مقاله شماره ٣٢/١٣٨٧
نياز جنبش تودهاى به يك صدايى، نيازى عينى، مسئوليتى آگاهانه و در عين حال خواستى احساسى و ندايى قلبى است. مجموعه همنوا و بهمتنيده براى مضمون پرصلابت و شكوهمند سخن ماركس: «انديشه درك شده، به نيروى مادى تبديل مىگردد».
آنچه تاكنون درباره ضرورت مبارزه براى وحدت نظرى در جنبش تودهاى و يكپارچگى سازمانى آن در حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران گفته و استدلال شده بود، گفته و استدلالى عقلايى بود و پيام “نيك آئين” و تمناى او براى «ازخودگذشتگى» دريچه ديگرى را مىگشايد، كه طبرى آن را در ديباچه دفتر شعرش “با پچپچه پائيز”، «پاسخ به رستاخيز درونى» مىنامد!
در واقع هم وجدان تودهاى تك تك مبارزان راه آزادى و بهروزى مردم “رنجنامه هجران”* است كه طبرى به مثابه يك آموزگار مسلم، يك تودهاى پايبند به انديشه ديالكتيكى و درعين حال با روحيهاى مبارزهجويانه در بدترين شرايط حياتش مطرح و به نمايش مىگذارد. موضع علمی طبرى در ارتباط با امر جانبداری و حزبیت، درعین حال از روحیه مبارزه جویانه او درشرایط سخت زندان شهادت می دهد. تركیب سطح آگاهی والا و روحيه مبارزه جويانه سراینده اشعار برای او مقامی در سطح یك رهبر آگاه و مصمّم را تعیین می كند: در “رنج نامه هجران“، انگار با نگاه نگران و همزمان اميدوار به بحث امروز تودهاىها براى وحدت، خطاب به حزب می گويد:
…
جاودانه من! وقتی تو رفتی،
جاهلان بر جهل خویش بالیدند،
ناكسان مستانه خندیدند،
عالمان در علم خویش چون خری در گل ماندند،
اما عاشقانت،
آه… آنان كه جام عشق را لاجرعه نوشیدند،
آنان كه چون پروانهای در گرد شمعت بیباك شوریدند،
جوشن خونین رزمت را جانانه پوشیدند،
چونان تك چشمه جوشان تاریخ،
بیذرهای تردید، جوشیدند،
بسان حیدر میدان، بسان خسرو مردان، خروشیدند
…
چقدر لازم و حياتى است كه همه تودهاىها با موضعگيرى خود درباره ضرورت پايان بخشيدن به «سود مادامالعمرى» (كميته وحدت) كه ارتجاع داخلى و جهانى از طريق دامن زدن به تشتت نظرى و سازمانى در جنبش تودهاى، براى خود تدارك ديده است، روند بحث را گونهگون و رنگين ساخته و همه جوانبى را كه توجه به آن تنها از عهده “همــه” بر مىآيد، مطرح و گوشزد كنند.
بايد در اين مبارزه، علنيت و شفافيت را بوجود آورد. بايد خواستار آن شد كه هر كس و همه كس، و بهويژه مسئولين در اين زمينه فعال شده و پرچم اين مبارزه شكوهمند و سرافرازى آفرين را برافراشته و به دوش كشند.
*
رنـجنـامـه هجـران
چشمهساران خشكيد،
كوه درهم پيچيد،
سنگها سنگين شد،
درّهها در عمق تنگ خويش دزدانه فرو رفتند،
ابرها جنبيدند،
آسمان تركيد،
گوئى چشمه خورشيد خاور در نگاهى خشكيد،
قارچها روئيد،
خزان شد، برگريزان شد،
و آواى هزاران چمن محو شد،
در زوزه وحشتزاى جلادان،
زمين همه پشته گشت از كشتههاى سبز،
و من در زندگى، مرگ جوانى را به چشم خويش ديدم.
***
آشناى ديرينه من!
وقتى تو رفتى، بوى نان گم شد در سراشيب دهكدههاى دوردست،
و كودك روستايى به بهانه نان، چون هنوز و هميشه گريان ماند،
و كشتزار پرحاصل ميهن،
در آرزوى تخم و شيار
حسرت بدل ماند، و خفيهگاه ماران شد.
دهقان هزاران ساله ميهن من،
بسان آهوى افتاده در دامان صيادان،
ترسان و هراسان،
خيره شد بر آسمان،
در انتظار مبهم موعود،
در هياهوى مسموم شهر،
در تصادم بىوقفه آهن و دود،
گرمتر، داغشد غارت سرمايه و سود.
جاودانه من!
وقتى تو رفتى،
جاهلان بر جهل خويش باليدند،
ناكسان مستانه خنديدند،
عالمان در علم خويش چون خرى در گل، ماندند،
اما عاشقانت، آه …
آنان كه جام عشق را لاجرعه نوشيدند،
آنان كه در راهت مردانه كوشيدند،
آنان كه چو پروانهاى در گرد شمعت بىباك شوريدند،
جوشن رزمت را جانانه پوشيدند،
چون تك چشمه جوشان تاريخ،
بىذرهاى ترديد،
جوشيدن،
بسان حيدر ميدان، بسان خسرو مردان،
خروشيدند.
***
آى آرزوى يگانه شبهاى تار!
آى خورشيد بىغبار!
آى درياى بىكنار!
بازآى،
كه زمزمه شبانه مادران بر گاهواره كودكان،
سوزناكتر شده است.
بازآى كه جنگل سبز كرانهات،
اسير دستان غارتگر بادهاى صرصر است،
بازآى و در قلبهاى شيار خوردهمان بذر سبز حيات را بنشان.
بازآى كه پروانههاى رنگارنگ بهار زندگى،
در زمستان هجران يخ بستند،
تنديسهاى يخين از سردابههاى متعفن قد افراشتند.
ناممان را ننگ مىخواهند،
قلبمان را تنگ مىخواهند،
زندهها را مرده مىخواهند،
مردهها را شلاق خورده مىخواهند.
***
آى مرواى شبانه مادران نثارت باد!
بازآى كه فريان تره به نان نرسيدهها را
چه كس جز تو پاسخ گوست؟
بازآى كه ما درماندهايم.
در سوك كدامين يار بگرييم،
در هجر كدامين عاشقِ بردار بناليم،
در كدامين راغ،
در كدامين باغ بخوانيم؟
ناكسان سرمست از باده فتح
ابلهانه مىپندارند كه جاويدند،
كنون با دوصد خدعه نيرنگ
ز من انكار مىخواهند،
ز من بسيار مىخواهند،
مرا بيمار مىخواهند،
ترا بىيار مىخواهند،
مرا رنجور،
مرا بىعار،
مرا با هزاران آرزو،
آه بىهيچ گفتگو
بردار مىخواهند.
ترا مهجور،
ترا بىشور،
ترا در گور مىخواهند.
ترا با هزاران زخم بر پيكر،
بسان رستم دستان،
كه بگذشته است از هفتخوان بدمستان،
به چاه حيله شغاد مىخواهند.
كنون بازآى
كه جان بىقرار است،
غم افزون از شمار است،
دل اندر انتظار است.
بازآى!
اى آرزوى يگانه من!
ديرينه من!
جاودانه من!
احسان طبرى، ١٣٦٥


