زمانى كه گفته مىشود كه بايد به چند صدايى در جنبش تودهاى پايان داد، و آنكه بامش بيشتر است، بارش در اين راه بيشتر، به اعتراض گفته مىشود، «رفيق خاورى را رستم دستان خطاب كرده و وحدت حزب را از وى مىخواهند. اين در حالى است كه اين واقعيات جامعه ايران و چوب دردناك حوادث و رويدادها و جسارت ورود به گود حوادث داخل كشور است، كه بستر وحدت را در هر حزب و سازمان سياسى فراهم مىآورد، نه حسن نيت و خواست اين يا آن فرد رهبرى و يا عضو حزب و سازمان.» (متن تدقيق شده ابرازنظر سردبير راه توده، منتشره در “راهتوده” ٢٧ر١١ر٢٠٠٨)
سير ديالكتيكى در انديشه منتشر شده در “راهتوده” و ارزيابى لحظات و جنبههاى متفاوت آن، نشان مىدهد، كه نفى نقش “معجزه” و داستان و افسانه در امر ايجاد وحدت نظرى در جنبش تودهاى، كه با نفى نقش «رستم دستان» آغاز شده بود، از پيگيرى عقلايى لازم برخوردار نيست، كه ويژگى و خصلت ارزيابى تودهاى است.
سه نكته اساسى در سخنان فوق وجود دارد
اول– آنكه براى برطرف ساختن تشتت نظرى در جنبش تودهاى، “معجزه” نمىتوان كرد و وحدت را به كمك قهرمانان افسانهاى نمىتوان ايجاد نمود. نتيجه عقلايى از اين حكم درست، صدور حكم درباره جستجوى آگاهانه راه مشخص براى دسترسى به وحدت نظرى مىبوده. متاسفانه “راهتوده” چنين راهى را پيشنهاد نمىكند.
رفيق خاورى و نه هيچ رفيق ديگر نمىتواند با پهلوانى و يا معجزه اين مهم را به پيش براند. ترديدى هم نيست، كه حوادث عينى خارجى در چگونگى شكل گرفتن روند برطرف ساختن تشتت موثر خواهند بود. تاثير حوادث به همان اندازه سنگينتر و تعيين كنندهتر خواهد بود، كه شركت كنندگان در مبارزه براى ايجاد وحدت نظرى در حزب، از خلاقيت و ابتكار بهرهاى كمتر و از بىمبالاتى در اين امر سرنوشتساز براى جنبش تودهاى، بهرهاى بيشتر داشته باشند. قله چنين بىمبالاتى، سپردن مطلقگرايانه سرنوشت وحدت نظرى به دست حوادث است.
دوم- پيشنهاد براى تحقق وحدت
پيشنهاد مىشود مبارزان جنبش تودهاى براى تحقق وحدت نظرى بين خود، منفعلانه در انتظار تاثير «چوب دردناك حوادث و رويدادها» بنشيند. در بحث با آنانى كه مىگفتند بايد در انتظار رسيدن انقلاب سوسياليستى در كوپه قطار نشست، تا قطار به ايستگاه “سوسياليسم” برسد، لنين دقيقاً حذف سهلانگارانه ضرورت عمل و پراتيك عامل آگاه نسبت به سرنوشت انقلاب را مورد انتقاد قرار داده و آنان را سرزنش مىكند، كه هواى گرم كوپه را بر مبارزه خلاق و مبتكرانه و انقلابى ترجيح مىدهند.
انديشه مورد بررسى، در تداوم حكم درست قبلى خود نمىماند و مايل است مسئله مهم برطرف شدن تشتت نظرى در جنبش تودهاى را، عليرغم موضع نفى معجزه در حكم خود، به عهده معجزه و حوادثى قرار دهد، كه به خاطر خصلت اتفاقىشان، ذاّتا در تضاد قرار دارند با عمل آگاهانه انسان انقلابى.
موكول نمودن مسئله وحدت به «جسارت ورود به گود حوادث داخل كشور» توسط “رهبران”، كه در بخش بعدى نظر فوق عنوان مىشود، نيز عامل اتفاقى را در روند وحدت نظر مطلق مىسازد. حادثه و اتفاق مستقل از خواست و آگاهى انسان قرار دارد و به طور عينى موثر واقع مىشود.
– آنجا كه در انتظار حوادث نشستن توصيه مىشود، شرايط عينى “خارجى” مطلق مىگردد؛
– آنجا كه جسارت “رهبران” مورد تاكيد قرار مىگيرد، عامل اتفاقى ذهنى “درونى” در جنبش تودهاى مطلق مىگردد.
هر دو عنصراى كه مضمون مطلقگرايانه پيشنهاد را تشكيل مىدهند، عنصرى اتفاقى هستند. زيرا، نه مىتوان با روشنى و قاطعيت پيشگويى كرد، چه حوادثى در كشور اتفاق خواهند افتاد. همچنين، نقش «جسارت ورود به گود»، كه «بستر … وحدت» را ايجاد مىكند نيز عنصرى اتفاقى است، زيرا وابسته است به شخصيت “رهبر”، كه تا چه حد “جسور” باشد.
ضرورت و اتفاق جفت متضاد ديالكتيكى هستند. تكيه يك سويه و مطلقگرانه به يك جنبه و لحظه در كوشش براى ايجاد وحدت نظرى در جنبش تودهاى، قرابتى با انديشه و اسلوب پژوهش و مبارزه انقلابى تودهاى ندارد. تكيه مطلقگرانه به ضرورت، به ارادهگرى و حادثهجويى مىانجامد. تكيه مطلقگرانه به اتفاق و حادثه، به نفى نقش عامل آگاه، يعنى انسان، منجر مىشود.
نكته پراهميت ديگر در پيشنهاد ارايه شده، در قائل شدن ارزش عام براى نظريه بيان شده است. ارزشى عامى، كه نظر ارايه شده را به سطح يك تئورى و نظريه ارتقا مىبخشد و آن را تئوريزه مىكند. در ادامه مطلب، “نظريه” چنين تعميم داده شده و از آن چنين نتيجهگيرى مىشود: «چوب دردناك حوادث و رويدادها و جسارت ورود به گود حوادث داخل كشور است، كه بستر وحدت را در هــر [تكيه از ما] حزب و سازمان سياسى فراهم مىسازند.»
به عبارت ديگر، «وحدت» مىتواند در همه كشورها و در همه زمانها و نزد هــر حزب و سازمان تنها از طريق اعلام شده تحقق يابد. تحليل شرايط مشخص براى تصميمگيرى درباره راهى كه مىتواند وحدت را ممكن و يا لااقل راه دسترسى به آن را هموار سازد، بىنتيجه و صرف غيرضرور انرژى و توان مبارزان است.
در جنبش كمونيستى، متاسفانه چنين برداشتهاى آئينگونه كه ماركس آنها را “مقوله” مىنامد، جديد نيستند. پرپيامدترين آنها اين برداشت بود، كه گويا تنها راه برپايى سوسياليسم، تكرار دگم و مكانيكى “مدل شوروى براى ساختمان سوسياليسم است”. فاجعه ناشى از اين دگم غيرقابل انكار است.
سـه- انديشه مورد بررسى در ادامه، در تاكيد بر نقش عناصر اتفاقى در امر ايجاد شدن «بستر … وحدت حزب»، به نفى نقش عامل آگاه، در مورد بحث ما، يعنى به نفى نقش تودهاىها مىپردازد و مىنويسد: «حسن نيت و خواست اين يا آن فرد رهبرى و يا عضو حزب و سازمان» نمىتواند در ايجاد شدن «بستر … وحدت حزب» موثر واقع گردد. تنها و تنها بايد در كوپه گرم به انتظار حوادث و رسيدن به «بستر … وحدت حزب» و يا ايستگاه “سوسياليسم” نشست! سياست نادرستى كه بىتوجه به دلايل آن، متاسفانه واقعيتى را در همه سالهاى گذشته تشكيل داده است.
نفى محقانه و درست و علمى “معجزه” به مثابه عامل ايجاد وحدت در حزب در آغاز سخن، كه مىبايستى با تاكيد بر ضرورت پايبندى به تحليل مشخص شرايط و جستجوى آگاهانه، خلاق، مبتكرانه، هوشمندانه و پرشور راه وحدت نظرى ادامه مىيافت، در نظر مورد بررسى نه تنها مطرح نمىشود، بلكه نفى مىگردد.
به طور عينى، با نفى نقش عامل آگاه، يعنى انسان تودهاى از صدر تا ذيل در ايجاد كردن «بستر … وحدت حزب»، در و پنجره براى ورود انواع راهحلهاى ذهنى و اتفاقى و بىپايه و اساس باز مىشود.
ريشه وجودى پذيرفتن مطلقگرانه تاثير عوامل ذهنى و اتفاقى در هستى انسان، كه به معناى نفى نقش انسان آگاه در “ساختن” تاريخ است، در عدم درك رابطه ديالكتيكى بين ذهن و عين قرار دارد. پرداختن و توضيح بهمپيوستگى و بهمتنيدگى رابطه و تاثير بين ذهن و عين، رابطه و تاثير بين انسان آگاه و شرايط حاكم در محيط پيرامون، چارچوب نوشته حاضر را مىشكند. اما شايد يك جمله از ماركس در انتقاد به برداشت ديالكتيك هگل، هنوز در حوصله خواننده باشد. ماركس (و همچنين انگلس در “لودويك فويرباخ”) ديالكتيك هگل درباره شناخت رابطه بين عين و ذهن را مورد انتقاد قرار مىدهد، زيرا در “ايده مطلق” هگل – هدف عرفانىاى كه انسان تنها گام به گام در طول تعالى خود به شناخت از آن دست مىيابد -، عامل آگاه (ذهن) به طور واقعى در “ساختن” تاريخ شركت ندارد. «زيرا پس از وقوع تاريخ، به انديشيدن درباره آن مىپردازد».
انديشهِ خواستار رفتن به دنبال «حوادث» به منظور ايجاد «وحدت نظرى در جنبش تودهاى»، در سطح ديالكتيك ايدهآليستى هگل از حركت بازمانده است، زيرا پس از “مرگ”، پس از حادث شدن اتفاق، وارد صحنه مىشود. در اين انديشه، نقش انسان به نقش زنبور در ساختن كندوى عسل، واكنشى و غريزى، تقليل داده مىشود، در حالى كه بىتجربهترين و خامترين استادكار معمار، پيش از ساختن خانه، آن را در انديشه خود ترسيم مىكند.
نفى شناخت علمى انسان آگاه در انتخاب راه، به نفى حتى «حسن نيت و خواست اين يا آن فرد رهبرى و يا عضو حزب و سازمان» نيز تسرى داده مىشود. نقش انسان كه به قول ماركس سازنده و اختياردار برپايى هستى خود از اين طريق مىباشد، كه با شناخت آگاهانه و علمى از شرايط حاكم، به تغيير واقعيت به سود خواست خود مىپردازد، نفى مىشود. گويا برعكس، انسان محكوم در چنگال قواى ساحره و رازگون و عرفانى بوده و نه تنها قادر نيست با شناخت شرايط به تصميمى آگاه نايل گشته و راه معينى را انتخاب كند، بلكه حتى آنچنان گرفتار “نيروهاى اهريمنى” است، كه مىتوان حتى به انكار وجود «حسن نيت و خواست» هم نزد او پرداخت. انديشه مذهبى و “چاه چمچران”، خيلى دور نيست!
موضع خرافاتى در مذهب حاكم، كه انسان را فاقد حاكميت بر سرنوشت خود و گرفتار در چنگال حوادث و “خواست الهى” مىپندارد را زندهياد كيانورى در رسالهاى در سال ١٣٧٨ مورد بررسى قرار داده است. مضمون و محتواى اين رساله در ارتباط قرار دارد با مبارزات اجتماعى در ايران در دهه هفتاد. “تودهاىها” خلاصهاى از مضمون بحث كيانورى را درباره «نبرد علم و خرافات» در نوشته “ابرازنظر سوم” ارايه كرده است. مطالعه رساله كيانورى از منظر بحث بين علم و خرافات شايسته توصيه است( www.).
جز طبرى، چه كس ديگرى بايد در موقع بحث درباره نقش انسان بگويد، كه «گفتنى»ها دارد …
«اى قواى كور طبيعت، كور خواندهايد. بخردى من ننگريد. من از يك شاخه درخت نيز خردتر و تردترم، ولى من خلاصه تكامل ميلياردها ساله مادّهام و لذا نيروى عظيم درك و دگرگون كردن در من نهان است. من از ژرفاى اين درّههاى نمناك و تاريك تا بالاى قبّه پرلمَعان خورشيد، بالا خواهم يازيد.» (ا. ط.، “انديشههايى پراكنده درباره انسان و زندگى”، در “ياداشتها و نوشتههاى فلسفى و اجتماعى” ص، ١١٠، ١٣٤٥)
«…
مجو اى هموطن از ايزد تقدير بهر خود،
طلب كن بخت را از جنبش بازوى سخت خود.
…» (ا. ط.، نوار “آن جاودان”)
«…
آسمان را به آيش رها كنيد!
زمين را به موران وامگذاريد! اى باد بدستان!
طوفان در دستتان خانه دارد،
زمين بر دو عمودتان استوار است،
خورشيد از نگاهتان مىزايد،
ابرهاى تيره را در سينههاتان محبوس مكنيد،
شهد شيرين زمان به كامتان است.
…» (ا. ط.، “فرسايش در خزان”، در سرودههاى زندان، ١٣٦٥)
انسان قادر نيست ارادهگرايانه شرايط عينى حاكم را تغيير دهد. براى دسترسى به تغيير در شرايط عينى، شناخت همهجانبه آنها و زمان ضرورى است. اما تغيير شرايط حاكم بدون عمل و پراتيك آگاهانه انسان ممكن نيست. تجربه يا پراتيك اجتماعى، مشخصه انديشه ماركسيستى و مرز جدايى انديشه فلسفى ماترياليسم- ديالكتيك از دورانى است، كه در آن فيلسوفها تنها به توصيف جهان مىپرداختند. تغييرى كه انسان پس از شناخت و درك واقعيت موجود، در عمل آگاهانه و هدفمند، دنبال مىكند.
ماركس و انگلس هستند كه با بريدن از ديالكتيك ايدهآليستى نزد هگل و وارد نمودن پراتيك و عملكرد آگاهانه انسان، به كشف مرحله تغيير شرايط هستى توسط انسان نايل شدند و تئورى شناخت را به مرحله ماترياليسم ديالكتيكى ارتقاء دادند.
آگاهى انسان انعكاس رشديافتهترين سطح تجربه عملى او است. نفى نقش عامل آگاهى در هستى انسان و به طريق اولى در يك جنبش اجتماعى، نزول دادن جنبش به سطحى نازلتر از سطح رشد تاريخى آن مىباشد.
وحدت نظرى در جنبش تودهاى، ضرورتى عينى است
اين تصور كه يك جريان تودهاى انتظار معجزه از رفقاى مسئول حزبى دارد، تا مشكلات بر سر راه وحدت نظرى حزب برطرف شوند، نگاه و نظر از «روزنى تنگ» (طبرى) به جريان تودهاى است، كه «گهگاه روى برخى سايتهاى اينترنتى قرار مىگيرند» (راهتوده، همانجا).
بحث بر سر اين نكته است، كه تنها با برخورد صميمانه نظريات در مورد مسائل روز (براى مثال انتخابات آينده رياست جمهورى در ايران و ديگر پرسشهاى مطرح، كه مىتوان آنها را با تكيه به تعريف زندهياد جوانشير، “وظايف دمكراتيك” حزب توده ايران ناميد) و اهداف دورنمايى (مثلاً تحقق بخشيدن به اهداف انقلاب ملى و دمكراتيك بهمن ٥٧ و فراتر از آن، كه جوانشير آنها را “وظايف سوسياليستى” حزب مىنامد) است، كه نظريات صيقل يافته و تدقيق مىگردند و مضمون و محتواى مبارزات و «سياست مشخص و دقيق در ارتباط با تحولات جامعه» (“راهتوده” همانجا) كه توسط حزب توده ايران پيشنهاد مىشود، در جنبش تودهاى و توسط مردم درك مىگردد. بحثى كه بايد اذعان داشت هنوز در ميان گردانهاى تودهاى آغاز نشده است.
ريشه عينى تشتت نظرى حاكم را بايد در فقدان زمينه عينى براى بحث مشترك در سه دهه گذشته دانست. ديرتر نشان داده خواهد شد، كه بحثها و مواضع موازى در جنبش تودهاى، قوياً عليه منافع حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر و پيشتاز روشنفكرانه مبارزات دمكراتيك و ملى مردم ميهن ما، عمل مىكند و لذا با ذاّت و مضمون تاريخى مبارزات حزب توده ايران در تضاد قرار دارد.
دسترسى به نظر مشترك از اين طريق نيز ممكن مىگردد، كه مواضع صادقانه، اما اشتباه، در برابر مواضعى كه از خارج به درون جنبش تودهاى وارد شده و با ذاّت جنبش تودهاى در تضاد هستند و هدف ديگرى را دنبال مىكنند، شناخته و افشا شوند. يعنى سّره از ناسّره تشخيص داده شود.
كوشش براى جلب توجه رفقاى مسئول به مسئوليت تاريخى در مبارزه براى رفع تشتت نظرى در جنبش تودهاى، از چنين مضمونى برخوردار است! مضمونى كه داراى محتوايى عينى و مادى، و نه افسانهاى، رازگونه- عرفانى و يا اخلاقى مىباشد!
جنبش تودهاى داراى هيچ وسيله ديگرى جز بحث صميمانه و متين، مبتنى بر انديشه تئوريك و فلسفى حزب توده ايران ندارد، تا بتواند از سقوط در ورطه اشتباه و گمراهى دورى جويد.
سير ديالكتيكى در انديشه منتشر شده در “راهتوده” و ارزيابى لحظات و جنبههاى متفاوت آن، نشان مىدهد، كه نفى نقش “معجزه” و داستان و افسانه در امر ايجاد وحدت نظرى در جنبش تودهاى كه با نفى نقش «رستم دستان» در نظر آغاز شده بود، از پيگيرى لازم برخوردار نيست، كه ويژگى و خصلت ارزيابى تودهاى است.
«در عرصه اميد خزانى نيست»
باز هم بايد ابراز اميدوارى كرد و براى دسترسى به اين “اميد” كوشيد، كه كليت جنبش تودهاى بر ضرورت بحث صميمانه درباره برطرف ساختن تشتت نظرى در جنبش به اتفاق نظر دست يابد. وجود تشتت در جنبش تودهاى تنها و تنها در خدمت منافع ارتجاع داخلى و جهانى مىباشد. واقعيتى كه در اعلاميه كميته مركزى حزب توده ايران به مناسبت ٦٧ مين سالروز پايهگذارى حزب نيز بر جسته شده است. “تودهاىها” در نامه منتشر شده به رفقاى مسئول حزبى، به طور تائيدآميز محتواى اعلاميه را مورد توجه قرار داده است.
بدون ترديد پذيرفتن ضرورت و بحث صميمانه، كم هزينهترين راه براى روشن شدن مواضع تودهاى و پذيرش مشترك نتايج نظرى از طرف همه گردانهاى صادق و انقلابى خواهد بود. در اين امر مهم، مسئولين حزبى، از مسئوليت سنگينتر و تاريخىتر برخوردار هستند. نقش پراهميت رفيق على خاورى در سازماندهى چنين بحثى، انكار ناپذير است.
البته مىتوان راههاى ديگرى را نيز براى تبادل نظر به خدمت گرفت. هر پيشنهادى مىتواند نقش راهگشا داشته باشد. هر حركتى در اين زمينه، بهتر از بىحركتى است.
“تودهاىها” خواهد كوشيد، به دور از برخوردهاى شخصى و حتىالمقدور مبتنى بر موضع انتقادى عينگرا و چيزگونه، برخوردهاى شخصى و ذهنى غيرضرور را باعث نگردد. در همين جا، هم براى پيش آمدن احتمالى چنين برخوردها در گذشته و يا در آينده، ابراز تاسف كرده و پوزش مىخواهد. سوءتفاهم در برخوردها اما نه از سر كين، كه به گفته طبرى در سرودههاى زندانش (١٣٦٥) «… رحمها را بارور مىخواهم، به همان سان كه دستها را در كار، و مغزها را در انديشه مداوم …» (احسان طبرى، “گريز”، ١٣٦٥) *
.
* گـريـز
اى آنكه چون غزالى زيبا،
از منظر نگاهم، چابكانه گريختهاى،
يك نگاهت مرا بس.
در آن لحظه درنگ،
چون باد گذشتى، بر كشتگاه زندگىام،
به نرمى اشكى كه از گونه كودكى مىچكد،
به تندى برقى در يك شب تيره و سياه.
ترا گريزان مىخواهم، اى غزال تيزپايم،
از جنگل چنگال وحوش ناميمون.
ترا رميده مىخواهم،
از مرداب نفرتبار و دلانگيز.
من رحمها را بارور مىخواهم،
به همان سان كه دستها را در كار،
و مغزها را در انديشه مدام.
نه صياد بودهام،
نى خوى صيادى در خود نهادهام.
پس اى غزالِ گريزپايم، بگريز، بگريز.



ba tavajoh be sharaete besyar doshvar niaze mobram dark mishavad ke bayad tavane khod ra baz sazi kardeh va dar kamale sedaghat bepazyrem ke az khod gozashtegi mitavanad rah goshaye khobi bashad ,hamrah sho aziz tanha naman be dard ! kein darde moshtarak hargez joda joda darman nemishavad ba sepas az hame shoma azizan pourtavan va shadab basheed.