرار داشته باشد كه بتواند دريافت درست را به شناخت درست درباره كليت واقعيت هستي ما تبديل سازد.

«انسان همه جوانب موجوديت خود را از راه هاي گوناگوني درك مي كند، يعني به شناخت كلي از خود دست مي يابد. هر كدام از مناسبات انساني با جهان پيرامون، ديدن، شنيدن، بوكشيدن، چشيدن، لمس كردن، فكر كردن، نظاره كردن، احساس كردن، خواستن، عملكرد، عشق ورزيدن، در كوتاه سخن، همه اندام هاي فرديت او، همانند اندام هايي كه در شكل بيروني خود اندام جمعي هستند، در عملكرد تجربي خود در ارتباط با چيزهاي محيط پيرامون و يا در رفتار آن چيزها با اين اندام ها درك مي شود. درك واقعيت انساني، رفتار در برابر چيزها، در مجموع خود به معناي تجربه نمودن واقعيت هستي انسان است.» (م ا ك، ٤٠، ٥٣٩)

اندام هاي حسي ”من“ در روندي جمعي بوجود آمده و تكامل يافته اند. بهبود بخشيدن به اثربخشي آن ها تنها در ارتباط با انسان هاي ديگر عملي مي شود. از آنجا كه ما مي توانيم اندام هاي حسي ”من“ را در جمع رشد داده و تا بالاترين درجات هنرمندانه تعالي ببخشيم، تصاحب و درك خُرد چيزها باعث بيگانه شدن نسبت به ريشه علّي جمعي آن مي شود. كسي كه به اختراع برجسته اي دست مي يابد، از اين روي قادر به چنين خلاقيتي است كه اندام هاي حسي خود را در جمع، كارشناسانه رشد داده است.

ميلياردهايي كه در آمريكا براي اهداف عام المنفعه ميلياردها بخشش مي كنند، قطعا تنها براي صرفه جويي كردن از سهم ماليات خود چنين نمي كنند. آن ها بدون ترديد بيگانه شدن اندام ها و دريافت هاي حسي [ادراكات] خود را لمس مي كنند كه با بيگانه شدن و نه انساني شدن شخصيت شان همراه است. قفس طلايي كه مالكيت خصوصي به دور انسان ايجاد مي كند، هر چقدر هم خوشايند و لوكس باشد، بندي است بر دست و پاي رشد احساسات و روح ”من“. «مالكيت خصوصي ما را آنچنان تحميق و يك سويه نگر كرده است كه مي پنداريم يك چيز زماني به ما تعلق دارد، وقتي كه ما آن را صاحب هستيم، به مثابه سرمايه ما [در حساب بانكي مان] وجود دارد، و يا بلاواسطه در اختيار ماست، خوردن، آشاميدن، بر تن پوشيدن، به سرپناه ما تبديل شدن وغيره، سخن كوتاه، توسط ما مصرف شود. هرچند مالكيت خصوصي همه اين تحقق بخشيدن هاي مالكيت را تنها به عنوان وسايل زندگي تعريف و درك مي كند، هستي اي كه آن ها در خدمت آن قرار دارند، هستي مالكيت خصوصي، كار و بازتوليد سرمايه [و نه ”من“] است. جاي همه احساس هاي بدني و روحي را بيگانگي ساده احساس داشتن، پر كرده است. وجود انساني مي بايستي به اين نقطه فقر مطلق تنزول كرده و محدود شود، تا بتواند شكوهمندي ثروت دروني آن، از درونش زائيده شود.» (م ا ك، ٤٠، ٥٤٠)

”من“ خُرد، قابليت خود را براي دستيابي به تعالي انساني نابود مي كند، زماني كه در بندهاي خُرد كمّي باقي بماند. براي آنكه بتواند كليه نيازهاي كمّي خود را به طور نامحدود تحقق بخشد، خواستار قدرت اقتصادي و سياسي مي شود. هدف آن برقراري سلطه قدرت خود بر روي بازارها، انسان ها، دوستاران، مواد اوليه، زنان، سربازان و همچنين بر احساس و فكر خود است. به مثابه انسان نسبت به خود و ديگران بيگانه مي شود. بر اين پايه است كه در جهان سرمايه داري كه در كليت آن مردسالار است، «پسر جوان در سن بلوغ در برابر مهرباني و نوازش، نياز خود را سركوب مي كند – امري كه توسط مادرش نيز كه چنين ارزش هايي را پذيرفته است، تائيد مي شود. زنان كه در دوران كودكي خود سركوب كردن و مخفي نگه داشتن رابطه هاي مهربانانه و نوازش كننده جسمي را كم تر از پسر جوان تجربه كرده اند، دچار احساس درك نشدن توسط همسر خود مي شوند كه براي او رابطه جنسي با تماس مهربانانه- نوازشگرانه بدني آغاز نمي شود. زماني كه مردي نمي تواند احساس دوست داشتن زن را به مثابه يك موجود انساني به او نشان دهد و برايش قابل لمس و درك سازد، شانس براي خوشبختي محدود است. (Margaret Mitscherlich-Nielson, Due Radigalität des Alters, Frankfurt, 2010: w 96)

او مي خواهد و بايد براي دسترسي به هدف خود كه كمّي است، زيرا هميشه بايد از نوع قابل اندازه گيري، خصوصي و نه اجتماعي باشد، با موفقيت روبرو باشد، به طور مداوم با موفقيت ها و تائيد هاي بيش تري همراه باشد، امكان هاي كمّي او براي دسترسي به تامين نيازهاي كمّي، مورد تحسين و ستايش و غبطه ديگران قرار گيرد، تا از اين طريق كه تنها راهي است كه ”من“ سرمايه دار مآبانه مي تواند به احساس خوشبختي دست يابد، احساس خوشبختي كند. دستيابي به هدف، هميشه با ارزاني شدن احساس خوشبختي به او همراه است. چه مرد و چه زن، زني كه قابليت هاي فرهنگي خود را به عنوان يك زن نمي شناسد. اين خوشبختي را هر دو اما به مثابه ”من“ خُرد partikular احساس مي كنند. اين، يك خوشبختي بيگانه شده است، زيرا در آن نيازهاي كيفي انساني مانند آرامش روحي، عشق، عقلانيت، رفاقت، كمك و حمايت، مهرباني، قابليت ابراز انده، همدردي، همبستگي، بي پاسخ باقي مي ماند و خوشبختي در بند زنجير نيازهاي كمّي گرفتار است. از اين روي نيز خوشبختي ”من“ سرمايه دار مآبانه، خوشبختي نسبي است. همانند انباشت سرمايه، از قانونمندي ويژه خود برخوردار است كه عبارت است آنكه فرد رئيس هيئت مديره، رئيس منتخبين كارگري، كشيش، معلم، كارگر و يا فرد بيكاري مي باشد. تا زماني كه نيرو و انگيزه نظري براي انديشيدن و عملكرد روزانه وابسته به نيازهاي كمّي ”من“ سرمايه دار مآبانه باشد، اين حكم برقرار است: «هر چه بيش تر دارد، بيش تر نيز طلب مي كند. هيچگاه ناله هايش پايان نمي يابند». تا زماني كه ”من“ خود را پايبند اصل مالك بودن و نه آرامش روحي داشتن، بداند، نمي تواند خود را آزاد احساس كند. اين به اين معناست كه اندام هاي حسي او، قابليت او براي عشق ورزيدن و عقلانيت، زير آوار و سلطه نيروهاي بيگانه از او، باقي خواهند ماند.

«از اين روي نفي مالكيت خصوصي تنها راه برقراري آزادي همه احساس ها و قابليت هاي [”من“ است]؛ اما اين نفي از اين روي هم تنها راه برقراري آزادي است، زيرا اين احساس ها و قابليت ها، احساس و قابليت انساني هستند كه در ذهنيت انسان و هم به طور عيني، انساني شده اند. چشم به چشم انساني تبديل شده است، همان طور كه آن چيزي كه به آن نظر افكنده مي شود، به چيزي اجتماعي، انساني، از انسان براي انسان تبديل شده است. از اين روي احساس ها، در عملكرد خود، به نظريه پردازان تبديل مي گردند. رفتارشان با چيز، به خاطر چيز است. اين رفتار اما در اصل، رفتار و عملكردي انساني است با خودش و با انسان هاي ديگر و برعكس. نيازها و پاسخ و اجابت آن ها طبيعت خودخواهانه خود را از اين روي از دست مي دهد كه استفاده كردن، به استفاده كردن انساني تبديل شده است.» (م ا ك، ٤٠، ٥٤٠)

طبيعت ديگر نقش ابژكت [خار و ذليل كه تنها در خدمت ”آدم“، آقاي مخلوقات است، آن طور كه برداشت مذهبي مطرح مي كند] را ايفا نمي كند كه چيزي براي غارت شخصي باشد (استخراج نفت در عمق بزرگ دريا، نيروگاه برق اتمي)، بلكه روند استفاده از آن با توجه به جوانب بسياري از ديدگاه ترقي خواهانهِ گونه انساني و حفظ محيط زيست در همه زمينه ها عملي مي گردد. ساختار نيازها و همچنين قابليت تامين نيازهاي انسان ديگر برپايه ارزش هاي كمّي تعيين نمي شوند، بلكه مبتني بر كيفيت آن هاست. تامين نيروي برق ديگر وابسته به تعداد «چراغ»ها و دستگاه ها تعيين نمي شود كه بايد روشن شوند و خاموش خواهند شد اگر نيروي برق اتمي وجود نداشته باشد، بلكه با توجه به حفظ و هماهنگي رابطه انسان با طبيعت تعيين مي شوند كه ديگر نه براي سوبژكت و نه براي ابژكت، با خطر آغشته بودن با اشعه مرگ بار اتمي همراه است. تعيين كيفيت نيازهاي پاسخگوي احتياجات احساسي- روحي انسان و همچنين ساختارهاي تامين اين نيازهاي انساني، ديگر بر پايه اصل مالكيت قرار ندارند، بلكه بر پايه بودني مبتني بر انسان قرار دارند كه داراي قابليت احساسي- روحي، عشق ورزيدن و عقلانيت است.

از آنجا كه «تن- ”من“»، همان طور كه امري شناخته شده است، احساس موفقيت را با ترشح ”زروتونين“ Serotonin بروز مي دهد، براي آن بكلي بي تفاوت است كه اين ترشح برپايه موفقيتي كمّي براي تامين و پاسخگويي به نيازهاي خُرد و يا مبتني بر تامين نيازهاي كيفي گونه انساني عملي شود. زماني كه من با دوست داشتن همسرم خوشبخت هستم، و او حتي عشق مرا با عشق متقابل پاسخ مي دهد، با احساسي بكلي متفاوت روبرو هستم از آن احساسي كه افرادي تجربه مي كنند كه توانسته اند سطح خريد و فروش خود را در مقياس عظيمي ارتقا داده و يا توانسته اند به عنوان بهترين فرد، شغلي كه تنها در خواب نصيب آدم مي شود، به دست آورند. چنين تجربه اي البته تجربه جديدي نيست. اغلب انسان ها به اين نكته واقف هستند، اما متاسفانه به سادگي فراموش مي كنند، زيرا وضع ”اين طور بودن“ حاكم بر نظام سرمايه داري، به طور روزانه دستيابي به تامين نيازهاي كمّيِ بيش تر و بيش تر را از آن ها مي طلبد. توليد انبوه مراكز عظيم توليدي كه بر پايه آنارشي حاكم بر توليد و توسط يك بازار انتزاعي هدايت مي شود و پس از وقوع حادثه درستي يا نادرستي آن قابل شناخت است كه آيا خودروها، تلويزيون ها، كره، شير بيش تر از نياز توليد شده است، نيروي رانده شدن و توسعه نيازهاي كمّي ”من“- سرمايه دار مآبانه است با هدف عروج به مدارج جديد و بيش تر، كه برپايه تبليغات اقتصادي و خريد قسطي (تركيد بادكنك خانه سازي) بوجود مي آيد.

از آنجا كه هر انساني بايد نيازهاي اوليه ضروري خود را تامين كند تا دچار فلاكت نباشد و يا آن طور كه در كشورهاي بسياري در جهان وجود دارد، نميرد، بايستي خود را به مثابه كالاي نيروي كار به صاحبان و قدرتمندان مراكز توليدي و بازرگاني- خدماتي بفروشد. از ما در اروپا و آمريكاي شمالي مي خواهند كه ما نه تنها به طور مداوم بيش تر مصرف كنيم، بلكه همچنين ما مي بايستي بخواهيم كه براي حفظ و در جريان نگه داشتن اين نظم مبتني بر نيازهاي كمّي، به طور فعال بكوشيم. گفته مي شود كه كسي كه توان خود را به كار مي گيرد، مي تواند زندگي خود را خود سامان دهد. پس منظبط باشد، با جدّ و نوآور باشد، آنوقت قادر خواهد بود به مراتب بالاي شغلي دست يابد. واژه نوآور بودن كه در اغلب مصاحبه ها براي استخدام و در آگهي ها مربوطه پيش مي آيد، مي خواهد بگويد: ما از جستجو كنندگان كار مي خواهيم با پيشنهاد و ايده ها و شيوه هاي جديد كه سطح توليد و مصرف كالاي ما را بالا مي برند و يا حتي با پيشنهاد كالاهاي جديد اختراع كرده، كه گردش نيازهاي كمّي را در جهت ارتقاي سود شركت ما سوق مي دهند و عمل مي كنند، تقاضاي كار كنند.

اين واقعيت اجتماعي، بر آگاهي ما تاثير مي گذارد. اگر ما اجازه دهيم كه اين «ارزش»هاي نظام وارد ذهن ما شوند، آنوقت آن ها را به عنوان نيروهاي طبيعي مسلط بر خود نيز مي پذيريم. اما از آنجا كه آگاهي ما قادر است تفاوت پديده و مضمون را تشخيص داده و درك كند، مي توانيم تشخيص دهيم كه برتري نيازهاي كمّي توسط خود انسان به آن چيزي تبديل شده است كه اكنون در برابر ديدگان ما قرار دارد، پس آگاهي ما نيز مي تواند آن را تغيير دهد.

براي آنكه تامين نيازهاي كيفي هدف زندگي ما گردد، جهت گيري اقتصادي جديدي ضروري است. اصلاحات در سرمايه داري قادر به برطرف ساختن استراتژي كمّي حاكم بر آن نيست كه با انباشت ثروت در يك سو و فقر و فلاكت در طرف ديگر همراه است. پيش شرط برپايي جامعه سوسياليستي، آن طور كه دانشمند كوباي علوم سياسي Dario Machado Rodriguez   بيان داشت، ايجاد كردن ذهنيتي همه جانبه نزد انسان است. چنين ذهنيتي تنها زماني مي تواند بوجود آيد كه احساس «ميهن دوستي، همبستگي بين المللي و تربيت ضدامپرياليستي و موضعي انتقادي در برابر مصرف زدگي در سرمايه داري دوران افول» براي انسان قابل درك گردد (UZ, 29.10.2010).

از آنجا كه ”منِ“ ما، بدون تامين نيازهاي كيفي بكلي پژمرده و از كيفيت انساني تهي مي شود، بسياري از انسان ها مي كوشند از اين دايره شيطاني به كمك برتري بخشيدن به نيازهاي كمّي نجات يابند. ”منِ“ ما به كوشش براي فرار از اين دايره شيطاني، اغلب زماني دست مي زند كه مي پندارد، با آزاد ساختن تن خود، مي تواند از جبر مصرف زدگي و بازدهي كشنده، خود را نجات دهد. اين ”من“ حس مي كند كه تحميق نظم اقتصادي در سر- مغز ما آغاز مي شود. گفته مي شود: تندتر، سرموعدتر، سخت نگير، جدّتر، نوآورتر، سالم تر، بازدهي بيش تر!

ديكته بيگانه شده يك بازار انتزاعي را در ذهن خود جاي مي دهيم و زير فشار آن رنج مي بريم. در چنين وضعي است كه اميدواريم با «از كار انداختن سر»، به آرامش دست يابيم. تن ما بايد آرام باشد. از طريق متاسيون، در سونا، در كلوپ زيبايي اندام (فيتنيس)، در باشگاه ورزشي، در رقص يا رابطه جنسي. ما مي خواهيم خود را در ”جلد چرمين“ (احسان طبري) خود محبوس و محدود كنيم. كوشش براي فراري كه مي تواند ساعت هاي دوست داشتني و پراهميتي را به ما ارزاني دارد از اين طريق كه به نيازهاي كيفي خود بيش تر بيانديشيم و درك كنيم كه گرما، عشق، حفظ و مراقبت، خنديدن، صحبت كردن مي توانند خوشبختي بياورند.

در نتيجه در اين زمينه نيز بازاري بوجود آمده است كه در آن پاسخ به نيازهاي كيفي، به كمك پاسخ هاي كمّي داده مي شود. از كوششي اين چناني براي فرار، هميشه دو نكته بيرون مي آيد: يا تنها به كوشش براي فرار محدود مي ماند كه مي پندارد بايستي به طور روزافزون بخش هاي بيش تري از تن را در برگيرد، و يا به كوششي تبديل مي گردد كه موضع انتقادي نسبت به سرمايه داري اتخاذ مي كند كه انسان را به مصرف كننده و مشتري بدل مي سازد كه تنها يك هدف دارد: تامين نيازهاي كمّي!




وجه عملي توده اي ستيزي
نقش ”عدالت“ و ”راه توده“ در برنامه ارتجاع

مقاله شماره ١٣٩٠ / ٢٢ (٢٠ اسفند)

واژه راهنما:  كليت نبرد طبقاتي در جامعه و به ويژه منافع طبقه كارگر در اين نبرد. بدون وجود يك جنبش «انقلابي» مردمي، تغييرات به سود مردم و همچنين دفاع از حق حاكميت ملي و تماميت ارضي ناممكن است. ضرورت عيني تغيير انقلابي ديكتاتوري حاكم، پيامد اعمال نبرد طبقاتي ”از بالا“ توسط حاكميت سرمايه داري، پيامد پايمال ساختن حقوق قانوني مردم براي آزادي، ازجمله آزادي انتخاب، مي باشد.

همان طور كه در مقاله ”ققنوس مدافع آزادي و منافع زحمتكشان“ (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1728) بيان شد، وظيفه روز رسانه هاي تبليغاتي امپرياليستي در هفته ها و ماه هاي اخير، سازماندهي ”اپوزيسيون“ ايراني در خارج و ايران است.

تلويزيون صداي آمريكا اين وظيفه را به طور عمده در ارتباط با جريان سلطنت طلب و حواشي آن به عهده گرفته است تا آن ها را در دور محور رضا پهلوي جمع و جور كند. به اين منظور، در بحث ميان به اصطلاح ”كارشناسان“، موضعي شديداً ضد ماركسيستي- ضدتوده اي و ضد موكراتيك دنبال مي شود كه هدف آن ايجاد پلاتفرم براي ”اپوزيسيون“ي واحد است كه مجاز به دريافت كمك و تائيد ”انساندوستانه“ امپرياليسم باشد.

موضع ضدتوده اي اين جريان، خود را تا اين حد آزاد و حاكم آينده بر ايران مي پندارد كه يكي از بلندگويان ساواك، پرويز ثابتي، معاون داخلي ساواك، در اين رسانه امپرياليستي به خود اجازه مي دهد به نفي اعمال شكنجه در رژيم ضدملي- ضددموكراتيكِ سلطنتي- ساواكي بپردازد. نقشي كه احمدي نژاد با نفي ”هلوكاست“ در رژيم ضدملي- ضددموكراتيك ولايي- امنيتي ايفا مي كند.

بي بي سي، دستگاه تبليغاتي ”كهنه كار“ ديگر امپرياليستي، براي دستيابي به هدف سازماندهي ”اپوزيسيون“ پيش گفته، كمي متفاوت تر عمل مي كند. وظيفه آن در به راه انداختن وسازماندهي دو نوع ”چپ“ متمركز شده است!

يكي ”چپ“ ضدكمونيست- توده اي ستيزِ به اصطلاح ”اصلاحگرا“ كه در آن هر دو موضع ”راست روانهِ“ و ”چپ گرانهِ“ سوسيال دموكرات حضور دارند و براي اين مواضع تبليغ مي كنند.

ديگري كوشش براي سازماندهي ”چپ“ گويا ”توده اي“ از وازدگان سياسي كه به خود آب و رنگي ”توده اي“ مي زنند، همانند ”راه توده“ و ”عدالت“ و ديگراني كه سال هاست به بندبازي سياسي مشغولند. همه اين جريان ها نيز داراي مواضع راست و ”چپ“ هستند. براي نمونه ”راه توده“ مدافع مواضع سازشكارانه افرادي از قبيل هاشمي رفسنجاني است. ”عدالت“ از ”خرده بورژوازي“ نوع احمدي نژاد دفاع مي كند و جريان هاي ديگري نيز خود را به ”جنبش سبز“ مربوط مي سازند!

مبارزه نظري- تئوريك و سياسي عليه جريان ضدكمونيست- ضدتوده‏اي سوسيال دموكرات ”چپ“ و ”راست“ كه در ميان آن ها توده اي هاي سابق نيز جاي دارند، مبارزه اي طولاني خواهد بود. اين، مبارزه اي عليه جرياني بين المللي است و ”نان روزانه“ «ققنوس مدافع آزادي و منافع زحمتكشان»، حزب توده ايران و همه توده اي هاست و به برنامه اي راهبردي (استراتژيك) و مبارزه روز (تاكتيكي) نياز دارد. مبارزه اي هوشمندانه و همه جانبه كه مي تواند از منبع تاريخي وسيع حزب توده ايران و همچنين از تجارب و آموزش هاي جديد در صحنه داخلي و جهاني، ازجمله آن طور كه در بيانيه آخرين نشست حزب هاي كارگري و كمونيستي در آتن در دي ماه گذشته بيان شده است، بهره جويد.

علايم بسياري براي وجود نقاط ارتباطي- همكاري و برنامه ريزي براي اهداف پيش گفته ارتجاع جهاني و داخلي، ميان دستگاه هاي جاسوسي امپرياليستي و وزارت اطلاعات و امنيت جمهوري اسلامي وجود دارد. اين علائم از يك سو اذعان مقامات مسئول جهموري اسلامي در اين وزارتخانه است درباره وجود چنين ارتباطاتي با سازمان هاي جاسوسي امپرياليستي. براي نمونه، وزير اسبق اطلاعات جمهوري اسلامي، علي فلاحيان، كه يكي از عناصر سازمانده قتل هاي زنجيره اي بود، با صراحت و جسارت فرديِ پشت گرم، وجود اين ارتباطات ضدملي را چند سال پيش اعلام نمود.

از سوي ديگر جريان هاي پوزيتويست به اصطلاح ”چپ” از قبيل ”عدالت“ هستند كه دسترسي وسيعي به آرشيو وزارت اطلاعات دارند. اين جريان كه خود را مدافع ”خرده بورژوازي“ اعلام مي كند، مي كوشد دفاع خود از ”خرده بورژوازي“ را برداشتي ”توده اي“ و ”چپ“ بنماياند و به اصطلاح اثبات كند كه مبارزه ضدامپرياليستي را مي توان بدون وجود يك جنبش توده اي و در شرايط سركوب سازمان هاي دموكراتيك و احزاب سياسي- طبقاتي توسط حاكميت سرمايه داري و همين ”خرده بورژوازي“ نيز به سرمنزل مقصود رساند. تجربه منفي ليبي و سوريه هنوز هم براي بازنگري اين پنداشت هاي ذهنگرايانه و به ظاهر ”چپ“ گويا كافي نيست. مواضع نژاد پرستانه چنين مبارزه گويا ”ضدامپرياليستي“، همان طور كه در سخن راني به مناسبت رژه ٢٢ بهمن نيز احمد نژاد اعلام كرد، نفي ”هولوكاست“، پايبندي و تبليغ خرافات مذهبي و نژادپرستي مدرن (http://www.tudeh-iha.com/?p=1395&lang=fa) است.

«حقيقت، كليت است» (هگل)

در سطور زير با افشاي مواضع ”عدالت“ نشان داده خواهد شد كه كوشش ارتجاع جهاني و داخلي به منظور پاره پاره كردن حزب توده ايران و ايجاد جريان هاي به اصطلاح توده اي در خدمت منافع حاكميت سرمايه داري، داراي چه ظاهر و وجهي مشخص مي باشد:

اختلاف سياسي ”خرده بورژوازي“ مورد نظر ”عدالت“ با ”رهبري“ و ”ولايت فقيه“، بر سر اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي نيست. اجراي ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي“، يعني اعمال سياست نواستعماري نوليبرال سرمايه مالي امپرياليستي مورد توافق و تاكيد هر دو جريان حاكم سرمايه داري در ايران كنوني است. منافع اين لايه هاي سرمايه داري حاكم در اجراي اين برنامه ضدملي يكي و منطبق با منافع سرمايه داري جهاني است. اگر ولي فقيه با حكم حكومتي غيرقانوني (تغيير اصل هاي قانون اساسي تنها از طريق همه پرسي از مردم مجاز است)، شرايط حقوقي اجراي سياست امپرياليستي را ايجاد كرد، دولت احمدي نژاد اجراي اين سياست ضدملي و ضدمردمي را در سال ١٣٨٥ به سياست ”رسمي“ دولتش بدل نمود و به بوسيدن دست ”رهبر“ شتافت! سقوط آزاد ارزش پول ملي، ريال، گراني بي سابقه، تشديد بيكاري و تعطيل توليد داخلي وقايع اتفاقي و ناشناخته نبودند، بلكه پيامدهاي شناخته شده اجراي برنامه صندوق بين المللي پول و … براي حذف يارانه ها مي باشد. احمدي نژاد و شركاء نمي توانند از آن بي خبر بوده باشند. همان طور كه ”رهبر“ نمي تواند نداند كه انتخاب برنامه نوليبرال امپرياليستي براي اقتصاد ايران، خواست و مورد تائيد سرمايه مالي امپرياليستي است!

جريان دست بسته اي در درون ”عدالت“ وجود دارد كه مجاز است هر از چند گاهي با ارايه به اصطلاح ارزيابي اي، توجيهي براي سياست اين گروه دست و پا كند. چنين نمونه ناموفقي، مقاله ”حضور و دخالت پرشور و انقلابي مردم در صحنه مبارزه، ضامن مقابله با دسيسه هاي امپرياليسم و ارتجاع است!“ (تارنگاشت ”عدالت“، ١٤ اسفند ١٣٩٠)، مي باشد. اين مقاله كه به منظور تائيد شركت در انتخابات فرمايشي مجلس نهم به رشته تحرير درآمده است، كليت نبرد طبقاتي در جامعه و به ويژه منافع طبقه كارگر را در اين نبرد از مد نظر دور كرده و نبرد جاري را تنها به صحنه اي محدود مي كند كه صحنه مورد نظر و در خدمت تائيد سياست حاكميت سرمايه داري كنوني است.

همان طور كه پيش تر نيز نشان داده شد، كليت سياست ضدملي اقتصادي و ضدمردمي سياسي- اجتماعي رژيم حاكم سرمايه داري در اين به اصطلاح ”ارزيابي“ اصلاً جايي و محلي از اعراب ندارد. بر زمينه غيرعلمي و ضدديالكتيكي، مقاله پيش گفته دفاع خود از ”خرده بورژوازي“ را از اين طريق گويا مستدل مي سازد كه به تكرار استدلال خامنه اي مي پردازد كه ”شركت وسيع در انتخابات، خطر تجاوز امپرياليستي را لااقل محدود مي سازد“. اين ادعاي فاقد هرنوع زمينه عيني در جامعه است. دفاع بي پرده از منافع سرمايه داري حاكم است كه در پشت گويا دفاع از ”خرده بورژوازي“ پنهان شده است.

بي خردان دست بسته در تارنگاشت ”عدالت“ كه از طريق افراد شناخته شده در آن به بند ناف آرشيو وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي وصل هستند، و خوب مي دانند كه بدون وجود يك جنبش «انقلابي» مردمي، تغييرات به سود مردم و همچنين دفاع از حق حاكميت ملي و تماميت ارضي ناممكن است، مي كوشند برخوردهاي ميان گروه هاي حاكميت سرمايه داري را «مبارزه حاد طبقاتي واقعاَ موجود در بطن جامعه و انعكاس آن در حكومت» قلمداد سازند و با يك چرخش قلم، منافع طبقاتي طبقه كارگر را در اين نبرد طبقاتي «واقعاَ موجود» حذف مي كنند!

براي توجيه اين خيانت به منافع طبقه كارگر، اين دست بسته هاي بي خرد، «نبرد طبقاتي» را به «چگونگي اجراي ابلاغيه اصل ٤٤ توسط دولت» محدود كرده و مي نويسند: «جبهه منتقدين و مخالفين سرسخت دولت شامل طيفي از نيروهاي سنتي و ليبرال است. وجه مشترك آن ها مخالفت با چگونگي اجراي ابلاغيه اصل ٤٤ توسط دولت، ناپيگيري در خصوصي سازي ها و آزاد سازي هاي اقتصادي … نزد دولت مي باشد.»

بدين ترتيب، جرياني كه خود را توده اي قلمداد مي سازد و گـويا از خط مشي انقلابي حرب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در پس انقلاب بهمن دفاع مي كند، با چشم بستن به واقعيت عينيِ برقراري حاكميت سرمايه داري عميقا ضدمردمي و مجري يك برنامه ارتجاعي اقتصادي كه نواستعمار امپرياليستي دوران ”جهاني سازي“ را به طور عيني بر ايران حاكم مي سازد، به جاي دفاع از منافع طبقه كارگر ايران كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند (مانيفست كمونيستي)، به كارگران توصيه مي كند، خواست طبقاتي خود عليه اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي و مبارزه انقلابي عليه نظام سرمايه داري حاكم را كنار گذارند. آن ها به طبقه كارگرِ مبارزه و انقلابي ايران توصيه مي كنند، نه تنها از منافع طبقاتي خود صرفنظر بكند، بلكه به جاي آن، در جنگ بر سر «رقابت هاي سياسي [لايه هاي] مختلف اقتصادي» در اين حاكميت سرمايه داري شركت كند كه بر سر «چونگي اجراي ابلاغيه اصل ٤٤» در جريان است، يعني بر سر سهم هر كدام از آن ها از غارت ثروت هاي ملي مردم!

همان طور كه پيش تر اشاره شد، مقاله پيش گفته در تائيد انتخابات مجلس نهم و در رد ”تحريم“ آن نگاشته شده است. ارزيابي در اين باره كه بايد مردم در انتخابات شركت كنند يا خير نيز در اين مقاله از واقعيت عيني جامعه نتيجه گيري نمي شود، بلكه بر پايه اظهارت خامنه اي استوار است. اين در حالي است كه سرمايه داري حاكم به طور عملي، خود در قريب به سه سال گذشته نهايتاً به اثبات رسانده است كه آماده براي عقب نشيني از مواضع خود از طريق قانوني نمي باشد. وجود ضرورت عيني تغيير انقلابي ديكتاتوري حاكم، پيامد اعمال نبرد طبقاتي ”از بالا“ توسط حاكميت سرمايه داري، پيامد پايمال ساختن حقوق قانوني مردم براي آزادي، ازجمله آزادي انتخاب، مي باشد.

دستگيري و زنداني نمودن غيرقانوني موسوي ها و كروبي نيز توسط حاكميت سرمايه داري و رژيم ولايي- امنيتي نماينده آن، همان قدر در خدمت نزديكيِ توام با اميد اين رژيم گويا ”ضدامپرياليست“ به امپرياليست است، كه اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي با همين هدف به مورد اجرا گذاشته شده است.

براي اجراي اين سياست ضدملي، لگدمال نمودن حقوق قانوني مردم ميهن ما ضروي بوده است. يعني نابودي اصل هاي بخش ”حقوق مردم“، از قبيل آزادي بيان، عقيده، اجتماعات، تشكيل سنديكاي كارگري و سازمان هاي ديگر دموكراتيك و احزاب سياسي- طبقاتي و تظاهرات مسالمت آميز و … تثبيت شده در قانون اساسي. به بياني ديگر، اجراي يك سياست ضدمردمي به منظور اجراي يك سياست ضدملي، با هدف حفظ حاكميت سرمايه داري وابسته به نظام اقتصادي امپرياليستي ضروري شده است، آن هم به اين اميد كه با به مورد اجرا گذاشتن آن، امپرياليسم بقاي اين رژيم ضدملي را مورد تائيد قرار دهد.

اين همان راهي است كه ازجمله رژيم معمر قذافي نيز با برقراري رابطه مستقيم با سيا توسط پسرش طي نمود و بشار اسد نيز با اجراي برنامه نوليبرال اقتصادي در ده سال گذشته به آن گام نهاده است. با چنين سياست هاي ضدملي و ضدمردمي نمي توان برنامه راهبردي (استراتژيك) امرياليسم را تغيير داد كه هدف آن برپايي ”نقشه خاورميانه بزرگ“ به سود منافع خود است. مبارزه واقعي ضدامپرياليستي، به عبارت ديگر مبارزه آزديبخش ملي دوران كنوني از مضموني برخوردار است كه عدول از آن، جز شكست و فاجعه پاياني ندارد.

در همه نكات پيش گفته نيز اين لايه هاي حاكميت سرمايه داري در جمهوري اسلامي هم سو و هم دل هستند.

پوزيتيويسم در خدمت پاره پاره كردن حزب طبقه كارگر

مضمون و هدف برنامه سازماندهي جريان هاي مختلف ”توده اي“ كه ازجمله بي بي سي اكنون سازماندهي آن را به عهده گرفته است، روشن و شفاف قابل شناخته و درك است. جريان ”عدالتِ“ به اصطلاح ”توده اي“، از موضع ”چپ“، همانند ”راه توده“ از موضع راست، صاف و ساده براي حفظ شرايط موجود سينه چاك مي كند و به مجري برنامه ارتجاع براي پاره پاره كردن حزب توده ايران بدل شده است. اين ابلهانه است تصور شود كه طبقه كارگر انقلابي ميهن ما با مبارزه چندين دهه خود، تقلب ارتجاع جهاني و داخلي را تشخيص ندهد و در شناخت خط مشي انقلابي «ققنوس مدافع آزادي و منافع زحمتكشان» دچار سردرگمي گردد!

 

مبارزه آزاديبخش ملي با مضمون ضدسرمايه داري

مضمون مبارزه ضد امپرياليستي، مضمون مبارزه آزاديبخش ملي دوران كنوني، مبارزه اي است عليه برنامه نواستعماري امپرياليستي با هدف گذار از نظام سرمايه داري. اين مبارزه لزوماَ مبارزه اي با گرايش سوسياليستي است. مبارزه اي است عليه تجاوزگري و نظامي گري امپرياليسم و جانبدار صلح جهاني و آرامش  در منطقه است. چنين سياست مردمي و ملي نمي تواند با سياستي ماجراجويانه و با تبليغاتي غير شفاف عملي گردد. به بسيج و تجهيز نيروهاي بين المللي مدافع مبارزات مردم ميهن ما، نمي تواند با موضع نفي ”هولوكاست“ دست يافت. تجهيز بين المللي نيروهاي مدافع حق حاكميت ملي ايران و حقوق مردم آن، مبارزه اي صلح جويانه عليه خطر بمب اتمي و دارندگان آن بوده و با چنين مضموني قابل دسترسي است. تبليغ نظريات ”دانشمندان“ ضد جنايت ”هولوكاست“ خير، نشان دادن سياست نواستعماري و نژادپرستانه امپرياليسم، نشان دادن سياست نقض حق حاكميت كشورهاي مستقل، امكان هاي تبليغي مبارزه ضدامپرياليستي را تشكيل مي دهد و آن را ممكن و موفق مي سازد.

هم اكنون در برابر ديدگان ما ”حق حاكميت مالي“ كشور يونان نقض مي شود. اين كشور موظف است ١٣٠ ميليارد يوروي را كه قرار است دريافت  دارد، تا قروض خود را نزد بانك هاي خصوصي تجديد كند، ازجمله از اين طريق ممكن سازد كه درآمد هاي مالي خود را در حسابي بسته واريز كند كه حق برداشت از آن را تنها با اجازه و امضاي ”ترويكا“، صندوق بين المللي پول، بانك مركزي اروپايي و نماينده كميسون اروپاي، خواهد داشت! از رقم سي ميليارد يورو (از ١٣٠ ميليارد) قسط اول دريافتي، بايد يونان ٥ر٦ ميليارد يورو بلافاصله براي سودهاي عقب افتاده به بانك هاي خصوصي پرداخت كند! اين است برنامه اي كه امپرياليسم حاكم در اروپا، آلمان، براي كشور مستقل يونان چيده است. آيا براي ايران برنامه ديگر در سر دارند؟ آيا مي توان به جز با جنبشي مردمي و انقلابي كه از دالان سرنگوني رژيم ولايي- امنيتي مي گذرد، مبارزه ضدامپرياليستي و ملي را به سر منزل پيروزي هدايت نمود؟  پاسخ منفی است!




به ياد انقلاب افتاده‏ اند!
«جوانه هاي همانند … گونه گون» (احسان طبري)

مقاله شماره ١٣٩٠ / ٢١  (٧ اسفند)

واژه راهنما: موج جديد كمونيست- توده ستيزي عليه خط مشي انقلابي حزب توده ايران. در جريان تكامل گسست ايجاد مى‏‏‏‏‏‏‏‏شود. همين گسست و پيوست است كه در آن پايه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏ وحدت جهان و تنوع آن قرار دارد.

كمونيست- توده اي ستيزي حاكم در ايران از ديرباز، وجه ”نظري“ و ”تئوريك“ نيز دارا بوده و هست. يك نمونه آن را مي توان در نظرياتي مشاهده نمود كه امين بزرگيان در نوشتار ”مروري كوتاه بر نظريات فلسفي انقلاب“ مطرح ساخته كه در سه بخش در سايت ”جرس“ انتشار يافته است. عنواني پرطمطراق كه مي كوشد كمبود مضموني نوشتار را بپوشاند و گويا جبران كند.

اصل مطلب كه توسط نظریه پرداز از زبان آرنت، هربرت ماركوزه و نهايتا كارل پوپر عليه ”انقلاب“ مطرح مي شود، آنست كه گويا «كوشش براي پديد آوردن بهشت بر روي زمين، همواره دوزخ ساخته است» و بايد از آن دوري جست. به منظور استدلال براي ضرورت دوري جستن از انقلاب، نظريه پرداز ازجمله مي نويسد: «از ديد ماركوزه، انقلاب راهي است براي برهم زدن نظم نظام سرمايه داري، جلوگيري از مصرف زدگي و شكاف طبقاتي، اما آرنت گسترش حوزه عمومي و آزادي را ارزش يك انقلاب مي داند. شايد همين رويكرد است كه آرنت را به ليبرال هايي همچون پوپر نزديك مي كند. از نظر پوپر، هرچند كه فقر ناخوشي بزرگي است و هنگامي بدتر مي شود كه با ثروت بزرگ همزمان افتد، ليكن ناخوشي بدتر از تضاد ميان فقر و ثروت، تضاد ميان آزادي و سركوب و تضاد ميان ديكتاتوري حاكم و شهروندان تحت سلطه است.»

پوپر و نظريه پرداز ایرانی شاگردش، ظاهراً قادر به درك اين واقعيت نيستند كه شرط ايجاد شدن «ثروت بزرگ» در دست معدودي، همان تحميل «ناخوشي بزرگ» به نام فقر به ميليون ها نفر است. واقعيتي كه ناشي از سرشت صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمایه داری است!

زماني كه عسگراولادي بنا به اعتراف خود در سي سال وجود جمهوري اسلامي چهارصد ميليون دلار ”ثروت“ به چنگ آورده است و در كنار انگشت شماري از همپالگي هايش در صد ناچيزي را از مردم تشكيل مي دهد، عجيب است كه اكثريت مردم ميهن ما در فقر و فلاكت دست و پا بزنند و نيمي از آن ها در مرز و يا زير مرز فقر بسر برند؟ آيا اين عجيب است كه هشتاد در صد كارگران ميهن ما با قراردادهاي غيررسمي و موقتي كار، باوجود زحمت روزانه، در زير مرز فقر زندگي كنند؟

ریشه ”ناتوانی“ درك علل چنين وضعي توسط مداحان سرمايه داري، بی توجهی آن ها به ”كليت“ سرشت اسثمارگرانه صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری است. جداسازي اراده گرايانه مساله ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“، آن طور كه در نوشتار بزرگيان نيز عملي شده است، ترفندي است كه جريان سوسيال دموكرات ”اصلاحگر“ براي توجيه موضع خود در نفي انقلاب، به عنوان يكي از مراحل گريزناپذير رشد اجتماعي، به خدمت مي گيرد.

”ناتواني“ از ديدن علت فقر به عنوان ريشه علّي انباشت ثروت در دست معدودي، در جمله بعدی بزرگيان که همانند استادش پوپر، قادر به شناخت علتِ اعمالِ «سركوب و ديكتاتوري» توسط حاكميت «ثروت بزرگ» در ايران كنوني نيست و نمي خواهد باشد، خود را بروز مي دهد. او درك نمي كند كه «سركوب آزادي» ابزار دستيابي به «ثروت بزرگ» است. دركي كه تنها با بررسي و شناخت از كليت اين نظام استثمارگر به دست مي آيد.

انديشه پوپر كه پايبند است به «اصلاح گرايي محدود كه بايد آن را با آزمون و خطا در چهارچوب نظام سرمايه داري سرهم بندي كرد» (توماس مچر، ”جامعه مدني و انديشه پسامدرن“، نشر پيلا، ١٣٨٤، ص ١٤٥)، قادر و مايل به شناخت و درك كليت نظام استثمارگر سرمايه داري نيست. بزرگيان خود به اين واقعيت اذعان دارد: «وي [پوپر] همان كاربستي كه آرنت براي انقلاب در نظر مي گيرد را در دموكراسي مي بيند و معتقد است كه بزرگ ترين ارزش دموكراسي در ايجاد بحث آزاد عقلاني و تاثير اين فضاي گفت و گويي و انتقادي در سياست است و همچون آرنت به شدت هرگونه خشونت را رد مي كند، كاري كه ماركوزه به اين راحتي ها حاضر نبود آن را انجام دهد.»

«بحث آزاد»، «قواعد بازي» و انواع ديگري از تصورات خيال پردازانه، كه گويا همانند حباب ها در ”خلع“ واقعيت اجتماعي آويزان هستند، بايستي جايگزين عينيت نبرد طبقاتي جاري در جامعه سرمايه داري بشوند، زيرا گويا «از نظر پوپر آنچه انقلابي چپ بي شك به بار خواهد آورد، از دست رفتن آزادي انتقاد و حقوق مخالف است.» (همانجا)

و در واقع نيز جان كلام نظريه پرداز و پيغام او براي ميليون ها ايراني گرفتار در «ناخوشي بزرگ فقر» در پايان سالي كه انتخابات فرمايشي مجلس در كشورشان برگزار مي شود، تا شرايط را براي ادامه انباشت ثروت توسط معدودي سرمايه دار حاكم مهياتر سازد، آنست كه باور نكنيد كه حاكميت سرمايه داري خود همه راه هاي «اصلاح» را بسته است! براي نجات خود از «ناخوشي بزرگ فقر»، از «ديكتاتوري» همزاد آن و براي دستيابي به «آزادي» به تنها راه باقي گذاشته شده توسط حاکمیت سرمایه داری بوروکراتیك- ولایی- امنیتی، يعني راه سرنگوني انقلابي آن روي نياوريد! زیرا گویا «انقلاب همواره دوزخ ساخته است»! و «چپ انقلابي» تنها «از دست رفتن انتقاد و حقوق مخالف» را دنبال مي كند!

براي نظريه پرداز، «زحمتكشان» هيولايي است كه انقلاب براي حفظ منافع آن، «در بدو رخداد، ناانقلاب مي شود»!

نقطه مركزي عنوان پرطمطراق مقاله، ”نظريات فلسفي انقلاب“، را همين يك نكته تشكيل مي دهد و نشان وحشت از قدرت انقلابي طبقه كارگر است. مخالفان تغيير انقلابي شرايط حاكم همگي خواستار تداوم حيات نظام سرمايه داري هستند و بس!

بايد خاطر نشان كرد كه اين تنها آرنت، پوپر و ليبرال هاي امروزي نيستند كه از مبارزه «زحمتكشان» وحشت دارند. اين وحشتي است تاريخي كه نزد ليبرال هاي بيش از ٢٠٠ سال پيش نيز وجود داشته است. ادموند بوركه Edmund Burke كه پيش تر يكي از ليبرال هاي راديكال ايرلندي بود، با رشد و قاطعيت مواضع انقلاب كبير فرانسه، به يكي از منتقدان آن تبديل شد. او ديگر بدون پرده عليه «توده هاي خوك گونه» موضع گرفت و همه حقوق آن ها را براي تاثير گذاشتن بر سرنوشت سياسي كشور نفي نمود. «كار پيشه ور كلاه گيس باف يا صابون ساز — از آن هم كم تر برخي شغل هاي ديگر كه ساده و برده گونه هستند —  مقام و منزلتي به او نمي دهد. افراد از اين صنف ها نبايد از طرف دولت مورد ستم قرار گيرند، اما به محض آنكه آن ها تنهايي و يا گروهي بخشي از دولت را به چنگ مي آورند، حاكميت توسط آن ها زير فشار قرار مي گيرد.» (به نقل از ”جرقه روشنگري“، جهان جوان، ٢٤ فوريه ٢٠١٢)

در نفي ضرورت انقلاب، نظريه پرداز چنين نتيجه گيري مي كند: «… آزادي به عنوان هدف انقلاب، در فضاي عمومي و از طريق كنش هاي سياسي به وجود مي آيد، نه از طريق اجتماع زحمتكشان [!]. از نظر آرنت، آزادي اساساً امري سياسي است. … انقلابي كه صرفا بر دوش زحمتكشان گذاشته شود، در بدو رخداد، ناانقلاب مي شود.»

مواضع پوزيتويستي بزرگيان كه در انطباق كامل است با نظريه پردازاني از قبيل كارل پوپر و ديگران، هيچ هدفي را دنبال نمي كند، جز انحراف جنبش كارگري از وظيفه انقلابیش. مي خواهند خاك به چشم طبقه كارگر بپاشند كه در صدد مبارزه انقلابي به منظور دستیابی به آزادي و عدالت اجتماعي نباشد كه تنها از راه سرنگوني نظام غارتگر سرمايه داري و پايان بخشيدن به استثمار انسان از انسان ممكن است.

در ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرنيستي“ كه پيش تر به آن اشاره شد، روبرت اشتيگروالد، فيلسوف ماركسيست معاصر آلماني مواضع پوزيتيوستي پوپر را در همه ابعاد آن مي گشايد و نشان مي دهد. در ارتباط با مساله قهر، نظر پوپر چنين ارايه مي شود: «از نظر پوپر، انقلاب، تنها قهر است و هر قهري جز اعمال قهر توسط بورژوازي، شايسته محكوم ساختن است. او انتقاد به نظريه ماركسيسم را به همين استدلال محدود مي كند. … [پوپر] به دفاع از فن اجتماعي [به بيان نظريه پرداز ما، «سياسي»] برمي خيزد كه از يك ساختار جزمي- فرصت طلبانه رشد، سرهم بندي شده است  (همانجا، ص ١٤٥- ١٤٤).

فن سیاسی مورد نظر نظریه پرداز ایرانی به تقلید از نظریات استادانش، یعنی کوشش برای تغییرات اصلاح گرایانه «در فضاي عمومي و از طريق كنش هاي سياسي»، کوششی است برای جدا سازی دو مرحله از یک روند کلی در تغییرات و رشد ترقی خواهانه جامعه و در برابر هم قرار دادن این دو مرحله که گویا یک دیگر را نفی و تکمیل (وحدت در عين تضاد) نمي کنند. هدف سطور زير نشان دادن مواضع استادان نظريه پرداز ايرانى نيست، علاقمندان مي توانند با نظريات كارل پوپر در جزوه پيش گفته به طور همه جانبه آشنا شوند و با مراجعه به نوشتار ”مكتب فرانكفورت“ (نگاه شود مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم http://www.tudeh-iha.com/?p=651&lang=fa)، با كليت اين نظريات انحرافي در جنبش كارگري از سال هاي بيست قرن گذشته تاريخي اروپايي، سرشت پوزيتويستي آن را درك كنند.

آنچه كه در اين سطور بايد آن را برجسته ساخت، نشان دادن علل موج جديد ماركسيست- توده اي ستيزي است كه تا به درون جنبش آزادي خواهي كنوني در ايران نيز نفوذ كرده است.

در مقاله «”اوج گيري ”توده اي ستيزي“، و تشتت نظري هواداران نوليبراليسم در هنگامه بحران سرمايه داري» (نامه مردم شماره ٨٨٨، بهمن ٩٠ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1581) علل اين موج جديد ماركسيسم- توده اي ستيزي را ورشكستگي نظري مدافعال نوليبراليسم در حاكميت جمهوري اسلامي و همچنين نزد اپوزيسيون داخلي و خارجي آن ارزيابي مي كند و مي نويسد: «مي توان به درستي نشان داد كه حمله هاي سازمان يافته اخير به حزب ما، برآمده از تشتت نظريِ فعالان ”ليبرال“ و ازجمله ”چپ هاي سابق“ است …».

 

ديالكتيك گسست و پيوست

در مقاله ”زنده باد انقلاب“ (كه در مرداد 1388 در توده اي ها انتشار يافته http://www.tudeh-iha.com/?p=1053&lang=fa) نکات عمده ادعاهای جریان های پوزیتیویست خارجی و ایرانی در رد و نفی ضرورت انقلاب، با استفاده از نظریات زنده یاد احسان طبری مورد توجه قرار گرفته است. تکرار برخي از آن ها در این نوشتار می تواند کمکی پرمایه در رد مغشوشات نظری مدافعان نظام سرمایه داری و کوشش آن ها برای گویا ابدی بودن این نظام باشد.

انديشه ضدعلمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏‏‏ كه در دهه‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اخير توسط جريان‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ ”چپ“ و چپ‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گذشته و هم توسط مداحال سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران و خارج از آن، وقت و بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏وقت مطرح مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود، همانطور كه بيان شد، مدعى‏‏‏‏‏‏‏ است كه گويا دوران انقلاب‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ سپرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شده و رشد اجتماعى‏‏‏ تنها در روندى‏‏‏ تدريجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ در نظام حاكم عملى‏‏‏ مى‏‏‏گردد. مى‏‏‏خواهند با اين ادعا نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ را ابدى‏‏‏ سازند و آن را ”پايان تاريخ“ مى‏‏‏نامند.

تجربه خيزش انقلابى‏‏‏‏‏‏ در جريان (مرداد ٨٨) در ايران، «شهرى‏‏‏ انباشته از خروش» (احسان طبرى‏‏‏، ”آتشگون مى‏‏‏تپد ستاره‏اى‏‏‏ در سينه“ (ص ٥٥)، در ”از ميان ريگ‏ها و الماس‏ها“) — اكنون مي توان همچنين تجربه انقلاب ها در كشورهاي عربي كه هنوز نيز ادامه دارند را به آن اضافه نمود –، يك بار ديگر به اثبات مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏رساند كه رشد به طور كلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و رشد اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به طور اخص، بى‏‏‏‏‏‏‏‏‏تفاوت از اشكال بروز آن، داراى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ دو مرحله تغيير تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تغيير جهشى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است.

تجربه كنونى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران هنوز به پايان پيروزمند خود دست نيافته است و هنوز هم اين خطر وجود دارد كه سركوب گردد و در معاملات ميان حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در ايران و كشورهاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ امپرياليستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به وسيله دادوستد آن‏ها تبديل شود، اما باوجود اين خطرها (كه دامن‏ گير انقلاب ها در كشورهاي عربي نيز است)، اين تجربه شكوهمند در ايران كه طبرى‏‏‏ آن را همانجا «آتش فشان رنگ آميز تاريخ» مى‏‏‏نامد، بار ديگر صلابت علمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏- تئوريك و درستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ برداشت ماركسيستى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را به اثبات رسانده است.

زنده‏ياد طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ نكته فوق را در ”بنياد آموزش علمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏“ (١٣٥٠)، در بخش ”٤- قانون گذار از تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏“ (ص ٢٦ تا ٢٨) برمى‏‏‏‏‏‏‏‏‏شمرد. او در ارتباط با پديد آمدن «كيفيت نوين» كه با تغيير در «نسبت وحدت مختصات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏‏» زايش مى‏‏‏‏‏‏‏يابد، به توضيح «وحدت مختصات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ و كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏» مى‏‏‏‏‏‏‏‏پردازد: «… هر كيفيتى‏‏‏‏‏‏‏‏ (كه خواص شيئى‏‏‏‏‏‏‏‏ يا پديده را معين مي ‏‏‏‏‏‏‏‏كند و آن‏ را از اشياء و پديده ‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ ديگر متمايز مي ‏‏‏‏‏‏‏‏گرداند) داراى‏‏‏‏‏‏‏‏ برخى‏‏‏‏‏‏‏‏ مضامين كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ است. اين مضمون كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ نبايد از حد معينى‏‏‏‏‏‏‏‏ تجاوز كند. اگر از آن حد تجاوز كند، نسبت برهم مي ‏‏‏‏‏‏‏‏خورد و كيفيت سابق به كيفيت تازه‏ اى‏‏‏‏‏‏‏‏ بدل مى‏‏‏‏‏‏‏‏گردد. (مثال ساده‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏ آن آب است كه از صفر تا ١٠٠ درجه به حالت آبگون مي ماند، پائين‏تر از صفر يخ مي ‏‏‏‏‏‏‏‏بندد، بالاتر از ١٠٠ درجه بخار مي ‏‏‏‏‏‏‏‏شود. يخ جامد است، آب مايع و بخار آب، بخار. يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏ سه كيفيت مختلفند. درجات صفر و صد اندازه يا نسبت بين اين كيفيت ‏هاست. يا به ديگر سخن، نقاط گرهى‏‏‏‏‏‏‏‏ است كه با عبور از آن، حالت كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ تغيير مي ‏‏‏‏‏‏‏‏كند.)

تمام تغييرات شيمايى‏‏‏‏‏‏‏‏ از عناصر شيميائى‏‏‏‏‏‏‏‏ گرفته تا بغرنج ‏ترين اجسام آلى‏‏‏‏‏‏‏‏، چيزى‏‏‏‏‏‏‏‏ جز تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ (تعداد الكترون‏ ها، اتم ‏ها، ملكول ‏ها) كه از حد معينى‏‏‏‏‏‏‏‏ مي ‏‏‏‏‏‏‏‏گذرند و تحولات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ ايجاد مي ‏‏‏‏‏‏‏‏كنند، نيست.

علوم ديگر طبيعى‏‏‏‏‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏‏‏‏‏ نيز همين منظره را با بغرنجى‏‏‏‏‏‏‏‏ كم يا بيش منعكس مى‏‏‏‏‏‏‏‏كنند. لذا مي ‏‏‏‏‏‏‏‏توان نتيجه گرفت كه تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ در آن سوى‏‏‏‏‏‏‏‏ اندازه ‏ها يا نسبت ‏ها به تغييرات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ مبدل مي ‏‏‏‏‏‏‏گردند. چنانكه تغييرات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ به نوبه خود، تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ معينى‏‏‏‏‏‏‏‏ را به وجود مي ‏‏‏‏‏‏‏‏آورند. در اثر اين انتقال، در جريان تكامل گسست ايجاد مي ‏‏‏‏‏‏‏‏شود. همين گسست و پيوست است كه در آن پايه‏ ى‏‏‏‏‏‏‏‏ وحدت جهان و تنوع آن قرار دارد. …

جهان متنوع است، زيرا در اثر انتقال از كيفيتى‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفيت ديگر، در اثر عبور از مرز نسبت ‏ها، حالات كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ نوين پديد مي ‏‏‏‏‏‏‏‏گردد. ولى‏‏‏‏‏‏‏‏ جهان در ماهيت مادى‏‏‏‏‏‏‏‏ خود يگانه است. در اينجا ما با وحدت مونيسم و پلوراليسم روبرو مي ‏‏‏‏‏‏‏‏شويم و مي ‏‏‏‏‏‏‏‏گوئيم: جهان در تنوع كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ خود يگانه است.»

يگانگى‏‏‏‏‏‏‏‏ در تنوع كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ جهان، ديالكتيك مونيسم و پلوراليسم، را طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏ در شعر‏ها و نثرهاى‏‏‏ متعددى‏‏‏ و با استعاره‏ هاى‏‏‏ زيبايى‏‏‏ برمي ‏‏‏شمرد. در شعر ”سخن‏ گو از بهار“ در ”ازميان ريگ‏ها و الماس‏ها“ اين وحدت ديالكتيكى‏‏‏ را چنين مي ‏سرايد: «…

جهان هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏ است.

هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏ بنفش باز نسترن‏ ها با ارغوان تيره افق.

هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏ قنديل‏ هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ گُلى‏‏‏‏‏‏‏‏فام شاه‏ بلوط

با تاج لرزان سروها.

…»

در نمونه‏ اى‏‏‏ ديگر در سروده زندانش تحت عنوان ”به آنكس كه به او مي ‏‏‏انديشم“، و خطاب به «محبوب من»، او را «در پيوست بى‏‏‏گسست»، در «تحفه تكرار با تن خاك سراپا ايثار …» مي ‏جويد و مي ‏‏‏يابد.

باز هم در ”از ميان …“ و در شعر پيش گفته ”آتشگون …“ (ص ٥٦) از

«…

همه ما جوانه‏ هاى‏‏‏ هماننديم

كه در كشتزار زمانه گونه‏گون مي ‏‏‏شويم.

…»

صحبت مي ‏كند و برداشت شاعرانه را از قانون علمى‏‏‏ گذار از تغييرات كمّى‏‏‏ به كيفى‏‏‏ مي ‏‏‏آموزاند. گريزى‏‏‏ كه بي ‏‏‏كران مي ‏‏‏ماند، اما پايانش در اينجا ضرور …

طبرى‏‏‏‏‏‏‏‏ سپس در ادامه توضيح قانون گذار از تغييرات كمّى‏‏‏‏‏‏‏‏ به كيفى‏‏‏‏‏‏‏‏ در ”بنياد آموزش انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏“، ازجمله مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏نويسد: «شيوه‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ عام انتقال از كيفيت كهن به كيفيت نوين، جهش است. جهش اشكال مختلف به خود مي ‏‏‏‏‏‏‏‏‏گيرد. گاه بطئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است و گاه سريع، گاه انفجارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است و گاه غيرانفجارى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا به عبارت ديگر، گاه به صورت انقلاب (رولوسيون) و گاه به صورت تحول تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ (اولوسيون) انجام مي ‏‏گيرد، ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بهرجهت لحظه‏ ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مي ‏‏‏‏‏‏‏‏‏رسد كه كيفيت نوين جانشين كيفيت كهن مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏شود. يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در هر حال جهش، چرخش بنيادى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ در تكامل شئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا پديده است.

تحول تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا اولوسيون يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آنچنان تغييرى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ شئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ يا پديده كه خواص و قوانين غيرعمده آن تغيير مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏كند، ولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ خواص و قوانين عمده ‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آن باقى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ مي ماند. در انقلاب همين مختصات و قوانين عمده است كه دگرگون مي ‏‏‏شوند و ستروكتور تازه يا قانونمندى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تازه‏ اى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ به وجود مي ‏‏آيد.

در تكامل جامعه هر دو شيوه ‏ى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ انتقال انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تحولى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ وجود دارد. رفرميست‏ها شيوه انتقال انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ را رد مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند و آن‏را خلاف فطرت اجتماع مي دانند و مضر مي ‏‏‏‏‏‏‏‏‏شمارند. آوانتوريست‏ها برعكس مخالف دوران‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ تحولات تدريجى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و سير آرام و مسالمت‏آميز امر نو هستند و تصور مي ‏‏‏‏‏‏‏‏‏كنند مي ‏‏‏‏‏‏‏‏‏توان هميشه و همه چيز را به شيوه انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حل كرد. لنين مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏گويد، آنانكه تصور مي ‏‏‏‏كنند مي‏‏‏‏‏‏‏‏‏توان هميشه همه چيز را به شكل انقلابى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ حل كرد، گردن خود را در اين‏كار مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏شكنند. لنين همچنين مى‏‏‏‏‏‏‏‏‏گويد: ”زندگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و تكامل طبيعى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ هم تحول بطئى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ و هم جهش سريع، يعنى‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گسست در تدريج را با خود همراه دارد.“  …»

آنچه مورد نظر طبري است، درك تفاوت ميان تغييرات تدريجي و انقلابي در هستي اجتماعي مي باشد. نبايد تغيير در سنت، عادت، فرهنگ، دانش و تكنيك و در مجموع در روابط روبنايى‏‏‏‏‏‏ و مدنى‏‏‏ در جامعه را كه روندى‏‏‏‏‏‏ تدريجى‏‏‏‏‏‏ است، با تغيير جهشى‏‏‏‏‏‏ در شيوه توليد جامعه و تغيير ”مالكيت“ در آن كه برپايه رشد نيروهاى‏‏‏‏‏‏ مولده عملى‏‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏‏گردد، يكى‏‏‏‏‏‏ دانست و يا نقش هر كدام را در رشد و تكامل جامعه نفي و يا مطلق نمود.

نيروهاي مولده عبارتند از جمع نيروي كار انساني و ابزار توليد در هر دوران تاريخي رشد جامعه بشري مانند دوران بدوي، برده داري و …. در هر دوران تاريخي، سطح رشد ابزار توليد مبتني است بر سطح دانش و فرهنگ و آگاهى‏ انسان. نيروهاى‏ مولده در هر دوران، برآمد رابطه ذهن و عين، تبلور وحدت رابطه عين و ذهن است.

با رشد تدريجي نيروهاي مولده، شكل مالكيت حاكم به سد راه رشد تدريجي اين مجموعه تبديل مي گردد. اكنون دوران تغيير در شكل و مضمون ”مالكيت“ در مرحله معين رشد تاريخي جامعه فرا مي رسد. برش انقلابي در شيوه توليد، مبتني بر ”مالكيت“ آن مرحله تاريخي عملي و به تغيير شكل و مضمون ”مالكيت“ مي انجامد. براي نمونه انقلاب بورژوايي، شكل و مضمون مالكيت فئودالي را بر مي اندازد.

انقلاب بزرگ بهمن مردم ميهن ما كه حزب ما آن را ”انقلاب ملي- دموكراتيك“ ارزيابي مي كند، از اين روي بررشي انقلابي در شكل مالكيت در ايران بود، زيرا توانست به حاكميت سرمايه داراي وابسته- بزرگ زمين داري سلطنتي پايان داده و شرايط حقوقي پايه ريزي مالكيت به سود وسيع ترين لايه هاي اجتماعي را بوجود آورد. اقتصاد سه بخشي كه در آن بخش دولتي اقتصاد نقش تعيين كننده اي دارا بود (اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي)، بيان حقوقي مضمون مرحله ”ملي- دموكراتيك“ انقلاب بهمن را تشكيل مي داد. رشد و تعميق انقلاب كه هدف مبارزه خستگي ناپذير حزب توده ايران را در اين دوران تشكيل مي داد، مي بايستي از طريق تثبيت تضمين هاي دموكراتيك مندرج در بخش ”حقوق ملت“ تحقق يابد. تثبيتي كه به علت وجود تناسب قواي ايجاد شده در كشور، مي بايستي در نبرد طبقاتي جاري، در طول زمان تحقق مي يافت. روندي كه نتوانست تحقق يابد، بلكه سيري قهقرايي طي نمود.

در اين بين شكل و مضمون ”مالكيت“ در ايران تغيير يافته است. ”مالكيت دولتي“، كه مالكيت مردم بر ثروت هاي ملي كشورشان را تشكيل مي داد كه تنها در شرايط حضور دموكراتيك مردم مضمون واقعي مي يافت، با نقض غيرقانوني اصل هاي قانون اساسي، به مالكيت ”خصوصي“ سرمايه داران تكنوكرات تبديل شده است. خصلت قهقرايي و ضدانقلابي تغييرات تحقق يافته از اين طريق به اثبات مي رسد. تغييرات تدريجي قهقرايي در طول سال هاي گذشته، مضمون ملي- دموكراتيك انقلاب بهمن را نابود ساخته است. پافشاري ارتجاع حاكم سرمايه داري بر سر مواضع طبقاتي خود كه از طريق پايمال نمودن حقوق دموكراتيك و قانوني همه لايه هاي اجتماعي و در مركز آن طبقه كارگر، اعمال و تحميل شده  است، باري ديگر يك برش و تحول انقلابي را در برابر مردم ميهن ما قرار داده است. در مقاله پيش گفته نامه مردم (شماره ٨٨٨) اين شرايط چنين برشمرده مي شوند: «بار ديگر تاريخ تكرار مي شود، جهان و كشورمان به صورت همزمان آبستن تحول هاي تاريخ سازي شده اند …».

با بررسي مشخص، مي توان در نمونه همه انقلاب هاي گذشته در سراسر جهان، اين دو گانگي و دو مرحله تغييرات را در رشد جامعه مربوطه نشان داد. بر اين پايه است كه ماركس و انگلس، تاريخ جوامع بشري را در مانيفست كمونيستي، ”تاريخ نبردهاي طبقاتي“ اعلام مي كنند. نفي واقعيت تاريخي توسط پوزيتيويست ها، ازجمله امين بزرگيان فاقد هر نوع زمينه علمي- تاريخي است.