مقاله شماره ٨٩/٣٠
احساس آزادى براى تعيين هدف (غايت) و مرز آن
انسان موجودى است داراى خواست و هدف؛ و ازاينروكه هيچ گاه بدون هدف به اقدامى دست نمىزند، داراى اين قابليت است كه اقدامات خود را بهطور هدفمند و غايتمند در جهت معينى سوق دهد. اين قابليت، قابليتى انسانى است كه انسان را بهطور اساسى از حيوان كه تنها داراى غريزه است، متمايز مىسازد. اين آگاهى اوست كه به او احساس تعيين سرنوشت خود را عطا مىكند، يعنى احساس آزادى را (LXXXIII). اين احساس آزادى – مىتوان آن را تجربه نيز ناميد – شرط روحى براى اين واقعيت است كه انسان براى اقدامات خود اهدافى را از پيش [هدف و غايت پيش رو] تعيين مىكند، شرط روحىاى كه بدون آن، چنين رفتارى اصلاً ممكن نمىبوده است. بدون چنين احساسى از آزادى، انسان اصلاً خواست و سودى نمىداشته است، فكر كند، تصميماتى بگيرد و اهدافى را تعيين كند؛ او فرقى با حيوانى كه رفتارش را غرايزش تعيين مىكند، نمىداشته است. براينپايه است كه از ديد فرد منفرد، ضرورتاً ظاهر آزادى مطلق و بدون قيد وشرط براى انتخاب اهداف و خواستها، بهوجود مىآيد. اما كل وضع بلافاصله بهصورت ديگرى مطرح مىشود، بمحض آنكه انسان را نه بهصورت منفرد، بلكه در وابستگى اجتماعى او مورد توجه قرار دهيم. آن شرايطى كه احساس و تجربه آزاد بودن در انتخاب اهداف را در آگاهى انسان ايجاد مىسازد، جهت ديگرى را هم براى او ملموس مىكند، جهتى كه در ارتباط اجتماعى با ديگر انسانها و كل جامعه قرار دارد، احساسى كه در تضاد ديالكتيكى قرار دارد با احساس آزادى او: انسان خود را در چهارچوب مرزهايى محدود مىكند كه همزمان از يك سو از طريق خواست او و از سوى ديگر از طرف شرايط عمومى حاكم بر هستى تعيين مىشود. (م) بهعبارت ديگر، انسان خود را در مرز و امكانات عينىاى كه فرد بهكمك و از طريق ذهنيت خود به وجود آنها پىمىبرد، محدود مىسازد. اين محدوديت به سخن ديگر عبارت از اين است كه انسان در صحنه جامعه وابسته به شرايط اجتماعىاى است كه داراى ريشههاى عـلّـى ديگرى جز خواست و هدف او هستند (LXXXIV). وابستگى عـلّـى به شرايط اجتماعى، بههيچوجه به اين معنا نيست كه فرد نمىتواند بين امكانات متفاوت، آن امكانى را كه مايل است، انتخاب كند؛ چنين وضعى [يعنى محدوديت عينى ناشى از انتخاب] احساس آزادى را در آگاهى انسان از بين نمىبرد. بهعبارت ديگر، وابسته بودن انسان به شرايطِ عينى هستى مستقلِ از خواست او، موجب مىشود كه چگونگى تعيين حلقات و جهت يافتن تداوم زنجيره عـلّـى شرايط عينى، درست بهخاطر امكان انسان در انتخاب بين امكانات موجود و مستقل از خواست خود، بهطور آگاهانه توسط انسان تعيين شود: رابطه بين آزادى و ريشه عـلّـى شرايطِ عينى چيز ديگرى را تشكيل نمىدهد، جز رابطه بين ذهنيت و عينيت كه كليه شرايط و وضع اجتماعى را برپامىسازد و ايجاد مىكند. (م) اين نتيجهگيرى، نتيجهگيرىاى است كه اينبار نه از منظر عمومى شرايط اجتماعى بهدست آمده است، بلكه از منظر روحى و پسيكولوژى انسان نتيجه مىشود.
گذار ديالكتيكى از ذهنيت به عينيت و برعكس
اگر هم آگاهى انسان كه مِلاك تمايز او از حيوانِ داراى غرايز است، بر خواست او استوار مىباشد، باوجود اين انسان موجودى نيست كه بتواند زندگى خود را تنها برپايه خواست خود سازمان دهد، بلكه همچنين موجودى است وابسته به شرايط عينى مستقل از خواست خود. همانطور كه شرايط اجتماعى بهطور مداوم انگيزهاى را براى خواست انسان تشكيل مىدهند، تا او بتواند بهطور آزادانه و به شيوه معينى بين امكانات آن امكانى را كه مايل است انتحاب كند، همانطور هم اين انتخاب، بنوبه خود، شرط است براى ايجاد و برپاشدن شرايط عينى اجتماعى (LXXXV). روند منقطع گذار ديالكتيكى از ذهنيت به عينيت و برعكس، اصلاً بهطور كلى شكل تظاهر هستى اجتماعى را تشكيل مىدهد. (م) و هر كوشش بهمنظور توضيح پديدههاى زندگى انسانى بدون توجه به اين اصل و يا خارج از آن، اجباراً توضيحى جزمگرايانه و مصّلب، يكسويه و نادرست خواهد بود. زيرا دچار تضاد درونى بوده و علت خواهد بود براى نظريههاى فاقد زمينه تئوريك و متضاد و مبههم و متخاصم، زيرا چنين نظرياتى برپايه شيوه انديشه نادرست متافيزيكى قرار دارند.
براى ريكرت تعريف انسان بهمثابه موجودى با استعداد و پديدهاى طبيعى- موزون “نرمآتيف” normativ [مطابق با هنجار و طبيعت]، وسيله و انگيزه است براى آنكه مدعى شود كه فرديت شخصيت يكتاى انسان غيرقابل نفىكردن بوده و پديدهاى تاريخى است. ريكرت با اين تعريف، از نظريه كانت پيروى مىكند – كه كمتر به مفهوم قانون اجتماعى و بيشتر به مفهوم قانون علوم طبيعى مورد نظر كانت، مربوط است -، نظرى كه ريكرت آن را اما مطابق با قانون “اجتماعى” قرار مىدهد و از آن، قانون و نظمى براى پديدهها منظور مىكند كه طبق آن، ويژگى پديدههاى متجزا ازهم در نظم منظور نمىشود. در مورد موضع و نظر كانت، لوكاش چنين مىنويسد: «كانت در پاراگراف معروف 76 در اثر خود تحت عنوان “برخورد انتقادى به قابليت ابراز نظر” – كه البته در سطح تز قرار دارد – به نتيجهگيرى درباره شناخت “نرماتيف” در مورد شخصيت انسان نائل مىشود. او در آنجا چنين مىگويد: كه در شناخت معمولى انسان، شناختى كه خاص را در عام جمع مىزند، خاص هميشه پديدهاى اتفاقى باقى مىماند. اما از طريق چنين جمع زدنى بهمثابه وسيله شناخت، نه مىتوان طبيعت را در كليتش و نه زندگى آلى را بهطور متناسب درك كرد. ازاينرو كانت بهطور تئوريكى خواستار شعورى از نوع ديگرى (intellectus archetypus) مىشود كه براى او در اين شعور، تضاد بين عام و خاص وجود ندارد». (164) اما از زمان كانت تاكنون تئورى ديالكتيك پيشرفت پرعظمتى داشته و توانسته است به مسئلهاى كه كانت بهدرستى طرح مىكند، پاسخ دهد.
قانون ديالكتيكى
[خاطرنشان مىشود كه در اين مبحث، “قانون حقوقى” مدّنظر نيست]
محدوديتِ ماقبل ديالكتيكى مفهوم قانون برپايه علوم طبيعى در اين نكته قرار داشت كه اين علوم، براى آنكه بتوانند لحظات خاص را جمع بندى و در متن قانون فرموله كرده و بگنجانند، مىبايستى از تغيير شرايط به نتيجهگيرىهاى انتزاعى مىپرداختند كه وقايع طبيعى، تحت تاثير آنها [تغيير شرايط] جريان داشتند. بدينترتيب حركت و تغيير به قلمروى معينى محدود مىشد. تنها در اين محدوده، تغيير مورد توجه قرار مىگرفت و بهشكل و فرمول قانون بيان مىگرديد. در چنين قلمروى محدود تغييرات، تنها آن چيزى موضوع و ابژكت مورد توجه بود كه در چنين فرمولى مىگنجيد. اما ويژگى كيفى لحظات خاص كه در هر روند طبيعى وجود دارد و تحت تاثير تغييرات عمومى شرايط بهوجود مىآيد [يعنى مضمون و ذات عام] كه در قلمروى محدود تغييرات، ثابت باقى مىماند، مورد توجه قرار نمىگرفت.
خدمت بزرگ ديالكتيك اين امر بود كه با ارزيابى واقعيت بهمثابه روند و براينپايه، دخالت دادن تغيير شرايط در تعريف و فرموله كردن متن و مفهوم قانون، به تقابل و تضاد متافيزيكى بين خاص و عام پايان بخشيد. در ابتدا و بهمراتب سادهتر از در طبيعت، امكان بهكارگرفتن برداشت جديد ديالكتيكى براى توضيح تاريخ بشرى بود كه در آن هميشه مسئله تغييرات و مسائل مربوط به افراد مورد توجه قرار مىگيرد. همانطور كه شناخته شده است، هگل تئورى منقلب و زيرو رو كننده خود را در مورد توضيح هستى اجتماعى بهكار برد و آن را رشد داد. ماركس و انگلس با تكيه به نظريات هگل، اما از طريق قراردادن ديالكتيك ايدهآليستى هگل برپايه ماترياليستى، تئورى ديالكتيكى جامعه، يعنى ماترياليسم تاريخى را پايه گذاشتند. اما نكته جديد در ديالكتيك تاريخى ماركسيسم، يعنى پايهگذارى مفهوم مشخص قانون كه در آن تضاد متافيزيكى بين خاص و عام حل و برطرف شده است، را ريكرت و تعداد زيادى از منتقدان حتى متوجه هم نشدهاند.
برداشت ديالكتيكى ماترياليسمِ تاريخى
بدينترتيب، بهكمك برداشت ديالكتيكى از ماترياليسم تاريخى به سردرگمى برداشت علم غيرديالكتيكى از تاريخ “ناب“ و خالص [كه گويا بدون دخالت نظر حتى خود تاريخنويس به رشته تحرير درمىآيد] كه تنها به توصيف اوضاع و احوال [واقعيتامر يا خاص در تاريخ، مثلاً زندگى و اعمال انوشيروان، اسكندر، ناپلئون] مىپردازد و همچنين از علم اجتماع– جامعهشناسى پايبند به “قانون“ توخالى و عام، پايان داده مىشود.
سردرگمى برداشت علم غيرديالكتيكى نكته ديگرى را هم بهدنبال دارد. از يكسو تاريخشناسى غيرديالكتيكى كيفيت خاص پديدههاى منفرد و مجزا را درك مىكند [و لذا از انديويدم و شخصيت و نقش تاريخى او سخن بهميان مىآورد]، اما در اثر عدم تحرك اسلوب شيوه نگرش متافيزيكى-“عقلايى”، يعنى برپايه عقل روزمره، اين شناخت در سطح باقى مىماند [يعنى رابطه انديوديوم- خاصها با ديگر جوانب و لحظات كليت را در نظر نمىگيرد]، لذا كيفيت خاص پديده تنها در سطح و بهصورت ظاهر توهم آميز [نادرست و كاذب و اغفال شده]، آنطوركه فهم عادى روزانه متافيزيكى آن را درك مىكند [“خصلت جنگجويى” اسكندر]، درك مىشود؛ علم در چنين برداشتى در سطح و يكسويه نگر و توصيف كننده باقىمىماند. از سوى ديگر، جامعهشناسى [بورژوايى كه به روند تاريخى و رشد جامعه و ريشههاى عـلّـى آن بىتوجه است]، درحالى كههاج و واج در برابر تاريخنگارى “ناب” قرار دارد و از يك سو قادر به درك محتوا و چگونگى كيفى اوضاع و احوالى نيست كه اين علم نمىتواند آن را بشناسد و ارايه دهد، و همچنين، درحالى كه نمىتواند تنها به فاكتهاى ارايه شده توسط اين تاريخنگارى قناعت كند و خرسند باشد، مىكوشد بهكمك قوانينى كه براى شرايط عام ارايه مىدهد [مثلاً “روح زمانه”]، به درك مضمون تاريخ و ذات وقايع و اوضاع و احوال تاريخى دستيابد و آن را بشناسد؛ اما چنين عامگرايى ضرورتاً بهقيمت از بين رفتن كيفيت خاص پديدههاى تاريخى عملى مىشود و ازاينرو اين كوشش به ايجاد ساختارهاى “قانونى” [خصلت جنگجويى، خشونت]، اما خالى از روح وقايع، مىانجامد. (LXXXVI)
آنجا كه جامعهشناسى، بهويژه جامعهشناسى قديمى، “محتاطتر” و “دقيقتر” عمل مىكند و مايل است از اين قانونسازى توخالى طفره رود، دچار يك فرماليسم ظاهرپرستِ توخالى مىشود كه نتيجه آن تشديد نتيجهگيرى انتزاعى از كيفيت و درغلطيدن به عامگرايى بىمعنا است؛ در چنين شرايطى، ديگر تاريخ مشخص از مدّ نظر دور مىشود؛ نهايتاً تنها راه براى تداوم بررسى، بهكارگرفتن شيوه جامعهشناسى “تجربى” خواهد بود كه بهكمك آن تظاهر و سطح بيگانهشده و شيئىشده مدارك و اسناد برپايه شيوه “تجربى” “جمع آورى” شده، “به نظم” درآورده و “پرداخته” و تزين مىشوند. در نتيجه چنين شيوهاى، تنها آن چيزى ظاهر مىشود و به چشم مىخورد، آنچه كه در ظاهر مدارك “واقعيتامر” بهطور “تجربى” جمع آورى و “فهميدنى” است. (در اين مورد نيز نگاه شود به اثر من تحت عنوان “سوسياليسم ماركسيستى و يا اخلاقى؟”). در برداشت جامعهشناسى “تجربى” ديگر حرفى از قانون بهميان نمىآيد، بهجاى آن، سطحىگرى “تجربى” در اصيلترين شكل آن حكمفرماست.
حتى يك نگاه گذرا نيز اجازه مىدهد خصلت جامعهشناسى غيرديالكتيكى كه ما برشمرديم، ديده و شناخته شود. همه جا، با موارد استثنايى كمى (مثلاً نزد گومپلوويچ Gumplowicz، راتسنهوفر Ratzenhofer، اوپنهيمر Openheimer، ترولچ Troeltsch ، ماكس وبر Max Weber) ما با همان شيوه فرماليسم ظاهرپرست روبرو هستيم، اگر مىتوان تفاوتهاى زيادى را در بررسىهاى موضوع نزد پژوهشگران مختلف يافت. مثلاً به تئورىهاى مشهور جامعهشناسى “آموزش سه مرحلهاى رشد طبيعى بشر” كومته Comte (LXXXVII)، آموزش طبيعى “ابر ارگانيسم” اسپنسر Spencer (LXXVIII)، آموزش اشتاملر Stammler درباره “نُـرم ها” (LXXXIII)، قانون تاثير متقابل زمملز Simmels (LXXXIX) ـ آموزشى كه شاگردش فيركاندت Vierkandt به آن ادامه داد، […]، و بهويژه بايد به جامعهشناسى جديد تجربى اشاره شود وغيره. چهارچوب اثر كنونى اجازه برخورد مفصل به كليه اين نظريهها را نمىدهد، اما هركسى كه حتى بهطور گذرا به جامعهشناسى پرداخته است، مىداند كه اين رشته جامعهشناسى از اين خصوصيت برخوردار است كه مدارك مشخص تاريخى را كه دست كم ابژكت و موضوع واقعى براى پژوهش توصيفى تاريخ هستند، آنچنان دستخوش توجيه عامگرايانه قرار دهد كه عملاً اين پژوهش جامعهشناسانه، بىتوجه به اين مدارك مشخص تاريخى باقىمانده و لذا به اين جامعهشناسى خصلتى بشدت فرماليستى- صورى مىبخشد.
در شرايطى كه جامعهشناسى فرماليستى در وضعى قرار ندارد كه حركت و تغيير كيفى مشخص پديدهها را [كه ناشى از تغيير شرايط حاكم بر آنها تحقق يافته است] دنبال كند، اجباراً در سطح خارجى پديدهها باقى مىماند. “قوانين” چنين جامعهشناسى تنها دربين ابژكتها، يعنى بين ظاهر بىواسطه و بودِ عينى سطحِ متافيزيكى پديدهها در حركت هستند و به نتيجهگيرىهاى عام مىپردازند. براينپايه است كه هگل نظريههاى جامعهشناسانه را نهايتاً قادر ارزيابى نمىكند كه بتوانند بر موانع بر سر راه اسلوبِ نظارهگر- ظاهرنگرِ توصيف كننده، غلبه كرده و بر ضعف تاريخنگارى توصيفى چيره شوند تا به هدف خود نايل گردند. برعكس، شيوه نگرش چنين جامعهشناسى در برابر آن تاريخنگارى اين كمبود را نيز داراست كه تاريخ مشخص بكلى از مدنظر اين جامعهشناسى دور مىشود و او تنها مىتواند عامترين و سطحىترين اشكال تظاهر حيات اجتماعى را مورد توجه قرار دهد (مثلاً “تاثير متقابل” بين افراد و يا “قانون تقليد”؛ اين اشكالِ سطحى تظاهرِ هستى اجتماعى مورد نظر جامعهشناسى غيردياكتيكى همان اشكال واقعاً موجود روحى- پسيكولوژيكى هستى انسانى هستند. اما بهكمك آنها نه مىتوان تاريخ مشخص را مورد بررسى و پژوهش قرار داد و نه آنها مىتوانند نكتهاى را بهاثبات برسانند). برخلاف چنين شيوه جامعهشناسى، تاريخنگارى “ناب” لااقل موضوع پژوهش خود را واقعاً توصيف مىكند. اما ما ديديم، باقى ماندن تنها در سطحِ توصيف ابژكت تاريخى نيز كماكان برخورد و رفتارى متافيزيكى و غيرمتناسب با مضمون و ذات پديده را تشكيل مىدهد.
ماترياليسم مكانيكى در كجا قرار دارد؟
راه رشد و ترقى علم تاريخ از تنها توصيف و گزارش وقايع به شناخت از آنها را ماترياليسم تاريخى ارائه مىدهد. (م) اما از آنجا كه ماترياليسم تاريخى تنها در مضمون ديالكتيكى آن ظهور نمى كند، بلكه همچنين در شكل جامعهشناسى عاميانه نيز خود را بروز مىدهد، مجبور هستيم اين شكل را مورد بررسى قرار دهيم، با اين هدف كه ثابت كنيم كه چنين نگرشى همان نگرش قديمى ماترياليسم مكانيكى را تشكيل مىدهد كه بنظر مىآمد ازبين رفته است. نگرشى كه درضمن لااقل خويشاوندى دارد با شيوه پژوهش “بورژوايى” از تاريخ.
با نكتهاى كه بىواسطه در برابر ما قرار دارد، آغاز كنيم. (م) همانند علم بورژوايى، برداشت ماترياليستى عاميانه مكانيكى از تاريخ نيز قادر نيست بين اقدامات مقدماتى براى دستيابى به اسناد و مدارك از يك سو، و كار اساسى پژوهش براى دستيابى به شناخت علمى از سوى ديگر، تفاوت قائل شود، اگرچه ماركس و انگلس بارها، ازجمله در “كاپيتال” و در “ايدئولوژى آلمانى” با صراحت دراين باره سخن گفته اند. (165) تا چه اندازه ماركس و انگلس بررسى اسناد و مدارك را، بىتوجه به هر نتيجه “غيره مترقبهاى” هم كه بهدست آيد، همان “علم تاريخ” بورژوايى تلقى مىكنند، آمادگى بهطور روشن آنها نشان مىدهد، كه درعين برخورد انتقادى، كار تحقيقاتى خود را از آنجا آغاز مىكنند كه عالمان ديگر آن را پايان يافته دانسته و اعلام كرده بودند: يعنى با پژوهش اسناد و مدارك تهيه شده توسط اين پژوهشگران. البته با توجه به مسائلى كه در اين اسناد مطرح شدهاند. حتى نتايج تحقيقات مورگان كه دانشمند توانايى در پژوهش مستقل بود نيز براى انگلس تنها زمينهاى را تشكيل مىداد كه شناختهاى بهدست آمده توسط او را با برداشت ديالكتيكى تعميق ببخشد: «هيچ شخصيت كمترى از خود كارل ماركس نبود كه حق بررسى و انطباق نتايج پژوهش مورگان را براى خود محفوظ داشته باشد، آنها را با برداشت ماترياليستى تاريخ – من شايد مجاز باشم در محدوده معينى بگويم با نتايج كار ما -، در ارتباط قرار داده و توضيح دهد و از اين راه ارزش و معناى واقعى آن نتايج را نشان دهد». (166) منظور انگلس بههيچ وجه تنها يك توضيح بهتر و يا تصحيح اشتباههاى مورگان و يا كنترل اسناد و مدارك نيست، همانطور كه از متن نقل شده بخوبى مستفاد مىشود، بلكه منظور انگلس آنست كه نتايج پژوهش مورگان بهطور كلى با نگرش ديگرى مورد بررسى قرارگرفته و ازاين طريق مضمون و «معناى واقعى» آن كه از ديد غيرديالكتيكى بهدور مانده بود، كشف و از درون پديدههاى برشمرده شده، بيرون آورده شود.
تفاوت بين تكنيك و اسلوب پژوهش
در مقدمه “جنگ دهقانى در آلمان”، انگلس با روشنى اين نكته را توضيح مىدهد كه بهطور اصولى ممكن است كه بدون آنكه «خود شخص اسناد و مدارك» را جمع آورى كرده باشد، بلكه از طريق بررسى «مدارك تاريخىاى» كه شخص ديگرى جمع آورى كرده است، «به كشف ارتباطات تاريخى پراهميتى» نايل شود. (167) او ازاينرو خواستار تداوم در كارهاى تداركاتى درباره موضوع پژوهش بهمنظور كشف «پيوستگى داخلى» وقايع مىشود. البته اين يكسوءتفاهم ناگوار است كه در پس آن يك بدخواهى ناجوانمردانه پنهان شده است كه كسى بخواهد ماركس و انگلس را مورد اتهام قرار دهد كه گويا آنها ارزش بررسى مدارك تاريخى را ناچيز مىدانند و يا حتى چنين بررسىاى را رد مىكنند. اينكه البته چنين نيست، بلكه نكته مورد انتقاد ماركس و انگلس تنها متوجه بىتوجهى به بههمپيوستگى- بههمتنيدگى ديالكتيكى وقايع در اسناد و مدارك است كه توجه به آن سختى اساسى را در پژوهش تشكيل مىدهد، نيازى به توضيحات بيشتر ندارد. (168، به شماره 165 مراجعه شود) چنين موضعى در سرزنش شديد انگلس عليه تسيمرمان Zimmermann نيز ديده مىشود، وقتى گفته مىشود كه او بهمثابه يك دانشمند تاريخشناس، «اگرچه با بهترين شم انقلابى» قادر «به جمع آورى بهترين اسناد و مدارك» شده است، باوجود اين «بههمپيوستگى- بههمتنيدگى درونى» آنها را درك نكرده است.
در مورد تاريخنگارى، آن هم درست در آلمان و در هيچ زمانى از امروز ضرورىتر، چنين وضعى حكمفرما نيست كه نبايد با تاكيد بيشتر، توجه را به خصوصيت نگرش ماركس- انگلس جلب كرد. اين ويژگى و خصوصيت را كه برشمرديم، مىتوان بهطور خلاصه چنين توضيح داد: اهميت دادن به تفاوت بين تكنيك و اسلوب پژوهش تاريخى. “ماركسيستهاى” كمى وجود ندارند كه دچار همان اشتباهى مىشوند كه براى تاريخنگارى بورژوايى نمونهوار است، يعنى جايگزين كردن تكنيك و اسلوب بهجاى هم. آنها مىكوشند اين نزديكى به علم بورژوايى را علىالحساب با تزئين سرهمبندى شده محتوا با ظاهر به اصطلاح “انقلابى” و “پرولتاريايى” بپوشانند. (ما توجه را به ارتباط ماركسيسم عاميانه با “فرهنگ پرولتوار” Proletkult [بدلباس پوشيدن، كثيف بودن وغيره] جلب مىكنيم). عليه اين شيوه كه از نظر اسلوبى، همانند اسلوب “بورژوايى” است، و ازاينرو، و باوجود پوشاندن لباس انقلابى بر محتوا، شيوه نگرش، شيوهاى مكانيكى است و در نتيجه، با باقىماندن در سطحِ بىواسطهِ پديده همراه است. انگلس به مزاح به اين لباس انقلابى اشاره دارد و مىنويسد: بهجاى آنكه «بههمپيوستگى- بههمتنيدگى درونى» تاريخ نشان داده شود كه بايد از طريق نشان دادن رابطه «اوضاع اجتماعى» با «تئورىهاى سياسى- مذهبى كه احزاب مىكوشند توسط آنها مواضع [طبقاتى] خود را تعيين كنند»، عملى شود، براى تاريخ نگارانى از زمره تسيمرمان «تنها سركوبگران و سركوب شوندگان، بدها و خوب ها» وجود دارند. (169) اينكه انتقاد انگلس تنها محدود به تسيمرمان بورژوا نمىشود، بلكه ماركسيستهاى «جوانى» را هم در بر مىگيرد، از حملات متعدد و بسيار شديد او به اين گروه نتيجه مىشود، افرادى كه ماترياليسم تاريخى را نه بشيوه ديالكتيكى، بلكه الگووار و مكانيكى بهكار مىگيرند. شور و شوقى كه انگلس براى باخوفن Bachofen از خود نشان مىدهد، از اين دليل برخوردار بود كه باخوفن، كه ماترياليسم ديالكتيكى را هنوز نشناخته بود، لااقل اين جسارت را داشته است براى غلبه بر سدى كه ظاهرِ بىواسطهِ پديدهها ايجاد كردهاند، از يك اسلوب عرفانى- رازگونه كمك بگيرد. او شعف خود را درباره باخوفن، در مقايسه او با ماك لئنان Mac Lennan بروز مىدهد و مىنويسد: «بهجاى روبرو بودن با عارف ژنى، ما [در مورد ماك لئنان] با حقوقدان خشكيده، بهجاى فانتزى همه چيز را فراگيرِ شاعرانه، با وكيل عدليه در حال ارائه نطق دفاعيه روبرو هستيم». (1٧0) قطعاً اين هدف انگلس نيست از عرفان دفاع كند؛ اما براى او كاملاً روشن است كه بهگفته ماركس، حركتِ حتى بىپايه و اساس در جريان بررسى موضوع، به برداشت ديالكتيكى نزديكتر است از اسلوب نظاره كردن “موجه” سطح، اسلوبى با اين حسن كه براى هر شاگرد كلاس اول قابل فهم است و هر تاريخ نگار جنجالى متكى به “اسناد و مدارك” را با شادى روبرو مىسازد.
بههمپيوستگى- بههمتنيدگى ديالكتيكى
بررسى چيزها در بههمپيوستگى- بههمتنيدگى آنها به تنهايى هنوز پاسخگوى ملاك ارزيابى ديالكتيكى نيست؛ به چنين بههمپيوستگى- بههمتنيدگى موضوع، پژوهش بورژوايى نيز معتقد است. صِرف آنكه شلوسر Schloezer پير اثر خود را تحت عنوان “تاريخ … بههمپيوسته … جهان” برشته تحرير در آورده، او به نماينده انديشه ديالكتيكى تبديل نمىشود و آنوقت براى اينكه ايـن كلمه بههمپيوستگى- بههمتنيدگى به تاريخنويسى وارد شود، به ماركس و انگلس نيازى نبود. فرق بههمپيوستگى- بههمتنيدگى ديالكتيكى از مفهوم ارتباط عمومى در اين قابليت آن نـهفته است كه در بررسى حركت و تغييرِ درونى، مضمونِ پديدهها كشف و دنبال شود و از اين طريق، پژوهش از سطح پديده به عمق آن تعميق يابد. مئرينگ اين نحوه انديشيدن را در نظر دارد، وقتى مىنويسد. «در اين بين از ماركس آموخته بودم، بههمپيوستگى- بههمتنيدگى چيزها را عميقتر از تنها در سطح آنها جستجو كنم». (171)
تاريخنويس متوسط امروزى به پرسش درباره مضمون و ذات حوادث و وقايع و نهايتاً جريان كل تاريخ، تنها با لبخندى پاسخ مىدهد. او كاملاً اعتقاد دارد كه با جمع آورى و تنظيم و كاركردن روى مدارك “ناب” و ايجاد “ارتباط” معقول بين آنها، واقعيتِ تاريخى خود را بهطور كامل نشان خواهد داد. تنظيم و كاركردن بر روى مدارك به نظر تاريخنويس ما، عبارت است از پاكسازى آنچه بهدست آمده از اطلاعات و خبرهاى نادرست، كشف تحريفها، اشتباهها و نادرستىهاى ديگر كه در گذشته به اخبار و ديگر مدارك اضافه شدهاند. وقتى كه او بر چنين مشكلاتى فائق شد، آنوقت كار خود را تقريباً پايان يافته تلقى مىكند. شايد ديگر مسائل مربوط به ارائه “زيباشناسانه”، “هنرى” و چگونگى نظم و تقسيم موضوع، تنها مسائلى باشند كه هنوز او را بهخود مشغول مىدارند. اين نكته اصلاً شايان توجه است كه مسئله شكل تا چه اندازه براى تاريخنويسان (برخلاف فيلسوفان) پراهميت است. كمبود در عمق را مايلند با “زيبايى” برطرف سازند.
شيوه فوق دليلى است براى اثبات اين نكته كه پژوهش تاريخى در دوران كنونى دچار اين خطا است كه برشمردن و توصيفِ حتى المقدور دقيق وقايع و حوادث را با حفظ پروسواس ظاهر بىواسطه طبيعى آنها، با حقيقت وقايع تاريخى اشتباه مىكند و آنها را بهجاى هم مىگيرد و قرار مىدهد. از بررسى عميق وقايع كه تنها به معناى ديدن كليه بههمپيوستگى- بههمتنيدگىها مىباشد، يا اصلاً صرفنظر مىشود و يا اين وظيفه از طريق ذهنى و برپايه غيرعقلايى حل وفصل مىگردد. اين نكته جالبى است كه بايد به آن توجه كرد كه مثلاً ماكس وبر، كه يكى از زحمتكشترين و دقيقترين پژوهشگران پايبند به اسلوب غيرديالكتيكى است، تا چه اندازه زير اين فشار قرار دارد، نتايج درواقع پرارزش بهدست آمده از تحقيقات خود را خارج از اسلوب كار علمى و از طريق “فكر فىالبداهه” توضيح دهد. در رسالهاى كه بسيار مورد توجه قرارگرفته است، تحت عنوان “علم بهمثابه شغل”، مىنويسد: كه فرد مىتواند «يك كارگر برجسته باشد – به نظر وبر، يعنى فرد متخصصى كه بر تكنيك كار علمى بهطور كامل مسلط است -، بدون آنكه حتى يك فكر فىالبداهه و الهام هم داشته باشد… الهام يك آماتورِ علاقمند مىتواند همانقدر از نظر علمى پر اثر باشد كه الهام فرد متخصص». (172) البته مىتوان تا اندازه معينى و با درك درست مطلب، به وبر حق داد: نزديكى انديشه به مضمون و ذات مسئله و يا “احساس” براى “مضمون” موضوع داشتن، كه نزد فردى كه تنها به جنبه تكنيكى پژوهش توجه دارد، پنهان مىماند، ملاك است براى تشخيص توانايى روشنفكرانه انديشمندِ عالم. زيرا كه اگر او تنها يك كارگر “دقيق” [و بدون احساس براى مضمون] مىبود، آنوقت يك عالم به معناى واقعى نمىبود، بلكه تنها يك كارگر كمكى [منشى، دستيار تكنيكى] را در پژوهش علمى تشكيل مىداد.
ديالكتيك ناخودآگاه
اما نكتهاى كه وبر به آن بىتوجه باقى مىماند و آنچه همان محدوديت الهامى- متافيزيكى نظر او را هم تشكيل مىدهد، اين نكته است كه از يكسو آنچه كه او “فكر فىالبداهه” مىنامد، تا حد زيادى ريشه در ديالكتيك ناخودآگاه دارد كه در هر انديشيدنى وجود دارد؛ و از سوى ديگر، آنچه ثمره كار خلاق دانشمند “با استعداد” است، ريشه در توانايى رشدكرده او دارد كه بتواند از قابليت انديشه روشنفكرانه، به كمك تجربه گذشته خود و شناخت بههمپيوستگى- بههمتنيدگى پديدهها در كليت، به نتيجهگيرى جديد برسد و بهطور خلاق از توانايى خود بهره جويد. بدينترتيب آنچيزى كه وبر آن را “الهـام و فكر فىالبداهه پرارزش” مىنامد، چيزى نيست جز ديالكتيك ناخودآگاه كه در چنين رابطههايى اغلب بهصورت ارادهگرايانه- غيرعقلايى بهكارگرفته مىشود.
غلبه كردن بر نديدن مسئله كه وبر با حق از آن وحشت دارد – و بيمارى خاص تاريخ نگاران را تشكيل مىدهد -، بهاندازه بسيار زياد با پايبندى به اسلوب ديالكتيكى تضمين مىشود، اسلوبى كه توسط آن “الهام” ذهنى [بينش فىالبداهه و هنوز فاقد زمينه علمى]، از طريق شناخت آگاهانه و كنترل عقلايى آن، به امرى طبيعى در روند كار علمى [يعنىنتيجهگيرى مستدل و اثبات شده] تبديل مىگردد [و فرض ذهنى اثبات و به دانش علمى تبديل مىشود]. در اين ارتباط اصلاً هم نبايد جنبه روحى قابليت و استعدادِ ذهنِ فردى نفى بشود، بلكه بايد فقط قرار داشتن آن در سطح ديگرى شناخته شود: جاى آن در پسيكولوژى است و نه در اسلوب – و آموزش علمى -؛ البته بايد همزمان از يك سو رابطه و بههمپيوستگى- بههمتنيدگى داخلى بين جريانهاى فكرى پسيكولوژيك و از سوى ديگر انديشههايى كه بيان اسلوب هستند، تشخيص و از هم تميز داده شود، زيرا بهكمك اين تشخيص، نتايج پراهميتى براى تعريف اسلوب انديشه علمى بهدست مىآيد.


