ديالكتيك نفى‏ يا نفى‏ ديالكتيك؟ (بخش دوم)
مكتب فرانكفورت در پرتوى‏ ماركسيسم

image_pdfimage_print

مكتب فرانكفورت در پرتوى‏ ماركسيسم

مقاله شمار ٣٤/١٣٨٧

سه- “تئولوژى‏ نفى‏” نتيجه الزامى‏ “ديالكتيك نفى‏” است. اگر ماركوزه ذهن‏گرايانه از اين امر چشم مى‏پوشد، اصل مسئله ازبين نمى‏رود. آن چيز «ديگر»، يعنى‏ مطلقيت، نزد او به صورت اتوپياى‏ فلسفى‏- آنتروپولوژيكى‏ به مفهوم فرويدى‏- سوسيولوژيك تظاهر مى‏كند، بدون آنكه او مضمون مذهبى‏ (تئولوژيك) آن را به‏رسميت بشناسد.

اتوپياى‏ ماركوزه مضمون آزادى‏ را «تغيير اساسى‏ ارزش‏ها، دگرديسى‏ نيازها و اهداف» (٤٢) مى‏داند تا به «تداوم تاثير منفى‏ و جبرگرايانه رشد تكنيك» در زندگى‏ انسان پايان داده شود. اين تخيل تنها با تزهاى‏ نئورفرميستى‏ neoreformistisch آندره گورس Andre Groz و زئرگه مالئت Serge Mallet در انطباق نيست (٤٣). اين اتوپيا همچنين با «مدل تحليلى‏» در ارتباط است، كه «داراى‏ شباهت حيرت‏انگيز و هم‏خونى‏ ناراحت كننده‏اى‏ با تحليل‏هاى‏ محافظه‏كارانه- ساختارى‏ نظريه‏پردازانى‏ همچون هانس فريئر Hans Freyer ، هلموت شلئسكى‏ Helmut Schelsky و آرنولد گلئن Arnold Gehlen  نشان مى‏دهد» (٤٤).

ماركوزه «مداراى‏ سركوبگراى‏» repressive Toleranz  سرمايه‏دارى‏ پيشرفته امروزى‏ را محكوم مى‏كند و توخالى‏ بودن اسلوب حاكميت دمكراسى‏ بورژوازى‏ كنونى‏ را نشان مى‏دهد. اما نظريه مداراى‏ سركوب كننده او، ايدئولوژى‏ چشم‏پوشى‏ كردن، قهر كردن است. زمانى‏ كه ضرورت هستى‏ اجتماعى‏، برقرارى‏ سوسياليسم را وابسته به درجه آگاهى‏ طبقاتى‏ مى‏كند، آنوقت نظريه ماركوزه اين آگاهى‏ را به ضرورتى‏ سوال‏برانگيز و متزلزل تبديل مى‏سازد. درست ازاين‏روست، كه برداشت او غيرشفاف و شك‏برانگيز است (٤٥). آنجا كه ماركوزه مضمون سوسياليستى‏ جوامع سوسياليسم موجود را [با تمام كمبودهايشان] نفى‏ مى‏كند، آنوقت تنها اتوپياى‏ نااميدان به‏مثابه تنها امكان براى‏ اصل اميد باقى‏ مى‏ماند.

در جوار “تئولوژى‏ نفى‏” و اتوپياى‏ آنتروپولوژيك [آرزوى‏ تخيلى‏ از انسان ايده‏آل در طول تكامل انسانيت و تمدن آن. با بوجود آمدن چنين انسان تكامل‏يافته، گويا كليه “بدى‏”ها پايان مى‏يابد!]، برداشت جديد جامعه‏شناختى‏ هابرماس به‏مثابه سومين نوع برداشت باقى‏ مى‏ماند، كه در چهارچوب كلى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” مطرح است، بدون آنكه اتوپياى‏ ماركوزه را درباره «كيفيت نوين» تكنيك و علم «غيرسركوبگر» بپذيرد [علم غيرسركوبگر كه همانند اينترنت به طور دمكراتيك در اختيار همه مى‏باشد و گويا آزادى‏ و اطلاعات را كه خود سرمايه است، به انديويدئوم عطا مى‏كند (بيژن عبدالكريمى‏، محمد رضايى‏، “هگل يا ماركس”، نقدى‏ بر جريان روشنفكرى‏ ايران”، انتشارات نقد فرهنگ ١٣٨٤)]، بپذيرد. محتواى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” در اين نظريه از يك جامعه‏شناختى‏ برپايه دانسته‏هاى‏ پراگماتيك- پسيكوآناليتيك تغذيه مى‏شود و چيزى‏ نيست، جز آرزوى‏ بى‏ضرر و خيالپردازانه درباره «بحث علنى‏ و نامحدود و آزاد در اطراف سلطه حاكميت [مثلاً در سازمان‏هاى‏ مدنى‏ غيردولتى‏ NOK]، بحث علنى‏ درباره متناسب بودن و مورد علاقه قرار داشتن اصول و نرم‏- معيارها براى‏ اقدامات هدفمند عقلايى‏، كه به‏منظور تاثير گذاشتن بر روى‏ هستى‏ فرهنگى‏- اجتماعى‏ انجام مى‏شود و وظيفه آن تعيين اهداف و عملكرد ترقى‏خواهانه است» (٤٧).

[خصلت غيرطبقاتى‏ همه اين نظريات، ويژگى‏ پوزيتويستى‏ آن است، كه تحول انقلابى‏ سرمايه‏دارى‏ را نفى‏ و تداوم شرايط حاكم را مورد تائيد و تاكيد قرار مى‏دهد.]

برداشت درباره «عقلايى‏كردن عملكرد در سطح ساختارهاى‏ موجود» [كه در آن “نصيحت” و “اخلاق” ابزار اقناع حاكمان اعلام مى‏شود]، به‏مثابه جانشينى‏ براى‏ نبرد طبقاتى‏، كه تغيير بنيادى‏ «چارچوب ساختارها» را هدف قرار داده است، تنها از دورنماى‏ انقلاب سوسياليستى‏ صرفنظر نمى‏كند، بلكه همچنين از ايجاد شدن و برآمدن يك جنبش دمكراتيك راديكال نيز چشم مى‏پوشد.

نظريات هابرماس در مجموع، در چهارچوب گرايش مشترك تئولوژى‏ نفى‏ و آنتروپولوژى‏ فلسفى‏- پسيكولوژيك قرار دارد و ارائه مى‏شود (٤٨). [و نهايتاً صلح طبقاتى‏ و تغييرات رفرميستى‏ را برپايه صفات اخلاقى‏ – تئولوژى‏ نفى‏ –  در جامعه و ايجاد شدن خصلت‏هاى‏ “انسانى‏”  – آنتروپولولوژى‏ –  قرار مى‏دهد. خصلت عرفانى‏ آن از يك طرف و خصلت تائيد شرايط حاكم سرمايه‏دارى‏ از طرف ديگر، از اين موضع‏گيرى‏ رفرميستى‏ و ضدانقلابى‏ (آنچه كه با “جامعه مدرن” سرسازگارى‏ ندارد = تئولوژى‏ نفى‏) آن نتيجه مى‏شود]

از موضع ماركس‏ولوژى‏ Marxologie [رشته ماركس‏شناختى‏ نزد نظريه‏پردازان غيرماركسيست بورژوازى‏]، فچر Fetscher درباره تصورات اوليه هابرماس با خشنودى‏ اظهار كرده است، كه خوشبختانه نزد هابرماس نيز «بخشى‏ از مواضع ماركسيسم كه مى‏توان آن‏ها را بطور عقلايى‏ دريافت» وجود دارد، كه عملاً همان «استدلال اخلاقى‏ براى‏ ضرورت» است (٤٩).

نزد هابرماس برداشت اخلاقى‏ منجر به يك آنتروپولوژى‏ فلسفى‏ [تكامل فلسفى‏- معرفتى‏ انسان] مى‏گردد. طبق اين برداشت «حاكميت» و «ايدئولوژى‏» را نمى‏توان از درون كار و مناسبات توليدى‏ درك كرد، زيرا آن‏ها از درون «تاثيرات متقابل [تعامل اجتماعى‏] سمبوليك» زائيده مى‏شوند، نكاتى‏ كه نه بكمك نظريات ماركس، بلكه تنها با نظريات فرويد قابل درك هستند (٥٠).

اما علم اجتماع مورد نظر فرويد، برپايه نظريات بلوخ Bloch، بنيامين Benjamin و گرد شولم  Gerd Scholem، آدورنو و ماركوزه  – در چهارچوب اتوپياى‏ فلسفه زندگى‏ –  مطرح است: «چگونه مى‏توان آشتى‏ بين تمدن و طبيعت را ايجاد كرد» (٥١).

نقطه ثقل در فروپاشى‏ مكتب فرانكفورت همان «روح اتوپيايى‏- تخيلى‏» حاكم بر آن است، كه برپايه آن  – باوجود اهداف عقلايى‏ پيشين برخى‏ از نمايندگان آن -، برداشت‏هاى‏ اساسى‏ “ديالكتيك نفى‏” نتيجه مى‏شوند. اتوپى‏ و تئولوژى‏ كه در “ديالكتيك نفى‏” به‏مثابه نتيجه‏گيرى‏ نهايى‏ تظاهر مى‏كند، زمينه توجيه رؤيا نزد بلوخ است. «ضرورى‏ است مفهومى‏ را بيابيم … كه كمك باشد براى‏ آنكه پايان ديده شود، در همه مكان‏ها در جهان و  آسمان دروازه‏هاى‏ بارگاه مسيح گشوده شود، پايان تاريخ كشف شود، خدا فراخواند شود، آنطور كه او در پايان تاريخ خواهد بود … زيرا ندانستن، آخرين علت براى‏ پديدار شدن اين جهان است …» (٥٢).

در همزمانى‏ موقت گنديدگى‏ نظريات تئوريك مكتب فرانكفورت با كشش رشديابنده‏اى‏، كه اين مكتب نزد برخى‏ از روشنفكرانِ در جستجوى‏ جهت‏گيرى‏ چپ، و يا آنانى‏ كه در جريان دورشدن از جنبش انقلابى‏ كارگرى‏ قرار دارند، دارد، علائم فروپاشى‏ تئوريك را شديدتر كرده است. پيش‏تر هوركهيمر  – لااقل در بيان- گفتمان خود –  ماترياليسم ديالكتيك را قبول داشت، مذهب را رد مى‏كرد، شناخت كليت را مورد تائيد قرار مى‏داد، قوانين عينى‏ حاكم بر جامعه را ثائب مى‏دانست، عليه تئورى‏ «سنتى‏» موضع مى‏گرفت و خواستار تئورى‏ جديد بو: «ارزش تئورى‏ را همنوايى‏ آن با وظائفى‏ تعيين مى‏كند، كه در لحظه تاريخى‏ معين در برابر نيروهاى‏ ترقى‏خواه قرار دارد. اين ارزش بطور بى‏واسطه براى‏ همه بشريت مطرح نيست، بلكه در ابتداء تنها براى‏ آن دسته‏اى‏ از انسان‏ها مطرح است، كه اهداف مطرح را دنبال مى‏كنند» (٥٣).

اكنون ديگر نمايندگان “تئورى‏ انتقادى‏” هيچ نيرويى‏ كه بخواهد براى‏ تحقق وظيفه تاريخى‏ بكوشد را نمى‏يابند، وظيفه را ديگر وظيفه‏اى‏ مشخص- اجتماعى‏ و تاريخى‏ نمى‏دانند. هوركهيمر زمانى‏ ليبراليسم را مورد انتقاد قرار مى‏داد، اكنون اما نمونه محافظه‏كارانه آن را هم مى‏پذيرد؛ او اكنون خود را نيروى‏ «محافظه‏كارى‏ واقعى‏» مى‏داند (٥٤) و «كشورهاى‏ ديامات» [كشورهاى‏ پايبند به ماترياليسم ديالكتيك] را محكوم مى‏كند (٥٥).

آدورنو به برج عاج راحت و مطمئن خود پناه برد. و آنجا كه ماركوزه وارد صحنه پراتيك واقعى‏ زندگى‏ شد، شكستن او خود را خيلى‏ زود نشان داد. محتواى‏ اصلى‏ “ديالكتيك نفى‏” آن چيزى‏ از كار درآمد، كه هوركهيمر روزى‏ به مبارزه عليه آن [سرپوش گذاشتن بر علل نابسامانى‏ها] برخاسته بود: «براى‏ پوشاندن علل بحران كنونى‏ ضرورى‏ است درست آن نيروهايى‏ را مسئول بدانيم، كه كوشيدند مناسبات بين انسان‏ها را بهبود بخشند [موضع ضدانقلابى‏ كه مدعى‏ است كه گويا به دنبال هر انقلابى‏، شرايط پيشين دوباره زنده مى‏شود]، به‏ويژه انديشه عقلايى‏ و علمى‏ را [بايد مسئول دانست كه منظور دوران روشنگرى‏ و انديشه ماركسيستى‏ است» ٥٦).

[پاپ بنديكت شانزدهم، كه پيش‏تر رئيس دادگاه انگيزيسيون كليساى‏ كاتوليك را در زمان پاپ قبلى‏ به عهده داشت، يكى‏ از عمده‏ترين وظايف امروز كليساى‏ كاتوليك را مبارزه با “جنبش روشنگرى‏” اعلام كرده است. نمود اين برنامه را مى‏توان با توسعه توليدات فرهنگى‏ عرفانى‏ و جادوگرى‏- ايزوتريك esoterik ، بحث‏هاى‏ به اصطلاح فلسفى‏ درباره درست بودن خلق انسان و جهان در شش روز و نادرستى‏ تئورى‏ داروين در تغيير تدريجى‏ انواع از منشاء مشترك وغيره در رسانه‏هاى‏ گروهى‏ و تبليغاتى‏، مشاهده كرد]

در جريان روند فروپاشى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” گرايش‏هاى‏ متفاوتى‏ نزد نظريه‏پردازان آن بوجود آمدند.

با انطباق دادن “ديالكتيك نفى‏” بر اصول ديالكتيك [كه عبارتند از درك بهم‏تنيدگى‏ و تاثير لحظات و جنبه‏هاى‏ در پديده و همچنين در كليت هستى‏، كه برپايه آن هگل تعريف حقيقت را درك كليت مى‏داند]، آنوقت جنبه ذهنگرايانه و اتوپيايى‏ آن خود را نشان مى‏دهد، شكست و نازائى‏ تئوريك آن به مفهوم «پيامد خودكشى‏ ديالكتيك» (٥٧) بروز مى‏كند. اما اگر بخواهيم در آن ديالكتيك را زنده نگه داريم، و خروج آن را از بن بست ناشى‏ از “ديالكتيك نفى‏” در جهت درست جستجو بكنيم، آنوقت متوجه خواهيم شد، كه حتى‏ آثار آغازين ماركوزه بـار اگزيستانسياليستى‏ دارند (٥٨). و آثار اخير هوركهيمر و آدورنو داراى‏ «نقطه ثقل ديگرى‏ هستند» از آثار سال‏هاى‏ ٣٠ آن‏ها، اما اگر برداشت اساسى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” را حاضرالذهن داشته باشيم، زمانى‏ كه در آن ايده هدايت كننده تغيير وزن و نقطه ثقل نظريات ديده مى‏شوند (٥٩) و آن جوانبى‏ كه در دوران اوليه مكتب فرانكفورت برجسته مى‏شد، خود را مى‏نمايانند – يعنى‏ گرايش به برداشت تئورى‏ شناخت ديالكتيكى‏ از منظر و ديد ذهنگرايانه-، آن زمان كه برداشت  سوسيولوژيك، يعنى‏ گرايش به توجيه اخلاقى‏ ماركسيسم، گرايش به تضعيف موضع طبقاتى‏ ماركسيسم، گرايش به خيالپردازى‏ درباره استقلال انديشمند تئوريسين، را مورد توجه قرار دهيم، متوجه مى‏شويم كه اين گرايش‏ها، پيش‏شرط‏هاى‏ ذهنى‏ را براى‏ تداوم رشد “تئورى‏ انتقادى‏” تشكيل مى‏دهند و از اين طريق در هم‏سوئى‏ و همنوايى‏ قرار دارند با كوشش ماركس‏يان marxian و رفرميست‏ها (٦٠) براى‏ برپاداشتن يك «ماركسيسم اروپاى‏ غربى‏».

اگر نظريه “پلوراليسم”  – در چهارچوب “تئورى‏ انتقادى‏” و عليه ماترياليسم ديالكتيك –  براى‏ مدتى‏ برخى‏ را در جهت برداشت‏هاى‏ جديد از نظريات ماركس گمراه كرد، باوجود اين آنانى‏ كه “تئورى‏ انتقادى‏” را توجيه تئوريك اعتراض خود عليه نظام سرمايه‏دارى‏ و نفى‏ اين نظام مى‏پندارند و در “تئورى‏ انتقادى‏” ابزار انديشه‏اى‏ نبرد اصولى‏ عليه نظام سرمايه‏دارى‏ را جستجو مى‏كنند، با تجربه خود به نادرستى‏ اين نظريات پى‏مى‏برند و ضرورتاً با نظريات مكتب فرانكفورت قطع رابطه خواهند كرد. علائم يك چنين سرخوردگى‏، انعكاس انتقادى‏ و تصويه حساب با اين انديشه، گرايش چشمگير آنانى‏ است كه كم وبيش در ارتباط با “تئورى‏ انتقادى‏” قرار دارند. ازآنجا كه پيش‏تر و در فاز نخستين “تئورى‏ انتقادى‏” اميدهاى‏ ضدسرمايه‏دارى‏ و اهداف ماركسيستى‏ حضور داشتند، موضع انتقادى‏ در “تئورى‏ انتقادى‏” برخى‏ اوقات اشكال در برابر هم قرار دادن مواضع گذشته و حال را نشان مى‏دهد. اما هر روز بيش‏تر شناخت از ناكامى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” تفوق مى‏يابد. «اين نادرست است تصور شود، كه تئورى‏ به‏درد بخور است و تنها نمايندگان آن ناتوان بودند. در “ديالكتيك نفى‏” بن‏بست‏هاى‏ خود ساخته‏اى‏ وجود دارند، كه پيامدهاى‏ آن، با توجه به پراتيك سياسى‏ اجباراً با شكست روبرو مى‏شوند» (٦٣).

اين بن‏بست‏ها، باوجود اختلافاتشان، از همان ابتدا رشد مكتب فرانكفورت در آن حضور داشتند: مثلا جداشدن ابتدائى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” از جنبش انقلابى‏ كارگرى‏ تحت تاثير ماركسيسم؛ پس‏زدن نظريه نبرد طبقاتى‏؛ رنگ ايده‏آليستى‏ برداشت از ديالكتيك. اين بن‏بست‏ها از ابتداء به اين مكتب مهر انحطاط زدند. «در دنياى‏ زورگويى‏ و سركوب، كه مهر انحطاط خود را بر هستى‏ اجتماعى‏- فرهنگى‏ مى‏زند، خشونت و تكبر آن پيروانش را مى‏بلعد. اين همان سرود مرگ است» (٦٤).  اين نظر آدورنو در سال‏هاى‏ ٣٠ بود. در اين تئورى‏ منحط، پيش‏شرط‏هاى‏ انحطاط تئورى‏ نهفته است. ايده مكتب فرانكفورت و تاريخ اين ايده‏ها روندهايى‏ را منعكس مى‏سازند، كه در ٤ دهه گذشته جريان داشته‏اند  – در رشد سرمايه‏دارى‏ انحصارى‏ دولتى‏، در نتايج برآمده از انقلاب علمى‏- فنى‏، در عدم ثبات ويژه و غريب اقشار ميانى‏، در بحران و تهى‏شدن محتواى‏ دمكراسى‏ در جامعه بورژوازى‏ كنونى‏ و در تضادها در جنبش كارگرى‏. اما اين انعكاس‏ها به صورت تحريف شده‏اى‏ در آگاهى‏ها نقش مى‏بندند، كه در ارتباط قرار دارند با موقعيت اجتماعى‏ روشنفكران بورژوا و خرده‏بورژوا. تحريفاتى‏ كه مانع شكل گرفتن اتحاد كارگران و روشنفكران مى‏شوند، اتحادى‏ كه آن را نمى‏توانند در جريان نبرد سياسى‏ غيرممكن سازند و مى‏توان در نبرد مشترك بر آن غلبه كرد.

[هدف اصلى‏ همين امر است. جدايى‏ جنبش روشنفكرى‏ از جنبش كارگرى‏ در ايران، تكيه بر “حقوق‏بشرى‏” زنان و بى‏ توجهى‏ و به فراموشى‏ سپرده شدن حقوق اجتماعى‏ زنان در برخودار شدن از مزد برابر با مردان و شرايط كار متناسب و ديگر نابسامانى‏هاى‏ زنان كارگر در كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ و همچنين در “جنبش زنان” در جمهورى‏ اسلامى‏ ايران، نمونه‏هايى‏ براى‏ درك تحريفات و انحرافات مكتب فرانكفورت در نبرد طبقاتى‏ در جامعه را تشكيل مى‏دهد]

ماكسيم گوركى‏ در رومان “كليم زامگين” Klim Samgin برخى‏ از انگيزه‏هاى‏ اجتماعى‏- روحى‏- پسيكولوژيك فرهنگ نفى‏ را نشان داده است.  كليم زامگين در عمق ذهن خود تهى‏ بودن، يعنى‏ دوگانگى‏ بين خود و انديشه خود را كشف مى‏كند. به‏مثابه شخصيت بدون پايگاه frei schwebend ، تصور مى‏كند كه واقعيت دشمن اوست. «من در واقعيت چنين در حركت هستم، كه گويا به چوبى‏ آويزانم»، و بياد مثل اوينيتال مى‏افتد: آفتاب بود، انسانى‏ بر سر دوراهى‏ ايستاده بود. با درد گريه مى‏كرد. و آنوقت كه رهگذرى‏ پرسيد، چرا او گريه مى‏كند، پاسخ داد: من سايه خودم را گم كرده‏ام. و تنها او مى‏دانست، كه من بايد به كدام سو بروم.

در “ديالكتيك نفى‏” اين وضع به اصل تعيين كننده تبديل مى‏شود. سايه گم شده به محلى‏ تبديل مى‏گردد، كه در آن “نفى‏” جاى‏ مى‏گيرد. «تنهايى‏ نامانوس» به مثابه تنها قابليت واكنش شخصيت روشنفكر تصور مى‏شود، كه در برابر آلترناتيوها غيرقابل تشخيص از هم ايستاده است و نادرست را انتخاب مى‏كند (٦٦).  گم كردن راه و سرگيجه همه جانبه، ظاهراً به سرنوشت غيرقابل نجات تبديل مى‏شود، كه شناخت، تكنيك و عقلانيت را بوجود مى‏آورد.

تضادها و عقلانيت درونى‏ “ديالكتيك نفى‏”  – همچنين در منطق هوسرل –  «اشتباه‏ها اتفاقى‏ و قابل تصحيح نيستند. اين‏ها در درون ايده‏آليسم ريشه دارند: هيچ تصحيحى‏ در تئورى‏ شناخت ايده‏آليستى‏ ممكن نبوده است، كه اجباراً اشتباه جديدى‏ را ايجاد نمى‏ كرده است» (٦٧).

به‏عنوان ايده‏آليسم، “ديالكتيك نفى‏” غيرقابل تصحيح است و با ماترياليسم ديالكتيك غيرقابل تلفيق مى‏باشد. “تئورى‏ انتقادى‏” ايدئولوژى‏ متفاوتى‏ است از ماركسيسم- لنينيسم و در مقابل آن قرار دارد، كه توسط تحسين كنندگان آدورنو به‏عنوان “ماركسيسم غربى‏” ناميده شده است و به ايدئولوژى‏ “راه سوم” تبديل گشته.

انحطاط “تئورى‏ انتقادى‏” تنها به اين معنا نيست، كه نظريات يك گروه كوچك از فلاسفه را در برمى‏گيرد. زمانى‏ كه “تئورى‏ انتقادى‏” به بن‏بست مى‏رسد، انتقاد اجتماعى‏ آن به پرگويى‏ متملقانه تبديل مى‏شود، آناليز آن به اتوپيا و تخيل مى‏انجامد. “ديالكتيك نفى‏” در تئورى‏ نفى‏ وطن خود را مى‏يابد و منزلگاه خود را پهن مى‏كند. مكتب فرانكفورت سرنوشتى‏ مى‏يابد، كه همه مكاتبى‏ كه عليه اصول ماركسيسم برمى‏خيزند و يا مايلند در آن تجديدنظر كنند، دچار آن مى‏شوند.

زيرنويس‏ها

٣- هوركهيمر: «بين ما يك توافق اصولى‏ برقرار است … ما تنها وزن كار را متفاوت قرار مى‏دهيم.» La Quinzainelitteraire, No. 82, 1969, S 22

٤- تنها «ارتباط و جوش‏خوردن سوسيولوژى‏ آلمانى‏ و اروپايى‏ با متد آمريكايى‏ تحقيقات سوسيولوژى‏ نيست» هوركهيمر …

در ارتباط با تجارب سرمايه‏دارى‏ آمريكايى‏ “تئورى‏ انتقادى‏” تغيير داده شد. فلسفه و سوسيولوژى‏ بورژوازى‏ آمريكايى‏ انديشه هوركهيمر، آدرنو و ماركوزه را تحت تاثير قرار داد. … آن‏ها تحت تاثير نبرد طبقاتى‏ در آلمان غربى‏، بحران سال ١٩٢٩ و ظهور فاشيسم آلمان، درحالى‏كه از جنبش كارگرى‏ و سوسياليستى‏ موجود فاصله گرفته بودند، تجربه “New Deal” را در دوران جنگ و بعد از آن به مثابه نشانه منسوخ شدن ماركسيسم و بوجود آمدن اميدهاى‏ اجتماعى‏ نسبت به نظام حاكم تصور كردند. هوركهيمر دخالت دولت سرمايه‏دارى‏ مونوپولى‏ را در اقتصاد در سال‏هاى‏ ٤٠ به‏مثابه نشان «محو شدن طبقه كارگر (فاعل تاريخى‏)» ارزيابى‏ كرد. «اكنون Ego فردى‏ توسط Pseudo-Ego كه از طريق برنامه‏ريزى‏ كامل بوجود آمده است، جذب شده است». جامعهِ «كاملا برنامه‏ريزى‏ شده» براى‏ او نشان «محو شدن Ego و انعكاس آگاهى‏ او» بود (M. Horkheimer, The End of Reason, in: Studies in Philosophy and Social Science, vol. IX 1941

٦- L. Goldmann, La mort d´Adorno, in: La Quinzaine litteraire, No. 78, 1-69, S. 26 – Vgl. L. Goldmann, Recherches dialectiques, Paris 1959, S. 352

٧- Th. W. Adorno, Negative Dialektik, Frankfurt am Main 1960, S. 40

٨- آدورنو كاملا محق به انتقاد از هوسرل، مى‏نويسد: «… او نمى‏توانست اعلاميه‏هاى‏ برنامه‏اى‏ را بپذيرد و محترم بشمارد، و مجبور بود به آن چيزى‏ قناعت كند، كه مضامين به او انتقال مى‏دادند و او از آن‏ها درك مى‏كرد»Th. W. Adorno, Zur Metakritik der Erkenntnistheorie. Studien über Husserls und die phänomeologischen Antinomen, Stuttgart 1956, S. 10

٩- M. Horkheimer/Th. W. Adorno, Dialektik der Aufklärung. Philosophische Fragmente, Amesterdam 1947.

١٠- Th. W. Adorno, Zur Metakritik der Erkenntnisstheorie a.a.O. S. 42

١١- Th. W. Adorno, Eingriffe, .Frankfurt am Main 1963, S. 15

١٢- J. Habermas, Gegen einen positivistischen halbierten Rationalismus, in: Kölner Zeitschrift für Soziologie u. Soziopsychologie, Heft 4, 1964, S. 654.

١٣- ‏M. Horkheimer/Th. W. Adorno, Dialektik der Aufklärung, a.a.O., S. 10.

١٤- Th. W. Adorno, Negative Dialektik, a.a.O. S. 122.

١٧- M. Horkheimer/Th. W. Adorno, Dialektik der Aufkärung, a.a.O., S. 8.

١٨- H. Marcuse, One Dimensional Man. Studies in the Ideology of Advanced Industrial Society, Boston 1964, S. 146-147.

١٩- درست نئوپوزيتيوسم است، كه مدعى‏ است، كه كيفيت در برداشت از جهان تاريخى‏ در علوم دقيقه ازبين رفته است M. Schlick, Allgemeine Erkenntnislehre. Berlin 1918, S. 247.  به‏نظر كارناپ Carnap مى‏توان «بطور اصولى‏ هرنتيجه‏گيرى‏ علمى‏ را آنچنان بيان داشت، كه تنها بيان ساختارى‏ باشد». Der logische Aufbau der Welt, Ham burg 1961, S. 29.

٢٠- Th. W. Adorno, Negative Dialektik, a.a.O., S. 37.

٢١- «اولين آشنايى‏ من با فلسفه از طريق آثار شوپنهاور عملى‏ شد؛ رابطه من با آموزش هگل و ماركس، تمايل من براى‏ درك و همچنين شناخت واقعيت اجتماعى‏، باوجود اختلاف فلسفى‏ با نظريات [شوپنهاور]، تجارب من را با فلسفه او ازبين نبردند.»M. Horkheimer, Vorwort zu  Neupublikationen, in: M. Horkheimer, Kritische Theorie. Eine Dokumentation. Hersg. A. Schmidt, Band I, Frankfurt am Main 1968, S. XIII.

٢٢- Ver. H. Marcuse, Der Kampf gegen den Liberalismus in der totalitären Staatsauffassung, in: H. Marcuse, Kultur und Gesellschaft, Band I, Frankfurt/M 1905.

٢٣- هابرماس بدرستى‏ مى‏گويد، كه مرحله هيدگرانه در رشد نظريات ماركوزه «يك مرحله نابود شده نيست … نظريات ماركوزه امروز را نمى‏توان بدون نظريات آن دوران او درك كرد. كسى‏ كه در كاتگورى‏هاى‏ فرويد، كه ماركوزه از آن برداشت ماركسيستى‏ خود را ايجاد كرده است، كسى‏ كه در نظريات فعلى‏ او درباره آنتروپولوژى‏، نظريات قالب وجود و زمان را نبيند، فارغ از سوءتفاهم‏ها درباره نظريات او نخواهد بود». (پاسخ به هربرت ماركوزه، همانجا S. 10-11).

٢٤- H. Marcuse, Zum Begriff des Wesens, in: Zeitschrift für Sozialforschung, Heft 1, Jahrgang V, 1936.

٢٥- H. Marcuse, On Science an Phenomenology, in: Boston Studies in the Philosophy of Science, vol. II. Ed. By R. C. Cohen and M. W. Wartofsky, NY 1965.

٢٦- «طرح و برداشت درباره عقلانيت علوم جديد و فرماسيون اجتماعى‏ را ماركوزه از اثر هوسرل درباره “بحران علوم اروپايى‏” و نظريه هيدگر درباره “تخريب متافيزيك در نظريات فرنگستان”، اقتباس كرده است.» … J. Habermas, Technik und Wissenschaft als “Ideologie”, Frankfurt am Main 1969, S. 87.

٢٧- M. Heidegger, Brief über den „Humanismus”, in: M. Heidegger, Platons Lehre .von der Wahrheit, Bern 1954, S. 87

٢٨- در “انسان يك بعدى‏” ماركوزه، هيدگر بدرستى‏ مفهوم تكنيك مورد نظر خود را بازشناخت و آن را مورد تائيد قرار داد (Entretien avec Heidegger, in: L Express, No. 954, 1969, S. 82).

٢٩- M. Heidegger, Was ist Metaphysik?, in: M. Heidegger, Wegmarken, Frankfurt/Main 1967, S. 4.

٣٠- Th. W. Adorno, Jargon der Eigentlichkeit. Zur deutschen Ideologie, Frankfurt/Main 964.

٣١- Th. W. Adorno, Eingriffe, a.a.O., S. 19-20.

٣٢- Th. W. Adorno, Drei Studien zu Hegel, Frankfurt/Main 1963, S. 119.

٣٣- Th. W. Adorno, Minima Moralia, Refelexionen aus dem beschädigten Lebern, Frankfurt/Main 1962, S. 86

٣٤- همانجا S. 07.

٣٥- H. Marcuse, Zur Stellung des Denkens heute, in Zeugnisse. Hersg. Von M. Horkheimer, Frankfurt /Main 1963, S. 46-49. «عقل هيچ چيز ديگرى‏ نيست، جز عقلانيت موجود در كليت: عملكرد و رشد دستگاه.» H. Marcuse,  Soviet Marxim. A Critical Analysis, NY 1958, S. 85.

٣٦- H. Marcuse, Zum Begriff der Negation in der Dialektik, Frankfurt/Main 1969, S. 186.

٣٧- Th. W. Adorno, Negative Dialektik. A.a.I., S. 173؛ «ديالكتيك به‏كار گرفته شده، همان ديالكتيك نفى‏ شده است …» . J. Habermas, Theorie und Praxis. Berlin 1967, S. 320.

٣٨- «درخششى‏، كه بكمك همه لحظات و جنبه‏هاى‏ خود كليت را به‏مثابه غيرحقيقت نمايان مى‏سازد، چيز كمترى‏ از اتوپيايى‏ نيست، كه بايد در آينده كل حقيقت را تحقق بخشد». Th. W. Adorno, Drei Studien zu Hegel, a.a.O., S. 104.

٣٩- Horkheimer im Interview mit Spiegel, Nr. 33, 1969.

٤٠- Hegel, Phänomenologie des Geistes, Leipzig 1949, S. 49

٤١- همانجا ص ٣٧٨.

٤٢- H. Marcuse, Re-examination of the Concept of Revolution, in: New Left Review, No. 56, 1969, S. 32.

٤٣- Vgl. A. Gorz, Strategie ouvrier et neocapitalism2, Paris 1964

٤٤-  C. Offe, Technik und Eindimensionalität. Eine Version der Technokratiethese?, in: Antworten auf Herbert Marcuse, a.a.O., S. 81.

٤٥- H. Marcuse, Zur Geschichte der Dialektik, in: Sowjetsystem und Demokratische Gesellschaft,Band I, Freiburg-Basel-Wien 1966, S. 1208.

٤٧-  J. Habermas, Technik und Wissenschaft als „Ideologie”, S. 98.

٤٨-E. Fromm, Man is Not a Thing, in: The Dilemma of Organizational Society, Ed. By H. M. Ruytenbeek, NY 1903, S. 61-64 به‏نظر اريش فرومّ Erich Fromm، شناخت عقلايى‏ فقط از اشياء ممكن است. نتيجه تئولوژى‏ نفى‏، كه معتقد است، كه در مورد خداوند نمى‏توان نكته مثبتى‏ ارائه داشت … آنچه مى‏توان گفت، به اين محدود مى‏شود، كه چه چيز نيست، عرفان است. با بكار بردن اين اصل در مورد انسان مى‏توان از «پسيكولوژى‏ نفى‏» صحبت كرد و حتى‏ مدعى‏ شد، كه شناخت انسان، كه شئى‏ نيست، ممكن نيست … شناخت كامل تنها در عشق ممكن است …

٤٩- I. Fetscher, Karl Marx und der Marxismus. Von der Philisophie des Proletariats zur proletarische Weltanschaung, München 1967, S. 248.

٥٠- J. Habermas, Erkenntnis und Intresse, Frankfurt/Main 1968, S. 341. هابرماس مى‏نويسد: در برابر ماركسيسم، «فرويد در [اثر خود] “متاپسيكولوژى‏” به چهارچوب تحريف شده ارتباطى‏ در عملكرد اجتماعى‏ دست يافت، كه ايجاد شدن ساختارها و ارزش‏هاى‏ تخيلل را قابل درك مى‏سازد، كه همان «حاكميت» و «ايدئولوژى‏» است. فرويد ارتباطى‏ را نشان مى‏دهد، كه ماركس نتوانست نشان بدهد.»

٥١- J. Habermas, Ein philisophischer Intellektueller, in: Über Th. W.Adorno, Frankfurt/Main 1968, S. 39.

٥٢- E. Bloch, Geist der Utopie, München und Leipzig 1918, S. 388, 389.

٥٣- M. Horkheimer, Zum Rationalismusstreit in der gegenwärtigen Philosophie, in: Kritische Theorie. Eine Dokumentation. Band I, S. 146-147.

٥٤- Der Spiegel, Nr. 1-2, 1970

٥٥- M. Horkheimer, Vorwort zur Neupublikationen, a.a.O., S. X.

٥٦- M. Horkheimer, Bemerkung über Wissenschaft und Krise, in: Kritische Theorie. Eine Dokumentation, Band I, S. 2.

٥٧- B. Willms, Theorie. Kritik und Dialektik, in: über Th. W. Adorno, a.a.O., S. 87.

٥٨- A. Schmidt, Existential-Ontologie und historischer Materialsmus bei erbert Marcuse, in: Antworten an H. Marcuse, a.a.O., S. 17ff.

٥٩- A. Schmidt, Zur Idee der kritischen Theorie, in M. Horkheimer, kritische Theorie. Eine Dokumentation, Band II, S. 335  «در كشورهاى‏ پيشرفته سرمايه‏دارى‏ توده‏ها همانقدر كم نسبت به سازمان دادن ابزار توليد علاقه نشان مى‏دهند، كه براى‏ برقرارى‏ مالكيت خود بر آن، از خود علاقه بروز مى‏دهند»

٦٠- G. Petrovic, The Development an Essence of Marx`s Throght, in: Praxis. No. ¾, 1968, S. 339.

٦٣- H. H. Holz, Mephistophelishe Philosophie, in: Die neue Linke nach Adorno, a.a.O., S. 192.

٦٤-  Th. W. Adorno, Kulturkritik und Gesellschaft, berlin und frankfurt/Main 1955, S. 81.

٦٦- Th. W. Adorno, Minima Moralia, a.a.O. S. 22, 172-174.

٦٧-Th. W. Adorno, Zur Metakritik der Erkenntnistheorie, a.a.O., S. 220.

*- درباره علل فروپاشى‏ اتحاد شوروى‏ و ديگر كشورهاى‏ سوسياليستى‏ سابق در اروپا

توضيح همه‏جانبه اين اشتباهات در اينجا، چهارچوب نوشته را ميتركاند، اما ازآنجا كه يكى‏ از انتقادات نظريه‏پردازان مكتب فرانكفورت متوجه نقض حقوق و آزادى‏هاى‏ فردى‏ و قانونى‏ در كشورهاى‏ سوسياليستى‏ سابق بوده و هست، اشاره‏اى‏ در اين زمينه ضرورى‏ به نظر مى‏رسد.

درعين‏حال كه نبايد نقش عمده تناسب قواى‏ در نبرد طبقاتى‏ جهانى‏ را به‏مثابه عامل عمده فروپاشى‏ كشورهاى‏ سوسياليسى‏ اروپا از مدنظر دور داشت، بايد دراين زمينه براى‏ اشتباه فلسفى‏ و تئوريك در احزاب حاكم در اين كشورها نقشى‏ مركزى‏ و تعيين كننده قائل شد.

اشتباهات فلسفى‏ در اتحاد شوروى‏ پس از مرگ لنين عمدتاً در اين نكته تظاهر كرد، كه واقع‏بينى‏، يعنى‏ تحليل دقيق و بدون پيش‏داروى‏ شرايط موجود و تعيين كليه برنامه‏هاى‏ اقتصادى‏- اجتماعى‏- سياسى‏ – فرهنگى‏ برپايه واقعيت موجود، اراده‏گرايانه بركنار رانده شد. اين اقدامى‏ بود عليه آموزش ماترياليسم تاريخى‏ و ماترياليسم ديالكتيك. اجراى‏ برنامه‏ها و تصورات اراده‏گرايانه، ناچاراً با نقض قوانين سوسياليستى‏ و با پيامد نقض حقوق و آزادى‏هاى‏ قانونى‏ مردم و همچنين امكان بحث و تبادل‏‏‏‏نظر آزاد در حزب كمونيست همراه شد. فقدان امكان ابرازنظر آزاد به مانعى‏ جدى‏ براى‏ تجديدنظر در اشتباه در بخش‏ها و سطوح مختلف هستى‏ اجتماعى‏، ازجمله در بخش اقتصاد گشت. براى‏ مثال نقض برنامه اقتصادى‏ لنين، تحت عنوان “نپ”، كه برنامه‏اى‏ براى‏ انباشت سرمايه در چهارچوب يك “سرمايه‏دارى‏ دولتى‏” تحت كنترل و رهبرى‏ حزب كمونيست اتحاد شوروى‏ بود، چنانچه اكنون در چين تجربه مى‏شود، بدون هر بحث و نتيجه‏گيرى‏ علمى‏ از آن، تحقق يافت. برنامه‏ريزى‏ ضرورى‏ براى‏ اقتصاد ملى‏ به “گاو مقدسى‏” تبديل شد، كه تعديل و تغيير آن حتى‏ دربخش‏هايى‏ كه ممكن و ضرورى‏ شده بودند، عملى‏ نشد. فشار نبرد طبقاتى‏ در سطح جهانى‏ و تحميل جنگ داخلى‏، جنگ دوم جهانى‏ و جنگ سرد به اقتصاد اتحاد شوروى‏ موجب آن شد، كه حتى‏ دستاوردهاى‏ بزرگ علمى‏ نتواند در خدمت رشد و شكوفايى‏ اقتصاد بيانجامد. مثلاً باوجود آنكه رشد رشته الكترونيك در اتحاد شوروى‏ آنچنان بود كه اين كشور قادر شد سال‏ها پيش از آمريكا سفيه فضايى‏ اسپوتنيك را به فضا پرتاب كند، استفاده شخصى‏ از كمپيوتر، و از اين طريق رشد اقتصادى‏ در اين رشته در جهان، نصيب كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ شد. تفلون براى‏ ظروف كسمونات‏ها، كه ساخته شوروى‏ بود براى‏ سفرهاى‏ طولانى‏ فضايى‏، وسيله سودورزى‏ كمپانى‏هاى‏ كشورهاى‏ سرمايه‏دارى‏ گشت.

وظيفه بزرگ و تاريخى‏ پشتيبانى‏ بين‏المللى‏ براى‏ جنبش‏هاى‏ آزاديبخش و حفظ كشورهاى‏ سوسياليستى‏ از دستبرد امپرياليسم، مثلاً در جنگ آمريكا عليه ويتنام و يا در مورد محاصره كشور انقلابى‏ كوبا، نه تنها به يكى‏ از عوامل نازل باقى‏ماندن سطح زندگى‏ مردم اتحاد شوروى‏ تبديل شد، بلكه همچنين مانع آن شد، كه اين كشورها بتوانند برپايه امكانات داخلى‏ خود، روند رشد و تكامل ميهنى‏ خود را سازمان دهند. موفقيت قابل دستيابى‏اى‏ كه ازجمله مى‏توان در مورد كوباى‏ انقلابى‏ در ١٥ سال گذشته ديد و خشنود و خوشحال بود.

**- اگزيستنسياليسم جريان پرتاثير و غيرعقلايى‏ ايده‏آليسم ذهنگرايانه در دوران امپرياليسم است، كه تحت تاثير نتايج بحران اقتصادى‏ جهانى‏ در آلمان ايجاد و در فرانسه از نفوذ چشمگيرى‏ برخوردار شد. فلسفه وجودى‏، همه چيز موجود، هم مادى‏ و هم معنوى‏ را، بى‏توجه به تعاريف و جوانب ديگر آن، در برمى‏گيرد. معناى‏ وجود در ارتباط با پرسش اول فلسفه (اولويت ماده يا ذهن) براى‏ اين آموزش بدون موضوع است. ازاين‏روست كه بدون تعيين كردن همه جوانب هستى‏، تضاد بين ماديت و معنويت درك نمى‏شود. ماركس و انگلس هستى‏ را به مفهوم واقعيت مادى‏ به‏كار مى‏برند.

***- تاتولوژى‏. پرحرفى‏ غيرعلمى‏، بكاربردن لغات با معانى‏ مشابه. در مواردى‏ نيز تائيد مؤكدانه خصلتى‏. مثلا آموزش انقلابى‏ ماركسيسم. ماركسيسم غيرانقلابى‏ وجود ندارد. در اين تركيب لغت انقلابى‏ تاكيدى‏ است براى‏ خصلت ماركسيسم. مسئله اصلى‏ در تاتولوژى‏ در اين تز پوزيتويست‏ها خود را نشان مى‏دهد، كه مى‏گويند كه كليه حقيقت‏هاى‏ بيان شده در رياضيات و در منطق صورى‏، كه از طريق تغيير بيان‏ها و فرمول‏ها نتيجه مى‏شوند، هيچ‏گاه نكته جديدى‏ را ارائه نمى‏دهند، بلكه تنها يك تاتولوژى‏ هستند. اين نكات به اين شكل و يا آن شكل در آن مفاهيم وجود دارند و يا از آن نتيجه مى‏شوند. اين درحالى‏ است كه نتيجه‏گيرى‏ از عمليات انجام شده رياضى‏ براى‏ دسترسى‏ به پاسخ نهايى‏، عملياتى‏ علمى‏ بوده و بدون آن‏ها نتيجه‏گيرى‏ها اثبات نمى‏شوند. عملكرد تنها در ظاهر با تاتولوژى‏ در انطباق است.

****- هگل در اثر خود تحت عنوان “فنومنولوژى‏ روح”، روند ديالكتيكى‏- تاريخى‏ رشد خودآگاهى‏ روح را برمى‏شمرد.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *